اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به همه ی عزیزان..سلام استاد گل و مریم جونم ممنون بابت این فایلها واقعا دست گذاشتین روی نقاط ضعفم الان ذهنم میگه نصف شبه بگیر بخواب بعدا مینویسی ولی من از خدا هدایت میخوام تا کمکم کنه بنویسم نترستم از گفتن و شناختن باورهایی که 12ساله منو زنجیر کرده ونزاشته من یه ماه بی قهر و دعوا بی نگرانی زندگی کنم و لذت ببرم.
الان من زهرا دراین سایت پر برکت اعتراف میکنم که من خالق همه ی زجرهای زندگی ام بوده ام میپذیرم که چه باورها و افکار نامناسبی پشت تک تک لحظه هام بوده و زندگی زهرم شده..
چرا که من از مجردی که یه دختر 17ساله بودم کاملا وابسته بودم به خانواده جایی میرفتم دل تنگی میکردم تا اینکه با هزار امید و ارزو که اره ازدواج میکنم تمام محبتی که از خانواده و پدر و مادر ندیدم از همسرم خواهم دید ولی خدا جای حق نشسته خدا عادله…از همان اول قهرهای دوره ای شروع شد هرچن روز یه بار قهر میکنیم تا الان که دوازده ساله..من در کودکیم همیشه شاهد دعوای پدر و مادرم و اینکه مادرم میگفت میرم بودم اره همیشه بعد از دعوا با همسرم شدید گریه میکردم و ازش میپرسیدم چرا برا من بخاطر همونه نوشتم خدا عادله از سه سال پیش که با سایت و استاد عباسمنش آشنا شدم قانون رو فهمیدم وبه شکل تکاملی درک کردم الان به اینجا رسیدم فقط خودم مقصر بودم …
پذیرفتم که بودن من توی این خانواده تو اون شرایط برا رشد من لازم بوده جایگاه الان خودم رو پذیرفتم که هر چی هر کجا هستم ذره ای ارزش من از ددیگران از خانواده همسرم کم نیست من هم ارزشمندم و الان در حد پیشرفت خودم طبق قانون تکامل عاشقانه خودم و تمام وجودم را دوست دارم و خدارو شکر کنترل ذهنم هر روز بهتر از دیروز میشه واقعا دارم همه چیز رو با گوشت وخونم درک میکنم واین چه لذتی داره خدایا اره حتی الان با خدابودن تازه برام یه حس ناب دلپذیر شده هر لحظه بودنش در کنارم رو حس میکنم و باهاش دارم حرف میزنم..خدایاشکرت که تو این مسیرم
و اما نقش من در روابطم..
من تو روابط عاطفی ام نقش یه قربانی یه ادم محتاج به محبت یه ادم همیشه ناراضی از طرف مقابلش یه ادمی که همیشه حس میکنه داره در حقش ظلم میشه رو داشتم همیشه با خودم میگفتم من تو خونه دارم بچه داری میکنم معلوم نیس همسرم سر کاره یا دنبال عشق و حال خودش والان میدونم همه ی این حس ها که حالم رو بد میکرد و همیشه اتفاق ناجالب برام پیش میومداز نبود عزت نفس بوده اره گفتم نبود یعنی واقعا کمبودش نیست من عزت نفس نابود شده بوده و الان باافتخار من زهرای عزیز دارم خودم رو وجودم را بازسازی میکنم وایمان دارم باتوکل به خدا اگر توحیدی عمل کنم و فقط روی خدا حساب کنم ولاغیر طعم شیرین وواقعی زندگی باعزت نفس را خوام چشید انشاالله…
و اینکه من در ارتباط با خانواده ام همیشه نقش ناجی و یه ادم نصیحت کننده و خوب مشاوره دادن رو دارم همیشه دلسوزی دارم که یکی دستش خالیه شده از خرج کردن خودم بزنم واون پول رو کمک کنم یا اینکه همیشه اطرافیان در مورد مشکلاتشون بهم میگن و نظرم رو میپرسن در حالی که من خوب براشون حرف میزنم ونصیحت میکنم ولی خودم تو اون زمینه مشکل دارم مثلا خواهرام همیشه درمورد رفتار اشتباهشون با بچه هاشون میگن و ازم میپرسن تو باز میدونی به نظرت چیکار کنیم منی که خودم همیشه درگیر همین موضوع تو زندگی خودم بودم بهشون نظر میدم در حالی که خودم عمل نداشتم و جالبه همه هم از مشکلاتشون میگن واز من مشاوره میخوان چرا چون من فکرم وباورمراینه که میتونم به دیگران کمک کنم من میتونم به همه مشاوره بدم و همیشه هم طبق باورام این ادمارو جذب میکردم و الان خدارو شکر حد اقل دلیل این اتفاقت را میدونم که این من بودم که با باورهام وطبق فرکانس خودم شرایط رو بوجود میاوردم وخدارو شکر الان بیشتر تلاش میکنم نا ذهنم را کنترل کنم و مسیرم را بالذت پیش ببرم ..
خداروشکر که من با استاد واین سایت اشنا شدم و میتونم با برنامه پیش برم ..امیدوارم یه روز براتون از نتایج عالی بنویسم..راستی از همه دوستان تشکر میکنم بابت کلمنت ها خیلی به من کمک میکنن تا ترمز هامو بشناسم و باور حدید بسازم..بازم برا همه چی خدارو شکر
تمام اتفاقات زندگی ما: با افکار باورها و کانون توجه ما به وجود می آید
هر آن چیزی که در زندگی ما رخ می دهد:
چه خوب یا بد خواسته یا ناخواسته توسط باورها و فرکانس های ما به وجود می آید نه هیچ عامل بیرونی دیگر
هیچ عامل بیرونی:
زندگی ما را تحت تاثیر قرار نمی دهد
هر اتفاقی که برایمان رخ می دهد و هر شرایطی که در زندگی خود تجربه می کنیم:
خودمان خلق کرده ایم
واکنش های ما به اتفاقات و شرایط باعث می شود:
از آن جنس اتفاقات بیشتر یا کمتر برای ما رخ دهد:
فارغ از اینکه اتفاقات: جالب و دوستداشتنی یا ناجالب و رنج آور باشد
قانون:
به هر چیزی توجه کنیم از جنس همان بیشتر وارد زندگی ما می شود
کافی است به چیزی یا کسی توجه کنیم:
نشانه های آن را بیشتر و بیشتر در زندگی خود می بینیم
زمانی که احساس بد داریم:
اتفاقات بحث ها درگیری ها و نارضایتی بیشتری را تجربه می کنیم
زمانی که ذهن خود را کنترل می کنیم سپاسگزاریم و به زیبایی ها توجه داریم:
کانون توجه ما اتفاقات مثبت و شادتری را برایمان رقم می زند
الگوهای تکرار شونده:
به ما نشان می دهد که افکار و فرکانس های یکسانی را همواره به جهان هستی ارسال می کنیم
باورها و افکار بنیادین و اساسی ما به قدری قدرت دارند که:
الگوهای تکرار شونده را در تمام زمینه ها برای ما به وجود می آورند
اغلب افراد:
الگوهای تکرار شونده را طبیعی دانسته و آن را به عنوان جزئی از زندگی خود پذیرفته اند
الگوهای تکرار شونده باعث می شود:
برنامه ریزی در ذهن ما شکل گرفته که: اتفاقات مثبت یا منفی یکسانی را برای ما رقم بزند
بررسی کنیم:
چه الگوهای تکرار شونده ای در ذهن ماست؟
اگر اتفاق ناجالبی تنها یکبار برای ما رخ داد: به آن بی توجه باشیم اما اگر اتفاقی هر چند وقت یکبار در زندگی ما تکرار می شود و یا با افرادی با ویژگی های یکسان و ظاهر متفاوت مرتبا برخورد می کنیم:
به دلیل وجود الگوهای تکرار شونده است و باید به آن توجه کرده و برطرفش کنیم
بررسی کنیم:
چه باورهایی در ذهن ماست که چنین اتفاقات نامناسبی را برای ما رقم زده است؟
قانون:
تمام اتفاقات و شرایط زندگی خود را با افکار و باورهای خود به وجود می آوریم
باور چیست؟
فکری است که بارها و بارها توسط والدین جامعه معلمان دوستان دیده ها و شنیده ها خصوصا در دوران کودکی با تکرار مکرر:
در ذهن ما ایجاد و اتفاقات را برای ما رقم می زند
اتفاقاتی که وارد زندگی خود می کنیم:
با باورهای بنیادین ما هماهنگ است
یکی از راه های تشخیص باورها:
بررسی اتفاقات مشابه یا همان الگوهای تکرار شونده هستند
قدم ابتدایی برای تغییر این است که:
الگوهایی تکرار شونده را بیابیم درک کنیم رخ دادن آنها در زندگی ما به هیچ وجه طبیعی نیست ما با باورها و فرکانس های خود اتفاقات تکرار شونده را برای خود خلق و ایجاد می کنیم
وجود الگوهای تکرار شونده ی مثبت نشانگر این است که:
باورهای خوبی در زمینه ی مشخص داریم
وجود الگوهای تکرار شونده منفی نشانگر این است که:
باورهای نامناسبی در آن زمینه داریم
اگر قانون را به درستی درک نکنیم :
تصور می کنیم:
افرادی که اتفاقات مثبت تکرار شونده دارند:
افرادی خوش شانس
افرادی که اتفاقات نامناسب تکرار شونده دارند :
افرادی بد شانس هستند
اتفاقات تکرار شونده باید به ما نشان دهد :
بدون شک باورها و افکاری داریم که چون آنها را تعییر نداده ایم جهان اتفاقات هماهنگ با باورها و فرکانس هایمان را برایمان رقم می زند
اتفاقات تکرار شونده را : خودمان با باورها و فرکانس های خود رقم می زنیم
به سوال زیر پاسخ دهیم تا به الگوهای تکرار شونده خود پی ببریم:
در روابط خود با دیگران خصوصا روابط نزدیک و صمیمی چه نقشی بازی می کنیم؟
در جواب این سوال باید بگم من در روابط با نزدیکانم واقوام همیشه سعی کردم به دیگران محبت کنم اگر شده از وقت وکار خودم بزنم ولی برای آنها کاری انجام بدم در یک مورد برای یکی از اقوام که در شهرستان هست هر کاری که می گفت ومی خواست من انجام می دادم شده بود نوزاد کوچک خودم رو پیش مادرم می گذاشتم ومی رفتم بیرون وان چیزی رو که می خواست رو می خریدم واین کار رو به دفعات وسالیان سال انجام می دادم تا جایی که شد برام وظیفه واون بصورت شفاف بهم گفت تو فلان کار رو برام نکردی ولی گویا من از این قضیه درس نگرفتم تا دوباره به شکل دیگه بازخورد کارهام از خانم برادرم گرفتم واین مسئله بارها وبارها برام اتفاق افتاده وانگار من همش دارم تلاش میکنم که آدم خیلی خوبی باشم همه از من راضی باشن ویک کاری برای دیگران انجام بدم حتی اگه شده از آگاهی هایی که استاد از این قوانین در اختیار ما قرار می ده دیگران رو مطلع کنم وبهشون بگم که باید به چه صورتی فکر کنند وچه رفتاری داشته باشند ونتیجه این افکار واعمال من فقط شده تنش درگیری وناراحتی از سوی دیگران ومدام با خودم فکر می کردم من که سعی میکنم درست رفتار کنم چرا هربار یه بحثی وناراحتی با دیگران دارم چرا این اتفاقات برای من پیش میاد گویا من از نه گفتن به دیگران می ترسم ومی خوام همه از من راضی باشن همینجوری که به دیگران محبت می کردم دلم می خواست خب اونها هم محبت کنند ولی من نمی دیدم که آنها هم این کار رو بکنند واین واقعا ناراحتم می کرد واحساس قربانی شدن میکردم تا در همین 2 ماه اخیر من به صورتی که خودم هم متوجه نبودم نه این که از سر آگاهی بوده باشه کاری رو انجام دادم که به مذاق همون آدمها خوش نیومد وسیل انتقاد وبی احترامی به سمت من روانه شد ومن مات ومبهوت که چرا این اتفاق افتاد ومن چرا این حرف رو زدم که باعث ناراحتی آنها شد به خودم آمدم ودیدم که دارم له میشم زیر حرف وحدیثها گویا من باید زودتر از اینها باید درسم رو می گرفتم ونتونسته بودم وجهان من رو در شرایطی قرار داد تا به خودم بیام که لزومی نداره که همیشه سوپر من باشم….
خدایا بینهایت شکر ات که دوباره فرصت دادی اینجا باشم و یک کامنت دیگر در جهت رشد و بهتر شدن ام بنویسم
خدایا شکر ات که وقت آزاد خیلی زیادی دارم و میتوانم از این وقت ارزشمند ام در جهت رشد و پیشرفت ام استفاده کنم
امروز به خودم قول دادم تمام توان انرژی و تعهد خود را بگزارم برای کار کردن روی خودم، خودم را ببندم شب و روز هر لحظه روی فایل ها و آموزش ها خدایا کمک ام کن در مسیر مرا ثابت قدم بگردان پروردگارا خودت شرایط اش را فراهم کن به من قدرت و توانایی بده
در روابط خودت با دیگران – خصوصا روابط عاطفی – شما چه نقشی را بازی می کنید؟
در روابط خیلی دنبال انتقاد و قضاوت دیگران هستم همیشه نکات منفی آدم ها را پیدا میکنم و میبینم خصوصا در روابط ام با اعضای خانواده شاید هیچ روزی نبوده که من از یکی از اعضای فامیل ام انتقاد نکرده باشم این عادت خیلی ریشه یی شده متاسفانه در این مورد دقیقا شده ام شبیه پدر و مادرم چون پدر و مادرم همیشه در صحبت های شان دنبال غیبت و قضاوت دیگران هستند دنبال نکات منفی آشنایان هستند که در مورد اش صحبت کنند
قبلا خیلی دنبال ایده دادن نصیحت کردن ارشاد دیگران بودم هرچند در حال حاضر در این زمینه خیلی بهتر شده ام ولی هنوز هم بعضی مواقع این کار را میکنم
اگر یکی ازم درخواست کمک کند و من توانای اش را داشته باشم ولی کمک نکنم شدیدا دچار عذاب وجدان میشم که چرا کمک نکردم خیلی مواقع از خودم میگزرم برای کمک به دیگران اتفاق می افتد که خودم را به رنج می اندازم برای اینکه توانسته باشم به دیگران کمک کنم
اگر درگیری با کسی ایجاد شود سعی میکنم کوتاه بیایم تا مسئله ختم شود به هر قیمتی حتا اینکه طرف مقابل مقصر باشد و کاملا من حق داشته باشم
در روابط ام خیلی سعی میکنم طرف را راضی نگهدارم حتا به قیمت نادیده گرفتن خودم کاری که قلبا دوست ندارم انجام بدم ولی بخاطر دلخوشی فرد آنرا انجام میدم مثلا هنگام خرید اغلب مواقع از اولین فروشنده جنس میخرم برای اینکه ناراحت نشه
در روابط ام سعی میکنم نقش یک آدم از نظر عموم جامعه خوب و مفید را بازی کنم با نشان دادن اینکه من دست و دلباز هستم پول مصرف کردن یا فلم بازی کردم اغلب در مقابل جنس مخالف برای اینکه آدم خوبی به نظر برسم
خیلی از رفتار نامناسب افراد ناراحت میشم مثلا اینکه کسی آشغال میریزد جای نامناسب یا وظیفه که بهش داده شده را درست انجام نمیدهد ناراحت و عصبانی میشم از طرف
در جواب به سوال بگم من قبل اینکه درباره احساس قربانی بودن چیزی بدونم در تمام روابطم هربار به هر نحوی ازش استفاده میکردم
و بعد از اشنایی و درک قانونش تا به همین امروز کلی روش کار کردم و هربار هم موفق تر از قبل الان یوقتای کوچیک که از غافل میشم باز به شکل شمایل عجیبی ظاهر میشه
اما من تو روابط اجتماعی م همیشه میخوام نقش ادم خوبه رو بازی کنم حالا تو روابط عاطفی کمتره یا میشه گفت اونجا اصلا برعکسه میخوام همیشه برای دوستام اون ادم با معرفته باشم حالا یوقتایی سعی میکنم به خودم ضربه نرسه یوقتا هم همون لحظه یا بعدش متوجه نمیشم ازش ک میگذره خیلی میفهمم چه خرابکاری کردم نفش ادم مستقل و غیر وابسته رو اجرا میکنم اما تو بیشتر موارد از اطرافیانم توقع دارم مثال توقع خرج و مخارج و هزینه ها از پارتنرم توقع اینکه دوستام وقت و تفریحاتشون و با من بگزرونن و برنامه هاشون و بخاطر تفریح( من اسمش و گذاشتم که خودم گول بزنم) کنسل کنن چون منم اولویتم تفریح و سفره اونا هم باید اولویتشون باشه هنوز نتونستم اینو تو خودم حل کنم که وقتی برنامه ای میچینم یا میخوام برم خودم انجامش بدم برنامه ریزی هاش و کنم دیگران اگه خواستن بمن ملحق بشن اینقدر میشینم بهش فکر میکنم باهاشون بحث میکنم که دیگه مغز درد میگیرم خیلی مورد سختیه هربار هی درستش کردم هی خواستم حلش کنم اما الگو تکراریش باهامه
ممنون استاد عزیزم که مطالب و دقیق در اختیار ما قرار میدی دوستتون دارم ️
سلام ب استادخوشتیپم ومریم مهربانم !وسلام ب دوستان عزیزم …
در روابط خودت با دیگران چ نقشی دارم ؟من اکثرموقع ها دررابطه با دیگران بخصوص همسرم چندین مواردهست ک نقش بازی میکنم
1_همیشه احساس قربانی بودن بهم دس میده احساس میکنم شوهرم خانواده شوهرم قدرمو نمیدونه و بهم ظلم شده …
2_من نقش ی کارگاه بازی میکنم همیشه دنبال خطایی یا ی اشتباهی ازهمسرم هستم ک موچشو بگیرم بکوبم سرش وحق جانب ب خودم بگیرم طوری انگار بهم ظلم شده و حس قربانی بودن بهم دس میده قهرکنم یکی روزبرم خونه مامانم تاشوهرم منت بکشه بیاددنبالم وووو
3_نقش زنی بازی میکنم گ انگار خیلی قویه و همه چی میدونم شوهرم هیچی نمیدونه و بهش امرنهی میکنم واین باعث میشه باهمسرم بحثم بشه..
4_من همیشه ازهمسرم ومادرشوهرم انتقادمیکنم و قضاوتشون میکنم طوری برخوردمیکنم انگار همه رفتارای اونا اشتباه مال من درسته و باید باب میل من اخلاقای من برخورد ورفتارکنن درحالیکه این رفتارمن خودخواهی هیچ کسی نمیتونم تغییربدم …
استاد ازتون بی نهایت سپاسگزارم باسوالاتی ک میپرسین بیشتر ب درون خودم میرم خودمو زیرو میکنم و این خیلی بهم کمک میکنه کجاها ایراد دارم و چطوری حلشون کنم …استادجانم دوستتون دارم
من ب سختی می نویسم، همیشه انشا هامو مامانم می نوشت.. تا اینکه برای پایان نامه دفاعم 6 ماه طول کشید چون نمی تونستم بنویسم جمله بندی… برام سخته ولی دارم تلاش میکنم ک بنویسم
من در رابطه با دیگران همیشه میخاستم نقش ناجی را داشته باشم بیچارگان را چاره باشم بینوایان را نوا باشم گرسنگان را طعام باشم افسردگان را نشاط بخشم و بی پناهان را پناه باشم و نقش خدا را بازی را کنم آخر هیچکس خدا ندارد و خودبخود خلق شده اند
اما به چه قیمت و با چقدر تلاش بی وفقه و غصه خوردنهای بیهوده و در نهایت قربانی کردن خودم و خانواده ام و دام را خوش میکردم که کاری برای بندگان خدا کرده ام گر چه همان موقع هم حسی به من میگفت باز هم اشتباه کردی و من الکی دل خودم رو شاد میکردم و بعد از مدتی مستقیم و غیر مستقیم به گوشم میرسید که فلانی چنین گفته و چنان کرده و ما خیلی ناراحت شدیم و بعضی ها خیلی راحت بعد از مدتی روبروی من می ایستادند و با طعنه مرا مورد تمسخر قرار میدادند و من فقط نگاه میکردم و سکوت میکردم و اشک تو چشمانم پر میشد ولی باز تکرار و تکرار و تکرار که ببشتر در فایل قلبها به سوی خدا باز میشود نوشتم
بیشترین نقشی که من بازی میکنم راضی نگه دیگران به صورت مخفی است یعنی اگر کسی میخنده و خوشحاله منم باهاش همراه میشوم و میخندم یا اگه کسی غمگینه من حتی دلم بخواد هم نمیتونم بخندم و سکوت میکنم که ناراحت نشه
دقیقا که دارم فکر میکنم میبینم من چهارچوب خاصی ندارم و بیشتر سعی میکنم تغییر شکل بدم و با هر کس مثل خودش باشم تا روابطمون گرم و صمیمی باشد مثلا اگر از دیدگاهش خوشم نیاد بیانش نمیکنم و میگم آره راست میگی تا ناراحت نشه (الان اینو فهمیدم که من از ترد شدن میترسم چیزی که در جواب قسمت یک هم همینو نوشته بودم) و در کل هر جایی هم که خواستم مخالفت کنم از جذابیتم کاسته شده که البته این مخالفت کردن حاصل کار کردن روی خودم و ساختن اعتماد بنفس و عزت نفسم بوده
انگار من در اکثر جاها هیچ هویتی ندارم و هرکی هرجوری بود باهام احساس راحتی میکنه چرا که فکر میکنه منم مثل خودش فکر میکنم و باهاش هم عقیده ام
استاد من اومدم متنونوشتم کامل بعد که بزنم ثبت بشه یهو نت قطع شد کلا متن کامنت پرید .
اول نمیخواستم بنویسم یکم عصبی شدم بعد گفتم حتما خیر بوده تا یه متن عالیترو کامنت کنم و الان دوباره شروع میکنم به نوشتن . البته نمیدونم متن قبلیم ثبت بشه یا نه
خب استاد میریم به جواب سوال
در روابط خودت با دیگران – خصوصا روابط عاطفی – شما چه نقشی را بازی می کنید؟
استاد عزیزم ما در دوره هایی از زندگیمون در روابط با دیگران نقش های متفاوتی در هر دورانی داشتیم و در دوران دبیرستان و دانشگاه خودم من اون موقع ها اکثرا با هرکی که به مشکلی میخورد یا ناراحت میشد خودمو ناجی و کمک کننده میدیدم فکر میکردم باید مشاوره بدم دردشو بشنوم کمکش کنم و… بعد انگار مثلا خودم خیلی حال عالی داشتم درصورتی که ظاهرا اونطوری نشون میدادم و به کسی کمک میکردم که خودم 100 برابرش همون مشکلو داشتم . الان که فکر میکنم میبینم اصلا انگار اون موقع تو باغ نبودم .
حالا در دوره های نوجوانی و… هرزمانش یجور در روابطمون نقش هایی رو داشتیم
ولی توی این چند سالی که هست نگاه کنیم میبینم خودمو شخصیتمو بیشتر میفهمم آدمی هستم خیلی صلحدوست فراری از تنش و بحث کردن فراری از قهر و اختلاف . دوس دارم توی روابطم حالا چه با جنس مخالف یا موافق حالا فامیل یا خانواده بیشتر در آرامش باشم و همیشه صلح باشه و حتی اتفاقی بیفته که بحثی بشه یا اختلافی بشه سعی کنم باز با صحبت و دوستانه بودن اختلاف رو تمومکنم و دوباره صلح برقرار باشه .
خیلی موقع ها اختلافی که پیش میاد با سریع دور همی برگزار کردن با گفتن خندیدن و تلاش کردن راهی پیدا میکنم که همیشه در خنده و شادی و حال خوب باشیم .
ولی اینو خیلی دیدم و حس کردم که در بعضی مواقع بخاطر این پیش قدم شدن من افرادی که باهام در ارتباط هستن مقصر اصلی در اون اختلاف و بحث رو من میبینن چون فکر میکنن با پیش قدم شدن من حتما از طرف من بوده و برای اینکه روابط خوب بشه یجورایی انگار منو بخشیدن . و همیشه توی این شرایط من حس میکنم یجورایی بهم بی انصافی شده
قبلا خیلی تلاش میکردم تا با راضی نگهداشتن دیگران رابطم خراب نشه
در کل شخصیتم طوریه در روابطم که سعی میکنم رابطم شاد باشه و در آرامش و هربار کسی کمک بخواد بتونم با حرفام با مثالهام با چیزهایی که طرفو آروم کنم بتونم تا حدودی بهش کمک کنم .
بنام خدایی که هر لحظه با من است..
سلام به همه ی عزیزان..سلام استاد گل و مریم جونم ممنون بابت این فایلها واقعا دست گذاشتین روی نقاط ضعفم الان ذهنم میگه نصف شبه بگیر بخواب بعدا مینویسی ولی من از خدا هدایت میخوام تا کمکم کنه بنویسم نترستم از گفتن و شناختن باورهایی که 12ساله منو زنجیر کرده ونزاشته من یه ماه بی قهر و دعوا بی نگرانی زندگی کنم و لذت ببرم.
الان من زهرا دراین سایت پر برکت اعتراف میکنم که من خالق همه ی زجرهای زندگی ام بوده ام میپذیرم که چه باورها و افکار نامناسبی پشت تک تک لحظه هام بوده و زندگی زهرم شده..
چرا که من از مجردی که یه دختر 17ساله بودم کاملا وابسته بودم به خانواده جایی میرفتم دل تنگی میکردم تا اینکه با هزار امید و ارزو که اره ازدواج میکنم تمام محبتی که از خانواده و پدر و مادر ندیدم از همسرم خواهم دید ولی خدا جای حق نشسته خدا عادله…از همان اول قهرهای دوره ای شروع شد هرچن روز یه بار قهر میکنیم تا الان که دوازده ساله..من در کودکیم همیشه شاهد دعوای پدر و مادرم و اینکه مادرم میگفت میرم بودم اره همیشه بعد از دعوا با همسرم شدید گریه میکردم و ازش میپرسیدم چرا برا من بخاطر همونه نوشتم خدا عادله از سه سال پیش که با سایت و استاد عباسمنش آشنا شدم قانون رو فهمیدم وبه شکل تکاملی درک کردم الان به اینجا رسیدم فقط خودم مقصر بودم …
پذیرفتم که بودن من توی این خانواده تو اون شرایط برا رشد من لازم بوده جایگاه الان خودم رو پذیرفتم که هر چی هر کجا هستم ذره ای ارزش من از ددیگران از خانواده همسرم کم نیست من هم ارزشمندم و الان در حد پیشرفت خودم طبق قانون تکامل عاشقانه خودم و تمام وجودم را دوست دارم و خدارو شکر کنترل ذهنم هر روز بهتر از دیروز میشه واقعا دارم همه چیز رو با گوشت وخونم درک میکنم واین چه لذتی داره خدایا اره حتی الان با خدابودن تازه برام یه حس ناب دلپذیر شده هر لحظه بودنش در کنارم رو حس میکنم و باهاش دارم حرف میزنم..خدایاشکرت که تو این مسیرم
و اما نقش من در روابطم..
من تو روابط عاطفی ام نقش یه قربانی یه ادم محتاج به محبت یه ادم همیشه ناراضی از طرف مقابلش یه ادمی که همیشه حس میکنه داره در حقش ظلم میشه رو داشتم همیشه با خودم میگفتم من تو خونه دارم بچه داری میکنم معلوم نیس همسرم سر کاره یا دنبال عشق و حال خودش والان میدونم همه ی این حس ها که حالم رو بد میکرد و همیشه اتفاق ناجالب برام پیش میومداز نبود عزت نفس بوده اره گفتم نبود یعنی واقعا کمبودش نیست من عزت نفس نابود شده بوده و الان باافتخار من زهرای عزیز دارم خودم رو وجودم را بازسازی میکنم وایمان دارم باتوکل به خدا اگر توحیدی عمل کنم و فقط روی خدا حساب کنم ولاغیر طعم شیرین وواقعی زندگی باعزت نفس را خوام چشید انشاالله…
و اینکه من در ارتباط با خانواده ام همیشه نقش ناجی و یه ادم نصیحت کننده و خوب مشاوره دادن رو دارم همیشه دلسوزی دارم که یکی دستش خالیه شده از خرج کردن خودم بزنم واون پول رو کمک کنم یا اینکه همیشه اطرافیان در مورد مشکلاتشون بهم میگن و نظرم رو میپرسن در حالی که من خوب براشون حرف میزنم ونصیحت میکنم ولی خودم تو اون زمینه مشکل دارم مثلا خواهرام همیشه درمورد رفتار اشتباهشون با بچه هاشون میگن و ازم میپرسن تو باز میدونی به نظرت چیکار کنیم منی که خودم همیشه درگیر همین موضوع تو زندگی خودم بودم بهشون نظر میدم در حالی که خودم عمل نداشتم و جالبه همه هم از مشکلاتشون میگن واز من مشاوره میخوان چرا چون من فکرم وباورمراینه که میتونم به دیگران کمک کنم من میتونم به همه مشاوره بدم و همیشه هم طبق باورام این ادمارو جذب میکردم و الان خدارو شکر حد اقل دلیل این اتفاقت را میدونم که این من بودم که با باورهام وطبق فرکانس خودم شرایط رو بوجود میاوردم وخدارو شکر الان بیشتر تلاش میکنم نا ذهنم را کنترل کنم و مسیرم را بالذت پیش ببرم ..
خداروشکر که من با استاد واین سایت اشنا شدم و میتونم با برنامه پیش برم ..امیدوارم یه روز براتون از نتایج عالی بنویسم..راستی از همه دوستان تشکر میکنم بابت کلمنت ها خیلی به من کمک میکنن تا ترمز هامو بشناسم و باور حدید بسازم..بازم برا همه چی خدارو شکر
به نام خداوند مهربان
سلام استاد و خانم شایسته عزیز
تمام اتفاقات زندگی ما: با افکار باورها و کانون توجه ما به وجود می آید
هر آن چیزی که در زندگی ما رخ می دهد:
چه خوب یا بد خواسته یا ناخواسته توسط باورها و فرکانس های ما به وجود می آید نه هیچ عامل بیرونی دیگر
هیچ عامل بیرونی:
زندگی ما را تحت تاثیر قرار نمی دهد
هر اتفاقی که برایمان رخ می دهد و هر شرایطی که در زندگی خود تجربه می کنیم:
خودمان خلق کرده ایم
واکنش های ما به اتفاقات و شرایط باعث می شود:
از آن جنس اتفاقات بیشتر یا کمتر برای ما رخ دهد:
فارغ از اینکه اتفاقات: جالب و دوستداشتنی یا ناجالب و رنج آور باشد
قانون:
به هر چیزی توجه کنیم از جنس همان بیشتر وارد زندگی ما می شود
کافی است به چیزی یا کسی توجه کنیم:
نشانه های آن را بیشتر و بیشتر در زندگی خود می بینیم
زمانی که احساس بد داریم:
اتفاقات بحث ها درگیری ها و نارضایتی بیشتری را تجربه می کنیم
زمانی که ذهن خود را کنترل می کنیم سپاسگزاریم و به زیبایی ها توجه داریم:
کانون توجه ما اتفاقات مثبت و شادتری را برایمان رقم می زند
الگوهای تکرار شونده:
به ما نشان می دهد که افکار و فرکانس های یکسانی را همواره به جهان هستی ارسال می کنیم
باورها و افکار بنیادین و اساسی ما به قدری قدرت دارند که:
الگوهای تکرار شونده را در تمام زمینه ها برای ما به وجود می آورند
اغلب افراد:
الگوهای تکرار شونده را طبیعی دانسته و آن را به عنوان جزئی از زندگی خود پذیرفته اند
الگوهای تکرار شونده باعث می شود:
برنامه ریزی در ذهن ما شکل گرفته که: اتفاقات مثبت یا منفی یکسانی را برای ما رقم بزند
بررسی کنیم:
چه الگوهای تکرار شونده ای در ذهن ماست؟
اگر اتفاق ناجالبی تنها یکبار برای ما رخ داد: به آن بی توجه باشیم اما اگر اتفاقی هر چند وقت یکبار در زندگی ما تکرار می شود و یا با افرادی با ویژگی های یکسان و ظاهر متفاوت مرتبا برخورد می کنیم:
به دلیل وجود الگوهای تکرار شونده است و باید به آن توجه کرده و برطرفش کنیم
بررسی کنیم:
چه باورهایی در ذهن ماست که چنین اتفاقات نامناسبی را برای ما رقم زده است؟
قانون:
تمام اتفاقات و شرایط زندگی خود را با افکار و باورهای خود به وجود می آوریم
باور چیست؟
فکری است که بارها و بارها توسط والدین جامعه معلمان دوستان دیده ها و شنیده ها خصوصا در دوران کودکی با تکرار مکرر:
در ذهن ما ایجاد و اتفاقات را برای ما رقم می زند
اتفاقاتی که وارد زندگی خود می کنیم:
با باورهای بنیادین ما هماهنگ است
یکی از راه های تشخیص باورها:
بررسی اتفاقات مشابه یا همان الگوهای تکرار شونده هستند
قدم ابتدایی برای تغییر این است که:
الگوهایی تکرار شونده را بیابیم درک کنیم رخ دادن آنها در زندگی ما به هیچ وجه طبیعی نیست ما با باورها و فرکانس های خود اتفاقات تکرار شونده را برای خود خلق و ایجاد می کنیم
وجود الگوهای تکرار شونده ی مثبت نشانگر این است که:
باورهای خوبی در زمینه ی مشخص داریم
وجود الگوهای تکرار شونده منفی نشانگر این است که:
باورهای نامناسبی در آن زمینه داریم
اگر قانون را به درستی درک نکنیم :
تصور می کنیم:
افرادی که اتفاقات مثبت تکرار شونده دارند:
افرادی خوش شانس
افرادی که اتفاقات نامناسب تکرار شونده دارند :
افرادی بد شانس هستند
اتفاقات تکرار شونده باید به ما نشان دهد :
بدون شک باورها و افکاری داریم که چون آنها را تعییر نداده ایم جهان اتفاقات هماهنگ با باورها و فرکانس هایمان را برایمان رقم می زند
اتفاقات تکرار شونده را : خودمان با باورها و فرکانس های خود رقم می زنیم
به سوال زیر پاسخ دهیم تا به الگوهای تکرار شونده خود پی ببریم:
در روابط خود با دیگران خصوصا روابط نزدیک و صمیمی چه نقشی بازی می کنیم؟
خدایا شکرت
عاشقتونیم
به نام خدای مهربانم
سلام خدمت استاد عزیزم وخانم شایسته عزیز وهمه ی دوستان خوبم
در جواب این سوال باید بگم من در روابط با نزدیکانم واقوام همیشه سعی کردم به دیگران محبت کنم اگر شده از وقت وکار خودم بزنم ولی برای آنها کاری انجام بدم در یک مورد برای یکی از اقوام که در شهرستان هست هر کاری که می گفت ومی خواست من انجام می دادم شده بود نوزاد کوچک خودم رو پیش مادرم می گذاشتم ومی رفتم بیرون وان چیزی رو که می خواست رو می خریدم واین کار رو به دفعات وسالیان سال انجام می دادم تا جایی که شد برام وظیفه واون بصورت شفاف بهم گفت تو فلان کار رو برام نکردی ولی گویا من از این قضیه درس نگرفتم تا دوباره به شکل دیگه بازخورد کارهام از خانم برادرم گرفتم واین مسئله بارها وبارها برام اتفاق افتاده وانگار من همش دارم تلاش میکنم که آدم خیلی خوبی باشم همه از من راضی باشن ویک کاری برای دیگران انجام بدم حتی اگه شده از آگاهی هایی که استاد از این قوانین در اختیار ما قرار می ده دیگران رو مطلع کنم وبهشون بگم که باید به چه صورتی فکر کنند وچه رفتاری داشته باشند ونتیجه این افکار واعمال من فقط شده تنش درگیری وناراحتی از سوی دیگران ومدام با خودم فکر می کردم من که سعی میکنم درست رفتار کنم چرا هربار یه بحثی وناراحتی با دیگران دارم چرا این اتفاقات برای من پیش میاد گویا من از نه گفتن به دیگران می ترسم ومی خوام همه از من راضی باشن همینجوری که به دیگران محبت می کردم دلم می خواست خب اونها هم محبت کنند ولی من نمی دیدم که آنها هم این کار رو بکنند واین واقعا ناراحتم می کرد واحساس قربانی شدن میکردم تا در همین 2 ماه اخیر من به صورتی که خودم هم متوجه نبودم نه این که از سر آگاهی بوده باشه کاری رو انجام دادم که به مذاق همون آدمها خوش نیومد وسیل انتقاد وبی احترامی به سمت من روانه شد ومن مات ومبهوت که چرا این اتفاق افتاد ومن چرا این حرف رو زدم که باعث ناراحتی آنها شد به خودم آمدم ودیدم که دارم له میشم زیر حرف وحدیثها گویا من باید زودتر از اینها باید درسم رو می گرفتم ونتونسته بودم وجهان من رو در شرایطی قرار داد تا به خودم بیام که لزومی نداره که همیشه سوپر من باشم….
بنام رب و صاحب اختیار قدرتمند من
خدایا بینهایت شکر ات که دوباره فرصت دادی اینجا باشم و یک کامنت دیگر در جهت رشد و بهتر شدن ام بنویسم
خدایا شکر ات که وقت آزاد خیلی زیادی دارم و میتوانم از این وقت ارزشمند ام در جهت رشد و پیشرفت ام استفاده کنم
امروز به خودم قول دادم تمام توان انرژی و تعهد خود را بگزارم برای کار کردن روی خودم، خودم را ببندم شب و روز هر لحظه روی فایل ها و آموزش ها خدایا کمک ام کن در مسیر مرا ثابت قدم بگردان پروردگارا خودت شرایط اش را فراهم کن به من قدرت و توانایی بده
در روابط خودت با دیگران – خصوصا روابط عاطفی – شما چه نقشی را بازی می کنید؟
در روابط خیلی دنبال انتقاد و قضاوت دیگران هستم همیشه نکات منفی آدم ها را پیدا میکنم و میبینم خصوصا در روابط ام با اعضای خانواده شاید هیچ روزی نبوده که من از یکی از اعضای فامیل ام انتقاد نکرده باشم این عادت خیلی ریشه یی شده متاسفانه در این مورد دقیقا شده ام شبیه پدر و مادرم چون پدر و مادرم همیشه در صحبت های شان دنبال غیبت و قضاوت دیگران هستند دنبال نکات منفی آشنایان هستند که در مورد اش صحبت کنند
قبلا خیلی دنبال ایده دادن نصیحت کردن ارشاد دیگران بودم هرچند در حال حاضر در این زمینه خیلی بهتر شده ام ولی هنوز هم بعضی مواقع این کار را میکنم
اگر یکی ازم درخواست کمک کند و من توانای اش را داشته باشم ولی کمک نکنم شدیدا دچار عذاب وجدان میشم که چرا کمک نکردم خیلی مواقع از خودم میگزرم برای کمک به دیگران اتفاق می افتد که خودم را به رنج می اندازم برای اینکه توانسته باشم به دیگران کمک کنم
اگر درگیری با کسی ایجاد شود سعی میکنم کوتاه بیایم تا مسئله ختم شود به هر قیمتی حتا اینکه طرف مقابل مقصر باشد و کاملا من حق داشته باشم
در روابط ام خیلی سعی میکنم طرف را راضی نگهدارم حتا به قیمت نادیده گرفتن خودم کاری که قلبا دوست ندارم انجام بدم ولی بخاطر دلخوشی فرد آنرا انجام میدم مثلا هنگام خرید اغلب مواقع از اولین فروشنده جنس میخرم برای اینکه ناراحت نشه
در روابط ام سعی میکنم نقش یک آدم از نظر عموم جامعه خوب و مفید را بازی کنم با نشان دادن اینکه من دست و دلباز هستم پول مصرف کردن یا فلم بازی کردم اغلب در مقابل جنس مخالف برای اینکه آدم خوبی به نظر برسم
خیلی از رفتار نامناسب افراد ناراحت میشم مثلا اینکه کسی آشغال میریزد جای نامناسب یا وظیفه که بهش داده شده را درست انجام نمیدهد ناراحت و عصبانی میشم از طرف
سلام بر همه عزیزان
در جواب به سوال بگم من قبل اینکه درباره احساس قربانی بودن چیزی بدونم در تمام روابطم هربار به هر نحوی ازش استفاده میکردم
و بعد از اشنایی و درک قانونش تا به همین امروز کلی روش کار کردم و هربار هم موفق تر از قبل الان یوقتای کوچیک که از غافل میشم باز به شکل شمایل عجیبی ظاهر میشه
اما من تو روابط اجتماعی م همیشه میخوام نقش ادم خوبه رو بازی کنم حالا تو روابط عاطفی کمتره یا میشه گفت اونجا اصلا برعکسه میخوام همیشه برای دوستام اون ادم با معرفته باشم حالا یوقتایی سعی میکنم به خودم ضربه نرسه یوقتا هم همون لحظه یا بعدش متوجه نمیشم ازش ک میگذره خیلی میفهمم چه خرابکاری کردم نفش ادم مستقل و غیر وابسته رو اجرا میکنم اما تو بیشتر موارد از اطرافیانم توقع دارم مثال توقع خرج و مخارج و هزینه ها از پارتنرم توقع اینکه دوستام وقت و تفریحاتشون و با من بگزرونن و برنامه هاشون و بخاطر تفریح( من اسمش و گذاشتم که خودم گول بزنم) کنسل کنن چون منم اولویتم تفریح و سفره اونا هم باید اولویتشون باشه هنوز نتونستم اینو تو خودم حل کنم که وقتی برنامه ای میچینم یا میخوام برم خودم انجامش بدم برنامه ریزی هاش و کنم دیگران اگه خواستن بمن ملحق بشن اینقدر میشینم بهش فکر میکنم باهاشون بحث میکنم که دیگه مغز درد میگیرم خیلی مورد سختیه هربار هی درستش کردم هی خواستم حلش کنم اما الگو تکراریش باهامه
ممنون استاد عزیزم که مطالب و دقیق در اختیار ما قرار میدی دوستتون دارم ️
ب نام خدا!
سلام ب استادخوشتیپم ومریم مهربانم !وسلام ب دوستان عزیزم …
در روابط خودت با دیگران چ نقشی دارم ؟من اکثرموقع ها دررابطه با دیگران بخصوص همسرم چندین مواردهست ک نقش بازی میکنم
1_همیشه احساس قربانی بودن بهم دس میده احساس میکنم شوهرم خانواده شوهرم قدرمو نمیدونه و بهم ظلم شده …
2_من نقش ی کارگاه بازی میکنم همیشه دنبال خطایی یا ی اشتباهی ازهمسرم هستم ک موچشو بگیرم بکوبم سرش وحق جانب ب خودم بگیرم طوری انگار بهم ظلم شده و حس قربانی بودن بهم دس میده قهرکنم یکی روزبرم خونه مامانم تاشوهرم منت بکشه بیاددنبالم وووو
3_نقش زنی بازی میکنم گ انگار خیلی قویه و همه چی میدونم شوهرم هیچی نمیدونه و بهش امرنهی میکنم واین باعث میشه باهمسرم بحثم بشه..
4_من همیشه ازهمسرم ومادرشوهرم انتقادمیکنم و قضاوتشون میکنم طوری برخوردمیکنم انگار همه رفتارای اونا اشتباه مال من درسته و باید باب میل من اخلاقای من برخورد ورفتارکنن درحالیکه این رفتارمن خودخواهی هیچ کسی نمیتونم تغییربدم …
استاد ازتون بی نهایت سپاسگزارم باسوالاتی ک میپرسین بیشتر ب درون خودم میرم خودمو زیرو میکنم و این خیلی بهم کمک میکنه کجاها ایراد دارم و چطوری حلشون کنم …استادجانم دوستتون دارم
سلام خدمت دوستان عزیز
من ب سختی می نویسم، همیشه انشا هامو مامانم می نوشت.. تا اینکه برای پایان نامه دفاعم 6 ماه طول کشید چون نمی تونستم بنویسم جمله بندی… برام سخته ولی دارم تلاش میکنم ک بنویسم
من دارم روی دوره عشق و مودت کار میکنم
و عزت نفس هم خریدم هنوز شروعش نکردم
بطور کلی حالم خیلی خوبه
وای ی الگوی تکراری دارم توی روابط ک خودم موندم چرا تکرار مبشه
البته من خیلی موصوعات داشتم تونستم حلشون کنم چجوری وفتی بی خیال اون موصوع شدم یعنی دیگه برام مهم نبود
و از طرف دیگه خودمو خیلی با ارزش تر دیدم ک اون موصوع حل شد
حالا ب را م سر تکرار
بچه ها من همسرم با خانوادم نا خوبه
و خودش مدام ب خانوادش سرویس میده
واقعا سرویس میده حسابی و اصلا هم برای من مهم نیست یعنی ناراحت نمیشم
ولی. وقتی من برم خونه مامانم سر بزنم یا مهمونی برم ادا در میاره و…..
ولی من توی ذهنم میگم این ادا داره از خداش هم هست ک با خانواده من در آ تباط باشه
ولی. بچه ها گاهی ا. قات استرسی میشم
و فرکانس ترس می فرستم
دارم روی خودم کار میکنم ک آزاده این حق طبیعیه تو ووووو ب خودت ب قبول ن
بکن تو مغزت
خانووم
تو حق داری با بچه هات هر وقت بخای ا آزادانه بری مگه شوهرت نمیره مگه خدمت نمی کنه
تو چراااا نری و نتونی همش میگهم خدایا این شرک از من دور کن و آزادی رو مثل اسمم ب من بده
بچه ها من عاشق ا آدی زمانی مکانی و مالی هستم
خودم الان دیگه از آقا نا احت نمیشم میگم دختر خودت فرکانس فرستادی حالا خودت اصلاحش کننن
حقته
این الگوی تکراری منه
من می خواهم توحید عملی را اجرا کنم و ترس نداشته باشم
آزاد ازاد باشم
مرسی از دوستان عزیزم
به نام الله یکتا روزی دهنده خلایق
سلام به استاد گلم و دوستان
من در رابطه با دیگران همیشه میخاستم نقش ناجی را داشته باشم بیچارگان را چاره باشم بینوایان را نوا باشم گرسنگان را طعام باشم افسردگان را نشاط بخشم و بی پناهان را پناه باشم و نقش خدا را بازی را کنم آخر هیچکس خدا ندارد و خودبخود خلق شده اند
اما به چه قیمت و با چقدر تلاش بی وفقه و غصه خوردنهای بیهوده و در نهایت قربانی کردن خودم و خانواده ام و دام را خوش میکردم که کاری برای بندگان خدا کرده ام گر چه همان موقع هم حسی به من میگفت باز هم اشتباه کردی و من الکی دل خودم رو شاد میکردم و بعد از مدتی مستقیم و غیر مستقیم به گوشم میرسید که فلانی چنین گفته و چنان کرده و ما خیلی ناراحت شدیم و بعضی ها خیلی راحت بعد از مدتی روبروی من می ایستادند و با طعنه مرا مورد تمسخر قرار میدادند و من فقط نگاه میکردم و سکوت میکردم و اشک تو چشمانم پر میشد ولی باز تکرار و تکرار و تکرار که ببشتر در فایل قلبها به سوی خدا باز میشود نوشتم
قربونتون برم
رفتم که میهمان اومد
دوستون دارم
سلام میکنم به استاد عزیزم
بیشترین نقشی که من بازی میکنم راضی نگه دیگران به صورت مخفی است یعنی اگر کسی میخنده و خوشحاله منم باهاش همراه میشوم و میخندم یا اگه کسی غمگینه من حتی دلم بخواد هم نمیتونم بخندم و سکوت میکنم که ناراحت نشه
دقیقا که دارم فکر میکنم میبینم من چهارچوب خاصی ندارم و بیشتر سعی میکنم تغییر شکل بدم و با هر کس مثل خودش باشم تا روابطمون گرم و صمیمی باشد مثلا اگر از دیدگاهش خوشم نیاد بیانش نمیکنم و میگم آره راست میگی تا ناراحت نشه (الان اینو فهمیدم که من از ترد شدن میترسم چیزی که در جواب قسمت یک هم همینو نوشته بودم) و در کل هر جایی هم که خواستم مخالفت کنم از جذابیتم کاسته شده که البته این مخالفت کردن حاصل کار کردن روی خودم و ساختن اعتماد بنفس و عزت نفسم بوده
انگار من در اکثر جاها هیچ هویتی ندارم و هرکی هرجوری بود باهام احساس راحتی میکنه چرا که فکر میکنه منم مثل خودش فکر میکنم و باهاش هم عقیده ام
ممنونم استاد جان بابت این فایل ارزشمند خدایا شکرت
به نام خدای مهربان و دوست داشتنی
سلام استاد عزیزم ودوستان گلم
استاد من اومدم متنونوشتم کامل بعد که بزنم ثبت بشه یهو نت قطع شد کلا متن کامنت پرید .
اول نمیخواستم بنویسم یکم عصبی شدم بعد گفتم حتما خیر بوده تا یه متن عالیترو کامنت کنم و الان دوباره شروع میکنم به نوشتن . البته نمیدونم متن قبلیم ثبت بشه یا نه
خب استاد میریم به جواب سوال
در روابط خودت با دیگران – خصوصا روابط عاطفی – شما چه نقشی را بازی می کنید؟
استاد عزیزم ما در دوره هایی از زندگیمون در روابط با دیگران نقش های متفاوتی در هر دورانی داشتیم و در دوران دبیرستان و دانشگاه خودم من اون موقع ها اکثرا با هرکی که به مشکلی میخورد یا ناراحت میشد خودمو ناجی و کمک کننده میدیدم فکر میکردم باید مشاوره بدم دردشو بشنوم کمکش کنم و… بعد انگار مثلا خودم خیلی حال عالی داشتم درصورتی که ظاهرا اونطوری نشون میدادم و به کسی کمک میکردم که خودم 100 برابرش همون مشکلو داشتم . الان که فکر میکنم میبینم اصلا انگار اون موقع تو باغ نبودم .
حالا در دوره های نوجوانی و… هرزمانش یجور در روابطمون نقش هایی رو داشتیم
ولی توی این چند سالی که هست نگاه کنیم میبینم خودمو شخصیتمو بیشتر میفهمم آدمی هستم خیلی صلحدوست فراری از تنش و بحث کردن فراری از قهر و اختلاف . دوس دارم توی روابطم حالا چه با جنس مخالف یا موافق حالا فامیل یا خانواده بیشتر در آرامش باشم و همیشه صلح باشه و حتی اتفاقی بیفته که بحثی بشه یا اختلافی بشه سعی کنم باز با صحبت و دوستانه بودن اختلاف رو تمومکنم و دوباره صلح برقرار باشه .
خیلی موقع ها اختلافی که پیش میاد با سریع دور همی برگزار کردن با گفتن خندیدن و تلاش کردن راهی پیدا میکنم که همیشه در خنده و شادی و حال خوب باشیم .
ولی اینو خیلی دیدم و حس کردم که در بعضی مواقع بخاطر این پیش قدم شدن من افرادی که باهام در ارتباط هستن مقصر اصلی در اون اختلاف و بحث رو من میبینن چون فکر میکنن با پیش قدم شدن من حتما از طرف من بوده و برای اینکه روابط خوب بشه یجورایی انگار منو بخشیدن . و همیشه توی این شرایط من حس میکنم یجورایی بهم بی انصافی شده
قبلا خیلی تلاش میکردم تا با راضی نگهداشتن دیگران رابطم خراب نشه
در کل شخصیتم طوریه در روابطم که سعی میکنم رابطم شاد باشه و در آرامش و هربار کسی کمک بخواد بتونم با حرفام با مثالهام با چیزهایی که طرفو آروم کنم بتونم تا حدودی بهش کمک کنم .
ممنون استاد ازت