مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع» - صفحه 4 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع»
    104MB
    26 دقیقه
  • فایل صوتی مصاحبه با استاد | مدیریت 2 خرابکار ذهنی با نامهای «ترس» و «طمع»
    25MB
    26 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1712 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    احسان احمد احمدی گفته:
    مدت عضویت: 2802 روز

    سلام به همه دوستای خوبم واستاد عباس منش عزیز. عضو تازه سایت هستم و دفعه اولمه که براتون مینویسم. خیلی خوشحالم که خودمو در جمع شما عزیزان میبینم. خیلی خلاصه از خودم بگم, 24 سالمه. ساکن شهر هرات باستان که یکی از شهرهای نوار مرزی نواحی غربی افغانستان هست و میشه گفت همجوار با شهر مشهد مقدس جمهوری اسلامی ایران هستیم. مهندسی معماری خوندم. بعد از فراغت چندفرصت شغلی برام پیش اومد واز آنجایی که پروژه های موقتی بودند تمام شدند وفعلا هم بیکارم وکدام در آمدی ندارم. قبلا وقتی بیکار میشدم مثل خیلی ها برام یکجور رنجش وناراحتی درونی ایجاد میشد وفکر وذهن مرا جوری دگیر خود میکرد که حتی خواب راحت را ازم میگرفت. ولی حالا برعکس. باوجودیکه مثل خیلی از شما دوستان هنوز شاید به کدام دست آوردی هم نرسیده باشم ولی نمیدانم که این اندیشه وباوری که در وجودم شعله ور شده نه تنها آن دغدغه و وسواس را ازم دور کرده بلکه مرا در دنیایی از امید و آرزو ها وباور قوی در تحقق همه آنها قرار داده است.

    لازم نمیبینم که از گذشته تلخ و وحشتناک زندگی خودم که در واقع نمونه تاریکی هستش از زندگی خیلی از بندگان خداوند در این مرز وبوم در جمع شما عزیزانی که مصمم هستیدچون من دیگر به پدیده های منفی زندگی که منشأ همه نابهنجاری هاست لحظه یی نیاندیشید چیزی بگم. زیرا در این مدت خیلی اندک وناچیزی که به تو فیق الهی وارد این میسر شدم ایمان پیداکردم که “آری چشمان را باید شست وجوری دیگر باید دید”, دریافتم که من محکوم به داشتن چنین زندگی اسفباری نیستم ومیتوان جوری دیگر زیست. فهمیدم که تمام اتفاقات چه خوب وچه بد زندگی مان به راستی زاده باور های مان است نه این وآن, واین خود مان هستیم که جهنمی از سختی ها ویا بهشتی از زیبایی ها را برای خود رقم میزنیم.

    آری! ” ای نسخه نامه الهی که تویی وای آیینه جمال شاهی که تویی

    بیرون زتو نیست آنچه در عالم هست از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

    خیلی سپاسگزار خدای خوب ومهربانم هستم که در این برهه از زندگی ام نوری برایم فرستاد تا مرا متحول کند وبه تفکرم وا دارد و در پرتو آن مسیر واقعی خوشبختی دنیا وآخرتم را بیابم. خداوند این نور را که همانا استاد عباس منش عزیز هست همیشه تابان داشته باشد که با اندیشه های ناب وتفکرات معجزه آسایش وسیله یی شد برای هدایت خیل عظیمی از بندگان خدا بسوی محبوب وخالق شان, تا اینکه بدانند خداوند آنها را عبث وبیهوده نیافریده وهرگز تنهای شان نمیگذارد و برای شان برنامه ها دارد. فقط کافیست تا بی اندیشند وباورکنند.

    دوست تان دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
    • -
      امیر غفاری گفته:
      مدت عضویت: 4107 روز

      سلام

      وقت بخیرو شادی

      خییییییلی خوش آمدی

      افغانیها بسیار انسانهای سالم و خوش اخلاقی هستن

      تبریک میگم تو سن 24 سالگی با استاد عزیز اشنا شدی

      پیشنهاد میکنم هر روز به این سایت سر بزن، کامنتهارو مطالعه کن و فایلهای صوتی رایگان 24 ساعته گوش کن

      در پناه خداوند همیشه شاد باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      هانیه گفته:
      مدت عضویت: 2513 روز

      وای چقد وقتی این دیدگاهتو خوندم حس کردم خودم که دارم مینویسم و دارم میگم و همیشه دنبال یه موقعیت شبیه خودم بودم که امروز به صورت اتفاقی این دیدگاه شمارو دیدم چقد خوشحالم که هر چیزی که تو ذهنمه خدا بهترین پاسخشو سر راهم قرار میده براتون موفیقت میخوام و سعادت?

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      هادی توکلی گفته:
      مدت عضویت: 3162 روز

      سلام دوست عزیز خوش آمدی

      همین تضاد یا مشکلات بود که تورا به همین سایت هدایت کرده.

      میدانی اگر به مشکلات به دید مثبت بهشون بنگری و مشکلات زندگی را یک موفقیت برای خود ببینی و از آن از خدا سپاسگزار باشی حتما مشکلات کم میشوند در زندکی. امید وارم موفق باشی فایل های تضاد و دیگر فایل های رایگلن ببین راستی منم افغانی ام و خیلی خوشحال شدم که ماها نیز افکار خودرا تغییر دهیم???

      در پناه الله شاد و خوشحال باشی ثروتمند باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    سیده مینا سیدپور گفته:
    مدت عضویت: 1866 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

    وسلام به تک تک دوستانم

    استادقشنگم نمیدونم واقعا چطوری وبا چه زبونی ازتون تشکر کنم که اینهمه آگاهی رو که شیوه و راه ورسم زندگی کردن درست رو به ما می آموزه اینقدر سخاوتمندانه در اختیار ما میذارید بخدا قسم اونکه میدونه اونکه میهمه اونکه درک میکنه، می تونه قدردان این فایلها باشه که همین یه فایل 26 دقیقه ای خودش یه دوره کامل حساب میشه..

    که درش از راه وروشهایی، برای دست یابی به آروزها و کسب وکار موفق و عشق ومودت و عزت نفس و توحید و یکتاپرستی و…نکته هاست که هرکسی گوش شنوا وچشم بینا وقلب باز داشته باشه دریافتشون میکنه وبه کارشون میگیره توی زندگی.

    ومریم عزیز دلم قشنگه من، از شما هم باید خیلی تشکر کنم که این فایلها رو در این دسته بندی های فوق العاده در اختیار ما قرار دادید تا در یک مسیر مستقیم و یکپارچه و مداوم بتونیم قدم به قدم به سمت بهتر کردن شخصیت وزندگیمون ادامه بدیم.

    مگه واقعا زندگی چه طوریه؟ غیر اینه که عمل کردن به آموزه های شما در هر جنبه ای می تونه بهمون کمک کنه، رایگان و در دسترس، چیزیکه اگه صدتا دکتر روانشناس و صدتا بزرگ وپیر ومرشد به آدم بگن تو کله ی آدم فرو نمیرفت ونمیره، ولی چون سیدحسین عباسمنش میگه سری میاد میشینه توی قلب آدم .

    چرا ؟ چون کسی داره این راهنمایی هارو میکنه وراهکارهارو میده که خودش بهشون عمل کرده به لطف الله مهربان.

    میدونم شما استاد عزیزم وحتی مریم جان در کنار شما در طی این سالها شده که بارها نجوا اومده سراغتون، شماهم یه جاهایی ترس وتردید اومده سراغتون ویه جاهایی حس کردید دیگه از این جلوتر نمی تونید برید وحس کردید استپ کردید، میدونم شما هم در طول این مسیر با توکل وامید قدم به قدم پیش رفتید و حتی گاهی با آزمون وخطاء…

    منه مینا هم میخوام امروز دست از سرزنش خودم بردارم، دنبال کمال گرایی نباشم، از اینکه یه جاهایی ترس میاد سراغم و ایمانم کم میشه.

    شما گفتید فقط 5 درصد تونستید به قوانین پایبند باشید که این نتایج رو بدست آوردید، وقتی شما بگید 5 درصد پس من هنوز هم سرسوزن ایمان وتوکل رو دارم پس من نیم درصد هم به قانون عمل نمی کنم ،

    ولی واقعا نمیخوام خودم رو سرزنش کنم.

    فقط من وخدا میدونیم که به لطف خودش من چقدر آدم توحیدی تر ومتوکلتر ویکتاپرست تری شدم.

    شاید خیلی از آدمهای اطرافم وحتی خانوادم فقط به تغییرات مادی توجه کنند یا به چیزهای ظاهری که قابل مشاهده هست چه در زندگی خودشون وچه زندگی من…

    ولی این منه مینا هستم که می فهمم از کجا به کجا رسیدم با عمل به آموزه های شما…

    که چطور با تغییر شخصیتم از جهالتها ونادانیهای بسیاری نجات پیدا کردم.

    از روابط ناسالم و نشست وبرخاست با آدمهای نامناسب نجات پیدا کردم که به قول شما جز لهو والهب وچرت وپرت ازشون چیزی یاد نمی گرفتم.

    چقدر از عجول بودن، بی صبر بودن، سریع عکس العمل نشون دادن، واکنش گرا بودن، فضول بودن ، غیبت وقضاوت کردن، دخالت در امور دیگران، دنبال تایید طلبی بودن، ترس از قضاوت داشتن و خیلی از عادتهایی که از بی ایمانی و مشرک بودنم می اومد فاصله گرفتم وهر روز با بودن توی سایت وتمرکز گذاشتن روی آموزه های شما دارم این فاصله رو بیشتر می کنم تا برنگردم به اون عادات اشتباه..

    چقدر از ضرر وزیانهای مالی ومادی وجانی به لطف الله مهربان نجات پیدا کردم و رها شدم ازشون.

    چقدر آرامشم بیشتر شده شکر الله، چقدر احساس امنیتم بیشتر شده شکر خدا، چقدر از لحاظ روحی وجسمی سالمتر هستم شکر ..

    و ده ها حسن ونعمت دیگه که به لطف عمل به قوانین بدون تغییر خداوند نصیبم شده که شاید به چشم دیده نشه، ولی مهم اینه که من همیشه خودم رو با گذشته ی خودم مقایسه کنم تا یادم نره کی بودم وکجا بودم..

    عمل به آموز ه های دوره ی الهی هم جهت با جریان خداوند حتی همون قد سر سوزن ، از منه مینا داره یه آدم متوکلتر وبا ایمانتر و یکتاپرست تر میسازه، واین یعنی من در مسیر درستی هستم حتی اگه به وضح خودش رو نشون نده و گاهی قضاوت دیگران ویا فراموش کردن گذشته ی خودم باعث بشه ، تغییرات مثبت زندگی وشخصیتم رو نادیده بگیرم.

    خدایا هزاران بار شکرت که قوانین حاکم بر جهان هستی ات همواره بر پایه ی عدل وانصاف هست،

    همین تئوری مثل آینه عمل کردن جهان هستی، اگه کسی بتونه واقعا درکش کنه وبه کارش بگیره، خیلی خیلی کمک کننده هست که باور داشته باشیم هیچ عملی بدون عکس العمل نمی مونه وهمه چیز حساب وکتاب داره و همه چیز با سرعت به خودمون برمیگرده…

    حالا دیگه تصمیم گیرنده من هستم که از خودم نور ساطع کنم یا تاریکی؟

    من همیشه به خدا میگم، میگم خدایا تو در دورانی منو به این دنیا آوردی که همه چیز فریاد میزنه که جهان داره طبق اصول وقانون پیش میره، همه چیز فریاد میزنه راه درست چیه وراه غلط کدومه، مگه میشه اینهمه آگاهی رو دید وشنید وحس کرد ولی بهش پشت کرد؟.

    مگه میشه من راهنما وهدایتگر داشته باشم و از قوانین آگاه باشم ولی باز بی خیال باشم وبی مسئولیتی کنم؟؟؟

    حالا اگه یکی بود یه زمانی یه دورانی زندگی میکرد یا یه جایی زندگی میکرد که این اگاهیها بهش نمیرسید یا اینهمه نشانه وشواهد بر اینکه جهان داره با قوانین بدون تغییر اداره میشه هیچ درک وشناختی وآشنایی نداشت…

    نمیشه به اون آدم خرده گرفت که چرا نتونستی به قانون عمل کنی…

    ولی منکه میدونم، خبر دارم، واین مسُولیتی سنگین بردوش من هست، پس یاری ام کن تا این بار از روی دوشم برداشته بشه تا بتونم به راحتی به قوانین عمل کنم ودر این مسیر ثابت قدم بمونم.

    راه خیر وخوشی فقط از مسیر درستی وراستی و ایمان وتوکل و اعتماد ویکتاپرستی میگذره ومن بهش یقین کامل دارم، پس ای الله مهربانم یاری ام کن تا بتونم تنها تورا بپرستم وتنها از تو هدایت بجویم و هنگامیکه هدایت هات رو دریافت کردم یاری ام کن تا بهشون عمل کنم تا جز بندگان سعادتمند و جزء نجات یافتگان و جزء بندگان خوب و با ایمان و درستکارت باشم همیشه، که هم خودم از خودم راضی باشم وهم تو، ای تنها صاحب اختیار من..

    استاد جانم از خداوند ایمانی از جنس ایمان شما ومریم جان رو آرزومندم.

    هرجاهستید هر لحظه وهمیشه در پناه امن خداوند باشید ان شالله.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
    • -
      محسن توحیدی گفته:
      مدت عضویت: 698 روز

      سلام مینا جان .

      ازهمون خطای اولش حس کردم داری از ته دل مینویسی. حرفات بوی صداقت میده، بوی تجربه‌ی واقعی.

      میدونی قشنگیش کجاست؟ اینکه همه‌ی این تغییرات و آرامش و رهایی رو، خودت باچشمات توی زندگیت دیدی. یعنی دیگه فقط تئوری نیست، عمل کردی ونتیجه‌ش رو لمس کردی. همین، یعنی شاهکار.

      اینکه گفتی هنوز کامل نیستی، یا یه جاهایی ترس و تردید میاد سراغت… مینا جان، مگه راه معنوی بدون اینا معنا داره؟! همه‌ی ما همین مسیر رو میریم. فرقش اینه که بعضیا وقتی ترس و تردید میاد عقب میکشن، بعضیا می‌ مونن و میگن: «خدایا! تو هستی پس ادامه میدم.» و تو جزء دسته‌ی دومی.

      خیلی قشنگ گفتی که زندگی توی همین تغییرای کوچیکه؛ فاصله گرفتن ازغیبت، قضاوت، دخالت… همینا یعنی هر روز یه قدم به نور نزدیکتر میشی. خدا باهمین قدمای کوچیک، درهای بزرگی رو بازمیکنه.

      اینکه خودتو با گذشته‌ت مقایسه میکنی عالیه. چون بزرگترین تله اینه که آدم خودش یادش بره کی بوده و کجا بوده. تو یادت هست، و همین یعنی همیشه توی مسیر موندی.

      میناجان، مطمئن باش همون نیم‌درصد ایمان و توکل که گفتی، اگه بهش بچسبی و ادامه بدی، یه روزمیشه صددرصد.چون خدا دست آدمی که بااخلاص حرکت کنه رو ول نمیکنه.

      کسی که ازبدو تولد مومن نبوده، تو الانم از خیلیا جلوتری؛ شاهدش هم “کرمی که پروانه شد” .

      من ازخوندن حرفات یه عالمه حال خوب گرفتم. خدا حفظت کنه و روز به روز تورو محکمتر و روشنتر توی این مسیرنگه داره.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
      • -
        سیده مینا سیدپور گفته:
        مدت عضویت: 1866 روز

        به نام خداوند بخشنده ی مهربان

        سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

        وسلام به شما دوست گرامی ام آقامحسن عزیز.

        الرَّعْد

        لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ ۗ وَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوءًا فَلَا مَرَدَّ لَهُ ۚ وَمَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَالٍ(١١)

        در طول زندگی، فرشتگانی در خدمت انسان‌اند تا از هر طرف، به‌فرمان خدا، او را از گزند حوادث حفظ کنند؛ چون خدا نازونعمت هیچ ملتی را به بلا و فلاکت تغییر نمی‌دهد؛ مگر آنکه خودشان رفتارشان را تغییر دهند. اگر خدا به‌خاطر رفتار زشتِ ملتی، بدِشان را بخواهد، گرفتارشدنشان بُروبرگرد ندارد و جز خدا کس‌وکاری نخواهند داشت. (١١)

        ممنون بابت دیدگاه پرمهرتون برای من.

        اقا محسن میخوام یه داستان برات تعریف کنم، البته وقتی آخر کامنتت اسم کتابم رو بردی( کرمی که پروانه شد)

        این به دلم افتاد که یه بخش از داستان واقعی زندگیمو اینجا برات بنویسم که استاد قشنگمم بخونه که بی ربط به این فایل و کامنت قبلیم نیست.

        همسرمرحومم اعتیاد داشت و اونموقعه ها چندبار رفته بود توی انجمن معتادان گمنام تا ترک کنه وبه واسطه ی اون کلاسها انجمن خانواده معتادان گمنام رو هم بهم معرفی کرد وگفت: میگن همراه فرد بیمار خوبه که خانواده اون شخص هم توی کلاسهای مخصوصی شرکت کنند تا به بهبود خودشون وشخص بیمار کمک بشه…

        بماند که من هرگز تا قبل فوت همسرم نرفتم به اون کلاسها…

        ولی بعدها رفتم واتفاقا خیلی توی اون کلاسها آگاه شدم و مسیر رشد وتغییرات شخصیتیم از همونجا از همون کلاسها شروع شد…

        بعدفوت اون بنده خدا وقتی زندگی جدیدی رو به همراه پسرم شروع کردم، دیدم نه تحصیلات مناسبی دارم و نه حرفه ای بلدم که ازش پول دربیارم…

        بهم گفتند برو عضو کمیته امداد شو به همراه پسرت تا بخش زیادی از مخارج شماتامین بشه…منم رفتم واینکارو کردم.

        به برنامه ریزی خداوند وهدایتهاش تواین داستان دقت کن محسن جان.

        اونجا مارو بیمه کردند و یه خانم دکتر مهربون رو بهم معرفی کردند که میشد دکترخانوادگی افراد تحت پوشش کمیته امداد …

        یه روز که برای ویزیت رفتم پیش خانم دکتر خدا به دلم انداخت بهشون بگم برای منشی مطب یا تزریقات کسی رو نیاز ندارند؟

        چون از بچگی خیلی کار تزریقات رو دوست داشتم…

        خلاصه دست برقضاء خانم دکتر هم بهم پیشنهاد داد اول برم تزریقات رو یاد بگیرم…

        رفتم و دوره دیدم ومدرک گرفتم و بعد دوسه ماه همونجا پیش خانم دکتر در شیفت صبح ویه اقای دکتر توی شیفت عصر استخدام شدم..

        همزمان خب پسرم هم توی خونه بود و به خاطر کم شنواییش باید میبردمش مطب گفتار درمانی و…

        یکسال گذشت و من توی کارم دیگه خیلی ماهر وحرفه ای شده بودم دیگه کم مونده بود جای دکتر نسخه بنویسم من حتی به جای خانم دکتر توی سمینارهای پزشکی هم شرکت میکردم چون ایشون میگفت وقت وحوصله رفتن به اون سمینارهارو نداره، مهرشون رو میداد و من به جاشون میرفتم ومهر وامضاء هم میزدم از طرفشون(( خخخخ))

        خودم خندم گرفته الان از شهامت وجسارت انموقعه هام که با مدرک دیپلم مدیرییت خانواده میرفتم میشستم تو سمینارهای پزشکی کشور….

        توی کلینیکی که پسرم رو میبردم برای گفتار درمانی، اگهی زده بودند برای منشی ..

        دوباره خدا اونجا به دلم انداخت که برم اینجا استخدام بشم مهدی هم بیشتر تواون محیط باشه کنار خودمم باشه …

        زد و اقای دکتر اونجا قبول کرد و من از پیش خانم دکتر رفتم که هم یه شیفت کار کنم وهم کارم راحتر باشه ودرآمدم بیشتر…

        اونجا بازم به لطف خدا اقای دکتر وقتی زبر وزرنگی و صداقت منو دید بعد چند ماه کارهای داخلی کلینیک رو بهم سپرد یه جورایی شدم مدیر داخلی اونجا…بابیمه وحقوق بالا وکلی مزایا…تازه کل کلاسهای مهدی هم دیگه رایگان بود….

        همزمان نظافت چی کلینیک رفت و اونجا هم به دلم افتاد به اقای دکتر بگم اون کارم من انجام میدم، انموقعه ها فقط میخواستم کارکنم پول بیشتر در بیارم تا زندگیم رو اونجور که دوست دارم بسازم، آقای دکتر خیلی تعجب کرد بنده خدا ودلشون اصلا راضی نمیشد میگفت اخه کار شما نیست در شان وشخصیت شما نیست، ولی من گفتم به پولش احتیاج دارم وایشونم قبول کرد..

        برنامه اینجوری بود که 6 صبح میرفتم کلینیک رو تمیز میکردم تا 8ونیم، بعدش خودم رو مرتب میکردم لباس فرم میپوشیدم و میشدم مدیر داخلی کلینیک و تازه هفته ای یک بار هم میرفتم منزل اقای دکتر رو هم تمیز میکردم….

        اینها همه موقعه ای اتفاق افتاد که من 27 و28 سالم بود…

        همزمان خودمچون از بچگی با پسرم گفتار درمانی کار میکردم وحالا توی کلینیک هم کلی چیز یاد گرفته بودم تو خونه کلی مقاله در مورد نوع تدریس وسبک تدریس کودکان کم شنوا نوشتم و به اقای دکتر نشون میدادم ایشونم که علاقه منو دید بهم گفت که برم ادامه تحصیل بدم گفتار درمانی بخونم وحتی هزینه های تحصیلم رو هم بنده خدا متقبل شد..

        منتهی من یه دو ترمی رفتم و بعدش دلم خواست حسابداری بخونم که اونم دو ترم رفتم نشستم سرکلاس وبی خیال ادامه تحصیل شدم…

        این وسط کلی مدرک آشپزی و خیاطی و گل دوزی وآرایشگری ….هم گرفتم …

        در نهایت الان اینجا هستم، پراز تجربه، پراز هنر واستعداد واعتماد به نفس و ……

        و به تازگی از کار مورد علاقه ام به دلایلی انصراف دادم وفعلا توی خونه منتظر الهامات ونشونه ها هستم برای کسب وکار جدید…

        اینهارو گفتم که برسم به اینجا….

        من چند وقت پیش بعد جنگ ایران، تصمیم گرفتم یه چله ی پاکسازی انجام بدم…

        شکرالله مهربان تواون مدت الهامات زیادی بهم شد خوابها ورویاهای صادقه زیادی دیدم….

        واز خداوند میخواستم که بصیرتم رو زیاد کنه وبهم حکمت عطاء کنه…

        توی یکی از اون خواب ورویاها منو نشون دادند که دکتر بودم!!!!

        وبهم گفته شد که قرار بوده در این زندگی دنیایی من یه خانم دکتر باشم…

        فقط خدا میدونه بعد اون خواب ورویا چه حالی داشتم، همش میگفتم هنوزم میگم، خدایا پروردگارم من میدونستم که یه چیزی هایی سرجاش نیست توی زندگیم پس اون خودم بودم!!!!!!

        بله اقا محسن عزیز…

        این یادآوری گذشته که هم خودم در کامنتم نوشتم وهم شما توی کامنتتون ازش یادکردید ، باید همیشگی باشه باید منه مینا هر روز به یاد بیارم که چه گذشته ای داشتم و کجاها با جهالت ونادانی وناسپاسی به قول معروف لگد به بخت خودم زدم با هزاران بهونه..

        شاید انموقعه ها توی نوجونیم پیش خودم میگفتم با این پدر معتاد و وضع مالی داغون دیگه ادامه تحصیل ودکتر شدنم چیه؟؟؟

        یا وقتی اونهمه داستان وقصه های قشنگ مینوشتم پیش خودم میگفتم حالا چطوری با کدوم پول و چطور چاپشون کنم من اینجا توی روستا چطور برم تهران و….

        وبعدها وسالها همیشه کلی بهونه داشتم که همه چیزو نصفه ونیمه رها کنم…!!

        در صورتیکه همونموقعه ها کسانی بودند که مثل من به بهونه ها ونجواها و ترسهاشون بهاء نمیداند و رفتند دنبال اهداف ورسالتشون واتفاقا موفق هم شدند شکر خدا…

        اون سه تا کتابی هم که دوسال پیش چاپ شد ازم، باید توی 17 سالگیم چاپ میشدند….

        الانم 5و6 تا کتاب نوشته آماده دارم که هربار میگم برا چی کلی هزینه کنم چاپشون کنم کی دیگه کتاب میخونه!!!

        میخوام بگم هرکدوم از ما از بدو تولد داریم هدایت میشیم ، وراه برامون باز وهمواره اگه توکل کنیم نترسیم جا نزنیم وتنبلی نکنیم…ماهمیشه حمایت های خداوند رو داشتم امااااا

        خیلی از ماها…

        من خودم خیلی جاها انگار سختم بوده به رسالتم و به الهاماتم عمل کنم …

        خداوند فقط خیر هست وخوبی، هرکی به الهاماتش عمل کنه، صبور باشه، متوکل باشه، وفقط بر رب خودش تکیه وتوکل کنه بدون شک در مسیر درست زندگی وبندگی قرار میگیره ….

        مثل استاد ومریم جان، یه روزی یه لبیکی به ربشون گفتند و دیگه تا به امروز اما واگر نیاوردند..

        که اگر اینطور بود و جا میزدند می ترسیدند و توکل وایمان نداشتند الان این سایت وجود نداشت وهزاران هزار نفر دراین مسیر هدایت وصراط مستقیم قرار نمی گرفتند.

        فقط می تونم بگم خدارو صدهزار مرتبه شکر الله مهربان ، که از مسیر جهالت ونادانی قبل مرگم نجاتم داده تا به لطفش هم باقی عمرم رو ان شالله خوب زندگی وبندگی کنم وهم جبران کنم یعنی جبران کنه برام تمام روزها وشبهایی رو که در خسران و تاریکی وخواب گذروندم….

        ان شالله هممون حالا که بیدار شدیم هوشیارانه زندگی کنیم تا بتونیم حداقل خودمون از خودمون راضی باشیم و پیش خدامون سرمون پایین نباشه از حجم بی حد وحساب ناسپاسی ها وکور دلی هامون.امین

        در پناه امن خدا باشی دوست عزیزم هرلحظه وهمیشه ان شالله.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
        • -
          محسن توحیدی گفته:
          مدت عضویت: 698 روز

          سلام بانوی مهربان و پرتجربه، مینا خانم عزیز

          واقعاً برای من خیلی الهام‌بخش بود متن‌تون. اینکه از چه مسیرهای سختی گذشتید، با چه شجاعتی هربار ایستادید و دوباره راه تازه‌ای رو شروع کردید… اینا نشونه‌ی زنده بودن و ایمان قلبی به رب‌تون هست. کامنتتون رو که خوندم، انگار یه سفر طولانی و پرماجرا روهمراه شما قدم زدم.

          حرفاتون پر ازنشانه‌های حضور خداست؛ این‌که هر بار یه دری جلوتون باز شده، هر بار یه آدم درست سر راهتون قرار گرفته، هر بار یه الهام به دلتون افتاده و شما هم بی‌بهونه عمل کردید. همین عمل کردن‌ها، همین «نه گفتن به بهونه‌ها» بوده که شما رو پله‌پله بالا برده.

          واقعاً تحسین‌برانگیزه .

          اون قسمت از رؤیاتون که خودتون رو دکتر دیدید هم برا من خیلی عجیب و شیرین بود. چون من وقتی نوشته‌هاتون رو میخونم، میبینم همین الان هم یه «دکتر روح» هستید.

          کسی که با روایت صادقانه‌ی زندگیش، دل آدم رو درمان میکنه، امید میده، و مسیر روشنتری جلو چشم آدم میذاره.

          اما چیزی که ذهن منو بیشتر از همه درگیر کرد اینه که:

          واقعاً درونتون چه اتفاقی افتاد؟ چه انقلابی توی قلب و روحتون شد که توی این مدت نه چندان زیاد تونستید انقدر مدار و سطح خودتون رو بالا ببرید؟؟ مخصوصا موقع چاپ کتاب و چالش‌های مراوده با انتشارات، دلسردی‌هایی که انتشارات میدن ذهنمو مشغول کرده.

          چون خیلیها رو دیدم که بعد از داشتن ماجراهایی مثل شما بشدت سرد شدن‌، خیلی چیزها. مثل یخ شدن ، اصلا سرد شدن که از دنیا تقاص بگیرن. حال اینکه میتونستن مجدد گرمابخش یک زندگی باشن، اصلا گرمابخش زندگی مدبّرانه خودشون باشن.

          چون خیلیا سالها میدونن باید تغییر کنن، کتاب میخونن، کلاس میرن، دعا میکنن، اما مثل شما به این رشد و بیداری سریع نمیرسن. به نظرم اون نقطه‌ی عطف، اون لحظه‌ی «بله گفتن واقعی» به خدا، همون راز بزرگ شماست که برای من خیلی جالبه

          ازتون ممنونم که انقدر شفاف و بی‌پرده تجربیاتتون رو نوشتید. مطمئن باشید حرفاتون برای من مثل یک کلاس درس بود. امیدوارم شما هم هر روز بیشتر و بیشتر الهامات جدید بگیرین و رسالتتون رو زندگی کنید.

          راستی شما کدوم استان هستین ؟

          الهی تا ابـــــد در آغوش امن خدا باشین‌.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
          • -
            سیده مینا سیدپور گفته:
            مدت عضویت: 1866 روز

            به نام خداوند بخشنده ی مهربان

            سلام به استاد عزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

            وسلامی دوباره به دوست عزیز وگرامی ام آقا محسن

            نیم ساعت قبل داشتم فایل جلسه 16 هم جهت باجریان خداوند رو گوش میکردم برای چندمین بار…

            موضوع فضل خدا بود و شکرگزاری بابت فضل خداوند…

            من در تمام عمرم میدونستم که راه درست وغلط چیه آقا محسن..

            من فقط تحت تاثیر باورهای غلط خانواده وجامعه مثل خیلی ها راهمو گم کرده بودم..

            یه جایی بین خیر وشر گیر افتاده بودم…

            ولی همون خدای دیروزهام وهمین خدای امروزهام همیشه وهمیشه داشت از روی فضل و مهربانیش منو هدایت میکرد…

            انقدر هوامو داشت انقدر هدایتم کرد و بدی ها وخطاها وظلم به خودکردنهام رو بخشید و پاک کرد تا منو رسوند به سیدحسین عباسمنش….

            واستادعباسمنش با آگاهی هایی که بهم داد حجت رو برمن تمام کرد وقتی بهم فهموند که چیزی به عنوان جبر مطلق وجود نداره و من می تونم با کمک خالقم زندگیم رو هرطور که میخوام بسازم…

            من سالها به خاطر باورهای اشتباه درگیر باوری بودم به عنوان سرنوشت وتقدیر از پیش تعیین شده!!!

            برای همین تلاش زیادی برای رسیدن به اهدافم نمیکردم ، با بهانه اینکه شاید خدا نخواد وصلاح نباشه، خودم رو از مسیر اهدافم دور میکردم ….

            ولی استاد عباسمنش بهم یاد داد که چطوری تقدیرم رو رقم بزنم اونم با کمک خدایی که فقط برام خیر وخوبی میخواد واصلا مرامش اینه که بنده هاش رو خوشبخت کنه و به راه ومسیر سعادت وخیر دنیا وآخرت ببره….

            جبر، تقدیر وسرنوشت در این دنیا اشتباه معناشده، شاید به این دنیا اومدنم وزمان ومکانش و نوع جنسیتم و رنگ پوستم وظاهرم و پدر ومادرم رو….خودم انتخاب نکرده باشم وجبر به نظر بیاد، که اونم والله هنوز بهش شک دارم که جبر باشه شاید یه روزی یقین پیدا کنم که اونم منو خدا باهماهنگی هم انتخابش کردیم…

            ولی دیگه خدا وکیلی باقی چیزها در اختیار خودمونه وبه تصمیمات ما بستگی داره….

            وقتی آدم تصمیم میگیره درست زندگی کنه درست بندگی کنه راه براش باز میشه…

            استاد بهم یاد داد که جهان هیچ مخالفتی با خواسته های ما نداره..

            مگه غیر اینه که یه نفر می تونه بره وقتل ودزدی و خرابکاری انجام بده…اختلاص کنه …راه براش بازه

            ازاینور یکی میخوادآدم خوب ودرستکاری باشه..با ایمان باشه… پزشک بشه، رئیس جمهور بشه، دانشمند بشه و…بازم راه براش بازه….

            پس این نشون میده ما اختیار کامل داریم در زندگی…

            منتهی اینو هرگز نباید فراموش کنیم که هرکسی یه سهم ونقشی در این جهان داره، که برای انجامش خداوند اون سهم ونقشش رو بهش الهام میکنه وبه دلش میندازه ومسیر رو براش باز میکنه…

            حالا یه نفر گوش میده به الهاماتش میره سراغش یکی نمیره…

            ولی اینجوری نیست که اگه ما هیچ کار خاصی نکنیم بی مصرف بمونیم، بلکه خداوند بازم برای همه ی ما برنامه های خاصی داره…

            حتی اگه اون برنامه یه تایمی فقط نشستن توی خونه باشه وهیچ کار خاصی نکردن…

            و گاهی هم مسئولیت هایی برای ما قرار بده که همش درگیر کار وبار واهدافمون باشیم ،که بازم خودش کمکمون میکنه در انجامش ….

            من به شخصه حرفهای استادعباسمنش رو کنار کلام خدا تو قرآن گذاشتم ودیدم هر دو حق هستند درست .

            بعد یه فلش بک زدم به گذشته ام وزندگیمو مرور کردم دیدم بعلهههههه….

            جهان قانون داره ، قوانینی بدون تغییر، که اگه بر اساس اون پیش برم خیر وخوبی نصیبم میشه…

            قرار نبوده ونیست من مثل کسی باشم یا خودمو مقایسه کنم باکسی…

            من باید خودم وتغییراتم رو با گذشته ی خودم مقایسه کنم و در نهایت اینکه من چندتا کتاب چاپ کردم، دکتر شدم یا یه بانوی خانه دار بودم ..

            اینکه اصلا بچه داشتم و متاهل بودم یا مجرد بودم..

            اینکه چقدر دوست. رفیق وفامیل داشتم….

            اینکه چقدر دارایی داشتم یا نداشتم…

            اینکه اصلا اسم وفامیلم چی بوده و چه مقام ومنصبی داشتم…

            مهم نیست…

            چیزیکه باید باشم وازم باقی میمونه وبا خودم به جهان بعدی میبرم وازم در موردش سوال میپرسند اینه…

            که چقدر سعی کردم انسان پاک ودرستکار وصبور وبا ایمان وفروتن ومتواضع و خداپرستی باشم…

            وچقدر تونستم مخلوق خوبی باشم ومتجلی نورالهی خداوند….

            نمیدونم چقدر در این امر موفق بودم، ولی مدتهاست احساس رضایت بیشتری از خودم دارم…

            و رویاهایی که می بینم وخوابهام والهاماتی که بهم میشه خیلی دلگرم کنندست…

            چون این دعا رو هر روز بدون استثناء برای خودم می کنم…

            خدایا من میخوام بنده ی پاک وخوب تو باشم؛

            همواره در مسیر درست تو باشم وفکری بکنم که تو می پسندی حرفی بزنم که تو می پسندی، عملی انجام بدم که تو می پسندی، وکل امورات زندگیم لحظه به لحظه تحت نظر وخواست تو به انجام برسه..

            پروردگار من از من بساز هر آنچه که میخواهی در نهایت امنیت وآرامش وشادی وثروت و صبر وامید وانگیزه وشوق سپاسگزاری…….

            والبته این دعا ادامه داره…

            اقا محسن عزیز من هیچ ادعایی ندارم که دارم به قوانین عمل میکنم ولی ادعا می کنم که تمام تلاشم رو دارم انجام میدم.

            خیلی سخته ولی شدنیه….

            خودش کمک میکنه، خودش از ما بیشتر میخواد که ما خوشبخت وسعادتمند باشیم..

            ان شالله که خداوند هر لحظه مارو در پناه امنش محفوظ نگه داره…آمین

            فالله خیر حافظا وهو ارحم الرحمین

            خداوند بهترین نگهدارنده است او مهربانترینه مهربانان است.

            در پناه امن خدا باشیداقا محسن.

            من گیلان هستم، شهر زیبای رشت .

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  3. -
    عمران نوری گفته:
    مدت عضویت: 2268 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام خدمت دوستان و استاد عباس منش عزیز

    چه باور خوبی از اینکه وقتی ترسی در وجود ما شکل گرفت اینکه بیام اینو به خودمون بگیم خوب اشکال نداره این ترسه یه چیز عادیه حتی پیامبرها هم تو زندگیشون برای خیلی از کارها ترس داشتن

    ولی با این حال به خدا توکل کردن و حرکت کردن و بعد کارها انجام شد

    و باور دیگه اینکه اگر میخوای به ترست غلبه کنی مهم اینکه وارد دل ترسهات بشی و بقول استاد بهش حمله کنی

    یادم میاد من قبلا تو تفریحاتم عاشق طبیعتگردی و جنگل و رودخانه که بودم البته هستم

    و یه سری رفته بودم تو طبیعت ابشار زیبا و خوشگل تو استان‌مون رو ببینم و بعد از اینکه رفتم به خودم گفتم من باید تو این اب ابتنی کنم و تصمیم گرفتم از بالای اون ابشار که حدود ۹ متر ارتفاع داشت بپرم پایین ولی فوق العاده ترسناک و وحشناک بود وقتی از اون بالای ابشار به پایین نگاه میکردی ترس تمام وجود تو را فرا میگرفت

    اون زمان اوایل اشنایی من با استاد بود و داشتم روی خودم و باورهام کار میکردم و به خودم گفتم اگر میخوای تو زندگیت پیشرفت کنی و بزرگ بشی و به تمام خواسته‌هات برسی باید خودت رو انسان شجاع و نترس بار بیاری که تو هر کاری بتونی خیلی راحت وارد دل ترسهاش بشه

    بنابراین باید از همین تمرین شروع کنی و باید از بالای این ابشار بپری پایین

    خلاصه اون روز نتونستم ولی وقتی که رفتم خونه و تا مدتها و با خودم کلنجار رفتم دیگه به خودم گفتم نه من وارد این دنیا شدم که خودم رو تجربه کنم و کارهای بزرگ انجام بدم نه اینکه بذارم ترسهام رو من غلبه کنند و نذاره به خواسته‌هام برسم

    و هی تو دفترم مینویشتم که من میتونم و من باید بتونم

    خلاصه بعد از یه هفته من دوباره رفتم ابشار و خداشکر به لطف هدایت خداوند اتفاقا دیدم بچه‌ها و ادمهای دیگه خیلی راحت دارند میپرند بنابراین برای من باور پذیرتر شد که من هم میتونم

    خلاصه با وجود اون همه ترس بالاخره تونستم این کار رو بکنم و وقتی که انجام دادم دیدم چیز خاصی نبود خیلی راحت و اسون برای من انجام شد

    و جالبه بعدش تو همون لحظه دو بار دیگه از اون ابشار پریدم

    و بعدش اینقدر به خودم افتخار کردم و اینقدر خودم رو تحسین کردم و کلی به خودم تبریک گفتم که حد و اندازه نداشت

    بعدش خداشکر عزت نفس و اعتماد بنفسم خیلی بهتر شد

    و همیشه اینو به خودم میگم که شروع پیشرفت و خود باوری و اعتماد به خود و خدای خودم و قویتر شدن ایمانم از اینجا شروع شد

    و اتفاقا عکس پریدن از ابشار رو تو تصویر زمینه گوشی خودم گذاشتم که همیشه بیاد داشته باشم که من با توکل و ایمان به خدا میتونم مثل همین کار وارد دل ترسهام بشم و مسائل و مشکلات رو خیلی راحت حل کنم

    که بعدش حتی با این خودباوری و اعتماد بنفس تونستم با دست خالی مهاجرت کنم به شهر دیگه که این هم خودش کلی ترس داشت ولی وقتی بهش حمله کردم و رفتم تو دلش دیدم چی خواستی نبود و بعد خداوند خودش یک به یک کارها رو برای من انجام داد

    البته نمیگم وارد شدن تو دل ترسهام عالی شدم

    چون بقول استاد این یکی از پاشنه‌های اشیل منه و نیازه همش روش کار بشه و هی توش بهتر بشم

    عاشق همه‌تون هستم دوست داشتم در مورد ترس نظرم رو با شما عزیزان به اشتراک بذارم

    عاشق همه‌تون هستم انشالله هر کجا هستید در پناه الله یکتا شاد ، سالم ، خوشبخت ، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و اخرت باشید

    فعلا

    یا حق

    🙏🌸

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  4. -
    علی بردبار گفته:
    مدت عضویت: 2144 روز

    سلام به رفقای عزیزم

    خدا رو شکر که دوباره تونستم اینجا کامنت بذارم.

    داشتم میومدم بالا تو دفتر کارم که یهو چشمم خورد به ماشینم: الان سوارش بودم ها، ولی اینجور نگاهش نکرده بودم! یه لحظه، خواستم بالا بیارم!! آینه بغل شکسته، سقف با رنگ کنده شده، فرو رفتگی روی بدنه!

    الان که اومدم این فایل رو شنیدم، یهو نگام افتاد رو زانوی شلوارم: یه چسب دوقلوی کامل روی زانوی سمت چپم خالی شده و همونجور مونده!

    هفته پیش با همین شلوار، رفتم به یه مهمونی با کلاس! خانومم که اول مقاومت داشت، بعد مهمونی گفت: عجیبه، تو اصلا شلوارت به چشم نیومد! از همه هم خوش تیپ تر بودی!

    البته نگفتم که چشات قشنگ میبینه و تو دوستم داری که اینجور میگی…مثل همیشه گفتم: خب، خوش تیپم دیگه!!

    پسرم هر روز که تو ماشین میشینه، ناله میکنه که: بابا، ماشینت شده ماشین مشتی مندلی!! میگویم: درستش میکنم، بابا!

    پسرم خودش هم از هیچ جانوری نمیترسه و همه ی خزندگان رو با دست میگیره!! بعضی‌ها رو هم ماچ میکنه! رفقاش، همه میگن که: محمد ، ترس ضروری نداره! این مساله، مرا هم ناراحت می‌کند.

    الان هم که دارم کامنت مینویسم، یادم اومد که پیرهنم ، بسیار چروک و پشت گردنش پاره ست!!

    اصلا دلیل نوشتن اینها، این بود که متوجه شدم من هیچ وقت حرف مردم…. هیچ کس! برام مهم نبوده. این دیگه خیلی غیرنرمال هست.

    چون استاد راجع به این ترس حرف زدند، به صرافت افتادم که وجود این ترس، خودش و چالشهایش، باعث رشد و حرکت می‌شود… اگر من داشتم، خب، ماشین و لباسهام رو درست میکردم… تامام!

    قطعا من هم ترسهایی دارم که باعث شده از نظر مالی، فلاکت رو تجربه کنم….فعلا تو قدم چهارم، دارم زور میزنم بفهمم چه مرگم هست!

    ولی….

    خوش تیپم ها…. !

    خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
    • -
      مریم مهدوی فر گفته:
      مدت عضویت: 1188 روز

      سلام خدمت علی آقای بی غم

      وااای دیشب وقتی خوندن کامنتتون به انتها رسید چقدر خندیدم ،خدانکشتت، الان هم دیدم روده برشدم از خنده ولی خدایی همیشه همین طور شاد باش وادامه بده وخداروشکر می کنم با هم همکلاسی شدیم در کلاس قدم های طلایی استادارزشمندمان ، به امید نتایج عالی ترمان الهی آمین.

      شیراز هم که من عاشقشم ،سید مصطفی عزیزدلِ من هم متولد اونجاست وچندین سال پایگاه هوایی زندگی می کردند ،چقدر کباب پایگاه شیراز رو دوس دارم بی نظیره وخورش ها عالی مثل خودتان ،شهری زیبا وتکرارنشدنی برای من ،هرسری به لطف خداوند هدایت می شویم یه این شهر زیبا ،شاهد ایده های عالی وزیبایی های بی نظیرش ،خدایاشکرت.

      براتون عالی ترین ها رو آرزو می کنم چون شاگردی در محضر استادمان یعنی عالی بودن،عالی زندگی کردن وجهان را عالی به تصویر کشیدن با هرلحظه رشدوپیشرفت مان زیرسایه ایمان،امیدوتوکل ،الهی شکر.

      در پناه خداوندمهربانم هرنفس شاد، سلامت وعالی باشید و بدرخشید…

      خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

      متشکرم متشکرم متشکرم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        علی بردبار گفته:
        مدت عضویت: 2144 روز

        سلام به مریم خاتون با محبت

        ممنون از لطف و محبت سرکار. کامنت شما امروز صبحم رو ساخت.سپاسگزارم.

        خدا رو شکر که نوشته ی من، خنده به لبان شما آورد.

        ببین کاکو، اصلا از عکس شومو پیداست که صبح تا شب با یک بچه خوش تیپ شیراز سر و کار دارید!! همیشه خوشبخت و تندرست باشید.

        خیلی به آقو مصطفی سلام برسونید، چون منم تو بلوار پایگاه بزرگ شده م. کلی هم رفیق بچه ی پایگاه هوایی داشته م، تو نوجوانی…. بله، از جهاتی اطراف پایگاه هوایی مرکزیت را در شکم چرانی در شیراز دارد. بسکه خوراکیهاش باکیفیت و خوش قیمت هست… من میون آدمهای بامرامی بزرگ شده ام!! (ببین، از همین جمله شما هم سو استفاده کردم برای نارسیسم و بزرگداشت خودم!!)

        امیدوارم همیشه بخندید و سلامت باشید و روز به روز بیشتر در خودسازی و شاگردی استاد، موفق و پیروز باشید.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    مهسا سالاروند گفته:
    مدت عضویت: 1326 روز

    الهی به نام تو

    قدم 4

    قدم به قدم پیش میرم تا مهاجرت کنم به مدار بالاتر

    تعهد میدم به گفته سعی کنم عمل کنم

    -همه ما یک سری ترس ها داریم ،ترس ها همیشه با ما هستن این ماییم که نباید متوقف بشیم بخاطره ترسا،با اینکه میترسی قدم براری ،باید توکل کنیم و شروع کنیم ،وقتی یه خواسته داری و برات مهم باید بهاشو بدی ،باید ایمانتو نشون بدی ،

    باورهای خوبو مدام به خودت بگی ،من میدونم خداوند بهم کمک میکنه ،اتفاقات خوب میوفته و خداوند کمک میکنه،درست میشه خدا یه راهی پیدا میکنه.

    ترس ها توهم هستن واقعی نیستن ،با تمام وجود باید وارد ترس هات بشی

    ایمان قوی تر =ترس ها ضعیف تر

    صدای خداوند،صدای آرامشه،صدای امید ،صدای حال خوب

    صدای شیطان ،ترس،ناامیدی ،شک و دو دلی،صدای شیطان خشم .

    من روانشناسی 1 خریدم و با اینکه هنوز کامل روش کار نکردم اما اینو یا تمام وجودم حس کردم و نتایجشو دیدم ،،،روانشناسی ثروت 1 آروم آروم سوارخ های سطلو میبنده و از هزینه های الکی جلوگیری میکنه از ضرر جلوگیری میکنه و باعث میشه پولات اگه تا قبل برات نمیموند و برا هرچیز چرندی خرج میشد،دیگه اون خرجا از بین میره.

    نتیجه دوره های استاد اینکه میتونی به موفقیت برسی و بالا بری و مهم تر از همه اینکه پایین نمیایی…..

    خدایاشکرا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  6. -
    ستاره بنی نجاریان گفته:
    مدت عضویت: 4184 روز

    سلام استاد عزیزم. من همچنان در سفر فوق العاده شمال هستم و هوای عاااالی و بی نظیر و طبیعت بکر و فوق العاده ی خداوند رو میبینم و سپاس میگویم. استاد خوبم صبح از ساعت 7 از خواب بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد من هم با اشتیاق موبایلم رو برداشتم و شروع کردم به خوندن نوشته های مقدماتی شما در محصول عزت نفس آخه قراره به توصیه شما استاد خوبم دوره عزت نفس رو کار کنم. متعهد شدم که برای اولین بار با تعهد و ایمان دوره عزت نفس رو شروع کنم و با جدیت روش کار کنم. خیلی وقته که این دوره رو خریدم اما چون روی دوره های دیگه مثل قانون آفرینش روانشناسی ثروت 3 و جهانبینی توحیدی1 کار میکردم فرصت نکردم اما الان دیگه وقتش رسیده و منتظر باشید که نتایج فوووووق العاده ی دیگه ای از ستاره بشنوید. و مثل همیشه خداوند نشانه های فوق العاده شو نشونم داد و اونم این فایل جدیدتون که همین لحظه دریافتش کردم و شما در مقدمه این فایل به دوره عزت نفس اشاره کردید ???? حالا هم میرم که فایل جدید مصاحبه تون رو ببینم و پیامهای خداوند رو دریافت کنم. احساسم مثل همیشه بیییی نظیره و امروز از اون روزاست که خدا از خواب بیدارم کرده تا باهام کلی صحبت کنه.خدایا شکرررررت.????

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  7. -
    حمید سالکی گفته:
    مدت عضویت: 2774 روز

    با سلام خدمت استاد جانم. مریم عزیز و بچه های نازنین

    من حمید هستم.

    من حدود ۳ ساله که با استاد جانم آشنا شدم.تو این سه سال تعغیرات زیادی از لحاظ شخصیتی داشتم.

    اگه بخوام از افکار گذشته خودم در مورد خدا بگم فقط میتونم بگم که :من به خاطر محیطی که توش بزرگ شدم باورهای بسیار مخربی درباره خدا داشتم. مهمترینش این بود که اصلا خدایی توی ذهن و باورهای من نبود.

    یعنی من یک خدایی رو داشتم که فقط کارش این بود که‌ به من عذاب و رنج و بی پولی و سختی بده. تمام تلاشم این بود که کاری کنم که خدا نهایت لطفشو به من بکنه و از اون بدبخترم نکنه.

    وقتی یک پولی در میاوردم. یه خیری به من میرسید همشو تمام و کمال از سمت مردم میدیدم. و خدایی وجود نداشت توی ذهن من برای خیر دادن به من. به قول عباس برزگر خدای من خدای تاریکی ها و خدای بدیها بود.

    من زمانیکه فایل (بهترین باور درباره خدا)رو دیدم.

    فایل (حزن در قرآن )رو دیدم.

    تازه فهمیدم به قول استاد که تو فایل (باورهای توحیدی علی ع در دعای کمیل)میگه چه کلاهی سرم رفته

    تازه این چند روزه دارم درک‌ میکنم وقتی استاد توی فایل (مهمترین عامل برای موفقیت یک کسب و کار) میگه:(خدا باید درست درک بشه.توحید باید درست درک بشه. باور داشتن به خدا کارهارو انجام نمیده. باورهای درست به خدای درست داشتن کارهارو انجام میده) یعنی چی.

    اما …

    اما امروز

    امروز با خدایی کار میکنم که باور دارم هر چی ثروتمندتر بشم بیشتر دوسم داره.

    خدایی که میگه:من زمین و آسمان رو مسخر تو کردم.

    خدایی که میگه من رب العالمین هستم.

    خدایی‌که میگه هرکس بر من ایمان داشته باشه من ایمانشو ضایع نمیکنم.

    خدایی که میگه هرکس برمن توکل کند انا علینا للهدی(هدایتش بر عهده منه)

    خدایی که میگه من هم سمیع و هم بصیر و هم علیمم.

    خدایی که میگه من مکارترین مکارانم.

    خدایی که میگه هرکس به من ایمان داشته باشه بر ۲۰۰ نفر پیروزه.

    خدایی که میگه من بهت روزی میدم که به حساب در نمیاد.

    خدایی که میگه من از جایی که به گمانت نمیرسه بهت روزی میدم.

    و …

    بینهایت دگ لطف الله

    من درسته که سه ساله جزعی از این خانواده ام. اما همسرم تازه یک ماهه هدایت شده به این مسیر.

    من همیشه میخواستم مهاجرت کنم به شهری غیر از محیط امنم.

    من خودم مشهد بزرگ شدم. اصفهان زندگی میکنم و توی تمام شهر های بزرگ ایران قوم و خویش دارم.

    وقتی تصمیم به مهاجرت گرفتیم. هی ذهنم و ترسهام من رو میخواست سوق بده تا برم به شهرهایی که اقوامم هستند و یه جورایی منطقه امن هستن برام.

    اما گفتم به خودم.

    خدا جایی از قران نگفته که من فقط رب منطقه اصفهانم. یا مشهد و تهران و …

    گفته تمام عالم.

    به خودم گفتم من با اون ربی که قدرتش مربوط به یک شهر یا منطقه خاصیه که کار ندارم.

    من با رب و صاحب اختیاری کار میکنم که تمام جهان در سیطره قدرت اونه و یک دونه برگ هم بی اذنش به زمین نمی افته. من با اون کار دارم.

    همون ربی که بخشنده و مهربان و صاحب روز جزا هم هست.

    به خودم‌گفتم.حمید این خدا همون خدایی که ۱۰ سال پیش که تک و تنها توی سن ۲۱ سالگی مهاجرت کردی به اصفهان.برای تو رزق شد. پول شد. دلهارو نرم کرد. خونه شد. اثاث شد. زن شد. عروسی و همه‌ چی شد. اون خدایی که اینجا به تو روزی میده. خوب خودش‌میگه من رب تمام جهانم. پس جای دگ هم به تو میتونه روزی بده.

    و تصمیمم رو گرفتم.

    امروز ۲۶-۱۱-۹۹رفتم بلیط گرفتم برای آبادان. برای جمعه.۱-۱۲-۹۹

    برای شهری که هیچ شناختی ازش ندارم تا به حال پام رو هم اونجا نزاشتم

    اما ایمان دارم که مهاجرتم یک قدم رو به جلو و پیشرفته.

    جالب اینجاست ظهر که خانمم فهمید برای جمعه بلیط گرفتم. گفت چرا برای جمعه. برای فردا شب میگرفتی.

    احساس میکنم اون آیه های توحیدی که براش خوندم باعث شده ایمان قویتری در دل همسرم که ۱ ماهه هدایت شده جوانه بزنه و رشد کنه.

    این چند روزه نشانه های بینهایتی دیدم از ربم در باره این تصمیمی که گرفتم.

    نشانه هایی که اون یک ذره شک رو هم از دلم شست و فقط ایمان به غیبی که نمیبینم رو در دلم پر رنگ تر‌ کرد. .

    ایمان به همون خدایی که میگه: کیست وفادارتر از الله به عهدش در دلم هر روز بزرگتر و مستحکمتر میشود.

    در نهایت استاد عزیزم. ازت ممنونم که این ایمان مثال زدنی تو باعث شد که من هم ایمانت رو الگو قرار بدم و بگم اگر این آدم تونسته پس برای منم میشه.

    مریم عزیز ازت ممنونم که این متن های فوق العاده رو مینویسی. ازت سپاسگزارم که این سریال زیبای زندگی در بهشت رو برامون فیلم برداری میکنی.از همینجا. از راه دور میبوسمتون.

    امیدوارم هر روز با ایمانتر.شاد تر.سالمتر و ثروتمندتر ببینمتون. بچه های عزیز. برای هممون از الله یکتا. از رب ودود. از الله وهاب طلب ایمان.ثروت و سلامتی روز افزون دارم.

    یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  8. -
    مهرداد مرادی نظیف گفته:
    مدت عضویت: 4090 روز

    گام چهارم – مهاجرت به مدار بالاتر

    سلام به استاد و خانم شایسته عزیزم و همه دوستان بسیار خوبم

    واقعیت من از وقتی که فایلهای دانلودی توحیدی استاد رو دیدم و میبینم، که این اواخر هم بیشتر شده بود، هر سخنی که استاد میگن، عطر توحید رو بو میکنم.

    استاد جوری به درک و فهم قوانین از طریق قرآن رسیدن که همه چیز استاد شده. البته که با تکامل ولی تلاش برای درک و استمرار رو داشتن که به این حد رسیدن.

    من هنوز برای فایل “اجابت دعاها” نظری ننوشتم، خیلی دلم میخواد بنویسم ولی دستم به قلم نمیاد برای این فایل. اما مطمئن شدم استاد همه چیز همه چیز همه چیز رو از قرآن الهام میگیرن، یعنی قوانین رو درک کردن از قرآن و آیه ها و داستان های پیامبران و …. همه شون برای استاد فقط عبرت و درس و عمل کردن ِ.

    استاد جوری با قوانین الهی عجین شدن که همه چیز رو از اون میبینن.

    استاد از قرآن عبرت میگیرن نه با دید یک فرد مذهبی نه بخاطر اینکه کتاب کامل یا هرچی که توی این دور و زمونه میگن بلکه بخاطر اینکه چهارچوب قوانین رو درک کردن.

    برای همین اینقدر عالی عمل میکنن، اینقدر عالی گوش میدن، اینقدر عالی تلاش میکنن.

    تمام فایلهای استاد توحیدی هستن ولی به زبان ما میگن با مثالهای زمینی ولی این اواخر از فایلهای استاد میبینیم که خیلی راحت تر توحید و قوانین جهان را با قرآن به این وضوحی و شفافی توضیح میدن.

    من در مورد خودم فکر میکنم باید فقط روی ربوبیت خداوند کار کنم و بپذیرم، بپذیرم که تنها رب که خالق و فرمانروای جهان و اونوقت که میپذیرم تمام اتفاقات زندگیم رو خودم خلق میکنم و درس بگیرم و تلاش کنم، فکر میکنم اینجاست که اگر ترس داری توی دل ترس میری، اگر کسی حرف اغوا کننده ایی میزنه با چون درک کردی و ایمان داری اصلا بهش توجه نمیکنی و خیلی چیزای دیگه.. به قول حافظ میگه:

    من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنج‌ها

    کی طمع در فیض خورشید بلنداختر کنم

    گرچه گردآلود فقرم شرم باد از همتم

    گر به آب چشمه‌ی خورشید دامن تر کنم

    من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست

    کی طمع در گردش گردون دون‌پرور کنم

    دوش لعلش عشوه ایی می‌داد حافظ را ولی

    من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم

    باید دل دیوونه بشه که پذیرد درمان.

    من جدیدا هر فایل استاد رو میبینم برداشت هام جوری دیگه شده. توی همه حرفهای استاد قدرت رب رو میبینم که استاد با پذیرفتن این قدرت اینقدرررررررر عالی رشد کردن و بهتر و بهتر میشن.

    استاد واقعا به گنجی دست پیدا کردن که دارن این گنج رو فریاد میزنن یعنی توحید، یعنی تمام قدرت رو به رب دادن.

    من که ره بردم به گنج حسن بی‌پایان دوست

    صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

    وقتی استاد میگفتن من راهی دیگه ایی رو برای ترسها بلد نیستم یا میگن وقتی من، قوانین درک کردم بدون زجر و سختی رشد کردم و قبلش با زجر و سختی بوده، خب اینا همه داره بک گراند استاد رو نشون میده که چجوری توحید زندگی ایشون رو تغییر داده.

    من از رب م درخواست دارم همچون استاد و افراد توحیدی، درک توحید رو در من عمیق و عمیق عمیق تر کنه چون میدونم از من مشتاق تر به این چون بعدش زندگی واقعی و طبیعی رو خواهم داشت.

    زندگی که راضی هستم، زندگی که شکرگزارش هستم، زندگی که لذت میبرم ازش، زندگی که درگیر حواشی نمیشم.

    ولی باید در مسیر درک توحید باشیم در مسیر درک قوانین باشیم و با منطق، بامنطق های قوی و زیاد تلاش و استمرار داشته باشیم و به یاد بیاریم تا درک مون بیشتر و بیشتر و بیشتر بشه.

    محتسب داند که حافظ عاشق است

    و آصف ملک سلیمان نیز هم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  9. -
    خدیجه شریعتی گفته:
    مدت عضویت: 2241 روز

    بنام خدایی که هر لحظه هدایتم می کند

    سلام به دوستان عزیزم و استاد مهربانم

    خدارو شکر می کنم که تونستم فصل دوم سفرنامه رو شروع کنم، سفری به اعماق آگاهی……..

    ردپای سی و یکمین روز سفرم

    استاد ممنون که تو این فایل دوره ها رو معرفی کردین. من هنوز تو جلسه اول عزت نفسم و امروز تو این فایل دیدم شما واقعا همون نکاتی رو که تو جلسه اول میگین همینجا هم دارین بیان می کنین و یادم میاد از اینکه بارها و بارها گفتین این فایلهای دانلودی یه گنجه. و منم همینجا تایید می کنم که گنجی توی این فایلها هست که وقتی اولین رگه شو پیدا می کنی با هر بار تکرار مسیر تو رو به تیکه های بزرگتری از همون گنج میرسونه. یادم میاد که بارها و بارها گفتین که به خدا این فایلها رایگان نیستن. و بازم تحسین می کنم عزت نفس واقعی وجود شما رو که همچین گنجهایی رو به رایگان در اختیار ما قرار دادین….

    من همیشه وقتی کامنتهای لایک شده بچه هارو میخونم میرم و نگاه می کنم ببینم که چه محصولی رو دادن که یه همچین کامنت قشنگی نوشتن و بعد تحسینشون می کنم بخاطر داشتن اون محصول و آگاهی های نابی که از اون محصولات کسب کردن و خودشو در قالب کلمات تو کامنتهاشون نشون میده. و بازم میگم این سایت بهترین جای دنیاست و این بچه ها بهترین خواهر و برادرهای دنیان و شما استاد جان بهترین استاد دنیا🤗🤗🤗

    استاد وقتی از ترفند پونزی گفتین یادم اومد از موقعی که گلد کویست همین چند سال پیش چه آدمهایی رو بخاک سیاه نشوند. یادمه همون سالها با اینکه من سن زیادی نداشتم و خیلی چیزی ازش نمیفهمیدم ولی با منطقم اینجور سودها جور در نمیومد و بعدشم که شنیدم که کلی از فامیلمون تو همون تله پونزی افتادن و کلی ضرر کردن.

    حتی همین جریان بورس ایران که چند وقتی عالی رشد کرد و آدمها به طمع چند برابر شدن پولشون ریختن تو بازار و بعدش یهو سقوط.

    و هی ضرر و هی ضرر. و من فهمیدم که وقتی تو یه کاری علمشو نداری و فقط بخاطر طمع میری سرمایه گذاری می کنی نتیجه اش فقط و فقط فقر بیشتره. چون به قول شما آدمهایی که تو مدار فقر هستن فقط و فقط ایده هایی به ذهنشون میرسه که اونا رو بیشتر تو مدار فقر نگه میداره. چون اونا خودشونو باور ندارن . چون شرک دارن. چون نمیتونن روی خدا بعنوان همه کاره زندگیشون حساب کنن.استاد من خودم چند ماه پیش بدون علم و طبق گفته داداشم کل پولامو تو بورس سرمایه گذاری کردم به امید اینکه پولهام چند برابر بشه و بتونم ماشین بخرم. انصافا هم اولش سود خوبی بهم داد ولی طمع کردم و بعدش افتادم تو ضرر و ضرر و بعدشم ترس و ترس وشرک. و این تضاد تا جایی ادامه داشت که من فهمیدم این شرکه. فهمیدم که دارم روی عاملی حساب می کنم بغیر از خدا و ترس هم داشتم که پولامو از بورس بکشم بیرون. تا همین چند وقت پیش که گفتم برو بابا مگه من نباید خودم زندگی خودمو خلق کنم. مگه نباید از چیزی که دارم لذت ببرم. اصلا مگه من باید فکر کنم از چه راهی قراره ماشین دار بشم.چرا بجای سرمایه گذاری تو بورس روی خودم سرمایه گذاری نکنم و تازه فهمیدم که اون خواسته هنوز با من فاصله فرکانسی زیادی داره. پس پا گذاشتم روی ترسهام و تا جایی که تونستم سهامم رو فروختم و اولش دوره عزت نفس رو خریدم و بعد هم یه گوشی عالی برای خودم و بقیه‌شم سپردم به خدا. و دارم این ایمانو در خودم تقویت می کنم که خدا از جایی که فکرشو نمی کنم بهم میده. کار من فقط اینه که روی خودم کار کنم و لذت ببرم از همین چیزایی که الان دارم. و چقدر احساس سبکی می کنم از وقتی که این موضوع رو درک کردم. و خدا رو شکر می کنم و خودمو تحسین می کنم بابت این شجاعتم.

    استاد هزاران بار خدارو شکر کردم که شما رو فرستاد برام تا راهم رو روشن کنید و کمک کنید که از تاریکیهای جهل و شرک بیرون بیام…….

    و نمیدونم چجوری و با چه زبونی تشکر کنم از شما و مریم عزیزم که این سفرنامه رو ترتیب دادن. فقط میتونم بگم عاشقتونم❤❤❤❤

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  10. -
    سحر منصوری گفته:
    مدت عضویت: 1336 روز

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته با محبت و مهربان و سلامی گرم به همه دوستانم

    استاد در این فایل از غلبه بر ترس صحبت کردند و یکی از ترس های من از زمانی که به صورت تمرکزی شروع کردم به شنیدن و کار کردن روی فایل های سایت،نوشتن کامنت هست بارها و بارها از عمل کردن به آموزه های استاد عزیزم نتیجه گرفتم و دوست داشتم با دوستانم به اشتراک بذارم اما این ترس اجازه نمیداد و امشب برای اولین بار دارم در مورد تمرینات فایل کامنت مینویسم و حقیقتش قلبم داره تند تند میزنه اما باید غلبه کرد و این کامنت نوشتنم در حال حاضر یعنی غلبه بر یکی از ترس هام،خدایا شکرت

    یکی دیگه از ترس های من عمل کردن به بعضی از تمرینات دوره عزت نفس هست در این دوره استاد تاکید می کنند که بر ترس هاتون غلبه کنید،منم بعد از شنیدن یکی از جلسات دوره عزت نفس مدام در طول روز به شناسایی ترس هام فکر میکردم.تا اینکه یه چیزی به ذهنم خطور کرد.من مدتی بود که با دوتا از خواهرام که اتفاقا عضو سایت هستن و برخلاف من حضور فعالی هم در سایت دارن به یکی از کافه های شهرمون (اهواز) می رفتیم و از رفتن به اون کافه واقعا لذت میبردیم یکی از پرسنل اون کافه که میومد و سفارش مارو میگرفت پسر جوون بسیاااار بسیاااار مهربان و خنده رو و محترم بودن و من همیییشه در گفت و گوی بین خودم و خواهرام تحسینش میکردم و حتی به دوستانم هم گفتم که همچین شخصی در فلان کافه هست که کارشو عالی انجام میده و وقتی در حال انجام کارش هست انگار فارغ از مسائل بیرون از اون کافه اس و همه تمرکزش روی کارشه و گفتم که دوست دارم حضوری و رودر رو بهش بگم که چقد کارشو عالی انجام میده و همیشه به خواهرام میگفتم یه روز بهش میگم و اونا میگفتن پ چی شد چرا نگفتی و من فهمیدم که ترس داشتم با اینکه من شاغل هستم و توی محل کارم اصلا آدم کم رویی نیستم و از صحبت در جمع هراسی تو خودم نمی دیدم فهمیدم چقد از این کار ترس دارم با خودم ک فکر کردم فهمیدم باورهای قدیمی من چقد دارن تاثیر میذارن اینکه من یه دختر جوونم و اونم یه پسر جوون و اینکه شاید درست نباشه طرف چی فکر میکنه در موردم مانع از این میشد که من صادقانه از روی هم نوع دوستی تحسینش کنم و با شناسایی این ترس من تصمیم گرفتم که تحسین رو در رو این شخص رو به عنوان تمرین غلبه بر ترس انجام بدم خلاصه تنهایی رفتم به اون کافه دفترو خودکارمو بردم که یکی دیگه از تمریناتمو اونجا بنویسم و بعدش تو فرصت مناسب باهاش صحبت کنم و بهش بگم که شما عالی هستی باور نمی کنید من دو ساعت نشستم و مترصد یه فرصت مناسب بودم مدااام فرصت مناسب پیش میومد اما من نتونستم قلبم هی میگف بگو بگو من میگفتم سخته بذار ی روز دیگ اما قلبم میگف تو امروز بها دادی وقت گذاشتی این همه راه اومدی برای انجام تمرینت پس پا رو ترست بذار دوستان من باورم نمیشد که من با اون همه ادعایی که در مورد اینکه من آدم کم رویی نیستم و فن بیانم خیلی خوبه حالا چقد ترس دارم و قلبم بهم گف بگو شاید امروز به شنیدن این تحسین این حرف مثبت نیاز داشته باشه الکی نیست ما بهت گفتیم امروز ببا اینجا(دوستان من بیشتر اوقات الهاماتی که بهم میشه با فعل جمع و ضمیر ما بهم گفته میشه)خلاصه من ایشون رو صدا زدم در این حین کافه خلوت شده بود تقریبا و من شروع کردم به صحبت کردن گفتم من یه دوره ایی رو خریدم و دارم تمریناتشو انجام میدم یکی از تمریناتش این هست که اگر توی دلمون یا پیش بقیه از یه نفر تعریف میکنیم و تحسین میکنیم بتونیم حضوری و رو در رو بهش بگیم و من همیشه تو جمع خودمو خواهرام و دوستانم از شما تعریف کردم و همیشه میگم که شما کارتون رو عالی انجام میدید و شما بسیار مهربون هستید و همیشه یه لبخندگرم رو لبتون هست و وقتی دارید کارتون رو انجام میدید مشخصه که هر اونچه مربوط به محیط بیرون از اینجاست رو فراموش میکنید و تمرکزتون روی کارتونه و من همیشه این کافه رو به دوستام معرفی میکنم به خاطر اینکه شما اینجا هستید و کارتون رو عالی انجام میدید و میگم یه پسرخیلی مهربونی اونجاست که با لبخند گرم و صمیمی سفارش شمارو میگیره و من از شما به خاطر اینکه کارتون رو درست انجام میدید سپاسگذارم؛ دوستان باورتون نمیشه که این شخص چقددد محترمانه به صحبت های من گوش داد و چشماش از شدت خوشحالی برق میزدن و گفت خانوم ازتون ممنونم که بهم گفتید باورتون نمیشه امروز چقد روز سخت و بدی داشتم و شما با این صحبتتون روز منو ساختید واقعا روزمو ساختید…و چقدر خوشحال شد و از من تشکر کرد و منم یه نفس راااحتی کشیدم که تمرینمو انجام دادم و خداحافظی کردم تو دلم گفتم خدایا من کار درست رو انجام دادم پاداشمو بده و رفتم طلافروشی برای خرید اون دستبندی که قبلا دیده بودم و تصمیم داشتم بخرم اولین بارم بود که میرفتم فروشنده گفت من فلان مقدار بهتون تخفیف میدم و من بشدت خوشحال شدم و خدارو شکر کردم و بعد از خرید گفتن خانوم این هم هدیه اخر سال ما به شما یه پاکت داد دستم پاکت رو باز کردم یه تقویم برای سال جدید و یه تخته وایت برد کوچیک آهن ربایی و یه ماژیک همراهش بود خوشحال شدم که خدا این هدیه و این تخفیف رو بعنوان پاداشم به من داد بعنوان اینکه عملکرد منو دیده و مهر تایید خودشو زد.

    خدارو بسییااار سپاسگذارم از اینکه با آموزه های استاد عزیزم و این سایت ارزشمند و کوه الماس آشنا شدم خدارو سپاسگذارم که دوستان عزیزم در این سایت چقدر سخاوتمندانه تجربیات خودشون رو به اشتراک میذارن و من هم برای اولین بار بر ترسم غلبه کردم و از تجربه ام تونستم براتون بنویسم از همممه شما دوستان عزیزم خالصانه و صادقانه سپاسگذارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      لی لی گفته:
      مدت عضویت: 2519 روز

      سلام سحر عزیز

      تحسینت میکنم به خاطر شجاعتت

      من یه خاطره مشابه شما دارم البته برعکسش

      من رئیس واحد نرم افزار شرکتمون هستم، جلوی راهرویی که منتهی میشد به اتاق ما یه کانتر گذاشته بودن و منشی قائم مقام شرکت اونجا می نشست

      هر وقت من میخواستم برم اتاقمون با این آقا پسر که یه جوون 24-25 ساله بود و فوق العاده محجوب بود یه خوش و بشی میکردم و اونم اونقدر خجالتی بود که تمام گونه هاش سرخ میشد

      چند وقت پیش این آقا پسر منتقل شد به واحد مالی و طبیعتا من دیگه نمی دیدمش و هر از گاهی برای کارهای مربوط به سخت افزار میومد واحدمون

      یه روز به من زنگ زد و گفت خانم زمانی ببخشید من میام اتاقتون بهتون سلام نمی کنم، آخه شما توی اتاقتون خیلی زیادید و من وقتی وارد میشم هول میشم

      خانم زمانی من خیلی شما رو دوست دارم و از وقتی اومدم اینجا خیلی دلم براتون تنگ میشه

      باورت نمیشه من اونقدر احساساتی شده بودم که اشک توی چشمام جمع شده بود، این پسر از لحاظ سنی خیلی از من کوچیکتره، مطمئنا من برداشت بدی نکردم ولی خیلی حس خوبی بهم دست داد

      به خصوص که چند روزی بود که داشتم روی بحث دوست داشتن خودم کار میکردم و این موضوع برام یه نشونه شد که هر احساسی به خودت داری، دیگران هم مثل آئینه همون رو منتقل میکنن

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      اصغر کاظمی گفته:
      مدت عضویت: 2651 روز

      سلام به خانم سحر شجاع ومستقل

      چقدر کامنت عالی وامونده بود برای من ویتامین دوستان دیگه هم از این دلنوشته درس می‌گیرند

      سپاسگزاری اساس آموزش‌های استاد واینکه باور داشته باشیم همه انسان ها محترمند واین شغل یا منسب و… نیست که قابل احترام وتشکر

      بلکه شخصیت وروحیه شاد واحترام متقابل که ارزش منده وجالب اینکه خداوند چه به موقع شما رو هدایت کرد گه سحر خانم یک بنده ی من امروز کمی ناراحت برو وباهاش صحبت حسنیاتش بهش بگو تا دلش شاد بشه غم ازش دور بشه

      وچه کاری بهتر ازاین که دل بنده ای روشادکنی وارا سپاسگزار خداوند کنی چرا که اوناخوداگاه رو به خدا میکنه میکنه میگه خدایا شکرت که این خانم فرستاد وتعاریفش خستگی وغم رو ازمن دور کرد وشادی رو به من هدیه کرد

      کارت عالی بود هم بنده ای رو شاد کردی هم برداشته آشیل که داشتی غلبه کردی

      شاد سالم وموفق باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      فهیمه پژوهنده گفته:
      مدت عضویت: 2446 روز

      سلام به شما سحرعزیز

      در این لحظات سحری

      تا اومدم سلام کنم و اسمت رو دیدم (چون من اکثر مواقع دوست دارم شما دوستان عزیزم رو با اسم زیباتون صدا بزنم حتی اگر اولین بار باشه که کامنت مینویسم. بعد دیدم صدای اذان هست و سحـــر… این همزمانی رو به فال نیک گرفتم و هدایتی فقط دست به قلم شدم.)

      خدایا شکرت برای این لحظه باشکوه

      خدایا شکرت برای وجود عزیزان پر عشق و با سخاوتی چون سخر منصوری عزیز

      خدایا شکرت برای وجود استاد سیدحسین عباسمنش

      خدایا شکرت برای امروز که اولین و سنگین ترین کار و پروژه رو ارسال کردم. با اینکه اصلا از خودم راضی نیستم و احساس شکست میکردم اما تمومش کردم، کار درست رو انجام دادم.

      کار درست ارسال پروژه نهایی طراحی سایت برای من بود هر چند که خیلی ناقص بود، هر چند که خیلی میتونستم وقت بذارم و بخاطر عدم مدیریت زمان و هزار تا بهونه ایی که میشد بیارم درست انجام ندادم، درست به معنای اون چیزی که خودم انتظار داشتم.

      خیلی وقته سعی کردم دست از کمال گرایی بردارم

      چند وقتی هست که متوجه شدم من ترس از شکست داشتمو و دارم و امروز با ارسال اون پروژه رفتم تو دل ترسم.

      واقعا احساس شکست میکردم بعد افطار حتی نمیخواستم برم پای لپ تاپ بشینم.

      خدایا شکرت که بهم نشون دادی که تـــرس ها چیز های پوچ و مانع های خودساخته من هستند.

      خدایا شکرت برای این نشانه ی من

      خدایا شکرت برای خوندن کامنت سحر عزیز

      خدایا شکرت برای همه چیز و همه کس

      خدایا شکرت برای قدرت نوشتن

      واقعا سحر جان از اول تا آخر کامنتت گفتم چقدر زیبا نوشتی، چقدر تحسین برانگیزی تو، چقدر عالیه با خواهرات هم مسیر هستین. چقدر خوبه که تمرین ها رو انجام میدی و موفق میشی و برامون از خودت ردپا کذاشتی

      چقدر ازت ممنونم که این حس سپاسگزاری رو در قلبم چنان بیدار کردی که دلم نمیخواد بخوام وفقط میخوام بگم خدایا شکرت

      خدایا شکرت

      خدایا شکرت

      خدایا شکرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: