این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-2.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-29 10:20:442025-11-29 10:24:11تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من هم دقیقا برهه ای از زندگیم مثل آقا مهیار فکر میکردم که دارم روی خودم و باورهام کار میکنم.
فکر میکردم فقط فایل های استاد رو گوش کردن و هیچ عملی نکردن بهش هم میتونه منو به موفقیت برسونه.
با اینکه دوره هایی از استاد رو داشتم ولی هیچ تعهدی نداشتم که روی خودم به صورت اصولی و تاثیرگذار کار کنم.
تا اینکه جهان با چک و لگد منو مجبور به تغییر کرد.
شرایط مالیم به شدت بد شد و من هیچ راهی جز تغییر نداشتم.
هیچ درآمدی نداشتم.
ورودی و خروجی های زندگیم هیچ منطقی باهم نداشتند.
اگر مبلغی وارد زندگیم میشد بخاطر باورهای افتضاح و خرابم صرف هزینه های بی مورد و بی مصرف میشد.
با درک این وضعیت تصمیمات قاطعی گرفتم.
اولین و مهم ترین و تاثیرگذار ترین تصمیم:
ارتباط خودمو با آدمهایی که فرکانس منفی داشتند قطع کردم.
شماره تلفن هاشون رو حذف کردم و تصمیم گرفتم هیچ شماره ناشناسی هم جواب ندم.
تصمیم گرفتم تا مدتی نه مهمانی بدهم و نه جایی بروم.
هدف این بود که پولی که در اختیار دارم برای بهبود زندگی خودم هزینه کنم.
و هدف دوم از این کار این بود که ورودی های مثبت به ذهنم بدهم.
تصمیم بعدی که گرفتم تمام شبکه های اجتماعی رو حذف کردم (واتساپ، اینستاگرام) و فقط توجهم رو روی سایت عباسمنش گذاشتم و از مباحث سایت برای ورودی مثبت ذهنم استفاده کردم.
تصمیم بعدی که مهمترین تصمیم بود.
تمام آرزو ها و خواسته هایم را در دفترم نوشتم.
تمام چیزهایی که احساس میکردم با وجودش راحت تر زندگی میکنم.
و با احساس خوب شروع به بمباران کردن ذهنم کردم.
نتایج کم کم شروع به تغییر کرد.
اوایل ورودی کم بود ولی من ادامه دادم.
با همان ورودی کم توانستم وسایل مورد نیاز و اساسی زندگی ام را تهیه کنم.
ایده ای که قبلا بهم الهام شده بود و قدم کوچکی هم براش برداشته بودم به جریان افتاد و مبلغ 180/000/000 میلیون تومان به حسابم واریز شد.
تک تک اهدافی که مشخص کرده بودم در حال تیک خوردن بود.
و آرامش عجیبی کل زندگی ام را فرا گرفت.
به طوری که هیچوقت در تمام این 21 سال عمرم در این حد آرام نبودم.
احساسم فوق العاده عالی بود.
و بعد از این نتیجه فوق العاده من هرروز با همسرم راجب این نتایج صحبت میکنیم و قبل و بعد از تغییر را به یاد می آوریم و به ما انگیزه ی بیشتری برای تغییر میدهد.
امروز هم دوباره تصمیم گرفتم این روند را تکرار کنم و هدف های جدیدی تعیین کردم.
الان این مسیر خیلی راحت تر و آسانتر است. چون من از این مسیر نتیجه گرفته ام و هیچ مقاومت ذهنی ندارم.
کاملا راحت میتونم مسیر رشد قبلیم رو سکو و پایه ای برای پیشرفت های بعدی در زندگیم کنم.
قبل از تقریبا 9 ماه پیش که سالن خودمو زدم و کسب و کار خودمو شروع کردم ،تو سالن قبلی مدام دنبال بهبود خودم بودم مدام درحال یادگیری و افزایش مهارتم بودم و هربار درامدم هی بهتر و بهتر میشد تو کارم حرفه ای تر میشدم و هر روز اعتماد به نفسم میرفت بالا…تا اینکه کسب و کار خودمو شروع کردم و کم کم مثل مهیار عزیز دچار روز مرگی شدم…یعنی توهم این رو داشتم که دارم رو خودم کار میکنم و هر روز فایل گوش میدادم و مینوشتم ولی انگار دیگه هیچ هدفی نداشتم…دیگه دنبال یادگیری و افزایش مهارتم نبودم و توهم زده بودم که نه،من رو باورام کارم میکنم و احساس لیاقت ایجاد میکنم…حالا زیاد مهم نیست مهارتم رو افزایش بدم…و هیچ تغییری رو در خودم ایجاد نمیکردم…تا اینکه اینقدر ادمه دادم تا چک و لقد ها از همه طرف منو احاطه کرد ،تو روابطم، تو درامدم،تو اعتماد به نفسم تو همه چی به مشکل برخوردم…
و تمام اون نتایجی که قبلا ساخته بودم از دست رفت…
تا اینکه خسته شدم از این روند و تسلیم خداوند شدم ،اونموقع بود که کم کم هدایتهارو دریافت کردم…البته هدایتها همیشه بود ولی چون من تو مدارش نبودم نمیتونستم ببینمش…
هدایت اومد که باید شروع کنم دوباره مهارتم رو افزایش بدم و هرروز تمرین کنم…و گوش کردم به هدایت و الان تقریبا دوهفته ای میشه که هرروز میرم سالن و مدام فیلم اموزشی مربوط به کارم میبینم و تمرین میکنم…
یه هدایت دیگه اومد که باید قانون سلامتی رو شروع کنم و تو این زمینه هم تغییر کنم چون به خاطر ظاهرم خیلی اعتماد به نفسم پایین بود…الان 44روزه شروع کردم به عمل به شیوه ی قانون سلامتی…روند خوابم خیلی عالی شد قبلا تا لنگ ظهر میخوابیدم بعد دوباره بعد از ظهرشم میخوابیدم و عملا کل روزم از بین میرفت…اما شکر الله الان دیگه هرروز 7و نیم بیدار میشم میرم یک ساعت پیاده روی…هر روز پیاده روی میکنم ،ورزش میکنم…منی که تو این 31 سال عمرم هرگز ورزش نکردم الان ورزش و پیاده روی شده قسمتی از زندگیم که خیلی لذت بخشه برام…
تو روابطم تجدید نظر کردم…تو دل یه ترسهایی رفتم که سالها جرئت انجامش رو نداشتم و و رفتم تو دل ترس از قضاوت شدن…تو دل شرکهایی که داشتم …همین باعث شد که نتیجه اش برام آزادی ذهنی و فکری به بار بیاره…که چقدررر از این بابت سپاسگذار خداوندم…
شروع کردم به شکر گذاری تو نت گوشیم…شروع کردم یه دفتر زیبا برداشتم برای توجه به ویژگی های مثبت افرادی که تو تمام این مدت تمام توجهم روی نکات منفیشون بود و فضای ذهنم منفی و مسموم بود…
شروع کردم به هرلحظه حرف زدن با خدا و باور اینکه صدامو میشنوه و اجابتم میکنه…
خلاصه که احساس میکنم دیگه از اون روز مرگی دراومدم…و احساس میکنم چرخ زندگیم روون ترشده و هرروز دارم نشونه هارو میبینم و تایید میکنم و بابتشون از خداوند تشکر میکنم…
بینهایت سپاسگذار خداوندم که منو از روز مرگی نجات داد و بهم فهموند که داشتم مسیرو اشتباه میرفتم…
بازهم من هستم و چالشهای ذهنم که بنویسم یا ننویسم
با خودم میگم آخه نوشتن من چه تاثیری داره رو حالم
ولی جوابشو میدونم
نوشتنم یه ردپای محکم برام واسه روزایی که دلم روشنه
برای اینکه ذره به ذره تغییراتم رو ببینم
از تک به تک بچههایی که مینویسن ممنونم
امشب تمام وقت داشتم کامنتای لیلا جان بشارتی رو میخوندم
یه لحظه احساس کردم خدا بهش گفته بوده بنویس تا نسرین تو همچین روزایی که به کارش میاد بخونه
اشک ریختم از هدایت خدا
این دوستایی که میان ردپای هر روزه از خودشون میزارن گلی هستن از گلای بهشت که هر روز و عطرشون به مشام ما میرسه
ازتون ممنونم فاطمه جان محرمی
سعیده جان شهریاری
مامان فاطمه جان سلیمی
بی نهایت دوستون دارم
میدونین شما میاین لطفای، بینهایت خداوند رو مینویسین هر روز
چیزی که منم هر روز و هر لحظه دارم میبینم اما نمینویسم فقط با همسرم مرور میکنیم
اما شما با یه عالمه دوست مرور میکنین
من هم هر روز معجزات و هدایتهای پروردگارم رو دارم میبینم
چندشب پیش پیشنهاد دادم به همسرم که بریم خونه مادرشون برای شبنشینی ،خواستیم تماس هم بگیریم ولی نشد بعد از پیشنهادم دودل شدم اما نگفتم
با خودم فکر کردم اگه بگم مهدی فکر میکنه چرا من دمدمی شدم
اما به اونجا که نزدیک شدیم، مدام یه صدای خیلی بلندی تو سرم میگفت نرین
به همسرم گفتم بریم از دم درشون رد بشیم اگه کسی نبود بریم خونشون حسم بهم میگه فلانی اونجاست (فلانی=خانوادهای که ما باهاشون راحت و همفرکانس نیستیم)
و رد شدیم و دیدیم بله ماشینشون دم دره و نرفتیم
و چقدر خوب شده بود که تماس نگرفتیم و بی سر وصدا رد شدیم از اونجا
ساعت حدود 12 ظهر، مهدی جانم بچههارو برد دمدر که آرش دوچرخه سواری کنه و اومدن خونه و بعد بچههارو برد حمام و ساعت شد حدود 3 بعد ازظهر و دنبال گوشیش گشت و من گفتم از کوچه که اومدین من ندیدم رو پلهها نیست؟
یه دفعه یادش افتاد تو کوچه روی موتور جا گذاشته و رفت دید همونجاست حتی زنگ هم خورده ، کوچه ما پر رفت وآمده ولی کسی برنداشته بودش خدا مواظب اموال ماست
امروز 8 آذر هفتمین سالگرد ازدواج(عروسی) ما بود
فوقالعاده بهمون خوشگذشت یه جشن خانوادگی عالی
از روز قبلش کیک درست کردم دوره کیک پزی شرکت کردم و فوقالعاده راضیم از آموزش اصولی
دیشب که کیک آماده شد بچهها طاقت نداشتن تا امروز صبر کنن و من بهشون کیک دادم و با خودم گفتم بیخیال عکس و کمالگرایی و کلی خوشحال شدن
برای خرید توتفرنگی واسه تزئین کیک چند جا سر زدم پیدا نکردم با خودم گفتم بیخیال با هر آنچه دارم تزئین میکنم
آرش ذوق داشت بادکنکهارو باد کنیم با وجود اینکه کلی کار داشتم اومدم با بچهها بادکنک باد کردیم و ربان زدیم و کلی خوش گذشت بعد آرش رفت پیشدبستانی و منم به همه کارام رسیدم
بعدازظهرش یه آرایش خیلی ساده کردم با لباس ساده اما تمیز و قشنگ و لباسای بچهها رو عوض کردم و کلی عکس انداختیم و رقصیدیم
ازهمسرم درخواست کردم بریم بیرون و به یه رستوران عالی رفتیم با یه فضای عالی و خیلی قشنگ پذیرایی شدیم و غدای لذیذی خوردیم
اگه نسرین سالای قبل بود انقدر درگیر لباس پوشیدن و ژست عکس میشد و دلش میخواست همهچی بی نقص باشه( با بچه کوچیک هم این اتفاق تقریبا غیرممکن ) که یادش میرفت خوشبگذرونه
انقدر خودمو سرگرم آشپزی میکردم که یادم میرفت لذت ببرم
شایدم اصلا راضی نمیشدم از شب قبل اون کیک و برش بزنم
خلاصه که منم هر روز دارم بهبود میدم خودمو
مامان فاطمه، فاطمه جان محرمی، سعیده جانها
اگه کامنت منو میخونین بدونین ماهم داریم تو مسیر علاقمون قدم برمیداریم و شروع کردیم، به امید اون روزی که بیام خبرشو تو سایت بدم
آبی فرو فرستاد، پس با آن برای رزق شما از (زمین) میوهها بیرون آورد و کشتی را به تسخیر شما در آورد تا به فرمان او در دریا به حرکت درآید و برای شما نهرها را مسخّر نمود .
من عاشق آیه های سَخَّرَ شدم ، أصلا به هرررر کدوم از آیه ها که هدایت میشم دنیایی از آگاهی به روم باز میشه و نمیدونید چقدررررر ایمانم قوی تر میشه مبنی بر اینکه خداوند بیشتر از ما میخواهد که ما خوشبخت و ثروتمند باشیم
یه چیز جالب بگم ؟
خداوند در سوره ذاریات خودش رو همواره گسترش دهنده معرفی میکنه و از اون طرف در ده ها و ده ها و ده ها آیه عمیقا إذعان کرده که جهان رو به تسخیر شما در آوردم پس :
تو بنده جان که از روح من در تو دمیده شده و از اون طرف به امر من جهان به تسخیرت در اومده و البته وظیفه ت گسترش جهان هست دیگه محدودیتی نداری برای اینکه به هرررررر خواسته ای که داری برسی
و همه دوستانم در این مسیر نورانی و برداشتن گامی دیگر برای درخشیدن در حال و هوای توحیدی
خداروبی نهایت شاکروسپاسگزارم که در این مسیر بهشتی هرچقدرجلوتر می روم رهاتر و سبکبال تر می شوم و هدفمندتر برای خلق لحظه لحظه های توحیدی تر چون همه چیز توحید است ،همه چیز با خدابودن است و تنها از او هدایت طلبیدن
و تجربه های زیبای زندگی مان به ما می گوید که با قدرت ایمان بی شک هر ناممکنی تا به امروز ممکن شده است اگر من باور کرده باشم که در هر شرایطی هم که باشم می توانم با هدایت های به وقت خداوند و با قلبی آرام و ذهنی باز و بدون قضاوت وبا عمل به قوانین الهی،
هر لحظه در آرامش زندگی کنم و با احساسات عالی ، اتفاقات زندگیم را رقم بزنم .
این مسیر هرروز زیبایی هایش را برایمان به ارمغان می آورد و ما را از گذشته دورودورتر
می کند و به لحظه حال دعوت مان می کند و چقدر بودن در لحظه آن هم آگاه بر تمام گفتار،رفتارو عملکردی که
می خواهی انجام دهی واقعا باشکوه است و
انجام مدیتیشن آن هم هرروز
توانسته به راحتی ما را در لحظه نگه دارد ،خودآگاهی بر بدنِ ارزشمندو مقدس مان ،جایی که روح من در آن رشد می کند
بنابراین احساسات خوب در بدن هستند مثل قلب که در آن عشق خداوند هرلحظه جاریست و من با داشتن احساس خوب است که
می توانم با قلبم مشورت کنم و در هر تصمیمی که می گیرم از بدنم کمک بگیرم یک عمر در فکرکردن های بیهوده سپری کردم و ذهنم مدام درگیر گذشته و آینده بود اما
امروز آگاهی در لحظه را آموخته ام و فهمیدم که من کلا با بدنم غریبه بودم و هر چقدر صحبت های ناب و تاثیر گذار استاد را شنیدم و سعی کردم در عمل پیاده کنم ،آرامشم در لحظه افزایش پیدا کرد و دیگر هیچ عامل بیرونی بر روح و روانم
تاثیر گذار نبود چون جایگزین هایی مثبت در وجودم قرار داشتند و
آرام آرام وقتی ذهن و روحم در هماهنگی قرار گرفت من به انجام مدیتیشن هدایت شدم چون باید ذهن و روحم نظم پیدا کرده و به آرامش دعوت می شدند تا وقتی من در مدیتیشن قرار
می گیرم تمام تمرکزم روی بدنم باشد نه مدام حواس پرتی و فکرهای عجیب و غریب
بنابراین چقدر زیبا خداوند در زمان مناسب هدایتم کرد به انجام با عشق مدیتیشن و من توانستم لحظه آگاهی و تمرکز را عالی تر انجام دهم و چقدر هدف هایم واضح تر و روشن تر شدند و باز هم
می خواهم برای خودم بنویسم که باهرروز بودنم ومتعهدانه ادامه دادن با عشق در این مسیر توحیدی، مدت خیلی زیادی
می گذرد که در آرامش و احساس عالی زندگی
می کنم چون بودن در این مسیر و با شوق و شعف ادامه دادن
یعنی رسیدن به تک تک هدف هایی که داشته و داریم با ایمان،توکل،صبرو امید و صددرصد دیدن داشته هایمان و این را خوب می دانم که خواستن،خواستنِ بیشتر رو ایجاد می کند و
داشتن ،داشتنِ بیشتر و همیشه استاد تاکید کردند به اینکه قدردانِ داشته هایمان باشیم آنها را ببینیم و با تمام وجود شاکرو سپاسگزار باشیم
پس قدردانی معجزه می کند……
در پناه رب العالمین هر لحظه شاد، سلامت، ثروتمند، سعادتمند، خوشبخت، موفق و عالی باشید و در این مسیر همه به لطف خداوند ثابت قدم باشیم تا با چشم دل ببینیم که زیبایی های این مسیر چه باشکوه است و خداوند ما را به چه بهشتی دعوت کرده است .
زمانی که میخاستم گوهینامه بگیرم (10 سال پیش) دوبار به دلایل مختلف رد شده بودم در صورتی که من رانندگیم فوق العاده خوب بود و قبل از گواهینامه داشتنم پشت ماشین میشستم اما دوبار با افسر رد شده بودم و اون زمان هنوز با استاد و سایت اشنا نشده بودم اما یکی دوتا کتاب خونده بودم و یکی از تمریناش تجسم خواسته بود ، اومدم تو فاصله بار دوم و سومی که میخاستم برم پیش افسر همش تجسم میکردم که من قبول شدم و براحتی گواهینامه مو گرفتم ! که بار سوم که رفتم پیش افسر خیلی راحت قبولم کرد و این اولین نتیجه من از قانون بود اگه اشتباه نکنم !
اوایل دوران دانشجوییم یه خانومی تو دانشگاه بود که خیلی دوسداشتم مخشو بزنم ! ولی از چند نفر که پرس و جو کردم گفتن این اصلا رفیق نمیشه با کسی و تا حالا تو دانشگاه هرکی رفته سمتش رو ریجکت کرده !
اون زمان یادمه یه تمرین طراحی کرده بودم برا خودم که اخر شبا انجامش میدادم و باعث شده بود احساس لیاقتم بره بالاتر ، فک کنم دو سه هفته هرشب این تمرینرو انجام میدادم ، بعد از اون یه روز گفتم دیگه باید برم جلو باهاش حرف بزنم !
خیلی استرس داشتم و چون شنیده بودم که این همرو ریجکت کرده از اینکه منم ریجکت کنه و ضایع بشم خیلی میترسیدم ، ولی رفتم جلو و باهاش حرف زدم و بهم گفت نه ! و رفت .
منم اومدم رو صندلی نشستم همونجا و نرفتم ریگه دنبالش
بعد از 5 دقیقه برگشت ! با دوستش بود ، دوستش بهم گفتم ببخشید اگه باهات بد صحبت کرده امروز حالش اصلا خوش نبوده از صبح و کلی اتفاق بد براش افتاده و الانم انتظار داشته به شما بگه نه بازم دنبالش بیای و بعد قبول کنه خلاصه اون ارتباط شکل گرفت و من با ادمی اوکی شدم که بین سه هزار نفر دانشجو های اون جا جزو چند نفر اول بود از لحاظ ظاهری و همه چی!
و این اتفاق یادمه خیلی اعتماد بنفسمو برده بود بالا و با خودم میگفتم اگه من تونستم این کارو انجام بدم میتونم هرررکار دیگه ای رو هم انجام بدم
چند وقت بعد از اون من گفتم حالا که رابطم اوکی شده حالا ماشین میخام ، انقدر از این اتفاقه احساس خوب و توانمندی میکردم که خیلی زود تونستم ماشین دار بشم که قضیش خیلی مفصله اما کار خدا و قانون بود همش
من تو ارتباطات ضعیف بودم اکثر مواقع و خیلی دوسداشتم که بتونم ارتباطات با کیفیت تر و قشنگ تری رو داشته باشم
یه زمانی اومدم روی خودم کار کردم و احساس لیاقتمو بالا بردم تا حدی ، و اتفاقی که افتاد این بود که بقیه خودشون میومدن سمت من و دوسداشتن باهام وقت بگذرونن و کار به جایی رسید که یه اکیپی داشتیم که میگفتن اگه فلانی بیاد بیرون ماهم میایم ! اگه نیاد ماهم نمیایم ! و این نتیجه کارکردن من روی خودم بود چون قبلش اصلا همچین چیزایی نبود
از اینا که گذشت من با یه نفر تو رابطه رفته بودم و حدود یه ماه طول کشید که دیدم اصلا اون رابطه ای که من میخاستم نبود و خوب تصمیم گرفتم تمومش کنم ، یکسال تنها بودمو و تو رابطه نمیرفتم
یروز استاد یه فایلی رو روی سایت گذاشتن که نشون میداد دوتا دختر جوون داشتن تو ساحل افتاب میگرفتن و تو حال خودشون بودن و لذت میبردن از لحظه و زندگیشون !
وبعدش استاد توضیح دادن که این چقدر مهمه که ما با خودمون در صلح باشیم و از زندگیمون لذت ببریم فارق از اینکه کسی تو زندگیمون هست یا نیست !
این حرفای استادچند روزی تو مخم بود همش با خودم میگفتم همینه پسر ! اگه بتونی تنهایی لذت ببری از زندگیت اونموقع ادم درست وارد زندگی تو میشه و حدود یه هفته من حالمو خوب نگه داشتم و اگاهانه و نتیجه این شد که بعد یه هفته اونیکی یه ماه تو رابطه بودم باهاش و یکسال بود جدا شده بودیم دوباره اومد تو زندگیم اما اینبار کاملا با یه ورژن متفاوت !
ینی دقیقا رابطه ای شکل گرفت که من میخاستم و تو رویام بود داشته باشمش !
و لذت بخش ترین روزای زندگیمو تجربه کردم !
و وقتی من خودمو تغییر دادم اون ادمم کاملا رفتارشو بامن تغییر داد
این نتیجه دوباره کلی بهم اعتماد بنفس و احساس لیاقت داد
یادمه میخاستم برم سر کار و درامد داشته باشم ( در صورتی که اصلا قبلش هیچجا کار نکرده بودم برا کسی) و مدرک داشنگاهیمم هنوز نگرفته بودم و خدمتم نرفته بودم ، ینی این چیزا باعث شده بود اصلا دنبال کار نرم چون با خودم میگفتم نه مدرک دارم نه پایان خدمت کسی بهم کار نمیده اصلا ذهنم اجازه نمیداد برم دنبالش !
خلاصه یروز اومدم نشستم نوشتم که من میخام یه شغل داشته باشم با انقدر درامد و این ساعت کاری ( قبلش اصلا درامد نداشتم به اون صورت و بیشتر بابام هزینه هامو میداد ) و نوشتم که چی باعث شده من تا حالا سر کار نرم و درامد نداشته باشم ؟
ذهنم گفت تو مدرکتو نگرفتی هنوز !
تازه خدمتم نرفتی ! کی بهت کار میده!
دیدم این دوتا ترمز جلو حرکتمو گرفته
اومدم با خودم صحبت کردم که اقا جهانی که پاسخ داده به من دفعه های قبل و واکنش نشون داده به من وقتی من افکار متفاوتی داشتم پس الانم من باید ذهنیتمو تغییر بدم تا بتونم به خواستم برسم دوباره
خلاصه چند روز رفتم دنبال اطرافیانم که شرایطشون مثل من بود و درامد داشتن گشتم و به خودم گفتم بیا ببین فلانی تونسته فلانی تونسته …
و وقتی که من ارتعاشات متفاوتی فرستادم جهان هم واکنش متفاوتی نشون داد!
و نتیجه چی شد ؟ینفر منو معرفی کرد و واسط شد و من استخدام یه شرکت شدم و حقوقم اندازه درامدی که میخاستم بود دقیقا !
بدون اینکه اونا ازم هیچ مدرکی بخوان اونجا استخدام شدم !
ببین الان این شاید کوچیک باشه برام ، اما اون زمان و شرایطی که داشتم و تا حالا پولی نساخته بودم خیلی خیلی هیوج بود برا من همچین چیزی و اصلا اینکه من میتونم از پس کاری که اشنایی باهاش نداشتم از قبل بر بیام در حدی که بعد یه هفته از شروع کارم من شدم سرپرست اون بخش کوچیکی که توش بودم و دوتا نیرو اومد زیر دستم !!!!!
این برا منی که تا یه ماه قبلش اصلا کار کردن و درامد داشتن برام مثل یه قفل بزرگ بود و به محظ اینکه من فرکانس های متفاوتی رو ارسال کرده بود شرایطم اینجوی تغییر کرده بود خیلی اتفاق عظیمی بود برام .
حالا بماند که بعد چندوقت از اون کار اومدم بیرون چون اون تجربه باعث شد بفهمم من میخام کسب کار خودمو داشته باشم و برا خودم کار کنم .
چند وقت بعد ماجرای خدمتم پیش اومد ! باید میرفتم و،زمانش رسیده بود ، اما اصلا دلم نمیخاست برم و میخاستم یه راهی پیدا کنم که نرم و معاف بشم و از این حرفا حتی یه سالم بعد دانشگاه صبر کردم و نرفتم که بتونم معافیت بگیرم اما حقیقتا اونقدر ایمان نداشتم و قوی نبود ایمانم خودم میفهمیدم که تو این قضیه نمیتونم خوب ذهنمو کنترل کنم و حالمو خوب نگه دارم ، یکی دورورز حالم خوب بود و باز چند روز ترسا میومد سراغم خلاصه دیدم نمیتونم کنار بیام باهاش و رفتم خدمت ، یادمه اونزمان بابام میگفت شهر خودمون اشنا دارم بیا بریم کاراتو انجام بدم و صبح بری تا ظهر و بعدشم برگردی خونه !
اما گفتم نه ، خلاصه گفتم خدایا من خودمو میسپرم به تو هرجایی که تو ببری منو میدونم بهترین جاست واسم ، من میخام اسون بگذره بهم و راحت باشم
رفتم پست کردم دفترچمو و رفتم اموزشی ، تو اموزشی دوتا دوست پیدا کردم که همشهریم بودن و شاید باورتون نشه انقدر خوش میگذشت اون 60روز که اصلا نیومدم خونه !
انقدر میخندیدیم تو اموزشی که بقیه فک میکردن ما چیزی مصرف میکنیم که انقدر خوشحالیم
من میفهمیدم که به خدا اعتماد کردم و اون داره میچینه ادمارو و شرایطو
بعد که اموزشی تموم شد،افتادم یه شهر دیگه که فاصلش دو ساعتو نیم بود تا شهر خودمون
و من نفهمیدم چجوری خدمتم تموم شد چون یه فرمانده داشتم که خیلی هوامو داشت و کلا هرموقع میخاستم ،مرخصی بودم و انقدر نمیرفتم پادکان که بابام شاکی شده بود و یروز بهم گفت این چه خدمتیه؟ من خدمت اینطوری ندیدم که همش مرخصی باشن ، تو حتما فرار کردی که انقدر نمیری پادگان
اما من میدونستم که داستان از کجا اب میخورد و خدا بودکه دلارو نرم کرده بود برام…
اینا چندتا از نتایجی بود که یادم اومد کلی جاهای دیگه بوده که بیادشون ندارم الان
اینارو نوشتم که الان تو کسب و کارم شرایط جوری که من میخام نیست به خودم بگم این شرایطی که توش هستم چیزی جز پاسخ جهان به من نیست ، اگه میخلم شرایطم تغییر کنه باید شخصیتمو تغییر بدم مثل همه جاهایی که این کارو کردم و نتیجه گرفتم
من در گذشته که از کار کارمندی آمدم بیرون با برخورد با تضاد در کارم و به دنبال آن کسبو کارم که دست فرو شی بود رو به طور جدی تر ادامه دادم از دستفروشی به غرفه داشتن رسیدم و بعد از آن باز پله بالاتر رفتم داخل بازار کسبو کارم را ادامه دادم وگسترش دادم
بعد از مدتیخوب دچار روزمرگی شدم و روز بروز اوضاع کسبو کارم بدتر میشد تا اینکه با تصمیمات اشتباهم درآمدم به صفر رسید
ولی بعد از گذشت مدتی دوباره شروع کردن به کسب وکارم در بازار و دارم به روند خوبی میرسم وباخودم میگویم منکه از دست فروشی و از جایی خیلی پائین تر با کمک خداوند به این مرحله رسیدم باز هم میتوانم این کارو انجام بدهم واز قبل هم بهتر عمل کنمو موفقعینت گذشته ام را الگو قرار داده ام
و باز یادم میاد وقتی میخواستم کار مرغداری را شروع کنم خوب تجربه کافی و سرمایه ای هم نداشتم رفتم یه جایی رو اجاره ای شروع کردم به کار کردن که شرایط مکانی مناسبی نداشت
ودر همان زمان هم به فایلهای استاد هم گوش میکردم
و این نکته در ذهنم بود همیشه که استاد میگفت برای موفقعیت در کاری نیازی نیست که حتما سرمایه اولیه داشته باشین
یه رو که داشتم فکر میکردم برای جای تخم مرغها چی بریزم که نرم باشه از اونجا که دوربرد ملک من پر از نجاری بود به این فکر افتادم که پوشال چوب بگیرم برای زیرشون و بعد از مدتی خوب من به درامد نرسیده بودم هنوز این ایده والها به من گفته شد که همین پوشال چوبارو بفروشم و من تو سایت دیوار گذاشتم و فروختم به راحتی و برایم الگویی شده است که میتوان از هیچ پول ساخت چون قبلا هم این کار را کرده ام والان در بازار از 70 درصد مغازه های بازار جنس تهیه میکنم ودر کانالم ارائه میدهم برای فروش ..
چقد وقتش بود این فایلو بشنوم زمانیکه من دوست داشتم با خدایم خلوت کنم و مثل قبل اشکها بریزم
خدایا من ازت هیچی نمیخام
فقط بااااااش
فقط توی زندگیم باش
چون وقتی باشی
همه چی رو ب راهه عشق من
من انسانی هستم ک بسیار متفاوت شدم
محدودیت هایی ک جامعه برام ساخته بود من را تبدیل ب یک زندانی با کلی علایق و استعداد کرده بود
احساس نارضایتی همیشگی من را خفه کرده بود
پراز عقده بودم ک هررروز با یکی بجنگم و این نارضایتی رو سر کسی از عزیزانم خالی کنم
اعتراف میکنم عاشق همشون هستم
توی همشون رنگ خدارو دیدم
حتی اشخاصی ک ازشون متنفربودم بیشترین خدمت هارو ب من کردن وقتی من نگاهمو خدایی کردم
چی بگم ازین خدا ک همه چی من را تغییر داد
فاطمه ای ک خودش رو پایین تر از هرکسی میدید
فاطمه ای ک تمام توانایی و استعدادهای خداییش رو با یک مشت آرزوهای دور مدفون کرده بود
بخاطر اینکه میگف چون زن هستم چون عرب هستم چون پدرم فقیره چون دوستی ندارم چون همسرم اجازه نمیده
اگه کسی 5 سال قبل منو بدونه الان منو ببینه باورش نمیشه من همون فاطمه هستم
این خدا زندگی من را زیر و رو کرده
ک همه میدونن فاطمه هرچی بگه براش میشه
همه بهم میگن تو هرچی بخای برات میشه
واقعا همینه عشق
هیچکاری نمیخام بکنم وقتشه تنهای تنها بشینم وقتشه باهات حرف بزنم دلتنگت بودم خدایا
سپاسگذارم استاد نمیدونید چقد گریه کردم با حرفای حمید
واقعا منم میگم دوست داشتم تو زمان پیامبرا باشم
اما نمیدونستم پیامبری هم الان هست و
من توی روزهای بی کسی ک همه رهام کردن صدای شما من را بشدت اروم کرد و منو از خود بی خود کرد چنان جراتی ب من بخشید ک دوست شدم بااین خدایی ک همیشه میگفتن ترسناکه از ما بهترون هارو میپذیره اما من را پذیرفت و من را ب اغوش گرمش دعوت کرد اشکهای من را دراورد و من را بغل کرد و گف اروم باش نترس و نگران نباش حالا وقتشه قدمهاتو محکم برداری و تغییر کنی و فاطمه ی دلخواهت بشی فاطمه ای ک خودشو پایین تراز افراد موفق نبینه
استاد من روی تخت نشسته بودم دو سه فایل اول دوره ثروت را گوش میدادم اوایل امسال
بهم گف برو توی علاقه ات حرفه ای شو مدرکتو بگیر فاطمه و گفت هرچی داری از اموزشهای قبلی بریز بیرون هر چی ک داشتم همه رو پلاستیک کردم ریختم دور گفتم من صفحه ی جدیدی از علایقم را باز میکنم
گفتم چشم بگو چکار کنم
گفت بهت میگم اروم باش
یک برگه افتاد توی خونمون ادرس اموزشگاه بود
چشمام برق افتاد
گفتم خودشه اینه
تماس گرفتم خانومی بسیار مهربون
جواب داد
رفتم سریع عکس 3 در 4 گرفتم و مدارکمو بردم
من اون روزها نوزادم رو دستم بود
رفتم اونجا گفتم من را با این نوزاد میپذیری گفت آره همه جوره آره
همون موقه بچه من را بغل کرد خدا مهر فرزندم را ب قلب اون استاد و تمام همکلاسی هام انداخت و باتمام گریه هاش میگن توروخدا فقط امیرعباس رو بیار با خودت
یک خانومی اونجا کار میکرد حوصله امیرعباس من را نداشت
استاد خدا از اونجا بردش
اون خانوم ک چندسال میومد دیگه مشغول کار دیگه ای شد و نیومد
من مستمر رفتم و مدرکم را یکماه قبل صادر کردن و این موفقیت من را بسیار خوشحال کرد همسرم تشویقم کرد
به نام خداوند هدایتگر.
خدایا من هر آنچه دارم از آن توست.
سلام.
من هم دقیقا برهه ای از زندگیم مثل آقا مهیار فکر میکردم که دارم روی خودم و باورهام کار میکنم.
فکر میکردم فقط فایل های استاد رو گوش کردن و هیچ عملی نکردن بهش هم میتونه منو به موفقیت برسونه.
با اینکه دوره هایی از استاد رو داشتم ولی هیچ تعهدی نداشتم که روی خودم به صورت اصولی و تاثیرگذار کار کنم.
تا اینکه جهان با چک و لگد منو مجبور به تغییر کرد.
شرایط مالیم به شدت بد شد و من هیچ راهی جز تغییر نداشتم.
هیچ درآمدی نداشتم.
ورودی و خروجی های زندگیم هیچ منطقی باهم نداشتند.
اگر مبلغی وارد زندگیم میشد بخاطر باورهای افتضاح و خرابم صرف هزینه های بی مورد و بی مصرف میشد.
با درک این وضعیت تصمیمات قاطعی گرفتم.
اولین و مهم ترین و تاثیرگذار ترین تصمیم:
ارتباط خودمو با آدمهایی که فرکانس منفی داشتند قطع کردم.
شماره تلفن هاشون رو حذف کردم و تصمیم گرفتم هیچ شماره ناشناسی هم جواب ندم.
تصمیم گرفتم تا مدتی نه مهمانی بدهم و نه جایی بروم.
هدف این بود که پولی که در اختیار دارم برای بهبود زندگی خودم هزینه کنم.
و هدف دوم از این کار این بود که ورودی های مثبت به ذهنم بدهم.
تصمیم بعدی که گرفتم تمام شبکه های اجتماعی رو حذف کردم (واتساپ، اینستاگرام) و فقط توجهم رو روی سایت عباسمنش گذاشتم و از مباحث سایت برای ورودی مثبت ذهنم استفاده کردم.
تصمیم بعدی که مهمترین تصمیم بود.
تمام آرزو ها و خواسته هایم را در دفترم نوشتم.
تمام چیزهایی که احساس میکردم با وجودش راحت تر زندگی میکنم.
و با احساس خوب شروع به بمباران کردن ذهنم کردم.
نتایج کم کم شروع به تغییر کرد.
اوایل ورودی کم بود ولی من ادامه دادم.
با همان ورودی کم توانستم وسایل مورد نیاز و اساسی زندگی ام را تهیه کنم.
ایده ای که قبلا بهم الهام شده بود و قدم کوچکی هم براش برداشته بودم به جریان افتاد و مبلغ 180/000/000 میلیون تومان به حسابم واریز شد.
تک تک اهدافی که مشخص کرده بودم در حال تیک خوردن بود.
و آرامش عجیبی کل زندگی ام را فرا گرفت.
به طوری که هیچوقت در تمام این 21 سال عمرم در این حد آرام نبودم.
احساسم فوق العاده عالی بود.
و بعد از این نتیجه فوق العاده من هرروز با همسرم راجب این نتایج صحبت میکنیم و قبل و بعد از تغییر را به یاد می آوریم و به ما انگیزه ی بیشتری برای تغییر میدهد.
امروز هم دوباره تصمیم گرفتم این روند را تکرار کنم و هدف های جدیدی تعیین کردم.
الان این مسیر خیلی راحت تر و آسانتر است. چون من از این مسیر نتیجه گرفته ام و هیچ مقاومت ذهنی ندارم.
کاملا راحت میتونم مسیر رشد قبلیم رو سکو و پایه ای برای پیشرفت های بعدی در زندگیم کنم.
بنام یکتای هستی بخش
سلام…
قبل از تقریبا 9 ماه پیش که سالن خودمو زدم و کسب و کار خودمو شروع کردم ،تو سالن قبلی مدام دنبال بهبود خودم بودم مدام درحال یادگیری و افزایش مهارتم بودم و هربار درامدم هی بهتر و بهتر میشد تو کارم حرفه ای تر میشدم و هر روز اعتماد به نفسم میرفت بالا…تا اینکه کسب و کار خودمو شروع کردم و کم کم مثل مهیار عزیز دچار روز مرگی شدم…یعنی توهم این رو داشتم که دارم رو خودم کار میکنم و هر روز فایل گوش میدادم و مینوشتم ولی انگار دیگه هیچ هدفی نداشتم…دیگه دنبال یادگیری و افزایش مهارتم نبودم و توهم زده بودم که نه،من رو باورام کارم میکنم و احساس لیاقت ایجاد میکنم…حالا زیاد مهم نیست مهارتم رو افزایش بدم…و هیچ تغییری رو در خودم ایجاد نمیکردم…تا اینکه اینقدر ادمه دادم تا چک و لقد ها از همه طرف منو احاطه کرد ،تو روابطم، تو درامدم،تو اعتماد به نفسم تو همه چی به مشکل برخوردم…
و تمام اون نتایجی که قبلا ساخته بودم از دست رفت…
تا اینکه خسته شدم از این روند و تسلیم خداوند شدم ،اونموقع بود که کم کم هدایتهارو دریافت کردم…البته هدایتها همیشه بود ولی چون من تو مدارش نبودم نمیتونستم ببینمش…
هدایت اومد که باید شروع کنم دوباره مهارتم رو افزایش بدم و هرروز تمرین کنم…و گوش کردم به هدایت و الان تقریبا دوهفته ای میشه که هرروز میرم سالن و مدام فیلم اموزشی مربوط به کارم میبینم و تمرین میکنم…
یه هدایت دیگه اومد که باید قانون سلامتی رو شروع کنم و تو این زمینه هم تغییر کنم چون به خاطر ظاهرم خیلی اعتماد به نفسم پایین بود…الان 44روزه شروع کردم به عمل به شیوه ی قانون سلامتی…روند خوابم خیلی عالی شد قبلا تا لنگ ظهر میخوابیدم بعد دوباره بعد از ظهرشم میخوابیدم و عملا کل روزم از بین میرفت…اما شکر الله الان دیگه هرروز 7و نیم بیدار میشم میرم یک ساعت پیاده روی…هر روز پیاده روی میکنم ،ورزش میکنم…منی که تو این 31 سال عمرم هرگز ورزش نکردم الان ورزش و پیاده روی شده قسمتی از زندگیم که خیلی لذت بخشه برام…
تو روابطم تجدید نظر کردم…تو دل یه ترسهایی رفتم که سالها جرئت انجامش رو نداشتم و و رفتم تو دل ترس از قضاوت شدن…تو دل شرکهایی که داشتم …همین باعث شد که نتیجه اش برام آزادی ذهنی و فکری به بار بیاره…که چقدررر از این بابت سپاسگذار خداوندم…
شروع کردم به شکر گذاری تو نت گوشیم…شروع کردم یه دفتر زیبا برداشتم برای توجه به ویژگی های مثبت افرادی که تو تمام این مدت تمام توجهم روی نکات منفیشون بود و فضای ذهنم منفی و مسموم بود…
شروع کردم به هرلحظه حرف زدن با خدا و باور اینکه صدامو میشنوه و اجابتم میکنه…
خلاصه که احساس میکنم دیگه از اون روز مرگی دراومدم…و احساس میکنم چرخ زندگیم روون ترشده و هرروز دارم نشونه هارو میبینم و تایید میکنم و بابتشون از خداوند تشکر میکنم…
بینهایت سپاسگذار خداوندم که منو از روز مرگی نجات داد و بهم فهموند که داشتم مسیرو اشتباه میرفتم…
بینهایت سپاسگذار خداوندم به خاطر این مسیر بهشتی…
بهنامخدا
سلام
بازهم من هستم و چالشهای ذهنم که بنویسم یا ننویسم
با خودم میگم آخه نوشتن من چه تاثیری داره رو حالم
ولی جوابشو میدونم
نوشتنم یه ردپای محکم برام واسه روزایی که دلم روشنه
برای اینکه ذره به ذره تغییراتم رو ببینم
از تک به تک بچههایی که مینویسن ممنونم
امشب تمام وقت داشتم کامنتای لیلا جان بشارتی رو میخوندم
یه لحظه احساس کردم خدا بهش گفته بوده بنویس تا نسرین تو همچین روزایی که به کارش میاد بخونه
اشک ریختم از هدایت خدا
این دوستایی که میان ردپای هر روزه از خودشون میزارن گلی هستن از گلای بهشت که هر روز و عطرشون به مشام ما میرسه
ازتون ممنونم فاطمه جان محرمی
سعیده جان شهریاری
مامان فاطمه جان سلیمی
بی نهایت دوستون دارم
میدونین شما میاین لطفای، بینهایت خداوند رو مینویسین هر روز
چیزی که منم هر روز و هر لحظه دارم میبینم اما نمینویسم فقط با همسرم مرور میکنیم
اما شما با یه عالمه دوست مرور میکنین
من هم هر روز معجزات و هدایتهای پروردگارم رو دارم میبینم
چندشب پیش پیشنهاد دادم به همسرم که بریم خونه مادرشون برای شبنشینی ،خواستیم تماس هم بگیریم ولی نشد بعد از پیشنهادم دودل شدم اما نگفتم
با خودم فکر کردم اگه بگم مهدی فکر میکنه چرا من دمدمی شدم
اما به اونجا که نزدیک شدیم، مدام یه صدای خیلی بلندی تو سرم میگفت نرین
به همسرم گفتم بریم از دم درشون رد بشیم اگه کسی نبود بریم خونشون حسم بهم میگه فلانی اونجاست (فلانی=خانوادهای که ما باهاشون راحت و همفرکانس نیستیم)
و رد شدیم و دیدیم بله ماشینشون دم دره و نرفتیم
و چقدر خوب شده بود که تماس نگرفتیم و بی سر وصدا رد شدیم از اونجا
ساعت حدود 12 ظهر، مهدی جانم بچههارو برد دمدر که آرش دوچرخه سواری کنه و اومدن خونه و بعد بچههارو برد حمام و ساعت شد حدود 3 بعد ازظهر و دنبال گوشیش گشت و من گفتم از کوچه که اومدین من ندیدم رو پلهها نیست؟
یه دفعه یادش افتاد تو کوچه روی موتور جا گذاشته و رفت دید همونجاست حتی زنگ هم خورده ، کوچه ما پر رفت وآمده ولی کسی برنداشته بودش خدا مواظب اموال ماست
امروز 8 آذر هفتمین سالگرد ازدواج(عروسی) ما بود
فوقالعاده بهمون خوشگذشت یه جشن خانوادگی عالی
از روز قبلش کیک درست کردم دوره کیک پزی شرکت کردم و فوقالعاده راضیم از آموزش اصولی
دیشب که کیک آماده شد بچهها طاقت نداشتن تا امروز صبر کنن و من بهشون کیک دادم و با خودم گفتم بیخیال عکس و کمالگرایی و کلی خوشحال شدن
برای خرید توتفرنگی واسه تزئین کیک چند جا سر زدم پیدا نکردم با خودم گفتم بیخیال با هر آنچه دارم تزئین میکنم
آرش ذوق داشت بادکنکهارو باد کنیم با وجود اینکه کلی کار داشتم اومدم با بچهها بادکنک باد کردیم و ربان زدیم و کلی خوش گذشت بعد آرش رفت پیشدبستانی و منم به همه کارام رسیدم
بعدازظهرش یه آرایش خیلی ساده کردم با لباس ساده اما تمیز و قشنگ و لباسای بچهها رو عوض کردم و کلی عکس انداختیم و رقصیدیم
قصد داشتم خودم شام مفصل درست کنم اما حس کردم خسته میشم
و خستگی مانع لذت بردنم میشه
ازهمسرم درخواست کردم بریم بیرون و به یه رستوران عالی رفتیم با یه فضای عالی و خیلی قشنگ پذیرایی شدیم و غدای لذیذی خوردیم
اگه نسرین سالای قبل بود انقدر درگیر لباس پوشیدن و ژست عکس میشد و دلش میخواست همهچی بی نقص باشه( با بچه کوچیک هم این اتفاق تقریبا غیرممکن ) که یادش میرفت خوشبگذرونه
انقدر خودمو سرگرم آشپزی میکردم که یادم میرفت لذت ببرم
شایدم اصلا راضی نمیشدم از شب قبل اون کیک و برش بزنم
خلاصه که منم هر روز دارم بهبود میدم خودمو
مامان فاطمه، فاطمه جان محرمی، سعیده جانها
اگه کامنت منو میخونین بدونین ماهم داریم تو مسیر علاقمون قدم برمیداریم و شروع کردیم، به امید اون روزی که بیام خبرشو تو سایت بدم
ممنونم ازتون استاد
بینهایت سپاسگذارتونم و دوستون دارم
لطف خداونده که اینجام و از حضورتون لذت میبرم
درپناه خدا باشین
به نام خداوند زیباییها
سلام به استاد عزیزم
و همه دوستان هممسیر
من سال 1402 بود که وارد این سایت الهی شدم.
دلیلش این بود که تضاد و اوضاع بدی داشتم که خودم به وجود آورده بودم
خیلی برام سخت بود
همون موقع تو اون اوضاع نگرانی
شروع کردم هدایتی کتاب جول اوستین رو میخوندم.
بعدش اومدم با کوین ترودو آشنا شدم
و برنامه اون رو کار کردم.
و به خودم میگفتم مشکل من چیه.
در همون روزها با یه فرد هدایتی تو تلگرام
که شماره یه مربی یا به قولی مربی کوچینگ رو قرار داده بود
آشنا شدم
و من زنگ زدم بهش.
بهش گفتم
من خیلی مشکلات سرم اومده و مشکلم چیه.
تو موقع تماس صدا قطع و وصل میشد
و چند بار تو جاهای مختلف زنگ میزدم،
صدا قطع میشد در حالی که انتن گوشی پر بود.
و من ازش یه جمله شنیدم:
نمیدونم خودباوریت شاید مشکل داره.
و من فکر کردم خودباوریه چیه
و جوابی نداشت ذهنم براش.
و رفتم تو سایت و اینترنت گشتم
و اتفاقاً سایت استاد میومد
ولی نمیرفتم.
که به خودم گفتم پسر
بیام ببینم جوابش چیه.
و اومدم و سایت رو دیدم
و ثبتنام کردم
و با جریان موج هدایت همراه شدم.
تمرین این قسمت:
لطفاً در کامنتها
یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید
که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید.
سپس بنویسید:
امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید،
چطور میتوانید از «باور» و «اعتمادبهنفسی»
که از آن موفقیت به دست آوردید،
به عنوان یک «سکو»
برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید
استفاده کنید؟
تو زندگیم چندین کار بزرگ انجام دادم از تغییر عادتی.
از نظر فکری اما
چیزی که خیلی برام الهامبخشه و بهم انگیزه میده،
داستان لاغری من هست.
میتونم بگم
داستان وزن کم کردن و لاغری من
نقطه عطف زندگی من هست.
من از بچگی تپل بودم
و تا سن 27–28 سالگی همینطور چاق بودم.
آرزوی زندگیم این بود که
لاغر شدن چه شکلیه و میخواستمش
اما انگار تو این سالها برام دستنیافتنی بود
و ازش دست شسته بودم.
و بعد طی یه بازخوردی که از یه آدم غریبه گرفتم،
اومدم و شروع کردم به ورزش کردن
و طی مدت کوتاهی
بسیار بسیار لاغر استخونی شدم
که شناخته نمیشدم.
و نتیجه
یه شگفتی و معجزهای برام داشت
که ذهنیت منو در مورد خودم متحول کرد.
مثل بمب اتم
باورهام رو منفجر کرد.
که من میتونم هرکاری بکنم
و من ابرقهرمانم
و پر از قدرت و عزتنفس بودم.
و
خیلی با آدمهای جدید آشنا شدم
و ورزشکارا منو میشناختن
از سمت ادم ها تشویق میشدم.
حالا تا قبل اون
من یه بیعزتنفس بودم
که میرفتم شغلهای کارگری و کارهای سنگین انجام میدادم
و 27 سال
یه زندگی تکراری رو
که هر روزش مثل هم بود
تکرار میکردم
و حالم بهم میخورد ازش.
بعد این لاغری
من مملو از حس اعتماد به نفس بودم
و همون موقع پیشنهاد کاری شد
و رفتم تو یه کار راحت و پشتمیزنشینی
و همزمان دو تا کار سبک رو انجام میدادم
و دو تا حقوق جدا میگرفتم.
در واقع سرِ کار
بیکار بودم
و فقط دمنوش میخوردم
و تو محوطه میگشتم
و حقوق میگرفتم
و هر وقت دوست داشتم
کارم رو تعطیل میکردم.
و بعدش با یه آدم مولتیمیلیاردر آشنا شدم
و پیشنهاد کاری برام اومد
و رفتم اونجا کار میکردم
و چندین پله محیطش
از کار قبلم بهتر بود
و با چالش مهارتهام تقویت شد.
و اینجا بود که احساس کردم
بازم میخوام بهتر بشم
و من میخوام زندگیمو تغییر کنم
و مصمم و جدی شدم
و برنامه دقیق ریختم
و میرفتم کتابهای انگیزشی میخریدم
و صبحها ساعت 3.5 صبح بیدار میشدم
و روی ذهنم کار میکردم
و میرفتم سر کار
و بعد کار
میاومدم باشگاه
و بعدش بازم شروع میکردم
تا اخر شبکار کردن رو ذهنم
و مثل خوره بدون خستگی
و خیلی با انگیزه بودم.
و دقیقاً یادمه
از اردیبهشت 98
زندگیم داشت عوض میشد
و به یک بیداری معنوی رسیدم
که بعدها علتش رو
تو کتاب «نیروی حال» اکهارت تله خوندم.
و زندگیم فوقالعاده زیبا شده بود
و باعث شد بخوام مهاجرت کنم
و رفتم تهران
و چیزهای جدید یاد گرفتم
و پیشرفت کردم.
الان که فکر میکنم
در این مسیر که شروع اعتماد بنفس بود
چقدر باعث شد خودمو بشناسم
تغییر کنم
با دستاوردها
هی اعتماد به نفسم بره بالاتر
خودمو تجربه کنم
و بهتر بفهمم که کار
خصوصیات مورد علاقهم چیه
درآمد دلاری رو بشناسم و بگیرم
و بینهایت چیزی که یاد گرفتم.
مرسی که با پرسیدن این سوال باعث شدین
به گذشته برگردم و نقطه شروع دستاوردهام رو مرور کنم
تو خود قدرتِ عالمی، خود را نشناختی
خود را که شناختی، خدا را شناختی
به نام نور آسمان ها و زمین
سلام به روی ماهتون
گام چهارم آیات سَخَّرَ- آیه ٣٢ إبراهیم
اللَّـهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَکُمْ وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْفُلْکَ لِتَجْرِیَ فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْأَنْهارَ (32)
خداست که آسمانها و زمین را آفرید و از آسمان،
آبی فرو فرستاد، پس با آن برای رزق شما از (زمین) میوهها بیرون آورد و کشتی را به تسخیر شما در آورد تا به فرمان او در دریا به حرکت درآید و برای شما نهرها را مسخّر نمود .
من عاشق آیه های سَخَّرَ شدم ، أصلا به هرررر کدوم از آیه ها که هدایت میشم دنیایی از آگاهی به روم باز میشه و نمیدونید چقدررررر ایمانم قوی تر میشه مبنی بر اینکه خداوند بیشتر از ما میخواهد که ما خوشبخت و ثروتمند باشیم
یه چیز جالب بگم ؟
خداوند در سوره ذاریات خودش رو همواره گسترش دهنده معرفی میکنه و از اون طرف در ده ها و ده ها و ده ها آیه عمیقا إذعان کرده که جهان رو به تسخیر شما در آوردم پس :
تو بنده جان که از روح من در تو دمیده شده و از اون طرف به امر من جهان به تسخیرت در اومده و البته وظیفه ت گسترش جهان هست دیگه محدودیتی نداری برای اینکه به هرررررر خواسته ای که داری برسی
به شرط ایمان
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
و به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
با عشق ، ادامه دارد …..
خیز و در کاسهٔ زر آبِ طَرَبناک انداز
پیشتر زان که شَوَد کاسهٔ سَر خاک انداز
عاقبت منزلِ ما وادیِ خاموشان است
حالیا غُلغُله در گنبدِ افلاک انداز
چشمِ آلودهنظر، از رخِ جانان دور است
بر رخِ او نظر از آینهٔ پاک انداز
حافظ
سلام به استاد بزرگوارم و مریم بانوی عزیزم
و همه دوستانم در این مسیر نورانی و برداشتن گامی دیگر برای درخشیدن در حال و هوای توحیدی
خداروبی نهایت شاکروسپاسگزارم که در این مسیر بهشتی هرچقدرجلوتر می روم رهاتر و سبکبال تر می شوم و هدفمندتر برای خلق لحظه لحظه های توحیدی تر چون همه چیز توحید است ،همه چیز با خدابودن است و تنها از او هدایت طلبیدن
و تجربه های زیبای زندگی مان به ما می گوید که با قدرت ایمان بی شک هر ناممکنی تا به امروز ممکن شده است اگر من باور کرده باشم که در هر شرایطی هم که باشم می توانم با هدایت های به وقت خداوند و با قلبی آرام و ذهنی باز و بدون قضاوت وبا عمل به قوانین الهی،
هر لحظه در آرامش زندگی کنم و با احساسات عالی ، اتفاقات زندگیم را رقم بزنم .
این مسیر هرروز زیبایی هایش را برایمان به ارمغان می آورد و ما را از گذشته دورودورتر
می کند و به لحظه حال دعوت مان می کند و چقدر بودن در لحظه آن هم آگاه بر تمام گفتار،رفتارو عملکردی که
می خواهی انجام دهی واقعا باشکوه است و
انجام مدیتیشن آن هم هرروز
توانسته به راحتی ما را در لحظه نگه دارد ،خودآگاهی بر بدنِ ارزشمندو مقدس مان ،جایی که روح من در آن رشد می کند
بنابراین احساسات خوب در بدن هستند مثل قلب که در آن عشق خداوند هرلحظه جاریست و من با داشتن احساس خوب است که
می توانم با قلبم مشورت کنم و در هر تصمیمی که می گیرم از بدنم کمک بگیرم یک عمر در فکرکردن های بیهوده سپری کردم و ذهنم مدام درگیر گذشته و آینده بود اما
امروز آگاهی در لحظه را آموخته ام و فهمیدم که من کلا با بدنم غریبه بودم و هر چقدر صحبت های ناب و تاثیر گذار استاد را شنیدم و سعی کردم در عمل پیاده کنم ،آرامشم در لحظه افزایش پیدا کرد و دیگر هیچ عامل بیرونی بر روح و روانم
تاثیر گذار نبود چون جایگزین هایی مثبت در وجودم قرار داشتند و
آرام آرام وقتی ذهن و روحم در هماهنگی قرار گرفت من به انجام مدیتیشن هدایت شدم چون باید ذهن و روحم نظم پیدا کرده و به آرامش دعوت می شدند تا وقتی من در مدیتیشن قرار
می گیرم تمام تمرکزم روی بدنم باشد نه مدام حواس پرتی و فکرهای عجیب و غریب
بنابراین چقدر زیبا خداوند در زمان مناسب هدایتم کرد به انجام با عشق مدیتیشن و من توانستم لحظه آگاهی و تمرکز را عالی تر انجام دهم و چقدر هدف هایم واضح تر و روشن تر شدند و باز هم
می خواهم برای خودم بنویسم که باهرروز بودنم ومتعهدانه ادامه دادن با عشق در این مسیر توحیدی، مدت خیلی زیادی
می گذرد که در آرامش و احساس عالی زندگی
می کنم چون بودن در این مسیر و با شوق و شعف ادامه دادن
یعنی رسیدن به تک تک هدف هایی که داشته و داریم با ایمان،توکل،صبرو امید و صددرصد دیدن داشته هایمان و این را خوب می دانم که خواستن،خواستنِ بیشتر رو ایجاد می کند و
داشتن ،داشتنِ بیشتر و همیشه استاد تاکید کردند به اینکه قدردانِ داشته هایمان باشیم آنها را ببینیم و با تمام وجود شاکرو سپاسگزار باشیم
پس قدردانی معجزه می کند……
در پناه رب العالمین هر لحظه شاد، سلامت، ثروتمند، سعادتمند، خوشبخت، موفق و عالی باشید و در این مسیر همه به لطف خداوند ثابت قدم باشیم تا با چشم دل ببینیم که زیبایی های این مسیر چه باشکوه است و خداوند ما را به چه بهشتی دعوت کرده است .
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
متشکرم متشکرم متشکرم
نتایج من از عمل به قانون و کارکردن روی خودم :
زمانی که میخاستم گوهینامه بگیرم (10 سال پیش) دوبار به دلایل مختلف رد شده بودم در صورتی که من رانندگیم فوق العاده خوب بود و قبل از گواهینامه داشتنم پشت ماشین میشستم اما دوبار با افسر رد شده بودم و اون زمان هنوز با استاد و سایت اشنا نشده بودم اما یکی دوتا کتاب خونده بودم و یکی از تمریناش تجسم خواسته بود ، اومدم تو فاصله بار دوم و سومی که میخاستم برم پیش افسر همش تجسم میکردم که من قبول شدم و براحتی گواهینامه مو گرفتم ! که بار سوم که رفتم پیش افسر خیلی راحت قبولم کرد و این اولین نتیجه من از قانون بود اگه اشتباه نکنم !
اوایل دوران دانشجوییم یه خانومی تو دانشگاه بود که خیلی دوسداشتم مخشو بزنم ! ولی از چند نفر که پرس و جو کردم گفتن این اصلا رفیق نمیشه با کسی و تا حالا تو دانشگاه هرکی رفته سمتش رو ریجکت کرده !
اون زمان یادمه یه تمرین طراحی کرده بودم برا خودم که اخر شبا انجامش میدادم و باعث شده بود احساس لیاقتم بره بالاتر ، فک کنم دو سه هفته هرشب این تمرینرو انجام میدادم ، بعد از اون یه روز گفتم دیگه باید برم جلو باهاش حرف بزنم !
خیلی استرس داشتم و چون شنیده بودم که این همرو ریجکت کرده از اینکه منم ریجکت کنه و ضایع بشم خیلی میترسیدم ، ولی رفتم جلو و باهاش حرف زدم و بهم گفت نه ! و رفت .
منم اومدم رو صندلی نشستم همونجا و نرفتم ریگه دنبالش
بعد از 5 دقیقه برگشت ! با دوستش بود ، دوستش بهم گفتم ببخشید اگه باهات بد صحبت کرده امروز حالش اصلا خوش نبوده از صبح و کلی اتفاق بد براش افتاده و الانم انتظار داشته به شما بگه نه بازم دنبالش بیای و بعد قبول کنه خلاصه اون ارتباط شکل گرفت و من با ادمی اوکی شدم که بین سه هزار نفر دانشجو های اون جا جزو چند نفر اول بود از لحاظ ظاهری و همه چی!
و این اتفاق یادمه خیلی اعتماد بنفسمو برده بود بالا و با خودم میگفتم اگه من تونستم این کارو انجام بدم میتونم هرررکار دیگه ای رو هم انجام بدم
چند وقت بعد از اون من گفتم حالا که رابطم اوکی شده حالا ماشین میخام ، انقدر از این اتفاقه احساس خوب و توانمندی میکردم که خیلی زود تونستم ماشین دار بشم که قضیش خیلی مفصله اما کار خدا و قانون بود همش
من تو ارتباطات ضعیف بودم اکثر مواقع و خیلی دوسداشتم که بتونم ارتباطات با کیفیت تر و قشنگ تری رو داشته باشم
یه زمانی اومدم روی خودم کار کردم و احساس لیاقتمو بالا بردم تا حدی ، و اتفاقی که افتاد این بود که بقیه خودشون میومدن سمت من و دوسداشتن باهام وقت بگذرونن و کار به جایی رسید که یه اکیپی داشتیم که میگفتن اگه فلانی بیاد بیرون ماهم میایم ! اگه نیاد ماهم نمیایم ! و این نتیجه کارکردن من روی خودم بود چون قبلش اصلا همچین چیزایی نبود
از اینا که گذشت من با یه نفر تو رابطه رفته بودم و حدود یه ماه طول کشید که دیدم اصلا اون رابطه ای که من میخاستم نبود و خوب تصمیم گرفتم تمومش کنم ، یکسال تنها بودمو و تو رابطه نمیرفتم
یروز استاد یه فایلی رو روی سایت گذاشتن که نشون میداد دوتا دختر جوون داشتن تو ساحل افتاب میگرفتن و تو حال خودشون بودن و لذت میبردن از لحظه و زندگیشون !
وبعدش استاد توضیح دادن که این چقدر مهمه که ما با خودمون در صلح باشیم و از زندگیمون لذت ببریم فارق از اینکه کسی تو زندگیمون هست یا نیست !
این حرفای استادچند روزی تو مخم بود همش با خودم میگفتم همینه پسر ! اگه بتونی تنهایی لذت ببری از زندگیت اونموقع ادم درست وارد زندگی تو میشه و حدود یه هفته من حالمو خوب نگه داشتم و اگاهانه و نتیجه این شد که بعد یه هفته اونیکی یه ماه تو رابطه بودم باهاش و یکسال بود جدا شده بودیم دوباره اومد تو زندگیم اما اینبار کاملا با یه ورژن متفاوت !
ینی دقیقا رابطه ای شکل گرفت که من میخاستم و تو رویام بود داشته باشمش !
و لذت بخش ترین روزای زندگیمو تجربه کردم !
و وقتی من خودمو تغییر دادم اون ادمم کاملا رفتارشو بامن تغییر داد
این نتیجه دوباره کلی بهم اعتماد بنفس و احساس لیاقت داد
یادمه میخاستم برم سر کار و درامد داشته باشم ( در صورتی که اصلا قبلش هیچجا کار نکرده بودم برا کسی) و مدرک داشنگاهیمم هنوز نگرفته بودم و خدمتم نرفته بودم ، ینی این چیزا باعث شده بود اصلا دنبال کار نرم چون با خودم میگفتم نه مدرک دارم نه پایان خدمت کسی بهم کار نمیده اصلا ذهنم اجازه نمیداد برم دنبالش !
خلاصه یروز اومدم نشستم نوشتم که من میخام یه شغل داشته باشم با انقدر درامد و این ساعت کاری ( قبلش اصلا درامد نداشتم به اون صورت و بیشتر بابام هزینه هامو میداد ) و نوشتم که چی باعث شده من تا حالا سر کار نرم و درامد نداشته باشم ؟
ذهنم گفت تو مدرکتو نگرفتی هنوز !
تازه خدمتم نرفتی ! کی بهت کار میده!
دیدم این دوتا ترمز جلو حرکتمو گرفته
اومدم با خودم صحبت کردم که اقا جهانی که پاسخ داده به من دفعه های قبل و واکنش نشون داده به من وقتی من افکار متفاوتی داشتم پس الانم من باید ذهنیتمو تغییر بدم تا بتونم به خواستم برسم دوباره
خلاصه چند روز رفتم دنبال اطرافیانم که شرایطشون مثل من بود و درامد داشتن گشتم و به خودم گفتم بیا ببین فلانی تونسته فلانی تونسته …
و وقتی که من ارتعاشات متفاوتی فرستادم جهان هم واکنش متفاوتی نشون داد!
و نتیجه چی شد ؟ینفر منو معرفی کرد و واسط شد و من استخدام یه شرکت شدم و حقوقم اندازه درامدی که میخاستم بود دقیقا !
بدون اینکه اونا ازم هیچ مدرکی بخوان اونجا استخدام شدم !
ببین الان این شاید کوچیک باشه برام ، اما اون زمان و شرایطی که داشتم و تا حالا پولی نساخته بودم خیلی خیلی هیوج بود برا من همچین چیزی و اصلا اینکه من میتونم از پس کاری که اشنایی باهاش نداشتم از قبل بر بیام در حدی که بعد یه هفته از شروع کارم من شدم سرپرست اون بخش کوچیکی که توش بودم و دوتا نیرو اومد زیر دستم !!!!!
این برا منی که تا یه ماه قبلش اصلا کار کردن و درامد داشتن برام مثل یه قفل بزرگ بود و به محظ اینکه من فرکانس های متفاوتی رو ارسال کرده بود شرایطم اینجوی تغییر کرده بود خیلی اتفاق عظیمی بود برام .
حالا بماند که بعد چندوقت از اون کار اومدم بیرون چون اون تجربه باعث شد بفهمم من میخام کسب کار خودمو داشته باشم و برا خودم کار کنم .
چند وقت بعد ماجرای خدمتم پیش اومد ! باید میرفتم و،زمانش رسیده بود ، اما اصلا دلم نمیخاست برم و میخاستم یه راهی پیدا کنم که نرم و معاف بشم و از این حرفا حتی یه سالم بعد دانشگاه صبر کردم و نرفتم که بتونم معافیت بگیرم اما حقیقتا اونقدر ایمان نداشتم و قوی نبود ایمانم خودم میفهمیدم که تو این قضیه نمیتونم خوب ذهنمو کنترل کنم و حالمو خوب نگه دارم ، یکی دورورز حالم خوب بود و باز چند روز ترسا میومد سراغم خلاصه دیدم نمیتونم کنار بیام باهاش و رفتم خدمت ، یادمه اونزمان بابام میگفت شهر خودمون اشنا دارم بیا بریم کاراتو انجام بدم و صبح بری تا ظهر و بعدشم برگردی خونه !
اما گفتم نه ، خلاصه گفتم خدایا من خودمو میسپرم به تو هرجایی که تو ببری منو میدونم بهترین جاست واسم ، من میخام اسون بگذره بهم و راحت باشم
رفتم پست کردم دفترچمو و رفتم اموزشی ، تو اموزشی دوتا دوست پیدا کردم که همشهریم بودن و شاید باورتون نشه انقدر خوش میگذشت اون 60روز که اصلا نیومدم خونه !
انقدر میخندیدیم تو اموزشی که بقیه فک میکردن ما چیزی مصرف میکنیم که انقدر خوشحالیم
من میفهمیدم که به خدا اعتماد کردم و اون داره میچینه ادمارو و شرایطو
بعد که اموزشی تموم شد،افتادم یه شهر دیگه که فاصلش دو ساعتو نیم بود تا شهر خودمون
و من نفهمیدم چجوری خدمتم تموم شد چون یه فرمانده داشتم که خیلی هوامو داشت و کلا هرموقع میخاستم ،مرخصی بودم و انقدر نمیرفتم پادکان که بابام شاکی شده بود و یروز بهم گفت این چه خدمتیه؟ من خدمت اینطوری ندیدم که همش مرخصی باشن ، تو حتما فرار کردی که انقدر نمیری پادگان
اما من میدونستم که داستان از کجا اب میخورد و خدا بودکه دلارو نرم کرده بود برام…
اینا چندتا از نتایجی بود که یادم اومد کلی جاهای دیگه بوده که بیادشون ندارم الان
اینارو نوشتم که الان تو کسب و کارم شرایط جوری که من میخام نیست به خودم بگم این شرایطی که توش هستم چیزی جز پاسخ جهان به من نیست ، اگه میخلم شرایطم تغییر کنه باید شخصیتمو تغییر بدم مثل همه جاهایی که این کارو کردم و نتیجه گرفتم
به نام خدا
من در گذشته که از کار کارمندی آمدم بیرون با برخورد با تضاد در کارم و به دنبال آن کسبو کارم که دست فرو شی بود رو به طور جدی تر ادامه دادم از دستفروشی به غرفه داشتن رسیدم و بعد از آن باز پله بالاتر رفتم داخل بازار کسبو کارم را ادامه دادم وگسترش دادم
بعد از مدتیخوب دچار روزمرگی شدم و روز بروز اوضاع کسبو کارم بدتر میشد تا اینکه با تصمیمات اشتباهم درآمدم به صفر رسید
ولی بعد از گذشت مدتی دوباره شروع کردن به کسب وکارم در بازار و دارم به روند خوبی میرسم وباخودم میگویم منکه از دست فروشی و از جایی خیلی پائین تر با کمک خداوند به این مرحله رسیدم باز هم میتوانم این کارو انجام بدهم واز قبل هم بهتر عمل کنمو موفقعینت گذشته ام را الگو قرار داده ام
و باز یادم میاد وقتی میخواستم کار مرغداری را شروع کنم خوب تجربه کافی و سرمایه ای هم نداشتم رفتم یه جایی رو اجاره ای شروع کردم به کار کردن که شرایط مکانی مناسبی نداشت
ودر همان زمان هم به فایلهای استاد هم گوش میکردم
و این نکته در ذهنم بود همیشه که استاد میگفت برای موفقعیت در کاری نیازی نیست که حتما سرمایه اولیه داشته باشین
یه رو که داشتم فکر میکردم برای جای تخم مرغها چی بریزم که نرم باشه از اونجا که دوربرد ملک من پر از نجاری بود به این فکر افتادم که پوشال چوب بگیرم برای زیرشون و بعد از مدتی خوب من به درامد نرسیده بودم هنوز این ایده والها به من گفته شد که همین پوشال چوبارو بفروشم و من تو سایت دیوار گذاشتم و فروختم به راحتی و برایم الگویی شده است که میتوان از هیچ پول ساخت چون قبلا هم این کار را کرده ام والان در بازار از 70 درصد مغازه های بازار جنس تهیه میکنم ودر کانالم ارائه میدهم برای فروش ..
سلام به روی ماهتون امیدوارم عالی باشید
بخوام از موفقیت هام تو این مسیر بگم نمیدونم از کجای این داستان بنویسم
لیلی بودم که ازافسردگی رسیدم به دختری شکرگزار
دختری بودم که از روابطی که از نظر عزت نفس زیرصفربود خیلی خیلی اون ته مه ها رسیدم
به بالای صفر
دختری هستم باتوجه به شرایطم در هز زمانی پول ساختم
دختری هستم که اول که وارد این مسیر شدم دوره ها رو به شکل نامناسبی داشتم
وهمه رو حذف کردم وبارایگانها جلو رفتم
وهدایت شدم به دوره ی صلح با خود
کم کم هدایت شدم به قدم یک 12 قدم
وشاهکاری که خدا کرد
وپاداش داد در قبال کارکردن روی خودم ودوره هام
گنجی بنام لیاقت رو وارد زندگیم کرد
وبعد چند وقت دوره ی هم جهتی رو
دختری که به محضی که دوره ها میومد رو خریداری کردم
شخصیتی که شکرگزارشدم
واز لحاظ مالی درامد دارم
از لحاظ روابطم زمین تا اسمون باقبلم متفاوتم
ارامشی دارم که ارزشش بینهایته
خواب راحت وباکیفیت
ارامش وانرژی بالایی دارم بعد بیداریم
سحرخیز شدنم
شخصیتم که قوی تر وارومتر و عزتمندانه ترشده
هزاران بارشکرت بابت ورودم به این مسیر
بابت موندنم وادامه دادنم
دوستون دارم
در پناه حق
و
بسم الله الرحمن الرحیم
صحبت های حمید من را بشدت احساساتی کرد
واقعا خدا رو توی سجاده ها پیدا نکردم
خدارو توی برگ گل توی سبزی درختهای پارک محلمون
تو خنده های بچه هایی ک دارن بازی میکنن
توی بغل همسرم ک 2 سال ازش جدا بودم
و دوباره خدا مارو با هم اشتی داد
توی تکون های پسرم توی شکمم
توی لبخند رهگذرها
توی همزمانی های روزانه
پیدا کردم
خدارو توی محبت پدرم ک سالها باهاش قهر بودم پیدا کردم
آه خدای من
چقد وقتش بود این فایلو بشنوم زمانیکه من دوست داشتم با خدایم خلوت کنم و مثل قبل اشکها بریزم
خدایا من ازت هیچی نمیخام
فقط بااااااش
فقط توی زندگیم باش
چون وقتی باشی
همه چی رو ب راهه عشق من
من انسانی هستم ک بسیار متفاوت شدم
محدودیت هایی ک جامعه برام ساخته بود من را تبدیل ب یک زندانی با کلی علایق و استعداد کرده بود
احساس نارضایتی همیشگی من را خفه کرده بود
پراز عقده بودم ک هررروز با یکی بجنگم و این نارضایتی رو سر کسی از عزیزانم خالی کنم
اعتراف میکنم عاشق همشون هستم
توی همشون رنگ خدارو دیدم
حتی اشخاصی ک ازشون متنفربودم بیشترین خدمت هارو ب من کردن وقتی من نگاهمو خدایی کردم
چی بگم ازین خدا ک همه چی من را تغییر داد
فاطمه ای ک خودش رو پایین تر از هرکسی میدید
فاطمه ای ک تمام توانایی و استعدادهای خداییش رو با یک مشت آرزوهای دور مدفون کرده بود
بخاطر اینکه میگف چون زن هستم چون عرب هستم چون پدرم فقیره چون دوستی ندارم چون همسرم اجازه نمیده
اگه کسی 5 سال قبل منو بدونه الان منو ببینه باورش نمیشه من همون فاطمه هستم
این خدا زندگی من را زیر و رو کرده
ک همه میدونن فاطمه هرچی بگه براش میشه
همه بهم میگن تو هرچی بخای برات میشه
واقعا همینه عشق
هیچکاری نمیخام بکنم وقتشه تنهای تنها بشینم وقتشه باهات حرف بزنم دلتنگت بودم خدایا
سپاسگذارم استاد نمیدونید چقد گریه کردم با حرفای حمید
واقعا منم میگم دوست داشتم تو زمان پیامبرا باشم
اما نمیدونستم پیامبری هم الان هست و
من توی روزهای بی کسی ک همه رهام کردن صدای شما من را بشدت اروم کرد و منو از خود بی خود کرد چنان جراتی ب من بخشید ک دوست شدم بااین خدایی ک همیشه میگفتن ترسناکه از ما بهترون هارو میپذیره اما من را پذیرفت و من را ب اغوش گرمش دعوت کرد اشکهای من را دراورد و من را بغل کرد و گف اروم باش نترس و نگران نباش حالا وقتشه قدمهاتو محکم برداری و تغییر کنی و فاطمه ی دلخواهت بشی فاطمه ای ک خودشو پایین تراز افراد موفق نبینه
استاد من روی تخت نشسته بودم دو سه فایل اول دوره ثروت را گوش میدادم اوایل امسال
بهم گف برو توی علاقه ات حرفه ای شو مدرکتو بگیر فاطمه و گفت هرچی داری از اموزشهای قبلی بریز بیرون هر چی ک داشتم همه رو پلاستیک کردم ریختم دور گفتم من صفحه ی جدیدی از علایقم را باز میکنم
گفتم چشم بگو چکار کنم
گفت بهت میگم اروم باش
یک برگه افتاد توی خونمون ادرس اموزشگاه بود
چشمام برق افتاد
گفتم خودشه اینه
تماس گرفتم خانومی بسیار مهربون
جواب داد
رفتم سریع عکس 3 در 4 گرفتم و مدارکمو بردم
من اون روزها نوزادم رو دستم بود
رفتم اونجا گفتم من را با این نوزاد میپذیری گفت آره همه جوره آره
همون موقه بچه من را بغل کرد خدا مهر فرزندم را ب قلب اون استاد و تمام همکلاسی هام انداخت و باتمام گریه هاش میگن توروخدا فقط امیرعباس رو بیار با خودت
یک خانومی اونجا کار میکرد حوصله امیرعباس من را نداشت
استاد خدا از اونجا بردش
اون خانوم ک چندسال میومد دیگه مشغول کار دیگه ای شد و نیومد
من مستمر رفتم و مدرکم را یکماه قبل صادر کردن و این موفقیت من را بسیار خوشحال کرد همسرم تشویقم کرد
داستانهای این چنینی زیاد دارم
این اخریش بود ک گفتم بنویسم ب دلم افتاد
فقط میخوام بگم سپاسگذارم از خدا از شما از همه چیز