ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 3 - صفحه 19 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 3
    306MB
    32 دقیقه
  • فایل صوتی ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 3
    31MB
    32 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

604 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    الهام گفته:
    مدت عضویت: 1687 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام استاد عباسمنش عزیزم

    من کارآموز وکالت هستم

    اون چیزی که در تئوری یاد گرفتیم در عمل کمی متفاوت تر از اون چیزی هست که خواندیم و فهمیدیم و به اصطلاح تحت عنوان رویه دادگاه ها ازش نام برده میشه گاهی دیده شده رویه یک دادگاه با دادگاه دیگه در یک شهر یکسان، متفاوت هست حتی رویه یک شعبه با شعبه‌ی دیگه ای از همون دادگاه متفاوت هست،

    زمانی که برای پیگیری پرونده‌ای به دادگاه مراجعه کردم باتوجه به اینکه قبل از مراجعه من به شعبه ای از دادگاه، ابلاغی برای من امد که پرونده شما به فلان شعبه ارجاع داده شده ، وقتی مراجعه کردم منشی شعبه به من گفت پرونده‌ در اون شعبه ای که ابلاغ شده ارجاع داده نشده و منشی شعبه از اینکه من چرا روند پیگیری پرونده ها رو نمیدونم از من شاکی شده بود و با حالتی تمسخر آمیز صحبت می‌کرد ولی من کوچکترین بی احترامی بهشون نکردم و از شعبه خارج شدم.

    من از شعبه اومدم بیرون و پیش خودم گفتم اگر اشتباه از من بوده که اگر ادمهای کل شعبات دادگاه ها بیان بگن که تو بلد نیستی کار رو من بازم ادامه میدم و یاد میگیرم و اون ادمها رو در ذهنم کوچیک میکنم و زاویه دیدم رو سمت این دیدگاه میبرم که ایشون فکر می‌کرد با تمسخر و عصبانیت صحبت کردن میتونه منو کوچیک کنه و منو از کار وکالت منصرف کنه! ، هفته بعد که مراجعه کردم متوجه شدم همان هفته گذشته پرونده رو به شعبه ارجاع دادن و اونها برای اینکه زحمت چک کردن پرونده رو به خودشون ندن به من گفتن هیچ پرونده ای اینجا نیومده و همون منشی گفت که من فکر کردم شما الکی میگی باتوجه به اینکه من اسمس رو هم نشونش داده بودم !!

    در کار وکالت اگر اشتباهی ازم سر بزنه هم به خودم خواهم گفت که همه ی وکلای حرفه ای یک روز در جایگاه من بودن اونها هم اشتباه داشتن و یاد گرفتن که الان حرفی برای گفتن دارن پس من هم میتونم و یاد میگیرم و ادامه میدم.

    هیچ انسانی نیست که ادعا کنه من تا بحال اشتباه نکردم پس به جای بزرگ کردن اشتباه تجربه کسب میکنم و درسش رو میگیرم تا به درخواستی که از خداوند داشتم که من را جز وکلای موفق و باسواد و ثروتمند و شکرگزار قرار بده برسم.

    استاد عزیزم خدارو سپاسگزارم که من رو با شما و سایت بی‌نظیرتون آشنا کرد.

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    زهرا راد گفته:
    مدت عضویت: 2146 روز

    اشتباهی انجام میدم چه احساسی دارم ؟

    سلام استاد عزیزم تشکر از شما برای این فرصتی که در اختیارمون قرار می‌دید . تمام تلاشمو می‌کنم که بتونم از این فرصت استفاده کنم.

    وقتی به این سوال فکر می‌کنم یاد زمانی می‌افتم که دبیرستان بودم و یک بار با برادرم دعوا کردم رفتم تو اتاق و تنها شدم در مورد رفتار خودم فکر کردم سعی کردم منطقی بهش فکر کنم .نتیجه‌ای که گرفتم که اولین مرحله اینه که بدونم این اشتباه مربوط به خود منه.

    دوم اینکه وقتی پذیرفتم که خب سمت خودم حالا اشتباه کردم باید چیکار کنم اینکه باید ازش درس بگیرم یاد بگیرم که دیگه تکرار نشه اینکه تمام تلاشمو کنم تکرار نشه باعث شد که من رشد کنم من مثلاً در مواجه با همسرم اول ازدواجمون ،مشکلاتی می‌خوردم همسرم خیلی دقیق، منظم و من یه آدمی که یه مقداری بیخیال‌تر و بحث برنامه‌ریزی کمتر تو زندگیم داشتم‌.این باعث می‌شد رو مسائل زندگی روش زوم نکنم.یه سری مشکلات ریزی پیش بیاد وقتی همسرم بابتش به من گوشزد می‌کرد و این مشکلو به من مطرح می‌کرد خب یاد گرفتم که این مشکل رو از خودم بدونم و در مقابل مثلاً ایرادی که همسرم اعلام می‌کنه گارد نگیرم تصمیم گرفتم که طوری برخورد کنم که دیگه تکرار نشم و این باعث شد بعد از چند سال اون زهرای تقریباً که با اون مشکلات ریز و درشت برخورد می‌کرد الان خدا خدا را شکر مشکلات مرتفع شده و باعث شده که من رشد کنم چون سعی کردم درسم رو از اون مشکل اشتباهات بگیرم و خودم رو رشد بدم.

    الان که به اشتباهی انجام میدم در عین اینکه تلاشم بر اینه که اون اشتباه تکرار نشه و درسمو بگیرم یه کوچولو احساس اینکه نکنه که من بلد این کار نیستم شاید مال من نیست این کار شاید من این تواناییشو ندارم این موارد میاد ولی به خاطر اینکه تو دل ماجرا هستم باید حلش کنم و ازش بگذرم.

    اشتباهی که اخیراً انجام دادم یا اون سلسله اشتباهاتی که انجام شده رو دوست دارم لیست کنم یه اشتباه بزرگی که داشتم اینکه چند وقت پیش بچه‌ها وقتی می‌خواستن بچه‌ها رو ببرن مدرسه یک حالا گوش درد جزئی بود یکی از بچه‌ها من یه مقداری ازش ساده گذشتن و خب بهش توجهی نکردم. مدرسه بیمار بشن و مریضی سختی بگیرند که خب خیلی متفاوت با مریضی دخترم بود ولی همه اینو گفتن که این بی‌توجهی و اشتباه مثلاً مادری که از بچه‌ها بوده که باعث شده این بیماری به وجود بیاد بچه‌های دیگه بگیرن و این باعث شد که خیلی من ناراحت بشم این اشتباه و کوتاهی من باعث شده بهم فکر کنم که من چقدر بی‌توجهم چقدر به این مسائل سلامتی بچه‌ها توجه نمی‌کنم حواسم به این مسائل نیست فقط به خودم دارم توجه می‌کنم یه مقدار عذاب وجدان داشتم.

    و خودمو یه آدم بی‌مسئولیت می‌دیدم. کلاً یه احساس عذاب وجدان و حوله خیلی بدی بود که تجربه کردم.

    برای اینکه حال خودمو بهتر بکنم داشتم به این مسئله توجه می‌کردم که من تا الان بی‌توجه بودم شاید ولی از یک بابت به خودم وقتی از دیدگاه استاد و خب قوانین بهش توجه می‌کردم اینکه من من بخوام بهش جدی از بعد ناراحتی نگاه بکنم خب مراحل ناراحتی و بیماری بیشتر می‌کنم از یک طرف دیدگاه خودم و روش خودمو دوست دارم ولی جایی که اشتباه کردم این بود که می‌تونستم یک ماسک به دخترم بدم که حداقل با این ذهنیت باشه که اگر ناراحتی کوچیکی وجود داره و قراره برطرف بشه به دیگران لطمه‌ای نزنه.

    یا حداقل اینکه دیگرانو نگران نکنه برای خودم صحبت که کردم گفتم که هر کسی هر اتفاقی تو زندگی خودش جذب می‌کنه باورهای خودش و افکار خودشه ولی خب مادام به خودم می‌گفتم دوست ندارم وسیله ناراحتی کسی باشم دوستان وسیله خیر برای دیگران باشم می‌گفتم اشکال نداره این حواست باشه به مسائل بهداشتی بچه‌ها توجه کنی حالشون رو مراقبت بکنی و سعی کنی اگر هر موردی هست برای اینکه دیگران دچار آسیب نشن رعایت بشه.

    در برخورد با بچه‌ها دو تا دختر دوقلو که دارم یک سری رفتارها هست که خودم متوجه می‌شم که اشتباه کردم و چون اشتباهم رو نمیام در موردش فکر کنم و اصلاحش بکنم باعث میشه یه سری مشکلات هی تکرار بشه تکرار بشه.

    در مورد اشتباه اولم که اون مسئله به وجود اومد یه مقداری به خودم این چیزو داشتم که من نمی‌تونم یه مادر آگاه باشم. که حواسش به تمام موارد تربیتی بچه‌ها مسائل سلامتیشون هست باشه. اون‌ها کسایی هستند که حواسشون به تمام نکات تربیتی بچه‌ها مواد ریز و درشت مربوط به بچه‌ها هست و دقت می‌کنند و خودمو با اون‌ها خیلی با فاصله احساس کردم. یه احساس در اصل اینکه ناامیدی احساس خاصی بهم دست داد ولی خب با توجه به مباحثی که از استاد و قوانین یاد گرفته بودم سعی کردم تو این احساس نمونم.

    درسی که از این اشتباهم گرفتم این بود که سعی کنم یک یه مقدار در اون حد که بتونم بهشون یاد بدم که نسبت به چه مواردی حساس باشند چه مواردی رو ازش بگذرن دقیق‌تر باشم اینکه مراقب جسم خودشون باشند.

    اول اینکه این باور که من تا الان تونستم خیلی مسائل مربوط به بچه ها رو مدیریت کنم موارد این چنینی رو هم به اندازه ای که لازم هست رو از پسش برمیام .

    دوم اینکه هر اتفاقی در زندگی هر کسی نشانه افکار و باور های خودش هست .و نمی‌تونم خودم رو سرزنش کنم برای شرایط دیگران.

    سوم اینکه همون طور که تونستم یک سری نظم رو در شرایط زندگیم بسازم می‌تونم برای تربیت فرزندانم هم این شرایط دلخواهم رو بسازم.

    من همیشه یه احساس دل انگیز برای پیانو داشتم و یه باور اینکه نیاز به یه هوش موسیقی عا2لی داره و نمی‌تونم از پسش بر بیام ولی با این باور که نیاز به استعداد نیست به خواستن و علاقه ی بستگی داره و کم کم با تمرین و اشتباه کردن و درس گرفتن از اشتباه هام یاد میگیرم .ممنون استاد عزیز برای فرصت عالی که برامون ایجاد کردید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    قمر خانجانی گفته:
    مدت عضویت: 3024 روز

    سلام به استادعزیزم که سخاوتمندانه بی توقع وبی منت این همه اگاهی های ارزشمندوراهگشارادراختیارمان قرارمیدهد سپاسگزارم اززحمات بیدریغ شماوسلام به خانم شایسته مهربان واقاابراهیم وخانم فرهادی عزیزاززحمات شماعزیزان سپاسگزارم وسلام به تک تک بچه های نازنین این سایت الهی مدت یک ماهه که خودم راواردچالش یادگیری قلاب بافی کرده ام البته که لذت میبرم وطبق توصیه های استادعزیزم دارم ازیوتیوپ اموزش میبینم یعنی ازکانالهای مختلف بافتهای دلخواهم رایادمیگیرم اوایل برام واقعاچالش سختی بودچون قبلاقلاب بافی نکرده بودم ولی دوست داشتم یادبگیرم بعدخواهرم بهم قلاب دادویه کاموا وخواهردیگرم سه تاکاموادادوگفت لازمش ندارم یعنی من قدم برداشتم جهان لوازمش رابرام فراهم کرد خدایاشکرت به خودم قول دادم که مرحله به مرحله تکاملم راطی کنم ونخوام قدم بزرگ دریادگیری واموزش بردارم حالانمیخوام مراحل یادگیری ام رابنویسم ازصفرشروع کردم هرتکنیکی که یادمیگرفتم کلی ذوق میکردم ساعتهامینشستم ومیبافتم بافتهای مختلف راامتحان میکردم حدود20تابافت کوچولو درمدلهای متفاوت بافتم نگه داشتم تاچندسال بعدببینم که ازکجاشروع کردم خداراشکربرای تولدم که15بهمن بودبراخودم سوتین بافتم البته قبلش چندباربافتم وبازکردم چون تعدادزنجیره هاکم بودوبعدچندباردرست بافتم الانم دارم کراپ میبافم من هربارکه اشتباه میکردم شایدچندثانیه ناراحت میشدم امازوداحساسم رابهترمیکردم باتغییرنگاهم که اقااشکال نداره من تازه کارم یادش میگیرم منکه نبایدخودم باافرادمتخصص تواین حوزه مقایسه کنم اوناهم مثل من ازصفرشروع کردن اگر قراربودباچنداشتباه ناامیدبشن دیگه ادامه نمیدادن والان این هنراستپ میخوردوازبین میرفت یعنی همه ی کسانی که به یه موفقیتی رسیدندحتمااشتباهاتی درمسیرپیشرفتشان داشتن ولی انقدرعاشق هدفشون بودن ناامیدنشدن وباهرباراشتباه میفهمیدن که پس ازاین راه نمیشه مسیرراادامه دادبایدراه وروش دیگه ای راامتحان کنم وادامه میدادن درواقع بااشتباه کردن مسیرهای درست واسان برایشان واضح ترمیشدمن هم درهمین کارهرباراشتباه میکردم میگفتم خب حالافهمیدم این روش جواب نمیده پس اون روش امتحان میکنم البته که هرمهارتی یک سری قوانین خاص خودش راداردمثل اموزش ریاضی و..اماازانجایی که من دراین حرفه مبتدی هستم وتایادگیری کل قوانین قلاب بافی راه دارم پس درمسیراولیه اموزشم واقعانگران اشتباه کردن نیستم والان چیزایی که بافتم جلوی چشامه وهرلحظه خودم راتحسین میکنم ومیدونم که اگرباتعهدادامه دهم تایکسال اینده خیلی پیشرفت میکنم من واقعا دارم ازاین مسیرلذت میبرم تازه حتی ایده های خودم رااجرامیکنم وبافتم خیلی زیباترمیشودازانجایی که حین بافتن سربسمت پایین خم میشه وگردن بخاطرسکون زیادوپایین بودن شایددردبگیره ایده بهم الهام شدکه شال گردنم راچنددور دورگردنم بندازم تاگردنم بسمت پایین خم نشودودردنگیردوباانجام ان نتیجه عالی شدواقعا دیگه اذیت نمیشم خدایاشکرت بابت هدایت دائمی مابه سمت خواسته هایمان درپناه الله مهربان عزیزانم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  4. -
    مصطفی رنگانی گفته:
    مدت عضویت: 1482 روز

    به نام خدا

    سلام خدمت استادعزیز و مریم بانوی مهربان

    سلام خدمت همگی دوستان با عشق

    خدایا شکرت که من رو با این سایت اشنا کردی

    خدایا شکرت که هر لحظه داری هدایتم میکنی بسمت خوبی های بیشتر و نعمت های بیشتر

    در مورد سوال این قسمت از دوره ذهنیت قدرتمند کننده در برابر ذهنیت محدود کننده باید بگم

    قبل از اشنایی با شما استاد عزیز من بخاطر اشتباهاتی که میکردم خیلی خودم رو سرزنش میکردم و احساس گناه میکردم

    از خودم رنجش میگرفتم و احساس بی عرضه گی میکردم

    اما به لطف خداوند از روزی که با شما استاد عزیز اشنا شدم و نسبت به قوانین این جهان اگاه شدم

    خیلی خیلی بهتر شدم

    والان بعد از هر اشتباهی خیلی کمتر بهم میریزم و سریع خودم رو میبخشم و به خودم فرصت اشتباه کردن میدم با این باور که میگم اشتباهات جزئی از زندگی هستند و اومدن که منو رشد بدهند

    من همیشه بخودم میگم که اشتباه کردن بد نیست اما تکرار اشتباه بده

    یکی از اشتباهاتی که من روزی صدبار تکرارش میکنم و هنوز نتونستم انجامش ندم بد دهنم یعنی این کلام من از هر ده تا جمله که میگم پنج تاش چرت و پرته ، خیلی شوخی های بیجا میکنم و اصلا کنترلی روش ندارم

    این موضوع به حدی ازار دهنده است که خیلی جاها میترسم صحبت کنم

    با خودم میگم الان باز یه چرت و پرتی میگم که همه ناراحت میشن

    پس من هم حرف نزنم بهتره

    من این مشکل خودمو پزیرفتم و دارم روش کار میکنم که بهتر بشم و الان تا حدودی بهتر شدم

    و دیگه مثل قبل خود ازاری نمیکنم و هر دفعه سعی میکنم که بهتر بشم

    از خدا میخام که کمکم کنه از شما استاد عزیزم سپاسگزارم که با پرسیدن این سوال های خوب باعث میشین که ما خودمون رو بهتر بشناسیم

    دوستون دارم

    خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    امیر بهمنش گفته:
    مدت عضویت: 1217 روز

    به نام خالق کیهان سلام استاد عباسمنش

    برای من این فایل و این موضوع به شدت با چالشی که اخیرا برام پیش اومد رابطه داشت

    من دقیقا همون روز بازی ایران و ژاپن عصر تو راه برگشت به خونه بخاطر اینکه روز قبلش برف خوبی باریده بود خیابونا یخ زده بود با بی احتیاطی کامل داشتم با سرعت بالا رانندگی میکردم و یه جا ماشینم لیز میخوره با جدول برخورد سنگینی میکنم اول میخوام یه چیزی رو بگم اونم اینکه ما تو این موقعیت ها که اون شرایط شدیدا برانگیخه مون میکنه بسیار خوب میتونیم اون افکار آسیب زننده و محدود کننده مون رو در بیارم به خوبی خاطرمه از ماشین که در اومدم اولین چیزایی که داشتم بهشون فکر میکردم اینا بود: چقدر کارت احمقانه بود اینایی که رد میشن یا بعد نزدیکام چی فکر میکنن یه همچنین اشتباهی رو کردی و از این قبیل چیزا و بعدیش اینکه امیر میدونی حالا چقدر باید پول خسارت بدی؟ همه چیو بهم ریختی برنامه هات بهم ریخت اون روز گذشت ( بماند اینکه من اون روز کنار خیابون مونده بود و هیچ نمیدونستم باید چکار کنم دو سه تا جوون غریبه هم سن و سال خودم اومدن کمکم شاید برام بیشتر 10 تا آدم رو پیگیری کردن برای یدکش و بردن ماشین و حتی تعمیرگاه های پیشنهادی )

    من بعد از اینکه ماشینو گذاشتم تعمیرگاه اولین کارم این بود بدون هیچ بهونه ای گفتم که من مقصر این اتفاق بودم اشتباه کردم بی احتیاطی من بوده واقعا هیچی رو دیگه نمیتونی عوض کنی اول شروع کردم تموم چیزها پوینت هایی که از اون اتفاق میتونم یاد بگیرم و گرفتم رو برای خودم نوشتم از چیزهایی که تجربه و مهارت رانندگیم رو بالا میبره تا باورهای شرک آلود ترس از قضاوت و فکر نظر بقیه راجبم تا کمبود ثروت ناامیدی بعد رفتم سراغ اتفاق هایی به ظاهر بدی تو زندگیم که به آیه عریز الخیر فی ما وقع معنی داده بود رو مرور کردم و شد عبارت تاکیدی اصلی این یک هفتم

    من یه سری از مکالمه هام با خودم خیلی بهترم کرد

    اشتباه جزئی از روند یادگیری و حرفه شدن تو یک مهارته با تجربه شدن تو یک مهارته و یکی حالت هاییه که تو باهاش به عمیق ترین حالت یه چیزی رو یاد میگیری که اگه پوینت هاشو برای خودت دربیاری اگه این تجربه رو امروز درک نمیکردی ممکن بود دو روز دیگه تو یه جای دیگه شرایط پیچیده تری برات بوجود بیاد تو نمیتونی مسیرتو از نگاه خداوند از بالا ببینی بدون که داره هدایتت میکنه و اگه خودت رو مدریت کنی قطعا خیر های متعدد این اتفاق رو تو زندگیت میبینی

    برای بحث هزینه ها خسارتی هم که بهم وارد شد یه چیزی کلا آرومم کرد تونستم به خودم مسلط بشم اونم این بود که من به خودم نگاه کردم دیدم من تو همچین اتفاقی جیبم به اندازه کافی پول دارم تو با جیب پر یه همچین اتفاقی برات افتاده ها اگه این اتفاق پارسال برات میوفتاد تو پول تعمیر ماشینت رو نداشتی اصلا حواست هست؟! من اول ماه چکاپ فراکانسی سال اول دوره 12 قدم رو پر کردم میزان پول ازاد پس اندازم 13 برابر شده و مرور اینا باعث شد که بتونم تو این قسمتم به خودم مسلط بشم و همین چند شب گذشته هم وقتی دوباره داشتم کارمو مرور میکردم یه حس شفافیت و وحدت بیشتری نسبت به کارام دارم که اولین نشونه خیر بودن این اتقاقه برام چون من داشتم چندتا تصمیم و چندتا کارو تو همین برهه باهم میبردم جلو این اتفاق باعث شد الویت بندی فوکسم روی بیزنسم باشه که در شرف راه اندازیش هستم و در ادامه به اضافه کردن بقیه چیزا به روندم فکر کنم.

    از اینکه وقت گذاشتید و کامنت منو خوندید سپاسگزارم امیدوارم براتون مفید بوده باشه

    استاد عباسمنش عزیز در پناه الله شاد سلامت خوشبخت ثروتمند در دنیا و آخرت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  6. -
    رضا احمدخانی گفته:
    مدت عضویت: 1892 روز

    سلام خدمت همه دوستان و استاد گلم عباسمنش عزیز و خانم شایسته مهربان

    سوال اول : چه اشتباهی اخیرا داشتی و با ذکر جزییات آن را توضیح بده

    خب من اگه بخوام راجع به این موضوع صحبت کنم چند ماه پیش من از یک دختری از اقوام دور خواستگاری کردم

    دختری که به من معرفی و پیشنهاد شده بود ابتدای امر همه چیز خوب پیش رفت و ما هر روز که با هم آشنا می‌شدیم بیشتر به هم علاقه مند می‌شدیم و حتی کار به جایی رسید که این دختر خانم به من جواب مثبت داد در حالی که دو هفته هم از شروع رابطه نمی‌گذشت

    یعنی در واقع اینجوری بود که به من تلفن زد و گفت که رضا من تصمیمم را گرفتم و چون خانواده هم اصرار دارند که نتیجه مشخص بشه من می‌خوام تکلیف رو مشخص کنم و بهت جواب مثبت بدم

    به من گفت تو نظرت چیه و من هم گفتم جوابم قطعا مثبت هست و من تو رو پسندیدم

    اما من بلافاصله بهش گفتم عجله نکن برای اینکه از تصمیمی که گرفتید پشیمون نشی باز هم یه خورده بیشتر به خودت زمان بده و بیشتر من رو بشناس

    این حرف رو که زدم گفت چرا تو دل من خالی میکنی

    گفتم من منظوری ندارم و من در واقع از روی صداقت این حرف رو زدم

    این حرف به نظر من اولین اشتباه من بود چرا که وقتی تو دختری را که میخوای و اون هم قبول کرده چرا دیگه این پیشنهاد را میدی و کار رو خراب میکنی

    این گذشت و قرار شد بیشتر با خلق و خوی هم آشنا بشیم اما من همواره تصمیمم را گرفته بودم و دیدگاه مثبتی نسبت به این دختر خانم داشتم ولی ایشون همچنان مردد بود

    ایشون به من پیشنهاد داد که در رفت و آمدهای فامیلی من هم می‌خوام حضور پیدا کنم و من هم قبول کردم

    یه شب پسر خاله من همه خاندان را به صرف شام در محیط بیرون که اون موقع تابستان بود دعوت کرد

    خب من و اون دختر خانم هم قبول کردیم و اون شب با هم به اتفاق در اون محفل گرم فامیلی حضور پیدا کردیم و اون شب من اینقدر خوشحال بودم که خیلی شوخی میکردم و مرتب خنده های بلند میکردم و قهقهه میزدم

    خلاصه اون شب تموم شد و فردای اون شب دختر خانم به من گفت من یه آدمی هستم که خیلی از هر نوع شوخی خوشم نمیاد و اگه کسی هم میخواد بخنده بایستی با متانت باشه

    و اینجابود که من به اشتباه خودم پی بردم و فهمیدم اون شب زیاده روی کردم و من بایستی یه خورده سنگین و رنگین تر می‌بودم

    موضوع دیگه تیپ اون دختر بود و من بهش گفتم تیپت رو نمی‌پسندم و این موضوع اون رو خیلی ناراحت کرد اگر چه در ظاهر پذیرفت ولی بعدش عنوان کرد که من تیپ خودم رو میپسندم

    و این اشتباه دیگه من بود که باعث شد با یه حرف اون موضع بگیره

    خلاصه همین اتفاقات باعث شد اون بدبین بشه و کلا نظرش عوض بشه و با یه روانشناس بخواد مشورت کنه

    به من گفت من می‌خوام با یه روانشناس مشورت کنم منم قبول کردم و گفتم تو برو هر چی گفت تو دیگه نظر واقعی و نهایی ات رو اعلام کن و اون رفت یک نفری با روانشناس

    طی یک جلسه انفرادی تصمیمش رو اعلام کرد

    و گفت جواب من منفی هست

    و همه چیز تموم شد و من با دست خودم همه چیز رو خراب کردم

    سوال دوم :

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  7. -
    zahra hatami گفته:
    مدت عضویت: 2337 روز

    به نام خداوندم بخشنده و مهربانم

    سلام به استاد عزیزم

    سپاسگزارم بابت این فایل های فوق العاده عالی و پر از درسی رو که در بهترین زمان و بهترین مکان بهتون الهام شده و دارید به ما هدیه میدید.

    در ابتدا استاد جان میخوام بگم که من قبل از اینکه با شما و دوره هاتون آشنا بشم به قدری اعتمادبنفسم پایین بود که وقتی اشتباهی میکردم شاید تا روزها یا حتی ماهها و شاید باورتون نشه سالهای بعد وقتی یادش میفتادم خودمو سرزنش میکردم و احساس بی لیاقتی و ناتوانی به خودم میدادم اما به لطف خداوند مهربانم و آموزه های استاد عزیزم الان بعد از گذشت سه سال با روند تکاملی که داشتم نمیگم که اصلا خودمو سرزنش نمیکنم اما میتونم اینو به جرات بگم که سرزنش کردنم اگه قبلا مدتها طول میکشید الان شاید چند ساعت طول بکشه یعنی مغزم طوری شده که اگه چند ساعت خودمو سرزنش کنم یا احساس ناراحتی و نگرانی و …کنم سریع آلارم میده که داری از مسیر دور میشی. گریه تو کردی ناراحت شدی….اکی…حالا وقتشه که خودتو از نو بسازی و بعدش با خودم حرف میزنم و حرفای شما تو ذهنم میاد و بعدش میپذیرم و ادامه راه…

    یکی از اشتباهاتی که اخیرا انجام دادم که نتیجه اش عدم قبولیم در ازمون بود و ابن ازمون بسیار برام مهم بود و امسال برای بار دوم بود که ازمون میدادم و هر ساله دو بار برگزار میشه …من وقتی بار دوم کارنامه مو دیدم و دیدم که قبول نشدم و عدم قبولیم هم فقط اگه دو تا جواب درست میزدم و جوابای غلطم مدیریت میکردم قبول میشدم خیلی اون لحظه حالم بد شد و گریه کردم دو سه ساعتی رفتم تو اتاق و خودمو خالی کردم بعدش پا شدم دست و صورتم شستم به خودم گفتم گریه هاتو کردی حالا هر چی بود بزار پشت در اتاق و برو از نو شروع کن…یجورایی از یک طرفم ناراحت بودم که دیگه دوباره امسال برگزار نمیشه و سال بعد میشه و دوباره همون مطالب باید بخونم و بخاطر مدت زمان طولانی که ازش میگذره مطالب ممکنه یادم بره و از ابن حرفااا….

    اما هر چی که بود همون روز با خودم حل و فصلش کردم( یکی از بهترین جملات شما که خیلی ارومم میکنه و به خودم مبگم ابنکه در زمان مناسبش قبول میشی اگه قبول نشدی هنوز زنانش نرسیده) و خلاصه بگم که اون روز همه چیز تو ذهنم حل شد… و مطمئنم که بخاطر همین کنترل ذهنم بود که خداوند مهربانم یک پاداش بزرگ بهم داد و اون این بود که هر ساله فقط دوبار ازمون برگزار میشه اما امسال استثنا سه بار شد… یعنی امسال خبر رسید که اخر اسفند ماه دوباره ازمون گذاشتن

    الله اکبررررررر… واقعا الان مو به تنم سیخ میشه که دارم باهاتون حرف میزنم… اونفدر خوشحالم که نمیدونم چطور از خداوند مهربانم سپاسگزاری کنم که این فرصت رو بهم داد و چقدر خوشحالم و با توکل بر خداوند مهربانم و ایمان بهش دوباره تلاش خواهم کرد که انشالله در این آزمون موفق بشم️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    مهدی بیرانوند گفته:
    مدت عضویت: 2154 روز

    خدایا شکرت برای این دوره ⁦(⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠⁩

    تو کامنتا خیلی درباره دوره احساس لیاقت شنیده بودم ، استاد از فوق العاده بودن بچه ها و فضا میگفت . خیلی دوست داشتم که شرایطی پیش بیاد که منم در حال حاضر توانایی شرکت داشته باشم .

    الان احساس میکنم تو یه دوره فعالیت میکنم . استاد میخواد فایل ضمیمه ای بزاره . اخرش کامنتامو چک کنیم . نمی دونم . هر کاری که تو دوره ها میشه انجام داد .

    من تو این دوره به خود شناسی رسیدم و تعدادی از ایراداتمو شناسایی کردم .

    1 ) توانایی دیدن نشونه ها

    این اسمیه که من براش میزارم . وقتی خواسته ای دارم و بهش توجه میکنم تا اینجاش اوکیم . به محض اینکه به نشونش هدایت میشم به جای تحسین و شگفت زده شدن ⁦⁦⁦⁦⁦(⁠ʃ⁠ƪ⁠^⁠3⁠^⁠)⁩

    دپرس میشم ⁦⁦⁦ಥ⁠_⁠ಥ⁩

    مسئله ای که نباید به عنوان یه اشتباه خودمو سرزمش کنم . طبق گفته استاد در جلسه دوم این دوره ذهنیت قدرت مند کننده در مقابل ذهنیت ضعیف و محدود کننده .

    این مسئله میتونه حتی یکی از دلایل حسادت من نسبت به موفقیت دیگران باشه . در جواب جلسه اول .

    مثلا دقیقا زمانی که میگفتم خدایا دوس دارم با عزیز دلم پینگ پنگ بازی کنم هدایت میشدم به دختر پسری که باهم بازی میکردن . و بجای دیدن نشونه حالم گرفته میشد .

    اما الان بهترم . حتی الان هم اولین کامنتی که امروز تو سایت خوندم کامنت دوستی بود که با همسرش پینگ پنگ بازی میکرد . اینا نشونس برای من . باید نشونه ها رو ببینم .

    2) تغییر دیدگاه = تغییر شرایط

    چیزی که اینجا تماما یاد میگیریم همینه با تغییر دیدگاهمون شرایطمونو تغییر بدیم . نمونه واضحش برای خود من

    استاد میاد تو قسمت دوم این دوره اشاره میکنه که دوستان از خوندن کامنت هم کلی نتیجه گرفتن . بعد من بجای اینکه اینو یه نشونه ببینم برای خودم که خدا با روی خندون داره دعوتم میکنه که در کنار تمام کار هایی که تو این دوره در کنار دوستان انجام دادم ، این کارم بکنم چون بهم کمک میکنه ، بشدت حالم گرفته شد . که من چرا وقت برای خوندن کامنت دوستان نزاشتم . من مثل بقیه خوب کار نمیکنم . من هیچ وقت نمی تونم مثل دوستان خوب نتیجه بگیرم . این همون توانایی دیدن نشونه هاس که نیاز به اصلاح دارم .

    حالا من بشدت حالم بد بود و احساسی هم به قدرت در درونم میگفت تلاش نکن موفق نمیشی . حقیقت همینه بد کار کردی و هیچ وقت نتیجه نمیگیری . خوب شاید منطقی بنظر بیاد . و فکر میکنم درستش همینه و خودمو گول میزنم . ولی استاد از ما خواسته بود خودمونو سرزنش نکنیم .

    من سعی به نوشتن منطقی برای این قضیه واسه خودم کردم . با این حال ذهنم مقامت میکرد . فک میکردم داشتم خودمو گول میزنم ولی منطق قوی بود . بطوری که اخر کامنتم از اون حال بد در اومدم . کلا یه جور دیگه به قضیه نگاه میکردم . انگار که کل شرایط با تغییر دیدگاه من تغییر کنه . به خودم یاد اوری کردم که این نشونه خدا برای قدم بعدی منه نه وسیله عذاب . کلا این توانایی درست دیدن نشونه ها در من نیاز به کار و اصلاح داره . فعلا داریم پی دیوارای اصلی رو میزنیم . بقیشم درست میشه . و کلا شرایط و فضای حاکم به من کاملا تغییر کرد . فضایی که فکر میکردم دیگه هیچ وقت تغییر نمیکنه . چون من باور دیگه ای که دارم فکر میکنم اشتباهی که کردم تموم شد و رفت . دیگه نمیتونم درستش کنم . و من ادم بی خاصیتیم . اما الان خلافش عمل کردم و تونستم دیدگاهمو تغییر بدم .

    3) نیاز به توجه

    در جنبه های مختلف زندگیم مسئله ساز شده . تا دوتا کامنت تو سایت میزارم سریع میرم چک میکنم چند تا لایک خورده . چند تا فلان . کی جواب داده . از مسیر دور میشم .

    به خودم گفتم باید تمرکزم رو مسیر باشه . الان داری خوب پیش میری منحرف نشو . تمرکزت رو اصل و اصلاح خودت باشه . الان دیگه تو هر جمعی که قرار میگیرم دنبال این نیستم در هر لحظه توجهاتو جلب کنم . خیلی وقت ها وقتی چیزی نیست که نیاز به گفتن باشه در کمال ارامش یه گوشه میمونم . این تغییر بزرگی برای منه . چون در بچگیم بهم میگفتن زیاد حرف میزنم . هر کی هر چی میگفت من جواب میدادم . مسئله ای که الان خیلی بهتر شده .

    4) سرزنش خودم

    تو قسمت مربوط به اشتباه ( جلسه سوم ) فهمیدم که تا چه حد خودمو تخریب میکنم . مثلا تصمیم میگرم امروز بین کار A و B کار A رو انجام بدم . و در اخر روز بجای اینکه خودمو تشویق کنم بخاطر انجام کار A خودمو منهدم میکنم و میگم تو خیلی وقته کار B رو انجام ندادی . اینجوری تعهد میدی ؟

    بنظر ، سرزنش مسئولیت پذیرانه ای میاد . ولی فقط خودمو ضعیف میکنم . تو اون موقعیت اصلا حتی یادم نمیاد کار A رو انجام دادم . به قول دوستمون تو سایت هزار تا کار هم بکنم اون کاری که نکردمو میبینم .

    باید بجای اینکه چکاری رو نکردم تمرکزمو بزارم رو اینکه چه کاری رو انجام دادم . من یه لیست از کار های روزانه دارم که توش تیک میزنم . همیشه کارای که انجام دادمو توش مرور کنم .

    مثلا همین الان چیزی از ذهنم مرور کرد . چیزی بهم گفت مگه استاد نگفت تو وقت استراحت زبان بخونید . و خودتم قصد انجام داشتی ؟ چرا تو این دو روز انجام ندادی ؟

    این چیزی بود که تو ذهنم بود . و در حقیقت من تو چند روز تعطیلی تمرکزی میخواستم رو مبحث تند خوانی و مایند مپ و کلا مباحث یادگیری کار کنم . و روش کلی زمان گذاشتم . باید بگم که این کارو انجام داپم . نه اینکه اون کارو انجام ندادم .

    بنظرم باید در باره اولویت بندی یاد بگیرم

    چیزی که احساس میکنم چاره دردمه .

    خوب دوستان موفق باشید .

    خیلی خوشحالم که اینجا هممون در کنار هم با هم کار میکنیم . خیلی دوست داشتم منم عضوی از یه جمع بزرگ تر تو این سایت باشم . خیلی خوشحالم

    همتونو دوس دارم

    فعلا ⁦⁦(⁠◕⁠ᴗ⁠◕⁠⁠)⁩

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      محمد کرمی گفته:
      مدت عضویت: 1536 روز

      سلام دوست عزیزم آقای بهرانوند

      خوشحالم که داری روی خودت تمرکز میزاری و شناسی میکنی خودتو

      این موضوع یکی از ضعفهای منه که هیچ وقت توی عمر 37 سالم دنبال شناخت نقطه ضعفهام نبودم ولی با آشنایی با استاد بهتر شدم و هنوزنم تمام تلاشمو میکنم که بهتر شم

      یه نکته در آخر کامنتت راجب اولویت بندی نوشتی که یرام پر رنگ بود چون یکی از ضعفهای اصلی من بود که شناسایی کردمو خدا رو شکر اقدامات عملی راجبش انجام دادم

      اولویت بندی خیلی مهمه رفیق و اگه مثل من بوده باشی مطمئنا میدونی چی میگم و درکش میکنی

      یه مثال میزنم که بهتر بتونم توضیحش بدم

      من هیچ وقت حسابدار خوبی نبودم و این باور داشتم که کلا زندگی بی حساب کتاب . همین موضوع باعث شد خیلی از لحاظ مالی دچار مشکل بشم و توی برهه ای بشدت بدهکار

      وقتی که فهمیدم باید بدهی های خودمو بصورت تکه تکه پرداخت کنم و از اون شکل عجیب و گنده درش بیارم خدا رو شکر تونستم مدیریت مالی تقریبا خوبی داشته باشم و همین تضاد باعث شد که توی این موضوع قوی بشم

      یه طلبکار داشتم که با وجود دوست نزدیک من بود ولی بشدت بهم فشار میاورد و منم چون فکر میکردم اولویت نمیخواد به این دوست عزیزمون بدیم از سر خودم واش میکردم تا اینکه حکم جلبمو گرفت و بشدت سوپرایزم کرد م اینقدر سردرگم شدم بخاطر رفتارش که عین مار زخمی به خودم میپیچیدم و حس میکردم قربانی شدم

      توی همون شرایط بظاهر بد قوانین مرور کردم و تصمیم گرفتم حال خودمو خوب کنم و موهبت این تضاد بفهمم .بعد چند روز که ذهنم درگیر راه حل بود یادم به الهامی افتاد که توی خواب بهم گفته شد یعنی الویت بندی طبلکارا

      از اون روز تصمیم گرفتم این دوست بزار توی اولویت و به خودم بگم هر اتفاقی بیافته اولویت با ایشون

      طولی نکشید که روند قضیه عوض شد و همه چی عالی پیش رفت و مهمتر از همه منی که گیج بودم برای این اتفاق بد فهمیدم که کل این قضیه باعث شد اولویت بندی یاد بگیریم .و الان توی زمینه مالی وقتی میخوام کاری انجام بدم اولویت بندی میکنم و مسائلم کامل حل میشه

      حالا این مثال مالی بود ولی بی نهایت مثال میشه بزنیم که این الگو رو میشه توش بکار برد حتی نحوه یادگیری آموزشهای استاد

      سپاسگزارم ازت دوست عزیزم که منو بیاد این موضوع انداختی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  9. -
    ماهان بختیاری گفته:
    مدت عضویت: 1706 روز

    به نام خدای رزاق . سلام خدمت همگی شما دوستان گلم . استاد تک تک جملاتی که میگفتین منو یاد بیماری کمالگرایی مینداخت و من فهمیدم که چقدر کار دارم هنوز ! راجب سوال این قسمت ، خب پریشب که بازی ایران قطر بود من با دوستام بلیط گرفتیم که بریم کافه و با بقیه فوتبالو ببینیم . من یسری حرف ها و سوتی هایی رو داشتم تو ارتباطم که اوکی نبودن و به دلیل یسری مسائل دیگه ، اصن کاملا کنترلم رو از دست دادم و از صلح با خودم خارج شدم . حالم از درون بد بود و اشتباه اصلیم این بود که پا نشدم ترک کنم جمعو . اره با بچه ها بودیم و حال میداد ولی ادمایی بودن که من حالم باهاشون خوب نبود و کلا از صلح خارج شدم و واقعا شیطان کل فضای ذهنمو گرفت و ارتباطاتم رو دوست نداشتم .

    من رفتم خونه و اول اینکه یه دوش اب گرم گرفتم ، زیر دوش خودمو بغل کردم و از خدا طلب ببخشش و هدایت و حمایت کردم و به خودم فرصت دادم . صبح روز بعد یعنی دیروز ، تصمیم گرفتم یکسری فایل هایی که بهم ارامش میدادن رو گوش بدم و بعد یک ساعت سکوت کردم و به ایده ها گوش دادم . در کل ، به خودم فرصت دادم و گفتم منم ادمم پیش میاد با سرزنش خودم به هیچ جایی نمیرسم . این سرزنش باعث نمیشه مشکل من برطرف بشه بلکه هی بدترش میکنه پس بیا نکنیم !

    تمرین این جلسه :

    من خب خیلی قبلا روی خودم کار کرده بودم مخصوصا این موضوع ترک کردن و خیلی خیلی واسم مهم بود ولی خب یادم رفت ! همین الان استاد که مثالای فوتبالی زدن ، یادم افتاد رونالدو که سال 2018 بهترین بازیکن جهان بود یه پنالتی ای زد که ایران تونست بگیرتش و پنالتیش گل نشد بعد من انقدر خودمو اذیت میکنم ؟!

    درس هایی که گرفتم میتونه اصن همه چیزو واسم تغییر بده ! همیشه ما فکر میکنیم تغییر یا پیشرفت چیز عجیبیه ولی از همین اشتباهات ساده رخ میده . من نشستم فکر کردم اصن چیشدش که من انقدر به صلح با خودم رسیدم و بدون تلاش خاصی روابط بینظیر اتفاق افتادن و همه عاشقم شدن ؟ من اومدم با همین تمرین سکوت ها و با همون بهبورایی ها روی خودم و عزت نفسم کار کردم . ولی بعد چیشد ؟ فکر کردم موفقیت رسیدن به یه حای خاصیه و تموم میشه میره و ادامه ندادم . چرا ادامه ندادم ؟ منتظر یه وقت و امرژی خاص در درونم بودم که دیگه بترکونم نتایجو درصورتی که این توهمی بیش نیس . اقا بقیه نظرشون این بود که حرفی که زدی یا رفتاری که کردی خیلی زننده و بد بود وای تو چرا فلان چیزو گفتی یا مثلا قلیون اونجا بود تو کشیدی ولی من واسم مهم نبود ! من فهمیدم اقا باید یه اصل باشه واسه خودم که سمت این چیزای بیرونی که حال درونیمو بد میکنن نرم این یکی از اصول منه لایف استایل منه .

    اولین چیزی که میخوام بگم اینه که من هرروز باید برای صلح درونی با خودم وقت بزارم ! اصن همین اشتباه باعث شد من برم راجع به نماز و کلا واژه صلاه تحقیق کنم و کلی ایده بدست بیارم واسه انشایی که قرار بود بنویسم . به همین منظور ، روزی نیم ساعت سکوت روزی بیست دقیقه نمیدونم هرچقدر که میتونم وقت میزارم واسه خلوت با خدای خودم . این خیلی بیمعرفتیه که من هرموقع تحت فشارم میام سراغش و کارمو راه میندازه و همین که موفق میشم ول میکنم مسیرو !

    موضوع بعدی ، تعهدیه که به خودم دادم برای اینکه هرروز روی بحث بهبودگرایی کار کنم حتی مطالعه یک صفحه از نوت هام یا کامنت ها . ریشه کمالگرایی کجاست ؟ مهم بودن نظر مردم و این از کجا میاد ؟ نبود عزت نفس و باورای توحیدی ! یعنی من جلسات پنج و شیش عزت نفسو باید بیرحمانه هرروز گوش بدم ولی مهم هرروزی بودنه نه اینکه یه روز سه ساعت بعد بره تا سه روز دیگه پنج دقیقه نه . این عزت نفس اگه پشتیبان ادم باشه ، همه مسائل حل شدس ها ! استاد سپاسگزارم واسه اینکه انقدر با کیفیت دارین کار میکنین واسه فایل هدیه که مبلغی هم پرداخت نمیکنیم من واقعا حس میکنم توی دوره حل مسائل 2 دارم مشارکت میکنم . استاد راجع به روابط و بقیه زاویه ها هم صحبت بشه تا این پکیج کامل تر و کامل تر بشه . الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  10. -
    مهدی رجبی گفته:
    مدت عضویت: 4167 روز

    درود و سپاس فراوان بابت زحمتی که میکشید استاد

    اخیراً توی همین دو روز پیش مسابقه ای که هم روند کیفی و هم نتیجش اصلا مساعد نبود انگار حس ناکامی رو بهم منتقل کرد (علی رغم اینکه میدونستم قانون اشتباه نمیکنه) و نمی‌دونم شاید همین باعث شد بعضی از افکار ناامید کننده غیر مرتبط دیگه با این موضوع هم سر بزنه و یکم بالا بگیره در حالیکه تا دو روز پیش احساس خیلی خوبتری داشتم احساس خلق کنندگی احساس اعتماد به نفس و امید…

    ولی این احساسات برام غریبه نیستند و همچین مسیر احساسی رو بارها تجربه کردم و واردش شدم بطور گریز ناپذیر.

    برای همین اومدم اولش یکم آدم ناامید میشه انرژی جسمیم حتی افت پیدا کرد یکم افکار شکایت کننده و سرزنشگر و غرولند کننده در ذهنم صداش بلند شد حتی به این و اون) ولی دیشب و امروز به خودم گفتم (ضمن اینکه پیاده روی رفتم تو طبیعت و یه دوش هم گرفتم)

    و اومدم گفتم :

    اولا این مسیر احساسی واسم چیز جدیدی نیست خب وقتی شما چیز آشنایی رو تجربه می‌کنی یکم راحت تر میشه باهاش برخورد کرد و کمتر آدم ازش می‌ترسه، چرا؟

    چون اومدم گفتم مگه بارها از این احساس عبور نکردیم؟ خب چرا.

    و مگه قرار نیست شیوه عبور کردنمون با قانون تکامل باشه؟ خب چرا.

    خیل خب، پس این کاملا طبیعیه مشکلی نیست این وسط که، بطور تکاملی احساسم خوب تر میشه ولی این تکامل یک ماه که قرار نیست طول بکشه.

    چند ساعت، نهایت 24 ساعت یا روز دومش آروم آروم بهتر و بهتر میشه و از خدا می‌خوام افکار و احساسات انگیزه بخش تر، الهام بخش و نشاط آور به ذهن و جسمم هدیه بده و بهم نشون بده و باهام صحبت کنه و منو به امورات و فایلها و کامنت ها و افکار و اعمالی هدایت کنه که احساس بهتری بهم بده تا با رغبت و شور و ایمان بیشتر در لحظه حال سخاوتمندش غرق بشم و بیشتر تسلیم باشم و بدون تجزیه و تحلیل تسلیم وار در لحظه اکنون رو به جلو حرکت کنم.

    عین حرکت یک برگ روی آب در رودخانه که اون رود داره سبک بال میبردتش،

    عین رقص یک قاصدک در هوا که سبک بال با زیبایی و آسانی می‌رقصه بدون آسیب.

    می‌دونم که این نشون میده فلان قضیه برام مهم بوده وگرنه این احساس رو نداشتم خب این چیز بدی نیست، هیچ چیز در جهان بد نیست…

    یادم آوردم که من فقط روی خودم میتونم تاثیر بگذارم و هیچ چیز مهم تر از اهداف خودم نیست که بخوام براش انرژی ذهنی بزارم…

    ضمناً به خودم فرصت بدم خودم رو تحت فشار بیش از حد نزارم آروم باش و اجازه بده قانون ذهن، خداوند کارشو بخوبی بلده انجام میده و بارها شده یهو حسم دیدم خوب شده و هیچ اثری از چند ساعت پیشم نیست.

    پس امید داشته باش قطعا این اتفاق می‌افته این یک روند طبیعی و قانون مند است.

    و آروم باش هر کاری دلت میخواد بکن

    دوش بگیر

    دراز بکش

    استراحت کن

    فلان طنز رو ببین کمی بخند راحتی رو در بدنت و سینه ات، احساس کن

    نترس وقتت اتلاف نمیشه

    منی که با 12 قدم دارم پیش میرم اتفاقات خوش و تغییرات مثبت اینقدررر نرم و معمولی و طبیعی پیش میرن که شاید در کوتاه مدت متوجه شون نشم

    پس صبر کن صبر کن و ببین که چطور خداوند نتایج رو برات رقم می‌زنه

    و همین که اینها رو میتونی درک کنی تحسین داره این یعنی رشد یعنی عزت نفس یعنی تلاش یعنی همت یعنی مسیر درست یعنی توکل یعنی خواستن یعنی داری تلاشتو در مسیر درست انجام میدی پس نتیجشم قطعا خوبه

    ممکنه برای ساعاتی کوتاه حس آدم اینقدر بد بشه که همه چیز رو سیاه ببینه ولی خیلی زود برمیگردیم به حس خوب و خوب تر،

    چرا؟

    چون اونقدر دور نشدم از اون فرکانس های خوب، برای همین دوباره به پله بالاتر بر میگردم…

    آفرین پسر

    دم خودم گرم که این کامنت رو برای خودم نوشتم تا کلماتم تبدیل بشه به نوشتن و نوشتنم تبدیل بشه به احساساتم و احساسم منو به افکار بهتر از این و دیده ها و شنیده های بهتر و اعمال بهتر سوق میده

    و از اون نقطه دوباره میتونم خلق های زیباتر داشته باشم..

    پس تا میتونم ورودی هامو کنترل کنم سفت تر، تا از اون فضا سریع بیام بیرون و واردش نشم و دیگه تمام دیگه تمام. دیگه ورودی خوب تر بدم.

    فدای سرم..

    اوضاع آینده، امشب و فردا و ساعات بعدی هی بهتر و بهتر میشه

    آرزوهامو عشق است..

    من نمیتونم ادامه ندم مهارت کنترل ذهن و احساس و گفتگوهای درونیم رو.

    من نمیتونم و راه دیگه ای جز همین مهارت کنترل ذهن و احساس خوبتر و تسلط بر قوانین و نظام هستی خداوند رو پیدا کنم.

    من نمیتونم ایمانم به توانایی ها و قدرت خداوند افزایش ندم.

    پس هر روز ادامه میدم بدترین گناه و بدترین چیز اول جهل و نادانیست و بعد ناامیدی.

    من حق ندارم در ناامیدی باقی بمونم.

    از قدیم گفتن نا امید شیطانه.

    نجوای شیطان ناامیدیست.

    اونه که آواز ناامیدی و یأس سر میده

    فرکانس ناامیدی=فرکانس شیطان

    در قامت خداوند نه تنها همه چیز شدنی و امکانپذیر است بلکه معجزه آسان است.

    هر لحظه در راهست.

    پس فقط آغوشم را باز کنم.

    و در این راه هر صبح و هر شب و در طول روز با کمک خداوند بیشتر سکوت را تجربه کنم حتی موقعیکه وسوسه میشم چون خیلی وقتها عالی اینکارو انجام دادم.

    و اجازه بدم روحم کارها رو بکنه…

    بازم ازتون ممنونم استاد عزیز

    یا حق

    ارادتمند

    بنده ای از بندگان خداوند بر زمینم که از قدرتش بر من دمید و اختیار تام و آزادی کامل استفاده از قدرتش را بر من نیز پیش کش کرد تا قدردانش باشم و خالق باشم…

    مهدی رجبی

    12:12

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای: