پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 5 - صفحه 2 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 5
    190MB
    22 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 5
    10MB
    22 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

539 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    نجمه رضائی گفته:
    مدت عضویت: 2163 روز

    به نام رب هدایتگرم

    هروقت مهمون قراره بیاد ناخودآگاهم بفکر راه چاره ای میوفته که فرار کنم

    شنیدن این فایل همزمان شد با شنیدن خبر یک جشن بزرگ که کلی مهمون قراره تا یکی دوروز دیگه بیان خونمون و برای جشن عقد آماده بشن ،این مهمونا غریبه نیستن خواهرا و برادرا با خانوادشون هستند ولی ذهن من کاری به غریبه و آشنا نداره بلافاصله بعد ازاینکه اسم مهمون و مهمونی باشه، شروع میکنه به ایده دادن برای اینکه توی جمع نباشم‌ و راه دررویی پیدا میکنه .

    خیلی جالبه من رو حالت اتوماتیک قرار دارم یعنی چه بخوام چه نخوام دلشوره هام خودبخود هروقت قرار باشه مهمون بیاد شروع میشه!

    اینم بگم که من تو خونه مسئولیت زیادی ندارم یعنی غذاپختن و پذیرایی و تمیزکاری انجام نمیدم و کسی کاری بهم نداره اگه بخام انجام میدم و نخوام انجام نمیدم،خواهرم که هنوز مجرده تمام این کارها رو انجام میده البته منم اغلب اوقات که مهمون بیاد کاری که حس خوبی بهم میده مثلا پذیرایی یا آماده کردن سفره و ….رو بصورت خودجوش انجام میدم،اینو گفتم که مشخص بشه دلشوره و فرارم از مهمونی بخاطر کار کردن و پذیرایی نیست ؛با این اوصاف قطعا موضوع عمیقتری در پس ذهنم هست که منو مجبور به فرار میکنه.

    اینم بگم که وقتی مهمون میاد کلی خوش میگذره ، من شوخ طبعم و بگو بخندم به راهه پس متوجه شدم فرار ذهنم برای قبل از اومدن مهمونه وقتی مهمونا میرسن تمام دلشوره ها و فرارها تموم میشه !

    به دوتا آدم متفاوت تبدیل میشم یکی قبل از اومدن مهمونها که اضطراب و دلشوره داره یکی بعد از اومدنشون که خیلی آروم و شاده و بهش خوش میگذره!

    ( الان که مینویسم متوجه شدم مهمون اومدن بیشتر از مهمونی رفتن اضطراب و دلشوره برام ایجاد میکنه)

    حالا میخام ذهنم رو شخم بزنم یسری دلایلی هست که ممکنه فرار من از مهمون اومدن و مهمونی رفتن بخاطر اینها باشه:

    یک) خیلی روی وسایلم حساسم دلم نمیخواد کسی بهشون دست بزنه یا برداره و بدون اجازه استفاده کنه؛ خواهرزاده و برادرزاده ها همیشه تجسسی توی وسایل شخصیم دارن که برای جلوگیری از این امر همیشه سعی میکنم قبل از اومدن اونها سروسامونی به وسایلم بدم، مهم ها رو در جای امنی بذارم اینجوری خیالم راحته( فکر میکنم دلیل اصلی فرارم این مورد نیست چون گاهی ما خونه کسی دیگه بودیم و مطلع شدم براشون مهمون قراره بیاد که دوباره همین الگوی فرار و مواجه نشدن با مهمونا رو بصورت ناخودآگاه داشتم)

    دو) بعضی از مهمونها مثله خانمِ برادرم یا خاله ها یا… در مورد کار و درسم و خیلی از مسائل شخصی سوال های عجیب غریب میپرسن که هیچوقت دلم نخاسته جوابشون رو بدم از مجبوری و برای احترام گاهی چیزایی بهشون گفتم که بعدا پشیمون شدم و خودمو سرزنش کردم ،شاید یکی از دلایل مهم فرارم از مهمون همین باشه.(کمبود عزت نفس)

    سه) وقتی مهمون برامون بیاد برنامه های شخصیم بهم میخوره که شامل فایل شنیدن ,نوشتن ، تجسم کردنو خیلی از تمرینهای دیگه ای که نیاز به تمرکزداره هست، یا اگر انجام بدم خیلی ناقصه و درب و داغونه، احساس خوبی بهم نمیده یا سبک تغذیه قانون سلامتی رو ممکنه نتونم رعایت کنم و بعدش که مهمونا میرن مدتی طول میکشه تا به شرایط قبلی برگردم (کمالگرایی رو اینجا تشخیص دادم من منتظرم شرایطم پرفکت باشم و بعد تمرین کنم خودمو به شرایط وابسته میکنم یعنی خلوتی و سکوت و تمرکز بالا / همچنین رودروایسی و کمبود عزت نفسم اینجا کاملا مشخصه بخاطر اینکه در جمع باشم و‌ دورهم باشیم سبک تغذیه شخصیم رو کنار میذارم یعنی حاضرم حال بد رو تحمل کنم برای لحظه ای کنارِ جمعی بودن که هیچ سودی برام نداره!﴾

    ولی این مورد فکر میکنم دلیل اصلی نیست چون سالهای قبل که تمرین و تغذیه خاصی نداشتم اضطراب و فرار از مهمون اومدن همراهم بود.

    چهار) ترس از قضاوت شدن بخاطر لباسی که پوشیدم، بخاطر اندامم، به خاطر رنگ موهام ، و در کل بخاطر مسائل ظاهری؛ حین نوشتن این مورد ذهنم خیلی مقاومت میکرد : نه این جز دلایل نیست در مورد تو صدق نمیکنه ننویسش ، ولی همین مقاومت بهم میگه ی چیزی هست که ذهنم نمیخاد باهاش مواجه بشه!

    میخوام بنویسم و هرچی تو پس زمینه ذهنم هست بکشم بیرون ،الهی به امید تو

    تو فامیل ما شخصی هست که به ایرادگیری معروفه

    از همه ی عیبی میگیره و بهشون میگه حتی از صدا و لحن صحبت کردن ،از میمیک صورت در برخورد با احساسات متفاوت ، از رنگ پوست و فرم صورت ، از لباس پوشیدنها که خیلی فراوون ایراد میگیره ، حتی چندوقت پیش از زمان دستشویی رفتن افراد ایراد میگرفت°-°

    منم قبلا از تیر و ترکشهای این فرد در امان نبودم کارش برام خوشایند نبود خیلی ناراحت شدم و تا مدتها بخاطر ایرادگیری هاش خودخوری میکردم،اما جدیدا برام کمتر شده چون بی محلی میکنم و توجیه نمیکنم خودمو اون فردم دیگه برای ایرادگیری سمت من نمیاد ، خب همیشه یکی از مهمونهای پایه ثابت ما همین فرده ! یعنی بیشتر از بقیه رفت و آمد میکنه ،هر مهمونی بیاد این فردم به همراهشون هست و من الان میتونم اضطراب و دلشوره هام از مهمون اومدن رو به این اتفاقی که قبلا برام افتاده ربط بدم .

    کاملا معلوم شد یکی از ترسهای من عیب و ایرادهایی هست که این فرد توی جمع و دورهمی ها از هرکسی دلش بخواد میگیره و تو جمع مطرح میکنه ، براش مهم نیست چه احساسی در فرد مقابلش ایجاد میشه ،بیشتر این ایرادها از جنبه تحقیر مطرح میشه مثلا درمورد یکی از فامیل میگفت فرم صورت زشتی داره چونه زشتی داره هیشکی اینو نمیگیره! یا فلانی عجب صدای نکره ای داره!

    برام واضح شده بود اما الان واضحتر شد یکی از دلایل اصلی دلشوره و اضطرابم از مهمون اومدن مهم بودن نظر دیگرانه ، من هنوز به حدی رشد نکردم که حرف بقیه برام کم اهمیت یا بی اهمیت باشه ، بنابراین راهکار ذهنم برای جلوگیری از رنجِ قضاوت شدنها و حرفهای بقیه، فرارکردن از مهمون و‌مهمونی رفتنه که این رویه رو در پیش گرفته و بصورت یک الگوی تکراری همیشه از همین راهکار میخواد استفاده بکنه !

    یعنی به جای حل ریشه ای مسئله ،میاد صورت مسئله رو پاک میکنه چون من تا حالا حل مسئله بلد نبودم!!

    در اکثر جنبه ها هر سوالی مطرح میکنید متوجه میشم مهم بودن نظر بقیه عامل اصلی مشکلاتمونه بخاطر اینکه از بچگی بارها و بارها شنیدیم و باور کردیم نظر مردم مهمه و نتیجه این شده که برای مردم زندگی کنیم ؛

    فلانجا نرو مردم چی میگن،با فلانی دوست نشو مردم چی میگن، فلان لباسو‌ نپوش مردم چی میگن، ازدواج کن سنت داره زیاد میشه مردم‌چی میگن، حتما باید اون مهمونی رو برم مردم‌چی میگن و ….. که همه میدونیم چقدر این موارد زیاده و جزیی ترین مسائل شخصی رو در برگرفته!!!

    نوشتن معجزه میکنه بخدا ،هنگام شروع فقط میدونستم از مهمون اومدن فرار میکنم دلایلش برام اینقدر واضح نبود ولی با نوشتن هر کلمه ای ،به درک بهتری میرسیدم و باعث شد بررسی کنم که دلیل اصلی مشکلاتم چیه و من دارم از کجا بارها و بارها ضربه میخورم!!

    چرا اینهمه نظر بقیه برام مهم شده؟

    اصلا این بقیه و مردمی که همیشه ازشون حرف میزنیم کجا هستن کیا هستن ؟

    آیا این مردم با اینهمه مشغله و کار میتونن به ما فکر کنن؟

    اصلا فکر بقیه درمورد ما مگه تاثیری تو زندگیمون داره؟

    بالفرض مردم منو بد قضاوت کنن آیا تاثیری در ذات مقدسم داره؟

    بالفرض کارها و رفتارام مورد پسند مردم نباشه چی میشه؟ رزق و روزیِ من قطع میشه یا از الطاف خدا بی نصیب میشم یا….؟

    خیلی جالبه هرموضوعی رو بشکافیم اهمیت عزت نفس بالا داشتن بیشتر و بیشتر مشخص میشه

    نفست گرم استادجان که فرمودی اگر تمام موفیقیتها رو در یک کفه ترازو بگذاریم و عزت نفس رو در یک کفه دیگر،قطعا سمت عزت نفس سنگینتره،

    و‌الحق که چقدر این حرف درسته

    شاید در شروع عضویت درک مناسبی نداشتم ولی به مرور دارم متوجه این جمله شما میشم.

    چه سلسه فایلهای خوبیه ممنونم استادجان ،خیلی دلم میخاست دوره کشف قوانین رو بخرم اما به دلیل اینکه دوره های زیادی دارم که همشونو نصفه نیمه کار کردم بنابراین جلوی کمالگراییمو گرفتم ، داشتن دوره های زیاد که مهم نیست مهم عمل کردن و درکه مباحثه،مهم بارها و بارها گوش کردن به یک دوره س تا ناخودآگاهمون با اون آگاهی ها یکی بشه.

    یاد ی جمله افتادم که در زمان کنکورم تو تبلیغ کتابهای کمک درسی میگفتن خوندن کتابهای زیاد مهم نیست مهم اینه کتاب خوب را باید بارها و بارها بخوانید.

    و حالا منی که به این درک رسیدم باید بتونم ازش استفاده کنم و به سمت بهبود حرکت کنم.

    در پناه الله یکتا شاد و سعادتمند باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
    • -
      فهیمه زارع گفته:
      مدت عضویت: 3221 روز

      سلام نجمه عزیز

      خدارو سپاسگزارم که به کامنت پرمحتوات هدایت شدم درسته وقتی خط به خط کامنتت را می‌خواندم من این جمله ات را تصدیق کردم

      نظر بقیه عامل اصلی مشکلاتمونه بخاطر اینکه از بچگی بارها و بارها شنیدیم و باور کردیم نظر مردم مهمه و نتیجه این شده که برای مردم زندگی کنیم ؛ وفکر میکنم اینکه بطور ناخود آگاه دنبال تایید طلبی پدر ومادر بودیم وابستگی هایی که پدر ومادر وخواهر وبرادران بزرگترا خود داشتیم تو عالم بچگی دوست داشتیم یکی که قدرت بیشتری داره ازمون حمایت کنه پس مدام دنبال این بودیم تایید بشیم توسط بقیه حالا اگرتعداد بچه ها تو یه خانواده بیشتر که دیگه رقابت هم میومد وسط وتو دوست داشتی همیشه بهترینه باشی (حس کمالگرایی)

      صمیمانه سپاسگزار وجودتم درسته نوشتن معجزه میکنه خواندن کامنت دوستان هم معجزه میکنه وقتی کامنت بقیه رامیخونیم متوجه میشیم عه چه جالب من یادم به این مورد نبود الان یادم آمد ومرور میشه تو ذهنم

      مرسی که نوشتی انرژی خوبی بهم دادی یجوری که منم یه نقطه تاریک تو ذهنم را کشف کنم

      بهترینها را بای تو که بهترینی آرزو میکنم

      دوستت دارم ومیبوسمت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        نجمه رضائی گفته:
        مدت عضویت: 2163 روز

        سلام فهیمه ارزشمند و دوستداشتنی

        ممنونم که نظر نوشتی و احساس خوبم رو دوچندان کردی.

        انصافا من هر چه بیشتر در راستای خودشناسی قدم برمیدارم به موضوعاتی میرسم که میگم اینکه واقعا شرکِ خالصه!

        مثلا ترس های واهی واقعا واهی دارم که تو وجودم از باورهای منفیم تغذیه کردن و الکی بزرگ شدن مثل همین اهمیت نظر دیگران.

        طی این دوروز که جشن داشتیم و قبلش با نوشتن کامنتم دلایل فرارم رو پیدا کرده بودم، خیلی متفاوتتر عمل کردم فرصت خوبی بود تا آگاهیامو عملی کنم به خودم گفتم یبار متفاوت باش ببین چه مزه ای داره .

        تو این دوروز بیشتر به خودم و حس خوبم اهمیت دادم اولش کمی احساس بد داشتم،منی ک وقتی مهمون میومد تموم سعیمو میکردم تا بهشون خوش بگذره و راحتِ راحت باشن حتی با اذیت شدن خودم! اما اینبار به اندازه 5درصد تمرکزم رو از روی اونها برداشتم و روی خودم گذاشتم اولش حس خودخواهی داشتم اما میگفتم این خودخواهی سازنده است عیبی نداره ادامه بده.

        کشفیات جالبی داشتم یکیش اینکه من خودم هستم که باعث میشم دیگران ترغیب بشن عیب و ایراد ازم بگیرن،

        چه لزومی داره لباسی که برای پوشیدن تو جشن انتخاب کردم و خودم دوسش دارم از همون فردی که به عیبگیری تو فامیلمون معروفه ،نظر بخوام؟؟

        تو ذهنم اون فردو بزرگش کردم و میخوام از نظر اون عالی باشم!! حتی اینو کشف کردم که موقع خرید هر چیزی ،به این فکر میکنم که آیا چیزی که میخوام بخرم از نظر اون قشنگه؟ مورد تاییده یا نه؟

        میدونم چرا چون اون اگه بگه لباست یا کفشت خوبه دیگه حله و از نظر بقیه هم ایرادی نیست در صورتیکه با نظر اون فرد اگه پیش برم راحتی خودمو فراموش میکنم!

        اینبار اصلا ازش نظر نپرسیدم چون من سادگی و راحتی رو ترجیح میدم .

        مدام به خودم میگفتم به اندازه سرسوزنی هم شده سعی کن نظر کسی مهم نباشه چون تغییراتم از همین مسائل روزمره و کوچیک باید شروع بشه ،میگفتم فقط همین امروز سعی کن نظر نپرسی ،همین الان به خدای درونت متصل شو و ببین اون چی میگه ،قدرتو به کسی نده حتی برای همین مسئله کوچیک .

        بنابراین شیکترین و راحتترین لباسامو پوشیدم ساده ترین و قشنگترین مدل مو از نظر خودمو داشتم، کفشی پوشیدم که راحت باشم و بتونم زیاد برقصم چون عاشق رقصیدنم و در کل نخاستم از کسی نظر بپرسم یا برای تایید بقیه کاری انجام بدم .

        تجربه جالب و خوبی بود،کسی کاری به من نداشت و چقدر راحت بودم حتی مادرم که خیلی حساسه حتما در حضور آقایون فامیل روسری داشته باشم و هروقت تو مهمونی یا خونمون میدید که طبق نظرخودش لباس نپوشیدم بلاخره یجوری تذکر میداد و حسموو چندثانیه بهم میریخت ،ولی تو این جشن حس میکردم اصلا منو نمیبینه که بخواد چیزی بگه !!!!!!

        دلیلشم واضحه چون من تمرکزمو رو خودم گذاشته بودم.

        تصور میکنم اگه تمرکزمو بیشتر روی خودم بذارم چقد همه چی راحتتر از این میشه.

        ریزشدن تو اتفاقاتمون خیلی خوبه هنوزم باید حسابی همین یک مسئله رو از زوایای مختلف بررسی کنم چون احساسم میگه هنوزم باورای ریزی هست .

        ازت ممنونم فهیمه عزیز که باعث شدی دوباره در رابطه با این موضوع بنویسم.

        سپاسگزار خداوندم برای داشتن دوستانی مثل شما

        از خداوند متعال سعادتمندی و شادی برات میخوام.

        انشاالله در این راه ثابت قدم باشی.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      رسول بنادری گفته:
      مدت عضویت: 1673 روز

      دورد بر شما نجمه خانم عزیزم

      شما چقدر چهره و اندام فوق العاده ای دارین

      در مورد مسخره شدن توسط دیگران اینو باید ب یاد بیاریم ک شما هر کاری بکنی مردم درموردت حرف میزنن

      پس وقتی قراره هر کاری بکنین پشت سر شما حرف زده بشه حداقل کاری ک میدونیم درسته رو انجام بدیم

      کاری ک بهمون حس خوب میده

      سبک زندگی خودمون رو داشته باشیم

      بابا مردم پیامر رو مسخره میکردن – میگفتن دیونه شده – همون پیامبری ک قبل از پیامبر شدن ب واسطه ی امانت داریش ب محمد امین معروف بود

      اون رو مسخره میکردن

      خدا بارها ب پیامبر میگه سخن یا کفر اونا تو رو ناراحت نکنه

      موفق باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        نجمه رضائی گفته:
        مدت عضویت: 2163 روز

        سلام دوست ارزشمندم .

        امیدوارم بهترینها براتون اتفاق بیوفته‌.

        خیلی ممنونم که وقت گذاشتید و نوشتید .

        با این سلسله سوالها کم کم توی این موضوع یعنی اهمیت حرف بقیه دارم بهتر میشم و روند رشدم رو دوست دارم چون منطقیه و توقع ندارم به یکباره همچیز حل بشه.

        با بهبودهای کوچیک بهتر میشم.

        ولی این افشاگری و فکرکردن و پی بردن به ریشه مسئله برای من لازم بود .

        خداروشکر ارتباطش رو کشف کردم.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      علیرضا طاهرزاده اصفهانی گفته:
      مدت عضویت: 1967 روز

      سلام خانم رضائی.

      عالی بود. چقدر نکات خوبی یاد گرفتم.

      اول) اینکه خداروشکر چه خوب خودتون را شناختید. خدارا میلیاردها بار شکر.

      دوم) اینکه چقدر جالب این نوشتن میگند معجزه میکنه، همین جاهاست. واقعا آدم وقتی شروع میکنه به نوشتن در موردش به نتیجه میرسه.

      اینم یه سوالی بود که همیشه داشتم و الان خداوند از طریق کامنت شما بهم پاسخ داد. میخوای بدونی چیکار باید بکنی؟ چجوری خودتو بشناسی؟ بنویس. شروع کن به نوشتن و مرحله گذاشتن برای حل مسئله ات.

      سوم) این نظر دیگران مخصوصا توی من خیلی خودشو نشون داده. همین الانش که دارم روی خودم کار میکنم 90 درصد کارهام و حرکت کردن هام و نکردن هام به خاطر نظر دیگران هست. اینم یه باگی هست یه پاشنه آشیل از منه که دارم خیلی روش کار میکنم.

      چهارم) این تمرکز کردن که مهمترین سرمایه ماست چقدر مهمه.

      پنجم) احساس خوب چقدر تاثیر داره. یعنی شما با احساس خوب نشستید، نوشتید و به نتیجه رسیدید که کجای کار را باید اصلاح کنید. اینم خیلی عالیه.

      ششم) اینو از دوره عزت نفسو شیوه حل مسائل میگم، چقدر مهمه که ما کارهای عقب افتاده ای که همیشه ذهنمون به تعویق می اندازه را انجام بدیم و حلشون کنیم. این باعث تقویت عزت نفس ما میشه، الان همین نوشتن شما و ریشه یابی مسئله باعث میشه:

      1. دیگه وقتی مهمون میاد اون استرس و نگرانی سراغت نیاد.

      2. عزت نفست تقویت بشه چون میفهمی من اگر بنویسم میتونم بفهمم کجا ایراد دارم و خدا هدایتم میکنه.

      هفتم) به من اینو میگه چقدر خوندن کامنتهای دوستانم و هم خانواده ای هایم، اینجا بهم کمک میکنه، این باعث میشه منم کلی درس بگیرم، درسهایی که واسه الانم عالیه، مثلا خوندن کامنت شما و یه دوست عزیز دیگه ام باعث شد من بفهمم امروز چقدر مهمه که تمام تمرکزم روی خودم باشه.

      امیدوارم هر روز بیشتر از قبل توی کامنت هاتون پیشرفت شخصیتی تون را ببینم و این به من کمک کنه ایمانم را تقویت کنم.

      ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        نجمه رضائی گفته:
        مدت عضویت: 2163 روز

        سلام به روح پاکت علیرضای عزیز.

        خییلی ممنونم که وقت گذاشتی و نوشتی ،خدامیدونه چه هدایتهای خوبی از همین پاسخها که دوستان در جواب مینویسن دریافت میکنم.البته کامنت ها عالیه خیلیم غوغا میکنه.

        در مورد نوشتن میخام بگم که تجربیات شیرینی دارم واقعا ایمان آوردم که نوشتن معجزه میکنه.

        دفترهای چندین سال پیشمو که ورق میزنم ،دررابطه با موضوعات زیادی با خودم حرف زدم انگار دوتا آدم مختلف باهم در حال مذاکره ان

        هربار که میخونمش تعجب میکنم گاهی اشک میریزم باورم نمیشه اونهارو خودم نوشته باشم!

        چون جنس صحبتها خیلی خالص و نابه.

        مثلا تو موضوعی سوال پرسیدم از خودم : نجمه چرا در برخورد با پول خرج کردن حست بده ؟ یا نجمه جان چرا وقتی حرف زور میشنوی به جای دفاع از خودت،سریع حالت گریه داری؟

        و بعد جواب و پرسش هایی که حین نوشتن همون موضوع ادامه پیدا کرده خیلی حسش خوبه و پر از اطلاعات مهمه ، انگار پیر فرزانه ای روبروم بوده اون گفته و‌ منم نوشتم! راهکار داده و قربون صدقم رفته!! الله و اکبر

        دوسه تا دفتر دارم پر از سوال و جوابه ،قبلا خیلی خیلی بیشتر مینوشتم ، برای خیلی از مسائل فعلیمم میرم سروقت دفترا و موضوع رو پیدا میکنم همیشه به جواب میرسم مثل ی راهنما عمل میکنه.

        و الان تو این نظرت هدایتم رو دریافت کردم میخوای بدونی چیکار باید بکنی؟ چجوری خودتو بشناسی؟ بنویس. شروع کن به نوشتن و مرحله گذاشتن برای حل مسئله ات

        چون مدتیه کمتر از قبل مینویسم اما خب وقتی خداوند به این واضحی از قلم شما بمن میگه (باید بنویسی) این خوده خوده هدایته و من باید بگم چشم.

        خیلی نکات خوبی نوشتی دوست عزیزم ممنونم ازت .

        امیدوارم هرروز موفقتر عمل کنی و از نتایج خوبت برامون بنویسی.

        در پناه الله هدایتگر باشید.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    ساناز گفته:
    مدت عضویت: 1564 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام استاد قشنگم و مریم خوبم

    استاد منم ساناز

    منو میشناسین؟؟؟؟

    همون دختر سر به هوایی که معلوم نبود تو این سایت دنبال چی میگرده

    استاد دیدین جلسه قبل کامنت من منتخب شد؟؟؟؟

    نه خدایی دیدین؟؟؟؟

    وای استاد نمیدونین چه انقلابی شده

    چه غوغایی شده

    استاد کامنت من

    کامنت ساناز منتخب شده هااااااا

    استاد میدونین معنیش چیه؟

    استاد تبریک میگم اول به شما

    بعدش به خودم

    استاد بالاخره این شاگرد تنبل و رفوزه شما تو ی امتحانش قبول شد

    وای خدای من

    خدایا هزاران بار شکرت

    وقتی ی فایل گوش میدادم و کامنت منتخب میدیدم همش میگفتم خوش به حالشون

    چه رشدی فرکانسی عالی دارن

    چه مداربالایی دارن که کامنتشون منتخب شده

    استاد هنوزم باورم نمیشه؟

    یعنی رشد کردم؟

    یعنی رفتم مدار بالا؟

    یعنی پیشرفت در درک قوانین الهی؟

    یعنی واقعا کامنت خود من بوده؟؟

    اووووووه خدای من

    هنوزم قلبم تو سینم جا نمیگیره

    استاد من فقط ی هدفمو تیک زدم

    همین

    اما هزاران نتیجه برای من داشت

    استاد تیک خوردن ی هدف من باعث شد کامنت من منتخب شه

    باعث شد چندین دوست پیام بزاره و چقدر من لذت بردم ازتک تک کلماتشون

    باعث شد قبل از اونا امید تو دل خودم ریشه بزنه که دختر چه کردی

    چه پیشرفتی

    وای خدای همیشه مهربانم

    بسیار سپاس گذارم به زندگی من رنگ و لعاب بخشیدی

    و چقدر دارم با لذت و شور و شوق و انگیزه فراوان دنبال مابقی هدف هام راه افتادم

    استاد قشنگم

    من امروز متوجه شدم چه ترس بزرگی داشتم و چقدر همیشه فراری بودم

    امروزهدایتی متوجه شدم چرا از عکس پروفایل گذاشتن فراری بودم

    چون چندتا از دوستان و آشنایان و همکارا تو این سایت هستن و من به لطف ی دوست عزیز اینجام

    میگفتم من در موردزندگیم خیلی خودافشایی کردم

    اگه عکس بزارم منو میشناسن وعیب هامو کشف میکنن

    و سر از مشکلات زندگیم در میارن

    من آدم با شهامتی نبودم که خود افشایی میکردم

    صرفا چون اینجا همه غریبه بودن و منو نمیشناختن داشتم همه چی رو میگفتم

    امروز گفتم این ترس بزرگ فک کرده میتونه منو اسیر خودش کنه

    از این به بعد هر ترسی که کشف کنم اونه که اسیر من میشه

    سریع رفتم قسمت آبدیت پروفایل

    شروع کردم آپلودعکس

    ی کم سخت بود مراحلش

    گفتم از آسمون هم سنگ بیاد من انجام میدم

    ثابت میکنم من قوی تر از ترسامم

    وسط راه گفتم نکنه هنوز تو مدارش نیستم که نمیشه

    هی error میداد

    ولی گفتم شده ی ساعت وقت میزارم انجام میدم

    وای خدای من

    باورتون نمیشه

    وقتی عکسم اومد بالا از خوشحالی بال دراوردم

    گفتم خدایا شکرت بهم قدرت دادی به این ترس غلبه کنم

    و از تک تک سلول های بدنم احساس سبکی و زرنگی کردم

    خدایا هزاران بار شکرت تا بی نهایت

    گفتم هرکه میخواد بدونه

    ببینه

    بخونه

    قضاوت کنه

    وقتی گذشته من برای خودم مهم نیس برای هرکی مهمه بره دنبالش

    مهم خودمم

    و حال خودم

    که این بهترین و قشنگترین ورژنه منه

    عالی ترین حال منه

    این یکی ازموضوع هایی بود که به شدت ازش فراری بودم

    و موضوع دیگه هم هست که نقشه های پلیدی براش کشیدم

    که قطعا نابودشون کردم میام مینویسم.

    خدایا شکرت تا بی نهایت

    استاد منم

    همون شاگرد رفوزه که بدجوری چسبیده به درس هاش

    که قطعا نتایج و معجزه های طلایی منتظر من هستن برم تو مدارشون تا دونه دونه شکارکنم.

    خدایا شکرت

    خدایا هزاران بار شکرت

    استاد قشنگم و مریم نازنینم بسیار سپاس گذارماز فایل فوق العادتون

    ماچ به کلتون.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
    • -
      سید عظیم بساطیان گفته:
      مدت عضویت: 1063 روز

      به نام خداوند رحمان ، خدای رحیم، خداوند سبحان، خداوند حکیم، خداوند مینو سرشت، خداوند خورشید

      خداوند ماه

      خداوند باران

      خداوند عزت ،خداوند راهی که راستی در اوست، توانا و دانا که هستی از اوست،

      سلام به فرشته ی عاشق ساناز بی نهایت…

      کامنت قبلی شما رو خوندم و چقدر لذت بردم و چون در فرکانس بالای بودید و بنده بهتون دسترسی نداشتم براتون بنویسم و هدایت شدم مجدد به کامنتتون بازم صداقت و لطافت، چقدر پر انرژی و حال خوب …

      ساناز عزیز ، در حد درک خودم براتون مینویسم. همین که به این درک رسیدید و میدونید کجا، ضعف دارید ، و کجا کار ایراد دارید (کامنت قبل ) من شما رو تحسین میکنیم … باورت میشه سه بار خوندم ایول دختر … شما بی نظیری، شما فوق العاده اید. بابت عکس پرو فایلتون بهتون تبریک میگم، چقدر زیباست . بازم ایول داری دختر .

      شما لیاقت بهترین ها رو دارید .

      امیدوارم معمار زندگیت باشی ،

      ستون خانه ات همه از عشق ، وبرکت

      سقف خانه ات ، بلوری و شفاف

      فضای اون همیشه شاد .

      بهترین ها رو براتون آرزومندم.

      امضای الله مهربان

      پای تک، تک

      آرزو هات…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        ساناز گفته:
        مدت عضویت: 1564 روز

        سلام دوست هم فرکانسی عزیز

        بسیار از شما سپاس گذارم که وقت گذاشتین و کامنت منو خوندین

        و خوشحالم انرژی بالای کامنت بنده رو دریافت کردین .

        و بهتون تبریک میگم که در مسیر رشدو پیشرفت هستین

        و براتون از خداوند خواهان تیک خوردن تمام هدف هاتونم.

        در پناه تنها قدرت محض جهانیان

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    محمد مفاخري گفته:
    مدت عضویت: 1627 روز

    حمد و سپاس خدایی را که تنها آفریننده آسمان ها و زمین است،

    سلام و سپاس از استاد عزیزَ‌م، مریم جان، دوستان همفرکانسی‌م،

    بدون مقدمه میرم سراغ اصل مطلب تمرینی و کَنکاو کردن درون،

    افشاگری از خصوصیت‌های فردی و باورهای ذهنی که گاها همانند (خوره) در گوشه پس کوچه ذهن خودم و مسائلی که به قول استاد برای بعضیا 2 سال یه باره، برای بعضی‌ها هر روز و روزی چند بار،

    هیچ وقت یک مسئله خاص به تنهایی باعث اتفاقی در زندگی من نشده، بلکه تکرار و تکرار و تکرار و تکرار مسائلی پیش پا افتاده نداشتن تعهد در اجرای قوانین در مسیر درست،

    همه اینها به همراه هم معجونی شده که از هر دری که وارد میشم به پوچی و تکرار و تکرار و تکرار و تکرار میفتم،

    من چند باری قبل از خواب به خودم تعهد میدادم که بعد از 7 ساعت خواب کامل و درست شبانه،و یک باور در ذهن من شروع میکنه به عمل کردن، دقیقا اصل قوانین بدون تغییر خداوند در زندگی خودم بخصوص(چون با پرسیدن این سوال‌ها از خودم تونستم اطرافیانم رو هم بهتر بشناسم و ویژگی های اخلاقی مشابه و مخالف همدیگه رو تشخیص بدم،)

    استاد الان قریب به یک سال که تلاش میکنم برای داشتن انظباط و منظم کردن و تعهد دادن در اجرای کارهایی که وقت زیادی هم نمیگیره،هر بار که به خودم تعهد میدادم که اول صبح از خواب بیدار بشم و اقدام کنم به انجام کارهایی که انجام دادنشون ب هیچ وجه کار سختی نیست(

    ((ورزش درابتدای روز،خواندن کتاب، تمرین در همین سایت و جواب دادن به سوالاتی که استاد پرسیدن،)

    سرتون درد نیارم تمام طول روز من شده فرار از حل مسئله‌ایی که انجام دادنش کمتر از 1 دقیقه و حتی کمتر زمان نمی‌بره،

    یک اتفاق دیگه که طی چند ماه گذشته و حتی قبل‌تر از اون و هر بار به شکل اتفاقات مختلف رخ داده واسم و یه مسئله ای رو تجربه کردم که تا به الان هم نتونستم کوچیکترین تغییری در اون ایجاد کنم،.، مثال میزنم :

    1*، _14، یکی از نشتی های من که خیلی انرژی هم ازم میگیره فرار کردن از انجام تمرین آگهی بازرگانی، این تمرین به قدری برای من مهم و با اهمیت هستش که میدونم حالاحالاها باید روش کار کنم،

    تمرین آگهی بازرگانی بهت خیلی کمک میکنه تا بتونی جرات و توان سخنگویی و بودن در مکان‌هایی که به هر دلیلی عده ای ادم اونجا هستن و احتمالا همه یا تعدادی‌شون رو اصلا نمیشناسم، توانایی برقراری ارتباط و حضور در جمع رو باید داشته باشم و با اعتماد به نفس بالا که (اعتماد به نفس بالا داشتن بدون هیچ حدومرزی می‌تواند بالا باشد، روز به روز از گذشته خودم بهتر بودن)،.و خودم رو مقایسه نکنم با افرادی که در هر زمینه ای اگر توانایی خاصی رو دارن حاصل تمرین و تکرار و تکرار و تکرار…. هستش، اتفاق هایی که میتونه من رو تحریک کنه و باعث بشه بهش واکنش نشون بدم.

    .

    استاد من به این دسته از فایل های شما که تاکیدن به صورت هدیه‌ای ارزشمند از طرف استادی دوست داشتنی برای تموم دوستانی که مثل من که تصمیم میگیرم بگردم زیر میز وموکت و قالی دنبال آشغالهای که میتونستم زودتر پاکشون کنم ولی اینکار نکردم،

    .

    سپاسگذار قلبی هستم از جناب عباس منش بابت زحمت ظبط و تدوین و پاسخگویی.

    شوق و اشتیاق فراوان دارم برای دیدن شما دو عزیز دوست داشتنی در هرکجای این کره خاکی

    از خدای حکیم میخوام در بهترین زمان و بهترین مکان با شما ملاقات کنم.

    .

    امضای خدا پای تک تک ارزوهاتون،

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 37 رای:
  4. -
    علی بردبار گفته:
    مدت عضویت: 2108 روز

    سلاااام، عاشقتونم

    ببین! هر نکته منفی داشته باشم، تو یه چیز خیلی خیلی خوش شانس و خوبم: رفقای بینظیر و معرکه ای دارم! تو کهکشان راه شیری مثل رفقای من پیدا نمیشه! خانمم همیشه انگشت به دهن میمونه از خوبی و معرفت رفقام! بهشون افتخار میکنم و…

    تو هم رفیقمی، سید حسین عباسمنش! 5 ساله رفیقمی و بیشتر از هر کسی صداتو شنیده م! اصلاً به خاطر همینه که همه ی حرفات رو گوش نمیکنم، رفیق! ولی از جون و دل، معرفتت و مردانگیت و مرامت رو عاشقم! مطمئنم که خیر و صلاحم رو میخوای و خانواده م رو هم دوست داری! چی از این بالاتر و بهتر؟! یه رفیق کاردرست دانا؟ از دور خودت و خانواده گلت رو می‌بوسم! خیلی چاکرم!

    واما سوالها

    1)با مظاهر تکنولوژی غریبه ام، ازش بدم می‌آید و سردر نمی آورم، ببین: یه عکس نتونستم تو ورلد پرس بذارم! عکس زیبایم معلوم نیس!پونصد بار رفتم و ارور داده و نفهمیدم چیکار کنم! باورت میشه که من یه عکاس جشنواره ای آنالوگ بودم که از کار تو تاریکخانه و داروی عکاسی و چاپ و ظهور….خیلی لذت میبرد؟!! اصلاً همین جشنواره عکس سالانه ورلد پرس فوتو و نمایشگاههاش که به ایران میومد، خوراک من بود!حالا دوربین دیجیتال رو نمیتونم دست بگیرم و دوربین آنالوگم هم گوشه کمد خاک میخوره!!

    2)با حساب کتاب و مسایل مالی خیلی غریبه ام، اینو خوب اومدی!

    3)از کارهای محوله ام بدم میاد…آنقدر فس فس میکنم تا سال روش تحویل بشه!!

    4)از کارهای ماشینم هم شانه خالی میکنم، بدبخت شده عین ماشین مشتی مندعلی!

    5)از خونه ی فامیل زنم فراریم…حال نمیکنم باهاشون دم خور باشم!

    6)آره تکلیف! از شب امتحان فراریم! چون از بچه گی فقط به اون فکر میکردم و ازش می ترسیدم….خلاصه میومد و میومد و زیرم می‌گرفت! میخواست فاصله ش 6 ماه باشه یا دو روز! وسط خیابون آچمز میشدم تا بیاد و زیرم بگیره!!

    7)از موقعیتهایی که در آنها فانتزیهایم زیر سؤال برود، فراریم!اصلا زورم میاد که صحه بذارم بر اینکه زندگی در شهر از زندگی در ده بهتره….کی اینو گفته،؟!! بچه هام هم باید بتونن تو مدرسه ده ، حال کنند!

    خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 36 رای:
  5. -
    محمد دِرخشان گفته:
    مدت عضویت: 2169 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام خدمت استاد عزیز،خانم شایسته گل و دوستان عزیزم

    چه شرایط یا موقعیت هایی هست که شما از مواجه شدن با آنها فراری هستید و سعی می کنید تا حد امکان با آنها برخورد نکنید؟

    من از شرایطی که منا به سمت بی پولی سوق میده فراری هستم،از خرید یا انجام معامله یا ریسکی که منا بی پول یا موجودی حسابم را کم میکنه فراری هستم و به هیچ عنوان حاضر نیستم در مورد مسائل مالی ریسک پذیر باشم.

    من از قرار گرفتن تو جمعی که حرفهایی در حوزه کم پولی،فقر و نبود پول صحبت بشه فراری هستم

    من از قرار گرفتن تو جمعی که توش راحت نیستم یا نشستن با اون افراد بهم احساس خوشایندی نمیده و بودن تو اون جمع چیزی به ارزش وجودی من اضافه نمیکنه فراری هستم

    من با مسافرت رفتن با اشخاصی که نمیخوان مسئولیت پذیر باشن تو مسافرت و همش میخوان از زیر مسئولیت خودش شونه خالی کنن فراری هستم

    من از نشستن تو جمعی که همش بخوان پند و نصیحت کنن منا فراری هستم

    من از نشستن و بودن تو جمعی که همش میخوان زندگیشونو به رخ دیگران بکشن فراری هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 37 رای:
  6. -
    مهدی نامجوفر گفته:
    مدت عضویت: 1619 روز

    وقتی میای روی خودت با ایمان و تعهد فقط برای امروز بروی باورهات و احساس خوبت کار می کنی

    جهان تسلیم تو میشه مال تو میشه

    وقتی میای از اول صبح روی فایل قدم 6 جلسه دوم که مربوط به کنترل ذهن هست کار می کنی احساست خوب می شه

    وقتی برای سفرت لوازمت رو جمع می کنی

    وقتی دوستت 2 کیلو عسل بهت هدیه میده از کوهای شمال خوزستان

    وقتی میای با سگ خانگیت که در حال آموزش مواد یابی هست بازی می کنی

    وقتی صدای پیام از گوشیت دریافت می کنی و میبینی خواهرت داره دورت می گرده

    وقتی میام دوش میگیری از حمام کردنت لذت میبری

    وقتی میبخشی به خاطر خودت

    وقتی ی چای تازه دم درست می کنی و توش ی لیمو تازه کامل میچکونی و ی قاشق از همان عسل کینو توش میریزی و جسمت و یک سال بیمه می کنی و از درون احساس دارندگی می کنی و

    وقتی میام قسمت 67 از سفر به دور آمریکارو نگاه میکنی و روحت پر میکشه و از در صلح بودن آدمهای اونجا لذت میبری و از این همه در صلح بودن استادت که با یک تاپ و شلوارک میره تو یک رستورانی که مریم عزیزمون فکر می کنه هتل هست و از دیدن اون گل ها و رودجاری لذت میبریو

    موقع نوشیدن معجونت میرسه همون چای و عسل و آبلیمو تازه و بوی عطرش روحت رو جلا میده تازه میفهمی ااا زندگی یعنی همین

    وقتی روی دکمه هدایت سایت میزنی و هددایت میشی به فایل (( هدفی انگیزه ساز )) و بعدش میبینی کل این 18 دقیقه استاد شیرین تر از عسلت راجب لذت بردن از همون لحظه زندگیت و سفر کرددن داره صحبت می کنه و یهو نگاهت می افته به صفحه گوشیت و میبینی زمان 18:18 رو دداره نشان میده اون موقع است که میگی اره پسر خدا هواسش یهت هست و داره برات کف میزنه بهت میگه دمتگرم همینه زندگی لذت بردن از همین لحظات با همین داشته های که برای عده ای ممکن هست آرزو باشه است

    الهی الهی الهی صد ها میلیارد مرتبه شکرت به خاطر این سایت و این اساتید و این حال خوبم و این همه رفیق ناب و توحیدی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 37 رای:
  7. -
    سیدحبیب حافظان گفته:
    مدت عضویت: 2313 روز

    سلام بر استاد عزیز و مریم بانوی شایسته

    و سلام بردوستان خوب و همراهم

    دلم نمیخواست این دردهامو دوباره یادآوری کنم اما احساس می کنم لازمه تا هم درس برای دوستان باشه و هم عبرتی دوباره برای خودم

    «وَ لاَ یمکنُ الفِرَارُ مِن حُکومتک»

    مگر فرار از ملک و حکومت تو ممکنه؟

    به کجا فرار کنم وقتی آغوش تو امن ترین جای دنیاست

    از چه چیزی فرار کنم وقتی برگی از درخت نمی افته جز به اذن تو

    نگران چه چیزی باشم وقتی همه چیز از تو و جانب توست

    من تمام عمر در حال فرار بودم

    فرار از بدهی و زنگ تلفن طلبکاران

    فرار از سرزنش های خانواده و نفس سرزنشگرم

    فرار از غم ها و نا امیدی ها و شکست های پی در پی

    و هر بار از هرچیزی فرار کردم بیشتر اسیر شدم و درگیر مشکلات بزرگتر

    همون قصه تکراری از چاله در اومدن و به چاه افتادن

    اعتماد به نفس صفر و از هرجمعی فراری

    دلم نمیخواد از خوندن کامنتم حالتونو بد کنم اما به تنگ اومدم از این همه تنگنا و فرارهای دائمی که به عزلت و گوشه نشینی ختم شد

    استاد عزیزم کاش زودتر شمارو یافته بودم تا بفهمم که شرک با من چه کرده

    کاش اون دیدگاه توحیدی تونو زودتر درک میکردم.

    کاش این چله توحیدی رو زودتر بر می داشتم

    کاش بجای فرار به همون خدایی که الان در آغوشش هستم زودتر پناه میبردم (بجای پناه بردن به دارو های آرام بخش که هرگز آرام بخش نبودند)

    چه کررررد این ذهن با من

    چه کررررد این شیطان با عزت نفسم

    در پست ترین حالت ممکن از شرایط یک انسان زندگی کردن سزای کسیه که هرگز سرشو بالا نکرد تا ببینه اون نمازهاش برای کیه؟ اون سجده هاش به خاک کدوم مُلک و کدوم مالکه؟

    تسلیم هر شرایطی بودم الا شرط تقوا (کنترل ذهن و نفس)

    همیشه میگفتم خدایا مگر نمیگی

    «فَإِنَّ مَعَ ٱلۡعُسۡرِ یُسۡرًا

    إِنَّ مَعَ ٱلۡعُسۡرِ یُسۡرٗا»

    پس قطعا با هر سختى آسانى است

    پس به درستى که با دشوارى آسانى است

    پس کی؟ چه زمانی؟

    خیلی دیر فهمیدم اما فهمیدم دیر فهمیدن از نفهم مردن بهتره

    (و البته از استادم آموختم که نگران زمان بودن هم نجوای شیطان و ذهنه)

    و اتفاق افتاد وقتی در قدم اول دوره 12 قدم استادم به من آموخت که این ذهن لعنتی رو باید کنترل کرد و یادم داد چجوری

    از خوندن کامنت بچه‌ها ودوستان همکلاسی و هم فرکانسی فهمیدم توحیدی زندگی کردن چجوریه

    بودن تو این حال و هوا و تو این فضای روحانی و وقت گذروندن با عزیزانی که همه شون به نوعی رنگ و بوی خدارو دارند واقعا حال منو دگرگون کرد.

    استادجان چه کررررردی با من؟

    از یک موجود زبون و داغون تبدیل شدم به انسانی که لذت انسان بودنو داره به معنای واقعی تجربه میکنه

    من تمام عمر به دنبال آرامش بودم و دقیقا داشتم با اعمال و رفتارم آرامشم رو نابود میکردم

    دلم لک میزد که یه شب سرمو آروم بزارم و مثل یک آدم بخوابم

    مثل یک بچه در آغوش پر مهر مادر

    خدایا چجوری شکرتو بگم وقتی هدایت خواستم و تو هدایتم کردی

    و چه هدایتی و چه راه نجات محشری

    این آرامش اکنون حاصل یک دانه خردل اعتماد به خداونده

    و چه مسیر لذت بخشی و چه راهنمای خردمندی

    چه استاد متواضع و بزرگواری و چه الگوی بینظیری خدا به من هدیه کرد

    « من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق »

    چگونه سپاسگزار نباشم از راهنمایان مسیر پربرکتم

    !فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ

    پس [ای انس و جن!] کدامیک از نعمت های پروردگارتان را انکار می کنید؟

    شاید درآمد 60 میلیون در ماه (البته فعلاً) زیاد نباشه

    اما مهم اینه که من گنجی رو یافتم که بی پایان و بی حسابه

    همون روزی به غیر الحساب

    بهای آرامش به وسعت بهشته

    براتون آرامشی پایدار آرزومندم

    و سپاسگزارم از خداوند مهربانم برای این هدایت و برکت و نعمت و احساس لیاقت

    باشد تا رستگار شویم (ان شاءالله)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 40 رای:
  8. -
    فهیمه زارع گفته:
    مدت عضویت: 3221 روز

    بنام خداوند بخشنده ومهربان

    سلام به استاد ارجمندم ومریم بانوی شایسته ودوستان ارزشمندم

    سوال

    چه شرایط یا موقعیت هایی هست که شما از مواجه شدن با آنها فراری هستید و سعی می کنید تا حد امکان با آنها برخورد نکنید؟

    استادجان در مورد الگوهایی که شما بیان کردی ازجمع فراری نیستم ولی اگر قرار باشه سخرانی کنم ترجیح میدم نرم که یکبار پای روی این ترسم گذاشتم ودر یه همایشی که مربوط به کارم بود شرکت کردم برا تعیین اعضای انجمن هرکسی که کاندید میشد باید یه مقدار از رزومه کاری خودش توضیح میداد من کاندید شدم اقرار میکنم باترس پشت تریبون رفتم از سابقه کارم ومحل کارم گفتم وبعد از آن درجلساتی که تو محل کارم تشکیل می‌شد واداره کارشرکت میکردم وحرفه را میزدم والان که دارم مینویسم متوجه شدم من ازحضور تو جمع وسخنرانی ترسی نداشتم بلکه ترس از قضاوت وترس از اینکه چیزی را اشتباه بگم ودیگران مسخره ام کنند داشتم

    از بحث کردن وایجاد تنش فراری ام واکثر وقت‌ها سعی میکنم سکوت کنم‌ وسعی میکنم تا جای ممکن‌از این محافل دوری کنم

    از ارتفاع میترسم ولی یکی دوبار سعی کردم باهمسرم برم کوه واز چهارپایه هم بالا برم ولی هنوز خیلی جای کار دارم

    از مراجعه به پزشک وچک آپ و…اصلا ترسی ندارم ولی از واکسن وآمپول بشدت فراریم با اینکه بارها وبارها اگر مشکلی هم بوده گفتم به جای قرص بهم آمپول بدین ولی اصلا چشمم

    به آمپول بیافته از قیافه ام پرستار میفهمه ترسیده ام

    از رانندگی تو شب تو جاده می‌ترسیم ولی یکی دوبار با دوستم که کلاسهای دانشگاه به شب میخورد بر ترسم غلبه کردم و خداروشکر دیگه ترسی ندارم

    از رانندگی تو جاده از شهرستان به یزد میترسیدم خیلی سعی کردم به ترسم غلبه کنم اینکار را انجام دادم ولی یزد که می‌رسیدم ماشین رو میذاشتم دروازه قرآن از آنجا تا دانشگاه با آژانس میرفتم که از بس دوستام مسخره ام کردند دیگه هر دفعه که میخواستم حرکت کنم میگفتم خدایا من فقط فرمان گرفتم راننده تویی خودت کمکم کن وخداروشکر بر این ترس هم چیره شدم البته استاد همه اینها بعداز گوش کردن به فایلهای دوره عزت نفس بود نه چیز دیگه

    همیشه ترس از قرار گرفتن در یک موقعیت جدید داشتم از اینکه از منطقه امنم بیرون بیام ولی به لطف آموزهای شما وتوکل بخداوند در غلبه به این ترسم هم قدمهایی برداشتم هرچند کوچک ولی نتایج بزرگی در برخواهد داشت

    از مارمولک بشدت وحشت دارم که تا حالا نتونستم بر این ترسم غلبه کنم وهمیشه هم اولین کسی که مارمولک رو میبینه منم میگن از هرچه بترسی سرت میاد قصه من ومارمولکه

    خدایا شکرت بخاطر آگاهیهای این فایل

    استاد ومریم بانوی عزیز بی نهایت از شما سپاسگزارم

    درپناه حق شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید در دنیا وآخرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 44 رای:
    • -
      فهیمه ومحمد گفته:
      مدت عضویت: 2383 روز

      سلام فهیمه عزیزم

      تحسینت میکنم دختر زیبا ,از اینکه تونستی به ترسای زیادی غلبه کنی

      منم از مارمولک خیلی میترسیدم ,یه بار که بابا و دادشم خونه نبودن و من میخواستم فرش پهن کنم تو حیاط یهو یه مارمولک از روی دستم رد شد منو میگی اینقدرررررر ترسیدم که نگو ,,کسی هم نبود که بیاد کمکم کنه ,نمیدونم چیشده البته خواست خدا بود جارو برداشتم افتادم به جون مارمولک بیچاره ,از دستم در رفت اما اینقدر گشتم دور فرش رو تا پیداش کنم جارو دسته بلند گرفته بودم تاجایی که جا داشت جارو رو از لبه لبه گرفتم که به مارمولک نزدیک نباشم :-)

      اینقدر با جارو زدمش که مارمولک بیچاره مرد ,دیدم که تکون نمیخوره اما هی باز زدمش از ترسم که نکنه زنده باشه بیاد از روی جارو روی بدنم خخخخخخ

      اخر سرم انداختمش تو خاک انداز بردم انداختم تو کوچه با فاصله چند تا خونه اونورتر از خونمون ,,الان دیگه خداروشکر ترسم خیلی خیلی خیلی کمتر شده از مارمولک هنوزم هست اما نه به شدت اوایل ,

      درمورد رانندگی کردن هم من الان نزدیک 5ماه که میشینم پشت فرمون ,,اولین بار که میخواستم بشینم پشت فرمون انقدر ترس داشتم اینقدر استرس داشتم احساس میکردم قلبم داره از جا کنده میشه امارفتم آروم آروم رفتم و به سلامت برگشتم اول فقط یه مسیر ثابت میرفتم دنبال خواهرم ,بعد کم کم شروع کردم رفتم داخل شهر ,,داخل شهر هم تکاملی رفتم اول روزای تعطیلی و ساعت خلوت تر مسیر های اصلی شهر رو رفتم بعد کم کم روزای شلوغ و ساعت شلوغ رفتم خداروهزار مرتبه شکر الان خیلی خیلی ترسم ریخته ,,فقط چند تا مورد تو رانندگی هست که هنوز توش اوکی نشدم مثل پارک عمودی ,اینکه جایی پارک کنم وماشین از جلو و پشت سرم باشه و فاصلش کم باشه و.من نتونم بیام بیرون ,,,تو دنده عقب هنوز کامل اوکی نشدم ,,اما خیلی چیزا هست که توش خیلی قوی شدم مثل دور دوفرمونه ,,من تو رانندگی خیلی خیلی خوب قانون تکامل رو بهتر متوجه شدم وخیلی خوب شدم

      فهیمه عزیزم کامنتت رو.که خوندم حسم گفت اینارو برات بنویسم ,

      امیدوارم هرجا هستی روز به روز موفق تر و شادتر وسلامت تر بشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        فهیمه زارع گفته:
        مدت عضویت: 3221 روز

        سلام فهیمه مهربانم

        اول چه حسی گرفتم که هم اسم خودمی وباعث خرسندی منه

        جارو برداشتم افتادم به جون مارمولک بیچاره ,از دستم در رفت اما اینقدر گشتم دور فرش رو تا پیداش کنم جارو دسته بلند گرفته بودم تاجایی که جا داشت جارو رو از لبه لبه گرفتم که به مارمولک نزدیک نباشم :-)

        اینقدر با جارو زدمش که مارمولک بیچاره مرد ,دیدم که تکون نمیخوره اما هی باز زدمش از ترسم که نکنه زنده باشه بیاد از روی جارو روی بدنم خخخخخخ

        ماشاالله به تو احسنت ،والا من جرأت کشتنش هم ندارم یعنی دلش هم ندارم هروقت یه حشره ،چیزی میبینم همان لحظه فایل در پرتوی آگاهی استاد میاد تو ذهنم که همه ازخداییم

        ولی به همسرم میگم بگیرش از خونه بندازش بیرون

        احسنت به تو که در رانندگی هم پیشرفت کردی واحسنت وهزاران احسنت که حواست به قانون تکامل هم بود اگر هر لحظه حواسمون به افکارمون به اتفاقات وشرایطی که تجربه میکنیم باشه در جا به جای زندگیمون رگه های قانون رو میبینیم که هرجا مطابق با قانون بوده موفقیت ،ثروت وشادی را بدنبال داشته وهرجا بر خلاف قانون بود چک ولگدش هم خوردیم

        ازت از صمیم قلبم سپاسگزارم که به حس قشنگ گوش دادی وبرام نوشتی

        سپاسگزار وجود ارزشمندت

        روی ماهت را میبوسم وبهترین بهترینها را برات آرزو میکنم

        شاد وسلامت وتندرست وثروتمند باشید در دنیا وآخرت

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          فهیمه ومحمد گفته:
          مدت عضویت: 2383 روز

          دوباره سلام فهیمه عزیزم

          منم خیلی خوشحال شدم که هم اسم هستیم ,من به شخصه عاشق اسم خودمم خیلی دوستش دارم ,معنی زیبایی هم داره مثل خودش ,,فهیمه یعنی فهمیده ,دانا

          سپاس گزارم بابت دعای قشنگت از راه دور میبوسمت ,در پناه الله یکتا شاد ثروتمند و.موفق باشی

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    مریم مهدوی فر گفته:
    مدت عضویت: 1152 روز

    صبحی که باگوش جان سپردن به صحبتهای ناب شماآغازونوشتن دردفترستاره طلایی چه شود…..پرخیروبرکت و

    چقدرباشکوه ولبریزازعشق ،آرامش وهرنفس شکرگزاریست خدایاشکرت بابت خوشبختی لحظه های امروزم

    دروداستادعزیزم ومریم مهربانم

    وهمه دوستان عالیم

    چه شرایط یاموقعیت هایی هست که شماازمواجه شدن باآنهافراری هستیدوسعی می کنید تاحدامکان با آنها برخورد نکنید؟

    من ازوقتی شروع کردم باشماوآرام آرام قوانین رادرک کرده وعمل کردم، ازتمام شرایطی که ذهنم رادرگیرمی کردوهیچ سودی ازبابت رشدوپیشرفت درتمام زمینه هابرایم نداشت کامل دوری کردم وتمام تمرکزم سایت شماشد،هرروزآموختن وعالی ترشدن وچقدرلذت داردتغییراتی که نورامیدوایمان رادردلت روشن می کند.ازتمام تعلقات خودم راخلاص کردم وخودم رامتعلق ومتعهدبه شماکردم، من مریمی شدم که دوست داشتم باشم چون آرامش داشت درخونم تزریق می شد،سبک می شدم ،ذهنم داشت آرام می شدازتمام ناآرامی ها وناملایمات سالهارفتارهایی که موجب عذاب کشیدنم بودند،به زورسرکاررفتن ،خسته ودرمانده ثانیه هاراتلف کردن ودرچاه ناآگاهی گیرافتادن …..

    ومن دیگرنمی خواستم مواجه شوم باآن شرایط پس تصمیم جدی گرفتم ومتعهدانه یک دستم رابه خداوندودست دیگرم رابه استادم وازآن چاه ناآگاهی پله پله بالا آمدم ،نوررادیدم تاریکی ازمن داشت دورمی شدخدایاچه سرزمین پهناوریست مرابه کجاخوانده ای هرروزعالی تر چون من هرروزخودم رامحکوم به خوشبختی وآگاهی می‌دانستم،می خواستم همان دختربچه ای باشم شادوشنگول وفارغ ازهمه چیزو وقتی تشویقش می کردندکه راه برودباتمام ذوقش راه رفتن رادرآغوش می کشید،من الان حس همان موقع رادارم می خواهم شادباشم پرانرژی تر،لبریزازشادی وعشق وآزادی ورهایی وبودن هرلحظه کنارشما ویادبگیرم ویادبگیرم……..

    چقدردوره کشف قوانین زندگی بی نظیره دیشب موقع پیاده رویم جلسه دوم راگوش می کردم یکساعت گوش سپردن ویادگرفتن مطالب وآنهاراجزئی ازوجودم کردن به خصوص تجربه مریم جان و امتحان گواهینامه که بیان کردندچقدردرسهاداشت برایم خدایاشکرت….

    شکرت که خودم پس اندازشخصی دارم وبه لطف وکرمت می توانم به راحتی دوره هاراخریداری کنم ولذت ببرم باشرایط عالی که خودم ساخته ام بلاخره شاگرداستادی هستم که الگوی من است ومن هرروزبایدعالی تراز روزقبلم باشم خدایابی نهایت شاکروسپاسگزارم.

    امروزهم قدم پنجم ازدوره فوق‌العاده 12قدم راخریداری کردم وکلا روزوشبم راطلا باران کردم خدایاشکرت واستادعزیزم فرشته نجات من، ممنونم وبی نهایت سپاس وقدردانی مرالحظه به لحظه پذیراباشید،عاشقتونم.

    چقدرتغییرات باشکوه است یک حس ناب وانگیزه ای خارق‌العاده که هرروزت رازیباتروباشکوه ترمی گردانی وایمان وتوکلت تاعرش اعلی می رودوچقدرآرامی خدایامرا بااین آرامشم صاحب همه چیزکرده ای ….

    درپناه خداوندمهربانم هرنفس شاد، سلامت وعالی باشیدوبدرخشیددرپرتو با عظمت خداوند

    خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    متشکرم متشکرم متشکرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 45 رای:
  10. -
    ابراهیم خانلرپور گفته:
    مدت عضویت: 2386 روز

    به نام خدا

    سلام به استاد عزیز ، خانم شایسته و همه دوستان همفرکانسیم

    شاید اگه قبل از دوره عزت نفس این سوال مطرح میشد من مصداق همه مثالهایی بودم که استاد گفتن ولی وقتی فکر میکنم و میبینم تو جمع 20 نفری مردای سیبیل کلفت خانواده تمرین آگهی بازرگانیمو خوندم و خیلیا تشویق کردن

    یا وقتی تو جمع بیش از 50 نفری در مورد موضوع نظم و همکاری جمعی برای هدف خاصی که اونجا جمع شده بودیم صحبت کردم

    یا از اینکه جایی برای سخنرانی دعوت بشم مشکلی ندارم

    یا …..

    میبینم دیگه اون شرایط سابق حاکم نیست یا خیلی کمتر شده ولی یه چیزه که من جدیدا سعی میکنم که ازش دوری کنم و چون حین مسافرت تو چندین شهر هم دیدم متوجه شدم که انگار فقط مربوط به منطقه من نمیشه ، صف نونوائیه …!

    همیشه از اینکه برای خرید یا تحویل گرفتن چیزی تو صف باشم فراریم ، احساس میکنم ارزشمندیم زیر سوال میره . برای همین از بچگی اگه جایی صف بود و چیزی ارزونتر بود من برای اینکه تو صف بودن برام عذاب آور بود میگشتم تا همون جنس رو جای دیگه ولو به قیمت بالاتر بخرم ولی تو صف نمونم .

    حالا با این پیش زمینه مدتهاست که از رفتن تو صف نونوایی واقعا بیزارم و حتی جدیدا سعی میکنم دنبال جاهایی بگردم که ممکنه کیلومترها با خونه فاصله داشته باشه ولی صف نداشته باشه یا صفش کمتر باشه .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 56 رای: