پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 5 - صفحه 6 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 5
    190MB
    22 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 5
    10MB
    22 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

539 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    یاسمن اسدنژاد گفته:
    مدت عضویت: 2140 روز

    سلام بر عزیزانم

    استاد جان این سوالایی که مطرح میکنید و من باید از خودم بپرسم رو تا حالا در زندگیم از خودم نپرسیده بودم هرچند که خیلی برام واضح بودن

    قبل از آشنایی با شما از تمام جاهای شلوغ فراری بودم مثلا مهمونی، عروسی ، پارک، مترو، بازار،استخر، حتی از خیابونایی هم که میدونستم شلوغه نمیرفتم و از جاهای فرعی و خلوت میرفتم

    هرجمعی که بیشتر از سه چهار نفر آدم تووش بود حتی جمع های خانوادگی شدیدا از آدما فراری بودم

    هرکاری که مربوط به صحبت کردن بود مخصوصا اگر قرار بود با جنس مخالف صحبت کنم

    مسافرت کردن به هرجایی فرقی نمیکرد کجا باشه اصلا دوست نداشتم برم سفر

    من خودم کرج زندگی میکنم ولی شدیدا برام سخت بود که برم تهران نمیدونم چرا انقدر از تهران فراری بودم

    از آدمای پولدار و باکلاس فراری بودم اصلا دوست نداشتم بریم خونه اقوام پولدارمون

    از یه سری از آدما فراری بودم مثلا کسایی که باهاشون قهر بودم یا مثلا کسایی که قبلا ازم خواستگاری کرده بودن

    استاد جان ولی من الان تغییر کردم خیلی دوست دارم برم توو جمع خیلی دوست دارم برم توو شلوغی اصلا اگه یه مسیری خلوت باشه دلم میگیره خیلی دوست دارم با آدما صحبت کنم ، دوستای جدید پیدا کنم، اصلا دنبال یه فرصتی هستم که توو جمع صحبت کنم هرچند که این کار هنوزم برام راحت نیست اما یه چالشیه که دوست دارم واردش بشم الان عاشق مسافرتم رفتن به جاهای جدید

    الان از چه موقعیتهایی فراری ام؟؟؟

    جاهایی که تلوزیون روشن باشه مثلا توو خونه خودمون به محض اینکه مادرم تلوزیونو روشن میکنه که سریال ببینه به معنای واقعی کلمه فرار میکنم میرم جایی که اصلا صدای تلوزیونو نشنوم

    جاهایی که داره غیبت میشه یا حرفای منفی زده میشه واقعا فرار میکنم

    عیادت از یه بیمار مثلا دایی خودم چند سال بود که بیمار و زمینگیر شده بود و من اصلا دوست نداشتم به عیادتش برم و هردفعه یه بهونه ای میاوردم و همراه خانواده م نمیرفتم

    مراسم ختم و عزاداری که به شدت فراری هستم

    جاهای کثیف و نامرتب جاهایی که بوی بدی میده

    از گرما شدیدا فراری هستم اصلا طاقت گرمارو ندارم

    جاهایی که دعوا و جر و بحث باشه ، جالبه چندروز پیش توو کوچه مون دعوا شده بود همه رفتن بیرون دعوارو تماشا کنن منم نشستم فایلای استادو با صدای بلند گوش دادم

    استاد عزیزم وقتی به این سوال فکر کردم بازهم متوجه شدم چقدر نسبت به گذشته م تغییر کردم واقعا ازتون ممنونم این فایلا داره منو به خودشناسی عمیق میرسونه این فایلا بسیار ارزشمنده

    بینهایت از شما و خانم شایسته عزیز سپاسگذارم برای این فایل ارزشمند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  2. -
    سبحان گفته:
    مدت عضویت: 1265 روز

    به نام خدا سلام

    من وقتی تلفن زنگ میخوره از جواب دادن بهش فرار میکنم و تا جایی که میشه سعی میکنم به گردن کسی بندازم و جواب ندم، یا وقتی که با یکی از اقوام کاری دارم دنبال یه نفر میگردم که زنگ بزنه، خلاصه از زنگ زدن و احوالپرسی با قریبه یا نزدیک فراری ام

    یکی دیگه اینکه از دراوردن لباسم هم پیش بقیه فراری ام مثلا میبینم بعضیا میخوان تیشرت بخرن به اتاق پر‌وو هم نمیرن همونجا لباسشونو عوض میکنن من کلا خجالت میکشم که بدنم بیرون بمونه

    یکی دیگه وقتی یه دختر یا زن که اتفاقی با هم رو به رو میشیم یا آشناست یا آشنای یکی دیگست رو میبینم، حول میشم، نمیتونم به صورتش نگاه کنم یا ارتباط برقرار کنم، منظورم ارتباط معمولی مثل سلام کردن و صحبت کردن، یه جوری احساس میکنم که خیلی از پسرا هم همین مشکل رو دارن و همینطور

    خیلی از دخترها، نمیدونم شاید به خاطر ذهن های عقب مونده مردم هست، من خودم دوست ندارم اینطور باشه ولی میبینم بعضی ها با دیدن حنس مخالف خودشونو گم میکنن و فرار میکنن، من هم ناخوداگاه این احساس بهم میده که فرار کنم

    این مسئله توی کشورما خیلی دیده میشه، به نظرم بیشتر مردم دنیا ارتباطات سالم و بدون خجالت جنس های مخالف از هم دیگه هست و کنار همدیگه معضب

    نیستن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  3. -
    میثم رخشان گفته:
    مدت عضویت: 2157 روز

    به نام الله هدایتگر

    سلام به دوستان عزیزم

    اول از هرچیزی خدارو شکر میکنم که میتونم توی جمع خانواده خودم باشم

    خدایا شکرت که کیفیت فایلها هربار داره بیشتر میشه سپاسگذارم از شما استاد عزیزم

    ی لحظه دقت کردم به کیفیت فایل و احساس کردم که شما روبروی من ایستادین و احساس نکردم که دارم فامیلتون رو میبینم

    اما زیاد دور نشم زیاد فاصله نگیرم از اصل که می‌خوام خود افشایی کنم برای دل خودم تا یمقداری گردگیری کنم این ذهن رو

    ی چیزی که می‌دونم دلیل نود درصد مسأله های ارتباطی منه و هربار دارم اینو یدک میکشم سیگار کشیدن منه

    یعنی دلیل اینکه نمیتونم با فرزندم حتی ارتباط داشته باشم

    نمیتونم با همسرم ی مسافرت خوب برم

    نمیتونم هر وقت مثلا یهوی یه کاری پیش میاد ی مهمونی پیش میاد همین مسأله است

    یعنی کامل می‌دونم که مسأله اصلی من همینه خیلی سختش کردم توی کنار گذاشتن و می‌دونم که باید انجامش بدم تا قدم های بعدی بهم گفته بشه تا سلامتی رو درک کنم تا آرامش زیاد وارد زندگیم بشه تا کنار خانوادم باشم ولی باز هی ادامه میدم

    الگو تکراریش هم برای من اینه صبح که بیدار میشم دیگه باید اول ی قهوه و سیگار رو بزنم و واقعا دیگه کلافه شدم

    حالا یاد یه جک از دوستم افتادم

    این دوست من با برادرش کامیون دارن و حساب کتابشون یکیه سر ی حساب کتاب با هم صحبت میکنن که چرا اینقدر این هزینه شما زیاده

    برادره میگه که والا من هیچ هزینه زیادی ندارم فقط وقتی از خونه میرم بیرون ده میلیون خرج میکنم

    دوست ما هم میگه اینکه کاری نداره نرو بیرون

    حالا مسأله من یکی دوروز صبح توی خونه موندن و هست خودم می‌دونم و می‌دونم که با این روند و با ترک سیگار میتونم خیلی بهتر باشم چه از لحاظ سلامتی چه از لحاظ آرامش چه از لحاظ ارتباط با فرزندان و همسر

    همیشه به دنبال موقعیتی هستم که فرار کنم از کنار عزیزانم تا سیگار بکشم

    و همیشه هم فکر میکنم که اگه سیگار رو بکشم دیگه انرژی میگیرم و کلی میتونم حرف بزنم ولی بزعکسش اتفاق میوفته خلاصه کلی آرامشم تحت تاثیر قرار گرفته عذت نفسم اعتماد به نفسم سلامتیم و همه و همه و پیش خودم میگم اگه ترک کنم چی میشه مگه میشه بعد به خودم میگم بابا مگه تو از بچگی سیگار می‌کشیدی

    حالا از دوستان که تجربه ای دارم خواهش میکنم به اشتراک بزارن

    عاشقانه همتون رو دوست دارم مرسی استاد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
    • -
      جلال مسعودی گفته:
      مدت عضویت: 2643 روز

      سلام آقا میثم عزیز

      من 14 سال سیگار و مواد کشیدم و الان 16 ساله که سیگار نمی کشم.

      اگه واقعا خسته شدی و تمایل صد در صد به قطع مصرف داری ابتدا سیگار و وسایل مصرفش را از خودت دور کن و دیگه همرات نباشه

      سعی کن به قهوه فروشی ها و پاتوق هایی که سیگار می‌کشند رفت و آمد نکن

      ارتباطی با افراد سیگاری نداشته باش و توجه و تمرکزتان را روی زندگی خودت حفظ کن

      بیشتر فایل های صوتی و تصویری آرامش‌ بخش گوش کن.

      تا یک هفته غذا های پرچرب کمتر مصرف کن تا وسوسه ومیل به کشیدن سیگار نداشته باشی

      نکته مهم :

      یک اهرم رنج و لذت برای سیگار کشیدن بنویس

      فکر کنم توی جلسه دوم روانشناسی ثروت و توی دوره دوازده قدم هم استاد به این موضوع اشاره کردند.

      یعنی فواید و لذت های کشیدن سیگار را یک طرف برگه بنویس و مضرات و رنج هایی که با کشیدن آن میتونه زندگیت رو تحت تاثیر قرار بده اونطرف برگه

      تا بیست و یک روز هر موقع خاستی سیگار بکشی قبلش این اهرم رنج و لذت که نوشتی و همیشه با خودت داری رو مرور کن تا هوس و وسوسه سیگار توی ذهنت کمتر بشه و کشیدن را به تعویق بندازه

      اگر ارتباطت را با افرادی که سیگار نمی‌کشند بیشتر کنی و در مواقعی که احساسات انباشته شده داری فرد راز دار و مطمئنی داشته باشی که افکار و احساسات آزار دهنده ات رو براش بازگو کنی خیلی راحت و با لذت برای همیشه زندگی بدون دود سیگارت را ادامه میدی.

      کامنت گذاشتن توی سایت و توصیف حال و احوال روزانه ات هم میتونه به شما امید و اشتیاق ادامه این مسیر را بدهد.

      شاد و تندرست باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      عارفه گفته:
      مدت عضویت: 1454 روز

      سلام میثم عزیز

      خیلی خوشحالم که میبینم پاشنه آشیل خودت را متوجه شدی

      برام جالب بود که من تو کامنتم میخواستم بنویسم فرار میکنم از آدم های سیگاری و گفتم عارفه حرفشم نزن بست نبوده تو ابن 12سال که همسرت میدونه از سیگار بیزاری و از دور یک ماشینی ببینی داره میاد که سیگار دستشه دماغت را میگیری ولی یواشکی تو سیگار میکشه و حتی وقتی یه جوری به روش میاری که بچه هات تو کارگاه دیدن داری میکشی حداقل مراعات میکردی هربار قول میده که نکشه و تازه میگه به رفیق هام میگم زن من چندسال میدونه من سیگار میکشم و به رو نمیاره

      یادمه مسافرت چند وقت پیش رفته بودیم رفت تو یک هایپری آدرس بپرسه سوار ماشین شد بو گند سیگار میداد گفتم وای چقدر بو سیگار میاد گفت آره فروشنده داشت می‌کشید من بو گرفتم

      منم یه نفس عمیق کشیدم و اعراض کردم چون وقتی آدم را احمق فرض می‌کنند حال گیریه خخخخ

      و دیدن این چند روز که دارن میرم پیاده روی تازه مغازه هایی را می‌بینم که راحت بزرگ نوشته فروش دخانیات گفتم یا خدا انقدر آزاد شد بعد به همسرم که گفتم گفت خیلی وقته

      بعد گفتم عارفه وقت اعراض کردنه توجه نکن

      حالا وقتی متن شمارا خوندم یاد مصاحبه استاد تو کلاپ هوس افتاد که با یک خانمی صحبت می‌کردند که خانمه چند وقت بود سیگارش را گذاشته بود کنار

      گفت استاد تو بکی فایل هاتون حرفی زدید که دردم اومد

      و گفتید یکی از کارهاتون این باشه از آدم های سیگاری دوری کنید گفت خیلی بهم برخورد گفتم من دارم رو خودم کار میکنم که ارتباط های خوبی داشته باشم ولی خودم برای بقیه ضرر دارم و گذاستم کنار و تو خانواده ای بود که مشروب و… هم مصرف می‌کردند

      میخوام بگم به قول استاد نزاربم کتک هورمون ملس بشه که بعد تغییر کنیم نزاریم حسابی دنیا گوشمون را بتابونه بعد

      و یکی از صحبت های جذاب استاد این هست که کلا وابستگی یه جور شرکه حالا وابستگی به هر چی آدم مواد مخدر مشروب سیگار موبایل و…. هرچیزی که فکر کنی حال خوبت به اون وصله این خودش شرکه

      فکر کنم الان خانمت سیگاری بود ومیومد کنارت می‌نشست و تو سیگاری نبودی چقدر از بودی بدش احساس بدی میگرفتی؟؟

      تو داری احساس خوب در کنار خانواده بودن را دود میکنی میدی هوا من که کلا از به دلایل آگاهی های پی دی پس بند عاطفه ام را همه جوره از شریک زندگیم کندم

      مواظب باش بنده خانواده‌ ات الکی الکی کنده نشه داداشم

      بهترین هارا برات میخوام

      بهشت را به بها میدند نه بهانه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        میثم رخشان گفته:
        مدت عضویت: 2157 روز

        سلام عارفه عزیز

        اول از هرچیزی سپاسگذار محبت شما هستم ممنون که لطف داشتی

        واقعا با این کلمت کلی حال کردم که داری احساس صمیمی کنار خانواده بودن رو دود میکنی میدی هوا

        واقعا همینه یعنی جای اون اهرم رنج و لذت توی ذهن من عوض شده و البته که نجوا کارشو انجام میده

        ممنونم از لطفطون

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          عارفه گفته:
          مدت عضویت: 1454 روز

          سلام میثم عزیز

          قبول کن تا خودت نخوای هیچی تغییر نمیکنه

          دنیا دنیا حرفای قشنگ هم هیچ تاثیری نداره

          توپ بازی، زمین بازی وهمبازی را بزار کنار

          وقتشه از خودت بپرسی من با این روند پنج ساله دیگه کجام

          باورت نمیشه من همین امروز یک سری اتفاقات افتاد به حرفای استاد تو فایل چگونه سه برابر کردن پول رسیدم که وقتی استاد میگند پول دارشدن معنوی ترین کار دنیاست واقعا چه احساس خوبی داره

          موردی پیش اومده بود که میگفتم به خودم عارفه الان اگه مستقل بودی فلان کار را که دوست داشتی برای یکی از عزیز هات انجام بدی بدون نگرانی انجام میدادی و یک احساس خوب برای خودت و اون می‌ساختی گفتم همینه پول که باشه آدم حتی میتونه احساس های بیشتری را به خودت تقدیم کنی و این تضاد در من رویا و هدف بیشتری ساخت و فکرش هم بهم احساس خوبی میداد

          میخوام بگم هر حرفی هر اتفاقی میتونه نشانه باشه برای روشن شدن مسیرمون

          انشا الله تو این سایت یا هرجایی دیگه نشانه هایی ببینی که مسیر برات روشن بشه

          جلوی آینه بیشتر با خودت حرف بزن حتما به نتیجه های خوبی میرسی

          من که خیلی برام جوابه

          بهترین هارا براتون آرزو دارم

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
    • -
      علی بردبار گفته:
      مدت عضویت: 2108 روز

      سلام میثم جان

      من تا بحال سیگار نکشیدم، میدونید چرا؟

      این اواخر خیلی تحریک شدم اینکار رو بکنم، ولی یه چیز همه رو دود کرد: پسرم بدجوری تو نخ منه!

      اگه فکر کردی شامه پسرت بوی سیگار رو تشخیص نمیده، تو افسایدی!

      اگه قراره با آموزشهای این سایت، آدم بهتری بشیم، یک کمی هم به خاطر بچه هامونه!!

      خوب گمونم همین بسه!

      خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشی.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    سمیه زحمتکش گفته:
    مدت عضویت: 1871 روز

    با یاد و نام رب الارباب و تنها قدرت برترم در همه جهات

    پروردگارا تو را سپاس که قوانین ثابت و پایدار را در جهان قرار دادی که عادلانه وبدون تغییر است

    خدارا تو راسپاس که مرا از جهل نجات دادی واز گمراهی به سمت نور هدایتم کردی

    خداوندا توراسپاس که هرکس را خالق زندگی خود قرار دادی تا خودش جهانش را بیافریند وبه میزان تلاش ذهنی اش نتیجه گیرد

    عاشق این عدل وعدالتت هستم که بی عیب ونقص است

    ملکاذکر تو گویم که تو پاکی وخدایی

    نرم جز به همان ره که تو هم راه،نمایی

    یا رب برزبانم ودستانم وقلبم وذهنم جاری شو که همان که تو خواهی همان شوم

    آخ از این قسمت که در مورد الگوهای تکرار شونده فرار هست که راه فراری نیست وباید بنویسم ومچ خودم را بگیرم

    خودم باید قبل از اینکه برم باید با خودم روبه رو شوم وخودم را بهتر کنم وبا اون وجه که ذهنم نمی‌خواد روبه روم کنه روبه رو بشم

    نمی‌دونم چرا با این حرف ها شروع شد اون میگه ومینویسم

    قبل از اینکه این قسمت را ببینم از روز جمعه تا الان داشتم به همین موضوع فکر میکردم که چرا من از خیلی از موارد فرار میکنم ونمیخوام یبار برای همیشه حلش کنم تا امروز که ابن فایل را دیدم وخدا را شکر کردم که این موضوع را استاد. مطرح کردند

    چه شرایط یا موقعیت هایی هست که شما از مواجه شدن با آنها فراری هستید و سعی می کنید تا حد امکان با آنها برخورد نکنید؟

    درزمینه ورزش که سعی میکنم فرار نکنم وخیلی هم علاقه مند هستم که تا گفتند بریم پیاده روی و کوهنوردی بدوم وخودم هم مشتاقم که با خودم وخدای خودم برویم کوه وخیلی هم حال میده به من

    درزمینه صحبت کردن تو جمع صادقانه فرار میکنم واصلا انگار سخت ترین کار هست برام ولی چند وقتی هست که میرم تو جلسات تغذیه یا با افراد صحبت میکنم وخودم هم صحبت هام را بعداً که می‌شنوم گوش میکنم ولذت میبرم

    ازشما یاد گرفتم که هرچی که سخته برات همون پاشنه اشیلم هست که تا نرم تو دلش حل نمیشه ومیبینم که فقط ترس های واهی ذهنم بود

    ولی اینقدر قبلاً اینقدر برام سخت بود که یا نمی‌رفتم یا اگر میرفتم همه حرف هام یادم می‌رفت ومیدبدم بقیه راحت صحبت می‌کنند وریشه اش را از پایین بودن عزت نفس میبینم

    درزمینه گفتگو با همسر یا بقیه اصلا میبینم که دارم فرار میکنم ومیگم نمی‌خوام بحث کنم وتمومش کن

    در حقیقت من می‌خوام نشنوم چون مطابق میلم نیست ولی بقیه متوجه میشن که من نمی‌خوام بشنونم

    چون زود می‌خوام یا جواب بدم یا سکوت کنم ولی نمیام ریشه ای حلش کنم برای یکبار

    مثلاً در مورد حساب و کتاب با همسر همیشه بحث میشه ومیخوام او را مقصر کنم که تو حساب کتاب بلد نیستی در صورتی که با همه مشتری ها درست حساب کتاب می‌کنه

    از مهمونی غریبه واشنا فرار میکنم وراحت نیستم و تنهایی را ترجیح میدم به بودن با بقیه

    چقدر پاشنه آشیل تو این چند مورد الگوی تکرار شونده داشتم ودارم

    مثلایه هفته پیش دوست داشتم ماشینم را در حیاط که با صاحبخانه مشترک هست بشورم وپسر صاحبخانه هم داشت ماشینش را میشست

    قلبم ملگفت برو پایین راحت بشور ولی ذهنم می‌گفت نری ها زشته اون داره میشوره جا نیست سخته برات

    به خدا هیمن که گفت مچش را گرفتم گفتم حالا که میگی سخته میرم انجامش میدم تو هم هیچ غلطی نمیتونی بکنی

    بالاخره رفتم شستم واون هم اتفاقا دیگه مارس تموم شد ورفت وبا خیال راحت شستم وچقدر تمیز شد

    استاد هرجا که یه کاری سخت بود برام باید بدونم همون را بعید انجام بدم وگرنه همیشه توهمش را دارم ومیگم دیدی انجام ندادی

    استاد من دوره شیوه حل مسائل را تهیه کردم ودارم بخش 4را کار میکنم که خیلی سخته برام وفهمیدم اتفاقا این قسمت را باید عالی کارکنم چون دیگه وقت عمله نه حرف

    وبا اینکه دوست داشتم دوره کشف قوانین را هم داشته باشم ذهنم هی میگفت حالا این دوره را میخوای چکار تو که چند تا دوره داری ولی با توکل به خدا جور شد وگرفتم

    فایل مقدمه ومقداری از بخش اول را شنیدم یعنی خدارا شاهد میگیرم اینقدر احساس شادی کردم که اصلارنگفتنی بود

    در همون روز تهیه دوره کشف قوانین چند تا نشونه دیدم وگفتم آخ که درسته همینه وبه امید خدا کار میکنم تا نتایج عالی بگیرم وهرکس نتیجه تلاشش را میگیره همون تلاش ذهنی

    خدا را سپاس بی نهایت که مرا با شما استاد جان آشنا کردو با دوستان توحیدی سایت که هیچ جا ندیدم و نشنیدم صحبت هاشون را

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  5. -
    افسانه نوشادی گفته:
    مدت عضویت: 2127 روز

    سلام استاد خوبم

    درمورد الگوهای تکرار شونده ی فرار من

    اول اینکه من از دیدن موقعیتی مثل شادی خوشحالی حال خوب و روابط عاشقانه ی خوب و دیدن موفقیتهای بقیه فرار میکنم نه همیشه ولی در بیشتر مواقع و بیشتر در مورد اطرافیانم و کسایی که در واقع در خیلی موارد پشت سرم حرف میزدن یا تمسخرم میکردن به شدت فراری ام و اصلا دلم نمیخواد موفقیت و خوشحالی و خوشبختی شونو ببینم ناراحت میشم انکار میکنم فرار میکنم از این موقعیت که بخوام بشنوم چنین خبرهایی ازشون در واقع این بر میگرده به حسادت که خیلی باید روی این موضوع کار کنم چون خودم میخوام همیشه اول باشم تو هر موقعیت و موفقیت و هر خوشبختی ای انگار چشم دیدن بقیه رو ندارم به حسادت برمیگرده مطمئنم باید روش کار کنم ،

    دوم اینکه من قبل از آشنایی باشما در یک تایمی به شدت اعتماد به نفسم و عزت نفسم اومد پایین به خاطر ظاهرم که جوش داشت اول کم بود بس که توجه کردم بهش ور رفتم باهاش بدتر و بیشتر شد(توجه به ناخواسته ها)و بقیه ازم میپرسیدن چرا پوستت جوش زده و خراب شده و من به شدت دورتر میشدم از خودم و از خودم بیشتر بدم میومد و از بودن در جمع یا با دوستام یا رودر رو حرف زدن با دیگران فراری شدم البته وضعم اون قدر بد نبود ولی استاد امان از وقتی که عزت نفست و اعتماد به نفستو ، ارزشمندیتو گره بزنی به به عوامل بیرونی به توجه و تایید و تعریف دیگران و چون من خیلی قبلش از پوستم و زیباییم و خوشگلیم تعریف میشد و کلا انگار عزت نفسم وصل بود به دیگران این جوری شدم با اینکه اولش پوستم خوب بود خودم بدترش کردم چرا چون میخواستم از نظر بقیه خوشگلتر و زیباتر باشم و وقتی که در مسیر بد باشی اتفاقات بد میوفته استاد شما که بد نمیگین تا وقتی احساس لیاقت و ارزشمندی و دوست داشتنت از درون نباشه از بیرون هر چقدرم خوب باشی باز از خودت راضی نخواهی بود و خودتو دوست نخواهی داشت مهم نیست از ظاهر و بیرون چقدر خوبی مهم اینه که از درون چقدر احساس رضایت و دوست داشتن و راحتی با خودت داری و اینقدر وابسته ی دیگران نیستی که بخوان بهت عزت نفس بدن ،استاد دقیقا همینه عزت نفس بیسه پایه است تو همه ی موفقیت ها تو روابط بیشتر یعنی اگه مشکل داری توی ارتباط برقرار کردن با دیگران حتما احساس لیاقت و ارزشمندی نمیکنی خودت رو لایق ارتباط داشتن با دیگران نمیدونی خودت رو ارزشمند نمیدونی (با جزئیات مینویسم تا برای خودم واضح و شفاف بشه ایرادهای فکریم) ولی الان خداروشکر هم عزت نفسم بالاتر رفته هم اعتماد به نفسم به راحتی با حقیقت روبه رو میشم حتی اگه ظاهرم پرفکت نباشه جوش جای جوش داشته باشه ،چون عزت نفس و ارزشمندیه من به توجه و تعریف و تمجید دیگران وابسته نیست(نمیگم اصلا ولی واقعا تغییرات بسیار بزرگ و خوبی داشتم خداروشکر) ارتباطاتم خیلی خوب شده هم با جنس موافق هم مخالف و دقیقا وقتی که خودتو همین جوری دوست داشته باشی و بپذیری بقیه هم تو رو همین جوری دوست دارن خداروشکر خیلی تو این موضوع خوب شدم ،الان با حقیقت روبه رو میشم حتی اگر به ضررم باشه خود افشایی میکنم حتی اگر به ضررم باشه ،اون حرفی که درسته رو میزنم حتی اگر دیگران دوست نداشته باشن و مخالفم باشن ،راه و مسیر زندگی خودم رو میرم حتی اگه بقیه مسخرم کنند و دوست نداشته باشن مسیرم رو خودم رو ،چون الان دیگه افراد دیگه خیلی کمرنگ شدن تو ذهنم بیشتر به اصل وجودی خودم برگشتم و ارزش و احترام بیشتری برای خودم قائلم و نکته ی مهم اینجاست که اگر من به قوانین عمل کنم و در مسیر درست باشم خیلی اتفاقات خوبی برام میوفته و هر اتفاق به ظاهر بدی که خیلی هم کمه باعث رشد و پیشرفت منه ،خداروشکر دارم تجربش میکنم ،شاید برای کسی که این متن رو بخونه چیز زیادی نباشه و بدیهی باشه ولی من برای اینکه هم اون ور ماجرا رو زندگی کردم هم اینور ماجرا رو میدونم چه نعمت بزرگیه قدرشو میدونم سپاسگزار خداوندم برای این موضوع برای عزت نفس و اعتماد به نفسم و ارزشمندیه درونم دلم میخواد این موضوع رو اینقدر بهش توجه کنم بها بدم که برام بدیهی و بی ارزش نشه چون خیلی وقتا ذهن خودم هم خیلی کوچیک میکنه این دستاوردهارو تو ذهنم ،

    و سومین موضوع هم که فراریم ازش و بنده خدا مامانم از دستم حرص میخوره اینه که از ظرف شستن و جارو کردن مخصوصا و کارهای خونه فراریم من ، ولی قربونش برم که خودش همه ی کارارو انجام میده ودر این مورد دیگه خداروشکر عذاب وجدان و احساس گناهی ندارم قبلا شاید یه کم بود ولی الان هیچ احساس گناهی ندارم مثل اینکه تنبلیمو پذیرفتم میگم مادر من منکه باید برم خونه شوهر این کارارو انجام بدم حداقل بزار اینجا راحتی بکشم خوشی کنم و این کارارو انجام ندم (شما ببینید دیگه اینکار چقدر تو ذهنم سخت و شاقه برام ،فکر کنم همین شده ترمزم که نخوام شوهر کنم خخخخخخ) ،

    مرسی استادبابت این فایلها همین جور داریم کندو کاو میکنیم میریم به درون ،خدا کنه فقط حرف و حدیث نباشیم اینجا فقط بیانشون کنیم ، روشون هم کار کنیم ایرادهای فکریمونم برطرف کنیم …

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  6. -
    کبری مشتاقی گفته:
    مدت عضویت: 1156 روز

    سلام به استاد بزرگ و دانا و آگاه سلام به خانم شایسته عزیز

    استاد باور کنین وقتی میخوام بیام تو سایت کامنت بذارم چقدر حس و حالم عالیه خیلی خوشحالم حس میکنم الان که من کامنت بذارم همه کامنته منو میخونن

    یعنی یه جورایی منتظر منن خوشحالم

    خب حالا بریم سر سوال از چه شرایطی در زندگی که وقتی با اونها مواجه میشم فرار میکنم؟

    کمتر شده که فرار کنم مثلا تو جمع دوست دارم صحبت کنم چه جمع دوستان یا اقوام از صحبت کردن فرار نمیکنم

    اول برج همسرم خرج خونه رو به من میده و قشنگ مدیریت میکنم و الان چند ساله انجامش دادم و لذت هم میبرم

    مغازه پوشاک دارم خودم مدیریت میکنم همه چی رو از خرید گرفته تا فروش و فرار نمیکنم از مسولیتها

    فقط از اول زندگی چه کنار دوستان یا خونه اقوام میرفتم اولین فرار مثبتم از غیبت کردن بود تا میومدن غیبت رو شروع کنن من میرفتم از جمعشون و بعد تیکه هم به من میگفتن اما برام اهمیت نداشت

    ولی وقتی با همسرم یکم شاید وارد بحث میشدیم الان به شکر خدا و بودن در این سایت کمتر شده از مشاجره و جواب بلند دادن همیشه فرار میکنم و سکوت میکنم یا میرم از خونه بیرون یا سرمو گرم کار کردن میکنم و این جوری سریع جمع میشه

    خدایا شکرت بابت این آگاهی که هر لحظه پیدا میکنم توسط استاد عزیزو این فایلهای زیباشون که هر روز از خدا میخواهم زندگیم بهتر و بهتر بشود

    و هر روز دنبال بهتر شدن هستن

    دنبال راحت زندگی کردن هستم

    دنبال اینکه مقاومتها رو کم کنم

    دنبال این هستم که چطوری باورهای ثروت ساز رو تو ذهنم بکارم و بیشتر و بیشترش کنم‌ و به نتایج پایدار برسم

    باید بیشتر رو ذهنم کار کنم و منطقیش کنم در همه‌جنبه ها

    خدایا شکرت کمکم‌کن و هدایتم کن و راهنمایم باش

    خدایا بابت دستان بی نظریت شکرت

    بابت استاد عزیزو خانم شایسته گل شکرت عزیزان هر جا هستین سلامت و سعادتمند باشین

    بهترینها نصیب تک تک اعضای گروه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  7. -
    نسترن فضیلت گفته:
    مدت عضویت: 2607 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    سلام به همه ی شما عزیزان

    داشتم فکر می کردم که من از چه چیزایی فراری هستم.

    اولش فکر کردم جز یکی دو مورد که خودم می دونم قضیه ش چیه، چیز خاصی نیست. ولی هست.

    یک اینکه از اینکه وارد یه رابطه ی جدی بشم، فراری ام. روابط اجتماعی زیادی برقرار می کنم، و خیلی هم توی روابطم مورد احترام و تحسینم اما وقتی قضیه رابطه ی جدی می شه الفرار. بهب بهانه های مختلف فرار می کنم.

    چون می گم من هنوز روی لیاقتم خوب کار نکردم. چون ترس از پس زده شدن توی وجودم هست به صورت ناخودآگاه در حالی که هر کسی با من بوده، خیلی مشتاق بوده که جدی بیاد جلو و حتی داشتم اما اینو دارم متأسفانه.

    از روبرو شدن با ترس هام فرار می کنم. همین ترس جدی وارد رابطه ی عاشقانه شدن.

    از روبرو شدن با برخی باورهای مخربم که زدم زیر مبل فرار می کنم. مثلا میام اون سوالات خفن فایلارو می نویسم، ولی تا می خوام قلم بردارم بنویسم، سر از آشپزخونه درمیارم.

    یا سر از آینه در میارم. دو خط می نویسم و الفرار.

    بعد که میام دوباره بشینم پشت میز، اون موضوعی که پیداش کرده بودم دوباره ناپدید می شه.

    یه جورایی از پیدا کردن الگوهام فرار می کنم جدی.

    یا تا چند وقت پیش صحبت از یه وسیله ای بود که من باید برای اتاقم بخرم که احساس راحتی بیشتری کنم، لذت بیشتری ببرم و.. . خواهرم می گفت خب این وسیله واجبه و باید یکی بخری در نهایت. اما من با بهانه ی اینکه جا ندارم و حوصله وسیله جدیدو ندارم و به این حالت همیشگی عادت کردمو و…. فرار می کردم وقتی روی احساس لیاقت داشتم کار می کردم، اصلا ناخودآگاه، واقعا ناخودآگاه گفتم اولین وسیله ای که باید برای اتاقم بخرم همینه. این باید حل بشه قضیه ش.

    یا من از صحبت کردن با یکی از اعضاء خانواده م فرار می کنم

    چون اخبار زیاد می بینه و تا می خوام بیام حتی یه جمله بگم از کمبود می گه، از گرونی و کمبود و بدبختی های مردم و….. و من به شدت ازش فراری ام.

    حتی جدیدا از بودن توی روابطی که دو طرف با هم بحث می کنن هم فراری ام. می دونم به من مربوط نیست ولی به شدت احساسم بد می شه و با خودم می گم دیدن این رابطه ها یا حتی بودن با همچین آدمایی القا می کنه که رابطه همینه. باید بحث باشه و… . بنابراین فراری شدم جدیدا.

    سعی می کنم وقتی با من تماس می گیرن در دسترس نباشم یه طوری.

    از صحبت کردن توی جمع فراری نیستم زیاد. یعنی خیلی واضح نیست. چون من راحت صحبت می کنم، راحت نظرمو می دم، راحت حرف می زنم اما از یهو وارد شدن به یه جمع دوستانه ی پسر و دختر که به تعداد زیادی باید یهو سلام و احوال پرسی کنم و باهاشون چشم تو چشم بشم فرار ام کمی اما گاهی خودمو مجبور می کنم که بدون ترس انجامش بدم.

    اوه

    چه باگایی داره می زنه بیروناااااا. بذارین بگم قضیه چیه. من از روبرو شدن با آدمایی که حس می کنم به من علاقه دارن و می خوان به من نزدیک تر بشه رابطه شون فرار می کنم وگرنه اگه جمع خانوادگی باشه که بدونم هیچ نگاه این شکلی نیست، من راحت و با اعتماد بنفس وارد می شم و بلند بلندم حرف می زنم. یا اگر اون شخص یه آدم با ظاهر بسیار عالی و موقعیت بسیار عالی باشه دیگه هیچی. کلا به یه بهانه ای اصلا نمی رم سر قرار. (یه وقتایی دوستانم یا کسی که منو موفق می دونه، من توی وجودم خودمو موفق نمی دونم در حالی که بارها بهم گفتن تو همین حالاشم موفقی).

    من اهل آرایش نیستم. اکثر اوقات فقط یه رژ بسیار کمرنگ برای بی روح بنظر نرسیدن می زنم.

    وقتایی که یه آرایش کاملتر دارم، از روبرو شدن با بقیه مثلا جنس مخالف فرار می کنم

    می گم الآن خیلی توی چشم هستم و از اینکه کسی خیره نگام کنه، یا بهم زل بزنه فرار می کنم. و اینکه من خودمو زیبا می دونم. زیبا هستم، با خودم می گم این آرایشه خیلی منو تو چشم می بره بخصوص وقتی رژ می زنم احساسم بدتره تا کلا آرایش. (فکــــر می کنم من از اون ور بوم افتادم).

    حتی از اینکه یه جنس مخالف بخواد از زیبایی من بگه، فرار می کنم. انگار یه حس بدی بهم دست می ده که نگاهش پاک نیست. باورتون می شه الآن دارم به این باورا پی می برم؟؟

    یا خود خـــــــداااااا

    (اوه اینارو کجا قایم کرده بودم توی وجودممممم. داره می زنه بیرون از ذهنممممممم).

    دارم فکر می کنم بخاطر باورهای مذهبی ای هست که از قبل توی وجودم داشتم. من اصلا مذهبی نیستم الآن، اصلا. ولی قبلا 180درجه متفاوت بودم با چیزی که الآن هستم و صحبت های زیادی از ادمای مذهبی تر گوش دادم یا کتاب های زیادی درباره ی گناه و عذاب جهنم و… خوندم.

    ولی خداروشکرررر خیلی روش کار کردم که الآن 180 درجه متفاوتم

    اما شاید یکی از دلایل فرار من از رابطه، یکیش به همین دلیل باشه که من اول با خودم توی این موضوع راحت نیستم.

    مثل تغییر عکس پروفایلم با موهای باز.

    گذاشتن عکس خودم توی پیج کاریم با موهای باز و..

    ولی باورها ریشه ای ترن به قول استاد جان.

    از وقتی دارم روی الگوهای تکراری توی درامدم کار می کنم، می بینم که می تونم یه سری باورهارو درست کنما یا بیام بنویسمشون اما یه ترس، یه حسی باعث می شه از واضح نوشتن و روبرو شدن باهاش فرار کنم.

    فرار از باشگاه رفتن. من از باشگاه ها فراری ام به دو دلیل یا بهانه. یک اینکه اکثر باشگاههای زنانه توی شهر ما، توی یه زیر زمین بنا شدن یا به شدت فضای بسته ای دارن

    دو از ورزش ب دستگاهها فرار می کنم در حالی که می دونم خیلی برام لازمه. با این بهانه که من کار سخت دوست ندارم

    و همین یه بهانه باعث شده یه سری کارهایی که کارمو جلو می بره رو به تعویق بندازم و بگم نه اون مسیر مسیر راحتی نیست در حالی که من می بینم که واقعا نسبت به روش خودم خیلی راحت تر و کارآ تر و حتی گسترده تره…. پس باگش پیدا شد.

    از اینکه یه کاری رو قبل از موعدش انجام بدم فرار می کنم (این موضوع خداروشکر کمرنگ شده ولی هنوز دارمش).

    حالا یه سری ترسها بوده که واردشون شدما مثل ترس از تاریکی، ترس از شب به قبرستون رفتن و آگهی بازرگانی و رانندگی و ترس حرف زدن توی جمع، ترس از حرف مردم مثلا بخاطر کشف حجاب یا لباس کوتاه تر و… ولی چیزایی که بالا گفتم اونقدر پاشنه آشیل سفت و سختی بودن که از حل کردنشون فرار کردمـ.

    مثلا از اینکه دفتر بذارم جلو و باگ هامو بنویسم گاهی فرار می کنم. چون یه سری چیزا هستن که ناخوداگاه انگار دوست ندارم باهاشون روبرو بشم. مثلااا بحث لیاقت توی کسب و کار.

    از تعریف زیاد از کارم فرار می کنم.

    از تعریف زیاد از خودم فرار می کنم.

    یه چیز دیگه هم بگم، من از حرف زدن با خودم یا با خدا فرار می کنم. آررررررره.

    آررررره من یه سری باورهای مثلا احساس گناه دارم که از درست کردنش فرار می کنم.

    من از دوست داشتن بی قید و شرط خودمم فرار می کنم همیشه ی همیشه دنبال یه بهانه م برای دوست داشتن خودم.

    برای اینکه باور کنم ارزشمندم پیش خدا.

    من از اصلا کردن اینا فرار می کنم. جدی هاااااااا.

    اینو الآن فهمیدم. همین الآن. همین لحظه ):):):

    تا همینا فعلا به ذهنم رسید.

    سپاسگزارم استاد جان و خانم شایسته عزیز

    و دوستان عزیزم

    یا رب

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
    • -
      سیدحبیب حافظان گفته:
      مدت عضویت: 2313 روز

      سلام بر بانوی پر فضیلت

      خب باید از خودتون بپرسید دلیل فرار چیه؟

      جوابشم که دادید: بله « ترس ها»

      حالا دلیل ترس ها چی اند؟

      جواب : نا آگاهی از شرایط و موقعیت

      بزارید مثالی بزنم : شما از بودن در یک جنگل تاریک میترسید به دو دلیل: 1- چون نمیدونید تو تاریکی چه اتفاقی می افته چون چیزی رو نمیبینید 2- چون این آگاهی غلط رو دارید که در شب موجودات خطرناکی به راه میافتند که شکار کنند

      خب وقتی در همون موقعیت آتش روشن میکنید و همه جا رو میبینید ترس خیلی کمتر میشه به دو دلیل

      1- میبینید که هیچ خبری نیست

      2- دلتون به حرارت اون آتش و بازدارندگیش گرمه (به عنوان یک سلاح)

      و روز که بشه بیشتر میبینید و کمتر میترسید

      در این مثال نور روز یا آتش همون آگاهیه و تاریکی و نجواهای ذهنی هم که همون جهل و نا آشنایی با قوانین این عالمه

      و تقریباً دلیل تمام ترس ها همین دو عامله

      اما یک قدرتی در پشت نور و آگاهی وجود داره که اون ذات باری تعالی ست

      وقتی باور داریم که در پناه و در آغوش گرم و مهربان او هستیم

      وقتی بهش اعتماد میکنیم

      وقتی باورش داریم که منبع و مرجع و منشاء تمام هستی اونه

      وقتی آگاه میشیم که هیچ چیز ترسناک تر از جهل نیست و وقتی باور کنیم که خدا چندفرشته رو نگهبان ما قرار داده تا مارو حفظ کنند از شر هر انس و جنی

      واقعا از چی باید ترسید؟

      وقتی یاد بگیریم که نظر دیگران هیچ نقشی در زندگی ما نداره

      وقتی بفهمی تو فقط تو در مرکز این عالم ایستادی و تو خود خدای خودی

      و خالق تمام خواسته هات

      آیا بعدش مهمه که چی اتفاقی بیفته؟

      وقتی انتخاب همسر آینده تو با تمام وجود به خدا بسپاری (درست مثل من که بسیار زندگی عاشقانه ای دارم)

      و بهش اعتماد کنی و از سر راهش بری کنار و فقط آرام باشی تا ببینی برات چه شاهکاری میکنه

      پر شو از این فضیلت ها و اعتماد کن به خدای قادرت

      باشد تا رستگار شوی(ان شاءالله )

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
      • -
        نسترن فضیلت گفته:
        مدت عضویت: 2607 روز

        به نام خداوند بخشنده ی مهربان

        سلام به شما دوست عزیز

        فقط و فقط می تونم بگم صمیمانه سپاسگزارم به خاطر پاسخ فوق العاده تون.

        خداروشکـــــر می کنم بخاطر داشتن دوستان فوق العاده ای مثل شما.

        خیلی حس خوب و دلگرم کننده ای داد

        بله باید بشینم واقعا با خودم روراست بشم و اینو جدی حلش کنم و بقول شما واقعا از سر راه خدا کنار برم.

        سپاسگزارم

        و خداروشکررر می کنم بخاطر رابطه ی عاشقانه و زیبایی که دارین.

        خوشبخت، سلامت، ثروتمند و سعادتمند در هر دو جهان باشید دوست عزیز.

        یا رب

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    اقدس نظری گفته:
    مدت عضویت: 1289 روز

    سلام، من از تحویل دادن خدماتی که برای مشتری انجام دادم ، در لحظه آخر فراری هستم

    نمیدونم به خاطر کم اعتمادی به خودم هست، البته چند وقتی هست که دارم روی خودم کار میکنم تا با اقتدار ومحکم هم قیمت بدم هم با مشتری روبرو بشم ویکی این که همش میگم از این هفته سفارش قبول نمی کنم بشینم روی یه سری کارهام برای ارتقاع خودم کار کنم اما نمی دونم چرا ون موقع هم که سفارشی قبول نمیکنم ووقت آزاد دارم تفره میرم زیر این کار نمیخوام روبرو بشم با انجام این کار ‍️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  9. -
    امیدرضا گفته:
    مدت عضویت: 1576 روز

    سلام به استاد عزیزم و دوست داشتنی

    و یه سلام پر انرژی خدمت همه دوستان و خانواده عزیز عباسمنشی امیدوارم که هر جایی هستید حال دلتون درجه یک باشه

    راستش استاد عزیزم من تو این اشکال دارم که وقتی یه بنده خدایی منو دعوت میکنه به یه سفر یا کمپ یا به کوه من سریع می پیچونمش ولی الان اگر بخوام بی پرده دلیل پیچوندنمو بگم

    اینکه :من احساس بی عرزگی میکنم وقتی همچین پیشنهاد های میشه مثلا با خودم میگم که من عرزه ندارم که برم تنهایی سفر یا کمپ یا کوه به خاطره همین سریع اون طرفو میپیچونم یا به خودم میگم که من اگر برم

    نتونم تو جمعشون ارتباطی که میخوام برقرار نکنم چی اگر اصلا با من حال نکنن چی پسسسسس

    اقا اصلا بیخیالش نمیرم بعد به بهانه امتحانه دانشگاه یا کلاس زبان یا کلاس شنا دارم اون بنده خدایی که به من پیشنهاد سفر داده رو میپیچونم به همین راحتی

    وای وای اصلا الان دارم به این چیزایی که نوشتم نگاه میکنم یه ذره ناراحت شدم که این دلایل بی ارزش برای خودم میوردم که از عشق حال زیاد بزنم برای چندتا دلیل ….

    استاد جانم واقعا سپاسگزارم ازت بابت تمام این اگاهی های ارزشمند که من 100 بارم گوشش کنم بازم کمه از خدای مهربون سپاسگزارم که منو هدایت کرد و بهم الهام کرد این کامنت رو بزارم

    شیرین شاد باشید ️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
    • -
      زهرا گفته:
      مدت عضویت: 1943 روز

      سلام دوست عزیزم

      چقدر از کامنتی که گذاشتین لذت بردم ،بهترین راه رسیدن به خودشناسی پرسیدن سوالهای اساسی از خودمون و خودمونو کنکاش کردنه و طی این سوال و جواب ها اشغالهایی از زیر مبل و فرش در میاد که خودمون هاج و واج میمونیم از اینکه این دیگ چه باور مزخرف و چرتیه که من داشتم…..

      من هم وقتی توی دفترم شروع کردم به جواب دادن به این سوال استاد

      یکی از جواب هایی که نوشتم این بود که منم بخاطر ترس نرسیدن به موفقیت تلاشی نمیکنم وباورم هم این بود که اگه تلاش کنم و به موفقیت نرسم بقیه چی میگن ؟؟؟لابد بقیه در مورد من میگن ببین این همه تلاش کرد خودشو به ابو اتیش زد اخرشم هییییچ ….و این باور که اگه من تلاش نکنم و به موفقیت نرسم دلیلشو میدونم چی بوده چون من حرکتی نکردم که بخوام نتیجه ای بگیرم اما اگه حرکت کنم و نتیجه دلخواه رو نگیرم باید فکر کنم که ببینم کجای کار ایراد داره و من چون ذهن من راحت طلبه و به خودش زحمت فکر کردن نمیده تا مشکلشک حل کنه پس بهترین راه همینه که کاری نکن …..

      وقتی که دلیل و باور این رفتارهامو میبنویسم به خودم خندم میگیره چه دلایل پوچ و بچگانه ای داشتم

      سپاسگذارم از الله مهربونم که منو با این فایل استاد عزیزم اشنا کرد

      سپاسگذارم از شما دوست عزیزم که این کامنت زیبا رو گذاشتین و اینقدر به اعتماد به نفس خود افشایی کردین️️

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    سید محمدامین حسینی گفته:
    مدت عضویت: 3001 روز

    به نام الله یکتا

    سلام استاد جان

    سلام دوستان جانها

    سلااااااااام

    اولین موردی که به ذهنم اومدهمون لحظه ای که شروع به گفتن سوال کردید، فراری بودن از صحبت با خانواده بود، بودن با خانواده، فراری بودن از مسافرت خانوادگی، مهمونی خانوادگی،

    خودم فکر میکنم بیشتر به این خاطره که فرکانس اونها با من فرق میکنه اونا همش دنبال حرفای چرت و پرت سیاسین تو مهمونیاشون، دنبال دعوا و حرفای لغو، باورای پوسیده و بد هم مذهبی هم مالی هم روابط،

    حتی از لحاظ انرژیم با من تفاوت دارن، چون همش میخوان یه جا شلکس کنن و خیلی معنوی از راه و جاده و کوهستان و اینا لذت ببرن، من دیگه پر شدم دلم مدرنیته میخواد، دلم چیزای جدید میخواد، تجربیات جدید میخوام، دوستای پر انرژی و هم فرکانس خودمو میخوام که باهاشون اینطرف اونطرف برم.

    مورد بعدی فرار کردن از صحبت در مورد چیزی که ازش ناراضیم. خیلی سختمه که برم اعتراض کنم، اصا میگم بیخیالش ولش کن. خیلیم ضربه خوردما خیلیم حقم خورده شده به خاطرش

    بعدیش فرار از خرید آنلاینه شاید جالب باشه ولی همیشه میگم نکنه کسی خونه نباشه وقتی خریمو آوردن برگشت بزنن چون کسی نبوده بگیرتش. واسه همین ترجیح میدم حضوری بخرم

    توی موارد خاصی فراری از ابراز احساسات واقعیم. محبت، خشم، ناراحتی، به افراد خاصی توی زندگیم

    یه لحظه چشم خورد به پتوی تختم یادم افتاد فرار از تا کردن پتوم صبحا موقع بیدار شدن

    واقعا شوکه شدم تا همینجاشم انتظار نداشتم چنین فرارایی داشته باشم

    ولی خداروشکر بازم فرصت دیگه ایی شد تا یه سری ترمز دیگه از رفتارام بیاد بیرون

    فعلا چیز دیگه ایی یادم نمیاد پس میگم عاشقتونم

    عاشقتونم نه هاا!!! عاااااااااااشقتونم

    دستتون در دست الله یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای: