اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد بزرگترین پاشنه آشیل من که رفع این پاشنه آشیل یکی از اهداف وخواستهای من شده وبرای رفع اون تمام قد وباتمام وجود دارم تلاش میکنم نگران شدن از برخورد فرزندانم ودعواهایی که باهم میکنند میباشدمن 3تا پسر4و7و10ساله دارم که به شدت انرژی بالایی دارندوهرموقع باهم دیگه دعواشون میشه بسیار بسیار به هم میریزم وعصبی میشم
البته دعوای بچه پسرا توسن خردسالی طبیعیه ولی من نمیتونم تحمل کنم.
خدارو شکر از زمانی که با قانون سلامتی پیش میرم مخصوصا پیاده روی روزانه 8کیلومتری که در97درصد روزا انجامش میدم بسیار به من کمک کرده که به آرامش برسم وبرکنترل خشم خود مسلط باشم.
ولی هنوز خیلی باید آرامتر بشم وبیخیال وخونسردباشم.
استاد باورهای مخربی که باعث خشم من میشه در چنین مواقع روپیداکردم ودارم سعی میکنم با پیداکردن الگوهای مناسب تغییر بدم
مثلاترس از آسیب رسوندن جدی به یکدیگر یاترس از متنفر شدن از یکدیگریاتحمل نداشتن سرو صداهای زیاد در هنگام دعوا باعث به هم ریختن من میشه وخیلی حالم بده میشه وچون باور دارم وبه یقین رسیدم که حال بد مساوی با اتفاقات بد فقط به خاطر خودم میخام این پاشنه آشیل بزرگ و برطرف کنم و100درصد ایمان دارم که از پسش بر میام.
استادبسیار سپاسگزارم از آگاهی های که به من میدید وزندگیم در تمام جنبهها هرروز در حال زیباتر شدن وعالی ترشدنه .
من با اجازه شما بگم که اصلا طبیعی نیس که دعوا کنن بچه ها باهم و اینکه شما پذیرفتی که این طبیعیه دقیقا پاشنه آشیل میتونه باشه و نمونش رو میتونید تو سریال زندگی دربهشت بچه های آقای رایان ببینید که چقد عالی این چهار پسر باهم رفتارمیکنن و باهم درصلح هستن و عالی عمل میکنن
حتما نمونه اطرافتون پیدا میکنید
منم خودم در 99 درصد مواقع از کودکی تا بزرگی بسبار یسیار کم جدل و دعوای فیزیکی داشتم توی خانواده که خودمم برای خودم تو این جریان برای شما میتونه مثال باشه
البته شمام میتونین تو اطرافتون این رو ببینید و تو ذهنتون جابندازید تا این مورد هم براتون درست بشه و به ارامش برسید
واقعا همینه که شما میگی چرو تا حالا خودم به این باور غلط نرسیده بودم ..
بسیار بسیار سپاسگزارم دوست نازنینم که منو آگاهم کردی ازاین پاشنه آشیلم
همینجا متعهد میشم که با تمام وجود این باور غلط وتغییر بدم
چه دلیلی داره که بچها باهم دیگه جنگ کنند اصلا چنین چیزی طبیعی نیست!!
چرا من چنین چیزیو پذیرفته بودم؟؟
این که استاد همیشه میگه باورهای ما اول ازخانواده و اطرافیان در وجودمان شکل میگیره حقیقت محضه.من تویه خانواده نسبتا شلوغ بزرگ شدم و تقریبا بیشتر فامیل ما پر جمعیت وپر پسر بودن و درگیری بین بچه پسرها همیشه رایج بود ومن این جمله رو از خیلیاشنیدم که طبیعیه بچها باهم دیگه کتک کاری کنندواین شده جزیی از باورهای مخرب ذهن من .
به قول استاد این کدهای ریز در لایهای ناخودآگاه ما دارن کار انجام میدن وما متوجه نیستیم.وکار مابایداین باشه که در تمام مسائل زندگی دنبال پیداکردن این کدهای مخرب باشیم وباجایگزین کردن کدهای جدیدوقدرتمند نتیجه ها تغییر خواهدکرد.وچقدراین موضوع کدنویسی در دوره بینظیرکشف قوانین زندگی عالی برسی شده..
از خداوند بینهایت سپاسگزارم که در هر لحظه مارو هدایت میکنه به مسیر درست.وبازبان وقلم بندگانش مارو آگاه میکنه..
خیلی خیلی حالم خوب شد واحساس سبکی میکنم.
بسیار بسیار سپاسگزارم دوست عزیزم امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروت مندباشی
خدایا شکرت برای یک فایل جدید و دریافت آگاهی های ناب دیگه اونم بصورت هدیه و باعشق روزی من کردی.
خدایا شکرت برای در مسیر خواسته هام منو قرار میدی و هدایت میکنی.
خدایا شکرت برای تمام پول ها و ثروت ها و نعمت ها و زیبایی ها و خیرها و خوبی هایی که در زندگی ام سرازیر کردی و میکنی.
خدایا شکرت برای این همه خوشحالی و شادی و عشقی که در وجودم داره منو سرشار میکنه از حس بودن.
خدایا شکرت که دارم شکرگزاری کردن رو یاد میگیرم و درست یاد گرفتن رو یاد میگیرم و اونم بوسیله هدایت های تو.
خدایا شکرت برای وجود تک تک دوستان ارزشمندی که در زندگی ام هستند.
خدایا شکرت برای تمام اتفاقاتی خوب و پر از درسی که برام این روزا افتاده.
خدایا شکرت برای به دنیا اومدن برادرزاده ام برای تولد برای زندگی برای تلاش برای حرکت.خدایا شکرت برای لپ تاپ قشنگم این خونه زیبا و صابخونه شریف و خوب مون. خدایا شکرت برای همه داده ها و نداده هایی که منو به خواسته هام نزدیکتر میکنه و باعث رشد و لذت من میشه.
خدایا شکرت برای این آینه قدی زیبامون.
خدایا شکرت برای پیدا کردن الگوهای تکرارشونده ایی که داره به ما راهنمایی میکنه که چه چیزی در ذهن و باورهای ما درسته یا اشتباهه.
خدایا شکرت برای قوانین ثابت ازلی و ابدی ات.
خدایا شکرت برای درک قوانین ات.
خدایا شکرت برای وجود بزرگترین استاد زندگی ام که به من قوانینت رو با عشق و بی منت یاد میده.
خدایا شکرت برای مهاجرتم برای تصمیمم برای بزرگتر شدن هام و برای تمام چالش ها و تضادهایی که منو پر از درس و تجربه میکنن تا بیشتر با خودمو و توانایی هام آشنا بشم.خدایا شکرت که منو می افزایی با وصل شدن و پیدا کردن و هم فرکانس شدن با خودت.
پیدا کردن الگوهای تکرارشونده/ قسمت 1
واقعا سپاسگزارم استاد جان برای تهیه این فایل زیبا، پر از آگاهی و به موقع.
سپاسگزارم برای هدیه هایی که بی چشم داشت به ما از خودتون و وقت تون و عشق تون در اختیار مون میگذارید.
استاد نمیدونی که چقدر سرشارترینم. اصلا اینقدر لبریزم که فقط میخواد ازم اشک چکه چکه بیفته. این حال رو شما خوب میدونین وقتی آدم وسط بدهی و اتفاقات ناخوشایند و ناخواسته قرار میگیره اما تو ابرا سیر میکنه و در درون آروم و خوشحاله یعنی چی.استاد جانم سپاسگزارم که تو خواب و بیداری همیشه همراه منی برای درک قانون. برای یادگرفتن و لذت بردن. استاد جان سپاسگزارتم و اون روز میرسه که کنارتون بایستم و با افتخار بگم منم فهیمه پژوهنده کسی که هدایت رو از شما یادگرفت، توحید رو درک کرد و یادگرفت. عملش رو توحیدی کرد و پیش رفت و پیش رفت تا رسید به شما که دیدن تون جز رویاهای دست یافتنی و نزدیک منه.استاد یک روز میرسه که میگم استاد جان من حل کردم تمام مسائلم رو و رد شدم ازشون و بزرگ شدم. استاد روزی میرسه که باعث افتخار خودمو و شما و خیلی از عزیزانم بشم. استاد اون روز نزدیکه چون من دارم همین الان حسش میکنم. استاد عزیزم نمیدونین چطور دارم بزرگ میشم. چطور دنبال یادگرفتن، چطور تشنه درک قانونم. چطور میخوام عمل کنم. چقدر خوشحالم که با تمام اتیاقم دیگه عجول نیستم و درس تکامل رعایت کردن رو تا حد خوبی فهمیدم. استاد جان فقط میخوام بگم فهیمه پژوهنده فقط یک اسم نیست یک دنیاست که به زودی اثری از خودش قراره بذاره و راهش رو به سمت خواسته هاش با عشق و برداشتن ترمزهاش ادامه بده.
الگوهای تکرار شونده در زندگی
وقتی یک اتفاقی تکرار میشه یک هشداره یک آلارمه این یعنی یک چیزی در مغز و ذهن تو داره تکرار میشه. یک باوری هست که داره کار میکنه.یعنی توجه توجه…یعنی توجه کن و بررسی کن اون اتفاق و الگوی تکرار شونده رو میخوای دوست داری و چی میشه که هست.
_ ما تمام اتفاقات زندگیمون رو با افکار و باورها و کانون توجه مون به وجود میاریم.
_ هر آنچه در زندگی ما به وجود میاد رو خودمون خلق میکنیم نه هیچ عامل بیرونی دیگه ایی.
_ هیچ عامل بیرونی نیست که زندگی شما رو تحت تاثیر قرار بده.
_ واکنش های ما به اتفاقات و شرایط هم باعث میشه که اون جنس اتفاقات بیشتر یا کمتر بشه.(فارغ از اینکه اون اتفاقات جالب و دوست داشتنی هستند یا ناجالب و رنج آور)
_ به هر آنچه که توجه میکنیم از جنس همون بیشتر و بیشتر وارد زندگی مون میشه.
_ این باورهای بنیادین ما در مغز و ذهن مون هست که هربار داره ارسال میشه و چون خیلی قوی هستند باعث یک سری اتفاقات و الگوهای تکرارشونده در زندگی مون میشن.الگوهای تکرارشونده مثل: هر چند وقت یکبار گم کردن یک چیزی، هرچند وقت یکبار بحث سنگینی با همسر یا دوستان شون دارند، هرچند وقت یکبار مریض میشن، هرچند وقت یکبار پول شون رو از دست میدن، هرچند وقت یکبار توی یک ترافیک وحشتناک گیر میکنن، هرچند وقت یکبار ماشین شون به مشکل برمیخوره.یک سری اتفاقات و شرایط برای یک سری از آدم ها تکرار میشه و اونا یواش یواش پذیرفتن که این جزئی از زندگی شون هست. مثلا پذیرفتن که دعوا شیرینی رابطه است، یا اینکه هرچند وقت یکبار کلیدمو گم میکنم یا پولم رو گم میکنم این طبیعیه آدم حواسش پرت میشه یک چیزی رو گم میکنه.مثلا اینکه هرچندوقت یکبار مریض میشم طبیعیه دیگه این بدن اینجوریه دیگه.
ســــوال: چه الگوهای تکرارشونده ایی در زندگی تون هست؟
همش لنگ پول بودن
همش کمبود پول داشتن
هرچند وقت یکبار بدهی های ناخواسته باید پرداخت کنیم.
هرچند وقت یکبار من با مامانم بحث پیش میاد یا از کوره درمیرم اونم الکی.
_ ســـوال: چه فکری چه باوری داره توی مغز من داره کار میکنه که این شرایط رو داره به وجود میاره؟
تمام اتفاقات و شرایط زندگی مون رو خودمون با افکار و باورهامون ایجاد میکنیم.
بـــاور چیــه؟ باور یک فکریه که بارها و بارها تکرار میشه. باور یک فکریه که بارها و بارها توسط خانواده و جامعه و … تکرار شده مخصوصا در سن کودکی تکرار شده و ما اونو باور کردیم و بعد توی ذهن مون شروع کردیم به تکرار کردن وتکرار کردن و تکرار کردن و بعد اتفاقاتی رو جذب میکنیم و وارد زندگیمون میکنیم که با باورهای بنیادین ما هماهنگه.
_ یکی از راه هایی که بفهمیم مـا چـه باورهایی داریم اینــه که ببینم چـه اتفاقات مشابهی دارند تکرار میــشن در زندگی من؟
_قدم خیلی خیلی مهم و بزرگ اینه که ما بفهمیم این الگوهای تکرارشونده در زندگی مون چیا هستند.بفهمیم که اینا وجود دارند، بفهمیم که اینا طبیعی نیست. بفهمیم که من دارم الگوها رو خلق میکنم.
میتونه الگوهای تکرارشونده خوب باشه نشون میده شخص باورهای خوبی در اون موضوع داره. مثلا هرچند وقت یکبار برنده میشه. هرچند وقت یکبار هدیه دریافت میکنه. هرچندوقت یکبار پول پیدا میکنه.
_ جهان اتفاقات و شرایطی رو به وجود میاره که هماهنگ باشه با باورهای من.
* باید به این حواس مون باشه وقتی داره اتفاقات ناجالب میفته یعنی من تغییر نکردم چون من تغییر نکردم داره این اتفاقات بد به یک شکلی برای من تکرار میشه.
_ اگر یک اتفاقی داره برای شما تکرار میشه بدون شک باورهای شما و برنامه های ذهنی شما داره اونا رو رقم میزنه.چرا برای همه این اتفاق نمی افته؟! اگر اقتصاد بده باید برای همه بد باشه. چرا بعضی ها در بهترین زمان میخرن و در بهترین زمان میفروشن.
_ اتفاقاتی که می افته تو داری خلقش میکنی. با باورهات داری خلقش میکنی.
……………………………………………………………………………..
سوال اول:
چه شرایط و چه اتفاقاتی در زندگی شما قوی ترین احساسات رو در شما برانگیخته میکنن؟
کجاها هست که من احساسات شدید نشون میدم.
آره خیلی سال ها پیش من به شدت احساسم برآشفته میشد وقتی کسی ازم انتقاد میکرد یا دروغ به من میگفتن.اما هر چی فکر میکنم نه جدیدا انتقادی شنیدم نه احساس کردم به من دروغی گفته شده یا اگر هم کسی دروغ گفته بهم اومده گفته فلان اتفاق رو الکی تعریف کردم.
ولی فـکر کنم همین الگو رو الان فقط روی مامانم دارم،چند روز پیش که خونشون مهمان بودم سر یک حرف الکی گارد گرفتم و داشتم از کوره در میرفتم.همونجا متوجه شدم اصلا نمیتونم این تذکرها یا صحبت های مخالف با نظر خودمو از مامانم بشنوم(یکجورایی مربوط به پوشش و نوع لباس پوشیدن من بود)
. تعریف شنیدن منو خیلی اذیت میکنه در درون(میدونم مربوط به کمبود عزت نفس و لیاقتم باید باشه.)
. من قبلا این بی عدالتی دیدن خیلی رو مخم بود الان اصلا احساسم برنگیخته نمیشه حتی یک گدا با یک سر و وضع بد و به شدت آزاردهنده ایی رو ببینم خیلی بلند ذهنم میگه هرکسی هرجایی هست جای درستشه.یا من نمیدونم اون چه باورهایی داره که زندگی و وضعش اینه. یا میگم ثروتمند شدن باشکوهه و از فقر بیزار میشم و قوی میشم تا پولدار بشم و اهرم رنجم رو در مورد پولدار شدن تقویت کنه تا اینکه احساس ترحم و دلسوزی رو در من زیاد کنه.
. وقتی کسی حرف منو اشتباه بفهمه و برداشت اشتباه بکنه و من با تمام تلاش براش توضیح میدم و بازم حرف خودشو و برداشت خودشو داره از کوره یکم در میرفتم. البته الان خیلی کمتر شده
. قبلا وقتی مهمون یکهویی میومد خیلی بهم میرختم و به شدت جدی میشدم تا سریع کارا رو انجام بدم و تو دلمم فکر کنم غر میزدم چه وقت اومدنه و …اما الان خداروشکر شده وسط جارو کردن و آشپزخونه بهم ریخته خاله ام اومده و من کاملا ریلکس بودم که واقعا خودم تعجب کردم چقدر تغییر کردما.(خیلی به خودم سخت میگرفتم خدایی)
. در مورد خانواده ام حرف نامربوط زده میشده قاطی میکردم.یکجورایی متعصب بودم روی پدر و مادر و داداش هام. الان اصلا خیلی آروم ترم اگر حرفی بشه زودی نمیرم تو حالت دفاعی(البته خیلی وقته که اصلا همچین موردی پیش نیومده یادم نیست اخرین بار کی بود.)
. وقتی متوجه میشدم همسرم بدون اینکه به من بگه خونه مامانش میرفت یا تماس میگرفت خیلی ناراحت میشدم. چون احساس میکردم از من پنهان میکنه یا پا روی خط قرمز من گذاشته و با من صادق و رو راست نیست و اون اوایل ازدواج مون چندباری به شدت ناراحت شدم اما چندسالیه که این احساس رو اصلا تجربه نکردم و در این سال ها که دیگه ما شهر دیگه ایی هستیم شده بعد چند روز میگذره میگه مامان زنگ زد یا من زنگ زدم.برام دیگه مهم نیست. قبلا خیلی دوست داشتم همینطور که من چیز پنهانی ندارم و جلوی خودش زنگ میزنم یا قبلا اکثر مواقع با خودش خونه پدر ومادرم میرفتم اونم اینطور رفتار کنه. چون این کار رو صداقت میدونستم پنهان نکردن میدونستم. اینکه مادرشوهرم زمان هایی تماس میگرفتن یا فکر کنم هنوزم همینطور هستن که همسرم بیرون از خونس یا سرکاره حس میکنم میخواد حرف هایی بزنه که من نشنوم یا اصلا میخواد من ندونم که به پسرش زنگ میزنه. حالا ایشون اگر همچین اخلاق هایی هم داشته باشن به هر دلیل و باوری که دارند و به من ربطی نداره من چیزی که در خودم خیلی وقت پیش پیدا کردم و ریشه یابی کردم چه باوریه که من اینقدر به این موضوع حساسم و صرفا سرِ صداقت و روراستی نیست. آخه چرا همسرم که زنگ نمیزنه مامانش زنگ میزنه هم راحت نیستم و بیشتر هم زمانی تماس میگیرن که سرکار باشن. (بماند برای یکسری دیدگاه های خودشون همچین رفتاری رو دارند) متوجه شدم من از کودکی خیلی از مامانم شنیدم که بابام یواشکی میرفته خونه مادربزرگم و براشون گوشت و مرغ میبرده.پدر من بچه و پسر بزرگ خانواده است و اتفاقا دیدم شوهر منم پسر بزرگ خانواده است. بعد تو ذهنم ربط داده بودم به باورها و حرف هایی که خیلی از مامانم شنیده بودم ازاینکه اینا پسرشون رو میخوان برای اینکه خرج کنن. بابات برای ما نداره ولی از همسایه ها شنیده بوده رفته اونجا فلا چیز رو خریده یا برای کار عموهام فلان مبلغ رو چک داده بعد چندماه مامانم متوجه میشده.اینکه از عروس شون یک چیزهایی رو پنهان میکنن.باور اینکه پسر بزرگ ازش توقع دارند. باور اینکه بابات بلد نیست بهشون بگه نه ولی به خانواده اش همش میگه ندارم ندارم. باور اینکه بابات رو راست نیست نمیگه حقوقش چقدره.بعد میخوایم چیزی بخریم هنوز اول ماهه میگه ندارم.خلاصه وقتی حرف هایی که خیلی از مامانم شنیده بودم یا رفتارهایی که از پدر و مادرم با هم دیده بودم یکجورایی ریشه این رفتار و ناراحتی من بود. اینکه من صداقت و روراستی خیلی الویت و ملاک اصلی من در ازدواجم بود شاید از اینجا نشآت گرفته. حالا من عروس خانواده ایی هستم که از مادرشوهرمم خیلی دیدم با پدرشوهرم کاملا روراست نیست یعنی بهتره بگم من روراست نبودن هاشون رو دیدم حالا به هر دلیل و شرایطی. چرا باید اینا ببینم چرا باید ایشون اکثر مواقع زمان هایی زنگ بزنن که همسرم خونه نیست و اصلا یادم نمیاد آخر هفته زنگ بزنن تا همه با هم حال و احوال کنیم. چرا…اینا کار جهانه که باورهای منو به من ثابت کنه. خداروشکر من سعی کردم هیچ وقت شبیه خانواده ام نباشم با اینکه خیلی دوست شون دارم و با اینکه خیلی از رفتارهاشون رو آگاهانه قبول نداشتم و انجام ندادم اما اینو خوب متوجه شدم اتفاقا اون چیزهایی که من ازشون الگو نگرفتم و فکر میکنم اصلا شبیه اونا عمل نمیکنم جز باورهای ریز در لابلای رفتارها و توجیه های منه.همین فکر کردن به مثال اینکه چرا حساسم به تماس ها و ارتباط بین همسرم با مادرش متوجه این باور ریز شدم و خداروشکر چندماهه که فهمیدم و دیگه حساسیتی ندارم یا بهتره بگم رنگ سفیدی که روی اون باور محدودکننده و ترمز زدم بهتر شده و منو آسان تر کرده.
جالبه همین امروز مادرشوهرم خودشون تماس گرفتن و متوجه شدن من برگشتم تهران و گفتن میخواستن منو خونشون دعوت کنن.(خیلی خیلی کم پیش میاد ایشون به من زنگ بزنن)
. احساس طردشدگی و برانگیختن احساسم زمانی که چندباری مشهد رفتیم و اصلا توسط آشنایان مورد استقبال قرار نگرفتیم تا همو ببینیم یا دعوت مون کنن.(البته من همون یکی دو روز ناراحت شدم چون دلم براشون تنگ شده بود و چون اصلا انتظار نداشتم همچین بی توجهی رو یا اینکه وقتی هرکسی خونه ما یا اینجا سفر اومدن خیلی هواشون رو داشتیم که اینم متوجه شدم توقعم رو از آدما بردارم و همه مثل من فکر نمیکنن عمل نمیکنن، هرکسی الویت اول خودشه ما ولی خیلی زیادی الویت مون مهمون ها بودو … و بدونم هرکسی هرجایی هست جای درستشه و شاید مدارهامون با هم متفاوت شده پس به زور و با توقع اتفاقی رو نخوام که بیفته و اصلا ناراحتی که نداره تازه جای خوشحالی هم داره و هم جای یادگرفتن درس هاست. درس از تضادهایی که بهش برخورد کردیم در روابط مون با اقوام و آشنایان.
. یادم افتاد من چندین سال پیش هر چند ماه یکبار یک چیزی گم میکردم اغلب هم عینک آفتابی هامو. یکبار تو کوه در یکی از اردوهای ددانشگاه جا گذاشتم و گم شد. یکبار عینکم توی رودخونه افتاد آب به سرعت بردش. یکبار ساعت مچی گم کردم.خلاصه در همین حد چیزهایی که یادمه گم میکردم ولی الان میتونم بگم چیزی گم نکردم چند ساله و این عینک رو باید بگم که چند هفته پیش فقط دسته عینکم شکسته ولی گم نشده.(فکر کنم باید روی باور لیاقتم اساسی تر کار کنم اگر حدسم درست باشه مربوط به اون بخش عزت نفس من میشه )
.الگوهای تکرار شونده خوب
. هر چند وقت یکبار یک سفر میرمو میتونم بگم تعداد سفرهام چندبرابر شده.(اونم تاثیر دیدن سفرهای شماست و اسان شدن من برای کسب تجربه و لذت بردنه.)
. هرچند وقت یکبار دوستان جدید و ناب و هم فرکانسی تر رو میبینم و ملاقات میکنم و باهاشون بیشتر اشنا میشم.
. هر چند وقت یکبار به لباس ها و کفش هام اضافه میشه.(قبلا سرعتش اینقدر نبود فکر میکنم الان بیشتر و راحت تر شده)
. هر چند وقت یکبار احساس ناب شکرگزاری از خدا رو با تمام قلبم احساس میکنم مثل امروز و دیروز
از استاد و خانم شایسته سپاسگزارم بابت تهیه این فایل فوق العاده
یک مشکلی که این روز ها برای بنده پیش آمده بود این بود که با اینکه بیشترین سعی رو میکردم برای احساس خوب و بهتر شدن رفتارم و مدام یکسری عبارات تکرار میکردم و سعی میکردم شرک نورزم اما به جای اینکه احساس بهتری پیدا کنم و رفتارم بهتر بشه، احساسم مدام بدتر میشد و ناامیدتر میشدم
به حدی که قلبم از جا میخواست کنده بشه،میگفتم خدایا چرا پس من اینطوری میشم؟ من که دارم بیشترین تلاش رو در زندگیم میکنم و تا حالا چنین فشار ذهنی روی خودم نیاورده بودم
مدام میومدم تمرکزم رو میذاشتم رو زیبایی ها و مثلا یک شب حال بسیار خوبی داشتم اما از فردا صبح یا همان شب به محض رخ دادن یک اتفاق هرچند کوچک یا آمدن یک فکر منفی نجواها به سراغم میومدن و از پا درم میاوردن مثلا میگفت چرا این کار رو نکردی؟ فلانی چرا این حرف رو زد؟ چرا فلان سوتیو دادی؟ مگه نمیخواستی درست عمل کنی؟ چرا استرس داری؟ ترسیدی آره؟ و ……
خلاصه داشتم دیوانه میشدم و من هرکاری میکردم باز استرس و احساس بد و ناامیدی بیشتری تجربه میکردم و هیچ راه حلی براش نداشتم
تا اینکه همین چند ساعت پیش خداوند از یک طریقی بهم گفت:
تو داری چیز های بیرونی رو بر احساست دخیل میکنی، نگذارید چیز های بیرونی حالتان را خراب کند،نگذارید هیچکس حال شمارو خراب کنه
حالا این چیز های بیرونی میتونه نجواهای شیطان باشه،رفتار نامناسب دیگران باشه یا …..
اگر احساسمون رو به چیز های بیرونی بزاریم
یعنی اونی که در خانواده ثروتمندتری به دنیا اومده خوشحالتره
اونی که چشماش رنگیه خوشحالتره
اونی که پوست روشن تری داره خوشحالتره
اونی که قدش بلندتره خوشحالتره
اونی که موهاش پرپشت تره خوشحالتره
اونی که دوستان بیشتری داره خوشحالتره
اونی که عکس هاش زیباتر میوفته خوشحالتره
اونی که ماشینش مدل بالاتره خوشحالتره
اونی که زیباتره خوشحالتره
اونی که قدرت بدنی بالاتری داره خوشحالتره
اونی که قشنگ تر صحبت میکنه خوشحالتره
اونی که برادر و خواهر و پدر و مادر داره خوشحالتره
اونی که توانایی بیشتری داره خوشحالتره
اونی که پست های جذاب تر و خفن تری در اینستاگرام میزاره و بازخورد خیلی خوبی میگیره خوشحالتره
اونی که قشنگ تر میرقصه خوشحالتره
اونی که بیشتر از همه ازش تعریف میکنن خوشحالتره
درسته این هارا اگر داشتیم خیلی خیلی خوب هست و باید سپاسگزار خداوند باشیم اما احساس خوبمون رو به اونها بند نکنیم
یکی شمایی و یکی خدا
خیلیا زبان باز هستن،خیلیا آهنگ های رپ و گنگ گوش میکنن،خیلیا با مشروبات الکلی مست میکنن و ربطی به مقدار پول و مقدار زیبایی و … نداره،همه میخوان کسی بشن،از هر لحاظ که بگید میشه بهترین موردش رو پیدا کرد
در حالیکه
در حالیکه
در حالیکه
اونی که به خدا نزدیکتر هست خوشحالتره
اونی که به چیز بیرونی وابسته نیست خوشحالتره
اونی که نمیزاره چیز بیرونی بر احساسش تاثیرگذار باشه
اونی که نمیزاره چیز بیرونی حالشو خراب کنه خوشحالتره
ممکنه یک روز نتونیم اونطوری که میخوایم عمل کنیم،ممکنه یک روز ازمون انتقاد کنن،ممکنه یک روز جواب سوالمون رو ندن،ممکنه یک روز ظاهرا ضایع بشیم،ممکنه یک روز یکی ردمون کنه،ممکنه یک روز ترکمون کنند،ممکنه یک روز از عشقمون جدا بشیم،ممکنه یک روز عزیزمون رو از دست بدیم،ممکنه یک روز پولمون رو از دست بدیم،ممکنه یک روز طبق میلمون پیش نره اوضاع،ممکنه یک روز جانمون در خطر بیوفته
وقتی ما با خداوند رفیق میشیم و حال خوبمون رو به بودنش و دوستیمون با خودش بند میکنیم از همه جنبه ها بهترینش وارد زندگیمون میشه
اما اگر حتی هیچکدوم از اونها رو هم نداشتیم بپذیریم و نگذاریم احساس مارو خراب کنه چون همه چیز به ارتباط ما با خداوند بستگی داره
همه چیز به این بستگی داره که چقدر خودمون رو دوست داریم
وقتی عمل کردیم دیگه همیشه احساسمون خوبه و پشت سر هم اتفاقات خوب واسمون رخ میده
خواستم این مورد را اینجا خدمتتون به اشتراک بگذارم که اولا برای خودم بهتر باشه ثانیاً برای شما اثرگذار باشد
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
1)زمانی که به شخصی خوبی میکنم و منتظرم تا اون یه جایی جبران کنه ولی اون شخص با جواب نه گفتن،کلیه پروسه خوبی منا زیر سوال میبره خوبی بی جا کردن و بدی دیدن
خوبی های بی جا انتظارات بی جا را بوجود میاره
2)انتظارات بی جایی که از اقوام دارم و تو ذهنم هست که قوم و خویش آدم در تنگنا و روزهای سخت دست آدم را بگیرن
باور اشتباه اینکه اقوام از گوشت و پوست آدم هستن و میشه روشون حساب کرد
3)جاهایی از زندگیم که تحمل میکنم و فکر میکنم دارم صبر میکنم تعریف اشتباه کلمه صبر و تحمل تحمل شرایط و ترس از تغییر شرایط زندگی
چه اتفاقاتی شدیدترین احساسات رو در شما برانگیخته کرده ؟
به این سوال در طی یک سال اخیر جواب میدم .
– من وقتی رابطه ی عاطفه ای که داشتم تموم شد، احساسات متفاوت بسیار شدیدی رو تجربه کردم . جدا شدن یک طرفه و از سمت ایشون بود و به این نتیجه رسیده بود در طول رابطه من نتونسته بودم رابطه رو به درستی پیش ببرم و رفتار درستی داشته باشم. یه جورایی فضا این طور بود که چون من توی این رابطه خوب عمل نکردم و اشتباهات زیادی داشتم و به طرف مقابلم از نظر روحی خیلی اسیب زدم ، ایشون میخواد از من جدا بشه و این جدا شدن کاملا یک دفعه ای بود و هیچ بالا و پایین اضافه ای نداشت .
پس اولین موردی که یادم میاد احساسات زیادی رو تجربه کردم که شاید یک ماه هم طول کشید تا دوباره خودم رو جمع و جور کنم این بود که پس از تموم شدن رابطه به شدت احساس گناه ، احساس کافی نبودن ، احساس آدم خوبی نبودن و … سراغم اومد و سعی کردم با شبانه روز روی خودم کار کردن این احساسات رو از خودم دور کنم و دوباره خودم رو بسازم . ولی به هر حال به عنوان یکی از شدیدترین احساسات که تجربه کرده باشم، توی ذهنم هست .
– مورد بعدی که متاسفانه هیچوقت نتونستم حلش کنم و تا به الان بارها و بارها تکرار شده و فقط یه دوره هایی کمتر شده ولی باز هم زیاد شده در مورد رابطه با پدرم هست. ایشون دیدگاه های خیلی تعصبی داره و یه جاهایی با حرف ها و خواسته هاش خیلی اذیتم میکنه . من هنوز سرکار نمیرم و با پدرم زندگی میکنم به خاطر همین تقریبا یه سری مسائل رو همیشه دارم . مثل وقتی با من بحث میکنه که باید فلان مانتوی بلند رو بپوشی یا باید دقت کنی موهات دیده نشه ، یا حواست باشه با پسرا حرف نزنی … متاسفانه هیچوقت نمیتونم مخالفت کنم چون تا یک کلمه مخالف حرف بزنم بحث به شدت بالا میگیره و من خیلی بیشتر بهم میریزم به خاطر همین در اکثر مواقع فقط تایید میکنم و میگم باشه و رد میشم .
یا باز هم توی همین مسئله اینکه من حق ندارم با دوست هام بیرون برم ، فقط خانواده ، و معتقده دوست نیاز نداری. در نتیجه من اگر یه روز در حد دوساعت بعد از ظهر بخوام یکی از دوست هام رو ببینم یه هفت خان رستم باید طی کنم و شجره ی نامه ی اون کسی که میخوام باهاش برم و اینکه دقیقا کجا دارم میرم و چه ساعتی برمیگردم رو رو کنم تا شاییید راضی بشه برم بیام. متاسفانه در این مورد هم چیزی بهش نمیگم و هر جا بخوام برم میگم دانشگاه و اصلا داستان رو باز نمیکنم .
یا یه مسئله ی دیگه هم که خیلی عصببیم میکرد قبلا ولی الان شدتش کمتر شده اینه که بهم میگه برو درس بخون ، خیلی درس بخون ، باید شاگرد اول بشی ، باید نمره ی بیست بگیری ، برو با استادت صحبت کن ببین بهت بیست میده یا نه…
– مسئله ی بعدی بحث مالیه. وقتی راجبش فکر میکنم که باید چیکار کنم و چطوری پول دربیارم انگار همش به در بسته میخورم و این عصبانیم میکنه. وقتی فرضا دو هفته دنبال کار بگردم و پیدا نشه خیلیی بهم میریزم و احساس میکنم هیچی اونجوری که میخوام پیش نمیره .
– وقتی پارتنرم طرف من رو نگیره ؛ مثلا توی یه بحثی که بین من و یه شخص ثالث اتفاق بیفته طرف اون رو بگیره خیلی بهم میریزم و احساس میکنم پارتنرم اصلا من رو درک نمیکنه و احساس نزدیکیم بهش خیلی کم میشه . همین طور اگر مثلا با یه اکیپی بدون من جایی بره و براش مهم نباشه که من هم هستم یا نه ، یا وقتی توی یه جمعی با یه نفری بیشتر از من خوش و بش کنه احساس بدی بهم دست میده . یا مثلا اگر به من بگه سرش شلوغه و وقت نداریم فعلا بریم بیرون ، بعد ببینم با یه نفر دیگه از دوستاش برنامه جور شده رفته یه جایی .
– وقتی راجب یه نفر یه برداشت خیلی خوب داشته باشم و فکر کنم ادم خوبیه بعد بفهمم اون ادم پشت سرم حرف زده یا اونجوری که فکر میکردم نبوده احساس بی اعتمادی و تا حدی ترس سراغم میاد جوری که بعدش خیلی محتاط تر میشم.
– وقتی میبینم مثلا دوستم توی یه مسئله ای شرایطش همونجوری هست که من خیلی دوست داشتم شرایط من باشه یکم بهم میریزم. احساس میکنم خیلی عقبم و سرعت رشد و پیشرفتم خیلی کمه و ناچارا مجبور میشم قبول کنم اون با بکگراند خیلی قویتری شروع کرده و کلا تو شرایط متفاوتی از من بزرگ شده پس همینه دیگه کاری نمیشه کرد. این که حس کنم تغییرات مثبتم کمه خیلی ناراحتم میکنه و یه جورایی گیج میشم که پس من باید چیکار کنم تا شرایطم عوض شه .
– یه مسئله ی دیگه ای هم که احساسات شدید لحظه ای بهم میده وقتیه که پارتنرم میگه بیا جداشیم. در عمل هیچوقت این کارو نکرده و حتی یه روز هم از من بیخبر نبوده ولی وقتی شرایط یکم سخت میشه و این رو میگه من ناراحت میشم و نمیدونم کار درست اینه که بهش بگم اروم باشه و میتونیم مشکلات رو حل کنیم یا اینکه بلخره بگم باشه و تموم کنیم . البته در حد حرف ساده فقط مطرح میکنه ولی خب هر جور نگاه میکنم این درست نیست. به خاطر وابستگی هایی که پیش اومده برام متاسفانه نمیتونم به جدایی فکر کنم و حتی اگر خودم هم بهش بگم بیا جداشیم و فکر کنم با توجه به شرایط و شخصیت هامون ادم های مناسبی برای هم نیستیم بعد نیم ساعت نظرم کامل عوض میشه و فکر میکنم باید ادامه بدم و اون هم متقابلا همین طوره . ولی میدونم کلا این الگو که خیلی تکرار میشه که به زبون میگیم جدا شیم اصلا چیز جالبی نیست.
یا اینکه وقتی اون عصبانیه ازم انتظار داره که باید یه کاری کنم اون اروم شه و من اصلا هیچ ایده ای ندارم و در این جور مواقع خیلی سرد میشم و احساس میکنم حتی یه جمله ی ساده مثل اشکالی نداره هم نمیتونم بهش بگم . و اون عصبانی تر میشه … البته در این مورد من احساسات شدیدی رو تجربه نمیکنم در مورد اونه ولی خب این هم یه الگوی دیگه توی رابطه ست که اصلا دوستش ندارم و نمیدونم چطوری کلا حذف شه.
– همین طور وقتی میخواستم موضوعی رو برای پایان نامه م انتخاب کنم خیلی درگیر بودم و نمیتونستم انتخاب کنم چه موضوعی خوبه و کلا پروسه ای که شاید برای بقیه همکلاسی هام خیلی ساده تر پیش رفت برای من خیلی درگیرکننده بود و کلا یک ماه فکر و ذکرم همین بود.
الان که دقت میکنم تقریبا بیشترین احساساتی که تجربه میکنم در مورد روابط بوده .
البته در این سوال به احساساتی که چالش برانگیز بودند و دوست دارم تغییر کنه فکر کردم و جواب دادم .
سپاس گزارم ازتون استاد برای این فایل با کیفیت و این سوال عمیق .
به نام خداوند یکتا تنها هدایتگرم از تاریکیها به نور و روشنایی
سلام خدمت استاد و خانم شایسته عزیز و تمامی دوستان ارزشمندم .
کامنتی که مینویسم به چند تا فایل اخیر استاد عزیز مربوط میشه که من رو زیرو رو داره میکنه خداوند رو بی نهایت بابت وجود استاد و خانم شایسته و این سایت الهی سپاسگذارم.استاد امشب فقط اومدم خودم رو واکاوی کنم از غوقایی بگم که این فایلها در دورنم ایجاد کرده و اقداماتم
چرا با وجود تلاش فراوان به خواسته ام نرسیدم؟من دقیقا همون شخصی بودم که تو اون فایل گفتین .کسی که همه به سخت کوشی میشناسنش.سه سال عمرم رو با تمام هر انچه که فکر میکردم باید بها بدم برای موفقیت تو کارم و درامدم با عشق گذاشتم.همیشه سوالم از خودم این بود که من که حتی از قبل از بودن تو این مسیر الهی تلوزیون رو تقریبا حذف کرده بودم و این سالها تقریبا کلا حذفش کردم حتی سالنمون که تلوزیون هست به ندرت میرم.دوستها و افراد ناجالب رو که کلا حذف کرده بودم شبکه های مجازی هم همینطور.روزو شبم در خوندن دفتر یاد داشت هام از فایلهاتون که بارها صحافیش کردم به قدری که دیگه واقعا رنگ نوشته هام هم پاک شده یه جاهایی. گوش دادن فایلها و تمرین و تمرین و تمرین طراحی و تصویرسازی گذشت پس چرا نتیجه نمیگیرم؟سه سال کم نیست که تو شرایط راکد مالی باشی در عین تلاش بسیار زیاد.یه وقتایی نجواهت میگفتن که زهرا قانون در مورد تو یکی داره بر عکس عمل میکنه تو کارت درسته قوانین اشتباهه اما هیچوقت تسلیم نجواها نشدم .یک سال پیش تمام وجودم رو با عشق گذاشتم و یک کتاب بسیار ارزشمند خلق کردم کتابی روایتگر از احساسم به روستا و زندگی روستایی.از دی ماه که اتودهای اولیه تصویرسازیهام به پایان رسید با مجموعه ای در تماس بودم برای پرزنت اثرم و اسرار داشتم خودم کتابم رو پرزنت کنم در یک جلسه حضوری و اتفاقا از اون طرف هم با اشتیاق و استقبال مواجه شدم.قرار شد اثرم رو در قالب یک پاور پوینت اماده پرزنت کنم.هیچ آشنایی با نحوه ساخت پاور پوینت نداشتم از خداوند کمک گرفتم و با امداد های الهی تقریبا سه شبانه روز با اشتیاق فراوان بیدار بودم و یک پاورپوینت عالی رو خودم صفر تا صد ساختم و همه چیز از همونجا شروع شد. درست زمانی که همه چیز داشت در نهایت آسانی و عااالی پیش میرفت و من آماده سفر برای پرزنت کارم بودم همون بمب نابود کننده عدم احساس لیاقت اومد که این آسونی ها طبیعی نیست زهرا خانم نکنه یه جای کار ایراد داره و همونجا اوایل اردیبهشت ماه بود که کارهام رو به خاطر عدم احساس ارزشمندی و خودباوری فرستادم برای یه استادی که هیچ شناختی به من نداشت فقط چندین سال پیش جشنواره دیواره نگاره های تهران که کار فرستاده بودم و رد شده بود ازش دلایل رد شدن کارم رو پرسیده بودم.وقتی کارام رو فرستادم فکر میکردم الان اون استاد کلی ازکارام تعریف میکنه (احساس ویرانگر نیاز به تایید دیگران .عدم خود باوری)اون روز اگر درست خاطرم باشه اخرین جلسه کلاسم با بچه ها بود صبح زود که دایرکتم رو چک کردم دقیقا با برعکس تصوراتم مواجه شدم(جهان به عدم احساس لیاقت من برای دریافت آسانی ها صد در صد پاسخ هماهنگ با اون باورها رو داد)پیامهایی حاوی اینکه من کم تمرین میکنم و راه درازی برای موفقیت در پیش دارم.خیلی تلاش کردم که تسلیم نشم و ذهنم رو کنترل کنم و باید با یه حال خوب وارد کلاس میشدم . خب بهار بود ومسیرکلاسم بهشتیتر شده بود سعی کردم تو مسیر فقط و فقط ذهنم رو متمرکز زیبایی های طبیعت و تمرینات سپاسگذاری های روزانم کنم و از فضای پیامهای استاد خارج بشم و همین کارو کردم و با احساس خوب وارد کلاس شدم مثل همیشه .اون روز همون روزی بود که با بچه ها و بادکنک های رنگی رنگی جشن گرفتیم.چند ساعتی که با بچه ها بودم کلا از فضای پیامهای استاد خارج شدم .وقتی کلاس تموم شد تو مسیر برگشت سرو کله نجواه پیدا شد .وقتی اقای راننده میخواست حرکت کنه گفت خانم یه مسافر از فلان روستا دارم از یه مسیر دیگه شما رو میروسنم چون اول باید این آقا رو برسونم مساله ای نیست؟و من که همیشه عاشق مسیر های جدید و تجربه های جدید هستم گفتم مساله ای نیست.درست زمانی که نجواها بهم حمله کرده بودن خدای من رسیدیم به روستای اون اقای مسافر یک خونه خیلی بزرگ وسط یه دشت وسیع از گندم زار. روستایی نبود فقط یه خونه بود با یه حیاط خیلی بزرگ که من فقط یه دیوار کوتاه میدیدم و یه بریدگی بدون در .حیاطی پر از ماشین ها و ابزار فوق العاده حرفه ای کشاورزی و یک خونه مجلل اخر حیاط که رو دیوار ساختمون خونه با فونت بسیار بزرگ نوشته شده بود خدایا سپاسگذارماین نشانه باعث خیلی اروم بشم و تو مسیر همش به این روستای عجیب فکر میکردم و نوشته رو دیوار خونه عجیبب که اون روستا رو تشکیل میداد و سعی پیکروم ذهنم رو از اون پیامها دور کنم و نگاهگ رو تغییر بدم یاد حرف استاد افتادم تو یکی از فایلهای لایو که یه جاهایی که کنترل ذهن سخته خواب خیلی کمک کننده و اروم کننده هست به محض اینکه رسیدم خونه نمازم رو خوندم و خوابیدم ساعت های طولانی. وقتی بیدار شدم حالم عالییی ب انگار نگاهم به پیامها و درکم ازشون تغییر کرده بود و اروم تر بودم. با یکی از دوستانم که تصویرساز حرفه ای هستن صحبت کردم و ایشون اتفاقا باعث شد من درک بهتری از اون پییامها داشته باشم.ولی هیچ جوره این که راه درازی برای موفقیت در پیش دارم تو کتم نرفت.هنون شب از استاد طراحیم پرسیدم که اگر دوره ای نیاز دارم سپاسگذار میشم با شناخت از سطح کارم بگین از چه دوره ای شروع کنم و هدفمند تر پیش برم.خیلی جالب بود که یشون بر عکسش رو گفتن و گفتن من هیچ دوره ای نیاز ندارم تلاش و پشتکارم کافی هست فقط شکل تمریناتم رو تغییر بدم وتمرینات قبلم رو تایید کردن و گعتن مراحل بالاتر رو تمرین کنم که کلی هم برام جذاب هست .راجب تصویرسازیهام هم نکات بسیار درخشانی گفتن.اونجا متوجه شدم یه چیزی این وسط هست که من ازش نا اگاهم .گفتم خدایا خودت بگو من تسلیم تو هستم خودت بگو ایراد کار من کجاست.خدا با نشانه هاش گفت قدم اول حذف کلاس بچه هاست با وجود اینکه یه جای خیلی بهتر با کلی امکانات عالی و فضای عالی بهم پیشنهاد شده بود که کلاس رو به اونجا منتقل کنم و حجم زیاد احساست خانواده ها و شاگردام محکم ایستادم و کلاس رو کنسل کردم.همون روزها هدایت شدم به کتابخونه همون شهری که شاگردام بودن و قفسه کتابهای کودکان و 5 تا کتاب که نشانه های روشن الهی بودن .کتابهایی در نهایت سادگ و پر از مهر جایزات مهم بین المللی .یکی از اون کتابها که از نظر تصویرسزی بسیار ساده تر بود صفحه اولش رو نگاه کردم اسم همون استاد منتقد کارم به عنوان کارشناس هنری نوشته شده بود .هر روز اون کتابها رو با دقت برسی میکردم که راز موفقیتشون رو کشف کنم اینها که خیلی ساده هستند چی این وسط هست که من باید بدونم.میرفتم بیوگرافی تصویرسازهاشون و انتشارات ها رو مطالعه میکردم ولی پاسخ چیزی فراتر از ذهنیت من بود و مسیر من.پاسخ همون آسانی بود که اون ها پذیرفتنش که همون اسونی هم پر هست از کدهایی چون احساس لیاقت و خود باوری و ارزشمندی و…… ولی من در برابرش به شدت هنوز هم اون مقاومته هست و دارم به شدت روش کار میکنم.فهمیدم ذهن من اصلا این اسانی رو باور نداشته و فکرش رو هم نمیکرده و خودش رو درگیر مسیر های سخت کرده.انقدر که حلال خدا رو بیخود به خودم تحریم کرده بودم سه سال به خاطر احساس گناه در برابر خانوادم به خاطر مخارج زیاد سالهای دانشجوییم و دوری از خانوادم خودم رو مقصر تمام مسائل پدرم میدونستم .باور کرده بودم که من باعث شدم پدرم فلان امکانات و فلان راحتی رو نداشته باشه وحتی مبلغ عیدی که پدرم برای کل خانواده به حساب هر کدوممون واریز کرده بود رو برگردونده بودم.یه جایی که صحبت از مسائل پدرم میشد به شدت احساساتی میشدم و دچار احساس گناه. استاد اونجا فهمیدم من لایق دریافت آسانی ها هستم.به محض برداشتن اولین قدم اون پول عیدی رو همون روزها پدرم خودش دوباره به حسابم واریز کرده بود و اینبار با احساس لیاقت و سپاسگذاری از خداوند و پدرم بابت روزی حلالش قبولش کردم و باهاش دوره ای که خیلی دوست داشتم رو مربوط به اطلاعات کارم تهیه کردم و با شور و شوق دارم میگذرونم.همون موقه یه دوست ارزشمند قدیمی که سالها بود حتی شمارش رو هم نداشتم به شکل زیبایی کلی وسایل برند مربوط به کارم رو برام هدیه ارسال کرد و کلی آسانی دیگه.کسانی بودند که همون موقه ها که تلاشم برای برداشت موانع ذهنی رو شروع کردم پیشنهادات کارای سخت رو بهم داشتن که زهرا بیا این چند ماه این کارها رو انجام بده یه پولی تو جیبت میاد اما این بار خدا با ایه ها و نشانه هاش خیلی واضح بهم گفت تو فقط از هنرت از مهارتهای ارزشمند و الهیت و مخصوصا تصویرسازی پول بخواه همه چی بخواه و باز هم محکم ایستادم و فقط سکوت کردم در برابر دیگران.و نشانه هاش رو هم خداوند به روشنی فرستاد که اون کارها ترکیدن و خدا درهای رحمتش رو به روی من باز کرد .همین چند روزه برای لب تاپم مساله ای پیش اومد درست زمانی که مشغول انجام یک پروژه الهی هستم و تو این شرایط تمام تلاشم این بود که هم خودم ذهنم رو کنترل کنم و هم مدیریت این چالش رو به لحاظ آرامشی برای کارفرما هم داشته باشم.بنابر این فقط از کارفرمای الهیم چند روزی اجازه خواستم که پروژه موقتا متوقف بشه.استاد عزیزم میخوام از زیبایی این اتفاق بگم که پاسخ سوالاتتون رو هم در خودش داره.لبتاپ رو بردم شهرمون هیچ جایی رو نمیشناختم قبلش با ناشر شهرمون که مسئول محترم کتابخونه در تماس های مکرر و پیگیریشون برای چاپ کتابهام معرفی کردن قرار داشتم اون ناشر یه کتاب بسیار کوچیک به من نشون داد و گفت ما کتاب رو تو این قطع چاپ میکنیم و اینکه کتاب پایان نامم بود و برگرفته از
داستان های کهن کلیله و دمنه گفت اسم کلیله و دمنه رو بردارم و حذف کنم که کتاب کامل به نام خودم باشه همه چیش. همین کافی بود که ادامه ندم.رومو سمت خدا کردم گفتم خدایا اینا کین که بخوان اینجوری برای چاپ کار من و تو دستور بدن.گفتم ممنونم من کارم رو ارزشمند میدونم و ذکر منبع رو هم لازم میبینم.شما اگر تصویرساز خواستین هر زمان من با این قیمت در خدمتم که بسیار بسیار از تصویرسازیهای من به وجد اومده بودن.اصلا ذهنم درگیر باورهای اشتباه اون اقای ناشر نیست یه آرامش عجیب و یقینی از چاپ کتابهام در زمان مناسب و به شکل مناسب دارم و خیلی عالیم به لطف خدا.خب از اقای ناشر برای لب تاپم لطف کردن یه پاساژی رو معرفی کردن طبقه زیر پاساژ یه مغازه خیلی بزرگ و شیک پر از لب تاپها و ابزار و امکانات عااالی و یک آقای جوان بی نهایت متشخص و توحیدی و فرشته الهی.لب تاپ رو که روشن کردم گفت مساله ممکنه هاردش باشه و مغازه رو به رو اقای بسیار محترم مهندسی رو صدا زدن که لب تاپ رو ببینن و بردم پیش ایشون .اگر مساله هارد بود تمام کارهام میپرید در طول این 8 سال کارم تمام کارهای مشتریهام رو نگه داشتم.اقای مهندس گفتن لب تاپ رو بزارم و غروب بیام تحویل بگیرم. با اینکه رفت و امد به این شکل که دوباره برگردم روستا و غروب باز برم سخت بود اما گفتم چشم سپاسگذارم .هنوز چند قدم دور نشده بودم خواهرم تماس گرفت و گفت برام موس بگیر بهترین نوعش رو .گفت بپرس هر چقدر بود برات واریز میکنم بگیر.رفتم مغازه همون اقایی که اول رفته بودم گفتم با کیفیت ترین و گرون قیمت ترین موسها تون رو میشه ببینم چند مدل رو آوردن اما چون سلیقه خواهرم رو نمیدونستم نمیدونم واقعا هیچوقت چنین درخواست هایی نمیکنم اما یهو گفتم میتونم یکیش رو حساب کنم و دو تا از موسها رو ببرم خواهرم انتخاب کنه و بیارم برام عحیب بود درخواستم و میخواستم عذر خواهی کنم بابت درخواستم که اون افای محترم دو تا از بهترین و گرون قیمت ترین موسهاشون رو داخل پلاستیک گذاشتن گفتن اینها رو ببرید هر کدوم رو خواستن بیاین حساب میکنیم گفتم نه هزینش رو پرداخت میکنم ولی خیلی راحت گفتن نیاز نیست ببیرن بعد که انتخاب کردن بیاین حساب میکنیم نیاوردین هم حلالتون دو تاموس چیزی نیست که .وقتی میخواستم برگردم یه لحظه نجواهاگفتن زهرا برو خونه فلان شخص از نزدیکانمون که همون نزدیکیها بود و دیگه دوباره عصر برنگردی اما وقتی یاد فرکانس متفاوتشون افتادم گفتم نه من اولا امانت دستم هست دو تا موس و ثانیا امانت دار تعهدات خودم برای تغییراتم هستم و برگشتم روستا.وقتی برگشتم خانوادم باورشون نمیشد داستان موس ها رو و متعجب بودن .و این نتیجه همون بر انگیختگی بود که تا حد مدارم عمل کرده بودم بهش اتفاقاتی که قبل از اشنایی با قوانین اینجوری با شدت جریان نداشت تو زندگیم.وقتی رسیدم خونه به شدت خوابم گرفته بود اما باید برمیگشتم شهر نفهمیدم کی خوابم برد تقریبا خواب موندم با اقای مهندس تعمیرکار تماس گرفتم گفت خانم فردا لب تاپ اماده میشه و ممکنه هارد لب تاپ مساله داشته باشه باید برسی کنیم کاراتون چه درایوین و این حرفا.انقدر از اینکه نیاز نبود دوباره تو ان ساعت برم شهر خوشحال بودم که متوجه اون حرفا نشدم راجب لب تاپ.بعد که تو ذهنم مرور شد به خدا گفتم خدایا من لب تاپ و هر چی دارم رو از تو گرفتم مال خودته میسپرمش به خودت که کارهام بمونن و پیش کارفرما روسفید باشم و دیگه رها شدم و اسوده خاطر بودم.فردا صبح که رفتم لب تاپ رو بگیرم خیلی حالم عالیتر بود تا شهر فقط داشتم برکت و اسونی و نعمت های الهی رو به شکل های مختلف دریافت میکردم.صبحش مادرم یه کارت داد گفت برامون خرید کن خودت هم هر چقدر پول خواستی از این کارت بردار.وقتی رفتم لب تاپ رو تحویل بگیرم مبلغ حق الزحمه اقای تعمیرکار بیشتر از موجودی حسابم بود و البته در مقابل کاری که کرده بودن واقعا مبلغ خیلی ناچیزی بود نمیدونم دستم به کارت خواهرم رفت و دادم که داده بود برای پرداخت هزینه موس .یاد تعهدم افتادم که هیچوقت تحت هیچ شرایطی قرض نکنم گفتم خدایا تو کسی که بهت توکل کنه رو حمایت میکنی هدایتم کن با اینکه رمز درست بود دوبار زدن اشتباه بود خب کارتی که مادرم برای خرید داده بود رو دادم و حساب کردم.پول موس رو هم که خواستم حساب کنم باز رمز اشتباه بودو اون رو هم از کارت مادر حساب کردم و متوجه شدم اون پول دقیقا همون آسانی خداوند بودهم برای من و هم خواهرم که سالهای زیادی خودش رو از این اسانی ها محروم کرده و چون سر کار میره از پدرم هیچ پولی نمیگیره چون این کارت رو در اصل پدر مهربونم پول واریز کرده بود برای خرج و مخارج خونه و ما و باز هم تحریمش نکردم و قبولش کردم همون اسانی عزتمندانه خداوند بود.وقتی لب تاپ رو دادم به اقایی که موس رو گرفته بودم که برام برنامه هام رو نصب کنن وقتی خواستم حساب کنم هیچ هزینه ای نگرفتن گفتن من پول موس رو هم نمیخواستم بگیرم و قبول نکردن.و این هم یک اسانی و برکت الهی دیگه از یک فرشته الهی که بسیار سپاسگذار خداوند بود تو حرفاش و بسیار توحیدی و رو میزش اتفاقی چشمم به کلییی خودکارهای رنگی افتاد.میدونم کامنتم خیلی طولانی شد اما استاد با تمام پوست و جونم بیشتر از این که سخت کوشی کنم تو تمرینات طراحیم دارم بیشتر رو باورهام کار میکنم در کنار تمریناتم و نتیجه هاش به شکل اسانی تکاملی داره وارد زندگبم میشه به شرط ثابت قدم بودنم. همونطور که پولی که پارسال همین مواقع از خواهر و مادرم هدیه گرفتم که باهاش کوله عالی که میخواستم رو تهیه کنم و خودم رو لایقش نمیدونستم وبرگردوندم و باز هم اون پول در بهترین زمان بهم برگشت و زمستون که همدان بودم هدایت شدم به مغازه ای که همون کوله رو دقیقاداشت و قبل از اینکه قیمت بپرسم گفت قیمتش انقدره ولی خوش برخوردی شما انقدر ارزشمنده که با یه مبلغ دقیقا اندازه پول من بهم فروخت و همون کوله پشتی هست که همیشه عکسهاش رو میدیدم و الان دارمش اما اون موقه انقدر به شفافیت الان نمیوونستم این نتیجه تغییر باورهام هست.در جواب سوالتون
وقتی دیگران پدرم رو به خاطر چیزهایی که میتونسته داشته باشه سرزنش میکنند و میگن دلیلش تحصیل و ازدواج نکردن ما هست احساسات من از درون بر انگیخته میشه و احساس گناه الان مدتهاست خیلی بهتر شدم ولی الان با قدرت بیشتری دارم روش کار میکنم.وقتی دیگران میگن این چه رشته ایه که رفتی میرفتی ارایشگری یاد میگرفتی پول توش هست الان بر افروخته که نمیشم حتی قدرت بیشتری میگیرم.وقتی یه اتفاق خیلی خوب در راه بود راجب سفارشات خیلی خوب خیلی درگیر هیجانات میشدم که ریشس در همین عدم احساس لیقت و کلی کد مخرب هست که دارم به شدت روش کار میکنم به امید الله یکتا.استاد عزیزم بسیار سپاسگذار وجود نازنیتون از خداوند و خودتون هستم و یقین دارم این فایلهای اخیر پاسخیه به سوالات من و دوستانم از خداوند و سپاسگذاریهامون بابت وجودتتون
سلام درود فراوان به دوست توحیدی ام زهرای عزیز سلام.
امروز خیلی هدایتی هدایت شدم سمت کامنت شما…
نمی دونم چی شد امدم کامنت خودم که دیروز نوشته بودم خوندم دیدم شما دوست عزیز نازنین به من امتیاز دادی ،عارفه درونم یه آن بهم گفت برای اولین بار بود بهم گفت عارفه برو آخرین کامنت شو بخون،فکر می کردم هدایت میشم برای کامنت فایل قلبی که به سوی خدا باز میشود دیدم که نهههه آخرین کامنت شما اینه و با لذت خوندم خیلی جاها احساس می کردم کسی خاطرات منو نوشته به قدری که نزدیک به تجربه شما رو من تجربه داشتم و کردم. به خصوص وقتی به احساس لیاقت اشاره کردید منو برد یا خاطرات دانشگاهی خودم.سال 96 ترم مهر ماه بود یه درس 5 واحد تخصصی داشتیم.بعد از تحویل پروژه اون ترم استاد گفت همه گروه ها کارشون باهم شیر کنند…. اون ترم من نمره سوم گروه ها رو گرفتم اون ترم و سالهاا گذشت تا اینکه امسال من برای یه کاری نیاز به اطلاعات اون طرح داشتم امدم بعداز اینهمه سال کل فایل ها هم گروهی های بررسی کردم باورتون شاید نشه کار گروهی که نمره اول کلاس گرفت بود نگاه می کردم اصلااا به کارم که نیامد کلی انتقاد داشتم روش اما کار گروهی که نمره دوم کلاس گرفت بود بهتر از کار اول بود تقریبااا کار خودم هم درسطح بهتر از اون نمره گروه ها میشد بشه به خدا وقتی کامنت شما رو خوندم اون خاطرات اون روزها ولحظات توی ذهنم مرور شد که چقدر احساس عدم لیاقت داشتم چون من بنا به دلایلی به خواسته خودم از گروه زدم بیرون تنها کار کردم همش فکر می کردم کارم خوب نیست چون من تنها کار کردم بچه ها هم گروهی دارند… بعداز اون سالها که تنها کسی بودم بین دوستام ارشد خوندم و با یه دید بهتر با دانش بالاتر به اون کارها نگاه کردم به خودم گفتم من تنها کار کردم در سطح گروه 3 نفری کارشون دومین نمره رو کسب کرده بود گرفتم و کار گروه اول از نظر خودم در سطح پایین تر از گروه دوم بود دلیلش این بود خیلی به خودشون وکارشون می نازنید همیشه کلی برای ارائه دادن زمان می زاشتن و کلی با اعتماد به نفس حرف می زدند و دفاع می کردند اما من با احساس ناراحتی با یه احساسی که زودتر اون ترم تمام بشه زودتر اون کلاس تموم بشه و…. با اینکه دختر ساکت آروم درس خونی بودم اما این احساسم باعث میشد که خیلی وقت ها احساس خوشحالی نکنم ،اما مزیتی داشت برام اینکه بعد اون ترم من تمام تلاشم کردم که برای خیلی کارهام همگروه نشم همین باعث میشد خیلی کارم عالی تر بشه ترم 6و7 که اخریم ترم هام بود کار من جزو اولین نفرهای کلاس بود با اینکه تنها کار می کردم بچه ها با گروه های 3و4 نفری کار می کردند.نمره 19نیم بالاترین نمره بود که من می گرفت و کارمن اساتید بعنوان نمونه به همگروهی هام و برای ترم بعدتر ازمن می بردن سرکلاس شون نشون می داد و ترم 6 بود که رییس دانشکده مون که سخت ترین استاد منظبت ترین استاد و توی درس دادنش استاد بود واقعااااا اولش گفتم می خوام تنها کار کنم گفت نه نمیشه دلایلم گفتم گفت نه گفتم استاد اینکه من کلا سرکلاس کار انجام بدم و کار تحویل تون بدم نظرتون چیه ؟ همیشه صندلی جلو می نشستم گفتم بهشون می ام صندلی مقابل شما میشینم که خیالتون راحت باشه من کار بیرون نمی دم.خودم صفرتا صدد انجام می دم قبل اتمام کلاس هرجلسه من با شما کرکسیون می کنم. قبول کرد که من تنها کار کنم از همین استاد نمره 19نیم من گرفتم بالاترین نمره به قول خودش طی دوره کاریش داد بود گفتن مقررات دانشگاست 20 ندیدم و کارمنو برای ترم بعدی ها نشون می داد و به بچه هام گفته بود هرکسی دوست داره می تونه تنهام کار کنه، نمی دونم چرا کامنت تو اینو به من یاد اور کرد تلاش یه طرف قضیه اس اما عدم احساس لیاقت مهم تر از هرچیزی هست باید کار کنم و چه موقع هدایت شدم به کامنت شما دوست عزیزم.
برات آرزوی بهترین ها و موفقیت ها روز افزون شادی های تمام نشدنی دارم منتظر خبرای خوبت هستم.درپناه الله مهربان شاد سلامت ثروتمند وسعادتمند در دنیا وآخرت باشی.
سپاسگذار خداوند و استاد و دوستان نازنینی چون شما هستم.خیلی جالب هست که من هم به شکل کاملا هدایتی کامنت شما رو خوندم و قطعا تو این هدایت های الهی نشانه های فراوانی هست برامون. نگاه مو شکافانه و دقیقت به نوشته هام و عمل گرایی های توحیدیت برام تحسین بر انگیزه.از خداوند برای شما دوست ارزشمند و توحیدی و همگیمون عمل عمل عمل و نتایج عالی در همه ابعاد میخوام.
خداوند را هزاران بار شکر که یکی دیگر درخواست علی من پاسخ داده شد خدایا شکرت
چند روز بود هر چند ساعت بار سایت را چک میکردم و منتظر فایل جدید بودم خدایا شکرت خدایا شکرت واقعا سپاسگزارم خدایا شکرت و خداوند. که سریع الجوابه خییلی سریعتر جواب میده خدایا شکرت
رسیدیم فایل مثل همیشه عالی عالی و در نکات که با یکبار و چند بار گوش دادن نمیتوانم حل اش کنم باید همیشه گوش کنم باید همیشه تکه های که به من کمک می کند را گوش کنم و گوش کنم.
در جواب به سوال اول استاد باید بگویم وختی کسی از من انتقاد نی کرد و یا پشت سر من حرف میزد به شدت خشمگین می شدم و الان هم خوب شدم اما خییلی به نیاز به کار دارم وختی به این سوال فکر کردم دقیقا به یاد پدرم و خانواده پدرم که تا هنوز هم پدرم شریک کاری داره که عموی من میشه و حدود بیست سال است که پدر و عمویی من با هم خییلی مواقع جنگ لفظی می کند و پدر من یک قیمت را برای فروش می گوید و برعکس عموی من قیمت دیگر را می گوید و همیشه این تضاد بین هر دو تا شان بوده و پدر و عموی من خیییلی وابسته به یک دیگر هستند حتی از نام این که جدا شوند و مستقل کار را شروع کنم می ترسند و وختی من به این ها فکر کردم دیدم که درست من هم همین طور هستم همین کار ها را انجام میدم خییلی زود به افراد وابسته می شوم و در روابط هم هر بار که من درخواست به افراد داده ام یا نامزد بودن و یا به کسی دیگر بودند و حالا بهتر درک میکنم چرا من در روابط با جنس مخالف اصلا خییلی من مشکل دارم و تا هنوز اصلا روابط خوبی با جنس مخالف برقرار نکردم و یکی باور های خیییلی مخرب که من پیدا کردم این است به خانواده و فامیل خودم اصلا پولی درستی نمیدم یعنی اگر الان یکی از دوست های من بیاید بگوید به من پول بده من هر جوری شده براش پول فراهم میکنم ولی در بحث خانواده خییلی ضعیف عمل میکنم که این هم الان برای من گفته شد و این هم میراثی بوده که از پدر بزرگ ام برای پدر و بعد برای من رسیده که البته من تغییر میکنم و نمی خواهم از جاهل ها و نادان باشم
من وختی می خواهم تصمیم بزرگ بیگیرم با صد نفر مشاوره میکنم بعد آن تصمیم را میگیرم
و من وختی برخورد نامناسب بین افراد را میبینم سریع واکنش نشان میدم
نمیفهمم اما خییلی دعوا های که با بقیه کردیم بخاطری خودم نبوده حدود 99,فی صد مولفه بخاطری دوست های من بوده که بعد اش همان دوست ها حتی گوش ام را جواب ندادن
و خییلی این الگو برای من تکرار شده که دوست های من قرض دار بودن من به آنها پول دادم در صورت که خودم به آن پول نیاز داشتم
و یکی الگو های که برای من خییلی تکرار می شود با دوست های بودم البته الان تنها هستم من با دوست های دوست بودم که چیزی جالبی از آنها یاد نمی گرفتم اما باز هم این دوستی را ادامه میدادم
از اسناد عزیزم سپاسگزارم که باعث شد من فکر کنم
خدای مهربانم سپاسگزارم بابت این سایت عالی و دوستان عالی ام خدایا ششکرت
وختی ما با تمرکز زیاد بالای باور های خود کار میکنیم صد در صد هدایت می شویم به یک فرد مناسب که همه ویژگی های که ما می خواهیم را داشته باشه و این فرق نمی کند اون فرد افغانی باشه یا ایرانی مهم ویژگی های اون فرد است.
و صد در صد خداوند به خواسته شما پاسخ میدهد و شما باید تجسم کنین که کار من میکنم و خییلی برای من کمک کرده و چند روز است نشانه ها را میبینم.
خییلی سپاسگزارم از کامنت شما و انشالله به یک فرد عالی هدایت شویند
یعنی استاد قلبا عاشقتم،استاد دقیقا زمانی که به هر حرفی و کمک فکری نیاز دارم شما فایل مرتبط رو منتشر میکنید،استاد شما دست زیبای خدا در زندگی من هستید که خدا از طریق شما داره بزرگترم میکنه و رشدم میده،خدایا سپاسگزارتم،استاد بی نهایت تشکر عشق من
استاد دقیقا درست میفرمایید
من عموما روی افرادی که برام مهم هستن میرم ناخداگاه یه بحثی پیش میاد که من بخوام صلح بدم،نصیحت کنم یا تلاش کنم تغییرشون بدم و الان میفهمم که مسئله منم،من توانایی تغییر کسی رو ندارم
استاد دوستان یا افرادی که چهارچوب ظاهری یا اخلاقی ندارن گیرم میوفتن و الان من فهمیدم مسئله منم،چون دوست دارم ریگران را به عفت و شخصیت بهتر ازشون بسازم و بگم نظام اخلاقی و خط قرمز رو رعایت کنید این افراد به سمتم جذب میشوند و چه جالب که هرچیم میگم تغییر نمیکنند
در واقع حس کمک کردن در من اینقدر قویه که افراد نامناسب رو جذب میکنم که تغییرشون بدم و این طرز تفکر داره خودمو از مسیر دور میکنه که گاهی بحث بیمورد جای اینکه اونا رو بیاره تو مسیر خودمو دچار شک و دورتر شدن از مسیر کرده.حتی تو فضای مجازی به زور دارم همه رو به سمت خدا وامام علی میکشونم
این حس دلسوزی،ترحم بیجاست.یه جا خوندم که بین دو برادر رو صلح بدید ثواب داره و من با این الگو فکر میکنم یا علی امروز کی دعوا داره برم صلح بدم و جقشو بگیرم
این الگوی تکرار شونده شدیدی در من بوده که ان شاء الله به یاری خدا بهتر شوم.
مورد بعدی اینه که خدا برای کمک به من دستانشو برام فرستاد ولی خودم میتونم خودم میتونمام،دستانشو دور کرد و تک و تنها با سختی بیشتر کارامو انجام دادم در صورتی که خدا اسانی منو میخواست و من باورم نشده بود و البته ریشش این بود چون از یکی دو نفر منت شنیدخ بودم دیگه حاضر نشده بودم کسی که دست یاری میخواد بهم بده دستشو پس میزدم.
استاد من سحر دو سال پیش نیستم به لطف خدا و شما
از سحری ضعیف تبدیل شدم به سحری قوی تر الحمدلله
و ان شاء الله در آینده بهتر تر
و البته تو یکسال گذشته به صورت عملی اینقدر درگیر کارام بودم وقت نمیکردم بیام تو سایت و استاد چقدر دورتر شدم،طوری که دارم از اول شروع میکنم مثلا سریال زندگی در بهشت رو دوباره شروع کردم
استاد تو این یه سال که رو خودم کار نکردم،خشم و ویژگی های منفی بارزتر شده بود و به لطف خدا وقتی به درگاهش پناه بردم مثل جرقه یه دفعه بهم الهام شد برو تو سایت استاد،سحر یه ساله رو خودت کار نکردی و الکی داری وقت تلف میکنی.
استاد دوستتون دارم،خداوند در دنیا و آخرت بهتون خیر و خوبی عطا کنه و جزء سعادتمندان و پیشتازان عرصه قیامت باشید،از شما و خانم شایسته کمال سپاسگزاری را دارم که دستان پر مهر خداوند در زندگی من هستید.
امروز از صبح که بیدار شدم فقط دارم توی سایت میچرخم و فایل گوش میکنم و فکر میکنم جز اولین کسایی بودم که این فایل رو گوش کردم چون به محض اینکه روی سایت قرار گرفت دانلودش کردم
خیلی جالبه که من امروز اومدم سایت و بعداز چندین فایل به همین نتیجه رسیدم که یک سری اتفاقات داره به صورت تکراری توی زندگی من رخ میده و از خداوند خواستم که ریشه این الگو های تکرار شونده رو بهم نشون بده و خداوند هدایتگرم بعداز چند دقیقه منو به سمت این فایل هدایت کرد و وقتی که اسم فایل رو دیدم فقط داشتم سپاسگزاری میکردم از اینکه خداوند چقدر سریع جواب سوالمو داده و همین که احساس میکنی خداوند هرلحظه داره صداتو میشنوه و به همه چیز آگاهه چقدر به آدم احساس خوب و حس امنیت خاطر میده
خداوند مهربان و هدایتگرم هزاران بار ازت سپاسگزارم
و ممنونم که ازطریق این فایل بامن صحبت کردی
استاد خیلی خوشحالم که قراره باکمک شما یسری از الگوهای تکرار شونده زندگیمو پیداکنم و ریشه ای حلشون کنم و بالاخده بتونم از شرشون خلاص شم
جواب سوال:
استاد من توی خیلی از مواقع احساسات شدید منفی رو تجربه میکنم و دارم کم کم رو خودم کار میکنم تا اصلاحشون کنم
1.یکی از مواقعی که خیلی خیلی حالم بد میشه زمانیه که از طرف همسرم و خانوادش بی احترامی یا بی اعتنایی میبینم
2.وقتی کسی بخصوص اعضای خانواده خودم ازم انتقاد میکنن
3.زمانی که احساس میکنم کسی که بهش خوبی کردم قدر محبت منو نمیدونه و حس میکنم داره ازم سو استفاده میشه
4.زمانی که موفقیت هم سن و سالای خودمو میبینم و خودمو باهاشون مقایسه میکنم احساس خیلی بد حقارت بهم دست میده که چرا من نتونستم موفق بشم و همش خودمو سرزنش میکنم و حس قربانی شدن دارم و نسبت به همه چیز حس تنفر پیدامیکنم
وخیلی چیزای دیگه ولی اینا خیلی اساسی هستن و خودم هم بهشون چندوقتیه پی بردم و خودمم میدونم که همش ریشه در نبود عزت نفس داره و باید با تعهد و با ایمان قوی و با کمک تمرین های شما این نقاط ضعف رو درمان کنم
استاد من واقعا عاشقتونم و میدونم که یه روزی توی کشور رویایی آمریکا که آرزوی من از کودکی تا بحال بوده شمارو به زودی زود ملاقات میکنم
شما و مریم جون عزیز دلم رو در آغوش میگیرم و از موفقیت هام براتون با جون و دل تعریف میکنم
به امید اون روز زنده ام
ای خدایی که هدایت منو به خودت واجب کردی خودت کاری کن که هرلحظه فقط و فقط از خودت طلب یاری کنم و بتونم الهامات رو از نجوای شیطان تشخیص بدم
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام خدمت استادعباس منش عزیز وخانم شایسته
استاد بزرگترین پاشنه آشیل من که رفع این پاشنه آشیل یکی از اهداف وخواستهای من شده وبرای رفع اون تمام قد وباتمام وجود دارم تلاش میکنم نگران شدن از برخورد فرزندانم ودعواهایی که باهم میکنند میباشدمن 3تا پسر4و7و10ساله دارم که به شدت انرژی بالایی دارندوهرموقع باهم دیگه دعواشون میشه بسیار بسیار به هم میریزم وعصبی میشم
البته دعوای بچه پسرا توسن خردسالی طبیعیه ولی من نمیتونم تحمل کنم.
خدارو شکر از زمانی که با قانون سلامتی پیش میرم مخصوصا پیاده روی روزانه 8کیلومتری که در97درصد روزا انجامش میدم بسیار به من کمک کرده که به آرامش برسم وبرکنترل خشم خود مسلط باشم.
ولی هنوز خیلی باید آرامتر بشم وبیخیال وخونسردباشم.
استاد باورهای مخربی که باعث خشم من میشه در چنین مواقع روپیداکردم ودارم سعی میکنم با پیداکردن الگوهای مناسب تغییر بدم
مثلاترس از آسیب رسوندن جدی به یکدیگر یاترس از متنفر شدن از یکدیگریاتحمل نداشتن سرو صداهای زیاد در هنگام دعوا باعث به هم ریختن من میشه وخیلی حالم بده میشه وچون باور دارم وبه یقین رسیدم که حال بد مساوی با اتفاقات بد فقط به خاطر خودم میخام این پاشنه آشیل بزرگ و برطرف کنم و100درصد ایمان دارم که از پسش بر میام.
استادبسیار سپاسگزارم از آگاهی های که به من میدید وزندگیم در تمام جنبهها هرروز در حال زیباتر شدن وعالی ترشدنه .
به امید دیدار شما…
خدانگهدار.
سلام اقا مجتبی عزیز
من با اجازه شما بگم که اصلا طبیعی نیس که دعوا کنن بچه ها باهم و اینکه شما پذیرفتی که این طبیعیه دقیقا پاشنه آشیل میتونه باشه و نمونش رو میتونید تو سریال زندگی دربهشت بچه های آقای رایان ببینید که چقد عالی این چهار پسر باهم رفتارمیکنن و باهم درصلح هستن و عالی عمل میکنن
حتما نمونه اطرافتون پیدا میکنید
منم خودم در 99 درصد مواقع از کودکی تا بزرگی بسبار یسیار کم جدل و دعوای فیزیکی داشتم توی خانواده که خودمم برای خودم تو این جریان برای شما میتونه مثال باشه
البته شمام میتونین تو اطرافتون این رو ببینید و تو ذهنتون جابندازید تا این مورد هم براتون درست بشه و به ارامش برسید
روز و روزگارتون خوش :)
سلام
آقامیلادعزیز
واقعا همینه که شما میگی چرو تا حالا خودم به این باور غلط نرسیده بودم ..
بسیار بسیار سپاسگزارم دوست نازنینم که منو آگاهم کردی ازاین پاشنه آشیلم
همینجا متعهد میشم که با تمام وجود این باور غلط وتغییر بدم
چه دلیلی داره که بچها باهم دیگه جنگ کنند اصلا چنین چیزی طبیعی نیست!!
چرا من چنین چیزیو پذیرفته بودم؟؟
این که استاد همیشه میگه باورهای ما اول ازخانواده و اطرافیان در وجودمان شکل میگیره حقیقت محضه.من تویه خانواده نسبتا شلوغ بزرگ شدم و تقریبا بیشتر فامیل ما پر جمعیت وپر پسر بودن و درگیری بین بچه پسرها همیشه رایج بود ومن این جمله رو از خیلیاشنیدم که طبیعیه بچها باهم دیگه کتک کاری کنندواین شده جزیی از باورهای مخرب ذهن من .
به قول استاد این کدهای ریز در لایهای ناخودآگاه ما دارن کار انجام میدن وما متوجه نیستیم.وکار مابایداین باشه که در تمام مسائل زندگی دنبال پیداکردن این کدهای مخرب باشیم وباجایگزین کردن کدهای جدیدوقدرتمند نتیجه ها تغییر خواهدکرد.وچقدراین موضوع کدنویسی در دوره بینظیرکشف قوانین زندگی عالی برسی شده..
از خداوند بینهایت سپاسگزارم که در هر لحظه مارو هدایت میکنه به مسیر درست.وبازبان وقلم بندگانش مارو آگاه میکنه..
خیلی خیلی حالم خوب شد واحساس سبکی میکنم.
بسیار بسیار سپاسگزارم دوست عزیزم امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروت مندباشی
خدانگهدار.
بنام تنها فرمانروای آسمان ها و زمین
سلام به استاد جان جانانم
سلام به مریم بانو شایسته و پر تلاشم
سلام به دوستان ارزشمند و در مسیر توحیدم
خدایا شکرت برای یک فایل جدید و دریافت آگاهی های ناب دیگه اونم بصورت هدیه و باعشق روزی من کردی.
خدایا شکرت برای در مسیر خواسته هام منو قرار میدی و هدایت میکنی.
خدایا شکرت برای تمام پول ها و ثروت ها و نعمت ها و زیبایی ها و خیرها و خوبی هایی که در زندگی ام سرازیر کردی و میکنی.
خدایا شکرت برای این همه خوشحالی و شادی و عشقی که در وجودم داره منو سرشار میکنه از حس بودن.
خدایا شکرت که دارم شکرگزاری کردن رو یاد میگیرم و درست یاد گرفتن رو یاد میگیرم و اونم بوسیله هدایت های تو.
خدایا شکرت برای وجود تک تک دوستان ارزشمندی که در زندگی ام هستند.
خدایا شکرت برای تمام اتفاقاتی خوب و پر از درسی که برام این روزا افتاده.
خدایا شکرت برای به دنیا اومدن برادرزاده ام برای تولد برای زندگی برای تلاش برای حرکت.خدایا شکرت برای لپ تاپ قشنگم این خونه زیبا و صابخونه شریف و خوب مون. خدایا شکرت برای همه داده ها و نداده هایی که منو به خواسته هام نزدیکتر میکنه و باعث رشد و لذت من میشه.
خدایا شکرت برای این آینه قدی زیبامون.
خدایا شکرت برای پیدا کردن الگوهای تکرارشونده ایی که داره به ما راهنمایی میکنه که چه چیزی در ذهن و باورهای ما درسته یا اشتباهه.
خدایا شکرت برای قوانین ثابت ازلی و ابدی ات.
خدایا شکرت برای درک قوانین ات.
خدایا شکرت برای وجود بزرگترین استاد زندگی ام که به من قوانینت رو با عشق و بی منت یاد میده.
خدایا شکرت برای مهاجرتم برای تصمیمم برای بزرگتر شدن هام و برای تمام چالش ها و تضادهایی که منو پر از درس و تجربه میکنن تا بیشتر با خودمو و توانایی هام آشنا بشم.خدایا شکرت که منو می افزایی با وصل شدن و پیدا کردن و هم فرکانس شدن با خودت.
پیدا کردن الگوهای تکرارشونده/ قسمت 1
واقعا سپاسگزارم استاد جان برای تهیه این فایل زیبا، پر از آگاهی و به موقع.
سپاسگزارم برای هدیه هایی که بی چشم داشت به ما از خودتون و وقت تون و عشق تون در اختیار مون میگذارید.
استاد نمیدونی که چقدر سرشارترینم. اصلا اینقدر لبریزم که فقط میخواد ازم اشک چکه چکه بیفته. این حال رو شما خوب میدونین وقتی آدم وسط بدهی و اتفاقات ناخوشایند و ناخواسته قرار میگیره اما تو ابرا سیر میکنه و در درون آروم و خوشحاله یعنی چی.استاد جانم سپاسگزارم که تو خواب و بیداری همیشه همراه منی برای درک قانون. برای یادگرفتن و لذت بردن. استاد جان سپاسگزارتم و اون روز میرسه که کنارتون بایستم و با افتخار بگم منم فهیمه پژوهنده کسی که هدایت رو از شما یادگرفت، توحید رو درک کرد و یادگرفت. عملش رو توحیدی کرد و پیش رفت و پیش رفت تا رسید به شما که دیدن تون جز رویاهای دست یافتنی و نزدیک منه.استاد یک روز میرسه که میگم استاد جان من حل کردم تمام مسائلم رو و رد شدم ازشون و بزرگ شدم. استاد روزی میرسه که باعث افتخار خودمو و شما و خیلی از عزیزانم بشم. استاد اون روز نزدیکه چون من دارم همین الان حسش میکنم. استاد عزیزم نمیدونین چطور دارم بزرگ میشم. چطور دنبال یادگرفتن، چطور تشنه درک قانونم. چطور میخوام عمل کنم. چقدر خوشحالم که با تمام اتیاقم دیگه عجول نیستم و درس تکامل رعایت کردن رو تا حد خوبی فهمیدم. استاد جان فقط میخوام بگم فهیمه پژوهنده فقط یک اسم نیست یک دنیاست که به زودی اثری از خودش قراره بذاره و راهش رو به سمت خواسته هاش با عشق و برداشتن ترمزهاش ادامه بده.
الگوهای تکرار شونده در زندگی
وقتی یک اتفاقی تکرار میشه یک هشداره یک آلارمه این یعنی یک چیزی در مغز و ذهن تو داره تکرار میشه. یک باوری هست که داره کار میکنه.یعنی توجه توجه…یعنی توجه کن و بررسی کن اون اتفاق و الگوی تکرار شونده رو میخوای دوست داری و چی میشه که هست.
_ ما تمام اتفاقات زندگیمون رو با افکار و باورها و کانون توجه مون به وجود میاریم.
_ هر آنچه در زندگی ما به وجود میاد رو خودمون خلق میکنیم نه هیچ عامل بیرونی دیگه ایی.
_ هیچ عامل بیرونی نیست که زندگی شما رو تحت تاثیر قرار بده.
_ واکنش های ما به اتفاقات و شرایط هم باعث میشه که اون جنس اتفاقات بیشتر یا کمتر بشه.(فارغ از اینکه اون اتفاقات جالب و دوست داشتنی هستند یا ناجالب و رنج آور)
_ به هر آنچه که توجه میکنیم از جنس همون بیشتر و بیشتر وارد زندگی مون میشه.
_ این باورهای بنیادین ما در مغز و ذهن مون هست که هربار داره ارسال میشه و چون خیلی قوی هستند باعث یک سری اتفاقات و الگوهای تکرارشونده در زندگی مون میشن.الگوهای تکرارشونده مثل: هر چند وقت یکبار گم کردن یک چیزی، هرچند وقت یکبار بحث سنگینی با همسر یا دوستان شون دارند، هرچند وقت یکبار مریض میشن، هرچند وقت یکبار پول شون رو از دست میدن، هرچند وقت یکبار توی یک ترافیک وحشتناک گیر میکنن، هرچند وقت یکبار ماشین شون به مشکل برمیخوره.یک سری اتفاقات و شرایط برای یک سری از آدم ها تکرار میشه و اونا یواش یواش پذیرفتن که این جزئی از زندگی شون هست. مثلا پذیرفتن که دعوا شیرینی رابطه است، یا اینکه هرچند وقت یکبار کلیدمو گم میکنم یا پولم رو گم میکنم این طبیعیه آدم حواسش پرت میشه یک چیزی رو گم میکنه.مثلا اینکه هرچندوقت یکبار مریض میشم طبیعیه دیگه این بدن اینجوریه دیگه.
ســــوال: چه الگوهای تکرارشونده ایی در زندگی تون هست؟
همش لنگ پول بودن
همش کمبود پول داشتن
هرچند وقت یکبار بدهی های ناخواسته باید پرداخت کنیم.
هرچند وقت یکبار من با مامانم بحث پیش میاد یا از کوره درمیرم اونم الکی.
_ ســـوال: چه فکری چه باوری داره توی مغز من داره کار میکنه که این شرایط رو داره به وجود میاره؟
تمام اتفاقات و شرایط زندگی مون رو خودمون با افکار و باورهامون ایجاد میکنیم.
بـــاور چیــه؟ باور یک فکریه که بارها و بارها تکرار میشه. باور یک فکریه که بارها و بارها توسط خانواده و جامعه و … تکرار شده مخصوصا در سن کودکی تکرار شده و ما اونو باور کردیم و بعد توی ذهن مون شروع کردیم به تکرار کردن وتکرار کردن و تکرار کردن و بعد اتفاقاتی رو جذب میکنیم و وارد زندگیمون میکنیم که با باورهای بنیادین ما هماهنگه.
_ یکی از راه هایی که بفهمیم مـا چـه باورهایی داریم اینــه که ببینم چـه اتفاقات مشابهی دارند تکرار میــشن در زندگی من؟
_قدم خیلی خیلی مهم و بزرگ اینه که ما بفهمیم این الگوهای تکرارشونده در زندگی مون چیا هستند.بفهمیم که اینا وجود دارند، بفهمیم که اینا طبیعی نیست. بفهمیم که من دارم الگوها رو خلق میکنم.
میتونه الگوهای تکرارشونده خوب باشه نشون میده شخص باورهای خوبی در اون موضوع داره. مثلا هرچند وقت یکبار برنده میشه. هرچند وقت یکبار هدیه دریافت میکنه. هرچندوقت یکبار پول پیدا میکنه.
_ جهان اتفاقات و شرایطی رو به وجود میاره که هماهنگ باشه با باورهای من.
* باید به این حواس مون باشه وقتی داره اتفاقات ناجالب میفته یعنی من تغییر نکردم چون من تغییر نکردم داره این اتفاقات بد به یک شکلی برای من تکرار میشه.
_ اگر یک اتفاقی داره برای شما تکرار میشه بدون شک باورهای شما و برنامه های ذهنی شما داره اونا رو رقم میزنه.چرا برای همه این اتفاق نمی افته؟! اگر اقتصاد بده باید برای همه بد باشه. چرا بعضی ها در بهترین زمان میخرن و در بهترین زمان میفروشن.
_ اتفاقاتی که می افته تو داری خلقش میکنی. با باورهات داری خلقش میکنی.
……………………………………………………………………………..
سوال اول:
چه شرایط و چه اتفاقاتی در زندگی شما قوی ترین احساسات رو در شما برانگیخته میکنن؟
کجاها هست که من احساسات شدید نشون میدم.
آره خیلی سال ها پیش من به شدت احساسم برآشفته میشد وقتی کسی ازم انتقاد میکرد یا دروغ به من میگفتن.اما هر چی فکر میکنم نه جدیدا انتقادی شنیدم نه احساس کردم به من دروغی گفته شده یا اگر هم کسی دروغ گفته بهم اومده گفته فلان اتفاق رو الکی تعریف کردم.
ولی فـکر کنم همین الگو رو الان فقط روی مامانم دارم،چند روز پیش که خونشون مهمان بودم سر یک حرف الکی گارد گرفتم و داشتم از کوره در میرفتم.همونجا متوجه شدم اصلا نمیتونم این تذکرها یا صحبت های مخالف با نظر خودمو از مامانم بشنوم(یکجورایی مربوط به پوشش و نوع لباس پوشیدن من بود)
. تعریف شنیدن منو خیلی اذیت میکنه در درون(میدونم مربوط به کمبود عزت نفس و لیاقتم باید باشه.)
. من قبلا این بی عدالتی دیدن خیلی رو مخم بود الان اصلا احساسم برنگیخته نمیشه حتی یک گدا با یک سر و وضع بد و به شدت آزاردهنده ایی رو ببینم خیلی بلند ذهنم میگه هرکسی هرجایی هست جای درستشه.یا من نمیدونم اون چه باورهایی داره که زندگی و وضعش اینه. یا میگم ثروتمند شدن باشکوهه و از فقر بیزار میشم و قوی میشم تا پولدار بشم و اهرم رنجم رو در مورد پولدار شدن تقویت کنه تا اینکه احساس ترحم و دلسوزی رو در من زیاد کنه.
. وقتی کسی حرف منو اشتباه بفهمه و برداشت اشتباه بکنه و من با تمام تلاش براش توضیح میدم و بازم حرف خودشو و برداشت خودشو داره از کوره یکم در میرفتم. البته الان خیلی کمتر شده
. قبلا وقتی مهمون یکهویی میومد خیلی بهم میرختم و به شدت جدی میشدم تا سریع کارا رو انجام بدم و تو دلمم فکر کنم غر میزدم چه وقت اومدنه و …اما الان خداروشکر شده وسط جارو کردن و آشپزخونه بهم ریخته خاله ام اومده و من کاملا ریلکس بودم که واقعا خودم تعجب کردم چقدر تغییر کردما.(خیلی به خودم سخت میگرفتم خدایی)
. در مورد خانواده ام حرف نامربوط زده میشده قاطی میکردم.یکجورایی متعصب بودم روی پدر و مادر و داداش هام. الان اصلا خیلی آروم ترم اگر حرفی بشه زودی نمیرم تو حالت دفاعی(البته خیلی وقته که اصلا همچین موردی پیش نیومده یادم نیست اخرین بار کی بود.)
. وقتی متوجه میشدم همسرم بدون اینکه به من بگه خونه مامانش میرفت یا تماس میگرفت خیلی ناراحت میشدم. چون احساس میکردم از من پنهان میکنه یا پا روی خط قرمز من گذاشته و با من صادق و رو راست نیست و اون اوایل ازدواج مون چندباری به شدت ناراحت شدم اما چندسالیه که این احساس رو اصلا تجربه نکردم و در این سال ها که دیگه ما شهر دیگه ایی هستیم شده بعد چند روز میگذره میگه مامان زنگ زد یا من زنگ زدم.برام دیگه مهم نیست. قبلا خیلی دوست داشتم همینطور که من چیز پنهانی ندارم و جلوی خودش زنگ میزنم یا قبلا اکثر مواقع با خودش خونه پدر ومادرم میرفتم اونم اینطور رفتار کنه. چون این کار رو صداقت میدونستم پنهان نکردن میدونستم. اینکه مادرشوهرم زمان هایی تماس میگرفتن یا فکر کنم هنوزم همینطور هستن که همسرم بیرون از خونس یا سرکاره حس میکنم میخواد حرف هایی بزنه که من نشنوم یا اصلا میخواد من ندونم که به پسرش زنگ میزنه. حالا ایشون اگر همچین اخلاق هایی هم داشته باشن به هر دلیل و باوری که دارند و به من ربطی نداره من چیزی که در خودم خیلی وقت پیش پیدا کردم و ریشه یابی کردم چه باوریه که من اینقدر به این موضوع حساسم و صرفا سرِ صداقت و روراستی نیست. آخه چرا همسرم که زنگ نمیزنه مامانش زنگ میزنه هم راحت نیستم و بیشتر هم زمانی تماس میگیرن که سرکار باشن. (بماند برای یکسری دیدگاه های خودشون همچین رفتاری رو دارند) متوجه شدم من از کودکی خیلی از مامانم شنیدم که بابام یواشکی میرفته خونه مادربزرگم و براشون گوشت و مرغ میبرده.پدر من بچه و پسر بزرگ خانواده است و اتفاقا دیدم شوهر منم پسر بزرگ خانواده است. بعد تو ذهنم ربط داده بودم به باورها و حرف هایی که خیلی از مامانم شنیده بودم ازاینکه اینا پسرشون رو میخوان برای اینکه خرج کنن. بابات برای ما نداره ولی از همسایه ها شنیده بوده رفته اونجا فلا چیز رو خریده یا برای کار عموهام فلان مبلغ رو چک داده بعد چندماه مامانم متوجه میشده.اینکه از عروس شون یک چیزهایی رو پنهان میکنن.باور اینکه پسر بزرگ ازش توقع دارند. باور اینکه بابات بلد نیست بهشون بگه نه ولی به خانواده اش همش میگه ندارم ندارم. باور اینکه بابات رو راست نیست نمیگه حقوقش چقدره.بعد میخوایم چیزی بخریم هنوز اول ماهه میگه ندارم.خلاصه وقتی حرف هایی که خیلی از مامانم شنیده بودم یا رفتارهایی که از پدر و مادرم با هم دیده بودم یکجورایی ریشه این رفتار و ناراحتی من بود. اینکه من صداقت و روراستی خیلی الویت و ملاک اصلی من در ازدواجم بود شاید از اینجا نشآت گرفته. حالا من عروس خانواده ایی هستم که از مادرشوهرمم خیلی دیدم با پدرشوهرم کاملا روراست نیست یعنی بهتره بگم من روراست نبودن هاشون رو دیدم حالا به هر دلیل و شرایطی. چرا باید اینا ببینم چرا باید ایشون اکثر مواقع زمان هایی زنگ بزنن که همسرم خونه نیست و اصلا یادم نمیاد آخر هفته زنگ بزنن تا همه با هم حال و احوال کنیم. چرا…اینا کار جهانه که باورهای منو به من ثابت کنه. خداروشکر من سعی کردم هیچ وقت شبیه خانواده ام نباشم با اینکه خیلی دوست شون دارم و با اینکه خیلی از رفتارهاشون رو آگاهانه قبول نداشتم و انجام ندادم اما اینو خوب متوجه شدم اتفاقا اون چیزهایی که من ازشون الگو نگرفتم و فکر میکنم اصلا شبیه اونا عمل نمیکنم جز باورهای ریز در لابلای رفتارها و توجیه های منه.همین فکر کردن به مثال اینکه چرا حساسم به تماس ها و ارتباط بین همسرم با مادرش متوجه این باور ریز شدم و خداروشکر چندماهه که فهمیدم و دیگه حساسیتی ندارم یا بهتره بگم رنگ سفیدی که روی اون باور محدودکننده و ترمز زدم بهتر شده و منو آسان تر کرده.
جالبه همین امروز مادرشوهرم خودشون تماس گرفتن و متوجه شدن من برگشتم تهران و گفتن میخواستن منو خونشون دعوت کنن.(خیلی خیلی کم پیش میاد ایشون به من زنگ بزنن)
. احساس طردشدگی و برانگیختن احساسم زمانی که چندباری مشهد رفتیم و اصلا توسط آشنایان مورد استقبال قرار نگرفتیم تا همو ببینیم یا دعوت مون کنن.(البته من همون یکی دو روز ناراحت شدم چون دلم براشون تنگ شده بود و چون اصلا انتظار نداشتم همچین بی توجهی رو یا اینکه وقتی هرکسی خونه ما یا اینجا سفر اومدن خیلی هواشون رو داشتیم که اینم متوجه شدم توقعم رو از آدما بردارم و همه مثل من فکر نمیکنن عمل نمیکنن، هرکسی الویت اول خودشه ما ولی خیلی زیادی الویت مون مهمون ها بودو … و بدونم هرکسی هرجایی هست جای درستشه و شاید مدارهامون با هم متفاوت شده پس به زور و با توقع اتفاقی رو نخوام که بیفته و اصلا ناراحتی که نداره تازه جای خوشحالی هم داره و هم جای یادگرفتن درس هاست. درس از تضادهایی که بهش برخورد کردیم در روابط مون با اقوام و آشنایان.
. یادم افتاد من چندین سال پیش هر چند ماه یکبار یک چیزی گم میکردم اغلب هم عینک آفتابی هامو. یکبار تو کوه در یکی از اردوهای ددانشگاه جا گذاشتم و گم شد. یکبار عینکم توی رودخونه افتاد آب به سرعت بردش. یکبار ساعت مچی گم کردم.خلاصه در همین حد چیزهایی که یادمه گم میکردم ولی الان میتونم بگم چیزی گم نکردم چند ساله و این عینک رو باید بگم که چند هفته پیش فقط دسته عینکم شکسته ولی گم نشده.(فکر کنم باید روی باور لیاقتم اساسی تر کار کنم اگر حدسم درست باشه مربوط به اون بخش عزت نفس من میشه )
.الگوهای تکرار شونده خوب
. هر چند وقت یکبار یک سفر میرمو میتونم بگم تعداد سفرهام چندبرابر شده.(اونم تاثیر دیدن سفرهای شماست و اسان شدن من برای کسب تجربه و لذت بردنه.)
. هرچند وقت یکبار دوستان جدید و ناب و هم فرکانسی تر رو میبینم و ملاقات میکنم و باهاشون بیشتر اشنا میشم.
. هر چند وقت یکبار به لباس ها و کفش هام اضافه میشه.(قبلا سرعتش اینقدر نبود فکر میکنم الان بیشتر و راحت تر شده)
. هر چند وقت یکبار احساس ناب شکرگزاری از خدا رو با تمام قلبم احساس میکنم مثل امروز و دیروز
.
سلام و درود فراوان
از استاد و خانم شایسته سپاسگزارم بابت تهیه این فایل فوق العاده
یک مشکلی که این روز ها برای بنده پیش آمده بود این بود که با اینکه بیشترین سعی رو میکردم برای احساس خوب و بهتر شدن رفتارم و مدام یکسری عبارات تکرار میکردم و سعی میکردم شرک نورزم اما به جای اینکه احساس بهتری پیدا کنم و رفتارم بهتر بشه، احساسم مدام بدتر میشد و ناامیدتر میشدم
به حدی که قلبم از جا میخواست کنده بشه،میگفتم خدایا چرا پس من اینطوری میشم؟ من که دارم بیشترین تلاش رو در زندگیم میکنم و تا حالا چنین فشار ذهنی روی خودم نیاورده بودم
مدام میومدم تمرکزم رو میذاشتم رو زیبایی ها و مثلا یک شب حال بسیار خوبی داشتم اما از فردا صبح یا همان شب به محض رخ دادن یک اتفاق هرچند کوچک یا آمدن یک فکر منفی نجواها به سراغم میومدن و از پا درم میاوردن مثلا میگفت چرا این کار رو نکردی؟ فلانی چرا این حرف رو زد؟ چرا فلان سوتیو دادی؟ مگه نمیخواستی درست عمل کنی؟ چرا استرس داری؟ ترسیدی آره؟ و ……
خلاصه داشتم دیوانه میشدم و من هرکاری میکردم باز استرس و احساس بد و ناامیدی بیشتری تجربه میکردم و هیچ راه حلی براش نداشتم
تا اینکه همین چند ساعت پیش خداوند از یک طریقی بهم گفت:
تو داری چیز های بیرونی رو بر احساست دخیل میکنی، نگذارید چیز های بیرونی حالتان را خراب کند،نگذارید هیچکس حال شمارو خراب کنه
حالا این چیز های بیرونی میتونه نجواهای شیطان باشه،رفتار نامناسب دیگران باشه یا …..
اگر احساسمون رو به چیز های بیرونی بزاریم
یعنی اونی که در خانواده ثروتمندتری به دنیا اومده خوشحالتره
اونی که چشماش رنگیه خوشحالتره
اونی که پوست روشن تری داره خوشحالتره
اونی که قدش بلندتره خوشحالتره
اونی که موهاش پرپشت تره خوشحالتره
اونی که دوستان بیشتری داره خوشحالتره
اونی که عکس هاش زیباتر میوفته خوشحالتره
اونی که ماشینش مدل بالاتره خوشحالتره
اونی که زیباتره خوشحالتره
اونی که قدرت بدنی بالاتری داره خوشحالتره
اونی که قشنگ تر صحبت میکنه خوشحالتره
اونی که برادر و خواهر و پدر و مادر داره خوشحالتره
اونی که توانایی بیشتری داره خوشحالتره
اونی که پست های جذاب تر و خفن تری در اینستاگرام میزاره و بازخورد خیلی خوبی میگیره خوشحالتره
اونی که قشنگ تر میرقصه خوشحالتره
اونی که بیشتر از همه ازش تعریف میکنن خوشحالتره
درسته این هارا اگر داشتیم خیلی خیلی خوب هست و باید سپاسگزار خداوند باشیم اما احساس خوبمون رو به اونها بند نکنیم
یکی شمایی و یکی خدا
خیلیا زبان باز هستن،خیلیا آهنگ های رپ و گنگ گوش میکنن،خیلیا با مشروبات الکلی مست میکنن و ربطی به مقدار پول و مقدار زیبایی و … نداره،همه میخوان کسی بشن،از هر لحاظ که بگید میشه بهترین موردش رو پیدا کرد
در حالیکه
در حالیکه
در حالیکه
اونی که به خدا نزدیکتر هست خوشحالتره
اونی که به چیز بیرونی وابسته نیست خوشحالتره
اونی که نمیزاره چیز بیرونی بر احساسش تاثیرگذار باشه
اونی که نمیزاره چیز بیرونی حالشو خراب کنه خوشحالتره
ممکنه یک روز نتونیم اونطوری که میخوایم عمل کنیم،ممکنه یک روز ازمون انتقاد کنن،ممکنه یک روز جواب سوالمون رو ندن،ممکنه یک روز ظاهرا ضایع بشیم،ممکنه یک روز یکی ردمون کنه،ممکنه یک روز ترکمون کنند،ممکنه یک روز از عشقمون جدا بشیم،ممکنه یک روز عزیزمون رو از دست بدیم،ممکنه یک روز پولمون رو از دست بدیم،ممکنه یک روز طبق میلمون پیش نره اوضاع،ممکنه یک روز جانمون در خطر بیوفته
وقتی ما با خداوند رفیق میشیم و حال خوبمون رو به بودنش و دوستیمون با خودش بند میکنیم از همه جنبه ها بهترینش وارد زندگیمون میشه
اما اگر حتی هیچکدوم از اونها رو هم نداشتیم بپذیریم و نگذاریم احساس مارو خراب کنه چون همه چیز به ارتباط ما با خداوند بستگی داره
همه چیز به این بستگی داره که چقدر خودمون رو دوست داریم
وقتی عمل کردیم دیگه همیشه احساسمون خوبه و پشت سر هم اتفاقات خوب واسمون رخ میده
خواستم این مورد را اینجا خدمتتون به اشتراک بگذارم که اولا برای خودم بهتر باشه ثانیاً برای شما اثرگذار باشد
شاد و ثروتمند و سلامت باشید
به نام خدا
و به یاد خدا
سلام استاد عزیزم
سلام خانم شایسته عزیز
و سلام دوستای قشنگ و موفق خودم
اول اینکه بگم من توی ستاره قطبی ام امروز نوشتم یک فایل جدید از استاد بیاد روی سایت و خیلی به خودم افتخار کردم وقتی قلبم بهم گفت الهام رو سایت رو ببین
و من اصلا خوشی تمام وجودم رو گرفت و هی به خودم گفتم عجب جذبی کردم
من خالق زندگی خودم هستم
حالا پاسخ به سوال استاد
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
مثلا توی جمعی یا توی خونه به یکی خیلی توجه کلامی و احساسی بشه اما به من نه
به خواهرم توجه بشه و باهاش خیلی خیلی ملیح و عالی برخورد بشه اما با من معمولی
واقعا بهم میریزم
پدرم شغلشون ازاده مشتری نداشته باشند و زود بیان خونه دیر برن سر کار خیلی بهم میریزم
یه حسی بهم میگه چرا نمیره سر کار پول بسازه ؟
انگار روزی من دشت مقدار کار کردن پدرمه
یعنی اون خیلی کار کنه به به من ثروت و نعمت بیشتری دریافت میکنم
پدر یا مادر حالشون و حسشون بد باشه من بهم میریزم
میگم یعنی چشونه نکنه من کار بدی کردم حالا چی کار کنم حسشون خوب بشه و از زندگیشون لذت ببرن
وقتی نتونم حال بقیه رو خوب کنم حسم بهم میریزه
انگار مسئولیت منه
وقتی کار عالی انجام میدهم غذای عالی میپزم یه جایی را خیلی جمع و جور و تمیز میکنم ازم هی تشکر نکنن ازم قدر دان نباشند
وقتی نتونم سپاسگذار داشته هام باشم خودم هم توی سر خودم میزنم که یالا بدو باید سپاسگذار باشی
وای وای وقتی کار و پروژه ی خاصی توی زندگی ام نباشه که من انجام بدهم اصلا اعصابم داغون میشه
وقتی برنامه ریزی میکنم و بهم میریزه مثلا برای عصر خودم میگم این کارو انجام میدم با این یکی ولی انجام نمیشه
ترد شدنم و بی توجهی بقیه خیلی اذیتم میکند
وقتی فردی را میبینم که لز لحاظ جسمی سالم نیست خیلی ذهنم درگیر میشود
وقتی میبینم به هر نحوی به کسی بدی میشود
مثلا پشت سرش بد میگن یا اونو مقایسه میکنن
اول حسم بد میشه که چرا دارن این کارو با طرف انجام میدن
بعدش حسم بد میشه که نکنه نکنه برا منم این حرفا رو میزنن و مقایسه میکنن منو
اخ اخ وقتی در مورد ازدواجم بقیه نظر میدهند اصلا یه کوه اتشفشان میشم بدم میاد میخوام بزنمشون اصلا
بهم میریزم حتی اگه واقعا اون طرف چیز بدی نگفته باشه و فضولی خاصی نگردی باشه پیش امده و یه چیزی گفته
وقتی اون جوری که مادرم میخواد نیستم
این واقعا بده متوجه اش شدم و دارم روی توحید و احساس ارزشمندی ام کار میکنم
کسی از من بیشتر بهش توجه بشه حالا توی کلاس یا خانواده بهم میریزم
وقتی خواهرم در مورد روابط دختر و پسر میگویید حال بد میشه اخه اون از من کوچیکتره و احساسمیکنم باید ازش محافظت کنم
وقتی خواهرم فیلم های نا مناسب سنش را میبیند
(تا الان متوجه شدم چقدررررر حمایتگرم)
وقتی بی عدالتی را میبینم
بد گویی دیگران را پشت سر هم واقعا حسم بد میشه
متلک گفتن بقیه به خودم میگیرم حرفشون رو
وقتی حرفی زدم که نا مناسب بوده چقدددرررر درگیر میشم که وای چی کار کردم نابود میکنم خودم رو در حالی که اوت طرف شاید اصلا بهش بر نخورده باشه اصلا
وای انتقاد بشه از کاری که دارم انجام میدم یا کاری که انجام دادم واقعا میخوام بزنم بکشمش طرف رو یا خودم رو
مسخره شدن مثلا یه کلمه رو درست تلفظ نکردم
بهم میخندن یا یه کاری رو درست انجام تدادم مسخره میشم
وقتی میبینم یک موقعیت خوب رو از دست دادم خیلی خودم رو سرزنش میکنم مثلا یک فردی عالی بوده برای رابطه ولی من رد کردم
و….
واقعا چقدر خودم رو شناختم
خدایا مرسی
خدایا کمکم کن که همه اینا رو حل کنم
و بشوم الهام رمضانی گلدن پلاس
به نام خداوند بخشنده و مهربان
با سلام و درود خدمت استاد،خانم شایسته و دوستان
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
1)زمانی که به شخصی خوبی میکنم و منتظرم تا اون یه جایی جبران کنه ولی اون شخص با جواب نه گفتن،کلیه پروسه خوبی منا زیر سوال میبره خوبی بی جا کردن و بدی دیدن
خوبی های بی جا انتظارات بی جا را بوجود میاره
2)انتظارات بی جایی که از اقوام دارم و تو ذهنم هست که قوم و خویش آدم در تنگنا و روزهای سخت دست آدم را بگیرن
باور اشتباه اینکه اقوام از گوشت و پوست آدم هستن و میشه روشون حساب کرد
3)جاهایی از زندگیم که تحمل میکنم و فکر میکنم دارم صبر میکنم تعریف اشتباه کلمه صبر و تحمل تحمل شرایط و ترس از تغییر شرایط زندگی
بسم الله الرحمن الرحیم
چه سوال زیبایی .
چه اتفاقاتی شدیدترین احساسات رو در شما برانگیخته کرده ؟
به این سوال در طی یک سال اخیر جواب میدم .
– من وقتی رابطه ی عاطفه ای که داشتم تموم شد، احساسات متفاوت بسیار شدیدی رو تجربه کردم . جدا شدن یک طرفه و از سمت ایشون بود و به این نتیجه رسیده بود در طول رابطه من نتونسته بودم رابطه رو به درستی پیش ببرم و رفتار درستی داشته باشم. یه جورایی فضا این طور بود که چون من توی این رابطه خوب عمل نکردم و اشتباهات زیادی داشتم و به طرف مقابلم از نظر روحی خیلی اسیب زدم ، ایشون میخواد از من جدا بشه و این جدا شدن کاملا یک دفعه ای بود و هیچ بالا و پایین اضافه ای نداشت .
پس اولین موردی که یادم میاد احساسات زیادی رو تجربه کردم که شاید یک ماه هم طول کشید تا دوباره خودم رو جمع و جور کنم این بود که پس از تموم شدن رابطه به شدت احساس گناه ، احساس کافی نبودن ، احساس آدم خوبی نبودن و … سراغم اومد و سعی کردم با شبانه روز روی خودم کار کردن این احساسات رو از خودم دور کنم و دوباره خودم رو بسازم . ولی به هر حال به عنوان یکی از شدیدترین احساسات که تجربه کرده باشم، توی ذهنم هست .
– مورد بعدی که متاسفانه هیچوقت نتونستم حلش کنم و تا به الان بارها و بارها تکرار شده و فقط یه دوره هایی کمتر شده ولی باز هم زیاد شده در مورد رابطه با پدرم هست. ایشون دیدگاه های خیلی تعصبی داره و یه جاهایی با حرف ها و خواسته هاش خیلی اذیتم میکنه . من هنوز سرکار نمیرم و با پدرم زندگی میکنم به خاطر همین تقریبا یه سری مسائل رو همیشه دارم . مثل وقتی با من بحث میکنه که باید فلان مانتوی بلند رو بپوشی یا باید دقت کنی موهات دیده نشه ، یا حواست باشه با پسرا حرف نزنی … متاسفانه هیچوقت نمیتونم مخالفت کنم چون تا یک کلمه مخالف حرف بزنم بحث به شدت بالا میگیره و من خیلی بیشتر بهم میریزم به خاطر همین در اکثر مواقع فقط تایید میکنم و میگم باشه و رد میشم .
یا باز هم توی همین مسئله اینکه من حق ندارم با دوست هام بیرون برم ، فقط خانواده ، و معتقده دوست نیاز نداری. در نتیجه من اگر یه روز در حد دوساعت بعد از ظهر بخوام یکی از دوست هام رو ببینم یه هفت خان رستم باید طی کنم و شجره ی نامه ی اون کسی که میخوام باهاش برم و اینکه دقیقا کجا دارم میرم و چه ساعتی برمیگردم رو رو کنم تا شاییید راضی بشه برم بیام. متاسفانه در این مورد هم چیزی بهش نمیگم و هر جا بخوام برم میگم دانشگاه و اصلا داستان رو باز نمیکنم .
یا یه مسئله ی دیگه هم که خیلی عصببیم میکرد قبلا ولی الان شدتش کمتر شده اینه که بهم میگه برو درس بخون ، خیلی درس بخون ، باید شاگرد اول بشی ، باید نمره ی بیست بگیری ، برو با استادت صحبت کن ببین بهت بیست میده یا نه…
– مسئله ی بعدی بحث مالیه. وقتی راجبش فکر میکنم که باید چیکار کنم و چطوری پول دربیارم انگار همش به در بسته میخورم و این عصبانیم میکنه. وقتی فرضا دو هفته دنبال کار بگردم و پیدا نشه خیلیی بهم میریزم و احساس میکنم هیچی اونجوری که میخوام پیش نمیره .
– وقتی پارتنرم طرف من رو نگیره ؛ مثلا توی یه بحثی که بین من و یه شخص ثالث اتفاق بیفته طرف اون رو بگیره خیلی بهم میریزم و احساس میکنم پارتنرم اصلا من رو درک نمیکنه و احساس نزدیکیم بهش خیلی کم میشه . همین طور اگر مثلا با یه اکیپی بدون من جایی بره و براش مهم نباشه که من هم هستم یا نه ، یا وقتی توی یه جمعی با یه نفری بیشتر از من خوش و بش کنه احساس بدی بهم دست میده . یا مثلا اگر به من بگه سرش شلوغه و وقت نداریم فعلا بریم بیرون ، بعد ببینم با یه نفر دیگه از دوستاش برنامه جور شده رفته یه جایی .
– وقتی راجب یه نفر یه برداشت خیلی خوب داشته باشم و فکر کنم ادم خوبیه بعد بفهمم اون ادم پشت سرم حرف زده یا اونجوری که فکر میکردم نبوده احساس بی اعتمادی و تا حدی ترس سراغم میاد جوری که بعدش خیلی محتاط تر میشم.
– وقتی میبینم مثلا دوستم توی یه مسئله ای شرایطش همونجوری هست که من خیلی دوست داشتم شرایط من باشه یکم بهم میریزم. احساس میکنم خیلی عقبم و سرعت رشد و پیشرفتم خیلی کمه و ناچارا مجبور میشم قبول کنم اون با بکگراند خیلی قویتری شروع کرده و کلا تو شرایط متفاوتی از من بزرگ شده پس همینه دیگه کاری نمیشه کرد. این که حس کنم تغییرات مثبتم کمه خیلی ناراحتم میکنه و یه جورایی گیج میشم که پس من باید چیکار کنم تا شرایطم عوض شه .
– یه مسئله ی دیگه ای هم که احساسات شدید لحظه ای بهم میده وقتیه که پارتنرم میگه بیا جداشیم. در عمل هیچوقت این کارو نکرده و حتی یه روز هم از من بیخبر نبوده ولی وقتی شرایط یکم سخت میشه و این رو میگه من ناراحت میشم و نمیدونم کار درست اینه که بهش بگم اروم باشه و میتونیم مشکلات رو حل کنیم یا اینکه بلخره بگم باشه و تموم کنیم . البته در حد حرف ساده فقط مطرح میکنه ولی خب هر جور نگاه میکنم این درست نیست. به خاطر وابستگی هایی که پیش اومده برام متاسفانه نمیتونم به جدایی فکر کنم و حتی اگر خودم هم بهش بگم بیا جداشیم و فکر کنم با توجه به شرایط و شخصیت هامون ادم های مناسبی برای هم نیستیم بعد نیم ساعت نظرم کامل عوض میشه و فکر میکنم باید ادامه بدم و اون هم متقابلا همین طوره . ولی میدونم کلا این الگو که خیلی تکرار میشه که به زبون میگیم جدا شیم اصلا چیز جالبی نیست.
یا اینکه وقتی اون عصبانیه ازم انتظار داره که باید یه کاری کنم اون اروم شه و من اصلا هیچ ایده ای ندارم و در این جور مواقع خیلی سرد میشم و احساس میکنم حتی یه جمله ی ساده مثل اشکالی نداره هم نمیتونم بهش بگم . و اون عصبانی تر میشه … البته در این مورد من احساسات شدیدی رو تجربه نمیکنم در مورد اونه ولی خب این هم یه الگوی دیگه توی رابطه ست که اصلا دوستش ندارم و نمیدونم چطوری کلا حذف شه.
– همین طور وقتی میخواستم موضوعی رو برای پایان نامه م انتخاب کنم خیلی درگیر بودم و نمیتونستم انتخاب کنم چه موضوعی خوبه و کلا پروسه ای که شاید برای بقیه همکلاسی هام خیلی ساده تر پیش رفت برای من خیلی درگیرکننده بود و کلا یک ماه فکر و ذکرم همین بود.
الان که دقت میکنم تقریبا بیشترین احساساتی که تجربه میکنم در مورد روابط بوده .
البته در این سوال به احساساتی که چالش برانگیز بودند و دوست دارم تغییر کنه فکر کردم و جواب دادم .
سپاس گزارم ازتون استاد برای این فایل با کیفیت و این سوال عمیق .
به نام خداوند یکتا تنها هدایتگرم از تاریکیها به نور و روشنایی
سلام خدمت استاد و خانم شایسته عزیز و تمامی دوستان ارزشمندم .
کامنتی که مینویسم به چند تا فایل اخیر استاد عزیز مربوط میشه که من رو زیرو رو داره میکنه خداوند رو بی نهایت بابت وجود استاد و خانم شایسته و این سایت الهی سپاسگذارم.استاد امشب فقط اومدم خودم رو واکاوی کنم از غوقایی بگم که این فایلها در دورنم ایجاد کرده و اقداماتم
چرا با وجود تلاش فراوان به خواسته ام نرسیدم؟من دقیقا همون شخصی بودم که تو اون فایل گفتین .کسی که همه به سخت کوشی میشناسنش.سه سال عمرم رو با تمام هر انچه که فکر میکردم باید بها بدم برای موفقیت تو کارم و درامدم با عشق گذاشتم.همیشه سوالم از خودم این بود که من که حتی از قبل از بودن تو این مسیر الهی تلوزیون رو تقریبا حذف کرده بودم و این سالها تقریبا کلا حذفش کردم حتی سالنمون که تلوزیون هست به ندرت میرم.دوستها و افراد ناجالب رو که کلا حذف کرده بودم شبکه های مجازی هم همینطور.روزو شبم در خوندن دفتر یاد داشت هام از فایلهاتون که بارها صحافیش کردم به قدری که دیگه واقعا رنگ نوشته هام هم پاک شده یه جاهایی. گوش دادن فایلها و تمرین و تمرین و تمرین طراحی و تصویرسازی گذشت پس چرا نتیجه نمیگیرم؟سه سال کم نیست که تو شرایط راکد مالی باشی در عین تلاش بسیار زیاد.یه وقتایی نجواهت میگفتن که زهرا قانون در مورد تو یکی داره بر عکس عمل میکنه تو کارت درسته قوانین اشتباهه اما هیچوقت تسلیم نجواها نشدم .یک سال پیش تمام وجودم رو با عشق گذاشتم و یک کتاب بسیار ارزشمند خلق کردم کتابی روایتگر از احساسم به روستا و زندگی روستایی.از دی ماه که اتودهای اولیه تصویرسازیهام به پایان رسید با مجموعه ای در تماس بودم برای پرزنت اثرم و اسرار داشتم خودم کتابم رو پرزنت کنم در یک جلسه حضوری و اتفاقا از اون طرف هم با اشتیاق و استقبال مواجه شدم.قرار شد اثرم رو در قالب یک پاور پوینت اماده پرزنت کنم.هیچ آشنایی با نحوه ساخت پاور پوینت نداشتم از خداوند کمک گرفتم و با امداد های الهی تقریبا سه شبانه روز با اشتیاق فراوان بیدار بودم و یک پاورپوینت عالی رو خودم صفر تا صد ساختم و همه چیز از همونجا شروع شد. درست زمانی که همه چیز داشت در نهایت آسانی و عااالی پیش میرفت و من آماده سفر برای پرزنت کارم بودم همون بمب نابود کننده عدم احساس لیاقت اومد که این آسونی ها طبیعی نیست زهرا خانم نکنه یه جای کار ایراد داره و همونجا اوایل اردیبهشت ماه بود که کارهام رو به خاطر عدم احساس ارزشمندی و خودباوری فرستادم برای یه استادی که هیچ شناختی به من نداشت فقط چندین سال پیش جشنواره دیواره نگاره های تهران که کار فرستاده بودم و رد شده بود ازش دلایل رد شدن کارم رو پرسیده بودم.وقتی کارام رو فرستادم فکر میکردم الان اون استاد کلی ازکارام تعریف میکنه (احساس ویرانگر نیاز به تایید دیگران .عدم خود باوری)اون روز اگر درست خاطرم باشه اخرین جلسه کلاسم با بچه ها بود صبح زود که دایرکتم رو چک کردم دقیقا با برعکس تصوراتم مواجه شدم(جهان به عدم احساس لیاقت من برای دریافت آسانی ها صد در صد پاسخ هماهنگ با اون باورها رو داد)پیامهایی حاوی اینکه من کم تمرین میکنم و راه درازی برای موفقیت در پیش دارم.خیلی تلاش کردم که تسلیم نشم و ذهنم رو کنترل کنم و باید با یه حال خوب وارد کلاس میشدم . خب بهار بود ومسیرکلاسم بهشتیتر شده بود سعی کردم تو مسیر فقط و فقط ذهنم رو متمرکز زیبایی های طبیعت و تمرینات سپاسگذاری های روزانم کنم و از فضای پیامهای استاد خارج بشم و همین کارو کردم و با احساس خوب وارد کلاس شدم مثل همیشه .اون روز همون روزی بود که با بچه ها و بادکنک های رنگی رنگی جشن گرفتیم.چند ساعتی که با بچه ها بودم کلا از فضای پیامهای استاد خارج شدم .وقتی کلاس تموم شد تو مسیر برگشت سرو کله نجواه پیدا شد .وقتی اقای راننده میخواست حرکت کنه گفت خانم یه مسافر از فلان روستا دارم از یه مسیر دیگه شما رو میروسنم چون اول باید این آقا رو برسونم مساله ای نیست؟و من که همیشه عاشق مسیر های جدید و تجربه های جدید هستم گفتم مساله ای نیست.درست زمانی که نجواها بهم حمله کرده بودن خدای من رسیدیم به روستای اون اقای مسافر یک خونه خیلی بزرگ وسط یه دشت وسیع از گندم زار. روستایی نبود فقط یه خونه بود با یه حیاط خیلی بزرگ که من فقط یه دیوار کوتاه میدیدم و یه بریدگی بدون در .حیاطی پر از ماشین ها و ابزار فوق العاده حرفه ای کشاورزی و یک خونه مجلل اخر حیاط که رو دیوار ساختمون خونه با فونت بسیار بزرگ نوشته شده بود خدایا سپاسگذارماین نشانه باعث خیلی اروم بشم و تو مسیر همش به این روستای عجیب فکر میکردم و نوشته رو دیوار خونه عجیبب که اون روستا رو تشکیل میداد و سعی پیکروم ذهنم رو از اون پیامها دور کنم و نگاهگ رو تغییر بدم یاد حرف استاد افتادم تو یکی از فایلهای لایو که یه جاهایی که کنترل ذهن سخته خواب خیلی کمک کننده و اروم کننده هست به محض اینکه رسیدم خونه نمازم رو خوندم و خوابیدم ساعت های طولانی. وقتی بیدار شدم حالم عالییی ب انگار نگاهم به پیامها و درکم ازشون تغییر کرده بود و اروم تر بودم. با یکی از دوستانم که تصویرساز حرفه ای هستن صحبت کردم و ایشون اتفاقا باعث شد من درک بهتری از اون پییامها داشته باشم.ولی هیچ جوره این که راه درازی برای موفقیت در پیش دارم تو کتم نرفت.هنون شب از استاد طراحیم پرسیدم که اگر دوره ای نیاز دارم سپاسگذار میشم با شناخت از سطح کارم بگین از چه دوره ای شروع کنم و هدفمند تر پیش برم.خیلی جالب بود که یشون بر عکسش رو گفتن و گفتن من هیچ دوره ای نیاز ندارم تلاش و پشتکارم کافی هست فقط شکل تمریناتم رو تغییر بدم وتمرینات قبلم رو تایید کردن و گعتن مراحل بالاتر رو تمرین کنم که کلی هم برام جذاب هست .راجب تصویرسازیهام هم نکات بسیار درخشانی گفتن.اونجا متوجه شدم یه چیزی این وسط هست که من ازش نا اگاهم .گفتم خدایا خودت بگو من تسلیم تو هستم خودت بگو ایراد کار من کجاست.خدا با نشانه هاش گفت قدم اول حذف کلاس بچه هاست با وجود اینکه یه جای خیلی بهتر با کلی امکانات عالی و فضای عالی بهم پیشنهاد شده بود که کلاس رو به اونجا منتقل کنم و حجم زیاد احساست خانواده ها و شاگردام محکم ایستادم و کلاس رو کنسل کردم.همون روزها هدایت شدم به کتابخونه همون شهری که شاگردام بودن و قفسه کتابهای کودکان و 5 تا کتاب که نشانه های روشن الهی بودن .کتابهایی در نهایت سادگ و پر از مهر جایزات مهم بین المللی .یکی از اون کتابها که از نظر تصویرسزی بسیار ساده تر بود صفحه اولش رو نگاه کردم اسم همون استاد منتقد کارم به عنوان کارشناس هنری نوشته شده بود .هر روز اون کتابها رو با دقت برسی میکردم که راز موفقیتشون رو کشف کنم اینها که خیلی ساده هستند چی این وسط هست که من باید بدونم.میرفتم بیوگرافی تصویرسازهاشون و انتشارات ها رو مطالعه میکردم ولی پاسخ چیزی فراتر از ذهنیت من بود و مسیر من.پاسخ همون آسانی بود که اون ها پذیرفتنش که همون اسونی هم پر هست از کدهایی چون احساس لیاقت و خود باوری و ارزشمندی و…… ولی من در برابرش به شدت هنوز هم اون مقاومته هست و دارم به شدت روش کار میکنم.فهمیدم ذهن من اصلا این اسانی رو باور نداشته و فکرش رو هم نمیکرده و خودش رو درگیر مسیر های سخت کرده.انقدر که حلال خدا رو بیخود به خودم تحریم کرده بودم سه سال به خاطر احساس گناه در برابر خانوادم به خاطر مخارج زیاد سالهای دانشجوییم و دوری از خانوادم خودم رو مقصر تمام مسائل پدرم میدونستم .باور کرده بودم که من باعث شدم پدرم فلان امکانات و فلان راحتی رو نداشته باشه وحتی مبلغ عیدی که پدرم برای کل خانواده به حساب هر کدوممون واریز کرده بود رو برگردونده بودم.یه جایی که صحبت از مسائل پدرم میشد به شدت احساساتی میشدم و دچار احساس گناه. استاد اونجا فهمیدم من لایق دریافت آسانی ها هستم.به محض برداشتن اولین قدم اون پول عیدی رو همون روزها پدرم خودش دوباره به حسابم واریز کرده بود و اینبار با احساس لیاقت و سپاسگذاری از خداوند و پدرم بابت روزی حلالش قبولش کردم و باهاش دوره ای که خیلی دوست داشتم رو مربوط به اطلاعات کارم تهیه کردم و با شور و شوق دارم میگذرونم.همون موقه یه دوست ارزشمند قدیمی که سالها بود حتی شمارش رو هم نداشتم به شکل زیبایی کلی وسایل برند مربوط به کارم رو برام هدیه ارسال کرد و کلی آسانی دیگه.کسانی بودند که همون موقه ها که تلاشم برای برداشت موانع ذهنی رو شروع کردم پیشنهادات کارای سخت رو بهم داشتن که زهرا بیا این چند ماه این کارها رو انجام بده یه پولی تو جیبت میاد اما این بار خدا با ایه ها و نشانه هاش خیلی واضح بهم گفت تو فقط از هنرت از مهارتهای ارزشمند و الهیت و مخصوصا تصویرسازی پول بخواه همه چی بخواه و باز هم محکم ایستادم و فقط سکوت کردم در برابر دیگران.و نشانه هاش رو هم خداوند به روشنی فرستاد که اون کارها ترکیدن و خدا درهای رحمتش رو به روی من باز کرد .همین چند روزه برای لب تاپم مساله ای پیش اومد درست زمانی که مشغول انجام یک پروژه الهی هستم و تو این شرایط تمام تلاشم این بود که هم خودم ذهنم رو کنترل کنم و هم مدیریت این چالش رو به لحاظ آرامشی برای کارفرما هم داشته باشم.بنابر این فقط از کارفرمای الهیم چند روزی اجازه خواستم که پروژه موقتا متوقف بشه.استاد عزیزم میخوام از زیبایی این اتفاق بگم که پاسخ سوالاتتون رو هم در خودش داره.لبتاپ رو بردم شهرمون هیچ جایی رو نمیشناختم قبلش با ناشر شهرمون که مسئول محترم کتابخونه در تماس های مکرر و پیگیریشون برای چاپ کتابهام معرفی کردن قرار داشتم اون ناشر یه کتاب بسیار کوچیک به من نشون داد و گفت ما کتاب رو تو این قطع چاپ میکنیم و اینکه کتاب پایان نامم بود و برگرفته از
داستان های کهن کلیله و دمنه گفت اسم کلیله و دمنه رو بردارم و حذف کنم که کتاب کامل به نام خودم باشه همه چیش. همین کافی بود که ادامه ندم.رومو سمت خدا کردم گفتم خدایا اینا کین که بخوان اینجوری برای چاپ کار من و تو دستور بدن.گفتم ممنونم من کارم رو ارزشمند میدونم و ذکر منبع رو هم لازم میبینم.شما اگر تصویرساز خواستین هر زمان من با این قیمت در خدمتم که بسیار بسیار از تصویرسازیهای من به وجد اومده بودن.اصلا ذهنم درگیر باورهای اشتباه اون اقای ناشر نیست یه آرامش عجیب و یقینی از چاپ کتابهام در زمان مناسب و به شکل مناسب دارم و خیلی عالیم به لطف خدا.خب از اقای ناشر برای لب تاپم لطف کردن یه پاساژی رو معرفی کردن طبقه زیر پاساژ یه مغازه خیلی بزرگ و شیک پر از لب تاپها و ابزار و امکانات عااالی و یک آقای جوان بی نهایت متشخص و توحیدی و فرشته الهی.لب تاپ رو که روشن کردم گفت مساله ممکنه هاردش باشه و مغازه رو به رو اقای بسیار محترم مهندسی رو صدا زدن که لب تاپ رو ببینن و بردم پیش ایشون .اگر مساله هارد بود تمام کارهام میپرید در طول این 8 سال کارم تمام کارهای مشتریهام رو نگه داشتم.اقای مهندس گفتن لب تاپ رو بزارم و غروب بیام تحویل بگیرم. با اینکه رفت و امد به این شکل که دوباره برگردم روستا و غروب باز برم سخت بود اما گفتم چشم سپاسگذارم .هنوز چند قدم دور نشده بودم خواهرم تماس گرفت و گفت برام موس بگیر بهترین نوعش رو .گفت بپرس هر چقدر بود برات واریز میکنم بگیر.رفتم مغازه همون اقایی که اول رفته بودم گفتم با کیفیت ترین و گرون قیمت ترین موسها تون رو میشه ببینم چند مدل رو آوردن اما چون سلیقه خواهرم رو نمیدونستم نمیدونم واقعا هیچوقت چنین درخواست هایی نمیکنم اما یهو گفتم میتونم یکیش رو حساب کنم و دو تا از موسها رو ببرم خواهرم انتخاب کنه و بیارم برام عحیب بود درخواستم و میخواستم عذر خواهی کنم بابت درخواستم که اون افای محترم دو تا از بهترین و گرون قیمت ترین موسهاشون رو داخل پلاستیک گذاشتن گفتن اینها رو ببرید هر کدوم رو خواستن بیاین حساب میکنیم گفتم نه هزینش رو پرداخت میکنم ولی خیلی راحت گفتن نیاز نیست ببیرن بعد که انتخاب کردن بیاین حساب میکنیم نیاوردین هم حلالتون دو تاموس چیزی نیست که .وقتی میخواستم برگردم یه لحظه نجواهاگفتن زهرا برو خونه فلان شخص از نزدیکانمون که همون نزدیکیها بود و دیگه دوباره عصر برنگردی اما وقتی یاد فرکانس متفاوتشون افتادم گفتم نه من اولا امانت دستم هست دو تا موس و ثانیا امانت دار تعهدات خودم برای تغییراتم هستم و برگشتم روستا.وقتی برگشتم خانوادم باورشون نمیشد داستان موس ها رو و متعجب بودن .و این نتیجه همون بر انگیختگی بود که تا حد مدارم عمل کرده بودم بهش اتفاقاتی که قبل از اشنایی با قوانین اینجوری با شدت جریان نداشت تو زندگیم.وقتی رسیدم خونه به شدت خوابم گرفته بود اما باید برمیگشتم شهر نفهمیدم کی خوابم برد تقریبا خواب موندم با اقای مهندس تعمیرکار تماس گرفتم گفت خانم فردا لب تاپ اماده میشه و ممکنه هارد لب تاپ مساله داشته باشه باید برسی کنیم کاراتون چه درایوین و این حرفا.انقدر از اینکه نیاز نبود دوباره تو ان ساعت برم شهر خوشحال بودم که متوجه اون حرفا نشدم راجب لب تاپ.بعد که تو ذهنم مرور شد به خدا گفتم خدایا من لب تاپ و هر چی دارم رو از تو گرفتم مال خودته میسپرمش به خودت که کارهام بمونن و پیش کارفرما روسفید باشم و دیگه رها شدم و اسوده خاطر بودم.فردا صبح که رفتم لب تاپ رو بگیرم خیلی حالم عالیتر بود تا شهر فقط داشتم برکت و اسونی و نعمت های الهی رو به شکل های مختلف دریافت میکردم.صبحش مادرم یه کارت داد گفت برامون خرید کن خودت هم هر چقدر پول خواستی از این کارت بردار.وقتی رفتم لب تاپ رو تحویل بگیرم مبلغ حق الزحمه اقای تعمیرکار بیشتر از موجودی حسابم بود و البته در مقابل کاری که کرده بودن واقعا مبلغ خیلی ناچیزی بود نمیدونم دستم به کارت خواهرم رفت و دادم که داده بود برای پرداخت هزینه موس .یاد تعهدم افتادم که هیچوقت تحت هیچ شرایطی قرض نکنم گفتم خدایا تو کسی که بهت توکل کنه رو حمایت میکنی هدایتم کن با اینکه رمز درست بود دوبار زدن اشتباه بود خب کارتی که مادرم برای خرید داده بود رو دادم و حساب کردم.پول موس رو هم که خواستم حساب کنم باز رمز اشتباه بودو اون رو هم از کارت مادر حساب کردم و متوجه شدم اون پول دقیقا همون آسانی خداوند بودهم برای من و هم خواهرم که سالهای زیادی خودش رو از این اسانی ها محروم کرده و چون سر کار میره از پدرم هیچ پولی نمیگیره چون این کارت رو در اصل پدر مهربونم پول واریز کرده بود برای خرج و مخارج خونه و ما و باز هم تحریمش نکردم و قبولش کردم همون اسانی عزتمندانه خداوند بود.وقتی لب تاپ رو دادم به اقایی که موس رو گرفته بودم که برام برنامه هام رو نصب کنن وقتی خواستم حساب کنم هیچ هزینه ای نگرفتن گفتن من پول موس رو هم نمیخواستم بگیرم و قبول نکردن.و این هم یک اسانی و برکت الهی دیگه از یک فرشته الهی که بسیار سپاسگذار خداوند بود تو حرفاش و بسیار توحیدی و رو میزش اتفاقی چشمم به کلییی خودکارهای رنگی افتاد.میدونم کامنتم خیلی طولانی شد اما استاد با تمام پوست و جونم بیشتر از این که سخت کوشی کنم تو تمرینات طراحیم دارم بیشتر رو باورهام کار میکنم در کنار تمریناتم و نتیجه هاش به شکل اسانی تکاملی داره وارد زندگبم میشه به شرط ثابت قدم بودنم. همونطور که پولی که پارسال همین مواقع از خواهر و مادرم هدیه گرفتم که باهاش کوله عالی که میخواستم رو تهیه کنم و خودم رو لایقش نمیدونستم وبرگردوندم و باز هم اون پول در بهترین زمان بهم برگشت و زمستون که همدان بودم هدایت شدم به مغازه ای که همون کوله رو دقیقاداشت و قبل از اینکه قیمت بپرسم گفت قیمتش انقدره ولی خوش برخوردی شما انقدر ارزشمنده که با یه مبلغ دقیقا اندازه پول من بهم فروخت و همون کوله پشتی هست که همیشه عکسهاش رو میدیدم و الان دارمش اما اون موقه انقدر به شفافیت الان نمیوونستم این نتیجه تغییر باورهام هست.در جواب سوالتون
وقتی دیگران پدرم رو به خاطر چیزهایی که میتونسته داشته باشه سرزنش میکنند و میگن دلیلش تحصیل و ازدواج نکردن ما هست احساسات من از درون بر انگیخته میشه و احساس گناه الان مدتهاست خیلی بهتر شدم ولی الان با قدرت بیشتری دارم روش کار میکنم.وقتی دیگران میگن این چه رشته ایه که رفتی میرفتی ارایشگری یاد میگرفتی پول توش هست الان بر افروخته که نمیشم حتی قدرت بیشتری میگیرم.وقتی یه اتفاق خیلی خوب در راه بود راجب سفارشات خیلی خوب خیلی درگیر هیجانات میشدم که ریشس در همین عدم احساس لیقت و کلی کد مخرب هست که دارم به شدت روش کار میکنم به امید الله یکتا.استاد عزیزم بسیار سپاسگذار وجود نازنیتون از خداوند و خودتون هستم و یقین دارم این فایلهای اخیر پاسخیه به سوالات من و دوستانم از خداوند و سپاسگذاریهامون بابت وجودتتون
عاااشقتونم
سلام زهرای خوش قلب من
چقدر قلم زیبایی داری عزیزم
آدم حس میکنه آلیس ه در سرزمین عجایب
لحظه به لحظه و سکانس به سکانس رو سناریو نویسی کردی عزیزم
من باهات تا دل اون روستا اومدم
و
اون سکانس نوشته روی اون دیوار ویلا ی روستایی مجلل هنوز تو ذهنمه
و این جمله ت که باهاش به عرش رفتم
به :
خدا گفتم خدایا من لب تاپ و هر چی دارم رو از تو گرفتم مال خودته می سپرمش به خودت
خدایا تو کسی که بهت توکل کنه رو حمایت میکنی هدایتم کن
چقدر محتاج شنیدن این جمله بودم
ممنونم از تو و قلب مهربونت
سلام زهرای خوش قلب من
چقدر قلم زیبایی داری عزیزم
آدم حس میکنه آلیس ه در سرزمین عجایب
لحظه به لحظه و سکانس به سکانس رو سناریو نویسی کردی عزیزم
من باهات تا دل اون روستا اومدم
و
اون سکانس نوشته روی اون دیوار ویلا ی روستایی مجلل هنوز تو ذهنمه
و این جمله ت که باهاش به عرش رفتم
به :
خدا گفتم خدایا من لب تاپ و هر چی دارم رو از تو گرفتم مال خودته می سپرمش به خودت
چقدر محتاج شنیدن این جمله بودم
ممنونم از تو و قلب مهربونت
سلام درود فراوان به دوست توحیدی ام زهرای عزیز سلام.
امروز خیلی هدایتی هدایت شدم سمت کامنت شما…
نمی دونم چی شد امدم کامنت خودم که دیروز نوشته بودم خوندم دیدم شما دوست عزیز نازنین به من امتیاز دادی ،عارفه درونم یه آن بهم گفت برای اولین بار بود بهم گفت عارفه برو آخرین کامنت شو بخون،فکر می کردم هدایت میشم برای کامنت فایل قلبی که به سوی خدا باز میشود دیدم که نهههه آخرین کامنت شما اینه و با لذت خوندم خیلی جاها احساس می کردم کسی خاطرات منو نوشته به قدری که نزدیک به تجربه شما رو من تجربه داشتم و کردم. به خصوص وقتی به احساس لیاقت اشاره کردید منو برد یا خاطرات دانشگاهی خودم.سال 96 ترم مهر ماه بود یه درس 5 واحد تخصصی داشتیم.بعد از تحویل پروژه اون ترم استاد گفت همه گروه ها کارشون باهم شیر کنند…. اون ترم من نمره سوم گروه ها رو گرفتم اون ترم و سالهاا گذشت تا اینکه امسال من برای یه کاری نیاز به اطلاعات اون طرح داشتم امدم بعداز اینهمه سال کل فایل ها هم گروهی های بررسی کردم باورتون شاید نشه کار گروهی که نمره اول کلاس گرفت بود نگاه می کردم اصلااا به کارم که نیامد کلی انتقاد داشتم روش اما کار گروهی که نمره دوم کلاس گرفت بود بهتر از کار اول بود تقریبااا کار خودم هم درسطح بهتر از اون نمره گروه ها میشد بشه به خدا وقتی کامنت شما رو خوندم اون خاطرات اون روزها ولحظات توی ذهنم مرور شد که چقدر احساس عدم لیاقت داشتم چون من بنا به دلایلی به خواسته خودم از گروه زدم بیرون تنها کار کردم همش فکر می کردم کارم خوب نیست چون من تنها کار کردم بچه ها هم گروهی دارند… بعداز اون سالها که تنها کسی بودم بین دوستام ارشد خوندم و با یه دید بهتر با دانش بالاتر به اون کارها نگاه کردم به خودم گفتم من تنها کار کردم در سطح گروه 3 نفری کارشون دومین نمره رو کسب کرده بود گرفتم و کار گروه اول از نظر خودم در سطح پایین تر از گروه دوم بود دلیلش این بود خیلی به خودشون وکارشون می نازنید همیشه کلی برای ارائه دادن زمان می زاشتن و کلی با اعتماد به نفس حرف می زدند و دفاع می کردند اما من با احساس ناراحتی با یه احساسی که زودتر اون ترم تمام بشه زودتر اون کلاس تموم بشه و…. با اینکه دختر ساکت آروم درس خونی بودم اما این احساسم باعث میشد که خیلی وقت ها احساس خوشحالی نکنم ،اما مزیتی داشت برام اینکه بعد اون ترم من تمام تلاشم کردم که برای خیلی کارهام همگروه نشم همین باعث میشد خیلی کارم عالی تر بشه ترم 6و7 که اخریم ترم هام بود کار من جزو اولین نفرهای کلاس بود با اینکه تنها کار می کردم بچه ها با گروه های 3و4 نفری کار می کردند.نمره 19نیم بالاترین نمره بود که من می گرفت و کارمن اساتید بعنوان نمونه به همگروهی هام و برای ترم بعدتر ازمن می بردن سرکلاس شون نشون می داد و ترم 6 بود که رییس دانشکده مون که سخت ترین استاد منظبت ترین استاد و توی درس دادنش استاد بود واقعااااا اولش گفتم می خوام تنها کار کنم گفت نه نمیشه دلایلم گفتم گفت نه گفتم استاد اینکه من کلا سرکلاس کار انجام بدم و کار تحویل تون بدم نظرتون چیه ؟ همیشه صندلی جلو می نشستم گفتم بهشون می ام صندلی مقابل شما میشینم که خیالتون راحت باشه من کار بیرون نمی دم.خودم صفرتا صدد انجام می دم قبل اتمام کلاس هرجلسه من با شما کرکسیون می کنم. قبول کرد که من تنها کار کنم از همین استاد نمره 19نیم من گرفتم بالاترین نمره به قول خودش طی دوره کاریش داد بود گفتن مقررات دانشگاست 20 ندیدم و کارمنو برای ترم بعدی ها نشون می داد و به بچه هام گفته بود هرکسی دوست داره می تونه تنهام کار کنه، نمی دونم چرا کامنت تو اینو به من یاد اور کرد تلاش یه طرف قضیه اس اما عدم احساس لیاقت مهم تر از هرچیزی هست باید کار کنم و چه موقع هدایت شدم به کامنت شما دوست عزیزم.
برات آرزوی بهترین ها و موفقیت ها روز افزون شادی های تمام نشدنی دارم منتظر خبرای خوبت هستم.درپناه الله مهربان شاد سلامت ثروتمند وسعادتمند در دنیا وآخرت باشی.
سلام عارفه عزیزم
سپاسگذار خداوند و استاد و دوستان نازنینی چون شما هستم.خیلی جالب هست که من هم به شکل کاملا هدایتی کامنت شما رو خوندم و قطعا تو این هدایت های الهی نشانه های فراوانی هست برامون. نگاه مو شکافانه و دقیقت به نوشته هام و عمل گرایی های توحیدیت برام تحسین بر انگیزه.از خداوند برای شما دوست ارزشمند و توحیدی و همگیمون عمل عمل عمل و نتایج عالی در همه ابعاد میخوام.
به نام خداوند بی نهایت مهربان و بخشنده ام
116مین روز سفر نامه من
سلام به تمام عزیزان یکتا پرستم
خداوند را هزاران بار شکر که یکی دیگر درخواست علی من پاسخ داده شد خدایا شکرت
چند روز بود هر چند ساعت بار سایت را چک میکردم و منتظر فایل جدید بودم خدایا شکرت خدایا شکرت واقعا سپاسگزارم خدایا شکرت و خداوند. که سریع الجوابه خییلی سریعتر جواب میده خدایا شکرت
رسیدیم فایل مثل همیشه عالی عالی و در نکات که با یکبار و چند بار گوش دادن نمیتوانم حل اش کنم باید همیشه گوش کنم باید همیشه تکه های که به من کمک می کند را گوش کنم و گوش کنم.
در جواب به سوال اول استاد باید بگویم وختی کسی از من انتقاد نی کرد و یا پشت سر من حرف میزد به شدت خشمگین می شدم و الان هم خوب شدم اما خییلی به نیاز به کار دارم وختی به این سوال فکر کردم دقیقا به یاد پدرم و خانواده پدرم که تا هنوز هم پدرم شریک کاری داره که عموی من میشه و حدود بیست سال است که پدر و عمویی من با هم خییلی مواقع جنگ لفظی می کند و پدر من یک قیمت را برای فروش می گوید و برعکس عموی من قیمت دیگر را می گوید و همیشه این تضاد بین هر دو تا شان بوده و پدر و عموی من خیییلی وابسته به یک دیگر هستند حتی از نام این که جدا شوند و مستقل کار را شروع کنم می ترسند و وختی من به این ها فکر کردم دیدم که درست من هم همین طور هستم همین کار ها را انجام میدم خییلی زود به افراد وابسته می شوم و در روابط هم هر بار که من درخواست به افراد داده ام یا نامزد بودن و یا به کسی دیگر بودند و حالا بهتر درک میکنم چرا من در روابط با جنس مخالف اصلا خییلی من مشکل دارم و تا هنوز اصلا روابط خوبی با جنس مخالف برقرار نکردم و یکی باور های خیییلی مخرب که من پیدا کردم این است به خانواده و فامیل خودم اصلا پولی درستی نمیدم یعنی اگر الان یکی از دوست های من بیاید بگوید به من پول بده من هر جوری شده براش پول فراهم میکنم ولی در بحث خانواده خییلی ضعیف عمل میکنم که این هم الان برای من گفته شد و این هم میراثی بوده که از پدر بزرگ ام برای پدر و بعد برای من رسیده که البته من تغییر میکنم و نمی خواهم از جاهل ها و نادان باشم
من وختی می خواهم تصمیم بزرگ بیگیرم با صد نفر مشاوره میکنم بعد آن تصمیم را میگیرم
و من وختی برخورد نامناسب بین افراد را میبینم سریع واکنش نشان میدم
نمیفهمم اما خییلی دعوا های که با بقیه کردیم بخاطری خودم نبوده حدود 99,فی صد مولفه بخاطری دوست های من بوده که بعد اش همان دوست ها حتی گوش ام را جواب ندادن
و خییلی این الگو برای من تکرار شده که دوست های من قرض دار بودن من به آنها پول دادم در صورت که خودم به آن پول نیاز داشتم
و یکی الگو های که برای من خییلی تکرار می شود با دوست های بودم البته الان تنها هستم من با دوست های دوست بودم که چیزی جالبی از آنها یاد نمی گرفتم اما باز هم این دوستی را ادامه میدادم
از اسناد عزیزم سپاسگزارم که باعث شد من فکر کنم
خدای مهربانم سپاسگزارم بابت این سایت عالی و دوستان عالی ام خدایا ششکرت
در پناه الله مهربانم شاد سالم ثروتمند باشید ️
سلام فواد عزیز
من واقعن اولین نفر شمارو دیدم تو سایت استاد که هم افغانستانی باشه و هم ایران باشه
ینی مطمعنن هست ولی تابه حال بهش برخورد نکردم
منم افغانستانی ام و فکر میکردم من چجوری میتونم پسری ک هم افغانی باشه و هم عباسمنشی باشه رو جذب کنم؟
ولی با دیدن کامنت شما و حضور شما در سایت و خوندن کامنت و نحوه اشناییتون خوشحال شدم که اره هست
و میدونم ک خیلی هستن پسرهایی ک افغانستانی ان و تو ایرانن و عباسمنشی ان
بهتون تبریک میگم که تونستید پاشنه های اشیل و باورهای مخربتون رو پیدا کنید
ولی هرگز قبول نکنید ک چون پدربزرگ و پدر شما اونجوری بوده شماهم قراره اونجوری باشید
شما توسط پروردگار مهربان هدایت شدید و وظیفه خودتون بدونید رسیدن به خاسته هاتون رو
انشالله که همیشه موفق و پیروز باشید
سلام به فرشته عزیزم
خییلی سپاسگزارم از کامنت شما
وختی ما با تمرکز زیاد بالای باور های خود کار میکنیم صد در صد هدایت می شویم به یک فرد مناسب که همه ویژگی های که ما می خواهیم را داشته باشه و این فرق نمی کند اون فرد افغانی باشه یا ایرانی مهم ویژگی های اون فرد است.
و صد در صد خداوند به خواسته شما پاسخ میدهد و شما باید تجسم کنین که کار من میکنم و خییلی برای من کمک کرده و چند روز است نشانه ها را میبینم.
خییلی سپاسگزارم از کامنت شما و انشالله به یک فرد عالی هدایت شویند
در پناه الله مهربانم باشید
سلام فواد عزیز
انشالله که صدرصد هدایت میشم و من خیلی دوستدارم با ایرانی ازدواج کنم
نمیدونم چرا ولی خیلی حس خوبی بهم میده وقتی فکر نیکنم ک با ایرانی ازدواج کردم
منم برای شما آرزوی بهترین هارو میکنم و از خداوند میخام ک خیلی زود به انچه ک میخایید برسید و در کنار شریک عاطفیتون ببینمتون
سلام واحترام
گاهی خدا از زبان غیر با بندگانش سخن میگوید
یعنی استاد قلبا عاشقتم،استاد دقیقا زمانی که به هر حرفی و کمک فکری نیاز دارم شما فایل مرتبط رو منتشر میکنید،استاد شما دست زیبای خدا در زندگی من هستید که خدا از طریق شما داره بزرگترم میکنه و رشدم میده،خدایا سپاسگزارتم،استاد بی نهایت تشکر عشق من
استاد دقیقا درست میفرمایید
من عموما روی افرادی که برام مهم هستن میرم ناخداگاه یه بحثی پیش میاد که من بخوام صلح بدم،نصیحت کنم یا تلاش کنم تغییرشون بدم و الان میفهمم که مسئله منم،من توانایی تغییر کسی رو ندارم
استاد دوستان یا افرادی که چهارچوب ظاهری یا اخلاقی ندارن گیرم میوفتن و الان من فهمیدم مسئله منم،چون دوست دارم ریگران را به عفت و شخصیت بهتر ازشون بسازم و بگم نظام اخلاقی و خط قرمز رو رعایت کنید این افراد به سمتم جذب میشوند و چه جالب که هرچیم میگم تغییر نمیکنند
در واقع حس کمک کردن در من اینقدر قویه که افراد نامناسب رو جذب میکنم که تغییرشون بدم و این طرز تفکر داره خودمو از مسیر دور میکنه که گاهی بحث بیمورد جای اینکه اونا رو بیاره تو مسیر خودمو دچار شک و دورتر شدن از مسیر کرده.حتی تو فضای مجازی به زور دارم همه رو به سمت خدا وامام علی میکشونم
این حس دلسوزی،ترحم بیجاست.یه جا خوندم که بین دو برادر رو صلح بدید ثواب داره و من با این الگو فکر میکنم یا علی امروز کی دعوا داره برم صلح بدم و جقشو بگیرم
این الگوی تکرار شونده شدیدی در من بوده که ان شاء الله به یاری خدا بهتر شوم.
مورد بعدی اینه که خدا برای کمک به من دستانشو برام فرستاد ولی خودم میتونم خودم میتونمام،دستانشو دور کرد و تک و تنها با سختی بیشتر کارامو انجام دادم در صورتی که خدا اسانی منو میخواست و من باورم نشده بود و البته ریشش این بود چون از یکی دو نفر منت شنیدخ بودم دیگه حاضر نشده بودم کسی که دست یاری میخواد بهم بده دستشو پس میزدم.
استاد من سحر دو سال پیش نیستم به لطف خدا و شما
از سحری ضعیف تبدیل شدم به سحری قوی تر الحمدلله
و ان شاء الله در آینده بهتر تر
و البته تو یکسال گذشته به صورت عملی اینقدر درگیر کارام بودم وقت نمیکردم بیام تو سایت و استاد چقدر دورتر شدم،طوری که دارم از اول شروع میکنم مثلا سریال زندگی در بهشت رو دوباره شروع کردم
استاد تو این یه سال که رو خودم کار نکردم،خشم و ویژگی های منفی بارزتر شده بود و به لطف خدا وقتی به درگاهش پناه بردم مثل جرقه یه دفعه بهم الهام شد برو تو سایت استاد،سحر یه ساله رو خودت کار نکردی و الکی داری وقت تلف میکنی.
استاد دوستتون دارم،خداوند در دنیا و آخرت بهتون خیر و خوبی عطا کنه و جزء سعادتمندان و پیشتازان عرصه قیامت باشید،از شما و خانم شایسته کمال سپاسگزاری را دارم که دستان پر مهر خداوند در زندگی من هستید.
بنام خداوند هدایتگر
سلام به استاد گرانقدرم و مریم جان عزیزدل
امروز از صبح که بیدار شدم فقط دارم توی سایت میچرخم و فایل گوش میکنم و فکر میکنم جز اولین کسایی بودم که این فایل رو گوش کردم چون به محض اینکه روی سایت قرار گرفت دانلودش کردم
خیلی جالبه که من امروز اومدم سایت و بعداز چندین فایل به همین نتیجه رسیدم که یک سری اتفاقات داره به صورت تکراری توی زندگی من رخ میده و از خداوند خواستم که ریشه این الگو های تکرار شونده رو بهم نشون بده و خداوند هدایتگرم بعداز چند دقیقه منو به سمت این فایل هدایت کرد و وقتی که اسم فایل رو دیدم فقط داشتم سپاسگزاری میکردم از اینکه خداوند چقدر سریع جواب سوالمو داده و همین که احساس میکنی خداوند هرلحظه داره صداتو میشنوه و به همه چیز آگاهه چقدر به آدم احساس خوب و حس امنیت خاطر میده
خداوند مهربان و هدایتگرم هزاران بار ازت سپاسگزارم
و ممنونم که ازطریق این فایل بامن صحبت کردی
استاد خیلی خوشحالم که قراره باکمک شما یسری از الگوهای تکرار شونده زندگیمو پیداکنم و ریشه ای حلشون کنم و بالاخده بتونم از شرشون خلاص شم
جواب سوال:
استاد من توی خیلی از مواقع احساسات شدید منفی رو تجربه میکنم و دارم کم کم رو خودم کار میکنم تا اصلاحشون کنم
1.یکی از مواقعی که خیلی خیلی حالم بد میشه زمانیه که از طرف همسرم و خانوادش بی احترامی یا بی اعتنایی میبینم
2.وقتی کسی بخصوص اعضای خانواده خودم ازم انتقاد میکنن
3.زمانی که احساس میکنم کسی که بهش خوبی کردم قدر محبت منو نمیدونه و حس میکنم داره ازم سو استفاده میشه
4.زمانی که موفقیت هم سن و سالای خودمو میبینم و خودمو باهاشون مقایسه میکنم احساس خیلی بد حقارت بهم دست میده که چرا من نتونستم موفق بشم و همش خودمو سرزنش میکنم و حس قربانی شدن دارم و نسبت به همه چیز حس تنفر پیدامیکنم
وخیلی چیزای دیگه ولی اینا خیلی اساسی هستن و خودم هم بهشون چندوقتیه پی بردم و خودمم میدونم که همش ریشه در نبود عزت نفس داره و باید با تعهد و با ایمان قوی و با کمک تمرین های شما این نقاط ضعف رو درمان کنم
استاد من واقعا عاشقتونم و میدونم که یه روزی توی کشور رویایی آمریکا که آرزوی من از کودکی تا بحال بوده شمارو به زودی زود ملاقات میکنم
شما و مریم جون عزیز دلم رو در آغوش میگیرم و از موفقیت هام براتون با جون و دل تعریف میکنم
به امید اون روز زنده ام
ای خدایی که هدایت منو به خودت واجب کردی خودت کاری کن که هرلحظه فقط و فقط از خودت طلب یاری کنم و بتونم الهامات رو از نجوای شیطان تشخیص بدم
تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم