چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد - صفحه 29 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

862 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زینب فرخی گفته:
    مدت عضویت: 1478 روز

    سلام استاد عزیزم

    چقدر جالب ک امروز وقتی داشتم رانندگی میکردم ب همین موضوع فکر کردم ک با این ک من چند بار خیلی سطحی با ماشین ب چند جا برخورد کردم موقع رانندگی ناخود ذهنم برام تصویر تصادف رو میچینه

    و من ب خودم گفتم ببین ذهنت داره بهت فرمان میده افسار رو نده دستش

    نزار اینقدر تصویر سازی کنه تا اتفاق پیش بیوفته برات

    ما معتقدیم که هرکس خودش زندگی خودشو می سازه و این تصاویر فقط تو رو از مسیرت دور میکنه و اتفاقات بد رو برات می سازه.

    اتفاقا ب این موضوع هم بعدش فکر کردم ک چجوری از این ب بعد میتونم کنترلش کنم ک این تصاویر رو برام نسازه

    الله اکبر از هدایت خداوند ک من امروز سایت رو باز کنم و جواب سوالم رو بگیرم.

    جالب تر از اون دقیقاً در مورد کوچه گفتید من خیلی با این چالش برخورد کردم

    ما یک کوچه داریم ک باریک و نمیشه از دو طرف ماشین ها از کنار هم رد بشن

    باید حتماً یکی از طرفین صبر کنه تا اون طرف مقابل رد بشه بعد تو رد بشی

    من یکی شاید دو بار رفتم تو کوچه و دیدم ماشین مقابل بیشتر راه رو اومده و من مجبور شدم دنده عقب بگیرم تا اول ایشون رد بشه بعد من برم

    و حالا هروقت میخوام از اون کوچه برم ناخودآگاه قبلش فکر می کنم ک ماشین داخل کوچه است با اینک بارها به راحتی رد شدم.

    میدونید من تازه گواهی نامه گرفتم و خیلی این ماشین برداشتن و رفتن و ……این جور مسائل برام چالش

    با اینک یاد گرفتم ک برم تو دل ترس هام و میرم ولی این تصویر سازی ذهن خیلی برام پیش اومده

    و خیلی برای خودم جالبتر ک زمان هایی ک یک کاری میخوام بکنم مثلاً میخوام سر یک چهرراهی بپیچم یا داخل یک کوچه بشم ک برام سخت از خدا کمک میخوام ب صورت معجزه اسایی یا خیابان خلوت میشه یا کلا راه برای من باز میشه

    یعنی خداوند خیلی زیبا هدایت مون میکنه

    خدایا سپاسگزارم برای راه راستی ک نشان میدهی و دستم را گرفتی وبا من قدم ب قدم می ایی.

    استاد از دور دست شما رو هم میبوسم ک اینقدر زیبا مسایل رو برامون باز میکنید و مو شکافانه و قابل فهم اینقدر زیبا توضیح میدید.

    من عاشقانه دوستتون دارم و سپاسگزارتونم.

    ب امید دیدار روی ماهتون از نزدیک

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    فریبا فاضلی گفته:
    مدت عضویت: 2427 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام به استاد عزیز وبانو شایسته

    سلام به دوستای عزیزم در این سایت الهی

    چگونه ذهنمان ما را فریب می‌دهد

    یاد گرفتم اگر با ناخواسته‌ای مواجه شدم خیلی بهش توجه نکنم و سعی کنم اعراض کنم ازش مخصوصاً با کسب این آگاهی‌ها

    کلاً توانایی کنترل ذهنم خیلی از قبل بهتر شده و از این جهت واقعاً خدا رو شکر می‌کنم

    و برای پاسخ دادن به سوالات این فایل که استاد پرسیدند یک مقدار که فکر کردم چند تا مورد یادم اومد که بهشون اشاره می‌کنم

    دیروز به خاطر بیماری لثه و خشکی دهان دکتر رفتم و با صحبت‌های دکتر که ممکنه دیابت باشه یکم نجواهای ذهنی شروع شد

    ولی من طبق عادت ، شروع کردم به توجه کردن به قسمت‌های دیگه بدنم که سالم بودن ، شکرگزاری می‌کردم با خدا صحبت می‌کردم گفتم خداوند به راحتی این قضیه رو حل می‌کنه و اصلاً نگران نبودم ونیستم

    به یاد خودم آوردم که با رعایت قانون سلامتی بیماری روماتیسم مفصلی م تا 80 در صد خوب شد اینم خوب میشه

    مورد دیگه که یادم میاد

    چند سفری که به کشورهای خارجی داشتیم یکی دو مورد منوبه صورت رندوم در قسمت بازرسی فرودگاه

    بیشتر بازرسی می‌کردند و یه بار منو بردن

    به دفتر مخصوصشون تو فرودگاه و ازم چند تا سوال‌ به زبان انگلیسی پرسیدن و منم دست و پا شکسته جواب دادم وبعضیاشم نمیفهمیدم و فقط نگاشون میکردم ولی ابدا استرس نداشتم وقتی یادم میاد خنده م میگیره

    بالاخره

    پاسپورت و مدارکامو چک کردن و بعد گفتن که برو

    این باعث نشد که من ترس تو دلم به وجود بیاد اصلاً بهش فکر نکردم و اعراضم می‌کنم از این مسائل و بعدش بازم سفر رفتیم وبازم میرم

    مورد بعدی

    چند سال پیش

    روز عید فطر ناهار بیرون رفتیم با خانواده که کلاً چهار نفرمون با خوردن غذای رستوران مسموم شدیم و یه چند روزی درگیر مسمومیت غذایی بودیم ولی اینم دلیل نمیشه که دیگه مثلاً خانوادگی بیرون نریم سفر نریم و

    و به قول دوست عزیزمون آقای علی بردبار

    اصلاً

    ذهنم عادت کرده به ناخواسته‌ها خیلی فکر نکنم

    بیشتر توجه به زیبایی ها میکنم هنوزم که هنوز اون سفر هاو خاطرات زیباشون رو با خودم مرور میکنم به داشته‌هام توجه میکنم شکرگزارشون هستم

    پس یادم باشه

    وقتی روی خودم کار می‌کنم و در مسیر درست قرارمی‌گیرم نتیجه‌ام خوب میشه

    پس اگر احساس خوب و عالی دارم و ایمانم قوی شده قرار نیست اون اتفاقات دوباره تکرار بشه قراره نتیجه هی بهتر و بهتر بشه

    من این مطلب را مرتب با خودم تکرار می‌کنم

    و

    تا نجواهای شیطانی میان که کنترل ذهنمو به دست بگیرن فورا با تکرار این جملات ذهنمو آروم می‌کنم.

    خدایا شکر بخاطر این همه آگاهی در این سایت الهی

    خدایا شکر بخاطر این همه نعمت وثروت وفراوانی

    استاد عزیز ممنون که هستی و آگاهی های مارو نسبت به خودمون وجهان پیرامونمون بیشتر میکنی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  3. -
    الهام عزیزپور گفته:
    مدت عضویت: 3100 روز

    بنام خدا

    سلام به روی ماه استاد جانم و خانم شایسته مهربان و همه دوستان

    استاد عزیزم بابت این فایل ارزشمند بی نهایت سپاسگزار شما هستم .

    بریم سراغ انجا تمرین این فایل:

    یادآوری :

    قانون جهان هستی :

    جهان مثل آینه است که به افکارو باورهای ماپاسخ میدهد.

    چه بخواهم و چه نخواهم این قانون داره کارش را به خوبی انجام میده. اگه من آدم باهوشی باشم میتونم به خوبی ازاین قانون به نفع خودم استفاده کنم.

    خلی وقتها ما از شرایط و اتفاقات زندگی مان نتیجه عالی دریافت می کنیم و یکبار همون اتفاق یاشرایط برای ما بد پیش میرود و ذهن اون هزار بار اتفاقات عالی را نمیبینه ولی اون یه بار اتفاق ناجالب را در ذهن بزرگش میکنه.

    حالا چه اتفاقی میفته؟

    همون یه اتفاق نامناسب تبدیل میشه به مرجع در ذهن ما. یعنی باور میسازه.

    مغز جوری هست که اگه هزار بار اتفاق خوب پیش مییره بهش توجه نمیکنه واصلا برایش مهم نیست ولی اگه یک اتفاق بد بیفته میگه: قراره از این به بعد به همین شکل پیش برودو این باعث میشه که آدم با همون یکبار نتیجه گیری کنه که اگه من دوباره انجامش بدم دوباره نتیجه ی بد رخ بده . مغز کاری مینکه که انگار قراره از این به بعد همینطوری پیش بره و آدم را متوقف میکنه.

    مثال از خودم:

    1-یادمه همین چند ماه پیش به همراه مادرم رفته بودم خرید موقع برگشت من تصادف کردم البته خسارت زیادی نداشت ولی من تا چند روز ذهن ام درگیر این بود که چرا ؟ من این مسیر همیشه و هر روز دارم میرم ومیام و نباید پیش میومد.

    ذهن سریع نتیجه گیری کرد که دلیل اش مادرم بود . یعنی چون مادرم با من همراه بود باعث تصادف شد . من با توجه کردن به این موضوع و پیغامی که ذهن به من داد باعث شد حدود یک ماه بعدش که داشتم مادرم را به دکتر میبردم دوباره تصادف کنم و این بار برایم باور شد که هر بار مادرم را می خواهم جایی ببرم تصادف میکنم. و من تا مدتها سعی میکردم برای مادرم اسنپ بگیرم برای انجام کارهایش .

    2-من لاک دوست دارم و همیشه ناخنهایم را لاک میزدم . حدود دو سال پیش یک شب من بادرد زیاد روانه بیمارستان شدم و دلیل اش هم آپاندیس ام بود که مجبور به جراحی شدم ولی قبل از عمل به دلیل لاکی زده بودم پرستار گفت باید تمام لاکهای دست وپا را پاک کنی و همسرم مجبور شد از داروخانه استون بگیره و تمام لاکهای ناخن منو پاک کرد ولی مدام داشت غر میزد که این لاک چیه آخه زدی و این تجربه باعث شد من دیگه لاک استفاده نکنم و هر بار میخوام لاک بزنم ذهن ام شروع میکنه به نجوا کردن که اگه بزنی دوباره یه اتفاق بدی میفته که مجبور بشی بری بیمارستان و من مدتهاست که لاک نمیزنم .

    3- من استایل پسرونه خیلی دوست دارم مخصوصا مدل موهای کوتاه و ژورنالی . درزمان کودکی هم همیشه موهای من کوتاه بود. بعد از یه مدتی چند سال موهامکوتاه نکردم . تااینکه ازدواج کردم و بچه دارشدم و یه دفعه تصمیم گرفتم دوباره استایل موی کوتاه را تجربه کنم . زمانی بود که میخواستم یه سفر به ترکیه پیش برادرم و خانوادش بروم و گفتم تو مسافرت هم راحتتر هستم باموی کوتاه.

    رفتم آرایشگاه و موها رو کوتاه کردم ولی بعد از کوتاه کردن دیدم آنطوری که دوست داشتم کوتاه نشده وزییاد خوشم نیومد و اون تجربه باعث شد من چند سال موهام کوتاه نکنم چون هربار میخواستم برم برای کوتاهی ذهن میگفت دوباره خراب میشه و من را از چیزی که دوسش دارم محروم میکنه.

    راه حل:

    همان اول که آن اتفاق نامناسب رخ میده من ذهن ام را خلع سلاح کنم.آقا ..

    من صد بار با مادرم بیرون و مسافرت و مهمانی و خرید رفتم و همه چیز خوب پیش رفته و یکبار این اتفاق افتاده .

    من صد بار لاک زدم و از بچگی همیشه لاک داشتم و همه چیز خوب پیش فته و یکبار این اتفاق افتاده .

    من صد بار مدل مو کوتاه و پسرونه داشتم و همیشه هم عالی وزیبا شدم و یکبار این اتفاق افتاده .

    چرا این یکبار باید تبدیل بشه به مرجع و تبدیل بشه به احتمال اصلی و بعد هم جلوی پیشرفت منو بگیره؟

    جلوی حرکتد کردن منو بگیره .جلوی آرامش منو بگیره ؟ جلوی زندگی منو بگیره؟

    من نباید اجازه بدم این ترس بره در وجودم که از این به بعد قراره همین اتفاق بیفته. چون وجود همین ترس در من باعث میشه که بیشتر بهش توجه کنم و بیشتر باعث خلق اون اتفاق ناخواسته میشه و در تصادف ماشین همین شد و من با توجه کردن به اون ترسه دوباره خلقش کردم و بااین اشتباه مهر تایید به حرف ذهن ام زدم و تبدیل کردم به یک باور مخرب .

    خذایا شکرت به وسیله استاد عزیزم مرا آگاه میکنی برای خودشناسی بیشتر و برای پیداکردن ترمزهای ذهنی و برای خلق زندگی بهتر از هر جهت برای آسان شدن برای آسانی ها.

    در پناه الله یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  4. -
    فهیمه زارع گفته:
    مدت عضویت: 3288 روز

    بنام خداوندی که مرا خالق زندگیم آفرید خدایی که همه چیز می‌شود برایم ،خدایی که مرا آسان میکند برا آسانیها

    سلام ودرود فراوان به استاد ارجمندم ومریم نازنینم ودوستان الهی ام

    خدارا سپاسگزارم که بلاخره امروز فرصت نوشتن پیدا کردم

    استاد جان خداروشکر در خصوص مثال‌هایی که شما زدید خوب عمل کردم نه اینکه من آن اتفاقات را تجربه نکرده باشم چرا ولی همیشه با توکل بخدا پشت سر گذاشتم

    تجربه من از ازدواج نامناسبی که در ابتدا داشتم همانطور که شما اشاره کردید اتفاقی است که یکبار پیش میاد

    وقتی بعد از ازدواج متوجه شدم همسرم اعتیاد دارد گفتم دیگه همینی که هست وشانس خودم بوده وزن بالباس سفید میره خونه شوهر وبا کفن میاد بیرون وهمه کاری میکردم که به ضم خودم همسرم را نجات بدهم چون از بیماری قلبی پدرم میترسیدم که با طلاق من وضعیت جسمانی اش بدتر شود ،از حرف مردم وقضاوت آنها میترسیدم از اینکه آبروی پدر ومادر با طلاق من ریخته شود میترسیدم واین ترس واینکه همینی که هست 12 سال زندگی را تحمل کردم که من در آن زندگی نقش مادر و ناجی را برا همسرم داشتم ولی بعد از مرگ فرزندم وقتی همسرم به قولی که داده بود عمل نکرد واعتیادش شدیدتر وایندفعه مواد توهم زا بود از خدا خواستم خودش راهی جلو پام بگذاره وقتی تسلیم شدم ودست از حمایت همسرم برداشتم وقبول کردم من نمیتونم تغییری در زندگی او ایجاد کنم ، خود خانواده ام اصرار کردند که جدا بشم وقتی از ایشون جدا شدم همه می‌گفتند خب حالا که جدا شدی باید بمونی خونه بابات یا با یه مردی که همسرش فوت کرده یا طلاق داده ازدواج کنی وبشی بچه بزرگ کن بقیه ،وحتی یکی دوتا مورد هم پیش آمد ولی من نپذیرفتم تازه با شما آشنا شده بودم ودوره عزت نفس را کار می‌کردم گفتم درست قبلا ازدواج کردم ولی اینکه الان دوباره باید با کسی زندگی کنم که شاید اصلا دوستش نداشته باشم را به هیچ وجه قبول ندارم

    ووقتی باور کردم طبق قانون من میتونم با تغییر افکار با ارزش قائل شدن برا خودم زندگی ای به مراتب بهتر از قبل داشته باشم جهان ،خداوند جوری پلن زندگی را برام چید که هرکسی بشنوه باور نمی‌کند

    الان که دارم آن روزها را بررسی میکنم میبینم آن روزها با اینکه همسرم از نظر بقیه شخص به درد نخوری بود من هیچ وقت هیچ جا ازش بدگویی وگله نکردم وحتی سعی می‌کردم محبتی که خودم میخوام تجربه کنم را باعشق نثار ایشون کنم همیشه به نکات مثبت دیگران توجه میکردم بدون اینکه از قانون جهان وتحسین خبر داشته باشم، والان میفهمم تجربه شیرین الانم نتیجه افکار قبلم هست الان همسری دارم که بی نهایت عاشقم هست ودوسم داره سالم ، ورزشکار ،دست ودلباز ،وبامحبت وزیبا ونکته ای که برا همه تعجب داشت قبلا ازدواج نکرده وحتی چند سالی از من کوچکتره ومن فقط با کار کردن روی خودم وتغییر باورهام واینکه لایق خوشبختی وسعادت هستم این زندگی همراه باعشق را برا خودم خلق کردم

    چون همانطور که شما اشاره کردید جهان مثل آیینه است که به افکار ما پاسخ می دهد

    مورد بعدی در خصوص سلامتی هست خب من باور داشتم که بدنم این قدرت رو داره که از خودش محافظت کنه خودش را ترمیم کند وهمیشه این مثال تو ذهنم بود که همانطور که بدنم بدون اینکه من کاری انجام بدم وقتی زخم کوچکی بر میدارم خودش را ترمیم میکند میتونه در برابر هر ویروس ومیکروبی از خودش محافظت کند وهمین باور سبب شد من در بیماری پندمیک با اینکه از همسرم که مبتلا بود پرستاری میکردم ویا در محل کار با افراد زیادی سرو کار داشتم هرگز به آن بیماری مبتلا نشوم

    تجربه دیگه من در مورد دوچرخه سواری هست خب من عاشق این ورزش بودم وقتی 7،8 ساله بودم دوچرخه داداشم را برداشتم وسوار شدم چند دور باهاش زدم دور آخر نمیدونم چی شد با دوچرخه خوردم زمین ودستم به پله خانه همسایه برخورد کرد آن روز مامانم تازه برام النگو گرفته بود آن ضربه باعث شد النگوم بشکنه جدا از اینکه دستم ضرب دید ولی ناراحتی من بخاطر النگوم بود وهمان تجربه باعث شد دیگه سوار دوچرخه نشم تا بعد از 30 سال وقتی دوستم بهم گفتم باشگاه سانس دوچرخه سواری برا بانوان داره بیا باهم دیگه بریم گفتم باشه تصمیم گرفتم بر ترسم غلبه کنم وآن اتفاق ناخوشایند را فراموش کنم وتلاش کردم و با کمک دوستم همان روز اول تسلط پیدا کردم بر دوچرخه سواری وچقدر این تجربه دوباره شیرین بود وهر روز اینکار کار را تکرار کردم تا به مهارت کامل رسیدم در صورتی که دوستم دیگه نیومد

    میدونید استاد اتفاقات همیشه هست ولی وقتی ما قانون رو درک کنیم وقتی متوجه احساسمون در مورد تمام اتفاقات باشیم خیلی بهتر میتونیم افکار وزندگیمون را کنترل کنیم

    همانطور که شما در فایلهای مختلف بیان کردی باید هر آنچه از گذشته تو ذهنمون هست دور بریزیم تا بتونیم نسخه جدیدی از خودمون طبق قانون بسازیم واز زندگی وزمان حالمون لذت ببریم وزندگی را به معنای واقعی زندگی کنیم

    الان خداروشکر به لطف آموزه‌های شما وآگاهیهای دوره های دوازده قدم واحساس لیاقت آنقدر فکت های قوی دارم که بتونم بزنم تو دهنم ذهنم که خفه بشه شاید در شرایط بسیار بد برای چند لحظه کنترل از دستم بیرون بره ولی سریع حواسم را میدم به احساسم وقانون احساس خوب = اتفاقات خوب رو به خودم یادآوری میکنم

    من خیلی خوشبختم خدا خیلی دوستم داره که در این مسیر زیبا قرار گرفتم وچنین استادان بی نظیر ودوستان ارزشمندی دارم که هر روز دارم از آنها چیز وراه وروش درست زندگی کردن می آموزم خدارا هزاران هزار بار شاکر وسپاسگزارم

    در پناه الله شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت ولیاقتمند باشید در دنیا وآخرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    سیدمجید شهیدی گفته:
    مدت عضویت: 2709 روز

    با درود به همراهان سایت عباسمنش.کام

    بله من چنین تجربه ناخوشایندی داشتم …

    من در شهرداری کار میکنم و سالهای سال با اینکه کارم رو به نحو احسنت انجام میدادم ، هیچ موقع ارتقای شغلی نمیگرفتم و همه کسایی که با من وارد شهرداری شده بودن و چه بسا اونایی که بعد از من وارد شده بودن ، پست های خوبی گرفتن ولی من موندم و ذهن خراب …

    یه روزی به خودم اومدم و دیدم چند سال با یه ذهن خراب و آشفته و پر از تنش دارم کار میکنم و به همه چیز و همه کس بد بینم … از موقعی که با سایت عباسمنش.کام آشنا شدم شروع کردم به تغییر افکار و باورها … من از آذرماه سال 97 شمسی عضو سایت شدم و از همون روز اتفاقات خوب شروع شد ….

    سعی کردم افکار و عقایدم رو تغییر بنیادی بدم و تمرین کردم و تمرین کردم … سخت بود ولی شدنی

    تا اینکه در آذرماه سال 99 شمسی به چیزی که میخاسم و استحقاقش رو داشتم رسیدم و خدا رو شکر کردم به خاطر اینکه تونستم افکارم و باورهام رو تغییر بدم و فهمدیم که خودم عامل نشدن اون خواسته بودم و الان خودمم که باعث شدم بشم معاون یه قسمت مهم از شهرداری

    خدا رو شکر که قوانینش ثابته و برای همه یکسان عمل میکنه

    خدا رو شکر که ما میتونیم ذهن مون رو کنترل کنیم و بهش جهت بدیم

    خدا رو شکر که سایت عباسمنش.کام هست

    خدا رو شکر که این همه آگاهی در زمان زندگی من وجود داره

    خدا رو شکر که میشه باروها رو تغییر داد

    خدا رو شکر که خدا رو داریم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      علی بردبار گفته:
      مدت عضویت: 2175 روز

      سلام به دوست عزیزم

      کامنت شما بسیار احساس خوب و فوق العاده ای به من داد.

      ساده، مختصر و شریف.

      چقدر خواسته تان را کوچک تر از ظرف وجودی چنان انسان محترم و شریفی دیدم…چقدر فوق العاده اید، شما!

      انشالله به راحتی شهردار بشوید. حضور افراد خوب و شریفی مثل شما برای همه ی مردم کشورم نعمت است.

      خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      آقای نیکو گفته:
      مدت عضویت: 3389 روز

      سلام به شما دوست عزیز

      خداروشکر میکنم که افراد شریفی مثل شما در اداره جات دولتی هستند و رشد میکنن

      متأسفانه در گذشته از بس که در معرض دیدگاه‌های منفی در باره اداره جات دولتی بودم‌، عوامل بیرونی به خصوص اداره جات بزرگترین ترمز من شده بود و هنوز هم هر از چند گاهی این باور ضعیف یه جاهایی خودشو نشون میده و همین الان هم درگیر یه مسئله اداری هستم که حدود یک ساله کارم بخاطر اشتباه نقشه بردار نظام مهندسی و ضعف نقشه بردار شهرداری کارم عقب افتاده و من میدونم که اینها بخاطر باورهای مخربی هست که سالها درگیرش بودم، اما دارم سعیم رو میکنم که بتونم ذهنم رو کنترل کنم تا از پس این باور مخرب بربیام،

      چند وقتیه که ذهنم رو گذاشتم برای دیدن نکات مثبت کارمندان و نتایج خوبی هم گرفتم،

      در حقیقت ذهن من در گذشته فقط نکات منفی رو میدید بخاطر همین هم همون ها رو جذب میکردم

      خداوند هدایتم کنه که فقط به نکات مثبت توجه کنم و طبق قانون از همین جنس جذب کنم

      با تشکر از شما دوست عزیز

      بهترین ها رو براتون آرزومندم

      خدانگهدار

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    محمد حسینی گفته:
    مدت عضویت: 2246 روز

    خدایا هزاران مرتبه شکرت که هر آنچه دارم از آن تو هست

    سلام خدمت استاد عباس منش عزیزم و مریم خانم شایسته پر از و دوستان هم فرکانسیم انشالله که عمر زندگیتون طعم شیرین و خوشی داشته باشه

    این فایل من رو یاد بهترین تصمیم زندگیمون انداخت که می‌خواستیم ازدواج کنیم ولی واقعا هیچ نقدینگی نداشتیم ولی یا توجه با آگاهی های که داشتم هم روی ذهن خودم زیاد کار میکردم هم با همسرم کلی صحبت میکردم که من بهترین عروسی رو برات میگیرم فقط آرامش داشته باش و خدا هم کمک می‌کنه در صورتی که باور کنید یک قرون پول هم نبود که البته میبایست چیزی رو میفروختیم که برای همین مورد هم برنامه ریزی کرده بودیم ولی فروش نمیرفت ولی آنقدر روی ذهنم کار میکردم که اجازه نمی‌دادم افکار منفی غالب بشه چون تجربه اینکه خدا قبلا زندگیم رو به بهترین نحو ممکن یه حال اساسی بهم داده بود داشتم و همین باعث میشد که بگم با اینکه هیچی اوکی نیست ولی همه چی عالی میشه

    باور کنید یک شب که داشتم پیگیر فروش میشدم بعد از چند وقت خیلی راحت یکی از دوستام گفت که من دنبال یه چیزی هستم برای خرید و دقیقا همون چیزی بود که من میخواستم بفروشم و به یاری خدا استارت مقدمات جشن عروسی با خرید و… شروع شد

    چنان عروسی خدا برامون تدارک دید که خودمون که هیچی همه انگشت به دهن مونده بودن که چنان عروسی داشت برگزار میشد حساب کنید همیشه ماشین آرزوهای من لندکروز بود ماشین عروسی ما شد لندکروز که یکی بهترین لندکروز های شیراز بود

    آنقدر کادو خوب بهمون دادن که کامل خرج عروسی در اومد و همیشه همه اقوام و کسانی که دعوت بودن میگم عروسی شما یکی از بهترین عروسی ها بود و بهترین غذا ها

    این یه تجربه زیبا از این بود که با کنترل ذهنم و با کمک خدا چنین عروسی زیبایی رو تجربه کردیم

    و البته موضوع کاری هم بوده که برعکس اتفاق افتاده مثلاً یه موقع تجربه خوبی توی کارم نداشتم و همیشه این ترس بود که نکنه بازم اشتباه بشه

    و باور کنید قبل از اینکه این فایل از استاد رو ببینم یه موضوع کاری بود با اینکه قبلا تجربه خوبی نداشتم برای خودم برنامه ریزی کرده بودم که باید چکار کنم که این سری دیگه اون اتفاق قبلی نیوفته

    و وقتی این فایل از استاد رو دیدم متوجه نشانه شدم که اومده و من انگیزه بیشتر گرفتم برای اینکه روی این موضوع بیشتر کار کنم

    کلا همه صحبت های استاد انگار جوری هست که همیشه میزنه توی هدف و همیشه مورد نیاز ما هست

    سپاسگزاری میکنم بابت وجود استاد عزیزم بابت دادن این آگاهی های نابی که همیشه در اختیار ما میگذاره

    ازتون سپاسگزارم استاد عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  7. -
    بهنام شمس گفته:
    مدت عضویت: 1806 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان هم فرکانسی عزیز

    وااای چقدر این جمله برای من آشنا بود بذارین سه تا تجربه که تا همین لحظه هم بشدت روی زندگی من تاثیر گذاشته رو براتون بگم من پرستارم و اصولاً توی رشته ی پرستاری رگ گیری کار خیلی مهمیه من اتفاقا خیییلی رگ گیریم خوب بود ولی طی چندین ماه از کار پرستاری فاصله گرفتم و وقتی دوباره به بیمارستان برگشتم دفعات اول چند رگ رو نتونستم بگیرم و ذهنم شروع کرد به اینکه تو نمیتونی درست رگ بگیری خدا شاهده تا الآنم که دارم این پیام رو تایپ میکنم صدها رگ رو بخاطر همون یکی دوبار اول که خراب کردم و اعتماد به نفسم رو از دست دادم خراب کردم و الان فهمیدم قضیه چیه

    دوم:من توی رقص فارسی به خاطر اینکه کوردم و از بچگی فارسی نرقصیدم زیاد وارد نیستم توی عقدم دست و پا شکسته رقصیدم و اتفاقا چقدر هم خوب رقصیدم چندتا فامیلامون بنده های خدا اومدن خونمون و با دیدن رقص من شروع کردن به شوخی کردن که ای تو دستتو اینجوری میکنی و فلان میکنی و خیلی ناشی می‌رقصی اصلا هم منظوری نداشتن من ذهنم از سر اون حرف ها شروع کرد به اینکه تو رقص بلد نیستی و الکی خودتو مسخره ی دیگران نکن من توی عروسی ام اصلا نرقصیدم و تا الآنم توی هیچ عروسی ای فارسی نرقصیدم از اون موقع چون ذهنم هی بهم نهیب میزنه که خراب میکنید و دوباره بقیه مسخرت میکنم

    سوم:من واسه رانندگی رفتم گواهینامه ی ماشین بگیرم آیین نامه و شهری رو گذروندم و امتحان آیین نامه رو هم پاس کردم اما توی امتحان شهری دوبار رد شدم ذهنم شروع کرد به اینکه تو تا ماشین نداشته باشی هیچ وقت نمیتونی قبول بشی با اینکه خانومم و کل خونواده مون بدون ماشین داشتن گواهینامه گرفته بودن جالبه الان چهار سال از اون قضیه میگذره و من هنوز گواهینامه ندارم

    شاد و پاینده و ثروتمند و سعادتمند باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    رویا میانکاله گفته:
    مدت عضویت: 1303 روز

    به نام خالق زیبایی ها

    سلام به استاد زیبای من و مریم جان عشق

    استاد چقدر به موقع این فایل اومده و چه موقع بهش گوش دادم ،

    میدونید آبان کجام ؟روبروی تالاب نیلوفر بابل،حتما تو اینترنت بزنید بالا میاره ،هر چی از زیبایی این گل نیلوفر بگم کم گفتم ،راستی دیروز بخاطر کنترل ورودی ذهنم چند تا قسمت سفر به دور آمریکا و زندگی در بهشت دیدم ،زندگی در بهشت فک کنم قسمت های 141 بود که شما و مریم جانم داشتید به اون پرنده های لب ساحل غذای اضافه میدادین و من توجه بسیار کرده بودم و الان دیدم بالا سرم کلی از اون پرنده میخونن خدایا شکرت.

    بگم که چرا اینجام

    استاد من تو روابط به مشکلاتی برمیخورم با همسرم ،خیلی خیلی بهتر شدم ولی خوب پاشنه آشیل دائم باید کار کنم و احساس ارزشمندیم بیشتر کنم.

    من از اوایل ازدواج بخاطر اختلافات خانواده همسرم و کلا سبک مذهب و شیوه زندگی با خانواده همسرم متفاوت بودم تا حدی که همسرم بی نهایت رو غریبه 6ا گیر می‌داد همش بحث و دعوا ولی خودش فیلم های پورن نگاه کنه یا بیرون میرفتیم به خانما نگاه دیگ داشت ولی من که کلا از بچگی مثل پسر بزرگ شدم و همش تو جمع مردا بودم از خاله زنگ بازی خانما خوشم نمیومد برام سخت شده بود.

    همسرم بسیار رفیق باز بود از همون اوایل نامزدی،تلاش مستمر داشتم همش به خودم میگفتم من آدم تاثیر گذارم و یکبار دوست همسرم برگشت بهم گفت با وجود تو همسرت خوب شده.

    خلاصه این الگو ها و بحث ها ادامه داشت تا یک روز که با قوانین آشنا شدم از اون روز به همسرم گفتم من به سبک خودم زندگی میکنم همونطور که دوس دارم مگه چند وقت زندگی میکنم راحت تر شدم بیخیال تر شدم رها تر شدم

    الان چند سال چادرم با دل خودم کنار گذاشتم هر جور دوس دارم هستم قبلا ناراحت میشد وقتی توجه نکردم الان دیگه بیخیال تر شده .

    ولی یه پاشنه آشیل دارم اینکه من عاشق رابطه ای مثل شما و مریم جان ،کاملا رها ،اینکه اکثر جاها با هم میرید ،تفریحتون باهم،با هم میگید و میخندید،با هم تو کارها مشورت میکنید ،و گاهی اوقات تنها هستیدو…

    و تو ذهنم همش اینا رو از همسرم میخوام

    وبه لطف الله استاد زندگیمون از صفر به 60 رسیده خیلی تغییرات داشتیم و میبینم که اون چیزای که دوست دارم یکی یکی داره تو روابطمون پیش میاد مثلا همین آزادی و رهایی،الان تنها اینجام قبلا اصلا جرات نداشتم بس همسرم شکاک بود ،یا اینکه تا سرکوچه اجازه بگیرم،

    یا اینکه تنهایی مسافرت رفتم،

    یا اینکه ماشین دستم هر جا دوست دارم میرم

    هر لباسی دوس دارم میخرم

    سرویس مدارس شدم

    یا همسرم خودش با باشگاه میره همونی که من دوست دارم چون خودمم تو قانون سلامتی هستم 6م ورزشکارم

    یا اینکه هر وقت درخواست پول کنم بهم میده دلیلش زیاد نمیپرسه در حالی که قبلا برای 50 تومن یک هفته باید اصرار میکردم میگفتم برای چی میخوام

    یا اینکه کلا رفیق بازیش کنار رفته شاید سالی چند بار باهاشون بیرون بره

    ولی من چند وقت بود که دلم میخواست بریم تو دل جنگل چادر بزنیم یک روز باشیم چند روز پیش بهش گفتم و دیشب که بچه هام خونه خاله شون بودن بهترین موقعیت بود وقتی غروب اومد خونه حالش اوکی نبود گفت حوصله بیرون رفتن ندارم

    تو دلم گفتم اشکالی نداره حتما خدا موقعیت بهتر برام پیش میاره خلاصه من کلا دوست دارم پنجشنبه ها بیرون باشم حتی با ماشین بریم بیرون دور برنیم

    بعد انتظار اینو داشتم همسرم خودش بگه بریم بیرون دور بزنیم که نگفت و یکی از دوستاش زندگ زد برنامه ماهیگیری شبانه گذاشتن چنان سر کیف اومد و می‌خندید که نگو

    حالا من اینجا به خودم اومدم گفتم رویا جان داری رو دوره عزت نفس کار میکنی بعد برای تفریح محتاج یکی دیگه هستی

    همسرم کلا اوکی شده با خونه موندن و سرش تو گوشی باش ولی من نه .

    بعد گفتم چرا اصرار داری که همه جا همسرت باش تو لذت ببر هر وقت همسرت تو فرکانس تو اومده با هم هم مسیر میشید .

    فعلا در حال حاضر توجه به همین نکات مثبت که در زندگیت به وجود اومد بکن شکر گزاری بکن تا بهتر از این پیش بیاد.

    همسرم رفت ماهیگیری ساعت 11شب و 8صبح برگشت

    دیگ گفتم پاشو پاشو به نزدیک ترین جای که زیباست برو تنهایی لذت ببر پیاده روی کن ذهنت باز و رها کن

    اومدم اینجا فایل چگونگی قرار گرفتن فرکانس و فایل جدید گوش دادم دقیقا مرتبط با قضیه ام بوده.

    من چیکار به دیگران دارم

    بابت این فایل باید بگم من این همه نکات مثبت تو همسرم دارم میبینم اگه هر چند وقت این اتفاق میافته اول از همه مقصرش خودمم چون هنوز گذشته همسرم تو ذهنم میچرخه و همش بهم میگ همسرت اهل بیرون رفتن با زن و بچه نیس و عاشق دوستاش

    اگه من رها کردن دوس دارم باید رهاش کنم هر جور دوس داره لذت ببره

    الان خیلی آروم ترم خداروشکر میکنم این تضاد به وجود اومد تا من یه پله بالاتر برم

    و یه حسی بهم میگه در کنار دوره عزت نفس و 12 قدم دوره عشق و مودت کار کنم

    چون بیشترین پاشنه آشیل من همسرم و بچه هامن .

    چون من با دیگران ارتباط خاصی ندارم کل ارتباطم همین 3 نفر هستن و هر چقد بتونم ذهنم در برابرشون آروم تر نگه دارم اتفاق های خوبی جذب میکنم.

    کامنتم طولانی شده ولی این حس خوبی که دریافت کردم اول برای خودم ردپا گذاشتم بعد تعهدی که به استاد دارم تا از نتایج و اتفاق ها بگم هم اینکه شاید مثالی برای دوستان باش.

    در پناه حق شاد و پیروز باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  9. -
    سحر بهروزی گفته:
    مدت عضویت: 3388 روز

    ان علینا للهدی

    سپاس خدای بلند مرتبه که هدایت ما رو وظیفه خودش میدونه

    سلام خدمت استاد جان و خانم شایسته گل و خانواده عزیز عباسمنشی

    مدتها بود که کامنتی توی سایت نذاشته بودم و البته که کامنتهای دوستان رو میخوندم و بهره میبردم،

    الان قلبم گفت بنویس ومینویسم.

    چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد؟ واقعا که این ذهن چموش فریبکار است و ماوای نجوای شیطان

    ، خدایا از شر نجواهای شیطان به تو‌پناه میبرم که تنها پناه همه ما تویی

    استاد عزیز ممنون بخاطر فایلهایی که دقیقا متناسب با فرکانس شاگردهات میذاری، چند تا کامنتی که خوندم اکثرا دوستان گفته بودن خیلی این فایل به موقع ‌و در زمان مناسب مورد نیاز اونها روی سایت اومده، و البته که اکثر فایلهای شما همینطوره.

    بریم سراغ موضوع فایل و ذهن فریبکار: واسه من خیلی مواقع بوده که فریب ذهن رو‌خوردم که البته خدا رو شکر با آشنایی با استاد دارم روی خودم کار میکنم و الحق که خیلی بهتر شدم، یه مورد خیلی مشخص واسه زمانی بود که من بعد از سالها داشتن گواهینامه رانندگی ، تازه ماشین گرفته بودم و محل زندگی اونموقع من توی یه کوچه 5 متری بود که پارک‌ ماشین توی حیاط واسه یه راننده آماتور خیلی سخت بود و اولین بار که خواستم ماشین رو بیرون بیارم مستقیم رفتم تو‌دیوار روبرو ، خلاصه این شد یه ترس که مدتها من ماشین رو نه بیرون میاوردم نه میبردم داخل حیاط و‌حتی اگه جایی میرفتم‌که میدونستم اگه برگردم خونه کسی نیست ماشین رو ببره تو حیاط، ماشین رو همونجا میذاشتم خودم با آژانس برمیگشتم، این موضوع 2-3 ماهی طول کشید و دیدم نه بابا اینجور نمیشه که، قرار نیست تا آخر عمر منتظر باشم یکی ماشین منو جا به جا کنه. چند روز روی خودم کار کردم ‌‌گفتم اگه یه بار ماشین رفت تو دیوار روبرو این به این معنی نیست که دفعات بعد هم این اتفاق بیفته و بعد از چند روز به امید به خدا ماشین رو خودم آوردم بیرون و خدا رو شکر اتفاقی نیفتاد و من تونستم به ترسم غلبه کنم و همین باعث شد که من خدا رو شکر بتونم حتی مسافرتهای شمال و جاده های پر پیچ و خم رو هم تجربه کنم که اگه اون کنترل ذهن رو نمیکردم و اولین استارت رو نمیزدم چون نمیتونستم ماشین رو بیرون بیارم ، نمیتونستم زیاد رانندگی کنم و عملا مهارتی هم در رانندگی کسی نمیکردم

    و اون تجربه های سفرهای زیبا رو‌ کسب نمیکردم . یه مورد دیگه یه سفر هوایی برگشت از تهران ، پروازم دو روز پشت سر هم لغو شد و واسه سومین بلیط ذهن من همش میگفت این پرواز هم لغو میشه و بخاطر همین بلیط قطار هم گرفتم اما از اونجا که سفر قطار اونم تا اهواز واسم خیلی سخت بود و متاسفانه زمان حرکت قطار قبل از ساعت بلیط پرواز بود و من بین دو راهی سختی گیر کرده بودم که اگه با قطار نرم و پرواز هم‌لغو‌بشه اونوقت چکار کنم و چون باید سرکار حاضر میشدم ، باید حتما میرفتم‌ ، یه لحظه ذهنم رو آروم‌ کردم و گفتم خدایا من میخوام تو منو با پرواز و به راحت ترین شکل ممکن ببری و دیگه به هیچ‌چی فکر نکردم و واگذار کردم به خدا، استاد باورتون نمیشه 1 ساعت بعد پیام اومد واسم که به دلیل اشکال فنی قطار ، حرکت قطار با 5 ساعت تاخیر در ساعت 9 شب انجام خواهد شد و ‌ در صورت کنسلی مسافر به دلیل این تاخیر همه وجه برگشت خواهد خورد، این یعنی من فرصت کافی داشتم که اگه پرواز انجام نشد با قطار برم و البته که اون پرواز انجام شد و من به راحتی به مقصد رسیدم و پول بلیط قطار هم کامل دریافت کردم

    ، استاد در حالت عادی چند درصد احتمال داره همچین اتفاقی بیفته؟ من و شما و خانواده عباسمنشی میتونیم این رو درک کنیم‌ که توکل به خدا و آرام بودن چه کن فیکونی میکنه و چه معجزه ها صورت میگیره. اینا فقط دو مورد از تجربه های من در مورد کنترل ذهن بوده که در این کامنت آوردم تا هم یادآوری واسه خودم باشه هم کمک به دوستان دیگه.

    برای همه خانواده عباسمنش حال خوب آرزو میکنم چرا که حال خوب= اتفاقات خوب

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  10. -
    Nafis گفته:
    مدت عضویت: 1380 روز

    هر چه دارم از تو دارم ای خدای مهربانم

    به نام خدایی که همیشه عاشقمون است و بهترین ها را برامون می خواهد ویزید الله الذین اهتدوا هدى

    سلام سلامتی و عشق به همه عزیزان همراه و به استاد همه ما.

    برنامه ریزی ذهن بر اساس حفاظت از ما ریخته شده پس هر وقت احساس خطر بکند هر چه در تلاش دارد به کار می بندد که جون ما را حفظ کند و حفاظت حتی در مورد مصرف انرژی!! برای چی منو تشویق می کند کمتر فعالیت کنم و بیشتر استراحت کنم بیشتر بخوابم کمتر ورزش کنم از منطقه امنم خارج نشوم عادت های قبلم را تکرار کنم و تلاش می کند برای تغییر نکردن!

    جایی استاد می گویند بعضی ها حاضر اند بمیرن ولی تغییر نکنند. چون ذهن اینقدر فشار می آورد که تغییر جدید را مساوی نابودی می کند .

    حالا چه برسد به اینکه یک اتفاق ناگواری هم براش این وسط افتاده باشد دیگر رسما یعنی فاجعه .

    استاد مثالهای خوبی زدید برای مواردی که برای خود ادم پیش می اید و آنها باعث ترس در وجودمون میشود و جلوی حرکت های بعدی را می گیرد ، اما استاد جان ذهن من برام از اتفاق هایی که برای بقیه اقتاده و برای خودم پیش نیومده هم من را می ترساند. در واقع می خواهد درس عبرت بگیرم.

    مثلا بچه که بودیم برای محافظت از ما ، خانواده بهمون می گفت مواظب باشید تو راه مدرسه با هیچکی حرف نزنید حتی اگر همسایه بود یا فامیل سوار ماشینش نشوید چون می دزدنتون و کلیه تون را می فروشن ، این ترس از بچه دزدی اینقدر تو وجود من قوی بود که بعد که خودم بچه دار شدم اگر پسرم می خواست آشغال ها را ببرد سر کوچه من باید از پنجره طول مسیری می رود و بر می گردد را نگاه می کردم اما یک جایی که خدا دستم را گرفت و کمکم کرد بهشون اجازه دادم خودشون تجربه کنند تنهایی رفتن را بدون مراقبت من و به خودم می گفتم خدا مراقبش است.

    بعد آشغال ها را گذاشتن ،،گذاشتم خودشون بروند خرید ،اولش خودم تو ماشین می نشستم و بعد دیگر یواش یواش فقط مغازه هایی که لازم نبود از خیابان رد بشود را اجازه دادم و بعد بیشتر البته الگوهای دور و برم خیلی بهم کمک کرد بچه های همسن توی فامیل که خودشون تنهایی می رفتن خرید و چقدر احساس بزرگی می کردن و با افتخار تعریف می کردند

    و صحبت های مادر بزرگم که می گفت بچه باید از کوچکی خرید کردن را و با پول حساب کتاب کردن و یاد بگیرد تا سرش کلاه نرود.

    یک مورد دیگر هم که ذهنم بازی در می آورد در مورد روکش کردن دندان بود چرا؟ چون تجربه مامانم از روکش دندان هاش نارضایتی و جراحی و عفونت و خلاصه درد سر های مختلف بود و ذهن من همش می گفت اگر تو هم رو کش کنی این اتفاق برات می افتد ببین اون را، درس عبرت باشد برات ، اما بعد از اینکه دکترم گفت روکش لازم داری فقط به خدا گفتم اگر خوب است این کار برام، تو پیش ببرش و خیلی معجزه وار آن‌ روز همه چی را خدا ردیف کرد که کارم خوب پیش برود مثلا مریض دیگر دکتر نیامد یا همسرم تمام مدت پیشم موند و منو به خانه برگردوند وقتی مطب بودم تو سایت کامنت‌هایی خوندم که بهم آرامش داد اما بازم ذهنم یک موقع هایی مثل دیشب دوباره می گوید نه اصلا این کار ضروری نبود همون دندان ها مگه چشون بود بیخودی رفتی اما خدا کمکم کرد و دلم را آرام کرد که چرا نمی گی الخیر فی ما وقع الان که موضوع تموم شده اگر براش نگران باشی و هی بگی وای حالا ممکنه چی بشود یعنی ترس از اتفاقی که هنوز نیفتاده بعنی جذب اتفاق مشابه یعنی ترس و نگرانی تو جنبه های دیگر .

    پس بهتر است به قول آقای ظاهری :”از در دوستی و صلح باهاش وارد شدن بهترین روشه که با کمترین انرژی میشه کنترلش کرد

    ذهن تا ابد حرف میزنه مهم واکنش ما به اونه.مهم اینه‌که تو اون بزنگاه این روش‌ها و این قانونو(احساس خوب مساوی اتفاقات خوب )بیاد بیاریم و ازش استفاده کنیم

    یا به قول دوستم سمانه جان صوفی که روی کاردستی های اوریگامی اش نوشته همه چیز در محضر خدا امن و آرام و زیباست . البته فکر کنم با این مضمون (:

    اگر می تونستیم تو همه لحظات به خدا توکل و اعتماد کنیم بهش بسپاریم واقعا بسپاریم دیگر ترس و نگرانی جلوی راهمون سد درست نمی کرد.714

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای: