پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 2 - صفحه 9 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 2
    205MB
    24 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 2
    11MB
    24 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

914 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    خوشبخت ترینم گفته:
    مدت عضویت: 1042 روز

    سلام به همه ی شما دوستان نازنینم..

    امروز من خیلی آگاهی کسب کردم صبح ساعت 5 و نیم از خواب پریدم .یکم فرکانسم خوب نبود سریع عوضش کردم و چنتا کامنت از شما دوستای گل خوندم که واقعا روحیم عوض شد ممنونم ازتون …

    میخوام از الگوهای تکرار شونده ی مثبتم بهتون بگم

    اولیش اینه که خداروشکر من و همسرم همیشه پول داریم و یا اینکه خداروشکر خیلی خیلی کم پیش میاد که پول به حسابمون نیاد

    الگوی بعدی تکرار شونده ی مثبت برای من جدیدا اینه که همسرم خیلی درکم میکنه و همیشه برای انجام دادن کارهای من و منزل خودش پیشقدم میشه .البته قبلا هم بوده ولی الان عالی شده

    الگوی بعدی اینه که آدم‌های موفق و ثروتمند وارد زندکیه ما میشن

    الگوی مسافرت‌های خوب و عالی چند ماه یکبار برامون اتفاق میفته و این عالیه

    برخورد با آدم‌های مثبت و موفق ….

    یه چند وقتی هست یه الگوی خوب و مثبت همش داره برام تکرار میشه اونم اینه که تخفیف‌های خوبی میگیرم یا هم اینکه رفته بودم دکتر .ازم پول ویزیت نگرفتن و من خیلی خوشحال شدم ….

    و الگوی مثبت بعدی .الگوی تغذیه مون هست که اینقدر عالی شده

    و الگوی پیاده روی که همیشه خودکار داریم انجامش میدیم ……

    خدابا شکرت….خیلی دوست دارم ..نمیدونی چه اتفاقات عالی داره واسم میفته تو زندگیم

    متوجه شدم همه چیز رو من دارم خلق میکنم. خدای قشنگم ممنونم ازت .هم از استاد عزیزم و خانم شایسته ی محترم و دوست داشتنی….

    فعلا خدانگهدار دوباره

    الگوی مثبت یادم بیاد میام مینویسم 30.6.1404

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  2. -
    سید سجاد رجبی گفته:
    مدت عضویت: 2559 روز

    سلام مجدد

    (کامنت 2)

    همینجا به خودم می گم، من، ما، نبایدفقط راضی بشیم به درک قوانین، به قول استاد بعد از شنیدن و درک کردن باید بریم سراغ عمل کردن، با نوشتن کامنت با تهیه ترازنامه از ویژگی های مشترکی که داریم هی جذبش می کنیم، با فکر کردن به قانون و…

    یه نمونه ترازنامه اینجا مثال بزنم،

    الگوی تکرار شونده من در جذب افراد، چه ویژگی هایی است؟

    چه چیزی باعث شده این الگو برای من تکرار یا تبدیل به نیاز شود؟(ممکنه ریشش در دوران کودکی یا مقطع خاصی از زندگی بوده باشه)

    آیا هنوز هم نیاز دارم این الگو برایم تکرار شود؟

    اگر نمی خواهم تکرار شود چه کارهایی لازم است تا انجام دهم؟

    باورهای غلطی که باعث شده این ویژگی را جذب کنم چیست؟

    چه باور مناسبی بسازم؟

    اگر این الگو را تغییر دهم چه اتفاقات خوبی را تجربه می کنم؟

    1.برای هر ویژگی یک ترازنامه بنویسم و

    2.بارها بریم سراغ ترازنامه و تکمیلش کنیم

    3.از ویژگی ای که اولویت دارد شروع کنم و بعد از نتیجه گرفتن، با تایید قانون برم سراغ بعدی

    خدا نگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  3. -
    فهیمه زارع گفته:
    مدت عضویت: 3224 روز

    بنام خداوند بخشنده ومهربان

    سلام ،سلامی باعشق به استاد گرانقدرم ومریم بانوی عزیز ودوستان ارزشمندم

    خداروشکر بخاطر درک آگاهیهای این فایل

    استاد باید اقرار کنم تا قبل از گوش دادن به این فایل فکر میکردم وقتی به اصرار یکی از آشناها عضو سایت شدم وبا پیشنهاد ایشون دوره قانون آفرینش را تهیه کردم که البته من 6جلسه اول را تهیه کردم وایشان 5 جلسه بعد، اصلا این سایت برام مثل همان شبکه های اجتماعی واینستاگرام بود اصلا با روش کار و مطالب آشنا نبودم فقط فایلی اگر به دلم می چسبید گوش میدادم‌ولی ناخود آگاه خیلی کلیدها را تکرار میکردم تو پرانتز بگم (چون درخانواده ای بزرگ شده بودم پراز باورهای مخرب در تمام زمینه ها بود خوشی آن روزها برام خواندن کتاب‌های عاشقانه وسریالهای تلویزیون بود که اینها هم بتنهایی به باورهای من دامن میزد البته که آن روزها کلمه ای به اسم باور را بلد نبودم فقط یه چیزی بود به اسم اعتقاد

    تا وارد زندگی زناشویی شدم بشدت شخص حساس ،پرتوقع،دلسوز،مسئولیت پذیر بودم وبخاطر این خصوصیات اخلاقی مدام سعی میکردم مشکلات بقیه را حل کنم وقاعدتا چون خودم برا کسی کم نمیذاشتم این توقع را از بقیه داشتم ولی بقیه اعتنایی نمی‌کردند واین کار شده بود وظیفه من چون خودم دوست داشتم حس قربانی بودن را داشته باشم وحس ترحم دیگران را بر انگیزم دقیقا مثل آن دوستتون که یکی از قسمت‌های دوره قانون آفرینش فرمودید جهان هم این شرایط واتفاقات راکه بر اساس واز ریشه فرکانسهای ارسالی خودم بود والبته نا آگاهانه وارد زندگیم میکرد شده بودم سنگ صبور همه ،حلال مشکلات غافل از اینکه چه ضربه هایی دارم بخودم میزنم در زندگی زناشویی اولم چون از خانواده از لحاظ اقتصادی پایینی بودم وبرعکس خانواده همسر سابقم از لحاظ مالی سطح بالاتری داشتند هر کاری میکردم تا مورد تایید بقیه باشم خیلی کارها را انجام میدادم با اینکه دوست نداشتم فقط برا اینکه بقیه بگن عجب دختر خوبی ،زن زندگی اینه ،کار میکردم وپول مواد همسرم را میدادم به شدت به ایشون وابسته بودم یادمه آن سالها یه دوره موفقیت تو یزد برگزار می‌شد که همسر سابقم دوره معارفه اش را شرکت کرد و منم به ایشون گفتم منم تمایل دارم این دوره را شرکت کنم ثبت نام دوره 750 هزار تومن بود گفتم مهم نیست منم میخوام شرکت کنم وآنجا بود که با مفهوم فرکانس وقانون جذب آشنا شدم بعد کم کم یه چیزهایی در من بدون اینکه متوجه باشه یا بدونم نتیجه این تغییرات در زندگیم چی میشه تغییر کرد روابطم را محدود کردم فقط از خدا میخواستم کمکم کنه دیگه تمام حقوقم را به همسرم نمی‌دادم برای خودم وکارم ارزش قائل شدم وبا اینکه برام سخت بود وباورهای مخربی داشتم یکسال طول کشیدتا از آن زندگی جدا بشم )والان که با این گوش دادن به این فایل وفایل قبلی به گذشته برگشتم فهمیدم چقدر نا محسوس تغییر کردم چقدر نقش بقیه در زندگیم کم رنگ شده چقدر برای خودم ،جسمم وفکرم ارزش قائل شدم والبته که هنوز جای کار داره درمحل کارم همیشه وقتی می رفتیم برا صبحانه همکارام شروع میکردند گله وشکایت از زندگی ازاینکه همسرانشان در کارهای خانه کمکی بهشون نمیکنند هیچ کدام از مناسبت‌ها را بیاد ندارند ومن آگاهانه هردفعه از همسرم تعریف میکردم از اینکه همیشه تاریخ تولدم وسالگرد ازدواجمون را بخاطر داره وبرام کادو طلا میگیره حتی اگر آن روز با همسرم بحث کرده بودم آگاهانه ذهنم را کنترل میکردم من کم کم از فضای این صحبت‌ها فاصله گرفتم دوره عزت‌نفس را تهیه کرده بودم بارها وبارها آنروزها گوش دادم رو احساس ارزشمندی خودم واینکه لایق بهترین ها هستم کار کردم والان زندگی فوق العاده ای دارم درسته هنوز باگهایی هست که جای کار داره آنهم ریشه در افکار وفرکانسهای من داره همسرم فوق العاده منظم وتمیز هست دقیقا شبیه خودم ایشون خوش تیپ وخوش پوش هست تواین مدت بیماریم که هرچند به اعتقاد اطرافیانم اتفاق خیلی بدی بود ولی برا من وهمسرم درسهای بزرگی داشت تو این مدت ایشون هم مرد خونه بودند هم زن خونه بخاطر من آشپزی یاد گرفت تا خودش غذا درست کنه چون من برام امکان نداشت آرایشگاه برم بهش یاد دادم چطور ابروهام را اصلاح کنه حتی موهام را شانه بزنه وسشوار بکشه وبا گیره ببنده تو صحبتهامون فقط از عشقم ،نفسم ،زندگیم بکار می‌بریم در هرکاری با من مشورت میکنه ونظر منم میپرسه آنقدر احساساتمون نزدیک به هم هست که در اکثر مواقع وقتی میخوایم احساسمون را بهم بیان کنیم ناخودآگاه دوتایی در یک لحظه شروع میکنیم ومن اینها را خودم با تغییر افکارم خلق کردم

    تواین یه هفته اخیر اتفاقاتی تجربه کردم که متوجه شدم هنوز آن حس‌ مسئول بودن زندگی بقیه در من هست نه بشدت آن وقت‌ها ولی هست یکی موضوع داداشم وهمسرش با آبجیم بود که زن داداشم زنگ زد واز آبجیم گله کرد بعد با داداشم آمدند خانه ما واین اتفاق درست یک ماه پیش هم با آبجیم براشون اتفاق افتاده بود منم برگشتم به داداشم گفتم زندگی من یا آبجی یا آن داداشا به تو مربوط نیست تو مسئول زندگی خودت وظایفی که نسبت به همسرت وبچه هات داری گفتم زندگیت را بخاطر حرف من یا دیگری باهمسرت تلخ نکن بعد که رفتند به همسرم گفتم ایندفعه که داداش زنگ زد بهش میگم اگر تو نتونی خودت مشکل زندگیت رو حل کنی منم نمیتونم ودیگه هم به این موضوع فکر نکردم چون تو یه ماه دوبار اتفاق افتاده بود

    مورد دیگه همسرم برای اینکه خونه تنها نباشم خواهرش را آورده خونه پیشم البته من بهش گفتم ازتنهایی لذت میبرم واصلا مشکلی از تنها بودن ندارم ولی ایشون میگن اینجوری خیال من راحته بعد خواهر همسرم بشدت منفی نگر هست چند روز اول سعی کردم براش توضیح بدم افکارش اشتباه است ولی بقولی آب تو هاون کوبیدن بود منم به همسرم با کمال احترام گفتم عوض اینکه من رو ایشون تاثیر بزارم ایشون دارند باحرفاشون ورفتارشون رو من تاثیر میزارند وبا خنده گفتم خودم هم دارم خل میشم دیگه از آن روز به بعد از اتاق خواب بیرون نیومدم به بهانه اینکه رو مبل خسته میشم فایلها رو گوش میدادم وکامنت میخواندم وبعد هم میخوابیدم تا وقت فیزیتراپی

    استاد یه مورد دیگه یه وجه تشابه ای که تمام اعضای این سایت دارند که بی توقع عشق ومحبت را نثار همدیگه می‌کنند چون استادی مثل شما وخانم شایسته داریم که بی چشمداشتی عشق ومحبت را نثار قلبهایمان میکنید

    با تمام وجودم ازشما وتک تک دوستانم سپاسگزارم که بی دلیل عشق ورزیدن را به من یاد دادید

    در پناه حق شاد وسلامت وثروتمند وسعادتمند باشید در دنیا وآخرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      سارا مرادی همت گفته:
      مدت عضویت: 1306 روز

      بنام رب العالمین

      سلام به روی ماهت فهیمه جونم

      قربونت برم که این بهشت زیبا رو برای خودت خلق کردی

      خیلی ذوق کردم از خوندن کامنتت و حس کردم وقتیکه شوهرِ مهربونت برات موها تو شونه میکنه با عشق ، ابروهاتو برمیداره و عاشقانه نگاهت میکنه و تو لذت میبری از حجم عشقی که نثارت میکنه عزیزم

      چقدر باشکوه ِ وقتی شوهر برات غذا درست میکنه تا تو آب تو دلت تکون نخوره

      هزار بار شکر کردم خدای مهربونم رو برای رابطه ی عاشقانه یی که داری

      و هزار بار تحسینت کردم که آگاهانه ساختی این لحظه ها رو

      قربونت برم بانوی زیبا و مهربون و لایق

      دوستت دارم عزیزم و میبوسمت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        فهیمه زارع گفته:
        مدت عضویت: 3224 روز

        سلام سارای قشنگم

        ممنون که عشق ومحبت را نثارم کردی خواستم بخوابم ولی حال کسی داشتم که منتظر بود یه حسی منو وادار کرد به سایت سر بزنم درسته الان متوجه شدم منتظر بودم تا خدا بوسیله یکی از دستای مهربونش دوباره عشق ومحبت را نثارم کنه تا با حال واحساس عالی بخوابم زیبای من ازت بی نهایت سپاسگزارم بهترینها را برات آرزو میکنم که تولایق بهترین بهترینهایی

        میبوسمت در پناه حق

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    ناجیه گفته:
    مدت عضویت: 1313 روز

    بنام خالق مهربانم

    سلام استاد جان سلام دوستای گلم

    الگوی تکرار شونده مه در روابط این است که هیچ وقت آدم های مستقل و قوی و با اعتماد بنفس در زنده گی مه نبوده همیشه و همیشه آدم های ضعیف آدم های وابسته به فامیل آدم هایی که نه از لحاظ شخصیتی مستقل و قوی بودن نه از لحاظ مالی

    حالا میفهمم که مه همیشه دوست داشتم به دیگرا کمک کنم به دیگرا محبت کنم به آدم های نیازمند خیری برسانم و برای همین همیشه آدم های ضعیف و محتاج ره جذب میکردم

    اما از حالا به بعد واقعا دوست دارم که چهار اطرافم انسان های قوی و با اعتماد بنفس و مستقل باشند چون دوست ندارم دیگه زمان و انرژی مه صرف دیگرا کنم که البته مه اصلا به کسی کمک کرده نمیتانم فقط میخایم تمرکزم روی خودم باشه وقتی اوایل با سایت شما آشنا شده بودم به چندین دوستم معرفی کردم فایل ها ره فرستادم چون خودم آنقدر خوشحال بودم که میخاستم دیگرا هم چنین راهی ره پیدا کنند و واقعا مثل مه احساس آرامش و خوشبختی کنند اما حتی فایل ره هم به بهانه های مختلف گوش نکردن و بعدا که درکم بیشتر شد فهمیدم اگر در مدار دریافت اش نباشی امکان نداره

    حالا واقعا میخایم این باور کمک کردن ره تغییر بتم و دگه در موقعیتی قرار نگیرم که وقت و انرژی و تمرکزم صرف دیگرا شوه استاد عزیزم تشکر بخاطر فایل هایی که رایگان نی بلکه بسیار ارزش و قیمت بالایی داره دوست تان دارم

    در پناه الله یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  5. -
    سلما مصدق گفته:
    مدت عضویت: 3021 روز

    سلام به استاد عزیزم سپاسگزارم که ذهن ما رو اینطور حرفه ای به چالش میکشین.

    من معمولا افرادی رو جذب میکردم که با وجود اینکه ویژگی های مثبت زیادی تو رابطه با من داشتن ولی یه سری ایرادهایی هم داشتن مثلا اینکه بدون هدف خاصی وارد رابطه میشدن و شاید بیشتر هدفشون تنها نبودن یا بودن با یک نفر برای پر کردن خلاء ها یا نیازهای عاطفی و غریزیشون یا لذت بردن از لحظه حال بود. یعنی قصد علنی کردن رابطه یا ازدواج رو نداشتن یا اینکه قصد ازدواج داشتن ولی نه با من. یا اگر هم بعد از مدتی که با هم بودیم و شناختشون از من بیشتر میشد میخواستن که باهم ازدواج کنیم و یا اول رابطه خیلی مشتاق به ازدواج بودن و با همین قصد رابطه رو شروع میکردن ولی بعد دو دل میشدن یا پشیمون میشدن یا خیلی جدی نبودن یا نمیدونستن که از زندگی مشترک چی میخوان یا نمیدونستن کسی که میخوان باهاش باشن دقیقا میخوان چجوری باشه.

    من خیلی این روزا به روابطم دقت کردم و متوجه شدم که علت اینکه من این مدل افراد رو جذب میکنم اینه که خودمم ناخودآگاه همچین فردی بودم و همین ویژگی ها رو داشتم. حالا اینکه چرا خودم این مدل شخصیتی بودم یا شدم؟ ریشه این رفتارام چی بوده؟

    بعد از مدتی تفکر و تامل متوجه این دلایل شدم:

    ما از لحاظ خونه و زندگی و خونواده سطح متوسط رو به پایینی داشتیم. یعنی از لحاظ مالی شرایطمون زیاد جالب نبود و اعضای خونواده ام هم زیاد آدمای با سواد و با کلاسی نبودن. بخاطر همین من ناخودآگاه از همون سنین نوجوانی که ذهن منطقیم فعالتر شد دوست نداشتم حتی دوستای همجنسم و همکلاسیام بیان خونمون که خونه و زندگی و اعضای خونواده ام رو ببینن. احساس خود کم بینی و کم ارزشی و حقارت داشتم. چون خودمو با اونا مقایسه میکردم. خجالت میکشیدم که اونا شرایط منو ببینن. حتی دوستای صمیمیم که من خونه اونا زیاد میرفتم تا باهم درس بخونیم یا به مناسبت تولدشون یا موارد دیگه.

    ولی اونا اصلا خونه ما نمیومدن یعنی من خودم هیچوقت ازشون نمیخواستم که بیان. مخصوصا دوستانی که یه مقدار شرایط خونه و زندگی و خونواده شون از من بهتر بود. البته دوستایی هم داشتم که شرایطشون مشابه من یا حتی بدتر از من بود و با اونا راحت تر بودم و گاهی وقتا میومدن خونمون.

    بعدها هم که بزرگتر شدم و با جنس مخالفم وارد رابطه شدم، همین الگو رو ادامه دادم.

    یعنی بازم دوست نداشتم با کسی که در رابطه هستم خونه و زندگی و خونواده منو ببینه. دوس داشتم رابطه مون بین خودمون باشه و خونواده ها ازش خبر نداشته باشن یا نمیخواستم خونواده ام وارد رابطه مون بشن و تو رابطه مون دخالت کنن. مخصوصا اون دوستاییم که وضعیت و شرایط مالی و خونوادگی شون از من بهتر بود و معمولا هم چنین افرادی رو جذب میکردم، یعنی نمیخواستم از شرایط من با خبر بشن. همیشه حس میکردم که اونا از من بالاترن و من از اونا پایین ترم خب پس ناخودآگاه دلم نمیخواست که به خونه زندگی من وارد بشن. بنابراین با اینکه دوست داشتم ازدواج کنم ولی همچین ترمز خفنی داشتم و فرکانسی که میفرستادم این بود که من نمیخوام یا نمیتونم ازدواج کنم.

    بخاطر همین همیشه دوستی هایی که داشتم غیر علنی بود و هیچکدوم هیچوقت علنی نشد.

    به جز این مورد خونوادگی مورد دیگه ورودی های ذهن هم خیلی روم تأثیر گذاشته. دائما میدیدم رابطه هایی رو که آخرش جدا میشدن هم توی فیلمها هم توی فامیلمون ازدواج های ناموفق زیادی رو دیدم. یا از دوستان و اطرافیان مدام شنیدم که میگفتن پسرا ازدواج نمیکنن. و اون موقعا من این حرفا رو باور کردم و نرفتم الگوهای ازدواج موفق رو پیدا کنم و روش تمرکز کنم.

    علاوه بر این مورد باید بگم استاد جان من یکی از حرفای شما رو بر ضد خودم تعبیر میکنم. مثلا شما توی دوره عزت نفس خطاب به پسرا گفتین که خودتو لایق بدون برو خواستگاری بهترین دختری که تو این شهر هست. بهترین خونواده. بهترین شرایط.

    ولی از اونجایی که من خودمو بهترین نمیدونم انگار یه جورایی حتی این جمله شما هم باعث شده ذهن منطقی من بیشتر قدرت بگیره و خیلی وقتا داره به من میگه تو که بهترین نیستی پس هیچ کس سراغ تو نمیاد. تو این شهر دخترای خیلی بهتر از تو وجود داره. پسرا میرن دنبال اونا. چرا بیان سراغ تو؟

    چون تمرکزم روی نقطه ضعفام و ویژگی های به ظاهر ناخواسته ام هست و بینهااایت ویژگی مثبت خودم رو نمیبینم. احساس لیاقت نمیکنم.

    ولی اگر تمرکزم روی بینهااایت ویژگی‌های مثبت خودم باشه میتونم بگم من جزو بهترین دخترای این شهرم. از خیلیا خیلی بهترم. خیلی از دخترا آرزو دارن جای من باشن. شاید همه پسرا منو نخوان ولی خیلی از پسرا آرزو دارن با همچین دختری ازدواج کنن. پسر مناسب با شرایط خونوادگی من هم وجود داره. پسری که خونه و زندگی و خونواده من براش مهم نباشه و منو بخاطر خودم بخواد هم وجود داره. چون سلایق آدما خیلی متنوعه. پسرایی هم هستن که از لحاظ خونوادگی زیاد سطح بالایی ندارن یا اصلا شاید خونه و خونواده خاصی نداشته باشن ولی رو خودشون کار کردن و رشد و پیشرفت کردن. پسرایی هستن که منو دقیقااا همینطوری که هستم و با وجود تمام نقص هام بخوان. اصلا چون این شرایط رو دارم منو میخوان. اصلا شاید این چیزایی که من فکر میکنم عیب و نقصه از نظر بعضی پسرا کاملا بی اهمیته و اصلا بهش فکر هم نمیکنن. و دختری مثل منو میخوان چون ترجیح میدن با کسی که همسطح خودشون باشه ازدواج کنن. پسرایی هم هستن که

    کاملا مستقلن و اصلا قرار نیست که ما تو خونه و زندگی و خونواده هامون ازدواج کنیم. ما میتونیم کاملا جدا از خونواده هامون باشیم یا مثلا میتونیم مهاجرت کنیم.

    خیلی باید روی این باورای مناسب کار کنم با کمک آموزش های شما استاد عزیزم امیدوارم بتونم این باورا رو به طور واقعی تو جودم بسازم و نتیجه اش رو در زندگیم ببینم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  6. -
    علی پیرمرادیان گفته:
    مدت عضویت: 1371 روز

    به نام خدای مهربان،

    سلام استاد خوبم،، ممنونم بابت فایل خوبی که گذاشتین و نکاتی عالی که بهش اشاره کردید، استاد من با گوش دادن این فایل چندین ویژگی افرادی که باهاشون ارتباط میگیرم در ذهن من رد شد و خواستم براتون بنویسم که بقیه دوستان عزیزم بتونن استفاده کنند

    ویژگی های مثبت که همکار یا دوست موافق من هستند یا بودند

    1-من با افرادی که ارتباط میگیرم همیشه به من احترام زیادی میگذارند و به من خیلی محبت میکنند و بسیار با من خوش برخورد و خوش اخلاق هستند

    2_99٪ مواقع افراد راستگویی هستند و همیشه حرف راست و درست رو بهم میزنند

    3_افرادی هستند که با من هم مسیر هستند و از قوانین جهان اطلاع دارند و تجربیات شبیه به من را داشتند

    4_ عزت نفس بالای دارند و برای خودشون ارزش قائل هستند

    5_افرادی که از لحظه حال بهترین لذت رو میبرند و به دنبال تفریح و لذت بردن از زندگیشون هستند

    ویژگی های منفی افرادی که قبلا چندین و چند بار وارد زندگیم شده بودند و اکثرا جنس مخالف بودند و رابطه عاطفی رو داشتیم این ویژگی های یکسان رو همشون داشتند

    1_ همیشه در روابط عاطفی هیچ تعهدی نسبت به رابطشون با من نداشتند و به جز من مثلا با دو نفر دیگه هم صحبت میکردند و میگفتند دوست معمولی هستیم و من اصلا این رو دوست نداشتم و همه افرادی که وارد زندگیم میشدند همینطوری بودند (که بعد چند بار تکرار شدن فهمیدم که این از باور خودمه که مشکل داره)

    2_در روابط عاطفی افرادی که هیچ توجه ای به خواسته های من نداشتند و بی اهمیت بودند و با مطرح شدن خواسته ها و انتظارات من از انها ناراحت میشدند و به بحث کشیده میشد

    3_ در روابط عاطفی با هرکسی که ارتباط میگیرم 27 سال به بالا است یعنی من تاحالا نشده بود با همسن خودم وارد رابطه بشم (من خودم 22 سالم است)

    4_افرادی بودند که تا پول داری رفیقتم قربون بند کیفتم تا وقتی اوضاع مالیم خوب بود همشون بودند ولی یه وقت اوضاع مالیم که تغییر میکرد همشون غیبشون میزد

    5_افرادی که تا بهشون کوچک ترین محبتی میکردم رفتارشون تغییر میکرد و انگار زده میشدند،،، انگار باید من همیشه باهاشون رفتار معمولی داشتم تا باهام خوب باشن و خوش برخورد باشن

    ولی من دقیقا یکسال پیش فهمیدم که تمامی این مشکلات از باورهای منه و جالبیش اینجاست که از وقتی روی باورهاشون کار کردم و الگوهای خوب به ذهنم دادم تمامی اون افراد یکی یکی از زندگیم حذف شدند و الان هیچکدومشون توی زندگیم نیستند و الان با کسایی که ارتباط میگیرم از جنس باورهایی که توی این یکسال روش کار کردم وارد زندگیم میشوند و خیلی از اون مشکلات دیگه توی روابطم نیست و روابطم خیلی بهتر و با کیفیت تر شده است.

    خیلی ممنونم از استاد خوبم که راهنمایی هاتون باعث میشه ادم سطح آگاهیش بالاتر بره و با عمل کردن به این آگاهی ها کیفیت زندگیمون بهتر و درخشان تر میشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  7. -
    سعیده آیت گفته:
    مدت عضویت: 1299 روز

    سلامی دوباره

    من حدودا دوساعت قبل یه کامنت گذاشتم و راجع به الگوهای تکراری روابطم نوشتم

    یه موردش درمورد این بود که سه تا رابطه رو تجربه کردم که هرسه تاشون به نوعی درگیر مواد بودن واصلا هم نمیفهمیدم چرا

    چون نه توجه داشتم به این موضوع نه باهاش میجنگیدم که جذبش کنم واین همیشه برام علامت سوال بود

    الان یکم بعدناهار دراز کشیدم وباز به چرایی این روابط فکر میکردم که یهو یه جرقه ای تو ذهنم زده شد که تو سن نوجوانی یه سریال بود به اسم آیینه عبرت و تو یه فصلش دوتا بازیگر بودن به اسم آق تقی و علی

    من عاشق این سریال بودم و ازنقش علی خیلی لذت میبردم

    نمیدونم چرا ولی خیلی پیگیر این سریال و کلا سریالهایی که توش پلیس اعتیاد فرار و ازاین دست بود بودم

    حالا میفهمم که جرا من این ادم هارو به زندگیم جذب کردم بخاطر توجهم و عشقم به این فیلم وسریالها

    حالا چقدر بهتر متوجه شدم که استاد اینهمه در مورد ندیدن تلویزیون میگن یعنی چی

    وچه ناخواسته با دست خودمون این بلاها رو سر خودمون میاوردیم

    خداروشکر که من ماه هاست قید تلویزیون دیدن رو زدم وفقط گاهی یه کانال هست که خانه های لاکجری رو نشون میده میرم میبینم برا تجسم کردن توذهنم وتوجهم به فراوانی

    وحالا هم من اون روی سکه رو دارم تجربه میکنم یعنی اگاهانه به خوبیها توجه میکنم و زیباییهارو جذب میکنم

    ممنونم ازتون استاد عزیزم

    خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  8. -
    تنها خدا برایم کافیست گفته:
    مدت عضویت: 1364 روز

    فتبارک الله احسن الخالقین

    سلام استاد عزیزم

    بینهایت خداروشکر میکنم ک هدایت شدم به این سایت و فایل ،چون مشکلی ک دارم رو میخوام اینجا بنویسم و به امید خدا ب نتیجه و باور مناسب برسم

    ویژگی اخلاقی ک منو آزار میده از همسرم هست که همش دعوا پیش میاد و با وجود فرزند نمیدونم چیکار کنم برای حل این الگو،و تو ذهنم اینه باید دعوا کنم قهر کنم و دور بشم تا همسرم خوب بشه و همه چیز گل و بلبل،ولی تا حالا اتفاقی نیوفتاده

    ویژگی ک در روابطم داره تکرار میشه و بشدت هم آزارم میده این هست ک اطرافیان من بخصوص همسرم به پوشش م و برخوردم همیشه ی گیری پیدا می‌کنند بخوان عصبیم کنن در حالیکه همیشه همون پوشش و رفتار رو دارم ولی بازم موجب ناراحتی من میشم ،و مساله من داشتن استرس هست و نگرانی ک نکنه الان دوباره مث قبل بخوان منو ناراحت کنن

    ی ویژگی دیگه این هست ک یهو خیلی خوب میشن با من و با اینکه دارم شکر گزاری خدارو انجام میدم و حالم خوبه یهو میزنن همه کاسه کوزه هارو میریزن بهم

    نمیدونم چرا از رفتار و اخلاق همسرم همش میترسم و جالبه از دعوای بقیه استرسی میشم و ی اخلاقی ک دارم تو ذهنم خیلی قوی هستم و از خودم دفاع میکنم از بقیه عین فردین و جومونگ دفاع میکنم ولی در عمل بیشتر مورد بی احترامی قرار میگیرم

    ویژگی دیگه توهین شنیدن هست درحالیکه از توهین و حرب زشت بشدت بیزار و دوری میکنم

    افرادی رو ددر و برم دارم که اهل سر و صدا و دعوا هستن همش تنش و درگیری یعنی مجبور میشم خودمم برای پیش بردن امورات داد بزنم و نهایتا سکوت ممتد دارم

    به اطرافیان قرض بدم با بدبختی پول پس میدن و همسرم ک کلا پس نمیده،

    خدایا شکرت و سپاسگزارم از استاد عزیز و تمامی دوستان اگر هدایت و تجربه های مناسب برو بهم بگید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      علی بردبار گفته:
      مدت عضویت: 2111 روز

      سلام دوست عزیزم

      شما آدم خوبی هستید.

      برایتان دعا میکنم که فقط بتوانید روی خوبی‌های همسر عزیزتان تمرکز کنید

      برایتان دعا میکنم که فقط روی آرامش و مهربانی اطرافیانتان تمرکز کنید!

      برایتان دعا میکنم که فقط روی مماشات کردن و گیر ندادن اطرافیانتان تمرکز کنید.

      برایتان دعا میکنم که روی جنبه های خوب و دست و دلبازانه و خوش حسابی های اطرافیانتان تمرکز کنید.

      خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  9. -
    ایوب عبدی گفته:
    مدت عضویت: 1966 روز

    سلام به استاد و همه عزیزان

    سوال؟

    چه آدم هایی رو جذب میکنم؟

    آدم های نامناسبی که جذب میکنم و همیشه از دستشون شاکیم و تو ذهنم باهاشون میجنگم (البته الان کمتر شده)

    این ویژگی هارو دارن: آدمهایی هستن که همیشه حرف خودشون رو میزنن و تعصبین

    منو زیاد جدی نمیگیرن انگار یه بچه ام و چیزی نمیدونم ویا ضعیفم و توانایی خاصی ندارم

    زیاد مسخره میکنن و همیشه دنبال اینن که چه چیزی پیدا کنن و در موردش جک بگن

    احترامی برای رابطه قائل نیستن

    قول هاشون براشون مهم نیست و راحت دروغ میگن

    توی پول دادن اذیت میکنن

    زیاد کاشته میشم

    زیادی ازم انتظار دارن

    کسی به علایق من علاقه نشون نمیده یا مثلا میریم تفریح جاهای که من دوس دارم رو کسی نمیپسنده

    انگار سربارم

    پشت سرم صحبت میکنن

    انتقاد میکنن حتی اگه کارم عالی باشه

    به احساسی که دارم بی تفاوتن

    تو جمع انگار مهم نیستم(یه حسی مثل اینکه بود و نبودم هیچ فرقی نمیکنه)

    یه نوع از آدمها هم هستن که همش میخوان کنترل رو بدست بگیرن و دیده بشن مخصوصا وقتی که یه خانمی اونجا حضور داره

    آدم هایی که نمیخوان کارمو راه بندازن

    آدمهایی که قدرت دارن و میخوان اذیت کنن هرچند خودشون این طور فکر نمیکنن

    دختر خانم هایی که با همه صمیمین# دنبال یه اشاره از طرف هرکسین

    خانم هایی که زود به زود قهر میکنن و رفتار های عجیب از خودشون نشون میدن

    کسانی که برام دلسوزی میکنن

    دیگه نمیخوام بنویسم

    وسط اینا بودم که گفتم واو

    اصلا نمیدونستم که انقدر داغونم ولی هرچقدر فکر کردم هی میومد

    پسر حسابی باید رو خودم کار کنم

    استاد مرسی که منو به فکر انداختی️️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      سمانه جان صوفی گفته:
      مدت عضویت: 2156 روز

      سلام آقا ایوب

      تحسین برانگیز هستین که با نوشتن، دارین خودتون رو تحلیل و مطالعه میکنین.

      این خیلی جسارت و شجاعت میخواد.

      آفرین به شما.

      در آغوش خدا و هدایت هاش، هر لحظه به رشد و درک آگاهی و عمل به ایمان نزدیک و نزدیکتر بشین.

      خدایا بی نهایت دوستت دارم و سپاس گزارتم برای همه ی ثروت و نعمت هام

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    Ehsan Moqadam گفته:
    مدت عضویت: 2180 روز

    به نام خالق عشق و زیبایی

    درود و خداقوت به استاد عزیز، بانو شایسته جان و همه دوستان خوبم در این خانواده بی‌نظیر

    سپاس‌گزار اساتید عزیزم هستم که بی‌وقفه در مسیر هدایت حرکت می‌کنند و مصداق بارز السابقون هستند. خوشا به سعادت ما که در این مسیر قرار گرفتیم. هر روز زندگی با حس عمیق‌تری روزم شروع میشه و با کلی اتفاق فوق‌العاده به پایان میرسه؛ اتفاقاتی که قبلاً خیلی کمتر می‌افتاد و اگر هم می‌افتاد انقدر برام ارزشمند نبود و خداوند را درش نمی‌دیدم اما حالا همه چیز برام متفاوت شده. شیرین‌ترین کار زندگی من شده وقت گذروندن و شناخت بیشتر خودم. از کوچکترین فرصتی استفاده می‌کنم برای اینکه حتی شده یه ذره خودم رو بهبود بدم و قوانین جهان رو بهتر درک کنم. وقتی داشتم فکر می‌کردم که چی شد که من به‌سمت این دوره هدایت شدم به این نتیجه رسیدم که اشتیاق من برای شناخت قوانین خیلی خیلی بیشتر از قبل شده و خداوند هم مثل همیشه من را به‌سمت بهترین مسیر هدایت کرد و واقعاً خوشحالم که دارم در این مسیر حرکت می‌کنم.

    پرسش این جلسه پرسش به‌ظاهر ساده‌ای میاد اما خیلی فکرم رو درگیر کرده، یعنی اولش یه نگاه اجمالی به کل روابطی که تو این سال‌های زندگیم تجربه کردم انداختم که خوب اصلاً قابل مقایسه با گذشته نیست اما پر واضحه که یه‌سری الگوها همچنان ثابت باقی مانده و یا به یه صورت دیگه‌ای داره اتفاق میفته که درنهایت نتیجه احساسیش برام خوشایند نیست چون طبق قانون خیلی اوقات وقتی تو شرایط ناجالب قرار می‌گیریم به‌جای اینکه بیایم خودمون رو تغییر بدیم به‌دنبال تغییر اوضاع خارجی هستیم یعنی فکر می‌کنیم اگر فلان اتفاق بیفته، فلان آدم وارد زندگیم بشه یا فلان آدم از زندگیم خارج بشه من به احساس خوبی می‌رسم اما همه این رو تجربه کردیم که اون اتفاق خاصه افتاده، اون آدم خاصه وارد یا خارج شده از زندگیمون اما ما همچنان احساس رضایت نداریم از زندگیمون، به‌این‌دلیل که به‌جای تغییر خودمون خواستیم عامل بیرونی رو تغییر بدیم، یعنی دقیقاً عین نگاهی که عموم مردم به شرایط سیاسی دارند و این موضوع رو در برخورد مردم با اوضاع سیاسی خیلی‌خوب میشه تشخیص داد.

    مثلاً درخصوص روابط عاطفی خصوصاً از زمانی که من با قانون آشنا شدم افرادی که باهاشون در ارتباط بودم ضعیف‌تر از من بودند و باعث میشد که من هربار به بهانه‌ای ارتباطم رو قطع کنم و افرادی رو هم که دوست داشتم باهاشون ارتباط بگیرم اون‌ها با من ارتباط خوبی نمی‌گرفتند و مخالفت می‌کردند و کم کم به این نتیجه رسیده بودم که آقا اون فرد دلخواه من نیست دیگه یا اگرم باشه با من خیلی حال نمیکنه چون قبل از آشنایی با قانون یه خواسته‌هایی داشتم و بعد از آشنایی با قانون خواسته‌ها و انتظارات من از ارتباطم دستخوش تغییرات محسوسی شد و انگار هرچقدر که این استاندارها بالاتر میرفت رسیدن به خواستم هم دور از دسترس‌تر میشد برام تا جایی که یه جورایی اصلاً نشدنی شده بود رسیدن به این خواستم و همین موضوع تاثیرات منفی خودش رو تو کسب‌وکارم هم گذاشته بود یعنی یه جورایی به این نتیجه رسیده بودم که من آدم جذابی حداقل برای اون دسته از افرادی که دوست دارم تو زندگیم داشته باشم نیستم و افرادی که تو زندگیم هستند سطح پایین‌تر از اون چیزیند که من انتظار دارم.

    یا مورد دیگه تو کسب‌وکارم افراد خیلی ثروتمندی میان اما خیلی خیلی اغلب سخت پسند هستند و وقتی نگاه میکنم به مشتری‌هام میبینم که خوب آقا من که تا الان همه کسانی که باهاشون کار کردم آدم‌های ثروتمندی بودند پس چرا هنوز بعد از این همه وقت نتونستم به یقین برسم که باید برای چه تایپی از افراد خدمات ارائه بدم چون وقتی که همچین ترمزهایی وجود داره تو به همه چیز شک میکنی و همه چیز رو اصل میدونی غیر از اون عامل اصلی و همین موضوع باعث شده که روند رشدت یه روند سینوسی داشته باشه، یعنی یه ذره بری بالا بعد یه ذره میای پایین دوباره یا اینکه یه مدت خیلی پر انرژی کار کنی اما ببینی نتایج مورد نظرت نیمده بعد دلسرد بشی دوباره چون پس ذهنت این ترمزه که آقا من به‌اندازه کافی برای کسانی که دوست دارم تو زندگیم باشند آدم جذابی نیستم داره کار خودش رو انجام میده. بارها و بارها اومدم ایده‌های مختلف رو امتحان کنم اما به این نتیجه رسیدم که تهش نتیجه از قبل مشخصه یعنی قشنگ از قانون برای خودم برعکس استفاده کردم.

    درخصوص کسب‌وکار چندین بار این الگو برام ایجاد شده که اون فرصت مناسب برام ایجاد شده، منم کارهایی که فکر می‌کردم درست هست رو انجام دادم اما درنهایت مشتری منصرف شده و اون فرصت دلخواه من از طرف سمت کس دیگه‌ای به‌وجود اومده بعد من رو به این نتیجه رسونده که انگار من تو قد و قواره این افراد نیستم. این مورد تو این کسب‌وکاری که بهش علاقه دارم ایجاد شده برام چون قبلاً من تو بیزینس‌های دیگه بودم یا داشتم برای افراد دیگه کار میکردم یا یه حالت شراکتی خیلی خیلی موفق بودم اما از زمانی که تصمیم گرفتم کسب‌وکار خودم را ایجاد کنم اون فروش موفق ادامه‌دار نشد، یعنی هر کسی که منو از نزدیک بشناسه تایید مینکه این حرف رو که احسان خیلی تو فروش خوش‌شانسه اما این خوش‌شانسی حتی 10% هم تو کسب‌وکار شخصی خودم نبوده. وقتی فکر می‌کنم می‌بینم من باورهای مطمئنی درباره ارزشمندی خدمات و خودم ندارم، یعنی وقتی یاد این جمله استاد تو جلسه 4 دوره میوفتم که میگن من انقدر باورها درباره خودم و کارم خوب بود که تو 6 ماه از کلاس بندرعباس رسیدم به بزرگ‌ترین سالن‌های همایش تهران یا جایی دیگه گفته بودند که وقتی در تهران داشتند خیلی موفق کار می‌کردند به تیمشون گفتند که اگر همین الان من رو بذارید سیستان بلوچستان هم من تو مدت خیلی کوتاه میتونم همین نتایج رو ایجاد کنم می‌فهمم که من 5% هم شبیه باورهای استاد رو درباره خودم به‌شکل بنیادین تو کسب‌وکار شخصی خودم ندارم، یعنی دوست دارم بهترین باشم اما باورهام درباره ارزش خودم و خدماتم فرسنگ‌ها با هم فاصله دارند.

    الگوی دیگه‌ای که در روابط قشنگ میتونم پیدا کنم اینکه افراد خیلی سریع با من احساس راحتی می‌کنند یعنی کافیه من 1 روز یه نفر رو ببینم روز دوم انگار که مثلاً صد ساله همدیگرو می‌شناسیم، یعنی یه مدت خیلی خیلی صمیمی میشدیم با هم طوری که طرف همه زندگیش رو میتونست به من بده اما اتفاقی که میفته اینکه روابطمون خیلی پایدار نمیموند و حتی موجب دلخوری هم میشد و همین باعث شد که من یه حالت محافظه‌کارانه‌ای نسبت به افرادی که تازه می‌خوام باهاشون ارتباط برقرار کنم ایجاد کنم.

    وقتی فکر می‌کنم به این موارد می‌بینم که ریشه همین این‌ها برمیگرده به عدم احساس لیاقت و شرک چون من آدمی نیستم که تو بحث روابط اجتماعی ضعیف باشم اما این الگوهای تکرار شونده من رو به‌جایی رسوند که احساس رضایت خیلی کاملی از روابطم نداشته باشم و یه جورایی یه مقدار انزوایی رو می‌تونم حس کنم در وجود خودم، یعنی به‌جای اینکه بیام این ترمزهارو پیدا کنم و روابط دلخوام رو ایجاد کنم تو یه سری از موارد پذیرفتم که آقا همینه دیگه نمیشه کاریش کرد، درصورتی که قسمت دیگه‌ای از زندگیم حقایق دیگه‌ای رو میگه. مثلاً من بسیار بسیار روابط خوبی با خانواده و دوستان صمیمی خودم دارم یعنی واقعاً عشق و ارادتی که تو این روابط هست رو من تو زندگی کسی از نزدیک ندیدم یعنی حس می‌کنم بهترین‌های هستند که یه نفر میتونه تو زندگیش داشته باشه یا وقتی فکر می‌کنم به اینکه همیشه دوست داشتم یه الگوی کامل داشته باشم تو زندگیم که ازش یاد بگیرم و هدایت شدم به استاد دیگه نمی‌تونم که به کمتر از بهترین قانع بشم چون واقعاً نظیر استاد رو ندیدم هیچ جایی و این موضوع رو دیگه همه کسانی که تو این جمع هستند تایید می‌کنند. تو روابط قبلی عاطفیم هم من همیشه روابطی داشتم که دیگران غبطه می‌خوردند بهش و همین موضوعات باعث شده که من استانداردهام تو حوزه روابط خیلی بره بالا.

    ترمزهای مهمی که در همین حین باهاشون برخورد کردم این بود که نه اینکه من کلاً احساس عدم لیاقت یا عدم جذابیت داشته باشم اما انگار نسبی شده این موضوع تو زندگیم، یعنی انگار کسانی که دوست دارم تو زندگیم باشند انقدر در ذهنم بزرگ شدند که رسیدن بهشون غیرقابل دسترس یا دشوار شده که باید بیشتر رو این موارد کار کنم، یعنی بیام ذهنم رو از پیش‌فرض‌های غلط در ابتدا پاک کنم و رفتار کسی رو دیگه قضاوت و پیش‌بینی نکنم برای خودم. مثلاً یکی از همین ترمزها تو بحث روابط عاطفی باعث ایجاد یه الگوی تکراری شده اینکه خانم‌هایی که هم‌سن‌وسال خودم هستند یا سنشون از من کمتره درک و فهم کافی ندارند و اون پختگی که من به‌دنبالش هستم رو نمیشه دید تو خانم‌های هم سن یا جوانتر از خودم به‌همین‌خاطر اغلب خانم‌هایی وارد زندگیم شدند که سنشون بالاتر بوده و از طرفی چون دوست داشتم که اون شادابی رو هم تو روابطم تجربه کنم، نه تونستم یه رابطه دلخواه تو این سمت داستان ایجاد کنم و نه تو اون سمت دیگه ماجرا. یعنی مصداق بارز: ان سعیکم لشتی. این هم ریشش برمیگرده به اینکه من قبل از آشنایی با قانون با خانم‌هایی که دوست بودم سنشون از من پایین‌تر یا هم‌سن خودم بودند و انگار ذهن من نتیجه‌گیری کرده برای خودش که آقاجان دلیل این تجربیات ناموفق سن افراد بوده، این دوستان اگر سنشون بالاتر بود اینجوری نمیشد و باعث شد که من تو ناخودآگاه دنبال افرادی با سن بالاتر باشم و ازونجایی که این موضوع رو خیلی نمی‌پسندیدم دارم این وضعیت رو تجربه می‌کنم.

    واقعاً دمتون گرم. چقدر این روزها فوق‌العاده‌تر از همیشه داره پیش میده چقدر حسم به زندگیم زیباتر شده.

    با تمام وجودم خداروشکر می‌کنم که در این مسیر زیبا هستم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      زهرا گفته:
      مدت عضویت: 1673 روز

      سلام دوست عزیز

      کامنتتون پر از نکته های عالی بود برای من ازتون ممنونم

      یه قسمتی که نوشتید اغلب افراد زود باهاتون صمیمی میشن ولی اون رابطه ها زود بهم میخوره من خودم هم قبلا این مدلی بودم یعنی به حدی با کسی صمیمی میشدم که از یه جایی انگار کنترل رابطه از دستم درمیرفت و احساس خفگی میکردم یعنی یه جور حس مسئولیت، نمیدونم چی بود واقعا :)

      و خودم انگار دوست داشتم در ناخوداگاهم که سریع تر اون رابطه ها تموم بشه و دیگه طرف رو نبینم و دقیقا به بهانه های مختلف و الکی اون رابطه ها بهم میخوردن اونم تو رابطه های دوستی با دوستای هم جنسم!!

      تا اینکه توی یکی از فایل های لایو استاد گفتن قانون تکامل رو باید تو همه چیز رعایت کنید مثلا اگر با فردی رابطه دارید (البته اشاره استاد رابطه عاطفی بود اما به نظرم در همه روابط صدق میکنه) استاد گفتن کم کم پیش برید اجازه بدید به خودتون و طرف مقابل مثلا هر روز باهم وقت نگذرونید و همش نخواین کنار هم باشید یا باهم در ارتباط باشید فضا بدید بهم و این نکته برای خود من خیلی موثر بود و درواقع یه جور تعادل رو باید حفظ کرد که با عمل کردن بیشتر میشه مسلط شد

      امیدوارم بهترین روابط رو با بهترین انسانهای ثروتمند و مطابق استاندارهاتون و حتی فراتر از اون تجربه کنید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      آرزو ملک فر گفته:
      مدت عضویت: 1660 روز

      سلام آقا احسان عزیز

      یه تیکه از کامنتتون که در مورد کسب وکار بود که گفتین تو کار شراکتی همه میدونن خوش شانس بودم وفروش خوبی داشتم ولی کسب وکار شخصیم اینطور نیس… چیزی به ذهنم اومد که لازم دونستم بگم شاید کمکی باشه.

      و اونم اینه که باز هم همین حرفتون برمیگرده به باورها تون، خب مشخصه که شما باورهای قویتری نسبت به کار شراکتی دارین که الان توو کسب وکار شخصی ندارین و تو یکی از فایل ها استاد میگن که در گذشته من باورهام تو دوره های تندخوانی قوی‌تر بود نسبت به دوره هایی که الان دارن کار میکنن وبخاطر همین نتایج هم براشون بزرگ بوده اما بعد که رو باور هاشون کار کردن تونستن تو مسیر علاقه شون قدم بردارن و این نتایج فوق العاده رو بگیرن. خواستم بگم شما هم ازاین بابت نگران نباشید و فقط بگردید تو باورهای محکمی که تو ذهنتون و ناخوداگاهتون، که داره کارمیکنه رو پیدا کنید و تغییرش بدید.

      امیدوارم که تونسته باشم کمکی کرده باشم.

      هرجا هستید موفق و شاد وسلامت باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
      • -
        Ehsan Moqadam گفته:
        مدت عضویت: 2180 روز

        درود بر شما آرزو جان

        سپاس‌گزارم از نکات مهمی که اشاره کردی

        درست می‌فرمایید من متوجه این موضوع نبودم که این ترمزها درخصوص خودارزشی خودم و کارم در کسب‌وکار شخصیم داره کار میکنه که اجازه نمیده من با خودم، مخاطب و جریان ثروت هماهنگ و راحت باشم، یعنی دقیقاً وقتی بررسی کردم خودم رو و اتفاقات گذشته رو مرور کردم این الگو رو پیدا کردم. البته تنها یک الگو یا یک باور یا بک تغییر نیست که بخواد نتیجه قابل توجه ایجاد کنه و خیلی چیزها باید اصلاح بشه که در یک مسیر تکاملی و بهبودی انجام میشه یعنی این داستان‌هایی که گفتم همه برای قبل از آشنایی من با قانون بود و از وقتی که با قانون آشنا شدم و متوجه تغییر احساساتم به‌سمت مثبت شدم به قطعیت رسیدم که این قانون درسته اما وقتی که نتیجه در کسب‌وکار به‌شکل دلخواه پیش نمی‌رفت باعث شد که من به‌دنبال کشف بیشتر خودم بیفتم و پیدا کنم اون کدهایی که داره به اشتباه تو ذهن من اجرا میشه که یکیش همین مورد بود.

        این هم از کشف و اصلاح سایر کدها فهمیدم و بهش رسیدم چون این کدهای مخرب و باورهای اشتباه مثل زنجیر بهم دیگه متصل هستند وقتی یه سرش رو پیدا میکنی خیلی راحت میتونی بقیش رو هم پیدا کنی، مثلاً من فکر می‌کردم که روی باور معنویت ثروت خیلی خوب کار کردم اما وقتی که نتیجه نمیومد متوجه شدم که نه من نتونستم به‌خوبی منطق ایجاد کنم برای این باور. حالا از کجا متوجه این موضوع شدم؟ ازینکه فهمیدم من خیلی سختمه قیمت دادن به مشتری و فکر می‌کنم هرچقدر پول بیشتری بگیرم یا سود کنم کار خوبی نکردم و یه جورایی دارم بی‌انصافی می‌کنم. بعد به خودم گفتم پسر خوب تو داری یه خدمت خیلی ارزشمند ارائه میدی داری ارزش تو زندگی افراد ایجاد میکنی با کیفیت فوق‌العاده کارت مخاطب از خداش هم باید باشه که بیاد کارش رو به تو بسپاره و اصلاً روی کار باکیفیت قیمت نمیشه گذاشت و هرکسی که به‌دنبال ارزش باشه حتما به‌راحتی ارزش کار تو رو متوجه میشه بعد تو سختته که قیمت بدی یا راحت کارت رو بفروشی؟

        تو اگر عمیقاً باور داشته که ثروتمند شدن معنوی‌ترین کار دنیاست به شغلت به‌چشم محراب نگاه می‌کردی و به پول به چشم رزق پاک و ثمرات بهشتی از جانب خدا

        عاشق این جمله استاد هستم که میگن تا وقتی که با فرکانس پول تنظیم نباشی جریان ثروت رو پیدا نمکنی این باورهای اشتباه باعث میشن تو جریان ثروت رو پیدا نکنی چون احساست خوب نیست و من از این احساس ناخوب می‌فهمیدم که تنظیم نیستم از نظر فرکانسی با خواستم.

        خداروشکر که در مسیری هستم که هر روز احساس بهتری رو تجربه می‌کنم و در جمع دوستان خوبی مثل شما هستم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
        • -
          آرزو ملک فر گفته:
          مدت عضویت: 1660 روز

          ممنون از کامنت عالیتون

          یه سوالی برام پیش اومد ازاین جمله تون که:من یه خدمت خیلی ارزشمند ارائه میدم و ارزش تو زندگی افراد ایجاد میکنم…

          چون الان یه مدته خیلی عمیقا دارم روی 12 قدم و قدم اول کار میکنم واین جمله تون منو به فکر فرو برد که، آرزو به خودت و رفتارت فکرکن… این برمیگرده به احساس لیاقت، ازخودم پرسیدم خدمت تو چرا ارزشمنده؟؟ و چه ارزشی تو زندگی افراد ایجاد میکنه؟؟؟ جالبه که خودم هنوز نتونستم به این سوال جواب بدم!! بعد چطور توقع دارم مردم ارزش کار منو بفهمن!! (و اینم بگم که من یه نقاش هستم و تکنیک سیاهقلم کار میکنم)

          اول اینکه ازخدا میخوام هدایتم کنه که به جواب این سوالم برسم چون تا وقتی اول برای ذهن خودم منطقی نشه و باورنکنم که چه ارزشی ایجاد میکنم نمیتونم فرکانس ارزشمندی رو ارسال کنم…

          و سوال بعدی که برام پیش اومد اینه که، اگه جواب سوالمو بگیرم و به این باور برسم که (خدمت من ارزشمنده و ارزش تو زندگی افراد ایجاد میکنه) چه رفتاری بااین باور هماهنگه؟ یعنی اگه به این موضوع باور داشته باشم شخصیتم چطور میشه؟ رفتارام چه شکلی میشه؟؟؟

          به قول استاد اول باید شخصیتمون تغییر کنه و بعد باورهامونم به مرور تغییر میکنه… اینم آگاهی جدیدیه که به لطف قدم اول تازه دارم درک میکنم. خداروشکر واقعا

          مثلا یه باور دیگه که جدیدا درکش کردم اینه که اگه ما میگیم به خدا ایمان داریم و باور داریم که خداوند مشتری های مناسب رو به سمت ما هدایت میکنه… آیا واقعا بهش باور دارم؟؟؟

          اگه همش راه هایی که تو میدونی رو هی میری چک میکنی و منتظر مشتری هستی از جایی که خودت میدونی پس یعنی ایمان نداری، یعنی باور نداری خدا مشتری رو به سمتت هدایت میکنه!!! که اگه باور داشتی نمی چسبیدی به اون مسیری که خودت فکرشو میکنی (برای مثال یه راهی مثل اینستاگرام)، درصورتی که اگه باور داشته باشی به این موضوع رها میشی احساست خوبه…. خدای من حس میکنم دریچه ی جدیدی از آگاهی به روم باز شده حس میکنم یه سری چیزارو تازه دارم درک میکنم…حالا در کنار این باورها اگه رفتارمون تغییر کنه باور کنیم این جملات رو و برای ذهنمون منطقی کنیم با الگو ومثال، بعدش دیگه به ترمزها میرسیم که استاد میگه اگه باورها تون درست بشه بعد که ترمز هارو برمیدارید اتفاق ها پشت سرهم میفته… خدایا شکرت برای درک این آگاهی ها، برای این مسیری که توش هستم، برای دوستان خوبی که اینجا دارم مثه شما

          بازم ممنون ازشما احسان جان، که بااین کامنتتون منو بیشتر به فکر فرو بردید

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
          • -
            Ehsan Moqadam گفته:
            مدت عضویت: 2180 روز

            درود بر شما دوست عزیزم

            واقعاً سپاس‌گزار و خوشحال هستم که در مسیری قرار گرفتیم که هر روز می‌تونیم حس زنده‌گانی رو عمیق‌تر تجربه کنیم

            وقتی صحبت از کلمه ارزش میشه باید معنی این کلمه رو دقیق‌تر متوجه بشیم.

            ارزش یعنی چیزی که حضورش در زندگی من به‌طور مستمر باعث ایجاد حس خوب میشه و این مفهوم هیچ استاندارد و الگوریتم خاصی نداره که بگی اگر طبق این استانداردها باشه ارزش حساب میشه و اگر طبق این استاندارد نباشه در دسته ارزش‌ها قرار نمی‌گیره.

            مثلاً در زمان‌های گذشته افراد چون خوراکی‌های مختلفی نداشتند(انسان‌های اولیه) گندم، نمک و یا چیزهای خیلی ساده مهم‌ترین و ارزشمندترین کالاها به‌حساب میومدند چون انسان‌ها حیات خودشون رو وابسته به این کالا میدونستند.

            اما رفته رفته انسان‌ها با ابعاد بیشتری از وجود خودشون آشنا شدند و ارزش‌ها شکل‌های متفاوتی پیدا کردند، انقدر متفاوت که گاهی از نظر ما دقیقاً قابل تشخیص نیست در نگاه اول اما وقتی که عمیق میشیم پی به ارزش اون کار می‌بریم.

            دلیل اینکه نمک یا گندم جز ارزشمندترین کالاها به‌حساب میومدند نه به این خاطر بوده که انسان اگر ازین دو ماده استفاده نکنه میمیره، چون اون زمان انسان‌ها چیز دیگه‌ای رو نشناخته بودند که بخوان روش ارزش‌گذاری کنند.(کاملاً ذهنی)

            یعنی هرچقدر که چیزهای بیشتری کشف شد ارزش‌های بیشتری ایجاد شد و دقت کنید که با هر کشف چقدر چیزهای جدیدی ایجاد شد از صنایع گرفته تا انواع خدمات. مثلاً انسان‌ها فهمیدند که باید ابزاری برای براشت و آسیاب گندم داشته باشند و همین موضوع چقدر ارزش‌های متنوعی ایجاد کرد و چقدر کار رو برای افراد ساده‌تر و لذت‌بخش‌تر کرد. درواقع ارزش‌آفرینی یعنی حل کردن مسائل و افراد حاضرند برای حل این مسئله پول پرداخت کنند.

            اگر یه نگاهی در زندگی روزمره خودتون به چیزهایی که استفاده می‌کنید بیندازید و از خودتون بپرسید که این موضوع داره چه چیزی رو تو زندگی من برطرف یا اضافه میکنه که من دارم ازش استفاده می‌کنم می‌تونید پی به اصل موضوع ارزش‌آفرینی در کسب‌وکار ببرید.

            حالا نکته اینجاست که چه چیزی باعث میشه انسان به این سمت بره؟ یعنی بخواد مسائل رو حل کنه و ارزش‌آفرینی کنه؟

            اول اینکه به مسئله‌ای برخورد کنه، یعنی بسیاری از خواسته‌هایی که ما داریم به‌این دلیل بوده که ما به مسئله‌ای برخورد کردیم و

            دوم اینکه به این باور برسه که این مسئله راه‌حل داره، یه نکته رو من در مورد این موضوع باید بگم. در گذشته چون مسائل مربوط به بحث حیات انسان بوده این باور که این مسئله باید راه‌حلی داشته باشه خیلی قوی‌تر بوده یعنی انسان‌ها ناخودآگاه میدونستن که اگر جوابی برای این مسئله پیدا نکنند خواهند مرد اما امروزه چون شکل مسائل ما تغییر کرده شدت و انگیزه ما برای این باور که این مسئله جوابی هم داره متفاوت شده.

            این یک موضوع کاملاً ذهنیه که در برخورد با تضاد به‌وجود اومده و هی شکل جدیدتری به‌خودش گرفته.

            در ابتدا چون انسان‌ها ورودی منفی نداشتند شکی هم درباره اینکه آیا من ارزشمند هستم که بیام مثلاً این داس رو اختراع کنم نداشتند اما میشه گفت هرچقدر جهان گسترش پیدا کرد انسان‌ها وارد مقام رقابت و مقایسه شدند. اصلاً ماهیت تمدن یعنی خارج کردن افراد از همین فضا و تعیین جایگاه انحصاری برای هر فرد.

            اینکه ما خودمون رو ارزشمند نمیدونیم نه به این خاطره که ذاتاً ارزشمند نیستیم، به این دلیله که ما یاد نگرفتیم که چطور باید خودمون رو تعریف کنیم . از بچگی اگر نمی‌تونستیم کاری رو درست انجام بدیم کل شخصیتمون به‌خاطر اون موضوع زیرسوال میرفت و هی مقایسه شدیم با دیگران، خب طبیعیه که وقتی بزرگتر بشیم خودمون رو ارزشمند ندونیم، دائماً خودمون رو سرزنش کنیم به خاطر کوچکترین کار اشتباه یا اگر یه محصولی یه خدماتی ارائه کنیم که اون بازخورد مورد انتظار رو نداشته باشه کلاً بی‌خیال همه چیز بشیم و بپذیریم که من از عهده این کار برنمیام.

            پس قدم اول اینکه ما با خودمون به صلح برسیم، پی به ارزش خودمون ببریم. وقتی انسان پی به ارزش خودش میبره میتونه باور کنه که میتونه در جهان هم ارزش‌آفرینی کنه.

            وقتی ما حالمون با خودمون خوب نباشه نمی‌تونیم توقع داشته باشیم که دیگران به ما حال خوب بدند.

            وقتی حالمون با محصولی که تولید می‌کنیم خوب نباشه نمی‌تونیم توقع داشته باشیم که اون محصول مورد نظر دیگران قرار بگیره چون ارزشمندی کارمون رو‌ گره زدیم به نظر دیگران.

            تو هنر خیلی بهتر میشه این موضوع رو سنجید. وقتی یه تابلویی کشیده میشه چقدر میتونه احساس خوب ایجاد کنه در افرادی که اون تابلو رو می‌بینند، چقدر این احساس برای افراد میتونه ارزشمند باشه.

            از نگاه دیگه مسئله این ارزشمندی جنگ قلب و ذهنه. قلبت بهت میگه که تو ارزشمندی و ذهنت تو رو در مقام مقایسه میبره و ارزشت رو پست میکنه، به همین دلیل خداوند از واژه قلب برای الهامات استفاده میکنه.

            یه حسی شما رو میکشونه به سمت کشیدن یک اثر یعنی وقتی داری اون کار رو انجام میدی حالت خوبه اما ذهن منطقیت میاد وسط که میگه نه این همه نقاش هست کی تابلوهای تورو نگاه میکنه؟

            حالا کار ما اینجاست که بیایم این منطق غلط رو با شکل درستش جایگزین کنیم، اون هم با مثال:

            مثلاً بگیم آیا زیبایی کارهای داوینچی چیزی از ارزش ونگوک کم میکنه؟ یعنی میشه گفت چون داوینچی خوبه کسی دیگه کارهای ونگوک رو نگاه نمیکنه؟!

            این‌طور نیست، هر کسی با نگاه ارزشمندی به خودش میتونه ارزش‌آفرینی کنه، وقتی شما این نگاه رو در خودت تقویت میکنی میری دنبال اینکه حرفه‌ای‌تر بشی که زیبایی بیشتری رو به تصویر بکشی و این زیبایی بیشتر پول بیشتری رو هم به‌همراه خواهد اورد چون داری به رشد توجه میکنی و طبق قانون هدایت میشی به رشد بیشتر.

            نکته مهم اینکه ما بپذیریم که خالق زندگی خودمون هستیم. این شغل نه اینکه تنها راه کسب ثروت باشه این مسیری است که در وجود ما داره ما رو ارضا میکنه یعنی حالمون خوبه و این حال خوب یعنی ارزش.

            وقتی ما نپذیریم که در جهان محدودیتی وجود داره و بیایم فراوانی رو باور کنیم جهان مارو هدایت میکنه به تجربه فراوانی چون طبق قانون ما به هر چیزی که توجه کنیم بیشتر در زندگیمون تجربه می‌کنیم.

            مسئله‌ای که در اینجا سوتفاهم ایجاد میکنه رها نبودن در برابر جریانه هدایته اون هم به این دلیل که ما باور نداریم امکان‌پذیری و فراوانی جهان رو.

            یه مثال خیلی داغ و تازه دارم در این خصوص یه خواسته خیلی مهمی که شکرخدا به تازگی محقق شد و اصلاً خیلی بیشتر باعث شد که بیشر درک کنم جهان داره دقیقاً چجوری کار میکنه.

            اولاً که من با یه تضادی برخورد کردم که باعث شد این خواسته در من شکل بگیره و بعد هدایت شدم به دوره کشف قوانین، تو این دوره استاد خیلی در مورد باور امکان‌پذیری صحبت می‌کنند و پایه‌های منطقی براش ایجاد می‌کنند که به‌نظرم مهم‌ترین اصله، یعنی من با وجود مقاومت‌هایی که ذهنم داشت هی میگفتم که آقا این خواسته امکان‌پذیره طبق قانون باید بشه و اومدم شک داشتن درباره خواستن یا نخواستن این خواسته رو در وجودم از بین بردم چون به‌نظرم یکی از مهم‌ترین دلایلی که ما به خواسته‌هامون نمی‌رسیم اینکه دربارش مطمئن نیستیم که بخوایمش یا نه (فرق داره با رها بودن در برابر خواسته و وابسته نبودن به خواسته) چون فکر می‌کنیم به صلاحمون نیست اما من گفتم من حتماً اینو می‌خوام و باور دارم که طبق قانون میشه اتفاق بیفته (واقعاً خواسته مهمی بود) و همین موضوع باعث شد هدایت بشم به انجام دادن یه سری کارها که شاید به‌ظاهر بی‌ربط بود اما هربار که من قدم برمی‌داشتم و به الهامات عمل می‌کردم خودم رو نزدیک‌تر میدیدم به خواستم با اینکه در ظاهر هیچ تغییری رخ نمی‌داد و در همین مسیر من متوجه ترمزهایی شدم که باعث شده بود این خواسته رو نخوام عمیقاً و نداشته باشمش هر چقدر که ترمز پیدا می‌کردم با انرژی بیشتری ادامه میدادم و برام جذاب‌تر میشد داشتن اون خواسته یعنی فقط همینکه به خودم میگفتم چقدر خوب میشه اگه این اتفاق بیفته حالم رو خوب می‌کرد. تا جایی که به مرحله‌ای رسیدم که هیچ ایده‌ای دیگه نداشتم، بعد تو جلسه 2 که استاد گفتند نپذیرید چیزی داره سخت پیش میره من خیلی فکر کردم دیدم دلیل اینکه من این ایده‌ها بهم الهام شد این بود که فکر نمی‌کردم که راه آسون‌تری هم ممکنه وجود داشته باشه انگار باید به این شکل تکاملم طی میشد تا درک کنم این موضوع رو و بعد من فهمیدم قدرت دادم تو ذهنم به بقیه در مورد این موضوع. به خدا قسم دقیقاً همون شبی که گفتم خدایا میسپارم به خودت از راحت‌ترین راه ممکن خودت حلش کن بذار باور کنم که تو همه کاره‌ای تا توحیدی‌تر بشم فکر کنم 3-4 ساعت بعدش ساعت 1:30 شب یه خبری اومد که مسئله من رو از ریشه حل کرد من تا صبح فقط اشک میریختم ازینکه چقدر همه چیز میتونه آسون پیش بره، چقدر توحید اصله چقدر تسلیم شدن در برابر خدا راه حل قطعیه، چقدر امیدوار بودن به رحمت خدا مهمه، چقدر قدم برداشتن مهمه، چقدر مهمه که باور کنیم تمام درخواست‌ها پاسخ داده میشه و حرکت کنیم.

            به خدا فرداش هر کی که از این موضوع آگاه بود و منو میدید می‌گفت احسان تو با این خواسته و ایمانت در حرکت‌هایی که انجام دادی یه جماعتی رو به فیض رسوندی.

            من همون شب به خدا گفتم آقا من منتظرم از جایی بدی که فکرش رو نمی‌کنم و دقیقاً همین شد واقعاً 1٪ هم تو ذهنم نبود که قراره اینطوری اتفاق بیفته.

            وقتی یه خواسته‌ای رو می‌خوایم جهان‌ وارد عمل میشه تا اون خواسته رو به ما برسونه ما هستیم که با برچسب گذاشتن رو‌خودمون و ترمزهامون جلوی تحقق خواسته رو میگیریم.

            اینکه شما دوست داری از این کار پول بسازی هیچ بد نیست خیلی هم عالیه اما خیلی ساده‌تر به مسئله پول فکر کن خیلی پروسه پول سازی و فراوانی رو تو ذهنت ساده کن‌ این باعث میشه باهاش هم‌فرکانس بشی.

            من به خودم گفتم خیلی ساده‌تر از این‌ها میتونه اتفاق بیفته و ایمان داشتم که خدا کمکم میکنه، رها کردم خودم رو از محدودیت‌های ذهنم گفتم جهان بی‌نهایت راه داره و حالم خوب بود جهان هم معطل نکرد اینکه ما معطل شدیم برای اینکه تکلیفمون با خودمون روشن نیست برای اینکه چسبیدیم به محدودیت‌های ذهنمون و وقتی که رها می‌کنیم باور می‌کنیم که طبق قانون باید بشه و من هدایت میشم و من ارزشمند هستم برای تجربه این خواسته خداوند از بی‌نهایت طریق ما رو میرسونه به خواستمون.

            مهم حال خوبه

            من به خدا گفتم من این خواسته رو می‌خوام که حالم خوب باشه پس از همین الان حالم خوبه و خیل خیلی ساده‌تر از اون چیزی که فکر می‌کردم اتفاق افتاد.

            همه این اتفاقات در ذهن من افتاد دوست من.

            امیدوارم که عالی باشی همیشه

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: