ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 2 - صفحه 19 (به ترتیب امتیاز)
- نمایش با مدیاپلیر پیشرفته
- فایل تصویری ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 2396MB29 دقیقه
- فایل صوتی ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 228MB29 دقیقه














بنام خداوند هدایتگر
سلام به استادعزیزم مریم جان عزیزم و همه دوستان یکتا وناب این سایت الهی
اول ازهمه بگم من کلا ادمی بودم وهستم که راحت خودمو باشرایط و جالشهای زندگی وفق میدم و هرنوع پیش آمدی رو راخت باهاش کنار میومدم حتی مرگ مادربزرگهام خاله و عمه هام
ولی از اونجایی که باقوانین آشنا نبودم گاهی از اونور پشت بام میفتادم بامخ رو زمین
یه نمونش برمیگرده به 22 سال قبل وقتی که من تازه نامزد کرده بودم و بعد پدرهمسرم در یه تصادف به کما میرن
کمایی که 8 سال طول کشید وخانواده ای که ایشون داشتن و حتی مهمتر خود ایشون حاضرنبودن از مراکز نگهداری اینگونه بیماران استفاده کنن
خب ما تازه نامزد شده بودیم قرار بود ایشونم بیاد تهران زندگی کنه و با این مسئله همه جی بهم خورد
همسرم یه روز اومد تهران و گفت ببین شرایط من فعلا نگهداری از پدرمه نمیتونم بیام تهران اصفهان هم باید با خانوادم زندگی کنیم حالا فکرتو بکن ماکه هنوز عقد نکردیم میتونیم جدابشیم
واقعاانتخاب سختی بود هم باید میرفتم به شهری که اصلا دوستش نداستم هم زندگی با فامیل شوهر هم اینکه معلوم نبود این بیماری تا کی ادامه داره
ولی من راحت تراز اونی که فکر میکردم گفتم میرم باید توشرایط سخت هم کنارش باشم نباید عقب بکشم وقبول کردم که برم
خب درنگاه اول من با یه چالش به این بزرگی کنار اومدم رفتم توی اون چالش نترسیدم و همه چی عالیه
درنگاه دقیق و قانونی که الان بهش رسیدم من بعد از این پذیرش مرتکب اشتباهات بزرگی شدم با عدم اعتمادبنفس با عدم احساس لیاقت و…. تاجایی پیش رفتم که خودمو فدای اون شرایط کروم شدم یه قربانی یه برده که هرچی میگفتن باید انجام میدادم اصلا نمیتونستم نه بگم فقط باید تحت اوامر اونا میبودم خلاصه ایتکه اون سعیده شاد و پر جنب وجوش شده بود یه ادمی که هیچ ارزویی نداشت خسته افسرده وخودمو با این باورهای مسخره راضی میکروم خب طوری نیست میگذره درعوض خدا بت اجر میده اونکه مریضه وچیزی نمیفهمه اونم که مریض داره و دست خودش نبست بخاطر زندگیت کوتا بیا بخاطر شوهرت و……. هزاران چرندیاتی که الان که دارم مینویسم میگم چقدر احمق بودی سعیده
بله در ظاهر من وارد اون چالش شدم وازش نترسیدم ولی بدلیل جهالت از اون طرف پشت بام بامخ خوردم زمین
ومثال بعدی که بعد از اشنایی باقانون بود پارسال برام اتفاق افتاد
ایندبود که ما به رامسر مهاجرت کزده بودیم و همسرم طی دوسال گذشته نتونسته بود کاری براخودش جور کنه
یه روز پاییزی بهم گفت بیا برگردیم اصفهان !!!!!
من اونموقع سرم داغ شد یهو تمام اتفاقات تلخ پیش چشمام اومد ولی یه ارامشی منو به سکوت دعوت کرده بود
اون حرفاشو زد ازبیکاریش از اینکه کم اورده سعیشو کرده ولی نشده وخلاصه اینکه برگردیم اصفهان ولی میریم یه خونه دیگه
اگه سعیده قبل بود بااینکه نمیخواست بره ولی میگفت باشه شوهرمه هرجا اون میره منم باید برم تنهایی که نمیتونم اونم با یه دختر کوچیک وخلاصه میرفت ولی
من انقدر اروم بودم که الانم یادش میفتم میگم دمت گرم سعیده
فقط گفتم من و شیرین نمیایم تو برو
گفت سختت میشه اینجا هیج کسو نمیشناسی من شاید یه ماه به یه ماه بیام و……
ته دلم گفتم من خدارو دارم میخوام برا خودم زندگی کنم من عروسک خیمه شب بازی نیستم که هی به سازتو برقصم من فهمیدم که ارزشمندم وباید خودم زندگیمو بسازم
گفتم اشکال نداره آرامشی که من از این تنهایی و طبیعت( والبته قانون)
گرفتم باهیجی عوضش نمیکنم
گفتم ما هستیم تو برو امتحان کن ببین اونجا برات کار پیدامیشه اگه شد بمون هرموقع تونستی بیا خیالتم راحت راحت از بابت ما
من این ارامش رو با هیچی عوض نمیکنم حتی اگه تو هم نباشی
و اون فرداش رفت و من موندم وخدا ودخترم
البته که بعد از چندین ماه اونم برگشت چون طبق قانون باورهاست که باید عوض بشه وگرنه تغییر مکان چیزیو عوض نمیکنه تازه اونم توشهری که بدنیا اومده بود وهمه رو میشناخت و به همه چیزش اشنا بود
اونموقع که رفت به خودم گفتم این خواست خدابود که بتونی رو خودت کارکنی پس بهتر که رفت وقتی بودش همش اخبار ومسائلی که همه هر روزه درموردش صحبت دارن بود وچون اول راه بودم برام سخت بود اعراض کردن
وخلاصه من از درون عالی بودم فقط چالشم شیرین بود که دلتنگ پدرش میشد ولی اونم خداروشکر راحت با موضوع کنار اومد
این دوتا مثالو آوردم که بگم آشنایی باقوانین چقدر مسیرو لذت بخش میکنه برامون ونتیجه بخش
واما چالشی که من باهاش الان درگیرم فهمیدن یه قسمت از قانونه که ماه هاست منو درگیرخودش کزده
اینکه میخوام بفهمم آیا بیماری های فصلی دخترم رو من بافرکانسهام به زندگیم دعوت میکنم یا نه؟
میدونم هرکس تنها مسیول زندگی خودشه میدونم که نمیتونه تو سرنوشت هیچ کس تاثیر بزاره چه خوب چه بد وبازم میدونم که تمام اتفاقات زندگی ما بازتاب فرکانسهای ماست
وهمش میگم من که قانونو فهمیدم نباید نتیجه یکسان با بقیه بگیرم
بقیه میگن ویروسه دیگه میرن مدرسه از هم میگیرن دیگه پاییز زمستان همینه
ولی من میگم نه طبق قانونی که استاد یادمون داده همینی که هست معنی نداره سلامتی باید به شکل طبیعی وارد زتدگی بشه
تو دوره کشف قوانین دوستی به این سوال من جواب داد که نه
تو مسئول بیماری دخترت نیستی ومفصل برام شرح داد این موضوعو
تاجایی اینو قبول دارم ولی میگم از اونجایی که اون هنوز بچس و خودش نمیتونه از عهده کاراش مثلا بیماریش بربیاد پس
وقتی مریض میشه منم که درگیر میشم منم که مدام دوا ودکتر باید بکنم منم که نشتی انرژی پیدامیکنم
منم که بیشتر زمانم صرف پرستاری میشه تا کارکردن روخودم
واینجاست که به این پارادوکس برخوزدم واصلا نمیتونم بفهمم چی درسته
خیلی کارا دراین زمینه کردم ولی از اونجایی که میخوام ریشه ای حلش کنم ونمیدونم این ریشه از کجا اب میخوره به نتیجه قطعی نرسیدم
بنابراین اصلا نمیدونم باید چه اقداماتی در این زمینه کنم
چون از ایمیل نوشتن به استاد گرفته تا کندوکاش درون باورهام همه رو امتحان کردم
هر روز صبح میگم خداجونم چطور میتونم به جواب این سوال برسم خودت متو هدایت کن
امیدوارم بانوشتن این کامنت جوابیو که باید بشنوم رو خداوند به دل یکی از دوستان بندازه ودستی بشه برا هدایت من
یاحتی خداوندبه دل استاد بندازه که جواب اینو بده نزدیک 6ماهه درگیرشه من میبینم تعهدش رو وقتشه که دیگه جواب بگیره .
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به استاد عزیزم ومریم جان ودوستان گرامی
به طور کلی، با مسائل یا چالش هایی که در زندگی برایت بوجود می آید، چه برخوردی داری؟
آیا نگاه شما این است که: این چالش فرصتی برای بهبود، یادگیری و پیشرفتم است؟!
یا احساس نا امیدی و ناتوانی می کنی و سعی می کنی از مواجه شدن با چالش ها و مسائل خود فرار کنی؟
چند روز که دارم این فایل را گوش میدم وخودم را بررسی می کنم
من کلا از بچگی اهل پیشرفت و موفقیت بودم ودنبال این بودم که روبه جلو باشم
ولی درواقع هرچی فکر میکنم من در بیشتر مواقع همین حس مذهبی سراغم میاد که من چه گناهی مرتکب شدم که باید این مسئله برام به وجود بیاد
حتی در چالشهای که با بچه هام داشتم فکر می کردم من خطایی داشتم که بچه ام دچار مشکل شده
با اینکه دنبال راه حل ها بودم ولی در پس ذهنم این بوده که مقصر من هستم
یکی دیگه اینکه من برای حل چالشهای به جای هدایت خواستن می خواستم خودم با ذهنم مشکلم را حل کنم
بعضی از موارد را هم که براش تلاش می کردم ونتیجه نمیداد کلا رها میکردم مثل اینکه همیشه دلم می خواست مستقل باشم وخودم درآمد داشته باشم
ولی الان که با استاد آشنا شدم خیلی بهتر عمل می کنم دیگه خودم را کمتر سرزنش میکنم وسعی میکنم در موقع چالش ها ذهنم را کنترل کنم واز خداوند هدایت بخوام
واز موقعی که به این شیوه عمل کردم نتیجه عالی بوده
ولی به نظرم من الان 20٪تونستم بهتر عمل کنم وباید هر روز با خودم تکرار کنم که با همین کنترل ذهن وهدایت میتونم چالش هام را حل کنم وموارد که موفق شدم را هر روز یاد آوری کنم
از استاد عزیز سپاسگزارم به خاطر تهیه فایلهای عالیشون که باعث میشن ما به خودشناسی برسیم وبرای بهتر شدن تلاش کنیم
در پناه خداوند شاد وسلامت وثروتمند باشید
بنام خداوندی که هر لحظه درحال هدایت ماست
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت عزیزانم
استادجان اول میخوام تشکرکنم بابت این فایلای باکیفیت چ ازلحاظ تصویرچه صدا چ محتوا واقعا تصاویراینقدرعالین ک من اصن فک میکنم باهم دوریه میزنشستیم شمادارین برامون صحبت میکنین اینقدرتصاویرزندست ودیدن فایل رولذت بخش ترمیکنه خانم شایسته عزیزم سپاسگزارم
خودتونم خیلی خیلی زیباترشدین وجذابتر
درمورد سوال اصلی
به طور کلی، با مسائل یا چالش هایی که در زندگی برایت بوجود می آید، چه برخوردی داری؟
آیا نگاه شما این است که: این چالش فرصتی برای بهبود، یادگیری و پیشرفتم است؟!
یا احساس نا امیدی و ناتوانی می کنی و سعی می کنی از مواجه شدن با چالش ها و مسائل خود فرار کنی؟!
جواب:
((خداروشکربه لطف شماوآموزش هاتون منم هروقت چالشی باشه میرم تودلش چون میدونم منورشد میده وهروقتم بتونم خودم خودموبه چالش میکشم چون میدونم چقددرپیشرفت وبزرگ شدن من بهم کمک میکنه وتاثیرگذاره))
مرحله اول:
بنویس در حال حاضر چه چالشی در زندگی شماست که سعی می کنی با آن روبرو نشوی یا از آن فرار می کنی با اینکه می دانی باید حل شود؟
جواب:
((الان چالشی ک من دارم راجب شغل موردعلاقمه راستش چندبار توش پنجاپنجابودم براهمین اون قسمت اصلیش روول کردم اومدم تو یه قسمت دیگش ک خداروشکرتواین قسمت خیلی خوب دارم حرکت میکنم اما خب واقعا دلم اون قسمت اصلیش روک خودم دوست دارم انجام بدم میخواد خب البته اینم بگم ک به این دلیل اومدم تواین قسمتش ک گفتم ازینجا سرمایه جمع میکنم ک برم بااستادم ک مربوط به اون قسمته وبهترین استاد اون قسمته دوره بردارم تا یادگیریم عالی تربشه خب اما اینجا این قسمت واقعا برام خسته کنندست وعلاقه من اون قسمته بااینکه خدا کمکم میکنه وهمه جوره هدایتم میکنه اما خب بازم علاقه باشه پیشرفت بیشتره اینم دوست دارم ولی عاشق اون قسمتشم بعد بادیدن این فایل راستش فهمیدم یه جورایی انگار یه ترسی دارم ازینکه اگربصورت جدی ورسمی شروع کنم ونشه نتونم چی شایدالبته شایدک نه حتما دلیلی ک نمیرم سمت قسمت موردعلاقم همین یکم ترسه.
مرحله دوم:
1)چه نعمت هایی برایم به ارمغان می آورد؟
«قطعا یکی ازنعمتاش رسیدن به استقلال مالی وآزادی زمانی مکانی هست ک هدفمه»«دستیابی به خواسته هامه»«راحت ترشدنه زندگیم وبیشترشدن آرامشمه»«لذت بردن بیشتراززندگیمه»«تجربه تمامی نعمت هایی که خدابرام خلق کرده تویه این جهانه وشکرگزارتربودنمه»
2)بر چه ترس هایی غلبه می کنم؟
«وقتی ببینم تونستم ازپس همچین چالشی بربیام مطمئنم ک بعدش به دل خیلی ازترسای دیگم میرم»
3)توکل من چقدر بیشتر می شود؟
«بدون شک درین زمینه هم خیلی برام تاثیرگذارخواهد بود ازینکه میفهمم خدادرهرزمینه ای ک میخوام حامی وپشتیبانمه فقط کافیه من بخوام وانجامش بدم ومن دارای توانایی های نامحدودم وفقط خودم خودم رومحدودکردم واصن توکله من اگر مثلا الان 10باشه مطمئنم بعداز حل این چالش بالای 50میرسه»
4)چه مهارت هایی در برخورد با این چالش یاد خواهم گرفت؟
«بنظرخودم یکی ازمهارت هایی ک درونم تقویت میشه آسان گرفتن بیشترزندگیه وپی بردن به قدرت وتوانایی هامه اینکه میتونم هرکاری روانجام بدم »
5)چه توانایی هایی در من بیدار می شود و فرصت بروز می یابد؟
«شک ندارم وقتی وارداین چالش بشم وحلش کنم ازونجا ک بمن استقلال مالی میده بهم کمک میکنه ک بتونم به توانایی هام پی ببرم مخصوصا ک میدونم چ توانایی هایی دارم ک فقط بخاطر جنبه مالیش نتونستم واردشون بشم بااینکه باامکانات الانم دارم انجامشون میدم اما بصورت جدی نتونستم»
6)چه نعمت هایی به من داده می شود؟
«هرنعمتی ک بخوام روبراحتی میتونم به دست بیارم دیگ»«بزرگترینش نعمت شکرگزاریه ک باعث میشه شکرگزارتربشم»
7)چه پیشرفت هایی می کنم؟
«بیشترین پیشرفتی ک برام داره از لحاظ مالی و شرایط زندگیمه ورشد شخصیتی ک برام داره اون عزت نفس واعتمادبنفسی ک بهم میده چون خیلیا معتقدن این شغل خیلی سخته ولی برامن اصن سخت نیست ولی بازم قدرت زیادی بهم میده ک مطمئنم درخیلی ازجاها بهم کمک میکنه»
مرحله سوم:
کارهایی که برای مدیریت و حل این چالش باید انجام شود را لیست کن و هر کار را به قسمت هایی کوچک، قابل مدیریت و قابل اجرا با امکانات این لحظه تقسیم کن.
«خب من تصمیم گرفتم بجای انتظار برای تهیه بودجه استاداصلیم اول بایه استاد دیگ ک بودجشو دارم وباشرایط الانم هماهنگه همرابشم ومهارتم بیشتربشه درآمدم ثابت بشه بعد کم کم وسایل مربوط به کارمو تهیه کنم ازکم شروع کنم باهمین امکاناتی ک دارم مثلا من نیاز به لپ تاپ دارم اول بیام مثلا تبلت بخرم حالا تبلت آخرین مدل خفنم نمیخواد اون تبلتی ک درحده توانمه بخرم کم کم بزرگترکنم هرروزم یه تایمی روبرای یادگیری اختصاص بدم وقت بذارم براش بعد همونطورک گفتین بیام مثلا میزان تمرینمو تواون روز آخرشب چک کنم آقا چقدمتعهد بودم انجام دادم یانه به خودم نمره بدم بابتش خودموتشویق کنم ک این قدم ها برام لذت بخش تربشه ویه تایم دقیقی روهم براش مشخص کنم نه هروقت ک تونستم یاشد نه منظم وبا پلن پیش برم»
خدایاشکرت چقدرحسم خوب شد
استادعاشقتم خانم شایسته قشنگم عاشقتم
درپناه الله یکتاشادوپیروزوموفق باشید
بسمالله الرحمن الرحیم
درود و سلام
به استاد نازنین ومریم بانوی عزیزم و دوستان هم دانشگاهی
سوال اول
به طور کلی، با مسائل یا چالش هایی که در زندگی برایت بوجود می آید، چه برخوردی داری؟
قبل از اینکه وارد سایت بشم خیلی وضعیت بدی پیدا میکردم تا جاییکه خودم را مریض میکردم البته این نوع عکس العمل در مقابل چالش فکر از دست دادن عزیزانم و در جریان این موضوع بود
اما الان بعد دوسال در این دانشگاه و گذراندن دوره شیوه ی حل مسایل فک میکردم چقدر عالی شدم
وخیلی خیلی کمتر شده ولی یه مدتی پیش که یکی از عزیزانم بیمار شدند و عمل جراحی و حالت مشخص نبودن وضعیتشون خیلی حالم بد میشد نسبت به قبل خیلی بهتر بودم ولی عالی نبودم و کم حوصله و…شده بودم که سعی میکردم بیشتر به فایل استاد گوش بدهم و به خودم یاد آوری کنم باور انالله و اناالیه راجعون ،طبیعی هر کسی به یه شکلی بمیره و … ولی راضی از خودم نبودم ترس وجودم را میگرفت و دوباره من سعی میکردم که حالم خوب کنم اون مسأله که به خیر گذشت خدا رو هزاران مرتبه شکر و من احساس کردم که خیلی هنوز ضعیفم وکلی باید اون دوره شیوه حل مسائل چندین و چندین دفعه دیگه کار کنم و باورهایم را در این مورد درست کنم ووقتی که در حال آموزش دیدن هستیم و فک میکنیم همه چیز عالی شده و درست درسها را یاد گرفتیم اصل آن در عمل خودش و نشون میده که در مورد من نتیجه عالی نبود ولی به خودم افتخار میکنم و خوشحالم و خدا را هزاران مرتبه شکر که در حال آموزش دیدن هستم و نسبت به قبل بهتر شدم و باید ادامه بدهم
ولی در قبال چالشهای دیگر مثل شروع کار جدید و پروژه جدید و یه کاری که دیگران شاید بترسند من دوست دارم امتحان کنم وخیلی حسم هم خوب میشود و دوست دارم خودم را به چالش بکشم فارغ از اینکه نتیجه خوب باشه با بد دست به کار میشم
به نام رب العالمین
سلام استاد عزیزم و همه دوستان گرامی
سوال: وقتی به چالشی برمیخورید توی زندگی و یه مسئله ای پیش میاد چطور برخورد می کنید؟
آیا نگاهت اینه که یه فرصتیه برای پیشرفت؟ یا اینکه ازش فرار می کنید و احساس ناتوانی و ناامیدی می کنید؟
به طور کل به خودم که نگاه می کنم در چالش های مختلف برخوردم متفاوته. انگار دو دسته چالش دارم توی ذهنم. یه سری چالش ها وقتی متوجه وجودش میشم من رو به هم نمی ریزه اون هم چالش هاییه که احساس می کنم خلاصه یه جور حلش می کنم. در برخورد با این چالش ها خیلی آرومم و همیشه به چشم یه فرصت بهش نگاه می کنم و جالبه خیلی وقتا واقعا تبدیل به یه فرصت پولساز شده یا در آینده توی یه جای خیلی مهم به دردم خورده.
مثل اکثر چالش های کاری و چالش های یادگیری و افت و خیزهایی که در کسب و کار به وجود میاد. این مسائل رو با توجه به شخصیت نترسی که توی کار دارم همیشه حس می کنم مسئله یه راه حلی داره.
مثلا پارسال همین موقع ها بود که احساس کردم دوست دارم کسب و کار مورد علاقه خودم رو داشته باشم و با اینکه درآمدم توی شرکتی که کار می کردم هم بالا بود، زدم تو دل ترسام و از شرکت استعفا دادم و کار مورد علاقه ام رو راه انداختم و توی این راه واقعا با یه دنیا چالش دست و پنجه نرم کردم. قبل از ترک کارم می دونستم قراره با این همه چالش دست و پنجه نرم کنم، ولی به خاطر پیشرفت بیشتر زدم تو دل این چالش و خدا رو شکر خیلی از کارم و آزادیی که دارم رضایتمندم.
اما یه سری چالش ها هست که احساس می کنم به سختی باهاش برخورد می کنم و اکثرا هم ریشه های مالی داره و میرسه به مسائل پولی. توی این چالش ها اوایل خیلی خیلی خیلی بهم میریختم. اما خیلی زیاد روی خودم کار کردم. جای کار دارم ولی اینقدر تغییر کردم که اصلا اون مهیار سابق نیستم. به خصوص توی دو سه ماه اخیر بعد از دوره لیاقت تغییرات عظیمی کردم. هنوزم در برخورد با مسائل مالی کمی بهم میریزم و گاهی یه احساس ناتوانی و ناامیدی بهم دست میده ولی خیلی کم.
یعنی وقتی بعد از این سوال خودم رو بررسی کردم متوجه شدم که من تقریبا توی تمام مسائل و چالش های زندگی به جز مسائل مالی واقعا نگاه اینکه «خلاصه یه جوری حلش می کنم» رو دارم ولی توی مسائل مالی خیلی جاها افکارم میره رو نمیشه و نا امیدی و ناتوانی. تمام مسائل رو به چشم فرصت دیدم و می بینم به جز تو مسائل مالی و انگار این هم یکی از ریشه های اینه که یه موقعی خیلی همه چیز عالیه و یه موقع هایی جالب نیست.
اما واقعا خدارو شکر می کنم. توی چند ماه گذشته که متوجه ریشه های عدم احساس لیاقت در مسئله ثروت در خودم شدم، یکی از چالش ها برام همین کار کردن روی دوره احساس لیاقت به صورت همه روزه و انجام تمریناتش بوده که به طرز جالبی انگار همین تمرین که گفتید رو در اون انجام دادم و کم کم مسئله کار کردن روی احساس لیاقت برام تبدیل به یک روتین روزانه شد و به باعث شده به راحتی انجامش بدم. توی مسئله ثروت هم چند هفته ایه خیلی دارم خوب پیش میرم و عالی روی خودم کار می کنم و مسائل رو حل می کنم و واقعا اوضاع خیلی خیلی خیلی رو به بهبوده و این فایلی هم که اومد روی سایت واقعا نشانی بر اینه که راهم رو ادامه بدم و این تمرینات رو با تمام وجود انجام بدم.
بی نهایت از شما سپاسگزارم استاد بی نظیرم
سلام..
قسمت دوم
سوال :
به طور کلی، با مسائل یا چالش هایی که در زندگی برایت بوجود می آید، چه برخوردی داری؟
آیا نگاه شما این است که: این چالش فرصتی برای بهبود، یادگیری و پیشرفتم است؟!
یا احساس نا امیدی و ناتوانی می کنی و سعی می کنی از مواجه شدن با چالش ها و مسائل خود فرار کنی؟!
پاسخ من :
وقتی به یک مسئله ای بر میخورم به صورت کلی احساس ناامیدی پیدا میکنم و احساس میکنم قدرت حل این مسئله رو ندارم و یا فکر میکنم خدا برایم مقدر کرده که زندگیت پر از مسائل و چالش باشه و اینا عذاب خداونده و به جای اینکه به دنبال حل ریشه ای مسائل باشم با سرپوش گذاشتن روی مسائلم اغلب از آن ها با روش های مختلف فرار میکنم چون مخصوصا دز موزد مسائل اساسی زندگی فکر میکنم اینا تقدیر و سرنوشتمه و اصلا قابل حل نیست یعنی یه جورایی چون در مورد مسائل اصلی و اساسی زندگی و درمورد چالش های اصلی زندگیم چون هر چقدر تلاش کردم و نتونستم حلش کنم الان به این باور رسیدم که اصلا من کلا تقدیر و سرنوشتم همینه و راهی براش نیست.. در کل خیلی زود نا امید و دلسرد و افسرده میشم و به هم میریزم در مورد مسائل زندگی… و اینقدر این مسایل حل نمیشن تا با فشار جهان مجبور شم حرکتی بزنم برای حل این مسائل و اخرشم با تلاش فراوان اون مسیله درست و حسابی حل نمیشه !!!
البته شاید درمورد چالش های کوچک و مسائل کوچک کمی بهتر شده باشم و به دنبال حل آن باشم ولی در مورد چالش های اساسی زندگی به نظرم تغییررخاصی نکردم چون مخصوصا خیلی تلاش کردم این چالش اصلی زو رفعش کنم و چون رفع نشده من رو به احساس ناتوانی و درماندگی که رسونده که اصلا سرنوشتت همینه !!!
……………………………………………………………………
تمرین اول:
بنویس در حال حاضر چه چالشی در زندگی شماست که سعی می کنی با آن روبرو نشوی یا از آن فرار می کنی با اینکه می دانی باید حل شود؟
پاسخ من:
چالش مهاجرت و چالش شغلی یا بهتره بگم چالش مهاجرت به تهران و چالش داشتن کسب و کار مورد علاقه…
یا چالش زبان انگلیسی..
یا چالش ارتباط عاطفی
یا چالش مطالعه مستمر
همش شد چالش،، خدا شفام بده ..
اکثرش هم به خاطر کمال گرایی هی دارم ضربه میخورما… مخصوصا بعد از اینکه تمام توضیحات استاد رو نوشتم متوجه شدم بله من خیلی میترسم شکست بخورم و مسخره شم…و یا خیلی کمال گرا هستم و خیلی استاندارد بالایی توی ذهنم هست که میخوام همون دفعه ی اول بهترین کار رو ارایه بدم و بعد نمیشه و بعد خیلی زود ناامید میشم و هی توی ذهنم ای میچرخه که عههههه الان شکست خوردم .. الان مسخزه شدم .. الان طرد شدم.. الان خدا مجازاتم میکنه .. الان دگ کارم تمومه وووو واقعا این دسته فایل هایل های ذهنیت قدرتمند در برابر ذهنیت محدود خودش یه دوره ی اموزشیه .. فوق العاده به ادم کمک میکنه انجا م این تمرینات و من مخصوصا خیلی در این زمینه ها ایراد دارم …
……………………………………………………………………
تمرین 2:
چالش اول و اصلی و بزرگ :
((چالش مهاجرت به تهران))
1) چه نعمت هایی برایم به ارمغان می آورد؟
اگر مهاجرت کنم و فارغ از نتیجه ای که برایم دارد من کلی شهر جدید زو یاد میگیرم .. کلی دوستای جدید پیدا میکنم..
2) بر چه ترس هایی غلبه میکنم؟
بر ترس از تنهایی..
برترس از غربت..
بر ترس از بی مکانی و بی کاری و بی پولی..
بر کلی ترس ها غلبه میکنم و میتونم کلی مهارت ارتباطی یاد بگیرم ..
3) توکلم چقدر بیشتر میشود ؟
به خودم میگم افرین که تونستم بر ترسم غلبه کنم و وابستع و متکی به مادرم و خانوادم و دیگران نباشم و میتونم خدای خودم رو بیستر باور کنم ..
4) چه مهارت هایی در برخورد با این چالش یاد خواهم گرفت ؟
مهارت ارتباطی.. مهارت کلامی.. مهارت اجتماعی.. مهارت مسیر یابی..مهارت سفر کردن.. مهارت دوست یابی.. مهارت ماجراجویی..مهارت رانندگی..
5) چه توانایی هایی دررمن بیدار می شود و فرصت بروز پیدا میکند ؟
توانایی ورزشیم بالاتر میره…
توانایی کلامی و ارتباطیم بالاتر میره ..
توانایی کاری و شغلیم بهتر میشه..
توانایی ماجراجوییم بیشتر میشه..
توانایی سفر کردنم بیشتر میشه و کلی میتونم چیزای جدید رو تجربه کنم و کلی بگردم..
6) چه نعمت هایی به من داده میشود ؟
خب قطعا کلی چیز جدید یاد میگیرم و دوستای جدید و خوب و باحال پیدا میکنم و از لحاظ مالی هم کلی پیشرفت خواهم داشت و میتونم کار مورد علاقم رو با لذت بیشتری پیگیر بشم..
7) چه پیشزقت هایی میکنم ؟
از لحاظ مالی.. ارتباطی..کلامی.. مسیر یابی.. ماجراجویی.. دوست یابی … کاری.. ارتباط عاطفی..
……………………………………………………………………
چالش دوم :
((زبان انگلیسی))
خب قطعا یادگیری یک زبان دیگر خصوصا زبان انگلیسی برای من کلی منفعت داره و اعتماد به نفسم میره بالا و میتونم در اینده از مهارت زبان انگلیسی برای مهاجرت به کشور های دیگر و یا سفر های بین اللملی و یا سمینارهای بین اللملی که جزو ارزوهام هست استفاده کنم … با یادگیری زبان انگلیسی میتونم دوستای انگلیسی زبان پیدا کنم… میتونم رفرنس های زبان اصلی رو مطالعه کنم.. میتونم وقتی به امریکا مهاجرت کردم خیلی راحت اونجا اوضاع رو هندل کنم..
یعنی یادگیزی زبان انگلیسی یک چالش خیلی مهم برای منه برای رسیدن و تحربه ارزوهام مثل رفتن به دانشگاه مورد علاقه در امریکا.. مثل مهاجرت به کشور دیگه .. مثل مطالعه رفرنس های زبان اصلی.. مثل یافتن دوستای انگلیسی زبان وووو کلی به پیشرفت من و اعتماد به نفس من کمک میکنه …
……………………………………………………………………
چالش سوم :
(( مطالعه مستمر ))
با مطالعه مستمر من میتونم در اینده پذیرش کارشناسی ارشد و دکتری خودم رو بگیرم .. اگر به ادامه تحصیل علاقه مند هستم … و خیلی عزت نفسم بالا میره و خیلی به افزایش درامدم کمک میشه و جایگاه اجتماعی و شغلی بالاتری در اینده خواهم داشت..
……………………………………………………………………
چالش چهارم :
(( کسب کار مورد علاقه))
خب با داشتن کسب و کار شخصی مورد علاقه برای خودم کار میکنم و نیاز نیست برای یک درامد اندک کار کارمندی انجام بدم و همچنین ازادی دارم و میتونم کسب کار مورد علاقم رو برون مرزی کنم و برای پیشرفت بیشتر دراینده به کشورهای مختلف سفر کنم و در مورد کسب و کارم تحقیق و پژوهش انجام بدم و گسترشش بدم و همچنین سمینارهایی بین اللملی در این کشور ها برگزار کنم و به صوزت کلی داشتن کسب و کار شخصی به من ازادی زمانی مکانی و مالی میدهد..کسب و کار شخصی به من حق انتخاب میده .. .به من ازادی میده … به من ازادی سفر میده .. به من ازادی اجرای ایده هام رو میده .. به من ازادی سفر و ماجراجویی میده .. به من ازادی مالی میده وووو و حتی میتونم کسب و کارم رو گسترش بدم و برون مرزی کنم و روی زبان انگلیسی هم که کار کنم میتونم کسب و کارم رو جهانی کنم ..
……………………………………………………………………
تمرین 3:
چالش مهاجرت به تهران:
قدم اول : اول از همه شهر های کوچک اطرافم رو ببینم.. و یا روستاهای اطراف که خیلی به من نزدیک هستن رو برم بگردم ..
و در واقع تمرکزم روی خود سفر باشه نه اینکه حالا من حتما تهران باشم .. چون ادم وقتی اینجوزی نگاه میکنه که من برم تهران و تا ابد قراره اونجا باشم و اونجا باید صبح تا شب کار کنم خب مشخصا میترسه و اصلا حرکتی نمیکنه !!!
پس در نتیجه تمرکزم به جای اینکه صرفا یک شهر خاص باشم یا یک مکان خاص باشم یا یک نقطه ی خاص باشم به خود سفر فکر کنم … یعنی با قدم های کوچک قابل اجرا برم و شهرهای مختلف رو بگردم و ماجراجویی کنم …
الان باز ذهنت بهت میگه با کدوم درامد ؟؟ با این درامدت تا یه شهر اون ور تر هم به زور میری؟؟؟
خب اشکال نداره همون دو قدم اون ور تر رو برم و بگردم !!!
من الان محل کارم مرکز استانه و خودم شهرستان هستم .. هر بار که میرم سر کار خودش برای من یک سفره و کلی چیزای جدید توی شهر جدید یاد گرفتم طوریکه دارم کم کم از اونجا هم پر میشم چون هر بار میرم اونجا کلی میگردم ..
در نتیجه این چیزایی که یاد گرفتم خیلی ارزشمندتره از اینکه با خودم همش فکر کنم چرا هنوز به فلان خونه و فلان درامد نرسیدم…
اروم اروم وقتی درامدم بیستر شد یواش یواش بیشتر از منطقه ی امنم خارج شم و برم و شهر های دور تر رو هم ببینم و در واقع تمرکزم به جای بودن فقط توی تهران ،، روی سفر کردن به مناطق مختلف باشه …
پس قدم اول اینه که از اطرافم و شهرهای اطرافم و یا حتی روستاهای اطرافم شروع کنم و چیزای جدید رو تحربه کنم …
(( پس هدفم این باشه از سفر کردن به مکان های مختلف و دیدن زیبایی ها قدم به قدم لذت ببرم ))
………………………………………………………………………
چالش زبان انگلیسی:
مثلا روزی نیم ساعت یا ده دیقه زبان کار کنم و خودم رو تحسین کنم به جای اینکه تمرکزم روی این باشه یک شبه مثل بلبل زبان انگلیسی یاد بگیرم!!
(( پس هدفم این باشه از یادکیری زبان کوچولو کوچولو لذت ببرم))
………………………………………………………………………
چالش کسب و کار شخصی :
اگر من یهو بیام با وام و قرض و این چیزا یه باشگاه گنده بزنم خب له میشم و تا اخر عمرم جمع نمیشم ..
پس در قدم های اول ممکنه نیاز باشه کار کارمندی انجام بدم و اگر شرایطش برام جور بشه شاید نیاز باشه توی باشگاه های افراد دیگه ای کار کنم تا تجربه کسب کنم … من الان اگر بیام طمع کنم و شغل مورد علاقم رو که چند ماهی هست واردش شدم رو یهو کنار بذارم له و لوزده میشم !!!
نه … چون کار مورد علاقمه حالا درسته در یک مجموعه ای استخدام شدم ولی یادم باسه همینم قبلا نبود و این در سال های بعد میتونه هی بهتر و بهتر بشه و در کنار این به فکر این باشم که ارام ارام یاد بگیرم چطور کسب و کار مثلا انلاین داشته باشم…
مثل یوتیوب … الان باز ذهنت میگه بابا یوتیوب فیلتره …
اروم اروم مثلا چند روز یه بار هر چی به ذهنم میریه و هر ایده ای به ذهنم خطور میکنه با هرانچه بلدم محتوا درست کنم و در کانالم بذارم و نتیجه بزام مهم نباسه که ایا کانالم پربازدید میشه یا نمیشه اینا برام مهم نباسه…
و هدفم یادگیری باشه نه اینکه دنبال این باشم الان کانالم چند میلیون بازدید کننده بخوره و اگر نخوره دگ من بدبختم !!
(( پس هدفم این باشه از محتوا درست کردن در یوتیوب کوچولو کوچلو لذت ببرم )) و یا (( هدفم این باشه که مراحل تکاملی ساخت کسب و کار شخصی رو یاد بگیرم ))
………………………………………………………………………
چالش مطالعه:
اروم مثلا روزی یک صفحه.. روزی یک محتوا.. روزی یک مطلب .. اگرم بیستر شد خب چه بهتر … و هدقم یادگیری باسه نه رسیدن به یک نقطه ی خاص یا یک دانشگاه خاص یا یک سمینار خاص ..
(( پس هدفم این باشه از مطالعه کردن کوچولو کوچولو لذت ببرم )) فارغ از نتیجه ای که در بردارد…
………………………………………………………………………
چالش رابطه ی عاطفی:
هدفم این باشه که به دنبال داشتن روابط سطحی با افراد مختلف باشم… هدفم این نباشه با یک فرد خاص باشم.. هدفم این نباشه … الان باز ذهنت بهت میگه چطوری رابطه ی سطحی برقرار کنی ؟؟ از کجا؟؟ چطور؟؟
جواب اینه چطورش با من نیست…
مثلا من الان دوستای سطحی کمی دارم در فضای مجازی باهاشون بعضی وقت ها چت میکنم و کمک میگیرم ازشون خب این ها هم قبلا نبود..
یا مثلا توی محل کارم خانم هایی هستن که با همدیگه همکار هستیم و صحبت میکنیم و کاز میکنیم.. خب اینم قبلا نیود..
و من داره ارام ارم شناختم نسبت به خانم ها بیستر میشه…
(( پس هدفم این باشه روابط سطحی و کاری با افراد مختلف داشته باشم و هدفم لذت بردن از شناختن فکز جنس مخالفم باشه ))
(( هدفم این نباشه با یک فرد خاص باشم.. هدفم لذت بردن از شناخت پیدا کردن باشه ))
………………………………………………………………………
………………………………………………………………………
نتیجه گیری کلی:
هدف من باید این باشه که با قدم های کوچک قابل اجرا از یادگیری لذت ببرم و به دنبال داشتن یک موضوع خاص نباشم… که اگر به اون موضوع خاص مثل اون دانشگاه خاص.. مثل اون شهر خاص.. مثل اون رابطه ی خاص.. مثل اون شهرت.. مثل اون مقام.. ووو نرسیدم احساس درماندگی نکنم… یعنی درواقع وابسته به نتیجه نباسم و به نتیحه نچسبم و نتیجه برام مهم نباسه .. مهم بودن نتیجه در ذهن من احتمالا فقط به خاطر حرف مردمه !!! به خاطر عدم عزت نفسه !!! چون توی ذهنم این هست اگر به اون نتیجه ی خاص نرسم و یا مثلا به اون دانشگاه خاص نرسم و به اون رابطه ی خاص نرسم ووووو مردم مسخرم میکنن و تحقیزم میکنن …. چسبیدن به نتیجه یه جورایی فقط حرف مردم پشتشه !!!
در واقع چسبیدن و وابسته بودن به یک نتیجه خاص یک جورایی ریشش عدم عزت نفسه و ریشش حرف مردمه .. یعنی وابستع هستم به رسیدن به شهزت و مقام و فلان دانشگاه و فلان اعتبار و فلان مدرک و فلان رابطه ی عاطفی و فلان مکان ووووو به خاطر اینکه به اینها برسم لذت سفر کردن و دیدن تجربیات لذت بخش رو از خودم دریغ کردم و لذت یاذگیری قدم به قدم رو از خودم دریغ کردم و داشتن تحربیات لذت بخش زو از خودم دریغ کردم به خاط اینکه بعدا به بقیه نشون بدم که من به این نتایج رسیدم !!! دز نتیجه خیلی خیلی نگران هستم که اگر شکست بخورم و اگر نشه و اگر نتیجه نده دیگران چقدر من رو مسخزه کنن و طعنه و توهین و این داستانا به من بزنن !!!
این همه نوشتم باز ذهنم باگ میده و موضوع خوب برام جا نمیوفته !!!
ممنونم از استاد عزیزم ..
موفق باشید…
سلام خدمت اساتید عزیزم
آرزو هستم
من خیلی از این چالشها رو داشتم یکی از اونا که خیلی برام جالب بود یاد گرفتن مهارت دوچرخه سواری بود
من چون خانم بودم و دیگه سنم،سن دوچرخه سواری نبود اما به دلایلی مجبور شدم که دوچرخه سواری رو یاد بگیرم که بارها از این مهارت طفره میرفتم و پشت گوش مینداختم تا اینکه بالاخره خودمو مجبور کردم که وارد این چالش بشم و اون روز موعود رسید که با وحود مقاومت ذهنی شدید شروع کردم
تو این مسیر خیلی هم اذیت شدم هم لذت بردم و مهم تر از همه اینکه به استادی هدایت شدم که از طریق آموزش آنلاین و همکاری پدر خیلی عزیزم بالاخره این مهارت رو یاد گرفتم
باور کنید خودم احساس کردم دستان خداوند به صورت استاد مهربان و پدر عزیزم منو یاری کرد
که با وجودیکه یکسال از انجام اون چالش میگذره اما هنوزم به خاطر کمک خداوند مهربانم شکرگزاری میکنم
و یکی از مواردیکه معنای واقعی توکل رو فهمیدم همین مورد بود
دوستتون دارم و امیدوارم همه در سایه خداوند شاد و پیروز باشیم.
به نام خدایی که مهربان است
این مهربان بودن خدارو به اندازه مدارمون درک میکنیم همیشه
سلام
قطعا این نوشته ها یادگاری میمونه برای خودم
و امید بخش میشه برای هرکسی که بهش نیاز داشته باشه!
یادم میاد تیر ماه امسال خیلی چالش داشتم که بزرگتر بودن از من و اذیت شدم اومدم داخل عقل کل از مشکلم نوشتم و شما دوره 12 قدم رو بهم پیشنهاد دادین ، گذشت امیدوارترشدم بزرگتر شدم بعد دوماه از اون چیزی که میخواستم اصلا بذارین بازش کنم یکم قضیه رو من ازدواج کردم که همونم از خدا خواستم و کاملا هدایتم کرد همش به ندای دلم گوش کردم کلا تمام سعی من اینکه به ندای دلم گوش کنم چون این تنها راه قوی تر شدنه منه به هزاران دلیل.
برای خریدن لوازم خونه اون چند تیکه که گردن من بود تواناییشو نداشتم اذیت میشدم دوست داشتم بهترین هاشو بخرم ولی احساس عجز میکردم تا اینکه به خودم گفتم چرا این احساس رو دارم من میخوامشون از خدا باید بده خودش میدونه چجوری و این ناامیدی رو توی خودم کشتم با کلی امید اول ماه آبان برای یک دونشون تارگت گذاشتم بماند که همشو خریدم
بهتر از اون چیزی که میخواستم به قول استاد توی فایل آخرشون کلید استجابت دعاها از اون جایی که فکرش رو نمیکنی رسید.
و برای من اندازه این چالش ها کوچیک شد هرچند این مسیر ادامه داره ولی هرچی میگذره مثل قبلا نیست امیدوار تر میشم تیر ماه درآمد من کمتر بود آبان ماه بیشتر شده بود بوسیله ایده هایی که به من الهام شد و راحت تر شد برای من اینجاست که فهمیدم و درک کردم خواسته ها خیلی بدیهی تر میرسن به وقتش شاید الان یه لندکروز 20 میلیارد باشه و من توانایششو نداشته باشم اما وقتش که برسه راحت میاد خلاصه که یادم میاد جلسه قرآنی قدم 12 رو که گفتی استاد عزیزم الم نشرح لک صدرک
هرچی میگذره بیشتر علف هرزه های باغچه مو پیدا میکنم و هرس میکنمشون هرچی میگذره بزرگتر میشم راضی تر میشم کیفیت زندگی من بهتر میشه از هر نظری مسافرت ها تفریح ها خرید ها و … اره این مسیر درسته دوست داشتم درمیون بذارم شاید خیلی خوب جمله بندی نکرده باشم ولی اگه سابقه نوشتن های من توی سایت رو هم ببینین متوجه میشین هرکدوم از قبلیش بهتر شده .
خدایا شکرت این چالش ها فقط برای بزرگتر شدن میان شما به اندازه مدارتون میفهمینشون
امیدوارم همه شما دوستان بزرگتر بشین.
خدایا دوستت دارم خودت شاهد اشک چشمهایم هستی.
درود استاد خداقوت!
استاد اول کار وقتی پرسیدید که اون چالشی که دارید ازش فرار میکنید چیه، با خودم فکر کردم که من والا از چیزی فرار نمیکنم، اتفاقا کنار کارم دارم با اینکه زبان انگلیسیم هم بهتر میکنم، دارم ژاپنی هم یاد میگیرم! تا اینکه شما درباره نویسنده بودن و 10 دقیقه برای یک موضوع وقت گذاشتن صحبت کردید!
استاد من یک ذهن خارق العاده خلاق برای داستان سازی دارم ولی چون از آن طرف علاقه وحشتناکی به گیم زدن دارم، رفتم سراغ علاقه اولم و آن را کارم قرار دادم! ولی خب همیشه دوست داشتم این داستان هایی که به طرز معجزه آسا زیبا و خارق العاده که خدا وارد ذهنم میکنه رو بنویسم و کتاب رو منتشر کنم! ولی از آنجایی که باورم همیشه این بود که: نه بابا، اگه من بخوام داستان بنویسم، باید بشینم دیگه بلند نشم تا چند ساعت و به غیر از اینم فایده نداره، مثلا 10 دقیقه تمرکز چیکار میخواد بکنه؟
بعد که شما گفتید فقط 10 دقیقه بزارید و بعد در طولانی مدت، نتیجه واقعا خارق العاده خواهد بود! با خودم فکر کردم که اگر من واقعا فقط 10 دقیقه وقت بزارم هر روز برای اینکه این داستان خارق العادم که تنها یکی از داستان های خارق العادم هست، حداقل یکروزی کامل میشه و میتوانم منتشرش کنم، بهتر از اینه که هیچوقت اصلا کامل نشه! که واقعا یک انرژی و انگیزه خارق العاده در من ایجاد کرده از امروز روزی 10 دقیقه میخواهم برایش وقت بزارم!
و دیگر تصمیمم به طور کلی اینه که برای هر چیزی که به این شکل بهش علاقه دارم، میخواهم روزی تنها 10 دقیقه، اگر خواستم بیشتر، روش وقت بزارم و در طولانی مدت نتیجش را برداشت کنم، بماند که اصلا فرآیند انجامش هم انقدر خارق العاده و خفن هست که اصلا نیازی به نتیجه نهایی نباشه!
خدا را هزاران مرتبه شکر، امیدوارم همه ثروتمند و سعادتمند باشید در این دنیا و آخرت، به قول استاد عزیز
استاد عزیزم عجب سلسله فایلای خفن و پرمحتوا و واقعا اموزنده ای دارین تولید میکنین این فایل انگلر واسه من ساخته شده ! خب من دوره حل مسائل رو همون موقع که داشت اپدیت میشد تو اردیبهشت اینا بود اگه اشتباه نکنم گرفتم و تعهدم خوب بوده که نتیجه گرفتم ولی هنوز باید بهتر روش کار کنم . تا قبل از وارد شدن به این دوره استاد میدونین تو فکر من چی بود ؟ خب اگه قانون درسته و همه چی میتونه انقدر خوب پیش بره مثل مال استاد پس زندگی بینقص باید باشه ولی چرا بعضیا مسئله دارن ؟ خب اگه من خلق میکنم پس یجوری یکاری میکنم که هیچ مشکلی تو زندگیم نیاد به هیچ مسئله ای نخورم ولی روی خودم که کار کردم دیدم زندگی بدون مسئله ارزشی نداره ! این مسائل و چالشا هستن که من عزت خودمو میفهمم این چالشا هستن که میفهمن چقدر ایمان دارم و با حل هرمسئله بارها قوی تر میشم و پیشرفت میکنم ! در نگاه اول یکم بهمم میریزه مث همین مسئله ای که الان باهاش درگیرم و مطمئنم درهایی از پیشرفت قراره روم باز بشه ؛ ولی خیلی زود خودمو جمع میکنم و از اولین ایده ای که میاد قدمامو شروع میکنم و یکم که ادامه میدم اصن موقعیت ها شرایط همه چی بهم کمک میکنن که سرعت حل مسئله بره بالا . هرچی بیشتر میگزره بیشتر میفهمم هیچ چیز صفر و صدی نیس که یکنفر هیچ نگرانی ای نداشته باشه یا کاملا نگران باشه این انتظار یه انتظار بیهوده و سخت گیریه که ما از خودمون داریم ؛ منم همینم و انسانم و ممکنه با مسائلم بهم بریزم ولی به هیچ وجه اجازه نمیدم تو این شرایط بمونم و میرم جلو تا حل بشه همون خدایی که نفس منو میکشه منو از وقتی یه طفل بودم ناتوان ناتوان کمکم کرده با دستانش ، همون خدا اینجا هم بهم کمک میکنه مسائلمو حل کنم .
تمرین این جلسه :
چیزی که الان منم درگیر کرده ، اینه که من چرا پول کافی ندارم . امشب نشستم با خودم فکر کردم و دیدم من همش تمرکزم روی کمبود پوله و شرک زیادی هم دارم . همش دارم میگم اه چرا بابام بهم پول نمیده من که توانایی ندارم پول بسازم خودم اه چرا مامانم فلان چیزو میگیره درحالی که من پول میخوام و صد ها اه و اه دیگه . این نشون میده چقدر ذهن من باور های محدود کننده داره راجب پول . توی جلسه قبلی به دوستم اشاره کردم که خودش پول میسازه با اینکه بسیار ثروتمندن و خانوادش اصلا کمکش نمیکنن و خودش سکه میگیره دلار میگیره اصن یکسر تو نخ ایده هاشه ولی من دارم غر میزنم . الهی شکرت که دلبر جانم منو به ضعفا و فرصت هایی برای رشد اگاه کردی !
اگه من برم تو دل حل این مسئله ، اول از همه ایمانم به خدا خیلی خیلی بیشتر میشه ! وقتی من پول میسازم ادم ارام و مهربان تری ام و ازادی دارم . دقیقا یک هفته پیش بود که از تدریس کلاس خصوصی زبان یه پول عالی ساختم و اصن این باور توم پررنگ شد که دیدی خدا روزیتو داد نگاهت فقط به خدا باشه نه دست پدر یا مادر یا هر عامل بیرونی دیگه ! من با حل این مسئله خیلی عزت نفسم بالا میره و این عزت نفس تو همه زاویه های زندگی باعث ترکوندن من میشه . استاد انقدر کلامتون به قلب و ذهنم همزمان میشینه که میگم اره بابا خدا داره حال میده بهت با این چالشا ببین استاد چی داره میگه گوش کن با دقت گوش کن ماهان .
ایده من فعلا اینه که یک : یه تایم اختصاص بدم واسه سکوت با خودم و انتخاب اولویت هام و تمرکز لیزری روی اون ایده های محدودم چون خیلی علایق مختلفی دارم که سردرگمم میکنن . دو اینکه برم فایلای مربوط به ثروت رو جدا کنم تا جای ممکن و هرروز گوش بدم و صدالبته که هرروز یک الگو پیدا کنم واسه این باور ها . یعنی من میخوام از کار روی ذهنم شروع کنم . درونم هم بهم میگه اقا انقدر دنبال عامل بیرونی نباش ! من فکر میکنم خب پول ارایشگاه مامانم پول کفش بابام رو اصن دادن به من ایا من مسئلم واقعی حل میشه ؟! من ذهنم ایراد داره من هزار میلیاردتومنم بزارن جلوم با باورام نابودش میکنم مسئله عدد نیس مسئله اون شخصیت منه . پس بعد از انتشار این کامنت میرم سراغ این فایل های هدیه روی سایت . اقا نمیدونم چی میشه و انتظارم ندارم یهو یه گونی پول بیاد ولی میدونم باید برم تو دل مسیر هدایت میشم.
استاد یچی راجب تجربه یادم اومد خب من همیشه میترسیدم نکنه به یه دختری پیشنهاد بدم بگه نه با اینکه خیلی خوشتیپ و مهربون و جنتلمن هم هستم و واقعا رابطم با جنس مخالف خوبه ولی این کمالگرایی این سم مهلک اذیتم میکرد و همین باعث شده بود تا یجا استاپ کنم و همش روابط کاملا سطحی تجربه کنم ولی همین اذر ماه امسال به یه دخدری فقط گفتم با وجود همه نقص ها و اشتباهاتم و اونم قبول نکرد بعد من خیلی خیلی خوشحال شدم ! گفتم اخیش اگه میکرد که من از کار و زندگیم میفتادم وابسته میشدم . بعد فهمیدم ذهن من اصن ایراد داره ناخوداگاهش من خوداگاه دوست دارم رابطه رو ولی ناخوداگاهم میگه نه از خدا و موفقیت دور میشی و بعد دیدم این باور در مورد ثروتم هست و اصن به یه حدی از خودشناسی رسیدم که بیا و ببین ! اونم همش با پنج دقیقه پروسه درخواست کردن از یه دختر ! من باورم مناسب بود و انسان قوی ای بودم که الان اینجام و روی خودم کار میکنم و قصد دارم دوره بینظیر عشق و مودتم بخرم وگرنه میتونستم نابود شم ! الهی شکر همش کار خدامه و ازش میخوام هدایتم کنه چون اون فقط یار و یاورمه بقیه خیلی راحت میتونن برن اونه که باهام تا لحظه مرگ میمونه و بعد مرگم ترکم نمیکنه …
از همین پروسه خلق خواسته هام و حل مسائل میخوام کیف کنم با بشکن و سوت برم جلو ! الهی به امید تو !