درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۱ - صفحه 3 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

561 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    عادل شیرزاد گفته:
    مدت عضویت: 2596 روز

    سلام به استاد عزیزم و سلام به خانوم شایسته عزیز و تمام هم خانواده ای های باحال سایت عباس منش.

    استاد می‌خوام یه چیزی رو بهتون بگم چون می‌دونم که شما کامنتارو میخونید.استاد من بزرگترین پاشنه آشیلم که نمیزاره هیچ حرکتی انجام بدم همین بحث رسالته.تقریبا پنج سال از عمرم و فقط منتظر موندم که بتونم رسالتمو پیدا کنم که هنوزم دارم دنبالش میگردم،با اینکه میدونم که هیچ رسالتی وجود نداره اما باورش نکردم.ولی چند روزیه که دارم روش کار میکنم.آقا من می‌خوام یه پیامیو بدم به همه بچه های که دنبال رسالت خودشونو.هرچند شاید همه این حرفمو درک نکنند.من به عنوان کسی که پنج سال دنبال رسالت خودش گشته،اینو می‌خوام بهتون بگم که برید از زندگیتون لذت ببرید دنبال پیداکردن هیچی نباشین.هیچ چیزی برای پیدا کردن وجود نداره.بربد از زندگیتون لذت ببرید،کم کم به لذت های بیشتر هدایت میشین فقط تجربه کنید و بگذرید به هیچ چیز نچسبیده من پنج سال چسبیدم به پیداکردن رسالتم،آخرشم فهمیدم که اگه از زندگیم لذت ببرم،لذت های بیشتر و بیشتری وارد زندگیم میشه و همین مسیر تا آخر ادامه داره.بچه ها به خدای احد و واحد قسم هیچ رسالت و کار و طرح الهی برای هیچ کس مشخص نشده.اینو درک کنید.من که می‌خوام این فایلو بالای یک میلیون بار گوش بدم.به خدا بالای یک میلیون بار گوش بدم تا دیگه صدای این نجواهای فلج کننده رو نشنوم که میگن برو دنبال رسالتت و تا پیدا نکردی هیچ کاری نکن.من با گوش کردن به این نجواها پنج سال از عمرم و تلف کردم و تازه دارم تغییر میکنم.شما اینکارو نکنید شما عمرتونو با گشتن دنبال رسالت تلف نکنید الکی.به خدا فقط هدف زندگی لذت بردن از زندگیه.همین.

    فقط دوست داشتم این تجربمو باهاتون به اشتراک بزارم تا بچه های دیگه سایت اشتباهی که من مرتکب شدم و مرتکب نشن.

    آقا خیلی مخلصیم.استاد من عاشقتم به خاطر این آگاهی های نابی که باهاشون به اشتراک میزاری‌.خیلی دوستون دارم.

    بچه ها یه خواهیم دارم.اگر کسی تجربه ای داره از دنبال رسالت گشتن و آخر به این نتیجه رسیده که فقط باید از زندگی لذت برد،زیر همین کامنتم ریپلای بزنه که هم من استفاده کنم هم بقیه بچه ها⁦🙏🏻⁩

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 46 رای:
    • -
      پریسا خورسندی گفته:
      مدت عضویت: 2830 روز

      به نام خدا

      سلام دوست عزیز من هم حدود یک سال و خورده ای دنبال رسالتم بودم و گشتم و کار کردم و چیزای جدیدی یاد گرفتم ولی نتونستم رسالتم رو پیدا کنم من رشتم معماری هست و یک سال و خورده ای رهاش کردم چون فکر میکردم علاقه ای بهش ندارم و رسالتم نیست ولی الان دوباره شروع کردم که کارش کنم و از مسیر لذت ببرم و چیزای جدید تجربه کنم چون به این باور رسیدم که به جای اینکه بگردم دنبال اینکه رسالتم چیه,کارایی که دوست دارم و ازشون لذت میبرم رو انجام بدم کم کم تو مسیر عمل به این کارهایی که دوسشون دارم خداوند همه چیز رو راجع به رسالتم بهم میگه پس لازم نیست دنبالش بگردم و فقط عمل کنم و از مسیر لذت ببرم همه چیز کم کم بهم گفته میشه وقتی تکاملم طی بشه.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      آزاده زمانی جوهرستانی گفته:
      مدت عضویت: 2225 روز

      به نام خدای زیبا ،مهربون ودوست داشتنی ،وهاب ورزاقم.دوست عزیز هم فرکانسی ام درحالی به کامنت آگاهی بخش شما هدایت شدم ،که دقیقا تو پاسخ به سوال کامنتت من وقتی تازه وارد این مسیر توحیدی شده بودم جوابی نوشتم حاکی براینکه منم رسالت رو پیدا نکردم، خداوند اینبار منو هدایت کرد به سمت کامنت خودم که در جواب به سوال شما نوشته بودم .الله اکبر از این نظم دقیق که برجهان هستی حاکمه.الان در حالیکه حدود 5 ساله متعهدانه به صورت شبانه روزی در بیشترین تایم ها ذهن وروحم رو با این آگاهی های ناب سیراب کرده ام وبا توجه به درک این لحظه ام از قوانین بدون نقص جهان هستی وبا درک عمیق تر هدایت های الهی ،بر خودم واجب می دونم جواب سوالتون رو بدم ،اگه شما بعد از چند سال نتونستید پی به رسالت یا طرح الهی خودتون ببرید ،اشکال از سیستم جهان هستی وخداوند نبوده ،اشکال تو سمت خودته .خدا رو هزاران مرتبه شکر که با دوره ی 12 قدم وبا شروع آگاهی های قدم 7 من هدایت های نابی در رابطه با رسالت اصلی خودم ومسیر علایقم دریافت کردم وقدمهای عملی رو هم تو این زمینه برداشتم ،من در جواب شما میگم متعهدانه دوره ی 12 قدم رو کار کنید وسوالات خوب از خدا بپرسید وخودتون رو لایق هم صحبتی ودریافت الهامات خداوند بدونید تا به زیبایی هدایتتون کنه به طرح الهی ورسالتی که به خاطرش پا به این جهان مادی گذاشتید .بهترینها رو براتون آرزو دارم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      آزاده زمانی جوهرستانی گفته:
      مدت عضویت: 2225 روز

      سلام دوست عزیز هم فرکانسی ام. از خوندن کامنت زیبا وآگاهی بخش شما لذت بردم. این فایل آگاهی بخش هدایت امروز من بود در جواب سوالی که از خداوند مهربون پرسیدم، که مسیر ثروتمند شدن وشغل مناسب یا به قول شما رسالت من چیه؟ با خوندن کامنت شما به فکر فرو رفتم. مدت یکسال و نیمه که تو این مسیر زیبا هستم ولی باتوجه به اینکه مسیر علایقم موسیقی وخوانندگی وهنره، من فعلا کارمند مرکز بهداشت هستم . فعالیت شغلی من ربطی به مسیر علایقم نداره. واین نجوای ذهنم که مسیر لذت بردن من چیه دائما ذهنم درگیر کرده، به نظرتون با چه باوری می تونم ذهنمو ساکت کنم. آخه استاد همیشه میگه تو مسیر علائق تون که برید ثروت، آرامش وهمه چیز رو به دست میارید. ممنون میشم راهنماییم کنید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        عادل شیرزاد گفته:
        مدت عضویت: 2596 روز

        سلام آزاده خانم.طبق قانون ما به هر چیزی توجه کنیم یا هر فرکانسی داشته باشیم یا هر احساسی که داشته باشیم،طبق قانون شرایط جوری پیش می‌ره و اتفاقاتی میفته که اون احساس رو بیشتر و بیشتر در ما به وجود میاره.شما پرسیدین که مسیر لذت بردن من چیه؟جوابش خیلی ساده ست.فقط به چیزایی توجه کنید که به شما احساس لذت و شادی میده.دنبال این نباشید که چرا تا الان اون لذت واقعی و شغل مورد علاقه رو پیدا نکردم.شما وقتی از زندگیتون لذت ببرید یعنی سعی کنید که احساس لذت داشته باشید،کم کم اتفاقاتی در زندگی شما به وجود میاد که شما رو زمان بیشتری در احساس لذت نگه میداره.به همین سادگی.هیچ چیز خاصی نیست.جواب نجواها رو هم با دلایل منطقی بدید.اگه پیدا نکردید دلایل منطقی رو،بگید خدایا خودت هدایتم کن که دلایل منطقی واسه این نجوا پیدا کنم.راه پیدا کردن دلیل منطقی ساده ست و پیدا میشه.ساختن باورم که خیلی ساده ست.کار پیچیده ای نیست.ولی مسأله اینجاست که شما باید به این نتیجه برسید که آقا این حرفی که توی ذهنم تکرار میشه که مسیر برات چیه،آیا داره به من کمک می‌کنه یا نه،آیا داره احساس منو خوب میکنه یا نه.اگر احساس بدی به شما میده،یعنی باید تغییرش بدید.و در آخر همه چی به خود شما بستگی داره.خودتون باید حرکت کنید باگ های ذهنیتونو پیدا کنید و درستش کنید.

        شاد و سلامت باشید👋

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
        • -
          آزاده زمانی جوهرستانی گفته:
          مدت عضویت: 2225 روز

          سلام دوست عزیز هم فرکانسی ام. از راهنمایی های عالیتون بی نهایت سپاسگزارم. خیلی زیبا در رابطه با کنترل نجواها گفتید فکر می کنم من تو بارورسازی فوق العاده عمل کردم ولی تو کنترل نجواها وترس ها وتردید ها ضعیف عمل کردم البته به نظرم نیاز به زمان بیشتری دارم تا تو این زمینه ها تکاملم رو طی کنم، چون با توجه به اینکه خیلی از دوره های استاد رو خریدم ودارم روی خودم متعهدانه کار می کنم ولی هنوز اون جسارت عمل رو در وجودم پیدا نکردم. اگه ممکنه در رابطه با باگ های ذهنی میشه واضح تر راهنماییم کنید. منظورتون نشتی های انرژی یا نشتی فرکانسیه، که باعث میشن به ثبات فرکانسی نرسم؟

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
          • -
            عادل شیرزاد گفته:
            مدت عضویت: 2596 روز

            سلامت باشید.

            منظورم مقاومت های ذهنی شماست وقتی که یه هدفی رو میخواسد بهش برسید.یا به زبان ساده همون ترمزها.که با دلایل منطقی که برای شما منطقیه،ذهنتونو ساکت میکنید و فرکانس خواسته هاتونو می‌فرستید.به نظرم دوره های استادو گوش بدید،متوجه میشید داستان چیه.هرچی بیشتر گوش بدید،بیشتر متوجه میشوید.برای اینکه متعهد باشید به کار کردن روی باورها و هر لحظه رو باورا کار کردن،جلسات یک تا پنج روانشناسی ثروت یک(درباره اهرم رنج و لذت)کمکتون می‌کنه.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
            • -
              آزاده زمانی جوهرستانی گفته:
              مدت عضویت: 2225 روز

              سلام دوست عزیزم، ازاینکه باعشق وسریع جواب سوالم رو دادید ممنونم. دقیقا متوجه صحبت هاتون شدم، چه همزمانی جالبی در حال حاضر در حال گوش دادن جلسات اولیه ی روانشناسی ثروت هستم. واهرم رنج ولذت رو در رابطه با یکی از ترمزهای زندگیم نوشتم وهر روز می خونم. بازم ممنونم عالی برام توضیح دادید. تو این مدت که روی خودم کار می کنم متوجه ترمزهام شدم ولی یه چیزی که هست اینه که استاد میگه شما سمت خودتون رو انجام بدید وجهان بقیه کارها رو به راحتی براتون انجام میده، مثلا در زمینه روابط و… شما تمرکز کن روی نکات مثبت وزیبایی های همسرت جهان بقیه مارها رو انجام میده یا طرف تغییر می کنه یا از توی زندگیت میره بیرون، یه سوالی که تو تمام این مدت ذهنمو درگیر می کنه اینه که آیا این روند هم تکامل می خواد، یعنی ما هیچ اقدام عملی نباید انجام بدیم فقط تمرکز کنیم روی خودمون؟

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    مریم گفته:
    مدت عضویت: 1227 روز

    به نام الله مهربان

    سلام و درود خدا بر استاد عزیزم و مریم بانوی دوست داشتنی

    سلام به دوستان عزیزم در این سایت توحیدی

    وَإِلَهُکُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ

    و خدای شما خدای یگانه است، جز او خدایی نیست، رحمتش بی اندازه و مهربانی اش همیشگی است.

    اراده و مشیت الهی

    اول و آخر خدا

    خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم

    هر روز که بیشتر تکاملم طی میشه درک بیشتری از جهان اطرافم پیدا میکنم.

    این روزها عجیب دارم فکر میکنم و توجه میکنم و توی زندگیم خلق اون رو مشاهده میکنم.

    یعنی دلم میخواد بشینم از ذره ذره اتفاقاتی ک شاید به نظر بقیه رخدادهای کوچکی باشند ولی برای من مهم هستن و نشانه

    نشانه ای از اینکه ببین مریم فقط کافیه به خدا اعتماد کنی فقط کافیه قوانین خدا رو باور کنی

    وای استاد نمی‌دونم توی زمینم یا آسمان

    استاد انگار هر روز داریم با معجزات خدا زندگی میکنیم.

    من توی ستاره قطبیم هر روز می‌نویسم خدایا منو سوپرایز کن

    خدایا امروزم رو پر از معجزه کن و معجزاتی ک فقط دارم می بینم

    آدمهای اطرافم همه رو به شانس ربط میدن دنبال دلیل برای اتفاقات هستن ولی من می‌دونم و هر روز قلبم باز تر میشه

    و مثل شما میگم ببین الان ک قلبم باز تر شد یعنی اتفاقهای خوب بیشتر و بزرگتری توی راهه

    و بازم احساسم عالی تر میشه

    استاد توی این اخرهای ماه صفر همسرم ازم خواست ک بریم هیئت و روضه خوانی و منم بدون هیچ مخالفتی قبول کردم

    گفتم این برای من خیری توش هست

    استاد توی اون زمانی ک چراغهای مسجد خاموش بود و مردم برای امام رضا و … گریه میکردن من با ذکر حسبناالله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر با خدا ارتباط گرفته بودم و اشک میریختم

    استاد خدا رو احساس میکردم ی احساس فوق العاده خوب پر از شور و شادی

    برخلاف بقیه ک البته حق دارن اونها نمیدانن مثل گذشته خودم

    ولی من سپاسگزارم از خدا ک منو به راه راست و مستقیم هدایت کرد و الان هر جایی ک باشم می‌دونم باید کانون توجهم کجا باشه می‌دونم باید دنبال کی بگردم می‌دونم ک تپش های قلبم گشاده شدن قلبم برای چه کسی است

    برای رب العالمین برای خداوند رحمان و رحیم برای خداوند غفور برای خداوند وهاب برای خداوند رزاق برای خداوند منان برای خداوند کریم

    استاد سپاسگزارم از شما ک دست خداوند شدید پیام‌رسان خدا شدید

    استاد لذت میبرم از بهشتی ک دارم توش زندگی میکنم چقدر زندگی توی بهشت عالیه خدایا شکرت سپاسگزارم

    در پناه الله مهربان باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 49 رای:
    • -
      مریم دستجردی گفته:
      مدت عضویت: 2144 روز

      به نام خالق هدایتگر سلام بر روی ماهت مریم جان انشالله در مسیر الهی باشی همیشه.

      به لطف الله به سمت کامنتت هدایت شدم. بسیار خوشحالم از این هدایت لحظات پیش گفتم خداجونم من رو با آدم های مناسب هم‌دار کن. و الان شما رو بهم نشان داد زمانی بود من هم به اسرار خانواده در این مراسم ها شرکت می‌کردم بعد از یک مدت به لطف الله اعراض یادگرفتم همین کار زیبای شما رو. چقدر زیبا اعراض کردی از نازیبایی و از همه زیباتر هدایت شدی به اتصال با رب العالمین و حرف زدن با او تحسینت می‌کنم و تبریک می‌گم بهت انشالله روز به روز بهتر و بیشتر تکامل رو طی کنی برای همیشه جدا بشی از این مراسمات.

      زندگیتون توحیدیتر از قبل انشالله.

      یاحق

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    لیلا بشارتی گفته:
    مدت عضویت: 2700 روز

    به نام خدا

    با سلام خدمت استاد عزیزم وخانم شایسته ی مهربونم وتمام اعضای خانواده ام

    این فایل هم مثل تمام فایلها مثل همه ی محصولات استاد تکرار قانون بود تکرار اصل بود،تکرار ویاداوری این بود که خداوند تمام اختیارزندگیمون رو به خودمون داده ،هیچ جبری نیست ،همه چیز خیلی طبیعی واختیاری از مسیر قوانین باید انجام بشه ،هرکس با قوانین همسو وهم راستا حرکت کنه نتایج درست وهرکی خلاف قانون حرکت کرد نتایج نادرست ونادلخواه ایجاد میکنه .

    واین اون عدالت خداونده.واگر غیر از این بود باید به عدالت خداوند وقانومندی جهان شک میکردیم.

    خداجون شکرت همین عدالت از فضل بیکران تو برای بندگانت نشات گرفته ،انقدر به ما انسانها ارزش قاعل هستی انقدر در ما توانایی قراردادی که خیالت راحته که تمام بنده هات از عهده ی امور زندگیه خودشون با اون قوانین واون توانایی که تو در وجودشون قرار دادی برمیان .وتو فقط ناظری خداوندم .چقدر احساس قدرت میگیرم با به یاد آوردن این اگاهی که منم‌که تمام زندگی خودم رو تحت کنترل دارم والبته که اگر در مسیر قانون باشم هدایت خداوندم با من درهماهنگیه وهمه جا هر لحظه بامنه در وجود منه،هر چیزی که نیاز دارم برای رشد در اختیارم قرار میده والبته به قول استاد همین خدا به کسی که در مسیر نابودی هم باشه هدایت‌های خودش رو میرسونه.

    خدای من .تو بی نظیری ومن عاشقتم وچقدر در جهل بودم زمانی که فکر میکردم که خدا به هرکی خواسته داده وبه هرکی نخواسته نداده ومیگفتم خداجون اخه من چه گناهی کردم که این کیفیت زندگیه منه،چرا به من نمیدی چرا به من توجه نمیکنی ،چرا بعضیا تور چشمیه تواند،چرا یه عده رو داری عذاب میدی وخلاصه در جنگ و عذاب بودم با خودم وبا خدا ،منم ایات قران رو جور دیگری متوجه شده بودم .ولی از بس که تقلا کردم ورنج کشیدم یه جا دیگه خسته شدم و بریدم ونشستم گفتم خدایا خودت به من بگو چیکار کنم ؟ رها کردم وخدای سریع الجواب منو به سمت استاد هدایت کرد ،به این خانواده هدایت کرد .

    اگاهی پشت اگاهی دونه دونه چراغها رو توی وجودم روشن کرد ومنو از تاریکی وجهل بیرون آورد.خدایا شکرت.

    حالا میدونم توی هرشرایطی هر جا که هستم باید بگردم نکات مثبت رو پیدا کنم ،وحسمو خوب کنم باید باورهای نامناسبم رو پیدا کنم وباورهای مناسبش رو بسازم اونقده تکرار کنم وتکرارکنم که روی باورهاینامناسبم رو بپوشونه ،وهمین باور مناسب احساس‌ منو بهتر میکنه وهمین احساس بهتر ارتعاش وفرکانس مناسب با خواسته هاموبه جهان ارسال میکنه وبازتاب این فرکانس های مناسب اتفاقات وفرصتهاوادمهاوشرایطهای هماهنگ با اون فرکانس هاهست،

    به قول استاد دانستن وفهمیدن این قانون کافی نیست وهیچ اتفاقی توی زندگیه ما نمی‌افته باید اولا این اگاهیها تکرارو تکراربشه وبشه جزیی از شخصیت ما وباید در کنار هربار درک صحیح‌تر از این قانون وآگاهی باید هر بار بهتر عمل کنیم .وبا هر بهتر عمل کردن نتایج بزرگتر میشه،وبا هر بار بزرگتر شدن نتایج باور وایمان ما به این اگاهیها وقوانین بیشتر میشه جوری که حاضریم هر بهایی داشته باشه بپردازیم ودوباره این مسیر و ادامه بدیم.

    خیلی از ما با دست خالی وارد این سایت شدیم مثل من که بارها گفتم حتی پول خرید چند گیک بسته ی اینترنت رو نداشتم ووقتی فایلهای رایگان رو دنبال کردم دیدم خدااااا ی من این قوانین وعمل به اونها جواب میده،درک صحیح قوانین جهان وآیات خداونددر قران جواب میده،فایل رایگان حزن در قران ،قانون جذب در قران،اینا فایلهایی بودند که ماهها منو میخکوب خودشون کردن،میگفتم اخه پس چرا به ما چیز دیگه ای گفتن استاد چی میگه؟! وقتی به تمام اگاهیها وباورهای گذشته شک کردم ومنطق استاد جان رو پذیرفتم چون استاد از نتایجش گفت دیدم ایشون با این باورهانتایج تو دستاشون هست پس باورش کردم بی چون وچرا مثل وحی منزل ،به قول مریم جان.اونوقت سروکله نتایج منم پیدا شد وباورم قویتر وخدارو میلیاردها میلیاردها شکر که تونستم محصولات رو هم بخرم یعنی دلم خواست بخرم یعنی منطقم گفت بخر،چون دیدم اولین فایل رایگان جواب داد گفتم برم فایل بعدی اولین محصول جواب داد ومنطقم گفت برو محصول بعدی به خدا قسم انقدر من از دوازده قدم نتیجه گرفتم که اگر استاد تا قدم هزارم هم میرفت باهاش میرفتم تا هر جا که ادامه میدادند منم ادامه میدادم ولی وقتی دوازده قدم تموم شد ،گفتم عزت نفس بعدش ثروت ۱،اصلا هرروز تو این سایت یه اتفاق جدیده که کافیه با این اتفاقات همراه باشیم همون فایلرو تاشب بارها ببینیم ،قوانین رو از اون فایل بکشیم بیرون وبنویسیم وکامنت بچه ها رو بخونیم مقالات خانم شایسته رو بخونیم همین یدونه کار که برای من لذت بخش ترین کار روزانه ی منه،معجزات بعد از معجزات تو زندگیم پدیدار می‌شه.

    عاشقتم استاد جان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 45 رای:
  4. -
    ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
    مدت عضویت: 564 روز

    امروز 1404/10/2

    سلام استاد جانم، چقدر این فایل زیبا و پر از اگاهی بود برام

    دوست عزیزی تو این گفتگو گفتن که: ما با دوستان دور هم در مورد خدا و قوانین خدا و اینکه خدا چطوریه و کجاست صحبت میکردیم و….

    اینجارو که گوش میدادم داداشمم پیشم بود

    یه لحظه برگشت به من گفت: معلممون گفته نباید در مورد خدا حرف بزنیم

    در مورد اینکه خدا کجاست و چطوریه حرف زدن درست نیست و بقولی گناه داره

    به محض اینکه این حرف رو شنیدم یاد حرفای پدرم افتادم که وقتی بچه بودم واقعا گاهی اوقات سوالاتی میومد به ذهنم

    مثلا اینکه خدا چرا این جهان رو افرید؟

    چرا اصلا مارو افرید؟

    چرا اصلا منو افرید؟

    خدا واقعا چه شکلیه؟

    خونش کجاست؟؟

    و…..« هزاران سوال از این قبیل»

    یادمه وقتی این سوالات رو میپرسیدم از پدرم اون منو دعوام میکرد

    بهم میگفت «پرسش در کار خدا یکسر خطاست….

    این سوالات رو دیگه سر زبون نیار،،، بگو استغفرالله خدا ببخشتت،،،

    خلاصه هیچی دیگه همیشه این سوالات در درونم بود ولی هیچ وقت نمیتونستم به زبون بیارم

    حتی اگه پیش مادرم در مورد هرچیزی که میگفت ازش چرایی رو میپرسیدم « الانم میپرسم» همیشه میگفت « ما قدیمیا چقدر ادم های خوبی بودیم، هرکس هرچی بهمون میگفت بدون هیچ سوال قبول میکردیم

    اما شما الان میخواین تا ته پیاز برین، چتونه واقعا ؟؟ بس کنین حال سوالاتون رو ندارم »

    ولی خواستم بگم علت اینکه این فایل رو میشنوم و توی این مسیر صراط المستقیم هستم واقعا همین سوالاست

    سوال پرسیدم هدایت شدم « خداروشکرش»

    و الان تو این سایت دارم جواب هر سوالمو میگیرم

    و میفهمم که چقدر کار درستیه دنبال خدا رفتن، همیشه باید دنبال خدا باشیم و دنبال اصل ترین باشیم

    واقعا چه موهبت بزرگی خدا بهم داده،،، خدایا واقعا عاشقتم من

    دلم خواست این موضوع رو هم بیان کنم و یه سپاسگزاری از خدا بکنم…

    خب موضوع بعدی:

    خدا به هر که بخواد، هر چقدر میده

    و از هرکه بخواد هر چقدر میگیره

    همیشه از بچگیم این سوال برام بود که « پس کی خدا برای ما میخواد؟؟

    احساس میکردم خدا اصلا مارو نمیبینه یا اگه ببینه هم سر لج میوفته

    احساس میکردم وقتی به درگاهش گریه و زاری میکنم یا مسخرم میکنه یا اصلا بهم اهمیت نمیده

    اگه همینجوری ازش بخوام مثل ادم های اطرافم بهم میگه « عهههه زرنگیاااا، به همین راحتی مگه میشه بهت بدم؟؟

    نه بابا، باید در قبالش برام کاری انجام بدی

    لامصب کارهایی که میگفت هم بسیار سخت بود و پوستت رو میکَند

    بقول معروف پدرت رو در میاورد

    و در اخر اون چیزی که میخواستی رو هم نمیداد برعکس یا نصفه میداد یا مینداخت به یه روز دیگه در اینده……

    و من همچنان بخاطر گرفتنش زاری و گریه میکردم،

    میرفتم پیش اطرافیان بهم میگفتن فلان پیامبر ارزوش این بود که به فلان شهر برسه « شهری که ارزوش بود»

    و بخاطر هدفش تصمیم گرفت که پا برهنه به سوی مقصد بره

    در مسیر پاهاش زخمی میشه و کفشاش پر خون شده و….

    و دیگه نمیتونست به سوی مقصد بره

    تصمیم میگیره با زانو « مثل بچه ها چهار پایی» بره به سمت مقصد….

    باز زانو هاش زخمی میشن،، دستاش زخمی میشن

    بعدش تصمیم میگیره کاملا دراز بکشه و کشان کشان خودشو ببره…

    در این لحظه خدا به فرشته ها میگه حالا فلان شهر رو بیارین جلوی این پیامبر که بهش برسه

    یعنی حسابی پدرشو در اوردم حالا بزار برسه

    واقعا این یکی از معروف ترین داستانایی بود که برام تعریف میکردن

    احساس میکردم واقعا منم باید اینکار رو بکنم تا بهش برسم

    همش در پس ذهنم این بود کدوم کار سخت رو انجام بدم که پدری ازم در بیاد تا خدا دلش بحالم بسوزه؟؟؟

    « چقدر ادم های اطرافم رو میشناسم که فقط بخاطر بدست اوردن سلامتیشون میگن: باید 3 چهارشنبه به قبر فلان امام، پا برهنه بری و بیایی تا این مریضیت خوب بشه»

    اره استاد منم این فکرارو داشتم

    حالا تو خواسته های بزرگ که هیچ، احساس میکردم پیش خدا بگم بهم هار هار میخنده میگه تو کی هستی؟ از من چی میخواییااا؟ به خودت نگاه کن و به خواستت نگاه کن!

    عمرا نمیشه برو بچه جون….

    ولی در مورد خواسته های کوچیک احساس میکردم میتونم ازش بخوام اما قبلش حتما پدری ازم در میاره

    و اونجاش خیلی بد بود که « حتی اکثر اوقات وقتی پدرت رو هم در میاورد، بازم بهت خواستت رو نمیداد و همش بهم میخندید…

    واقعا احساس میکردم خدا عاشق اینه که از من خواسته هام رو بگیره

    و منو ناراحت کنه

    سر این از خدا متنفر شدم، همش بهش فحش میدادم واقعا…..

    اره استاد جان من خدارو اینطوری باور کرده بودم و قشنگ جواب باورام رو هم میگرفتم

    از وقتی اومدم به این سایت واقعا خدا برام عوض شده

    خدایی شده که واقعا دنبال اینه من به خواسته هام برسم

    حتی من خودم دیر کنم اون منو وارد اسانسور میکنه تا زودتر برسم

    همیشه دنبال یه مسیریه که من زودتر به خواستم برسم و خیلی راحت به خواستم برسم « البته هنوز یکم جای کار دارما ولی به نسبت قبل خیلی بهترم

    خدارو شکر»

    واقعا سه دقیقه این فایل رو گوش دادم این قدر اگاهی اومد درونم فورا وسطش رو زدم و اومدم بنویسم

    گفتم ادامه رو گوش میدم اول اگاهی الان رو بنویسم از یاد نرفته / هههههه

    خداروشکر بابت این همه اگاهییی

    واقعا چقدر احساسم عالی شده

    خدا میدونه در ادامه فایل چه اگاهی های نابی هست

    برم ادامه……

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 50 رای:
  5. -
    شیدا میرزایی گفته:
    مدت عضویت: 2633 روز

    سلام خدمت استاد عزیز و مریم خانم مهربانم

    و سلام به تمام دوستان نازنینم

    استاد جانم خیلی زیبا گفتین که خسیس

    باشین در مصرف انرژی تون برای دیگران

    چون کسی که خودش در مدار فراوانی و خوشبختی نباشه نه ما و نه هیچکس دیگه ای نمیتونه

    اونو به مسیر بیاره.

    وقتی خوب فکرشو میکردم خیلیامون برامون

    پیش اومده که می‌خواستیم به اون

    آگاهی هایی که خودمون رسیدیم

    دیگران رو هم برسونیم

    چه قدر تلاش کردیم و از انرژی و زمان

    خودمون زدیم فقط به خاطر اینکه

    دیگران هم مثل ما وارد این مسیر

    بشن چون دوست داشتیم دیگران

    هم به آرامشی که ما رسیدیم برسن

    یادمه به چند نفر از اطرافیانم چه قدر

    تاکید میکردم که هر مسئله ای که براشون

    پیش میاد از عقل کل کمک بگیرن

    چون واقعا اونجا گنج هایی وجود داره

    که ما رو به سعادت دنیا و آخرت می‌رسونه

    اما به خودم اومدم دیدم بابا اصلا

    طرف وقتی خودش در این مدار نباشه

    هیچ نتیجه ای نمیتونه بگیره

    و از خدا خواستم که اونقدر نتیجه بگیرم

    که اونا خودشون بیام ازم بپرسن

    چیکار کردی ؟از چه طریقی و از چه راهی

    آنقدر تغییر کردی ؟ مثلاً یه وقتهایی که خودم به نتایجی میرسیدم چه قدر دوست دارم نتایجمو

    به دیگران بگم که اونا هم به این مسیر بیان

    یا وقتی می‌دیدم از خانوادم مسئله ای

    برای کسی پیش میومد چه قدر تقلا

    میکردم که راهش خیلی ساده س

    اگه بیاد توی سایت یا از عقل کل

    کمک بگیره خیلی راحت مسئله ش

    حل میشه این که کاری نداره

    اما میدیدم چه قدر اشتباه فکر میکردم

    یه وقتایی مشاوره های طولانی

    میدادم به کسی اما در آخر حس

    خوبی نداشتم با وجودی که من میخواستم

    به طرف کمک کنم و خیلی جالبه که اون

    طرف هم با حرفام آرامش پیدا نمی‌کرد

    و فقط راه خودشو می‌رفت و حرف خودشو میزد

    اما خدا رو شکر مدت هاست که خیلی خیلی بهتر شدم فقط روی خودم کار میکنم و به این نتیجه رسیدم زمانی که خودم آرامش دارم میتونم به

    دیگران آرامش بدم و اصلا مسایل و مشکلات

    دیگران به من چه ربطی داره؟

    و اتفاقا از زمانیکه که دیگه انرژیمو بیهوده صرف

    دیگران نمیکنم اونا بیشتر متوجه من شدن و نتایجمو میبینن استاد یه داماد داریم که

    خیلی خیلی کم پیش میاد از دیگران تعریف

    کنه چند روز پیش همینجوری یه بحثایی

    پیش اومد که چه قدر از من تعریف کرد

    گفت شیدا خوش به حال تو چه آرامشی داری

    اصلا کاری به کسی نداری تو دنیای خودتی

    اصلا استاد شوکه شدم چه قدر حس خوبی

    بهم دست داره واقعا حرفاش همه از روی

    صداقت و واقعیت بود

    حتی احساس کردم که اطرافیانم هم تعجب

    کردن

    وقتی دقت کردم دیدم من کاری نکردم

    فقط بله واقعا تو دنیای خودمم

    خودم و خدای خودم و این سایت که دنیای منه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 47 رای:
    • -
      کبری مشتاقی گفته:
      مدت عضویت: 1220 روز

      به نام خداوند مهربانم سلام به دوست عزیزم شیدای مهربونم شیدای آرام و زیبایم

      منم تحسینت میکنم و میگم دوستت دارم

      آفرین آفرین باید به کسی کاری نگیریم حتی برای تغییرش

      میخواد هر کسی باشه

      منم باید بیشتر روی این موضوع کار کنم

      اینطوری پیشرفتت بهتره

      من سپاسگزارت هستم

      و خدا رو شکر میکنم بخاطر وجود شما عزیزانم

      خیلی خوشحال شدم کامنتتو خوندم

      در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    مهدی بیرانوند گفته:
    مدت عضویت: 2149 روز

    خدایا شکرت

    من به تازگی مدیریت یه گروه هنری کوچیک بهم سپرده شده . واقعا جالبه . چالش های ریز و درشت خیلی زیادی هست که باید حل بشن . خدایا شکرت . و باید به عجز خودم اعتراف کنم که اگر خداوند هدایتم نکنه هیچ کاری نمیتونم بکنم . این گروه رو با تمام چالش هاش دوست دارم . اگر این اجرا بالا بره واقعا به خودم افتخار میکنم و میام داستانشو اینجا تعریف میکنم .

    یه جمله ای هست مربوط به این فضا که استاد میگن نیوفتید تو دام زدن حرف های قشنگ .

    ( سکوت کن . بزار نتایجت بجات حرف بزنن ) این باعث میشه عمل کنیم . همینکه که میخوای عمل کنی و نتیجه بگیری میبینی که چقد فرق میکنه تا اینکه فقط حرف بزنی .

    #سرنوشت ما از قبل نوشته شده ؟

    بعضی ها این حرف رو میزنن . عمیقا اعتقاد دارم که تو ناخوداگاهشون میخوان از مسیولیت هاشون شونه خالی کنن .

    و اصلا این با عدالت خداوند در تضاده . چرا باید در اخر منو عذاب کنه ؟ چرا ؟

    درباره ریشه هم که استاد توضیح دادن . و جالبه که هر زمان صحبت از مشیت الهی هست افراد خاصی رو مشخص نمیکنن . قوانین الهی همه جا در جریان هست .

    #تغییر دیگران از توان ما خارج هست

    خود من به شخصه زمانی که نخوام چیزی رو قبول کنم اصلا نمیشنومش . شده چیزی رو دیدم و شنیدم ولی هیچ … هیچ معنایی در ذهنم ایجاد نکرد . بعد ها که اماده بودم و دوباره دیدم دگرگون شدم . پس تمرکزمون رو خودمون بزاریم . خودم هم تنها زمانی تاثیر گذار بودم که نتیجه گرفتم . و رفیقم اومده گفته چیکار کردی

    #من عاجزم . تنها با هدایت خدا جلو میرم بی او هیچم

    خیلی مثال ها تو زندگیم دارم از اینکه اوضاع برخلاف برنامه ریزیم پیش رفته بعد فهمیدم هدایت خدا بوده و به نفعم شده . همین الان اتفاقی افتاده . خرید وسیله ای که خیلی برام مهم بود عقب افتاده . مطمعنم همینم هدایت الهی هست . تو کامنتای بعدی میام و نتیجشو میگم

    ین کلیتی بود که تو ذهنم بود و دوست داشتم با شما عزیزان در میون بزارم . در پناه الله

    در اغوش خداوند

    ازاد و رها

    فعلا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 50 رای:
  7. -
    محبوبه گفته:
    مدت عضویت: 1599 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    خداوندا هر آنچه دارم بی شک از آن توست

    خداوندا بی تو هیچم و یاریم بده که توحیدت را درک کنم و در قلبم حک منم

    خداوندا یاریم بده همیشه یه یاد داشته باشم هیچکس را قدرت چشم زدن به من نیست وقتی من به قدرت لایتناهی تو ایمان دارم وقتی من تو را در قلبم دارم

    خواستن خدا از ریشه ی رود یعنی ارادالله ،یردالله نام برده اسم گروه هم گفته مثلاً مشرکان و کافران

    در مورد خواست خدا از ریشه ی شیئ که گروه خاصی را نام نبرده و منظور مشیت و قانون خداوند اینه اگر طبق قانون پیش بری مشیت و نتیجه قانون این میشه

    اگر در مشیت الهی باشه

    اگر اینها را درک کنیم باید یاد بگیریم خودمون را چگونه در مشیت الهی قرار بدهیم

    خداوند به شما ظلم نکرد خودتان به خودتان ظلم کردید و اوضاعتون مربوط به آنچه که از قبل فرستادید بوجود میاد

    یعنی نمیشه این جور فکر کرد که خدا دوست داره به چه کسی بدهد و به چه کسی ندهد

    در زمان قوم نوح که عذاب نازل شد ولی عذاب که برا همه نبود هر که مسیر درست بره قانون هم درست اجرا میشه ربطی به دلسوزی خدا و …نداره

    در آیات قرآن که مدام تکرار شده حرکت کنید و ایمان داشته باشید و توحیدی باشید

    من که فکر میکنم مشکلات اساسی مون از عدم توحید هست من که در توحید خیلی اشکال دارم خیلی بهتر شدم ولی خیلی جاهای خوب شدن دارم

    قبلا به چشم زخم بسیار اعتقاد و باور داشتم و آسیبهای بسیار میدیم و مدام اسفند دود میکردم و هیچ فایده ای هم نداشت و مدام مریض بودم و ترس در دلم بود ولی وقتی فایل چشم زخم استاد عباس منش را گوش دادم و متوجه شدم باور چشم زخم یعنی شرک برای خدا قرار دادن و قدرت را از خدا گرفتن و به انسانها دادن ،کم کم بهتر شدم و خدا شکر بهتر شدم و حتی در شب یلدا یه جایی جمع بودیم و وقتی همه خانواده بودند یکی از آشنا وقتی فهمید که من از خواهرانم از نظر سنی بزرگتر هستم و بهتر موندم گفت اصلا بهتون نمیاد خیلی خوب موندین ،مامان از ترس اینکه من چشم زخم نخورم قسمتی از میوه ای که طرف میخورد را برداشت و یواشکی بهم داد من موندم این چیه و بعد که متوجه شدم انداختم دور و خنده ام گرفت (یه اعتقادی دارند اگر از دست طرف چیزی بگیری بخوری چشم نمی‌خوری ) و در ذهنم گفتم یعنی این بنده ی خدا قدرتش از خدا بیشتره که بخواهد من و چشم بزنه این چه فکر پوچی هست وقدرت لایتناهی بدست خدا هست بس و دیگران هیچند

    و خدا رو شکر روز به روز سلامت و شادابتر هستم این یه نوع تغییر بزرگی در من هست که شاید یادم نباشه که بخواهم تعریف کنم ولی گاهی که یادم میاد در این مورد چقدر تغییر کردم و گاهی خواستم خیلی‌ از عزیزانم را تغییر بدهم ولی به اندازه ی سر سوزن موفق نبودم و فقط قادر به تغییر خودم هستم

    خداوندا یاریم بده در این مسیر ثابت قدم باشم و به تمام خواسته هام به آسانی و سادگی و سعادتمندانه برسم

    در پناه خداوند یکتا شاد و سلامت و سعادتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 51 رای:
  8. -
    ناهید رحیمی تبار گفته:
    مدت عضویت: 1458 روز

    سلام به استاد عزیز و گرامی خودم و مریم جان عزیزم و تمامی دوستان گرامی.

    خدا رو شکر تو این چند سال اخیر که دوره‌های استاد رو کار کردیم افکار و باورها و درکمون نسبت به این قضیه که همه ی اتفاقات از سمت و سوی خودمون پیش میاد ، تغییر کرده و دیگه مثل قبل از خدا توقع نمی‌کنیم. در واقع زمانی توقع می‌کنیم که خودمون در راستای هر چیزی تلاش کرده باشیم یعنی سهم و نقش خودمون رو درست انجام داده باشیم و بعد از خدا درخواست میکنیم که سهم خودش رو برامون انجام بده.

    اینکه هر اتفاقی تو زندگی من میفته من بگم خدا برام رقم زده کاملاً با منطق من در تضاد هستش دیگه مثل گذشته نمی‌پذیرم که خدا هر کس را که بخواهد هدایت می‌کند. این درسته که : خدا هر کس را که خودش بخواهد هدایت می‌کند تازه اینم نه که به کلام باشه بلکه باید عمل من نشون بده یعنی من در هر لحظه سعی کنم در فرکانس یا مدار بهتری قرار بگیرم.

    یادمه اون موقع‌ها که باور غلطی داشتم خیلی جاها به هر علتی حالا یا به خاطر تنبلی یا به خاطر عدم مسئولیت یا به خاطر خود خواهی و توقع زیاد در کل که به خاطر عدم درک قوانین جهان کنار میشستم و فقط چشمم دنبال این بود که خدا باید برام کاری بکنه و اگه اتفاقات طبق میل من پیش نمی‌رفت می‌چسبوندم به اینکه حتماً خدا مصلحت ندونسته.

    کلاً زاویه دیدم نسبت به این قضیه که خداوند هر کیو بخواد هدایت میکنه یا به هر کی بخواد نعمت میده خیلی اشتباه بود. الان خدا رو شکر میکنم که نگاهم نسبت به اون سالها خیلی تغییر کرده.

    تسلیم بودن و اعتراض نکردن نسبت به آنچه که اتفاق میفته خیلی فرق داره با اینکه من هیچ کاری نکنم.

    زمانی به خدا اثبات میکنم که من تسلیمم که با احساس خوب و لذت بردن ، به زندگیم ادامه بدم.

    اینکه من کاری نکنم ولی همچنان با احساس بد و حسایی مثل ترس و نگرانی به زندگیم ادامه بدم اسمش تسلیم یا رها کردن نیست بلکه اسمش فرار از واقعیتها و انکار کردنه!!!!

    اونایی که دنبال کسب آگاهی نمیرن همیشه بهانه‌ای برای فرار از واقعیتها دارن مثل گذشته ی خودمون .

    اما کسی که آگاهی کسب میکنه و با تجاربی که به دست میاره هر روز بیشتر از روز قبل پی به قوانین جهان میبره خوب می‌فهمه که سهم و نقش خودش چیه و سهم و نقش خدا چیه .

    به همین جهت دست از جنگیدن و یا زور زدن و حتی فریب دادن خودش برمیداره.

    چن روز پیش همسرم بدون مقدمه یه دفه‌ای بهم گفت مادرش بش گفته چون برادرش مریضه خونه‌ای که توش مستاجره رو میخواد براش بخره که یه وقت استرس و اضطراب باعث حاد شدن بیماریش نشه یعنی از سر دلسوزی و ترحم و حتی ترس به قول خودش گفته من مادرم میترسم که اگه این کارو نکنم یه اتفاقی برای بچم بیفته بعداً عذاب وجدان بگیرم به همین خاطر مادر شوهری که دلش بند هر هزار تومنش بود، الان میخواد چند میلیارد پول به پسر کوچیکش بده تا به خیال خودش از عذاب وجدان بیرون بیاد. چون فکر میکنه دعوا و مشاجره‌های چند سال پیششون که خودش خیلی پسرشو نفرین میکرده باعث بوجود اومدن این بیماری در پسرش شده . بگذریم….

    موضوعی که به من مرتبطه اینه که تا همسرم این موضوع رو مطرح کرد ،بقدری عصبانی شدم که در عرض 10 دقیقه قسم خوردم که دور کل خانوادشو خط می‌کشم . از اینکه این همه افکار و باورهای پوچی دارن و اینکه چقد بین بچه‌هاشون فرق میزارن.

    درست، ده دقیقه کشید تا من آروم شدم.

    همسرم توجیه و منطقهای خودشو میوورد که منو آروم کنه ولی من تو اون 10 دقیقه هیچی تو مغزم نمی‌رفت تا اینکه لا به لای صحبتهای همسرم، هی یکی یکی قوانین تو ذهنم مرور میشد و یه دفعه منی که آمپرم به هزار چسبیده بود مثل کسی که آب یخ ریخته باشن رو سرش ، یه دفعه آروم آروم شدم.

    این اومد تو ذهنم که هر کسی پاسخ فرکانس خودشو دریافت میکنه.

    این اومد تو ذهنم که هیچ دلیل و منطقی برای مجاب کردن جهان به خاطر حال بدیت نداری .باید همیشه و در هر شرایطی احساسامو خوب نگه دارم .باورهای فراوانی اومد تو ذهنم اینکه جهان پر از نعمت و فراوونیه.

    شرک خدا اومد تو ذهنم که با این رفتارم دارم به خدا شرک می‌ورزم و نگاهم به اینه که مادر شوهرم یه کمکی به ما بکنه که وضعیت ما بهتر از این باشه.

    این اومد تو ذهنم که نباید حس لیاقتمو زیر سوال ببرم و ارزشهای خودمو به خاطر چن میلیارد پول، پایین بیارم.

    جایگاه خودمو با جاریم با برادر شوهرم با بچه‌هاش مقایسه کردم و گفتم ناهید هیچ وقت نخواه که جای اونا باشی و کسی بخواد به هر علتی به تو کمک مالی کنه .همین که بی‌نیاز از کسی هستی، همین که خانوادم از بزرگترین ثروت که سلامتی هستش برخوردار هستن، ینی من صاحب همه چیز هستم. چیزهایی که با میلیاردها پول نمیشه عوضشون کرد.

    وقتی تو ذهنم اومد که مادرشوهرم داره سهم ماها را هم به پسر کوچیکش میبخشه ، این جمله رو به خودم یادآوری کردم که « خدایا من به تو و عدالت تو یمان دارم هیچ حقی از من گرفته نمی‌شود و من آسوده خاطر هستم ».

    که می‌دونم اینم ب خاطر باورهای کمبودمونه که از بود و نبود بزرگترهامون مال وثروت میخایم.

    و اینکه« خداوند و قوانین جهان در حال انجام کارهستن تا ثروت و نعمت وارد زندگی من بشه».

    خیلی جالبه همه این آگاهی‌ها و باورهایی که تو این چن ساله یاد گرفتمشون و سعی میکنم تو عمل نشون بدم ،لابه لای صحبتهای همسرم به ذهنم خطور کرد. از اینکه اون 10 دقیقه رو مثل بم منفجر شدم ناراحت شدم ولی از اینکه خیلی زود احساسم نسبت به اون قضیه خاموش شد خیلی خوشحال شدم .خودمو بخشیدم و احساسمو نسبت به خانواده ی همسرم بخصوص مادرشو و برادر شوهرم خوب کردم.

    کل قضیه رو در عرض چن دقیقه فراموش کردم و دیگه با همسرم راجع بهش صحبت نکردم حتی تونستم تو خلوت خودم تمام گفتگوهای ذهنی و نجواها را خاموش کنم و از این بابت خیلی خدا رو سپاس گفتم . چون در گذشته من کسی نبودم که به راحتی از این موضوعها بگذرم. از اینکه نگاهم به دنیا و جهان تغییر کرده بود خودمو تحسین کردم حتی لابه لای حرفها این تو ذهنم اومد که ناهید خانم درسته که برادر شوهرت بیماره و به نظر عمر کوتاهی داره اما تو خودت می‌دونی که عمر ، دست خداس و حتی تو نمی‌دونی که تا فردا زنده هستی یا مرده ؟!!!! پس نمیخواد حرص و جوش مال دنیا و یا رفتارهای دیگرانو بزنی. تمرکزتو بذار روی همون ایمانی که به خدا داری و مطمئن باش اگه با هم همین ایمان پیش بری خداوند بهترین‌ها رو نصیبت می‌کنه من امسال خودمو متعهد کردم صبور باشم و توکلم رو با احساس خوب و لذت بردن از داشته هام به خداوند ثابت کنم بنابراین نباید در جهت خلاف تعهدم پیش برم.

    پس خودمو تسلیم تمام اتفاقاتی که تو زندگیم میفته می‌کنم هر چن بر خلاف میل من باشن. هر چن به نظر غیر قابل تحمل و یا مشکل ساز باشن.

    رعایت قوانین جهان و داشتن افکار و باورهای مثبت مطمئنم مشیت الهی را هم ، به بهترین شکل ممکن دریافت خواهم کرد.

    استاد جونم عاشقتم.

    الهی باشی همیشه که وجودت باعث آرامش زندگیمه .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 50 رای:
  9. -
    زهـره احمدجانی گفته:
    مدت عضویت: 1392 روز

    بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم

    بِه نامِ خُداوَندِ بَخشَنده مِهرَبان

    سلام و درود بسیار بر استاد عزیز و خانم شایسته نازنین

    هر روز از روند تکاملی من میگذره ایمانم بیشتر و بیشتر میشه که

    خداوند بشدت بر قلب همه مردم آگاه است

    دیروز دفترمو باز کردم خدایا من تسلیمم

    من نمیتوانم تو بمن بگو چیکار کنم ؟

    این تضاد در رابطه با دخترم بود

    من نمیخام دخترمو بیارم تو مسیر موفقیت و اصلا در رابطه با این موضوع باهاش صحبت نمیکنم.

    اما دختر من ، کاملا متفاوته با من

    از هر لحاظ کاملا شخصیتش با من تفاوت داره

    و من بعد 17 سال نتونستم هنوز این رفتاراشو بپذیرم.

    و مثل دیروز بارها بارها نوشتم تسلیمم خدا

    ولی نتونستم به روم نیارم

    نتونستم نبینم

    دیدگاهمو تغییر میدم ولی نمیتونم ادامه بدم

    دیروز نوشتم خدایا دستمو بگیر من واقعا میخام تغییر کنم

    میخام رها کنم میخام آروم باشم

    امروز همزمانی داشت با این فایل

    دقیقه 17:34

    خدا به پیامبر میگه تو خودت را داری میکشی که بقیه ایمان بیارن

    ولی همه ایمان نمیارن

    ما اصلا نباید تمرکزمون را بزاریم که دیگران میفهمن یا نمیفهمن

    ما باید روی خودمون کار کنیم

    اینکه بقیه میفهمن یا نمیفهمن اصلا مهم نیست…

    دقیقه 22:41

    ما عاجز هستیم از تغییر دیگران

    و ما توانا هستیم از تغییر خودمون

    احساس کردم خدا داره با من حرف میزنه

    چون من واقعا خودمو کُشتم در مسیر هدایت شدن دخترم

    نشد که نشد

    نمیدونم چطور خودمو رها کنم نمیدونم چطور نبینم و اعراض کنم

    بپذیرم دختر من چنین شرایطی داره ؟

    یا اینکه باورم را تغییر بدم ؟

    برای خود من پذیرشش راحتتره که رها کنم و هیچ انتظاری ازش نداشته باشم

    رها کنم تا در زمان مناسب دخترم مورد هدایت خداوند قرار گیرد.

    امیدوارم اینبار بتوانم از پس این تعهدم بربیام

    امیدوارم خداوند کمکم کنه و من را هدایت کنه به مسیر درست به مسیری که نعمت عطا کرد به بندگانش نه مسیری که غضب کرد و نه گمراهان …

    استاد واقعا این فایل بی نظیر بود من برای رها کردن همسرم فقط همین یک جمله برایم کافی بود

    ما عاجز هستیم از تغییر دیگران

    و ما توانا هستیم از تغییر خودمون

    و موفق بودم نتیجه ی خیلی خوبی گرفتم که بزرگ‌ترینش آرامش خودم بود

    امیدوارم بتونم در این راه هم موفق باشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 49 رای:
    • -
      ناهید رحیمی تبار گفته:
      مدت عضویت: 1458 روز

      سلام زهره جان عزیز.

      نمی‌دونم برای تغییرات دخترت از چه روشهایی استفاده کردی. فقط اینو میدونم که نصیحت کردن و تحمیل کردن حرفامون نه تنها هیچ فایده‌ای نداره بلکه باعث لجاجت بیشترشون میشه.

      تجربه‌ای که من تو این زمینه دارم اینه که تا جایی که تونستم بهشون نزدیک شدم بدون اینکه کنترلشون کرده باشم یا اینکه حس کنن من مراقبشون هستم. بچه‌ها دوست دارن آزادی کاملو داشته باشن .

      منم در حد توان و آگاهی خودم ، تو همه ی زمینه‌ها راهنماییشون میکنم . از اونجایی که باهاشون خیلی رفیق هستم بدون اینکه سوالی ازشون بپرسم خودشون به وقتش همه ی توضیحات رو بهم میدن .

      به درخواستهاشون تا جایی که می‌تونم توجه میکنم البته نه در حدی که زیاده‌روی داشته باشن.

      ک خداروشکر زیاده خواه نیستن‌.

      حتی خیلی جاها بر خلاف میلم کنارشون هم بازی خواسته هاشون بودم .چون دیدم چقد نیاز به توجه ما دارن.

      توجه به نقاط مثبت وتحسین کردنشون هم تاثیرات خوبی در تغییراتشون داره.

      اینو متوجه شدم که هر چقد خودم رو خودم بیشتر کار کنم و تمرکزم روی تغییرات مثبت خودم باشه در واقع خودم در فرکانس یا مدار مثبتی قرار گرفته باشم ناخودآگاه بچه‌ها هم بیشتر طبق میل من رفتار می‌کنن. البته طبق میلی که میگم منظورم رفتارهای خودخواهانه نیست منظورم نگرانی و دغدغه‌های ما بزرگترهاس.

      هرجا که ترس یا نگرانی سراغم میاد تنها امیدم و تنها کسی که باعث آرامشم میشه خداست.

      تمام امور زندگیمو به خودش سپردم و ایمان دارم که همه جا بهتر از خودم از بچه‌هام مراقبت میکنه.

      انقدر ایمان دارم که حتی اگه ببینم بچم یه مسیر اشتباهی رو داره میره ، جز همون راهنمایی که گفتم کاری از دستم بر نمیاد انجام بدم، اجازه میدم وارد اون چالش بشه و هر بار دیدم که خودشون از انجام و سماجت کاراشون پشیمون میشن و دیگه اون کارو تکرار نمی‌کنن.

      بچه‌های حالا دوس دارن هر چیزی رو خودشون تجربه کنن تا بفهمن درسته یا غلط. اگه قرار باشه هر بار من جلوی اشتباهاتشون رو بگیرم ، رشد نمی‌کنن و با یقین به درک موضوعاتی که باهاش درگیر هستن نمیر‌سن .

      به قول استاد عزیز میگن اجازه بدید بچه‌ها قبل از ازدواج با رعایت حد و مرزها هر چیزیو تجربه کنن.

      وظیفه ی ما فقط دادن اعتماد به نفس بچه‌هاست .

      اونها اونی نمیشن که ما میخوایم. اونی میشن که ما هستیم.

      اگه طبق اصول و قواعدی که استاد عزیز در رابطه با قوانین جهان به آموختن پیش برید ،جای هیچ نگرانی نیس.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
      • -
        زهـره احمدجانی گفته:
        مدت عضویت: 1392 روز

        سلام من به شما ناهید جان عزیز

        اول از اینکه خیلی ممنون و سپاسگزارم که تجربیات خودتان را در اختیار من گذاشتید

        دوم اینکه شما در عقل کل هم بارها برای من پاسخ گذاشتید که کمک حال بنده بود

        برای شما طلب خیر و موفقیت روزافزون دارم دوست عزیز .

        ناهید جان در رابطه با روش فرمودید من خدا را شکر میکنم دختر من مشکلاتی که امکان داره خیلی از مادرها اینروزها با فرزندان داشته باشن و من ندارن فقط یه گوشی بود که اونم واقعا حساسیت بیجای خودم بود و رها کردم .

        اما داستان زندگیمو تابحال تو سایت نذاشتم دوست نداشتم یجوری جلب ترحم ایجاد کنم

        من زمانیکه با همسرم ازدواج کردم دخترش دوساله بود یعنی من از دوسالگی مادر این دخترکوچولو شدم و هستم

        خیلی از خودم کَندم فداکارانه در حقش محبت کردم تا بشه یک بچه ی معمولی تو جامعه ،

        منظورم اینه مادر این دختر دچار بیماری سرطان بودو فوت کردن زمانیکه باردار بود این بیماریو داشتن من نمیدونم بدلیل مصرف داروها بوده یا هرچی

        دخترم یک سری رفتارهایی داره که من میفهمم دست خودش نیست بنده خدا خودش گریه میکنه میگه میخام تغییر کنم درست شم اما هیچ تلاشی هم نمیکنه هیچ قدمی بر نمیداره ،

        حالا چیکار میکنه ؟

        حواس پرررررت بشدت

        بی توجه بشدت

        یعنی الان بهش میگم برو سیب زمینی بخر میره پایین میگه مامان گفتی سیب زمینی بخرم یا پیاز ؟

        بارها اشتباه خرید کرده بارها هم یادش رفته اصلا نخریده

        یا مثلا بهش میگم تاکسی عقب دوتا آقا بود برو جلو بشین ،

        میاد خونه میگه عقب نشستم چرا ؟ میگه ماشین خالی بود نگفتی که ماشین خالیه برم جلو بشینم درحالی تأکید کردم تحت هر شرایطی جلو بشین

        برای هر کاری که ازش میخام کلمه به کلمه سه بار چهار بار توضیح میدم تا متوجه بشه ک سیب زمینی بخره که مثلا تاکسی جلو بشینه یا نون بخره یا …. با اینحال درست انجام نمیده

        یا بیشترین بیشترین چیزی ک اینروزها منو آزار میده

        بی نظم بودنشه

        می‌ریزه میپاشه کثیف میکنه اصلا نمیبینه اصلا توجهش به کثیفی نیست

        مثلا بهش میگم نقاشی میکشی پارچه پهن کن یادش میره

        یا میگم کثیف کردی تمیز کن یادش میره

        یا مثلا آب میریزه تو لیوان میریزه پایین

        میدونی بلد نیست چجوری آب بریزه تو لیوان ک یهو لیوان پر نشه ،

        یماه دیگه 18 سالش میشه اما بلد نیست یکیو میبینه سلام احوالپرسی کنه ، یکی زنگ میزنه نمیدونه چی بگه ،بلد نیست سیب زمینی سرخ کنه

        و بشدت بشدت بشدت بشدت کُنده ، برعکس من

        میدونی همه ی اینا روی هم اومده نمیدونم چیکار کنم

        میگم کثیفی خونه را تحمل کنم ؟ خیلی خیلی خیلی کثیف میکنه خونه را زندگی را ،

        هزار بار میگم کیفتو بزار فلان جا

        یروز میزاره بعدش میگه یادم میره

        و واقعا هم یادش میره

        میگم 18 سالشه تا الان من خودمو کشتم نشد

        بسپارم به خدا ؟

        از طرفی میگم دختره 18 سالشه باید نشست و برخواست و یاد بگیره

        ده سال دیگه بخواد ازدواج کنه میخاد چی بشه ؟

        چندین و چند مشاور بردم باشگاه میره مدرسه هم میره اگر باید تو اجتماع باشه که رفتار معمولیش را یاد بگیره نه نشد .

        درسته دختر من نیست ولی خداشاهده مثل یک مادر و دختر واقعی هستیم

        منو مثل مادر واقعی خودش دوست داره و منم دوسش دارم

        فقط ازش میخام یکسری رفتارهای معمولی خیلی معمولی را رعایت کنه

        و بازهم میگم دست خودش نیست اصلا یادش میره نمیدونم چی بگم

        بی توجهی میکنه ، حتی تو حرف زدن جمله بندی هاشم درست نیست ، هیچ دوست و رفیقی هم نداره ، خودش خیلی تلاش کرده اما نمیان باهاش رفیق نمیشن ، بخاطر اینکه رفتار غیرطبیعی داره

        میخام بیخیال باشم رها باشم حتی برای جمع کردن سفره صداش نکنم

        حتی ازش نخوام جارو بکشه هیچی ازش نخوام

        چون نادرست انجام میده و موجب دلخوری بینمون میشه

        برای همین میگم خودم انجام میدم ولی رابطه بینمون خوب باشه

        نمیدونم واقعا چیکار کنم واقعا نمیدونم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
        • -
          زهره زیدآبادی گفته:
          مدت عضویت: 1697 روز

          سلام و درود خدا بر قلبهای آگاه

          سلام زهره جون

          من همیشه عاشق اسمم بودم و حالا شما ، هم  نام منی و به راستی چه نام زیباییست بانو .

          از راه حل خودم در رابطه با دخترام میگم

          امیدوارم به کارتون بیاد :

          دیدید  وقتی عود رو روشن میکنیم ، آرام آرام بوی خوشش توی فضا میپیچه و کم کم همه ی خونه رو در بر میگیره ، حتی اگر صبور باشیم و خاموشش نکنیم به داخل کمد ها و کشو ها هم نفوذ میکنه .

          از نگاه من :

          نوشتن خواسته ها و شکر گزاری از داشته ها و بیان زیباییها مثل همین عود و پخش شدن عطرش میمونه .

          من باور دارم که شکر گزاری هام مثل روشن کردن همین عوده .

          دفترم همیشه در تیر رس نگاهمه و در طول روز از هر فرصتی هر چند کم برای نوشتن استفاده میکنم .

          مینویسم از همه چیز ، از کوچکترین چیزهایی که گاهی خودم متعجب میشم که چجور ذهنم به این چیزا قد میده . روی برگه های A4  برای هر کدوم از سه قلوهام طوماری از نکات تحسین برانگیز وجود نازنینشون رو نوشتم و به درب ورودی خونه زدم ، نوشته های زیادی بر روی یخچال و جاهای مختلف خونه .

          و باور دارم این نوشته ها ، معطرند و کم کم به شرط صبر ، به شرط ایمان ، به شرط توکل ، عطرشون پخش میشه و در صورت ادامه دادن به همه جای خونه و تمام سلولهای اعضای خانواده و در و دیوار و فرش و پرده و ظروف و رختخواب نفوذ میکنه .

          اونوقته که انعکاس این عطر شامه ی خودت و اطرافیانت و نوازش میده .

          امیدوارم که تونسته باشم منظورم و برسونم .

          کم کم کم کم که به نوشتن ادامه دادم یک روز دیدم یکی از سه قل هم دفتر شکر گزاری داره ، مدتی بعد متوجه شدم یکی دیگه از دخترکانم مراقبه میکنه و نفر سوم کنترل خشمش آسونتر شده و زبانش لین و مهربان شده .

          من بهشون هیچی نگفته بودم اما هر سه من رو دیده بودن و از طرفی عطر کلمه به کلمه ی  نوشته ها در سلولهای وجودشون نفوذ کرده بود چرا که انرژی چه مثبت و چه منفی پخش میشه .

          زهره جون ، عزیز دلم :

          این کار یکی دو روز نبود ، حدود دو سال نوشتم و نزدیک سی جلد سالنامه کوچیک و بزرگ پر شد .

          گاهی در حین نوشتن بچه ها بر سر موضوعی دعواشون میشد ، اوایل نوشتن و ترک میکردم و میرفتم تا ببینم چی شده .

          اما به مرور زمان صبور تر شدم و هر اتفاقی می افتاد دیگه مداخله نمیکردم و حالا دیگه مدتهاست جز صدای با شکوه خنده چیزی نمی شنوم .

          زهره جون من تغییر کردم ، صبور تر شدم ،ولی هرگز عود خوشبوی نوشتن رو خاموش نکردم  ،  همچنان می نویسم .

          امیدوارم از زیبایی های  دختر عزیزت بنویسی .

          اوایل برای خودت بنویس و بنویس و بنویس .

          بعد از چند ماه نوشته ها رو به جاهای مختلف بچسبون .

          کم کم با صدای بلند  از روی نوشته ها بخون .

          بعد از چند ماه واسه دختر نازت هم بخونشون و این مراحل همون طی کردن تکامله که استاد میگن .

          به مرور زمان پله ی بعدی خودش نمایان میشه .

          امیدوارم یک روز برامون بنویسی که عطر خوش نوشتن ،  فضای زندگیت را گلباران کرد .

          سلام و درود خدا بر قلبهای آگاه

          سلام زهره جون

          من همیشه عاشق اسمم بودم و حالا شما ، هم  نام منی و به راستی چه نام زیباییست بانو .

          از راه حل خودم در رابطه با دخترام میگم

          امیدوارم به کارتون بیاد :

          دیدید  وقتی عود رو روشن میکنیم ، آرام آرام بوی خوشش توی فضا میپیچه و کم کم همه ی خونه رو در بر میگیره ، حتی اگر صبور باشیم و خاموشش نکنیم به داخل کمد ها و کشو ها هم نفوذ میکنه .

          از نگاه من :

          نوشتن خواسته ها و شکر گزاری از داشته ها و بیان زیباییها مثل همین عود و پخش شدن عطرش میمونه .

          من باور دارم که شکر گزاری هام مثل روشن کردن همین عوده .

          دفترم همیشه در تیر رس نگاهمه و در طول روز از هر فرصتی هر چند کم برای نوشتن استفاده میکنم .

          مینویسم از همه چیز ، از کوچکترین چیزهایی که گاهی خودم متعجب میشم که چجور ذهنم به این چیزا قد میده . روی برگه های A4  برای هر کدوم از سه قلوهام طوماری از نکات تحسین برانگیز وجود نازنینشون رو نوشتم و به درب ورودی خونه زدم ، نوشته های زیادی بر روی یخچال و جاهای مختلف خونه .

          و باور دارم این نوشته ها ، معطرند و کم کم به شرط صبر ، به شرط ایمان ، به شرط توکل ، عطرشون پخش میشه و در صورت ادامه دادن به همه جای خونه و تمام سلولهای اعضای خانواده و در و دیوار و فرش و پرده و ظروف و رختخواب نفوذ میکنه .

          اونوقته که انعکاس این عطر شامه ی خودت و اطرافیانت و نوازش میده .

          امیدوارم که تونسته باشم منظورم و برسونم .

          کم کم کم کم که به نوشتن ادامه دادم یک روز دیدم یکی از سه قل که بسیاز نامرتب و اهل بریز و بپاش بود صدام زد :

          مامان امروز کمدم و مرتب کردم ، یهو خشکم زد ( دخترم داشت معطر میشد ) باور داشتم که میشه ، من به نوشتن ادامه دادم . همچنان میریختن و جمع نمیکردن ، اگر دختر شما یک نفره ، دخترهای من سه نفر بودن ، حالا ببین زهره جون خونه چه خبر بود ، هر سه ریخت و پاش داشتند اما این دخترم وحشتناک نا مرتب بود ، پذیرفته بودمش ، بهش فضای بودن دادم ، درسته که خیلی کم تذکر میدادم که اون هم اشتباه از من بود ، هیچ زمانی یادم نمیاد کمد لباسش مرتب باشه ، خیلی از روزها جورابهاش و لنگه به لنگه میپوشید و میرفت مدرسه ، قمقمه و کتاب و خوراکی و دفتر و کتابش و جا میگذاشت ، حرفهاش و مزه نمیکرد و تیکه های سنگین به اطرافیان می پروند ، بی رویه غذا میخورد و کمی تپل شده بود ، آرزو  به دل مونده بودم یکیشون بدون اینکه حرفی بزنم کمکی بهم بکنه ، مبل و فرش همیشه رنگ گواش داشت ، خورده های تراشه مداد همه جا بود ، هیچوقت کش مو و برس مو ،  سرجاش نبود و دفتراش به وسط نرسیده بدون ورق میشدن و همه ورقه ها رو میکند ، دفتر ریاضی و علوم و سایر دروس آشفته بازار بود و هیچوقت از اول دفتر به ترتیب نمی نوشت و از هر دری سخنی ، بر سر موضوعات کوچیک هفته ای یکی دوبار بحثشون میشد . همین عید امسال یعنی شش ماه قبل ، فرشهای کرم رنگ سالن که شسته شدن رو پهن کردیم و دختر نازم در طول یک هفته دو شات قهوه روی هر فرش پهن کرد اما یک اتفاق جالب افتاد نه تنها  من ناراحت نشدم بلکه دخترکم سریع رفت و دستمال آورد و تمیز کرد ، گرچه تمیز نشد اما من و دخترکم معطر شده بودیم ،  مدتی بعد یکروز دیدم  لباسها رو تا میزنه و جورابهاش و جفت جفت با هم تا میزد ، کم کم موقع نقاشی روفرشی پهن کرد و زیر ظرف آب برای گواش بشقاب گذاشت ، جلوی آینه جملات انگیزشی مینوشت و حواسش به حرف زدنش بود  به خودم گفتم زهره عطر نوشتن داره اثر میگذاره ، دلگرم شده بودم و حالا دیگه اگر پنج دقیقه پشت در مدرسه تایم داشتم ، همون جا داخل ماشین شکرانه هام و مینوشتم .  به مرور متوجه شدم  یکی از سه قل قبل از خواب  مراقبه میکنه ، خدای من این همون دخترم بود که با بی نظمیهاش روی مخ راه میرفت اما حالا داره ذهنش و کنترل میکنه و هزاران مثال دیگه .

          من بهشون هیچی نگفته بودم اما هر سه من رو دیده بودن و از طرفی عطر کلمه به کلمه ی  نوشته ها در سلولهای وجودشون نفوذ کرده بود چرا که انرژی چه مثبت و چه منفی پخش میشه .

          زهره جون ، عزیز دلم :

          این کار یکی دو روز نبود ، حدود دو سال نوشتم و نزدیک سی جلد سالنامه کوچیک و بزرگ پر شد .

          گاهی در حین نوشتن بچه ها بر سر موضوعی دعواشون میشد ، اوایل نوشتن و ترک میکردم و میرفتم تا ببینم چی شده .

          اما به مرور زمان صبور تر شدم و هر اتفاقی می افتاد دیگه مداخله نمیکردم و حالا دیگه مدتهاست جز صدای با شکوه خنده چیزی نمی شنوم .

          زهره جون من تغییر کردم ، صبور تر شدم ،ولی هرگز عود خوشبوی نوشتن رو خاموش نکردم  ،  همچنان می نویسم .

          امیدوارم از زیبایی های  دختر عزیزت بنویسی و بهش فضای بودن بدی .

          بچه ها مهمان های زود گذری هستند .

          اوایل برای خودت بنویس و بنویس و بنویس .

          بعد از چند ماه نوشته ها رو به جاهای مختلف بچسبون .

          کم کم با صدای بلند  از روی نوشته ها بخون .

          بعد از چند ماه واسه دختر نازت هم بخونشون و این مراحل همون طی کردن تکامله که استاد میگن .

          به مرور زمان پله ی بعدی خودش نمایان میشه .

          امیدوارم یک روز برامون بنویسی که عطر خوش نوشتن ،  فضای زندگیت را گلباران کرد .

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
          • -
            جمال خسروی گفته:
            مدت عضویت: 1585 روز

            سلام زهره جان

            دوست زیبا سیرت وزیبا سورتم

            ماشالله به مکتوبات زیبا وخوش جملاتت احسنت من تحسینت میکنم

            من که میدانم کی شروع کردی

            من که خودمم باشما نازنین مدتهاست فقط جملات وکلمات ونوشته ها دل عاشقم رو عاشقتر میکند من حقیقتا روزی ده الی 12 خط مینویسم کم است اما چون در معرص تمرین وتکرار است خیلی تاثیر گرفتم وتحسین‌میکنم خودمم را .

            اره درستته

            روزی بود کامنتی از شما خودندم که با دوست زیبا کلام علی ابودر دایی میپرسیدی وایشون نوشتن رو تجویز کردن وامروز من به شما تبریک میگویم طعم نوشته هایت الهی شده حتی خیلی همصدا با مکتوبات علی اقای بی نظیر شدن ….

            تحسین بر انگیز هستین

            من فقط تحسینت میکنم ومیگویم برامون بنویس بانوی زیبا مادر زیبا دوست زیبا انسان زیبا 1

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
          • -
            زهـره احمدجانی گفته:
            مدت عضویت: 1392 روز

            سلام و درود فراوان ب شما دوست عزیزم زهره نازنین

            ممنون که در مورد زیبایی اسم زهره گفتید

            شاید اینجا جاش نباشه من به تازگی اسممو پذیرفتم در دوره عزت نفس راجع بهش گفتم

            و برای همین اسم پروفایلمو اسم واقعیمو گذاشتم زهره ، خیلی خوشحالم برای یادآوری این اسم قشنگمون ،

            زهره جان من خیلی شما را تحسین میکنم تبریک میگم که تونستید مسیری را که طی کردید به نتیجه دلخواه برسید

            خداروشکر میکنم برای موفقیت شما دوست عزیز .

            تحسین میکنم برای صبوری و هنرتون که ادامه دادید

            من هم بارها بارها تو دفترم از خداوند طلب صبر کردم

            نوشتن نکات مثبت را نتونستم ادامه بدم چندین بار شروع کردم و رها کردم ،

            من هم خیلی دلم میخاد این مسیر را ادامه بدم

            واقعا آرزو دارم دخترم طبیعی رفتار کنه

            من انتظار غیرمعقول یا بزرگی ندارم

            و حتی میبینم خودش هم اذیت میشه

            طبق فرموده آقای حرفت نمیدونم واقعا نیاز به روانپزشک دارن با خیر ؟

            خیلی ناراحت میشم برای این موضوع ک دخترمو ببرم تحت نظر روانپزشک باشه

            اما سلامتی و موفقیتش آرزومه

            اگر بدونم راهش این باشه دریغ نمیکنم

            چندین ساله دارم تلاش میکنم ک روش بهبودی حاصل بشه

            از خداوند طلب کمک کردم

            طلب صبر کردم

            خواستم یا منو تغییر بده که آروم باشم اعراض کنم

            یا دخترمو تغییر بده

            امیدوارم منم راهمو پیدا کنم

            امیدوارم در این زمینه نتایج بهبودی حاصل بشه

            من واقعا سپاسگزارم از شما که تجربیات خودتان را به اشتراک گذاشتید

            براتون آرزوی موفقیت و خیر و سعادت در دنیا و آخرت را دارم.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
          • -
            آقای نیکو گفته:
            مدت عضویت: 3386 روز

            بنام پرودگار یکتا و بی همتا

            سلام به زهره خانم زیدآبادی

            خداوند رو شاکرم که هدایتم کرد به کامنت بی‌نظیر شما

            چقدر قانون رو خوب درک کردین و چه زیبا و خلاقانه به اجرا گذاشتین،

            آفرین به شما که اینقدر عالی و زیبا به نکات مثبت دخترهاتون توجه کردین و عطر نوشته ها و شکرگزاریاتون به وجود آنها رخنه کرده .

            چقدر لذت بردم از این روش خلاقانه ای که بکار بردین و نتیجه شیرینش رو چشیدین،

            تشکر میکنم از شما دوست عزیز که این دیدگاه عالی رو به اشتراک گذاشتین

            بهترین ها رو براتون آرزو میکنم، چون شما لایق بهترین ها هستین

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          مجید حرفت گفته:
          مدت عضویت: 1704 روز

          سلام زهره خانم

          خواهر گلم،شب شما بخیر،امیدوارم حالتون عالی باشه.

          ضمن تشکر بابت اینکه دیدگاه بنده را به مهر خواندید.

          بنده نیز متقابلاً این دیدگاه شما را خواندم و جهت کمک و راهنمایی به شما برای عزیز دلم هم که اتفاقا هم نام شماست خواندم.

          چونکه ایشون مسول نظام پزشکی شهرمونن و پرسیدم آیا برای این دختر خانم و حل مشکلشون راهی هست؟

          همسر دلبندم توصیه کردند که به دکتر روانپزشک مراجعه نمایید.

          من گفتم بارها به مشاوره رفته‌اند،اما همسرم فرمود مشاور با پزشک متفاوت است!!!

          مشاور تحصیل کرده‌ی رشته روانشناسیه،اما این مشکل باید پیش دکتر روانشناس برود.چون نمی‌دونستم از کدام شهر هستید،دکتر مناسب و خوب نتونستم بهتون معرفی کنم.

          اگر بفرمایید کدوم شهر زندگی می‌کنید،دکتری که کمکتون کنه را بهتون معرفی خواهم کرد.

          در پایان برایتان و برای همه و نیز برای خودم از خداوند مهربان شادی،سلامتی،خوشبختی،ثروت و سعادت در دنیا و آخرت خواستارم و به خدای مهربان می‌سپارمتان خدانگهدار.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
          • -
            زهـره احمدجانی گفته:
            مدت عضویت: 1392 روز

            سلام و عرض ادب و احترام خدمت شما آقای مجید حرفت

            من خیلی سپاسگزار هستم از شما برای زمان ارزشمندی که گذاشتید و کامنت بنده را مطالعه کردید.

            و از همسر محترمتان هم سپاسگزارم برای ارسال راهنمایی ایشان به بنده

            من در اسلامشهر زندگی میکنم.

            برای شما و همسر محترمتان آرزوی موفقیت و پیروزی و سعادت در دنیا و آخرت را دارم .

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    شکوه گفته:
    مدت عضویت: 1339 روز

    ﴿وَاللَّهُ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ بِغَیْرِ حِسَابٍ﴾

    ﴿سُنَّهَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلُ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَبْدِیلًا﴾

    ﴿وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ﴾

    سلام به استاد عزیز و همه‌ی همراهان این مسیر آگاهی

    خدا رو شکر می کنم برای این پروژه آموزشی جدید

    و با تشکر فراوان از استاد عباسمنش و بانو شایسته عزیزم

    این فایل آموزشی برای من دقیقاً همون چیزی بود که ذهنم توش گیر کرده بود…

    از اون سوال‌هایی که وقتی جوابش رو ندونی، یواش‌یواش توی باورت گره می‌سازه.

    دقیقا دو روز پیش به آیه‌ای از سوره بقره رسیدم که می‌گفت:

    «خدا به هر که بخواهد، بی‌حساب و کتاب نعمت می‌دهد.»

    و همون‌جا ذهنم قفل کرد…

    با خودم گفتم یعنی چی؟

    یعنی خدا دلبخواهی به بعضی‌ها می‌ده و به بعضی‌ها نه؟

    یعنی ممکنه یکی فرکانس مناسب رو نداشته باشه، ولی خدا دلش بخواد و بهش بده؟

    پس عدالت کجاست؟ قانون کجاست؟

    و جالبه… دقیقاً وقتی این سؤال توی ذهنم پررنگ شد، این فایل آموزشی روی سایت اومد.

    خدایا شکرت برای این همزمانی‌ها…

    آگاهیِ کلیدی این فایل برای من:

    تمایز خیلی ظریف اما فوق‌العاده مهم بین «اراده» و «مشیت».

    استاد گفتند که خیلی از آیات قرآن، اشتباه یا ناقص ترجمه شده‌اند.

    اونجا که گفته می‌شود: «خدا به هر که بخواهد می‌دهد»،

    فعل آیه «یَشاءُ» است، نه «أرادَ».

    و این یعنی چی؟

    یعنی مشیت خداوند، نه تصمیم لحظه‌ای یا سلیقه‌ای.

    مشیت یعنی چه؟

    مشیت یعنی:

    قوانین ثابت، بدون تغییر و همیشگی‌ای که خداوند جهان را بر اساس آن‌ها اداره می‌کند.

    نه دل‌بخواه، نه تصادفی، نه شخصی.

    ﴿لَن تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَبْدِیلًا﴾

    در سنت الهی هیچ تغییری نخواهی یافت.

    پس خداوند نمی‌نشیند بگوید:

    «امروز حالِ این یکی رو بگیریم، به اون یکی بدیم.»

    بلکه قانون گذاشته.

    هر کس در مدار هماهنگ با این قوانین قرار بگیرد، لاجرم دریافت می‌کند.

    اینجا بود که ذهنم واقعاً باز شد

    پس اون آیه‌ی «بی‌حساب و کتاب» یعنی:

    نه اینکه بدون قانون بدهد،

    بلکه یعنی از راه‌هایی که تو حسابش را نمی‌کنی،

    نه از راه‌های خارج از قانون.

    یعنی:

    اگر در فرکانس دریافت باشی → دریافت می‌کنی

    اگر نباشی → حتی اگر آرزو کنی، دریافت نمی‌کنی

    نه به‌خاطر بی‌عدالتی خدا،

    بلکه به‌خاطر جایگاهی که خودت در آن ایستاده‌ای.

    برداشت شخصیِ من:

    سال‌ها یه باور خیلی عمیق توی ذهنم بود:

    «خشک و تر با هم می‌سوزند.»

    و حالا می‌فهمم این هم یک باور کاملاً غلطه.

    در جهانِ قانونمندِ خداوند:

    کسی که در مسیر درست است، حتی اتفاقات به‌ظاهر بد هم به نفعش تمام می‌شود

    و کسی که در مسیر غلط است، حتی نعمت‌ها هم می‌توانند به ضررش تمام شوند

    پس هیچ‌چیز تصادفی نیست.

    هیچ‌چیز دلبخواهی نیست.

    همه‌چیز قانون است.

    دام خطرناکِ «حرف‌های قشنگ»

    یکی از جمله‌هایی که خیلی به دلم نشست این بود:

    اینکه فقط حرف‌های قشنگ بزنیم، هیچ ارزشی ندارد؛

    آنچه مهم است عمل کردن به دانسته‌هاست.

    چقدر وقت‌ها:

    از توکل حرف می‌زنیم ولی می‌ترسیم

    از ایمان می‌گیم ولی عمل نمی‌کنیم

    از خدا می‌گیم ولی حسابمون روی آدم‌هاست

    و این یعنی ناهماهنگی با مشیت الهی

    «ان‌شاءالله» یعنی چی واقعاً؟

    این بخش برای من طلا بود

    استاد گفتند:

    «ان‌شاءالله» یعنی اگر با مشیت و قوانین خداوند هماهنگ باشد،

    نه اینکه اگر خدا دلش بخواهد!

    یعنی:

    اگر کارت، نیتت، مسیرت، با قانون هماهنگ باشه → می‌شود

    اگر نباشه → هزار بار هم بگی ان‌شاءالله، نمی‌شود

    یک نتیجه‌ی خیلی مهم برای خودم:

    خداوند برای من تصمیم نمی‌گیرد

    این منم که با انتخاب‌ها، باورها و اعمالم،

    یا در مسیر مشیت قرار می‌گیرم

    یا خودم را از آن دور می‌کنم

    و هدایت از جایی شروع می‌شود که:

    عجز خودم را بپذیرم

    و واقعاً از خدا هدایت بخواهم، نه فقط درباره‌اش حرف بزنم

    این فایل به من یادآوری کرد که:

    خداوند کاملاً عادل است

    جهان کاملاً قانونمند است

    و هیچ نعمتی بی‌دلیل و هیچ محرومیتی بی‌ریشه نیست

    اگر می‌خواهم دریافت کنم،باید هماهنگ شوم، نه گله‌مند

    استاد عزیز، ممنونم برای این شفاف‌سازی عمیق.

    و خدایا شکرت که قدم‌به‌قدم داری تصویر درست‌تری از خودت توی ذهنم می‌سازی…

    امیدوارم در پایان این مسیر،

    خدا رو نه با شنیده‌ها،

    بلکه با فهم و تجربه بشناسم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 54 رای: