اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد چقد این فایل منو تحت تاثیر قرار داد که چقد ما تو زندگی غرور میگیرمون ومیترسیم وجون خودمون از دست میدیم و میریم یه گوشه میشینیم و میشیم گربه خونگی
و خیلی کم پیش میاد که مثل سگ خوشبین باشیم و همه چیو زیبا ببینیم وهدایت بشیم به سمت مسیرهای ساده وزیبا
خیلی داستان دارم برای خودم که ترسیدم ویا غرور گرفته منو واز مسیر دور شدم
یه داستانی دارم برای خودم زمانی که فایلهای رضا عطار روشن گذاشتین روی سایت
من چندتا بدهی داشتم که برای خودم خیلی بزرگ بودن که باید در یکماه همشون میدادم ترساها هم وجودم گرفته بود که نمیشه از کجا با کدوم پول درامدی نداری
این قسمت اضافه کنم قبلش شغلم خرید فروش پسته بود از اونجایی که سال قبل سرما زدگی شده بود و محصول انچنانی برای خرید فروش نبود عملا درامدی هم نداشتم و بیکار بودم
خلاصه ترسها منو احاطه کرده بود که نمیتونی
فایلهای رضا عطار روشن امدن روی سایت شاید صد بار گوش دادم هنوزم از مسیر خارج میشم میرم سراغ اون فایلها
گوش دادم و داستان بدهی دوستش تعریف کرد که از خداخواسته بدهی دوستش بده
منم از خدا خواستم گفتم بدهی منو بده من ندارم هیچ راهی هم که بخوام این پول جور کنم ندارم
نمیدونم نیم ساعت شد یا یکساعت شد ینفر زنگ زد بهم کجایی چکار میکنی گفتم فلان جا گفت میای منو ببری یه شهر دیگه کرایه ات هر چی بشه بهت میدم
اون نفر افغانی بود چون دوست افغانی زیاد دارم
بلافاصله گفتم اره میام رفتم کرایه هم گرفتم
دیگه شروع شد نمیدونم چی شد شماره من بین اینا پخش شد که اینم کار خدا بود
کار به جایی رسید که درامد من چند برابر شد حتی از پسته فروشی بیشتر
از اونجایی هم چون افغانی بودن خیلی کرایه بیشتری میدادن
ولی من خیلی حس خوبی بهشون دادشتم بارها میشد میگفتم خدایا شکرت چقد اینا انسانهای درستی هستن و بودن خیلی خیلی ادمای کار درستی بودن
خودشون میگفتن بهم تو خیلی کرایه بیشتر از بقیه میگیری ولی ما دوست داریم با تو بریم
پول اون بدهیا جور شد و من دادم
و درامد من خیلی زیاد شده بود طوری که خیلی کارها انجام دادم
تو شرایطی که بعدش از دوستام میپرسیدم همشون شاکی بودن از این وضع
خلاصه چند نفر از دوستام در مورد کارم فهمیده بودن حالا تو فاز نصیحت که نه اینکارو نکن زشته مردم چی میگن تو فلانی
منم هم ترسیدم همم غرور گرفتم اره درست میگن این چکاریه من دارم انجام میدم ولی بازم داشتم ادامه میدادم ولی همش مواظب بودم کسی نبینه
و درامده شروع کرد به کم شدن و فرشته مرگ امد
منی که تو اون شرایط بودم و ارزوم بود که بتونم بدهیم بدم خدا کمک کرد و پرداخت شد
از اینجام که غرور گرفتم که نه من زشته اینکارو بکنم
به لطف خدای مهربان یه مدته پی بردم به اشتباهاتم و که حرف مردم برام اهمیت نداشته باشه یه سری نشونه ها درباره یه شغل جدید امده و این فایل هم حجت تمام کرد
استاد خیلی تشکر میکنم بابت این فایل بی نهایت تاثیر گذار
چقدر زیبا بود این فایل و چقدر متناسب حال و هوای این روز های من بود.
اول بگم که چقدر دلم برای پارادایس تنگ شده بود.واقعا هر دفعه از دیدن این همه زیبایی بسیار لذت میبرم.اون آب و هوای فوق العاده، اون دریاچه آروم،اون طبیعت بسیار زیبا! خدایا شکرت!
نکاتی که خیلی توجهمو در این فایل جلب کرد و خیلی هم تجربه داشتم در زندگی برای این زمینه ها:
مبحث ترس
مبحث توجه به زیبایی ها و نکات مثبت
غرور و منیت و مبحث توحید
# موضوع مورد علاقه من ترسِ
من از زمانی که از فایل ها و آموزه های استاد استفاده میکنم (مخصوصا روانشناسی ثروت 1) ،هرکجا که ترس میاد سراغم، هرکجا میبینم میترسم, طبق آموزه های استاد ، برنامه میزارم که برم داخل دل اون ترسه، برنامه میچینم برای اون داستان ترس!
میرم توی دلش و مثالی که همیشه و همه جا برای خودم میزنم،ترس از مسافرت مجردی بود با خودرویی که همش خانواده باور های منفی داده بودن دربارش که این ماشین نمیره ,فلانه, بهمانه خطرناکه!
و وقتی رفتم تو دل این ترس و پا روی این ترس گذاشتم ، درهایی از نعمت و ثروت و خوشبختی بروی من باز شد! چقدر پیشرفت کردم, چقدر بزرگتر شدم! و همیشه اینو سرلوحه کارم کردم و برنامم اینه که هرجا احساس کردم ترس سراغم اومده ، سریعا برم توی دلش که بقول استاد بعد از این کار میبینی ترس ها واحی بودن بیخودی میترسیدی !!!
این موضوع رو قبلا حتی در روابط داشتم در روابط با پدر و مادر داشتم وخیلی جاهای دیگه که مثلا وقتی درمورد روابطم با پدر و مادرم،این ترس رو رفتم توی دلش و حلش کردم ،با پدر و مادرم رفیق شدم! و اونقدری باهم خوبیم که حد و مرز نداره!
شخصیت من بعد از این اقدام عملی یعنی برنامه چیدن برای رفتن داخل دل ترس ها عملا متفاوت شد و هرکسی منو میبینه ، میگه تو چرا اینقدر نترسی!و چرا تینقدر اتفاقای خوب برات میوفته!چرا اینقدر ریلکسی و آرومی! و این نترس بودنه بهمراه (خوشبین بودن و دیدن نکات مثبت هر چیز ) قشنگ خاک این باغچه زندگی رو زیرو رو میکنن.
هرچقدر از این موضوع بگم کم گفتم که هر موقع ترسی بهم وارد شد ،سریعا و هوشیار میرم توی دلش و فقط خدا میدونه که نتیجه ها میان بعدش!
موضوع بعد توجه به زیبایی ها و نکات مثبته که من شخصا باتوجه به رهنمود های استاد عزیزم و خانوم شایسته گرامی، سعی کردم داخل هرچیزی نکات مثبتشو ببینم.اولاش شاید یکم سخت بود ولی کم کم بقول استاد این چَرخ دندهه روغنکاری شد و افتادم روی روال طبیعی این مسیر،حتی لایف استایلم عوض شد و صبحا ساعت 5 صبح بیدار میشم بصورت کاملا خودکار با احساس شادی, میریم کنار زاینده رود در فضایی کاملا فوق العاده در طبیعت ، جایی که هم رودخانه هست، هم زمین های کشاورزی ، هم هوای خوب ،هم کوه ، هم درخت و سرسبزی ،هم پرنده های زیبا و هم آفتاب زیبا و … و این زیبایی ها رو میبینم تحسین میکنم و لذتشو میبرم.و هر روز جاها و مکان های زیباتری رو در همون منطقه پیدا میکنم! اینا در حالی هست که تقریبا 30 سال بود چنین مکانی در فاصله ی بسیار نزدیک من بود و من بخاطر مسائل زیادی اصلا نمیدیدم!استفاده نمیکردم!
و هر روز که میرم اون مکان ،به جرئت میتونم بگم یک مورد جدید،یک زیبایی جدید تری رو کشف میکنم! بله ،بخاطر اینکه توجه من روی زیبایی ها و نکات مثبته و جهان و قانون خداوند هم دقیق عمل میکنه ومنو هدایت میکنه به زیبایی های بیشتر!!!
# به جرئت میتونم بگم که در طول زندگیم هرموقع که غرور من رو گرفت و گفتم (من) فلان کارو کردم (من) بودم که اون تغییر رو دادم (من) برترم و … چوبش رو قشنگ خوردم و حتی همون تغییراتی هم که حالا مثلا در یک زمینه خاص ، داده بودم، از بین رفتن .
اینی که بتونم توحیدی عمل کنم رو دارم خیلی روش کار میکنم و اینکار واقعا بمن احساس آرامش و امنیت خاصی در همه ی ابعاد و زمینه های زندگیم میده ،
مثلا به موضوعی برمیخورم، میگم خدایا من هیچم،تو هدایتم کن،
من هیچی نمیدونم، تو راه حل رو بمن بگو،
من هیچی نمیدونم ، تو هدایتم کن به مسیر درست
و هر بار این کار معجزه ها بمن نشون داده ومسیر ها به شکل باور نکردنی بمن نشون داده شدن.
از استاد عزیزم بینهایت بخاطر این فایل سپاسگزارم
از خانم شایسته عزیز که زحمت کشیدن و این فایل رو فیلم برداری کردن بینهایت سپاسگزارم
برای تمامی دوستان آرزوی ثروت، سلامتی و حال خوب و لب خندون رو دارم.
خیلی خوشحالم که کامنت تجربه های من از قوانین باعث شد یادآوری خوبی برای شما بشه و امیدوارم که همیشه بتونیم در تمام لحظات زندگی رها باشیم و اجازه بدیم این سیستم بدون تغییر خداوند ،ما رو در لحظه هدایت کنه و به بهترین جا ها ببره.
خیلی حالم خوب شد از کامنت زیباتون.ممنونم ازتون
براتون بهترین ها رو از خدای مهربون میخام.امیدوارم که همیشه در ثروت و سلامتی و شادی بینهایت باشید
استاد بی نهایت ازتون سپاسگزارم، چه مثال عالی ای بود برای درک قوانین این فیلم. واقعا عالی بود.
خیلی زیبا بود.
استاد چقدر این سایت شما پویا و زنده است. خداروشکر. من دیشب این فایلو باز کردم 165 کامنت داشت، الان که دارم کامنت مینویسم، 322 کامنت داره. واقعا جالبه. چقدر خوب. یاد اون فایلی افتادم که در مورد پیامبر اسلام گفتید که مگه اون زمان پیامبر تبلیغات کرد که اون طور آدم ها دورش جمع شدند.
خداروشکر، بخدا من اینو فراوانی و قوانین رب العالمین میبینم. این فراوانی خداوند است از بودن این همه انسان بی نظیر در این سایت.
این هدایت خداوند است که به سمت شما هدایت شدیم ما برای حال بهتر.
خداروشکر. خداروشکر خداروشکر.
بینهایت خدای عزیزم را شکر.
الان همین که دارم کامنت مینویسم فایل جلسه 5 قدم اول را گوش میدهم. وقتی اومدم پلی کنم، دیدم 2 ساعت زمان فایل هست.
بعد یادم افتاد من وقتی میخواستم برای سایت خودم فایل درست کنم خیلی سخت بود.
به خانمم گفتم ببین این هدایت و این هماهنگی با جریان الهی اینجوریه که استاد میشینه و 2 ساعت صحبت میکنه، بدون خستگی، بدون اینکه یه قطره آب بخوره، بدون اینکه تپق بزنه، (چون خب من دیدم کمترین تدوین را داره فایلهاتون)، خیلی عالی بود. این بهم نشون میده این هماهنگی با رب العالمین چجوریِ، چقدر آدم میتونه با خدای خودش در صلح باشه، با قلبش در صلح باشه.
خدایا شکرت، استاد خداروشکر قرآن رو قبل دورانداختن خوندید.
استاد چقدر من از شخصیت اون سگه خوشم اومد. یاد دوران نوجوانی و کودکی خودم افتادم، که واقعا درگیر هیچ چیز خاصی نبودم، به هیچ عنوان درگیر اینکه غر بزنم نبودم و به خواسته هام توجه میکردم، در قالب بازی.
من به هیچ عنوان به بقیه توجه نمیکردم، در مورد بقیه مردم نظری نمیدادم. همه رو اونجوری که بودند پذیرفته بودم و از لحظه ام لذت میبردم.
و چقدر عالی میگذشت تا وقتی اون ایمان در وجودم زنده بود و خداروشکر الان که دارم روی خودم کار میکنم، خداروشکر هر روز داره شرایطم بهتر از قبل میشه، حتی بهتر از دوران کودکی و نوجوانی ام. خداروشکر.
خداروشکر بینهایت این رب العالمین را شکر. دیگه چه تکیه گاهی از خودش محکم تر که اجابت کننده ی درخواست های من هست؟!
استاد اتفاقا چند روزی بود درگیر مفهوم ترس بودم، واقعا هم این دوست عزیز نویسنده و کارگردان، و شما چقدر خوب توضیح دادید در مورد بوی ترس.
همسر من خیلی از حیوانات میترسه، بارها بهش گفتم که سگ ها مخصوصا بوی ترس را متوجه می شوند. از سگ ها نترس. و از وقتی که سعی کرد یکم کمتر از قبل سگ ها به سمتش جذب می شوند.
استاد من اون ترس و شرک را در جهات مختلف در وجودم، دیده ام، و واقعا به لطف رب العالمین؛ خیلی جلوش را گرفتم و اینو مدیون آموزش های عالی شما در مورد توحید و یکتا پرستی است.
استاد ممنونم ازتون. امیدوارم شما و مریم خانم عزیزم همیشه شاد باشید و من به زودی بتونم از نزدیک شما را ملاقات کنم.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
یک نوعی از سپاس ، آرامش و صلح درونی رو در کامنت تون دریافت کردم…
بعد رفتم و پروفایلتونو مطالعه کردم
و خیلییییییییییییی تحت تأثیر داستان هدایت تون قرار گرفتم…
خدایاااااااااااااااا شکر برای لحظه لحظه زندگی مون که بی شک اگر لطف ، مِهر و عنایت الله مهربان به تک تک ما نبود، بارها و بارها باید از زندگی خداحافظی میکردیم..
و به قول گربه چکمه پوش در نهایت با مرگ ملاقات میکنیم ولی نه با ترس و ناآگاهی….
برای زندگی دوباره و حضورتون در این دنیا خدا رو شکر میکنم و بهتون تبریک میگم که نگاه ویژه خداوند رو درک کردین…
خدایا شکرت
به قول خودتون:
خداروشکر بینهایت این رب العالمین را شکر. دیگه چه تکیه گاهی از خودش محکم تر که اجابت کننده ی درخواست های من هست؟!
خدا رو شکر که به معنای حقیقی همه ما غرق در نعمت لایزال ملکوتش هستیم….
واقعا چه از این بهتر ؟؟؟؟!!!!!
بازم از شما سپاسگزارم بابت نوشتن این کامنت عالی…
الهی در کنار همسر گلتون غرق در نور و عشق الهی باشید.
خداروشکر. قلبم باز سد کامنت شما را خوندم. خداروشکر بینهایت.
این نشانه رب العالمین من بود. نشانه ی امروزم که علیرضا طاهرزاده این اولین هدیه ات.
نمیدونم چجوری شکر این خدای یکتا و بی نهایت وهاب را بگم.
وهابیت خدا همینه. اینکه چقدر بخشنده است، به همه.
صبح به خدای عزیزم گفتم خدایا نشونه اینکه من دارم در مسیر تو حرکت میکنم و احساس خوب میخواهم داشته باشم واسه همیشه اینه که هر روز بهم هدیه بدهد، (یه نشانه دیگه هم بود که الان به مشیت الهی یادم نیست)، و این کامنتی که شما گذاشتید روی کامنت من واسم مثل یک هدیه بود. بعد وقتی تعداد ستاره ها و امتیازات به دیدگاهم را دیدم، بازهم بینهایت سپاسگزار شدم.
دیشب وقتی میخواستم این کامنت را بنویسم، یه لحظه از ذهنم این مسئله عبور کرد که چه کسی مگه این کامنت را میخونه؟!
خداروشکر الان میبینم نوشتن چقدر تاثیر گذاره!
خداروشکر، خداروشکر، خداروشکر.
تازه اون فراوانی ای که خداوند به استادم داده است و مردم هم فرکانس و هم خانواده را در کنارشون جمع کرده است، به منم رسید.
خداروشکر بی نهایت. واقعا حدی نداره این میزان سپاسگزاری.
اینکه استاد میگفت یکی از درخواست هام از خداوند اینه که بتونم بیشتر سپاسگزار باشم…
این واقعا واسه من نکته مهمی بود وجیهه بانوی عزیزم.
خیلی خیلی خیلی سپاسگزارم ازتون کامنت گذاشتید.
امیدوارم قلبتون پر از آرامش باشه و زندگیتون سرشار از احساس خوب و خوشبختی باشه.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
گاهی اوقات خدا از لفظ الاغ استفاده میکنه تا به ما بربخوره تا شاید عمل کننده باشیم…
واقعا پناه بر خدا از اینکه در فرکانس أُو۟لَـٰۤئکَ کَٱلۡأَنۡعَـٰمِ بَلۡ هُمۡ أَضَلُّ باشیم
پناه بر خدا…
چه زیبا استاد عباس منش در مورد شاه ترمزی بنام “منیت” صحبت کردند…
این روزها داشتم با خدا میگفتم که خدایا چکار کنم؟
جوابش یک بیت زیبا از عطار نیشابوری بود
این بیت را من خیلی خیلی خیلی دوست دارم…
تو مباش اصلا کمال این است و بس
تو ز تو لا شو وصال این است و بس
“لا”در زبان عربی یعنی “هیچ”
میخواد بگه که هیچ شو…
میخواد بگه مراقب باشی که مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ ٱلۡکَرِیمِ نشوی…
وقتی که هیچ شوی به خدا میرسی…
امام سجاد علیه السلام در دعای زیبا و توحیدی ابوحمزه ثمالی یک جمله ای زیبا را به خدا میگویند…
و أنّ الراحلَ إلیک قریبُ المسافه
و آن کس که قصد مسافرت به سوی تو را بکند چه مسیر نزدیکی را در پیش دارد
مسیر رسیدن به سوی خدایی که نَحۡنُ أَقۡرَبُ إِلَیۡهِ مِنۡ حَبۡلِ ٱلۡوَرِید است به ما ؛ خیلی خیلی خیلی نزدیک است و آن عبور از یک دست اندازی است بنام “منیت”
به قول حافظ عزیز
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز
همین است و بس ، حالا نمیدانم چرا ما اینقدر پیچیده اش میکنیم و دنبال تکنیک های دنیای مادی هستیم که آقا خواسته ات را اینجوری بنویس و بگذار دور گردنت تا بهش برسی و وقتی میخوای آب بخوری خواسته ات را به آب بگو و بخور تا بهش برسی و…
هنوز مشکل کنتور برق را حل نکردیم بعدش دنبال تعویض سیم پیچی خانه هستیم…
دقیقا مثل وقتی که میخواهیم وارد خانه شویم کفش هایمان را درمی آوریم و بعد وارد خانه میشویم ، باید ادب رفتن به سمت خدا را هم رعایت کنیم و آن همین یک کلمه است
تو را با همه زخم هایی که خودم بهت زدم تا برگردی پیش خودم در آغوش میگیرم
ولی اگر منیت با خودت آوردی شرمنده ات هستم ، برو یکم بیشتر سختی بکش و زخم بخور تا دوباره برگردی پیشم منتها این بار بدون ذره ای منیت
(این نکته را در پرانتز بگویم که داستان های هدایت دوستانم را که میخوانم اکثریت نقطه مشترکی دارند و آن این است که از یه جایی به بعد خسته و درمانده بودند از همه تدابیر خودشان و با یک ندای خالص از منیت فریاد رَبِّ إِنِّی لِمَاۤ أَنزَلۡتَ إِلَیَّ مِنۡ خَیۡرࣲ فَقِیرࣱ سر دادند و الان در این وادی مقدس در حال عشقبازی با پادشاه جهانیان هستند)
عکسی را از اینترنت دانلود کردم که یک جنینی است که سقط شده و اینقدر این جنین کوچک است که به اندازه کفِ دستِ یک انسان است و در زیر این عکس این آیه زیبا نوشته شده است که
این عکس را دانلود کردم تا هر از چند گاهی نگاه کنم تا بدانم که چه بودم و چه شدم و همه اینها از لطف او بوده و هست و خواهد بود…
و هم این عکس جوابی به این نجوای شیطان باشد که دائم به من میگوید “چطوری و از کجا؟”(تو خود حدیث مفصل از این مجمل بخوان که آخه چطوری از یک سلول تبدیل شدی به هشتاد کیلو گوشت و پوست و …)
همین است و بس
خدا یعنی “به خود آ” ، یعنی برگرد به خود راستینت و رها شو از این من دروغین….
وقتی که منیت در ما بمیرد ، خدا در ما تجلی میکند و وقتی که خدا در درون ما تجلی کند چه بهشتی در بیرون برای ما ایجاد میشود
میشویم مثل حضرت یوسف که وقتی وارد جمعی میشویم همه لال میشوند و کسی جرات نمیکند در مورد گرانی و منفی ها حرف بزند دقیقا مثل زمانی که حضرت یوسف وارد مجلس زنان مصر شد و همه مات تماشایش شدند و …
میشویم مثل عیسی مسیح که وَ جَعَلَنِی مُبَارَکًا أَیۡنَ مَا کُنتُ بود که طبق کتاب انجیل یکی از معجزاتش غذا دادن به 5000 نفر بود و میشویم مثل یکی از پیروان عیسی مسیح یعنی حضرت رضا علیه السلام که در زمان بعد از حیاتشان روزانه حداقل 5000نفر در مهمانسرای حرم ایشان غذا خورده اند و میخورند و خواهند خورد بدون اینکه این حجم از تغذیه خدای فراوانی را به عجز درآورد…
و چه زیباست وقتی معجزاتی این چنینی را از حضرت رضایی که وجود فیزیکی اش در بین ما نیست میبینیم ، به خود بیاییم و بجای این رفتارهای شرک آلود که او را همتای خدا قرار دهیم و از او درخواست کنیم که واسطه ای شود و…. بیاییم اینگونه دعا کنیم
حالا که اینها را نوشتم این جملات پایانی را میگویم خطاب به آنهایی که امامان و پیامبران را منشی های دفتر خدا میدانند که باید از آنها بخواهیم تا آنها وقت ملاقاتی برای ما بگیرند و…
ببینید با استناد به قرآن ، حضرت عیسی مسیح با اذن خدا کارهای خداگونه میکرد
مرده زنده میکرد ، مریض شفا میداد و…
و با وجود اینکه در جمع های عمومی اعلام کرد که من بنده خدا هستم ، اما مردم نتوانستند درک کنند و نسبت فرزند خدایی به او دادند و بجای خداپرستی به عیسی پرستی روی آوردند
حالا داستان ما هم همین است
ما معجزات زندگی این بزرگواران را دیدیم و شنیدیم اما نتواستیم درک کنیم که آنها بندگان صالحی بودند به درگاه خدا و نسبت های خدایی دادیم و در توجیه این کارهایمان ندای هَـٰۤؤُلَاۤءِ شُفَعَـٰۤؤُنَا عِندَ ٱللَّهِ سر دادیم…
نمیدانم چه شد متن به اینجا رفت
به قول سعدی
او میکشد قلاب را…
از بحث “منیت”دور نشوم و این متن را با یک بیت زیبا از مولوی تمام کنم که میگوید…
واقعا احسنت به شما استاد عزیز و توحیدی ما که اینقدر زیبا در مقابل خداوند عظیم فروتن هستین و اعتبار هیچ کدوم از کارهای زندگیتون را به خودتون نمیدین و در مقابل خداوند تسلیم هستین.
چقدر بحث توحید زیباست.
چقدر فروتنی در مقابل خداوند حس خوبی میده بهمون و زندگیمون را سرشار از برکات میکنه.
بعد از دیدن این فایل سجده شکر کردم و حالم صدها برابر بهتر شد.
چقدر این جمله استاد را دوس داشتم که زندگی لذت بردن از همین لحظه ای هست که داریم زندگیش میکنیم هرجا و هرمکان و هر شرایطی که باشه مهم لذت بردن از لحظه است.
یاد یک خاطره افتادم که گفتنش خالی از لطف نیست.
دوسال پیش که کارمو بصورت جدی شروع کردم به عزیزدلم گفتم هروقت یخچال بفروشم از سود پولی که گیرمون اومد مرغ میخرم و کباب میکنیم میخوریم.
خدا شاهده همیشه بعد از فروش یخچال مرغ میگرفتم و با احساس خیلی خوب و عالی کباب میکردیم و دل سیر میخوردیم و لذت میبردیم.
رفته رفته هرموقه که کباب میکردیم چون حسم خیلی خوب بود و کلی حالم خوب بود همون موقه چندین و چند بار اتفاق افتاد حین کباب کردن مشتری زنگ میزد و یدونه یخچال دیگه میفروختم و این باور در من شکل گرفته بود که هروقت کباب کنم مشتری میاد و و ناخودآگاه فکرکنم مغرور شدم و الان مدت زیادیه دیگه این احساس مرده و نمیدونم چرا دیگه تکرار نمیشه.
ولی الان میفهمم بابا کباب کردن مهم نبود که مهم حال خوبی بود که داشتم مهم حس خوبی بود که با عزیزدلم تجربش میکردیم و در لحظه زندگی میکردیم.
واقعا چرا اون احساسهای خوب را از دست دادم؟!
الان میفهمم همش بخاطر عجله برای سرمایه دار شدن و پول درآوردن بود.
آخه میخواستم پول دربیارم که چی بشه؟!
غیر از اینه اون همه به خودم فشار میاوردم که پولدار بشم تا خوشبختی را تجربه کنم؟
خب من که داشتم خوشبختی را تجربه میکردم و از زندگیم لذت میبردم.
واقعا آدم ها زود همه چیز را فراموش میکنن.
خیلی دوسدارم مثل سابق باشم و از زندگیم لذت ببرم و خداروشکر میکنم که استاد عزیز با دوتا فایل آخری که درباره توحید عملی گذاشتین حس میکنم دستمو گرفتین و به سمت صراط مستقیم هدایتم کردین خدا بهتون عزت بده ازتون ممنونم.
بحث دیگه غرور و تکبر در مقابل خداوند هست.
خداروشکر میکنم بنده اصلا مغرور نیستم و هرچقدر که وضعیتم بهتر شده تا الان هیچ تغییری نکردم و برعکس خیلی هم افتاده تر شدم و از این بابت خوشحالم.
نکته جالب دیگه خوش بین بودن به اتفاقات و زندگی واقعا این نکته خیلی سطحش بالاست و به اندازه ای که بتونیم نسبت به اتفاقات خوش بین باشیم به همون اندازه میتونیم به زندگیمون شکل و شمایل بهتری بدیم و زندگی بهتری را تجربه کنیم.
در انتها از استاد عزیز تشکر میکنم و خداروشکر میکنم بخاطر زیبایی های پارادایس و این دریاچه فوق العاده زیبای آب شیرین.
اتفاقا استاد دیشب قبل از خوابیدن فایل زندگی در بهشت قسمت 198 را دیدم و اون موقه که با دوربین پریدین داخل آب خیلی کیف کردم و خواستم بگم زیبایی های پارادایس از داخل این دریاچه زیبا واقعا باورنکردنی بود.
واقعا معرکه هست زندگی شما دوتا عزیزدل در مکانی فوق العاده زیبا و پر آب و خرم و دور از هرگونه مسائل و اخبار بیرونی منفی.
خوش بحال شما و خوش بحال من که میتونم این خواسته ها را داشته باشم و به همشون برسم.
سلام عرض میکنم خدمت شما استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز
چقدر لذت بردم ازین فایلی که اول صبح جمعمو با این فایل شروع کردم جالبه اینکه وقتی صبح اومدم توی سایت گفتم خداکنه استاد عباس منش یه فایل جدید گذاشته باشن و گذاشته بودین
خب بریم سراغ مطالب نکته اولی که منو خیلی گرفت این بود که زمانی که ما سرکش میشیم زمانی که ما فقط روی خودمون حساب میکنیم دقیقا همون جاست که میخوریم زمین و من اینو بار ها در زندگیم دیدم
و وقتی فکر کردم یادم اومد، یادمه یه روز که داخل مغازه بودم و فروشم رو زده بودم و داشتم میرفتم خونه
فروشنده طبقه ی پایین گفت فروش چطور بود گفتم :
تا وقتی من هستم فروش عالیه و اشتباه من دقیقا همینجا که روی خودم حساب کردم من اسمی از خداوند نبردم نگفتم که تا زمانی که خداوند با منه
و من به یادشم همیشه همه چی عالیه گفتم تا وقتی من اینجا هستم فروش عالیه و یادمه تا 3 روز اوضاع فروش اصلا خوب نبود و من یادم اومد که این حرفو زدم و اصلا بهم الهام شد که تو بابت اون حرفت
فروشت اینقد پایین اومده
دیروز که داشتم فایل شما استاد عزیزم با ازاده رو نگاه میکردم هم دقیقا آزاده جان همین حرفو زد که گفت زمانی که جلوی ایینه بودم و گفتم من چند وقته از خدا
خبری نگرفتم و گفتم ولش کن الان خیلی شلوغه سرم
بذار یه وقته دیگه که خود آزاده جانم گفتن،گفتن همونجا بود که به بدهی بدی خوردم و یادم اومد به خاطر این حرفم من به این بدهی ها خوردم چون روی خودم حساب کرده بودم
نکته دوم اینکه بحث شجاعت بود که برام خیلی جذاب بود اینکه هر جا داخل زندگیت یه شجاعتی نشون بدی جهان بهت پاسخ میده من زمان هایی که با پدرم صحبت میکردم و پدرم یه بار از گذشته خودش برام تعریف کرد با اینکه قانون رو نمیدونست ولی اجراش کرده بود پدرم میگفت زمانی که جوون بوده
به دلیل اینکه فکر میکرده کار نیست در مشهد با توجه به باور های مخربش همون روز شنیده که زاهدان کار هست همون شب بلیط گرفته و از مشهد رفته زاهدان برای کار، با اینکه کسیو نمیشناخته و تا حالا زاهدان نرفته بوده و جالبه زمانی که این شجاعت رو نشون داده کاری رو پیدا کرده که در عرض 10 روز درامدی کسب کرده به اندازه سه ماه کاریش
و جالبه زمانی که گربه چکمه پوش نشون داد که دیگه نمیترسه از ازرائیل اون موقع خداوند بهش پاداش زنده موندن رو داد
و وای اون جملش که گربه چکمه پوش گفته من حاضرم بمیرم ولی با ترس ن دلم نمیخواد با ترس بمیرم مو به تنم سیخ شد
و چقد یه جملتون منو احساسی کرد اینکه سگ داستان با وجود اینکه قصد کشتنش رو داشتن زندگیش رو به صورت طنز میدیدو خودش رو درون بازی و اینکه این حد از مثبت اندیشی باعث شده بود بتونه در لحظه زندگی کنه و بتونه نقشه جوری ببینه که دیگران تواناییشو نداشتن و دقیقا با توجه به تعهدی که بخودم دادم میبینم که چقدر از لحاظ مثبت اندیشی با کمک خداوند و فایل های گران بهای شما استاد عزیزم تونستم توی این بحث پیشرفت کنم و هنوز هم خیلی کار دارم.
نکته جالب برای من این بود که زمانی که ادم مغرور و خود خواه میشه خیلی تنها میشه و گربه چکمه پوش هم اینو درک کرده بود که من به خاطر غرورمه که اینقد تنها بودم و همیشه در تنهایی به سر میبردم و این منو یاد خودم میندازه که احساس میکنم پاشنه آشیلمه شایدم غلط باشه احساسم چون من با تازگی تقریبا 90 درصد افراد منفی زندگیم رو حذف کردم یه مقداری احساس تنهایی میکنم که میدونم اینکه من یه قدمی برداشتم برای حذف افراد منفی این خودش افراد مهم رو به زندگیم میاره
و نکته اخر اینکه اون دختر زمانی فهمید که بهتر از خرس ها به عنوان خانواده پیدا نمیکنه که کسی که
خانواده نداشت بهش فهموند که چقدر دارایی با ارزشی داره و امیدوارم بتونم و بتونیم ازین لطف خداوند که ما هر جا هستیم و در هر نقطه با افرادی که هستیم در جای درستی هستیم استفاده کنیم و قدر داشته هامون رو بیشتر بدونیم عاشقتونم
خدایا شکرت برای یک فرصت دوباره دیدن و نوشتن، سلام میکنم به همهی عزیزانم خداروشکر برای وجود ارزشمندتون تو زندگی من و این دنیای قشنگ.
اتفاقا دیروز تو دلم بود یک انیمیشن ببینم خیلی وقت بود ندیده بودم و داشتم میگفتم بریم یک انگری بیردزی ببینیم یا مردعنکبوتی جدید را که از قضا صبح که بلند میشم میبینم واووو موضوع جدید و فایل جدید دری درینگ؛ درسهایی از انیمیشن گربهی چکمه پوش.
بریم بریم ببینیم نکات مثبت را شکار کنیم؛
من این انیمیشن را دیدم قبلا، الان که گفتید درسهایی زیادی توشه یک لحظه استاپ کردم ببینم چی یادمه و خب گربهای بود که داستان هفت جونش به نمایش میذاره و عزراییلی که میخواد ببرش با خودش.
تنها درسی که یادمه ازش این بود که عزراییل میخواست بهش بگه قدر لحظه به لحظه زندگیت را بدون قدر جون، عمر، نفس به نفستو بدون.
این یاد من)
و حالا درسهای بعد من( عه نه تا جون بود.
چقدر این پارادایس زیباست
و چقدر قشنگ این درس، هر وقتی که ما مغرور میشیم و فکر میکنیم ضدضربهایم و درست همینجا نقطهی شکست ماست
توی زندگی ما با تمام موفقیت هامون میتونه اتفاقی بیافته که مارو انقدر به دنیای ترس و وحشت و ناتوانی ببره که تمام موفقیت هامون را ازیادمون ببره .
استاد این داستان که اینجا گربه چکمه پوش قبول میکنه بره گربهی خونگی بشه و اولشم یکم میخواد استایل خودشو حفظ کنه ولی میبینه نمیتونه و بعد خودشو وفق میده منو یاد خاطرهی سربازیم انداخت ( خنده ) اون اوایلش که تو اموزشی بودم بعد تو یگان بعدی و بعد یگان بعدش. اوایل میخواستم اون استایل خودمو حفظ کنم اون موفقیت ها هم یادم بوده ولی نمیشد .. سخت شده بود برام ولی ناامیدم هرگز نبودم و خوش بینم بودم و میگفتم من میتوتم شرایطی را که میخوام بسازم حتی اگر نظام باشه و تو این دوران با تمام باورهای محدودکننده نسبت بهش، به هر حال من اولین قدم و دومین را برداشتم خدا بازم تو قدم بعدیم کمکم میکنه.
خلاصه که شد … واقعا شد واقعا وقتی به دوران 15 ماهه سربازیم بین تیر 400 تا مهر 401 نگاه میکنم در مل جز دوستای خوب و خوبی و مهربونی و تمرین عملی عزت نفس چیزی نمیبینم و نخواهم دید. واقعااا بزرگتر شدم حالا گفتم در کل اما بخوام برم تو جز اولش واقعا همین بود اولش سخت بود برام کنترل ذهن هم سخت بود اما همه چیز از کم کم شروع شد همه چیز بهتر شد.
مرسی استاد که این فایل را گذاشتی و اینجوری که در مورد ویژگیهای مثبت این قسمت میگی واقعا برام درس بزرگتری شده که بهتر بخوام به هر چیزی/مستندی/فیلمی/انیمیشنی … توجه کنم، و البته مکمل توجه کردن + عمل هم کنم.
و چقدر مو این کارگردانو تحسین میکنم که این انیمیشن را به این زیبایی تصویرگری کرده و نشون داده که اگر دنیا را سخت ببینی هر جوری ببینی فقط برمیگردونه به خودت .
چقدر اینجا این نقطه خداروباید شکر کرد که داره به این شکل میگه من هستم هااا! من دارم بهت توجه میکنم! من همونی میشم که تو توجه میکنی هاا!
اره دقیقا اون صحنه شجاعت گربه چکمه پوش تو انتهای فیلم فوق العاده بود حسش کردم که دوباره برگشته به اون خویش قدرتمند، و چقدرر دیدنی بود چقدررر ..
استاد گفتی شهریار و سگ یاد دو تا خاطره دیگه افتادم که واقعا شکفت انگیزن: مخصوصا دومی
خرداد امسال رفته بودیم شهریار کنار دوستای بینظیرمون تو یک باغ و دقیقا این سگ ها را یادمه لامصب سگ نبود غول بود ایقدررر بزرگ و دقیقا این را یادم بود که اگر من بترسم میان سمتم و دیگه کنترل ذهن واویلا ( خنده ) اخه بچه بودم فکر کنم اول دبستان یادمه رفته بودیم اردوی مدرسه نارنجستان و من سگی دیدم و ترسیدم و پا به فرار گذاشتم به سمت جایی که ادم بزرگترها بودند یکی از بچه ها سنگی انداخت و اون سگ به سمت سنگ رفت و خداروشکر مارو فراموش کرد اما اگر فکر کردید که من حواسم بود سخت در اشتباهید و من هنوز داشتم دوو میکردم و هر چی صدا میزدند بچه ها منو من سرعتمو بیشتر کردم کردم تا اینکه یهو چشمامو باز کردم دیدم تو رود افتاده بودم! ( خنده ) خب شوخی بود این داستان اونجا که بچه ها سنگ انداختند دیگه مو ایستادوم. ( عاشقتونمم من )
خاطره دوم، برمیگرده به یک سفر گروهی 7 نفره در پیمایش ماسوله به ماسال با 32 کیلومتر پیاده روی تو دل جنگل اقااا این داستان یعنی ته ماجراجویی و ترس و شجاعت و خنده است انقدرررر خاطره دارم و میتونم داستان سرایی کنم براتون که باید تمام برنامه هاتوو لغو کنید بشینید جلوم تا مو بگوم براتون هرچند سفرنامه کاملشو نوشتم و به اشتراک گذاشتم هم تصویری هم نوشتاری .. اقا اولین روز پیمایش تو ماسوله رسید دیدیم سگ هم زیاده ها، یکی دو تا سگ اومدند بامون بالا رسیده بودیم به قسمت چالشی اول پیمایش که از 500 متر سطح دریا تا بالای 2200 متر بازم اومدند بامون بالا صبح بود ظهر شد، ظهر بود داشت غروب میشد کم کم تو روز اول، از فاصلهی نه چندان دور یک کلبه نمایان بود اقا صاحب کلبه کلی سگ داشت ما هم سگ داشتیم ( خنده ) همینجور که پیمایش داشتیم حالا نمای سمت راستمون میدونید چی بود؟ جنگلی پهناوررر از ابرررر واووو یادش بخیر، خلاصه نزدیکتر که شدیم سگ های نگهبان گله الیاس ( صاحب کلبه ) به سمت ما حمله کردند و چندتا سگ ما هم د بدوو برو سمتشون اقاا چنان احساس غروری میکردیم د نگو ( خنده ) تو این سه روز پیمایش و 32 کیلومتر پنج – شش تا سگ بامون بود و هر کسی دقیقا هر کسی مارو میدید اولین چیزی که میگفتند مشترکاا این بود که این سگها را چرا با خودتون اوردید با هشت تا علامت تعجب !!!!!! میگفتیم اینا بابا از اول مسیر خودشون اومدند بعد میگفتیم چرا؟ میگفتند بابا اینا سگهای گله ان و بعد من، مرتضی، نادر، نگین، ساناز و الهه یک نگاه به هم مینداختیم و لبخند میزدیم و ادامه میدادیم … باورتون میشه استاد سگ ها تا خود مقصد اولمون یعنی روستای چسلی اومده بودند! روز دوم پیمایش استاد جایی رسیده بودیم وسط وسط وسط جنگل دوتا دور هیچی حز درخت نبود تقریبا اول یال کوه بودیم سگ ها از وقتی که هوا تاریک میشد پارس میکردند هر کدام دقیقا کنار یک چادر دراز میکشیدند حالا این قسمت ربطی به خود موضوع فایل نداره ولی این نکته مثبت هست که چقدر خلقت خدا ارزشمند و بینظیر و باحکمت هست
تو سفرنامهام موقع نوشتن این جاری شد که انگار سگ های نگهبان بودند، خیلی حس خوبیه خیلی. شب هر کدام از بچه ها بیرون چادر میرفت یکی از سگها همراهشون میرفت. و خلاصه اصلا ترسی نمونده بود و از خیلی وقت پیش ما خود نقش اول شجاع دل را بازی میکردیم به خاطر همین، همین یاری را میدیدیم.
ولی نکته اینجاست که مرگ به گربه گفت من فعلا باهات کاری ندارم گفت فعلا نگفت کلا کاری باهات ندارم این خودش نشون میده که جهان ما پویاست و اینجوری نیست که اگر الان خوبی فردا هم خوب تری یا برعکس میشه تغییر داد و تا زمانی که تو روی خودت کار میکنی به شکل درست نتایج بهتر میشه.
رابطه ی عاطفی هر دوی شما را تحسین میکنم استاد و مریم عزیز واقعا زیباست واقعا دارم لذت میبرم. خداروشکر
واقعا داستان جیراف و خلاقیت اخ اخ نگاه تو داستانتو میسازه.
این داستان صداقتی که در مورد شخصیتتون مریم جان + داستان استاد را گفتید، داره بهم میگه چقدر میتونه یک ادم تاثیرگذار و الهام بخش باشه، و چقدر مهمه داشتن اصول خودت را داشتن.
وهمینطوره چه بخوایم چه نخوایم وقتی که منیته گل کرده همه چیز از ان خداست و مال خودشه و مااا همم مال خودشیم جزیی از خودشیم و البته که اناالله الیه الراجعون به سوی او بازمیگردیم.
خدایا شکرت شکرت شکرت
فکر نکنید یک جای خاصی یک شخص خاصیه که اگر برسی بهش و داشته باشی خوشبختی، خوشبختی یعنی لذت بردن از همین لحظه از همین دیدن از همین نوشتن از همین قهوه خوردن ( بفرمایید قهوه – خنده ) خوشبختی یعنی فرصت قشنگ زندگی داشتن یعنی داشتن شما یعنی داشتن پروژه لبخند خدا …
و بعدش میخوام بگم چه جالب که من و همسرمم رو تجربه ی مشابه شما رو داشتیم،ما هم چون طبیعت و سفر رو خیلی دوست داریم، تصمیم گرفته بودیم که کمپ کنیم توی جنگل ،که یه سگ ولگرد کل دوشب رو ازمون محافظت کرد و چسبیده بود به چادرما، با اینکه ما نه میشناختیمش و نه حتی غذایی بهش داده بودیم.
اما اون کل شب مدام پارس میکرد و مراقب ما و وسایلمون بود.
و اینکه خیلی مشتاقم که سفرنامه هاتونو ببینم، حتی یه بار داخل یوتوب هم اسمتونو سرچ کردم اما چیزی پیدا نکرد.
همیشه از خوندن کامنت هات لذت میبرم و درس ها یاد میگیرم ، میدونی شما مثل اون معلم هایی هستی که با شادی درس یاد بچه ها میدن و بچه ها هم سریع درس رو میگیرن .
چقدر حضور خدا رو حس کردن شیرین و دوست داشتنی هست و حتی به نظرم غرور مثبتی هم داره واسه ادم البته من بازهم میگم خدایا بیشتر آگاهم کن ، خدایا درک نشانه و عمل به آنها را بیشتر به من بده .
ممنونم محمد جان که انقدر راحت مینویسی ،آفرین . انشاالله که هر آنچه که با همین قلم زیبات تو دفتر آرزوهات نوشتی براحتی و عزتمندانه برآورده بشه .
سلام عرض میکنم خدمت استاد بزرگوارم و مریم جان و همه دوستان
استاد بعد از شنیدن فایل که کلی اشکم در می اومد بلا فاصله رفتم فیلمو دیدم که وقتی گفته هاتو توش متوجه میشدم بازم گریم میگرفت
فکر نمیکردم از یک انیمیشن انقدر تاثیر بگیرم
و استاد خیلی قشنگ به قوانین اشاره کردن در لحظه زندگی کردن از زندگی و داشته ها لذت بردن روبه رو شدن با ترسها
و برام سوال شد که چطور شده که استاد و مریم خانم به کارتون نگاه کردن
تازه کلی هم قوانین را درش بررسی کردن
ولی یادم افتاد کار اونه
اونه که هدایت کرده
استاد از ترس ها گفتید
ما خیلی میترسیم
بنظرم بی دلیل نیست که در باره پول همومون این همه مشکل داریم
چون پول چیزیه که بیشتر از همه چیز ازش میترسیم
ما میتریسم از پول خرج کردن اینکه داریم یا نداریم هم مهم نیست در هر دو صورت میترسیم
یادمه زمانهایی که پول نداشتم
و نمیتونستم خیلی از وسایل رو بخرم
و از اون زمانها ترس از خرج کردن رفته تو خونم
چند روز پیش یه سری وسایل داروخانه لازممون شد و من باید تهیش میکردم از طرفی تعطیلات بود و احتمال دادیم اصلا پیدا نشه
از طرف دیگر باید براشون پول هزینه میکردم که جزء وسایلی بود که میتونست اصلا لازممونم نشه که شده بود
خلاصه رفتمو تهشون کردم
با اینکه این همه رو خودم کار میکنم ولی اینکه چند هزینه شد و چقدر تو کارتم موندو یکم بهش توجه داشتم در واقع میترسم از کم شدن پول
ولی زود تونستم احساسمو خوب کنم و به همسرمم یادآوری کردم که زمانهایی بود که من پول نداشتم که حتی خرجش کنم
و جای هیچ نگرانی بابت خرج کردنشم نداشتم چون نبود
اما الان دارم مهم نیست که برای چه هدف مهمتری دارم پول جم میکنم مهم اینه که الان من وسیله ای لازم دارم و باید بخرمش و خدا را شکر پولشو دارم
پس چرا هنوز میترسم از کم شدن پول
ضمن اینکه به لطف خدا تو این تعطیلات داروخانه باز بود و جنس مورد نظرمو تهیه کردم
اگه تعطیل بودن چی حالا تو هرچی هم پول داشته باش
خلاصه اینو مثال زدم برای اینکه ما از پول خرج کردن میترسیم و هروقتم که میترسیم پول مثل اون گرگ داستان باهامون به جنگ و دعوا میپردازه و میگه من برای لذت بردن تو از زندگی ام چرا ازم میترسی
میخواهم هر وقت پول خرج کردم اون گرگ با دو تا داسش رو تجسم کنم و بگم اگه از پول بترسم نمیتونم از زندگیم لذت ببرم
اکثر بچه ها از همزمانی های زندگیشون میگفتن که مثلا درگیر موضوعی بودن که یهو برمیخورن به فایل یا کامنتی که دقیقا متناسب با همون موضوعه.خیلی دوست داشتم این همزمانی هارو تجربه کنم، چشم و گوشمو تیز کرده بودم که شکار کنم این همزمانی هارو.
همین دیشب تا دیروقت ذهنم درگیر داستان زندگی دوسته همکارم بود که برام تعریف کرده بود، همش داشتم از منظر قانون زندگیشو بررسی میکردم که درس بگیرم ازش، انقدر ذوق داشتم از داستان زندگیش که دوست داشتم برای دوستای گل عباسمنشیم هم تعریف کنم.
امروز که برخوردم به این فایل استاد، همزمانی و درک کردم و با خودم گفتم عههههههه من دیشب داشتم به همین موضوع فکر میکردم و به این نتیجه رسیده بودم که همون جوری که باور داشته باشی همون جوری که دنیارو ببینی، اتفاق ها برات رقم میخوره و هیچ عامل بیرونی نمیتونه تاثیری رو زندگیت بذاره مگر اینکه بهش قدرت بدی.
به وسط های فایل که رسیدم نتونستم طاقت بیارم همون جا استاپ زدم تا بنویسم اون داستان قشنگه رو بعد برم سراغ ادامه فایل.
امیدوارم که دوستمون راضی باشه که من داستان زندگیشو مینویسم، اولش با خودم گفتم که شاید از بچه های همین سایت باشن ایشون، چون اون عزت نفسی که من از داستان زندگیشون فهمیدم به احتمال زیاد باید از درک آگاهی های همین سایت باشه.نمیدونم یعنی…..
ولی اگه باشه و حتی اگه بدونه ک چه الگوی قشنگی شده برای من و چه درس ها که من از زندگیش گرفتم و مطمئنا بعد تعریف کردنم الگوی خیلی از دوستان خواهد بود، به خودش و عزت نفسش بیشتر از پیش افتخار خواهد کرد.البته من اسم و مشخصاتی از ایشون نام نمیبرم فقط داستان زندگیشو میگم.
دختر داستان ما از همون نوزادی دچار مشکل کلیوی حاد میشن، یکی از کلیه هاشونو از دست دادن و اون یکی هم پیوند زدن، یعنی با همون یه کلیه پیوند زده داره زندگیشو میکنه، بخاطر مصرف داروهای کورتون و خیلی از داروهای دیگه باعث میشه که این دوستمون رشد خوبی نداشته باشه یه دختر ریزه میزه بانمک و باحال و البته تپلی.از همون بچگی مجبور بوده برای هر بار ادرار کردن از سونت های یک بار مصرف استفاده کنه تا همین الان و این لحظه که فکر کنم سی و خورده ای سالشون باشه.و اینکه هیچ وقت نمیتونه باردار بشه.
ولی نگم از عزت نفس و اعتماد بنفس فوق العاده عالی که این دختر داره، هیچ وقت اجازه نداده این شرایط جسمی و سلامتیش کوچیک ترین تاثیری تو زندگیش داشته باشه.همه میدونن بخاطر داروهای کاهش سیستم ایمنی که به افراد پیوند زده داده میشه ممکنه در معرض خیلی از بیماری ها و عفونت ها قرار بگیرن یا همون مصرف سونت ها به مدت خیلی طولانی که میتونه منجر ب عفونت بشه ولی بچه ها ذره ای این مسائل نتونسته روی سلامتی و شادابی و زندگیش تاثیری بذاره.انقدر شاد و پرانرژی و قوی هستن ایشون که اصلا متوجه این مسائل نمیشه کسی.مثل یه آدم معمولی و سالم داره زندگیشو میکنه.و جالب اینجاست آنقدر باورهای قشنگ درمورد خودش داره که این باورها دقیقا توی زندگیش نمود پیدا کرده، مگه نه اینکه جهان آینه ی باورهای ماست…..
آنقدر این دختر داستان ما خودشو دوست داره آنقدر خودشو کامل و عالی میبینه آنقدر خودشو قبول داده که دقیقا همه آدم های اطرافشم همین دید و بهش دارن.مثلا همکارم میگفت با هرکسی رفت و آمد نمیکرد با هر کسی دوست نمیشد میگفت در حد من نیستن.به هر کسی اجازه نمیداد وارد زندگیش بشه.
و جالب اینه که هر پسری هم بهش پیشنهاد میداد خیلی آدم خوبی بوده و قصد ازدواج داشته.همکارم میگف توی دانشگاه کیس هایی که جذبش میشدن گاها خیلی بیشتر از ما بود.چند سال بعد دانشگاه با یه پسری ازدواج میکنه که عاشقانه دوستش داره و همه چی تموم، فوق العاده عالی از همه لحاظ.پسره و خانواده ش چنان عزت و احترامی بهش میکنن که اصلا یه چیز ناجوری.پدر پسره براشون خونه میخره به عنوان کادوی عروسی، تو هر مناسبتی هم کلی کادوهای خوشگل و گرون براش میگیرن.با اینکه در جریان مسایل جسمانیش هستن.با همین باورهای لیاقت قشنگی که برای خودش داره تو هر زمینه ای موفقه، توی قرعه کشی خودرو یه ماشین خوب میبره که همینو میفروشه و باش خرید و فروش میکنه به راحتی تو خونه .با وجود اینکه وضع مالی همسرش خوبه( رستوران داره) ولی برای خودش مستقل کار میکنه و درآمد داره.
بچه ها جالبیش اینجاست که پسره اصلا تمایلی به بچه دار شدن نداره.چقدر جهان داره قشنگ پاسخ میده، چقدر خدا قشنگ میچینه……
حتی همکارم میگفت توی مسائل جنسی هم خیلی وقتا ایشون درخواست کننده هستن هیچ ابایی از درخواستش نداره.
با وجود این شرایط جالبه کوچیکترین وابستگی به همسرش نداره، میگه باشه هستیم خوبیم و زندگی میکنیم نباشه هم من زندگیمو میکنم و خوشحالم.
الان هم داره برای مهاجرت اقدام میکنه، دوستم ازش پرسیده بود همسرت هم میاد؟؟گفته بیاد که چ بهتر ولی اگه نیاد هم مشکلی نیس من خودم میرم هیچ چیزی نمیتونه مانع پیشرفتم بشه.
میخوام بگم باور لیاقت و ارزشمندی هیچ ربطی به زیبایی ظاهری و سلامتی و وضع مالی و خیلی چیزای دیگه نداره، تو هر جوری خودتو باور داشته باشی جهان هم همون باور تورو بهت برمیگردونه.چقدر داستان زندگی این دخترموفق برام درس داشت……
خودمونو با وجود نعمت زیبایی و سلامتی و هزاران نعمتی که خدا بهمون عطا کرده دوست نداریم بعد انتظار داریم روابطمون گل و بلبل باشه، بهترین هابرامون اتفاق بیفته، منتظر نشستیم به هدف های بزرگمون برسیم……
اتفاقااا امشب با یکی از استادهام توی تلگرام چت می کردم. نمی دونم چرا و چه باوری من از خودم دارم که خیلی ها دوستم دارند حتی اساتیدی که من که دانشگاه نمی رم سراغ مو می گیرند حالمو می پرسند.
خلاصه هفته پیش یکشنبه همین استاد زنگ زد بهم کلی باهم حرف زد از درس کار دانشگاه تااا دختر دار شدنش که توی راه….
منم برخلاف قوانین قانون دلیل کمرنگ شدنم در برخی فعالیت هام گفتم.
امشب خیلی نگران من بود که از سر نگرانی به من پیام داد کلی باهم حرف زد کلی در مورد مساله ای که من دارم راهکار داد یه جاهایی حس کردم ایمانم ضعیفه یه جاهایی فکر کردم اشتباه می کنم حرف می زنم قانون چی می گه نباید درد دل کرد یه جاهایی می گفتم….. وقتی باهشون چت می کردم و صحبت می کردیم به خیلی از چیزا فکر می کردم. ایشون وقتی از خودش صحبت کرد و از موقعیتی که در سن من داشت می گفت متوجه شدم از خیلی لحاظ ازمن شرایطش هم سخت بود وهم خیلی از امکانات و شرایطی که من داشتم نداشته اول به خودم گفتم ایمانش به خدا و توکلش بوده
اما الان با کامنت شما متوجه شدم.
کنار ایمان و توکل خود باوری و لیاقت چیزی بود که
من توش ضعف داشتم و دارم و ایشون نداشته
چقدر داستان دوست تون در راستای صحبت های من با استادم بود کلی منو فکری کرده بود.
وقتی افرادی که با شرایط دوس تون اینقدر سپاسگزار خدا هستند و در لحظه حال زندگی می کنند و هیچ گونه وابستگی ندارند و غل زنجیر برای پیشرفت خودشون نمی ببینه پس حق شون که خدا بهشون بیشتر بده و یاورشون باشه….
وقتی به خدا و خودت باور داشته باشی و خودت رو لایق بهترین بدونی جهان برات تعظیم می کنه.
خدا خودش کارها رو درست می کنه برای لذت بردن بیشتر از زندگیش.
برای شما و دوست تون آرزوی بهترین ها رو دارم.
تحسینش می کنم که قدم برای مهاجرت شون برداشتن درود برایشون انشاالله که با هدایت الله در بهترین مکان کشور اقامت شون درست بشه.
من این انیمیشن رو چند هفته پیش دیدم اما این همه درسی که استاد بهش اشاره کرده بودن رو متوجه نشده بودم، برای من بزرگترین درسش همین بود که باید قدر داشته ها رو دونست نه به این معنا که خواسته ای نداشته باشیم بلکه همزمان که حرکت میکنیم برای رسیدن به خواسته هامون حواسمون به نعمت هامون هم باشه و سپاسگزارشون باشیم نه اینکه اونقدر درگیر کسب نتیجه بشیم که داشته های کنونیمون برامون بی ارزش بشن.
استاد جان من یه برداشت دیگه ای هم درمورد دلیل واکنش متفاوت نقشه به نگاه سگ با بقیه ی اونا داشتم.
استاد جان تنها کسی که نتیجه یعنی رسیدن به اون ستاره ی آرزوها براش مهم نبود سگ بود یعنی تنها کسی که فقط اومده بود که مسیر رو همراه دوستاش طی کنه و مقصد و هدف خیلی براش مهم نبود، من فکر میکنم رنج، تقلا، ناسپاسی و تمام این ها وقتی ایجاد میشه که مقصد خیلی مهم میشه و برای گربه رسیدن به ستاره ی آرزوها مسئله ی مرگ و زندگی بود به همین دلیل هم مسیر اینقدر وحشتناک میشد اگر میخواییم مسیر لذتبخش و طی طریق ساده و راحت بشه لازمه اش اینه که هدف برای ما نشه مسئله ی مرگ و زندگی.
استاد جان این فایل برای من به موقع بود چند لحظه قبل از اینکه وارد سایت بشم به خاطر ترس شدیدی که تمام وجودم رو گرفته بود و واقعا نمیتونستم ذهنم رو کنترل کنم به خداوند پناه بردم و از اون کمک خواستم اومدم توی سایت به هوای دکمه ی نشانه ی من، اما با دیدن فایل جدید بدون درنگ دانلودش کردم و وقتی درمورد ترس غرور شجاعت توکل و سپاسگزاری صحبت کردید بی نهایت احساس آرامش کردم، ازتون سپاسگزارم، از خدای مهربان هم سپاسگزارم که این فایل رو روزی من کرد.
“””” تنها کسی که نتیجه، یعنی رسیدن به اون ستاره ی آرزوها براش مهم نبود سگ بود. یعنی تنها کسی که فقط اومده بود که مسیر رو همراه دوستاش طی کنه و مقصد و هدف خیلی براش مهم نبود. من فکر میکنم رنج، تقلا، ناسپاسی و تمام این ها وقتی ایجاد میشه که مقصد خیلی مهم میشه و برای گربه رسیدن به ستاره ی آرزوها مسئله ی مرگ و زندگی بود به همین دلیل هم مسیر اینقدر وحشتناک میشد اگر میخواییم مسیر لذتبخش و طی طریق ساده و راحت بشه لازمه اش اینه که هدف برای ما نشه مسئله ی مرگ و زندگی.””””
بیشتر وقت ها اینقدر رسیدن به نتیجه برامون مهم و حیاتی میشه که فراموش میکنم باید از مسیر لذت ببریم.
مثلا تو مسافرت ها… فکر میکنیم باید بدون توقف مسیر رو در کوتاه ترین زمان ممکن طی کنیم تا به مقصد برسیم، وقتی به مقصد رسیدیم میتونیم تفریح کنیم و لذت ببریم.
اینقدر وابسته به مقصد در زندگیمون میشیم که لذت بردن از لحظه ی حالِ حاضر رو از دست میدیم و میگیم تا به اون نتیجه نرسم خیالم راحت نمیشه، اگر به اون هدف برسم دیگه تمومه، دیگه زندگی فقط روی خوش رو به ما نشون میده.
البته من توی این زمینه تا حدودی خودم رو تحسین میکنم. در دوران کارشناسی، دوستانم فقط درگیر نمره پایانی و تحقیق و کارورزی و پروژه بودند و مدام از کاه کوه میساختند و اینقدر به سختی شبانه روزی تلاش میکردند تا با معدل بالا فارغالتحصیل شوند و بدون کنکور ارشد بخوانند، آن وقت من و هم اتاقی هایم در شب امتحان قسمت جدیدی از فیلم شهرزاد که می آمد دانلود کرده و نگاه میکردیم و لذت میبردیم، حتی ساعتی از روز هم به بیرون رفتن و لذت بردن اختصاص میدادیم. (معدلم در کارشناسی بالای 18 شد).
شاید باورتون نشه ولی من به شکلی آسان، بدون مطالعه و جهت تیری در تاریکی! و آشنایی با کنکور ارشد برای سال آینده و آن هم روزی که مهلت ثبت نام تمدید شده بود و دقایق آخر ثبت نام بود که در منزل با گوشی ثبت نام کردم و کنکور دادم و به آسانی قبول شدم و به نحوی بسیار آسان از سمینار و پایان نامه ام دفاع کردم که دوستان کارشناسی ام همگی اذعان کردند نازنین تو دوران کارشناسی هم، همینقدر آسان کارهایت انجام میشد و هیچوقت خودتو اذیت نکردی و پوستت کنده نشد!
الان به خودممیگم من از دوران دانشگاه و غذای های سلف و خوابگاه و رفت و آمد های ماهانه ام به شهرم لذت میبردم و خدا را در هر لحظه شکر میکردم (اینکه میگم هر لحظه واقعا هر لحظه، اون موقع قانون رو نمیدونستم ولی الان که قانون رو متوجه شدم میگم علت نتایج خوبم تو اون دوران حس شکرگزاری و سپاسگزاری از خداوند بود. آن هم بابت مسائل روزمره و ساده ترین چیز ها، زیر دوش حمام، بالا و پایین رفتن از پله ها، غذا خوردن، تعریف و هم صحبتی با دوستام، قدم زدن در حیاط سرسبز، درختان سبز و پر از میوه، بارش برف و باران و … خلاصه فقط عشق میکردم و لذت میبردم و سپاسگزاری میکردم).
ولی تعداد زیادی از بچه های دانشگاه فقط غر میزدند و گله و شکایت از دانشگاه و اساتید و غذا و خوابگاه و دوری از خانواده و زمین و زمان داشتند و فقط میگفتند کی میشه ما برگردیم شهرمان و این 4 سال تمام شود! ولی من هم اتاقی هایم اصلا اینجوری نبودیم و با هم خیلی هم خوب و خوش بودیم در حالیکه اونا هم اتاقی های خودشون رو دشمن خودشون میدونستن و مدام هم تو اتاقشون دعوا و بحث و مرافعه بود.
خداروشکر بابت دوستان عزیزم در خوابگاه و دانشگاه که فوق العاده از وجود هم لذت بردیم و عشق کردیم.
خدا رو شکر جهت هدایتم به خواندن کامنت شما دوست عزیزم و نوشتن و به یادآوری مطالب بالا
یکی ازدلایلی که باعث شد کامنت بنویسم واسه شما این بود که توجهم جلب شد به عکس پروفایلتون این درحالی هست که پرفایل من بدون عکسه ویادمه یکبار واسش اقدام کردم ومطبی که گروه تحقیقاتی عباس منش نوشته اینه که مامیتونیم باانجام دادن همین کارها بریم تودل ترسهامون
ترس ازاین که من بلد نیستم
نکنه خراب کنم
انشاالله که بزودی این کارروانجام بدم ودلیل واسش نیارم
ازخوندن کامنتتون هم لذت بردم وچقدرتحسینتون کردم که انیمیشون رودیدید
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام وخسته نباشید خدمت استاد عباسمنش عزیز وخانم شایسته مهربان ودوستان گلم
استاد چقد این فایل منو تحت تاثیر قرار داد که چقد ما تو زندگی غرور میگیرمون ومیترسیم وجون خودمون از دست میدیم و میریم یه گوشه میشینیم و میشیم گربه خونگی
و خیلی کم پیش میاد که مثل سگ خوشبین باشیم و همه چیو زیبا ببینیم وهدایت بشیم به سمت مسیرهای ساده وزیبا
خیلی داستان دارم برای خودم که ترسیدم ویا غرور گرفته منو واز مسیر دور شدم
یه داستانی دارم برای خودم زمانی که فایلهای رضا عطار روشن گذاشتین روی سایت
من چندتا بدهی داشتم که برای خودم خیلی بزرگ بودن که باید در یکماه همشون میدادم ترساها هم وجودم گرفته بود که نمیشه از کجا با کدوم پول درامدی نداری
این قسمت اضافه کنم قبلش شغلم خرید فروش پسته بود از اونجایی که سال قبل سرما زدگی شده بود و محصول انچنانی برای خرید فروش نبود عملا درامدی هم نداشتم و بیکار بودم
خلاصه ترسها منو احاطه کرده بود که نمیتونی
فایلهای رضا عطار روشن امدن روی سایت شاید صد بار گوش دادم هنوزم از مسیر خارج میشم میرم سراغ اون فایلها
گوش دادم و داستان بدهی دوستش تعریف کرد که از خداخواسته بدهی دوستش بده
منم از خدا خواستم گفتم بدهی منو بده من ندارم هیچ راهی هم که بخوام این پول جور کنم ندارم
نمیدونم نیم ساعت شد یا یکساعت شد ینفر زنگ زد بهم کجایی چکار میکنی گفتم فلان جا گفت میای منو ببری یه شهر دیگه کرایه ات هر چی بشه بهت میدم
اون نفر افغانی بود چون دوست افغانی زیاد دارم
بلافاصله گفتم اره میام رفتم کرایه هم گرفتم
دیگه شروع شد نمیدونم چی شد شماره من بین اینا پخش شد که اینم کار خدا بود
کار به جایی رسید که درامد من چند برابر شد حتی از پسته فروشی بیشتر
از اونجایی هم چون افغانی بودن خیلی کرایه بیشتری میدادن
ولی من خیلی حس خوبی بهشون دادشتم بارها میشد میگفتم خدایا شکرت چقد اینا انسانهای درستی هستن و بودن خیلی خیلی ادمای کار درستی بودن
خودشون میگفتن بهم تو خیلی کرایه بیشتر از بقیه میگیری ولی ما دوست داریم با تو بریم
پول اون بدهیا جور شد و من دادم
و درامد من خیلی زیاد شده بود طوری که خیلی کارها انجام دادم
تو شرایطی که بعدش از دوستام میپرسیدم همشون شاکی بودن از این وضع
خلاصه چند نفر از دوستام در مورد کارم فهمیده بودن حالا تو فاز نصیحت که نه اینکارو نکن زشته مردم چی میگن تو فلانی
منم هم ترسیدم همم غرور گرفتم اره درست میگن این چکاریه من دارم انجام میدم ولی بازم داشتم ادامه میدادم ولی همش مواظب بودم کسی نبینه
و درامده شروع کرد به کم شدن و فرشته مرگ امد
منی که تو اون شرایط بودم و ارزوم بود که بتونم بدهیم بدم خدا کمک کرد و پرداخت شد
از اینجام که غرور گرفتم که نه من زشته اینکارو بکنم
به لطف خدای مهربان یه مدته پی بردم به اشتباهاتم و که حرف مردم برام اهمیت نداشته باشه یه سری نشونه ها درباره یه شغل جدید امده و این فایل هم حجت تمام کرد
استاد خیلی تشکر میکنم بابت این فایل بی نهایت تاثیر گذار
انشالله همیشه شادو سلامت وپیروز باشید
سلام میثم عزیز
ووواووووو چه فوق العاده
قشنگ ضربان قلبم رفت بالا از اینکه چقدر خوشگل قانون را با داستان زندگیت به رخ می کشیدی
ترس ترس ترس
لامصب این ترس چیه
چرا من که ه خانم خانه دارم و نیدونم خیلی توانایی دارم و میتونی مولد ثروت باشم ترس دارم که نکنه نشه
چرا ترس دارم که اگه مدارک از همسری که احساس مثبتی کنارش نداره اگه جدا بشه پس خرجت را میخوای کی بده
توکه خانواده ای نداری که با آغوش باز تو را پذیرا باشند
تو اصلا برای فرار از اون خونه ازدواج کردی
چرا
چرا
چرا باید بترسم مگه باور نکردم خدایی که انقدر خوشگل پلن های مختلف برام چیده بقیه پلن هارا هم میچینه
لامصب چرا باید تو بترسی شمشیرت را بردار و بجنگ حتی بدون شمشیربجنگ حتی صلاح مرگ که از دستش افتاد بده دستش و بجنگ
آره میثم جان من باید بجنگم
باید بتونم تکلیفم را با خودم معلوم کنم از کجا معلوم حتما گذشتن از این تضاد برای من بین بنگ فوق العاده ای هست
باید تحمل و ترس را از اقدام و ایمان به الله متمایز کنم بتونم درست تصمیم بگیرم
امیدوارم همه ی ما تو هر بخشی که ترس داریم بتونیم باهاش بجنگیم
بهترین هارا برات آرزو دارم میثم عزیز
بنام خدای مهربان
سلام به استاد بینظیرم و خانم شایسته عزیزم
چقدر زیبا بود این فایل و چقدر متناسب حال و هوای این روز های من بود.
اول بگم که چقدر دلم برای پارادایس تنگ شده بود.واقعا هر دفعه از دیدن این همه زیبایی بسیار لذت میبرم.اون آب و هوای فوق العاده، اون دریاچه آروم،اون طبیعت بسیار زیبا! خدایا شکرت!
نکاتی که خیلی توجهمو در این فایل جلب کرد و خیلی هم تجربه داشتم در زندگی برای این زمینه ها:
مبحث ترس
مبحث توجه به زیبایی ها و نکات مثبت
غرور و منیت و مبحث توحید
# موضوع مورد علاقه من ترسِ
من از زمانی که از فایل ها و آموزه های استاد استفاده میکنم (مخصوصا روانشناسی ثروت 1) ،هرکجا که ترس میاد سراغم، هرکجا میبینم میترسم, طبق آموزه های استاد ، برنامه میزارم که برم داخل دل اون ترسه، برنامه میچینم برای اون داستان ترس!
میرم توی دلش و مثالی که همیشه و همه جا برای خودم میزنم،ترس از مسافرت مجردی بود با خودرویی که همش خانواده باور های منفی داده بودن دربارش که این ماشین نمیره ,فلانه, بهمانه خطرناکه!
و وقتی رفتم تو دل این ترس و پا روی این ترس گذاشتم ، درهایی از نعمت و ثروت و خوشبختی بروی من باز شد! چقدر پیشرفت کردم, چقدر بزرگتر شدم! و همیشه اینو سرلوحه کارم کردم و برنامم اینه که هرجا احساس کردم ترس سراغم اومده ، سریعا برم توی دلش که بقول استاد بعد از این کار میبینی ترس ها واحی بودن بیخودی میترسیدی !!!
این موضوع رو قبلا حتی در روابط داشتم در روابط با پدر و مادر داشتم وخیلی جاهای دیگه که مثلا وقتی درمورد روابطم با پدر و مادرم،این ترس رو رفتم توی دلش و حلش کردم ،با پدر و مادرم رفیق شدم! و اونقدری باهم خوبیم که حد و مرز نداره!
شخصیت من بعد از این اقدام عملی یعنی برنامه چیدن برای رفتن داخل دل ترس ها عملا متفاوت شد و هرکسی منو میبینه ، میگه تو چرا اینقدر نترسی!و چرا تینقدر اتفاقای خوب برات میوفته!چرا اینقدر ریلکسی و آرومی! و این نترس بودنه بهمراه (خوشبین بودن و دیدن نکات مثبت هر چیز ) قشنگ خاک این باغچه زندگی رو زیرو رو میکنن.
هرچقدر از این موضوع بگم کم گفتم که هر موقع ترسی بهم وارد شد ،سریعا و هوشیار میرم توی دلش و فقط خدا میدونه که نتیجه ها میان بعدش!
موضوع بعد توجه به زیبایی ها و نکات مثبته که من شخصا باتوجه به رهنمود های استاد عزیزم و خانوم شایسته گرامی، سعی کردم داخل هرچیزی نکات مثبتشو ببینم.اولاش شاید یکم سخت بود ولی کم کم بقول استاد این چَرخ دندهه روغنکاری شد و افتادم روی روال طبیعی این مسیر،حتی لایف استایلم عوض شد و صبحا ساعت 5 صبح بیدار میشم بصورت کاملا خودکار با احساس شادی, میریم کنار زاینده رود در فضایی کاملا فوق العاده در طبیعت ، جایی که هم رودخانه هست، هم زمین های کشاورزی ، هم هوای خوب ،هم کوه ، هم درخت و سرسبزی ،هم پرنده های زیبا و هم آفتاب زیبا و … و این زیبایی ها رو میبینم تحسین میکنم و لذتشو میبرم.و هر روز جاها و مکان های زیباتری رو در همون منطقه پیدا میکنم! اینا در حالی هست که تقریبا 30 سال بود چنین مکانی در فاصله ی بسیار نزدیک من بود و من بخاطر مسائل زیادی اصلا نمیدیدم!استفاده نمیکردم!
و هر روز که میرم اون مکان ،به جرئت میتونم بگم یک مورد جدید،یک زیبایی جدید تری رو کشف میکنم! بله ،بخاطر اینکه توجه من روی زیبایی ها و نکات مثبته و جهان و قانون خداوند هم دقیق عمل میکنه ومنو هدایت میکنه به زیبایی های بیشتر!!!
# به جرئت میتونم بگم که در طول زندگیم هرموقع که غرور من رو گرفت و گفتم (من) فلان کارو کردم (من) بودم که اون تغییر رو دادم (من) برترم و … چوبش رو قشنگ خوردم و حتی همون تغییراتی هم که حالا مثلا در یک زمینه خاص ، داده بودم، از بین رفتن .
اینی که بتونم توحیدی عمل کنم رو دارم خیلی روش کار میکنم و اینکار واقعا بمن احساس آرامش و امنیت خاصی در همه ی ابعاد و زمینه های زندگیم میده ،
مثلا به موضوعی برمیخورم، میگم خدایا من هیچم،تو هدایتم کن،
من هیچی نمیدونم، تو راه حل رو بمن بگو،
من هیچی نمیدونم ، تو هدایتم کن به مسیر درست
و هر بار این کار معجزه ها بمن نشون داده ومسیر ها به شکل باور نکردنی بمن نشون داده شدن.
از استاد عزیزم بینهایت بخاطر این فایل سپاسگزارم
از خانم شایسته عزیز که زحمت کشیدن و این فایل رو فیلم برداری کردن بینهایت سپاسگزارم
برای تمامی دوستان آرزوی ثروت، سلامتی و حال خوب و لب خندون رو دارم.
سلام دوست عزیز وارزشمندم آقا مجید
چقد کامنتتون عالی بود
خیییلی لذت بردم
چقد آگاهی های ارزشمندی دریافت کردم
چه نکات مهمی ک تاحالا بهش فک نکرده بودم
یعنی درمدارش نبودم اینجا متوجه شدم
مخصوصا
رفتن تو دل ترس ها
ک اگاهانه برنامه میریزید براش و با قدرت میرید و حلش میکنید
تو روابط تون با پدر و مادر ارزشمندتون هم تونستین برید تو دل ترستون و حلش کنید چقد باعث رشد ادم میشه
رفتن تو دل ترسها و انگار از درون بزرگتر میشی
من چنبار انجام داده بودم اینکارو انگار یادم رفته بود این رفتن تو دل ترسها
چقد قشنگ بهم یادآوری کردین سپاسگزارم
مورد بعدی ک متوجه شدم
اینه ک من خیلی رو خودم و توانایی هام حساب میکردم
مغرور شدم ب کارم ب اینکه خدا فقط منو هدایت میکنه
و بقیه گمراه ان
و چقد واضح چوبشو خوردم
درصورتی ک خدا کل موجودات و کل هستی و هدایت میکنه
درهر لحظه
چقد لذت بردم و حسم خوب شد وقتی این قسمت و خوندم:
اینی که بتونم توحیدی عمل کنم رو دارم خیلی روش کار میکنم و اینکار واقعا بمن احساس آرامش و امنیت خاصی در همه ی ابعاد و زمینه های زندگیم میده ،
مثلا به موضوعی برمیخورم، میگم خدایا من هیچم،تو هدایتم کن،
من هیچی نمیدونم، تو راه حل رو بمن بگو،
من هیچی نمیدونم ، تو هدایتم کن به مسیر درست
و هر بار این کار معجزه ها بمن نشون داده ومسیر ها به شکل باور نکردنی بمن نشون داده شدن.
چقد تحسینتون کردم و لذت بردم چقد عالی روخودتون کار کردین
چقد قشنگه رسبدن ب این مرحله
تسلیم شدن
و سپردن کارها ب خداوند
خدایا ازت سپاسگزارم بابت هدایتم ب این کامنت
ازت میخوام هدایتم کنی تا ب این مرحله برسم
مرحله ی تسلیم شدن
و دادن قدرت فقط وفقط ب خودت و کنار برم از سر راهت تا خودت دست بکار بشی و همه چیزو برام
ب راحتی وآسونی و عزتمندانه و ب عالی تربن شکل ممکن رقم بزنی
سپاسگزارم دوست عزیزم
ب الله یکتا میسپارمتون
ان شاالله همیشه با قدرت این مسبر الهی و ادامه بدین
و ب تک تک خواسته هایی ک خدا براتون در نظر گرفته برسین
سلام دوست عزیز و همفرکانسی
خیلی خوشحالم که کامنت تجربه های من از قوانین باعث شد یادآوری خوبی برای شما بشه و امیدوارم که همیشه بتونیم در تمام لحظات زندگی رها باشیم و اجازه بدیم این سیستم بدون تغییر خداوند ،ما رو در لحظه هدایت کنه و به بهترین جا ها ببره.
خیلی حالم خوب شد از کامنت زیباتون.ممنونم ازتون
براتون بهترین ها رو از خدای مهربون میخام.امیدوارم که همیشه در ثروت و سلامتی و شادی بینهایت باشید
سلام استاد عزیزم و مریم خانم عزیزم.
استاد بی نهایت ازتون سپاسگزارم، چه مثال عالی ای بود برای درک قوانین این فیلم. واقعا عالی بود.
خیلی زیبا بود.
استاد چقدر این سایت شما پویا و زنده است. خداروشکر. من دیشب این فایلو باز کردم 165 کامنت داشت، الان که دارم کامنت مینویسم، 322 کامنت داره. واقعا جالبه. چقدر خوب. یاد اون فایلی افتادم که در مورد پیامبر اسلام گفتید که مگه اون زمان پیامبر تبلیغات کرد که اون طور آدم ها دورش جمع شدند.
خداروشکر، بخدا من اینو فراوانی و قوانین رب العالمین میبینم. این فراوانی خداوند است از بودن این همه انسان بی نظیر در این سایت.
این هدایت خداوند است که به سمت شما هدایت شدیم ما برای حال بهتر.
خداروشکر. خداروشکر خداروشکر.
بینهایت خدای عزیزم را شکر.
الان همین که دارم کامنت مینویسم فایل جلسه 5 قدم اول را گوش میدهم. وقتی اومدم پلی کنم، دیدم 2 ساعت زمان فایل هست.
بعد یادم افتاد من وقتی میخواستم برای سایت خودم فایل درست کنم خیلی سخت بود.
به خانمم گفتم ببین این هدایت و این هماهنگی با جریان الهی اینجوریه که استاد میشینه و 2 ساعت صحبت میکنه، بدون خستگی، بدون اینکه یه قطره آب بخوره، بدون اینکه تپق بزنه، (چون خب من دیدم کمترین تدوین را داره فایلهاتون)، خیلی عالی بود. این بهم نشون میده این هماهنگی با رب العالمین چجوریِ، چقدر آدم میتونه با خدای خودش در صلح باشه، با قلبش در صلح باشه.
خدایا شکرت، استاد خداروشکر قرآن رو قبل دورانداختن خوندید.
استاد چقدر من از شخصیت اون سگه خوشم اومد. یاد دوران نوجوانی و کودکی خودم افتادم، که واقعا درگیر هیچ چیز خاصی نبودم، به هیچ عنوان درگیر اینکه غر بزنم نبودم و به خواسته هام توجه میکردم، در قالب بازی.
من به هیچ عنوان به بقیه توجه نمیکردم، در مورد بقیه مردم نظری نمیدادم. همه رو اونجوری که بودند پذیرفته بودم و از لحظه ام لذت میبردم.
و چقدر عالی میگذشت تا وقتی اون ایمان در وجودم زنده بود و خداروشکر الان که دارم روی خودم کار میکنم، خداروشکر هر روز داره شرایطم بهتر از قبل میشه، حتی بهتر از دوران کودکی و نوجوانی ام. خداروشکر.
خداروشکر بینهایت این رب العالمین را شکر. دیگه چه تکیه گاهی از خودش محکم تر که اجابت کننده ی درخواست های من هست؟!
استاد اتفاقا چند روزی بود درگیر مفهوم ترس بودم، واقعا هم این دوست عزیز نویسنده و کارگردان، و شما چقدر خوب توضیح دادید در مورد بوی ترس.
همسر من خیلی از حیوانات میترسه، بارها بهش گفتم که سگ ها مخصوصا بوی ترس را متوجه می شوند. از سگ ها نترس. و از وقتی که سعی کرد یکم کمتر از قبل سگ ها به سمتش جذب می شوند.
استاد من اون ترس و شرک را در جهات مختلف در وجودم، دیده ام، و واقعا به لطف رب العالمین؛ خیلی جلوش را گرفتم و اینو مدیون آموزش های عالی شما در مورد توحید و یکتا پرستی است.
استاد ممنونم ازتون. امیدوارم شما و مریم خانم عزیزم همیشه شاد باشید و من به زودی بتونم از نزدیک شما را ملاقات کنم.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
سلام و درود به شما دوست گرامی..
کامنت تون انرژی خیلی خوبی داشت…
یک نوعی از سپاس ، آرامش و صلح درونی رو در کامنت تون دریافت کردم…
بعد رفتم و پروفایلتونو مطالعه کردم
و خیلییییییییییییی تحت تأثیر داستان هدایت تون قرار گرفتم…
خدایاااااااااااااااا شکر برای لحظه لحظه زندگی مون که بی شک اگر لطف ، مِهر و عنایت الله مهربان به تک تک ما نبود، بارها و بارها باید از زندگی خداحافظی میکردیم..
و به قول گربه چکمه پوش در نهایت با مرگ ملاقات میکنیم ولی نه با ترس و ناآگاهی….
برای زندگی دوباره و حضورتون در این دنیا خدا رو شکر میکنم و بهتون تبریک میگم که نگاه ویژه خداوند رو درک کردین…
خدایا شکرت
به قول خودتون:
خداروشکر بینهایت این رب العالمین را شکر. دیگه چه تکیه گاهی از خودش محکم تر که اجابت کننده ی درخواست های من هست؟!
خدا رو شکر که به معنای حقیقی همه ما غرق در نعمت لایزال ملکوتش هستیم….
واقعا چه از این بهتر ؟؟؟؟!!!!!
بازم از شما سپاسگزارم بابت نوشتن این کامنت عالی…
الهی در کنار همسر گلتون غرق در نور و عشق الهی باشید.
درود به شما وجیهه بانوی عزیزم.
خداروشکر. قلبم باز سد کامنت شما را خوندم. خداروشکر بینهایت.
این نشانه رب العالمین من بود. نشانه ی امروزم که علیرضا طاهرزاده این اولین هدیه ات.
نمیدونم چجوری شکر این خدای یکتا و بی نهایت وهاب را بگم.
وهابیت خدا همینه. اینکه چقدر بخشنده است، به همه.
صبح به خدای عزیزم گفتم خدایا نشونه اینکه من دارم در مسیر تو حرکت میکنم و احساس خوب میخواهم داشته باشم واسه همیشه اینه که هر روز بهم هدیه بدهد، (یه نشانه دیگه هم بود که الان به مشیت الهی یادم نیست)، و این کامنتی که شما گذاشتید روی کامنت من واسم مثل یک هدیه بود. بعد وقتی تعداد ستاره ها و امتیازات به دیدگاهم را دیدم، بازهم بینهایت سپاسگزار شدم.
دیشب وقتی میخواستم این کامنت را بنویسم، یه لحظه از ذهنم این مسئله عبور کرد که چه کسی مگه این کامنت را میخونه؟!
خداروشکر الان میبینم نوشتن چقدر تاثیر گذاره!
خداروشکر، خداروشکر، خداروشکر.
تازه اون فراوانی ای که خداوند به استادم داده است و مردم هم فرکانس و هم خانواده را در کنارشون جمع کرده است، به منم رسید.
خداروشکر بی نهایت. واقعا حدی نداره این میزان سپاسگزاری.
اینکه استاد میگفت یکی از درخواست هام از خداوند اینه که بتونم بیشتر سپاسگزار باشم…
این واقعا واسه من نکته مهمی بود وجیهه بانوی عزیزم.
خیلی خیلی خیلی سپاسگزارم ازتون کامنت گذاشتید.
امیدوارم قلبتون پر از آرامش باشه و زندگیتون سرشار از احساس خوب و خوشبختی باشه.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همه عزیزان این سایت توحیدی
چقدر زیبا
چقدر درس آموز
چقدر ما خوشبختیم که در فرکانس این آگاهی ها قرار داریم
باشد که جزو عمل کنندگان باشیم و جزو آن دسته ای نباشیم که خدا آنها را به الاغی تشبیه میکند که…
مَثَلُ ٱلَّذِینَ حُمِّلُوا۟ ٱلتَّوۡرَاهَ ثُمَّ لَمۡ یَحۡمِلُوهَا کَمَثَلِ ٱلۡحِمَارِ یَحۡمِلُ أَسۡفَارَۢا…
[سوره الجمعه 5]
گاهی اوقات خدا از لفظ الاغ استفاده میکنه تا به ما بربخوره تا شاید عمل کننده باشیم…
واقعا پناه بر خدا از اینکه در فرکانس أُو۟لَـٰۤئکَ کَٱلۡأَنۡعَـٰمِ بَلۡ هُمۡ أَضَلُّ باشیم
پناه بر خدا…
چه زیبا استاد عباس منش در مورد شاه ترمزی بنام “منیت” صحبت کردند…
این روزها داشتم با خدا میگفتم که خدایا چکار کنم؟
جوابش یک بیت زیبا از عطار نیشابوری بود
این بیت را من خیلی خیلی خیلی دوست دارم…
تو مباش اصلا کمال این است و بس
تو ز تو لا شو وصال این است و بس
“لا”در زبان عربی یعنی “هیچ”
میخواد بگه که هیچ شو…
میخواد بگه مراقب باشی که مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ ٱلۡکَرِیمِ نشوی…
وقتی که هیچ شوی به خدا میرسی…
امام سجاد علیه السلام در دعای زیبا و توحیدی ابوحمزه ثمالی یک جمله ای زیبا را به خدا میگویند…
و أنّ الراحلَ إلیک قریبُ المسافه
و آن کس که قصد مسافرت به سوی تو را بکند چه مسیر نزدیکی را در پیش دارد
مسیر رسیدن به سوی خدایی که نَحۡنُ أَقۡرَبُ إِلَیۡهِ مِنۡ حَبۡلِ ٱلۡوَرِید است به ما ؛ خیلی خیلی خیلی نزدیک است و آن عبور از یک دست اندازی است بنام “منیت”
به قول حافظ عزیز
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز
همین است و بس ، حالا نمیدانم چرا ما اینقدر پیچیده اش میکنیم و دنبال تکنیک های دنیای مادی هستیم که آقا خواسته ات را اینجوری بنویس و بگذار دور گردنت تا بهش برسی و وقتی میخوای آب بخوری خواسته ات را به آب بگو و بخور تا بهش برسی و…
هنوز مشکل کنتور برق را حل نکردیم بعدش دنبال تعویض سیم پیچی خانه هستیم…
دقیقا مثل وقتی که میخواهیم وارد خانه شویم کفش هایمان را درمی آوریم و بعد وارد خانه میشویم ، باید ادب رفتن به سمت خدا را هم رعایت کنیم و آن همین یک کلمه است
(إِنِّیۤ أَنَا۠ رَبُّکَ فَٱخۡلَعۡ نَعۡلَیۡکَ إِنَّکَ بِٱلۡوَادِ ٱلۡمُقَدَّسِ طُوࣰى)
[سوره طه ١٢]
خدا میگه خوش آمدی
تو را با همه آلودگی های گناهانت در آغوش میگیرم
تو را با همه زخم هایی که خودم بهت زدم تا برگردی پیش خودم در آغوش میگیرم
ولی اگر منیت با خودت آوردی شرمنده ات هستم ، برو یکم بیشتر سختی بکش و زخم بخور تا دوباره برگردی پیشم منتها این بار بدون ذره ای منیت
(این نکته را در پرانتز بگویم که داستان های هدایت دوستانم را که میخوانم اکثریت نقطه مشترکی دارند و آن این است که از یه جایی به بعد خسته و درمانده بودند از همه تدابیر خودشان و با یک ندای خالص از منیت فریاد رَبِّ إِنِّی لِمَاۤ أَنزَلۡتَ إِلَیَّ مِنۡ خَیۡرࣲ فَقِیرࣱ سر دادند و الان در این وادی مقدس در حال عشقبازی با پادشاه جهانیان هستند)
عکسی را از اینترنت دانلود کردم که یک جنینی است که سقط شده و اینقدر این جنین کوچک است که به اندازه کفِ دستِ یک انسان است و در زیر این عکس این آیه زیبا نوشته شده است که
(یَـٰۤأَیُّهَا ٱلۡإِنسَـٰنُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ ٱلۡکَرِیمِ)
[سوره الانفطار 6]
این عکس را دانلود کردم تا هر از چند گاهی نگاه کنم تا بدانم که چه بودم و چه شدم و همه اینها از لطف او بوده و هست و خواهد بود…
و هم این عکس جوابی به این نجوای شیطان باشد که دائم به من میگوید “چطوری و از کجا؟”(تو خود حدیث مفصل از این مجمل بخوان که آخه چطوری از یک سلول تبدیل شدی به هشتاد کیلو گوشت و پوست و …)
همین است و بس
خدا یعنی “به خود آ” ، یعنی برگرد به خود راستینت و رها شو از این من دروغین….
وقتی که منیت در ما بمیرد ، خدا در ما تجلی میکند و وقتی که خدا در درون ما تجلی کند چه بهشتی در بیرون برای ما ایجاد میشود
میشویم مثل حضرت یوسف که وقتی وارد جمعی میشویم همه لال میشوند و کسی جرات نمیکند در مورد گرانی و منفی ها حرف بزند دقیقا مثل زمانی که حضرت یوسف وارد مجلس زنان مصر شد و همه مات تماشایش شدند و …
میشویم مثل عیسی مسیح که وَ جَعَلَنِی مُبَارَکًا أَیۡنَ مَا کُنتُ بود که طبق کتاب انجیل یکی از معجزاتش غذا دادن به 5000 نفر بود و میشویم مثل یکی از پیروان عیسی مسیح یعنی حضرت رضا علیه السلام که در زمان بعد از حیاتشان روزانه حداقل 5000نفر در مهمانسرای حرم ایشان غذا خورده اند و میخورند و خواهند خورد بدون اینکه این حجم از تغذیه خدای فراوانی را به عجز درآورد…
و چه زیباست وقتی معجزاتی این چنینی را از حضرت رضایی که وجود فیزیکی اش در بین ما نیست میبینیم ، به خود بیاییم و بجای این رفتارهای شرک آلود که او را همتای خدا قرار دهیم و از او درخواست کنیم که واسطه ای شود و…. بیاییم اینگونه دعا کنیم
تَوَفَّنِی مُسۡلِمࣰا وَأَلۡحِقۡنِی بِٱلصَّـٰلِحِینَ
[سوره یوسف ١٠١]
خدایا مرا مسلمان بمیران و در روز قیامت مرا با انسان های صالحی چون حضرت رضا هم فرکانس کن تا مصداق متقینی باشیم که
(یَوۡمَ نَحۡشُرُ ٱلۡمُتَّقِینَ إِلَى ٱلرَّحۡمَـٰنِ وَفۡدࣰا)
[سوره مریم 85]
نمیدانم چرا بحثم به اینجا کشیده شد
حالا که اینها را نوشتم این جملات پایانی را میگویم خطاب به آنهایی که امامان و پیامبران را منشی های دفتر خدا میدانند که باید از آنها بخواهیم تا آنها وقت ملاقاتی برای ما بگیرند و…
ببینید با استناد به قرآن ، حضرت عیسی مسیح با اذن خدا کارهای خداگونه میکرد
مرده زنده میکرد ، مریض شفا میداد و…
و با وجود اینکه در جمع های عمومی اعلام کرد که من بنده خدا هستم ، اما مردم نتوانستند درک کنند و نسبت فرزند خدایی به او دادند و بجای خداپرستی به عیسی پرستی روی آوردند
حالا داستان ما هم همین است
ما معجزات زندگی این بزرگواران را دیدیم و شنیدیم اما نتواستیم درک کنیم که آنها بندگان صالحی بودند به درگاه خدا و نسبت های خدایی دادیم و در توجیه این کارهایمان ندای هَـٰۤؤُلَاۤءِ شُفَعَـٰۤؤُنَا عِندَ ٱللَّهِ سر دادیم…
نمیدانم چه شد متن به اینجا رفت
به قول سعدی
او میکشد قلاب را…
از بحث “منیت”دور نشوم و این متن را با یک بیت زیبا از مولوی تمام کنم که میگوید…
رحمت حقْ ، آب بُوَد جز که به پستی نرود
خاکی و مرحوم شوم تا برِ رحمان برسم
بنام خداوند بخشنده مهربان
سلام خدمت دوتا استاد عزیز و دوسداشتنی
الهی صدها هزار مرتبه شکرت بخاطر این فایل توحیدی
واقعا احسنت به شما استاد عزیز و توحیدی ما که اینقدر زیبا در مقابل خداوند عظیم فروتن هستین و اعتبار هیچ کدوم از کارهای زندگیتون را به خودتون نمیدین و در مقابل خداوند تسلیم هستین.
چقدر بحث توحید زیباست.
چقدر فروتنی در مقابل خداوند حس خوبی میده بهمون و زندگیمون را سرشار از برکات میکنه.
بعد از دیدن این فایل سجده شکر کردم و حالم صدها برابر بهتر شد.
چقدر این جمله استاد را دوس داشتم که زندگی لذت بردن از همین لحظه ای هست که داریم زندگیش میکنیم هرجا و هرمکان و هر شرایطی که باشه مهم لذت بردن از لحظه است.
یاد یک خاطره افتادم که گفتنش خالی از لطف نیست.
دوسال پیش که کارمو بصورت جدی شروع کردم به عزیزدلم گفتم هروقت یخچال بفروشم از سود پولی که گیرمون اومد مرغ میخرم و کباب میکنیم میخوریم.
خدا شاهده همیشه بعد از فروش یخچال مرغ میگرفتم و با احساس خیلی خوب و عالی کباب میکردیم و دل سیر میخوردیم و لذت میبردیم.
رفته رفته هرموقه که کباب میکردیم چون حسم خیلی خوب بود و کلی حالم خوب بود همون موقه چندین و چند بار اتفاق افتاد حین کباب کردن مشتری زنگ میزد و یدونه یخچال دیگه میفروختم و این باور در من شکل گرفته بود که هروقت کباب کنم مشتری میاد و و ناخودآگاه فکرکنم مغرور شدم و الان مدت زیادیه دیگه این احساس مرده و نمیدونم چرا دیگه تکرار نمیشه.
ولی الان میفهمم بابا کباب کردن مهم نبود که مهم حال خوبی بود که داشتم مهم حس خوبی بود که با عزیزدلم تجربش میکردیم و در لحظه زندگی میکردیم.
واقعا چرا اون احساسهای خوب را از دست دادم؟!
الان میفهمم همش بخاطر عجله برای سرمایه دار شدن و پول درآوردن بود.
آخه میخواستم پول دربیارم که چی بشه؟!
غیر از اینه اون همه به خودم فشار میاوردم که پولدار بشم تا خوشبختی را تجربه کنم؟
خب من که داشتم خوشبختی را تجربه میکردم و از زندگیم لذت میبردم.
واقعا آدم ها زود همه چیز را فراموش میکنن.
خیلی دوسدارم مثل سابق باشم و از زندگیم لذت ببرم و خداروشکر میکنم که استاد عزیز با دوتا فایل آخری که درباره توحید عملی گذاشتین حس میکنم دستمو گرفتین و به سمت صراط مستقیم هدایتم کردین خدا بهتون عزت بده ازتون ممنونم.
بحث دیگه غرور و تکبر در مقابل خداوند هست.
خداروشکر میکنم بنده اصلا مغرور نیستم و هرچقدر که وضعیتم بهتر شده تا الان هیچ تغییری نکردم و برعکس خیلی هم افتاده تر شدم و از این بابت خوشحالم.
نکته جالب دیگه خوش بین بودن به اتفاقات و زندگی واقعا این نکته خیلی سطحش بالاست و به اندازه ای که بتونیم نسبت به اتفاقات خوش بین باشیم به همون اندازه میتونیم به زندگیمون شکل و شمایل بهتری بدیم و زندگی بهتری را تجربه کنیم.
در انتها از استاد عزیز تشکر میکنم و خداروشکر میکنم بخاطر زیبایی های پارادایس و این دریاچه فوق العاده زیبای آب شیرین.
اتفاقا استاد دیشب قبل از خوابیدن فایل زندگی در بهشت قسمت 198 را دیدم و اون موقه که با دوربین پریدین داخل آب خیلی کیف کردم و خواستم بگم زیبایی های پارادایس از داخل این دریاچه زیبا واقعا باورنکردنی بود.
واقعا معرکه هست زندگی شما دوتا عزیزدل در مکانی فوق العاده زیبا و پر آب و خرم و دور از هرگونه مسائل و اخبار بیرونی منفی.
خوش بحال شما و خوش بحال من که میتونم این خواسته ها را داشته باشم و به همشون برسم.
عاشقتونم
به نام خداوندی که خالق همه ی ماست
سلام عرض میکنم خدمت شما استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز
چقدر لذت بردم ازین فایلی که اول صبح جمعمو با این فایل شروع کردم جالبه اینکه وقتی صبح اومدم توی سایت گفتم خداکنه استاد عباس منش یه فایل جدید گذاشته باشن و گذاشته بودین
خب بریم سراغ مطالب نکته اولی که منو خیلی گرفت این بود که زمانی که ما سرکش میشیم زمانی که ما فقط روی خودمون حساب میکنیم دقیقا همون جاست که میخوریم زمین و من اینو بار ها در زندگیم دیدم
و وقتی فکر کردم یادم اومد، یادمه یه روز که داخل مغازه بودم و فروشم رو زده بودم و داشتم میرفتم خونه
فروشنده طبقه ی پایین گفت فروش چطور بود گفتم :
تا وقتی من هستم فروش عالیه و اشتباه من دقیقا همینجا که روی خودم حساب کردم من اسمی از خداوند نبردم نگفتم که تا زمانی که خداوند با منه
و من به یادشم همیشه همه چی عالیه گفتم تا وقتی من اینجا هستم فروش عالیه و یادمه تا 3 روز اوضاع فروش اصلا خوب نبود و من یادم اومد که این حرفو زدم و اصلا بهم الهام شد که تو بابت اون حرفت
فروشت اینقد پایین اومده
دیروز که داشتم فایل شما استاد عزیزم با ازاده رو نگاه میکردم هم دقیقا آزاده جان همین حرفو زد که گفت زمانی که جلوی ایینه بودم و گفتم من چند وقته از خدا
خبری نگرفتم و گفتم ولش کن الان خیلی شلوغه سرم
بذار یه وقته دیگه که خود آزاده جانم گفتن،گفتن همونجا بود که به بدهی بدی خوردم و یادم اومد به خاطر این حرفم من به این بدهی ها خوردم چون روی خودم حساب کرده بودم
نکته دوم اینکه بحث شجاعت بود که برام خیلی جذاب بود اینکه هر جا داخل زندگیت یه شجاعتی نشون بدی جهان بهت پاسخ میده من زمان هایی که با پدرم صحبت میکردم و پدرم یه بار از گذشته خودش برام تعریف کرد با اینکه قانون رو نمیدونست ولی اجراش کرده بود پدرم میگفت زمانی که جوون بوده
به دلیل اینکه فکر میکرده کار نیست در مشهد با توجه به باور های مخربش همون روز شنیده که زاهدان کار هست همون شب بلیط گرفته و از مشهد رفته زاهدان برای کار، با اینکه کسیو نمیشناخته و تا حالا زاهدان نرفته بوده و جالبه زمانی که این شجاعت رو نشون داده کاری رو پیدا کرده که در عرض 10 روز درامدی کسب کرده به اندازه سه ماه کاریش
و جالبه زمانی که گربه چکمه پوش نشون داد که دیگه نمیترسه از ازرائیل اون موقع خداوند بهش پاداش زنده موندن رو داد
و وای اون جملش که گربه چکمه پوش گفته من حاضرم بمیرم ولی با ترس ن دلم نمیخواد با ترس بمیرم مو به تنم سیخ شد
و چقد یه جملتون منو احساسی کرد اینکه سگ داستان با وجود اینکه قصد کشتنش رو داشتن زندگیش رو به صورت طنز میدیدو خودش رو درون بازی و اینکه این حد از مثبت اندیشی باعث شده بود بتونه در لحظه زندگی کنه و بتونه نقشه جوری ببینه که دیگران تواناییشو نداشتن و دقیقا با توجه به تعهدی که بخودم دادم میبینم که چقدر از لحاظ مثبت اندیشی با کمک خداوند و فایل های گران بهای شما استاد عزیزم تونستم توی این بحث پیشرفت کنم و هنوز هم خیلی کار دارم.
نکته جالب برای من این بود که زمانی که ادم مغرور و خود خواه میشه خیلی تنها میشه و گربه چکمه پوش هم اینو درک کرده بود که من به خاطر غرورمه که اینقد تنها بودم و همیشه در تنهایی به سر میبردم و این منو یاد خودم میندازه که احساس میکنم پاشنه آشیلمه شایدم غلط باشه احساسم چون من با تازگی تقریبا 90 درصد افراد منفی زندگیم رو حذف کردم یه مقداری احساس تنهایی میکنم که میدونم اینکه من یه قدمی برداشتم برای حذف افراد منفی این خودش افراد مهم رو به زندگیم میاره
و نکته اخر اینکه اون دختر زمانی فهمید که بهتر از خرس ها به عنوان خانواده پیدا نمیکنه که کسی که
خانواده نداشت بهش فهموند که چقدر دارایی با ارزشی داره و امیدوارم بتونم و بتونیم ازین لطف خداوند که ما هر جا هستیم و در هر نقطه با افرادی که هستیم در جای درستی هستیم استفاده کنیم و قدر داشته هامون رو بیشتر بدونیم عاشقتونم
خدا همراه و نگهدارتون باشه
به به چه روزیه امروز! بهترین روزه امروز …
الهی به امید تو، و به یاد تو
خدایا شکرت برای یک فرصت دوباره دیدن و نوشتن، سلام میکنم به همهی عزیزانم خداروشکر برای وجود ارزشمندتون تو زندگی من و این دنیای قشنگ.
اتفاقا دیروز تو دلم بود یک انیمیشن ببینم خیلی وقت بود ندیده بودم و داشتم میگفتم بریم یک انگری بیردزی ببینیم یا مردعنکبوتی جدید را که از قضا صبح که بلند میشم میبینم واووو موضوع جدید و فایل جدید دری درینگ؛ درسهایی از انیمیشن گربهی چکمه پوش.
بریم بریم ببینیم نکات مثبت را شکار کنیم؛
من این انیمیشن را دیدم قبلا، الان که گفتید درسهایی زیادی توشه یک لحظه استاپ کردم ببینم چی یادمه و خب گربهای بود که داستان هفت جونش به نمایش میذاره و عزراییلی که میخواد ببرش با خودش.
تنها درسی که یادمه ازش این بود که عزراییل میخواست بهش بگه قدر لحظه به لحظه زندگیت را بدون قدر جون، عمر، نفس به نفستو بدون.
این یاد من)
و حالا درسهای بعد من( عه نه تا جون بود.
چقدر این پارادایس زیباست
و چقدر قشنگ این درس، هر وقتی که ما مغرور میشیم و فکر میکنیم ضدضربهایم و درست همینجا نقطهی شکست ماست
توی زندگی ما با تمام موفقیت هامون میتونه اتفاقی بیافته که مارو انقدر به دنیای ترس و وحشت و ناتوانی ببره که تمام موفقیت هامون را ازیادمون ببره .
استاد این داستان که اینجا گربه چکمه پوش قبول میکنه بره گربهی خونگی بشه و اولشم یکم میخواد استایل خودشو حفظ کنه ولی میبینه نمیتونه و بعد خودشو وفق میده منو یاد خاطرهی سربازیم انداخت ( خنده ) اون اوایلش که تو اموزشی بودم بعد تو یگان بعدی و بعد یگان بعدش. اوایل میخواستم اون استایل خودمو حفظ کنم اون موفقیت ها هم یادم بوده ولی نمیشد .. سخت شده بود برام ولی ناامیدم هرگز نبودم و خوش بینم بودم و میگفتم من میتوتم شرایطی را که میخوام بسازم حتی اگر نظام باشه و تو این دوران با تمام باورهای محدودکننده نسبت بهش، به هر حال من اولین قدم و دومین را برداشتم خدا بازم تو قدم بعدیم کمکم میکنه.
خلاصه که شد … واقعا شد واقعا وقتی به دوران 15 ماهه سربازیم بین تیر 400 تا مهر 401 نگاه میکنم در مل جز دوستای خوب و خوبی و مهربونی و تمرین عملی عزت نفس چیزی نمیبینم و نخواهم دید. واقعااا بزرگتر شدم حالا گفتم در کل اما بخوام برم تو جز اولش واقعا همین بود اولش سخت بود برام کنترل ذهن هم سخت بود اما همه چیز از کم کم شروع شد همه چیز بهتر شد.
مرسی استاد که این فایل را گذاشتی و اینجوری که در مورد ویژگیهای مثبت این قسمت میگی واقعا برام درس بزرگتری شده که بهتر بخوام به هر چیزی/مستندی/فیلمی/انیمیشنی … توجه کنم، و البته مکمل توجه کردن + عمل هم کنم.
و چقدر مو این کارگردانو تحسین میکنم که این انیمیشن را به این زیبایی تصویرگری کرده و نشون داده که اگر دنیا را سخت ببینی هر جوری ببینی فقط برمیگردونه به خودت .
چقدر اینجا این نقطه خداروباید شکر کرد که داره به این شکل میگه من هستم هااا! من دارم بهت توجه میکنم! من همونی میشم که تو توجه میکنی هاا!
اره دقیقا اون صحنه شجاعت گربه چکمه پوش تو انتهای فیلم فوق العاده بود حسش کردم که دوباره برگشته به اون خویش قدرتمند، و چقدرر دیدنی بود چقدررر ..
استاد گفتی شهریار و سگ یاد دو تا خاطره دیگه افتادم که واقعا شکفت انگیزن: مخصوصا دومی
خرداد امسال رفته بودیم شهریار کنار دوستای بینظیرمون تو یک باغ و دقیقا این سگ ها را یادمه لامصب سگ نبود غول بود ایقدررر بزرگ و دقیقا این را یادم بود که اگر من بترسم میان سمتم و دیگه کنترل ذهن واویلا ( خنده ) اخه بچه بودم فکر کنم اول دبستان یادمه رفته بودیم اردوی مدرسه نارنجستان و من سگی دیدم و ترسیدم و پا به فرار گذاشتم به سمت جایی که ادم بزرگترها بودند یکی از بچه ها سنگی انداخت و اون سگ به سمت سنگ رفت و خداروشکر مارو فراموش کرد اما اگر فکر کردید که من حواسم بود سخت در اشتباهید و من هنوز داشتم دوو میکردم و هر چی صدا میزدند بچه ها منو من سرعتمو بیشتر کردم کردم تا اینکه یهو چشمامو باز کردم دیدم تو رود افتاده بودم! ( خنده ) خب شوخی بود این داستان اونجا که بچه ها سنگ انداختند دیگه مو ایستادوم. ( عاشقتونمم من )
خاطره دوم، برمیگرده به یک سفر گروهی 7 نفره در پیمایش ماسوله به ماسال با 32 کیلومتر پیاده روی تو دل جنگل اقااا این داستان یعنی ته ماجراجویی و ترس و شجاعت و خنده است انقدرررر خاطره دارم و میتونم داستان سرایی کنم براتون که باید تمام برنامه هاتوو لغو کنید بشینید جلوم تا مو بگوم براتون هرچند سفرنامه کاملشو نوشتم و به اشتراک گذاشتم هم تصویری هم نوشتاری .. اقا اولین روز پیمایش تو ماسوله رسید دیدیم سگ هم زیاده ها، یکی دو تا سگ اومدند بامون بالا رسیده بودیم به قسمت چالشی اول پیمایش که از 500 متر سطح دریا تا بالای 2200 متر بازم اومدند بامون بالا صبح بود ظهر شد، ظهر بود داشت غروب میشد کم کم تو روز اول، از فاصلهی نه چندان دور یک کلبه نمایان بود اقا صاحب کلبه کلی سگ داشت ما هم سگ داشتیم ( خنده ) همینجور که پیمایش داشتیم حالا نمای سمت راستمون میدونید چی بود؟ جنگلی پهناوررر از ابرررر واووو یادش بخیر، خلاصه نزدیکتر که شدیم سگ های نگهبان گله الیاس ( صاحب کلبه ) به سمت ما حمله کردند و چندتا سگ ما هم د بدوو برو سمتشون اقاا چنان احساس غروری میکردیم د نگو ( خنده ) تو این سه روز پیمایش و 32 کیلومتر پنج – شش تا سگ بامون بود و هر کسی دقیقا هر کسی مارو میدید اولین چیزی که میگفتند مشترکاا این بود که این سگها را چرا با خودتون اوردید با هشت تا علامت تعجب !!!!!! میگفتیم اینا بابا از اول مسیر خودشون اومدند بعد میگفتیم چرا؟ میگفتند بابا اینا سگهای گله ان و بعد من، مرتضی، نادر، نگین، ساناز و الهه یک نگاه به هم مینداختیم و لبخند میزدیم و ادامه میدادیم … باورتون میشه استاد سگ ها تا خود مقصد اولمون یعنی روستای چسلی اومده بودند! روز دوم پیمایش استاد جایی رسیده بودیم وسط وسط وسط جنگل دوتا دور هیچی حز درخت نبود تقریبا اول یال کوه بودیم سگ ها از وقتی که هوا تاریک میشد پارس میکردند هر کدام دقیقا کنار یک چادر دراز میکشیدند حالا این قسمت ربطی به خود موضوع فایل نداره ولی این نکته مثبت هست که چقدر خلقت خدا ارزشمند و بینظیر و باحکمت هست
تو سفرنامهام موقع نوشتن این جاری شد که انگار سگ های نگهبان بودند، خیلی حس خوبیه خیلی. شب هر کدام از بچه ها بیرون چادر میرفت یکی از سگها همراهشون میرفت. و خلاصه اصلا ترسی نمونده بود و از خیلی وقت پیش ما خود نقش اول شجاع دل را بازی میکردیم به خاطر همین، همین یاری را میدیدیم.
ولی نکته اینجاست که مرگ به گربه گفت من فعلا باهات کاری ندارم گفت فعلا نگفت کلا کاری باهات ندارم این خودش نشون میده که جهان ما پویاست و اینجوری نیست که اگر الان خوبی فردا هم خوب تری یا برعکس میشه تغییر داد و تا زمانی که تو روی خودت کار میکنی به شکل درست نتایج بهتر میشه.
رابطه ی عاطفی هر دوی شما را تحسین میکنم استاد و مریم عزیز واقعا زیباست واقعا دارم لذت میبرم. خداروشکر
واقعا داستان جیراف و خلاقیت اخ اخ نگاه تو داستانتو میسازه.
این داستان صداقتی که در مورد شخصیتتون مریم جان + داستان استاد را گفتید، داره بهم میگه چقدر میتونه یک ادم تاثیرگذار و الهام بخش باشه، و چقدر مهمه داشتن اصول خودت را داشتن.
وهمینطوره چه بخوایم چه نخوایم وقتی که منیته گل کرده همه چیز از ان خداست و مال خودشه و مااا همم مال خودشیم جزیی از خودشیم و البته که اناالله الیه الراجعون به سوی او بازمیگردیم.
خدایا شکرت شکرت شکرت
فکر نکنید یک جای خاصی یک شخص خاصیه که اگر برسی بهش و داشته باشی خوشبختی، خوشبختی یعنی لذت بردن از همین لحظه از همین دیدن از همین نوشتن از همین قهوه خوردن ( بفرمایید قهوه – خنده ) خوشبختی یعنی فرصت قشنگ زندگی داشتن یعنی داشتن شما یعنی داشتن پروژه لبخند خدا …
عاشقتونم
الهی شکر
واقعاا این فایل چسبید،
عه بوی کتلت میاد از خونه … ( ذوق و شوق )
میدونید کتلتو اگر برعکسش کنید چی میشه؟!
.
.
خب
اون ورش سرخ میشه ( خنده )
به نام خدا
سلام آقای فتحی
امیدوارم که هرجا که هستید حالتون خوب باشه
اول تشکر کنم بابت کامنت قشنگ و فان تون.
و بعدش میخوام بگم چه جالب که من و همسرمم رو تجربه ی مشابه شما رو داشتیم،ما هم چون طبیعت و سفر رو خیلی دوست داریم، تصمیم گرفته بودیم که کمپ کنیم توی جنگل ،که یه سگ ولگرد کل دوشب رو ازمون محافظت کرد و چسبیده بود به چادرما، با اینکه ما نه میشناختیمش و نه حتی غذایی بهش داده بودیم.
اما اون کل شب مدام پارس میکرد و مراقب ما و وسایلمون بود.
و اینکه خیلی مشتاقم که سفرنامه هاتونو ببینم، حتی یه بار داخل یوتوب هم اسمتونو سرچ کردم اما چیزی پیدا نکرد.
هرکجا که هستید شاد و سالم باشید.
سلام محمد جان خوش ذوق و مهربون
همیشه از خوندن کامنت هات لذت میبرم و درس ها یاد میگیرم ، میدونی شما مثل اون معلم هایی هستی که با شادی درس یاد بچه ها میدن و بچه ها هم سریع درس رو میگیرن .
چقدر حضور خدا رو حس کردن شیرین و دوست داشتنی هست و حتی به نظرم غرور مثبتی هم داره واسه ادم البته من بازهم میگم خدایا بیشتر آگاهم کن ، خدایا درک نشانه و عمل به آنها را بیشتر به من بده .
ممنونم محمد جان که انقدر راحت مینویسی ،آفرین . انشاالله که هر آنچه که با همین قلم زیبات تو دفتر آرزوهات نوشتی براحتی و عزتمندانه برآورده بشه .
همینمون مونده بود استاد درباره کارتون ها صحبت کنه
سلام عرض میکنم خدمت استاد بزرگوارم و مریم جان و همه دوستان
استاد بعد از شنیدن فایل که کلی اشکم در می اومد بلا فاصله رفتم فیلمو دیدم که وقتی گفته هاتو توش متوجه میشدم بازم گریم میگرفت
فکر نمیکردم از یک انیمیشن انقدر تاثیر بگیرم
و استاد خیلی قشنگ به قوانین اشاره کردن در لحظه زندگی کردن از زندگی و داشته ها لذت بردن روبه رو شدن با ترسها
و برام سوال شد که چطور شده که استاد و مریم خانم به کارتون نگاه کردن
تازه کلی هم قوانین را درش بررسی کردن
ولی یادم افتاد کار اونه
اونه که هدایت کرده
استاد از ترس ها گفتید
ما خیلی میترسیم
بنظرم بی دلیل نیست که در باره پول همومون این همه مشکل داریم
چون پول چیزیه که بیشتر از همه چیز ازش میترسیم
ما میتریسم از پول خرج کردن اینکه داریم یا نداریم هم مهم نیست در هر دو صورت میترسیم
یادمه زمانهایی که پول نداشتم
و نمیتونستم خیلی از وسایل رو بخرم
و از اون زمانها ترس از خرج کردن رفته تو خونم
چند روز پیش یه سری وسایل داروخانه لازممون شد و من باید تهیش میکردم از طرفی تعطیلات بود و احتمال دادیم اصلا پیدا نشه
از طرف دیگر باید براشون پول هزینه میکردم که جزء وسایلی بود که میتونست اصلا لازممونم نشه که شده بود
خلاصه رفتمو تهشون کردم
با اینکه این همه رو خودم کار میکنم ولی اینکه چند هزینه شد و چقدر تو کارتم موندو یکم بهش توجه داشتم در واقع میترسم از کم شدن پول
ولی زود تونستم احساسمو خوب کنم و به همسرمم یادآوری کردم که زمانهایی بود که من پول نداشتم که حتی خرجش کنم
و جای هیچ نگرانی بابت خرج کردنشم نداشتم چون نبود
اما الان دارم مهم نیست که برای چه هدف مهمتری دارم پول جم میکنم مهم اینه که الان من وسیله ای لازم دارم و باید بخرمش و خدا را شکر پولشو دارم
پس چرا هنوز میترسم از کم شدن پول
ضمن اینکه به لطف خدا تو این تعطیلات داروخانه باز بود و جنس مورد نظرمو تهیه کردم
اگه تعطیل بودن چی حالا تو هرچی هم پول داشته باش
خلاصه اینو مثال زدم برای اینکه ما از پول خرج کردن میترسیم و هروقتم که میترسیم پول مثل اون گرگ داستان باهامون به جنگ و دعوا میپردازه و میگه من برای لذت بردن تو از زندگی ام چرا ازم میترسی
میخواهم هر وقت پول خرج کردم اون گرگ با دو تا داسش رو تجسم کنم و بگم اگه از پول بترسم نمیتونم از زندگیم لذت ببرم
ممنونم استاد بخاطر این فایلهای بینظیرتون
چه کرده اید واقعا شاهکاری هستید برای جهان
سلام و عرض ارادت به همه یاران همسیرم
اکثر بچه ها از همزمانی های زندگیشون میگفتن که مثلا درگیر موضوعی بودن که یهو برمیخورن به فایل یا کامنتی که دقیقا متناسب با همون موضوعه.خیلی دوست داشتم این همزمانی هارو تجربه کنم، چشم و گوشمو تیز کرده بودم که شکار کنم این همزمانی هارو.
همین دیشب تا دیروقت ذهنم درگیر داستان زندگی دوسته همکارم بود که برام تعریف کرده بود، همش داشتم از منظر قانون زندگیشو بررسی میکردم که درس بگیرم ازش، انقدر ذوق داشتم از داستان زندگیش که دوست داشتم برای دوستای گل عباسمنشیم هم تعریف کنم.
امروز که برخوردم به این فایل استاد، همزمانی و درک کردم و با خودم گفتم عههههههه من دیشب داشتم به همین موضوع فکر میکردم و به این نتیجه رسیده بودم که همون جوری که باور داشته باشی همون جوری که دنیارو ببینی، اتفاق ها برات رقم میخوره و هیچ عامل بیرونی نمیتونه تاثیری رو زندگیت بذاره مگر اینکه بهش قدرت بدی.
به وسط های فایل که رسیدم نتونستم طاقت بیارم همون جا استاپ زدم تا بنویسم اون داستان قشنگه رو بعد برم سراغ ادامه فایل.
امیدوارم که دوستمون راضی باشه که من داستان زندگیشو مینویسم، اولش با خودم گفتم که شاید از بچه های همین سایت باشن ایشون، چون اون عزت نفسی که من از داستان زندگیشون فهمیدم به احتمال زیاد باید از درک آگاهی های همین سایت باشه.نمیدونم یعنی…..
ولی اگه باشه و حتی اگه بدونه ک چه الگوی قشنگی شده برای من و چه درس ها که من از زندگیش گرفتم و مطمئنا بعد تعریف کردنم الگوی خیلی از دوستان خواهد بود، به خودش و عزت نفسش بیشتر از پیش افتخار خواهد کرد.البته من اسم و مشخصاتی از ایشون نام نمیبرم فقط داستان زندگیشو میگم.
دختر داستان ما از همون نوزادی دچار مشکل کلیوی حاد میشن، یکی از کلیه هاشونو از دست دادن و اون یکی هم پیوند زدن، یعنی با همون یه کلیه پیوند زده داره زندگیشو میکنه، بخاطر مصرف داروهای کورتون و خیلی از داروهای دیگه باعث میشه که این دوستمون رشد خوبی نداشته باشه یه دختر ریزه میزه بانمک و باحال و البته تپلی.از همون بچگی مجبور بوده برای هر بار ادرار کردن از سونت های یک بار مصرف استفاده کنه تا همین الان و این لحظه که فکر کنم سی و خورده ای سالشون باشه.و اینکه هیچ وقت نمیتونه باردار بشه.
ولی نگم از عزت نفس و اعتماد بنفس فوق العاده عالی که این دختر داره، هیچ وقت اجازه نداده این شرایط جسمی و سلامتیش کوچیک ترین تاثیری تو زندگیش داشته باشه.همه میدونن بخاطر داروهای کاهش سیستم ایمنی که به افراد پیوند زده داده میشه ممکنه در معرض خیلی از بیماری ها و عفونت ها قرار بگیرن یا همون مصرف سونت ها به مدت خیلی طولانی که میتونه منجر ب عفونت بشه ولی بچه ها ذره ای این مسائل نتونسته روی سلامتی و شادابی و زندگیش تاثیری بذاره.انقدر شاد و پرانرژی و قوی هستن ایشون که اصلا متوجه این مسائل نمیشه کسی.مثل یه آدم معمولی و سالم داره زندگیشو میکنه.و جالب اینجاست آنقدر باورهای قشنگ درمورد خودش داره که این باورها دقیقا توی زندگیش نمود پیدا کرده، مگه نه اینکه جهان آینه ی باورهای ماست…..
آنقدر این دختر داستان ما خودشو دوست داره آنقدر خودشو کامل و عالی میبینه آنقدر خودشو قبول داده که دقیقا همه آدم های اطرافشم همین دید و بهش دارن.مثلا همکارم میگفت با هرکسی رفت و آمد نمیکرد با هر کسی دوست نمیشد میگفت در حد من نیستن.به هر کسی اجازه نمیداد وارد زندگیش بشه.
و جالب اینه که هر پسری هم بهش پیشنهاد میداد خیلی آدم خوبی بوده و قصد ازدواج داشته.همکارم میگف توی دانشگاه کیس هایی که جذبش میشدن گاها خیلی بیشتر از ما بود.چند سال بعد دانشگاه با یه پسری ازدواج میکنه که عاشقانه دوستش داره و همه چی تموم، فوق العاده عالی از همه لحاظ.پسره و خانواده ش چنان عزت و احترامی بهش میکنن که اصلا یه چیز ناجوری.پدر پسره براشون خونه میخره به عنوان کادوی عروسی، تو هر مناسبتی هم کلی کادوهای خوشگل و گرون براش میگیرن.با اینکه در جریان مسایل جسمانیش هستن.با همین باورهای لیاقت قشنگی که برای خودش داره تو هر زمینه ای موفقه، توی قرعه کشی خودرو یه ماشین خوب میبره که همینو میفروشه و باش خرید و فروش میکنه به راحتی تو خونه .با وجود اینکه وضع مالی همسرش خوبه( رستوران داره) ولی برای خودش مستقل کار میکنه و درآمد داره.
بچه ها جالبیش اینجاست که پسره اصلا تمایلی به بچه دار شدن نداره.چقدر جهان داره قشنگ پاسخ میده، چقدر خدا قشنگ میچینه……
حتی همکارم میگفت توی مسائل جنسی هم خیلی وقتا ایشون درخواست کننده هستن هیچ ابایی از درخواستش نداره.
با وجود این شرایط جالبه کوچیکترین وابستگی به همسرش نداره، میگه باشه هستیم خوبیم و زندگی میکنیم نباشه هم من زندگیمو میکنم و خوشحالم.
الان هم داره برای مهاجرت اقدام میکنه، دوستم ازش پرسیده بود همسرت هم میاد؟؟گفته بیاد که چ بهتر ولی اگه نیاد هم مشکلی نیس من خودم میرم هیچ چیزی نمیتونه مانع پیشرفتم بشه.
میخوام بگم باور لیاقت و ارزشمندی هیچ ربطی به زیبایی ظاهری و سلامتی و وضع مالی و خیلی چیزای دیگه نداره، تو هر جوری خودتو باور داشته باشی جهان هم همون باور تورو بهت برمیگردونه.چقدر داستان زندگی این دخترموفق برام درس داشت……
خودمونو با وجود نعمت زیبایی و سلامتی و هزاران نعمتی که خدا بهمون عطا کرده دوست نداریم بعد انتظار داریم روابطمون گل و بلبل باشه، بهترین هابرامون اتفاق بیفته، منتظر نشستیم به هدف های بزرگمون برسیم……
به نام هدایت الله
سلام یگانه عزیز
خیلی لذت بردم چه سرگذشت خوبی رو دوستت داشت وشما تعریف کردید
این نگاه دوست شما وپایدار بودن باورهای ایشون تجربه خوبی رو میتونه برای من رقم بزنه
زیبا بود دختر از شما سپاسگزارم تجربه دوست تون رو برای ما تعریف کردید
به خدای بزرگ و مهربان میسپارم خدانگهدار
سلام به دختر سرزمینم ایران
سلام یگانه عزیز.
چقدر هدایتی کامنت تو خوندم.
چه همزمانی هم برای من داشت.
اتفاقااا امشب با یکی از استادهام توی تلگرام چت می کردم. نمی دونم چرا و چه باوری من از خودم دارم که خیلی ها دوستم دارند حتی اساتیدی که من که دانشگاه نمی رم سراغ مو می گیرند حالمو می پرسند.
خلاصه هفته پیش یکشنبه همین استاد زنگ زد بهم کلی باهم حرف زد از درس کار دانشگاه تااا دختر دار شدنش که توی راه….
منم برخلاف قوانین قانون دلیل کمرنگ شدنم در برخی فعالیت هام گفتم.
امشب خیلی نگران من بود که از سر نگرانی به من پیام داد کلی باهم حرف زد کلی در مورد مساله ای که من دارم راهکار داد یه جاهایی حس کردم ایمانم ضعیفه یه جاهایی فکر کردم اشتباه می کنم حرف می زنم قانون چی می گه نباید درد دل کرد یه جاهایی می گفتم….. وقتی باهشون چت می کردم و صحبت می کردیم به خیلی از چیزا فکر می کردم. ایشون وقتی از خودش صحبت کرد و از موقعیتی که در سن من داشت می گفت متوجه شدم از خیلی لحاظ ازمن شرایطش هم سخت بود وهم خیلی از امکانات و شرایطی که من داشتم نداشته اول به خودم گفتم ایمانش به خدا و توکلش بوده
اما الان با کامنت شما متوجه شدم.
کنار ایمان و توکل خود باوری و لیاقت چیزی بود که
من توش ضعف داشتم و دارم و ایشون نداشته
چقدر داستان دوست تون در راستای صحبت های من با استادم بود کلی منو فکری کرده بود.
وقتی افرادی که با شرایط دوس تون اینقدر سپاسگزار خدا هستند و در لحظه حال زندگی می کنند و هیچ گونه وابستگی ندارند و غل زنجیر برای پیشرفت خودشون نمی ببینه پس حق شون که خدا بهشون بیشتر بده و یاورشون باشه….
وقتی به خدا و خودت باور داشته باشی و خودت رو لایق بهترین بدونی جهان برات تعظیم می کنه.
خدا خودش کارها رو درست می کنه برای لذت بردن بیشتر از زندگیش.
برای شما و دوست تون آرزوی بهترین ها رو دارم.
تحسینش می کنم که قدم برای مهاجرت شون برداشتن درود برایشون انشاالله که با هدایت الله در بهترین مکان کشور اقامت شون درست بشه.
سلام یگانه بانو
خیلی لذت میبرم از همه کامنتهاتون خیلی از دوستان را نشانه گرفتم که کامنتهای بسیار زیبا و تاثیر گذار میذارن
که هر کدومشون یک استاد یا معلمی هستن برام
داستانی که از دوستتون تعریف کردین خیلی درسها داشت و خیلی لذت بردیم
به نام خداوند توانا و مهربان.
سلام خدمت استاد گرامی و دوستان همفرکانسی.
من این انیمیشن رو چند هفته پیش دیدم اما این همه درسی که استاد بهش اشاره کرده بودن رو متوجه نشده بودم، برای من بزرگترین درسش همین بود که باید قدر داشته ها رو دونست نه به این معنا که خواسته ای نداشته باشیم بلکه همزمان که حرکت میکنیم برای رسیدن به خواسته هامون حواسمون به نعمت هامون هم باشه و سپاسگزارشون باشیم نه اینکه اونقدر درگیر کسب نتیجه بشیم که داشته های کنونیمون برامون بی ارزش بشن.
استاد جان من یه برداشت دیگه ای هم درمورد دلیل واکنش متفاوت نقشه به نگاه سگ با بقیه ی اونا داشتم.
استاد جان تنها کسی که نتیجه یعنی رسیدن به اون ستاره ی آرزوها براش مهم نبود سگ بود یعنی تنها کسی که فقط اومده بود که مسیر رو همراه دوستاش طی کنه و مقصد و هدف خیلی براش مهم نبود، من فکر میکنم رنج، تقلا، ناسپاسی و تمام این ها وقتی ایجاد میشه که مقصد خیلی مهم میشه و برای گربه رسیدن به ستاره ی آرزوها مسئله ی مرگ و زندگی بود به همین دلیل هم مسیر اینقدر وحشتناک میشد اگر میخواییم مسیر لذتبخش و طی طریق ساده و راحت بشه لازمه اش اینه که هدف برای ما نشه مسئله ی مرگ و زندگی.
استاد جان این فایل برای من به موقع بود چند لحظه قبل از اینکه وارد سایت بشم به خاطر ترس شدیدی که تمام وجودم رو گرفته بود و واقعا نمیتونستم ذهنم رو کنترل کنم به خداوند پناه بردم و از اون کمک خواستم اومدم توی سایت به هوای دکمه ی نشانه ی من، اما با دیدن فایل جدید بدون درنگ دانلودش کردم و وقتی درمورد ترس غرور شجاعت توکل و سپاسگزاری صحبت کردید بی نهایت احساس آرامش کردم، ازتون سپاسگزارم، از خدای مهربان هم سپاسگزارم که این فایل رو روزی من کرد.
خدایا شکرت.
سلام دوست هم فرکانسی عزیزم
سپاسگزارم بابت نوشتن این کامنت زیبا
که نکته خیلی مهمی رو بیان کردید.
“””” تنها کسی که نتیجه، یعنی رسیدن به اون ستاره ی آرزوها براش مهم نبود سگ بود. یعنی تنها کسی که فقط اومده بود که مسیر رو همراه دوستاش طی کنه و مقصد و هدف خیلی براش مهم نبود. من فکر میکنم رنج، تقلا، ناسپاسی و تمام این ها وقتی ایجاد میشه که مقصد خیلی مهم میشه و برای گربه رسیدن به ستاره ی آرزوها مسئله ی مرگ و زندگی بود به همین دلیل هم مسیر اینقدر وحشتناک میشد اگر میخواییم مسیر لذتبخش و طی طریق ساده و راحت بشه لازمه اش اینه که هدف برای ما نشه مسئله ی مرگ و زندگی.””””
بیشتر وقت ها اینقدر رسیدن به نتیجه برامون مهم و حیاتی میشه که فراموش میکنم باید از مسیر لذت ببریم.
مثلا تو مسافرت ها… فکر میکنیم باید بدون توقف مسیر رو در کوتاه ترین زمان ممکن طی کنیم تا به مقصد برسیم، وقتی به مقصد رسیدیم میتونیم تفریح کنیم و لذت ببریم.
اینقدر وابسته به مقصد در زندگیمون میشیم که لذت بردن از لحظه ی حالِ حاضر رو از دست میدیم و میگیم تا به اون نتیجه نرسم خیالم راحت نمیشه، اگر به اون هدف برسم دیگه تمومه، دیگه زندگی فقط روی خوش رو به ما نشون میده.
البته من توی این زمینه تا حدودی خودم رو تحسین میکنم. در دوران کارشناسی، دوستانم فقط درگیر نمره پایانی و تحقیق و کارورزی و پروژه بودند و مدام از کاه کوه میساختند و اینقدر به سختی شبانه روزی تلاش میکردند تا با معدل بالا فارغالتحصیل شوند و بدون کنکور ارشد بخوانند، آن وقت من و هم اتاقی هایم در شب امتحان قسمت جدیدی از فیلم شهرزاد که می آمد دانلود کرده و نگاه میکردیم و لذت میبردیم، حتی ساعتی از روز هم به بیرون رفتن و لذت بردن اختصاص میدادیم. (معدلم در کارشناسی بالای 18 شد).
شاید باورتون نشه ولی من به شکلی آسان، بدون مطالعه و جهت تیری در تاریکی! و آشنایی با کنکور ارشد برای سال آینده و آن هم روزی که مهلت ثبت نام تمدید شده بود و دقایق آخر ثبت نام بود که در منزل با گوشی ثبت نام کردم و کنکور دادم و به آسانی قبول شدم و به نحوی بسیار آسان از سمینار و پایان نامه ام دفاع کردم که دوستان کارشناسی ام همگی اذعان کردند نازنین تو دوران کارشناسی هم، همینقدر آسان کارهایت انجام میشد و هیچوقت خودتو اذیت نکردی و پوستت کنده نشد!
الان به خودممیگم من از دوران دانشگاه و غذای های سلف و خوابگاه و رفت و آمد های ماهانه ام به شهرم لذت میبردم و خدا را در هر لحظه شکر میکردم (اینکه میگم هر لحظه واقعا هر لحظه، اون موقع قانون رو نمیدونستم ولی الان که قانون رو متوجه شدم میگم علت نتایج خوبم تو اون دوران حس شکرگزاری و سپاسگزاری از خداوند بود. آن هم بابت مسائل روزمره و ساده ترین چیز ها، زیر دوش حمام، بالا و پایین رفتن از پله ها، غذا خوردن، تعریف و هم صحبتی با دوستام، قدم زدن در حیاط سرسبز، درختان سبز و پر از میوه، بارش برف و باران و … خلاصه فقط عشق میکردم و لذت میبردم و سپاسگزاری میکردم).
ولی تعداد زیادی از بچه های دانشگاه فقط غر میزدند و گله و شکایت از دانشگاه و اساتید و غذا و خوابگاه و دوری از خانواده و زمین و زمان داشتند و فقط میگفتند کی میشه ما برگردیم شهرمان و این 4 سال تمام شود! ولی من هم اتاقی هایم اصلا اینجوری نبودیم و با هم خیلی هم خوب و خوش بودیم در حالیکه اونا هم اتاقی های خودشون رو دشمن خودشون میدونستن و مدام هم تو اتاقشون دعوا و بحث و مرافعه بود.
خداروشکر بابت دوستان عزیزم در خوابگاه و دانشگاه که فوق العاده از وجود هم لذت بردیم و عشق کردیم.
خدا رو شکر جهت هدایتم به خواندن کامنت شما دوست عزیزم و نوشتن و به یادآوری مطالب بالا
خدا رو شکر بابت آشنایی با استاد و مریم جانم
خدا رو شکر بابت زنده شدن خاطرات زیبایم
خدا رو شکر بابت خدای وهاب
خدا رو شکر بابت فهمیدن قانون
خدا رو شکر بابت این روزهای خوب
براتون آرزوی ثروت، سلامتی و عشق دارم
سلام
نداخانم
یکی ازدلایلی که باعث شد کامنت بنویسم واسه شما این بود که توجهم جلب شد به عکس پروفایلتون این درحالی هست که پرفایل من بدون عکسه ویادمه یکبار واسش اقدام کردم ومطبی که گروه تحقیقاتی عباس منش نوشته اینه که مامیتونیم باانجام دادن همین کارها بریم تودل ترسهامون
ترس ازاین که من بلد نیستم
نکنه خراب کنم
انشاالله که بزودی این کارروانجام بدم ودلیل واسش نیارم
ازخوندن کامنتتون هم لذت بردم وچقدرتحسینتون کردم که انیمیشون رودیدید
موفق باشید