اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خداوند بخشنده ی مهربان که هرچه دارم از فضل بی نهایت اوست
سلام به استاد بزرگوارم، خانم شایسته ی عزیز و دوستان خوبم
دیشب فایل رو گوش دادم و از خداوند خواستم که برای حل مسئله ای که راکد مونده منو هدایت کنه صبح طبق معمول بعد از باز شدن چشمام اومدم توی سایت و رفتم سراغ خوندن کامنت ها همه عالی و پر از درس برای ساختن باورهای توحیدی بودن، بخصوص کامنت سعیده جان،، اون قسمتی از مراقبه ی فراوانی که نوشته بود “اگر چیزی به نظر متوقف شده..” و سوره ی ضحی ،، این جواب من بود خدای خوبم هزاران مرتبه شکرت برای اینکه هرلحظه در حال هدایت من هستی…
رفتم تو تراس و بیرون رو نگاه کردم ، تراس ما ویوی بسیار زیبایی داره روبه کوه های بلند و پر از برف :)،، می دونید استاد رو اون کوه که از همه بلندتره پر از درخته،، دیدم دارم با خودم میگم کسی که نرفته اون درختا رو اونجا بکاره فقط خداوند مهربان می تونه این کار رو کرده باشه، حالا به نظرت کی بهشون آب میده و مراقبشونه که این همه ساله اینجان؟؟؟!!! قطعا بازهم خدای مهربان به موقع برف و باران رو میاره که اینا تا سال بعد تشنه نمونن،، می دونی اینا هم کم کم رشد کردن و قوی شدن و حالا ریشه های محکمی دارن، شاید خاک واقعی واسشون امید و باور به اینه که خدای مهربان همیشه به فکرشونه،، به این خاطره که این همه سال بدون توقع از هیچ بشری رشد کردن اونم جایی که دست هیچکس بهشون نمی رسه، سبز موندن و دارن با خوشحالی زندگی می کنن و اکسیژن می سازن و میدن به دنیای خداوند مهربانِ من، که گسترش پیدا کنه و اینجوری سهمشون رو از مهربانی و لطف خداوند پرداخت می کنن…اشکام تند تند پایین می اومدن گفتم خدایا شکرت همین جواب من بود…
تمام اینا رو توی دفترم ثبت کردم و گفتم اینجا هم از خودم و این حال خوب یه رد پا بذارم …
خدای خوبم هزاران مرتبه شکرت که فضل ات بی نهایته و منو در بر گرفته…
خدای خوبم هزاران مرتبه شکرت که تنها خانه ی امن مجازی برام همین سایته و این دوستان خوب
خدای مهربانم هزاران مرتبه شکرت که با دست های قدرتمندت که بالای همه ی دست هاست همواره زندگی منو مدیریت می کنی…
خدای خوبم هزاران مرتبه شکرت که استاد عزیز دستی از دستان توست برای هدایت من…
به نام خداوند هدایتگر و حمایتگر و محافظم به سمت خوشبختی و سعادت و آسانی و سلامتی و نعمت و ثروت و عشق و لذت
سلام به استادانم و سلام به همه دوستانم
الهی شکر که قسمت 6 این پروژه فوق العاده هم روی سایت اومد و الهی شکر من خیلی راحت دسترسی داشتم که گوشش بدم و آگاهی هاش رو دریافت کنم تا بتونم مثال هایی از خودم رو به یاد بیارم
خدایا هدایتم کن تا بنویسم
من یه مثال دارم که شاید ظاهرش کوچیک باشه ولی خیلیییی پاداشش بزرگ بود و به نظر من فرقی نمیکنه بزرگ و کوچیکش مهم اینه که ازش درس بگیریم چون این ماییم که به اتفاقات و شرایط وزن میدیم
من در حال حاضر خیاطی صنعتی انجام میدم و البته که کلی هم لذت میبرم توی خونه خودم با یک چرخ خیاطی گوش خونم و احساسم عالیه و همش با خدا در تقسیم کارم تا اینکه یه روز یه ایده ای اومد که یک نشیمن صندلی راحت و طبی برای صندلی های اداری و خودرو درست کنم و از اونجایی که با امکانات موجودم قابل اجرا بود رفتم با ایمان و توکل و قلب باز به سمتش موقع انجام کار به تضاد خوردم و پارچه به خاطر باری که داده بودم پاره شد و همینطور که داشتم پیش میرفتم متوجه احساس بد و تقلا و زور زدنم شدم و همونجا رها کردم و با همسرم رفتیم پیاده روی و توی راه رفتیم کافه قهوه خوردیم و احساسم کمی بهتر شده بود همونجا چشمم به نشیمن چرم صندلی کافه افتاد و یه ایده ای گرفتم که کار رو برام شیک تر و ساده تر میکرد و بعد که اومدیم خونه با آرامش ادامه دادم و احساسم خوب بود و اون ایده رو پیاده کردم و کار جالب در اومد و ایده بعدی به قلبم گفته شد که موقع دوختن یکم با دست کار رو فشار بدم و اینکارو که خیلیییی ساده بود انجام دادم و دیگه پارچه پاره نشد و بعد از اون ایده ها پشت هم اومد و کارها قشنگ تر شد و بعدش ایده نشیمن جیب دار توسط همسرجانم بهم گفته شد و انجامش دادم و کلی عشق و تجربه و اعتماد به نفس و حرفه ای تر شدن از اون تضاد و کنترل ذهن اومد بیرون خداروشکرررررر
دقیقاااااا همه چی کنترل ذهنه و این یک قانونه : احساس خوب = اتفاقات خوب
حس میکنم دارم وارد بخش جدیدی از زندگی در مدار جدید میشم که قراره اتفاقات نابی برام رخ بده و بیام از نتایجم بنویسم
اینکه خدا داره کمکم میکنه و یادم میده که چیکار باید بکنم
هر روز ماچ ماچی لپ گنده من که از لپاش میکشم و پر از نوره خنده به لبم میاره
چقدر دوست باحالیه خدا
شکرت
روز 5 اردیبهشت خیلی عجیب بود که در ادامه مینویسم که چقدر خدا واضح داشت میگفت قدم بعدیت اینه که باید جدی بری سراغ یادگیری نقاشی و طراحی تصویر سازی
چون رد پای روز 4 اردیبهشتم خیلی طولانی نبود گفتم این دوروز رو باهم بنویسم
من روز 4 ام اردیبهشت تمرین رنگ روغنم رو از صبح تا غروب انجام دادم و با تمرکز انجام دادم و یاد حرف آقای نقاش خداگونه میفتادم که بهم گفت هر کاری انجام میدی با جدیت و دقت انجام بده و طراحی و نقاشیات رو سرسری نگیر
و من با این نگاه انجام دادم تمرینم رو و خیلی با آرامش داشتم کار میکردم و دقت و تمرکزم فوق العاده عالی بود
بعد من هدایت شدم تا طرح هایی رو به سازمان زیبا سازی طراحی کنم که فراخوان داده بودن برای نقاشی دیواری
و 5 تا طرح رو خدا هدایتی بهم گفت تا طراحی کنم
و تصمیم گرفتم فرداش برم سر پروژه نقاشی و به آقای خداگونه طرح هامو نشون بدم
رد پای روز 5 اردیبهشت
امروز من خیلی عجیب بود ،انگار خدا داشت هلم میداد میگفت دیگه الان وقتشه یه تغییر اساس تر در زندگیت و تغییر مدارت رخ بده ،اما من هنوز نمیدونم چیکار کنم
مینویسم امروزم رو چون میدونم وقتی مینویسم بهم گفته میشه خیلی از راه ها و درک ها و من سعی میکنم رها باشم تا گفته بشه
امروز صبح روز جمعه بود و مادرم و خواهر و خواهرزاده ام مثل همیشه جمعه رفته بودن جمعه بازار پل طبیعت
منم ساعت 6 بیدار شدم و فایل مراقبه فراوانی رو با عشق گوش دادم و ورزشم رو انجام دادم
خدایا شکرت که تونستم کورتکس مغزم رو که مربوط به اراده انجام کارهاست رو فعال کنم و دارم هر روز کارهامو انجام میدم و اراده ام داره تقویت میشه
من وقتی کمی کار کردم و رنگ روغن انجام دادم ،تصمیم گرفتم برم سر پروژه نقاشی که تو میدان ولیعصر بود و آقای نقاش خداگونه یک هفته بود که سر همون کار ،نقاشی انجام میدادن
و میخواستم طرح های تصویر سازی که برای سایت سازمان زیبا سازی تهران برای فراخوان طرح نقاشی داده بودن و 5 تا طرح رو دیروز طراحی کردم و خدا ایده شو بهم داد نشون بدم به آقای نقاش خداگونه که این دیدگاه رو هم داشتم که دستی از دستان خداست و من میرم نقاشیامو نشونش میدم و کمک میخوام بابت راهنمایی و از خدا خواستم که از طریق دستانش به من بگه که چیکار باید بکنم
من تا ساعت 1 کارامو انجام دادم و قبلش چون میخواستم برم توت بچینم و برای نقاشا هم ببرم ،ظرف برداشتم و رفتم بلوار محله مون تا از درختای توت ،توت بچینم
حدود ساعت 2 بود ،من رفتم و به قدری توت ها زیاد بودن و فراوانی بود که یه ظرف پر کردم
وقتی رفتم و تو مترو نشسته بودم ،دیدم ظرف توت داغ شده و خواستم درشو باز کنم که هوا بخوره یهویی دیدم یه عنکبوت میخواد بیاد بیرون
ترسیدم
حواسم بود که ترسیدنم من شرک بود سعی میکردم نترسم اما در ظرف رو بستم تا وقتی پیاده شدم ، در ظرف رو باز کنم و عنکبوت بره
وقتی رسیدم بازم ترسیدم و از یه عنکبوت اندازه نصف کفش دوزک هم نمیشد ، ترسیدم ،باید سعی کنم بیشتر روی خودم کار کنم
وقتی رسیدم سر کار نقاشیشون ، رفتم بالای ساختمون 7 طبقه و وقتی کلایمرو با دکمه ای که داشت کشیدن بالا ، و سلام دادم طرحامو نشون دادم به آقای نقاش خدا گونه و یه نقاش دیگه هم بود که قبل عید باهاشون کار کرده بودم
وقتی طرحامو دید گفت خوبه اما به درد پوستر میخوره نه نقاشی دیواری
و شروع کرد به صحبت کردن که حس کردم باید شاخکامو تیز کنم برای بهتر گوش دادن و شنیدن
چون قبلش گفتم که ، خدا به من بگو چیکار باید بکنم و از اونجایی که قبلا مثلا رو ابرا و یا تو خواب طرح هایی رو دیده بودم و چون بلد نبودم چیزی که دیدم رو طراحی کنم ،این خواسته در من شکل گرفته بود که من میخوام یاد بگیرم
و هدایت شدم سمت اینکه باید طراحیمو قوی کنم. اما نمیدونستم چجوری
تا اینکه امسال با گوش دادن به فایلای دوره هم جهت با جریان خداوند یه سری اتفاقا که افتاد و من با این تیم نقاشی آشنا شدم ،از همون روز اول آقای نقاش خداگونه بهم گفت زمانت رو بذار پای چیزی که علاقه داری ادامه بدی
حتی بعد ها که با بقیه نقاشا تیم هم صحبت کردم همه شون میگفتن خیلی دوست داشتیم تصویر ذهنی خودمونو کار کنیم اما نشد و همه شون یه جورایی ته ته دلشون این بود که کاش اون مسیر رو میرفتن و اثر خاص خودشونو خلق میکردن
و یادمه یک هفته پیش آقای نقاش خداگونه گفت ،ببین من الان دارم نقاشی استاد فرشچیان رو که نقاشیاش ذهنی هست رو روی دیوار بزرگ کار میکنم ،اما آخرش اسم نقاش اصلی گفته میشه نه من ، که الان دارم به زیبایی و دقت بالا روی دیوار کار میکنم
وقتی شروع کرد به صحبت کردن
گفت خانم مزرعه لی اینجوری نمیشه ،تو باید ادامه بدی ،تنها راحت اینه که اصولی پیش بری و اینجوری سردرگم نشی که چیکار کنم و چند تا طرح بزنی بعد به جایی نرسی
درست فکر کن و درست عمل کن و حرکت کن
من دارم میبینم که تو علاقه مندی و یه سری ایده ها داری ،اما بلد نیستی اجرا کنی و تنها راحش قوی کردن طراحی و طراحی تصویر سازی ذهنی هست
تو باید بری دانشگاه و یا یه استادی پیدا کنی که بهت بگه چیکارباید بکنی
این دومین باری بود که گفت برو دانشگاه درس بخون و به صورت تاکیدی
و بعد گفت نه به خاطر مدرکش ،چون درس خوندن در ایران اشتباه ترین کاری هست که انجام میدی و وقتی داشت میگفت یاد استاد عباس منش افتادم که میگفت به درس خوندن در دانشگاه هیچ اعتقادی ندارن ، اگه جمله شون درست یادم مونده باشه
بعد گفت ،ببین تو در مسیر دانشگاه با استاد هایی روبه رو میشی که اگر الان بشینی و خودت کار کنی و حرکتی نکنی نمیتونی با کسی آشنا بشی و یاد بگیری ازش، باید حرکت کنی ، به این دلیل میگم بری دانشگاه و با استاد ها آشنا بشی و وقتی بهت میگن برو تمرین بیار موظف باشی که تمریناتت رو انجام بدی ، بهاشو بپردازی تا هر روز تمرین کنی و وقتی تمریناتت رو میبری سرکلاس ،مطمئن باش خدا استادایی سر راحت قرار میده که راهو نشونت میدن که باید چیکار کنی و یا اینکه چه مسیری رو بری
مدرک دانشگاهش ارزشی نداره ولی ارزشمند ترین چیز برای تو یادگیری هست که میری و یاد میگیری
تنها چیزی که خیلی بهت کمک میکنه اینه که با استادا صحبت میکنی و وقتی ازت تصویر ذهنی میخوان و تو میبری نشون میدی ،ایرادای کارتو میگن و یا یاد میگیری چیکار کنی خلاق تر فکر میکنی و راه میفتی
که من گفتم دانشگاه رفتن سختمه
یهویی دیدم تن صداشو بالا برد و گفت خانم مزرعه لی هیچ وقت از این کلمات استفاده نکن ،نگو سختمه،اگر کسی بخواد چیزی رو که دوست داره بهش برسه ،سخت و نمیشه و اما و اگر نداریم باید حرکت کنی
باید بری جلو تا راه ها به روت باز بشه ،تا پیشرفت کنی
تو مگه اینو نمیخوای ،خب بهت میگم راهش اینه باید یاد بگیری ،باید تمرین کنی
و من مدام تو ذهنم میگفتم مساله شهریه های دانشگاه و شهریه استادیه که میخوام برم یاد بگیرم
چون هفته پیش هم بهم گفت که برو دانشگاه و من یاد استادی افتادم که تو ورکشاپبود و نقاشی هاش تجسمی بودن و خیلی خوب کار میکرد ، و این هفته که خواستم باهاش صحبت کنم تا بهم یاد بده ،باور کمبود و نداشتن پول سبب شد قدم برندارم
اما امروز آقای نقاش خداگونه با حالت جدیتی که تن صداش رو بالاتر برد اونجا من گرفتم که خدا با تاکید بهم میگه حرکت کن و راه هارو به روت باز میکنم و نگران پول و شهریه هاش نباش
به یادت بیار یک سال پیش هیچ پولی نداشتی و صفر صفر بودی و یه قلموی 80 هزار تمنی هم نداشتی ،ببین الان شهریه کلاسای هر ماهت 2 میلیون و 400 شده و من بهت کار نقاشی دیواری دادم ، و مطمئن باش که با حرکت کردنت و ایمانت رو نشون دادن، ثروت و فراوانی رو بهت عطا میکنم
تو فقط هیچی نپرس و برو سراغ یادگیری
اما اینجا یه مساله ای هم هست که من یاد حرف استاد عباس منش میفتم که میگفت ایده ای رو برو سمتش که میدونی میتونی انجامش بدی و با شرایط الانت میتونی پیش ببری
چون من میخواستم با استادی که تصویر ذهنی انجام میداد صحبت کنم تا بهم تدریس کنه و تمرین بگه
اما الان به صورت تاکیدی شنیدم از طریق دانشگاه ادامه بدم
برای همین سردرگم شدم و نمیدونم چیکار کنم و البته که میدونم خدا راه رو برام هموار میکنه و همیشه ساده ترین راه هارو بهم نشون میده چون بی نهایت راه هست
من باید سعی کنم آرامشم رو حفظ کنم و از لحظه ام لذت ببرم و شاخکام تیز باشه برای دریافت پیام های خدا تا خدا قدم بعدی رو بهم بگه
الان من متوجه شدم که باید برم با همون استاد صحبت کنم تا هنرجوش بشم
بعد درمورد دانشگاه پرس و جو کنم که برم رشته هنر بخونم که باز هم نمیدونم گرافیک یا نقاشی و یا چه چیزی باید بخونم
وقتی داشتیم صحبت میکردیم آقای نقاشی که کنار آقای نقاش خداگونه بود گفت من یه شاگرد داشتم بهش یاد دادم که چجوری طراحی و تصویر سازی انجام بده ،که الان راه افتاده و برای جلد کتابای آمریکا طرح ،طراحی کرده و ازش به دلار خرید میکنن
گفت شماهم باید راه بیفتی اینجوری نمیشه
وقتی صحبت کردن و آفتاب بود و ساعت نزدیک 4 بعد از ظهر ،گفتم کار رو شروع نکنین من برم توت بشورم و نون آوردم براتون ،وقتی توتارو بردم بشورم سرایه دار ساختمون یه دختر هم داشت ازشون ظرف گرفتم و یکمم بهشون توت دادم
وقتی برگشتم توت رو که خوردن خیلی توجهشون به نعمت و زیبایی توت بود و تحسین میکردن که چقدر خوشمزه هست و طعمش خوبه ، وباز هم درمورد نقاشی باهام صحبت کردن و تاکید کرد که برو دانشگاه
خیلی حرفا گفتن که من خیلیاشون رو هرچی فکر کردم یادم نموند ،بعد گفتم حتما قرار بوده انقدر به یادم بمونه
پس به خودم فشار نمیارم ،لازم باشه خدا بهم یادآوری میکنه
وقتی دیگه خواستن برن سرکارشون منم برگشتم و تو مترو میخواستم برگردم خونه که یهویی نمیدونم چی شد مسیرمو عوض کردم و رفتم حقانی تا برم پل طبیعت و جمعه بازارش و کنار مادر و خواهرم باشم و بعد برگردم
وقتی رسیدم خود چند ماه پیشم رو در تک تک قسمت های مترو حقانی ،کنار مسیر مسجد خرمشهر،کنار صندلیا ،پیاده راه مسیر جمعه بازار میدیدم و یهویی دیدم من پشت سرهم دارم میگم
شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت …..
و میگفتم خدایا شکرت که از مدار دستفروشی به مدار نقاشی دیواری اومدم و الانم با نشونه هات داری بهم میگی برو درس بخون و نقاشی رو ادامه بده
ساکت بودم و مسیری که میرفتم به قدری واضح تک تک اون روزام میومد جلو چشمم که فقط و فقط میگفتم شکرت
چیز دیگه ای به زبونم جاری نمیشد
فقط میگفتم شکرت
وقتی رسیدم سمت در اصلی بازار دستفروشایی رو دیدم که داشتن مثل پارسال وسایلاشونو میفروختن
اونجا بود که حس کردم چقدر تغییر کردم
به یکی از دستفروشا سلام دادم که پارسال بهم کیک ژله ای داده بود گفت چرا دیگه نمیای
وقتی رفتم پیش خواهرم و سلام دادم و رفتم پیش مادرم ،بهم زنگ زد و گفت طیبه برگرد پیش من اینجا دوتا دختر دستفروشن که نقاشی کار میکنن و تابلوهاشونو الهیه میفروشن بیا باهاشون صحبت کن که تو هم کاراتو بدی بهشون
وقتی من برگشتم دوباره دستفروشی رو دیدم که ازم پرسید چرا دیگه نمیای و ما بین حرفاش گفت زبان یاد بگیر
اشاره کرد به آلمانی گفت یاد بگیر برو آلمان
و بعد گفت نمیخوای آلمانی یاد بگیری انگلیسی یاد بگیر به دردت میخوره
حس میکنم اینم یه پیامی بود که شروع کنم
اما نمیتونستم قبول کنم این همه مسیر رو چون باورهای محدودی داشتم که رفتن این همه مسیر برام سخت بود
اما باید باورهامو تغییر بدم تا سبب حرکتم به سمت خواسته هام بشن
وقتی رفتمپیش خواهرم سر صحبتو با دخترا باز کردم و چند تا سوال پرسیدم که گفت برو دانشگاه و درسشو بخون
بعد یهویی بی مقدمه گفت باید عشق کنی باهاش ،اگه به فکر این باشی که چی میشه و چجوری درآمد داشته باشم از نقاشی و درگیر این باشی، باختی
اول باید عشق کنی
چقدر داشتم هدایت رو ریز به ریز از طرف خدا دریافت میکنم چون وقتی این حرفو شنیدم ،متوجه شدم که در افکارم اینه که میخوام سریع یاد بگیرم که درآمد داشته باشم ، درسته که استاد گفتن از طریق علاقه تون به درآمد برسید ،اما نگفته که تقلا کنید و هی به فکرش باشید
و باید پیشرفت کنی در مهارتت ،به وقتش پول خودش میاد
تکاملت رو باید طی کنی طیبه
عجله نکن و از لحظه لحظه الانت باید لذت ببری
توی این یک سال یاد گرفتی اما باید بیشتر تمرین کنی لذت بردن در لحظه و سپاسگزار داشته هات باشی
همین که خدا بهت گفت قدم بعدی چیه ،تو قدم بردار تا قدم های بعدی بهت گفته بشه
وقتی من برگشتم پیش مادرم ،یکم نشستم و مادرم چای خرید و خوردم خیلی چسبید ،خیلی لذت بخش بود
دیدم یه آقایی که مجسمه میفروخت و داشت جمع میکرد گفت هرچی دوست دارین بردارین و مادرم خیلی برداشت و گفت هر هفته ،همینجوری میبخشه خیلی از کاراشو
برام جالب بود که چقدر بخشنده هست و هر هفته داره میبخشه
این یعنی باور فراوانی که داشت یادممیداد که تو هم میتونی ببخشی
و یاد فایلای جلسات 8 و 9 و 10 میفتادم
و با دیدنش باور فراوانی کم کم داره با نشونه هایی که میبینم شکل میگیره که در یک سری رفتارهام ،که این روزا داشتم متوجه میشم که مقاومتم درمورد یه سری چیزا شکسته شده
وقتی تنهایی برگشتم خونه سردرگم بودمکه چیکار باید بکنم
اومدم سایت و نشانه ام رو انتخاب کردم سریال زندگی در بهشت قسمت 58 اومد
این پیام رو دریافت کردم که زندگیم بهشت هست بهشتی تر هم میشه
استاد با ماشین از چراغ قرمز رد میشد ،
گفت کافیه حرکت کنیم چراغا برامون سبز میشه
من امروز بارها از زبان آقای نقاش خدا گونه شنیدم که گفت حرکت کن و الان دوباره تکرار شد
اینو که استاد گفت متوجه پیام خدا شدم که گفت تو حرکت کن و هرچی از زبون بی نهایت دستانم ،امروز بهت گفتم قدم بردار تا قدم های بعدی با چراغ های سبز بهت گفته میشه
سپاس خدایی که مرا دوست دارد درحالی که از من بی نیاز است…
سلام استاد خوبم حدیث هستم وهرلحظه خدارو شکر میکنم بابت وجود شما ، این سایت بهشتی و کامنتای دوستان عزیزم که همگی چراغ راهم هستین..
استاد من لذت میبرم از این همه ساده ، منطقی و شفاف صحبت کردن شما…اینکه اسطوره ای صحبت نمیکنید و خیلی واضح برامون توضیح میدید که اگر اهل بیت و امامان و پیامبران به این درجات رسیدین اونا هم تکاملشون رو طی کردن و هیچکس از شکم مادرش به درجات عالی نرسیده و مسیری رو طی کرده و نتیجه هم این بوده …اینکه این خورشید درون فقط مختص یه سری آدم های خاص نیست و بالقوه در وجود همه انسانها هست منتها باید فعالش کرد..تمام داستان نگه داشتن احساس خوب در زمانی است که شرایط بظاهر ناجالب است اینجاست که واجد شرایط دریافت هدایت خداوند میشویم…فقط سخت ترین قسمتش اروم کردن خودمون با باورهای خوب در شرایط ناجالب است…چند روز پیش تضادی برام پیش اومد همون لحظه گفتم الخیر فی ماوقع گفتم بقول مسی هرچی پیش میاد همون خوبس….ولی امان از نجواها که لحظه ای منو ول نکردن حتی باشگاه هم نتونست حال منو عوض کنه…ساعت 3 شب بیدار شدم و حرفای شما تو گوشم زنگ میزد که اگه بتونی توی شرایط بظاهر ناجالب احساستو خوب نگه داری همه چیز به نفع تو رقم میخوره و من چقدر آرام شدم و بعد هم سایت و این فایل عالی ….استاد شما خیلی استادی…هزاران بار توی فایلا داد زدین که احساستون رو بد نکنین دستتون رو توی اتیش نکنید و کلی باور خوب توی دوره هم جهت برامون لیست کردین و توضیح دادین ولی من نتونستم یعنی همه رو میدونستم ولی طول کشید تا حالم بهتر بشه و اعتماد کنم طول کشید استاد…ولی بازم میگم خداروشکر که خودم میتونم در درون خودم حلش کنم و برگردم به مسیر...استاد خوبم چقد این فایل خوب بود هرچند قبلا چندبار گوش داده بودم ولی الان خیلی منو اروم کرد…خدایا ایمانم رو قوی کن به اینکه هرچی برام پیش میاد همون خوبس..خدایا کمکم کن بیشتر بهت اعتماد کنم…خدایا من ضعیفم دستمو ول نکن من بدون تو هیچم…
سلام به استاد و خانم شایسته و دوستان خوبمون این گفتگو رو دیدم یاد یکی از اتفاقات زندگیم افتادم دو روز نزدیک سال تحویل بود شوهرمو از کارش اخراج کردند چون شرکتشون داشت برشکست میشد مجبور میشدند کمکم کارگرا رو اخراج کنند البته اون روز فقط شوهرم اخراج نشده بود چند نفر دیگه هم اخراج کرده بودند بنده خورستانی هستم اون موقع در اهواز زندگی میکردم یک روز قبل از سال تحویل من و شوهرم بابت این قضیه حالمون بد بود ولی من سعی میکردم حالمو جلو شوهرم خوب نشون بدم حتی بهش میگفتم چیزی نشده شما تراشکار هستی و چند سال تجربه و سابقه ی کاری داری و راحت کار پیدا میکنی شبش به همسرم گفتم برا سفره ی سال تحویل بریم یه سری خرید کنیم بهر حال خرید کردیم و سال تحویل سفره رو چیدم دخترمو لباسای خوشکل پوشوندم و منم همینطور حتی یادمه من و دخترم رقصیدیم میخواستم حال خودم و دخترم و همسرمو خوب کنم حتی یادمه اون شب خونواده ی پدر شوهرم اومده بودند و خواهرشوهرم بهم گفت تو خیلی سختی کشیدی الانم شوهرت اخراج شده بهش گفتم همونجوری که مشکلات قبلیم حل شدند اینم حل میشه تا اینکه شوهرم تصمیم میگیره به مشهد مهاجرت کنه و اونجا دنبال کار بگرده تنهایی مشهد میره و کار پیدا میکنه و هیچ کدوم از خونواده هامون خبر نداشتند که شوهرم مشهد رفته و من حدود دو ماهی تنهازندگی میکنم چون خونواده هامون طوری بودند کمتر بهمون سر میزدند شاید سالی یک بار اونم شاید به مناسبت عید باشه و من فقط هفته ای یک بار به خونوادم سر میزدم خلاصه بعد دوماه من و دخترم به مشهد رفتیم یک سال توی مشهد سختی کشیدم حقوق به موقع به همسرم نمیدادند مجبور شد از شرکت قبلیش استعفا بده و کار در شرکت دیگه ای رو شروع کرد که خوشبختانه حقوق به موقع بهش میدادند شوهرم در اهواز 5 سال تمام قرص معده میخورد ولی وقتی مشهد اومدیم تمام قرصاشو قطع کرده و منم در مشهد مشغول به کار شدم تولید کننده ی محصولات گیاهی و ارگانیک و بهداشتی و آرایشی هستم خلاصه وضع زندگیمون خیلی خیلی تغییر کرده و قصد مهاجرت به کشور آلمان رو داریم و هیچ کدوم از خونواده هامون نمیدونن قصد مهاجرت داریم کلادوس نداریم خونواده هامون بدونن تا زمانی که دیگه زمان پروازمون برسه اون موقع به خونواده هامون میگیم البته در مشهد همسرم سه تا کار عوض کرد کار اولش حقوق به موقع نمیدادند کاردومش همسرم سنگ کلیه میگیره بخاطر اینکه دو ماه نمیدونست بره سرکار اخراجش کردند و اون موقع فقط خدا و من و دخترم بودم و تونستم زندگیمو توی این دو ماه بچرخونم کار سومش
خدا رو شکر خیلی خوب بودحتی از کار دومش بهتر بود شرکتشون مزایای خیلی عالی داشت .. زندگیمون مثل آقای عباسمنش خیلی خیلی ساده بود ولی الان کلی وسایل خریدیم دخترم الان 14 سالشه از کلاس دوم کلاس زبان میرفته دخترم چتد روزی هست داره با من مشورت میکنه میگه میخوام در کنار درسام کار کنم زبان تدریس بدم و منم تشویقش کردم … میخوام بگم اونقد قوی شدم که از هیج اتفاق بدی نمیترسم چون همشون حل شدنی هستند و هیچ وقت خودمو بابتشون ناراحت نمیکنم چون خدا همیشه بهترینها رو برام خواسته
سلام دوست عزیز منم از آشناییتون خوشبختم و برای شما آرزوی موفقیت و خوشبختی دارم..چشم به لطف خدا مهاجرت کردم کامنت میزارم و از نتایج خودم خبر میدم.
حقیقتش اوایل برای مهاجرت به آلمان ترس داشتم اولین فایلی که از استاد عباسمنش گوش کرده بودم در مورد مهاجرت دوستشون به کشور آلمان بود اون موقع عضو سایت نبودم از طریق گوگل یکی از ویدیوهاشونو گوش کردم و خیلی تاثیر گذار بود و برای رفتن به آلمان مصم تر شدم.وقتی عضو سایت استاد شدم و بیشتر فایلاشونو گوش کرده بودم به خودم گفتم استاد برای هر مهاجرتش از صفر شروع کرده مثل جابه جایی ایشون از بندرعباس به تهران و چند کشور دیگه وقتی استاد تونسته چرا من نتونم..البته اومدن ما از اهواز به مشهد باعث شد که خیلی از ترسهامون بریزه مثلا بنده که در اهواز بودم اعتماد به نفسم خیلی پایین بود ولی وقتی به مشهد اومدم کم کم با افرادی آشنا شدم و بهم پیشنهاد کار دادند ابتدا فروشندگی رو شروع کردم و باعث شد اعتما د به نفسم بالا بره بعد کلاسهای آموزش تولید محصولات گیاهی و ارگانیک شرکت کردم خلاصه
اون شخصی که قبلا بودم با شخصی که الان هستم خیلی متفاوتره با اعتماد به نفس بالا ..با انگیزه…و محکم تر از دیروز..تلاش برا یادگیری چیزی که من رو به هدفم میرسونه ..منظم تر …با اینکه خوابم نسبت به قبل کمتر شده فقط 4 ساعت میخوابم ولی اینقد پرانرژی هستم که اصلا احساس کمبود خواب ندارم..و باذوق و شوق کارهامو میکنم. دوستام همشون عضو سایت استاد هستند و هر کدوم از آنها به نتایج عالی رسیدند.از بس که سرمون شلوغه خیلی کم همدیگر رو میبینم.ولی چون از لحاظ کاری سرمون شلوغه وقت نمیکنیم همدیگه رو ببینیم باهمدیگه تماس تلفنی داریم.. انشالله مهاجرت کردم دوست عزیز براتون کامنت میزارم
سلام خانم شماخته جان ممنون که وقت گذاشتی و کامنت نوشتی .خیلی دوست دارم کمتر بخوابم .اما مخصوصا بعد نهار خیلی خوابم میگیره.خیلی دوست دارم کمتر بخوابم و بیشتر مطالعه کنم و کار کنم.من یا سر کارم یا وقتی میام خونه میخوابم.یکی از انگیزه هام برای تهیه ی دوره ی سلامتی اینه که یاد بگیرم انرژی زیادی داشته باشم و کمتر بخوابم .تا برسم بیشتر بخونم و رو باورام کار کنم.البته ما خانوادگی زود خوابمون میبره.و باورمون اینه که خوابمون سنگینه.ان شاللع بتونم این تضاد رو حل کنم و بیشتر از تایمم تو زندگی استفاده کنم.
این فایل بسیار زیبا و تاثیر گذار است ،من قبلا این فایل را شنیدم ،چند بار و برام درس داشت و الان که نصف آن را شنیدم برام درس داشت همین 4 دقیقه که گوش کردم شرایط دریافت هدایت خدا این است که آگاهی های این فایل را در عمل اجرا کنیم .
یارب . شکر الله اکبر هدایت همین قدر نزدیک دیروز سفری تا شمال همراه برادرم داشتم ذهن برادرم بهم ریخته بود و کلی انرژی منفی ازش خارج میشد در کلامش از هدایت های که از شما شنیده بودم با ذکر سوره حمد با هر روشی که میشد بارها و بارها سوره های که بلد بودم وخوندم و با دید از زاویه های مختلف ذهنم را کنترل کردم به هدایت شما که شنیدم برای کنترل ذهن همون یکم یکم که تونستم. برای موندن در مسیر دریافت هدایت ها از دیشب که رسیدم کلی فایل اومد درباره آرامش که تنها نشان ایمان وتوحید است قسم که هدایت های کلام شما دقیق و صحیح است استاد شکر که تبدیل به عمل داره میشه شکر و سپاس استاد . و شکر گذاری که درگاه ورود به درگاه معجزه است .
چیز قشنگی که تو این فال خیلی روی من تاثیرگذار بود این جمله استاد بود که فرمودند که چیزی که تو رو نکشه قویتر میکنه بعضی وقتا تو زندگی برای خودم اتفاقاتی افتاده که میگفتم اگه این اتفاق بیفته دیگه من میمیرم دیگه تمومه کار من دیگه ساخته است ولی بر علاوه اینکه هیچ چیزی هم نشد خیلی قویتر شدم بزرگتر شدم و نگاهم به زندگی عوض شد البته قبلاً در گذشته من آگاهی از قانون نداشتم و نمیتونستم افکارمو کنترل کنم ولی الان خدا را شکر به این نتیجه رسیدم که اگه یه اتفاق بد تو زندگی من میوفته می تونم نگاه قشنگی بهش داشته باشم که هر اتفاقی که میفته به خیر من میشود و احساس خوبی داشته باشم احساسمو بد نکنم و دقیقاً همون اتفاق روخ میده پس ما زمانی میتونیم که صدای خدا رو بشنویم که احساس خوبی داشته باشیم وقتی احساسمون بد هست همه چیز بده همه چیز و اون صدای شیطان هست خیلی این فایل فوق العاده بود عالی بود سپاسگزارم از استاد عزیزم ودوستان گرامی در پناه خدا شاد وموفق باشین
چقدر دلم تنگ شده بود باخانواده ای که واقعا ازخانواده خودم به جرات بگم خیلی بیشتر دوستشون دارم،وقتی صبح چشمام را بازکردم وامدم ودیدم که سایت باز شد چقدر خوشحال شدم وقتی زدم روی فایل صوتی وصدای استاد راشنیدم قند تودلم اب شد وخیلی خوشحال شدم ووقتی کامنتهای بچه را خوندم دیدم چه خبره امروزه همه بالنتیجه قشنگشون حرف میزنن؛وچقدر خوشحال شدم ازنتایجشون؛وتحسینشون کردم؛خداراصد هزار مرتبه شکر که این خانواده عالی را دارم که هروقت حالم بد میشه میام وکلی انرژی میگیرم؛احساس بد از سم است ؛چقدر کلمهای ؛اگر فقط،همین یک کلمه را درکش کنم چقدر اوضاع خوب میشه؛خدایا هدایتم کن به مسیر درست؛خدایا میتونم امتحان کردم میشود؛خدایا هرروز درک این که احساسم بد باشه یعنی دارم سم وارد بدنم میشه؛این چند روزه که درسایت نبودیم یه کانال داشتم برااساتید موفق بود وقتی گوش میدادم هیچ کدومشون مثل استاد حرفاشون به دلم نمی نشست؛ومیگفتم واقعا چرافقط،صدا استاد بهم آرامش میده؛دیدم واقعا استاد صادقانه صحبت میکنن؛خدایا کمکم کن که من هم مثل استاد وهمه دوستان درمسیر درست باشم وبتونم الهامات خداوند را دریافت کنم؛خدایا تنها تورامیپرستم وتنها ازتویاری میجویم؛استاد جان شما نابغه اید شما پیامبر زمانه ماهستین؛دیشب یه حس خوبی داشتم وتنها توخونه بودم؛من خیلی تنهایی را دوست دارم وگفتم که بیام وفایل هفتم از قدم دوم را گوش بدم عالی بود؛اشک ریختم واین فایل را گوش دادم؛ووقتی قرآن را خوندم واستاد از آسانی های خداوند گفت اینقدر از قرآن لذت بردم ومیخواستم مدام قرآن بخونم؛درمورد روزه ؛نماز کارنیک؛چقدر باورهایی امروزه ونماز توگوش ما کردن؛ووقتی استاد از آسانی ها میگفت من لذت بردم؛خدایا شکرت که همش برای ما آسانی میخواهی؛خدایا آسان کن برای من آسانی هارا؛قبلا کاراخونه برام یه کم سخت بود اما وقتی که میگم خدایا کارهارابرام آسانی کن سریع وبدون خستگی کارهام انجام میشه؛خدایا استاد ودوستان رادرپناه خودت حفظ،بفرما
درودوصددرودبه استادنازنینم،واعضای خانواده ی باعشقم
همین که ازخواب بیدارشدم اومدم توی سایت واین فایل روبازکردم،اولین چیزی که یادگرفتم این بود،زمانی که قرارِدانشی به دانش تواضافه بشه داشتن غرورمعنایی نداره،وقتی استادعرشیانفرصحبت میکردندحس خوبی گرفتم،بااینکه خودشون تدریس میکنن ولی غروری ندارن که بخوان درحضوریه استاددیگه باشن وازصحبتاشون استفاده کنن،(هرچنداینومیدونم افتخاریه درحضوراستادعباسمنش بودن)
بعدکه استادعباسمنش عزیزشروع کردندبه صحبت ودرموردشهودوهدایت گفتند ناخودآگاه گریه ام گرفت،نگاه کردم به زندگیه قبلم،چقدغافل بودم ازاینکه موقع عصبانی شدن وغمگین بودن فرکانسم پایینه وهدایتی صورت نمیگیره والکی الکی عصبانی میشدم وتوحالت غم می موندم،اصلاچیزی ازشهودوفرکانس نمیدونستم!
وخداوندمهربانم راهزاران بااااااارشکرررررمیکنم که توی مسیرهدایت قرارگرفتم ودلم به بودنش گرمه،ودارم روی خودم کارمیکنم که اولین ومهم ترین کاری که بایدانجام بدم ‘داشتن احساس خوبه’ حتی زمانی که اتفاق ناجالبی(ازنظرمن وبه ظاهر)افتاده،هرچندهنوزخیلی جای کاردارم ولی نسبت به گذشته خیلی خیلی پیشرفت کردم وخوشحالم ازاین موضوع
همچنین ممنونم ازاستادخوبم که باصحبتاشون زندگیه من و هزاران هزارانسان روتغییردادند
من قوی ترازقبل ادامه میدم وتلاشمومیکنم تابرسم به آنچه باید.
به نام خداوند بخشنده ی مهربان که هرچه دارم از فضل بی نهایت اوست
سلام به استاد بزرگوارم، خانم شایسته ی عزیز و دوستان خوبم
دیشب فایل رو گوش دادم و از خداوند خواستم که برای حل مسئله ای که راکد مونده منو هدایت کنه صبح طبق معمول بعد از باز شدن چشمام اومدم توی سایت و رفتم سراغ خوندن کامنت ها همه عالی و پر از درس برای ساختن باورهای توحیدی بودن، بخصوص کامنت سعیده جان،، اون قسمتی از مراقبه ی فراوانی که نوشته بود “اگر چیزی به نظر متوقف شده..” و سوره ی ضحی ،، این جواب من بود خدای خوبم هزاران مرتبه شکرت برای اینکه هرلحظه در حال هدایت من هستی…
رفتم تو تراس و بیرون رو نگاه کردم ، تراس ما ویوی بسیار زیبایی داره روبه کوه های بلند و پر از برف :)،، می دونید استاد رو اون کوه که از همه بلندتره پر از درخته،، دیدم دارم با خودم میگم کسی که نرفته اون درختا رو اونجا بکاره فقط خداوند مهربان می تونه این کار رو کرده باشه، حالا به نظرت کی بهشون آب میده و مراقبشونه که این همه ساله اینجان؟؟؟!!! قطعا بازهم خدای مهربان به موقع برف و باران رو میاره که اینا تا سال بعد تشنه نمونن،، می دونی اینا هم کم کم رشد کردن و قوی شدن و حالا ریشه های محکمی دارن، شاید خاک واقعی واسشون امید و باور به اینه که خدای مهربان همیشه به فکرشونه،، به این خاطره که این همه سال بدون توقع از هیچ بشری رشد کردن اونم جایی که دست هیچکس بهشون نمی رسه، سبز موندن و دارن با خوشحالی زندگی می کنن و اکسیژن می سازن و میدن به دنیای خداوند مهربانِ من، که گسترش پیدا کنه و اینجوری سهمشون رو از مهربانی و لطف خداوند پرداخت می کنن…اشکام تند تند پایین می اومدن گفتم خدایا شکرت همین جواب من بود…
تمام اینا رو توی دفترم ثبت کردم و گفتم اینجا هم از خودم و این حال خوب یه رد پا بذارم …
خدای خوبم هزاران مرتبه شکرت که فضل ات بی نهایته و منو در بر گرفته…
خدای خوبم هزاران مرتبه شکرت که تنها خانه ی امن مجازی برام همین سایته و این دوستان خوب
خدای مهربانم هزاران مرتبه شکرت که با دست های قدرتمندت که بالای همه ی دست هاست همواره زندگی منو مدیریت می کنی…
خدای خوبم هزاران مرتبه شکرت که استاد عزیز دستی از دستان توست برای هدایت من…
در پناه خداوند بزرگ شاد و سلامت و آگاه باشید…
به نام خداوند هدایتگر و حمایتگر و محافظم به سمت خوشبختی و سعادت و آسانی و سلامتی و نعمت و ثروت و عشق و لذت
سلام به استادانم و سلام به همه دوستانم
الهی شکر که قسمت 6 این پروژه فوق العاده هم روی سایت اومد و الهی شکر من خیلی راحت دسترسی داشتم که گوشش بدم و آگاهی هاش رو دریافت کنم تا بتونم مثال هایی از خودم رو به یاد بیارم
خدایا هدایتم کن تا بنویسم
من یه مثال دارم که شاید ظاهرش کوچیک باشه ولی خیلیییی پاداشش بزرگ بود و به نظر من فرقی نمیکنه بزرگ و کوچیکش مهم اینه که ازش درس بگیریم چون این ماییم که به اتفاقات و شرایط وزن میدیم
من در حال حاضر خیاطی صنعتی انجام میدم و البته که کلی هم لذت میبرم توی خونه خودم با یک چرخ خیاطی گوش خونم و احساسم عالیه و همش با خدا در تقسیم کارم تا اینکه یه روز یه ایده ای اومد که یک نشیمن صندلی راحت و طبی برای صندلی های اداری و خودرو درست کنم و از اونجایی که با امکانات موجودم قابل اجرا بود رفتم با ایمان و توکل و قلب باز به سمتش موقع انجام کار به تضاد خوردم و پارچه به خاطر باری که داده بودم پاره شد و همینطور که داشتم پیش میرفتم متوجه احساس بد و تقلا و زور زدنم شدم و همونجا رها کردم و با همسرم رفتیم پیاده روی و توی راه رفتیم کافه قهوه خوردیم و احساسم کمی بهتر شده بود همونجا چشمم به نشیمن چرم صندلی کافه افتاد و یه ایده ای گرفتم که کار رو برام شیک تر و ساده تر میکرد و بعد که اومدیم خونه با آرامش ادامه دادم و احساسم خوب بود و اون ایده رو پیاده کردم و کار جالب در اومد و ایده بعدی به قلبم گفته شد که موقع دوختن یکم با دست کار رو فشار بدم و اینکارو که خیلیییی ساده بود انجام دادم و دیگه پارچه پاره نشد و بعد از اون ایده ها پشت هم اومد و کارها قشنگ تر شد و بعدش ایده نشیمن جیب دار توسط همسرجانم بهم گفته شد و انجامش دادم و کلی عشق و تجربه و اعتماد به نفس و حرفه ای تر شدن از اون تضاد و کنترل ذهن اومد بیرون خداروشکرررررر
دقیقاااااا همه چی کنترل ذهنه و این یک قانونه : احساس خوب = اتفاقات خوب
من بهش ایمااان دارم و سریع جنس احساس بد رو میفهمم
سپاسگزارم که با این فایل باعث شدین به یاد بیارم
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای روز 4 و 5 اردیبهشت رو با عشق مینویسم
حس میکنم دارم وارد بخش جدیدی از زندگی در مدار جدید میشم که قراره اتفاقات نابی برام رخ بده و بیام از نتایجم بنویسم
اینکه خدا داره کمکم میکنه و یادم میده که چیکار باید بکنم
هر روز ماچ ماچی لپ گنده من که از لپاش میکشم و پر از نوره خنده به لبم میاره
چقدر دوست باحالیه خدا
شکرت
روز 5 اردیبهشت خیلی عجیب بود که در ادامه مینویسم که چقدر خدا واضح داشت میگفت قدم بعدیت اینه که باید جدی بری سراغ یادگیری نقاشی و طراحی تصویر سازی
چون رد پای روز 4 اردیبهشتم خیلی طولانی نبود گفتم این دوروز رو باهم بنویسم
من روز 4 ام اردیبهشت تمرین رنگ روغنم رو از صبح تا غروب انجام دادم و با تمرکز انجام دادم و یاد حرف آقای نقاش خداگونه میفتادم که بهم گفت هر کاری انجام میدی با جدیت و دقت انجام بده و طراحی و نقاشیات رو سرسری نگیر
و من با این نگاه انجام دادم تمرینم رو و خیلی با آرامش داشتم کار میکردم و دقت و تمرکزم فوق العاده عالی بود
بعد من هدایت شدم تا طرح هایی رو به سازمان زیبا سازی طراحی کنم که فراخوان داده بودن برای نقاشی دیواری
و 5 تا طرح رو خدا هدایتی بهم گفت تا طراحی کنم
و تصمیم گرفتم فرداش برم سر پروژه نقاشی و به آقای خداگونه طرح هامو نشون بدم
رد پای روز 5 اردیبهشت
امروز من خیلی عجیب بود ،انگار خدا داشت هلم میداد میگفت دیگه الان وقتشه یه تغییر اساس تر در زندگیت و تغییر مدارت رخ بده ،اما من هنوز نمیدونم چیکار کنم
مینویسم امروزم رو چون میدونم وقتی مینویسم بهم گفته میشه خیلی از راه ها و درک ها و من سعی میکنم رها باشم تا گفته بشه
امروز صبح روز جمعه بود و مادرم و خواهر و خواهرزاده ام مثل همیشه جمعه رفته بودن جمعه بازار پل طبیعت
منم ساعت 6 بیدار شدم و فایل مراقبه فراوانی رو با عشق گوش دادم و ورزشم رو انجام دادم
خدایا شکرت که تونستم کورتکس مغزم رو که مربوط به اراده انجام کارهاست رو فعال کنم و دارم هر روز کارهامو انجام میدم و اراده ام داره تقویت میشه
من وقتی کمی کار کردم و رنگ روغن انجام دادم ،تصمیم گرفتم برم سر پروژه نقاشی که تو میدان ولیعصر بود و آقای نقاش خداگونه یک هفته بود که سر همون کار ،نقاشی انجام میدادن
و میخواستم طرح های تصویر سازی که برای سایت سازمان زیبا سازی تهران برای فراخوان طرح نقاشی داده بودن و 5 تا طرح رو دیروز طراحی کردم و خدا ایده شو بهم داد نشون بدم به آقای نقاش خداگونه که این دیدگاه رو هم داشتم که دستی از دستان خداست و من میرم نقاشیامو نشونش میدم و کمک میخوام بابت راهنمایی و از خدا خواستم که از طریق دستانش به من بگه که چیکار باید بکنم
من تا ساعت 1 کارامو انجام دادم و قبلش چون میخواستم برم توت بچینم و برای نقاشا هم ببرم ،ظرف برداشتم و رفتم بلوار محله مون تا از درختای توت ،توت بچینم
حدود ساعت 2 بود ،من رفتم و به قدری توت ها زیاد بودن و فراوانی بود که یه ظرف پر کردم
وقتی رفتم و تو مترو نشسته بودم ،دیدم ظرف توت داغ شده و خواستم درشو باز کنم که هوا بخوره یهویی دیدم یه عنکبوت میخواد بیاد بیرون
ترسیدم
حواسم بود که ترسیدنم من شرک بود سعی میکردم نترسم اما در ظرف رو بستم تا وقتی پیاده شدم ، در ظرف رو باز کنم و عنکبوت بره
وقتی رسیدم بازم ترسیدم و از یه عنکبوت اندازه نصف کفش دوزک هم نمیشد ، ترسیدم ،باید سعی کنم بیشتر روی خودم کار کنم
وقتی رسیدم سر کار نقاشیشون ، رفتم بالای ساختمون 7 طبقه و وقتی کلایمرو با دکمه ای که داشت کشیدن بالا ، و سلام دادم طرحامو نشون دادم به آقای نقاش خدا گونه و یه نقاش دیگه هم بود که قبل عید باهاشون کار کرده بودم
وقتی طرحامو دید گفت خوبه اما به درد پوستر میخوره نه نقاشی دیواری
و شروع کرد به صحبت کردن که حس کردم باید شاخکامو تیز کنم برای بهتر گوش دادن و شنیدن
چون قبلش گفتم که ، خدا به من بگو چیکار باید بکنم و از اونجایی که قبلا مثلا رو ابرا و یا تو خواب طرح هایی رو دیده بودم و چون بلد نبودم چیزی که دیدم رو طراحی کنم ،این خواسته در من شکل گرفته بود که من میخوام یاد بگیرم
و هدایت شدم سمت اینکه باید طراحیمو قوی کنم. اما نمیدونستم چجوری
تا اینکه امسال با گوش دادن به فایلای دوره هم جهت با جریان خداوند یه سری اتفاقا که افتاد و من با این تیم نقاشی آشنا شدم ،از همون روز اول آقای نقاش خداگونه بهم گفت زمانت رو بذار پای چیزی که علاقه داری ادامه بدی
حتی بعد ها که با بقیه نقاشا تیم هم صحبت کردم همه شون میگفتن خیلی دوست داشتیم تصویر ذهنی خودمونو کار کنیم اما نشد و همه شون یه جورایی ته ته دلشون این بود که کاش اون مسیر رو میرفتن و اثر خاص خودشونو خلق میکردن
و یادمه یک هفته پیش آقای نقاش خداگونه گفت ،ببین من الان دارم نقاشی استاد فرشچیان رو که نقاشیاش ذهنی هست رو روی دیوار بزرگ کار میکنم ،اما آخرش اسم نقاش اصلی گفته میشه نه من ، که الان دارم به زیبایی و دقت بالا روی دیوار کار میکنم
وقتی شروع کرد به صحبت کردن
گفت خانم مزرعه لی اینجوری نمیشه ،تو باید ادامه بدی ،تنها راحت اینه که اصولی پیش بری و اینجوری سردرگم نشی که چیکار کنم و چند تا طرح بزنی بعد به جایی نرسی
درست فکر کن و درست عمل کن و حرکت کن
من دارم میبینم که تو علاقه مندی و یه سری ایده ها داری ،اما بلد نیستی اجرا کنی و تنها راحش قوی کردن طراحی و طراحی تصویر سازی ذهنی هست
تو باید بری دانشگاه و یا یه استادی پیدا کنی که بهت بگه چیکارباید بکنی
این دومین باری بود که گفت برو دانشگاه درس بخون و به صورت تاکیدی
و بعد گفت نه به خاطر مدرکش ،چون درس خوندن در ایران اشتباه ترین کاری هست که انجام میدی و وقتی داشت میگفت یاد استاد عباس منش افتادم که میگفت به درس خوندن در دانشگاه هیچ اعتقادی ندارن ، اگه جمله شون درست یادم مونده باشه
بعد گفت ،ببین تو در مسیر دانشگاه با استاد هایی روبه رو میشی که اگر الان بشینی و خودت کار کنی و حرکتی نکنی نمیتونی با کسی آشنا بشی و یاد بگیری ازش، باید حرکت کنی ، به این دلیل میگم بری دانشگاه و با استاد ها آشنا بشی و وقتی بهت میگن برو تمرین بیار موظف باشی که تمریناتت رو انجام بدی ، بهاشو بپردازی تا هر روز تمرین کنی و وقتی تمریناتت رو میبری سرکلاس ،مطمئن باش خدا استادایی سر راحت قرار میده که راهو نشونت میدن که باید چیکار کنی و یا اینکه چه مسیری رو بری
مدرک دانشگاهش ارزشی نداره ولی ارزشمند ترین چیز برای تو یادگیری هست که میری و یاد میگیری
تنها چیزی که خیلی بهت کمک میکنه اینه که با استادا صحبت میکنی و وقتی ازت تصویر ذهنی میخوان و تو میبری نشون میدی ،ایرادای کارتو میگن و یا یاد میگیری چیکار کنی خلاق تر فکر میکنی و راه میفتی
که من گفتم دانشگاه رفتن سختمه
یهویی دیدم تن صداشو بالا برد و گفت خانم مزرعه لی هیچ وقت از این کلمات استفاده نکن ،نگو سختمه،اگر کسی بخواد چیزی رو که دوست داره بهش برسه ،سخت و نمیشه و اما و اگر نداریم باید حرکت کنی
باید بری جلو تا راه ها به روت باز بشه ،تا پیشرفت کنی
تو مگه اینو نمیخوای ،خب بهت میگم راهش اینه باید یاد بگیری ،باید تمرین کنی
و من مدام تو ذهنم میگفتم مساله شهریه های دانشگاه و شهریه استادیه که میخوام برم یاد بگیرم
چون هفته پیش هم بهم گفت که برو دانشگاه و من یاد استادی افتادم که تو ورکشاپبود و نقاشی هاش تجسمی بودن و خیلی خوب کار میکرد ، و این هفته که خواستم باهاش صحبت کنم تا بهم یاد بده ،باور کمبود و نداشتن پول سبب شد قدم برندارم
اما امروز آقای نقاش خداگونه با حالت جدیتی که تن صداش رو بالاتر برد اونجا من گرفتم که خدا با تاکید بهم میگه حرکت کن و راه هارو به روت باز میکنم و نگران پول و شهریه هاش نباش
به یادت بیار یک سال پیش هیچ پولی نداشتی و صفر صفر بودی و یه قلموی 80 هزار تمنی هم نداشتی ،ببین الان شهریه کلاسای هر ماهت 2 میلیون و 400 شده و من بهت کار نقاشی دیواری دادم ، و مطمئن باش که با حرکت کردنت و ایمانت رو نشون دادن، ثروت و فراوانی رو بهت عطا میکنم
تو فقط هیچی نپرس و برو سراغ یادگیری
اما اینجا یه مساله ای هم هست که من یاد حرف استاد عباس منش میفتم که میگفت ایده ای رو برو سمتش که میدونی میتونی انجامش بدی و با شرایط الانت میتونی پیش ببری
چون من میخواستم با استادی که تصویر ذهنی انجام میداد صحبت کنم تا بهم تدریس کنه و تمرین بگه
اما الان به صورت تاکیدی شنیدم از طریق دانشگاه ادامه بدم
برای همین سردرگم شدم و نمیدونم چیکار کنم و البته که میدونم خدا راه رو برام هموار میکنه و همیشه ساده ترین راه هارو بهم نشون میده چون بی نهایت راه هست
من باید سعی کنم آرامشم رو حفظ کنم و از لحظه ام لذت ببرم و شاخکام تیز باشه برای دریافت پیام های خدا تا خدا قدم بعدی رو بهم بگه
الان من متوجه شدم که باید برم با همون استاد صحبت کنم تا هنرجوش بشم
بعد درمورد دانشگاه پرس و جو کنم که برم رشته هنر بخونم که باز هم نمیدونم گرافیک یا نقاشی و یا چه چیزی باید بخونم
وقتی داشتیم صحبت میکردیم آقای نقاشی که کنار آقای نقاش خداگونه بود گفت من یه شاگرد داشتم بهش یاد دادم که چجوری طراحی و تصویر سازی انجام بده ،که الان راه افتاده و برای جلد کتابای آمریکا طرح ،طراحی کرده و ازش به دلار خرید میکنن
گفت شماهم باید راه بیفتی اینجوری نمیشه
وقتی صحبت کردن و آفتاب بود و ساعت نزدیک 4 بعد از ظهر ،گفتم کار رو شروع نکنین من برم توت بشورم و نون آوردم براتون ،وقتی توتارو بردم بشورم سرایه دار ساختمون یه دختر هم داشت ازشون ظرف گرفتم و یکمم بهشون توت دادم
وقتی برگشتم توت رو که خوردن خیلی توجهشون به نعمت و زیبایی توت بود و تحسین میکردن که چقدر خوشمزه هست و طعمش خوبه ، وباز هم درمورد نقاشی باهام صحبت کردن و تاکید کرد که برو دانشگاه
خیلی حرفا گفتن که من خیلیاشون رو هرچی فکر کردم یادم نموند ،بعد گفتم حتما قرار بوده انقدر به یادم بمونه
پس به خودم فشار نمیارم ،لازم باشه خدا بهم یادآوری میکنه
وقتی دیگه خواستن برن سرکارشون منم برگشتم و تو مترو میخواستم برگردم خونه که یهویی نمیدونم چی شد مسیرمو عوض کردم و رفتم حقانی تا برم پل طبیعت و جمعه بازارش و کنار مادر و خواهرم باشم و بعد برگردم
وقتی رسیدم خود چند ماه پیشم رو در تک تک قسمت های مترو حقانی ،کنار مسیر مسجد خرمشهر،کنار صندلیا ،پیاده راه مسیر جمعه بازار میدیدم و یهویی دیدم من پشت سرهم دارم میگم
شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت …..
و میگفتم خدایا شکرت که از مدار دستفروشی به مدار نقاشی دیواری اومدم و الانم با نشونه هات داری بهم میگی برو درس بخون و نقاشی رو ادامه بده
ساکت بودم و مسیری که میرفتم به قدری واضح تک تک اون روزام میومد جلو چشمم که فقط و فقط میگفتم شکرت
چیز دیگه ای به زبونم جاری نمیشد
فقط میگفتم شکرت
وقتی رسیدم سمت در اصلی بازار دستفروشایی رو دیدم که داشتن مثل پارسال وسایلاشونو میفروختن
اونجا بود که حس کردم چقدر تغییر کردم
به یکی از دستفروشا سلام دادم که پارسال بهم کیک ژله ای داده بود گفت چرا دیگه نمیای
وقتی رفتم پیش خواهرم و سلام دادم و رفتم پیش مادرم ،بهم زنگ زد و گفت طیبه برگرد پیش من اینجا دوتا دختر دستفروشن که نقاشی کار میکنن و تابلوهاشونو الهیه میفروشن بیا باهاشون صحبت کن که تو هم کاراتو بدی بهشون
وقتی من برگشتم دوباره دستفروشی رو دیدم که ازم پرسید چرا دیگه نمیای و ما بین حرفاش گفت زبان یاد بگیر
اشاره کرد به آلمانی گفت یاد بگیر برو آلمان
و بعد گفت نمیخوای آلمانی یاد بگیری انگلیسی یاد بگیر به دردت میخوره
حس میکنم اینم یه پیامی بود که شروع کنم
اما نمیتونستم قبول کنم این همه مسیر رو چون باورهای محدودی داشتم که رفتن این همه مسیر برام سخت بود
اما باید باورهامو تغییر بدم تا سبب حرکتم به سمت خواسته هام بشن
وقتی رفتمپیش خواهرم سر صحبتو با دخترا باز کردم و چند تا سوال پرسیدم که گفت برو دانشگاه و درسشو بخون
بعد یهویی بی مقدمه گفت باید عشق کنی باهاش ،اگه به فکر این باشی که چی میشه و چجوری درآمد داشته باشم از نقاشی و درگیر این باشی، باختی
اول باید عشق کنی
چقدر داشتم هدایت رو ریز به ریز از طرف خدا دریافت میکنم چون وقتی این حرفو شنیدم ،متوجه شدم که در افکارم اینه که میخوام سریع یاد بگیرم که درآمد داشته باشم ، درسته که استاد گفتن از طریق علاقه تون به درآمد برسید ،اما نگفته که تقلا کنید و هی به فکرش باشید
و باید پیشرفت کنی در مهارتت ،به وقتش پول خودش میاد
تکاملت رو باید طی کنی طیبه
عجله نکن و از لحظه لحظه الانت باید لذت ببری
توی این یک سال یاد گرفتی اما باید بیشتر تمرین کنی لذت بردن در لحظه و سپاسگزار داشته هات باشی
همین که خدا بهت گفت قدم بعدی چیه ،تو قدم بردار تا قدم های بعدی بهت گفته بشه
وقتی من برگشتم پیش مادرم ،یکم نشستم و مادرم چای خرید و خوردم خیلی چسبید ،خیلی لذت بخش بود
دیدم یه آقایی که مجسمه میفروخت و داشت جمع میکرد گفت هرچی دوست دارین بردارین و مادرم خیلی برداشت و گفت هر هفته ،همینجوری میبخشه خیلی از کاراشو
برام جالب بود که چقدر بخشنده هست و هر هفته داره میبخشه
این یعنی باور فراوانی که داشت یادممیداد که تو هم میتونی ببخشی
و یاد فایلای جلسات 8 و 9 و 10 میفتادم
و با دیدنش باور فراوانی کم کم داره با نشونه هایی که میبینم شکل میگیره که در یک سری رفتارهام ،که این روزا داشتم متوجه میشم که مقاومتم درمورد یه سری چیزا شکسته شده
وقتی تنهایی برگشتم خونه سردرگم بودمکه چیکار باید بکنم
اومدم سایت و نشانه ام رو انتخاب کردم سریال زندگی در بهشت قسمت 58 اومد
این پیام رو دریافت کردم که زندگیم بهشت هست بهشتی تر هم میشه
استاد با ماشین از چراغ قرمز رد میشد ،
گفت کافیه حرکت کنیم چراغا برامون سبز میشه
من امروز بارها از زبان آقای نقاش خدا گونه شنیدم که گفت حرکت کن و الان دوباره تکرار شد
اینو که استاد گفت متوجه پیام خدا شدم که گفت تو حرکت کن و هرچی از زبون بی نهایت دستانم ،امروز بهت گفتم قدم بردار تا قدم های بعدی با چراغ های سبز بهت گفته میشه
خدایا شکرت
انقدر ریز هدایت میشم که بی نهایت سپاسگزارم ازت
بابت امروز پر از عشقم ازت سپاسگزارم
بنام الله یکتا
سپاس خدایی که مرا دوست دارد درحالی که از من بی نیاز است…
سلام استاد خوبم حدیث هستم وهرلحظه خدارو شکر میکنم بابت وجود شما ، این سایت بهشتی و کامنتای دوستان عزیزم که همگی چراغ راهم هستین..
استاد من لذت میبرم از این همه ساده ، منطقی و شفاف صحبت کردن شما…اینکه اسطوره ای صحبت نمیکنید و خیلی واضح برامون توضیح میدید که اگر اهل بیت و امامان و پیامبران به این درجات رسیدین اونا هم تکاملشون رو طی کردن و هیچکس از شکم مادرش به درجات عالی نرسیده و مسیری رو طی کرده و نتیجه هم این بوده …اینکه این خورشید درون فقط مختص یه سری آدم های خاص نیست و بالقوه در وجود همه انسانها هست منتها باید فعالش کرد..تمام داستان نگه داشتن احساس خوب در زمانی است که شرایط بظاهر ناجالب است اینجاست که واجد شرایط دریافت هدایت خداوند میشویم…فقط سخت ترین قسمتش اروم کردن خودمون با باورهای خوب در شرایط ناجالب است…چند روز پیش تضادی برام پیش اومد همون لحظه گفتم الخیر فی ماوقع گفتم بقول مسی هرچی پیش میاد همون خوبس….ولی امان از نجواها که لحظه ای منو ول نکردن حتی باشگاه هم نتونست حال منو عوض کنه…ساعت 3 شب بیدار شدم و حرفای شما تو گوشم زنگ میزد که اگه بتونی توی شرایط بظاهر ناجالب احساستو خوب نگه داری همه چیز به نفع تو رقم میخوره و من چقدر آرام شدم و بعد هم سایت و این فایل عالی ….استاد شما خیلی استادی…هزاران بار توی فایلا داد زدین که احساستون رو بد نکنین دستتون رو توی اتیش نکنید و کلی باور خوب توی دوره هم جهت برامون لیست کردین و توضیح دادین ولی من نتونستم یعنی همه رو میدونستم ولی طول کشید تا حالم بهتر بشه و اعتماد کنم طول کشید استاد…ولی بازم میگم خداروشکر که خودم میتونم در درون خودم حلش کنم و برگردم به مسیر...استاد خوبم چقد این فایل خوب بود هرچند قبلا چندبار گوش داده بودم ولی الان خیلی منو اروم کرد…خدایا ایمانم رو قوی کن به اینکه هرچی برام پیش میاد همون خوبس..خدایا کمکم کن بیشتر بهت اعتماد کنم…خدایا من ضعیفم دستمو ول نکن من بدون تو هیچم…
به نام الله
سلام به استاد و خانم شایسته و دوستان خوبمون این گفتگو رو دیدم یاد یکی از اتفاقات زندگیم افتادم دو روز نزدیک سال تحویل بود شوهرمو از کارش اخراج کردند چون شرکتشون داشت برشکست میشد مجبور میشدند کمکم کارگرا رو اخراج کنند البته اون روز فقط شوهرم اخراج نشده بود چند نفر دیگه هم اخراج کرده بودند بنده خورستانی هستم اون موقع در اهواز زندگی میکردم یک روز قبل از سال تحویل من و شوهرم بابت این قضیه حالمون بد بود ولی من سعی میکردم حالمو جلو شوهرم خوب نشون بدم حتی بهش میگفتم چیزی نشده شما تراشکار هستی و چند سال تجربه و سابقه ی کاری داری و راحت کار پیدا میکنی شبش به همسرم گفتم برا سفره ی سال تحویل بریم یه سری خرید کنیم بهر حال خرید کردیم و سال تحویل سفره رو چیدم دخترمو لباسای خوشکل پوشوندم و منم همینطور حتی یادمه من و دخترم رقصیدیم میخواستم حال خودم و دخترم و همسرمو خوب کنم حتی یادمه اون شب خونواده ی پدر شوهرم اومده بودند و خواهرشوهرم بهم گفت تو خیلی سختی کشیدی الانم شوهرت اخراج شده بهش گفتم همونجوری که مشکلات قبلیم حل شدند اینم حل میشه تا اینکه شوهرم تصمیم میگیره به مشهد مهاجرت کنه و اونجا دنبال کار بگرده تنهایی مشهد میره و کار پیدا میکنه و هیچ کدوم از خونواده هامون خبر نداشتند که شوهرم مشهد رفته و من حدود دو ماهی تنهازندگی میکنم چون خونواده هامون طوری بودند کمتر بهمون سر میزدند شاید سالی یک بار اونم شاید به مناسبت عید باشه و من فقط هفته ای یک بار به خونوادم سر میزدم خلاصه بعد دوماه من و دخترم به مشهد رفتیم یک سال توی مشهد سختی کشیدم حقوق به موقع به همسرم نمیدادند مجبور شد از شرکت قبلیش استعفا بده و کار در شرکت دیگه ای رو شروع کرد که خوشبختانه حقوق به موقع بهش میدادند شوهرم در اهواز 5 سال تمام قرص معده میخورد ولی وقتی مشهد اومدیم تمام قرصاشو قطع کرده و منم در مشهد مشغول به کار شدم تولید کننده ی محصولات گیاهی و ارگانیک و بهداشتی و آرایشی هستم خلاصه وضع زندگیمون خیلی خیلی تغییر کرده و قصد مهاجرت به کشور آلمان رو داریم و هیچ کدوم از خونواده هامون نمیدونن قصد مهاجرت داریم کلادوس نداریم خونواده هامون بدونن تا زمانی که دیگه زمان پروازمون برسه اون موقع به خونواده هامون میگیم البته در مشهد همسرم سه تا کار عوض کرد کار اولش حقوق به موقع نمیدادند کاردومش همسرم سنگ کلیه میگیره بخاطر اینکه دو ماه نمیدونست بره سرکار اخراجش کردند و اون موقع فقط خدا و من و دخترم بودم و تونستم زندگیمو توی این دو ماه بچرخونم کار سومش
خدا رو شکر خیلی خوب بودحتی از کار دومش بهتر بود شرکتشون مزایای خیلی عالی داشت .. زندگیمون مثل آقای عباسمنش خیلی خیلی ساده بود ولی الان کلی وسایل خریدیم دخترم الان 14 سالشه از کلاس دوم کلاس زبان میرفته دخترم چتد روزی هست داره با من مشورت میکنه میگه میخوام در کنار درسام کار کنم زبان تدریس بدم و منم تشویقش کردم … میخوام بگم اونقد قوی شدم که از هیج اتفاق بدی نمیترسم چون همشون حل شدنی هستند و هیچ وقت خودمو بابتشون ناراحت نمیکنم چون خدا همیشه بهترینها رو برام خواسته
سلام خانم شناخته ی عزیز چقدر شجاعانه منزلتون رو منتقل کردید آفرین.ان شالله اگه مهاجرت کردید حتما برامون کامنت بذار عزیزم .بی صبرانه منتظر نتایجتونم…
هر جا باشید شاد و ثروتمند باشید آن شالله.راستی منم خوزستانی آم.و از آشنایی با شما خیلی خوشوقتم عزیزم
سلام دوست عزیز منم از آشناییتون خوشبختم و برای شما آرزوی موفقیت و خوشبختی دارم..چشم به لطف خدا مهاجرت کردم کامنت میزارم و از نتایج خودم خبر میدم.
حقیقتش اوایل برای مهاجرت به آلمان ترس داشتم اولین فایلی که از استاد عباسمنش گوش کرده بودم در مورد مهاجرت دوستشون به کشور آلمان بود اون موقع عضو سایت نبودم از طریق گوگل یکی از ویدیوهاشونو گوش کردم و خیلی تاثیر گذار بود و برای رفتن به آلمان مصم تر شدم.وقتی عضو سایت استاد شدم و بیشتر فایلاشونو گوش کرده بودم به خودم گفتم استاد برای هر مهاجرتش از صفر شروع کرده مثل جابه جایی ایشون از بندرعباس به تهران و چند کشور دیگه وقتی استاد تونسته چرا من نتونم..البته اومدن ما از اهواز به مشهد باعث شد که خیلی از ترسهامون بریزه مثلا بنده که در اهواز بودم اعتماد به نفسم خیلی پایین بود ولی وقتی به مشهد اومدم کم کم با افرادی آشنا شدم و بهم پیشنهاد کار دادند ابتدا فروشندگی رو شروع کردم و باعث شد اعتما د به نفسم بالا بره بعد کلاسهای آموزش تولید محصولات گیاهی و ارگانیک شرکت کردم خلاصه
اون شخصی که قبلا بودم با شخصی که الان هستم خیلی متفاوتره با اعتماد به نفس بالا ..با انگیزه…و محکم تر از دیروز..تلاش برا یادگیری چیزی که من رو به هدفم میرسونه ..منظم تر …با اینکه خوابم نسبت به قبل کمتر شده فقط 4 ساعت میخوابم ولی اینقد پرانرژی هستم که اصلا احساس کمبود خواب ندارم..و باذوق و شوق کارهامو میکنم. دوستام همشون عضو سایت استاد هستند و هر کدوم از آنها به نتایج عالی رسیدند.از بس که سرمون شلوغه خیلی کم همدیگر رو میبینم.ولی چون از لحاظ کاری سرمون شلوغه وقت نمیکنیم همدیگه رو ببینیم باهمدیگه تماس تلفنی داریم.. انشالله مهاجرت کردم دوست عزیز براتون کامنت میزارم
سلام خانم شماخته جان ممنون که وقت گذاشتی و کامنت نوشتی .خیلی دوست دارم کمتر بخوابم .اما مخصوصا بعد نهار خیلی خوابم میگیره.خیلی دوست دارم کمتر بخوابم و بیشتر مطالعه کنم و کار کنم.من یا سر کارم یا وقتی میام خونه میخوابم.یکی از انگیزه هام برای تهیه ی دوره ی سلامتی اینه که یاد بگیرم انرژی زیادی داشته باشم و کمتر بخوابم .تا برسم بیشتر بخونم و رو باورام کار کنم.البته ما خانوادگی زود خوابمون میبره.و باورمون اینه که خوابمون سنگینه.ان شاللع بتونم این تضاد رو حل کنم و بیشتر از تایمم تو زندگی استفاده کنم.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همه
این فایل بسیار زیبا و تاثیر گذار است ،من قبلا این فایل را شنیدم ،چند بار و برام درس داشت و الان که نصف آن را شنیدم برام درس داشت همین 4 دقیقه که گوش کردم شرایط دریافت هدایت خدا این است که آگاهی های این فایل را در عمل اجرا کنیم .
اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ
ما را به راه درست زندگی ببر
صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَلَا الضَّالِّینَ
راه کسانی که به آنان نعمت ویژه دادهای؛
همانانی که نه گرفتار خشم تو شدهاند و نه راه را گم کردهاند.
در پناه رب العالمین شاد و سلامت باشید
یارب . شکر الله اکبر هدایت همین قدر نزدیک دیروز سفری تا شمال همراه برادرم داشتم ذهن برادرم بهم ریخته بود و کلی انرژی منفی ازش خارج میشد در کلامش از هدایت های که از شما شنیده بودم با ذکر سوره حمد با هر روشی که میشد بارها و بارها سوره های که بلد بودم وخوندم و با دید از زاویه های مختلف ذهنم را کنترل کردم به هدایت شما که شنیدم برای کنترل ذهن همون یکم یکم که تونستم. برای موندن در مسیر دریافت هدایت ها از دیشب که رسیدم کلی فایل اومد درباره آرامش که تنها نشان ایمان وتوحید است قسم که هدایت های کلام شما دقیق و صحیح است استاد شکر که تبدیل به عمل داره میشه شکر و سپاس استاد . و شکر گذاری که درگاه ورود به درگاه معجزه است .
به نام خدای بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیزم به دوستان گرامی
چیز قشنگی که تو این فال خیلی روی من تاثیرگذار بود این جمله استاد بود که فرمودند که چیزی که تو رو نکشه قویتر میکنه بعضی وقتا تو زندگی برای خودم اتفاقاتی افتاده که میگفتم اگه این اتفاق بیفته دیگه من میمیرم دیگه تمومه کار من دیگه ساخته است ولی بر علاوه اینکه هیچ چیزی هم نشد خیلی قویتر شدم بزرگتر شدم و نگاهم به زندگی عوض شد البته قبلاً در گذشته من آگاهی از قانون نداشتم و نمیتونستم افکارمو کنترل کنم ولی الان خدا را شکر به این نتیجه رسیدم که اگه یه اتفاق بد تو زندگی من میوفته می تونم نگاه قشنگی بهش داشته باشم که هر اتفاقی که میفته به خیر من میشود و احساس خوبی داشته باشم احساسمو بد نکنم و دقیقاً همون اتفاق روخ میده پس ما زمانی میتونیم که صدای خدا رو بشنویم که احساس خوبی داشته باشیم وقتی احساسمون بد هست همه چیز بده همه چیز و اون صدای شیطان هست خیلی این فایل فوق العاده بود عالی بود سپاسگزارم از استاد عزیزم ودوستان گرامی در پناه خدا شاد وموفق باشین
خدایا شکرت که تورادارم
به تنها فرمانروای کل کیهان
سلام خدمت استادان عزیزم ودوستان عزیزم
چقدر دلم تنگ شده بود باخانواده ای که واقعا ازخانواده خودم به جرات بگم خیلی بیشتر دوستشون دارم،وقتی صبح چشمام را بازکردم وامدم ودیدم که سایت باز شد چقدر خوشحال شدم وقتی زدم روی فایل صوتی وصدای استاد راشنیدم قند تودلم اب شد وخیلی خوشحال شدم ووقتی کامنتهای بچه را خوندم دیدم چه خبره امروزه همه بالنتیجه قشنگشون حرف میزنن؛وچقدر خوشحال شدم ازنتایجشون؛وتحسینشون کردم؛خداراصد هزار مرتبه شکر که این خانواده عالی را دارم که هروقت حالم بد میشه میام وکلی انرژی میگیرم؛احساس بد از سم است ؛چقدر کلمهای ؛اگر فقط،همین یک کلمه را درکش کنم چقدر اوضاع خوب میشه؛خدایا هدایتم کن به مسیر درست؛خدایا میتونم امتحان کردم میشود؛خدایا هرروز درک این که احساسم بد باشه یعنی دارم سم وارد بدنم میشه؛این چند روزه که درسایت نبودیم یه کانال داشتم برااساتید موفق بود وقتی گوش میدادم هیچ کدومشون مثل استاد حرفاشون به دلم نمی نشست؛ومیگفتم واقعا چرافقط،صدا استاد بهم آرامش میده؛دیدم واقعا استاد صادقانه صحبت میکنن؛خدایا کمکم کن که من هم مثل استاد وهمه دوستان درمسیر درست باشم وبتونم الهامات خداوند را دریافت کنم؛خدایا تنها تورامیپرستم وتنها ازتویاری میجویم؛استاد جان شما نابغه اید شما پیامبر زمانه ماهستین؛دیشب یه حس خوبی داشتم وتنها توخونه بودم؛من خیلی تنهایی را دوست دارم وگفتم که بیام وفایل هفتم از قدم دوم را گوش بدم عالی بود؛اشک ریختم واین فایل را گوش دادم؛ووقتی قرآن را خوندم واستاد از آسانی های خداوند گفت اینقدر از قرآن لذت بردم ومیخواستم مدام قرآن بخونم؛درمورد روزه ؛نماز کارنیک؛چقدر باورهایی امروزه ونماز توگوش ما کردن؛ووقتی استاد از آسانی ها میگفت من لذت بردم؛خدایا شکرت که همش برای ما آسانی میخواهی؛خدایا آسان کن برای من آسانی هارا؛قبلا کاراخونه برام یه کم سخت بود اما وقتی که میگم خدایا کارهارابرام آسانی کن سریع وبدون خستگی کارهام انجام میشه؛خدایا استاد ودوستان رادرپناه خودت حفظ،بفرما
به نام خداوندجان وخرد
خداوندا!بابت داشتن هرآنچه درزندگیم هست تورابینهایت سپاسگزارم وایمان دارم همه چیزازآن توست
درودوصددرودبه استادنازنینم،واعضای خانواده ی باعشقم
همین که ازخواب بیدارشدم اومدم توی سایت واین فایل روبازکردم،اولین چیزی که یادگرفتم این بود،زمانی که قرارِدانشی به دانش تواضافه بشه داشتن غرورمعنایی نداره،وقتی استادعرشیانفرصحبت میکردندحس خوبی گرفتم،بااینکه خودشون تدریس میکنن ولی غروری ندارن که بخوان درحضوریه استاددیگه باشن وازصحبتاشون استفاده کنن،(هرچنداینومیدونم افتخاریه درحضوراستادعباسمنش بودن)
بعدکه استادعباسمنش عزیزشروع کردندبه صحبت ودرموردشهودوهدایت گفتند ناخودآگاه گریه ام گرفت،نگاه کردم به زندگیه قبلم،چقدغافل بودم ازاینکه موقع عصبانی شدن وغمگین بودن فرکانسم پایینه وهدایتی صورت نمیگیره والکی الکی عصبانی میشدم وتوحالت غم می موندم،اصلاچیزی ازشهودوفرکانس نمیدونستم!
وخداوندمهربانم راهزاران بااااااارشکرررررمیکنم که توی مسیرهدایت قرارگرفتم ودلم به بودنش گرمه،ودارم روی خودم کارمیکنم که اولین ومهم ترین کاری که بایدانجام بدم ‘داشتن احساس خوبه’ حتی زمانی که اتفاق ناجالبی(ازنظرمن وبه ظاهر)افتاده،هرچندهنوزخیلی جای کاردارم ولی نسبت به گذشته خیلی خیلی پیشرفت کردم وخوشحالم ازاین موضوع
همچنین ممنونم ازاستادخوبم که باصحبتاشون زندگیه من و هزاران هزارانسان روتغییردادند
من قوی ترازقبل ادامه میدم وتلاشمومیکنم تابرسم به آنچه باید.
خیلی دوستتون دارم
روز و روزگارتان خوش
درپناه خداوندیکتا