اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام و عرض ادب و احترام خدمت استاد عزیزم و دوستان نازنین
پاسخ به سوال این فایل:
1- وقتی فرزندانم به وسایل لوکس یا شکستنی خونه دست میزنن به شدت دچار نگرانی و اضطراب میشم و حالم بد میشه…
دلیلشم فکر میکنم اینه که در دوران کودکی به شدت تحت نظارت مادرم بودیم و روی نظم و مرتب بودن بیش از حد تاکید میشد و مدام در معرض امر به معروف قرار میگرفتیم، آبپ هدر نده، اونو اونجا نذار…حتی وقتایی که مادرم خونه نبود این وظیفه به خواهر بزرگترم محول میشد..و من درک میکنم اینها بخاطر اینه که مادرم هم از این الگوها بی نصیب نمونده و من با همه وجودم میبخشمش و دوستش دارم…
2-وقتی کسی باهام شوخی میکنه و ذهنم احتمال میده که هدف از اون شوخی دست انداختن و مسخره کردنه… دلیلش اینه که در دوران کودکی بخاطر اعتماد به نفس پایین و مقایسه دایم مورد تمسخر قرار میگرفتم و این باعث شده بود به شدت پرخاشگر بشم و هر کس کوچکترین نقدی در دوران کودکی بهم میکرد کتکش میزدم و از همه اونها در قلبم طلب بخشش میکنم… و بخشیش هم به نظرم اینه که بهم مسئولیت داده نشد و همین باعث شد احساس بی عرضه بودن داشته باشم و بر همین اساس فکر کنم همیشه مورد آنالیز و تمسخر دیگرانم چون کارارو خراب میکنم…
3-وقتی کسی بهم کوچکترین بی احترامی کنه کنترل خودمو از دست میدم…اینم بنظرم ریشه در کودکی داره
4-وقتی فرزندانم به حرفم گوش نمیدن پر از خشم میشم..این موضوع هم برمیگرده به اینکه من خودمو بخاطر تجربیات دوران کودکی قبول نداشتم و این رفتار فرزندانم گویا نمک پاشیدن روی همین زخمه که دارم روش کار میکنم…
5-از دیدن پیشرفت برادران کوچکترم به شدت دچار حسادت میشم (بخاطر مقایسه های دوران کودکی) در حالی که در مورد بقیه انسانها بسیار خوشحال میشم و تحسینشون میکنم
6-دیدن امکاناتی که پدر و مادرها برای فرزندانشون تهیه میکنن ( در گذشته بخاطر شرایط سخت مالی نتونستم حداقل ها رو برای فرزندم تهیه کنم و هنوز عذاب وجدان اون دورانو نتونستم کنار بزارم)
امیدوارم با هدفگذاری سال جدید که خودشناسی و خودسازی هست بتونم بخش اعظم این مسائلو اصلاح کنم…ان شاالله
به نام خدایی که بی اذن او حتی برگی از درخت نمیافتد
به نام خدایی که عاشقانه دوستش دارم و ازش بی نهایت ممنونم که این روزها به محض اینکه ازش درخواستی میکنم با فایل ها و آگاهی های اون و کامنت دوستان من رو هدایت بارون میکنه
و الان من بسیار خوشحالم چون احساس میکنم دارم پاشنه های آشیل ام رو پیدا میکنم
و از خدا میخوام کمکم کنه که به راحتی و آسانی و روان اونها رو رفع کنم
و زندگیم رو جوری بسازم که لیاقتش رو دارم
امیدوارم بتونم این باورهای مخرب رو که پیدا کردم رفع کنم و دیگه بعد از این الگوهای تکرار شونده واسم به وجود نیاد و بتونم زندگی سراسر شادی و آرامش و توحیدی داشته باشم
خدایا بی نهایت شکرگزارتم
———————————————————————-
سلام به استاد عباسمنش عزیزم بهترین استاد توحیدی دنیا که منو با خدا و خودم آشتی داد
و سلام به مریم بانو شایسته نازنین که هر چقدر از توانمندی شما بگم کمه و چقدر زیبا که خدا شما دوتا رو کنار هم قرار داده که مسیری به این زیبایی رو واسه ما ایجاد کنید
و سلام خدمت هم دوره ای های عزیزم و مخصوصا جناب آقای بهروز مروی که با کامنت شون ذهن من باز شد و هدایت شدم به ترمزهای مخفی خودم
———————————————————————
یه درس خوب دیگه که گرفتم از کامنت زیبای آقا سید علی خوشدل عزیز بود که گفت:
بشین و باورها رو با منطق بساز و با باورهای غلط بجنگ نه اینکه مثل بزغاله ورد بخون
و من الان دارم سعی میکنم که با منطق برم به جنگ باورهای غلط ذهنی ام و بهشون حمله کنم که به امید خدا بتونم باورهای درست رو جایگزین اونها بکنم و از این جنگ نه چندان آسون با پیروزی خارج بشم
خدایا به من جرئت و جسارت لازم برای شکستن و تیشه زدن به باورهای غلط و سفت و محکم ذهنم بده ، خدایا بهم کمک کن که سربلند بیرون بیام که بدون کمک تو من هیچی نیستم
———————————————————————-
1- اولین خطای فکری و باور اشتباه من اینه که:
همیشه علاوه بر اینکه خودم رو مسئول اشتباهات
خودم میدونم حتی مسئول اشتباهات دیگران و
اطرافیانم میدونم!
یعنی علاوه بر اینکه اگر خودم اشتباهی مرتکب
بشم خیلی خودم رو سرزنش میکنم و بابتش
ناراحت میشم حتی وقتی دیگران(اطرافیانم) هم
اشتباهی میکنند باز هم من خودم رو مقصر
میدونم که مثلا این موضوع رو بهشون یاد ندادم
یا ازشون نخواستم که این کار اشتباه رو نکنند یا
فلان کار رو درست انجام بدن!
این باور خانمان سوز و مخرب همیشه آدم هایی رو وارد زندگی من میکنه که خلأهای درونی و شخصیتی زیادی دارند!
و جالبیش اینجاست که این افراد و مخصوصا پارتنرم همیشه من رو مقصر اتفاقات نادلخواه و شرایط پیش بینی نشده میدونند و من هم میپذیرم که مقصر منم و همیشه در حال عذرخواهی کردن هستم !
بابت اشتباهاتی که من واقعا تقصیری ندارم!
ولی اونها رو گردن میگیرم!
و لحظه به لحظه به خاطر این احساس کمبود و احساس گناه از احساس لیاقت و ارزشمندی من کاسته میشه و این موضوع خودش اتفاقات نادلخواه بعدی رو به وجود میاره!
وای خدایا من واقعا تازه فهمیدم ریشه این اتفاقات از کجاست وچقدر این باورها زنجیر وار به هم وصلند!
این باور مخرب باعث میشه دیگران از طرف من، پروبال زیادی بگیرن و احساس کنند که خیلی محق هستند و هر جوری که دلشون خواست میتوانند با من برخورد کنند و به من توهین کنند و با همون پر و بالی که خودم بهشون دادم اوج بگیرند و منو رها کنند و برن و من رو با یه عالمه احساس بد و بی لیاقتی و حس اینکه بهم توهین و بی احترامی و خیانت شده تنها بگذارند!
وای که هر چی بیشتر بهش فکر میکنم چیزهای بیشتری در موردش یادم میاد و میبینم که چقدر از مشکلات و تضادهای فعلی زندگی ام ریشه اش اینجاست!
منطق درست برای این باور تخریب کننده:
من فقط مسئول زندگی خودم هستم و اشتباهات دیگران ربطی به من ندارد!
هر کس مسئول زندگی خودش و اشتباهات و رفتارهای خودشه !
حتی خدا هم که خودش همه انسان ها رو آفریده مسئول رفتار و اشتباهات اونا نیست و این موضوع رو خدا هم گردن نگرفته!
آنچه از نیکی به تو رسد، از سوی خداست و آنچه از بدی به تو رسد، از سوی خود توست!
دیگه بعد از دیدن این آیه مگه حرفی هم میمونه؟؟؟
حالا من چی کاره ام که اشتباهات دیگران رو گردن بگیرم؟
اصلا کی همچین باور اشتباهی رو تو ذهن من فرو کرده؟؟؟
در کودکی به غلط و اشتباه و از روی ناآگاهی هر اتفاقی افتاده گردن من انداختن و به من گفتند تو مقصری و به اندازه کافی خوب نیستی و پر از خطا و اشتباهی! و این باورهای مخرب در من ایجاد شده که هیچ کدوم واقعیت نداره و کذبه!
حتی و حتی اگر من خودم هم اشتباهی رو مرتکب بشم قطعا از روی ناآگاهی هست و هیچ موردی نداره چون من انسان هستم و اشتباه کردن جز وجودی من هست و ریشه کلمه انسان هم از اشتباه اومده !
من که خدا نیستم که اشتباه نکنم
اصلا با این اشتباهات هست که من رشد میکنم و به کمال نزدیک میشم
پس بابت اشتباهات خودم هم از این به بعد خودمو سرزنش نمیکنم
و فقط ازشون درس میگیرم و در مسیر رشد و تکامل خودم ازشون استفاده میکنم!
پس من فقط و فقط مسئول زندگی خودم هستم نه هیچ کس دیگری!
و من مسئول اشتباهات دیگران نیستم!
هر فردی با افکار و باورها و فرکانس های خودش زندگی و شرایط اون رو خلق میکنه
و من نمیتونم جلوی شرایط بد و اشتباهات اونها رو بگیرم. وسلام
خطاهای فکری و باورهای مخرب دیگه ام رو تو یه کامنت جداگانه میزارم
چون این کامنت خیلی طولانی شد
فقط نمیدونم که چه جوری کامل این باورهای مخرب از من کنده میشه و رها میشم ازشون
ممنون میشم اگه تجربه مشابهی دارید که تونستید باورهای غلط تون رو تغییر بدید حتما با ما هم به اشتراک بگذارید
شکوه جان چقدر کامنتتون پر بار بود و منو بیاد پاشنه آشیل خودم انداخت
منم داشتم زیر این بار احساس گناه له و لورده میشدم که خداوند نجاتم داد از وقتی تو دوره احساس لیاقت شرکت کردم تقریبا 10-11ماهه که ازش میگذره و من متوجه احساس گناه شدیدم نسبت به اعتیاد همسرم شدم و این احساس باعث میشد که همسرم هم بیشتر بهش دامن بزنه وهر بار که در مورد اعتیاد باهم بحثمون میشد بهم میگفت تو مقصری که من معتاد شدم منو بیشتر غرق میکرد و از لحظه ای که متوجه شدم که من مسئول زندگی دیگران نیستم و باید احساس گناه رو از خودم دور کنم تونستم به احساس رهایی برسم همسرم به یک هفته هم فکر کنم نرسید که خودش بدون اینکه من باهاش بحثی کنم رفت مواد رو ترک کرد ومن چقدر سبک شدم و اونجا بود که درک کردم این جمله استاد رو که هر اتفاقی تو زندگیمون میوفته بخاطر باورهای خودمونه ولاغیر
و خداروصدهزار مرتبه شکر که چقدر زندگیمون شیرین تر شده و احترام بینمون بیشتر و بیشتر .
بعداز مدتها چن روزی هست به یک تضادی برخوردم و با پسرم سر مشق نوشتن و درست انجام ندادن تکالیفش بحثمون میشد و من هر بار احساسم بشدت بد میشد و عصبانی میشدم و هی از خودم سوال میکردم چرا من اینقدر دارم بخودم فشار میارم و این احساس بد من ریشش از کجاست و متوجه شدم که دوباره اون احساس مسئولیت داشتن که آره من مادرشم و مسئولم که پسرم درسهاشو بخونه و اگر متوجه نشه من باید بهش یاد بدم و اگر یادش ندم بزرگ که بشه هیچی بلد نیست واگر هیچ پیشرفتی نکنه مقصر منم و من مادر خوبی نبودم که براش وقت نذاشتم تا یادش بدم و این کامنت شما منو بیدار کرد که تو مسئول هیچ کس حتی فرزندت هم نیستی و اگر اون هر پیشرفت و یا پسرفتی داشته باشه خودش مسئولشه تو نخا احساس لیاقتتو به رفتارهای پسرت گره بزنی(این بماند که از اطرافیان چقدر شنیدیم اگر پسر فلانی این پست و مقام رو داره بخاطر شیری بوده که از مادرش خورده یا اگر فلانی اینقدر بده بخاطر لقمه حرومی بوده که خورده )و ما بخاطر اینکه قضاوت نشیم و تو چشم دیگرون خوب باشیم میاییم خودمون رو مسئول رفتارها و اعمال دیگران میدونیم که با زجر و بدبختی اونا رو اصلاح کنیم که یوقت دیگران فکر بد درموردمون نکنن یا پشت سرمون خوب حرف بزنن که چقدر فلانی شیر پاک خورده است وای خدای من چقدرباورهای مزخرفی نسلها بهمون رسیده واقعا یه جهاد اکبری میخاد تا بتونیم با کمک خداوند اونهارو اصلاح کنیم.
اومدم با این منطقها ذهنمو آروم کردم.هر کسی مسئول زندگی خودشه وما باید اجازه بدیم خودشون راهشون رو پیدا کنند.
با مثالهایی مثل حضرت نوح و پسرش که خداوند بهش میگه اون پسر تو نیست و از جاهلان نباش و یا مثل حضرت یعقوب که 11تا پسر داشت هر کدوم راه خودشونو رفتن و یوسف هم راه خودشو رفت وقتی که اون یوسف شد ربطی به پدرش نداشت چرا که حضرت یعقوب پدر اون 10تا پسر دیگه هم بود پس چرا اونا مثل یوسف نشدند و پیشرفت نکردند
پس به این باور یقین پیدا کن که تو مسئول هیچ کسی نیستی تو فقط مسئول شخص خودت هستی
ومن هر بار باید این باورو با خودم تکرار و تکرار کنم تا بشه جزئی از وجودم.
ولی من فکر میکردم با همون یبار که حلش کردم دیگه خودشو نشون نمیده ولی ای دل غافل نگو که من باید مدام با خودم تکرار کنم که هر بار کمتر و کمتر بشه ومثل علفهای هرزن هر بار یکم که از خاک میزنن بیرون کاتشون کن واجازه نده که بزرگ بشن وجلو نور خورشید رو بگیرن وهر چی مواد مغذی تو خاک هست رو ببلعند.
ازتون بینهایت سپاسگذارم که با آیه هایی که از قرآن آوردین برامون منطقی تر شد
با تشکر
در پناه الله مهربان سالم وثروتمند و خوشبخت و سعادتمند باشین.
چی بگم که واقعا لذت میبرم وقتی تو مدار دریافت آگاهی ها قرار میگیرم
چنان شور و شوق و لذتی وجود منو فرا میگیره که نمیدونم چطور توصیفش کنم فقط میتونم بگم خدایا شکرت خدایا شکرت که استاد عباسمنش عزیز رو تو زندگی من پدیدار کردی
ماجرای الان رو براتون بگم که برام پر از درس بود
من چند روزی هست که بابت کارم یکم ذهنم درگیر شده و مونده بودم چیکار کنم
حالا انقد بهم ریختم که گفتم بیام از روی نشانه روزم کلیک کنم ببینم چی برام باز میشه و پیش خودم گفتم راهمو پیدا میکنم
خداروشکر که این اتفاق افتاد
فایلی که باز شد برام از فیلمهای سفر ب دور آمریکا بود اگر اشتباه نکنم اسمش رو
تو قسمت نظرات صفحه استاد نظر چندنفر از دوستان رو به عنوان متن انتخابی گذاشته بود
قبل از اینکه فایل کامل دانلود بشه متنهارو خوندم
یکی از عزیزان نوشته بود که یک نکته مهم وجود داره و اینکه ما باید کامل مسئولیت زندگی مونو ب عهده بگیریم
این خیلی نشانه جالبی بود برام تا دیدم گفتم مسئول این اتفاق منم
با اینکه من مستقیم نمیخوام همچین شرایطی برام پیش بیاد اما ناخواسته دارم این فرکانس رو ارسال میکنم
چون مسئول همه اتفاقات خودمون هستیم
روی کاغذ شروع کردم ب نوشتن افکارم
که خدایا کمکم کن بفهمم چرا من به همچین مشکلی برمیخورم من که ادم متعهدی هستم کارهامو درست و ب موقع تحویل میدم پس چرا پولم رو نمیدن کم کم که چندتا جمله نوشتم به این رسیدم که خب این افکار از منه و از این زاویه نگاه کردم که این مشکل قبلا هم بوده
کم کم رسیدم ب اینکه عاقا این مشکل یک الگوی تکرار شونده هست
هربار به یک شکل تکرار میشه…
به محض این که فهمیدم انقدر خدارو شکر کردم که باور نمیکنید
الان خیلی خوشحال هستم که فهمیدم
با اینکه قبلا فایلهای الگوی تکرار شونده رو دیده بودم و یکسری الگو پیدا کرده بودم اما اصلا به مشکل الانم فکر نکرده بودم که این هم همینه….
اونجایی فهمیدم مشکل از کجاست که قبول کردم و نوشتم خدایا من مسئول اتفاقات زندگیم هستم
و بعد چراغی در ذهنم روشن شد که بله
مشکل همینجاست
حالا باید از اول بشینم فایلها رو ببینم
از همه مهمتر بنویسم تا بتونم دربیارم مشکل چیه که اینطوری میشه
البته همین الانم تا اینجای کار خیلی خوشحالم
گره کارم باز شد
چندتا نکته برای دوستانی که شاید این متن رو بخونن و به دردشون بخوره
اول اینکه تا تو مدار درک اگاهی ها نباشیم نمیتونیم درک و فهمشون کنیم
شنیدن با گوش دادن و فهمیدن و درک کردن فرسنگ ها با هم فاصله داره
نکته دوم اینکه نوشتن خیلی کمک میکنه مخصوصا وقتی مستأصل میشید و نمیدونید باید چیکار کنید حتما بنویسید
سوم اینکه وقتی چاره ای ندارید و واقعا با همه وجود از خدا میخواین که مشکل تون رو حل کنه خدا دست به کار میشه و نشانه رو میتونید ببینید
من هروقت که به این موضوع فکر میکنم که به جای دور در شهر خودم بروم یا به شهر دیگری بروم بسیار احساس غربت و دلتنگی به من دست میدهد و دوست دارم زن و بچه خود را نیز با خودم ببرم که تنها نباشم.مثلا الان داشتم به تعویض لاستیکم فکر میکردم که یک نمایندگی تایر در یک نقطه دور تر در شهر خودم بود به آنجا بروم یک حس غم در قلبم رخ داد که مانع رفتن میشود.قبلا بسیار بدتر از اینها بودم الان کمی باز بهتر شدم.بسیار وابسته به خانواده ای که در آن زندگی میکنم هستم.قبلا از سر کار که میامدم و از یه جایی به بعد تا خانه باید پیاده میامدم بسیار سریع میامدم تا زود به خانه برسم و حتی واینمیستادم ویترین مغازه ای را ببینم و خریدی برای خودم انجام بدهم چون فکر میکردم که دارم در حق زن و بچم ظلم میکنم و زود باید برم خانه و دیروقت است و آنها گناه دارند و استرس میگرفتم و از لحظه حال لذت نمیبردم و قدمهایم بسیار تند بود.الان کمی بهتر هستم.البته زمانی که مجبور باشم کاری را تنهایی انجام دهم و دور از خانه باش دیگر این احساس وجود نداشت. حتی با دوستانم قرار استخر نمیگذاشتم و احساس میکردم اگر بروم به زن و بچم ظلم کردم و بایدپیش آنها باشم. الان خیلی بهتر شدم ولی جای کار کردن داره.همین الان موقعیتهای شغلی که در آن امکان ماموریت باشه را اصلا قبول نمیکنم.قادر به کار کردن در شهرستان نیستم.البته دوسدارم که راحت ترین کار و بالا ترین درآمد را داشته باشم یعنی کار در منطقه خودم باشد با درآمد بالا ولی نمیدانم شایدم لازم باشد که به شهر دیگر مهاجرت کنم یا مثلا در شهری دیگر کار کنم و پول برای خانواده ام بیاورم. ولی هنوزم مقاومت دارم.بزرگترین پاشنه آشیلم در این زندگی ترس از شروع کاری و تغییر محل کار و قرار گرفتن در محیط جدید و کار جدید و آدمهای جدید و وابستگی به خانواده و محل زندگی میباشد. جناب عباس منش عزیز نشانه ای به بنده بدهید که من مطمئن شوم که تک تک دیدگاه های من را مطالعه میکنید.ممنونم.
اینکه باعث ناراحتی بقیه بشم و دل بشکونم بشدت پاشنه اشیلمه
اینکه تو جمع مورد توجه قرار نگیرم یا تایید نشم
اینکه بخوام کار و ایده جدیدی شروع کنم و بخاطر ترسام و کمال گراییم عقب بندازم خودش حالمو بد میکنه
اینکه برای دیگران دلسوزی میکنم و خودمو نادیده میگیرم
اما به لطف خدا و استاد و دوره عزت نفس خیلی بهتر شدم اما هنوز مشکل دارم
یک الگو تکرار شونده برای من که ازارم میده هربار سرکار جدید میرم چون من چند بار محل کارم عوض شده همش با ادمایی برخورد میکنم که منو دست کم میگیرن، بی احترامی میکنند یا حتی با لحن بد حرف میزنند و وقتی دقت کردم دیدم همشون به یه شکل و هربار محیط کارم عوض شد بخودم گفتم اینبار فرق میکنه و جالبه که فرق نکرد
و دلیل اومدن و اینکه این قسمت الگو تکرار شونده دیدم راجب همین موضوعه
هرچی فکر میکنم نمیتونم بفهمم چه باوری دارم که تکرار میشه ، چجور باور تغییر بدم و بسیار مستاصل و خستم
مطمنم یه چیزی تو درونمه اما نمیتونم پیداش کنم ولی حالا که استاد گفت چی حستو خیلی بد میکنه
فهمیدم برخورد بد و بی احترامانه دیگران خب من باید دیگران برام مهم نباشن درسته ، ولی من اینجارو نمیفهمم اگه دیگران و حرفاشون مهم نباشه یعنی اجازه بدیم هربار هرچی خواستن بگن ؟
خب من نمیخام اینارو جذب کنم و نمیدونم راه حلش چیه ، توجه بخودم و عزت نفسم خیلی روش کار کردم ولی تغییر زیادی نکرد
نمیدونم اون باور چیه ، چجور پیداش کنم
گاهی میگم شاید ترس هست ، ترس ناراحت کردن بقیه ، که جوابشون نمیدم ، اما من میخوام دیگه اینجور برخوردایی کلا جذب نکنم که بخوام درگیر این باشم جواب بدم یا ندم
مورد بعدی تکرار شونده اینه
همیشه قبل امتحانای مهم زندگیم برام اتفاق بدی میافته و اینم ریشه تو نوجوانیم داره که چندماه قبل کنکورم یکی از عزیزام فوت کرد و چنان شوکی بهم وارد شد و انقدر تکرار کردم و تعریف کردم که مشابه جذب کردم و هی باورم عمیق تر شد
که الان که بهش اگاه شدم حس میکنم یکم تونستم رها بشم ازش
یک مورد دیگم راجب بدقولیه ، خیلی برام تکرار میشه و دلیل اینم نمیدونم
مورد بعدی اینه زیاد جابجا میشم ، کودکیم بارها مدرسه جابجا شدم ، بعدا دانشگاه ، حتی من دوره دانشجوییم 6. 7 بار خوابگاهم عوض شد به بهانه تعمیر و چیزای مختلف ، خیلی غیرعادیه
حتی بیمارستانایی که کار میکنمم عوض میشه ، گاهی دوستام میگن همش بخاطر سمیرا هرجا پامیزاره ماهم باهاش جابجا میشیم
واقعا اینم نمیدونم چرا
اما چیز تکرار شونده که خیلی اذیتم میکنه مورد اوله ، بقیه باز برام ازارش به اندازه اولی نیست
انقدرم روش حساس شدم و هی دقت میکنم هی بدتر میشه ، هرکاری میکنم رها نمیشم ازش
امیدوارم بعد گوش دادن این فایلها الگوها و خوندن کامنتها بتونم درستش کنم
ممنون بابت کامنت زیبا و کاملت.و چقدر خوب خودتو تونستی بشناسی و بتونی الگوهای تکرار شونده رو پیدا کنی.
و از اون مهمتر به دنبال رفع و بهبود این الگو ها باشی.
در مورد الگویی که گفتی حرف و رفتار دیگران برام مهمتر هستند خواستم موردی رو بگم.
شما گفتی که از دوره عزت نفس استاد استفاده کردی و اگه جواب نگرفتی تنها چیزی که میتونه باشه به نظر من اینه که روی تمرین هایی که استاد برای عزت نفس گفتن خوب کار نکردی و اینکه باید به خودت تعهد صددرصدی بدی که روی تمرین های استاد کار کنی.
این مورد برای من پیش اومده وقتی که فایل های استاد رو گوش میکردم و تا چند مدتی تمرین ها رو انجام میدادم نتایج از در و دیوار و بع شکل معجزه آسایی برایم اتفاق میافتاد و زمانی که دیگه به بهانه های مختلف تمرین ها رو انجام نمیدادم نتایج از بین میرفت.به قول استاد باید با این آگاهی ها زندگی کنی و هر روز و هرروز فایل ها رو گوش بدی و تمرین کنی.
مورد دیگه هم اینکه اصلا نیازی نیست شما به محل کار و یا جایی بروی که همه بهت احترام بگذارن شما اگه روی باور ارزشمندی و احساس لیاقت کار کنی طبق قانون مدار ها آدم هایی وا د زندگیت میشوند و یا در محل هایی مشغول بکار میشوی که نیازی نیست از آنها طلب احترام کنی و به صورت کاملا بدیهی این موقعیت ها برایت پیش میاد.
و این نکته رو هرگز فراموش نکن اگه برای خودت ارزش قائل نشی و خودتو دوست نداشته باشی جهان هم برایت ارزشی قائل نمیشود و از اینگونه افراد در مسیرت قرار میده.
مورد دیگه ای هم که هست شما این باور مخرب رو از کودکی داشتی و سال ها توی ذهنت بوده پس الان توقع نداشته باش که با یکی و دماه بتونی اونو تغییر بدی البته من نمیدونم چن وقته داری روی عزت نفست کار میکنی ولی اینو میدونم به حدی که روی باورهای کار میکنی نتایج هم اتفاق میافته.
وقتی روی باورهایت کار میکنی نتایج اتفاق میافته حالا کار شما اینه استمرار داشته باشی و به خودت تعهد بدهی ادامه بدهی و اگه یه نفر بهت احترام گذاشت این موضوع رو همیشه و هر لحظه به خودت یادآوری کن تا به باور تبدیل بشه.
باعرض سلام خدمت استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته و همه ی همراهان
اولین دلیلی که باعث شد من توجهم به روی فایل الگوهای تکرار شونده جلب بشه و وارد این فایل بشم مشکل یادگیریم در زبان انگلیسی هست البته نه اینکه زبان نتونم یاد بگیرم، نه اتفاقا وقتی کلاس حضوری هم میرم جزو نفرات خوب کلاس هستم بلکه مشکل اصلیم اینه که الان شاید 2 تا 3 سال که واقعا بصورت جدی می خوام زبان یاد بگیرم ولی هربار تا یک مرحله ای پیش میرم بعد انگار که ترس و یا کلی اضطراب و فکر باعث میشه ادامه ندم.
و وقتی این تیتر را دیدم “الگوهای تکرار شونده” یهو این تو ذهنم جرقه زد که من یک الگو در این رابطه دارم مثلا زمانی هم کنکور سراسری داشتم با اینکه درسم خوب بود ولی در 1 سالی که باید برای کنکور اماده میشدم دوباره مشکل همین الان را داشتم ینی یک ماه خوب می خوندم بعد بی خود و بی جهت ول میکردم ناامید میشدم یا اصلا می ترسیدم به قدری حالم بد میشد که یادم مادرم می گفت اصلا نمی خواد کنکور بدی چته اخه چرا اینقدر خودت عذاب می دی
خلاصه که الان فهمیدم من یک الگو دارم طوری که هر موقه قرار یه ازمونی داشته باشم یا یک مهارت یاد بگیرم ترس و اضطراب و حال بد به قدری منو می گیره که از خیرش می گذرم حالا نمی دونم چه باوری دارم شاید باورم اینه برای اینکه موفق بشم باید خودم هلاک کنم و کلی وقت بذارم تا مثلا زبان یاد بگیرم و چون عملا این ممکن نیست پس بعد از یه مدت کلنجار رفتن ذهنی و بد شدن حالم که من نمی تونم یا استرس در ارتباط با کم خوندن و …. میام کلا بی خیال میشم و صورت مساله را پاک میکنم در صورتی که اگه شاید این باور داشته باشم که اقا میشه با روزی 1 ساعت زبان خوندنم آیلس گرفت و نیاز نیست حتما روزی 10 ساعت مطالعه کنی، شاید اگه 3 سال پیش این باور می ساختم الان آیلسم گرفته بودم.
البته نمی دونم این یه حدس که حس میکنم علت اینکه که اینقدر احساس اضطراب، حال بد، ناتوانی، احساس بی لیاقتی، احساس کم بودن و …. وقتی قرار یه مهارت یاد بگیرم یا یه آزمون بدم به سراغم میاد به این باورم غلطم برمیگرده که باید دیگه زندگیم تعطیل کنم و بچسبم به اون تا بتونم موفق بشم.
سلام و عرض ادب به استاد عزیزم و خانم شایسته گرامی ……
معمولا فایل هایی که سوالی میپرسید رو کامنت نمیذارم و بیشتر میخونم و به توضیحاتتون گوش میدم اما اینبار باچند اتفاق تکراری در زندگیم با فاصله زمانی کوتاه بر خودم دیدم که این کامنت رو جواب بدم و بنویسم .
استاد عزیزم من وقتی یه نفر از نزدیکانم به حریم شخصی ام وارد میشه به شدت من به هم میریزم در حد انفجار . بدترین اتفاق توی زندگی من اینه که کسی بخواد منو تغییر بده یا کاری رو و باوری از خودش به من دیکته کنه و برای حریم شخصی من ارزش قائل نباشه . در حدی این موضوع منو عصبی میکنه که اون ادم رو از زندگیم حذف میکنم . کات به صورتی که نمیخوام ببینمش و انگار میگین قلبم بسته میشه . محدود شدن و محدود کردنم منو به شدت خیلی خیلی خیلی زیاد عصبی میکنه . استاد اگر بخوام به صورت اگزجره توضیح بدم دلم میخواد طرف مقابلم رو از هستی ساقطش کنم . شاید بیرحمانه باشه ولی این شدید ترین حالت روحی منه که حساس هستم . و مورد بعدی بدترین حالت احساس من زمانی هست که احساس میکنم قدرت تغییر زندگی ام رو ندارم و یا اینکه کنترل ذهنم از دستم خارج شده و به هیچ طریق نمیتونم به ارامش برسم و هیچ راهی و یا هیچ چیزی نیست که بتونم احساسم رو تغییر بدم . توی این حالت به شدت حالت افسردگی پیدا میکنم و کاملا کنترل ذهن از دستم خارج شده و هیچ نکته مثبتی رو نمیتونم پیدا کنم. امیدوارم هیچ کدوم از دوستانم این مشکل رو نداشته باشن چون افسردگی انگیزه زندگی رو از انسان میگیره . استاد عزیزم همیشه شما دیدگاه ها و باورهایی رو درباره تغییر باور و تغییر شرایط زندگی گفتید . میخواستم ازتون خواهش کنم برای کسی که افسردگی داره و مدارش خیلی پایینه راهکار و باورهای بیشتری درباره رسیدن به صلح بگید . چون کسی که افسردگی داره با خودش در صلح نیست و اصلا کنترلی روی خودش نداره . اگر بتونید قدم هایی رو برای این افراد بگید ممنون میشم . در پناه حق پیروز باشید
شما فرشته های زمینی هستین من چند روز بود سایت باز نمیشد تا امروز فهمیدم که فایل بی نظیری گذاشتید
ممنونم از این همه آگاهی
استاد همسر من چندین شغل عوض کرده گچکاری .میوه فروشی سوپر مارکت .کشاورزی. حالاهم که تولیدی وکار گاه خیاطی داریم نزدیک به بیست سال گچ کار بود خونه ی هر صاحب کاری را که گچ میکرد تمام میکرد ونوبت تسویه میشد اولش همیشه میگفت این صاحب کار هم پول من را نمیده وهمین طور میشد صاحب کار هاش همیشه پول بقیه را تسویه میکردن اما پول همسرم را نمیدادن وشوهرم هم قهر میکرد وکار دیگه وباز همان الگو تکرار میشد وهمیشه پول کار گر هاش را از جیب خودش میداد یا وام بر میداشت
حتی سوپر مار کت هم چند سال داشتیم کسایی که نسیه برده بودن هم پولمان را ندادن ورشکست کردیم والان هم که کار گاه داریم وبرای تولیدی ها میدوزیم صاحب کار هاای پولدار وقدر ی هستن اما موقعی پول دادن همسرم را اذیت میکنن یا نمیدن یا اونقدر خورد خورد میدن که فایده نداره ه
همسرم همیشه منفی فکر میکنه وهمان اتفاق هم میفته من هم قبل از اینکه با این قانون آشنا بشم باورم شده بود
اما الان بهترم اما هنوز شوهرم این باور راداره که تمام صاحب کار هاش حقش را میخورن
در مورد بعدی در رابطه که با همسرم دارم واختلافی که باهم داریم او همیشه با من برخورد بدی داره وزور میگه فقط حرف خودش را قبول داره ومن هیچ وقت نمیتونم با او حرف بزنم ودر ارامش نظرم را بگویم چون بر خلاف او حرف بزنم ودر تنهایی خودم خود خوری میکنم وساعت ها دعوای ذهنی دارم اونقدر گریه میکنم تا خسته میشم وباز هر چند روز این الگو تکرار میشه ومن محکوم به سکوتم
من با هر کس غیر همسرم حرف بزنم
میتوانم از حقم دفاع کنم امادر مورد همسرم توان ندارم واین خود خوری ها باعث شده همیشه بدنم کم بیاره وهروز یه جایی از بدنم درد میکنه
جدیدا دارم سعی میکنم که توجه نکنم ووارد بحث نشم وکمتر به نکات منفی همسرم توجه کنم
به نام هستی
سلام و عرض ادب و احترام خدمت استاد عزیزم و دوستان نازنین
پاسخ به سوال این فایل:
1- وقتی فرزندانم به وسایل لوکس یا شکستنی خونه دست میزنن به شدت دچار نگرانی و اضطراب میشم و حالم بد میشه…
دلیلشم فکر میکنم اینه که در دوران کودکی به شدت تحت نظارت مادرم بودیم و روی نظم و مرتب بودن بیش از حد تاکید میشد و مدام در معرض امر به معروف قرار میگرفتیم، آبپ هدر نده، اونو اونجا نذار…حتی وقتایی که مادرم خونه نبود این وظیفه به خواهر بزرگترم محول میشد..و من درک میکنم اینها بخاطر اینه که مادرم هم از این الگوها بی نصیب نمونده و من با همه وجودم میبخشمش و دوستش دارم…
2-وقتی کسی باهام شوخی میکنه و ذهنم احتمال میده که هدف از اون شوخی دست انداختن و مسخره کردنه… دلیلش اینه که در دوران کودکی بخاطر اعتماد به نفس پایین و مقایسه دایم مورد تمسخر قرار میگرفتم و این باعث شده بود به شدت پرخاشگر بشم و هر کس کوچکترین نقدی در دوران کودکی بهم میکرد کتکش میزدم و از همه اونها در قلبم طلب بخشش میکنم… و بخشیش هم به نظرم اینه که بهم مسئولیت داده نشد و همین باعث شد احساس بی عرضه بودن داشته باشم و بر همین اساس فکر کنم همیشه مورد آنالیز و تمسخر دیگرانم چون کارارو خراب میکنم…
3-وقتی کسی بهم کوچکترین بی احترامی کنه کنترل خودمو از دست میدم…اینم بنظرم ریشه در کودکی داره
4-وقتی فرزندانم به حرفم گوش نمیدن پر از خشم میشم..این موضوع هم برمیگرده به اینکه من خودمو بخاطر تجربیات دوران کودکی قبول نداشتم و این رفتار فرزندانم گویا نمک پاشیدن روی همین زخمه که دارم روش کار میکنم…
5-از دیدن پیشرفت برادران کوچکترم به شدت دچار حسادت میشم (بخاطر مقایسه های دوران کودکی) در حالی که در مورد بقیه انسانها بسیار خوشحال میشم و تحسینشون میکنم
6-دیدن امکاناتی که پدر و مادرها برای فرزندانشون تهیه میکنن ( در گذشته بخاطر شرایط سخت مالی نتونستم حداقل ها رو برای فرزندم تهیه کنم و هنوز عذاب وجدان اون دورانو نتونستم کنار بزارم)
امیدوارم با هدفگذاری سال جدید که خودشناسی و خودسازی هست بتونم بخش اعظم این مسائلو اصلاح کنم…ان شاالله
به نام خدایی که بی اذن او حتی برگی از درخت نمیافتد
به نام خدایی که عاشقانه دوستش دارم و ازش بی نهایت ممنونم که این روزها به محض اینکه ازش درخواستی میکنم با فایل ها و آگاهی های اون و کامنت دوستان من رو هدایت بارون میکنه
و الان من بسیار خوشحالم چون احساس میکنم دارم پاشنه های آشیل ام رو پیدا میکنم
و از خدا میخوام کمکم کنه که به راحتی و آسانی و روان اونها رو رفع کنم
و زندگیم رو جوری بسازم که لیاقتش رو دارم
امیدوارم بتونم این باورهای مخرب رو که پیدا کردم رفع کنم و دیگه بعد از این الگوهای تکرار شونده واسم به وجود نیاد و بتونم زندگی سراسر شادی و آرامش و توحیدی داشته باشم
خدایا بی نهایت شکرگزارتم
———————————————————————-
سلام به استاد عباسمنش عزیزم بهترین استاد توحیدی دنیا که منو با خدا و خودم آشتی داد
و سلام به مریم بانو شایسته نازنین که هر چقدر از توانمندی شما بگم کمه و چقدر زیبا که خدا شما دوتا رو کنار هم قرار داده که مسیری به این زیبایی رو واسه ما ایجاد کنید
و سلام خدمت هم دوره ای های عزیزم و مخصوصا جناب آقای بهروز مروی که با کامنت شون ذهن من باز شد و هدایت شدم به ترمزهای مخفی خودم
———————————————————————
یه درس خوب دیگه که گرفتم از کامنت زیبای آقا سید علی خوشدل عزیز بود که گفت:
بشین و باورها رو با منطق بساز و با باورهای غلط بجنگ نه اینکه مثل بزغاله ورد بخون
و من الان دارم سعی میکنم که با منطق برم به جنگ باورهای غلط ذهنی ام و بهشون حمله کنم که به امید خدا بتونم باورهای درست رو جایگزین اونها بکنم و از این جنگ نه چندان آسون با پیروزی خارج بشم
خدایا به من جرئت و جسارت لازم برای شکستن و تیشه زدن به باورهای غلط و سفت و محکم ذهنم بده ، خدایا بهم کمک کن که سربلند بیرون بیام که بدون کمک تو من هیچی نیستم
———————————————————————-
1- اولین خطای فکری و باور اشتباه من اینه که:
همیشه علاوه بر اینکه خودم رو مسئول اشتباهات
خودم میدونم حتی مسئول اشتباهات دیگران و
اطرافیانم میدونم!
یعنی علاوه بر اینکه اگر خودم اشتباهی مرتکب
بشم خیلی خودم رو سرزنش میکنم و بابتش
ناراحت میشم حتی وقتی دیگران(اطرافیانم) هم
اشتباهی میکنند باز هم من خودم رو مقصر
میدونم که مثلا این موضوع رو بهشون یاد ندادم
یا ازشون نخواستم که این کار اشتباه رو نکنند یا
فلان کار رو درست انجام بدن!
این باور خانمان سوز و مخرب همیشه آدم هایی رو وارد زندگی من میکنه که خلأهای درونی و شخصیتی زیادی دارند!
و جالبیش اینجاست که این افراد و مخصوصا پارتنرم همیشه من رو مقصر اتفاقات نادلخواه و شرایط پیش بینی نشده میدونند و من هم میپذیرم که مقصر منم و همیشه در حال عذرخواهی کردن هستم !
بابت اشتباهاتی که من واقعا تقصیری ندارم!
ولی اونها رو گردن میگیرم!
و لحظه به لحظه به خاطر این احساس کمبود و احساس گناه از احساس لیاقت و ارزشمندی من کاسته میشه و این موضوع خودش اتفاقات نادلخواه بعدی رو به وجود میاره!
وای خدایا من واقعا تازه فهمیدم ریشه این اتفاقات از کجاست وچقدر این باورها زنجیر وار به هم وصلند!
این باور مخرب باعث میشه دیگران از طرف من، پروبال زیادی بگیرن و احساس کنند که خیلی محق هستند و هر جوری که دلشون خواست میتوانند با من برخورد کنند و به من توهین کنند و با همون پر و بالی که خودم بهشون دادم اوج بگیرند و منو رها کنند و برن و من رو با یه عالمه احساس بد و بی لیاقتی و حس اینکه بهم توهین و بی احترامی و خیانت شده تنها بگذارند!
وای که هر چی بیشتر بهش فکر میکنم چیزهای بیشتری در موردش یادم میاد و میبینم که چقدر از مشکلات و تضادهای فعلی زندگی ام ریشه اش اینجاست!
منطق درست برای این باور تخریب کننده:
من فقط مسئول زندگی خودم هستم و اشتباهات دیگران ربطی به من ندارد!
هر کس مسئول زندگی خودش و اشتباهات و رفتارهای خودشه !
حتی خدا هم که خودش همه انسان ها رو آفریده مسئول رفتار و اشتباهات اونا نیست و این موضوع رو خدا هم گردن نگرفته!
مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللَّهِ وَمَا أَصَابَکَ مِنْ سَیِّئَهٍ فَمِنْ نَفْسِکَ
آیه 79 سوره نسا
آنچه از نیکی به تو رسد، از سوی خداست و آنچه از بدی به تو رسد، از سوی خود توست!
دیگه بعد از دیدن این آیه مگه حرفی هم میمونه؟؟؟
حالا من چی کاره ام که اشتباهات دیگران رو گردن بگیرم؟
اصلا کی همچین باور اشتباهی رو تو ذهن من فرو کرده؟؟؟
در کودکی به غلط و اشتباه و از روی ناآگاهی هر اتفاقی افتاده گردن من انداختن و به من گفتند تو مقصری و به اندازه کافی خوب نیستی و پر از خطا و اشتباهی! و این باورهای مخرب در من ایجاد شده که هیچ کدوم واقعیت نداره و کذبه!
حتی و حتی اگر من خودم هم اشتباهی رو مرتکب بشم قطعا از روی ناآگاهی هست و هیچ موردی نداره چون من انسان هستم و اشتباه کردن جز وجودی من هست و ریشه کلمه انسان هم از اشتباه اومده !
من که خدا نیستم که اشتباه نکنم
اصلا با این اشتباهات هست که من رشد میکنم و به کمال نزدیک میشم
پس بابت اشتباهات خودم هم از این به بعد خودمو سرزنش نمیکنم
و فقط ازشون درس میگیرم و در مسیر رشد و تکامل خودم ازشون استفاده میکنم!
پس من فقط و فقط مسئول زندگی خودم هستم نه هیچ کس دیگری!
و من مسئول اشتباهات دیگران نیستم!
هر فردی با افکار و باورها و فرکانس های خودش زندگی و شرایط اون رو خلق میکنه
و من نمیتونم جلوی شرایط بد و اشتباهات اونها رو بگیرم. وسلام
خطاهای فکری و باورهای مخرب دیگه ام رو تو یه کامنت جداگانه میزارم
چون این کامنت خیلی طولانی شد
فقط نمیدونم که چه جوری کامل این باورهای مخرب از من کنده میشه و رها میشم ازشون
ممنون میشم اگه تجربه مشابهی دارید که تونستید باورهای غلط تون رو تغییر بدید حتما با ما هم به اشتراک بگذارید
بهترین ها رو از خدا واستون آرزو دارم
یا حق!
سلام دوست عزیزم
شکوه جان چقدر کامنتتون پر بار بود و منو بیاد پاشنه آشیل خودم انداخت
منم داشتم زیر این بار احساس گناه له و لورده میشدم که خداوند نجاتم داد از وقتی تو دوره احساس لیاقت شرکت کردم تقریبا 10-11ماهه که ازش میگذره و من متوجه احساس گناه شدیدم نسبت به اعتیاد همسرم شدم و این احساس باعث میشد که همسرم هم بیشتر بهش دامن بزنه وهر بار که در مورد اعتیاد باهم بحثمون میشد بهم میگفت تو مقصری که من معتاد شدم منو بیشتر غرق میکرد و از لحظه ای که متوجه شدم که من مسئول زندگی دیگران نیستم و باید احساس گناه رو از خودم دور کنم تونستم به احساس رهایی برسم همسرم به یک هفته هم فکر کنم نرسید که خودش بدون اینکه من باهاش بحثی کنم رفت مواد رو ترک کرد ومن چقدر سبک شدم و اونجا بود که درک کردم این جمله استاد رو که هر اتفاقی تو زندگیمون میوفته بخاطر باورهای خودمونه ولاغیر
و خداروصدهزار مرتبه شکر که چقدر زندگیمون شیرین تر شده و احترام بینمون بیشتر و بیشتر .
بعداز مدتها چن روزی هست به یک تضادی برخوردم و با پسرم سر مشق نوشتن و درست انجام ندادن تکالیفش بحثمون میشد و من هر بار احساسم بشدت بد میشد و عصبانی میشدم و هی از خودم سوال میکردم چرا من اینقدر دارم بخودم فشار میارم و این احساس بد من ریشش از کجاست و متوجه شدم که دوباره اون احساس مسئولیت داشتن که آره من مادرشم و مسئولم که پسرم درسهاشو بخونه و اگر متوجه نشه من باید بهش یاد بدم و اگر یادش ندم بزرگ که بشه هیچی بلد نیست واگر هیچ پیشرفتی نکنه مقصر منم و من مادر خوبی نبودم که براش وقت نذاشتم تا یادش بدم و این کامنت شما منو بیدار کرد که تو مسئول هیچ کس حتی فرزندت هم نیستی و اگر اون هر پیشرفت و یا پسرفتی داشته باشه خودش مسئولشه تو نخا احساس لیاقتتو به رفتارهای پسرت گره بزنی(این بماند که از اطرافیان چقدر شنیدیم اگر پسر فلانی این پست و مقام رو داره بخاطر شیری بوده که از مادرش خورده یا اگر فلانی اینقدر بده بخاطر لقمه حرومی بوده که خورده )و ما بخاطر اینکه قضاوت نشیم و تو چشم دیگرون خوب باشیم میاییم خودمون رو مسئول رفتارها و اعمال دیگران میدونیم که با زجر و بدبختی اونا رو اصلاح کنیم که یوقت دیگران فکر بد درموردمون نکنن یا پشت سرمون خوب حرف بزنن که چقدر فلانی شیر پاک خورده است وای خدای من چقدرباورهای مزخرفی نسلها بهمون رسیده واقعا یه جهاد اکبری میخاد تا بتونیم با کمک خداوند اونهارو اصلاح کنیم.
اومدم با این منطقها ذهنمو آروم کردم.هر کسی مسئول زندگی خودشه وما باید اجازه بدیم خودشون راهشون رو پیدا کنند.
با مثالهایی مثل حضرت نوح و پسرش که خداوند بهش میگه اون پسر تو نیست و از جاهلان نباش و یا مثل حضرت یعقوب که 11تا پسر داشت هر کدوم راه خودشونو رفتن و یوسف هم راه خودشو رفت وقتی که اون یوسف شد ربطی به پدرش نداشت چرا که حضرت یعقوب پدر اون 10تا پسر دیگه هم بود پس چرا اونا مثل یوسف نشدند و پیشرفت نکردند
پس به این باور یقین پیدا کن که تو مسئول هیچ کسی نیستی تو فقط مسئول شخص خودت هستی
ومن هر بار باید این باورو با خودم تکرار و تکرار کنم تا بشه جزئی از وجودم.
ولی من فکر میکردم با همون یبار که حلش کردم دیگه خودشو نشون نمیده ولی ای دل غافل نگو که من باید مدام با خودم تکرار کنم که هر بار کمتر و کمتر بشه ومثل علفهای هرزن هر بار یکم که از خاک میزنن بیرون کاتشون کن واجازه نده که بزرگ بشن وجلو نور خورشید رو بگیرن وهر چی مواد مغذی تو خاک هست رو ببلعند.
ازتون بینهایت سپاسگذارم که با آیه هایی که از قرآن آوردین برامون منطقی تر شد
با تشکر
در پناه الله مهربان سالم وثروتمند و خوشبخت و سعادتمند باشین.
به نام خداوند جان و خرد
سلام استاد و مریم جان
اینکه فایلهای که اتفاقی می شنویم دلیل دارد وبس
این هدایت از خداوند است که میخواهد آرام شوم و به خاطر کار کردن روی خودمان است
خدایا شکرت
نمیدونم این فایل چگونه پلی شد
داشتم فایل الگو برداری را گوش میدادم ولی وقتی استپ کردم و دوباره خواستم گوش بدهم این فایل بود
اول تعجب کردم ولی بعد گوش دادم
آری بابت کار کردن خارج از تایم معمولی یه انتقاد از من شد و من بشدت ناراحت شدم
و استاد درست گفت من خودم را سرزنش میکنم چرا تمام زمان کار میکنم چرا به خودم استراحت نمیدم
و دلیل ناراحت شدن من دقیقا حکایت آن معتادی که زمان استفاده برآشفته میشود
خدایا چه واضح به من ترمز و باگ ذهنی مرا نشان دادی
خدایا بابت این آگاهی و هدایت سپاسگزارم
دلیل این انتقاد کمبود عزت نفس
و نگفتن نه هست
برنامه ریزی میکنم تا بتونم بهتر عمل کنم و برنامه کاری درست تری داشته باشم
همچنین زمان بندی بهتری برای کارکردن روی خودم و شناخت جهان بگذارم
خدایا کمک کن تا عزت نفسم را بیشتر و خودم را بیشتر دوست داشته باشم
خدایا شکرت
استاد سپاس فراوان
شاد موفق و ثروتمند باشید در پناه خداوند متعال
سلام استاد عزیز
چی بگم که واقعا لذت میبرم وقتی تو مدار دریافت آگاهی ها قرار میگیرم
چنان شور و شوق و لذتی وجود منو فرا میگیره که نمیدونم چطور توصیفش کنم فقط میتونم بگم خدایا شکرت خدایا شکرت که استاد عباسمنش عزیز رو تو زندگی من پدیدار کردی
ماجرای الان رو براتون بگم که برام پر از درس بود
من چند روزی هست که بابت کارم یکم ذهنم درگیر شده و مونده بودم چیکار کنم
حالا انقد بهم ریختم که گفتم بیام از روی نشانه روزم کلیک کنم ببینم چی برام باز میشه و پیش خودم گفتم راهمو پیدا میکنم
خداروشکر که این اتفاق افتاد
فایلی که باز شد برام از فیلمهای سفر ب دور آمریکا بود اگر اشتباه نکنم اسمش رو
تو قسمت نظرات صفحه استاد نظر چندنفر از دوستان رو به عنوان متن انتخابی گذاشته بود
قبل از اینکه فایل کامل دانلود بشه متنهارو خوندم
یکی از عزیزان نوشته بود که یک نکته مهم وجود داره و اینکه ما باید کامل مسئولیت زندگی مونو ب عهده بگیریم
این خیلی نشانه جالبی بود برام تا دیدم گفتم مسئول این اتفاق منم
با اینکه من مستقیم نمیخوام همچین شرایطی برام پیش بیاد اما ناخواسته دارم این فرکانس رو ارسال میکنم
چون مسئول همه اتفاقات خودمون هستیم
روی کاغذ شروع کردم ب نوشتن افکارم
که خدایا کمکم کن بفهمم چرا من به همچین مشکلی برمیخورم من که ادم متعهدی هستم کارهامو درست و ب موقع تحویل میدم پس چرا پولم رو نمیدن کم کم که چندتا جمله نوشتم به این رسیدم که خب این افکار از منه و از این زاویه نگاه کردم که این مشکل قبلا هم بوده
کم کم رسیدم ب اینکه عاقا این مشکل یک الگوی تکرار شونده هست
هربار به یک شکل تکرار میشه…
به محض این که فهمیدم انقدر خدارو شکر کردم که باور نمیکنید
الان خیلی خوشحال هستم که فهمیدم
با اینکه قبلا فایلهای الگوی تکرار شونده رو دیده بودم و یکسری الگو پیدا کرده بودم اما اصلا به مشکل الانم فکر نکرده بودم که این هم همینه….
اونجایی فهمیدم مشکل از کجاست که قبول کردم و نوشتم خدایا من مسئول اتفاقات زندگیم هستم
و بعد چراغی در ذهنم روشن شد که بله
مشکل همینجاست
حالا باید از اول بشینم فایلها رو ببینم
از همه مهمتر بنویسم تا بتونم دربیارم مشکل چیه که اینطوری میشه
البته همین الانم تا اینجای کار خیلی خوشحالم
گره کارم باز شد
چندتا نکته برای دوستانی که شاید این متن رو بخونن و به دردشون بخوره
اول اینکه تا تو مدار درک اگاهی ها نباشیم نمیتونیم درک و فهمشون کنیم
شنیدن با گوش دادن و فهمیدن و درک کردن فرسنگ ها با هم فاصله داره
نکته دوم اینکه نوشتن خیلی کمک میکنه مخصوصا وقتی مستأصل میشید و نمیدونید باید چیکار کنید حتما بنویسید
سوم اینکه وقتی چاره ای ندارید و واقعا با همه وجود از خدا میخواین که مشکل تون رو حل کنه خدا دست به کار میشه و نشانه رو میتونید ببینید
خدارو هزاران هزار بار شکر بابت درک اگاهی ها
استاد عزیز فایلهای شما به ظاهر رایگان هست دنیایی قیمت داره
بسیار بسیار با ارزشه
و من بسیار بسیار از شما سپاسگزارم
احساس دین میکردم که حتما باید در این مورد کامنت بنویسم خدایا شکرت
خانم شایسته عزیز خدا شما رو هم برامون حفظ کنه
هر دو عزیز دل هستید
با سلام
من هروقت که به این موضوع فکر میکنم که به جای دور در شهر خودم بروم یا به شهر دیگری بروم بسیار احساس غربت و دلتنگی به من دست میدهد و دوست دارم زن و بچه خود را نیز با خودم ببرم که تنها نباشم.مثلا الان داشتم به تعویض لاستیکم فکر میکردم که یک نمایندگی تایر در یک نقطه دور تر در شهر خودم بود به آنجا بروم یک حس غم در قلبم رخ داد که مانع رفتن میشود.قبلا بسیار بدتر از اینها بودم الان کمی باز بهتر شدم.بسیار وابسته به خانواده ای که در آن زندگی میکنم هستم.قبلا از سر کار که میامدم و از یه جایی به بعد تا خانه باید پیاده میامدم بسیار سریع میامدم تا زود به خانه برسم و حتی واینمیستادم ویترین مغازه ای را ببینم و خریدی برای خودم انجام بدهم چون فکر میکردم که دارم در حق زن و بچم ظلم میکنم و زود باید برم خانه و دیروقت است و آنها گناه دارند و استرس میگرفتم و از لحظه حال لذت نمیبردم و قدمهایم بسیار تند بود.الان کمی بهتر هستم.البته زمانی که مجبور باشم کاری را تنهایی انجام دهم و دور از خانه باش دیگر این احساس وجود نداشت. حتی با دوستانم قرار استخر نمیگذاشتم و احساس میکردم اگر بروم به زن و بچم ظلم کردم و بایدپیش آنها باشم. الان خیلی بهتر شدم ولی جای کار کردن داره.همین الان موقعیتهای شغلی که در آن امکان ماموریت باشه را اصلا قبول نمیکنم.قادر به کار کردن در شهرستان نیستم.البته دوسدارم که راحت ترین کار و بالا ترین درآمد را داشته باشم یعنی کار در منطقه خودم باشد با درآمد بالا ولی نمیدانم شایدم لازم باشد که به شهر دیگر مهاجرت کنم یا مثلا در شهری دیگر کار کنم و پول برای خانواده ام بیاورم. ولی هنوزم مقاومت دارم.بزرگترین پاشنه آشیلم در این زندگی ترس از شروع کاری و تغییر محل کار و قرار گرفتن در محیط جدید و کار جدید و آدمهای جدید و وابستگی به خانواده و محل زندگی میباشد. جناب عباس منش عزیز نشانه ای به بنده بدهید که من مطمئن شوم که تک تک دیدگاه های من را مطالعه میکنید.ممنونم.
سلام به همگی
من چیزی که احساسم بهم میریزه
لحن تند آدم هاست ، بی احترامیه ، بی ادبیه
بد قولیه
اینکه بگن سر فلان ساعت بیان و لفتش بدن هست
اینکه پولام تموم بشه استرس میگیرم
اینکه باعث ناراحتی بقیه بشم و دل بشکونم بشدت پاشنه اشیلمه
اینکه تو جمع مورد توجه قرار نگیرم یا تایید نشم
اینکه بخوام کار و ایده جدیدی شروع کنم و بخاطر ترسام و کمال گراییم عقب بندازم خودش حالمو بد میکنه
اینکه برای دیگران دلسوزی میکنم و خودمو نادیده میگیرم
اما به لطف خدا و استاد و دوره عزت نفس خیلی بهتر شدم اما هنوز مشکل دارم
یک الگو تکرار شونده برای من که ازارم میده هربار سرکار جدید میرم چون من چند بار محل کارم عوض شده همش با ادمایی برخورد میکنم که منو دست کم میگیرن، بی احترامی میکنند یا حتی با لحن بد حرف میزنند و وقتی دقت کردم دیدم همشون به یه شکل و هربار محیط کارم عوض شد بخودم گفتم اینبار فرق میکنه و جالبه که فرق نکرد
و دلیل اومدن و اینکه این قسمت الگو تکرار شونده دیدم راجب همین موضوعه
هرچی فکر میکنم نمیتونم بفهمم چه باوری دارم که تکرار میشه ، چجور باور تغییر بدم و بسیار مستاصل و خستم
مطمنم یه چیزی تو درونمه اما نمیتونم پیداش کنم ولی حالا که استاد گفت چی حستو خیلی بد میکنه
فهمیدم برخورد بد و بی احترامانه دیگران خب من باید دیگران برام مهم نباشن درسته ، ولی من اینجارو نمیفهمم اگه دیگران و حرفاشون مهم نباشه یعنی اجازه بدیم هربار هرچی خواستن بگن ؟
خب من نمیخام اینارو جذب کنم و نمیدونم راه حلش چیه ، توجه بخودم و عزت نفسم خیلی روش کار کردم ولی تغییر زیادی نکرد
نمیدونم اون باور چیه ، چجور پیداش کنم
گاهی میگم شاید ترس هست ، ترس ناراحت کردن بقیه ، که جوابشون نمیدم ، اما من میخوام دیگه اینجور برخوردایی کلا جذب نکنم که بخوام درگیر این باشم جواب بدم یا ندم
مورد بعدی تکرار شونده اینه
همیشه قبل امتحانای مهم زندگیم برام اتفاق بدی میافته و اینم ریشه تو نوجوانیم داره که چندماه قبل کنکورم یکی از عزیزام فوت کرد و چنان شوکی بهم وارد شد و انقدر تکرار کردم و تعریف کردم که مشابه جذب کردم و هی باورم عمیق تر شد
که الان که بهش اگاه شدم حس میکنم یکم تونستم رها بشم ازش
یک مورد دیگم راجب بدقولیه ، خیلی برام تکرار میشه و دلیل اینم نمیدونم
مورد بعدی اینه زیاد جابجا میشم ، کودکیم بارها مدرسه جابجا شدم ، بعدا دانشگاه ، حتی من دوره دانشجوییم 6. 7 بار خوابگاهم عوض شد به بهانه تعمیر و چیزای مختلف ، خیلی غیرعادیه
حتی بیمارستانایی که کار میکنمم عوض میشه ، گاهی دوستام میگن همش بخاطر سمیرا هرجا پامیزاره ماهم باهاش جابجا میشیم
واقعا اینم نمیدونم چرا
اما چیز تکرار شونده که خیلی اذیتم میکنه مورد اوله ، بقیه باز برام ازارش به اندازه اولی نیست
انقدرم روش حساس شدم و هی دقت میکنم هی بدتر میشه ، هرکاری میکنم رها نمیشم ازش
امیدوارم بعد گوش دادن این فایلها الگوها و خوندن کامنتها بتونم درستش کنم
واقعا به رهایی بزرگی،در زندگیم میرسم
دوست عزیز سلام.
ممنون بابت کامنت زیبا و کاملت.و چقدر خوب خودتو تونستی بشناسی و بتونی الگوهای تکرار شونده رو پیدا کنی.
و از اون مهمتر به دنبال رفع و بهبود این الگو ها باشی.
در مورد الگویی که گفتی حرف و رفتار دیگران برام مهمتر هستند خواستم موردی رو بگم.
شما گفتی که از دوره عزت نفس استاد استفاده کردی و اگه جواب نگرفتی تنها چیزی که میتونه باشه به نظر من اینه که روی تمرین هایی که استاد برای عزت نفس گفتن خوب کار نکردی و اینکه باید به خودت تعهد صددرصدی بدی که روی تمرین های استاد کار کنی.
این مورد برای من پیش اومده وقتی که فایل های استاد رو گوش میکردم و تا چند مدتی تمرین ها رو انجام میدادم نتایج از در و دیوار و بع شکل معجزه آسایی برایم اتفاق میافتاد و زمانی که دیگه به بهانه های مختلف تمرین ها رو انجام نمیدادم نتایج از بین میرفت.به قول استاد باید با این آگاهی ها زندگی کنی و هر روز و هرروز فایل ها رو گوش بدی و تمرین کنی.
مورد دیگه هم اینکه اصلا نیازی نیست شما به محل کار و یا جایی بروی که همه بهت احترام بگذارن شما اگه روی باور ارزشمندی و احساس لیاقت کار کنی طبق قانون مدار ها آدم هایی وا د زندگیت میشوند و یا در محل هایی مشغول بکار میشوی که نیازی نیست از آنها طلب احترام کنی و به صورت کاملا بدیهی این موقعیت ها برایت پیش میاد.
و این نکته رو هرگز فراموش نکن اگه برای خودت ارزش قائل نشی و خودتو دوست نداشته باشی جهان هم برایت ارزشی قائل نمیشود و از اینگونه افراد در مسیرت قرار میده.
مورد دیگه ای هم که هست شما این باور مخرب رو از کودکی داشتی و سال ها توی ذهنت بوده پس الان توقع نداشته باش که با یکی و دماه بتونی اونو تغییر بدی البته من نمیدونم چن وقته داری روی عزت نفست کار میکنی ولی اینو میدونم به حدی که روی باورهای کار میکنی نتایج هم اتفاق میافته.
وقتی روی باورهایت کار میکنی نتایج اتفاق میافته حالا کار شما اینه استمرار داشته باشی و به خودت تعهد بدهی ادامه بدهی و اگه یه نفر بهت احترام گذاشت این موضوع رو همیشه و هر لحظه به خودت یادآوری کن تا به باور تبدیل بشه.
امیدوارم که مفید بوده باشه.
به امید رشد و موفقیت شما
باعرض سلام خدمت استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته و همه ی همراهان
اولین دلیلی که باعث شد من توجهم به روی فایل الگوهای تکرار شونده جلب بشه و وارد این فایل بشم مشکل یادگیریم در زبان انگلیسی هست البته نه اینکه زبان نتونم یاد بگیرم، نه اتفاقا وقتی کلاس حضوری هم میرم جزو نفرات خوب کلاس هستم بلکه مشکل اصلیم اینه که الان شاید 2 تا 3 سال که واقعا بصورت جدی می خوام زبان یاد بگیرم ولی هربار تا یک مرحله ای پیش میرم بعد انگار که ترس و یا کلی اضطراب و فکر باعث میشه ادامه ندم.
و وقتی این تیتر را دیدم “الگوهای تکرار شونده” یهو این تو ذهنم جرقه زد که من یک الگو در این رابطه دارم مثلا زمانی هم کنکور سراسری داشتم با اینکه درسم خوب بود ولی در 1 سالی که باید برای کنکور اماده میشدم دوباره مشکل همین الان را داشتم ینی یک ماه خوب می خوندم بعد بی خود و بی جهت ول میکردم ناامید میشدم یا اصلا می ترسیدم به قدری حالم بد میشد که یادم مادرم می گفت اصلا نمی خواد کنکور بدی چته اخه چرا اینقدر خودت عذاب می دی
خلاصه که الان فهمیدم من یک الگو دارم طوری که هر موقه قرار یه ازمونی داشته باشم یا یک مهارت یاد بگیرم ترس و اضطراب و حال بد به قدری منو می گیره که از خیرش می گذرم حالا نمی دونم چه باوری دارم شاید باورم اینه برای اینکه موفق بشم باید خودم هلاک کنم و کلی وقت بذارم تا مثلا زبان یاد بگیرم و چون عملا این ممکن نیست پس بعد از یه مدت کلنجار رفتن ذهنی و بد شدن حالم که من نمی تونم یا استرس در ارتباط با کم خوندن و …. میام کلا بی خیال میشم و صورت مساله را پاک میکنم در صورتی که اگه شاید این باور داشته باشم که اقا میشه با روزی 1 ساعت زبان خوندنم آیلس گرفت و نیاز نیست حتما روزی 10 ساعت مطالعه کنی، شاید اگه 3 سال پیش این باور می ساختم الان آیلسم گرفته بودم.
البته نمی دونم این یه حدس که حس میکنم علت اینکه که اینقدر احساس اضطراب، حال بد، ناتوانی، احساس بی لیاقتی، احساس کم بودن و …. وقتی قرار یه مهارت یاد بگیرم یا یه آزمون بدم به سراغم میاد به این باورم غلطم برمیگرده که باید دیگه زندگیم تعطیل کنم و بچسبم به اون تا بتونم موفق بشم.
سلامی. سرشار از عشق به استاد توانمند
.عباسمنش و مریم جان عزیزم
اول از خداوند سپاسگزارم بابت هدایتم به این
سایت سراسر عشق و انرژی مثبت
بخدا اگر ما بخواهیم ورودی کنترل کنیم
و باورمون رو بسازیم درگیر بودن با همین سایت
بشدت عالیست. بشدت کافیست.
من امروز نشانه ام این فایل استاد اومد
که ببینیم چه چیزی خیلی مارو بهم میریزه
و بارها و بارها تکرار میشود
میخواستم بگم من هروقت نشانه از خواستم دقیق
میره روصفحه ای که واقعا جوابم اونجاست
مث امروز و این صفحه
دیروزم خیلی لازم بود رفت روی صفحه .تغیر
را در آغوش بگیر
قسمت9
بخدا فقط خودش بود این سایت بسیار غنی هست از آموزه های عالی
در هر لول که باشی .یعنی هرچی بخواهی یاد بگیری هست چه در حوزه ثروت
چه روابط.چه سلامتی چه معنویت.
اصلا تکراری نمیشه .و من خودم از وقتی
هدایت شدم به این سایت
تغیرات و نتایج من بخدا خیلی جنسش
با قبل این موضوع فرق داره
وخودم رو متعهد کردم یکروز از سایت جدا نشم
هرجا باشم هرچقد کار داشته باشم
شده یه سر بزنم چندتا کامنت های زیبای
دوستانم رو بخونم میام
خدایا شکرت بابت اینکه اینجا هستم
ما برای تغیر باور هامون اینحا بهترین جاست
بچسبیم و بمونیم و درگیر باشیم .
همتونو دوست دارم
شاد باشید در پناه ایزد مهربان
سلام و عرض ادب به استاد عزیزم و خانم شایسته گرامی ……
معمولا فایل هایی که سوالی میپرسید رو کامنت نمیذارم و بیشتر میخونم و به توضیحاتتون گوش میدم اما اینبار باچند اتفاق تکراری در زندگیم با فاصله زمانی کوتاه بر خودم دیدم که این کامنت رو جواب بدم و بنویسم .
استاد عزیزم من وقتی یه نفر از نزدیکانم به حریم شخصی ام وارد میشه به شدت من به هم میریزم در حد انفجار . بدترین اتفاق توی زندگی من اینه که کسی بخواد منو تغییر بده یا کاری رو و باوری از خودش به من دیکته کنه و برای حریم شخصی من ارزش قائل نباشه . در حدی این موضوع منو عصبی میکنه که اون ادم رو از زندگیم حذف میکنم . کات به صورتی که نمیخوام ببینمش و انگار میگین قلبم بسته میشه . محدود شدن و محدود کردنم منو به شدت خیلی خیلی خیلی زیاد عصبی میکنه . استاد اگر بخوام به صورت اگزجره توضیح بدم دلم میخواد طرف مقابلم رو از هستی ساقطش کنم . شاید بیرحمانه باشه ولی این شدید ترین حالت روحی منه که حساس هستم . و مورد بعدی بدترین حالت احساس من زمانی هست که احساس میکنم قدرت تغییر زندگی ام رو ندارم و یا اینکه کنترل ذهنم از دستم خارج شده و به هیچ طریق نمیتونم به ارامش برسم و هیچ راهی و یا هیچ چیزی نیست که بتونم احساسم رو تغییر بدم . توی این حالت به شدت حالت افسردگی پیدا میکنم و کاملا کنترل ذهن از دستم خارج شده و هیچ نکته مثبتی رو نمیتونم پیدا کنم. امیدوارم هیچ کدوم از دوستانم این مشکل رو نداشته باشن چون افسردگی انگیزه زندگی رو از انسان میگیره . استاد عزیزم همیشه شما دیدگاه ها و باورهایی رو درباره تغییر باور و تغییر شرایط زندگی گفتید . میخواستم ازتون خواهش کنم برای کسی که افسردگی داره و مدارش خیلی پایینه راهکار و باورهای بیشتری درباره رسیدن به صلح بگید . چون کسی که افسردگی داره با خودش در صلح نیست و اصلا کنترلی روی خودش نداره . اگر بتونید قدم هایی رو برای این افراد بگید ممنون میشم . در پناه حق پیروز باشید
سلام به استاد عزیزم ومریم خانم عزیز
شما فرشته های زمینی هستین من چند روز بود سایت باز نمیشد تا امروز فهمیدم که فایل بی نظیری گذاشتید
ممنونم از این همه آگاهی
استاد همسر من چندین شغل عوض کرده گچکاری .میوه فروشی سوپر مارکت .کشاورزی. حالاهم که تولیدی وکار گاه خیاطی داریم نزدیک به بیست سال گچ کار بود خونه ی هر صاحب کاری را که گچ میکرد تمام میکرد ونوبت تسویه میشد اولش همیشه میگفت این صاحب کار هم پول من را نمیده وهمین طور میشد صاحب کار هاش همیشه پول بقیه را تسویه میکردن اما پول همسرم را نمیدادن وشوهرم هم قهر میکرد وکار دیگه وباز همان الگو تکرار میشد وهمیشه پول کار گر هاش را از جیب خودش میداد یا وام بر میداشت
حتی سوپر مار کت هم چند سال داشتیم کسایی که نسیه برده بودن هم پولمان را ندادن ورشکست کردیم والان هم که کار گاه داریم وبرای تولیدی ها میدوزیم صاحب کار هاای پولدار وقدر ی هستن اما موقعی پول دادن همسرم را اذیت میکنن یا نمیدن یا اونقدر خورد خورد میدن که فایده نداره ه
همسرم همیشه منفی فکر میکنه وهمان اتفاق هم میفته من هم قبل از اینکه با این قانون آشنا بشم باورم شده بود
اما الان بهترم اما هنوز شوهرم این باور راداره که تمام صاحب کار هاش حقش را میخورن
در مورد بعدی در رابطه که با همسرم دارم واختلافی که باهم داریم او همیشه با من برخورد بدی داره وزور میگه فقط حرف خودش را قبول داره ومن هیچ وقت نمیتونم با او حرف بزنم ودر ارامش نظرم را بگویم چون بر خلاف او حرف بزنم ودر تنهایی خودم خود خوری میکنم وساعت ها دعوای ذهنی دارم اونقدر گریه میکنم تا خسته میشم وباز هر چند روز این الگو تکرار میشه ومن محکوم به سکوتم
من با هر کس غیر همسرم حرف بزنم
میتوانم از حقم دفاع کنم امادر مورد همسرم توان ندارم واین خود خوری ها باعث شده همیشه بدنم کم بیاره وهروز یه جایی از بدنم درد میکنه
جدیدا دارم سعی میکنم که توجه نکنم ووارد بحث نشم وکمتر به نکات منفی همسرم توجه کنم
ممنونم از شما عزیزان