اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
چه الگوهای تکرار شونده ای درباره روابط، در زندگی شما هست؟
1_روابط با دوستانم:
1_1من دوستانم همیشه ادم های خوبین وفادارمهربانن دست دلبازن بخشندهستن نجیبن سخاوتمندنن هیچ وقت ازم سو استفاده نکردن دوستام همیشه ادم های بودن که مثل خودم بودن صداقت زیاد داشتن .من تو رفیق خیلی. خوش شانسم.هر ساعت ازشون کمک خواستم کمکم کردن
واقعا به لطف خدا همیشه بهترین دوستا داشتم
ولی دوستام بیشتر تلفنی در ارتباطیم نمی تونیم به خاطر محدودیت های خانوادم زیاد باهم بریم بیرون .الحق والنصاف تو جذب رفیق عالیم همشون ادم های مشتی خوشگل مهربان پولدار من اکثرا رفیقام وضع مالی عالی تری از خودم دارند خاکین با معرفتن باخانواده هستن. هر ساعت شبانه روز باهاشون تماس بگیرم بهم کمک می کنند
یه رفیق دارم اسمش بهار یعنی فرشته است مثل یک خواهر برام خدا برام نگهش داره .قلبش از جنس طلاست مثل الماس کمیاب .روش می تونم حساب کنم یکی از دستای خداست برام .خدای برای وجود بهار ازت سپاسگزارم
این رفیقم بهار انقدر دختر خوبیه که من عاشقشم قلبی داره به بزرگی دریا ساده زلال پاک.
کلا همه رفیقای من ادم های فرشته خویی هستن هیچ وقت رفیق بد سمت من نمیاد .
همه رفیقام ادم های سالم هستن اهل درس خانواده ورزش دلسوز مهربان .
هم دانشگاهیامم همشون همینن .من کلا روابط بسیار بسیار عالی با دوستان دانشگاهم دارم همشون باهام بسیار خوب هستن.مثلا یک نمونه زهرا هم دانشگاهیم این دختر بسیار پاک فرشته است انقدرررر خوبه
کلا من همیشه بهترین هم کلاسی هم دانشگاهی های دنیا داشتم.
همیشه روابط عالی با استادهای دانشگاه معلمان داشتم 99 درصد مواقع بهترین استادها بهم می افتاد.یک استاد داشتم استاد مرادی انقدر دوستش دارم همیشه تو ذهنم مادر بودن برام اون شکله بودهخیلی زیاد استاد مرادی دوست داشتم مثل یک فرشته است خوشگله خوشتیپ قد بلند با شخصیت من همیشه ارزوم بود یه شخصی مثل اون مادرم بود.بعد یک دبیر عالی داشتم خانم اردستانی عاشقش بودم اونم خانم عالی بود استاد پور محمد اونم همین طور
همیشه روابط بسیار عالی با استاد معلم و…هم کلاسی هم دانشگاهی داشتم.من هرجا میرم چون خودم مهربانم همه باهام مهربانن
بهترین راننده تاکسی ها میان سر راهم وقتی میرم بانک دانشگاه هرجا اداری همیشه سریع کارم راه میفته همه باهام خوبن .فروشنده ها کاسب ها دکترها و… کلا همه ادم ها باهام خوبن تا حالا به لطف خدا یکبار بحث نداشنم باکسی.
همیشه بین دوست رفیقام هم کلاسی هام محبوب بودم .تو این بخش اصلا مشکلی ندارم..
همیشه خوبی هام دوطرفه بوده .
2_روابط با مادرو پدر :
رابطه با مادرم همیشه در چالش خیلی شدید بوده پر از تضادپر از تنش محبتی نبودده عشق علاقه ایی نبوده .همیشه انقدر بحث داشتیم که دوست دارم اصلا نبینمش .
در زندگی با پدر و مادرم، همیشه خواسته های خواهر و برادرهایم مهم تر از خواسته ها و نظرات من بود؛
خیلی به من و خواسته های من توجهی ندارند
معمولا مادرم همیشه غذای مورد علاقه سایر خواهر و برادرهایم را درست می کرد و…
مادرم همیشه کارهای شخصی برادر خواهرم می کرد ولی به من که می رسید نه .
تو کامنت الگو اول راجب رابطه افتضاحم با مادرم نوشتم
واقعا رابطمون دست کمی از نامادری سیندرلا نداره.
رابطه با پدرم 50 و50 سرراینکه کار نمیکرد دعوا می کردیم سر اینکه هیچ پولی پس اندازه نکرده سر خانه زندگی قدیممون که الان دیگه برام مهم نیست.
3_رابطه با خواهر برادر:
من یه خواهر فوق العاده دارم باهم خیلی خیلی خوبیم هرکمکی از دستمون بربیاد برای هم می کنیم دعوا بحث هست اما در مجموع من خواهرم مثل دختر خودم می دانم .خیلی رابطمون عالیه.
رابطه با برادرم 90 درصد افتضاح پر ازتنش بحث زورگوییی از طرف اون بی احترامی از طرف اون است اصلا افتضاح است.
4_رابطه باهمکار صاحبکار:
همکارم 50 و50 بود من خیلی باهاش خوب بودم ولی اون از سادگی من و مهربانیم یکم سو استفاده کرد ولی در مجموع زن خوبی بود خیلی جاهام بدردم خورد .
صاحبکارم یه ادم بداخلاق عصبی اهل داد بیداد مرافه دورور اهل دروغ تقلب دقیقا لنگگه خانوادم بود شخصییتش عصبی اهل بحث حقوق ما میخورد خیلی بد بود با این که زن بود ولی بی شخصیت تمام عیار بود.
5_رابطه با اقوام درجه 1:
با عمه عمو دایی خاله و… 50 و50 ولی کلا هیچ حرف مشترکی با هیچ کدامشون ندارم.
همشون عصبی بد دهن معتاد و بد رفتار سو استفاده چی یک طرفه.کلا اصلا رفتارشون خارج از انسانیت.
اهل شوخی _به شدت یک طرفه همه مشکلاتشون برای ماست خوشی هاشون برای خودشون
خسیس
اهل تخریب ادم یکاری می کنن که از زنده موندن خودت پشیمانت کنن هرچقدرم موفق باشی بی ارزشت می کنن_حسودن .کلا اصلا حال نمی کنم باهاششون
یه موردی که من توی خودم درک کردم من اغلب آدمایی که وارد زندگیم میشن به این شکل هستند که انسان های سالم و درستکار و عالی و سخاوتمندی هستند اما اغلب از لحاظ مالی یا از لحاظ باوری مخصوصا باوری پایین تر از من هستند
یعنی به این شکل که اغلب من نقش بلد ماجرا رو دارم و من اونی هستنم که اعتماد به نفس میده من اونیم که بیشتر میدونه و منطق ذهنمم اینه که خب بابا تو توی این سن خیلی نتایج بزرگی گرفتی و بقیه هم سنیات اغلب توی این فضا نیستن و تو خیلی خاصی و عادیه که بقیه از تو ضعیف تر باشن این درصورتی هست که هستند افرادی که هم سن من هستند و به مراتب موفقیت های خیلی بزرگی تری نسبت به من کسب کردن مثل کلی بازیکن هایی که توی سنین کم به جایگاه های بزرگ رسیدن یا بیزنس من ها
پس هستند ادم هایی که هم سن من یا حتی کوچک تر هستند اما خیلی نتایج بزرگ تر و به همون نسبت باور های قوی تری نسبت به من دارن
پس به جای این توهم که من از همه بهترم باید به این دیدگاه برسم که ادم هایی هستند که هم سن و سال من هستند و شخصیت بزرگ و موفقی دارن و ارتباط با اون ها موجب میشه صد ها برابر تشدید بشه موفقیت های من پس من میخواهم که ادم هایی وارد زندگیم بشن که شخصیت مصمم و قوی تر دارن و کنار هم رشد کنیم و ارتباطمون لحظه به لحظش سود باشه و سود و ارتباط معلم و شاگردی نه من میخوام دوتا دوست ارتباط داشته باشن
باسلام.معمولا من با کسی رفت و آمد نمیکنم و دوستان زیادیم ندارم چون از بچگی اینطور بزرگ شده ام.پدرم هم دنبال رابطه برقرار کردن نبود البته در مغازه اش آدمها و همکاران بسیاری بودند که او را میشناختند و به او احترام میگذاشتند و از او حساب میبردند حتی یک آدم بزرگ جثه بود که شهر خر بود پدرم با او شوخی میکرد و او میخندید و همیشه به پدرم احترام میگذاشت ولی چیزی به نام دوستی که با او صمیمی شویم و ارتباط خانوادگی ارقرار کنیم نبود و نیست. در محل کارم هم اگر ساعتها تنها بنشینم و سمت کسی نروم ککم هم نمیگزد.ولی همکارانم بسیار روی ارتباط برقرار کردن حساس هستند.اغلب در ارتباطم با دیگران چوندآدم ساکتی هستن و زیاد نظر نمیدهن برداشت نیکنند که ساده لوح هستم و هر طور بخواهند با من شوخی میکردند و پرخاش میکنند تا اینکه کاسه صبرم یکدفعه لبریز میشود و با داد و عصبانیت به آنها میتوپم و آنها شکه میشوند چون انتظار این برخورد را ندارند و معمولا بعدداز آن دیگر آن رفتارها را با من تکرار نمیکنند.این شده الگوی همیشگی من و من به دتبال آن هستم که طوری رفتار نمایم و طوری برخورد کنم که از همان ابتدا مرزها مشخص شود و کار به جاهای باریک نرسد اما اغلب در جمع همکاران با من شوخی میکنند و به من زخم زبان میزنند و من خوشم نمیاید البته دیدم که با خودشان هم همین کار را میکنند ولی هیچ کس مثل من انقدر حساس نیست و یا میخندند و یا به روی خود نمیاورند و یا همان روش را با طرف مقابل انجام میدهند تا پاسخ داده باشند ولی من چون خودم اهل شوخی بد و مسخره کردن نمیباشم نمیتوانم مثل آنها باشم.
مساله بعدی در هر شرکتی که تا به حال رفته ام پیشرفت خاصی نداشته ام و انقدر همه چیز تکراری میشود و انقدر همان حقوق را میگیرم و رشد نمیکنم تا به جایی برسد که شرکتم را عوض کنم.معمولا این پروسه بالای 5 سال طول میکشد چون اهل ریسک نیستم و در کل از جابجایی واهمه دارم.
همکاران معمولا من را میپیچونن و علاقه ای به همکاری مساعدت در کار را با من ندارند البته منم علاقه ای به کمک کردن به کسی را ندارم البته اگر بگوید به کمکش میروم ولی من بارها از شخص خاصی کمک خواستم و او با پرخاش و یا بی محلی سر باز زده است.
سلام و درود به استاد عزیزم و بانو شایسته و دوستان خوبم
جلسه دوم الگوهای تکرار شونده در روابط
ویژگی های مشابه افرادی که در زندگی جذب میکنم
افرادی رو جذب میکنم که زورگو هستند و میخواهند مرا کنترل کنند
و ریشه این مشکل رو در کودکی ام میبینم چون مادرم به شدت من و خواهرام و برادرانم رو کنترل میکرد و به قول خودش میخواست مارو درست تربیت کنه که نکنه برادرانم معتاد بشن و یا اینکه من و خواهرام خیلی نجیب نباشیم و از نظر مردم بچه های سالم و درستی باشیم مادرم هر وقت در مورد سخت گیری که داشته حرف میزنه میگه هر کسی منو میشناسه منو تحسین میکنه که چقدر عالی بچه هاتو تربیت کردی بچه های سالم و صالح و نجیب و به خودش افتخار میکنه
خیلی زیاد مارو تنبیه فیزیکی میکرد که هر طور که اون میخواد رفتار کنیم و به اصطلاح مارو تربیت میکرد و نتیجه ش الان همه ما به شدت دچار اضطراب هستیم و توسط شریک عاطفی مون کنترل میشیم
احساس میکنم یه مشت روانی با تربیت و نجیب هستیم
وقتی ازدواج کردم همسرم روز عروسی که منو برد آرایشگاه من تهدید کرد که اگه یه دونه مو از صورتت کم بشه حتما تورو میزارم و میرم
به ابروهات دست نزنی تو خودت فوق العاده زیبایی و احتیاجی به آرایش نداری فک کن از روز عروسی کنترل شروع شد بعد از چند ماه گفت با این حرف نزن با اون فامیل نخند آرایش نکن و همین طور این محدودیتها ادامه داشت تا حالا به جایی رسیدیم که در طول 25سال ما باهیج فامیل و آشنایی و حتی خانوادهامون رفت و آمد نداریم حتی برادر های خودش ، اجازه نمیده من خونه برادرای خودم برم در طول سال ما یه مهمونی نمیریم و همه این اخلاقشو میدونن کسی خونه ما نمیاد چون همسرم به همه بدبین و شکاک هست فک میکنه همه به من نظر دارند
و به شدت منو کنترل میکنه
اجازه ندارم بدون بچه ها از خونه بیرون برم
دارم آموزش هنری میبینم اونم مجازی به خاطر محدودیت بیرون رفتنم
این الگوی ظالم و مظلوم و احساس قربانی رو دارم
و به خاطر تنبیه فیزیکی بچگی به شدت از کتک خوردن میترسم
آنقدر این پاشنه آشیل احساس قربانی و خلأ عزت نفس در من زیاد هست که هر لحظه داره سناریوی قربانی در ذهنم پلی میشه
الان ریشه هارو پیدا کردم آگاهانه دارم روش کار میکنم با تمرکز بالا روی عزت نفس کار میکنم
و الگوی دیگه ای که سالهاست تو زندگیم و جود داره ترس از بیمار شدن هست و اینم فهمیدم ریشه اش همون احساس قربانی بودنه
ترس از اینکه یه اتفاق بد برام بیفته بیمار بشم هر لحظه با منه
من قبل از ازدواج چند تا دوست صمیمی داشتم که خیلی با هم خوش بودیم
ولی در طول این 25 سال حتی یه دونه دوستم ندارم رفت و آمدی نداریم
ولی به خاطر اینکه زمان تحصیل به لطف مامی همیشه شاگرد اول بودم الان این باور رو دارم که فوقالعاده باهوش و توانا هستم و هر کاری رو شروع میکنم عالی انجامش میدم و این الگوی شاگرد اولی رو همچنان در زندگیم تکرار میشه
و این باور رو هم دارم که بی نهایت جذاب و دوست داشتنی و خوش برخورد هستم و آدما خیلی با من زود دوست میشن و میخوان که با من باشن
ولی من بیشتر دوست دارم که تنها باشم
فقط همین الگوها رو پیدا کردم شاید دوباره باشه ولی تصمیم گرفتم همه رو بنویسم که به یه نتیجه جامع برسم
باسلام به استاد عزیزم وهمه دوستان………واقعا ممنونم استاد که این فایلهای رایگان دراختیارمون قرار میدین بلکه اون باورهای سیمانی مغزمون یه ترکی بخوره…سپاس فراوان. استاد بنده دایره ارتباطی بسیار کوچکی دارم یه جورایی از صمیمیت با آدمها گریزانم کسانی که با من در ارتباط بودن یا با حرفاشون دلمو شکستن یا صرفا جهت راه افتادن کارهاشون با من تماس گرفتن واین باز هم برمیگرده به پایین بودن عزت نفسم. شما حساب کن نزدیکترین وصمیمیترین دوست دوران دبیرستان سالی یکبار زنگ میزنه ومن ذوقمرگ میشم که بالاخره دوستم زنگ زد ومیبینم یه درخواستی داره وبه خاطر اینکه کارشو راه بندازم بهم زنگ زده واون لحظه نابود میشم. احساس میکنم هیچکس دوستم نداره وهیچکس از ارتباط بامن لذت نمیبره تنها دلخوشیم اینکه استادی دارم که همچی میدونه وباهمراهیش بالاخره من هم به نقطه آرامش میرسم چنانکه تابحال به خیلی از خواسته هام رسیدم استاد این نوشته ها باعث نمیشه ما رو نکات منفیمون تمرکز کنیم؟؟؟؟
سلام به استاد عزیزم ،مریم جان شایسته و تمامی دوستان نابم در این سایت خودشناسی و خداشناسی
موضوع فایل:الگوهای تکرار شونده در روابط
اتفاقا همین روزها حال و هوای من ارتباط مستقیمی با موضوع این فایل دارد همیشه نقش حامی بودن و حفظ روابط بین اعضای خانواده رو ایفا کردم . به دلیل مشکلاتی که از بچگی توی فضای خانوادگی داشتیم و اکثر اوقات دعوا و تنش بین پدر و مادرم بوده از همون بچگی احساس میکردم من باید جلوی از هم پاشیدگی روابط خانواده م رو بگیرم تو هر دعوای پدر و مادرم همیشه احساس می کردم باید از مادرم حمایت کنم و پیش پدرم پشتیبانی از مادرم میکردم البته همیشه با خونسردی خودم این مورد رو پیش میگرفتم الان که برمی گردم عقب میبینم سالها و سالهاست که من مدام دارم هرچند وقت یکبار سعی میکنم حامی مادرم باشم پیش پدرم و همیشه هم در نهایت هم پدرم و هم مادرم از من ناراضی شدند که باید اینطور میکردم یا آنطور که مد نظر آنها بوده صحبت میکردم و نکردم .
بارها و بارها هر جا توی خانواده و خواهر و برادر ها اختلافی بوده من میانجی شدم که دو طرف رو آروم کنم که رابطه شان بهم نخورد و در نهایت هم متهم به طرفداری از دیگری شدم الان سالها و سالهاست که این الگو داره هر چند ماه یکبار به صورتی
تکرار میشه و من هم مدام در حال قانع و آرام کردن این و آن و اتلاف انرژی زیادی دارم جالبه در ارتباط با همسرم هم این حمایت عاطفی رو به صورت یه الگو در ایشون میبینم که وابستگی زیادی به من داره و من رو عامل ایجاد حال خوبش میدونه و بنابراین من اگر به هر دلیلی نتونم بهش رسیدگی کنم یا زمان نداشته باشم ایشون ازم دلخور میشه و واقعا حالش بد میشه به طوری که یه شب بدون من نمیتونه تنها باشه و اگر بنابه دلایلی من بخوام برم جایی ایشون ازم دلخور میشه که تنهاش گذاشتم و اولویتش نبودم الان که خوب دقیق میشم میبینم با اینکه متاهلم بارها و بارها افرادی با حال داغون ازم کمک خواستن که کمکشون کنم تا حالشون خوب بشه!!
وای خدایا الان که دقیق شدم روی این موضوع این باور حمایتگری من و اینکه تلاش میکنم صلح رو بین همه ایجاد کنم باعث شده اکثرا درگیر مشکلات و دلخوری های دیگران بشم و زمان بزارم و در بسیاری موارد چوب دو سر سوز بشم بدون نتیجه…
واقعا همین الانشم که به این فکر میکنم که آیا میشه از این نقشی که برای خودم ساختم در بین اطرافیان رها بشم؟
یعنی میشه اینقدر قوی بشم که جواب تلفن مادر و پدرم رو ندم و بگم خودتون حلش کنین…
آیا این باعث دلشکستن مادرم با تمام زحماتی که برام کشیده نمیشه؟
خانم رحیمی تبار عزیز بسیار ازتون سپاسگزارم که به دیدگاهم پاسخ دادید و برام راهنمایی های ارزشمندی نوشتید. من کامنت های شما رو دنبال میکنم و متوجه پیشرفت شما توی این مسیر شدم و نوشته هاتون واقعا به دلم میشینه .
باید بگم که کامنتتون در بهترین زمان به دستم رسید تا برام نشونه ای باشه برای تغییر، در این روزایی که واقعا توی این موضوع روابط دچار بحران هستم و بغضی توی سینه م هست که دوست دارم بترکه و رها بشم از اینکه خودم عامل دیدن برخوردهای اطرافیانم هستم که تا عمق وجودم رو میسوزونه و باید بگم در حال حاضر توی یه چرخه معیوب هستم.
مجدد سپاسگزارم ازتون و دست هاتون رو میفشارم …
به امید الله مهربان که بتونم واقعا این باورهای مخرب رو از وجودم دور کنم و رفتار درست رو انجام بدم.
چقدر این فایل ذهن من رو درگیر کرد و باعث شد تقریبا تمام گذشته و حال خودم رو شخم بزنم توی ذهنم
من کلا از قبل عقیده داشتم اگر کاری بیش از 2بار تکرار بشه توسط کسی اون دیگه سهل انگاری نیست و عادت طرف هست و خوب طبیعتاً انتظاراتم رو به همون نسبت از طرف کمتر میکردم توی اون زمینه(حالا اینکه این ایده اصلا چطور به ذهن من رسیده بود رو واقعا نمیدونم اما خوشحالم که شما توی فایل نحوه برخورد با الگوهای تکرار شونده دیگران دقیقا این موضوع رو گفتید و من خیلی خوشحال شدم که از این قانون مدتهاست که استفاده میکنم )
از طرفی خیلی وارد رابطه با دیگران نمیشم و واقعا از تنهایی خودم لذت میبرم مثلا همکار من برای من همیشه همکار هست و سعی میکنم صمیمیتم رو در همون حد همکار نگه دارم چون خیلی دیدم که دیگران از صمیمیت نابجا توی زندگی شخصی و مشترکشون ضربه خوردن برای همین خیلی مقاومت میکنم و تقریبا هم با هیچکس درد دل نمیکنم
بخصوص از وقتی در جهت عشقم کارم رو گسترش دادم واقعا زمان رو از دست میدم موقع کار و تفریح و کارم خیلی با هم مشترک شده
به لطف خداوند تقریبا تمام افرادی که وارد رابطه با من میشن انسانهایی بی نهایت خوش قلب و مهربان هستن و این ویژگی کاملا واضح هست در وجودشون به شکلی غیر قابل انکار محبت میکنند حداقل به من و به لطف آموزشهای شما الان حتی غریبه ها هم با من خیلی مهربون هستند ،وقتی توی طبیعت میرم برای کار امکان ندارد کسی پیدا نشه که بهم انرژی مثبت بده یا حتی وقتی توی خیابون قدم میزنم اکثر مواقع دیگران نزدیک من که میشن لبخند میزنن البته بچه های کوچیک بیشتر از بزرگترها واکنش نشون میدن گاهی اینقدر شدید که نظر خانوادشون جلب میشه به من و لبخند اونها رو هم میگیرم و این حس خوب رو از شما دارم و از لطف خداوند بزرگ
با وجود اینکه من خیلی درگیر کار هستم اما همیشه دوستانم از من خبر میگیرند و انرژی مثبت برای من میفرستن با کارها و پیام هاشون
ولی این رو هم بگم که تعداد افرادی که من با اونها در ارتباط هستم خیلی کمه
کلا با هر کسی حتی یک دوستی ساده هم برقرار نمیکنم و یکی از الگو های تکرار شونده در روابط من هم شاید همین باشه که سخت کسی رو به عنوان حتی دوست معمولی میپذیرم و راحت اعتماد نمیکنم و اگر ببینم که انرژی خوبی بهم نمیده سریع حذفش میکنم از زندگیم حتی اگر عدم حضورش برام دردناک باشه به جون میخرم ولی از طرف میگذرم بخصوص اگر اسم رابطه عاطفی یا پارتنر روی طرف مقابل بشینه به شدت حساس میشم تا ریزترین چیزها و سعی میکنم ببینم و تحلیل کنم البته شدت حساسیت در این موضوع به تجربه گذشته من برمیگرده اما قبل از اون هم این رفتار رو داشتم
از وقتی باور کردم که رفتار دیگران بازتاب افکار من هست و کسانی که به سمت من میان هم فرکانس من هستن تصمیم گرفتم تا زمانی که به فرکانس نسبتا مطلوبی نرسم وارد رابطه با کسی نشم و یکی از معیارهای من برای رابطه جدید این باشه که شخص مقابلم حتما مثل من در حال کار کردن روی فرکانسش باشه و هم مسیر من باشه
یک مورد دیگه این هست که بر خلاف من طرف مقابل من همیشه من رو سنگ صبور خودش میکنه و خب احساس میکنم انگار من میشم سطل ذباله افکار اون و این برای من اصلا خوشایند نیست چون واقعا فکر من درگیر مسائل اونها میشه ،گاهی حتی مردهای با جذبه و سن بالا اطراف من چنان مقابل من خودشون رو شکننده میکنن که دیدگاه من رو تغییر میدن نسبت به خودشون و این برای خوشایند نیست واقعا (البته قبلا حس خوبی داشتم که من اینقدر به نظرشون قابل اعتماد میام که با من صحبت میکنند اما از وقتی متوجه شدم که این صحبت ها برای من هم باور میسازه و جمع این انرژی های منفی چه کارهایی با زندگی من میکنه دیگه برام خوشایند نیست)
مورد بعدی در زمینه کاری این اتفاق میوفته که همکار یا مدیر من خیلی از من انتظار دارن،در حدی که کار چندین نفر رو براشون انجام بدم و حتی به خودشون اجازه میدن گاهی توی وقت استراحت من ،من رو درگیر کار کنن اما در نهایت اونقدر که من انتظار دارم کارم به چشمشون نمیاد انگار لطف من تبدیل به وظیفه میشه و باز جالب قضیه اینجاست که همشون این مسئله رو بر پایه احساس صمیمیت با من توجیه میکنن که چون تو خیلی برای ما عزیز هستی احساس نمیکنیم داریم مزاحمت ایجاد میکنیم و این الگو هنوز هم تکرار میشه البته از شدتش کم شده مثلا قبلا کارهای شخصی خودشون رو گردن من مینداختن اما الان خلاصه میشه به یک تماس یا یک کار کوچیک اما در ساعت استراحت من
من حتی قبل از آشنایی با شما برای حل این مسئله یکسری کارها کردم اما واقعا هنوز به راهکار اصلی نرسیدم ،میدونم این برمیگرده به افکار من و باورهای من اما نمیتونم پاشنه آشیلم رو توی این موضوع پیدا کنم این اندازه از پیشرفت رو هم با تمرکز روی نکات مثبت طرف مقابل کم کردم نه با پیدا کردن باور درونی من که این مسئله رو برای من ساخته ،خیلی مشتاق پیدا کردنش هستم و خداوند خواستم من رو به سمت حل این مسئله هدایت کنه
امیدوارم که به همین زودی خواسته من پاسخ داده بشه چون لطف خداوند ثانیه به ثانیه داره در زندگی من بیشتر و بیشتر میشه
سوال=چه الگوهای تکرارشونده ای درروابط درزندگی شماوجودداره
من این باوررودارم که هروقت میخوام برم وجایی کارکنم درروابط کاری من باافرادی برخوردمیکنم که صادق هستندوحلال خورهستندواین یک الگوی تکرارشونده برای من هست
چون صداقت برای من خیلی مهمه ودوست ندارم افراددروغ گودرزندگی من باشندبرای همین باافرادی که صادق هستندروبرومیشم
واین که من این باوررودارم که هروقت میخوام برای کسب درامدبه سمت شرکت شغلی یاشرکتی برم همه وقتی تیپ وچهره من رومیبینندبه من اعتمادمیکنندومن روقبول میکنندودوست دارندبامن همکاری کنندوبعدهمین اتفاق هم میافته ومثلامن چندوقت پیش چندمصاحبه کاری رفتم وهمه به اتفاق من روقبول کردندوگفتندبیاشرکت ماوباماهمکاری کن
من هنوزاون احساس دلسوزی وترحم رودارم وقبلافکرمیکردم من باکمک کردنم چه مالی وچه عاطفی ووومیتونم به دیگران کمک کنم وهنوزهم هرچندوقت یک باردوستان یاخانوادم ازمن درخواست میکنندواین برمیگرده به عدم احساس لیاقت که تومهم نیستی ودیگران مهم هستند
من اول بایدبرای خودم بخوام بعدبرای بقیه
بغضی وقت هابایدتنهاباشم وبرم رستوران وبرای خودم غذای عالی بخرم ونوش جان کنم
بایدبرای خودم کادوبخرم برای هدیه تولدم
برم مسافرت تنهایی ولذت ببرم
برای خودم خودخواه باشم نه این که مغرورباشم به هیچ کس اهمیت ندم نه اینومیگم که اول برای خودم بخوام بعدبرای دیگران ودیگران هم برای من قابل احترام باشن
یک الگوی تکرارشونده دیگه اینکه که خانواده من من روهنوزکنترل میکنن و10شب که میشه زنگ میزنن ومیگن کجایی ومن اصلادوست ندارم وازادی ورهایی رومیخوام واینم به کمبودعزت نفس واحساس لیاقت من برمیگرده
به نام سیستم هدایتگر بشر
چه الگوهای تکرار شونده ای درباره روابط، در زندگی شما هست؟
1_روابط با دوستانم:
1_1من دوستانم همیشه ادم های خوبین وفادارمهربانن دست دلبازن بخشندهستن نجیبن سخاوتمندنن هیچ وقت ازم سو استفاده نکردن دوستام همیشه ادم های بودن که مثل خودم بودن صداقت زیاد داشتن .من تو رفیق خیلی. خوش شانسم.هر ساعت ازشون کمک خواستم کمکم کردن
واقعا به لطف خدا همیشه بهترین دوستا داشتم
ولی دوستام بیشتر تلفنی در ارتباطیم نمی تونیم به خاطر محدودیت های خانوادم زیاد باهم بریم بیرون .الحق والنصاف تو جذب رفیق عالیم همشون ادم های مشتی خوشگل مهربان پولدار من اکثرا رفیقام وضع مالی عالی تری از خودم دارند خاکین با معرفتن باخانواده هستن. هر ساعت شبانه روز باهاشون تماس بگیرم بهم کمک می کنند
یه رفیق دارم اسمش بهار یعنی فرشته است مثل یک خواهر برام خدا برام نگهش داره .قلبش از جنس طلاست مثل الماس کمیاب .روش می تونم حساب کنم یکی از دستای خداست برام .خدای برای وجود بهار ازت سپاسگزارم
این رفیقم بهار انقدر دختر خوبیه که من عاشقشم قلبی داره به بزرگی دریا ساده زلال پاک.
کلا همه رفیقای من ادم های فرشته خویی هستن هیچ وقت رفیق بد سمت من نمیاد .
همه رفیقام ادم های سالم هستن اهل درس خانواده ورزش دلسوز مهربان .
هم دانشگاهیامم همشون همینن .من کلا روابط بسیار بسیار عالی با دوستان دانشگاهم دارم همشون باهام بسیار خوب هستن.مثلا یک نمونه زهرا هم دانشگاهیم این دختر بسیار پاک فرشته است انقدرررر خوبه
کلا من همیشه بهترین هم کلاسی هم دانشگاهی های دنیا داشتم.
همیشه روابط عالی با استادهای دانشگاه معلمان داشتم 99 درصد مواقع بهترین استادها بهم می افتاد.یک استاد داشتم استاد مرادی انقدر دوستش دارم همیشه تو ذهنم مادر بودن برام اون شکله بودهخیلی زیاد استاد مرادی دوست داشتم مثل یک فرشته است خوشگله خوشتیپ قد بلند با شخصیت من همیشه ارزوم بود یه شخصی مثل اون مادرم بود.بعد یک دبیر عالی داشتم خانم اردستانی عاشقش بودم اونم خانم عالی بود استاد پور محمد اونم همین طور
همیشه روابط بسیار عالی با استاد معلم و…هم کلاسی هم دانشگاهی داشتم.من هرجا میرم چون خودم مهربانم همه باهام مهربانن
بهترین راننده تاکسی ها میان سر راهم وقتی میرم بانک دانشگاه هرجا اداری همیشه سریع کارم راه میفته همه باهام خوبن .فروشنده ها کاسب ها دکترها و… کلا همه ادم ها باهام خوبن تا حالا به لطف خدا یکبار بحث نداشنم باکسی.
همیشه بین دوست رفیقام هم کلاسی هام محبوب بودم .تو این بخش اصلا مشکلی ندارم..
همیشه خوبی هام دوطرفه بوده .
2_روابط با مادرو پدر :
رابطه با مادرم همیشه در چالش خیلی شدید بوده پر از تضادپر از تنش محبتی نبودده عشق علاقه ایی نبوده .همیشه انقدر بحث داشتیم که دوست دارم اصلا نبینمش .
در زندگی با پدر و مادرم، همیشه خواسته های خواهر و برادرهایم مهم تر از خواسته ها و نظرات من بود؛
خیلی به من و خواسته های من توجهی ندارند
معمولا مادرم همیشه غذای مورد علاقه سایر خواهر و برادرهایم را درست می کرد و…
مادرم همیشه کارهای شخصی برادر خواهرم می کرد ولی به من که می رسید نه .
تو کامنت الگو اول راجب رابطه افتضاحم با مادرم نوشتم
واقعا رابطمون دست کمی از نامادری سیندرلا نداره.
رابطه با پدرم 50 و50 سرراینکه کار نمیکرد دعوا می کردیم سر اینکه هیچ پولی پس اندازه نکرده سر خانه زندگی قدیممون که الان دیگه برام مهم نیست.
3_رابطه با خواهر برادر:
من یه خواهر فوق العاده دارم باهم خیلی خیلی خوبیم هرکمکی از دستمون بربیاد برای هم می کنیم دعوا بحث هست اما در مجموع من خواهرم مثل دختر خودم می دانم .خیلی رابطمون عالیه.
رابطه با برادرم 90 درصد افتضاح پر ازتنش بحث زورگوییی از طرف اون بی احترامی از طرف اون است اصلا افتضاح است.
4_رابطه باهمکار صاحبکار:
همکارم 50 و50 بود من خیلی باهاش خوب بودم ولی اون از سادگی من و مهربانیم یکم سو استفاده کرد ولی در مجموع زن خوبی بود خیلی جاهام بدردم خورد .
صاحبکارم یه ادم بداخلاق عصبی اهل داد بیداد مرافه دورور اهل دروغ تقلب دقیقا لنگگه خانوادم بود شخصییتش عصبی اهل بحث حقوق ما میخورد خیلی بد بود با این که زن بود ولی بی شخصیت تمام عیار بود.
5_رابطه با اقوام درجه 1:
با عمه عمو دایی خاله و… 50 و50 ولی کلا هیچ حرف مشترکی با هیچ کدامشون ندارم.
همشون عصبی بد دهن معتاد و بد رفتار سو استفاده چی یک طرفه.کلا اصلا رفتارشون خارج از انسانیت.
اهل شوخی _به شدت یک طرفه همه مشکلاتشون برای ماست خوشی هاشون برای خودشون
خسیس
اهل تخریب ادم یکاری می کنن که از زنده موندن خودت پشیمانت کنن هرچقدرم موفق باشی بی ارزشت می کنن_حسودن .کلا اصلا حال نمی کنم باهاششون
بنام تنها قدرت هستی
سلام به استاد عزیزمون و ملکه شون
سلام بچه ها
استاد درین فایل گفتن که به این سوال پاسخ بدم:
چه نوع افرادی را در روابط جذب میکنم؟
روابط عاطفی یا کاری یا اجتماعی و…
من معمولا تنها هستم یعنی هرجا میرم و هرکاری میکنم کسی دوروبرم نیست حتی تفریح تنهایی میرم و فقط چندتا دوست انگشت شمار دارم
1. دوستای من همشون اصیل و باادب و مهربان هستند اما از نظر مالی ضعیفند
2. گرچه بیکارم اما چند پروژه کوچکی که کار کردم همکاران از لحاظ مالی ضعیف داشتم
3. دوستام از لحاظ سنی همشون از من کوچکتر هستن
فعلا این سلسله فایلهارو پیش میرم و جستجو ادامه دارد
دوستتون دارم
سلام به استاد عزیزم و دوستان عزیز
یه موردی که من توی خودم درک کردم من اغلب آدمایی که وارد زندگیم میشن به این شکل هستند که انسان های سالم و درستکار و عالی و سخاوتمندی هستند اما اغلب از لحاظ مالی یا از لحاظ باوری مخصوصا باوری پایین تر از من هستند
یعنی به این شکل که اغلب من نقش بلد ماجرا رو دارم و من اونی هستنم که اعتماد به نفس میده من اونیم که بیشتر میدونه و منطق ذهنمم اینه که خب بابا تو توی این سن خیلی نتایج بزرگی گرفتی و بقیه هم سنیات اغلب توی این فضا نیستن و تو خیلی خاصی و عادیه که بقیه از تو ضعیف تر باشن این درصورتی هست که هستند افرادی که هم سن من هستند و به مراتب موفقیت های خیلی بزرگی تری نسبت به من کسب کردن مثل کلی بازیکن هایی که توی سنین کم به جایگاه های بزرگ رسیدن یا بیزنس من ها
پس هستند ادم هایی که هم سن من یا حتی کوچک تر هستند اما خیلی نتایج بزرگ تر و به همون نسبت باور های قوی تری نسبت به من دارن
پس به جای این توهم که من از همه بهترم باید به این دیدگاه برسم که ادم هایی هستند که هم سن و سال من هستند و شخصیت بزرگ و موفقی دارن و ارتباط با اون ها موجب میشه صد ها برابر تشدید بشه موفقیت های من پس من میخواهم که ادم هایی وارد زندگیم بشن که شخصیت مصمم و قوی تر دارن و کنار هم رشد کنیم و ارتباطمون لحظه به لحظش سود باشه و سود و ارتباط معلم و شاگردی نه من میخوام دوتا دوست ارتباط داشته باشن
باسلام.معمولا من با کسی رفت و آمد نمیکنم و دوستان زیادیم ندارم چون از بچگی اینطور بزرگ شده ام.پدرم هم دنبال رابطه برقرار کردن نبود البته در مغازه اش آدمها و همکاران بسیاری بودند که او را میشناختند و به او احترام میگذاشتند و از او حساب میبردند حتی یک آدم بزرگ جثه بود که شهر خر بود پدرم با او شوخی میکرد و او میخندید و همیشه به پدرم احترام میگذاشت ولی چیزی به نام دوستی که با او صمیمی شویم و ارتباط خانوادگی ارقرار کنیم نبود و نیست. در محل کارم هم اگر ساعتها تنها بنشینم و سمت کسی نروم ککم هم نمیگزد.ولی همکارانم بسیار روی ارتباط برقرار کردن حساس هستند.اغلب در ارتباطم با دیگران چوندآدم ساکتی هستن و زیاد نظر نمیدهن برداشت نیکنند که ساده لوح هستم و هر طور بخواهند با من شوخی میکردند و پرخاش میکنند تا اینکه کاسه صبرم یکدفعه لبریز میشود و با داد و عصبانیت به آنها میتوپم و آنها شکه میشوند چون انتظار این برخورد را ندارند و معمولا بعدداز آن دیگر آن رفتارها را با من تکرار نمیکنند.این شده الگوی همیشگی من و من به دتبال آن هستم که طوری رفتار نمایم و طوری برخورد کنم که از همان ابتدا مرزها مشخص شود و کار به جاهای باریک نرسد اما اغلب در جمع همکاران با من شوخی میکنند و به من زخم زبان میزنند و من خوشم نمیاید البته دیدم که با خودشان هم همین کار را میکنند ولی هیچ کس مثل من انقدر حساس نیست و یا میخندند و یا به روی خود نمیاورند و یا همان روش را با طرف مقابل انجام میدهند تا پاسخ داده باشند ولی من چون خودم اهل شوخی بد و مسخره کردن نمیباشم نمیتوانم مثل آنها باشم.
مساله بعدی در هر شرکتی که تا به حال رفته ام پیشرفت خاصی نداشته ام و انقدر همه چیز تکراری میشود و انقدر همان حقوق را میگیرم و رشد نمیکنم تا به جایی برسد که شرکتم را عوض کنم.معمولا این پروسه بالای 5 سال طول میکشد چون اهل ریسک نیستم و در کل از جابجایی واهمه دارم.
همکاران معمولا من را میپیچونن و علاقه ای به همکاری مساعدت در کار را با من ندارند البته منم علاقه ای به کمک کردن به کسی را ندارم البته اگر بگوید به کمکش میروم ولی من بارها از شخص خاصی کمک خواستم و او با پرخاش و یا بی محلی سر باز زده است.
به نام خدای مهربان
سلام و درود به استاد عزیزم و بانو شایسته و دوستان خوبم
جلسه دوم الگوهای تکرار شونده در روابط
ویژگی های مشابه افرادی که در زندگی جذب میکنم
افرادی رو جذب میکنم که زورگو هستند و میخواهند مرا کنترل کنند
و ریشه این مشکل رو در کودکی ام میبینم چون مادرم به شدت من و خواهرام و برادرانم رو کنترل میکرد و به قول خودش میخواست مارو درست تربیت کنه که نکنه برادرانم معتاد بشن و یا اینکه من و خواهرام خیلی نجیب نباشیم و از نظر مردم بچه های سالم و درستی باشیم مادرم هر وقت در مورد سخت گیری که داشته حرف میزنه میگه هر کسی منو میشناسه منو تحسین میکنه که چقدر عالی بچه هاتو تربیت کردی بچه های سالم و صالح و نجیب و به خودش افتخار میکنه
خیلی زیاد مارو تنبیه فیزیکی میکرد که هر طور که اون میخواد رفتار کنیم و به اصطلاح مارو تربیت میکرد و نتیجه ش الان همه ما به شدت دچار اضطراب هستیم و توسط شریک عاطفی مون کنترل میشیم
احساس میکنم یه مشت روانی با تربیت و نجیب هستیم
وقتی ازدواج کردم همسرم روز عروسی که منو برد آرایشگاه من تهدید کرد که اگه یه دونه مو از صورتت کم بشه حتما تورو میزارم و میرم
به ابروهات دست نزنی تو خودت فوق العاده زیبایی و احتیاجی به آرایش نداری فک کن از روز عروسی کنترل شروع شد بعد از چند ماه گفت با این حرف نزن با اون فامیل نخند آرایش نکن و همین طور این محدودیتها ادامه داشت تا حالا به جایی رسیدیم که در طول 25سال ما باهیج فامیل و آشنایی و حتی خانوادهامون رفت و آمد نداریم حتی برادر های خودش ، اجازه نمیده من خونه برادرای خودم برم در طول سال ما یه مهمونی نمیریم و همه این اخلاقشو میدونن کسی خونه ما نمیاد چون همسرم به همه بدبین و شکاک هست فک میکنه همه به من نظر دارند
و به شدت منو کنترل میکنه
اجازه ندارم بدون بچه ها از خونه بیرون برم
دارم آموزش هنری میبینم اونم مجازی به خاطر محدودیت بیرون رفتنم
این الگوی ظالم و مظلوم و احساس قربانی رو دارم
و به خاطر تنبیه فیزیکی بچگی به شدت از کتک خوردن میترسم
آنقدر این پاشنه آشیل احساس قربانی و خلأ عزت نفس در من زیاد هست که هر لحظه داره سناریوی قربانی در ذهنم پلی میشه
الان ریشه هارو پیدا کردم آگاهانه دارم روش کار میکنم با تمرکز بالا روی عزت نفس کار میکنم
و الگوی دیگه ای که سالهاست تو زندگیم و جود داره ترس از بیمار شدن هست و اینم فهمیدم ریشه اش همون احساس قربانی بودنه
ترس از اینکه یه اتفاق بد برام بیفته بیمار بشم هر لحظه با منه
من قبل از ازدواج چند تا دوست صمیمی داشتم که خیلی با هم خوش بودیم
ولی در طول این 25 سال حتی یه دونه دوستم ندارم رفت و آمدی نداریم
ولی به خاطر اینکه زمان تحصیل به لطف مامی همیشه شاگرد اول بودم الان این باور رو دارم که فوقالعاده باهوش و توانا هستم و هر کاری رو شروع میکنم عالی انجامش میدم و این الگوی شاگرد اولی رو همچنان در زندگیم تکرار میشه
و این باور رو هم دارم که بی نهایت جذاب و دوست داشتنی و خوش برخورد هستم و آدما خیلی با من زود دوست میشن و میخوان که با من باشن
ولی من بیشتر دوست دارم که تنها باشم
فقط همین الگوها رو پیدا کردم شاید دوباره باشه ولی تصمیم گرفتم همه رو بنویسم که به یه نتیجه جامع برسم
موفق و سلامت باشید
باسلام به استاد عزیزم وهمه دوستان………واقعا ممنونم استاد که این فایلهای رایگان دراختیارمون قرار میدین بلکه اون باورهای سیمانی مغزمون یه ترکی بخوره…سپاس فراوان. استاد بنده دایره ارتباطی بسیار کوچکی دارم یه جورایی از صمیمیت با آدمها گریزانم کسانی که با من در ارتباط بودن یا با حرفاشون دلمو شکستن یا صرفا جهت راه افتادن کارهاشون با من تماس گرفتن واین باز هم برمیگرده به پایین بودن عزت نفسم. شما حساب کن نزدیکترین وصمیمیترین دوست دوران دبیرستان سالی یکبار زنگ میزنه ومن ذوقمرگ میشم که بالاخره دوستم زنگ زد ومیبینم یه درخواستی داره وبه خاطر اینکه کارشو راه بندازم بهم زنگ زده واون لحظه نابود میشم. احساس میکنم هیچکس دوستم نداره وهیچکس از ارتباط بامن لذت نمیبره تنها دلخوشیم اینکه استادی دارم که همچی میدونه وباهمراهیش بالاخره من هم به نقطه آرامش میرسم چنانکه تابحال به خیلی از خواسته هام رسیدم استاد این نوشته ها باعث نمیشه ما رو نکات منفیمون تمرکز کنیم؟؟؟؟
سلام خدمت استاد عزیز و دوستان
در مورد الگو های تکرار شونده باید بگم که من هر از گاهی با کسی قطع رابطه میکنم با دلیل یا بی دلیل.
یا اینکه در مورد موضوع خاصی با همسرم بحث میکنم و بخودم قول میدم که دیگه حمایت نخوام ازش و دوباره بعد از یه مدت فراموش میکنم و باز تکرار میشه.
اطرافیانم در کل از من توقع زیادی دارند.
کاری میخوام انجام بدم و نیمه کاره میمونه و در نهایت رهاش میکنم.
کسانی هستند که به من محبت و لطف میکنند و ابراز دوست داشتن میکنند.
خواسته هایم محقق میشوند.
با سپاس.
سلام به استاد عزیزم ،مریم جان شایسته و تمامی دوستان نابم در این سایت خودشناسی و خداشناسی
موضوع فایل:الگوهای تکرار شونده در روابط
اتفاقا همین روزها حال و هوای من ارتباط مستقیمی با موضوع این فایل دارد همیشه نقش حامی بودن و حفظ روابط بین اعضای خانواده رو ایفا کردم . به دلیل مشکلاتی که از بچگی توی فضای خانوادگی داشتیم و اکثر اوقات دعوا و تنش بین پدر و مادرم بوده از همون بچگی احساس میکردم من باید جلوی از هم پاشیدگی روابط خانواده م رو بگیرم تو هر دعوای پدر و مادرم همیشه احساس می کردم باید از مادرم حمایت کنم و پیش پدرم پشتیبانی از مادرم میکردم البته همیشه با خونسردی خودم این مورد رو پیش میگرفتم الان که برمی گردم عقب میبینم سالها و سالهاست که من مدام دارم هرچند وقت یکبار سعی میکنم حامی مادرم باشم پیش پدرم و همیشه هم در نهایت هم پدرم و هم مادرم از من ناراضی شدند که باید اینطور میکردم یا آنطور که مد نظر آنها بوده صحبت میکردم و نکردم .
بارها و بارها هر جا توی خانواده و خواهر و برادر ها اختلافی بوده من میانجی شدم که دو طرف رو آروم کنم که رابطه شان بهم نخورد و در نهایت هم متهم به طرفداری از دیگری شدم الان سالها و سالهاست که این الگو داره هر چند ماه یکبار به صورتی
تکرار میشه و من هم مدام در حال قانع و آرام کردن این و آن و اتلاف انرژی زیادی دارم جالبه در ارتباط با همسرم هم این حمایت عاطفی رو به صورت یه الگو در ایشون میبینم که وابستگی زیادی به من داره و من رو عامل ایجاد حال خوبش میدونه و بنابراین من اگر به هر دلیلی نتونم بهش رسیدگی کنم یا زمان نداشته باشم ایشون ازم دلخور میشه و واقعا حالش بد میشه به طوری که یه شب بدون من نمیتونه تنها باشه و اگر بنابه دلایلی من بخوام برم جایی ایشون ازم دلخور میشه که تنهاش گذاشتم و اولویتش نبودم الان که خوب دقیق میشم میبینم با اینکه متاهلم بارها و بارها افرادی با حال داغون ازم کمک خواستن که کمکشون کنم تا حالشون خوب بشه!!
وای خدایا الان که دقیق شدم روی این موضوع این باور حمایتگری من و اینکه تلاش میکنم صلح رو بین همه ایجاد کنم باعث شده اکثرا درگیر مشکلات و دلخوری های دیگران بشم و زمان بزارم و در بسیاری موارد چوب دو سر سوز بشم بدون نتیجه…
واقعا همین الانشم که به این فکر میکنم که آیا میشه از این نقشی که برای خودم ساختم در بین اطرافیان رها بشم؟
یعنی میشه اینقدر قوی بشم که جواب تلفن مادر و پدرم رو ندم و بگم خودتون حلش کنین…
آیا این باعث دلشکستن مادرم با تمام زحماتی که برام کشیده نمیشه؟
آیا من وظیفه ای ندارم در مقابلش؟
آیا این خودخواهی نمیشه ؟
سلام عزیزم.
من مسئول هیچ کس نیستم .
من نمیتونم کسیوخوشبخت یابدبخت کنم.
من عامل شادی وآرامش یاناآرومی وحال بدی کسی نیستم جز خودم.
مدام این چند تا جمله روبه خودت بگو.
لزومی نداره شما به فکرانسجام خانواده باشید.
آیا باتوجه به تجربه های زیادی که دراین راستا داشتی ،نتایج خوبی دریافت کردی؟مسلما خیر.
پس چرا باز رفتارتکراری انجام میدی ودنبال نتیجه ی متفاوت میگردی!
من اگر جای شما باشم تمرکزوکنترلم رو از روی خانوادم برمیدارم.
قرارنیست شماطبق افکاروباورهای پدریامادریاهرکس دیگه ای به مسیرتون ادامه بدید.واگه طبق میل اونهانبودید،خودتون روموردسرزنش قراربدید.
اطرافیان ماافکاروباورهای ناجالبی داشتن ودارن که هنوزتواون مقطع وبااین عملکردها موندن.
بهتره اینا،تجربه باشه برای شماکه شمانجات دهنده وپیونددهنده ی کسی نیستید.
وشماهیچ قدرتی برای تغییرکسی ندارید.
شمامیتونیدباتغییرنگاه وتغییرافکاروباورهای خودتون ،آرامش رابرای خودتون به ارمغان بیارید.
مطمئن باشید وقتی جایی مداخله نمیکنید،اونهابهترازخودشون مراقبت میکنن ومسئله روحل میکنن.
میتونی امتحان کنی.
با خودت عهدببندکه اندفه توهیچ کاری هیچ دخالتی نمیکنی حتی به نظراگه خیرباشه.
شما رها کن وبسپاربه خدا.وبادعا کردن فرکانس مثبت برای خودت دریافت کن .
کنار بایست وفقط تماشا کن.
سعی کن کنترلی هم نداشته باشی وخودت دنبال اینکه چ اتفاقی افتاد؟کی چی گفت ؟کی چکارکرد؟هم نباشی.
اصلا برات مهم نباشه.
تمام تمرکزت روی حفظ آرامش خودت واحساس خوب خودت باشه.
اگه به همین منوال ادامه بدی،میبینی سالهای سال هم گذشته وبه جای رشدوپیشرفت خودت،هنوزدرگیراین مسائل پوچ هستی وهنوزهیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
اینو ازذهنت پاک کن که تو بایدمیانجی گری کنی تاروابط خوب در خانواده شکل بگیره.
اجازه بده خودشون بفهمن چکاری انجام بدن بهتره؟
باسلام
خانم رحیمی تبار عزیز بسیار ازتون سپاسگزارم که به دیدگاهم پاسخ دادید و برام راهنمایی های ارزشمندی نوشتید. من کامنت های شما رو دنبال میکنم و متوجه پیشرفت شما توی این مسیر شدم و نوشته هاتون واقعا به دلم میشینه .
باید بگم که کامنتتون در بهترین زمان به دستم رسید تا برام نشونه ای باشه برای تغییر، در این روزایی که واقعا توی این موضوع روابط دچار بحران هستم و بغضی توی سینه م هست که دوست دارم بترکه و رها بشم از اینکه خودم عامل دیدن برخوردهای اطرافیانم هستم که تا عمق وجودم رو میسوزونه و باید بگم در حال حاضر توی یه چرخه معیوب هستم.
مجدد سپاسگزارم ازتون و دست هاتون رو میفشارم …
به امید الله مهربان که بتونم واقعا این باورهای مخرب رو از وجودم دور کنم و رفتار درست رو انجام بدم.
سلام و عرض ادب به استاد عزیز و خانم شایسته عزیز
چقدر این فایل ذهن من رو درگیر کرد و باعث شد تقریبا تمام گذشته و حال خودم رو شخم بزنم توی ذهنم
من کلا از قبل عقیده داشتم اگر کاری بیش از 2بار تکرار بشه توسط کسی اون دیگه سهل انگاری نیست و عادت طرف هست و خوب طبیعتاً انتظاراتم رو به همون نسبت از طرف کمتر میکردم توی اون زمینه(حالا اینکه این ایده اصلا چطور به ذهن من رسیده بود رو واقعا نمیدونم اما خوشحالم که شما توی فایل نحوه برخورد با الگوهای تکرار شونده دیگران دقیقا این موضوع رو گفتید و من خیلی خوشحال شدم که از این قانون مدتهاست که استفاده میکنم )
از طرفی خیلی وارد رابطه با دیگران نمیشم و واقعا از تنهایی خودم لذت میبرم مثلا همکار من برای من همیشه همکار هست و سعی میکنم صمیمیتم رو در همون حد همکار نگه دارم چون خیلی دیدم که دیگران از صمیمیت نابجا توی زندگی شخصی و مشترکشون ضربه خوردن برای همین خیلی مقاومت میکنم و تقریبا هم با هیچکس درد دل نمیکنم
بخصوص از وقتی در جهت عشقم کارم رو گسترش دادم واقعا زمان رو از دست میدم موقع کار و تفریح و کارم خیلی با هم مشترک شده
به لطف خداوند تقریبا تمام افرادی که وارد رابطه با من میشن انسانهایی بی نهایت خوش قلب و مهربان هستن و این ویژگی کاملا واضح هست در وجودشون به شکلی غیر قابل انکار محبت میکنند حداقل به من و به لطف آموزشهای شما الان حتی غریبه ها هم با من خیلی مهربون هستند ،وقتی توی طبیعت میرم برای کار امکان ندارد کسی پیدا نشه که بهم انرژی مثبت بده یا حتی وقتی توی خیابون قدم میزنم اکثر مواقع دیگران نزدیک من که میشن لبخند میزنن البته بچه های کوچیک بیشتر از بزرگترها واکنش نشون میدن گاهی اینقدر شدید که نظر خانوادشون جلب میشه به من و لبخند اونها رو هم میگیرم و این حس خوب رو از شما دارم و از لطف خداوند بزرگ
با وجود اینکه من خیلی درگیر کار هستم اما همیشه دوستانم از من خبر میگیرند و انرژی مثبت برای من میفرستن با کارها و پیام هاشون
ولی این رو هم بگم که تعداد افرادی که من با اونها در ارتباط هستم خیلی کمه
کلا با هر کسی حتی یک دوستی ساده هم برقرار نمیکنم و یکی از الگو های تکرار شونده در روابط من هم شاید همین باشه که سخت کسی رو به عنوان حتی دوست معمولی میپذیرم و راحت اعتماد نمیکنم و اگر ببینم که انرژی خوبی بهم نمیده سریع حذفش میکنم از زندگیم حتی اگر عدم حضورش برام دردناک باشه به جون میخرم ولی از طرف میگذرم بخصوص اگر اسم رابطه عاطفی یا پارتنر روی طرف مقابل بشینه به شدت حساس میشم تا ریزترین چیزها و سعی میکنم ببینم و تحلیل کنم البته شدت حساسیت در این موضوع به تجربه گذشته من برمیگرده اما قبل از اون هم این رفتار رو داشتم
از وقتی باور کردم که رفتار دیگران بازتاب افکار من هست و کسانی که به سمت من میان هم فرکانس من هستن تصمیم گرفتم تا زمانی که به فرکانس نسبتا مطلوبی نرسم وارد رابطه با کسی نشم و یکی از معیارهای من برای رابطه جدید این باشه که شخص مقابلم حتما مثل من در حال کار کردن روی فرکانسش باشه و هم مسیر من باشه
یک مورد دیگه این هست که بر خلاف من طرف مقابل من همیشه من رو سنگ صبور خودش میکنه و خب احساس میکنم انگار من میشم سطل ذباله افکار اون و این برای من اصلا خوشایند نیست چون واقعا فکر من درگیر مسائل اونها میشه ،گاهی حتی مردهای با جذبه و سن بالا اطراف من چنان مقابل من خودشون رو شکننده میکنن که دیدگاه من رو تغییر میدن نسبت به خودشون و این برای خوشایند نیست واقعا (البته قبلا حس خوبی داشتم که من اینقدر به نظرشون قابل اعتماد میام که با من صحبت میکنند اما از وقتی متوجه شدم که این صحبت ها برای من هم باور میسازه و جمع این انرژی های منفی چه کارهایی با زندگی من میکنه دیگه برام خوشایند نیست)
مورد بعدی در زمینه کاری این اتفاق میوفته که همکار یا مدیر من خیلی از من انتظار دارن،در حدی که کار چندین نفر رو براشون انجام بدم و حتی به خودشون اجازه میدن گاهی توی وقت استراحت من ،من رو درگیر کار کنن اما در نهایت اونقدر که من انتظار دارم کارم به چشمشون نمیاد انگار لطف من تبدیل به وظیفه میشه و باز جالب قضیه اینجاست که همشون این مسئله رو بر پایه احساس صمیمیت با من توجیه میکنن که چون تو خیلی برای ما عزیز هستی احساس نمیکنیم داریم مزاحمت ایجاد میکنیم و این الگو هنوز هم تکرار میشه البته از شدتش کم شده مثلا قبلا کارهای شخصی خودشون رو گردن من مینداختن اما الان خلاصه میشه به یک تماس یا یک کار کوچیک اما در ساعت استراحت من
من حتی قبل از آشنایی با شما برای حل این مسئله یکسری کارها کردم اما واقعا هنوز به راهکار اصلی نرسیدم ،میدونم این برمیگرده به افکار من و باورهای من اما نمیتونم پاشنه آشیلم رو توی این موضوع پیدا کنم این اندازه از پیشرفت رو هم با تمرکز روی نکات مثبت طرف مقابل کم کردم نه با پیدا کردن باور درونی من که این مسئله رو برای من ساخته ،خیلی مشتاق پیدا کردنش هستم و خداوند خواستم من رو به سمت حل این مسئله هدایت کنه
امیدوارم که به همین زودی خواسته من پاسخ داده بشه چون لطف خداوند ثانیه به ثانیه داره در زندگی من بیشتر و بیشتر میشه
به نام خداوندیکتا
سلام
سوال=چه الگوهای تکرارشونده ای درروابط درزندگی شماوجودداره
من این باوررودارم که هروقت میخوام برم وجایی کارکنم درروابط کاری من باافرادی برخوردمیکنم که صادق هستندوحلال خورهستندواین یک الگوی تکرارشونده برای من هست
چون صداقت برای من خیلی مهمه ودوست ندارم افراددروغ گودرزندگی من باشندبرای همین باافرادی که صادق هستندروبرومیشم
واین که من این باوررودارم که هروقت میخوام برای کسب درامدبه سمت شرکت شغلی یاشرکتی برم همه وقتی تیپ وچهره من رومیبینندبه من اعتمادمیکنندومن روقبول میکنندودوست دارندبامن همکاری کنندوبعدهمین اتفاق هم میافته ومثلامن چندوقت پیش چندمصاحبه کاری رفتم وهمه به اتفاق من روقبول کردندوگفتندبیاشرکت ماوباماهمکاری کن
من هنوزاون احساس دلسوزی وترحم رودارم وقبلافکرمیکردم من باکمک کردنم چه مالی وچه عاطفی ووومیتونم به دیگران کمک کنم وهنوزهم هرچندوقت یک باردوستان یاخانوادم ازمن درخواست میکنندواین برمیگرده به عدم احساس لیاقت که تومهم نیستی ودیگران مهم هستند
من اول بایدبرای خودم بخوام بعدبرای بقیه
بغضی وقت هابایدتنهاباشم وبرم رستوران وبرای خودم غذای عالی بخرم ونوش جان کنم
بایدبرای خودم کادوبخرم برای هدیه تولدم
برم مسافرت تنهایی ولذت ببرم
برای خودم خودخواه باشم نه این که مغرورباشم به هیچ کس اهمیت ندم نه اینومیگم که اول برای خودم بخوام بعدبرای دیگران ودیگران هم برای من قابل احترام باشن
یک الگوی تکرارشونده دیگه اینکه که خانواده من من روهنوزکنترل میکنن و10شب که میشه زنگ میزنن ومیگن کجایی ومن اصلادوست ندارم وازادی ورهایی رومیخوام واینم به کمبودعزت نفس واحساس لیاقت من برمیگرده
معمولاادم هایی روجذب میکنند سنشون ازمن بیشتره بااختلاف
چون ازبچگی به خودم میگفتم بایدباادم های بزرگ رفت وامدداشته باشم تابتونم ازتجربیات اون هااستفاده کنم وخودم روازسنم بزرگترمیدونستم
مثلاالان که32سالگه درسن20سالکی میرفتم بانگ پیش سرپرست کل ودوست داشتم ازبچگی باادم های بزرگترازخودم رفتوامدکنم
یک الگوی تکرارشونده دیگه اینکه فکرمیکنم دخترهانمیتونن بامن ارتباط برقرارکنندچون من توخانواده مذهبی به دنیااومدم
ویادمه تومدرسه ودانشگاه همه دوست دخترداشتندوبادخترهاراحت رابطه برقرارمیکردندولی من نه وتنهابودم اونم به خاطرباورهای مذهبی که نگاه به نامحرم نکنی
نبایدبه دختردست بزنی واین باورهای مزخرف که به خوردمادادند
ولی الان یکم بهترشدم وتواین زمینه خیلی بایدکارکنم چون هنوزخجالت میکشم بادخترارتباط داشته باشم واینم به خاطراحساس لیاقت من هست
شادوموفق باشید
احمدفردوسی