پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 5 - صفحه 7 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 5
    190MB
    22 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 5
    10MB
    22 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

539 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 2071 روز

    سلام به استاد عزیزم

    استاد جان من هر چی فکر کردم که از چی فراری ام ، فقط این مورد به ذهنم رسید که از رفتن به خونه مادر شوهرم فراری ام اونم هر هفته! از ابتدای ازدواجمون من و همسرم روی این مسئله بحث داشتیم که آقا من دوست ندارم هر هفته دو سه روز آخر هفته رو توی شهرستان پیش پدر مادردامون بگذرونم به صورت یکنواخت و تکراری دوست دارم یه هفته دوتایی بریم مسافرت حتی شده مسافرت کوتاه و یا حتی خونه بمونیم باهم خوش بگذرونیم ولی ازونجایی که پدر مادر همسرم ادمایی به شدت وابسته به بجه هاشون مخصوصا همسر من بودن و من هم اعتماد به نفس کافی نداشتم برای گفتن اینکه مثلا یه بهونه ای بیارم که نرم و همیشه موقه رفتن دیر حاضر میشدم و با حس بد میرفتم

    ولی الان به لطف هدایت الله مهربانم به اموزهای استاد عباس منش عزیزم میتونم بهونه ببارم یا بگم این هفته نمیایم

    والان که نسبت اون سالها تغیر کردم بازم فراری ام ازین که برم اونجا چون مدار هامون خیلی دور از هم شده و تحمل همچین آدمایی سخته برام و بنظرم هر ماهی یکبار ببینیمشون کافیه!

    حالا این قضیه وقتی داره تکرار میشه یه ایرادی هست یا حتما من دارم بهش توجه منفی میکنم که تکرار میشه، یا باید بتونم روی نقاط مثبت شون تمرکز کنم تا وقتی میرم اونجا اذیت نشم ولی خدایی هر دوهفته یکبار هم که میرم انگار رشته افکار و تمرکزم رو تا حدودی از دست میدم

    یه علتشم حس میکنم کمبود اعتماد به نفس ام هست که نمیتونم راحت باشم و خود واقعیم باشم تا وقتی میرم اونجا اذیت نشم

    این اولین بار بود که دیدم نظرات این صفحه روی عدد صفره و گفتم بذار کامنت من اولین کامنت این جلسه باشه گه نمیدونم اینطور میشه با نه همیشه کامنت های دیگه رو میخوندم تا درست جواب بدم ولی الان گفتم بذار تست کنم اولبن کامنت نوشتن رو

    ممنونم استاد که باعث میشید ما بیشتر به خودشناسی برسیم ….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  2. -
    A گفته:
    مدت عضویت: 1493 روز

    به نام خداوند مهربان

    سلام استاد و خانم شایسته عزیز

    چه شرایط یا موقعیت هایی هست که شما از مواجه شدن با آنها فراری هستید و سعی می کنید تا حد امکان با آنها برخورد نکنید؟

    از گردگیری و تی کشیدن خانه و به طور کلی خانه تکانی فرار میکنم.

    از صحبت کردن در جمع.

    از مراجعه به پزشک و یا هر کاری در رابطه با ان .

    از رفتن به مهمانی یا مجالسی که افراد نا اشنا در ان باشند.

    از دادن جواب برای دلیل رفتاری.

    از صمیمی شدن با کسی بیش از اندازه.

    از دوستی های طولانی مدت با افراد.

    از بحث و دعوا و جار و جنجال.

    از این که بخواهم کاری را در زمان مشخص و در مکانی مشخص انجام دهم.

    از این که کسی از وسایل شخصی ام مخصوصا موبایل یا لپ تاپ استفاده کند.

    از جوابگو بودن به خاطر رفتاری که انجام می دهم.

    از صحبت کردن یا جواب دادن به تلفن یا موبایل.

    از انجام کاری تکراری و قالب بندی شده.

    خدایا شکرت

    عاشقتونیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  3. -
    ساره گفته:
    مدت عضویت: 1464 روز

    به نام خدای آگاه و بصیرم

    سلام به روی ماهتون استاد و مریم جان

    من همیشه در برابر در خواست های مامانم در لحظه ی اول نه میگم(این یعنی فرار میکنم) ، حالا چرا این به ذهنم رسید چون مامانم به شدت علاقه منده به مهمونی و از کودکی در همه ی سنین خاطره دارم همیشه به زور منو می‌برده بیرون از خونه ، یا مهمونی فامیل یا تو جمع های دوستان خودش که سن مادربزرگ منو داشتن . من دقت کردم دیدم الان از همه ی مهمونی ها زده شدم و فراری ام … این به اینجا ختم نمیشه کلا مغز من براش شرطی شده که هر درخواستی رو از طرف مامانم سریعا رد کنه !

    مورد فرار بعدی درخواست کردن از آدما هست از اونایی که ارتباط نزدیکی ندارم یا همکارن . من در هر مرحله از قدم هایی که خدا هدایتم میکرده از یسری افراد برای پیدا کردن کار رو بندازم و درخواست کنم زمان زیادی رو صرف کنترل ذهنم کردم تا بیان کنم . البته بگم که بنده چون دوره عزت نفس شرکت کردم این خودش برام خیلی هم خوبه که آخرش عملی میشه ، قبلا که کنسل میشد :))

    دوستتون دارم

    شاگرد شما ساره

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  4. -
    سونا شریف نژاد گفته:
    مدت عضویت: 1760 روز

    بنام خداوند جان و خرد

    کزین برتر اندیشه بر نگذرد

    سلام به دوستان عزیز و استاد گلم و مریم جون

    سوال :چه شرایط و موقعیت هایى هست که از مواجه شدن با آنها فرار مى کنید ؟

    من از صحبت کردن در جمع بعد از خرید دوره ی عزت نفس و کار کاردن روی خودم هیچ ترسی ندارم و راحت سر صف در مدرسه میکروفن را گرفته و برای دانش آموزان مدرسه در مورد توانایی هایشان صحبت کردم و همیشه در مهمانی هم حرف نا گفته یی برام نمیمونه .

    الگوهایی که فراری هستم در موردشون یکی این هست که اگر بفهمم کسی میخاد با من وارد بحث و مشاجره بشه فرار میکنم و اصلا خودمو در موقعیت مواجه شدن با اون فرد قرار نمیدم مثلا امروز یکی از جاری هام بمن زنگ زد و در مورد مسئله یی که با شوهرم براسون پیش اومده و چیزی هست که من باید اشتباهات و اشکالات کارش را باید مطرح میکردم بهش گفتم بیرون هستم و بعداً صحبت میکنیم ( البته واقعا بیرون بودم) اما حالا بهش زنگ نزدم و تصمیم دارم اگر زنگ زد جواب ندم . فراری از مشاجره

    دومین مورد در رانندگی هست که داخل شهر همه جا با ماشین میرم اما بیرون شهر و جاده بین شهری همش بهانه میارم و ترس از رانندگی با سرعت بالا در جاده هنوز بر من غلبه داره البته چند بار غلبه بر ترس داشتم و رفتم تو جاده اما تکرار نکردم و برای فرار از استرس رانندگی توی جاده هی به شوهرم میگم که بدون شما دوست ندارم برم سفر .

    استاد عزیزم متشکرم که با طرح این نوع سوالات مارو با خودمون آشناتر میکنید و توجه مارو بیشتر به خودمون برمیگردونید.

    سپاس ️️ ️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  5. -
    نگار گفته:
    مدت عضویت: 2398 روز

    ی فایل ارزشمند دیگه

    که ی وجه از خودم نشونم داد که باید اصلاح بشه

    چه شرایط یا موقعیت هایی هست که شما از مواجه شدن با آنها فراری هستید و سعی می کنید تا حد امکان با آنها برخورد نکنید؟

    وقتی که توضیحات و‌مثالهای استاد توی فایل شنیدم

    دونه دونه برام‌پررنگ شد

    من ب شدت از جایی که بخوان ازم سوال زبان بپرسن میترسم ، همیشه نگران اینم‌ک ی چیزی بپرسن و من ندونم

    (این یعنی نظر دیگران برام مهمه)

    از اینکه تو ی موقعیتی یهو ب من بگن نقاشی بکش و چون کمال طلبی توی وجودم‌ قوی هست و خودم توی ذهنم مقایسه میکنم دوست ندارم جایی که احتمال تست باشه عنوان کنم ک نقاشی کار میکنم

    ( بازم نظر مردم و حس کمال طلبی)

    من کار خونه رو دوست ندارم دلم میخواد یکی کارهای خونم انجام بده و من ب علایقم‌برسم

    ، مثلا میدونم باید اینجا دستمال کشیده بشه ولی حالم‌نمیگیره انجامش بدم

    (الان‌ک نوشتم متوجه شدم من درمقابل گردگیری و‌دستمال کشیدن مقاومت دارم)

    درحالیکه تقریبا همیشه ظرف های ناهار بلافاصله میشورم

    یا شستن سرویس بهداشتی

    اها ، وقتی میرم جایی مثلا خونه مامانم یا دوستم

    از ظرف شستن تو غیر از خونه خودم متنفرم

    اگر مثلا خریدی برای کسی انجام داده باشم از خساب کتابش فرار میکنم

    و روی اینکه باهاش حساب کتاب کنم ندارم

    و منتظرم تا خود طرف بیاد حرفش وسط بکشه

    یعنی اگه طرف ب رو‌خودشم نیاره

    من روم‌نمیشه بگم

    من از بخث با ی سری ادمها فراریم، چون میدونم بد دهنی میکنن و واقعا بهم برمیخوره

    دوست ندارم خودم تو اون شرایط قرار بدم

    من حوصله ی دکتر رفتن ندارم

    چون اینجا اینقدر مطب ها شلوغه که تا بعد از نیمه شب هم دکتر هنوز توی مطب

    وگرنه دوست دارم که مثلا سالی یبار چکاپ زنان انجام بدم

    و اینکه اکر سرما بخورم از آمپول فراریم

    ب شدت اضطراب میگیرم ( همینطور سرم زدن)

    کلا که ب دکتر رفتن اعتقاد ندارم خود درمانی میکنم و خوب میشم( وضعیت سلامتیم شکر خدا عالی)

    برای بچه هام هم همینطور

    خداروشکر بدن قوی دارن و اگر ی وقتی هم ی کوچولو‌سرما بخورن

    خودم‌با عسل و ابلیو

    سوپ

    و ی شربت درمانشون میکنم

    من از هوای شرجی فراریم و اینجا چندین‌ماه سال شرجی

    ی مدته ب مو توی غذا حساس شدم

    و رستوران رفتم

    یا کسی برام‌چیزی می اورد ( هفته پیش گوشت نذری اوردن) توش مو می دیدم

    بقیه غذاشون اوکی بوداا فقط مال من

    از اینکه قضاوت بشم فراریم مثلا توی پیج کاریم

    اگه‌کسی ایراد بگیره ذهنم مشغول میشه

    یا توجیه‌میکنم و میخوام راضیش کنم که جرا فلان استوری رو‌کذاشتم

    یا کلا پاکش میکنم

    ( البته خیلی بهتر شدم و دیگه کمتر اهمیت میدم و کلا هم سعی نمیکنم طبق نظر دیگران چیزی بذارم)

    ممنون وقت گذلشتین و تا اینجا اومدین

    در پناه خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  6. -
    Amineh amiri گفته:
    مدت عضویت: 1094 روز

    به نام خدای بخشنده و مهربان ”

    با سلام خدمت استاد عزیزم و همه دوستان گرامی

    * تمام اتفاقات زندگی را با افکار ، باورها،کانون توجهمون به وجود می اوریم

    * هیچ عامل بیرونی نیست که زندگی شمارو تحت تاثیر قرار بده

    هرچی که میگذره و هر بار که فکر میکنم به اتفاقات گذشتم بیشتر درک میکنم که من با افکار غالب و کانون توجهم چه شرایطی رو به وجود اوردم حتی اتفاقاتی که بارها در گذشته بهشون فکر کرده بودم و دلیلی پیدا نمیکردم اخرم به این نتیجه میرسیدم شانس نداری ، عرضه نداشتی و …

    هر بار که این جملات ازتون میشنوم هزاران موقعیت پشت سرهم به ذهنم میاد که با کانون‌ توجهم چه بلاها و موقعیت هایی برای خودم خلق کردم

    و الان با تمام سلول های تنم درک میکنم که ما بندگانیم که به خودمون ظلم میکنیم نه خدایی که مهربان‌ترین و بخشنده‌ترینه

    خدایی که هر موقع شروع میکنم به دوست داشتن خودم و فارغ از تکاپو مردم جهانش به خودش پناه میبرم به سرعت نور جایزمو میده ارامشی تو قلبم سرازیر میکنه و وقتی که در خلسه ای از وجود خودش غرق میشم بهم میگه هرچی دوست داری بگو بهم تا بهت بدم هر خواسته ای داری بگو مهم نیست چقد بزرگ و دست نیافتنیه من خدای غیر ممکن هام هر چقدم خواستت غیرممکن باشه و فرسنگ ها از تو دور باشه من ممکنش میکنم نخواه بهت بگم چطوری تو فقط بندگی کن و بخواه

    تو لایق بهترینایی.

    الهی شکرت:)

    خب بریم سراغ سوال استاد عزیزم که باعث شد با نگاهی دقیق تر علت کارامو بررسی کنم

    چه شرایطی است و چه موقعیت هایی است که شما همیشه سعی دارید ازش دوری کنید؟!

    اولین و واضح ترینش بوی سیگار و مواد مخدر!

    هر بار که پدرم مواد مصرف میکرد و من با دعوا و تنفر بیش از حد از اون موقعیت فرار میکردم و اعصابمو خرد میکردم انگار میخاستم با دعوا جلوی موقعیت بعدی بگیرم ولی باز بیشتر و بیشتر به سمتم هجوم می‌اورد حتی موقعیت هایی که قبلا اوکی بود ولی انگار همه با من لج میکردن

    در مقابلش وقتایی که ذهنمو کنترل میکردم و توجهمو به چیزی دگ‌ای میدادم تا درگیر نشم خدا شرایطو جوری میچید که فقط من در اسایش و رفاه باشم

    استاد من در این مورد خیلی خیلی باید روی خودم کار کنم تا همیشه بتونم توی این شرایط ذهنمو کنترل کنم و توجه نکنم

    مورد دیگ کار خونس

    من عاشق کار گروهی و همکاری هستم و خیلی دوست دارم الان که خونه هستم و مامانم میره سرکار بخشی از کاراش انجام بدم

    ولی فکر و عقیده اطرافیانم باعث میشه که بدم بیاد از کار خونه

    ی باور که همیشه و همیشه بهم یاداوری میکنن اینه که دختر باید همه کارای خونه بکنه باید غذا درست کنه جارو کنه و ی خونه اگ دختر داشته باشه باید همه کاراش اوکی باشه با وجود دختر خونه

    که اگه اینجوری نباشه مردم حرف در میارن که این چه دختریه یا خواستگار نمیاد براش در کل ارزشی نداره اون دختر وقتی که بفهمن هیچ کاری نمیکنه تو خونه

    من دختر عمم هم سن خودمه 19 سالشه ی دوقولو هم داره دختر عمم واقعا عالی بود تو کار خونه و همه کار میکرد خب ایشون همون موقع که من دغدغم درس و کلاس بود درگیر خواستگار بود و خب خواسته خودش و انتخاب خودش بود که الان در این موقعیته به من و هیچ کس دیگه ای ربطی نداره

    ولی این ی معیار شده که دختر خوب تو این سن باید این خصوصیت داشته باشه و این باعث میشه من با خودم و بقیه سرلج بیفتم

    من تا وقتی حرف از کار گروهی باشه جونمم میزارم و هرکار ازم بربیاد انجام میدم ولی وقتی خانواده بابام اینا دخالت میکنن که تو الان کنکورت تموم شده باید کارای خونه تمام کمال کنی و میشنن منو مثلا نصیحت میکنن اون وقته دیگ اصلا زحمات مامانمم به چشمم نمیاد و دوست ندارم کمکش بدم

    و ی مورد دیگ که بهش فکر کردم اینه من از توضیح دادن به افراد راجب کار و رفتاری که انجام دادم فراریم حالا این دلیلش میتونه این باشه قبلا به حرفم توجه‌نکردن و یا این حرکت من واقعا کار درستی بوده ولی از نظر بقیه مسخره و خنده دار بوده باعث شده که میلی به توضیح دادن رفتارام نداشته باشم و فرار کنم از موقعیتی که قراره من توضیح بدم

    الهی کمکم کن روز به روز اگاه تر ،متعهدتر و با ایمان بیشتری حرکت کنم و هر لحظه به یاد داشته باشم که با فکرم دارم ثانیه بعد ساعت بعد روز بعد و سال بعدمو رقم میزنم

    شاد و پیروز باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  7. -
    سولماز ستاری گفته:
    مدت عضویت: 2517 روز

    با سلام خدمت استادگرامی و خانم شایسته گل و همه دوستان خوبم:

    چه شرایط یا موقعیت هایی هست که شما از مواجه شدن با آنها فراری هستید و سعی می کنید تا حد امکان با آنها برخورد نکنید؟

    قطعا در مورد من هم کلام شدن با جنس مخالف هست،حالا فرقی نمیکنه که طرف مثلا پسرخاله ام باشع یا استاد یا هم دانشگاهیم باشه.

    یعنی تا 90 درصد تلاشم هست که از هم کلام شدن با جنس مخالف پرهیزکنم و حتی در مسایلی که به صورت سوال از من پرسیده شده و من فقط قراربوده جواب بدم ،خیلی هول میشدم و کلی استرس رو متحمل میشدم.

    البته بعد از آشنایی با استاد بسیار بهترشدم با اینکه هنوز راه بسیارزیادی دارم و فکر میکنم به اعتماد به نفسم برمیگرده و همچنین نوع خانواده ای که توش بزرگ شدم.

    یعنی اون نوع تربیت که داشتم قطعا این تاثیر رو در من گداشته بود ،یعنی من در کل دوران مدرسه و دانشگاه کاملا ادم بذله گویی بودم و تقریبا در ارتباط برقرارکردن بسیار خوب بودم ولی در زمینه جنس مخالف کاملا افتضاح بودم.

    از حل کردن مسایل مالی و مدیریت اون هم فرار میکنم ،چون بخش زیادیش برمیگرده به اینکه تو ذهنم همسرم رو مسئول 100 درصد امورمالی میدونم .در زمینه کاری که دیگه نورعلی نور هستم.به طور کاملا مشخصی از یادگیری و مرور زمینه موردعلاقه ام فرار میکنم.

    مثلا چندوقتی هس که به وردپرس علاقه مندشدم و میدونم برام بسیار مفید هس.دسترسی به منابع آموزشی هم دارم ،اما در نهایت برای شروع آموزش ،امروز و فردا میکنم .

    مهمانی رفتن رو چون واقعا هنوز وضع مالی مناسبی ندارم و برام لباس خوب داشتن بسیار اهمیت داره،تا به امروز همش ازش فراری بودم.

    مهمان اومدن هم به خاطر اینکه مهمانهایمان کلا از این مسیر دورهستندو هر دفعه با اومدنشون کلی انرژی منفی میدن ،ب یعنی یه روز میان اندازه 10 سال ادم رو از مسبر دورمیکنن ،رو هم فراری هستم ازش.

    البته میدونم اینا برمیگرده به لیاقت خودم،یعنی اگر من لیاقت خودم رو بالا ببرم قطعاآدمهای باکیفیتی میان.

    با تشکرازاستاد به خاطر این فایلهای ارزشمند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  8. -
    فاطمه تقی زاده گفته:
    مدت عضویت: 2562 روز

    به نام خداوندم

    سلام به استاد عزیزودوست داشتنیم وسلام به مریم جان مهربونم.

    سلام به همه دوستان عزیزم

    استاد من درست به گزینه ی دومی که توی صحبت‌هاتون بهش اشاره کردین (گفت وگو خیلی سنگین وسختی که با افرادممکنه داشته باشم وقتی مثلا یه بحثی یه مشکلی پیش میاد که باید درموردش صحبت کنم سعی میکنم اصلا درموردش صحبت نکنم یا سعی میکنم اصلا تو اون موقعیت نباشم یعنی خیلی فراریم از یه سری صحبت‌های خیلی جدی سنگینی که توی ارتباطات بوجود میادسعی میکنم باهاشون برخوردنکنم)

    حساس هستم وهمیشه ازش فراریم هیچ وقت درطول زندگیم نتونستم با کسی بحثی داشته باشم

    همیشه اگه مسئله بین خودم وشخص مقابلم بوده یاکوتاه اومدم یا اونجارو ترک کردم تاکار به بحث وچیزی نکشه،واگه جایی هم توجمع بین افرادیا کسی بحثی بوده سعی کردم حضور نداشته باشم.اصلا نمتونم بحث وجدار رو تحمل کنم.

    باسپاس فراوان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  9. -
    زهرا بهنام گفته:
    مدت عضویت: 1499 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام به استاد عزیزم،مریم جانم و تمام دوستان

    بی نهایت از دوستان عزیزم سپاسگزارم که انقدر صادقانه پاسخ نوشتن

    اصلا نمیدونستم در جواب سوال این فایل چی بنویسم،اما وقتی دیدگاه دوستان رو میخوندم،متوجه میشدم کجاها مشکل دارم

    حالا بریم برای جواب سوال :

    من از حرف زدن در مورد مشکلاتم با خانوادم فراریم

    از حرف زدم در جمع خانواده همسرم فراریم،فک میکنم نکنه چیزی بگم که مورد تمسخر قرار بگیرم،بخاطر همین بیشتر اوقات در جمعشون که هستم ساکتم

    از اینکه با پدرم حرف بزنم فراریم

    از اینکه با همسرم حرف بزنم و خواسته ام رو بگم فراریم،وانتظار دارم خودش بفهمه،اینو وقتی دیدگاه آقا اسدالله رو خوندم،متوجه شدم منم همچین رفتاری دارم

    از دورهمی های خانوم های فامیل فراریم اینو بخاطر کنترل ذهن خودمه،و بیشتر اوقات به شکل های مختلف ردش کردم

    از هم صحبتی با جنس مخالف فراریم،الان بهتر شدم،اما اگر مغازه ای میرفتم که فروشندش اقا بود مخصوصا جوان،راهمو کج میکردم

    از بحث کردن با همسرم فراریم،بخاطر همین حتی اگر حق با من باشه کوتاه میام،تا سریع تموم شه

    از مهمان سر زده فراری بودم اما الان بهتر شدم و راحت میگیرم

    از اینکه از الفاط زیبا استفاده کنم در برابر همسرم فرارم

    از ابراز کردن عشق به خانوادم( مادر پدر خواهر برادر) فراریم،یجورایی خجالت میکشم

    قبلنا از اینکه برای مغازه همسرم لواشک و ترشی درست کنم فراری بودم و کسر شان میدونسم:|

    اما الان خودم میرم میوه میارم لواشک درست میکنم

    ترشی درست میکنم

    لوبیا و هویچ میارم خرد میکنم و میبرم مغازه برام بفروشه

    و….

    به لطف خدا هم درامد خوبی دارم ،هم سرگرمم تا موقعی که هدایت بشم به شغلی که عاشقشم

    قبلنا از اینکه برم مغازه شوهرم طی رو بردارم و مغازه رو جارو بکشم فراری بودم،البته سنمم خیلی کم بود و خیلی خجالتی بودم،اما الان که میرم مغازه همسرم ، جلو مغازه رو جارو میکشم،کمکش میکنم و نگران نگاه آدما نیستم

    از اینکه با تلفن تایم طولانی حرف بزنم فراریم

    و بزرگترین مسئله ای که از روبه رو شدن باهاش فراریم،فرزند دوم هستش:|

    قبلنا اگر کسی حرف از بچه دوم میزد،قاطع میگفتم نهههههه،عمرااااا، و اصلا نمیخواستم با این موضوع روبرو بشم،حتی دلم نمیخاست ببینم دلیلش چیه،

    اما چند وقته واقعا دوست دارم داشتن فرزند دوم رو تجربه کنم،اما بشدت ترس دارم،بشدت ترمز دارم

    قبلنا بهش فکر میکردم دل آشوبه میگرفتم،

    با خودم میگم نکنه بعد پشیمون بشم و هزار باور مخرب دیگه…

    ممنون میشم اگر دوستان در این مورد راهنماییم کنن

    ممنونم از شمااستاد عزیزم

    هر کجا که هستین در پناه الله مهربان باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  10. -
    ناهید رحیمی تبار گفته:
    مدت عضویت: 1395 روز

    پیدا کردن الگوهای تکرار شونده قسمت 5. «فرار»

    سلام به استاد عزیزونازنینم.

    هرباری که شما سوال مطرح میکنیدمن خیلی خوشحال میشم چون ذهن ما روبرای بررسی موضوعات مختلف باز میکنید.

    چ شرایط وموقعیتهایی هست که شما ازش فرار یا دوری میکنید؟

    زمانی فرارمیکنم که اون موضوع رو نمی پذیرم.

    زمانی فرارمیکنم که میترسم.

    زمانی فرارمیکنم که شهامت و شجاعت ندارم.

    وقتی فرارمیکنم که متوجه میشم نمیتونم تغییری صورت بدم .

    و راه چاره رو فرارکردن میبینم.

    فرار کردن ینی داشتن ضعف .

    حالا ممکنه آگاهی نداشته باشم ونتونم کاری بکنم.

    ممکنه باداشتن آگاهی ،ترسها بهم غلبه کنن .

    ویا ممکنه خودم چیزی نفهمم و بی دلیل بخام فرارکنم.

    درهرصورت نتیجه ای که بعد از فرار حاصل اون طرف میشه ،نشونگر اتفاقات ناجالبی هستش..

    چرا که «فرار» بااحساس بد همراهه.

    وقتی فرارمیکنم که فکر میکنم به آخر خط رسیدم .باوجود دونستن اتفاقات بدتری ،ولی باز فرار رو بر موندن یا قرار ترجیح میدم.

    فرارکردن برای آدمای ترسو و بزدله!

    حالا هرکسی به خاطر هر موضوعی که باهاش درگیره به یه نحوی فرارمیکنه.

    یکی از دست طلبکاراش فرار می‌کنه وخودشو یه جور توجیه می‌کنه.

    یکی به خاطر خسته شدن از رفتارهای پدرومادرش ،ازخونه میزاره، میره بیرون.

    یکی به خاطر عدم مسولیت پذیری نسبت به خانواده ،کم میاره وترجیح میده فرارکنه.

    یکی افسرده میشه وداغون ودیگه نمیتونه تو زندگیش بمونه.

    یکی ازغصه ی زیادی خوردن ،جنون بش دست میده ومیزاره میره.

    مثلن میره که اطرافیان راحت تر زندگی کنن.

    یکی هم مثل من خوشی میزنه زیر دلش ،ودلش میخاست با فرارکردن ازموقعیت کنونیش ،از زندگی بره بیرون.

    بله من درگذشته ی نه چندان دور دقیقن همچین حسی داشتم.

    همه چی خوب وعالی .منتهی بهانه تراشی هاوایراد گرفتن های من تموم نمیشد.

    چرا ؟چون دریک کلام بدون دلیل میگفتم همسرمو نمیخام .

    وهمین یه جمله ،تمام افکار منو مختل کرده بود.

    چون خودمو خیلی بالا می‌دیدم ،خیلی راحت گوشزد میکردم که موقتی تواین زندگی هستم وهر عان ممکنه ازاین زندگی برم بیرون .

    خب بچه ی خوب بیا دنبال دلیل اینکه این احساسو داری بگرد.ببین مشکل کجاست ؟!

    چی میخای که نداری؟!

    با منطق و استدلالهای خودت بشین حل وفصلش کن وبعد اگه دیدی به نتیجه ای نرسیدی .هرکاری که دوست داشتی انجام بده!

    مشکل ما از اونجایی شروع میشه که خودمون هم نمی‌دونیم دلیل کارامون چیه فقط مرض داریم .

    من که مرض داشتم والکی دوست داشتم همسرمو اذیت کنم.

    جالبه که بااین احساس ،مدام حال خودمو خرابتر میکردم .ولی باز ادامه میدادم.

    میتونستم تکلیف خودمم زود مشخص کنم اما یه چیزی تووجودم‌ اجازه ی اینکارو‌ بهم نمیداد.

    هر دور ه ای ازاستاد روکه کار کردم ،یه درس بزرگی بهم داده .

    کارکرد دوره ها طوری به درون من نفوذ کردش که پی به نواقص خودم بردم و متوجه شدم که ایراد کارم کجاست وچ راهکاری برای این شرایط من خوبه.

    واقعن فایلهای استاد وصحبتهای ایشون منو تغییر دادونگاه منو به زندگیم عوض کرد.

    به قول همسرم میگه،ناهید سه ماهه که دارم معنی زندگیو میفهمم ،سه ماهه دارم معنی دوست داشته شدن رو میفهمم .

    وازاینکه بالاخره ضعفهای خودمو پیدا کردم ازخداوند واستاد عزیز بی نهایت سپاسگزارم.

    بزرگترین وخطرناک ترین حرکت من این بود که فکر میکردم بارفتنم ،شرایط خودمو عالی تر میکنم واین درحالیه که استاد بیش از هزار بار گفتن که تا وقتی که روی تغییرات خودت کار نکردی ودرمسیر درست نباشی ، هرجا که بری آسمون همین رنگه.

    این جمله ی استادخیلی بهم انگیزه وقدرت داد تا حتمن در صدد تغییرات خودم جدی باشم.

    مگه من زندگی ایده آلی نمیخام ؟!

    مگه دنبال آرامش نیستم ؟!

    پس فرار کاری ازپیش نمیبره .حتمن باز به مشکلی شبیه همین شاید ازجنس دیگه دچار میشدم.

    تازه استاد تاکید هم دارن که 99در صد تو زندگی وشرایط کنونی خودشون ،احساس رضایت میکنن ونیازی به رفتن واین داستانا نیس.

    دقیقن هم همین طور بود!

    احساسات من نسبت به همسرم کلی فرق کرده.من کسی نیستم که چاپلوسی کنم .ازلحاظ محبت عاطفی ،به هیچ وجه نقاب بلد نیستم بزنم.

    هرچی هستم خود واقعیمم.

    وازاینکه الان همسرمو دوست دارم وبراش ارزش قائلم چقدر خوبیها ومحبتهاشو میدونم ،خیلی خوشحالم.

    چون حال خودمم خیلی خوب شده.

    زوم کرده بودم تو یه سری افکار خراب وداغون وفکر میکردم چ خبره!

    خداروشکر که ازاون افکار مزخرف نجات پیدا کردم.

    ودیگه به هیچ‌وجه فکر فرار ورفتن به سرم نمیزنه.البته فرار که میگم منظورم کار فیزیکی نیس.به جای اینکه مشکلی که تووجودم‌ بود رو حل کنم،ازش فرارمیکردم.

    از اولم حس خوبی به رفتن نداشتم ،فقط میخاستم اذیتش کنم درحالیکه خودم بیشتر از همسرم اذیت شدم وروزهایی رو که میشد درکنار هم خوش زندگی کنیم ،متاسفانه ازدست دادم.

    اشکال نداره انشالله به همین منوال برم جلو بازم ازخودم راضیم .چون هیچ وقت فکر نمی‌کردم این موضوع برام قابل حل بشه.

    حالا تو دوران زندگی مسائل وموضوعات زیادی هستن که به جای تغییر دادن اونها،وبه جای اصلاح کردن اونها،فقط دلمون میخاد فرارکنیم .

    تو زندگیم هیچ وقت به طور واقعی فرار نکردم چون هیچ پلنی برای رفتن نداشتم فقط بهانه تراشی میکردم.

    اما باموندن و هیچ کاری نکردنم ودامن زدن به مشکلات ،درواقع داشتم ازمشکلات فرارمیکردم.

    زمانی که بااتفاق ناجالبی مواجه میشیم. یامشکلی پیش میاد که خوشایند نیست و بی توجه ازش می‌گذریم ینی داریم فرارمیکنیم.

    اینکه من موضوع روبفهمم ودرکش کنم بعد تصمیم بگیرم رهاش کنم فرق داره بااینکه خودمو بزنم به بی خیالی وبی توجهی .

    وقتی رها میکنم ینی تسلیمم و سپردم به یه نیروی قدرتمندتری واینکه در هر شرایطی که هستم با اون شرایط کنار میام.

    اما وقتی فرارمیکنم ینی نمی‌دونم چکار کنم ؟! یا نمیخام کاری بکنم .موضوع را هم تحلیل وبررسی نکردم وبا بی اهمیتی تمام ،کوچکترین توجهی بهش نمیکنم .

    خب نتیجه این میشه که ازاین جنس اتفاقات بارها و بارها اتفاق میفته و خواهد افتاد.

    چرا یه جایی کات نمیکنم؟

    چرا یه جایی درست حل وفصلش نمیکنم؟

    که اگه سهم ونقشی دارم انجام بدم اگه ندارم رهاش کنم.

    برای مثال: طلبکار زنگ میزدبه همسرم .اکثرمواقع گوشیو برنمیداشت وحتی ازجواب دادن بهش تفره می‌رفت.

    خب اون وقت میبینی ، این موضوع سالها کش پیدا کرده.

    میتونستیم باشهامت قراری بزاریم ،شرایط وموقعیت رو

    توضیح بدیم .بامشورت شخص طلبکار ،بشینیم راه چاره‌ای بیندیشیم.

    تنها چیزی که به ذهنمون خطور میکرد این بود که ولش کن ،گوشی برنمیداریم ،اون وری نمیریم.

    دریک کلام فرارمیکنیم.

    فرارفیزیکی یه جنبه ی ماجراس که طرف مکانی رو ترک می‌کنه ،فرار دررفتار هم یه جنبه ی دیگشه که باعملکردهای نادرستمون داریم فرارمیکنیم ازواقعیتهایی که توزندگیمون هست.

    یا بر فرض مثال :شرایط خونم اوکی نیس برای مهمون اومدن !

    اگه کسی بخاد بیاد باید چکار کنم ؟یا بمونم خونه ی خودم وتماسی بگیرم وعذرخاهی کنم وبگم الان شرایطمون اوکی نیست انشالله یه وقت دیگه تشریف بیارید.

    یا اینکه گوشیو ور ندارم وجوابشو ندم که فکر کنه خونه نیستیم.

    یا سریع ازخونه بزنیم بیرون .بعد بگیم نبودیم.

    و کارا ورفتارهای اشتباه دیگه.

    چرا شهامت صادقانه حرف زدنو نداریم.

    مثلن ترس ازقضاوت داریم .باکارا ورفتارهای اشتباهمون که بیشتر قضاوت میشیم .آهان فکر میکنیم اونا روکسی نمیبینه!

    حالا متوجه شدم چرا وبه چ دلیل این همه پنهون کاری

    و دوز و کلک بکارمیبریم!

    ازمون درخاست میشه :برای من فلان کارو انجام میدی ؟چون نمیتونم راحت بگم (نه).

    بعد می‌شینم کلی فلسفه بافی میکنم که به فلان دلیل وفلان علت نمیتونم.

    آخه چرا به خاطر نداشتن شهامت ،ازاین قضایا با دروغ فرار میکنیم.

    طرف میگه میایید بریم رستوران فلان جا،شام بخوریم ؟به هر دلیلی دلم نمیخاد برم.

    بگو ببخشید شرایطشو ندارم .

    ولی ما اینو نمی‌گیم .برای فرار از اون شخص و اون‌ مکان ،باز به دروغ متوسل میشیم .

    میدونید خیلی جاها به خاطر فرار ازهرچیزی یا نقاب زدیم یا به دروغ متوسل شدیم.

    همیشه توجیهات وتوضیحات به ظاهر منطقی خودمونو داشتیم وداریم.

    حاضریم دست به هرکاری بزنیم تا بد قضاوت نشیم.

    اگه میشد یه وقتایی ازدست خودمون هم فرارمیکردیم.

    انقد که این ذهنامون درگیره.

    انقد که توذهنمون همه چیو محاسبه وحساب کتاب میکنیم .

    کاش حداقل بلد بودیم ،درست حساب کتاب کنیم.

    درد اینجاس که همه چیو به نفع خودمون میخاهیم تموم کنیم.

    همه اشتباهی میکنیم ولی نتیجه ی کار را دوست داریم، به نفع ما باشه.

    این عدالتو خودمون تعیین میکنیم .وب نظر خودمون منصف هستیم.

    هیچ وقت برای جاهایی که میخواهیم فرارکنیم ازخودمون سوال نکردیم که الان تو این وضعیت یاتواین شرایط یا بااین درخاست فلانی ،چ کاری ،یا چ رفتاری داشته باشم درسته؟!

    چکار درستی رو انجام بدیم بهتره؟!

    هرچی پیش میرم بیشتر میفهمم که ایمان به خدا وحضور خدا تو لحظه به لحظه ی زندگیم چقدر موثروتاثیر گزاره.

    خدا رو که داشته باشی کمتر ازاین آدما می‌ترسی وکمتر ازمشکلات وحشت میکنی.کمتر خودتو درگیر موضوعات ومسائلی میکنی که به تو هیچ ربطی نداره.

    کمتراز هر چیزی تو ذهنت فرار میکنی.

    یه وقتایی خودمونم گول می‌زنیم .

    اساسی واصولی نمیشینیم مشکلی رو حل کنیم .زود باخت میدیم .خودمونو خیلی دست کم میگیریم.

    واقعن انسان ضعیفی هستیم .

    ادای آدم شجاعو در میاریم ولی هیچی نیستیم.

    البته جسارت نباشه خودمو میگم .جم بستنم تو جملات

    ب خاطر سبک نوشتاریمه.منظورم فقط به خود خودمه.

    پس درکل باید تو زندگیامون حواسمون باشه که کجا ازگیر چ موضوعاتی یا چ‌مسائل ومشکلاتی فرارمیکنیم .

    وبه جای فرار بیاییم ببینم چطور وبه چ نحوی میتونیم اون جریان رو حل کنیم.

    تا حالا هزاران بار تجربه کردیم که فرار از چیزی ،مشملی رو حل نمیکنه وما همچنان اسیر ودامنگیر همون مسئله هستیم.

    خدارو شکر میکنم که بودن کنار استادودوستان عزیز،درک وفهممونو اززندگی بیشتر وبیشتر می‌کنه.

    خدارو شکر میکنم مثل گذشته زندگی نمیکنم.

    خداروشکر میکنم که زاویه نگاهم به هرچیزی ،کلی تغییر کرده.

    تو سوالی که استاد پرسیدن ،میشه مسائلی رو هم گفت که ازشون دوری میکنم.

    مثلن ،من ازرفت وآمدبه اندازه تعادل خوشم میاد اما اگه قرار باشه زود به زود حتی نزدیکانم روببینم ،ازدیدنشون لذت نمیبرم .هفته ای یه بار یا کمی،دیرتر،دوس دارم ببینمشون.

    چون تجربه نشون داده که زود به زود دیدن منجر به حال خرابیهایی مثل قضاوت وحسادت ومقایسه واین داستانا میشه.

    به خاطر همین به خودم میگم چ ضرورتی داره که زود به زود همدیگرو ببینیم.وبه جای این دیدنها،برنامه های دیگه برای خودم میچینم.

    من از پارکهای بازی وحشت دارم و هیچ وقت علاقه وذوقی نشون ندادم ونمیدم وتا جایی که بتونم ازرفتن به پارکهای بازی دوری میکنم .ازبچگی فوبیای این بازیها رو داشتم.حتی از چرخ و فلک که انقد آروم می‌چرخه ،بیزارم.

    چند بار خاستم غلبه کنم به ترسم ولی موفق نشدم .

    من ازآدمهایی که علنن خصلت‌های ناسالم دارن یا اخلاقهایی مثل خساست دارن ،دوری میکنم.

    من ازمهمونی ها و دور همی هایی که جدیدا زیاد شده ، که ازمشروبات الکی استفاده میکنن ،دوری میکنم.

    من از آدماههای سو استفاده گر که فقط جاهایی که نفع خودشونو میبینن حضور دارن ،دوری میکنم.

    من ازجاهایی که بچه هاشون علاوه برشیطون بودن ،پر خور هم هستن ،دوری میکنم.

    از کسانی که اصلا تو فرکانس من نیستن ،هم دوری میکنم.

    ازافراد بد قول و بد حساب ووقت نشناس دوری میکنم.

    از کسی که باهام بره خرید و تو خرید وسواس داشته باشه،دوری میکنم.

    در کل از هرچیزی و هرکسی که به هر دلیلی باعث سلب آرامشم بشه ،دوری میکنم .

    البته اشتباه برداشت نشه ،آدم خود خواهی نیستم .

    خودم کاری به کسی ندارم، در نتیجه دیگه اجازه ی به هم ریختن آرامشمو به کسی نمیدم.

    حالا طرف هرقضاوتی دوست داره بکنه.

    همه ی آدما برحسب نیاز یا نفعشون سمتت میان.

    پس لزومی نداره ودرست نیس که به خاطر کسی خودتو اذیت کنی.

    و درآخر من از هرچی حیوون خزندس ،میترسم و فرار میکنم .

    احساس کردم حرفام قاطی باطی بود .

    ولی چیزایی بود که به ذهنم اومد.

    استاد جونم، استاد باکمالاتم دوستت دارم.

    خداروشکر که هستید.

    بهترینه بهترین مربی والگوی زندگیم عاشقتم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
    • -
      حاج عباس گفته:
      مدت عضویت: 1544 روز

      به نام خداوند بخشنده مهربان

      سلام خانم رحیمی تبار

      کامنت شما رو خوندم و تمام گفته هاتون رو قبول دارم چون همه ما به نوعی با موضوعاتی که بیان کردید در گیر هستیم

      ولی یک چیز که برام خلی عجیبه !!!!!!

      ناسازگاری زن و شوهرها با یکدیگر است که برام عجیبه !!!! سر مسائل کاملا پیش پا افتاده و گاه بهانه های بیهوده.

      خانمم در رابطه با همین فایل نوشته بود من از رفتن به خانه پدر شوهرم فراری هستم !!!

      و متن رو قبل از ارسال به من نشان داد تا آنرا ویرایش کنم

      کلی خندیدم و حتی در دلم هم از همسرم دلگیر نشدم

      این را گفتم که علت تعجبم از ناسازگاری زوجین بیان کرده باشم

      موفق باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        ناهید رحیمی تبار گفته:
        مدت عضویت: 1395 روز

        سلام .

        چ خوبه که باخانومتون باهم تواین مسیر هستید.

        منم این دورانو داشتم که از رفتن به خونه ی پدر شوهر حس خوبی نداشتم.

        چون تو فرهنگ ما ازخانواده ی مرد،یه باوری ساختن که احترام بیشتری گذاشته بشه.

        اطاعت بیشتری بشه.

        الویت باشن.

        طبق میل اونا رفتار بشه.

        اجازه ی مداخله تو حریم خصوصی داده بشه.

        اکثرن حس مقایسه باعروس دارن.

        فکرمیکنن پسرشون تو دنیا تکه ،بیشتر به رخ میکشن.

        به هر طریقی شده ،برتری پسر رو همیشه به عروس نشون میدن .

        همه ی اینا یه سری افکار منفی از سمت خانوادتون، تو ذهن همسر شما بوجود میاره.

        هرچقدر همسر شما روی افکاروباورهای خودش متمرکز بشه وبااعتماد به نفس بالا رفتار کنه کمتر ازاین موارد یامواردی شبیه اینها میبینه.

        وسعی کنن به رفتارهای مثبت خانواده ی همسر توجه داشته باشن .وکمتر راجع بهشون صحبت کنن حتی پیش شما.

        شهامت رفتار سالم رو داشته باشن و هیچ جا برخلاف میلشون رفتاری نداشته باشن که فکر رضایت اونها باشه.

        خود واقعیش باشه .به خودش احترام بزاره وارزشهای خودشو بالا ببره.

        البته رفتاروبرخورد شما هم نسبت به ایشون درخانوادتون خیلی تاثیر گزاره.

        که اگراین حسشو رفع نکنه منجر به رنجشی میشه که دلش میخواد اصلا پا به اونجا نزاره.

        مشکل روباید رفع کرد نه ازش فرار کرد.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          حاج عباس گفته:
          مدت عضویت: 1544 روز

          سلام خانم رحیمی تبار

          کامنت شمارو خوندم

          و به خانمم هم گفتم و ایشون هم کامنت شما رو خوند

          از خانمم پرسیدم. چه قدر از صحبت‌های خانم رحیمی تبار در مورد تو صدق میکنه؟

          آیا من رو از تو برتر میدونن؟

          گفت نه

          ایا در حریم خصوصی تو دخالت میکنن ؟؟

          گفت : نه

          و کلیه مطالب شما در مورد ایشون صدق نمیکنه !!!

          و وقتی خودش رو کنکاش میکنه

          میگه همش بر میگرده به اوایل ازدواجمون که من هیچی بلد نبودم و اونها یه سری انتظارات داشتند و شاید به خاطر اون انتظارات باشه !!!

          خودش هنوز مطمئن نیست دقیقا به چه علتی دوست نداره بره خونه پدر شوهر .

          اتفاقا پدرم الان خیلی هم دوستش دارند

          و پدرم بارها گفته عروس‌های منو هیچ کس نداره

          و اگر هم مشکلی هست پسرهام مقصرند

          پدرم بارها میگه عروس وقتی از خونه پدرش میاد خونه شوهر ، به هزار امید میاد

          برای جنگ و دعوا نمیاد

          منتهی این پسر هست که باید مدیریت کنه

          کامنت خانمم را در صفحه 12

          فایل فرار به اسم نسرین عارف میتونید بخونید

          با تشکر از شما

          خرید خونه و ماشین رو هم بهتون تبریک میگم

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
          • -
            ناهید رحیمی تبار گفته:
            مدت عضویت: 1395 روز

            سلام .

            کامنت خانومتون روخوندم هرچند خیلی کوتاه ومختصربود.

            نوشته های من طبق تجربیاتی بود که خودم واطرافیانم ازخانواده ی همسر داشتن.

            فکر کردم ممکنه همسر شماهم چنین مشکلاتی داشته باشه.

            ولی به هر صورت یه چیزی این وسط هست که همسر شما چنین احساسی دارن که تمایل به رفتن ندارن.

            باید مشکل رو پیدا کنن تا ازاین حس منفی بیرون بیان.

            به امید موفقیت هردو در کنار هم

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      سونا شریف نژاد گفته:
      مدت عضویت: 1760 روز

      سلام به دوست نازنینم ناهید جان

      چقدر موشکافانه و با جزئیات به سوال استاد جواب دادی و تمام حرفات انگار از طرف من بود رفتارهایی که با همسرتون تا ی جاهایی عین رفتارهای منه و خیلی از مواردی که ازشون فرار میکنید

      و درسی که از کامنت شما گرفتم اینه که جواب جاریم را بدم و در مسئله ی پیش امده را تمامش کنم .

      سپاسگزارم بابت کامنت زیباتون

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: