درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 4 - صفحه 12 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 4
    111MB
    29 دقیقه
  • فایل صوتی درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 4
    28MB
    29 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

279 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    بابک جامه بزرگ گفته:
    مدت عضویت: 593 روز

    با سلام

    اجازه بدید یه تجربه از تاثیر فکر و روان و پیش فرض و تلقین و همه ی اینها ک از زاویه های مختلف اشاره به باور ما میکنند بگم

    سه سال پیش کمردرد گرفتم و به خاطر وسواسی ک داشتم بعد از انجام ام آر آی و تشخیص پزشک که هیچ مشکلی ندارید و با استراحت رفع میشه

    بعد از چند روز از یک نفر شنیدم ک به شخصی محلی مراجعه کرده و کمرش خوب شده

    رفتم گفت دنبالچه ات از جایش در رفته و به اصطلاح خودش جا انداخت و از اونروز به بعد من بارها و بارها برای جا انداختن دنبالچه

    برای رفع گرفتگی سیاتیک

    برای رفع درد ی ک هیچ منشأ جسمی و بالینی نداشت از این خونه ب اون خونه و از این پزشک به پزشک دیگر میرفتم

    تا یک فوق تخصص گفت درد شما روان تنی هست

    در واقع فکر میکنی درد داری و مشکل داری و در نتیجه همین رو حس می‌کنی و از زندگی عادی و روزمره افتادی

    و در نهایت قرص های اعصاب به من داد ک بتوانم بی خیال درد خیالی بشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  2. -
    سـعـیـد گفته:
    مدت عضویت: 957 روز

    به نام خداوند جان آفرین

    سلام به همه عزیزان

    امروز 13 فروردین هست و اکثر مردم به طبیعت میرن و بهم دلیل به فکرم رسید چقدر میشه از این عید و نماد هاش که باورهای مردم قدیم و جدید رو به وجود اورده صحبت کرد و کنارش چند تا الگو دیگه هم بیارم

    اولین چیزی که من سالها شاهدش بودم این بود که 13 عدد نحسی هست و اینکه 13 بدر حتما یه بحث و دعوایی میشه و هر سال امکان نداشت به این موضوع بر نخورم چه برای خانواده خودم یا فامیل یا اینکه افراد دیگه که دعوا میشد و این تفکر رو چون دیده بودم باور شده بود که سیزده نحس هست و سالها قبل که این باور پررنگ بود که باید بزنی بیرونی و نحسی رو از بین ببری و گرنه تا اخر سال باهاته

    یا سنتی به نام گره زدن علف ها برای خانم ها وجود داشت که بتوانند ازدواج کنند

    مراسم دیگه چهارشنبه سوری هست که مردم از روی اتش میپرند و این پریدن از روی اتش رو به این تعبیر میکنند که سال خوبی برای اون ها باشه و با پریدن و خوندن زردی من از تو / سرخی تو از من انگار که بخت خودشون رو عوض میکردن

    خود سفره هفت سین که شنیدم و این نماد ها رو هرکدام رو معنی خاصی تشبیه میکردندو انگار حتما باید میبود که سال جدید به خوبی شروع بشه و کسی که دور هفت سین نباشه از وطن خودش دوره . خواهرم با وسواس که باید هفت سین جور باشه

    سالها پیش که خیلی تو باورهای مذهبی غرق بودم خیلی به استخاره اهمیت میدادم و برای هر کاری یه استخاره میگرفتم اونم زنگ میزدم به قم که یه روحانی که کارش درسته استخاره بگیره و دقیقا همون میشد و چون با باور اینکه استخاره درسته اون کار رو انجام میدادم نتیجه میگرفتم و خلافش که عمل کردم اون نتیجه نمیومد و میگفتم چقدر درسته .

    سالها توی تلویزیون و چندتا عروسی میبیددیدم که روی سر عروس و داماد کله قند میساباندن و همیشه سوالم در بچگی این بود که این کارها برای چیه ؟ که همین چندسال پیش برام معلوم شده برای شادی و شادمی که این دو زوج هست

    یه باور دیگه که مردم اخر سال سر قبر مردگانشون میرن و شمع روشن میکنند و توی شام غریبان هم شمع روشن میکردن و یا پارچه سبز به درختی جایی دخیل میبستن و اعتقاد داشتن که این درخت یا این قبر قدیمی مقدسه و شفا میده. یا یه زمانی که مردم باورهای نامناسبی داشتن نخود مشکل گشا پخش میکردن یا سفره ابولفضل پهن میکردن و باور قوی داشتن مکه مشکل فلانی حل شده و یا دیگ بار میزاشتن و هرکس آش رو بهم بزنه و دعا کنه حاجت روا میشه و البته هنوزم هست که اعتقاد شدید دارن و من میدیدم که افراد تایید کردن حتا اون قبری که براشون مقدس بود و کنارش دعا میخوندن و یه شب جواهرات داخلش رو خالی کردن و اصلا قبر نبود و نشونه بوده از همون هم جواب گرفتن

    قبلا روی دست مردم زگیل زیاد بود و این باور وجود داشت که اگه روی گربه اب بریزی دستات زگیل میزنن و یا ماست با نوشابه بخوری پیسی میگیری و سالها از این ترس و دیدن کسانی که تایید کردن و من این کار رو نمیکردم

    این نشون میده چقدر باورهای مردم نسبت به موضوعی رفتار انها رو جهت میده . حتا از چیزهایی که وجود نداره اما چون باور دارن نتیجه میگیرن و توی داستان همون قبر بازم با اینکه اثبات شده قبر نبوده ولی بازم اعتقاد دارن که مقدسه

    خوش باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  3. -
    منیر گفته:
    مدت عضویت: 2238 روز

    به نام خدا

    سلام استاد عزیزم چقدر این فایل پر نکته است و کامنت سعیده عزیز واقعا به وضوح بیانگر ذهنیت ما هست و باور ما

    همه روزه داریم کلی از این باورها رو تجربه میکنیم و واقعاخود من از وقتی دوره همجهت با جریان خداوند شروع شده خود من کلی با باورهایی که تو این یک ماهه ساختم دست آورد های شگفت انگیز شخصیتی رفتاری رو تجربه کردم

    و کلی با این نکته هایی که گفتید تمرکزم رو روی درونم و شناخت خودم بردم که بتونم باورهای اشتباه باورهای ترس آور خودم رو شناسایی کنم و بتونم تضاد اون باورهای نادرست رو پیدا کنم و شروع کنم کار کردن روی اونها

    و یکی از اون باورهایی که دارم میسازم این هست که هر چقدر دیگران دیده بشن از من کم نمیشه و هر کسی به اندازه احساس لیاقت خودش کارهاش دیده میشه و هر کسی رزق و روزی خاص خودش رو دریافت میکنه هر کسی به اندازه ای که رها تر و بی نیاز تر از تعریف و تمجید باشه بیشتر تعریف و تمجید میشه و اینو تماما توی کامنت های دوره ها و فایل های شما این مدت تجربه کردم

    باور دیگه ای که دارم میسازم این هست که خدا چنان میخواد منو بالا ببره که خودم قراره شگفت زده بشم و یکسره دارم روی باورهای خدا شناسی که میگید کار میکنم

    استاد واقعا ممنونم بابت این فایلهای ارزشمند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  4. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 1029 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    ردپای روز 10 فروردین رو با عشق مینویسم

    خدایا شکرت

    امروز دوره قانون سلامتی رو از خدا هدیه گرفتم

    چه جمله قشنگی :

    اگر خداوند را حامی خودت می‌بینی، خداوند به عنوان حامی و کارساز تو در زندگی‌ات ظاهر می‌شود

    رد پای امروزمو نمیدونستم در دوره هم جهت با جریان خداوند بذارم یا تو فایل رایگان ؟ رد پای 9 فروردین رو در قسمت 4 درس هایی از توت فرنگی گذاشتم ،و هدایت شدم به توضیحات فایل این جمله رو که بالا نوشتم دیدم و دیدم که

    نوشته

    اما اگر باور کنی خداوند—به‌عنوان نیرویی که تمام جهان را مدیریت می‌کند—بیشتر از تو می‌خواهد که در خوشبختی زندگی کنی؛

    اگر باور کنی خداوند برایت آسانی می‌خواهد نه سختی؛

    اگر باور کنی خداوند حامی و کارساز توست،

    دیگر ترسی از ورود به مسیر تحقق خواسته ات نداری

    من دقیقا این جملات رو در رد پای امروزم نوشتم و حس کردم باید اینجا بذارم رد پامو

    من صبح که بیدار شدم و تمرین ستاره قطبیم رو انجام دادم و خوابم برد و خوابیدم و وقتی بیدارشدم به این فکر میکردم که من نزدیک سه ماه شده که هر روز به روش های مختلف امتحان کردم که شبا دیر بخوابم و صبحا زود بیدار بشم

    یه روش جواب داد و شبا دیر میخوابیدم، اما وقتی میخوابیدم مثلا اذان صبح میخوابیدم و از اونور دیر بیدار میشدم دوباره نمیشد

    تا اینکه امروز گفتم خدایا من چیکار کنم که مسیرم هموار بشه برای بیشتر انرژی گذاشتن برای یادگیری و خوابم تنظیم بشه و انرژیم بیشتر بشه

    حتی حاضرم روزی دو ساعت بخوابم که با نشونه هایی که بهم دادی و گفتی حتی شده دوساعت بخواب

    اما چیکار باید بکنم

    الان از اولین حقوقم برای نقاشی دیواری ، که دارم و حدود 15 میلیون موجودی دارم میتونم دوره قانون سلامتی رو بخرم

    تو چی میگی ؟ میتونم بخرم یا نخرم ؟؟؟؟

    بخرم و روی تغذیه ام کار کنم تا انرژیم زیاد بشه ، چون استاد میگفتن قبل دوره قانون سلامتی انرژیشون خیلی کم بود درمورد خواب ،زیاد میخوابیدن

    اما از وقتی دوره قانون سلامتی رو انجام دادن انرژیشون بیشتر شده و خوابشون کمتر

    گفتم خدا اگه قراره و اجازه میدی بخرم دوره رو واز آگاهیاش استفاده کنم و الان خوبه که بخرم یه نشونه بده ، چون احساس میکنم یه سری باورهای محدود دارم که نمیذاره که من این روند خواب رو کم کنم و باورهای قوی که ساختم تکرار میکنم و باید باورهای دیگه رو هم تکرار کنم

    از طرفی هم باورهای محدودی درمورد نخوردن یه سری مواد غذایی دارم

    نمیدونم چیکار کنم تو بهم بگو تو برای من بخواه

    اگه قراره دوره رو بخرم نشونه بده بهم که شروع کنم

    اگه نه و باید روی باورام و یا اهرم رنج و لذت برای خواب بنویسم و تکرار کنم بهم بگو

    اگه بگی بخر میخرم ،اگه بگی نخر نمیخرم

    بعد اومدم سایت و نشانه روزم رو انتخاب کردم

    چی بیاد خوبه؟!

    سریال زندگی در بهشت

    اولش گفتم جوابمو بهم بگو ،من متوجه نشدم الان بخرم یا نه؟؟

    اولش خندیدم آخه خدا از وقتی من دوره 12 قدم رو از 1 آذر 1403 شروع کردم هی برای من این سریال هارو نشونه داد و انقدر نگاه کردم و تحسین کردم که روز تولدم 27 اسفند هدایت شدم به پارک آزادگان تهران که خیلی خیلی شباهت زیادی با پارادایس استاد عباس منش داره

    و در سال جدید توی این 9 روز دو بار رفتم به پارادایس و بسیار عالی بود

    بعد خواستم فایل رو گوش بدم استاد گفتن اولین قسمت و شروع سیریال زندگی در بهشته

    تعجب کردم ،با خودم گفتم یعنی نشونه ام شروع هست ؟شروع یه مسیر و یه مدار جدید از زندگی؟؟؟؟

    زندگی در بهشت قسمت یک رو بهم گفتی و در مورد شروع تغییر و یادگیری هست پس میتونم دوره قانون سلامتی رو بخرم ؟؟؟

    بعد شروع کردم به گوش دادن و دیدن فایل قسمت 1

    استاد عباس منش گفت زندگی که پر از مسائل حل شونده داره و با این جمله درک کردم که مسائلی که من چندین ماهه دارم تمرین میکنم تا بلکه خوابم رو کم کنم و انرژیم بیشتر بشه ،قراره با دوره قانون سلامتی برطرف بشه

    دقیقا مثل مسائلی که چند ماه پیش داشتم و با گوش دادن و عمل کردن به آموزه های دوره 12 قدم و بعدش عشق و مودت و عزت نفس ، سبب شد خیلی چیزا یاد بگیرم و رشد کنم

    و گفتن : ممکنه یه سری مسائل باشه که حل بشه اما همه شون راه داره با یه نوع طرز فکر متفاوت

    اینو که گفتن یاد دوره هم جهت با جریان و فایل توت فرنگی افتادم که استاد درمورد قانون سلامتی میگفتن که خیلی از دانشجویان باورهایی داشتن که مقاومت میکردن درموردش

    اینارو که شنیدم پیام خدارو دریافت کردم که اجازه خرید دوره قانون سلامتی رو بهم داده

    بعد آخرای فایل که آهنگ گذاشتن ، میگفت بره بالا بالاتر انرژی مثبت دنیا یعنی فرصت واسه زندگی بهتر

    اینم نشونه بود که انرژیت بالا میره و دوره قانون سلامتی رو بخر درست میشه

    زمان نیاز داره و قانون تکامل برای این مسیر نیاز داری

    بعد من فکر کردم گفتم ببین چرا فایلای دیگه نیومد ، مثلا فایلی بیاد که دوره دیگه باشه یا اصلا قسمت دیگه

    دقیقا قسمت اول و شروع یه مسیر جدید اومد که نشون بده که میتونی شروع کنی و خرید کنی

    پس پیش برو و لذت ببر

    یادمه من توی این یکسالی که درسایت شروع کردم به گوش دادن به فایل ها یعنی از 7 مهر ماه 1402 تا آخر 1403

    بارها داشتم تقلا میکردم که دوره قانون سلامتی رو بخرم و هر بار خدا بهم میگفت عجله نکن

    حتی اولین دوره رو دوست داشتم دوره قانون سلامتی رو بخرم

    اما خدا با یه نشونه واضح گفت اولین دوره باید دوره 12 قدم رو بخرم

    من یادمه 1 آبان1403 که دوره 12 رو خریدم ، و1 آذر شروع کردم به گوش دادن ، بعد از قدم دو فهمیدم که باید از خواسته عشق که رسیدن به یک فرد خاص بود ،رها بشم و قدم آخر رو بردارم

    و2 دی قدم رو برداشتم و خدا نذاشت چند ساعت بگذره که اولین هدیه شو در قالب خرید ناهار توسط یکی از استاد های ورکشاپ برای من بود و بعد یه بوم رایگان هدیه داد که از ورکشاپ گرفتم و فردای همون روز ،شروع کرد به هدیه دادن های مختلف به من

    هیچ وقت یادم نمیره که خدا هر روز چه کارهایی برای من کرد که سبب شد الان تو این مدار باشم

    خدا هر روز به طرق مختلف بهم هدیه میداد

    3 دی دوره عشق و مودت رو گفت بخرم

    14 دی دوره عزت نفس

    و بعد27 بهمن به عنوان هدیه تولدم برای 27 اسفند ، دوره هم جهت با جریان خدا

    من تو این فاصله زمانی از 1 آذر شروع کردم به گوش دادن که فقط 7 قدم خریدم و دو قدمش رو گوش دادم و بعد هدایت شدم به دوره های دیگه ، شروع کردم به کار کردن

    تو این مدت چند تا دوره طراحی و فیگور و رنگ روغن منظره خریدم

    شهریه های هرماه کلاس رنگ روغنم 2200 بود اونا از جایی که فکرشم نمیکردم جور شد

    و 12 اسفند ماه در یک روز فرابهشتی ،خدا منو هدایت کرد به سمت دیواری که یک سال آرزو داشتم اون دیوار محله مونو رنگ کنم و دقیقا اولین دیوار برای نقاشی دیواری ،اون دیوار بود

    به قدری اتفاقات ناب و بهشتی زیاده که باید برگردم و رد پاهای روزای قبل و ماه های قبلمو بخونم و یادم بیاد که با جزئیات چیا رخ داده تا الان در این مدارم

    یکی از مهم ترین نتایج این دوره هایی که خریدم این بود که با خدا بیشتر از قبل دارم عشق و حال میکنم و دوستیم باهم

    بهم گفت یه کتاب شروع کنم به اسم ماچ ماچی

    شروع کردم ولی فعلا نتونستم ادامه بدم

    یادمه تو این روزا یه فایل رو گوش میدادم که استاد میگفت ،مریم خانم شایسته بهش میگفته، فکر کنم برای دوره 12 قدم بوده ، که اگر میبینی چیزی نمیاد تا بگی ،کافیه دوربین و روشن کنی و بشینی و هدایت میشی

    منم باید بشینم در سکوت و خدا بگه و درمورد کتاب ربّ ماچ ماچی ،بگه و بنویسم

    همه اینا گذشت و من تو این مدت متوجه شدم که چرا خدا اولین دوره رو نذاشت که دوره قانون سلامتی رو بخرم

    و خوشحالم که چشم گفتم حتی بارها پول دوره قانون سلامتی رو داشتم اما نمیتونستم بخرم چون اجازه داده نمیشد

    من تو این مدت باید عزت نفسم و روابطم و یه سری قدم های عملی برای نخوردن یه سری مواد غذایی برمیداشتم تا لیاقت خرید دوره بهم داده بشه و حتی خیلی کارهای دیگه که به هم پیوسته هستن

    من امروز که درخواست کردم که آیا میتونم با اون 10 میلیونی که دارم دوره رو بخرم یا نه و خدا تایید کرد با سریال زندگی در بهشت قسمت یک که شروع کن و بخرش

    حتی گفتم که اگر بگی نخر ،نمیخرم و چشم میگم

    چقدر راحت گفت بخر

    چقدر همه چیز ساده و و طبیعی داره رخ میده

    منی که چند ماه پیش تقلا میکردم تا دوره رو بخرم و به خانواده ام میگفتم بیاین شریکی بخریم و قبول نمیکردن. الان کل پولشو دارم و میتونم خودم تنهایی بخرمش و میدونم که بازم خدا به حسابم واریز میکنه و دیگه نگرانی ندارم

    و صد ها برابرش رو به حسابم واریز میکنه

    حتی تکاملی این رو یاد گرفتم که بدونم این دنیا گذراهست و در اندازه ای که فهمیدم و روی خودم کار کردم رها شدم از این خواسته که خرید دوره قانون سلامتی بود

    و امروز خیلی ساده و روان و بدیهی من دوره رو خریدم اصلا نفهمیدم چجوری شد یهویی دیدم خریدمش

    من دارم‌بزرگ میشم

    چرا

    چون که کاملا تکاملی از خیلی چیزا گذشتم و رها شدم و یاد گرفتم که تقلا نکنم و همه چیز به وقتش بهم داده میشه و من فقط یک‌کار رو باید به بهترین شکل انجام بدم و اون کنترل ذهن و عمل کردن و قدم برداشتن در راستای اهدافمه و باورهامو قوی کنم و مومنتوم مثبت رو حفظ کنم

    ظهر که شد ذهنم نجواهاشو شروع کرد و گفت الان دوره 12 قدم رو بخری و نتونی مواد غذاییشو به تنهایی برای خودت محیا کنی چی؟

    تو همین الان فقط 10 میلیون داری و تازه کار نقاشی رو شروع کردی و میخوای ماشین هم بخری

    تو هیچی نداری و از این حرفا

    و به یادم آورد که اگر دوره رو بخری باید بری آزمایش چکاپ کامل بدی برای بدنت که پول اونم نداری

    که سبب شد من برم به مادرم بگم، مامان اگه من دوره رو بخرم و خیلی چیزا نخورم ،مواد پرتئینی رو که بخورم رو میخری برام

    که گفت نه

    و حرف خودمو به خودم برگردوند

    گفت یادته گفتی من اگه دوره قانون سلامتی رو بخرم خودم وسیله هاشو تهیه میکنم ؟

    خب الان من نمیتونم هر روز هر روز برات گوشت و چیزای دیگه بخرم بخوری

    خودت باید بگیری و کار کن و خودت تهیه کن مواد غذاییت رو

    با اینکه هیچی از لیست غذایی دوره رو ندیدم اما احساس میکنم طبق گفته های استاد و فایلایی که در سریال زندگی در بهشت دیدم مواد پروتئینی مصرفش زیاده برای افرادی که لاغرن

    و یه جورایی این حرفش سبب شد به خودم بیام

    گفتم چیکار داری میکنی طیبه

    مگه خدا بهت اجازه خرید دوره قانون سلامتی رو نداد ؟

    مگه یادت نیست ،خدا دوره هارو برات خرید و پول دوره ها و وسایلای نقاشیت و شهریه کلاسات رو جور کرد ،حتی زمان هایی که تو دیگه هیچ پولی نداشتی ،خدا بهت نشونه داد و ازمینان داد که میتونی بخری و پول دوره بعد چند روز و چند هفته به حسابت برگشت

    یادته هیچ‌پولی نداشتی و ذهنت میگفت برو سراغ فروش گل سر

    و تو گفتی باید ایمانت رو نشون بدی و ادامه بدی این مسیر رو و دو روز بعدش خدا بهت کار نقاشی دیواری رو عطا کرد

    پس همون خدا الانم بهت مواد غذایی رو که لازم داری میرسونه از خزانه بی نهایت ثروت و فراوانیش

    همون خدایی که تا الان رشدت داده و قدرتمند ترین ربّ هست که میتونه گنج های جهان رو پات بریزه ،البته طبق تکاملت ، هپون خدا میتونه پول تغذیه غذایی جدیدت رو به حسابت واریز کنه

    ادامه بده و نترس و نگران نباش

    به یادت بیار خدا بارها بهت گفت راضیت میکنه

    با آیه ولسوف یعتیک ربک فترضی

    و حسبی الله

    لاتخافی و لا تحزنی

    و ….

    هر روز به یادت بیار و همون خدا که تا الان کمکت کرده پول مواد غذایی رو هم برات جور میکنه

    یادت باشه که فراوانی هست

    پس وقتی اجازه خرید دوره رو از خدا گرفتی با نشونه سریال زندگی در بهشت قسمت یک که در فایل گفته شد شروع میکنیم

    یعنی تو هم شروع کن و باقی مسیر و قدم هاشو به خدا بسپر

    خدا قدم بعدی رو بهت میگه

    بعد من حاضر شدم تا برم عابر بانک و میخواستم یه مانتو هم بخرم ،هی یه حسی میکردم که مانتو رو عجله نکن و نخرش

    بلند شدم و رفتم بیرون تا کارت به کارت کنم پولامو که یه جا جمع بشه و دوره رو بخرم

    وقتی کارت به کارت کردم ،دیدم دیوارای کنار ساختمونو دارن نقاشی کار میکنن و رنگ مرمر میزنن

    خیلی حس خوبی داشتم وقتی نقاشی میدیدم

    بعد رفتم سمت بلوار ،هوا خیلی خیلی زیبا بود و درختای بهشتی رو که دیدم رفتم رو جدول نشستم و همون بلواری بود که اولین بار دیوار ساختمون پایگاه رو نقاشی کشیدم

    نشستم تا تو اون مکان بهشتی ثبتنام کنم در دوره 12 قدم

    و وقتی ثبتنام کردم دیدم

    ساعت چقدر رند هست

    4:44من دوره قانون سلامتی رو خریدم

    یعنی 16:44

    اولش گفتم نکنه من هنوز نباید میخریدمش، و به شک افتادم گفتم اگه درست متوجه شدم یه نشونه بهم بده

    تو همون بلوار یه ماشین رد شد پلاکش 74 بود و تاییدی بود بر اینکه درست بوده

    و خندیدم و سپاسگزاری کردم و گعتم خدایا شکرت

    میدونم که این یه سرمایه گذاری عظیم هست به روی خودم

    و صد ها برابرش به حسابم برمیکرده و از امروز به بعد شروع یه مدار جدید هست از زندگی من در این جهان هستی

    و یه لحظه به احساسم توجه کردم دیدم خیلی خیلی خوشحال نیستم ، اونجوری که چند ماه پیش تقلا داشتم و ذوق داشتم

    انگار میدونستم رخ میده و آماده دریافتش بودم و البته سپاسگزاری میکردم و خوشحال بودم اما خوشحالیم یه جور خاص تر بود و با آرامش این همراه بود که همه چی به وقتش رخ میده

    باز به احساسم توجه کردم و اینو درک کردم که انگار این نگاهو داشتم که من میدونستم که بهم داده میشه و من لایق دریافت این دوره بودم و بالاخره انجام میشه

    اما بازم خوشحال بودم که خریدمش و داشتم به تک تک اون روزها و رفتارهام و تقلا هام فکر میکردم ،که چجوری به صورت تکاملی آروم شدم و دیگه تقلایی نداشتم جوری شد که وفتی قبل عید روز 30 اسفند اولین حقوقم واریز شد به حسابم میتونستم اون روز سریع دوره رو بخرم

    اما یادمه گفتم حس میکنم الان وقتش نیست و به خدا گفتم هر موقع وقتش شد بهم بگو

    و دیگه عجله ای برای خریدش نداشتم و همه اون مولفه ها کنار هم چیده شدن که من آروم باشم و امروز که زمانش بود خرید کنم

    حالا من رفتم تست قبل از ورود به دوره رو نگاه کردم دیدم نوشته چکاپ رو انجام بدین بعد دوره رو گوش بدین و انجامش بدین

    و از اونجایی که دختر خوبیم و گوش میدم اصلا دانلود نکردم جلسات اول رو که مشتاق بودم گوش بدم ببینم چی هست

    و منی که مشتاق بودم و دوست داشتم سریع گوش بدم ،الان دیگه آروم شدم و میگم همه چی به وقت و زمان مناسبش

    باید اول برم آزمایش و چکاپ کامل رو بدم و بعد شروع کنم

    حتی ذهنم این نجوا رو گفت که اگر این دوره رو شروع کنی دیگه نمیتونی کیک خونگی بخوری ، عسل و یا چیزای دیگه

    نون و باگت و برنج و خورشت و خیار و گوجه و میوه ها و آلوچه سبز که عاشقشی و همیشه تابستون با خیار و نمک میخوری و خیلی چیزای دیگه که دوست داری نمیتونی بخوری

    اما من تو این مدت تمرین کردم و خیلی چیزا رو حذف کردم و مهم ترین چیز برای من. سالم بودن بدنم و بیشتر شدن انرژی بدنم هست و اینکه دوست دارم بدنم حالش خوب باشه که بتونه حس خوب رو تجربه بکنه و پرداخت بها برای داشتن چیزای ارزشمند دیگه هست

    و میتونم بهای این همه حال و انرژی خوب رو پرداخت کنم

    و خوشحالم که دختری هستم که آماده تغییرم و همیشه با آعوشی باز به موضوع تغییر نگاه کردم و دوست داشتم عمل کنم تا نتایج رو ببینم

    و میدونم که شروع این مدار برای من خیلی خیلی مفید خواهد بود و بی نهایت شادی و سلامتی و آرامش و ثروت و نعمت و عشق در همه جنبه ها به سمت من جاری میشه

    من وقتی تو بلوار محله مون فکر میکردم

    به آهنگی که دو سه روز پیش هدایت شدم سمتش باز کردم و گوش دادم

    آرامه قلبم به نگات

    راضیه قلبم به رضات

    دلم میخواد که غرق بشم

    تو عطر تو حال و هوات

    که واسه ی من تو بسی

    عشق بدون هوسی

    میخوای که من دریا بشم

    نمی تونه سد بشه کسی

    یا الله یا الله یا الله یا الله

    میخوند و من از کنار دیواری که اولین دیوار بود که رنگنقاشی دیواری رو شروع کردم ،رد میشدم و سپاسگزاری میکردم

    من از 12 اسفند هر بار از اون مسیر رفتم ، میرم و به دیوار نگاه میکنم و سپاسگزاری میکنم که خدا اجازه داد و اعتماد کرد بهم که من این کار رو شروع کنم و جزئی از تکاملم در رسیدن له اهداف بزرگترم هست

    خدایا شکرت

    و اینو میدونم که این قسمت از کار نقاشی دیواری قسمتی از مسیر تکاملمه و قرار نیست در این قسمت متوقف بشم

    من قراره به جاهای بالاتر در مدارهای بالاتر برم و حرکت کنم و از مسیر و در حال بودن لذت ببرم که همین لحظه خود خود مقصده

    من از دوره 12 قدم و دوره هم جهت با خداوند و عشق و مودت و عزت نفس یاد گرفتم که همین لحظه که حالم خوبه ،مثل مثال حاضر شدن نون ، همه چی داره انجام میشه و خدا کاراشو داره انجام میده ،وظیفه من اینه که از لحظه لحظه این روزهای ناب و بهشتیم نهایت لذت رو با خدا و هم صحبتی با خدا رو ببرم و کیف کنم از این جهان هستیش

    خدا بازم قراره بهم یاد بده و ظرف وجودمو رشد بده

    من میتونم و توانایی اینو دارم که به درستی مسیر رو ادامه بدم ،چون خدایی دارم که هر لحظه ریز به ریز داره هدایتم میکنه و به قدری براش ارزشمندم که بیشتر از من عاشق و مشتاقه که من درهمه جنبه ها رشد کنم و باورهام قوی و قوی تر بشه

    من ارزشمندم و لایق دریافت این همه محبت از سوی ربّ ماچ ماچیم هستم ، خدایا شکرت

    من وقتی برگشتم خونه ،مادر و خواهر و خواهر زاده ام میخواستن برن افطاری سمت بلوار کشاورز که یک ماه افطاری بود و امروز آخرین روزش بود و من نرفتم

    موندم خونه تا کارامو انجام بدم

    نزدیک غروب بود حاضر شدم تا برم برای افطاری برادرم نون بخرم دوباره تو همون بلوار بهشتی پیاده روی کردم و با خدا صحبت کردم و به همین آهنگ گوش دادم و سپاسگزاری کردم

    و رفتم نون خریدم و برگشتم خونه

    دوباره خوابم برد وقتی بیدار شدم رد پای دیروز و امروزم رو نوشتم و الان شب رو نمیخوابم و چون خوابیدم ،میخوام طراحی کنم و کار کنم

    خدایاشکرت

    بازم بی نهایت سپاسگزارم ربّ دل انگیز و ماچ ماچی خودم که منو بی نهایت دوست داری و من از عشق بی نهایتت هر روز این دوست داشتن بی نهایتت رو دریافت میکنم و منم بی نهایت تر دوستت دارم و میدونم که تو خیلی بی نهایت تر از اون چیزی که فکرشو میکنم دوستم داری

    خدایا سپاس بی کران

    وقتی داشتم جلسات دوره قانون سلامتی رو نگاه میکردم که چند تا جلسه هست ،به قسمت عضله سازی که نگاه کردم ذوق داشتم چون دلم میخواد بدنم هم عضله سازی بشه

    و با خودم گفتم ببین چقدر راحت بود داشتن این دوره و تو روزها و ماه ها قبل داشتی تقلا میکردی

    الان که فکر میکنم میبینم ،هر بار که به خواسته هام میرسم انگار دارم آروم تر میشم که همه چی به وقتش قراره رخ بده و من باید روی خودم کار کنم و آرام باشم ،

    یه جورایی تازه دارم قسمت

    «تعهد به خواسته» یا «رها بودن» نسبت به آن؟!

    رو درک میکنم

    اینکه استاد میگفتن رها بودن درمورد خرید خونه و میگفتن اگر شد که خیلی خوب اما اگر نشد خیری دراین هست

    یادمه اوایل نمیتونستم این موضوع رو درک کنم بعد یک سال تاجایی که برای تغییرم تلاش کردم به همون اندازه دارم آرام بودن و رها بودن رو تجربه میکنم

    اینکه دارم یاد میگیرم که رهاتر باشم نسبت به خواسته هام

    خدایا شکرت

    و اینو میدونم که من هستم که باید سمت خودمو درست انجام بدم ،چون خدا خوب بلده به سمت خودش چجوری وفای به عهد داشته باشه ،من باید هماهنگ کنم خودم رو با جریان خداوند و قوانینش

    اینکه سپاسگزاری کنم

    مومنتوم مثبت رو حفظ کنم

    توجهم به نکات مثبت خودم و آدما و جهان هستی باشه

    توجهم به ریز ترین هدایت های خدا باشه و شاخکام تیز باشه که دریافتشون کنم

    احساسم خوب باشه تا اتفاقات خوب رخ بده

    سعی کنم قدم های عملی بردارم برای خواسته هام

    و مهم تر از همه از مسیری که خودش موفقیته لذت ببرم

    و باورهای قوی رو بارها و بارها تکرار کنم تا قوی بشن و براشون الگو پیدا کنم

    و هر روز با خدا صحبت کنم و با خودم هم صحبت کنم تا بیشتر آشنا بشم با افکارم و رفتارهام

    و خداگونه رفتار کنم

    و آگاهانه عمل کنم و خیلی موارد دیگه که سمت من هست و باید یاد بگیرم و انجام بشه

    خدایاشکرت

    برای استاد عباس منش عزیز ومریم خانم شایسته و همکارانتون و دوستان سایت پر از عشق ، بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت و نعمت از خدا میخوام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  5. -
    کبری مشتاقی گفته:
    مدت عضویت: 1242 روز

    به نام خداوند مهربان و بخشنده و هدایتگرم

    سلام به استاد عزیزم و سلام به خانم شایسته نازنین و دوستان بی نظیرم در این بهشت زیبا

    الهی شکرت که کنارمی و هر چی دارم همه روتو به من دادی

    استاد عزیزم از زمانی که قوانین رو شناختم و تمرکزی دارم اجرا میکنم و روی خودم کار میکنم و واقعا عمل میکنم خیلی خوشبخت ترم

    و حواسم مدام به کارهام و صحبت کردن و به کانون توجهم هست حالا بعضی اوقات خطای کوچیک هم بکنم و از مسیر اصلی خارج بشم باز شکر خدا با آگاهی که از آموزهای شما دارم سریع با شکرگزاری به مسیر برمیگردم و مواظب احساس و فرکانس هستم

    امسال تعهد دادم که بهتر از پارسال فایلها رو گوش کنم و دنبال کنم و عمل کنم تا نتایج عالی رو ببینم

    وقتی پیش فرضهامون مثبت باشه خب مسلما اتفاقات خوب رو رقم میزنیم

    من باورهام نسبت به خداوند خیلی عالی شده قدرتشو باور کردم و هر چه این باور رو قوی تر کنم

    خب بیشتر حضور خدا رو در زندگیم حس میکنم

    من باورفراوانی رو باور کردم که هر چقدر به خدا نزدیک بشیم و به فرکانس خدا وصل بشیم ثروتمند تر و آرام تر و خوشبخت تر و سلامت تر هستیم این قانون ست

    منم دارم تلاش میکنم که بین ذهن و روحم هماهنگی ایجاد کنم و ابن هماهنگی رو بیشتر کنم

    باورقوی که من نسبت به خداوند پیدا کردم زندگیم را با جریان نعمت و برکت هم جهت کرده

    وقتی مدام در احساس خوب باشی فرکانس خوب بفرستی شاد باشی سپاسگزار باشی درهایی از نعمت و ثروت به رویت باز میشود

    من خداوند رو حامی کارساز روزی رسان آسانگیر و قدرتمند میبینم و فقط روی خدا حساب میکنم

    استاد عزیزم ممنونم سپاسگزارتم. دوستت دارم

    خدایا من لایق خوبیها و اتفاقات خوب و خبرهای خوب و فراوانی و پول و ثروت و خوشبختی زیاد هستم

    در پناه خداوند مهربان باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    بابک چالاکی گفته:
    مدت عضویت: 3882 روز

    سلام و یک بغل عاشقانه به استاد نازنینم

    سلام و صد عشق به همه شما موحدین

    من قسمت 1 تا 3 درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری (این قسمت رو هنوز ندیدم) + فایل غیبت نکردن قسمت 2 رو تو چند روز اخیر دیدم و شدیدا ذهنم درگیر قانون شد

    خودم باورم نمیشه اما به جرات میتونم بگم که تازه انگار قانون داره برام جا میفته. اونم بعد از چندین سال کار کردن با قانون و کلی نتایج کوچیک و بزرگ گرفتن

    مفاهیمی که فهمیدم رو هرطوری که خداوند در ذهنم جاری کنه مینویسم

    مفهوم به زبان ساده:

    من وقتی به غیبت کردن (غیبت یا تصور اینکه این توت فرنگی 19 دلار قیمتشه) گوش میدم، تمام توجه ام میره روی اون موضوع. مثلا اگه راجب دو رویی کسی غیبت بشنوم، مثل “ذراتِ ذره بینیِ آهن” (براده آهن) تمام توجه ام در یک جهت خاص به صف کشیده میشن. از اون به بعد تا مدتی هر کسی رو میبینم و یا هرکسی به ذهنم میاد، حس میکنم که: نکنه اینم داره نقش بازی میکنه؟ میبینی؟ یه طوریه ها. واقعا چطوری حالا میتونم اعتماد کنم؟ به دوستم میگم: فلانی دیدی یارو یه جوری بود؟ لبخندش یه طوری بود انگار داره مارو میپیچونه…

    واکنش دوستم چیه؟ اگه تو همین فضای فکری باشه تایید میکنه. اگر هم در فضای فکری دیگه ای باشه یا اصطلاحا در مدار دیگه ای باشه میگه: نه به نظر من که عادی بود …

    همه ما فکر کنم تو این جایگاه بودیم یا ازین دوستای بد بین داشتیم و میفهمیم وقتی دوست بد بینمون یه نگاهی منفی به همه چیز داره با خودمون میگیم: ای بابا تو چقد نگاهت به همه چیز تند و تیز و تاریکه…! یادمه ، یه دوستی داشتم وقتی راجب باباش حرف میزد تعریفش این بود که: بابای من کلا طرز فکر و سبک زندگیش اینه که “همه چیز به فنا رفته و رو به تاریکی و نابودیه، هرچی که مونده هم به زودی نابود میشه و اوضاع بده و …” . چی میگن بهش؟ یه اصطلاحی داره … تئوری توتئه فکر کنم، آره؟ یه همچین چیزایی… بیشتر شبیه تئوری قهقرا …

    من الان میفهمم که اصلا آقا این گوش دادن به غیبت یعنی چی. غیبت کردن گناه داره یعنی چی؟ این نیست که اگه من غیبت بشنوم بلافاصله فرشته ای که رو شونه چپ من هست یه منفی واسم بذاره. اینطوریه که اگر من غیبت بشنوم مثل این میمونه که قطارم به صورت خودکار میفته رو ریل اتفاقات منفی یا به عبارتی هم مدار شدن با ریشه اون حس که حالا یا ترسه، یا فقره یا هرچیزی … و تازه از اونجا اون گناهه به شکل نتایج منفی ذره ذره به زندگیم وارد میشه. مثلا وقتی دوستم راجب این حرف میزنه که: “همه با من یه مشکلی دارن انگار منو آدم حساب نمیکنن” و بعد شروع میکنه داستان زندگیشو تعریف کردن، منم با همچین مفهومی هم مدار میشم. از اون لحظه به بعد هرجا میرم ، از اونجایی که ذهن من اینطوری نظم گرفته و چیده شده، یا به عبارت دیگه افکارم اینطوری صف کشیدن که همه چیز رو از اون زاویه میبینن، داستان های من هم همون شکلی میشه. مثلا با بابام گفتگوی بدی رو تجربه میکنم چرا؟ چون فک کردم مثلا بابام داره منو بچه فرض میکنه یا آدم حساب نمیکنه. با خودم میگم : “عه، یعنی چی؟ دوستم داشت میگفت همه با من مث بچه ها برخورد میکنن و منو آدم حساب نمیکننا ! حالا بابای منم همونطوری شده.” این گفتگو رو 100% هممون تجربه کردیم. با دوستت نشستی گفتگو کردی و لا به لاش غیبت هم کردی/شنیدی و یا طرف باور هاشو برات تفسیر کرده … بعد تو فرکانسشو فرستادی … و در روزهای بعدش از همون جنس اتفاقات رو تجربه کردی و بعد اولا که خودت شاخ درآوردی که “چه عجیب این دوستم اون روز داشت میگفت این مفهوم رو هااا… حالا واسه منم همینطوری شده.” بعدم که دوباره دوستمونو میبینیم: “وای فلانی یادته هفته پیش گفتی رفیقت باهات اینطوری بوده؟ بابات هم باهات همونطوری بوده؟ همسایه تون هم همونطوری بوده؟” ، فلانی میگه : آره ، خوب ؟ تو هم میگی: “حاجی هفته پیش انگار کپی زندگی تورو واسه منم واریز کرده بودن. منم با بابام همینطوری شدم… یا رفتم بانک کارمنده یه طوری بود انگار من بچه 5 ساله ام …”

    حالا درحالی که اگه بشناسیم این مفهوم رو، دیگه همونجا متوقفش میکنیم. نه تعریف میکنیم، نه به همچین داستان هایی گوش میدیم، نه هر درد و مرضی شبیه این…

    الان میفهمم که چرا سپاسگزاری نتیجه میده. به این دلیل که من مثل اون توت فرنگی 19 دلاری، وقتی راجع به محبت یه نفر سپاسگزاری میکنم: تمام ذرات وجودم همجهت میشه با اون جنس احساس، بعد فکر میکنم همه با من مهربونن. از فرداش هم مثل آدمی که بدبینه به همه چیز، منم فکر میکنم همه با من مهربونن. بعد من با همه به عنوان یه مخاطب مهربون برخورد میکنم و اونا هم واقعا حس میکنن که من مهربونم. پس در نتیجه رفتارشون با من با احترام و محبت و عشق میشه. تو یه دوره ای استاد گفته بودن که: وقتی فکر میکنی طرف دزده، چطوری باهاش برخورد میکنی؟ خوب اون بنده خدا هم میفهمه تو یه جوری هستی دیگه. بهش بر میخوره. یا اینکه اونم رفتارش عجیب میشه.

    یه داستانی بود اون زمان بین دوستام واسه هم تعریف میکردیم. پسره پول دستش بوده داشته میرفته با پولش یه چیز غیرقانونی بخره. همون لحظه یه پلیسی داشته از اونجا رد میشده. این یارو هم تا پلیس رو میبینه پول تو دستش رو پرت میکنه تو جوب. فکر کرده الان پلیس پول رو تو دست این ببینه میفهمه این پوله واسه خرید یه چیز غیر قانونیه.

    این همون مومنتومه لامصبه که وقتی راه میفته، هرچی میره جلوتر بزرگ تر میشه. این همون مومنتومه که اگه منفیش شکل بگیره همه چیزو با خودش میشوره و میبره و دیگه به قول استاد خدا هم نمیتونه جلوشو بگیره.

    این همون توت فرنگی 19 دلاریه که تو اگه فرض کنی این 190 دلاره تازه خوشمزه تر هم میشه (انقد جالب شد که خندم گرفته)

    این همون قانونه که نمیشه کسی رو متقاعد کنیم وقتی که کلا از تو یه مدار دیگه داریم باهاش حرف میزنیم.

    فکر کن تو سینما کنار یکی نشستیم و رو صندلیمون خیلی حس خوبی داریم. بغل دستیمون هم رو صندلی شکسته نشسته. حالا برمیگردیم بهش میگیم : چقدر صندلی هاش خوبه واقعا خیلی راحت و نرمه… طرف هم یه نگاه به ما میندازه، یه نگاه به خودش و صندلیش میندازه و احتمالا تو دلش یه چیزی هم میگه که نوشتن اش به دور از ادبه … :)))

    این همون داستانه که اگر غرور داشته باشیم دیگه توهم میزنیم که : من تمرین کنم؟ نه بابا من که کارم درسته تمرین واسه تازه وارد هاس… من کتاب بخونم واسه کارم؟ نه بابا من خیلی خفن تر ازین حرفام. کتاب خوندن واسه خر خون هاس. من زرنگ مادرزادی هستم.

    خداوند هم میفرماید که:

    وَقَالُوا لَن تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَیَّامًا مَّعْدُودَهً ۚ قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِندَ اللَّهِ عَهْدًا فَلَن یُخْلِفَ اللَّهُ عَهْدَهُ ۖ أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ (بقره 80)

    اونا: ما در جهنم چند روزی بیشتر نمیسوزیم

    الله: آیا از خدا قولی گرفتید که قراره خلاف قانون خودش عمل کنه؟ خدا که استادِ خوش قول هاست. خدا که تنها کسیه که تحت هیچ شرایطی حرفش عوض نمیشه.

    ذَٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا لَن تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَیَّامًا مَّعْدُودَاتٍ ۖ وَغَرَّهُمْ فِی دِینِهِم مَّا کَانُوا یَفْتَرُونَ (آل عمران 24)

    همون دسته افراد فکر میکنند که هرچقدر هم گناه کنند، بازم خیلی کوتاه مجازات میشن.

    این قسمت آیه خیلی قشنگه که میفرماید: و همین سخن دروغ که آن را ساخته و به خود تلقین کرده تا باورش نموده‌اند، آنان را در دینشان فریفته است

    این همون قانون تمرکز بر خواست هاس که اگر من نعمت هامو بشمارم تازه متوجه میشم نه تنها زندگیم بد نیست، بلکه واقعا هم شیرینه و چقدر نعمت دارم. واقعا اگه نعمت هارو بشماریم لذت میبریم. واقعا اگه نعمت هارو بشماریم متوجه میشیم که انقدرام که توهم زدیم زندگی افتضاح نیست. اصلا افتضاح که نیست هیچ، خیلی هم همه چی خوبه و من 1000 تا نعمت دارم . یه سری ناخواسته هم دارم آ… ولی هزاران نعمت دارم

    اصلا من نمیفهمم چرا اونایی که به مثبت اندیشی میگن توهم، به منفی اندیش ها نمیگن توهم منفی زدی ؟ مگه میشه یه نفر بدون هیچ نعمتی در حال زندگی کردن باشه؟ چطور داری فکر میکنی؟ همین مغزت که بی همتا ترین ماشین دنیاس داره کار میکنه اگه نعمت نیست پس چیه؟ میگی من نعمت ندارم زندگیم جهنمه؟ جدا فکر نکرده بودم بهش. اول صحبتم از خدا هدایت خواستم و چون خداوند رو هدایت کننده فرض کردم و خودمو لایق هدایت دونستم، حالا داره من رو به این مفاهیم عمیق تر آشنا میکنه و براتون توسط دستای من مینویسه و همه داریم لذتشو میبریم. هم شوکه شدم و هم خندم میگیره. من تا حالا کجا بودم که اینا رو نمیشنیدم و درک نمیکردم؟

    این همون مفهومه که استاد سالهاست داره به من و هم دوره ای هام میگه که آقا، برادر من، خواهر من، راجع به این قوانین با کسی صحبت نکنید. فایده نداره … به الله قسم که فایده نداره. منه بابک بعد از چندسال دست و پا شکسته قانون رو یادگرفتن و صدها فایل گوش کردن و ساعتها فکر کردن تازه به این حرف استاد رسیدم. حالا چطوری یه نفر با یه مکالمه مفصل میتونه مدارش عوض بشه؟ درست مثل اینه که طرف سالها یه توت فرنگی رو میره میخره 100 دلار و میگه این فرق داره. حالا تو بیا بهش بگو بابا این توت فرنگی نیم دلارم نیست چی داری میگی؟ فایده نداره دیگه. این همون داستانه که من چون تو یه مدار دیگه داشتم سیر میکردم نفهمیده بودم. چون غرور داشتم. فکر میکردم ساده اس دیگه. مگه داستان توجه به خواسته ها نیست؟ خوب دیگه تموم شد و رفت. من که فهمیدم، خداحافظ شما…

    درسته بابک جان، موضوع همینه.. ولی خوب اگه بخوای مغرور بشی که 2+2 رو هم به زور میفهمی داداش من…

    همین الله که از رگ گردن به ما نزدیک تره

    کافیه مثل توت فرنگی 19 دلاری، فکر کنیم مال ما نیست و مال از ما بهترونه… خودتون بقیه اش رو میدونید

    کافیه فکر کنیم پول درآوردن سخته… زیر پای فیل که هیچی… پایه های برج ایفل رو هم از ریشه در بیاریم به دستش نمیاریم

    الهی شکرت که از رگ گردن به من نزدیک تری

    الهی شکرت که پول درآوردن انقد راحته

    الهی شکرت که استاد نازنینم هم نمیتونه با عمیق ترین مثال ها زندگی منو تغییر بده، اگر که خودم تسلیم نباشم

    الهی شکرت که به ما قدرت خلق زندگی خودمون رو دادی

    عاشقتونم استاد و هم کلاسی های نازنینم

    در پناه الله باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  7. -
    علیرضا لاچینانی گفته:
    مدت عضویت: 435 روز

    سلام به استاد عزیز.

    من قبلاً این فایل رو تماشا کردم و از اونجایی که با موضوع این ویدیو آشنایی دارم می‌خوام یک تجربه از دیروز تا حالا رو خیلی خلاصه بگم .

    من یک خواهر کوچکی دارم که 5 ساله هست و از دستشویی رفتن می‌ترسه . یعنی حتما باید یک نفر با اون بره . و هرکسی که منطقی باهاش صحبت میکرد و می‌گفت که اصلا ترسی نداره هیچ فایده ای نداشت و اگر هم کسی اون رو به زور وادار به انجام این کار میکرد ، صدای گریه اش همه جا پخش میشد. تا اینکه من بهش یک داستان ساختگی رو

    گفتم اینکه ی پسر بچه بوده که و می‌ترسیده و بعداً یک لوبیای جادویی رو خریده و دیگه نمی ترسه .یک دختر بچه هم بوده کوچکتر از تو و بعد از اینکه لوبیای جادویی رو خریده نمی ترسه . من این حرف رو شب بهش زدم و قول دادم که فردا برای یک لوبیای جادویی بخرم . صبح وقتی از خواب بیدار شد از من طلب لوبیا جادویی کرد و من وقتی که حواسش پرت شد یک دونه لوبیای قرمز از کابینت برداشتم و اون رو درون یک دونه گیلاس قرار دادم تا جادویی تر به نظر برسه . و بهش دادم و کلی جزئیات بهش اضافه کردم و گفتم که تو وقتی میری درب رو حتما باید خودت فقل کنی و آهنگ بخونی و به کاشی های اونجا نگاه کنی و بگی چقدر قشنگ هستن . به خانواده هم گفتم که وقتی من نیستم از لوبیای جادویی به طور جدی صحبت کنند اونها هم اینکار رو انجام دادن و خواهرم خیلی خوشحال شده بود که این لوبیا رو داره و این سوال رو پرسید که آیا من دیگه نمی‌ترسم و من به حتمیت به او پاسخ دادن . برای اولین باری میخواست بره می‌گفت که این لوبیا خرابه چون من هنوز میترسم و من بهش گفتم پس اونو به من بده تا به فروشگاه برگردونم

    ولی چون خیلی خواص ازش شنیده بود دلش راضی نمیشد اون رو پس بده . و من هم بهش میگفتم که هرچقدر بیشتر تنهایی بری این لوبیا قدرتمند تر و محکم تر میشه و تو رو شجاعتر می‌کنه . خلاصه انگیزه ای شد براش برای حرکت کردن و انجامش داد.(وقتی بهش گفته بودم باید آهنگ هم بخونی آهنگ تولد تولد رو میخوند که خیلی زیبا بود)

    واقعا من خدا رو شکر میکنم که من رو با چنین قوانینی آشنا کرده . کسی که اگر هزاران نفر هم براش صحبت میکردند فایده ای نداشت و اصلا قادر به انجام این کار نبود خود من بار ها و بار ها از شجاعت براش میگفتم ولی فقط به ترس های خواهرم اضافه میشد .

    ی تجربه جدا از این موضوع رو هم بگم و البته شاید جدا هم نباشه .

    چند وقتی هست که یک فکری که انگار از طرف خداوند هست با من صحبت میکند . امروز من در جلسه امتحان بودم و در یک سوال چهار گزینه ای

    گزینه 4 رو با شک و تردید انتخاب کردم و به سراغ سوالات دیگر رفتم شاید حدود نیم ساعت بعد که برگشتم به همون سوال گفتم خدایا من احتمال میدم که جواب غلط باشه . اگر که جواب این سوال گزینه یک هست کاری کن که یکی از مراقب های امتحان یک حرفی بزنه .

    استاد! بدون وقفه و با صدای بلند یکی از مراقب ها گفت دانش آموزان 20 دقیقه دیگر فرصت دارید و من فهمیدم که گزینه درست گزینه یک بوده و نه گزینه 4 بعد از انتخاب و برگشتن به خونه وقتی پاسخ برگ رو دانلود کردم دیدم که جواب گزینه 1 هست و خیلی خوشحال شدم از اینکه چنین خدایی کار هارو این چنین ساده و راحت می‌کنه .

    من همواره نیازمند خداوند هستم و از او درخواست میکنم که مرا به راه راست و درست هدایت کنه و مرا این راه نگه داره .

    از شما هم بخاطر این سایتی که مثل گنجینه علم و دانش و ثروت است ممنونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  8. -
    حسین و نرگس گفته:
    مدت عضویت: 2140 روز

    سلام به استاد عزیزم و دوستان بهشتی

    استاد یادمه یه جا خونده بودم که قوز قرنیه باعث افزایش دایمی شماره چشم میشه

    و چند سال مداوم هر سال 25 صدم به شماره هر دو چشمم اضافه میشد

    تا اینکه متوجه شدم همچین چیزی خیلی مبنای علمی نداره و مدام به خودم تاکید میکردم که شماره چشمان من تغییر نمیکنه و استاد خدا شاهده از اون سال تا الان که نزدیک 9 سال میگذره، شماره چشمام زیاد نشده و ثابت مونده!

    یادمه خونه مرحومه مادربزرگم میهمان بودیم که صدای گریه بچه مستاجرشون بلند شد و بچه مدام و نان استاپ گریه میکرد، تا اینکه یکی از اقوام مدعی شد بچه چشم خورده و شروع کرد یکسری کارهای عجیب و غریب انجام دادن تا اینکه بچه بخاطر بادپیچ شدن شکمش، ناگهان باد گلو داد و دردش ساکت شد و این اتفاق همزمان شد با پایان کار دفع طلسمات اون بنده خدا…

    و ایشون مدعی شد چشم بد رو دفع کرده و این همزمانی رو به حساب دفع چشم بد گذاشته بود در حالی که یه موضوع طبیعی بود که بطور کاملا طبیعی حل شد و سالهاست هروقت اون بنده خدا رو میبینم داره همونکار رو برای دفع چشم بد برای بچه های فامیل انجام میده و اعتقاد عجیبی بهش داره!!

    به قول خداوند غیر خدا برای حل مسائل بشر پاسخگویی وجود نداره، اما همزمانی هایی که اتفاق افتاده در طول تاریخ باعث شکل گیری خرافات و بت ها شده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  9. -
    رویا مهاجرسلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2532 روز

    بنام خداوند وهاب و رزاق و غفور و بخشنده و مهربان هدایت گرم

    بنام خداوند صبح دل انگیز و روشنایی ها

    سلام به خداوند زیبایی ها

    با درود و سلام به استادان عزیزم و دیگر دوستان عزیزم الهی حال دلتون سرشار از نور و گرمابخش عشق الهی باشه

    الهی همیشه شاد و شادمان و کامیاب باشید

    آلهی همیشه دستاتون توی جیب الهی باشه

    الهی به خزانه ی الهی متصل باشید و یک دنیا لذت و انگیزه برای دریافت خواسته ها و آرزوها

    سیزده بدرتون مبارک

    خدایااآاا شکرت که امروز هم در این روز بهاری صدای شادمانی آواز پرندگان را می شنوم .

    روز گذشته کارهامون رو آنجام دادیم و آماده شدیم که راهی کرج بشیم !!!

    قرار شد بریم خونه ی خواهرم !! با آنها بریم سیزده بدر پارک میثاق . انگار یک دریاچه هم داره .. الان که دارم این کامنتو می‌نویسم هنوز جا پیدا نشده .. دختر خواهرم رفت دنبال یک جای دیگه و یک پارک دیگه نزدیک خونه شون..

    من دو سالی بود خونه شون نرفته بودم . بخاطر اینکه یک گربه ی کوچیک آورده بودند و می‌خواستند نگهداری کنند ولی الان اندازه ی پلنگ شده به رنگ سفید زرد پشمالو .. با اینکه من حیوانات را خیلی دوست دارم ولی اصلا به هیچ عنوان نمیتونم بپذیرم که در یک خانه آن هم در آپارتمانی که کلی وسایل و دو دست مبلمان جدید و شیک هم خریدن و کل خونه پُر شده و اصلا نمیشه راه بری . یعنی بنظر من این حد شلوغی برای من کلافه کننده است . !!!! یعنی آنقدر لوازم هست که جای راه رفتن نیست چه برسه به اینکه یک حیوان هم در خانه باشه که روی همه چی راه می‌ره واقعا برام یک مسعله و یک چالش بزرگیه ؟

    خورده این گربه کلی وسایل داره . توالت شنی . و لانه و باکس و غیره که باید یک اتاق مجزا بهش اختصاص بدن . ولی فعلا همه چی در همع … البته الان خیلی بزرگ شده و از یک نژاد خاصی هم هست که حالا اسمشو فراموش کردم

    براش شناسنامه گرفتند به اسم میراکل

    واکسن هاشو زدند و قرص های ضد آنگل و از این حرفهااآا و کلی کارای دیگه !!! خودشون خیلی قربون صدقه اش میرن و هیچکس هم جرآت نداره بگه رو سرمون پریده و چنگ مون زده !!! یعنی دو بار به نیت بازی کردن غیره منتظره یک چنگی به پام کشید . و منم یک جیغی کشیدم یعنی من اصلا انتظار این حرکت رو نداشتم چون ظاهر فوق العاده آرومی داره ولی حرکت های نامنتظره .. ولی منو دعوا کردن و گفتن !!! وووااا چرا جیغ می‌کشی ! داره باهات بازی می‌کنه !!! خلاصه دخترم هم به جمع آنان پیوست مدام بهم حرف میزد .. با اینکه بهشون گفته بودم من نمیتونم توی خونه با حیوان زندگی کنم هر چقدر هم حیوان خانگی و خوبی باشه ولی آنها حرف خودشون رو می‌زدند . البته آنها اختیار زندگی خودشون رو دارند و دوست دارند چنین سبک زندگی داشته باشند .

    خلاصه یاد حرفهای استاد افتادم که میگفتن.. که چیزی منو قفل کنه و یا زنجیر کنه رو تحمل نمی‌کنم… در واقع منم همین احساس را دارم .. احساس میکنم چنین مسعولیت هایی یک زنجیر و قفلی است که اصلا آرامشی در آن نیست چون باید همیشه خانه باشند و آن حیوان زبون بسته رو نمیتونن تنها بگذارند چون واکنش هایی از خودش نشون میده ..که یعنی چرا منو تنها گذاشتید . و نکته ای که وجود داره انتظار دارن که همه بیان خونه شون و خیلی هم عادی باشند و غیره ..

    وقتی با این آگاهی ها و طرز تفکرم داشتم به نحوه ی زندگی کردنشون نگاه میکردم دیدم چقدر فاصله ی فرکانسی بین مون وجود داره .. خواهرم اینا بخاطر این حیوان آنقدر برای خودشون و دیگران محدودیت ایجاد کردند که اصلا نمیشه تحمل کرد .. نه جایی میتونن برن تازه همه‌ی در و پنجره های بالکن رو بستند و حصار گذاشتن تا یکوقتی گربه شون از ارتفاع پرت نشه توی محوطه.. و نه میتونن حیوان رو با خودشون جایی ببرن … و نه کسی می‌تونه خونشون بیان و بمونند .. و تازه کلی بخاطر این حیوان از دیگران ناراحت میشن و دلخوری پیش میاد … البته آنها آنقدر به خواسته ی خودشون اهمیت میدن که دیگران براشون مهم نیستن… و من فکر کنم آخرین باری باشه که خونشون اومدم چون انگار قراره یک گربه ی ماده برای این آقا میراکل بیارن .. هر چند عقیمش کردن و کلی هزینه برای نگهداریش خرج می‌کنند ولی بنظر من حیوان جاش توی یک آپارتمان نیست .. بخصوص اگر میهمان هم داشته باشند..

    الان که دارم این کامنت رو می‌نویسم داخل پارک نشستم .. زیر یک آلاچیق بزرگ که چند خانواده هم اینجا اطراق کردن و یک چادر پیک نیکی نصب کردن .. و یک فوتبال دستی هم گذاشتن روی میز سمت خودشون.. یک عده هم دارند والیبال بازی میکنند و یک چند نفری هم دارند با لباس ورزشی پیاده روی میکنند . از جاهایی ها صدای موسیقی میاد و مردم شاد و خوشحال هستند ..منو دختر خواهرم و خواهرم اومدیم پارک ویک سری وسایل و زیر انداز پهن کردیم و صبحانه مختصری نوش جان کردیم ..و خواهرم دوباره رفت خونه شون که آش رشته برای عصرانه آماده کنه .. و برای ناهار هم بساط جوجه کباب رو مگنت کردند و پلو و بقیه ی لوازم رو آماده کنند و با دخترم بیارن پارک سر خیابان شون …و خدا رو شکر زیر این آلاچیق بزرگ میز و صندلی های فلزی گرد گرد وجود داره که در سمت قسمت ما هم یک میز و صندلی مجزا هست و منم نشستم و دارم این کامنت رو می‌نویسم .. هوا فوق العاده قشنگ و بهاریست .. ولی کمی ابری میشه احتمالا تا عصری یک بارش و بارندگی هم وجود داره .. .

    چند روزی بود نتونستم کامنت بذارم ولی الان از موقعیت استفاده کردم و گفتم با یک احساس خوب و عالی در این فضای بینظیر کامنت بنویسم و ارسال کنم ..

    ادامه ی امروزم رو در قسمت بعدی می‌نویسم

    انشالله روز سیزده بدر دل همه شاد و خوشحال باشه و فراوانی و وفور نعمت و پول و ثروت و سلامتی رو تجربه کنید الهی آمین

    خدایاااا تنها فقط و فقط ترا می پرستم

    و تنها فقط و فقط از تو یاری و هدایت و آگاهی و انرژی و سلامتی و پول و ثروت و تداوم و پایداری و تمرکز. و نعمت و برکت می خواهم

    IN GOD WE TRUST

    ما به خداوند اعتماد داریم

    IN GOD WE TRUST

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  10. -
    محسن منجزی گفته:
    مدت عضویت: 2039 روز

    استاد عزیزم سلام به روی ماهت

    دوستان عزیزم توی این سایت مقدس و الهی سلام به روی ماه همه تون

    استاد خدا انشاالله حفظت کنه سال های سال

    انشاالله که سلامتی هر روزه بیشتر و بیشتر بهت بده که همیشه برامون از این فایل های زیبا و پر از آگاهی بزارید تا ما بازهم آگاه تر بشیم و ذهنمون بازتر بشه که چطور زندگی کردن بهتره. خدارو شکر میکنم بابت حضورت و وجودت

    مثال هایی که از این عملکرد ذهن میتونم بگم و الان یادم میاد

    مثالی که یادم میاد الان، توی اروپا یک دانشمند دو تا زندانی محکوم به اعدام رو که میخوواستن اعدامشون کنن، با انجام کارهای قانونی و کسب رضایت خانواده ها و کلا انجام بروکراسی های خاص قرار شد که روشون آزمایشی انجام بده.

    آزمایش به این صورت بود که اون دو نفر رو بست به دو تا الوار که کاشته شدن بودن توی زمین و بصورت عمودی ایستاده بودن و از پشت دست های اون ها رو بست. نحوه قرار گیری این زندانی ها به شکلی بود که پشت سر هم بودن یعنی یک نفر پشت سر اون یکی، و در حالی که هر دو نفر به الوارها بسته شده بودن. یعنی یک نفرشون اون یکی رو میتونست از نمای پشت سرش ببینه.

    خلاصه این دانشمند اومد با چاقو رگ دست اون نفر جلویی رو زد و یه ظرف گذاشت زیر دستش که قطره های خون بریزن توی اون ظرف و جمع بشن. اون زندانی دوم از پشت داشت اون نفر جلویی رو میدید و میدید که آروم آروم داره ازش خون میره. تا چند ساعت بعد که بخاطر اینکه خون زیادی ازش رفته بود اون زندانی مرد.

    نفر دوم که شاهد این موضوع بود رو هم اون دانشمند اومد این دفعه پشت چاقو رو که تیز نبود کشید روی رگ دست زندانی، که دست هاش از پشت بسته شده بودن . در واقع رگ دست اون زندانی بریده نشده بود و با یه صدای قطره های آب اومد شبیه سازی کرد صدای چکه های خون رو که می افتادن توی اون ظرف. بعد از چند ساعت اون نفر دوم هم بر اثر کم خونی و در شرایطی که اصلا رگ دستش بریده نشده بود، مرد.

    این مثال نشون میده که چه قدر ذهن قدرت زندگی بخشی و یا خلق مرگ داره به همین دلیلِ که خداوند ما رو خالق زندگی مون خلق کرده تا با این نیروی فوق العاده زندگی خودمون رو خلق کنیم و به هار آن چه که میخوایم برسیم.

    یک مثال دیگه این بود که زمانی که بچه بودم از این فیلم های ترسناک زیاد نگاه میکردم و کلا با بچه محل ها خیلی درمورد جن و این چیزا صحبت میکردیم. البته من چون میدونستم میترسم سعی میکردم به حرفاشون گوش ندم و توی بحث هاشون نباشم اما کم و بیش میشنیدم.

    یه شب نمیدونم چه کاری داشتم اومدم مامانم رو که کنارم خوابیده بود بیدار کنم، مادرم پشتش به من بود. تا بیدارش کردم و صورتش رو برگردوند رو به من، من انقدر ترسیدم که زدم زیر گریه. و فکر میکردم اون مادرم نیست و جن کنارم خوابیده. چون مادرم اون شب یکم لبش ورم کرده بود یه مقدار پماد زده بود روی لبش و چون رنگش سفید بود یه طورایی شبیه یه دندون اضافه روی لبش بود توی تاریکی که هر کی میدیدش می ترسید. خلاصه تا من این صحنه رو دیدم کلی زدم زیر گریه و فکر کردم مادرم نیست و جنه. و کلی داد و بیداد کردم. تا چراغ ها رو روشن کردن و بعد مادرم اومد منو بقل کرد و چهره ش رو که دیدم فهمیدم که این دندون اضافه، یه مقدار پمادیه که زده روی لبش برای ورم لبش. هلاصه خیلی ترسناک بود.

    انشاالله خدا کمک کنه که همیشه سلامتی و ثروت و عشق و آرامش رو توی وجود خودم و توی افکارم پرورش بدم که همین ها رو توی زندگیم تجربه کنم چرا که خداوند مهربان خیلی خیلی بیشتر از من دوست داره که من شاد و سالم وثروتمند و عالی زندگی کنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای: