آیا خداوند مانند یک مادر مهربان عمل می کند؟ - صفحه 13 (به ترتیب امتیاز)

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری آیا خداوند مانند یک مادر مهربان عمل می کند؟
    441MB
    61 دقیقه
  • فایل صوتی آیا خداوند مانند یک مادر مهربان عمل می کند؟
    60MB
    61 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

456 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    اصغر و پرسیلا گفته:
    مدت عضویت: 1821 روز

    بانام خداوندهدایتگر

    سلام وصدسلا وهزاران درود براستادعباسمنش خانم شایسته وهمه سروران گرامی درسایت عباسمنش

    آیا خداوند مانند یک مادر مهربان عمل می کند؟

    * بلایایی طبیعی وبرخوردباتضادها:

    ماباید نگاهمان به تضادها مثبت باشه وازدل تضادها درسش رابگیریم درهمه جای دنیا سیل زلزله توفان رخ می‌دهد

    تضادها باعث رشدوگسترش جهان هستند

    اگرتضادی نباشه اختراعی نیست بهبودی نیست

    اصل جهان هستی بر پایه رشد است موارد زیادی داریم درجهان که بعدازهرطوفانی، زلزله ای، سیلی، چقدربناهای مستحکم تروزیباتر ساخته شده است جاده‌ها ساخته شده تاسیسات آب برق ،گاز گسترش یافته بهبودیافته جهان همیشه درحال پاکسازی دائمی است

    حوادث طبیعی نظیرتوفان سیل زلزله ازطرفی به مایاداوری میکنه که انسان درمقابل قدرت طبیعت وخداچقدرناتوان است

    * اصل بقا:

    اصل اساسی جهان هستی برای بهبود این است که باید ضعیف‌ها از بین بروندو قوی‌ترها بمانند چه درطبیعت،

    درختان، گیاهان، حیوانات، انسان

    مثلا درباره حیوانات می‌بینیم زمانی که تعدای جوجه‌ ازتخم بیرون می آیند ازهمان روزاول آن جوجه‌هایی که ضعیف‌تر هستند ونمیتواند غذای موردنیاز بدنشان راتامین کنند از بین می‌روند یا بزغاله‌ای که سوقلو به دنیا آورده اونی که نتونه به موقع از پستان مادر شیر بخوره می‌میره درباره حیوانات وپرندگان می‌بینیم که مادرهیچ توجه و تمرکزی روی جنس متولده شده ضعیفش ندارد اما انسان‌ها نگاه دیگری به این قضیه دارند به طورمثال زمانی که یک مادر سه تا بچه سه قلوبه دنیامیاره اونی که از همه ضعیف‌تر است بیشتر از طرف مادر مورد توجه وحمایت قرار می‌گیره و از اعضا خانواده هم درخواست داره که بیشتر به اون بچه ضعیف‌تر توجه کنند به اصطلاح هواشو بیشتر داشته باشند

    این نگاه انسان باعث شده که این باورقوی درانسان شکل بگیره که خداهم احساسات بشری دارد ومانند یک مادرمهربان دلسوز بنده هاش است وهرکس ضعیف ترباشه خدابیشتردوستش داره وحمایتش میکنه

    خداوند نگاه یک مادررابه مخلوقات خودندارد

    احساس مادری وانسانی ندارد خداوند وقوانین وجهان اینطور عمل می‌کنه شاید ظاهر قضیه خیلی ظالمانه به نظر بیاد اما اگر از نگاه خداوند نگاه کنیم این روند باعث پیشرفت جهان می‌شه باعث بهبود می‌شه و همه جا در طبیعت ودرجهان اینو می‌بینیم و خداوند اینطوری داره کار می‌کنه ما باید دنبال این باشیم تا خودمون را قوی‌تر کنیم فکر نکنیم اگر ضعیف باشیم خدا دلش به حالمون می‌سوزه جهان به افرادی که قوی‌تر هستند پاداش می‌دهد حالا در بحث حیوانات قوی‌تر شدن جسمی و فیزیکی است اما در انسان بحث قوی بودن ذهنی است کسانی که ایمان قوی‌تری دارند باورهای قوی‌ترو مناسب‌تری دارند زنده می مانند درمقابل کسانی که ایمان ضعیف تری دارند در برابر شیطان تسلیم هستند در مواقع بروز طوفان‌ها چه فیزیکی ، طبیعی، اقتصادی، معیشتی از بین می‌روند و کسانی که متوکل‌تر هستند قوی‌تر هستند در مقابل طوفان‌ها دوام می اورندوپیشرفت میکنند

    درباره خودم براتون بگم من قبل ازهدایت شدن به این مسیرالهی واقعااحساس میکردم آدم ضعیفی هستم واقعا ضعیف هم بودم دارای ذهنی منفی وناارام دلواپس نگران همیشه مضطرب بی خواب دچارسردردهای میگرنی افسردگی خفیف 20 سال داروی آرامش بخش مصرف کردن همه این‌ها ازمن آدمی مستاصل ودرمانده وضعیف ساخته بود اعتمادبه نفس صفرصفر واقعانمیدونستم بایدچکارکنم تاازاین منجلاب بیرون بیام گفتم خدایادیگه نمیتونم این وضع روادامه دهم به قول استادکتک خورم ملس بود وخدا دائم میزدمن هم میخوردم تااینکه خدای رحمان روزی به دادم رسید

    درسال98 ابتدا باچندکتاب بی نظیر سپس بایکی ازاساتید موفقیت ونهایتا دراواسط سال98 بااستادعباسمنش وسایت ایشان اشناکرد واقعا بدون اغراق می‌گویم دراین 5سال است که طعم واقعی زندگی کردن رادارم میچشم

    بسیارتابسیارسپاسگزارخداوند هستم که منو به این مسیرزیباو الهی تغیرهدایت کرد

    خدایاشکرت

    خدایاشکرت

    خدایاشکرت

    امادراین 5 سال شرایط خیلی برای من تغیرکرده ازهمه نظر بیماری 20 ساله ام درمان شد به آرامش رسیده ام خواب راحت بدون مصرف داروی آرامش بخش دارم ثروت ونعمت بیشتری واردزندگی ام می‌شود سالم‌تر وتندرست تر هستم شادتر هستم درمسیردرست هستم فقط روی خودم کارمیکنم تانتایج بزرگتری رارقم بزنم دیگه کتک خورم ملس نیست خیلی سریع هشدارها وپس گردنی های خدارامتوجه میشم وخودمو جمع جورمیکنم تابه مسیردرست وصحیح برگردم

    خدایاشکرت

    خدایاشکرت

    خدایاشکرت

    * نگاه سیستمی به خداوند:

    مابایدباورداشته باشیم که خدا یک سیستم است یک انرژی است که جهان رابوجوداورده وبرای اداره این جهان قوانین بدون تغیر وضع کرده خدایک انسان نیست واحساسات بشری ندارد، خدابرای کسی دلسوزی نمیکند،خدایاهمان انرژیی یانیروی برترفقط فقط به فرکانسهای ماپاسخ می‌دهد.

    ما باید نگاهمان را به خداوند تغییر دهیم در مسیر درست حرکت کنیم پاداش دریافت می‌کنیم در مسیر غلط حرکت کنیم از بین می‌رویم خداوند در همه حال در حال هدایت همه است و هر کس که از این هدایت تبعیت کند پیشرفت می‌کند و کسی که تبعیت نکند می‌آید پایین

    زجر کشیدن افراد صرفاً به ایمان وباورهای آنها برمی‌گرددافرادی که این نگاه را دارند هرچه بیشتر زجر بکشیم خدا بالاخره روزی دلش برامون می‌سوزه و کاری برامون انجام میده امااین افراد سخت در اشتباه هستند

    هربلایی که سرمون میاد ازطرف خودمون است خدافقط خیراست خداخیرمطلق است این ماهستیم که باافکارباباورها وفرکانسهامون داریم شرایط واتفاقات زندگیمون راخلق می‌کنیم

    خداهموارا داره وعده نعمت میده وعده سلامتی میده این شیطان است که همیشه داره وعده فقروفحشامیده مابایدتصمیم بگیریم

    بایدهمواره یادخداباشیم وقدرت رافقط به خدابدهیم شرک عامل همه بدبختی های بشراست

    تنهاترین راه درک قوانین خداوند الگوهای تکرارشونده درزندگیمون است

    “خدایا تنهاتورامی پرستم وتنها ازتویاری می جویم”

    “سیستم خداوند فرکانسی است و پاسخ دادن به فرکانس‌هاااست”

    دقیقاً مثل آینه عمل می‌کند ضعیف باشی شرایطی برات به وجود میارد که ضعیف‌تر بشی قوی باشی شرایطی به وجود می‌آورد که قوی‌تر بشی این ما هستیم که باید خانه‌هایی بسازیم که در طوفان‌ها دوام بیاورند ما باید شخصیتی از خودمون بسازیم که در طوفان‌های زندگی سربلند بیرون بیاییم از آزمایشات سربلند بیرون بیاییم در طبیعت و قوانین جهان هستی هیچ دلسوزی در کار نیست یا در مسیر درست قرار می‌گیری و نتایج خوب و مناسب می‌گیری یا در مسیر غلط قرار می‌گیری و نابود می‌شوی

    ما باید نگاه انسان بودن به خدا را عوض کنیم وبه نگاه قانون مداری به خداوند نگاه کنیم خداوند بر اساس قوانین و مشیت حرکت می‌کند هیچ استثنایی قائل نیست باید تمرکزمون روی بهبود خودمون برای پیشرفت کردن باشد همین

    ماهر چقدر قوی‌تر بشیم قوی‌تر در شخصیتمون در توانایی‌هامون خداوند بیشتر هوامون داره ایده‌های بهتر میاد شرایط بهتری برامون به وجود می‌آورد و هر چقدر هم ضعیف‌تر باشیم اوضاع بدتر می‌شود الگوهاوموارد فراوانی داریم در طبیعت و جهان که ضعیف‌ها همیشه اوضاعشون بدتر بوده همانطور که در قرآن فرشتگان ازانسانها می‌پرسند چطور در دنیا زیستید چگوه زندگی کردین می‌گویند ما ضعیف بودیم مستضعف بودیم فرشتگان در جواب می‌گویند مگرزمین خدا وسیع نبود پهناورنبود؟ چرا مهاجرت نکردی اینجا که اوضاعتون خیلی بدتر است

    تادرودی دیگربدرود

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  2. -
    ساره گفته:
    مدت عضویت: 1545 روز

    به نام خدا

    سلام و عرض ادب

    استاد جان اول میخام از شما تشکر کنم به خاطر بخشندگی شما که دست و دلبازانه مواردی رو در فایل های دانلودی توضیح میدین که در محصولات میگین . تو زمینه شفاف گویی از قانون اصلا خساست ندارین . ذهن هر کسی باشه میگه اینو نگه دارم ازش پول در بیارم اما شما با قدرت بیان میکنین آنچه که درست است ، چون ایمان دارین خداوند از هزاران طریق به شما ثروت میرسونه.

    و تشکر میکنم که فایل ضبط کردین عاقا دلم براتون تنگ شده بود ، همچنین مریم جان که خیلی وقته ندیدمشون.

    میخوام از تضادی بگم که بیدارم کرد . از تضادی که پاشنه آشیلمه و گهگاهی اذیت میکنه . باوری که از کودکی در من شکل گرفته مادر ها در بچه بزرگ کردن تنها هستن و بچه رو به سختی بزرگ میکنن(پدر ها هم بی خیالن مسئولیت با مادرهاست) این تفکر باعث شد تمام بار مسئولیت واقعا برعهده من باشه و خسته بشم از حجم کار. به این فکر کردم اینجا قانون چجوری کار میکنه ؟ آیا منم که از بچه نگهداری میکنم یا خدا ؟ چجوری باورسازی کنم به نفعمه؟ نعمت های خدا رو به خودم یادآوری کردم ساره خانوم هر جایی از خدا درخواست داشتی اجابت کرده :

    – ساره خانوم اون زمان که دکتر ها میگفتن شاید سخت بچه دار بشی و باور نکردی ، مثل آب خوردن و رایگان خدا این دختر رو بهت هدیه داد .

    – اون زمان که بچه ات 10 روز زردی داشت خوب نمیشد وقتی تسلیم شدی خدا راه نجات نشونت داد بچت دو روزه خوب شد

    – اون زمان که بچت همیشه سر تب و مریضی ، بیمارستان بستری میشد از جایی که حرف دکترا رو باور نکردی با هدایت های ساده و طبیعی خداوند راحت سیستم ایمنی بچت قوی شد . حتی از اونایی که شیر مادر میخوردن قوی تر شد .

    – ساره اونجایی که فکر میکردی دخترت رو کجا واسه مهد بفرستی دلت یکم آزادی میخواست ، وقتی از تقلا دست برداشتی یک انسان های شریف سر راهت اومدن که واقعا مهربونن و به مهدی هدایت شدی که عقل جن هم بهش نمی‌رسید اینجا هم میتونه مهد باشه!

    بله، در هیچکدوم مراحل هیچ انسانی کمک خاصی بهم نکرد همه ی این چالش های زندگیم رو خدا حل کرد . اعتراف میکنم در ابتدای همه ی این چالش ها از همسرم توقع یاری داشتم اما یبار یهو سوره حمد رو خوندم و تلنگری بهم زد . عاقاااا فقط توی رب عالمین بندگی میکنم فقط هم از تو یاری میخوام نه همسر!

    من الان هیچ ایده ای ندارم که چه رفتاری و چه واکنشی نسبت به همسرم داشته باشم اما طبق قانون سعی میکنم تمرکزم رو از ایشون بردارم چون احساسم رو بد میکنه ، تا خداوند هدایتم کنه به مسیر درست در روابط.

    در امر بچه داری همه کس و کار من ، همه یار و یاور من خداست . در واقعیت خداست که کار سخت نگهداری و منظم کار کردن جزء جزء وجود دخترم رو انجام میده نه من . با خدا تقسیم کار کردم گفتم : کار سخت با تو ، بازی و لذت بردنش با من :)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  3. -
    حسین نظری گفته:
    مدت عضویت: 3414 روز

    به نام الله یکتا

    سلام به همه دوستان گلم در بهشت مجازی و استادان نازنینم در بهشت حقیقی

    من دوست دارم داستان هدایت خودم رو به سمت استاد عباس منش و اتفاق های که از ایمان و شرک هام داشتم رو بگم

    من الهه هستم 25ساله از کرمان از بچگی عاشق زندگی نامه پیامبر ها بودم از نماز خوندن فراری ولی یه دختر چادری و مذهبی که همش با احساس گناه بزرگ شد خلاصه من همیشه عاشق پیامبرا بودم مخصوصا حضرت ابراهیم اما تا زمانی که یه فیلم بود که عید قربان اونو پخش میکردن و ابراهیم زن و بچش رو در بیابان رها کردو من چون بچه بودم از شخصیتش متنفر شدم چون من بچه طلاقم و کلا با واژه پدر غریبه ام اون فیلم باعث شد بیشتر از همه پدر ها بدم بیادولی بازم در اعماق قلبم ابراهیم رو دوست داشتم و هنوزم دارم و من 17سالگی ازدواج کردم و همسرم همیشه دنبال استاد های موفقیت بود و من همیشه ازشون متنفر تا اینکه یکی از اساتید اسم استاد رو به عنوان کلاهبردار در فیلم های اموزشیشون بردن و همسرم کنجکاو شدن بدونن کین و متاسفانه از طریق غیر قانونی با محصول استاد که فکر کنم از ثروت ها بود اشنا شد و زمانی که همسرم وارد سایت استاد شدن و متوجه شدن استاد راضی نیست اومدن بهاش رو پرداخت کردن و من چون از اون اساتید بدم میومد فکر میکردم استادم مثل ایشونه و قضاوت میکردم مخصوصا گارد داشتم نسبت به انرژی بودن خداوند و چک و لقد ها خوردم از این شرک هام و باورهای گذشتم تا اینکه پارسال که حسابی کتک خورم ملس شده بود و با یک تضاد بدی از لحاظ روحی و روانی اونم با خانواده خودم خوردم که تا چند ماه فقط گیج بودم و همه رو مقصر میدونستم الا خودم رو و با شروع تضاد من چون دیگه هیج جا نمی‌رفتم گفتم بزار سرک بکشم ببینم حالا استاد عباس منش چی میگه و چکار می‌کنه و اولین فایل هایی که برام جذاب بودند سریال زندگی در بهشت بود اوایل فقط دیدن بود حالم رو خوب میکردن و فکرم از اون موضوع میومد بیرون کم کم شروع شد دیدگاه های انتخابی هر فایل رو می‌خوندم من حتی بلد نبودم کامنت نوشتن یعنی چی عقل کل کجاست نشونه من چی میگه اما به مرور زمان رفتم و کنجکاوی کردم همه جای سایت رو و روز های اول فقط دیدن سریال بود بعد کم کم شدن فایل های توحیدی و من گاردی که نسبت به اون اساتید داشتم رو خیلی کمتر نسبت به استاد داشتم ولی داشتم

    من همراه همسرم تواین سال ها اونم در حدی که همسرم سریال سفر به دور امریکا نگاه میکرد و بعد من از کنار همسرم رد که میشدم یا خودش بهم میگفت بیا این فایل و نگاه کن سری از تاسف براش تکون میدادم که با اینا با دیدن زنای لخت میخواد زندگیشو تغییر بده وای الان خندم میگیره به این دیدگاهم و حق میدم که اونجور فکر کنم چون گمراه بودم خلاصه منی که از این دیدگاه و نگاه به استاد شدم شیفته و شیدای ایشون اگه ولم میکردی همش میخواستم تو سایت باشم و زمانی که معرفی دوره احساس لیاقت اومد من دیوانه شدم که به خدا من این دوره رو می‌خوام هرجور شده و من در اون زمان نه میدونستم باور چیه نه ترمز نه تضاد نه هیچی به خدا هیچی نمی‌دونستم فقط هدایتی روز به روز داشتم پیشرفت میکردم و ما تونستیم دوره احساس لیاقت رو بخریم وای چه دوره ای به خدا قسم روحم پرواز میکرد ما فکر کنم ابان خریدیم دوره رو تا خود عید نوروز من روی ابر ها بودم حالم خوب بود سپاسگذار بودم اما رسید به وقتی که ما مشرک شدیم ما عید رو به همه گفتیم که خونتون نمیاییم وچون ماه رمضون هم بود و دلم هم نمیومد که ارامشی که داشتم رو با رفتن به خونه دیگران به هم بزنم به همه با تبریک عید گفتیم که نمیاییم و ما فقط به خاطر اعراض نکردن و توجه کردن به حرف یکی از نزدیکان مون که فقط پیام داد و اعتراض خودش رو گفت ما نتونستیم اعراض کنیم و چک و لقد ها از شرک شروع شد ما به اون ادم قدرت دادیم از قضاوت شدن توسط دیگران ترسیدیم اینکه بقیه چی میگن و شروع شد بازی جوری ضربه خوردم جوری خوردم زمین که فقط خدا به دادم رسید بلندم کرد من پس کله ای هم نخوردم من سقوط ازاد کردم اونم به دستان خودم و شروع شد پسر عزیزم بیمار شد اونم دونه ای در گردنش شرک بعدی قدرت دادن به دکتر که حتما اینا کاری میکنن ولی همه تشخیص اشتباه میدادن ایمان تازه جوانه زدم داشت نابود میشد انگار راه رو گم کردم و از گمراهان شدم کارم شد گریه و گریه دیگه یک کلمه از حرف های استاد تو ذهنم نبود گذشت و گذشت هدایت ها اومد دکتر بهش چرک خوشکن داد گفت دونه از تو کوچولو میشه و بعد رفع میشه همسر من که اصلا کاری به خوردن دارو های بچه وقتی مریض میشد نداشت خدا مامورش کرد سر ساعت اگه نصف شبم بود بیدار می‌شد بچرم بیدار میکرد داروش رو سر موقع همون قدر سی سی بهش میداد گذشت و گذشت دیدیم به جای اینکه دونه از تو خشک بشه داره هی بزرگ تر و متورم تر میشه دکتر قبل اینا گفته بود اگه خوب نشه باید بستری بشه بچه. منکه دیگه خودمو باختم اما همسرم واقعا ازش سپاسگذارم که کنترل میکرد ذهنش رو و منو هم اروم میکرد وای از نجواهای شیطان که دور از جون بچم تا دم مرگش هم منو میبرد و رسید و رسید تا روز هفتم خوردن دارو ها و ما روز هشتم یا نهم باید بچه رو می‌بردیم بستری بشه وضعیت خیلی بدی بود ولی من حال بدم رو تا همونجا ادامه دادم و خسته شده بودم از تمام گریه هام و حال بدم رو داشتم به بچم هم منتقل میکردم و اونم داشت افسرده میشد که چی شده حالا فک کنم روز ششم بود به خودم اومدم یا هفتم ولی اومدم گفتم گور بابای همه چی یه آهنگ بندری گذاشتم و شروع کردم به حال خودم و بچم رو خوب کردن و جلسه دوم احساس لیاقت رو با دقت گوش دادن و کم کم حس خوبه پایدار شد انگار خیالم راحت بود که همه چی حل میشه من بااینکه حالم خیلی بد بود ولی اون امیده هم بود و نیاز داشتم به تلنگر که پایدارش کنم روز هفتم با احساس عالی شروع شد بعد از ظهر بود هوا عالی بود و کمی سرد و من پنجره اشپز خونه رو تا هوا گرم نمیشد بازش نمی‌کردم تا اینکه عرفان اومد و گیر داد که می‌خوام برم بالا اون موقع هم حرف نمی‌زد و فقط اشاره میکرد منم گذاشتمش روی اپن و پنجره رو باز کردم دقیق یادمه حسی بهم گفت لبه های پنجره رو گرد گیری کن منم با حس سپاسگذاری تمام کار هارو انجام میدادم و نگاهم به اسمون و غروب افتابو ابرهای نارنجی که کبوتر ها داشتن همون قسمت پرواز میکردن اصلا یه صحنه رویایی بود بعد من کلا حواسم به این منظره بود و قلبم به تپش افتاده بود از سپاسگذاری هایی که از دیدن این صحنه ها میکردم بعد یکدفعه دیدم پسرم سرشو برگردوند لب تیزی پنجره و دونه ترکید چرک بود که میومد بیرون اصلا شکه شدم کاری که قرار بود با عمل دکترا انجام بدن با یک کار ساده توسط خداوند که خالق اون دکتر است به راحت ترین شکل ممکن دونه تخلیه شد و ایمانم به خداوندبیشتر شد اما آدمه و فراموش کار دوماه بعدش بازم تضاده دیگه و بازم شرک کوتاه مدت و حساب کردن روی ادما و دکتر اما خدارو صد هزار مرتبه شکر علت تمام این بیماری ها رو متوجه شدیم و اونم دندون عرفان بود و قرار بود بکشمیش اما نشانه ها اومد وقتش نیست چون اون زمان فقط باید میکشیدمش راهی جز این نبود اما من استقامت کردم سه ماه و بچم رو از خوردن تمام شیرینی جات ها و مخصوصا کاکائو به لطف خداوند پرهیز دادم و این ماهی نشانه ها اومد که وقتشه درست کنی ریشه رو ریشه این بیماری رو و اونم دندون بود که ترس داشتم اما ایمان هم داشتم ولی از خداوند سوال پرسیدم چرا اون موقع نذاشتی بکشمش میدونی چی گفت گفت اوضاع فرق کرده و شرایط عوض شده تو نمیتونی بچت رو به زور تغییر بدی استاد راست می‌گفت من داشتم زور میزدم که عرفان شیرینی جات نخوره اونم بچه 4ساله که از وقتی چشم باز کرد فقط این تنقلات دورش بود و من داشتم به زور یه بچه 4سالع رو متقاعد میکردم که نخور و از این بابت خیلی اذیت شدیم هردو ولی گذشت و منم پا روی ترسم گذاشتم و رفتیم دکترش یه خانمی بود که گفت عکس بگیرید و گرفتیم بعد اومد برق اون چراغ بالا رو روشن کرد عرفانم نشست روی صندلی اومد شروع کنه که سوزن رو آماده کنه و دندون رو بکشه متوقف شد دوباره عکس و نگاه کرد و رفت بیرون بعد اومد گفت هر چی فکر میکنم میشه دندون رو نگه داشت و با عصب کشی و روکش درست میشه و هی ما اصرار که دکتر من خسته شدم بکش بره اما انگار اونم مامور بود که نکشه منم واقعا اعتماد کرده بودم به نشانه ها و تسلیم شدم و مارو معرفی کرد به یک دکتر دیگه که مرد بودن وچه انسان شریف و درستکاری بودن و چقدر با بچه ها خوب رفتار میکردن و با صبر و حوصله چون تمام ترس من این بود بچه رو بیهوش کنن و بعد درست کنن اما خدا کارش درسته منو ارجاع داد به دکتری که حوصله و صبر داشت و دندون تمیز با روکش خوشگل نقره ای تحویلمون داد که خدارو صد هزار مرتبه شکر هم بچه راحت شد هم ما

    اینم داستان من از هدایت و حمایت های خداوند

    درس های من در مورد این موضوعات اینه ماییم که خرابیم خدا کارش درسته ماییم که با شرک هامون با اعتماد نکردن بهش زندگی رو برای خودمون جهنم میکنیم و الان هم درحال حاضر نشانه ها اومده که فقط تمرکز کنم روی ثروت 3در صورتی که من نمی‌دونستم در چه موردی استاد اونجا صحبت میکنن و زمانی رسیدم به جلسه دوم و مبحث هدایت دیوانه شدم از همزمانی های خداوند عاشق خدامم که هوامو داره

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  4. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 1025 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    چند روز پیش که دیدم فایل جدید اومده اول گوش دادم دو بار ولی نشد بنویسم

    چون از 21 مهر تا 27 مهر رد پاهام مونده بود که تو سایت بذارم و الان حس کردم باید این رد پامو اینجا بنویسم چون پر از درس بود 21 مهر ماه من

    مثل حرف استاد که درمورد طوفان میگفتن چه درس هایی میشه گرفت

    رد پای روز 21 مهر رو با عشق مینویسم

    شنبه ای سرشار از عشق ،شادی و سلامتی و آرامش و ثروت بی نهایت و بهترین های خدا

    قبل از اینکه رد پای امروزم رو بنویسم ، یه موضوع از دیروز یادم رفته بود تو رد پای روز 20 مهر بنویسم و قضاوتی که کرده بودم و به کل یادم رفته بود و الان که داشتم مینوشتم و به قسمت قضاوت کردن هنرجوی نقاشی استادم رسیدم و داشتم مینوشتم بهم یادآوری شد

    اومدم اول رد پام، تا بنویسم و رد پام باشه تا یادم بمونه و سعی کنم بیشتر آگاه باشم به رفتارهام

    من دیشب که از جمعه بازار حقانی برگشتم و رسیدم به مترو نزدیک خونمون همه آدما از قطار پیاده شده بودن و میرفتن،

    نزدیکای در خروجی، دوتا خانم از جلوم رد میشدن یکی یه ذره پاشو میکشید و متوجه نشدم اصلا چی شد

    دیدم تو ذهنم گفتم پاش ایراد داره سریع به خودم اومدم و گفتم طیبه چی داری میگی ؟ چرا باید این حرفو میگفتی

    چرا مراقبت نکردم و سریع از خدا معذرت خواهی کردم گفتم خدایا حالا من چجوری ازش معذرت خواهی کنم و من به خودم ظلم کردم

    خدا ،منو ببخش نمیدونم چی شد یهویی این حرفو گفتم معذرت میخوام یه راهی نشونم بده، چجوری بگم من قضاوتت کردم آخه؟ یه وقت ناراحت میشه اگر بگم

    همه این حرفا تو اون دو سه قدم از دلم داشت میگذشت ، وقتی از جلوشون رد شدم

    یه صدایی بلند گفت از گل سرات بهش هدیه بده تا جبران کنی و پی بردی به کار نادرستی که کردی ،و معذرت خواهی کردی و فهمیدی که به خودت ظلم کردی

    پس بهش گل سر بده

    منم سریع گل سرو گرفتم دستم و برگشتم بهش گفتم به دلم افتاد بهتون هدیه بدم

    اولش ترسید از اینکه یهویی برگشتم و گل سر رو به دختری که راجع بهش تو افکارم قضاوت کرده بودم دادم و بهم گفت وای ممنونم، نه ،حداقل پولشو بگیرین

    گفتم نه به دلم افتاد بهتون هدیه بدم

    و تشکر کرد و رفتم

    نمیدونم اون لحظه چی شد ولی بعدش هی میگفتم خدا منو ببخش معذرت میخوام

    کمکم کن بیشتر آگاه باشم به کارها و افکارم

    و شنیدم که گفته شد دیگه نیازی به طلب بخشش نیست ، خودتو سرزنش نکن ،بخشیدمت، تو برای از این به بعدت آگاه تر باش

    و تو بی آر تی هم چند باری گفتم که خدایا ببخش که بازهم شنیدم بخشیدمت مگه نگفتم دیگه توجه نکن

    و من رفتم خونه

    امروز صبح یهویی بیدار شدم و خواب از سرم پرید

    دیدم ساعت 6:30 هست و سریع گفتم وای خوابم برد،

    دیشب که از جمعه بازار اومدم و یکم کار کردم تمرین رنگ روغنم رو ،

    ساعت 12 شب گفتم یکم دراز بکشم و بعد بیدار شم که یهویی خوابم برده بود

    اومدم اتاق، گفتم خدا چرا بیدارم نکردی ؟؟

    چقدر واضح شنیدم صداشو که بهم گفت نیاز بود بخوابی وباید آروم میگرفتی

    پس الان ادامه بده و به فکر شب نباش

    شروع کن تا ساعت 12 زمان داری که بعد بری تجریش، سر کلاست

    من تا ساعت12 ظهر جدول رنگای رنگ شناسی رو، روی بوم ،رنگ کردم و تا جایی که تونستم سریعتر انجام دادم

    و البته که خدا زمان رو برای من کند کرده بود تا من چند تا جدول رنگ کنم

    ولی خدا بود که سرعت بخشیده بود بهم و داشت کارامو انجام میداد و من انقدر با سرعت و دقیق خونه های مربعی 1و نیم در 1 و نیم رو داشتم با رنگای خدا ،رنگ میکردم که سریع داشت پیش میرفت

    وقتی ساعت 12 شد خواهرم برام کباب تابه ای گذاشت ،داشت کبابا رو سرخ میکرد صداش کردم گفتم میشه مانتومو اتو کنی من نقاشیمو بکشم؟؟

    دیدم خواهرم گفت من دارم کباب تابه ای سرخ میکنم بذار تموم بشه بعد

    من اون لحظه ناراحت شدم

    گفتم چی میشه در کنارش مانتوی منم اتو کنی

    همون لحظه حس کردم گفته شد تو نباید انتظار داشته باشی و کار تو برای توست و باید خودت اونو انجامش بدی

    و خودت مانتوتو اتو کنی پس نیازی به ناراحت شدن نداری چون خودت مسئول تمام زندگیت هستی حتی اگر زمانت کم باشه

    و من با درک این حرف ها به خودم گفتم خوب باید خودت اتو کنی و از خدا خواستم زمانم رو مدیریت کنه و خودم انجامش دادم و منم حاضر شدم و بوممو برداشتم و رفتم تجریش

    بوم من 60 در 70 بود و بزرگ ، و البته رنگای رنگ روغن خیس بودن و بردنش تا تجریش یکم سخت بود، چون مترو شلوغ بود ساعتایی که من میرفتم و میومدم

    به خدا گفتم خودت مدیریتش کن ،من میبرم و تا اینجای کار بومم تمیز در اومده خودت مراقبت کن از بومم

    وقتی داشتم حاضر میشدم یادم بود که برم مدرسه ابتدایی نزدیک خونه مون ، که خواهر زاده ام اونجا درس میخونه و کلاس ششمه و بهم گفته بود ،خاله ،مدیر مدرسه مون عوض شده ، انقدر مهربونه ،میخواد مدرسه مونو رنگ کنه

    منم گفتم عه چه جالب ، پس بیام باهاش حرف بزنم ،چون من پارسال رفته بودم به مدرسه های نزدیک خونه مون میگفتم من بیام دیواراشو نقاشی کنم که جریاناشو تو رد پاهای قبلیم نوشتم ،ولی نمیشد و همین مدرسه که پارسال مدیر دیگه ای داشت اولش گفت میخوان ولی بعد گفت نیازی نداریم و منم سپردم به خدا تا خودش بهم کمک کنه

    وقتی خواهر زاده ام گفت خاله ،مدیرمون میخواد دیوارای مدرسه مونو رنگ کنه ،گفتم خدا میتونم برم بگم ؟ یه لحظه این فکر اومد به ذهنم که نجوای ذهن بود و میگفت مدیرشون قبول میکنه و انگار یه جوری فکر کردم که کمی شرک ورزیدم به خدا

    ولی سریع متوجه شدم و از خدا معذرت خواهی کردم گفتم خدا تو بگو، برم بگم برای نقاشی دیوار مدرسه ؟ امروزم میخواستم برم ولی تابلو نقاشیم بزرگ بود و دیر بود تصمیم گرفتم یه روز دیگه برم

    و وقتی داشتم جمع میکردم وسایلامو، یادم اومد که یکی از هنرجوها ازم گل سر خواسته بود ، سریع برداشتم و نمیدونم چی شد بهم گفته شد دو تا هم گل سر قورباغه بردار و من برداشتم و وقتی رفتم و سر کلاس رسیدم استادم برای کلاس قبل ما داشت نقاشی میکشید و همه مثل همیشه پشت سرش نشسته بودن و داشتن رنگ کردنشو میدیدن

    من رفتم سلام دادم و بوممو گذاشتم سرکلاس

    وقتی کلاسشون تموم شد ،یه هنرجو که اهل شهر قم بود و من چند ماه پیش سر یه چیزی قضاوتش کرده بودم و بعد بهم گفته شده بود برو ازش طلب بخشش کن و منم براش یه جاکلیدی و کش سر بردم و بهش گفتم که قضاوتش کردم و ازش معذرت خواستم ، و از اون روز یه جورایی بیشتر شده صحبت کردنمون با همدیگه

    و امروز که دیدمش ،هفته پیش گفته بود که برام دوتا گل سر بیار و بهش گفتم که آوردم و دوتا انتخاب کرد و یه جوانه و یه گل آفتاب گردان برداشت و گفت برات کارت به کارت میکنم شماره کارتتو بفرست برام

    وقتی استادم اومد سر کلاس یهویی بهش گفتم ،استاد راستی کارآفرینم شدما

    استادم خوشحال شد گفت چجوری

    گفتم به بافت گل سرا نمیرسیدم آگهی زدم و چند نفر الان برای من کار میکنن و بهشون پول میدم

    اون لحظه به خودم یادآوری میکردم که همه ایده خدا بود وخدا تک تک کاراشو انجام داد برای من

    استادم خیلی خوشحال شد بهش گفتم استاد اصلا نمیدونم چی شد که تو این مسیر پا گذاشتم ، یهو برگشت گفت میبینی؟ خدا دیگه ،خدا ،

    و گفت خدا که ببینه داری تلاش میکنی همینجور درست میکنه کاراتو

    و قشنگ همه چی رو خودش درست میکنه

    و بعد گفت طیبه ببینم کارتو

    و کارمو که نشون دادم، گفت درست کار کردی ولی یکم دو تا رنگات ایراد داره که اونارو ببر درست کن

    زرد سبزت باید زرد تر باشه

    و بهم گفت تو چرا تیره نکردی قرمز نارنجیتو که تو جدوله و بعد یکی از بچه ها گفت استاد میاین رنگ بسازین من ترکیبشو ببینم ،سر کلاس نبودم الان متوجه نمیشم

    یهویی استادم گفت بگو طیبه بسازه

    منم اولش یکم ترسیدم ولی گفتم نه، من که چند بار رنگ ساختم میتونم و میشه

    و با رنگای اصلی رنگای دیگه رو ساختم و استادم که اومد گفت تو که میبینی زرد سبز اسمش روشه یعنی رنگی که زردش بیشتره

    چرا سبزشو بیشتر کردی

    ایراد کارت اینه که به رنگ تیره ،رنگ روشن رو میذاری

    که درستش اینجوریه که بهت میگم و یادت باشه که :

    به رنگ روشنت باید رنگ تیره رو اضافه کنی ذره ذره

    وگرنه اگر برعکس انجام بدی و به تیره روشنتو اضافه کنی ،هرچقدر روشن بزنی رنگش روشن نمیشه وبه خودت میای میبینی که یه عالمه رنگ داری که اصلا رنگش روشن نمیشه و انقدر باید تلاش کنی و رنگ اضافه کنی به رنگ تیره که به سفیدی یا به رنگ روشنی که میخوای در بیاد و این کار زمان بره و کلی رنگ مصرف میشه وقت و هنرژی باید بذاری

    الان که دارم مینویسم یاد حرفای استاد عباس منش افتادم که میگفت ، ساخت باورای قوی مثل این میمونه که بخوای یه کشتی زنگ زده رو رنگ بزنی

    تا بیای به ته کشتی برسی ،سر کشتی زنگ زده و نیاز داره دوباره رنگ بشه

    واینم میگفت که باورای محدودتون رنگش سیاهه و انقدر باید روش کار کنید تا رنگش نزدیک سفید بشه و باورای محدود هیچ وقت از بین نمیرن و سفید خالص نمیشن، ولی با تلاش شما به سفیدی نزدیک تر میشن و بهتر میشن

    پس باید همیشه در حال تلاش و تکرار باورهای قوی باشید

    وقتی استادم اینو گفت ، اولش نجوای ذهنم نمیخواست قبول کنه که کارم ایراد داشت و گفتم نه استاد من بلدم و استادم گفت عقلت میرسه و بلدی و اشتباه ساختی ؟؟؟ قبول کن که ایراد داشتی و همکلاسیم گفت استاد اصلا طیبه بلده من که عقلم نمیرسه شما به من یاد بده بعد خندیدیم و تو اون لحظه حس کردم دارم مقاومت میکنم و گفتم طیبه مقاومت نکن اومدی یاد بگیری پس آزاد و رها باش ،و استادم گفت که طیبه عقلت میرسه و الان که یاد گرفتی دیگه نباید تکرار کنی این ایراد رو

    یادت نگه دار

    و گفتم چشم استاد دریته من ایراد داشتم و قبول کردم ایراد کارم کجاست

    به جای اینکه به رنگ زرد کمی سبز بزنم

    به رنگ سبز ،زرد میزدم و این اشتباه بود

    و رنگارو که ساخته بودم بقیه شو تایید کرد که گفت درسته

    و بعد که رفت ما با بچه های کلاس حرف میزدیم و گل سرارو که نگه داشته بودم یکی از بچه ها گفت، گل سراتو ببینم ؟ وقتی نگاه کرد، گفت من این قورباغه ها رو میخوام

    و اونجا بود که گفتم وای خدا چقدر حساب شده بود کارت

    ظهر بهم گفتی گل سر قورباغه هم بردارم که قرار بود همکلاسیم ازم بخره و 100 هزار تمن بهم داد

    و گفت دوتا دیگه قورباغه رنگ روشن تر میخوام و سفارش داد تا هفته بعد ببرم براش

    یه چیز خیلی خیلی جالب تر اینکه من دیگه هیچ تلاشی برای فروش نداشتم این روزا هیچ تلاشی نمیکنم که بگم به آدما ازم میخرید

    همه خودشون میان سمتم و میگن طیبه مثلا ما اینو میخوایم و درخواست میکنن که ازم خرید کنن و این یعنی نتیجه

    چون داره این موضوع که مشتریا خودشون میان سمت من بیشتر و بیشتر رخ میده و من بارها تو این روزا شاهدش بودم

    و نتیجه ها دارن نشون میدن که مسیرمو پر قدرت تر ادامه بدم

    وقتی استادم اومد و شروع کرد به تدریس ،ما زیاد در مورد رنگ شناسی و جدولایی که کشیده بودیم سوال کردیم و آخرش گفت بیخیالش بشید ،این همه صفر تا صدشو بهتون یاد دادم تو این دو هفته اگر به صندلی میگفتم،پا میشد راه میرفت

    یاد حرف استادعباس منش افتادم که میگفت به کسی که درمدار دریافت یک آگاهی نباشه نمیتونین به زور بهش بگین و اینکه مثلا یه آگاهی رو که سر کلاس یاد میگیریم و بعد انقدر باید تمرین کنیم تا درکش کنیم و بعد به عمل برسه

    فکر کنم مراحل دریافت رو استاد میگفت که اولرفتن به کلاس و شنیدنه بعد تمرین و درک و فهمیدن و بعد عمل کردن

    ما تو بحث رنگ کردن و یاد گرفتنش تو رنگ شناسی رنگ روغن ،تو مرحله شنیدنش که بودیم و با این سوال ها داریم درکش میکنیم و امروز که استادم یکم دیگه توضیح داد برای من جا افتاد و تازه فهمیدم چی به چیه

    تا برم خونه و به مرحله عمل برسونم که قدم بردارم و جدولارو رنگ کنم

    چقدر قشنگه که وقتی آدم ریز به ریز دقت میکنه به حرفای همه و رفتاراش رو آنالیز میکنه و زیر ذره بین میذاره ، خدا بهش چیزایی یاد میده که از دل یه حرف کلی درس توشه

    من قبل آگاهیم همینجوری فقط گوش میدادم به حرف آدما و هیچ معنی برای من نداشتن و البته که من از حرف آدما دلگیر میشدم و یا عصبانی که باعث میشد واکنش نشون بدم

    ولی الان دیگه اون طیبه یک سال پیش ،دیگه نیستم اصلا یه جور دیگه شدم و هرچقدر سعی میکنم بیشتر عمل بکنم به قوانین خدا بیشتر و بیشتر میشه درکم

    و به اندازه ای که سعی میکنم آگاه باشم به همون اندازه نتیجه رو میبینم و درک میکنم و درساشو میگیرم

    خدایا شکرت

    سر کلاس استاد گفت اصلا ولش کنید رنگ شناسی رو نباید بهتون یاد میدادم چون طبق شیوه تدریس قدیمی اول جدولارو بهتون گفتم ولی دیدم فایده نداره باید اول از رنگ شروع میکردم بعد رنگ شناسی

    و یه کتابی هم سرکلاس آورده بود که اشاره کرد بهش گفت اینم ولش کنین فکر میکردم شما دوست دارین پیشرفت کنین ولی انگار علاقه ای ندارین

    اسم اون کتاب مبانی هنر بود

    بعد چند دقیقه یکی از بچه ها گفت استاد اون کتابو چرا بهمون گفتین ،استادم گفت میخوام اطلاعاتتون نسبت به هنر بیشتر بشه

    شما اگر نقاشی بلد باشین ولی نفهمین هنر چیه ؟ هنرمند به کی میگن هیچ ارزشی نداره کارتون

    شما باید در مورد عشقی که به کارتون و نقاشی دارین در موردش اطلاعات داشته باشین

    پس باید سواد هنری تونو بالا ببرید

    همه این حرفای استادم منو یاد حرفای استاد عباس منش مینداخت که تو یکی از گفتگو با دوستان که اسم یه پسری که آمریکا رفته بود آقای عرشیا بود که سه ماه درمورد عشقی که به کارش داشته اطلاعات جمع کرده و کلی از بقیه پیشرفت کرده و استاد میگفت اگر دو ماه یا کمی بیشتر زمان بذارین مطمئننا موفق تر میشین در کارتون و سریع پیشرفت میکنین و هرکجا که برین صد در صد مدارتون بالا و بالاتر میره

    و انگار با حرفای امروز استاد رنگ روغنم خدا داشت بهم میگفت که طیبه فقط نقاشی رو یاد نگیر ،هرچی درمورد نقاشی هست رو یاد بگیر و شروع کن

    بعد استادم کتاب رو داد دست بچه ها تا همه به نوبت یه صفحه بخونیم .وقتی رسید به دوتا از همکلاسیام گفتن ما نمیتونیم و استادم گفت خجالت نکشید نمیدونم به چه دلیل نخوندید ولی احتمال میدم که چون کلمات مبانی هنر یکم سخت هست تلفظش شما میترسید بد بخونید و بد بشه

    و گفت یادتون باشه هیچ وقت نترسید و ادامه بدید اولش شاید سخت باشه ولی صد در صد بعد روان تر میشه

    وقتی بچه ها داشتن میخوندن استاد یکی یکی میپرسید میگفت چی فهمیدی از این یه صفحه و تقریبا همه مون میگفتیم گوش ندادیم و متوجه نشدیم

    استادم گفت باید یاد بگیرید که هم زمان به دیدن و تمرکز بر روی نقاشی کشیدن من ،گوش بدین و درکتون بالا بره

    امروز کلاسمون پر از درس بود

    وقتی کلاس تموم شد استادم گفت خیلی تمیز کار کردی آفرین

    و تحسین میکرد

    و من به خودم یادآوری میکنم که کار من نبوده و خدا بوده که انجامش داده و به دستام قدرت بخشیده

    وقتی رفتم خونه خدا کل روز رو مراقب بوم نقاشیم بود و صحیح و سالم رسیدم خونه

    خدایا شکرت

    وقتی رسیدم

    داشتم فکر میکردم که چه فایلی رو گوش بدم

    و در نظرم بود فایل انرژی که خدا مینامیم رو گوش بدم

    گفتم نه تو بگو خدا ،تو بگی قشنگتره

    و رندم انتخاب رو گذاشتم به عهده خدا

    فایل مصاحبه با استاد قسمت 20 اومد

    وای خدای من ،یعنی آخرین مرحله از نشونه ها

    و حیرت زده شده بودم واقعا از این همه هماهنگی در چیدمان خدا که بهم میگفت چیکار کن تو این چند روز

    غلبه بر ترس

    ما در عین حال که میترسیم عمل میکنیم

    و داشت با صحبتای استاد بهم میگفت که

    طیبه میدونم که میترسی از اینکه دیگه گل سر نفروشی و پول زیادی که تو این یه ماه تو عمرت دیدی و 23 میلیون بود به حسابت نیاد و وقتی بهت گفتم دیگه گل سر نباید بفروشی و تا وقتی که مادرت از سفر برگرده میتونی گل سر بفروشی و بعدش باید از نقاشیات درآمد داشته باشی

    تو هنوز باوجود اینکه بهت درک هایی رو دادم تو این چند روزه ،ولی ترس داشتی

    این فایل رو به دقت گوش بده

    در حالی که میترسی توکل کن و حرکت کن من کمکت میکنم

    قشنگ گوش بده به فایل و درک هات رو بنویس

    و از استاد عباس منش یاد بگیر که بی کله رها کنی وقتی بهت گفتم دیگه نفروش ،دیگه نفروشی و بی کله رها کنی

    یاد بگیر من بهت کمک میکنم مثل همیشه

    تا الان خوب میش رفتی آفرین من در تو میبینم لیاقت بهتر از این رو پس عمل کن به گفته ام و با خیال راحت چشم بگو

    منم گفتم چشم خدا بهم نشونه ای بده درمورد نقاشی و شروع کارم برای نقاشی و سفارش گیری که آرومم کنی و ایمانم رو به باور اینکه از نقاشی میتونم پیشرفت کنم و ثروت و درآمد بی نهایت داشته باشم بهم عطا کنی

    و منتظر نشونه ات هستم

    و کل روز رو داشتم به فایل مصاحبه با استاد 20 رو گوش میدادم

    خدایا بی نهایت ازت سپاسگزاری میکنم به خاطر تک تک گنجینه های امروز که کلی درس بود برای من

    و برای تک تک شما دوستان و استاد عباس منش و مریم جان بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام

    دوستتون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
    • -
      نسرین سیفی گفته:
      مدت عضویت: 1379 روز

      سلام عزیزم خوبی

      طیبه جان من تقریبا کامنت‌هات رو دنبال میکنم

      و خیلی تحسینت میکنم برای کسب و کارت

      به تازگی قدم اول رو تموم کردم

      و چند باری که کامنت‌هات رو خوندم تو ذهنم اومده که طیبه هم اگه دوازده قدم رو شروع کنه خیلی خوبه

      چون استاد به یه نمایشگاه نقاشی میرن و صحبت ‌های خیلی قشنگ و پرمغز میکنن

      و سوای اینها من هر وقت کامنتت رو خوندم یه صدایی کاملا واضح بهم گفته به طیبه بگو دوازده قدم رو شروع کنه ولی بعد با خودم گفتم بابا تو که خودتم تازه شروع کردی و مقاومت کردم ولی امروز با خوندن این کامنتت مطمئن شدم که باید بهت بگم

      انشالا که به کارت بیاد عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        طیبه گفته:
        مدت عضویت: 1025 روز

        به نام ربّ

        سلام با بی نهایت عشق برای نسرین جان

        وای خدای من

        با خوندن کامنتت گریه کردم

        الان من چند دقیقه پیش اومدم تا رد پامو تو سایت بذارم که برای سه شنبه هفته پیش بود و انقدر این روزها اتفاق افتاد برام که فرصت نمیشد بیام تو سایت بنویسم

        و الان که اومدم دیدم یه دایره آبی افتاده بالای صفحه کنار اسمم که نشان از ارسال پاسخ دوستانه

        اومدم باز کردم دو تا پاسخ از زهرا مختاری عزیز برام اومده بود و جوابش رو نوشتم و تو یکی از صحبتاش برام نکشته بود که

        صحبتش با من این بود تو رد پای روز 22 مهر و فایل اجرای توکل در عمل که من نوشته بودم و پاسخ نوشت که :‌

        این جمله ای که از استاد فرشچیان نوشتی اصن روز منو ساخت،

        منم تو دلم همچین درخواستی هست،که دوستدارم فقط نقاشی بکشم..و می‌دونم که اگر می‌خوام عالی بشم باید عالی تمرین کنم…

        من در شبانه روز به خاطر بچه هام میانگین شش ساعت می‌خوابم و البته خیلی پر انرژی نیستم ،

        ولی می‌خوام باشم،

        غذامو کم کردم ،

        ولی می‌خوام که بهتر بشم…

        امیدوارم خداوند منو به جواب سوالاتم هدایت کنه.

        دوست خوبم در پناه هدایت خداوند باشی همیشه.️

        و من اینو براش نوشتم

        به نام ربّ

        سلام زهرا جان

        اتفاقا منم چند روزه میگم خدا منو هدایت کن به سمتی که تغذیه ام رو درست کنم تا انرژی بیشتر داشته باشم و از الانم هم فعال تر باشم

        و میپرسم که کی زمانش میشه من بتونم دوره قانون سلامتی رو بخرم

        به خدا گفتم خودش هدایتم کنه اولین دوره رو بخرم و دوست دارم دوره قانون سلامتی رو اول بخرم ،چون حس میکنم بدنم باید بیشتر پر انرژی تر و سالم تر بشه تا بتونم بیشتر سعی کنم تا با آرامش بیشتر کنترل کنم ورودی های ذهنم رو

        به خدا گفتم کاری کن من تا آبان ماه که استاد با قیمت قبل میفروشه دوره رو خرید کنم و پول تمام دوره رو خودم بدم

        البته که خدا میده من چیکاره ام این وسط

        به خدا گفتم کاری کن که تنهایی بخرم دیگه به مادرم نگم که شریکی بخریم و مادرمم دوست داره بخره

        و استاد میگفت اگر خانواده تون راضی باشن میتونین فایلارو در اختیارشون قرار بدین اما اگر در مدار ددیافتش نباین نباید به زور بهشون بگین

        و من میخوام خدا خودش کاری کنه که من به خووسته ام برسم

        البته باز هرچی که خودش صلاح بدونه من دوست دارم اول دوره قانون سلامتی رو بخرم ولی اگر شد که خوشحال میشم ولی اگرم گفت یه دوره دیگه بخر چشم میگم

        وای الان یه لحظه متوجه شدم ،جوری دارم حرف میزنم انگار 10 میلیون پول دوره تو حسابمه و دارم الان خریدش میکنم

        وای چقدر لذت بخشه

        جدیدا وقتی چیزی رو میخوام جوری میشه رفتارم که دارمش و لذت میبرم

        خدایا شکرت

        ممنونم که همه دوره های استاد رو بهم عطا میکنی

        سپاسگزارم

        یاد حرف همکلاسیم افتادم این هفته شنبه تو کلاس گفت

        طیبه تو چجوری به همه این کارا میرسی و نقاشیات از ما تمیز تر در اومده

        خندیدم و جواب خدا بود تو دلم گفتم خدا تو بودیا همه کارا رو برام انجام دادی

        خدا که بهم گفته دیگه گل سر قلاب بافی نفروش و بچسب به نقاشی و بهم زمان داده که تا اواسط آبان میتونم بفروشم و بعدش دیگه باید اصل خارپشتی رو برم و عمل کنم و اونموقع هست که بهم اجازه رفتن به گام سوم خانه تکانی ذهن داده میشه

        منم خیلی دوست دارم تمرکزمو فقط و فقط به نقاشی بدم

        برای زهراجان بی نهایت زیبایی و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام

        و الان که به پیام شما اومدم گریه کردم چشمام انقدر باز شد که داشتم از حیرت واقعا حیرت زده بی نهایت میشدم

        آخه من نوشتم دلم میخواد اولین دوره ای که با درآمدم میخوام بخرم دوره قانون سلامتی باشه ولی خدا هرچی بگه میگم چشم و اگر درآمدم به جایی برسا که استاد گفته درآمدتون بیشتر شد که تونستین در کنار کارای دیگه تون برای دوره هزینه کنید اونموقع بخرید

        چون من الان تازه یک ماهه که 23 میلیون دیدم

        و سه هفته شد 19 میلیون

        و همه رو دادم رنگ روغن و وسایل نقاشی و شهریه کلاسم

        ولی از خدا درخواستمو کردم

        و نذاشت چند ثانیه بشه که بعد گذاشتن رد پام اومدم به پاسخ شما دیدم نوشتیم 12 قدم رو بخر

        و انگار خدا گفت قانون سلامتی نه

        اول باید 12 قدم رو بخری

        و میدونم که پولشو بهم میفرسته مثل همیشه که فراوان بهم عطا کرده و خدا بی نهایت بهم عطا میکنه

        وای زهرا جان مختاری میگفت که خدا به همه چی تسلط داره ،خدا چقدر قشنگ این گفته زهرا خانم رو همین الان به من نشون داد

        جوری که میدونست قراره من درجواب زهرا جان این حرفو بنویسم و بعد به شما گفته شده بهم بگین 12 قدم رو بخر که در جواب سوال من باشه

        وای خدای من دارم از حیرت زدگی زیاد متحیر میشم

        چقدر این چیدمان خدا به جا و دقیقه

        حتی قبل اینکه من سوالمو بپرسم ،خدا از قبل جوابش رو در پاسخ شما دوستان نوشته بود تا وقتی من سوال کردم بهم جواب بده

        وای

        وای خدای من تو چقدر عظیمی

        خدایا بی نهایت سپاسگزارم

        امیدوارم که با قدم هایی که برمیدارم در مدار ددیافت دوره 12 قدم قرار بگیرم

        آمین

        هرچی بیشتر سعی میکنم عمل کنم به آموخته هام بیشتر خدا حیرت زده ام میکنه

        برای شما بهترین ها و بی نهایت شادی و سلامتی و زیبایی و آرامش و ثروت از خدا میخوام

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
        • -
          نسرین سیفی گفته:
          مدت عضویت: 1379 روز

          سلام عزیزدلم

          طیبه جان چقدر خوشحال شدم که قدم اول رو خریدی

          قطعا هیچ چیز بی حکمت نیست و خدا نشونه‌هاش و دقیق واسه آدم می‌فرسته

          من هم دوست داشتم اولین دوره‌ای که میخرم قانون سلامتی باشه ولی تو دوران شیردهی هستم و خرداد ماه دخترم دو ساله میشه گاهی وسوسه میشدم‌ که تو اولین فرصتی‌ که مهیا شد از شیر بگیرمش و دوره رو تهیه کنم ولی دیدم دلم نمیاد

          الان میفهمم اون افکارم از عجله نشات‌ می‌گرفته

          و من خیلی نیاز به تکامل دارم و دوازده قدم این کارو انجام میده

          من کامنتات‌ رو که میخوندم‌ فهمیدم تو خیلی اهل عملی و قدم اول رو که خریدم تو مدام تو ذهنم میومدی که اگه طیبه این قدم و بخره چقدر موفقتر میشه

          چون استاد اصولی توضیح میده

          خیلی با جزئیات و به ترتیب

          قشنگ آدم خودشو کنکاش‌ میکنه

          و راه برات باز میشه

          چیزی که من فهمیدم فقط باید عجله نکرد و دست از کمالگرایی برداشت

          منتظر کامنتای قشنگتو نتایجت تو دوره هستم

          موفق باشی دختر با اراده و عملگرا

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        طیبه گفته:
        مدت عضویت: 1025 روز

        به نام ربّ

        سلام نسرین جان

        من بعد دیدن پیام شما و پیام دوست دیگه که براتون نوشتم

        امروز هدایت شدم به فایل جدید که استاد گذاشتن

        و خدا شگفتانه بهم نشونه داد

        و دقیق نشونه داد که میتونم امروز قدم اول رو بخرم

        و من فصل اول دوره 12 قدم رو امروز بعد اذان مغرب خریدم

        چقدر خدا دقیقه که داره از پاسخ های دوستان انقدر دقیق چیدمان رو میچینه و هدایت میکنه

        https://abasmanesh.com/fa/perception-of-universal-laws-in-quran/comment-page-8/#comment-1489249

        لینکشو برات میذارم دوست داشتین بخونین چی شد خریدم دوره رو

        درک قوانین جهان در قرآن کریم | قسمت 1 – صفحه 8

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    اعظم برزگری گفته:
    مدت عضویت: 1739 روز

    به نام خدای همیشه بخشنده و مهربان

    سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته ی مهربان و تمام دوستان حاضر در این جمع بهشتی!

    یاد گرفتیم در مدت این سه سالی که عضو سایت هستیم که تضادها و ناخواسته ها باعث رشد و پیشرفت در هر زمینه ایی میشن و هر چند ظاهر قضیه بابه دلخواه ما نباشه ولی همیشه موهبت و نعمتی است که بعده تضاد یا ناخواسته می بینیم!

    مثل همین طوفان هایی با سرعت360کیلومتر در ساعت که وقتی فکرش رو می کنم می بینیم که چقدر در مقابل قدرت خداوند عاجز و ناتوان هستیم!

    موهبتت و نعمتی است از سمت خدا که باعث رشد و پیشرفت اون جامعه و مردم بشه و اگه مثل ما اون رو بلایای طبیعی ندونن و موهبتی بدونن که اومده تا یه سری تغییراتی رو در جای جای شهر بده این نگاه باعث میشه که خانه های محکمتر و سازه های قدرتمند تری رو بسازند و تمام نیروی علم و تکنولوژی رو بکار بگیرند تا بهبود بدن و با استحکام بالاتری درست کنند و این میشه که اون قدر پیشرفت و تکنولوژی رو در چنین کشوری می بینیم،چون درس گرفتن از ناخواسته ها و تلاش کردن که تا بهتر و کاراتر در مقابل این نعمت خداوند ایستادگی کنند و کشور رو زیباتر کنند!

    ما تو شهر خودمون اون قدر از خونه های قدیمی با بافت های فرسوده داریم که تا صد سال هم اگه بمونن همون طوری موندن چون طوفان های این چنینی نیست و اغلب به همون حال رها شده اند و تا چندین سال هم همون طوری باقی میمونن و هیچ رشد و پیشرفتی هم نخواهد بود و نتیجه میشه همون روال همیشگی برای ساخت و سازها و موندن این خونه های قدیمی!

    و نگاه اکثریت ما هم به این طوفان ها،اینه که خرابی به بار آورد در حالیکه این ناخواسته و تضاد اومده تا بهبود بده اون شرایط و امکانات رو و رشد بده!

    و هر شغلی،هر خانه ای،هر روابطی،هر سازه ای،هر باوری که بنیانش محکم و اساسی هست اون دوام میاره و بقیه در اثر بالا و پایین های زندگی،به مرور از بین میرن یا همون طوری میمونن و رشدی ندارند!

    در مورده اون باوری که بعضی از افراد دارند که هر چقدر بیشتر تو زندگی سختی بکشیم دل خدا بیشتر به رحم میاد و دیگه برامون معجزه میکنه،این باور رو هم از برداشت اشتباه این آیه و بقول استاد اون طوری که دلشون خواسته و بابه میلشون بوده ترجمه کردند که:

    فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا

    یعنی پس (بدان که) با هر سختى آسانى است. آرى، با هر دشوارى آسانى است

    چون این رو اکثرا شنیدیم و این طوری معنی کردند که بعد از هر سختی ،آسانی هست و مردم باور کردند که اگه سختی و مشکلات بیشتری بکشند باعث میشه که خداوند دلش به رحم بیاد و بگه که دیگه بسشه این همه سختی و بخواد که جبران کنه!

    ولی کلا این معنی و تفسیر فرق داره و باور پذیر شده در بین مردم که خدا جبران میکنه و عوض اون سختی رو میده در حالیکه اون سختی و مشکل رو هم خودش بوجود آورده با کانون توجهش و گرنه خدا برای هیچ کس سختی و مشکلات نمیخواد!

    یا این باور که هر چقدر تو این دنیا فقر و بدبختی و ذلت بکشند تو اون دنیا بهترین ها در اختیارشون هست و اینم یه باور بسیار مخربی هست که مردم رو در همون شرایط فعلی نگه میداره و جلوی رشد و پیشرفت خودشون رو می گیرند چون فکر می کنند اومدن به این دنیا تا زجر بکشند در حالیکه دلیل اومدن ما به این دنیا،کسب لذت و تجربه های بیشتر و بزرگ کردن خودمون در هر جنبه ای بود نه اینکه ضعیف باشیم و بخوایم خدا برامون احساس ترحم و دلسوزی کنه!

    و چقدر در گفتگوهای روزانه ی مردم دیدیم که وقتی کسی در بهترین شرایط زندگی از هر لحاظ هست،چیزی که از عموم مردم و باور پذیرفته شده ی اونا میشنویم اینه که عیب نداره این جهان و عمرش محدوده و کمه بجاش اون دنیا اینا زجر میکشند و ما در بهشت برین خداوند هستیم،این جهان برای اینه که هر چقدر زجر بکشیم در عوض نزده خدا محبوب تر و جایگاهمون نزده خدا والاتره!

    ولی نه این نیست بخدا

    مسیره اون دنیا از این جهانت میگذره و هر چقدر بتونی بهتر و با کیفیت تر زندگی کنی راه رو برای زندگی در جهان آخرتت هموار کردی!

    خدا یه سیستمیه که تو به هر سمتی بخوای بری تو رو به اون سمت هدایت میکنه و بجای تو تصمیم نمیگیره،فرکانس ما رو دریافت میکنه و طبق اون ما رو به هر جهتی که هم مدار با اون فرکانس باشه،هدایت میکنه!

    خدایا شکرت که هر روز بهتر و بیشتر قوانینت رو درک می کنیم و باعث میشه باورهای بهتری رو تو ذهنمون ،حک کنیم!

    سپاسگذار شما استاد آگاه و دانا هستیم که داریم یاد میگیریم در این مسیر تا هر روز خودمون و شخصیت مون رو بهبود بدیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    حمیده اسماعیلی گفته:
    مدت عضویت: 2404 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان…

    خدای وهاب که بی حد و حصر میبخشه

    سپاسگزار خداوندم که منو در مسیر شنیدن، نوشتن، درک و عمل کردن به این آگاهی ها قرار داده…

    سلام عزیزان دلم…

    این فایل هم مثل فایلهای دیگه بسیار ارزشمند بود…

    من یه تجربه طوفان عاطفی دارم…

    یادمه قبل از اینکه ازدواج کنم، به شدت دوست داشتم این اتفاق زودتر بیافته، اینقدر این خواسته ازدواج در من شدید بود که برام شده بود آرزو..و مهمترین اولویت زندگیم طوری که هیچ کدوم از نعمتهای زندگیمو نمی‌دیدم.

    پر بودم از باورهای نادرست نسبت به خداوند، با اینکه اون موقع نماز میخوندم، روزه می‌گرفتم، انواع نمازهای مستحبی، نماز فلان امام، نماز رسیدن به آرزو و کلی باورهای شرک آلود که همه بودن و خدا نبود…خدای واقعی نبود….مشرک بودم، مشرک واقعی..به همه چنگ میزدم…آدما، دعا، یه وقتایی فال بین، کف بین و انواع چرت و پرتا…کاش فقط اینا بود.احساسی که بعد از اینا وارد زندگیم میشد باعث شده بود بیشتر و بیشتر از این چرت و پرتا رو دعوت کنم به زندگیم…سالها آرزو داشتم ازدواج کنم و هی نشد و نشد و نشد….رفتم تو روابط…وارد رابطه با آدما که شدم ضربات جهان شروع شد…اولی اومد که بهم بگه این راهش نیست…

    اما من اینقدر از درون پوچ بودم، اینقدر خالی بودم..اینقدر خلأ داشتم که به این دلیل وارد رابطه شدم که توجه بگیرم…که بقیه بگن اینم بلده رابطه بگیره…اینم خوشگله ها، بالاخره فلانی اومد باهاش وارد رابطه شد…برای تایید بقیه، تحسین بقیه میخواستم وارد رابطه بشم و جلب محبت، از خانواده ام محبت ندیده بودم و اینطوری میخواستم جبران بشه در صورتی که همه چیز درون خودم بود…دلیل ازدواجمم همین بود میخواستم تایید بقیه رو بگیرم…میخواستم جلوی حرفای مردم رو بگیرم…از اونجا که اعتماد بنفس نداشتم وارد رابطه که میشدم بعد از یه مدت ازم سوء استفاده میشد و اون رابطه میترکید و من میموندم کلی حال بد…چون وابسته میشدم….چون با خودم در صلح نبودم….

    اون موقعها با این آگاهی ها آشنا نبودم و قوانین رو نمیدونستم، تو در و دیوار بودم، رابطه اول …دوم..سوم…و….ضربه ها هی سنگین و سنگین تر میشد تا جایی که خواستگار میومد و نمیشد….از اون طرف رابطه ها هم منو پوچتر از قبل کرده بود…بشدت احساس تحقیر شدن بهم دست داده بود، احساس میکردم بهم توهین شده، اعتماد بنفسم روز به روز پایین و پایینتر میومد، طوری که جرأت وارد شدن به جمع رو نداشتم چه جمع زنونه چه مردونه، چه جمع آشنا و چه غریبه…یادمه وقتی میخواستم وارد جمع بشم دم در منتظر میموندم چند نفر بیان من قاطی اونا برم داخل که کسی منو نبینه….اینقدر داغون بودم‌‌….

    و هر دفعه برای اینکه این زخم ها کمی التیام داده بشه بجای اینکه برگردم به خودم و خودم رو پیدا کنم، دست به دامان آدما میشدم که حرفی بزنند من آروم بگیرم…یا بشن گوش شنوای من، بهشون زنگ میزدم جوابمو نمیدادن….رد تماس میکردن….حتی کسی بود که بهم توهین میکرد و من بیخیال نمیشدم‌….اینقدر حقیر شده بودم که خودمو نمی‌دیدم چطور دارم برای ذره ای حال خوب گدایی میکردم….همه چیز خودم بودم، اینو فراموش کرده بودم‌‌‌….نمی‌دونستم….و چه شرک هایی داشتم….خدا در ظاهر بود اما چه ظاهری، ظاهری که بر اساس باورهای اشتباه ساخته شده بود….

    دقیقا خداوند رو مادری می‌دیدم که هر چقدر بدبخت تر باشم اون بیشتر هوامو داره، بارها از مادرم می‌شنیدم که شاید اصلا قسمت تو ازدواج نیست، این همه گریه و بدبختی و این حال بدا اون روز قیامت تو اون دنیا خداوند جبران میکنه….و واقعا یه مشت خرافات و مزخرف که بهمون خورانده شده بود….

    دیگه به جایی رسیده بودم که گریه میکردم، شاکی میشدم از خداوند…. دقیقا خدا رو ظالم خطاب میکردم….و میگفتم خدا در حق من ظلم کرده…یه روزی که نماز نمیخوندم، میگفتم خدا داره ازم انتقام میگیره که چرا واجبش رو ترک کردم…و بارها و بارها این اتفاقات تکرار میشد….با مادرم درگیر بودم، دعوا میکردم….با پدرم هم همینطور….و کلا تو در و دیوار بودم و مقصر 100 درصد اتفاقات و شرایط هم خودم بودم‌‌‌‌….100 درصدش….نه 99 درصدش….

    رسیدم به جایی که دیگه اینقدر ناله و شکایت کرده بودم، اینقدر مسیرهای اشتباه رفته بودم، اینقدر شرک ورزیده بودم که کم آوردم….مثل تشنه ای که برای رسیدن به آب کیلومترها راه رو دویده و خسته و تشنه و در مونده افتاده رو زمین چرا که هر چه دیده بوده سراب بوده….خسته شدم و افتادم…گفتم من دیگه کم آوردم….اونجا که رها کردم تمام شرکهامو و خودمو به خدا سپردم اونجا نتیجه اومد…تازه اونم اتفاقی افتاد که خودم با فرکانسهای خودم ساخته بودم …و ازدواج کردم…..با شرایطی که صفر تا صدشو خودم خلق کردم….

    اما، الان خداروشکر دارم این آگاهی ها رو می‌شنوم….خیلی بهتر شدم، اعتماد بنفسمو بدست آوردم….درسته این طوفان عاطفی وارد زندگی من شد اما بهم درس داد….کلی تجربه بهم داد….

    الان دیگه تو کسب و کارم دارم سعی میکنم تکاملمو طی کنم، مشرک نباشم، هر چند ادعا نمیکنم که عالی عمل میکنم اما در حد توانم دارم سعی میکنم روی این نیرو حساب کنم و سعی کنم تکاملمم رو طی کنم….هر چند در زمینه روابط هم خیلی خیلی بهتر شدم…رابطه ام با همسرم خیلی خوبه و بعد از چک و لغدهایی که از جهان خوردم به این نتیجه رسیدم باید با خودم در صلح باشم که آدمای خوب جذبم بشن…تا وقتی با خودم به صلح درون نرسم در بیرون از من اتفاق همین اتفاقاته….هر چیزی هست از درون منه، و خدا رو شکر رشد کردم…بهبود پیدا کردم…و دارم هرروز پیشرفت میکنم….

    استاد عزیزم و مریم جان ازتون سپاسگزارم برای تهیه این فایل ارزشمند….

    عاشقتوووونم بینهایت..‌‌

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  7. -
    fatemeh saeeidi گفته:
    مدت عضویت: 2085 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    به نام خداوندی که هر آنچه که دارم از آن اوست و من بی او هیچم و به هر خیری از جانب او سخت محتاجم

    خدایا ما را به راه راست هدایتمان کن راه کسانیکه به آنها نعمت داده ای

    استاد خیلی از شما تشکر میکنم که دوباره برامون فایل گذاشتید و ما را در مورد قوانین جهان بیشتر آگاه کردید.

    استاد چقدر این فایل ارزشمنده از صبح که سایت و باز کردم و به این فایل گوش دادم تا الان که ساعت 20 دقیقه به 1 بعد از ظهر هست دارم بهش فکر میکنم و مرورش میکنم

    خیلی نکات مهم داره نکاتی داره که کمتر شنیدیم یا اقلا نشنیده بودیم

    البته شایددر مورد من اینجوری باشه

    از خداوند بسیار ممنونم که استاد عباس منش سالم هستند و از سلامتیش برامون گفتند خدایا شکرت

    استاد عزیزم واقعا من متوجه شدم بارها و بارها در زندگی ام که هر جا شکست خوردم به خاطر ترسهام و بی ایمانی ام و شرک هام بوده و هر جا موفقیتی کسب کردم اون زمانی بوده که حرکت کردم ایمان داشتم قوی بودم و شجاعانه تصمیم گرفتم و عمل کردم

    استاد تمام صحبتهاتون را در این فایل باید با طلا نوشت چقدر شما قشنگ توضیح میدین چقدر قوانین خدا را برامون خوب باز میکنید

    واقعا بعد از این آگاهی ها اگر ما بخوایم همان انسان قبلمون باشیم و فکر کنیم آدم ضعیف بودن اشکالی نداره و خدا دلش برامون میسوزه و یه کاری برامون میکنه باید خیلی گمراه باشیم.

    استاد چه زمانهایی که خداوند را مثل یه مادر مهربان که دلش برای بچه اش میسوزه نگاه کردم و اتفاقا چه ضربه هایی خوردم و هی از خدا دورتر و دورتر شدم

    الان که خوب به تجربیاتم توجه میکنم خیلی جاها هر چی بلا سرم میومد اصلا متوجه نمیشدم و باز مسیر اشتباه قبلم را میرفتم ولی الحق که واقعا آگاه به رفتارم نبودم یعنی بلد راه نبودم این برای زمان جوانی و بی تجربه گیم بود ولی انصافا راه را نمیدونستم خیلی هم ضربه خوردم

    ولی از زمانی که به خودم اومدم و توکل کردم و از ترسهام گذر کردم سعی کردم شخصیتم را عوض کنم سعی کردم روی خودم کار کنم خودم را از درون قوی کردم روی اعتماد به نفسم واحساس لیاقتم کار کردم خداوند اونوقت بود که کمکم کرد ولی تا زمانی که کارم گریه و ناله و غر زدن بود بیشتر و بیشتر در اون چاهی که خودم براخودم کنده بودم فرو میرفتم

    من یه خانم خانه دار بودم واز زمانی هم که یادم میاد هیچ وقت مشکل مالی نداشتم همیشه پول هر چقدر میخواستم دورو برم بود

    ولی این ثروت داشت من را روز به روز ضعیف تر میکرد خیلی ساله از زمانی که بچه هام کوچک بودند به خودم اومد گفتم باید بتونم روی پای خودم بایستم و در اینجا بگم از خودم در این مورد راضی ام چون یه جایی قرار داشته باشی و همه رفاهی برات فراهم باشه و بلند بشی و روی پای خودت بایستی و سعی کنی خوب خودت باشی و سعی کنی مولد باشی خیلی خوبه و اینجا رو واقعا به خودم افتخار میکنم

    خلاصه

    شروع کردم به مطالعه

    کامپیوتر یاد گرفتم رفتم دیپلم کامپیوتر گرفتم تجربات زیادی دارم هنر را یاد گرفتم خیلی برام خوب بود همیشه یه فعالیتی داشتم کلاسهای دوره های موفقیت میرفتم که اتفاقا توی یکی از همین کلاسهام بود که از طریق یکی از بچه های کلاس با استاد عباس منش آشنا شدم

    و از اون موقع تا الانم دیگه این خط را گرفتم دارم می یام جلو و سعی کردم منحرف نشم خدارو شکر.

    و این سالهای اخیر هم که با استاد عزیزم آشنا شدم عضو سایت عباس منش هستم خیلی از خودم راضی ام چون واقعا انسان عملگرا هستم همیشه سعی کردم حرکت کنم چیزی یاد بگیرم و به قول معروف برای جهان اطرافم مفید باشم

    همیشه از احساس ترحم دیگران به خودم بدم میومد و سعی کردم این گونه نباشم

    ولی راستش و بگم اونوقتها که جوانتر بودم و مثل الانم نبودم در مقابل خداوند

    هر وقت به مشکلی برخورد میکردم گریه میکردم به خدا میگفتم خدایا چرا من خدایا چرا کمکم نمیکنی و فکر میکردم هر چی بیشتر گریه کنم و پیش خدا ناله کنم خدا بیشتر دلش برام میسوزه و کمکم میکنه

    اما هر چقدر که زمان گذشت و عاقل تر شدم و بخصوص و بخصوص از زمانی که با استاد عباس منش آشنا شدم و از زمانی که از استادم یاد گرفتم که خداوند آدم های ضعیف را دوست نداره واقعا شخصیتم عوض شد

    خیلی دنبال علاقه ام بودم یکی دو تا کار را رفتم انجامش دادم ولی دیدم علاقه ام نیست و برگشتم الان مدتی هست به لطف خدا علاقه ام را پیدا کردم دارم براش تلاش میکنم از اموزه های استاد عباس منش استفاده کردم دوره حل مسائل و کشف قوانین و ثروت 2خیلی برام خوب بود

    خیلی خوشحالم از همه مهمتر احساس مفید بودن دارم احساس هدفمندی دارم که خیلی برام ارزشمنده

    در اخر میخوام اینو بگم استاد

    نمیدونید چه کمک بزرگی را به تمام ما داشتید با این فایل آخر که امروز به دستمون رسید

    وقتی ما باور داشته باشیم که خداوند آدم های ضعیف را دوست نداره و ضعیف ها را کمک نمیکنه و ضعیف ها یا باید قوی بشن یا از بین میروند واقعا آواهی بزرگیه

    امید وارم قدرش و بدونیم

    من که از صبح تا حالا با گوش دادن به این فایل انقلاب عجیبی در درونم بر پاشده و خدا میدونه چه شور و هیجانی دارم

    انگار که خدا اومده جلوم نشسته گفته فقط باید قوی باشی اگر ضعیف باشی دوستت ندارم

    خدایا بابت تمام این آگاهی هایی که از طریق یکی از بندگان خوبت استاد عباس منش به ما میدی بینهایت تشکر میکنم

    خدایا ما را به راه راست هدایتمان کن

    راه کسانی که به انها نعمت داده ای

    در پناه الله یکتا سالم و شاد و ثروتمند و موفق باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  8. -
    Mehdi😃 گفته:
    مدت عضویت: 1419 روز

    به نام خدایی که رب العالمین است.

    سلام خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز و همه دوستان عزیزم

    من روز اول که این فایل روی سایت قرار گرفت کامنت گذاشتم ولی الان بعد از چندبار گوش دادن به این فایل اومدم درکم ازین آگاهی هارو به اشتراک بزارم تا هم خودم بهتر درک کنم هم دوستانم استفاده کنن.

    اول دوس دارم رو موضوع ضعیف نبودن تمرکز کنم

    بعد برم سراغ بیدار شدن قبل از چک و لگد

    این دو مورد انقد تو زندگی من بوده و حتما تو زندگی خیلی از دوستان

    که واقعا باید انقد روش کار کنیم که شخصیت و عمل‌کرد درستی در مورد این دو مورد در خودمون ایحاد کنیم تا نتایج بهتر بگیریم.

    خب بریم سراغ ضعیف نبودن

    استاد تو فایل اصل بقای اصلح هم در مورد این موضوع توضیح دادن قبلا و چقدر این جمله استاد رو من تاثیر گذاشت که گفتن (متنفرم ازین که بخام کسی بهم رحم کنه ودلش برام بسوزه )

    تو زندگی و دنیایی که کل زندگی ما داره توسط افکار و باور های ما خلق می‌شه

    و ما اختیار کامل داریم چرا باید ضعیف باشیم و بدبخت باشیم تا خدا یا مردم دلشون بسوزه

    خب وقتی ما ضعیف باشیم با این تفکر

    خب خدا هیچوقت دلش نمیسوزه چون سیستم احساساتی نیست و مثل آینه فرکانس های مارو به ما برمیگردونه

    درمورد آدم ها هم

    اتفاقا‌همون سیستم خداوند مارو هدایت می‌کنه به اتفاقات ایده ها شرایط و آدم هایی که حس ضعیف بودن و بدبختی بیشتری به ما بدن و همش سؤ استفاده کنن ازمون.

    یعنی بخدا قسم انقد رابطه بین فرکانس خوب و اتفاقات خوب و فرکانس بد اتفاقات بد رو دارم درک می‌کنم که الان اشکم داره درمیاد

    و دارم می‌بینم تو این دوسال که تو سایت هستم و سعی کردم قانون‌ رو درک کنم و عمل‌ کنم و احساس خوب و شخصیت خوب در خودم ایحاد کردم انصافا در 95 درصد مواقع همه چیز عالیه

    دیگه قانون‌ چطوری میخاد ثابت بشه

    فقط دوستان باید بشینم فکر کنیم اگه مدت هاست رو خودت سعی کردی کار کنی چرخ زندگیت روغن کاری شده بشین و تایید کن

    اگه الآن تو یک موضوعی‌چه مالی چه روابط چ سلامتی الان مشکل داری بشین فکر کن چه رفتار و شخصیت و باور و احساسی در ذهنت قالب‌ بوده در مورد این موضوع اون‌وقت خیلی راحت می‌فهمیم که قانون‌ چقدر دقیق داره عمل‌ می‌کنه.

    بخدا قسم تو تمرین ستاره‌ قطبی چند روزه قبل ساعت 12 ظهر تمام خواسته‌ هام تیک میخوره و انجام می‌شه

    و دارم‌می‌فهمم دلیلش اینه که تو این دوسال انقد 90 درصد فایل های رایگان استاد رو گوش دادم که اصلا افکار قالب‌ ذهنم مثبت شده در مورد همه چیز و در 95 درصد روز حالم خوبه احساس‌ خوبی دارم و اگه یک ناخواسته‌ ناچیز به وجود بیاد و احساسم بد بشه با تمام قدرت‌ سعی میکنم احساسم رو خوب کنم و برگردم به مسیر درست‌

    اینو دیروز بهش فکر کردم هاااا و متوجه شدم

    فکر میکردم روی باور ها کار کردن یک چیز عجیب یا سخته

    ولی متوجه شدم با کنترل ورودی هام چون استاد قانون‌ رو از تمام زاویه ها در فایل هاشون گفتن

    از توحید تا کنترل‌ کانون‌ توجه

    از احساس لیاقت تا سلامتی و هر چیزی

    و چون من هزاران بار گوش دادم فایل هارو تو این دوسال یعنی یک سال و نیمه که مطمئنم در 95 درصد مواقع روزی نشده‌ که فایل گوش ندم یا کامنت نخونم تو سایت

    دیدم کلی شخصیت و افکار و باور های من عوض شدن تو این مدت و به همون نسبت نتیاجم عوض شدن.

    اینو وقتی درک کردم که دوستان دو سه سال پیشم رو بعد مدت های طولانی می‌بینیم و یکم‌باهاشون حرف میزنم می‌بینم اونا که همون ادم های قبلی هستند ولی من الان هیچ ربطی به اونا ندارم در تمام ابعاد.

    خب برگردیم به بحث اصلی حالا که انقد میشه خالق زندگی بود چرا آخه بیام با احساس ضعیف بودن خودمو بدبخت کنم

    وقتی خداوند انقد قدرت داده به ما و تمام آسمان و زمین رو رام و مسخر ما کرده که هرچی بخایم رو لذت و عزت و شادی و آرامش و سربلندی به دست بیاریم

    آیا این کفر و نا سپاسی نیست که بیام با احساس ضعیف بودن و بدبختی خودمو از این نعمت ها دور کنم؟

    و کسی که احساس ضعف و بدبختی کنه نه تنها خدا دلش نمی‌سوزه بلکه بخاطر این بی ایمانی و شرک تا قعر جهنم میبرتش پایین هم در این دنیا هم در اون دنیا.

    این عین عدالته واقعا خدایا شکرت.

    ما دوتا انتخاب‌ داریم یا راه بی ایمانی و ضعیف بودن‌ و بدبخت بودن رو میریم تا نابود بشیم و این دنیا جهنم و تجربه کنیم و اون دنیا هم جهنم بدتری تجربه کنیم.

    یا با فکر کردن و درک و عمل به قانون‌ زندگی‌مون رو با لذت و شادی و سربلندی و عزت خلق می‌کنیم و این دنیا بهشت رو تجربه میکنیم و اون دنیا هم بهشت بهتری تجربه می‌کنیم .

    موضوع بعدی استادگفتن که بیدار شدن قبل از چک و لگد خیلی ایده آله واقعا.

    همیشه استاد گفتن

    سه دسته آدم وجود دارن

    یه عده انقد چک و لگد میخورن ک نمیفهمن که با همون چک ولگد های جهان میمیرن و نابود می‌شن

    عده بعدی وقتی چک و لگد میخورن بیدار می‌شن و مسیر رو درست میکنن و خودشونو تغییر میدن.

    و عده بعدی که همه با باید سعی کنیم جزو این دسته باشیم کسانی هستند که قبل ازین که جهان چک ولگد بزنه بیدار می‌شن

    یعنی همیشه به دنبال بهبود های کوچک اما دائمی و مستمر هستند.

    تو این بحث که دیگه همه ما انقد تجربه داریم که اصلا نیاز نیست فکر کنیم بهش

    من خودم که تو خیلی چیزا مخصوصا تو کسب و کار چک ولگد خوردم تا هی درست کردم مسیرم رو و نتایج هی بهتر شده

    نکته اصلی‌ و مهم اینجاست که دلیل بهتر شدن نتایج من اون چک و لگد و شکست‌ ها نبوده بلکه بخاطر بیدار شدن من بعد از چک ولگد ها بوده و من چون قانون‌ رو بلد نبودم باور ها و فرکانس ها و عمل‌کرد اشتباه من در کسب و کار باعث می‌شد کع چک و لگد بخورم

    و چون بعدش میومدم مسیر و اصلاح می‌کردم و فکر میکردم و خودنو درست‌ میکردم نتایج تغییر می‌کرد

    قانون‌ اینه که اگه من اون شخصیت و عمل‌کرد قبلی رو داشتم تا 10 میلیون سال دیگه انقد چک و لگد می‌خوردم تا نابود میشدم و اصلا نتایج تغییر نمی‌کرد.

    پس دلیل تغییر نتایج بیدار شدن من بعد از چک و لگده نه اون چک و لگد.

    اینو دوس دارم هرروز به خودم بگم واقعا خیلی مهمه خیلی خیلی

    چون اگه اینو درک کنیم آسان می‌شویم برای آسانی ها

    ولی اگه باور داشته‌ باشیم برای رسیدن به یک رابطه‌ خوب یا موفقیت مالی یا سلامتی باید اول پدرمون در بیاد خب ما هدایت می‌شویم به همون مسیر سختی ها و بدبختی ها.

    اینو باید همیشه به خودمون بگیم آقا زندگی من داره با افکار و باور هام خلق می‌شه

    اگه من شکست‌ خوردم جهان داره چک و لگد میزنه که بیدار شم و تا بیدار نشم این چک و لگد هد ادامه‌ داره و هر بار شدید تر می‌شن

    یا بیدار میشم و نتایج عوض می‌شه یا بیدار نمیشم و میمیرم زیر زجر و بدبختی.

    ووقتی هم که بخاطر بیدار میشم نتایح تغییر می‌کنه بخاطر بیدار شدن من و اصلاح مسیر و درست کردن باور هام و شخصیت و عمل‌کرد من،

    نه بخاطر اون شکست‌ و چک و لگد ها

    و میتونستم‌من قبل ازین که جهان چک ولگد بزنه بهم، قبلش بیام‌مسیر رو درست کنم باورهای درست کانون‌ توجه درست و احساس خوب و عمل‌کرد درستی داشته‌ باشم تا بدون شکست‌ با لذت اوضاع هی بهتر وبهتر بشه،

    این شخصیت رو باید سعی کنم بسازم در خودم .

    سپاسگذارم استاد عزیزم بابت این فایل فوق‌العاده عالی .

    در پناه رب العالمین شاد و ثروتمند و سلامت باشید همگی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  9. -
    محسن گفته:
    مدت عضویت: 2348 روز

    سلام و درود به پیامرسان الله،استاد عباسمنش.

    لطفا این کامنت رو تا انتها بخونید

    خدارو شکر بخاطر نشانه ی امروز من که این فایل بود و خیلی از این فایل آموزش گرفتم و خیلی جاها انگار استاد مستقیم داره با من صحبت میکنه.

    حدود 2-3 سال پیش بود که کلی مساله خودم توی زندگیم به وجود آورده بودم و بعداز اتمام اون مسائل و کلی کتک هایی که از جهان خورده بودم،ی شب داشتم ب همسرم میگفتم؛خانوم دیگه نوبت ماست،میگفتم قشنگ دارم حس میکنم به موفقیت نزدیک شدم،بعد خانومم گفت چرا؟مگه چیشده؟!

    گفتم مشخصه دیگه،بعد از گذشت اینهمه فشار و توی گوشی خوردن از جهان،خدا نعمت های زیادی برامون میفرسته.

    دقیقا مثل چیزی که استاد میگن.

    میگفتم دیگه خدا دلش به رحم اومده و دارم حسش میکنم

    2-3 سال از اون حس کردن من گذشت و هر زمان تغیری در خودم ایجاد کردم،به همون اندازه ی تغییر نعمت و فراوانی هم وارد زندگیم شده.

    استاد شما کاملا درست میگید،هر وقت دیدم نسبت به خدا عوض شده و نگاه سیستمی و قانونی ب خدا داشتم یه سری تغیرات اتفاق افتاده و جالبه وقتی تو‌تغیر میکنی و اتفاقات جدید میان تو زندگیت برات بدیهیه و انگار میدونستی نتیجه کار چی میشه و خیلی شوکه نمیشی.

    استاد ازتون ممنونم که به ما یاد دادید نگاه ما به خداوند سیستمی بشه و اون خدایی که مثل یک پیر مرد ریش سفید قد بلندِ مهربون هست از توی ذهن من پاک بشه.

    من با صحبت های شما فهمیدم خداوند مثل هوایی که نفس میکشیم و‌ نمی بینیم این اکسیژن رو،خداوند هم این شکلیه.

    من دست از درخواست کردن از بنده ی خدا برداشتم و فقط از خود خدا میخوام و حقیقتا مشرکین زیادی در جامعه وجود داره.

    من مشهد زندگی میکنم و در حرم امام رضا خادم هستم.

    وقتی مردم رو میبینم که میان میگن امام رضا مشکلات مارو حل کن،امام رضا مریضیِ ما رو شفا بده همونجا تو دلم میگم خدایا شرمنده که بندگانت به غیر از تو و پیش بنده ی تو میخوان مشکلشون حل بشه.

    تازه از این بدتر فاجعه اینه که وقتی حرم هستم و لباس خادمی تنم هست،بعضی از انسان های نمیدونم ساده دل بگم یا نادان،میان دست منو میگیرن بوس میکنن و میگن شما پاک هستین و پیش امام رضا سفارش مارو بکنین‍️‍️

    اونجا صدام در میاد،بهش میگم بنده ی خداااا،من هم بنده ی خدا هستم و خودم از رب خودم طلب هدایت و نعمت میکنم،بعد شما دست منو بوس میکنی و میگی سفارش مارو پیش امام رضا بکن.

    استاد ازتون بی نهایت ممنونم که صدای رب العالمین شدین و امثال منو هوشیار کردین.

    هوشیار کردین و بهمون یاد دادین تا پیرو هدایت های الله باشم.

    امروز جمعه هست و ساعت حدودا 9 صبح هست.

    بچه ی من از دیشب تب داره و هر چی بهش دارو میدیم تبش پایین نمیاد و امروز صبح زود رفتم داروخانه و دیدم ی خانومی دارویی میخواست که نسخه پزشک نیاز داره و این خانوم گفت من خودم پزشک هستم و مهر و کارتشو به داروخانه نشون داد.

    دقیقا همین لحظه بهم الهام شد از این خانوم بپرس که پسرم این مشکلی داره و چه دارویی بهش بدم

    من اگر آدم قبلی بودم میگفتم ولش کن بابا،زشته یا پر روعیه یا خانومه با خودش چی میگه.

    اما از وقتی که با مفهوم الهام الله آشنا شدم و استاد یاد دادن که به الهامات عمل کنیم،من هم عمل کردم و ازش پرسیدم و بنده خدا چقدر با حوصله جواب داد و راهنماییم کرد که بجای چند مدل دارو،فقط دو مدل دارو به پچم بدم تا حالش خوب بشه.

    از این نوع هدایت ها و عمل به الهامات خیلی دارم که اگر سایت یه امکانی داشت که مثلا ی دکمه بود و‌میزدی و صدا ظبط میکرد شاید در روز من خودم چندین نمونه از عمل به الهامات رو همون جا سریع روی سایت قرار میدادم.

    اما همین کامنت ها هم عالیه که سر فرصت میام می نویسم و‌ توضیح میدم.

    اول از خدا و دوم از شما استاد تشکر میکنم بابت پندهایی که به ما میدین تا با کیفیت تر زندگی کنیم و از خانم شایسته توانمند هم تشکر میکنم بابت همه فعالیت هایی که برای ما کاربران در سایت و در این مسیر ارزشمند انجام میدن.

    خدا نگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      کبری مشتاقی گفته:
      مدت عضویت: 1237 روز

      به نام خداوند مهربانم سلام به دوست توحیدیم و از همه بهتر همشهری و همسایه ام

      منم قوچان در همسایگی شما زندگی میکنم

      خیلی خوشحالم که اینقدر قشنگ متوجه شدی و اومدی برامون نوشتین که فرق شرک و دیدگاه سیستمی بودن به خداوند رو

      منم وفتی حرم میرفتم میدیم اون موقع ها خودمم همبنطور بودم و از امام رضا با گربه زیاد میخواستم که مشکلاتمو حل کنه اما خودم حرکتی نمیکردم یاد نداشتم چکار کنم و اصلا قانون چیه و خداوند رو نمی‌شناختم و در مسیر اشتباه بودم تا اینکه 5 و6 ساله پیش فهمیدم و چقدر شیرینه الان شناختن این خدای بزرگ و مهربان

      و سپردن کارها بهش و تسلیم بودن در برابرش

      ممنونم از شما و کامنته زیباتون

      در پناه‌ خداوند مهربانم باشین سالم و ثروتمند باشین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
      • -
        محسن گفته:
        مدت عضویت: 2348 روز

        واقعا خداوند رو شکر که مارو هدایت کرد به سمت صحبت های استاد تا آگاه بشیم اصل چیه فرع چیه….

        فقط یه مساله ای که برام پیش اومده،اینه که از زمانی که با قانون آشنا شدم،رابطه با انسان ها برام کمی متفاوت شده،احساس می کنم انسان ها خیلی مشرک هستن،و خیلی میخوام ایرادشون رو بگم،ولی از جایی که میدونم نمی تونم افراد رو تغییر بدم باید جلوی زبانم رو بگیرم و چیزی نگم.

        اینطور مواقع خیلی روم فشار میاد.

        ولی خدارو شکر همکارم در محل کارم و همسرم با من هم فرکانس هستن و خیلی لذت میبرم.

        سپاس از شما همشهری محترم.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    افسانه نوشادی گفته:
    مدت عضویت: 1034 روز

    سلام

    بلایای طبیعی بد نیستند باعث رشد و پیشرفت و بهبود میشوند

    همیشه ضعیف ها از بین میروند قوی ها می مانند قانون طبیعت و جهانه

    فکر نکن با بدبختی و نالیدن میتوانی احساس دلسوزی را در خداوند به وجود آوری خداوند یک سیستم است که براساس قوانین خود عمل میکند هیچ احساس دلسوزی ای هم برای هیچ کس ندارد مثل یک مادر که دلش به حال بچه ی ضعیفش بیشتر میسوزد و هوایش را بیشتر دارد،یا قوی میشوی و می مانی یا ضعیف میشوی و میمری

    بله من هم بودم از آن آدمهایی که فکر میکردم هر چقدر بد بخت تر و ضعیف تر باشم خدا بیشتر دوسم داره و هواموداره اما خیلی وقته دیگه این دید نیست

    پاداش ها به آدمهای قوی داده میشه در هر جنبه ای از زندگی روابط شغل

    قوانین سیستم را درک کنیم و از این اضافه کاری ها دست برداریم

    الهی شکرت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای: