این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-2.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-29 10:20:442025-11-29 10:24:11تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
هر چقدر هم شکر خدارو به جابیارم بازم کمه از این مسیر زیبا که من وفرزندانم رو درش قرار داده
من همیشه دوست داشتم که همه کار وهمه چی رو خانوادگی انجام بدیم والان دقیقا با خانواده م در این خانواده ی بزرگ عباسمنش در یک مسیر داریم حرکت میکنیم ورشد میکنیم ومیبینم تغییرات درونی عالی رو که همیشه رویاش رو داشتم الهی شکر
چقدر این پروژه ی تغییر عالیه چه درس هایی که میشه ازش گرفت وچه یاداوری های قشنگی که برامون داره
اول توضیحات رو خوندم وبعد فایل رو گوش دادم دو جا وقتی داشتم می خوندم اشکم رو در آورد اونجایی که حمید عزیز بعد سقوطش توکوهستان از خدا یه استاد واقعی خواستن وگفتن چطوری با استاد اشنا شدن بیاد اوردم که وقتی در دوران کرونا من مریض شدم اونم به سختی ومن همش میگفتم نمی خوام اینجوری بمیرم نمی خوام زندگیم اینجوری تموم بشه ونمی خوام دیگه به این طریق گذشته زندگی کنم ومابقی عمرم رو اینجوری بگذرونم نمی خوام لحظه ی مرگم حسرت بخورم وخیلی حرف های دیگه
قبل ترها هم همیشه سوالم این بود خدایا چکار باید بکنم
تا زد ومن یه فایل از یه استاد دیگه گوش دادم وتغییرات درونی شروع شد به لطف الله تا یکی دو سال پیش رفتم که بعدش فهمیدم نه اینم اون چیزی نبود که من میخواستم وبعد کاملا هدایتی با سایت استاد عباسمنش اشنا شدم ودیگه بعد شنیدن فایلای ایشون هر بار بیشتر مطمن میشدم که اینه همینه مسیر درست (ان شاءالله به زودی نحوه ی آشنایی با این سایت بهشتی رو میزارم ببخشین کوتاهی کردم و تا حالا انجام ندادم)
ویه جا دیگه تو توضیحات این فایل که مهیار عزیز تو پارک جنگلی فریاد زدن واز خدا کمک خواستن دوباره یاد زمانی افتادم که دچار افسردهگی شده بودم تو ماشین داشتم می رفتم وبا گریه شدید فریاد زدم واز خدا کمک خواستم اون موقع هم من هیچی از قوانین والهامات وهدایت نمی دونستم وخدا کمکم کرد چند وقت گذشت نمی دونم یه بار به پزشک عمومی که رفته بودم بهمگفت خانم تو امریکا نمی دونم گفت پزشکا یا یه پروفسوری به این نتیجه رسیدن(این جریان مال تقریبا 30سال پیشه ومن الان 58 سالمه) که تو این بیماری فقط خود بیمار میتونه به خودش کمک کنه وشما هم فقط می تونی خودت به خودت کمک کنی ومن الان می فهمم که کلام خدارو از زبان این پزشک شنیدم واون یک جمله اهرمی شد برای من تا با یاری الله از اون وضعیت نجات پیدا کنم البته زمان برد چون تا من درکش کردم تا باورش کردم وعملیش کردم که البته تکاملی بود واین هارو الان می فهمم چون اون موقع همش رو ناخودآگاه انجام میدادم دیگه نتیجه آشکار شد وباز هم سپاسگزار پروردگارم هستم که هر موقع صداش زدم عاشقانه جوابم داد به کمکم اومد وکنارم بود
وچه زیبا با شنیدن داستان این عزیزان من هم بیاد اوردم زمان هایی که ناامید ومستاصل بودم وخداوند به کمکم اومد والان هم در این مسیر زیبا با این خانواده ی بزرگ عباسمنش که از همه سنی حضور دارن و بدونه اینکه همدیگه رو ببینن وبشناسن همفرکانس ،هم صدا صمیمیتی رو بوجود اوردن که هیج جا نمیشه نظیرش رو پیدا کرد
واستاد این روزی رویای شما بوده رویای قشنگ وبزرگی که با به وقوع پیوستنش باعث شدین هزاران هزار رویای قشنگ دیگه از انسان های بی نظیری که به این سایت اومدن تا تغییر کنن تا زندگیشون رو تغییر بدن به وقوع بپیوندد
خدا ازتون راضی باشه
به امید روزی که همه در یک جمع بزرگ در کنار شما استاد عزیز ومریم نازنین که به لطف الله باعثوبانی این امر عظیم شدین باشیم وچشممون به دیدارتون روشن بشه «الهی آمین »
من و همسرم سال 96ازدواج کردیم و دوسال ما برای بچه دار شدن اقدام کردیم و ولی خبری نبود تا اینکه تابستان سال 98من حامله شدم که به سقط انجامید و برای من اوج فاجعه بود و از اون سقط به بعد تا فکر کنم زمستان 98کار من فقط گریه کردن بود مخصوصا خیلی خودم رو با خاله هام که همراهم حامله بودن و بچه اون ها تو شکمشون سالم بود مقایسه میکردم تا جایی که همسر عزیزم گفت بیا هرچی من میگم قبول کن به حرف من باش و اومد از استاد گفت از اینکه بیا یک سری جملات رو به خودت بگو و برام منطق میورد که چرا بچه خوبه و ترمز هامو از حرف هام میکشید بیرون و اونا رو بارها برام منطقی کرد و از حضرت زکریا که چطور خداوند توی پیری بهش فرزند عطا کرد از حضرت مریم و خلاصه منم که دیدم هرچی دکتر رفتم فایده نداره با اینکه سالم بودم ولی حامله نمیشدم گفتم بزار من یک بار حرف گوش حسین بکنم ببینم چی میشه و شروع کردم به نوشتن هنوز دفترش رو دارم که چه باورهایی نوشتم و چه درخواست هایی درباره بچه دارشدنم از خداوند کردم و اونقدر ادامه دادم تا اینکه حسین جان برای سربازی اقدام کرد و قرار بود همون فکر کنم اسفند بره ولی اتفاقی افتادبراش که افتاد اردیبهشت سال 1399و من هم وقتی دیدم حسین جان داره میره سربازی گفتم دیگه بچه باشه برای بعد از سربازی یعنی دوسال دیگه و رها کردم و لذت بردم از زندگیم و چون خیلی مقایسه میکردم همینکه بچه های خالم که به دنیا اومدن منم رها شدم انگار مسابقه تموم شد حرف مردم تموم شد و آخرین خطی که در دفترم نوشتم این بود من تا 13/1/1399حامله میشم زیرشم امضازدم که وقتی که وارد سایت و همراه استاد شدم دفترم پیدا شد و خاطراتم زنده شد و من در فروردین 1399حامله بودم بدون اینکه خودم بدونم و هروقت که ناامید میشم به خودم میگم الهه خدایی که اون موقع تو از قوانینش خبر نداشتی و اصلا مخالف استاد بودی یعنی مخالف قوانین خداوند اینجوری با این عمل های کوچک پاداشی مثل عرفان رو بهت داد الان که داری طبق قوانین پیش میری و چقدر هم معجزه دیدی ببین همینجور که تورو به اون خواسته که بچه دار شدن بود رسوند الآنم به خواسته هات میرسونه و وقتی اینارو به خودم یاد آور میشم مخصوصا از جلسه هفدهم هم جهت با جریان خداوند به این ور خواسته های که مقاومت کمتری دارم نسبت به داشتنشون سریع برام اجابت میشن چون وقتی به خودت یاد آور میشی که خدایی که هدایت کرده تا اینجا اومدی بعدش هم بهت میگه اما ذهن من فراموشکاره و با به یاد آوردن این خاطرات یادش میاد خدایی هست که هر لحظه درحال یاری رساندن به منه فقط من نباید ارتباطم رو باهاش قطع کنم
و در دامها قطعا براى شما عبرتى است: از آنچه در شکم آنهاست، از میان علفهاى جویده و خون، شیر خالصى به شما مىنوشانیم که براى نوشندگان گواراست
🟣و ما که به لطف الله یکتا در قانون سلامتی حرکت میکنیم درک میکنیم که این تغذیه ها چه طعم لذیذی دارند و هر غذایی به غیر از اینها هیچ طعم دلپذیری برامون نداره
سپس از همۀ میوهها بخور و راههاى پروردگارت را مطیعانه طى کن. از شکم آنها شربتى رنگارنگ بیرون مىآید که در آن شفاى مردم است. به راستى در این [امر] براى مردمى که تفکر مىکنند نشانهى [علم و قدرت] هست
شما توی اون فایل میگید چطور باید فراموش نکنم مسیر خلق شرایط رو و داستان سپاسگزاری شما از کارکنان بانک رو گفتید در صورتیکه همه اونها پروژه برداشته بودن کار شما رو انجام ندن ولی شما با سپاسگزاری شرایط رو به دلخواه خودتون عوض کردید
و خداوند در سوره نحل میگه بیا از طعم قدرت خلق کنندگی بگم که چه طعمی داره اگر یکبار طعمش رو بچشید دیگه دوست ندارید طعم شرک رو بچشید طعم ترس از مردم و ترس از تهدید انها ترس از اینده و غم از گذشته
دیگه به هیچ عامل بیرونی توجه نمیکنید و هر کسی یا هر چیزی که شما رو تهدید کنه اصلا علی بی غم میشید
که شما استاد جان شرایط خلق کنندگی رو در جلسه 13هم جهت با جریان خداوند رو روان گفتید
من با خوندن سوره نحل خیلی راحت تر معنای توحید عملی و شرک رو درک میکنم که در حین خوندنش یک آگاهی هم به من داد که من متوجه شدم باید در مقابل این تهدیدات این رفتار رو تغییر بدم؟؟ که ذهنم گفت نه اینو خدا ازت نخواسته
و چون حکمى را به جاى حکم دیگر بیاوریم در حالى که خدا به آنچه نازل مىکند داناتر است، مىگویند: جز این نیست که تو دروغبافى. نه بلکه بیشتر آنان نمىدانند
و من یک نفس راحتی کشیدم که پس اگر من به تهدید کسی قدرت ندم در واقع شرایط دلخواهی رو رقم زدم به همین سادگی به همین خوشمزگی
واقعا حق میدم به حضرت آدم و حوا که آنقدر طعم توحید و یکتا پرستی رو چشیده بودن درخواست میدن به خداوند که ما رو از طعم دوری از بهشت به واسطه فریب شیطان رانده شده بودن نجات بده و توبه رو می آموزند
آنگاه خدا (به آدم و حوا) فرمود: اکنون از عالی رتبه بهشت فرود آیید که برخی از شما با برخی دیگر دشمنید، پس اگر از جانب من برای شما راهنمایی بیاید آن هنگام هر که از راه من پیروی کند نه هرگز گمراه شود و نه شقی و بدبخت گردد.
————————————————————————————————–
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
امروز من تونستم احساس خوب درونی رو خلق کنم با باور که کسی هیچ قدرتی تو زندگی من نداره چه در جهت خوشبخت کردن من چه در جهت بدبخت کردن من
امروز من تونستم راحتر پدال بزنم و راحتر دوچرخهسواری کنم
به نظرم بیشتر ترس های واهی از این میاد که ما لذت های زندگیمون کم شده و اگر حتی بریم یک دوچرخه سواری کنیم بریم یک شنایی رو یاد بگیریم یه مسافرتی بریم ترس هامون کمتر میشه
وقتی که تازه از قوانین شنیدم و متوجه شدم که چنین قوانین ثابت و بدون تغییر و بی نظیری در جهان توسط خداوند بخشنده مهربان گذاشته شده ،خوب اول باور کمبود در وجودم طبق شنیده ها و دیده ها خیلی بیشتر بود .
اون زمان بایک استادی عزیزی که یک دوره رایگان یکماهه گذاشته بود و در اینستا آشنا شدم و بعد از گذراندن دوره طبعتا ظرف من بزرگتر شده بود و به مدار بالاتری رفته بودم ، چون با جان و دل همه تمرینهارو انجام میدادم.
بعد اون دوره به دنبال استادی میکشتم که بتونم باورش کنم ، بتونم از شاگردی و بودن باهاش لذت ببرم و هدایت شدم به وجودتوحیدی استاد عباسمنش عزیزوبزرگوار که ورود این نعمت و برکت و رحمت خداوند در زندگی من ، به من خدایی نشون داد از جنس نور ، عشق ، انرژی از خدای خوبیها ، خدایی که تو قلبم بود اما من هنوز نیافته بودمش ، خدایی که وجود داشت و کسی نتونسته بود به من نشونش بده .
من از شنیدن نام خداوند و شنیدن آیه ها و سوره های قرآن بعد از آشنایی با استاد عباسمنش و هم مدار شدن با مداری که استاد وجود داشت لذت میبردم و میبرم ، هر لحظه به خداوند و قرآن و خودم نزدیک و نزدیکتر شدم .
و خداوند رو با تمام وجودم احساس ولمس کردم و الهی صد هزار مرتبه شکرت که هیچ مقاومتی با گفته ها و آموزه های استاد نداشتم و با تمام وجودم هم استاد عباسمنش و هم گفته ها و آموزه ها و مطالب بی نظیر ایشون رو پذیرفتم ، دربست قبول کروم و درحد فهم و درک و توان خودم به آنها عمل کردم .
که این دستاورد بزرگ استاد عباسمنش بهترین و بزرگترین دستاورد من از همه لحاظ میباشد که لحظه به لحظه منو رشد داد و خداوند رو در وجودمن واضح و روشن و شفاف کرد .
و توحید و یکتا پرستی و یگانکی الله رو به من آموخت .
و به من خالق بودن خودم رو بطور عملی واضح و شفاف روشن یاد داد و در قلبم نهادینه کرد .
استاد عزیزو نازنین و بزرگوار بینهایت سپاسگزارم و بهترینهارو در تمام لحظه های زندگی براتون آرزو میکنم
خدایا شکرت که هر آنچه که دارم از آن توست و توسط تو به من داده شده است .
استاد عزیزم من باور به فراوانی در جهان رو از عمل شما به این باور در تمام زندگیتون بادگرفتم و آموختم و دیدم و با تمام وجودم باور کردم .
من با تمام وجودم به صداقت کلام شما ایمان و باور دارم ، مثل باور به یگانگی الله بخشنده مهربان .
استاد عزیزم شما باور به فراونی درجهان و توحید رو زندگی میکنید و با زندگی عملی خودن به من هم آموزش میدید .
استاد عزیزم با تمام وجودم از شما سپاسگزارم
الهی صدهزار میلیارد مرتبه شکرت
خدایا سپاسگزارم که منو هدایت کردی به راه راست ، به راه کسانی که بینهایت نعمت داده ای به آنها
خدایا صد هزار مرتبه شکرت که منو هدایت کردی به مداری که استاد عباسمنش عزیز این بزرگ مرد توحیدی در این مدار خوبیها ، مدار فراوانی ها ، مدار نور و عشق و انرژی و سلامتی داره با عشق از خداوند بخشنده مهربان و یگانگی الله و توحید میگه و با آنها
چقدر دلم واسه فضای سایت تنگ شده بود.. باید امشب قبل خواب زمان بزارم یک ساعتی و تو کامنتا بگردم
جدیدا خیلی کامنت میخونم چون زمان ندارم بشینم دو سه ساعت صحبت های استاد رو دنبال کنم. کامنتای بچه ها به شدتت کمک کننده اس مخصوصا وقتی تنهایی
از این تنهاییه لذت میبرم این روزا. راستش تکراری نمیشه وگرنه قبلشم تنها بودم
چیزی که واسم خیلی خنده دار بود تضادهاییه که این روزا واسه خودم تراشیدم..حالا تو روابط تو کار تو ورزش…
آدم میگه خب بزار همینطوری پیش بریم به یک مشکلی خوردیم حلش میکنیم، من اومدم میگم نه بزار اینکارو انجام بدم با اینکه ریسک داره ولی بزار انجامش بدم
مخصوصا تو روابط که من خودمو آدم خیلی ملاحظه گری میبینم این مدت خیلی واسه خودم تضاد تراشیدم خیلی ریسکا کردم خیلی از حد و مرزام رد شدم ولی تهش درسیه که قراره تا سالها ازش استفاده کنم و قطعا قراره منه جدیدی رو بسازه که در این لحظه نیستم
تصمیم گرفتم کارهایی رو بکنم که احساس میکردم تا قبل از اون استعدادی درش ندارم و یا کمتر استعداد دارم و بلد نیستم و…
مثل یاد گرفتن آناتومی بدن که به شدت متنفر بودم ازش ولی چقدر الان شیفته ش شدم. مثل خیلی چیزهای دیگه
این دو سه روز گذشته جز موسیقی، کار زیاد، ورزش چیز دیگه ای نمیتونه افکارمو ساکت کنه پس در همین روش ادامه میدم و واقعا خوشحالم که حداقل بلدم راه و روششو پیدا کنم و با اراده پیش برم
امروز صبح انقدر افکارم زیاد بود که دو برابر هرروز دویدم و به خودم اومدم دیدم هدفونو گذاشتم تو گوشم و تقریبا نیم ساعته بدون ایست دارم فقط میدوام…دیگه به نفس نفس افتادم و نشستم
یکی از موفقیت های کوچیکی که بخوام مثال بزنم از این مدت اینکه اول همیننن ماه من موقع تمرین اصلا نمیتونستم شنا برم، البته شنا با زانو نه با پنجه و چقددر با پنجه سختتره!!
فوق فوقش سه تا میرفتم و میفتادم… بعد موقع تمرین خیلیی خسته شده بودم از اینکه نمیتونم شنا رو ادامه بدم، یک گربه اومد سمتم مثل دیوونه ها دوربینمو برداشتم نشستم کنارش و فیلم گرفتم و گفتم ببین گربه من تا ماه دیگه میتونم هم ده تا شنا برم چندتاهم با پنجه برم هم هنداستند رو تا بیست ثانیه نگه دارم هم شیش دقیقه صد و هشتاد برم…اون موقع خیلی سخت بود گفتن این حرفا…چون من تعادلو انعصافم خوبه اما قدرت عضلاتم اونقدرام بالا نبود که بتونم هند استند رو تا بیست ثانیه نگه دارم و ده تا شنا برم
اما حالا…هرروز دارم سی تا شنا ده تا ده تا میرم
یک ربع صد هشتاد
هند استند سی ثانیه نگه میدارم کنار دیوار
این یک موفقیت کوچیکی بود که این ماه بدست اوردم
همیشه واسه خودم ورزشم رو مثال میزنم چون خیلی راحت میشه متوجه تغییرات شد، ولی تو کارهای بزرگ تر و سخت تر مثل شغل و… خیلی دیرتر دیده میشه نتایج
خب اینم بخاطر صبره دیگه، باید صبور باشی به همون شدتی که تو ورزش صبوری باید یاد بگیری تو کارتم صبور باشی
کسی که موقع دویدن به نفس میفته و دیگه نمیتونه یک نفس عمیق بکشه ولی بازم یک محرک پیدا میکنه، یک انگیزه پیدا میکنه و ادامه میده، موقعی که پلانک میره بدنش میلرزه ولی ادامه میده و میگه اگه نتونی بری از دستش میدی و یا تا شب عذاب وجدانش میمونه، انقدر صد و هشتاد رو نگه میداره که موقع جمع کردن پاهاش همه خواب شده و درد میکنه…اینا همه چیزاییه که واسش قربانی کردی و رسیدی ولی بدون دختری یا پسری یا کلا شخصی که با این اراده ادامه میده تو ورزشش، قدرت ذهنی خیلی بالایی بدست میاره تو کارش تو روابطش تو زندگیش
پس بدون که متونی از پس کارای سخت بربیای، تااا زمانی که با اراده همین کار کوچیک(ورزش) رو به اراده قوی ادامه بدی
و یک موفقیت کوچیک دیگه در خودم میبینم اینکه خیلی واسم راحت شده ارتباط با افراد جدید و کنار گذاشتن آدمایی که اصلا خوشم نمیاد ازشون…امروز صبح دیگه نرفتم سمت دوستی که کمی انرژیمون باهم دیگه نمیخوند، با احترام رفتم جلو و گفتم مدتی نمیام، بعد ازش جدا شدم…البته که بارها و بارها این مدت ازش جدا شدم و خودش متوجه این دوری شده بود… انگار آمادگی این جداییه رو داشت و انرژیه رو احساس کرده بود
و خب..
بجاش تو این دو هفته با کل دخترای تو کلاس مربیگریم دوست شدم…جالبه واقعا خیلی سریع دوست شدیم باهم دیگه، مخصوصا که اولش دخترا خیلی خجالتی بودن تو فضای کلاس ولی هربار رفتم سمت یکیشون باهاش ارتباط گرفتم و تهش دیگه دوست شدیم
به راحتی اون دختری که با انرژیش کنار نمیومدم قطع ارتباط کردم، به این شکل افراد جدید اومدن
این قطع ارتباط هم خیلی داستانش جالبه واسم..انگار این یک هفته منتظر یک محرک بیرونی، یک چیزی، نشونه ای بودم تا دیگه مطمعن مطمعن جدا شم
بعد دیروز و پریروز با شخصی صحبت کردم سه چهار ساعت و دیشب رفتم دوباره ژورنال کردم و تصمیم گرفتم امروز صبح تمومش کنم چون این رابطه هم رو رژیمم، رو ورزشم، رو کارم مخصوصا تمرکزه، رو انرژیم داشت تاثیر میگذاشت
و خداروشکر که بعد دو سه ماه این شخص هم با آرامش دور شد ازم..بدون هیچ بحث بدون هیچ دلخوری
سر کلاس موقع درس و تدریس میگیم میخندیم و چی بهتر از اینکه اجازه بدی آدما بیان آدما برن…این چرخه باعث میشه زنده تر باشی
مثل همیشه ست ولی فقط تنها نیستم، تنها تنها نیستم و گوشه گیر…
اینم یک موفقت کوچیک دیگه، که اون رابطه مخرب رو با اون دختر کنار گذاشتم
این یک اعتماد بنفسی بهم میده که میدونم وابسته نیستم، میدونم نمیترسم از تغییر مکان، از تغییر مکان امن!
خداوند رو سپاسگذارم
تغییرات بزرگ هنوز اونقدرام رخ ندادند در این مدت کوتاهی که کامنت نگذاشتم، اما به معنای بی حرکت بودن من نبوده…این مدت تمرکزم برگشته و خوب کار میکنم و نتایج به زودی خودشو نشون میده. بهرحال ماه گذشته کمی شل گرفته بودم
امیدوارم تا کامنت بعدیم ذهنم رو چیدمان بهتری داده باشم، کارهام مشخص تر راهم مشخص تر و واضح تر از الان باشه
درود خداوند بر استاد عزیزم ومریم مقدس و تمام اعضای سایت الهی. اول از همه خداراشاکروسپاسگذارم که درجمع دوستان هستم من قبلاً یک کارگر بودم و همیشه بهتر ین عملکرد رو داشتم توی کارگری و همیشه با خودم صحبت میکردم موسی تاکی میخوای کارگر باشی تاکی می خوای برای یکی دیگه کارکنی وازاین حرفها یک روز برادرم زنگ زد و گفت داداش یه کارسراغ دارم میخوای باهم کار کنیم منم ازخدام بود زود گفتم آره وشروع کردیم کار خودمان رو راهاندازی کردیم خیلی سخت بود چون کار ما تو روستا بود اوایل مشتری نبود بعدکه رفتیم جلو دیدیم مشتری داره میاد وامیدوارشدیم خدا کاری نداره تو روستا هستی یاتووسط شهر اگه یکم باورداشته باشی برات میفرسته این درحالی بود که من اصلا قانون رو نمی دونستم ولی باامید حرکت کردم وازوقتی که با استاد آشنا شدم ازدرودیواربرام مشتری وحس خوب آمد چون با تمام وجودم باورکردم که این مسیر درسته ودرکارم موفق شدم وهروز دارم روی خودم کارمیکنم واصلا این آموزش ها رو رها نکردم من می خواهم کارم رو گسترش بدهم و مطمئنم که از عهده این کار هم برمی آیم چون من بدون آگاهی اون موفقیت روکسب کردم پس با آگاهی که الان دارم خیلی راحت می تونم بهش برسم البته من دوره هم جهت با جریان خداوند رو خریدم وبه من یاد داد که مومنتوم مثبت بسازم وتمرکزم بر روی فراوانی باشد وله خاطر داشته های کوچک وبزرگم همیشه سپاسگزار خداوند باشم واگر سپاسگزار باشید شما را چرا عذاب کنم و خداوند همیشه خیراست خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری می جویم ما را به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنان نعمت دادی و نه راه کسانی که بر آنان غصب کردی و نه گمراهان عالم آمین خدایا هر آنچه دارم از آن توست وهرخیری از تو من بهش فقیرم خدایا سپاسگزارم خدایا سپاسگزارم خدایا سپاسگزارم در پناه الله مهربان شادوسلامت و ثروتمند و سعادتمند دردنیاواخرت باشید خدانگهدار
سلام سید جان ممنونم ازشماوخوشحالم ازاین که من رو تحسین کردی من هم دوست داشتم شمارو تحسین کنم وازاینکه به این درآمد خوب ولذت بخش رسیدید واقعا خوشحالم و امیدوارم به تک تک خواسته هایت وهدفهایت برسی در پناه الله مهربان شادوسلامت و ثروتمند و سعادتمند دردنیاواخرت باشید خدانگهدار
در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
من همه این موارد موفقیت رو قبلا کسب کردم و حالا اونهارو برای خودم مرور میکنم و ارزشمند بودن اونهارو برای ذهن منطقیم یادآور میشم و اینکه اگر من تونستم اون موفقیت ها رو کسب کنم پس بازم میتونم موفقیت های بیشتری کسب کنم و این مسیر نامحدوده.
در مورد کاهش وزن: من تونستم وزن خودم رو از 62 کیلو به 52 کیلو برسونم با تمرینات ذهنی و تجسم اندام دلخواه + تمرین ورزشی مستمر + رعایت یه سری نکات تغذیهای. آمادگی جسمانی هم خیلی بالاتر رفت. بعد هم تونستم ترکیب بدنم رو بهبود بدم و عضله سازی بیشتری کنم. هم خودم به اندام دلخواهم رسیدم هم مربی شدم و به ده ها نفر کمک کردم به اندام دلخواهشون برسن.
در مورد قبولی در آزمون: من از اول تحصیلم تا دوره دکترا تونستم آزمونهای زیادی رو با موفقیت پاس کنم کنم مخصوصا کنکور کارشناسی، ارشد و دکترا، دفاع ارشد و دکترا، آزمون زبان، اکسپت مقاله و یه عالمه پروژه و ارائه.
در مورد یادگیری یک مهارت: من تونستم مهارت بدنسازی، فیتنس، پیلاتس، تغذیه، شنا، اسکیت، کلی مهارت ورزشی دیگه، کارهای هنری دستی، کار با کامپیوتر، کار با ابزارهای ادیت، فیلمبرداری با گوشی، تولید پست و محتوای اینستاگرام، تولید پست در کانال تلگرام، مهارت آشپزی، بازی تخته نرد و کلی کارهای دیگه رو یاد بگیرم.
در مورد غلبه بر ترس: من تونستم توی جمع برم آگهی بازرگانی رو اجرا کنم. تونستم ترسم رو در مورد تاریکی و جن با باورهای درست محو کنم. تونستم به ترسم از جلوی دوربین اومدن غلبه کنم و از خودم فیلم بگیرم و محتوا تولید کنم. تونستم با توکل به خدا و باورهای درست به یک شهر دیگه مهاجرت کنم.
در مورد روابط: من تونستم با کار کردن روی خودم یک رابطه زیبا رو خلق کنم که نکات مثبت بینهایت زیادی داره.
چند تا کارهایی که از نظرم خیلی بزرگ بوده ولی انجامش دادم و از پسش براومدم یکیش پروژه رساله دکترام بود که واقعا برام سخت بود هم از نظر فکری هم از نظر فیزیکی سنگین بود و اون موقع میگفتم اگه من بتونم این کارو با موفقیت به انجام برسونم دیگه هیج کاری برام سختتر از این کار نیست و از پس هر کار دیگهای برمیام.
دومین پروژه تمیز کردن زیرزمینی بود که 30 سال بود درست تمیز نشده بود و من اون رو تمیز کردم تعمیر کردم و دادم اجاره یعنی یه آشغالی رو تبدیل کردم به یه منبع درآمد و واقعا از خودم قدردانی میکنم.
سومین پروژه تعویض خونه بود. تصمیم بزرگ برای جابجایی از خونه پدری که خیلی قدیمی شده بود بخاطر تضاد ها که حتی گرمایش و سرمایش و پله و در ورودی مناسبی نداشت به یک خونه اجارهای و امکانات بهتر. خیلی مقاومت خودم و مادرم زیاد بود و یه کار بینهایت سخت به نظرمون میومد ولی با توکل به خدا رفتم دنبال خونه خوب با امکانات رفاهی کامل گشتم و پیدا کردم و بعد از 30 سال یک سال رو در اون خونه زندگی کردیم و لذت بردیم و بعد مادرم به رحمت خداوند رفت.
پروژه چهارم: بعد از اون هم واقعا مقاومت داشتم برای اینکه خونه مجردی بگیرم و از برادرام جدا بشم. مثلا اینکه باید دوباره وسایل بخرم هزینه ام میره بالا ولی انقدر با زندگی با برادرام تضاد داشتم که باعث شد پا بذارم روی ترسم یه یخچال و جاروبرقی خریدم و یه خونه مستقل برای خودم اجاره کردم یه خونه جدا هم برای برادرام و از اونها جدا شدم و الان خیلی از تنهایی زندگی کردن لذت میبرم و آرامش دارم.
این چند تا کار خیلی از نظر خودم کارهای سختی بودن ولی خدارو صد هزار بار شکر از عهده اش براومدم یه عالمه کارهای سخت و بزرگ دیگه هم تو زندگیم انجام دادم به یه عالمه موفقیت ریز و درشت هم رسیدم.
پس بازم میتونم بازم میشه. به هدفای دیگه ام هم میرسم. چه فرقی داره؟ هیچی. خیلی واضحه خیلی طبیعیه بازم میرسم. میرسم. میرسم.
سلام به روی ماه استادان عزیزم استاد عباسمنش و خانم شایسته گرامی
امیدوارم هرجایی که هستید در بهترین حال و احوال باشید
هدایت خداوند همیشه وجود دارد، اما تنها زمانی آن را دریافت میکنید که واقعاً «آمادهی تغییر» باشید. گاهی این آمادگی پس از یک «سقوط» ایجاد میشود
هدایت خدا همیشه وجود داره ولی ما به خوبی یاد نگرفته بودیم که درکش کنیم
خداروشکر که استاد عباسمنش عزیز همه جوره مارو داره رشد میده که بتونیم مفهوم هدایت رو درک کنیم داستان سقوط خودم رو در ادامه میگم
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط)
تغییر شرایط کاری خودم رو میخوام بگم که بعد از چک و لگدهای جهان، به خودم اومدم و بالاخره آستین همت رو بالا زدم
اول از روزمرگی بگم
یادمه هر بار که میخواستم برم تو شرکتی کار کنم، اولش کلی ذوق و هیجان به خرج میدادم و صد خودمو میذاشتم که کار رو یاد بگیرم
جوری که مثلا تو یک شرکتی رفته بودم و قرار بود بعداز 2 هفته معرفی کنن من رو به شرکت دگ ای، اما بعد از 2 ماه به خودم اومدم دیدم همه کاره همون شرکتم مدیر دفترشم و یجورایی در نبود مدیر شرکت دارم همه کارهارو مدیریت میکنم !!!
اما متاسفانه بعد از مدتی که شرایط به روال برمیگشت و ظاهرا همه چیز خوب بود دگ ادامه نمیدادم!! تا اینکه شرایط سخت میشد و کلا میدیدم دلم نمیخواد اونجا بمونم و دوباره میگشتم دنبال کار و باز استخدام شدن در یک شرکت دگه….
این داستان ادامه داشت تا جایی که شرایط خیلی سخت شد و جهان با چک و لگد اومد سراغم !!!
من که تو خواب غفلت بودم 2 سال و 3 ماه تو اون شرکت آخری با شرایط سخت کار کردم
حدود 15،16، تا 20، 21 پروژه به هر نفر ما میرسید !!!
یعنی اگر هر نفر در شرایط معمول 5 تا پروژه قرار بود هندل کنه ( در شرکت های مشابه دیگر )، ما هرکدوم تو اون شرکت به جای 3 یا 4 نفر پروژه داشتیم و داشتیم با سختی کار هارو پیش میبردیم !!!!!!! آسان شده بودیم برای سختی ها
مسیر رفتن به شرکت هم برای من اینجوری بود که باید از شرق تهران میرفتم غرب تهران و چیزی حدود 1 ساعت و نیم صبح ها و بیشتر از 2 ساعت بعدازظهر ها تو راه و ترافیک بودم!!
اغلب شرکتها مزایایی برای کارکنان در نظر میگیرن مثل کادو تولد پرسنل، و اینجا ما باید برای مدیر شرکت جشن تولد آنچنانی میگرفتیم!!!
الان که دارم مینویسم یک خاطره به ذهنم رسید
اون کارمندای سوگولی میگفتن که دکتر(مدیر شرکت) انقدر ادم مغروری هست که نمیذاره چیزی پیشش بمونه و به کارمندا برمیگردونه
بعد روز تولد اسمهارو ردیف میکرد رندومی شماره اعلام میکرد و به اسم هرکی درمیود بهش مبلغی رو هدیه میداد
به فرض اگر کل هزینه تولد شده بود 10 میلیون تومان که کارکنان هر کس به اندازه خودش پول گذاشته بود برای خرج تولد، ایشون اعلام میکرد که 10 میلیون تومان هدیه میدم شانسی !!
مثلا 5 نفر اول نفری یک میلیون و بعدی ها نفری 500 هزار تومان تا مبلغ 10 میلیون کامل بشه
و جالبه همه سوت و دست و جیغ و هورا که آخ جووووون مثلا من 300 تومن پول دادم الان اگر به اسمم دربیاد 500 هم بگیرم 200 کاسب شدم !!!!
یکبار یادمه اسم من درومد که اون 1 میلیون رو به من بده، و جالبه که نیروهای قدیمی به هم نگاه معنا دار کردیم و میدونستیم که اصلا از همچین چیزی خبری نیست !!!
شایدم بود مثلا باید میرفتی درب اتاق دکتر جان رو میزدی و یادآوری میکردی و با کلی خواهش و تمنا و یا با عشوه و ناز میگفتی دکتررررررر نمیخوای شیرینی مارو بزنی به حسابمون !!!
بلکم دکتر لطف و کرمی مینمودند و میلغی به حساب میزدن
هر چی مینویسم یادم میاد! آنقدر از این دست داستانا تو اون شرکت برامون بود که تا دلتون بخوااد!
اون 3 ماه آخر که معنی فشار رو تازه فهمیده بودم، متوجه شدم در یکسال اولی که تو اون شرکت کار کرده بودم فقط 6 ماه برام بیمه رد شده بود، چقدر پیگیر شدم که چرا !!! و چقدر جوابهای بی در و پیکر گرفتم که حجت بر من تمام شد که باید تغییر کرد !!!
اون زمان واقعاً نمیفهمیدم چک و لگد چه شکلیه !!!!!
خداروشکر که با بیرون اومدنم از شرکت و آشنا شدن با استاد عباسمنش فهمیدم در چه فشار و سختی ای خودم رو قرار داده بودم !!!
خلاصه بگم از تغییرات و کاهش فشاری که تا الان که حدود 2 سال از اون زمان میگذره !!!
الان فقط دارم روی پروژه خودم کار میکنم
با افرادی سر و کار دارم که همه شون کسب و کار خودشونو دارن و تو سطح خبلی بالاتری هستن
آزادی زمانی خیلییی بیشتری دارم
ذهنتیم کاملا از کارمندی و حقوق بگیری خارج شده
آرامش بسیار زیادی دارم
هرچقدر بخوام روزانه روی فایلهای استاد کار میکنم
ظرف دریافت نعمتهام از لوله خودکار بیشتر شده و دارم نشانه های تلاشم رو میبینم!
و متعهد هستم همین مسیر رو ادامه بدم جوری که خودمم شگفت زده بشم از نتایجم
خدای عزیزم سپاسگزارم از لطف بی انتهایت که همواره مرا در آغوش کشیدی، چه آن زمانی که نمیبینم و چه آن زمانی که میبینم و آگاهم به لطف و کرمت
اشکهایی که امروز از سر عشق به تو موقع گوش دادن به حرفهای بنده ات از چشمانم جاری شد لطف بی انتهای تو بود که چطور توی کوه هدایتش کردی که مشابه تغییرات زندگی منه که یجورایی از کوه شروع شد، مرداد ماه 1402!!
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی و زیبایی و عزتمندانه و به صورت کاملا طبیعی و بدیهی هذا من فضل ربی
سلام به استاد جان و مریم عزیزم و دوستان عزیزم
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
عمل به قانون سلامتی با تعهد و استمرار و بودن در مدار سلامتی و بهبود و رشد دائمی که هرروز نتایج بهتر و بیشتر کامل تر و پایدارتر میشه {عمل به هدایت خداوند بدون شک و تردید در همون لحظه به تعویق ننداختن منتظر زمان خاص نموندن}
بودن در احساس آرامش و آزادی و هم جهت شدن با جریان خداوند و درک بهتر هدایتهای خداوند {رها و تسلیم خداوند بودن و فقط به خواسته توجه کردن}
مهارت یادگیری بافت کیف های کنفی و بافت با کاموا {درک اینکه هدایت میشم خدا بهم یاد میده }
مهارت یادگیری دوچرخه سواری که به تازگی یاد گرفتم و هرروز بهتر از روز قبل هستم {غلبه بر یک ترس و کنترل کمالگرایی}
سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید، چطور میتوانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟
امروز هدفم رسیدن به استقلال مالی آزادی مالی و زمانی و مکانی ،داشتن ورودی مالی پایدار ،آرامش مالی داشتن است
مسیری که این دستاوردها رو برام آورد رو مینویسم تا با ایمان به درستی مسیرم ادامه بدم
خواسته های من توسط خداوند پاسخ داده میشه
بی مقاومت باشم تسلیم و رها با ایمان به خداوند بدون شک و تردید به ایده ها عمل کنم قدم به قدم هدایت میشم تکاملی پیش میرم
خداوند این توانایی رو در من دیده که منو در این مسیر هدایت کرده من میتونم خالق شرایط دلخواهم باشم
اولویت خواسته منه سبک شخصی منه حرف و نظر و قضاوت دیگران مهم نیست
من قدرت یادگیری دارم من توانمندم خداوند خودش منو اموزش میده هدایت و حمایت خداوند رو دارم
به هر ترسی که دارم تنها راهش رفتن تو دلشه و پاداشش تجربه لذت هست
به هر ایده ای که بهم میشه که با شرایط کنونی من هماهنگه در لحظه عمل کنم نتیجه رو به صاحب نتایج به خداوند بسپارم
توانایی کنترل ذهن رو در خودم تقویت کنم متمرکز رو خودم باشم
عمل به ایده های الهامی بدون شک و تردید کمالگرایی مانع میشه به ایده ها بدون تحلیل و بررسی زیاد عمل کنم میخوام تصمیم بی خطا بگیرم اما این اهرم رنج رو ساختم که اگر با تحلیل و منطق زیاد به ایده ها شک کنم و عمل نکنم دارم این پیام رو به خداوند میدم که این ایده ها و هدایتهای الهامی برام مهم نیست و در واقع دیگه در مدار دریافت هدایتها قرار نمیگیرم
اهرم لذتی که ساختم هر ایده الهامی که بهش عمل کنم با وجود ترس یا شک و تردید حرکت میکنم پاداشش تجربه لذت بیشتره شادی و آزادی و ارامش و نعمت و ثروت بیشتره
ارزشمندی درونیم رو درک کنم به نتایج گره نزنم من فارغ از هر نتیجه و دستاوردی بیقید و شرط ارزشمندم و این درک خودبه خود منو در مدار رشد و موفقیت قرار میده چون روند طبیعی جهان رشده کافیه من خودم رو از درون لایق و ارزشمند بدونم بقیه کارها رو خداوند برام به اسونی انجام میده و هدایتم میکنه به مسیر اسون و عزتمندانه دریافت نعمت و ثروت و موفقیت
مهم ترین باور :توحید تنها راه خوشبختی منه من خالق 100درصد زندگی خودممم من میتونم خواستم رو خلق کنم
هیچ کسی کوچکترین تاثیری در زندگی من خوشبختی یا بدبختی من نداره من مورد حمایت و هدایت همواره خداوندم
تنها راه دریافت ثروت و نعمت توکل کردن به خدا از فضل خداوند خواستن برای توحیدی تر شدنم و وابسته تر و شکرگزارتر شدن و متواضع تر شدن در برابر خداوند ثروت رو میخوام
همواره از خداوند بهتر شدن در مسیر راحتر و روشن تر و هموارتر بودن رو بخوام
اصل رو بزارم روی آزادی و ارامش ،شادی و لذت ،عزت ،رشد شخصیتم و به چگونگی و مسیر رسیدن به آزادی مالی کاملا رها هستم و اجازه میدم خداوند کارها رو برام به اسونی انجام بده
از مسیر رسیدن به خواسته لذت ببرم از درک الهامات ،عمل به ایده ها ،درک اگاهی ها و باور قدرتمندی که خدا بهم میده لذت ببرم و لذت بردن رو به بعد از رسیدن به خواسته منوط نکنم ،تا احساس خوب نداشته باشم نتیجه رقم نمیخوره احساس خوب اتفاقات خوب رو رقم میزنه
خودم رو فقط با یک روز قبل هفته قبل و ماه و سال قبل مقایسه کنم تغییرات و رشدم رو ببینم و شکرگزار باشم
کار کردن روی خودم و همواره گوش دادن به دوره ها درک کردن اگاهی ها و تغییر کردن در رفتار و اعمال و شخصیتم رو با تعهد و استمرار داشته باشم
با ارزش ترین بندگان در نزد خداوند با تقوا ترین ها هستند {کنترل ذهن ،کنترل کانون توجه ، سپاسگزاری برای نعمتهای بی نهایتی که دارم ،صبار شکور بودن با یاداوری نعمتهام و ایمان به وعده حق خداوند فزونی و نعمت و این حکمت رو تکرار کردن منو به خیر بی نهایت میرسونه و جز خردمندان میشم همواره تو مسیر خواسته هام این جهاد رو باید داشته باشم}
این مسیر رو باید همیشه به خودم یاداوری کنم من میتونم با این الگویی که برای رسیدن به دستاوردهام داشتم توجه کنم همین مسیر منو به رشد مالی هم میرسونه من میتونم به این خواستم استقلال مالی هم برسم چون با این الگو به خواسته هایی که نوشتم رسیدم مسیر یکیه با تعهد و ایمان ادامه میدم تا به رشد مالی هم برسم انشاالله به زودی زود ثروتی که منو توحیدی تر میکنه دریافت میکنم و برام الگو و ایمان و یقین قلبی و امیدی میشه که به خواسته های دیگه هم که همیشه ایجاد میشه برسم
خدایا شکرت که در این مسیر تغییر مشتاقم چون کاملا حمایت و هدایت تو رو همواره حس میکنم و لایق و اماده دریافت نعمتها هستم
خدایی که همین دستای منو تبدیل کرده به ابزار گذاشتنِ ردپاهایی از «فاطمه».
فاطمهای که هر روز با همین قدمهای کوچیک و بزرگ، داره مسیر تکاملشو طی میکنه و میبینه چقدر قشنگ و روون داره جلو میره…
سلام به استاد جانم، مریم جان نازنینم و دوستان همراه و همفرکانسی عزیزم.
استاد جانم… اون جملهای که گفتید «موفقیتهای قبلیتون رو سکوی جهش کنید» عمیقاً نشست توی جان و دلم. من وقتی نگاه میکنم به مسیرم، میبینم چقدر این جمله از بچگی تا امروز، واقعاً در زندگی من جریان داشته؛ حتی زمانی که خودم نمیفهمیدم.
سنم کم بود که عاشق شنا شدم. واقعاً نمیدونم اولین بار چه کسی منو برد استخر، یا چی شد که اون لحظه رقم خورد… ولی از همون روزهای اول، انگار آب یه چیز دیگه بود برام. جادویی بود… اما در عین حال یه ته ترسی هم همیشه همراهم بود. بچگی یه بار شمال رفته بودیم و توی دریا یه اتفاقی افتاد که باعث شد از آب بترسم؛ ولی عجیب این بود که با وجود اون ترس، بازم عاشق آب بودم.
استخر میرفتم، سه روز در هفته، مثل یه عاشق واقعی. نگاه میکردم به آدمها، از دور یاد میگرفتم، با دست اشتباه کرال میرفتم و برمیگشتم… ولی نمیتونستم خودمو روی آب نگه دارم. هر وقت حس میکردم نفسم کم شده، یکهو به خودم میاومدم و میدیدم وسط دو سه متری دارم تقلا میکنم.
سالها گذشت تا رسیدم دانشگاه… و بالاخره تونستم رشتهٔ مورد علاقهمو بخونم. تربیت بدنی. چهار واحد شنا. یعنی من دقیقاً مجبور بودم این درس رو پاس کنم. ترم اول بودیم و من سراپا ذوق… ولی خب، ترس هم از اونطرف داشت کار خودشو میکرد.
هر کاری میکردم نمیتونستم شنای دوچرخه رو یاد بگیرم. نمیتونستم خودمو تو آب رها کنم. نمیتونستم اجازه بدم بدنم شناور بمونه. از دیدن خودم تو آب میترسیدم… عجیب بود؛ چون از همه بهتر کرال میرفتم، از همه نفسگیریم بهتر بود… اما همین که میفهمیدم باید دوچرخه بزنم، همهچی از یادم میرفت. من میموندم و غریقنجاتا!
یه روز که کلاس نداشتیم، تصمیم گرفتم تنهایی برم استخر و تمرین کنم. چون واقعاً مجبور بودم. منی که همیشه تو درسام بیست بودم، قبول نمیکردم که درس مورد علاقهم رو رد بشم. رفتم. بدون مربی. فقط من بودم و آب… و خدای مهربونم. و دوتا غریقنجات که چون ساعت هشت شب بود و استخر خلوت، هی رفتوآمد میکردن سمت چهارمتری.
تا وقتی به دیوار نزدیک بودم، همهچیز خوب بود. اما یهو انگار یه قدرتی منو کشید وسط استخر. همونجا بود که ذهنم پرید وسط:
«هیچ دیواری نیست که نجاتت بده. تو الان داری غرق میشی.»
اون جمله کاری کرد که بدنم قفل کنه. هیچ چیز یادم نمیاومد. حتی همون چیزایی که مثل آب خوردن بلد بودم. دیگه حتی دستوپا هم نمیزدم… داشتم میرفتم پایین.
همین لحظه بود که یه نفر پرید تو آب.
اون پریدن… شد سکوی پرش من.
نمیدونم دقیقاً چی شد. فقط یادمه فردای اون روز رفتم سر امتحان… و ناباورانه، بهترین نمرهٔ ممکن رو گرفتم.
ده سال از اون روزها گذشته.
الان من یکی از بهترین شناگرهای استخریام، چندتا لوح تقدیر دارم، تا مرز گرفتن مربیگری هم رفتم… و مهمتر از همه: دیگه هیچچیزی نمیتونه منو از آب بترسونه.
هر بار که میخوام کاری رو شروع کنم و ذهنم میخواد منو بترسونه، شنا رو یادم میارم. به خودم میگم:
«فاطمه! یاد گرفتن شنا از این کاری که میخوای انجام بدی سختتر نبود. تو تونستی. الانم میتونی.»
شنا شد اولین سکوی موفقیتِ من.
سکویی که هر بار یادش میافتم، امیدم رو چند برابر میکنه.
بعد از اون، سکوی بعدیم روزی بود که رفتم قنادی و دو ماه شاگردی کردم. بدون تجربه. فقط با دل. فقط با عشق. و بهترین چیزها رو یاد گرفتم. دقیقاً همون روزا بودن که بهم ثابت کردن هر جا خودمو بندازم وسطِ چیزی که عاشقشم… زندگی دستشو میذاره پشت پام و هُل میده جلو.
حالا هم که کسبوکارمو شروع کردم، هر روز یاد اون روز میافتم که رفتم و گفتم «میخوام یاد بگیرم»… و همین شجاعت شد سکویی دیگه.
این روزا کارم داره از سفارشهای خانگی میرسه به سفارشهای کافهای… و دقیقاً همینجا بود که خدا بهم یادآوری کرد سکوهای قبلی رو فراموش نکنم. دقیقاً همینجا بود که پیام بعدی استاد همزمان شد با نیاز دل من.
من هر صبح، اولین کاری که میکنم چک کردن سایته… ببینم قدم بعدی اومده یا نه.
و دقیقاً روزی اومد که من احتیاج داشتم دوباره به خودم ثابت کنم چقدر توانمندم.
و من سپاسگزار خدایی هستم که هر بار که آماده شنیدن باشم، پیامشو میرسونه به من.
در بهترین زمان.
در کاملترین شکل.
و دقیقاً درست همون لحظهای که نیاز دارم بلندتر قدم بردارم.
به نام خالق زیبایی ها
سلام استاد عزیزم و مریم بانوی زیبا
سلام دوستان بی نظیرم در این سایت بهشتی
خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
هر چقدر هم شکر خدارو به جابیارم بازم کمه از این مسیر زیبا که من وفرزندانم رو درش قرار داده
من همیشه دوست داشتم که همه کار وهمه چی رو خانوادگی انجام بدیم والان دقیقا با خانواده م در این خانواده ی بزرگ عباسمنش در یک مسیر داریم حرکت میکنیم ورشد میکنیم ومیبینم تغییرات درونی عالی رو که همیشه رویاش رو داشتم الهی شکر
چقدر این پروژه ی تغییر عالیه چه درس هایی که میشه ازش گرفت وچه یاداوری های قشنگی که برامون داره
اول توضیحات رو خوندم وبعد فایل رو گوش دادم دو جا وقتی داشتم می خوندم اشکم رو در آورد اونجایی که حمید عزیز بعد سقوطش توکوهستان از خدا یه استاد واقعی خواستن وگفتن چطوری با استاد اشنا شدن بیاد اوردم که وقتی در دوران کرونا من مریض شدم اونم به سختی ومن همش میگفتم نمی خوام اینجوری بمیرم نمی خوام زندگیم اینجوری تموم بشه ونمی خوام دیگه به این طریق گذشته زندگی کنم ومابقی عمرم رو اینجوری بگذرونم نمی خوام لحظه ی مرگم حسرت بخورم وخیلی حرف های دیگه
قبل ترها هم همیشه سوالم این بود خدایا چکار باید بکنم
تا زد ومن یه فایل از یه استاد دیگه گوش دادم وتغییرات درونی شروع شد به لطف الله تا یکی دو سال پیش رفتم که بعدش فهمیدم نه اینم اون چیزی نبود که من میخواستم وبعد کاملا هدایتی با سایت استاد عباسمنش اشنا شدم ودیگه بعد شنیدن فایلای ایشون هر بار بیشتر مطمن میشدم که اینه همینه مسیر درست (ان شاءالله به زودی نحوه ی آشنایی با این سایت بهشتی رو میزارم ببخشین کوتاهی کردم و تا حالا انجام ندادم)
ویه جا دیگه تو توضیحات این فایل که مهیار عزیز تو پارک جنگلی فریاد زدن واز خدا کمک خواستن دوباره یاد زمانی افتادم که دچار افسردهگی شده بودم تو ماشین داشتم می رفتم وبا گریه شدید فریاد زدم واز خدا کمک خواستم اون موقع هم من هیچی از قوانین والهامات وهدایت نمی دونستم وخدا کمکم کرد چند وقت گذشت نمی دونم یه بار به پزشک عمومی که رفته بودم بهمگفت خانم تو امریکا نمی دونم گفت پزشکا یا یه پروفسوری به این نتیجه رسیدن(این جریان مال تقریبا 30سال پیشه ومن الان 58 سالمه) که تو این بیماری فقط خود بیمار میتونه به خودش کمک کنه وشما هم فقط می تونی خودت به خودت کمک کنی ومن الان می فهمم که کلام خدارو از زبان این پزشک شنیدم واون یک جمله اهرمی شد برای من تا با یاری الله از اون وضعیت نجات پیدا کنم البته زمان برد چون تا من درکش کردم تا باورش کردم وعملیش کردم که البته تکاملی بود واین هارو الان می فهمم چون اون موقع همش رو ناخودآگاه انجام میدادم دیگه نتیجه آشکار شد وباز هم سپاسگزار پروردگارم هستم که هر موقع صداش زدم عاشقانه جوابم داد به کمکم اومد وکنارم بود
وچه زیبا با شنیدن داستان این عزیزان من هم بیاد اوردم زمان هایی که ناامید ومستاصل بودم وخداوند به کمکم اومد والان هم در این مسیر زیبا با این خانواده ی بزرگ عباسمنش که از همه سنی حضور دارن و بدونه اینکه همدیگه رو ببینن وبشناسن همفرکانس ،هم صدا صمیمیتی رو بوجود اوردن که هیج جا نمیشه نظیرش رو پیدا کرد
واستاد این روزی رویای شما بوده رویای قشنگ وبزرگی که با به وقوع پیوستنش باعث شدین هزاران هزار رویای قشنگ دیگه از انسان های بی نظیری که به این سایت اومدن تا تغییر کنن تا زندگیشون رو تغییر بدن به وقوع بپیوندد
خدا ازتون راضی باشه
به امید روزی که همه در یک جمع بزرگ در کنار شما استاد عزیز ومریم نازنین که به لطف الله باعثوبانی این امر عظیم شدین باشیم وچشممون به دیدارتون روشن بشه «الهی آمین »
در پناه الله باشید
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد مهربان و سخاوتمندم
سلام به استاد شایسته شایسته ام
سلام به دوستان توحیدی و ارزشمندم
الهه هستم
من و همسرم سال 96ازدواج کردیم و دوسال ما برای بچه دار شدن اقدام کردیم و ولی خبری نبود تا اینکه تابستان سال 98من حامله شدم که به سقط انجامید و برای من اوج فاجعه بود و از اون سقط به بعد تا فکر کنم زمستان 98کار من فقط گریه کردن بود مخصوصا خیلی خودم رو با خاله هام که همراهم حامله بودن و بچه اون ها تو شکمشون سالم بود مقایسه میکردم تا جایی که همسر عزیزم گفت بیا هرچی من میگم قبول کن به حرف من باش و اومد از استاد گفت از اینکه بیا یک سری جملات رو به خودت بگو و برام منطق میورد که چرا بچه خوبه و ترمز هامو از حرف هام میکشید بیرون و اونا رو بارها برام منطقی کرد و از حضرت زکریا که چطور خداوند توی پیری بهش فرزند عطا کرد از حضرت مریم و خلاصه منم که دیدم هرچی دکتر رفتم فایده نداره با اینکه سالم بودم ولی حامله نمیشدم گفتم بزار من یک بار حرف گوش حسین بکنم ببینم چی میشه و شروع کردم به نوشتن هنوز دفترش رو دارم که چه باورهایی نوشتم و چه درخواست هایی درباره بچه دارشدنم از خداوند کردم و اونقدر ادامه دادم تا اینکه حسین جان برای سربازی اقدام کرد و قرار بود همون فکر کنم اسفند بره ولی اتفاقی افتادبراش که افتاد اردیبهشت سال 1399و من هم وقتی دیدم حسین جان داره میره سربازی گفتم دیگه بچه باشه برای بعد از سربازی یعنی دوسال دیگه و رها کردم و لذت بردم از زندگیم و چون خیلی مقایسه میکردم همینکه بچه های خالم که به دنیا اومدن منم رها شدم انگار مسابقه تموم شد حرف مردم تموم شد و آخرین خطی که در دفترم نوشتم این بود من تا 13/1/1399حامله میشم زیرشم امضازدم که وقتی که وارد سایت و همراه استاد شدم دفترم پیدا شد و خاطراتم زنده شد و من در فروردین 1399حامله بودم بدون اینکه خودم بدونم و هروقت که ناامید میشم به خودم میگم الهه خدایی که اون موقع تو از قوانینش خبر نداشتی و اصلا مخالف استاد بودی یعنی مخالف قوانین خداوند اینجوری با این عمل های کوچک پاداشی مثل عرفان رو بهت داد الان که داری طبق قوانین پیش میری و چقدر هم معجزه دیدی ببین همینجور که تورو به اون خواسته که بچه دار شدن بود رسوند الآنم به خواسته هات میرسونه و وقتی اینارو به خودم یاد آور میشم مخصوصا از جلسه هفدهم هم جهت با جریان خداوند به این ور خواسته های که مقاومت کمتری دارم نسبت به داشتنشون سریع برام اجابت میشن چون وقتی به خودت یاد آور میشی که خدایی که هدایت کرده تا اینجا اومدی بعدش هم بهت میگه اما ذهن من فراموشکاره و با به یاد آوردن این خاطرات یادش میاد خدایی هست که هر لحظه درحال یاری رساندن به منه فقط من نباید ارتباطم رو باهاش قطع کنم
دوستتون دارم
بسم الله الرحمن الرحیم
🟣سلام سلام به این فضای بهشتی
🟣سلام به تک تک یاران بهشتی
🟣سلام سلام به استادم عزیز دلم دوست دارم
استاد جان خیلی خوشحال ام
یه اتفاق خوب تو وجودم افتاده از فضل خدا
من از درون موفق شدم
از درون به درک این رسیدم که من خالق شرایط زندگیم هستم یعنی چی؟؟؟
⬅️همانطور که خدا تو سوره نحل از طعم های لذیذ میگه
از طعم حیوانات از خوردن گوشتشون تا سوار شدن بر آنها و بردن به چراگاه میگه
وَٱلْأَنْعَٰمَ خَلَقَهَاۖ لَکُمْ فِیهَا دِفْءࣱ وَمَنَٰفِعُ وَمِنْهَا تَأْکُلُونَ(5)
و چهارپایان را براى شما آفرید که در آنها برایتان گرمى [پشم] و سودهایى است و از آنها تغذیه مىکنید
وَلَکُمْ فِیهَا جَمَالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَحِینَ تَسْرَحُونَ(6)
و در آنها براى شما زیبایى [و شکوهى] است، آنگاه که [آنها را] از چراگاه باز مىآورید و هنگامى که به چرا مىفرستید
⬅️از طعم آب میگه
هُوَ ٱلَّذِیٓ أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءࣰۖ لَّکُم مِّنْهُ شَرَابࣱ وَمِنْهُ شَجَرࣱ فِیهِ تُسِیمُونَ(١٠)
اوست که از آسمان آبى فرستاد که از آن مىنوشید و از آن درخت و گیاه مىروید که در آن [چهارپایان را] مىچرانید
⬅️از طعم شیر آنها میگه
وَإِنَّ لَکُمْ فِی ٱلْأَنْعَٰمِ لَعِبْرَهࣰۖ نُّسْقِیکُم مِّمَّا فِی بُطُونِهِۦ مِنۢ بَیْنِ فَرْثࣲ وَدَمࣲ لَّبَنًا خَالِصࣰا سَآئِغࣰا لِّلشَّـٰرِبِینَ(66)
و در دامها قطعا براى شما عبرتى است: از آنچه در شکم آنهاست، از میان علفهاى جویده و خون، شیر خالصى به شما مىنوشانیم که براى نوشندگان گواراست
🟣و ما که به لطف الله یکتا در قانون سلامتی حرکت میکنیم درک میکنیم که این تغذیه ها چه طعم لذیذی دارند و هر غذایی به غیر از اینها هیچ طعم دلپذیری برامون نداره
⬅️از طعم گوارای آب میگه
وَٱللَّهُ أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءࣰ فَأَحْیَا بِهِ ٱلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَآۚ إِنَّ فِی ذَٰلِکَ لَأٓیَهࣰ لِّقَوْمࣲ یَسْمَعُونَ(65)
و خدا از آسمان آبى فرود آورد و با آن زمین را پس از مردنش زنده کرد. قطعا در این امر براى مردمى که بشنوند حجتى است
⬅️از طعم الهام و هدایت میگه
وَأَوْحَىٰ رَبُّکَ إِلَى ٱلنَّحْلِ أَنِ ٱتَّخِذِی مِنَ ٱلْجِبَالِ بُیُوتࣰا وَمِنَ ٱلشَّجَرِ وَمِمَّا یَعْرِشُونَ(6٨)
و پروردگار تو به زنبور عسل الهام کرد که: از کوهها و درختان و از داربستهایى که [مردم] مىسازند لانههایى بگیر
ثُمَّ کُلِی مِن کُلِّ ٱلثَّمَرَٰتِ فَٱسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلࣰاۚ یَخْرُجُ مِنۢ بُطُونِهَا شَرَابࣱ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَٰنُهُۥ فِیهِ شِفَآءࣱ لِّلنَّاسِۚ إِنَّ فِی ذَٰلِکَ لَأٓیَهࣰ لِّقَوْمࣲ یَتَفَکَّرُونَ(6٩)
سپس از همۀ میوهها بخور و راههاى پروردگارت را مطیعانه طى کن. از شکم آنها شربتى رنگارنگ بیرون مىآید که در آن شفاى مردم است. به راستى در این [امر] براى مردمى که تفکر مىکنند نشانهى [علم و قدرت] هست
🟣و میگه طعم توحید چه لذتی داره از هر لذتی بالاتره
وَٱصْبِرْ وَمَا صَبْرُکَ إِلَّا بِٱللَّهِۚ وَلَا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَلَا تَکُ فِی ضَیْقࣲ مِّمَّا یَمْکُرُونَ(١٢٧)
و صبور باش که صبر تو جز به توفیق خدا نیست، و بر ایشان محزون مباش و از آن مکرى که مىکنند دل تنگ مدار
إِنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلَّذِینَ ٱتَّقَواْ وَّٱلَّذِینَ هُم مُّحْسِنُونَ(١٢٨)
بىتردید خدا با کسانى است که پارسایى کردهاند و کسانى که نیکوکارند
⬅️توحید یعنی فقط خداونده که قدرت داره
⬅️توحید یعنی تو خالق شرایط خودت هستی
⬅️حالا من میخوام خالق باشم چطوری خلق کنم؟
⬅️من با صلاتم با اعراض ام از ناخواسته ها از تهدیدها
⬅️با انفاق با زکات با ایمان به آخرت با احساس لیاقت درونی بی قید وشرط با سپاسگزاری خلق میکنم
که اتفاقا نشانه امروز من هم چطور از باور معلومیت خارج بشم و شرایط خودم رو خلق کنم بود که لینکش رو میزارم اینجا
خروج از جامعه “معلولان باوری” و خلق زندگی دلخواه
https://www.abasmanesh.com/fa/live-21/
شما توی اون فایل میگید چطور باید فراموش نکنم مسیر خلق شرایط رو و داستان سپاسگزاری شما از کارکنان بانک رو گفتید در صورتیکه همه اونها پروژه برداشته بودن کار شما رو انجام ندن ولی شما با سپاسگزاری شرایط رو به دلخواه خودتون عوض کردید
و خداوند در سوره نحل میگه بیا از طعم قدرت خلق کنندگی بگم که چه طعمی داره اگر یکبار طعمش رو بچشید دیگه دوست ندارید طعم شرک رو بچشید طعم ترس از مردم و ترس از تهدید انها ترس از اینده و غم از گذشته
دیگه به هیچ عامل بیرونی توجه نمیکنید و هر کسی یا هر چیزی که شما رو تهدید کنه اصلا علی بی غم میشید
که شما استاد جان شرایط خلق کنندگی رو در جلسه 13هم جهت با جریان خداوند رو روان گفتید
من با خوندن سوره نحل خیلی راحت تر معنای توحید عملی و شرک رو درک میکنم که در حین خوندنش یک آگاهی هم به من داد که من متوجه شدم باید در مقابل این تهدیدات این رفتار رو تغییر بدم؟؟ که ذهنم گفت نه اینو خدا ازت نخواسته
که در آیات بعدی خدا جواب ذهن من داد و بهم گفت
فَإِذَا قَرَأْتَ ٱلْقُرْءَانَ فَٱسْتَعِذْ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّیْطَٰنِ ٱلرَّجِیمِ(٩٨)
پس آنگاه که قرآن بخوانى از شیطان مطرود به خدا پناه بر
إِنَّهُۥ لَیْسَ لَهُۥ سُلْطَٰنٌ عَلَى ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ وَعَلَىٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ(٩٩)
چرا که او را بر کسانى که ایمان آوردهاند و بر خداى خود توکل مىکنند تسلطى نیست
إِنَّمَا سُلْطَٰنُهُۥ عَلَى ٱلَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُۥ وَٱلَّذِینَ هُم بِهِۦ مُشْرِکُونَ(١٠٠)
تسلط او تنها بر کسانى است که او را سرپرست مىگیرند و بر کسانى است که به خدا شرک مىورزند
وَإِذَا بَدَّلْنَآ ءَایَهࣰ مَّکَانَ ءَایَهࣲۙ وَٱللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا یُنَزِّلُ قَالُوٓاْ إِنَّمَآ أَنتَ مُفْتَرِۭۚ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لَا یَعْلَمُونَ(١٠١)
و چون حکمى را به جاى حکم دیگر بیاوریم در حالى که خدا به آنچه نازل مىکند داناتر است، مىگویند: جز این نیست که تو دروغبافى. نه بلکه بیشتر آنان نمىدانند
و من یک نفس راحتی کشیدم که پس اگر من به تهدید کسی قدرت ندم در واقع شرایط دلخواهی رو رقم زدم به همین سادگی به همین خوشمزگی
واقعا حق میدم به حضرت آدم و حوا که آنقدر طعم توحید و یکتا پرستی رو چشیده بودن درخواست میدن به خداوند که ما رو از طعم دوری از بهشت به واسطه فریب شیطان رانده شده بودن نجات بده و توبه رو می آموزند
ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَیْهِ وَهَدَى ﴿122﴾
سپس پروردگارش او را برگزید و توبه اش را پذیرفت، و هدایتش کرد
قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِیعًا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدًى فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَایَ فَلَا یَضِلُّ وَلَا یَشْقَى ﴿123﴾
آنگاه خدا (به آدم و حوا) فرمود: اکنون از عالی رتبه بهشت فرود آیید که برخی از شما با برخی دیگر دشمنید، پس اگر از جانب من برای شما راهنمایی بیاید آن هنگام هر که از راه من پیروی کند نه هرگز گمراه شود و نه شقی و بدبخت گردد.
————————————————————————————————–
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
امروز من تونستم احساس خوب درونی رو خلق کنم با باور که کسی هیچ قدرتی تو زندگی من نداره چه در جهت خوشبخت کردن من چه در جهت بدبخت کردن من
امروز من تونستم راحتر پدال بزنم و راحتر دوچرخهسواری کنم
به نظرم بیشتر ترس های واهی از این میاد که ما لذت های زندگیمون کم شده و اگر حتی بریم یک دوچرخه سواری کنیم بریم یک شنایی رو یاد بگیریم یه مسافرتی بریم ترس هامون کمتر میشه
🟣لذت های بیشتر ==ترس های کمتر
🟣لذت های کمتر== ترس های بیشتر
الله مهربان نگهدار همتون باشه
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خداوند بخشنده مهربان
دوستان جان سلام
خداقوت
وقتی که تازه از قوانین شنیدم و متوجه شدم که چنین قوانین ثابت و بدون تغییر و بی نظیری در جهان توسط خداوند بخشنده مهربان گذاشته شده ،خوب اول باور کمبود در وجودم طبق شنیده ها و دیده ها خیلی بیشتر بود .
اون زمان بایک استادی عزیزی که یک دوره رایگان یکماهه گذاشته بود و در اینستا آشنا شدم و بعد از گذراندن دوره طبعتا ظرف من بزرگتر شده بود و به مدار بالاتری رفته بودم ، چون با جان و دل همه تمرینهارو انجام میدادم.
بعد اون دوره به دنبال استادی میکشتم که بتونم باورش کنم ، بتونم از شاگردی و بودن باهاش لذت ببرم و هدایت شدم به وجودتوحیدی استاد عباسمنش عزیزوبزرگوار که ورود این نعمت و برکت و رحمت خداوند در زندگی من ، به من خدایی نشون داد از جنس نور ، عشق ، انرژی از خدای خوبیها ، خدایی که تو قلبم بود اما من هنوز نیافته بودمش ، خدایی که وجود داشت و کسی نتونسته بود به من نشونش بده .
من از شنیدن نام خداوند و شنیدن آیه ها و سوره های قرآن بعد از آشنایی با استاد عباسمنش و هم مدار شدن با مداری که استاد وجود داشت لذت میبردم و میبرم ، هر لحظه به خداوند و قرآن و خودم نزدیک و نزدیکتر شدم .
و خداوند رو با تمام وجودم احساس ولمس کردم و الهی صد هزار مرتبه شکرت که هیچ مقاومتی با گفته ها و آموزه های استاد نداشتم و با تمام وجودم هم استاد عباسمنش و هم گفته ها و آموزه ها و مطالب بی نظیر ایشون رو پذیرفتم ، دربست قبول کروم و درحد فهم و درک و توان خودم به آنها عمل کردم .
که این دستاورد بزرگ استاد عباسمنش بهترین و بزرگترین دستاورد من از همه لحاظ میباشد که لحظه به لحظه منو رشد داد و خداوند رو در وجودمن واضح و روشن و شفاف کرد .
و توحید و یکتا پرستی و یگانکی الله رو به من آموخت .
و به من خالق بودن خودم رو بطور عملی واضح و شفاف روشن یاد داد و در قلبم نهادینه کرد .
استاد عزیزو نازنین و بزرگوار بینهایت سپاسگزارم و بهترینهارو در تمام لحظه های زندگی براتون آرزو میکنم
خدایا شکرت که هر آنچه که دارم از آن توست و توسط تو به من داده شده است .
استاد عزیزم من باور به فراوانی در جهان رو از عمل شما به این باور در تمام زندگیتون بادگرفتم و آموختم و دیدم و با تمام وجودم باور کردم .
من با تمام وجودم به صداقت کلام شما ایمان و باور دارم ، مثل باور به یگانگی الله بخشنده مهربان .
استاد عزیزم شما باور به فراونی درجهان و توحید رو زندگی میکنید و با زندگی عملی خودن به من هم آموزش میدید .
استاد عزیزم با تمام وجودم از شما سپاسگزارم
الهی صدهزار میلیارد مرتبه شکرت
خدایا سپاسگزارم که منو هدایت کردی به راه راست ، به راه کسانی که بینهایت نعمت داده ای به آنها
خدایا صد هزار مرتبه شکرت که منو هدایت کردی به مداری که استاد عباسمنش عزیز این بزرگ مرد توحیدی در این مدار خوبیها ، مدار فراوانی ها ، مدار نور و عشق و انرژی و سلامتی داره با عشق از خداوند بخشنده مهربان و یگانگی الله و توحید میگه و با آنها
با عشق زندگی میکنه
درود بر دوستان مهربونم و استاد خوبم
چقدر دلم واسه فضای سایت تنگ شده بود.. باید امشب قبل خواب زمان بزارم یک ساعتی و تو کامنتا بگردم
جدیدا خیلی کامنت میخونم چون زمان ندارم بشینم دو سه ساعت صحبت های استاد رو دنبال کنم. کامنتای بچه ها به شدتت کمک کننده اس مخصوصا وقتی تنهایی
از این تنهاییه لذت میبرم این روزا. راستش تکراری نمیشه وگرنه قبلشم تنها بودم
چیزی که واسم خیلی خنده دار بود تضادهاییه که این روزا واسه خودم تراشیدم..حالا تو روابط تو کار تو ورزش…
آدم میگه خب بزار همینطوری پیش بریم به یک مشکلی خوردیم حلش میکنیم، من اومدم میگم نه بزار اینکارو انجام بدم با اینکه ریسک داره ولی بزار انجامش بدم
مخصوصا تو روابط که من خودمو آدم خیلی ملاحظه گری میبینم این مدت خیلی واسه خودم تضاد تراشیدم خیلی ریسکا کردم خیلی از حد و مرزام رد شدم ولی تهش درسیه که قراره تا سالها ازش استفاده کنم و قطعا قراره منه جدیدی رو بسازه که در این لحظه نیستم
تصمیم گرفتم کارهایی رو بکنم که احساس میکردم تا قبل از اون استعدادی درش ندارم و یا کمتر استعداد دارم و بلد نیستم و…
مثل یاد گرفتن آناتومی بدن که به شدت متنفر بودم ازش ولی چقدر الان شیفته ش شدم. مثل خیلی چیزهای دیگه
این دو سه روز گذشته جز موسیقی، کار زیاد، ورزش چیز دیگه ای نمیتونه افکارمو ساکت کنه پس در همین روش ادامه میدم و واقعا خوشحالم که حداقل بلدم راه و روششو پیدا کنم و با اراده پیش برم
امروز صبح انقدر افکارم زیاد بود که دو برابر هرروز دویدم و به خودم اومدم دیدم هدفونو گذاشتم تو گوشم و تقریبا نیم ساعته بدون ایست دارم فقط میدوام…دیگه به نفس نفس افتادم و نشستم
یکی از موفقیت های کوچیکی که بخوام مثال بزنم از این مدت اینکه اول همیننن ماه من موقع تمرین اصلا نمیتونستم شنا برم، البته شنا با زانو نه با پنجه و چقددر با پنجه سختتره!!
فوق فوقش سه تا میرفتم و میفتادم… بعد موقع تمرین خیلیی خسته شده بودم از اینکه نمیتونم شنا رو ادامه بدم، یک گربه اومد سمتم مثل دیوونه ها دوربینمو برداشتم نشستم کنارش و فیلم گرفتم و گفتم ببین گربه من تا ماه دیگه میتونم هم ده تا شنا برم چندتاهم با پنجه برم هم هنداستند رو تا بیست ثانیه نگه دارم هم شیش دقیقه صد و هشتاد برم…اون موقع خیلی سخت بود گفتن این حرفا…چون من تعادلو انعصافم خوبه اما قدرت عضلاتم اونقدرام بالا نبود که بتونم هند استند رو تا بیست ثانیه نگه دارم و ده تا شنا برم
اما حالا…هرروز دارم سی تا شنا ده تا ده تا میرم
یک ربع صد هشتاد
هند استند سی ثانیه نگه میدارم کنار دیوار
این یک موفقیت کوچیکی بود که این ماه بدست اوردم
همیشه واسه خودم ورزشم رو مثال میزنم چون خیلی راحت میشه متوجه تغییرات شد، ولی تو کارهای بزرگ تر و سخت تر مثل شغل و… خیلی دیرتر دیده میشه نتایج
خب اینم بخاطر صبره دیگه، باید صبور باشی به همون شدتی که تو ورزش صبوری باید یاد بگیری تو کارتم صبور باشی
کسی که موقع دویدن به نفس میفته و دیگه نمیتونه یک نفس عمیق بکشه ولی بازم یک محرک پیدا میکنه، یک انگیزه پیدا میکنه و ادامه میده، موقعی که پلانک میره بدنش میلرزه ولی ادامه میده و میگه اگه نتونی بری از دستش میدی و یا تا شب عذاب وجدانش میمونه، انقدر صد و هشتاد رو نگه میداره که موقع جمع کردن پاهاش همه خواب شده و درد میکنه…اینا همه چیزاییه که واسش قربانی کردی و رسیدی ولی بدون دختری یا پسری یا کلا شخصی که با این اراده ادامه میده تو ورزشش، قدرت ذهنی خیلی بالایی بدست میاره تو کارش تو روابطش تو زندگیش
پس بدون که متونی از پس کارای سخت بربیای، تااا زمانی که با اراده همین کار کوچیک(ورزش) رو به اراده قوی ادامه بدی
و یک موفقیت کوچیک دیگه در خودم میبینم اینکه خیلی واسم راحت شده ارتباط با افراد جدید و کنار گذاشتن آدمایی که اصلا خوشم نمیاد ازشون…امروز صبح دیگه نرفتم سمت دوستی که کمی انرژیمون باهم دیگه نمیخوند، با احترام رفتم جلو و گفتم مدتی نمیام، بعد ازش جدا شدم…البته که بارها و بارها این مدت ازش جدا شدم و خودش متوجه این دوری شده بود… انگار آمادگی این جداییه رو داشت و انرژیه رو احساس کرده بود
و خب..
بجاش تو این دو هفته با کل دخترای تو کلاس مربیگریم دوست شدم…جالبه واقعا خیلی سریع دوست شدیم باهم دیگه، مخصوصا که اولش دخترا خیلی خجالتی بودن تو فضای کلاس ولی هربار رفتم سمت یکیشون باهاش ارتباط گرفتم و تهش دیگه دوست شدیم
به راحتی اون دختری که با انرژیش کنار نمیومدم قطع ارتباط کردم، به این شکل افراد جدید اومدن
این قطع ارتباط هم خیلی داستانش جالبه واسم..انگار این یک هفته منتظر یک محرک بیرونی، یک چیزی، نشونه ای بودم تا دیگه مطمعن مطمعن جدا شم
بعد دیروز و پریروز با شخصی صحبت کردم سه چهار ساعت و دیشب رفتم دوباره ژورنال کردم و تصمیم گرفتم امروز صبح تمومش کنم چون این رابطه هم رو رژیمم، رو ورزشم، رو کارم مخصوصا تمرکزه، رو انرژیم داشت تاثیر میگذاشت
و خداروشکر که بعد دو سه ماه این شخص هم با آرامش دور شد ازم..بدون هیچ بحث بدون هیچ دلخوری
سر کلاس موقع درس و تدریس میگیم میخندیم و چی بهتر از اینکه اجازه بدی آدما بیان آدما برن…این چرخه باعث میشه زنده تر باشی
مثل همیشه ست ولی فقط تنها نیستم، تنها تنها نیستم و گوشه گیر…
اینم یک موفقت کوچیک دیگه، که اون رابطه مخرب رو با اون دختر کنار گذاشتم
این یک اعتماد بنفسی بهم میده که میدونم وابسته نیستم، میدونم نمیترسم از تغییر مکان، از تغییر مکان امن!
خداوند رو سپاسگذارم
تغییرات بزرگ هنوز اونقدرام رخ ندادند در این مدت کوتاهی که کامنت نگذاشتم، اما به معنای بی حرکت بودن من نبوده…این مدت تمرکزم برگشته و خوب کار میکنم و نتایج به زودی خودشو نشون میده. بهرحال ماه گذشته کمی شل گرفته بودم
امیدوارم تا کامنت بعدیم ذهنم رو چیدمان بهتری داده باشم، کارهام مشخص تر راهم مشخص تر و واضح تر از الان باشه
بدرود🫶
سپاس اسما جان بابت کامنت زیبا
مرسی ک بهم یادآوری کردی ک همه ما باید موفقیت های کوچک ک به دست میاریم تحسین کنیم و شکرگزار ان ها باشیم
همیشه حال دلت خوب و در لحظه لحظه زندگیت موفق باشی البته با حال خوب
درود خداوند بر استاد عزیزم ومریم مقدس و تمام اعضای سایت الهی. اول از همه خداراشاکروسپاسگذارم که درجمع دوستان هستم من قبلاً یک کارگر بودم و همیشه بهتر ین عملکرد رو داشتم توی کارگری و همیشه با خودم صحبت میکردم موسی تاکی میخوای کارگر باشی تاکی می خوای برای یکی دیگه کارکنی وازاین حرفها یک روز برادرم زنگ زد و گفت داداش یه کارسراغ دارم میخوای باهم کار کنیم منم ازخدام بود زود گفتم آره وشروع کردیم کار خودمان رو راهاندازی کردیم خیلی سخت بود چون کار ما تو روستا بود اوایل مشتری نبود بعدکه رفتیم جلو دیدیم مشتری داره میاد وامیدوارشدیم خدا کاری نداره تو روستا هستی یاتووسط شهر اگه یکم باورداشته باشی برات میفرسته این درحالی بود که من اصلا قانون رو نمی دونستم ولی باامید حرکت کردم وازوقتی که با استاد آشنا شدم ازدرودیواربرام مشتری وحس خوب آمد چون با تمام وجودم باورکردم که این مسیر درسته ودرکارم موفق شدم وهروز دارم روی خودم کارمیکنم واصلا این آموزش ها رو رها نکردم من می خواهم کارم رو گسترش بدهم و مطمئنم که از عهده این کار هم برمی آیم چون من بدون آگاهی اون موفقیت روکسب کردم پس با آگاهی که الان دارم خیلی راحت می تونم بهش برسم البته من دوره هم جهت با جریان خداوند رو خریدم وبه من یاد داد که مومنتوم مثبت بسازم وتمرکزم بر روی فراوانی باشد وله خاطر داشته های کوچک وبزرگم همیشه سپاسگزار خداوند باشم واگر سپاسگزار باشید شما را چرا عذاب کنم و خداوند همیشه خیراست خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری می جویم ما را به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنان نعمت دادی و نه راه کسانی که بر آنان غصب کردی و نه گمراهان عالم آمین خدایا هر آنچه دارم از آن توست وهرخیری از تو من بهش فقیرم خدایا سپاسگزارم خدایا سپاسگزارم خدایا سپاسگزارم در پناه الله مهربان شادوسلامت و ثروتمند و سعادتمند دردنیاواخرت باشید خدانگهدار
سلام موسی جان عزیز
چقدر خوشحالم که تونستی کسب و کار خودت. رو داشته باشی
چقدر با عزت نفس بالا سخنانت رو گفتی و چقدر لذت بخش است ایمانی ساختی که باز هم از این بهتر میشود.
موفقیت زمان و مکان ندارد
شهر و روستا ندارد
در مکان بزرگ زندگی میکنی یا در مکان کوچک زندگی میکنی نداری
و اینکه این موفقیت شما برام الگویی شد که آقا حسن
اگر موسی تونسته در روستا این همه نتیجه بگیره
خوب من هم میتونم
اگر خدارو در کنارش داره خوب منم میتونم بیشتر خدارو در کنارم داشته باشم
فقط باید ایمان نشان دهم مانند موسی نتیجه ها میاد و اینکه باور های خوب شما
من را متحول کرد .سپاس عزیز دلم برات همیشه موفقیت های بیکران را آرزو دارم
شما لایق بهترین ها هستی
خدا را شکر از این الگوی بینظیر
سلام سید جان ممنونم ازشماوخوشحالم ازاین که من رو تحسین کردی من هم دوست داشتم شمارو تحسین کنم وازاینکه به این درآمد خوب ولذت بخش رسیدید واقعا خوشحالم و امیدوارم به تک تک خواسته هایت وهدفهایت برسی در پناه الله مهربان شادوسلامت و ثروتمند و سعادتمند دردنیاواخرت باشید خدانگهدار
سلام و درود به استادان نازنینم و دوستان گرامی
تمرین:
در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
من همه این موارد موفقیت رو قبلا کسب کردم و حالا اونهارو برای خودم مرور میکنم و ارزشمند بودن اونهارو برای ذهن منطقیم یادآور میشم و اینکه اگر من تونستم اون موفقیت ها رو کسب کنم پس بازم میتونم موفقیت های بیشتری کسب کنم و این مسیر نامحدوده.
در مورد کاهش وزن: من تونستم وزن خودم رو از 62 کیلو به 52 کیلو برسونم با تمرینات ذهنی و تجسم اندام دلخواه + تمرین ورزشی مستمر + رعایت یه سری نکات تغذیهای. آمادگی جسمانی هم خیلی بالاتر رفت. بعد هم تونستم ترکیب بدنم رو بهبود بدم و عضله سازی بیشتری کنم. هم خودم به اندام دلخواهم رسیدم هم مربی شدم و به ده ها نفر کمک کردم به اندام دلخواهشون برسن.
در مورد قبولی در آزمون: من از اول تحصیلم تا دوره دکترا تونستم آزمونهای زیادی رو با موفقیت پاس کنم کنم مخصوصا کنکور کارشناسی، ارشد و دکترا، دفاع ارشد و دکترا، آزمون زبان، اکسپت مقاله و یه عالمه پروژه و ارائه.
در مورد یادگیری یک مهارت: من تونستم مهارت بدنسازی، فیتنس، پیلاتس، تغذیه، شنا، اسکیت، کلی مهارت ورزشی دیگه، کارهای هنری دستی، کار با کامپیوتر، کار با ابزارهای ادیت، فیلمبرداری با گوشی، تولید پست و محتوای اینستاگرام، تولید پست در کانال تلگرام، مهارت آشپزی، بازی تخته نرد و کلی کارهای دیگه رو یاد بگیرم.
در مورد غلبه بر ترس: من تونستم توی جمع برم آگهی بازرگانی رو اجرا کنم. تونستم ترسم رو در مورد تاریکی و جن با باورهای درست محو کنم. تونستم به ترسم از جلوی دوربین اومدن غلبه کنم و از خودم فیلم بگیرم و محتوا تولید کنم. تونستم با توکل به خدا و باورهای درست به یک شهر دیگه مهاجرت کنم.
در مورد روابط: من تونستم با کار کردن روی خودم یک رابطه زیبا رو خلق کنم که نکات مثبت بینهایت زیادی داره.
چند تا کارهایی که از نظرم خیلی بزرگ بوده ولی انجامش دادم و از پسش براومدم یکیش پروژه رساله دکترام بود که واقعا برام سخت بود هم از نظر فکری هم از نظر فیزیکی سنگین بود و اون موقع میگفتم اگه من بتونم این کارو با موفقیت به انجام برسونم دیگه هیج کاری برام سختتر از این کار نیست و از پس هر کار دیگهای برمیام.
دومین پروژه تمیز کردن زیرزمینی بود که 30 سال بود درست تمیز نشده بود و من اون رو تمیز کردم تعمیر کردم و دادم اجاره یعنی یه آشغالی رو تبدیل کردم به یه منبع درآمد و واقعا از خودم قدردانی میکنم.
سومین پروژه تعویض خونه بود. تصمیم بزرگ برای جابجایی از خونه پدری که خیلی قدیمی شده بود بخاطر تضاد ها که حتی گرمایش و سرمایش و پله و در ورودی مناسبی نداشت به یک خونه اجارهای و امکانات بهتر. خیلی مقاومت خودم و مادرم زیاد بود و یه کار بینهایت سخت به نظرمون میومد ولی با توکل به خدا رفتم دنبال خونه خوب با امکانات رفاهی کامل گشتم و پیدا کردم و بعد از 30 سال یک سال رو در اون خونه زندگی کردیم و لذت بردیم و بعد مادرم به رحمت خداوند رفت.
پروژه چهارم: بعد از اون هم واقعا مقاومت داشتم برای اینکه خونه مجردی بگیرم و از برادرام جدا بشم. مثلا اینکه باید دوباره وسایل بخرم هزینه ام میره بالا ولی انقدر با زندگی با برادرام تضاد داشتم که باعث شد پا بذارم روی ترسم یه یخچال و جاروبرقی خریدم و یه خونه مستقل برای خودم اجاره کردم یه خونه جدا هم برای برادرام و از اونها جدا شدم و الان خیلی از تنهایی زندگی کردن لذت میبرم و آرامش دارم.
این چند تا کار خیلی از نظر خودم کارهای سختی بودن ولی خدارو صد هزار بار شکر از عهده اش براومدم یه عالمه کارهای سخت و بزرگ دیگه هم تو زندگیم انجام دادم به یه عالمه موفقیت ریز و درشت هم رسیدم.
پس بازم میتونم بازم میشه. به هدفای دیگه ام هم میرسم. چه فرقی داره؟ هیچی. خیلی واضحه خیلی طبیعیه بازم میرسم. میرسم. میرسم.
به نام الله
به نام خالق
به نام رب العالمین
سلام به روی ماه استادان عزیزم استاد عباسمنش و خانم شایسته گرامی
امیدوارم هرجایی که هستید در بهترین حال و احوال باشید
هدایت خداوند همیشه وجود دارد، اما تنها زمانی آن را دریافت میکنید که واقعاً «آمادهی تغییر» باشید. گاهی این آمادگی پس از یک «سقوط» ایجاد میشود
هدایت خدا همیشه وجود داره ولی ما به خوبی یاد نگرفته بودیم که درکش کنیم
خداروشکر که استاد عباسمنش عزیز همه جوره مارو داره رشد میده که بتونیم مفهوم هدایت رو درک کنیم داستان سقوط خودم رو در ادامه میگم
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط)
تغییر شرایط کاری خودم رو میخوام بگم که بعد از چک و لگدهای جهان، به خودم اومدم و بالاخره آستین همت رو بالا زدم
اول از روزمرگی بگم
یادمه هر بار که میخواستم برم تو شرکتی کار کنم، اولش کلی ذوق و هیجان به خرج میدادم و صد خودمو میذاشتم که کار رو یاد بگیرم
جوری که مثلا تو یک شرکتی رفته بودم و قرار بود بعداز 2 هفته معرفی کنن من رو به شرکت دگ ای، اما بعد از 2 ماه به خودم اومدم دیدم همه کاره همون شرکتم مدیر دفترشم و یجورایی در نبود مدیر شرکت دارم همه کارهارو مدیریت میکنم !!!
اما متاسفانه بعد از مدتی که شرایط به روال برمیگشت و ظاهرا همه چیز خوب بود دگ ادامه نمیدادم!! تا اینکه شرایط سخت میشد و کلا میدیدم دلم نمیخواد اونجا بمونم و دوباره میگشتم دنبال کار و باز استخدام شدن در یک شرکت دگه….
این داستان ادامه داشت تا جایی که شرایط خیلی سخت شد و جهان با چک و لگد اومد سراغم !!!
من که تو خواب غفلت بودم 2 سال و 3 ماه تو اون شرکت آخری با شرایط سخت کار کردم
حدود 15،16، تا 20، 21 پروژه به هر نفر ما میرسید !!!
یعنی اگر هر نفر در شرایط معمول 5 تا پروژه قرار بود هندل کنه ( در شرکت های مشابه دیگر )، ما هرکدوم تو اون شرکت به جای 3 یا 4 نفر پروژه داشتیم و داشتیم با سختی کار هارو پیش میبردیم !!!!!!! آسان شده بودیم برای سختی ها
مسیر رفتن به شرکت هم برای من اینجوری بود که باید از شرق تهران میرفتم غرب تهران و چیزی حدود 1 ساعت و نیم صبح ها و بیشتر از 2 ساعت بعدازظهر ها تو راه و ترافیک بودم!!
اغلب شرکتها مزایایی برای کارکنان در نظر میگیرن مثل کادو تولد پرسنل، و اینجا ما باید برای مدیر شرکت جشن تولد آنچنانی میگرفتیم!!!
الان که دارم مینویسم یک خاطره به ذهنم رسید
اون کارمندای سوگولی میگفتن که دکتر(مدیر شرکت) انقدر ادم مغروری هست که نمیذاره چیزی پیشش بمونه و به کارمندا برمیگردونه
بعد روز تولد اسمهارو ردیف میکرد رندومی شماره اعلام میکرد و به اسم هرکی درمیود بهش مبلغی رو هدیه میداد
به فرض اگر کل هزینه تولد شده بود 10 میلیون تومان که کارکنان هر کس به اندازه خودش پول گذاشته بود برای خرج تولد، ایشون اعلام میکرد که 10 میلیون تومان هدیه میدم شانسی !!
مثلا 5 نفر اول نفری یک میلیون و بعدی ها نفری 500 هزار تومان تا مبلغ 10 میلیون کامل بشه
و جالبه همه سوت و دست و جیغ و هورا که آخ جووووون مثلا من 300 تومن پول دادم الان اگر به اسمم دربیاد 500 هم بگیرم 200 کاسب شدم !!!!
یکبار یادمه اسم من درومد که اون 1 میلیون رو به من بده، و جالبه که نیروهای قدیمی به هم نگاه معنا دار کردیم و میدونستیم که اصلا از همچین چیزی خبری نیست !!!
شایدم بود مثلا باید میرفتی درب اتاق دکتر جان رو میزدی و یادآوری میکردی و با کلی خواهش و تمنا و یا با عشوه و ناز میگفتی دکتررررررر نمیخوای شیرینی مارو بزنی به حسابمون !!!
بلکم دکتر لطف و کرمی مینمودند و میلغی به حساب میزدن
هر چی مینویسم یادم میاد! آنقدر از این دست داستانا تو اون شرکت برامون بود که تا دلتون بخوااد!
اون 3 ماه آخر که معنی فشار رو تازه فهمیده بودم، متوجه شدم در یکسال اولی که تو اون شرکت کار کرده بودم فقط 6 ماه برام بیمه رد شده بود، چقدر پیگیر شدم که چرا !!! و چقدر جوابهای بی در و پیکر گرفتم که حجت بر من تمام شد که باید تغییر کرد !!!
اون زمان واقعاً نمیفهمیدم چک و لگد چه شکلیه !!!!!
خداروشکر که با بیرون اومدنم از شرکت و آشنا شدن با استاد عباسمنش فهمیدم در چه فشار و سختی ای خودم رو قرار داده بودم !!!
خلاصه بگم از تغییرات و کاهش فشاری که تا الان که حدود 2 سال از اون زمان میگذره !!!
الان فقط دارم روی پروژه خودم کار میکنم
با افرادی سر و کار دارم که همه شون کسب و کار خودشونو دارن و تو سطح خبلی بالاتری هستن
آزادی زمانی خیلییی بیشتری دارم
ذهنتیم کاملا از کارمندی و حقوق بگیری خارج شده
آرامش بسیار زیادی دارم
هرچقدر بخوام روزانه روی فایلهای استاد کار میکنم
ظرف دریافت نعمتهام از لوله خودکار بیشتر شده و دارم نشانه های تلاشم رو میبینم!
و متعهد هستم همین مسیر رو ادامه بدم جوری که خودمم شگفت زده بشم از نتایجم
خدای عزیزم سپاسگزارم از لطف بی انتهایت که همواره مرا در آغوش کشیدی، چه آن زمانی که نمیبینم و چه آن زمانی که میبینم و آگاهم به لطف و کرمت
اشکهایی که امروز از سر عشق به تو موقع گوش دادن به حرفهای بنده ات از چشمانم جاری شد لطف بی انتهای تو بود که چطور توی کوه هدایتش کردی که مشابه تغییرات زندگی منه که یجورایی از کوه شروع شد، مرداد ماه 1402!!
شاید روزی برسه که از اون داستان هم بنویسم
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی و زیبایی و عزتمندانه و به صورت کاملا طبیعی و بدیهی هذا من فضل ربی
سلام به استاد جان و مریم عزیزم و دوستان عزیزم
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
عمل به قانون سلامتی با تعهد و استمرار و بودن در مدار سلامتی و بهبود و رشد دائمی که هرروز نتایج بهتر و بیشتر کامل تر و پایدارتر میشه {عمل به هدایت خداوند بدون شک و تردید در همون لحظه به تعویق ننداختن منتظر زمان خاص نموندن}
بودن در احساس آرامش و آزادی و هم جهت شدن با جریان خداوند و درک بهتر هدایتهای خداوند {رها و تسلیم خداوند بودن و فقط به خواسته توجه کردن}
مهارت یادگیری بافت کیف های کنفی و بافت با کاموا {درک اینکه هدایت میشم خدا بهم یاد میده }
مهارت یادگیری دوچرخه سواری که به تازگی یاد گرفتم و هرروز بهتر از روز قبل هستم {غلبه بر یک ترس و کنترل کمالگرایی}
سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید، چطور میتوانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟
امروز هدفم رسیدن به استقلال مالی آزادی مالی و زمانی و مکانی ،داشتن ورودی مالی پایدار ،آرامش مالی داشتن است
مسیری که این دستاوردها رو برام آورد رو مینویسم تا با ایمان به درستی مسیرم ادامه بدم
خواسته های من توسط خداوند پاسخ داده میشه
بی مقاومت باشم تسلیم و رها با ایمان به خداوند بدون شک و تردید به ایده ها عمل کنم قدم به قدم هدایت میشم تکاملی پیش میرم
خداوند این توانایی رو در من دیده که منو در این مسیر هدایت کرده من میتونم خالق شرایط دلخواهم باشم
اولویت خواسته منه سبک شخصی منه حرف و نظر و قضاوت دیگران مهم نیست
من قدرت یادگیری دارم من توانمندم خداوند خودش منو اموزش میده هدایت و حمایت خداوند رو دارم
به هر ترسی که دارم تنها راهش رفتن تو دلشه و پاداشش تجربه لذت هست
به هر ایده ای که بهم میشه که با شرایط کنونی من هماهنگه در لحظه عمل کنم نتیجه رو به صاحب نتایج به خداوند بسپارم
توانایی کنترل ذهن رو در خودم تقویت کنم متمرکز رو خودم باشم
عمل به ایده های الهامی بدون شک و تردید کمالگرایی مانع میشه به ایده ها بدون تحلیل و بررسی زیاد عمل کنم میخوام تصمیم بی خطا بگیرم اما این اهرم رنج رو ساختم که اگر با تحلیل و منطق زیاد به ایده ها شک کنم و عمل نکنم دارم این پیام رو به خداوند میدم که این ایده ها و هدایتهای الهامی برام مهم نیست و در واقع دیگه در مدار دریافت هدایتها قرار نمیگیرم
اهرم لذتی که ساختم هر ایده الهامی که بهش عمل کنم با وجود ترس یا شک و تردید حرکت میکنم پاداشش تجربه لذت بیشتره شادی و آزادی و ارامش و نعمت و ثروت بیشتره
ارزشمندی درونیم رو درک کنم به نتایج گره نزنم من فارغ از هر نتیجه و دستاوردی بیقید و شرط ارزشمندم و این درک خودبه خود منو در مدار رشد و موفقیت قرار میده چون روند طبیعی جهان رشده کافیه من خودم رو از درون لایق و ارزشمند بدونم بقیه کارها رو خداوند برام به اسونی انجام میده و هدایتم میکنه به مسیر اسون و عزتمندانه دریافت نعمت و ثروت و موفقیت
مهم ترین باور :توحید تنها راه خوشبختی منه من خالق 100درصد زندگی خودممم من میتونم خواستم رو خلق کنم
هیچ کسی کوچکترین تاثیری در زندگی من خوشبختی یا بدبختی من نداره من مورد حمایت و هدایت همواره خداوندم
تنها راه دریافت ثروت و نعمت توکل کردن به خدا از فضل خداوند خواستن برای توحیدی تر شدنم و وابسته تر و شکرگزارتر شدن و متواضع تر شدن در برابر خداوند ثروت رو میخوام
همواره از خداوند بهتر شدن در مسیر راحتر و روشن تر و هموارتر بودن رو بخوام
اصل رو بزارم روی آزادی و ارامش ،شادی و لذت ،عزت ،رشد شخصیتم و به چگونگی و مسیر رسیدن به آزادی مالی کاملا رها هستم و اجازه میدم خداوند کارها رو برام به اسونی انجام بده
از مسیر رسیدن به خواسته لذت ببرم از درک الهامات ،عمل به ایده ها ،درک اگاهی ها و باور قدرتمندی که خدا بهم میده لذت ببرم و لذت بردن رو به بعد از رسیدن به خواسته منوط نکنم ،تا احساس خوب نداشته باشم نتیجه رقم نمیخوره احساس خوب اتفاقات خوب رو رقم میزنه
خودم رو فقط با یک روز قبل هفته قبل و ماه و سال قبل مقایسه کنم تغییرات و رشدم رو ببینم و شکرگزار باشم
کار کردن روی خودم و همواره گوش دادن به دوره ها درک کردن اگاهی ها و تغییر کردن در رفتار و اعمال و شخصیتم رو با تعهد و استمرار داشته باشم
با ارزش ترین بندگان در نزد خداوند با تقوا ترین ها هستند {کنترل ذهن ،کنترل کانون توجه ، سپاسگزاری برای نعمتهای بی نهایتی که دارم ،صبار شکور بودن با یاداوری نعمتهام و ایمان به وعده حق خداوند فزونی و نعمت و این حکمت رو تکرار کردن منو به خیر بی نهایت میرسونه و جز خردمندان میشم همواره تو مسیر خواسته هام این جهاد رو باید داشته باشم}
این مسیر رو باید همیشه به خودم یاداوری کنم من میتونم با این الگویی که برای رسیدن به دستاوردهام داشتم توجه کنم همین مسیر منو به رشد مالی هم میرسونه من میتونم به این خواستم استقلال مالی هم برسم چون با این الگو به خواسته هایی که نوشتم رسیدم مسیر یکیه با تعهد و ایمان ادامه میدم تا به رشد مالی هم برسم انشاالله به زودی زود ثروتی که منو توحیدی تر میکنه دریافت میکنم و برام الگو و ایمان و یقین قلبی و امیدی میشه که به خواسته های دیگه هم که همیشه ایجاد میشه برسم
خدایا شکرت که در این مسیر تغییر مشتاقم چون کاملا حمایت و هدایت تو رو همواره حس میکنم و لایق و اماده دریافت نعمتها هستم
خدایا عاشقتم که عاشقمی بی قید و شرط و تا ابد
به نام خدای هدایتگرم.
خدایی که همین دستای منو تبدیل کرده به ابزار گذاشتنِ ردپاهایی از «فاطمه».
فاطمهای که هر روز با همین قدمهای کوچیک و بزرگ، داره مسیر تکاملشو طی میکنه و میبینه چقدر قشنگ و روون داره جلو میره…
سلام به استاد جانم، مریم جان نازنینم و دوستان همراه و همفرکانسی عزیزم.
استاد جانم… اون جملهای که گفتید «موفقیتهای قبلیتون رو سکوی جهش کنید» عمیقاً نشست توی جان و دلم. من وقتی نگاه میکنم به مسیرم، میبینم چقدر این جمله از بچگی تا امروز، واقعاً در زندگی من جریان داشته؛ حتی زمانی که خودم نمیفهمیدم.
سنم کم بود که عاشق شنا شدم. واقعاً نمیدونم اولین بار چه کسی منو برد استخر، یا چی شد که اون لحظه رقم خورد… ولی از همون روزهای اول، انگار آب یه چیز دیگه بود برام. جادویی بود… اما در عین حال یه ته ترسی هم همیشه همراهم بود. بچگی یه بار شمال رفته بودیم و توی دریا یه اتفاقی افتاد که باعث شد از آب بترسم؛ ولی عجیب این بود که با وجود اون ترس، بازم عاشق آب بودم.
استخر میرفتم، سه روز در هفته، مثل یه عاشق واقعی. نگاه میکردم به آدمها، از دور یاد میگرفتم، با دست اشتباه کرال میرفتم و برمیگشتم… ولی نمیتونستم خودمو روی آب نگه دارم. هر وقت حس میکردم نفسم کم شده، یکهو به خودم میاومدم و میدیدم وسط دو سه متری دارم تقلا میکنم.
سالها گذشت تا رسیدم دانشگاه… و بالاخره تونستم رشتهٔ مورد علاقهمو بخونم. تربیت بدنی. چهار واحد شنا. یعنی من دقیقاً مجبور بودم این درس رو پاس کنم. ترم اول بودیم و من سراپا ذوق… ولی خب، ترس هم از اونطرف داشت کار خودشو میکرد.
هر کاری میکردم نمیتونستم شنای دوچرخه رو یاد بگیرم. نمیتونستم خودمو تو آب رها کنم. نمیتونستم اجازه بدم بدنم شناور بمونه. از دیدن خودم تو آب میترسیدم… عجیب بود؛ چون از همه بهتر کرال میرفتم، از همه نفسگیریم بهتر بود… اما همین که میفهمیدم باید دوچرخه بزنم، همهچی از یادم میرفت. من میموندم و غریقنجاتا!
یه روز که کلاس نداشتیم، تصمیم گرفتم تنهایی برم استخر و تمرین کنم. چون واقعاً مجبور بودم. منی که همیشه تو درسام بیست بودم، قبول نمیکردم که درس مورد علاقهم رو رد بشم. رفتم. بدون مربی. فقط من بودم و آب… و خدای مهربونم. و دوتا غریقنجات که چون ساعت هشت شب بود و استخر خلوت، هی رفتوآمد میکردن سمت چهارمتری.
تا وقتی به دیوار نزدیک بودم، همهچیز خوب بود. اما یهو انگار یه قدرتی منو کشید وسط استخر. همونجا بود که ذهنم پرید وسط:
«هیچ دیواری نیست که نجاتت بده. تو الان داری غرق میشی.»
اون جمله کاری کرد که بدنم قفل کنه. هیچ چیز یادم نمیاومد. حتی همون چیزایی که مثل آب خوردن بلد بودم. دیگه حتی دستوپا هم نمیزدم… داشتم میرفتم پایین.
همین لحظه بود که یه نفر پرید تو آب.
اون پریدن… شد سکوی پرش من.
نمیدونم دقیقاً چی شد. فقط یادمه فردای اون روز رفتم سر امتحان… و ناباورانه، بهترین نمرهٔ ممکن رو گرفتم.
ده سال از اون روزها گذشته.
الان من یکی از بهترین شناگرهای استخریام، چندتا لوح تقدیر دارم، تا مرز گرفتن مربیگری هم رفتم… و مهمتر از همه: دیگه هیچچیزی نمیتونه منو از آب بترسونه.
هر بار که میخوام کاری رو شروع کنم و ذهنم میخواد منو بترسونه، شنا رو یادم میارم. به خودم میگم:
«فاطمه! یاد گرفتن شنا از این کاری که میخوای انجام بدی سختتر نبود. تو تونستی. الانم میتونی.»
شنا شد اولین سکوی موفقیتِ من.
سکویی که هر بار یادش میافتم، امیدم رو چند برابر میکنه.
بعد از اون، سکوی بعدیم روزی بود که رفتم قنادی و دو ماه شاگردی کردم. بدون تجربه. فقط با دل. فقط با عشق. و بهترین چیزها رو یاد گرفتم. دقیقاً همون روزا بودن که بهم ثابت کردن هر جا خودمو بندازم وسطِ چیزی که عاشقشم… زندگی دستشو میذاره پشت پام و هُل میده جلو.
حالا هم که کسبوکارمو شروع کردم، هر روز یاد اون روز میافتم که رفتم و گفتم «میخوام یاد بگیرم»… و همین شجاعت شد سکویی دیگه.
این روزا کارم داره از سفارشهای خانگی میرسه به سفارشهای کافهای… و دقیقاً همینجا بود که خدا بهم یادآوری کرد سکوهای قبلی رو فراموش نکنم. دقیقاً همینجا بود که پیام بعدی استاد همزمان شد با نیاز دل من.
من هر صبح، اولین کاری که میکنم چک کردن سایته… ببینم قدم بعدی اومده یا نه.
و دقیقاً روزی اومد که من احتیاج داشتم دوباره به خودم ثابت کنم چقدر توانمندم.
و من سپاسگزار خدایی هستم که هر بار که آماده شنیدن باشم، پیامشو میرسونه به من.
در بهترین زمان.
در کاملترین شکل.
و دقیقاً درست همون لحظهای که نیاز دارم بلندتر قدم بردارم.