این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2023/05/abasmanesh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2023-05-14 01:05:402025-03-07 07:49:43درسهای زندگی از یک بازی | قسمت 1
717نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد اون جت ها فقط به پرواز در اومدن که این عکس زیبا خلق بشه خیلی زیباست
در مورد احساس عدم لیاقت و دلسوزی
من تو شرکتی که کار میکردم به خاطر احساس خوب اون موقع ها و رابطه خوبی که با همکارام داشتم خیلی سریع رشد کردم و من پیش مدیر عامل شرکت از محبوبیت خاصی بر خوردار بودم و حرفم رد خور نداشت و همکارام هم اینو که خوب میدونستن همیشه برای اینکه مساعده بگیرند کل مشکلات زندگیشونو میومدن به من بازگو میکردن که من احساس دلسوزی کنم و واسطه بشم که از شرکت مساعده بگیرند و این اتفاق چند بار افتاد و مدیر عامل شرکت به من گفت که فریب این حرفها و نخورم ولی من گوش ندادم و حتی این ماجرا ادامه پیدا کرد تا به حدی رسید که من وارد بحث با مدیر عامل شدم و هرروز من تمرکزمو از دست میدادم و بیشتر وارد بحث و گله و شکایت از شرکت میشدم و سینه سپر میکردم جلو مدیر عامل که باید به مشکلات بچه ها برسی گناه دارند و.. و کار به جایی رسید که کنترل از دست من خارج شد و اون شرایط به گونه ای تغییر کرد که من باید برای گرفتن حقوق خودم به یکی دیگه مراجعه میکردم و اون رابطه خوبم با مدیر عامل و همکارام به طرز عجیبی خراب شد و همونایی که من براشون کاسه داغ تر از اش بودم یه عالمه حرف پشت سر من در اوردن و …چقدر تو زندگیم اینجور اشتباهات کردم الان دونه به دونه یادم چه احساس عدم لیاقت باشه و چه احساس دلسوزی بیجا که بخوام یه کسی رو تغییر بدم و چه ضربه های خوردم
استاد جان خدا خیرتون بده که مسئله به این مهمی رو توضیح دادین و باعث شدین بیشتر بفهمیم که کجا اشتباه کردیم و بیشتر اینو درک کنیم همه چیز به کنترل ذهن و تقوا ربط داره .هر چقدر کنترل ذهن خوبی داشته باشیم و در احساس خوب بمونیم جهان هم شرایط دلخواه ما رو بهمون نشون میده .فقط کافیه همین کنترل ذهن از دست بدیم اتفاقات به طرز عجیبی عوض میشه رابطمون بهم میخوره تمرکزمونو از دست میدیم حس و حال هیچ کاری رو نداریم حتی بدنمون هم درست کار نمیکنه
در مورد قربانی شدن من همیشه میگفتم دیگه از من وقتش گذشته چون سن من رفته بالا باور خیلی مخربی داشتم در این مورد حتی تو جمع های غریبه سنمو همیشه کم میگفتم خیلی نسبت به این موضوع حساس بودم هر فرصتی به من داده میشد ربط میدادم به اینکه اگه این کار پنج سال پیش انجام میدادم خیلی بهتر بود و این طرز تفکر من باعث شد من چندین کار عوض کنم و تو هیچ کدوم نتیجه خاصی نگرفتم چون بهم ثابت میشد برای اون کار نیروی کم سن و سال لازمه و جالبش اینجاست هر کسی که وارد زندگی من میشد همشون از من ده سال کوچکتر بودن و جهان هم بصورت کاملا دقیق و برنامه ریزی شده شرایط جوری فراهم میکرد که من تو اون کار و رابطه و دوستی از مسله سن ضربه بخورم و مورد تمسخر باشم و حتی موهای من خیلی خیلی زودتر از موعد سفید شده .ولی تا اومدم باورهامو عوض کردم
و اینو برا خودم باور پذیر کردم که سن یک عدد هست برای تجربه ما از این زندگی و بهترین کار ی که کردم همیشه افراد بالای چهل سال برا خودم الگو قر میدادم که چجور به موفقیت رسیدن تو اون سن و سال و چقدر جوان و خوشتیپ نشون میدن و بهترین الگو من در این مورد استاد هستند که نسبت به سال قبل همین موقع کم کمش استاد 15 سال جوونتر شدن .
استاد همین چند وقت پیش بود تو باشگاه یکی از بچه ها پرسید چندسال داری من گفتم چهل و یک بقدری این تعجب کرد که چند نفرو صدا کرد که سن منو حدس بزنن و اونا هم گفتن نهایت سنت بشه سیو سی دو اینا..و دلیل اصلیشو میگفتن که ازدواج نکردی به خاطر اون ولی من خودم میدونستم از کجا بود مشکلم و اونو حل کردم که این طور من احساس ارزشمندی میکنم
همه چیز در احساس خوب هست
همه چیز در کنترل کردن کانون توجهمون هست
همه چیز در سپاسگزاری کردن بابت داشته هامون هست
همه چیز در ایمان و اعتماد به خدا و قدم برداشتن هست
نیازی به تکنیک نیست
و مهم ترین قانون اینه که
از جایی که الان هستی با هر شرایطی که داری لذت ببر
از داشته های فعلیت لذت ببر
فقط و فقط توجهت و تمرکزت رو زیبایی ها باشه
هر چیز زیبایی رو که دیدی تحسین کن
و همیشه با حال خوبت سپاسگزار خداوند باش
اونوقت جهان به خدمتت درمیاد
و هدایت میشی به زیبایی های بیشتر و شرایط بهتر
این یک قانون است و امکان خطا هم نداره و من با این قانون هر روز زندگی میکنم و هر روز شاهد معجزه ها در زندگیم هستم
همین الان یکی از خاطرات بسیار تأثیرگذار، یادم اومد و ناباورانه میبینم که کلا فراموش کرده بودم و چقدر زیبا، با صحبت از بازی پینک پنگ شما، به یکباره یادم اومده.من عاشق حکم بودم؛ این فقط برای من بازی نبود؛ همیشه عاشق ریاضی بودم و هستم و بسیار برام شیرین هست که در هر زمینه ای علاوه بر حساب بشه تکنیک و هوش را ترکیب کرد و نوآوری داشت.بازی حکم برای من تا حد زیادی این جذابیت ها رو داشت. دوست داشتم هربار با هر بازی و حضور فرد جدید چالش های بیشتری ببینم، یادگیری و هربار تمرکز بیشتر پیدا کردن برام خیلی جذاب بود. به سرعت مهارت بالایی پیدا کرده بودم.
در مجموع بازی حکم برای من دو حالت داشت؛ یک حالت این بود که دوست داشتم توی بازی مهارت بالاتری پیدا کنم و مشتاق بودم با افرادی که حضور ذهن بالایی دارند، عاشق تماشای تکنیک افرادی بودم که با ورق مرده بازی رو میگرفتند. لذت میبردم از اینکه من هم یاد بگیرم چطور از رو زمین حدس بزنم ورق بعدی حریف چی هست و در عین حال با مهارت بازی کنم. من شیدای یادگیری بودم که نه تنها ناراحت نمیشدم ببازم اتفاقا کلی خوشحال میشدم ببینم چطور شد که من باختم.
حالت دوم بازی، زمانی بود که دوست داشتم حکم بازی کنیم اما فقط برای شیطنت و من فقط بازی میکردم برای شنیدن صدای خنده هامون، برای همین با شیطنت شیرینی تقلب میکردم؛ این دیگه شده بود سبک من برای شاد بودن خودم و جمع، اینکه چطور بیشتر و بیشتر بخندیم با هر غفلتی من تقلب میکردم و بعد با لو دادن کار خودم به اونها، غرق خنده میشدیم که چطور این بار هم با یک روش جدید من تقلب کردم و بارها از شدت شوخی و خنده، جشن متکا میگرفتیم و هر کدوم با متکا من و میزدند که چطور باز هم تقلب کردم چقدر میخندیدیم. عجیب و به راحتی ایده های مختلف و متنوعی به ذهنم میرسید، این هم بگم که بازی های ما محدود به چند بار نبود که به فرض چند بار بازی کردیم و من هم نهایت با چند روش تکراری تقلب میکردم و میبردم، بلکه اگر اشتباه نکنم دورهمی ما حدوداً 5 سال بود و حکم بازی کردن ما هم، حداقل دو هفته یکبار بود و این بازی بین اکیپ 6 نفره ما تکرار میشد و همه میدونستند من تقلب میکنم اما باز شرایط طوری میشد که حتی با حضور افراد جدید و حرفه ای به جمع ما، باز ایده های به شدت هوشمندانه و غافلگیر کننده برای روش تقلب جدید، به ذهنم میرسید و بازی از حالت جدی و حرفه ای به لحظات سراسر شادی و خنده تبدیل میشد.
من هیچی از قانون نمیدونستم و الان که دارم مینویسم یادم میاد که اون زمان به شدت با ذوق من منتظر شنیدن صدای قهقهه ها بودم گوش های من تیز بود و تو ذهنم ناخودآگاه از دیدن این تصویر میومد که واااای وقتی بفهمند که اینبار هم گول خوردن، هومن (خواهر زاده ام) از شدت خنده رو زمین ولو میشه و اشک های دونه درشت اش رو پاک میکنه مرجان (دوست کودکی تا به الآنم) با جیغ و خنده ورق ها رو پرت میکنه سمتم و ….. کلی ذوق میکردم و سریع ایده نه ذهنم میرسید. هیچ وقت قبل بازی به این فکر نمیکردم اینبار چی کار کنم، فقط جمع میشدیم برای بازی و خندیدن، باور داشتم که فقط بازی رو شروع کنیم خود ایده ها میاد. قشنگ یادمه همیشه به غیر از تنقلات، جعبه دستمال کاغذی کنارمون بود چون از شدت خنده نمیتونستم جلوی اشک هامون و بگیریم.
بخش مهم و کلیدی و دقیقا عکس این شرایط در حالت اول حکم بازی کردن من بود، فقط کافی بود فکر غلطی به ذهنم برسه، می باختم مثلا اگر به ذهنم میرسید که حاکم کوت کردم این دست نکنه دستم جور نباشه، یا تو ذهنم میومد که خشت حاکم براندازه، افتضاااح بازی میکردم و پشت هم خرابکاری میکردم طوری پیش میرفتم که نه دیگه حواسم به زمین بود و بدتر اینکه طوری بد میشد بازی کردنم که یارم گیج میشد که الان باید چیکار کنه!!! به راحتی آس من بریده میشد، خیلی هم زمان میبرد تا بتونم ذهنم و جمع کنم و با تلاش هربار افکارم و جمع و جور میکردم باز بازی بهتر میشد.
تا اینکه زمان گذشت و من رفته رفته با افکار نامناسب ام شرایطی را جذب کردم که تمامی ابعاد زندگی من و تحت تاثیر قرار داد و به شدت اعتماد به نفس ام پایین آمد و قطعا بازی هم داخل این دایره شد.
قشنگ یادم اومده که به همراه فامیل همسرم برای بار اول سفر رفته بودیم. پدر و عموهای همسرم بسیار حرفه ای و باهوش بازی میکنند، مشغول بازی شلم بودند من داشتن به این فکر میکردم که چقدر شلم به نسبت حکم جذاب تر هست خیلی دوست داشتم این بازی رو یاد بگیرم و از طرفی هم به شدت احساس ناتوانی داشتم و در اون مقطع از زمان برای هر بعدی از زندگی این برام مهم بود که تو کانون توجه اونها نباشم و قضاوت ام نکنند، با خودم گفتم خوبه من بازی نمیکنم، توی همین فکرها بودم که همسرم گفت: عمو… بابا میدونستید نگار خیلی تو حکم مهارت داره. من به حدی شوکه شدم که قشنگ گرمای لپ هام و حس کردم و میدونستم الان از شدت سرخ شدن شبیه گوجه فرنگی شدم، گفتند ااا شلم بلدی؟ هول شدم گفتم نه بابا بلد نیستم من حکم هم خیلی کم بلدم قشنگ یادمه وقتی اینجوری با زبون خودم اون همه مهارت و پایین آوردم حالم بدتر شد اما تمام ذهنم بهم میگفت این افراد خیلی ماهر هستند و تو تا الان اگر هم بردی برای این بوده که هم بازی هات خیلی ضعیف بودن، پس بگو بلد نیستی تا دست از سرت بردارند
با اصرار اونها و انکار من بازی شروع شد، مغز من به طور رگباری هر چیزی رو که میدید را بر علیه خودم و تضعیف کردن خودم استفاده میکرد، مثلا میدیدم کسی با سرعت ورق های تو دستشون رو مرتب میکنه، یا هنوز مرتب نکرده اما بازی شروع میشه و اصلا مهم نیست براشون و پیش میرن، من انقدر هول شده بودم نمیتونستم خال ها رو کنار هم بگذارم و چند بار از شدت هیجان ورق ها از دستم میوفتاد. بارها میپرسیدم حکم چیه؟!!!حتی نمیفهمیدم کی ببرم!! اصلا چی حکم کنم و این حالت زمانی بدتر میشد که چند نفر دیگه از فامیل میدیدند که من دارم بازی میکنم میومدن دورمون تا ببینند من چطور بازی میکنم (الان به یاری شما فهمیدم چطور جذب میکردم و صد البته که تا زمانی که زنده هستم یادگیری و نهادینه کردن افکار مناسب ادامه داره)
به شدت دلم میخواست دست تموم بشه و من کلا بازی نکنم که تو همین اوضاع همسرم از سر شوخی گفت: حواستون باشه نگار خیلی تقلب میکنه!!!!!!! من ترس از قضاوت شدن داشتم و با این حرف همسرم باعث شد که بگن اااا پس چند بار دست و گرفتید حتما تقلب کردی!!!
این روند چند بار توی چند سفر ادامه داشت و به قدری احساس ناتوانی داشتم که همین که فکر کردم الان صدام میکنند که بیا بازی کنیم و تا میخواستم طفره برم صدام میکردند، بار آخر قبل از کامل شدن دست، هم بازی به من گفت میگذاری دستت و ببینم!!! بعد بهم گفت ببین خال ها رو درست بچین!!! حواست باشه حکم داشتی بازی کن، باقی رو بشور به من!! بعد یکی دیگه گفت حواست باشه به زمین!!! و ….اون شد آخرین بازی من.
استاد وقتی فایل و دیدم به یکباره یادم افتاد کلا یادم رفته بود و الان هر چی بیشتر فکر میکنم میبینم من به شدت از ناتوانی خودم برای اینکه چرا خودم و ضعیف جلوه دادم ناراحت بودم، انگار در حق خودم خیانت کردم تاثیر اون فکرهای من طوری بود که کم کم بازی نکردم الان از اون زمان 6 سال میگذره…. و اگر اشتباه نکنم ورق ها بالای کمد هست. من انقدر عاشق حکم بودم که یه جعبه خاتم کاری برای ورق هام داشتم، ورق ها اصلا مهم نبود اما اون جعبه برای من تا قبل از ضعف درونی ام دو تا مفهوم داشت یا خنده ساز بود یا نکته ساز.
دوست دارم الان ننویسم و برم بالای کمد اون جعبه رو در بیارم و دوباره بنویسم براتون….
اصلا باورم نمیشه که این خاطرات و چطور این سال ها بخاطر نجواهای مخرب اون زمان و اینکه نتونستم افکارم و در دستم بگیرم و مدام خودم و سرزنش میکردم باعث شد که پاک فراموش کنم اون خاطرات رو و چقدر با انکار و نادیده گرفتن پیش رفتم که کلا یادم رفته بود اذیت و تا این فایل و دیدم عین پرده سینما این خاطرات اومد تو ذهنم.
کاش میشد تصویر جعبه رو براتون بفرستم، استاد جعبه فرسوده شده و حکاکی درب جعبه از کنار کمی کنده شده …..
چقدر این گفتار که اگر اشتباه نکنم از امیرالمومنین هست تو ذهنم داره تکرار میشه
مراقب افکارت باش که گفتارت میشود
مراقب گفتارت باش که رفتارت میشود
مراقب رفتارت باش که شخصیتت میشود
مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت میشود
استادم، مریم جانم بی نهایت سپاسگزارم بارها و بارها به زیبایی تمام با کمک کلامتون باعث بیدار شدن من و هزاران هزار نفر مثل شدید و خواهید شد. سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
من الان ناراحت نیستم و اتفاقا خوشحالم؛من نتیجه قانون و الان تو دستم دارم، به قول شما قوانین بدون تغییر خداوند هر بار با دیدن نتایج قانون بیشتر و بیشتر لذت میبرم استاد چقدر درست و عالی گفتید که از خداوند سپاسگزارید بخاطر قوانین بدون تغییر جهان چه آرامشی داریم وقتی میدونیم قوانین ثابت هست.
چقدر از اینکه دیدم از زیر خروارها خروار، این خاطره اومد بیرون خیلی برام شیرین هست، مواجه شدن با بخشی از خاطرات فراموش شده بسیار بسیار آموزنده است، با لمس این جعبه فرسوده، انگار دارم نتیجه قانون رو با دست هام لمس میکنم.
سپاسگزارم از این مسیر سراسر نور… از تمامی زحمات شما، مریم جانم و یکایک عزیزان که باعث شدید الان به خودم ببالم و ببینم چقدر تغییر کردم، من دیگه از گذشته ام ناراحت نیستم بلکه همون جریانات باعث میشه بفهمم که الان چقدر تغییر کردم و رو به جلو دارم پیش میرم، به امید روزهای نورانی تر و سبز تر برای همگی
سلام به استاد مهربانی ها و یار همیشه همراهشون مریم گلی عزیزم
وااای که چقدر این لباس بهتون میاد مریم جونم
باور کنید عکس فایل رو دیدم تحسینتون کردم بخاطر سلیقه تون، مدل موهاتون ، پوست صاف و شفاف و زیباتون و ازهمه مهمتر صدای دلنشینتون که روح آدم و به پرواز در میاره
و
استاد عزیزم
شما هم پوستتون عالی و صاف و جوانتر شده، و لباس خوش فرم و زیبایی که زیبایی اندامتون رو دو صد چندان کرده
دلمنیومد اول این ها رو نگم
تو دلم میموند واقعاً
و از همه باارزش تر درسهای بزرگی که تو این قسمت به همه ما دادید
شما میدونید که چند روز پیش من چقدرررر حالم بد بود و سردرگم بودم
بعد به خودم گفتم همون کار ساده ای که از دستت برمیاد و برات سخت نیست رو انجام بده:
حالت رو خوب نگه دار، تا لغزیدی سریع برگرد به حال خوب، همین.
بقول مریم جون تو دوره شیوه حل مسائل: اینکه برات زحمتی نداره ، هزینه ای که برات نداره، از دستت که برمیاد
خساست نکن، وقتی اون گلهای رز قرمز و نارنجی و زرد و صورتی باغچه حیاط خونه ت رو می بینی نگو خب این که چیزی نیست ، هر روز هستن اینها، حالا یه گُله دیگه ، مگه چیه؟؟؟؟
بگو: مگه همین خونه ی حیاط دار ویلایی قدیمی یه روز آرزوت نبود که از قفس آپارتمان نشینی و مستاجری نجات پیدا کنی و یه حیاط داشته باشی که توش گل بکاری سبزی بکاری….؟؟
بالا و پایین خونه ت کسی نباشه که همش فکر کنی تحت نظری و تو خونه تنها نیستی، که با آرامش به چیزای خوب فکر کنی ؟؟؟
باغچهَ تو آب بدی، حیاطت و بشوری و….؟؟؟
خب الان داری
اگر هم خونه ت یکم قدیمیه خب خودت خواستی عزیزم ،
یادته 5شیش سال پیش که دنبال خونه بودین میگفتی ویلایی باشه اشکال نداره فقط حیاط باصفا داشته باشه و آروم باشه و همسایه های خوبی داشته باشه؟؟؟؟
الان هست، همونی که خواسته بودی هست، خب اون لذتی که تو ذهنت بود ازش ببری ببر
رفتم و غنچه های گلهای رز نارنجی حیاط رو نوازش کردم مثل بچه قربون صدقه شون رفتم یکم نگاهشون کردم با عشق و لذت بردم اونم چه لذتی از اعماق وجودم کیف کردم و خدا رو شکر کردم
نمیدونید چه انرژی ای گرفتم ، صدای جیک جیک گنجشکها چه زیبا باهام حرف میزد، باخودم گفتم خدا نمیتونست بیصدا اینها رو خلق کنه؟
خب صدای پرنده ها رو هم برای موسیقی زندگی تو خلق کرده عزیزم
تک تک گلبرگهای گلها رو که هرکدوم به یه شکل و یک رنگ و یک بو هستن برای لذت بردن تو خلق کرده ، مگه بینایی و شنوایی و بویایی و لامسه به تو نداده که از همه اینها بهره مند بشی؟
خب به خدا بر میخوره تو انقدر بی احساس از کنارش عبور کنی عزیزم
ساده ترین کاری که از دستت برمیاد دریغ نکن
مگه تو ویلایی بزرگ و شیک پر از گلهای خوشبو و رنگارنگ نمیخواستی؟ خب از همین 4پنج تا بوته گل لذت ببر تا بیشترش رو ببینی عزیزم
استاد مثال بچه رو زدن که با کوچکترین چیزی ذوق میکنه، من یاد نوزاد افتادم، نوزاد وقتی بدنیا میاد هیچ کاری از دستش برنمیاد خدا فقط یه کار بهش یاد داده:
گریه کردن
خب این تنها کاریه که از پسش برمیاد
نه میتونه حرف بزنه، نه راه بره ، نه غذا بپزه ….
تشنه میشه گرسنه میشه جاش و خیس میکنه قولنج میکنه خوابش میاد ….. فقط گریه میکنه
اما همون یک کار و انجام میده که از دستش برمیاد و خودش و سرزنش نمیکنه چرا بلد نیستم حرف بزنم بگم الان دل درد دارم بهم شیر ندید غذا ندید یا…..
و
از همه مهمتر نگران روزیش هم نیست
میدونه فقط باید گریه کنه ، مادرش با مهربونی بهش شیر میده و تر و خشکش میکنه
فقط هم برای همون لحظه گریه میکنه نه برای غذای ده روز بعدش
ماهم تنها کاری که باید بکنیم همونیه که از پسش برمیایم و بلدیم ، و نگران فردا و ناراحت گذشته نباشیم
همین.
خودمون و سرزنش نکنیم اگه یه روز مثلا خواب موندیم
نمازمون قضا شد ، بگیم خب من قصد بیدار شدن داشتم خواب موندم ، خدا به نیت من نگاه میکنه.
تا شب خودمون و آزار ندیم و بگیم حتما امروز یه بلایی سرممیاد بخاطر این خطای غیرعمدی که کردم
نه
خدا مهربونتر از اینهاست
بقول استاد حتی اگر مثل یه معتاد ازش درخواست مواد داشته باشی بهت میده، اجازه میده خطا کنی و خودت به اشتباهت پی ببری
خدا همیشه باهاته
به یکی از عزیزانم که حدود 10 ماه منتظر دیدار عشقش بود و هر بار جور نمیشد و این دوری خیلی شدید آزارش میداد همین اصل ساده رو گفتم
حالت رو خوب نگهدار
چون این 10 ماه رو به غصه و گریه و زاری و گلایه از هم و ناراحتی و… گذرونده بودن و روز بروز از هم بلحاظ عاطفی دورتر میشدن
این عزیز فقط چند روز این اصل رو به خوبی رعایت کرد و باورتون نمیشه که در اوج ناباوری هم اتفاقات مالی بسیار خوبی معجزه وار براش پیش اومد ، هم بطرز عجیبی یهویی یه دیدار یک روزه براشون جور شد و تمام اون سو تفاهم های این 10 ماه که برطرف شد هیچ، درعرض چند ساعت مهر و محبتشون هم چندین برابر شد و خدا میدونه چه انرژی مثبتی گرفتن از این دیدار بعد از مدتها دوری و ناراحتی و دلخوری
یه تجربه دیگه هم که از زمان کارمندی خودم دارم این بود که ما تو محل کارمون هرسال ارزشیابی سالانه داشتیم
و اگر سه سال پشت سر هم امتیاز 97 به بالا میگرفتیم یکامتیاز تشویقی بهمون تعلق مبگرفت ، و تو حقوق و مزایامون تاثیر خوبی داشت.
من این موضوع رو نمیدونستم
یکبار یکی از همکارام بهم گفت که ببین فلانی حتی بلد نیست با کیبورد کامپیوتر کار کنه و از 8 ساعت ، کلا 20دقیقه در روز کار میکنه اما هرسال بالای 97 بهش امتیاز میدن و کلی امتیاز تشویقی تو حکمش داره ، بخاطر دهنش که چاک و بست نداره و همه ازش میترسن و….
از اونموقع من حساس شدم به این موضوع و پیگیر شدم که من توی این 15 سال سابقه چند تا تشویقی گرفتم ، دیدم فقط یه دونه
و هر دوسال که بالای 97 گرفته بودم بلافاصله سال بعدش اومده بودن زیر 97 داده بودن که سه سال متوالی رو پر نکنم و تشویقی بهم تعلق نگیره
خب ظاهر امر قربانی شدن من و حس کینه و رنجش از سیستم و مدیران و همکاران و …. بود و حق هم داشتم ناراحت باشم
اما چیکار کردم ؟؟
اولا اومدم خونه و به همسرم که خودش همیشه یکی از مدعیان بزرگ حق خوری و کلاهبرداری و رانت و رشوه تو مملکت بود و همیشه از این چیزها شاکی بود گفتم که ببین حق من و چطور خوردن… من تا الان باید حداقل ده تا تشویقی میگرفتم همش یه دونه بهم دادن ، اونوقت آقای فلانی که صبح تا ظهر فقط حرف میزنه و میخوره و ول میچرخه و هیچ کاری هم بلد نیست و بی سواده و من فوق لیسانس دارم، ده تا تشویقی گرفته و….
شروع شد
نجواهای ذهن خودم کم بود، سرزنش های همسرم هم اضافه شد ، که تو بی عرضه ای، حرفت و نمیزنی، همه حقت رو مبخورن، فقط بلدی صبح تا ظهر مثل… سرت و بندازی پایین کار کنی و آرتروز گردن بگیری بقیه امتیازها شو بگیرن و… و…
دیگه اعتراض ها ، تلفن زدنها به مدیریت و…، نامه زدنها، حضوری با بچه کوچیک به بغل و همسرم مراجعه کردن به مرکز استان ، ملاقات با مدیر منطقه و…و… که چرا ؟؟ ایراد کار من کجاست ؟؟ من با فلانی. و بهمانی چه فرقی دارم که اونها 97 بگیرن من 86 ؟؟؟
و فایده ای هم قطعا نداشت جز تعریف و تمجید و هندونه زیر بغل گذاشتن مدیر و … و وعده سرخرمن که سال بعد جبران میکنیم و…
سال بعد دوباره همون آش و همون کاسه
چرا؟؟؟
چون من بخاطر عزت نفس پایین که میخواستم خودم رو قربانی و مظلوم جلوه بدم ، از قبل این ذهنیت رو ایجاد کردا بودم که امسال هم همین کار و میکنن و من میرم به تمام همکارام میگم که دیدید من راست میگفتم؟ به من ظلم کردن؟؟؟ اینا بدن من خوبم ؟؟؟
و…
تا جاییکه کار به جاهای خیلی باریک کشید که نمیخوام مجددا برای خودم تجدید خاطره بشه
یا تو روابط عاطفی که با همسرم به مشکل برخوردیم و من دوماه خونه رو مجبور شدم ترک کنم ، ایشون هی واسطه فرستادن و من علیرغم میل باطنیم هی برای واسطه ها توضیح میدادم که چه رفتارهای ناشایستی با من و بچه هام کرده و هی در مورد اتفاقات بد گذشته و موارد منفی صحبت میکردم و تمرکزم رفته بود روی تمام منفی ها و بدیهای ایشون کار به جاهایی کشیده شد که اصلا باورم نمیشه من اون اتفاقات رو همبن چند ماه قبل به چشم دیدم
اونها رو همنمیخوام یاد آوری کنم
اما بقول استاد گفتن ، فکر کردن ، نوشتن ، حرف زدن با دیگران در مورد نکات منفی همون تمرکز بر نکات منفی هست که از اون جنس بدیها رو بیشتر به سمتت جذب میکنه
یه تجربه جالب هم که از تحسین دیگران دارم اینه که من حدود یک ماهه بعد از سالها تصمیم گرفتن و عملی نکردن به باشگاه بدنسازی میرم
کمک مربی باشگاه دختر مهربون و خوش اندامی هست، یه بار مدل موی خیلی قشنگ و بامزه ای بسته بود ، بهش گفتم و قند تو دلش آب شد . درصورتیکه قبلا نمیگفتم، میگفتم خودش لابد میدونه موهاش قشنگه
یا یکی دیگه از خانومهای باشگاه اندام فوق العاده زیبایی داشت، به ایشون هم گفتم خیلی اندام قشنگی دارید ، ایشون هم با مهربونی گفت من خیلی وقته ورزش میکنم شما هم تلاش کنید از من بهتر بشید
این برام یه آرزوی خوب بود که ازش بهره مند شدم چون تحسین کردم و جایزه گرفتم و امیدوار شدم من حتی میتونم از اون خانوم هم بهتر بشم
از خدای مهربونم بهترین هدایتهای رو برای خودم و شما آرزو میکنم
بعد از مدت ها دوباره به سایت شما هدایت شدم.چقدر هم نشینی با شما بزرگواران لذتبخش و دوست داشتنیه.
تمام مدت احساس میکردم در کنار شما هستم و چقدر از دیدنتون لذت میبردم.
از اندام های زیبایی که ساختید از رنگ زیبای لباس ها ی شما و از توجه و تمرکز و تلاش شما برای بهتر شدن
همیشه از دیدن شما لذت میبرم
برای حضورتون برای فایل ها برای تلاش هاتون برای به اشتراک گذاشتن لحظه های زیبای زندگیتون برای به اشتراک گذاشتن آگاهی هایی که هر لحظه تجربه میکنید بی نهایت سپاسگزارم.
آرزو میکنم به زودی در امریکا از نزدیک شما را ملاقات کنم
خداوندی که این سایت بهشتی رو در لختیارمون داده..تا بتونیم از اجربیات دوستان عزیزمون نهایت لذت رو ببریم.
سید علی عزیز..من سپاسگزار تک به تک کلمات و جملات گهربارتون هستم.از همینجایی که هستم.تحسینتون میکنم بابت شحاعت و جسارتی که بخرج دادین..
وای خدای من.چقدر این فایل در زمان و مکان مناسب..در این تاریخ و ساعت.نشانه هر روز من بوده..
همه از لطف و کرم پروردگار عزیزم هست.که این محبت رو در اختیارم قرار داده.تا من بتونم مدارم و تکاملمو بیشتر از اعماق قلبم درک کنم.
من از آموزه هدایت شما.و چک و لگدهای دنیا به شما خیلی درس یاد گرفتم.و میخام کامنت شما رو با خودم مرور کنم. و در دفتر آسمانم یادداستش کنم.و با خودم مرور کنم.تا تاهدم در اینراه گسترش پیدا کنه….
سید علی همین صحبت شما.و استاد عزیزم که هر لحظه سپاسگزارشم…باعث شد یادم به راهی که باعث قربانی شدنم شد..ادامه بدم..و همین تضادها.و این آشوبهای دلم را شبانه روز از خداوندم طلب کنم.
به تضادی بزرگ خوردم.و احساس قربانی شدنم اینقدر شدید بود.که خواب شب و روزنو گرفته بود…
در پی عوامل بیرون.و چک لگدهایی که خوردم..و همین باعث دنیای پر از سیاهی و بدبختی…داشته باشم..
بقول قرآن نور پروردگار از شما گرفته میشود..دقیقا همین بود..
شخص من رها شدم.و فهمیدم یجایی کارم لنگه!و این لنگی حتی توی راه رفتنم از من گرفته بود..
دچار همهمه های درونی و نفسی..
و احساس قربانی شدن.و رفتار اطرافیانم را هر روز بیشتر نابودم میکرد.
وای خدای من..وقتی وارد زندگیم شدی.و تونستم با تکاملم وارد این مسیر بهشتی بشم..
نورت را در زمان و مکان مناسب بهم نشون دادی…
و پای لنگ مرا راست کردی..گفتی دیگه بستت نیست.گفتم خدایا من خیلی دوستتدارم.منو ببخش…
من دیگه نمیخام آدم سابقم باشم..گفت فقط بحرفم گوش کن.برو سراغ قرآن..معنایشو نشستم طبق دستور استاد عزیزم جلو رفتم.
بصورت فقط ترجمه..ولی بجز پرانتزها…خداوند خیلی آیات رو برام آسان کرد..تا جایی که فقط شب روز مثل کسی که یه مدت عطش شدید داشته.الان به جوی آب بهشتی رسیده..
دقیقا بطرف مقابلی که فکر میکردم ایشون میتونه بهم کمک کنه..و شرک میورزیدم.و احساس قربانی شدن به طرف مقابلم داشتم…
بهم زنگ زد گفت دیشب خواب دیدم.تو یه جنگل زیبا هستیم.میگفت بهشت بود…
دیدم یه گرگ بهمون حمله کرد.تو مریدی روش اینقدر باهاش جنگیدی..ولی من فرار کردم.
و این خواب انگار یکی بهم گفت بببین این یه پیامه…
الان میدونم همون شرک و احساس قربانی شدن بود که پای جهانمو از من گرفته بود.و به شخصی رسیده بود.که هیچ چیز از خودش نداره..
و این داستانها گذشت تا من راهی نور الطاف الهیم شدم..
الان مفهموم.
شرک ورزیدن برای مومنان مانند مورچه ایی سیاه در دل شب.روی سنگ سیاه چیه!…
و هر روز طی 24ساعتها فقط در این سایت مینوشتم..
تا اینکه مدارم بالا رفت..بازم شروع کردم.یکی از دوستانم تا بدترین احساس سراغمو گرفت..من درحدودا 8سال پیش با ایشون رفت اند داشتم.
و بازم بخاطر درک نادرست قانون.از من کمک خواست.به زور راضیش کردم که بیاد تو سایت شما.و ایشون بخاطر امادگی نداشتنش.سایت استاد عزیزمو.داد یکی از کافینتا.عضوش کرد..ایشون شروع کرد..ولی بخاطر این راه نادرست نصف کاره به فراموشی سپرد…
ووووو….خیلی نادانی کردم..
ولی خداوند بازم منو ناامید نکرد..و اینو به پای نادانیم کشوند…
و یه نزیت داشت تا من متوجه نشانه های هر روزم بشم..
نشانه ایی که تکاملم را در اینراه بهم نشون داد…
و من در همون روز..خداوند بهم گفت..دست از سر دیگران بردار..شخص تو نمیتونی تعیین تکلیف کسی رو به عهده بگیری..
چون موارد زیاد بود…پشت سر هم.این نشانه را برام فرستاد .بعدا فهمیدم این راه راهی نادرسته….
و الان خیلی خوشحالم.بقول هادی عزیز.گفتن…
تمام باورهای اشتباه در همون روزی که شروع به خودشناسی کردیم..کاملا از بین رفت..چون دقیقا همون موهای سیاه و بزرگ و بلند.روی ماست هیلی واضح و ناکاراند بود…و من گرفتمشون و ریختمشون بیرون…
هنوز دقیقا با توجه به مدارم..کاشف میشم تو این مورد…
نمیگم خیلی خوبم..ولی ما هر روز باید بهبود بدییم..
دوست عزیزم.من میخام صحبت شما رو بشینم یادداشتش کنم تا مدام مدام بشینم در موردش تحلیل کنم..چون نور شما در این سایت کاملا روشنه…
و چقدر این سایت عزیزه..که ما میتونیم دوستانی داشته باشیم که اطلاعاتشون بسیار زیاد هست و ما میتونیم نهایت استفاده رو از قانون ببریم..
مخصوصا گفته های استاد زیباییم.
دوستتون دارم سید حسین عباسمنش..سید علی خوشدل..
همیشه دلتون خوش باشه..
قلبتون در راه هدایت الله باشه..
من سوره کهف رو اونجایی که خداوند هدایتشون کرده توی غار…و اون صفحات.الله اکبر چقدر قانون الهی رو زیبا بیان کرده..
من سپاسگزار ثانیهای این پروردگار زیباییم هستم..که من فاطمه.این سعادت و خوشبختی رو برام رقم زده.تو محیطی باشم که پر از عشق و خوشبختیه..
سلام و عرض ادب خدمت استاد عباس منش گرامی، بانو شایسته شایسته و همه عزیزان حاضر در این سایت…
بعد از اینکه کامنت های فایل «دلیل نتایج پایدار» رو به صورت کامل خوندم، اومدم به سراغ این فایل. فایل بی نظیر «درسهایی از یک بازی»
این فایل استاد واقعا بی نظیر بود. همه زندگی بر میگرده به این که چقدر ما می تونیم ذهنمون رو کنترل کنیم. دو سه ماهی هست که دارم سعی می کنم روی ذهنم متمرکز باشم. دارم یاد میگیرم از طریق رها کردن چیزی که ذهنمو درگیر کرده و توجه کردن به یه چیز دیگه، فرکانس بهتری به جهان هستی ارسال کنم. واقعا نتیجه ای که در این سه ماه گرفتم، برای کل عمرم رکورد بوده. از نظر مالی، سلامتی، احساسی، روابط و معنویت اتفاقاتی که در این سه ماه افتاده در نوع خودش تازه بوده و هیچ وقت این اتفاقات رو تجربه نکردم. الان دیگه خیلی قشنگ تر می تونم تاثیر ذهن رو بر اتفاقات زندگی بسنجم. هر وقت که سعی کردم همین کار ساده رو انجام بدم، اتفاقات عالی برام افتاد. و هر وقت نتونستم نتایج از بین رفت.
وقتی که برای اولین بار فایل «درسهای زندگی از یک بازی» رو شنیدم، حرف های استاد کاملا برام آشنا بود. دقیقا همین که استاد می گفتن وقتی ذهنمو نمی تونم کنترل کنم، ضربه هایی که به توپ می زنم درست نمیشینه، منم یادم میومد چطور وقتایی که نمی تونستم ذهنمو کنترل کنم، نتایج شروع به کم شدن می کرد.
الان دیگه داره باورم به این موضوع که ذهن ما زندگیمونو می سازه بیشتر ساخته میشه. تا پیش از این، در این حدود 9 سال، من فقط شمه ای از قانون رو داشتم دریافت می کردم. اما الان خداروهزاران بار سپاسگزارم که به من کمک کرد تا در شناخت قانون بهتر و بهتر بشم. امروز داشتم در سلف تاک به خودم می گفتم که بارها و بارها وقتی یکم نتایج ایجاد شد، فکر کردم همه چی تمومه و شل شدم، نتایج از بین رفت. باید این بار مثل استاد باشم، با هر بار پیشرفت نسبت به قانون بیشتر و بیشتر برای کار روی قانون عطش داشته باشم و هر بار بیشتر از قبل نسبت به اجرای قانون جدی باشم. این تشنگی هربار باید بیشتر بشه و بعد از مدتی نتایج خیلی بزرگ و بزرگ تر میشه. همونطور که الان نسبت به 4 ماه پیش سرمایه من بیش از 1000 برابر شده. و کلی نتیجه دیگه که در کامنت های بعدی در موردش بیشتر می نویسم.
خواستم فقط بگم همه چیز در کنترل ذهنه. و چقدر لذت بخشه که آدم این اصل اساسی زندگی رو درک می کنه. خدایاشکرت.
از استاد عباس منش عزیزم بابت آموزش این آگاهی های فوق العاده سپاسگزارم. در پناه الله یکتا، تنها، و تنها، و تنها قدرت حاکم بر جهان هستی، شاد و سالم و پیروز و سربلند باشید.
سلام اقا مسعود عزیز دوست همفرکانسی تو کامنت بالایی نوشته بودی یه ربع با ساعت چهاره اگه اشتباه نکنم وبعد از 16ساعت کار اومدی و کامنت نوشتی…دمت گررررررم فوق العاده ای این کنترل ذهنت رو من دوست دارم تحسینت میکنم واقعا و همونطور که خودت گفتی واقعا کاره ساده ای نیست ولی به همون اندازه که کنترلش میکنی و تقوا رو درپیش میگیری به همون اندازه نتایج وارد زندگیت میشه استاد یه فایل دانلودی گرانبهای دیگه هم داره بنام توانیی کنترل ذهن که فکر کنم تو همون دسته توانایی کنترل ذهن تو سایت قرار داده شده من اون فایلو هر چند وقت یکبار میبینم جزوه فایلهای قدیمی استاد هم هست اما پر از اگاهی…یکی از دوستان اونجا کامنت نوشته ومن یتق الله یجعل له مخرجا و من یتق الله یرزق من حیث لا یحتسب تقوا به معنای کنترل ذهن که استاد تو همین فایل بهش اشاره میکنه …کسی که ذهنش رو کنترل میکنه خداوند اورا نجات میده وراه چاره ای برای خروج از مصیبتها براش قرار میده و کسی که ذهنش رو کنترل کنه خداوند از جایی که فکرشو نمیکنه به او روزی میدهد و هردو یتق الله با فعل مضارع اومده یعنی همواره نه یکبار و دوبار…راستش رو بخوای هیچ ادعایی ندارم در زمینه قرانی و این اگاهی رو با خوندن اون کامنت دوست عزیز بدست اوردم ولی با این دو ایه عجیب ارتباط برقرار میکنم ..برات بهترین های رو ارزومندم دوست الهی ام…
سال 95 من کنکور داشتم،سالی که همه با کتاب تست های گرون و قطور و مشاورهای گرون و استاد پروازی ها،و ازمون های قلم چی و گاج و…
هرکی رو میدیدی حداقل کتاب تست داشت.
من اون سال همش شاخه به شاخه می پریدم،چون توانایی کنترل ذهنمو نداشتم فقط لحظه ای ذهنم اروم نبود لحظه ای،همش ذهنم میگفت دیگران قبول میشن تو که کتاب نداری تو فلان رو نداری،تو الکی داری تلاش میکنی،ذهنم انگار خیابون شلوغ که جای سوزن انداختن نبود.
من نتیجه ای که میخاستم رو نگرفتم.
اما در همون سالها که من میخاستم کنکور بدم (سال 94)دوستم گفت یکی از دوستام که توی یه مدرسه دیگه س ازش خبر دارم که دندان فردوسی مشهد قبول شده،درحالی که از دی پیش دانشگاهی شروع کرده به خوندن،اینکه نزدیک عروسیش بوده و فقط کتاب های خودش رو با دقت شروع کرده به خوندن،اول عمومی ها و بعد تخصصی ها و زبان رو گذاشته اخر، دوبارم فقط خونده و دقیق خلاصه نویسی کرده (برام اورد من خلاصه هاشو دیدم)کتابهاشو دورش می چینده و می خونده.
من اون زمان اصلا از ایشون الگو برنداشتم انقدر که ذهنم شلوغ بود.ببینید چقدر ایمان چقدر کنترل ذهن کرده که خودش رو بع اونجا رسونده،یعنی من هر روز خودمو با افرادی که مجهز بودند مقایسه میکردم،چقدر خوندمو بی ارزش می دونستم چقدر سخت گرفتم به خودم من میخوندم ولی میگفتم تو نمی فهمی تو حالیت نیس تو این کتابا رو نداری تو مگه تلاش میکنی تو فلان
ولی چقدر ایمان و چقدر کنترل ذهن کرده و چقدر به سمت وعده های خداوند رفته،که خداوند کمکش میکنه،فقط اتکا کرده به خداوند و رحمتش ولی من وعده های شیطان رو قبول کردم.من خودم رو می خوردم اگر 7 صبح بیدار نمیشدم دیگه تا شب حالم بد بود،دیگه تو نمی تونی چون دیر بلند میشی و فلان.تو اون زمان حالم از خودم بهم میخورد.هیچ وقت یادم نمیره چقدر دنبال عوامل بیرونی بودم.یادمه یه هدایتی امد گفت برو تو سایت استاد ولی میگفتم استاد از کنکور سر درنمیاره.من علنا به خداوند یه روز گفتم تو مگه از کنکور میفهمی حتی از خدا هم کمک نمیخاستم.من مشرکم بودم و خودم، خودم رو می دیدم.و چقدر ضربه ها دیدم.
بارها وبارها وقتی از اون دختر یادم میاد میگم فقط ایمانش به خداوند این نتیجه رو رقم زد.ایمان و اینکه خداوند کم و کاستی ها رو جبران میکنه.ببینید چقدر ایمان و کنترل ذهن شدیدی داشته هر وقت یادم میاد از ته دلم تحسینش میکنم.
کنترل ذهن تو شرایط اسون خیلی راحته اما تو شرایط سخت خیلی کنترل ذهن میخاد خیلی زیاد.
یادمه استاد میگفت من زمان بدهی هام خودم خودم رو انگیزه میدادم خودم خودم رو حالم رو خوب نگه میداشتم ولی انصافا کنترل ذهن کار سختیه اونم تو شرایط بدهی،بیکاری،زمان کم،پول نداشتن و.….
باز هم پنجره زیبای سایت باز شد چه فایل بی نظیر ی از استاد عزیز
به به استایل زیبای اندام استاد وخانم شایسته وعینک های زیبای هردو در وسط این آبی بیکران چقدر قابل ستایش و تحسین
فتبارک الله احسن الخالقین
چقدر خدا لذت می بره وقتی بندگانش زیبا زندگی میکنند
صحبت های شما استاد عزیز درست و قابل تحسین
استاد لذت بردن در لحظه بی نظیر ترین موفقیت ها را برای ما رقم میزنه
در هر شرایطی ،بازی کردن ،خندیدن ،رقصیدن ،غذا پختن وهزاران کار دیگر ،
تجربه خودم را بگویم
من ساکن شهر اصفهان هستم وچون به طبیعت علاقه زیادی داشتم خداوند مهربان همراه وهمسفر عزیزی به من هدیه داد که ایشون اهل شهرکرد ،روستای زیبای هو ره می باشد
همسر مهربانم ،
چون عاشق طبیعت بودم به چنین جای زیبایی هدایت شدم و خدا را شکر باغ و رودخانه ونعمت های بی نظیر در زندگیم جاری شد
استاد وقتی به باغ می روم با درست کردن آتش وپختن، دمی گردو وگزاشتن داخل آتش لذت های بی نظیری را تجربه میکنم
از زمانی که در باغ هستم در این چند سال هر لحظه ی من زیباتر و تجربه های فراوانی را آموختم که حتی استاد جان ،یادم از نزدیکان مهمان داشتم وقتی رفتارها و کارهای من را میدیدند با تعجب به من می گفتند تو چطور این کار ها را به راحتی انجام میدهی ,تو بچه ی شهر هستی چقدر توانمند وتوانایی
ومن چون لذت برده بودم از تک تک کارهایی که خودم به تنهایی یاد گرفته بودم این تجربه را دارم
استاد عزیزم دقیقا مداومت وپشتکار، رها نکردن ونترسیدن وتشویق کردن راه را برای کامیابی هموار میکند
زندگی من زیبا وعالی ، در هر لحظه زیباتر وزیباتر شده است
ممنونم از شما استاد عزیزم
من یاد گرفتم از آموز های شما
از داشته های خود لذت بردن ،غر نزدن ،ثابت قدم بودن ،متکی به خود بودن ،اگر زن هم هستی ،زن قوی بودن ،وهزاران نکته که هر کدام در موفقیت من بی نظیر بوده است
به امید روزی که در پرادایس زیبای خودم از شما استاد عزیزم پذیرایی کنم وقدردان زحمات شما باشم
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به زیبایی به آسانی به عزت
دوست دارم قبل از اینکه درباره زیبایی های این فایل بی نظیر صحبت کنم درباره سوالی که پرسیده شده صحبت کنم
درباره شخص من در دوره ای از عمرم بسیار بسیار زیاد کار می کردم
بسیار تولید محتوا میکردم
محتوای فوق العاده بی نظیر و درجه یک محتوایی که وقتی ارائه میشد متوجه میشدم چقدر بی نظیر و فوق العاده هست
در شهرم از اولین افرادی بودم که درباره موضوعات خاص محتوا تولید می کرد کلاس هایی برگزار میکرد و برنامه هایی برای کودک و نوجوان و خانوادهها داشت
اما به مرور زمان به دلیل باورهای نامناسب مالی که داشتم،
نتیجه های مالی خوب نمیگرفتم
احساس کردم که من قربان شرایطی هستم که به خاطر نداشتن وضعیت اقتصادی مناسب باعث شده
و بارها به خودم میگفتم اگر وضعیت مالی خوبی داشتم اینکارو میکردم و اونکارو میکردم
و غافل از اینکه نداشتن باورهای مناسب این شرایط رو برام رقم زده بود احساس میکردم که اگر من پول داشتم سرمایه داشتم شاید می توانستم تغییراتی در اوضاع و شرایط هم ایجاد کنم برای خودم تشکیلاتی راه بیندازند و این همه استعداد و توانایی رو بتونم عرضه کنم
احساس می کردم که تمام استعدادها و تواناییهای من، مهارتهای من قربانی شرایط ناجوان مردانه شده است و با همین تفکر سالهای سال به خودم آسیب وارد کردم
به خودم ضربه زدم
چرا که فکر میکردم قربانی شرایط هستم شرایطی مثل جامعه مثل وضعیت اقتصادی نامناسب
و من خودم را قربانی می دیدم و این موضوع باعث شد که حتی به مرور زمان ایده های مناسب دیگه سراغم نیاد
به مرور زمان دیگه کار نکنم و فرصتها را از دست بدم یعنی اون حس قربانی شدن و اینکه من قربانی شرایط هستم باعث شده بود که حتی ایده های ناب و درجه یک را هم دیگه نداشته باشم یا اگر ایده ها میومدن دست به کار نمی زدم عملی نمی کردم
گفتم چه فایده داره این همه ایده میاد ولی من که پول ندارم راه بندازم من که شرایط مالی خوب نیست مشتری ندارم مشتریا نمیان و
به همین ترتیب باعث شده بود که شرایط بسیار وحشتناک و نامناسب را برای خودم رقم زدم
کار میکردم اما بیراهه میرفتم
البته خدا رو شکر می کنم تضادهایی رو بهش برخورد کردم که امروز باعث شد بسیار قوی تر و مقاومتر بشم و مصصم
مصمم
من شخصاً از قربانی شدن بسیار ضربه خوردم سپاسگزارم از طرح این سوالات که باعث شد فکر کنم باعث شد ببینم که در گذشته از چه چیزی بیشتر از هر چیزی
باور کنید این یکی از بزرگترین پازل های گم شده ذهن من بود که چقدر زیبا بهش اشاره کردین
همیشه کلی زحمت میکشیدم ،مطالعه میکردم، ایرادات کارام رو پیدا میکردم تا بتونم کسب و کارام رو رونق بیشتری بدم و وقتی رو غلتک میافتاد ، دقیقا به این سوال میرسیدم که چرا یهو جاده اینقدر هموار شد؟ چرا رقبا و همکاران دیگه با من نمیجنگند؟ چه راحت مشتری میاد؟ تا روز پیش اگه 10تا سفارش میرسید ،جشن میگرفتم ،حالا که 80تاسفارش اومده به خودم شک میکنم اونم تو سه روز متوالی… ! و فردای همون روز انگار جهان میگه خب باشه ،دوست نداری..، احساس میکنی برات زیاده؟ چشششششم
و میبینم که یک خشک سالی اقتصادی برام پیش میاد که بیا و ببین..
که صد روز دیگه باید بدووم که برسه به پله اول
آره این داستان 10000٪ حقیقت داره
و الان که خانم شایسته و استاد گفتند ،تو ذهنم زنگ خورد و نسبت به حقیقت این الگو ایمان آوردم
البته دارم رو خودم کار میکنم اما خیلی سخته که درونی بشه و به نظر پاشنه اشیلم باشه و هر روز و هر شب نیاز به مرمت داشته باشه
عجب از این احساس لیاقت که همه دست اوردهامون و از دست رفته ها مون ازش نشئت میگیره
خیلی خیلی سپاسگزارم از بیان این موضوع که تو ذهنم همیشه پر رنگ تر بمونه
بنام خدای مهربان
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته دوست داشتنی
استاد اون جت ها فقط به پرواز در اومدن که این عکس زیبا خلق بشه خیلی زیباست
در مورد احساس عدم لیاقت و دلسوزی
من تو شرکتی که کار میکردم به خاطر احساس خوب اون موقع ها و رابطه خوبی که با همکارام داشتم خیلی سریع رشد کردم و من پیش مدیر عامل شرکت از محبوبیت خاصی بر خوردار بودم و حرفم رد خور نداشت و همکارام هم اینو که خوب میدونستن همیشه برای اینکه مساعده بگیرند کل مشکلات زندگیشونو میومدن به من بازگو میکردن که من احساس دلسوزی کنم و واسطه بشم که از شرکت مساعده بگیرند و این اتفاق چند بار افتاد و مدیر عامل شرکت به من گفت که فریب این حرفها و نخورم ولی من گوش ندادم و حتی این ماجرا ادامه پیدا کرد تا به حدی رسید که من وارد بحث با مدیر عامل شدم و هرروز من تمرکزمو از دست میدادم و بیشتر وارد بحث و گله و شکایت از شرکت میشدم و سینه سپر میکردم جلو مدیر عامل که باید به مشکلات بچه ها برسی گناه دارند و.. و کار به جایی رسید که کنترل از دست من خارج شد و اون شرایط به گونه ای تغییر کرد که من باید برای گرفتن حقوق خودم به یکی دیگه مراجعه میکردم و اون رابطه خوبم با مدیر عامل و همکارام به طرز عجیبی خراب شد و همونایی که من براشون کاسه داغ تر از اش بودم یه عالمه حرف پشت سر من در اوردن و …چقدر تو زندگیم اینجور اشتباهات کردم الان دونه به دونه یادم چه احساس عدم لیاقت باشه و چه احساس دلسوزی بیجا که بخوام یه کسی رو تغییر بدم و چه ضربه های خوردم
استاد جان خدا خیرتون بده که مسئله به این مهمی رو توضیح دادین و باعث شدین بیشتر بفهمیم که کجا اشتباه کردیم و بیشتر اینو درک کنیم همه چیز به کنترل ذهن و تقوا ربط داره .هر چقدر کنترل ذهن خوبی داشته باشیم و در احساس خوب بمونیم جهان هم شرایط دلخواه ما رو بهمون نشون میده .فقط کافیه همین کنترل ذهن از دست بدیم اتفاقات به طرز عجیبی عوض میشه رابطمون بهم میخوره تمرکزمونو از دست میدیم حس و حال هیچ کاری رو نداریم حتی بدنمون هم درست کار نمیکنه
در مورد قربانی شدن من همیشه میگفتم دیگه از من وقتش گذشته چون سن من رفته بالا باور خیلی مخربی داشتم در این مورد حتی تو جمع های غریبه سنمو همیشه کم میگفتم خیلی نسبت به این موضوع حساس بودم هر فرصتی به من داده میشد ربط میدادم به اینکه اگه این کار پنج سال پیش انجام میدادم خیلی بهتر بود و این طرز تفکر من باعث شد من چندین کار عوض کنم و تو هیچ کدوم نتیجه خاصی نگرفتم چون بهم ثابت میشد برای اون کار نیروی کم سن و سال لازمه و جالبش اینجاست هر کسی که وارد زندگی من میشد همشون از من ده سال کوچکتر بودن و جهان هم بصورت کاملا دقیق و برنامه ریزی شده شرایط جوری فراهم میکرد که من تو اون کار و رابطه و دوستی از مسله سن ضربه بخورم و مورد تمسخر باشم و حتی موهای من خیلی خیلی زودتر از موعد سفید شده .ولی تا اومدم باورهامو عوض کردم
و اینو برا خودم باور پذیر کردم که سن یک عدد هست برای تجربه ما از این زندگی و بهترین کار ی که کردم همیشه افراد بالای چهل سال برا خودم الگو قر میدادم که چجور به موفقیت رسیدن تو اون سن و سال و چقدر جوان و خوشتیپ نشون میدن و بهترین الگو من در این مورد استاد هستند که نسبت به سال قبل همین موقع کم کمش استاد 15 سال جوونتر شدن .
استاد همین چند وقت پیش بود تو باشگاه یکی از بچه ها پرسید چندسال داری من گفتم چهل و یک بقدری این تعجب کرد که چند نفرو صدا کرد که سن منو حدس بزنن و اونا هم گفتن نهایت سنت بشه سیو سی دو اینا..و دلیل اصلیشو میگفتن که ازدواج نکردی به خاطر اون ولی من خودم میدونستم از کجا بود مشکلم و اونو حل کردم که این طور من احساس ارزشمندی میکنم
همه چیز در احساس خوب هست
همه چیز در کنترل کردن کانون توجهمون هست
همه چیز در سپاسگزاری کردن بابت داشته هامون هست
همه چیز در ایمان و اعتماد به خدا و قدم برداشتن هست
نیازی به تکنیک نیست
و مهم ترین قانون اینه که
از جایی که الان هستی با هر شرایطی که داری لذت ببر
از داشته های فعلیت لذت ببر
فقط و فقط توجهت و تمرکزت رو زیبایی ها باشه
هر چیز زیبایی رو که دیدی تحسین کن
و همیشه با حال خوبت سپاسگزار خداوند باش
اونوقت جهان به خدمتت درمیاد
و هدایت میشی به زیبایی های بیشتر و شرایط بهتر
این یک قانون است و امکان خطا هم نداره و من با این قانون هر روز زندگی میکنم و هر روز شاهد معجزه ها در زندگیم هستم
عاشق همتون هستم
استادم مریم نازنین ام و یکایک دوستانم سلام
همین الان یکی از خاطرات بسیار تأثیرگذار، یادم اومد و ناباورانه میبینم که کلا فراموش کرده بودم و چقدر زیبا، با صحبت از بازی پینک پنگ شما، به یکباره یادم اومده.من عاشق حکم بودم؛ این فقط برای من بازی نبود؛ همیشه عاشق ریاضی بودم و هستم و بسیار برام شیرین هست که در هر زمینه ای علاوه بر حساب بشه تکنیک و هوش را ترکیب کرد و نوآوری داشت.بازی حکم برای من تا حد زیادی این جذابیت ها رو داشت. دوست داشتم هربار با هر بازی و حضور فرد جدید چالش های بیشتری ببینم، یادگیری و هربار تمرکز بیشتر پیدا کردن برام خیلی جذاب بود. به سرعت مهارت بالایی پیدا کرده بودم.
در مجموع بازی حکم برای من دو حالت داشت؛ یک حالت این بود که دوست داشتم توی بازی مهارت بالاتری پیدا کنم و مشتاق بودم با افرادی که حضور ذهن بالایی دارند، عاشق تماشای تکنیک افرادی بودم که با ورق مرده بازی رو میگرفتند. لذت میبردم از اینکه من هم یاد بگیرم چطور از رو زمین حدس بزنم ورق بعدی حریف چی هست و در عین حال با مهارت بازی کنم. من شیدای یادگیری بودم که نه تنها ناراحت نمیشدم ببازم اتفاقا کلی خوشحال میشدم ببینم چطور شد که من باختم.
حالت دوم بازی، زمانی بود که دوست داشتم حکم بازی کنیم اما فقط برای شیطنت و من فقط بازی میکردم برای شنیدن صدای خنده هامون، برای همین با شیطنت شیرینی تقلب میکردم؛ این دیگه شده بود سبک من برای شاد بودن خودم و جمع، اینکه چطور بیشتر و بیشتر بخندیم با هر غفلتی من تقلب میکردم و بعد با لو دادن کار خودم به اونها، غرق خنده میشدیم که چطور این بار هم با یک روش جدید من تقلب کردم و بارها از شدت شوخی و خنده، جشن متکا میگرفتیم و هر کدوم با متکا من و میزدند که چطور باز هم تقلب کردم چقدر میخندیدیم. عجیب و به راحتی ایده های مختلف و متنوعی به ذهنم میرسید، این هم بگم که بازی های ما محدود به چند بار نبود که به فرض چند بار بازی کردیم و من هم نهایت با چند روش تکراری تقلب میکردم و میبردم، بلکه اگر اشتباه نکنم دورهمی ما حدوداً 5 سال بود و حکم بازی کردن ما هم، حداقل دو هفته یکبار بود و این بازی بین اکیپ 6 نفره ما تکرار میشد و همه میدونستند من تقلب میکنم اما باز شرایط طوری میشد که حتی با حضور افراد جدید و حرفه ای به جمع ما، باز ایده های به شدت هوشمندانه و غافلگیر کننده برای روش تقلب جدید، به ذهنم میرسید و بازی از حالت جدی و حرفه ای به لحظات سراسر شادی و خنده تبدیل میشد.
من هیچی از قانون نمیدونستم و الان که دارم مینویسم یادم میاد که اون زمان به شدت با ذوق من منتظر شنیدن صدای قهقهه ها بودم گوش های من تیز بود و تو ذهنم ناخودآگاه از دیدن این تصویر میومد که واااای وقتی بفهمند که اینبار هم گول خوردن، هومن (خواهر زاده ام) از شدت خنده رو زمین ولو میشه و اشک های دونه درشت اش رو پاک میکنه مرجان (دوست کودکی تا به الآنم) با جیغ و خنده ورق ها رو پرت میکنه سمتم و ….. کلی ذوق میکردم و سریع ایده نه ذهنم میرسید. هیچ وقت قبل بازی به این فکر نمیکردم اینبار چی کار کنم، فقط جمع میشدیم برای بازی و خندیدن، باور داشتم که فقط بازی رو شروع کنیم خود ایده ها میاد. قشنگ یادمه همیشه به غیر از تنقلات، جعبه دستمال کاغذی کنارمون بود چون از شدت خنده نمیتونستم جلوی اشک هامون و بگیریم.
بخش مهم و کلیدی و دقیقا عکس این شرایط در حالت اول حکم بازی کردن من بود، فقط کافی بود فکر غلطی به ذهنم برسه، می باختم مثلا اگر به ذهنم میرسید که حاکم کوت کردم این دست نکنه دستم جور نباشه، یا تو ذهنم میومد که خشت حاکم براندازه، افتضاااح بازی میکردم و پشت هم خرابکاری میکردم طوری پیش میرفتم که نه دیگه حواسم به زمین بود و بدتر اینکه طوری بد میشد بازی کردنم که یارم گیج میشد که الان باید چیکار کنه!!! به راحتی آس من بریده میشد، خیلی هم زمان میبرد تا بتونم ذهنم و جمع کنم و با تلاش هربار افکارم و جمع و جور میکردم باز بازی بهتر میشد.
تا اینکه زمان گذشت و من رفته رفته با افکار نامناسب ام شرایطی را جذب کردم که تمامی ابعاد زندگی من و تحت تاثیر قرار داد و به شدت اعتماد به نفس ام پایین آمد و قطعا بازی هم داخل این دایره شد.
قشنگ یادم اومده که به همراه فامیل همسرم برای بار اول سفر رفته بودیم. پدر و عموهای همسرم بسیار حرفه ای و باهوش بازی میکنند، مشغول بازی شلم بودند من داشتن به این فکر میکردم که چقدر شلم به نسبت حکم جذاب تر هست خیلی دوست داشتم این بازی رو یاد بگیرم و از طرفی هم به شدت احساس ناتوانی داشتم و در اون مقطع از زمان برای هر بعدی از زندگی این برام مهم بود که تو کانون توجه اونها نباشم و قضاوت ام نکنند، با خودم گفتم خوبه من بازی نمیکنم، توی همین فکرها بودم که همسرم گفت: عمو… بابا میدونستید نگار خیلی تو حکم مهارت داره. من به حدی شوکه شدم که قشنگ گرمای لپ هام و حس کردم و میدونستم الان از شدت سرخ شدن شبیه گوجه فرنگی شدم، گفتند ااا شلم بلدی؟ هول شدم گفتم نه بابا بلد نیستم من حکم هم خیلی کم بلدم قشنگ یادمه وقتی اینجوری با زبون خودم اون همه مهارت و پایین آوردم حالم بدتر شد اما تمام ذهنم بهم میگفت این افراد خیلی ماهر هستند و تو تا الان اگر هم بردی برای این بوده که هم بازی هات خیلی ضعیف بودن، پس بگو بلد نیستی تا دست از سرت بردارند
با اصرار اونها و انکار من بازی شروع شد، مغز من به طور رگباری هر چیزی رو که میدید را بر علیه خودم و تضعیف کردن خودم استفاده میکرد، مثلا میدیدم کسی با سرعت ورق های تو دستشون رو مرتب میکنه، یا هنوز مرتب نکرده اما بازی شروع میشه و اصلا مهم نیست براشون و پیش میرن، من انقدر هول شده بودم نمیتونستم خال ها رو کنار هم بگذارم و چند بار از شدت هیجان ورق ها از دستم میوفتاد. بارها میپرسیدم حکم چیه؟!!!حتی نمیفهمیدم کی ببرم!! اصلا چی حکم کنم و این حالت زمانی بدتر میشد که چند نفر دیگه از فامیل میدیدند که من دارم بازی میکنم میومدن دورمون تا ببینند من چطور بازی میکنم (الان به یاری شما فهمیدم چطور جذب میکردم و صد البته که تا زمانی که زنده هستم یادگیری و نهادینه کردن افکار مناسب ادامه داره)
به شدت دلم میخواست دست تموم بشه و من کلا بازی نکنم که تو همین اوضاع همسرم از سر شوخی گفت: حواستون باشه نگار خیلی تقلب میکنه!!!!!!! من ترس از قضاوت شدن داشتم و با این حرف همسرم باعث شد که بگن اااا پس چند بار دست و گرفتید حتما تقلب کردی!!!
این روند چند بار توی چند سفر ادامه داشت و به قدری احساس ناتوانی داشتم که همین که فکر کردم الان صدام میکنند که بیا بازی کنیم و تا میخواستم طفره برم صدام میکردند، بار آخر قبل از کامل شدن دست، هم بازی به من گفت میگذاری دستت و ببینم!!! بعد بهم گفت ببین خال ها رو درست بچین!!! حواست باشه حکم داشتی بازی کن، باقی رو بشور به من!! بعد یکی دیگه گفت حواست باشه به زمین!!! و ….اون شد آخرین بازی من.
استاد وقتی فایل و دیدم به یکباره یادم افتاد کلا یادم رفته بود و الان هر چی بیشتر فکر میکنم میبینم من به شدت از ناتوانی خودم برای اینکه چرا خودم و ضعیف جلوه دادم ناراحت بودم، انگار در حق خودم خیانت کردم تاثیر اون فکرهای من طوری بود که کم کم بازی نکردم الان از اون زمان 6 سال میگذره…. و اگر اشتباه نکنم ورق ها بالای کمد هست. من انقدر عاشق حکم بودم که یه جعبه خاتم کاری برای ورق هام داشتم، ورق ها اصلا مهم نبود اما اون جعبه برای من تا قبل از ضعف درونی ام دو تا مفهوم داشت یا خنده ساز بود یا نکته ساز.
دوست دارم الان ننویسم و برم بالای کمد اون جعبه رو در بیارم و دوباره بنویسم براتون….
اصلا باورم نمیشه که این خاطرات و چطور این سال ها بخاطر نجواهای مخرب اون زمان و اینکه نتونستم افکارم و در دستم بگیرم و مدام خودم و سرزنش میکردم باعث شد که پاک فراموش کنم اون خاطرات رو و چقدر با انکار و نادیده گرفتن پیش رفتم که کلا یادم رفته بود اذیت و تا این فایل و دیدم عین پرده سینما این خاطرات اومد تو ذهنم.
کاش میشد تصویر جعبه رو براتون بفرستم، استاد جعبه فرسوده شده و حکاکی درب جعبه از کنار کمی کنده شده …..
چقدر این گفتار که اگر اشتباه نکنم از امیرالمومنین هست تو ذهنم داره تکرار میشه
مراقب افکارت باش که گفتارت میشود
مراقب گفتارت باش که رفتارت میشود
مراقب رفتارت باش که شخصیتت میشود
مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت میشود
استادم، مریم جانم بی نهایت سپاسگزارم بارها و بارها به زیبایی تمام با کمک کلامتون باعث بیدار شدن من و هزاران هزار نفر مثل شدید و خواهید شد. سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
من الان ناراحت نیستم و اتفاقا خوشحالم؛من نتیجه قانون و الان تو دستم دارم، به قول شما قوانین بدون تغییر خداوند هر بار با دیدن نتایج قانون بیشتر و بیشتر لذت میبرم استاد چقدر درست و عالی گفتید که از خداوند سپاسگزارید بخاطر قوانین بدون تغییر جهان چه آرامشی داریم وقتی میدونیم قوانین ثابت هست.
چقدر از اینکه دیدم از زیر خروارها خروار، این خاطره اومد بیرون خیلی برام شیرین هست، مواجه شدن با بخشی از خاطرات فراموش شده بسیار بسیار آموزنده است، با لمس این جعبه فرسوده، انگار دارم نتیجه قانون رو با دست هام لمس میکنم.
سپاسگزارم از این مسیر سراسر نور… از تمامی زحمات شما، مریم جانم و یکایک عزیزان که باعث شدید الان به خودم ببالم و ببینم چقدر تغییر کردم، من دیگه از گذشته ام ناراحت نیستم بلکه همون جریانات باعث میشه بفهمم که الان چقدر تغییر کردم و رو به جلو دارم پیش میرم، به امید روزهای نورانی تر و سبز تر برای همگی
خدایا شکرت
استادم، مریم جانم، دوستان عزیزم، دوستتان دارم.
سلام به استاد مهربانی ها و یار همیشه همراهشون مریم گلی عزیزم
وااای که چقدر این لباس بهتون میاد مریم جونم
باور کنید عکس فایل رو دیدم تحسینتون کردم بخاطر سلیقه تون، مدل موهاتون ، پوست صاف و شفاف و زیباتون و ازهمه مهمتر صدای دلنشینتون که روح آدم و به پرواز در میاره
و
استاد عزیزم
شما هم پوستتون عالی و صاف و جوانتر شده، و لباس خوش فرم و زیبایی که زیبایی اندامتون رو دو صد چندان کرده
دلمنیومد اول این ها رو نگم
تو دلم میموند واقعاً
و از همه باارزش تر درسهای بزرگی که تو این قسمت به همه ما دادید
شما میدونید که چند روز پیش من چقدرررر حالم بد بود و سردرگم بودم
بعد به خودم گفتم همون کار ساده ای که از دستت برمیاد و برات سخت نیست رو انجام بده:
حالت رو خوب نگه دار، تا لغزیدی سریع برگرد به حال خوب، همین.
بقول مریم جون تو دوره شیوه حل مسائل: اینکه برات زحمتی نداره ، هزینه ای که برات نداره، از دستت که برمیاد
خساست نکن، وقتی اون گلهای رز قرمز و نارنجی و زرد و صورتی باغچه حیاط خونه ت رو می بینی نگو خب این که چیزی نیست ، هر روز هستن اینها، حالا یه گُله دیگه ، مگه چیه؟؟؟؟
بگو: مگه همین خونه ی حیاط دار ویلایی قدیمی یه روز آرزوت نبود که از قفس آپارتمان نشینی و مستاجری نجات پیدا کنی و یه حیاط داشته باشی که توش گل بکاری سبزی بکاری….؟؟
بالا و پایین خونه ت کسی نباشه که همش فکر کنی تحت نظری و تو خونه تنها نیستی، که با آرامش به چیزای خوب فکر کنی ؟؟؟
باغچهَ تو آب بدی، حیاطت و بشوری و….؟؟؟
خب الان داری
اگر هم خونه ت یکم قدیمیه خب خودت خواستی عزیزم ،
یادته 5شیش سال پیش که دنبال خونه بودین میگفتی ویلایی باشه اشکال نداره فقط حیاط باصفا داشته باشه و آروم باشه و همسایه های خوبی داشته باشه؟؟؟؟
الان هست، همونی که خواسته بودی هست، خب اون لذتی که تو ذهنت بود ازش ببری ببر
رفتم و غنچه های گلهای رز نارنجی حیاط رو نوازش کردم مثل بچه قربون صدقه شون رفتم یکم نگاهشون کردم با عشق و لذت بردم اونم چه لذتی از اعماق وجودم کیف کردم و خدا رو شکر کردم
نمیدونید چه انرژی ای گرفتم ، صدای جیک جیک گنجشکها چه زیبا باهام حرف میزد، باخودم گفتم خدا نمیتونست بیصدا اینها رو خلق کنه؟
خب صدای پرنده ها رو هم برای موسیقی زندگی تو خلق کرده عزیزم
تک تک گلبرگهای گلها رو که هرکدوم به یه شکل و یک رنگ و یک بو هستن برای لذت بردن تو خلق کرده ، مگه بینایی و شنوایی و بویایی و لامسه به تو نداده که از همه اینها بهره مند بشی؟
خب به خدا بر میخوره تو انقدر بی احساس از کنارش عبور کنی عزیزم
ساده ترین کاری که از دستت برمیاد دریغ نکن
مگه تو ویلایی بزرگ و شیک پر از گلهای خوشبو و رنگارنگ نمیخواستی؟ خب از همین 4پنج تا بوته گل لذت ببر تا بیشترش رو ببینی عزیزم
استاد مثال بچه رو زدن که با کوچکترین چیزی ذوق میکنه، من یاد نوزاد افتادم، نوزاد وقتی بدنیا میاد هیچ کاری از دستش برنمیاد خدا فقط یه کار بهش یاد داده:
گریه کردن
خب این تنها کاریه که از پسش برمیاد
نه میتونه حرف بزنه، نه راه بره ، نه غذا بپزه ….
تشنه میشه گرسنه میشه جاش و خیس میکنه قولنج میکنه خوابش میاد ….. فقط گریه میکنه
اما همون یک کار و انجام میده که از دستش برمیاد و خودش و سرزنش نمیکنه چرا بلد نیستم حرف بزنم بگم الان دل درد دارم بهم شیر ندید غذا ندید یا…..
و
از همه مهمتر نگران روزیش هم نیست
میدونه فقط باید گریه کنه ، مادرش با مهربونی بهش شیر میده و تر و خشکش میکنه
فقط هم برای همون لحظه گریه میکنه نه برای غذای ده روز بعدش
ماهم تنها کاری که باید بکنیم همونیه که از پسش برمیایم و بلدیم ، و نگران فردا و ناراحت گذشته نباشیم
همین.
خودمون و سرزنش نکنیم اگه یه روز مثلا خواب موندیم
نمازمون قضا شد ، بگیم خب من قصد بیدار شدن داشتم خواب موندم ، خدا به نیت من نگاه میکنه.
تا شب خودمون و آزار ندیم و بگیم حتما امروز یه بلایی سرممیاد بخاطر این خطای غیرعمدی که کردم
نه
خدا مهربونتر از اینهاست
بقول استاد حتی اگر مثل یه معتاد ازش درخواست مواد داشته باشی بهت میده، اجازه میده خطا کنی و خودت به اشتباهت پی ببری
خدا همیشه باهاته
به یکی از عزیزانم که حدود 10 ماه منتظر دیدار عشقش بود و هر بار جور نمیشد و این دوری خیلی شدید آزارش میداد همین اصل ساده رو گفتم
حالت رو خوب نگهدار
چون این 10 ماه رو به غصه و گریه و زاری و گلایه از هم و ناراحتی و… گذرونده بودن و روز بروز از هم بلحاظ عاطفی دورتر میشدن
این عزیز فقط چند روز این اصل رو به خوبی رعایت کرد و باورتون نمیشه که در اوج ناباوری هم اتفاقات مالی بسیار خوبی معجزه وار براش پیش اومد ، هم بطرز عجیبی یهویی یه دیدار یک روزه براشون جور شد و تمام اون سو تفاهم های این 10 ماه که برطرف شد هیچ، درعرض چند ساعت مهر و محبتشون هم چندین برابر شد و خدا میدونه چه انرژی مثبتی گرفتن از این دیدار بعد از مدتها دوری و ناراحتی و دلخوری
یه تجربه دیگه هم که از زمان کارمندی خودم دارم این بود که ما تو محل کارمون هرسال ارزشیابی سالانه داشتیم
و اگر سه سال پشت سر هم امتیاز 97 به بالا میگرفتیم یکامتیاز تشویقی بهمون تعلق مبگرفت ، و تو حقوق و مزایامون تاثیر خوبی داشت.
من این موضوع رو نمیدونستم
یکبار یکی از همکارام بهم گفت که ببین فلانی حتی بلد نیست با کیبورد کامپیوتر کار کنه و از 8 ساعت ، کلا 20دقیقه در روز کار میکنه اما هرسال بالای 97 بهش امتیاز میدن و کلی امتیاز تشویقی تو حکمش داره ، بخاطر دهنش که چاک و بست نداره و همه ازش میترسن و….
از اونموقع من حساس شدم به این موضوع و پیگیر شدم که من توی این 15 سال سابقه چند تا تشویقی گرفتم ، دیدم فقط یه دونه
و هر دوسال که بالای 97 گرفته بودم بلافاصله سال بعدش اومده بودن زیر 97 داده بودن که سه سال متوالی رو پر نکنم و تشویقی بهم تعلق نگیره
خب ظاهر امر قربانی شدن من و حس کینه و رنجش از سیستم و مدیران و همکاران و …. بود و حق هم داشتم ناراحت باشم
اما چیکار کردم ؟؟
اولا اومدم خونه و به همسرم که خودش همیشه یکی از مدعیان بزرگ حق خوری و کلاهبرداری و رانت و رشوه تو مملکت بود و همیشه از این چیزها شاکی بود گفتم که ببین حق من و چطور خوردن… من تا الان باید حداقل ده تا تشویقی میگرفتم همش یه دونه بهم دادن ، اونوقت آقای فلانی که صبح تا ظهر فقط حرف میزنه و میخوره و ول میچرخه و هیچ کاری هم بلد نیست و بی سواده و من فوق لیسانس دارم، ده تا تشویقی گرفته و….
شروع شد
نجواهای ذهن خودم کم بود، سرزنش های همسرم هم اضافه شد ، که تو بی عرضه ای، حرفت و نمیزنی، همه حقت رو مبخورن، فقط بلدی صبح تا ظهر مثل… سرت و بندازی پایین کار کنی و آرتروز گردن بگیری بقیه امتیازها شو بگیرن و… و…
دیگه اعتراض ها ، تلفن زدنها به مدیریت و…، نامه زدنها، حضوری با بچه کوچیک به بغل و همسرم مراجعه کردن به مرکز استان ، ملاقات با مدیر منطقه و…و… که چرا ؟؟ ایراد کار من کجاست ؟؟ من با فلانی. و بهمانی چه فرقی دارم که اونها 97 بگیرن من 86 ؟؟؟
و فایده ای هم قطعا نداشت جز تعریف و تمجید و هندونه زیر بغل گذاشتن مدیر و … و وعده سرخرمن که سال بعد جبران میکنیم و…
سال بعد دوباره همون آش و همون کاسه
چرا؟؟؟
چون من بخاطر عزت نفس پایین که میخواستم خودم رو قربانی و مظلوم جلوه بدم ، از قبل این ذهنیت رو ایجاد کردا بودم که امسال هم همین کار و میکنن و من میرم به تمام همکارام میگم که دیدید من راست میگفتم؟ به من ظلم کردن؟؟؟ اینا بدن من خوبم ؟؟؟
و…
تا جاییکه کار به جاهای خیلی باریک کشید که نمیخوام مجددا برای خودم تجدید خاطره بشه
یا تو روابط عاطفی که با همسرم به مشکل برخوردیم و من دوماه خونه رو مجبور شدم ترک کنم ، ایشون هی واسطه فرستادن و من علیرغم میل باطنیم هی برای واسطه ها توضیح میدادم که چه رفتارهای ناشایستی با من و بچه هام کرده و هی در مورد اتفاقات بد گذشته و موارد منفی صحبت میکردم و تمرکزم رفته بود روی تمام منفی ها و بدیهای ایشون کار به جاهایی کشیده شد که اصلا باورم نمیشه من اون اتفاقات رو همبن چند ماه قبل به چشم دیدم
اونها رو همنمیخوام یاد آوری کنم
اما بقول استاد گفتن ، فکر کردن ، نوشتن ، حرف زدن با دیگران در مورد نکات منفی همون تمرکز بر نکات منفی هست که از اون جنس بدیها رو بیشتر به سمتت جذب میکنه
یه تجربه جالب هم که از تحسین دیگران دارم اینه که من حدود یک ماهه بعد از سالها تصمیم گرفتن و عملی نکردن به باشگاه بدنسازی میرم
کمک مربی باشگاه دختر مهربون و خوش اندامی هست، یه بار مدل موی خیلی قشنگ و بامزه ای بسته بود ، بهش گفتم و قند تو دلش آب شد . درصورتیکه قبلا نمیگفتم، میگفتم خودش لابد میدونه موهاش قشنگه
یا یکی دیگه از خانومهای باشگاه اندام فوق العاده زیبایی داشت، به ایشون هم گفتم خیلی اندام قشنگی دارید ، ایشون هم با مهربونی گفت من خیلی وقته ورزش میکنم شما هم تلاش کنید از من بهتر بشید
این برام یه آرزوی خوب بود که ازش بهره مند شدم چون تحسین کردم و جایزه گرفتم و امیدوار شدم من حتی میتونم از اون خانوم هم بهتر بشم
از خدای مهربونم بهترین هدایتهای رو برای خودم و شما آرزو میکنم
وااااااای خدای من
چقدررررر خوشحال شدم استاد وقتی دیدم گروه تحقیقاتی عباسمنش به این کامنت من رای داده اونم امتیاز 5
خدایا شکرت
به دلم افتاد بیام ببینم چند امتیاز گرفتم
اولش دیدم همش دوتا رای ناراحت شدم
مدتها بود یادم رفته بود از چه قسمتی میشه دید کیا بهت رای دادن
امروز انگار یکی گفت بزن رو تعداد آرا
زدم و دیدم شما بهم رای دادید، اونم 5 امتیازی
این یه رای شما باندازه کل اعضای سایت برام ارزش داشت و کلی امیدوارم کرد
ازتون ببنهایت ممنونم
خدا رو صد هزار مرتبه شکر
سلام استاد عزیز و خانم شایسته عزیز
بعد از مدت ها دوباره به سایت شما هدایت شدم.چقدر هم نشینی با شما بزرگواران لذتبخش و دوست داشتنیه.
تمام مدت احساس میکردم در کنار شما هستم و چقدر از دیدنتون لذت میبردم.
از اندام های زیبایی که ساختید از رنگ زیبای لباس ها ی شما و از توجه و تمرکز و تلاش شما برای بهتر شدن
همیشه از دیدن شما لذت میبرم
برای حضورتون برای فایل ها برای تلاش هاتون برای به اشتراک گذاشتن لحظه های زیبای زندگیتون برای به اشتراک گذاشتن آگاهی هایی که هر لحظه تجربه میکنید بی نهایت سپاسگزارم.
آرزو میکنم به زودی در امریکا از نزدیک شما را ملاقات کنم
دوستتون دارم.
بنام تنها خالق زیباییم.
خدایی که زیباست و زیباییها را دوستداره.
خداوندی که این سایت بهشتی رو در لختیارمون داده..تا بتونیم از اجربیات دوستان عزیزمون نهایت لذت رو ببریم.
سید علی عزیز..من سپاسگزار تک به تک کلمات و جملات گهربارتون هستم.از همینجایی که هستم.تحسینتون میکنم بابت شحاعت و جسارتی که بخرج دادین..
وای خدای من.چقدر این فایل در زمان و مکان مناسب..در این تاریخ و ساعت.نشانه هر روز من بوده..
همه از لطف و کرم پروردگار عزیزم هست.که این محبت رو در اختیارم قرار داده.تا من بتونم مدارم و تکاملمو بیشتر از اعماق قلبم درک کنم.
من از آموزه هدایت شما.و چک و لگدهای دنیا به شما خیلی درس یاد گرفتم.و میخام کامنت شما رو با خودم مرور کنم. و در دفتر آسمانم یادداستش کنم.و با خودم مرور کنم.تا تاهدم در اینراه گسترش پیدا کنه….
سید علی همین صحبت شما.و استاد عزیزم که هر لحظه سپاسگزارشم…باعث شد یادم به راهی که باعث قربانی شدنم شد..ادامه بدم..و همین تضادها.و این آشوبهای دلم را شبانه روز از خداوندم طلب کنم.
به تضادی بزرگ خوردم.و احساس قربانی شدنم اینقدر شدید بود.که خواب شب و روزنو گرفته بود…
در پی عوامل بیرون.و چک لگدهایی که خوردم..و همین باعث دنیای پر از سیاهی و بدبختی…داشته باشم..
بقول قرآن نور پروردگار از شما گرفته میشود..دقیقا همین بود..
شخص من رها شدم.و فهمیدم یجایی کارم لنگه!و این لنگی حتی توی راه رفتنم از من گرفته بود..
دچار همهمه های درونی و نفسی..
و احساس قربانی شدن.و رفتار اطرافیانم را هر روز بیشتر نابودم میکرد.
وای خدای من..وقتی وارد زندگیم شدی.و تونستم با تکاملم وارد این مسیر بهشتی بشم..
نورت را در زمان و مکان مناسب بهم نشون دادی…
و پای لنگ مرا راست کردی..گفتی دیگه بستت نیست.گفتم خدایا من خیلی دوستتدارم.منو ببخش…
من دیگه نمیخام آدم سابقم باشم..گفت فقط بحرفم گوش کن.برو سراغ قرآن..معنایشو نشستم طبق دستور استاد عزیزم جلو رفتم.
بصورت فقط ترجمه..ولی بجز پرانتزها…خداوند خیلی آیات رو برام آسان کرد..تا جایی که فقط شب روز مثل کسی که یه مدت عطش شدید داشته.الان به جوی آب بهشتی رسیده..
دقیقا بطرف مقابلی که فکر میکردم ایشون میتونه بهم کمک کنه..و شرک میورزیدم.و احساس قربانی شدن به طرف مقابلم داشتم…
بهم زنگ زد گفت دیشب خواب دیدم.تو یه جنگل زیبا هستیم.میگفت بهشت بود…
دیدم یه گرگ بهمون حمله کرد.تو مریدی روش اینقدر باهاش جنگیدی..ولی من فرار کردم.
و این خواب انگار یکی بهم گفت بببین این یه پیامه…
الان میدونم همون شرک و احساس قربانی شدن بود که پای جهانمو از من گرفته بود.و به شخصی رسیده بود.که هیچ چیز از خودش نداره..
و این داستانها گذشت تا من راهی نور الطاف الهیم شدم..
الان مفهموم.
شرک ورزیدن برای مومنان مانند مورچه ایی سیاه در دل شب.روی سنگ سیاه چیه!…
و هر روز طی 24ساعتها فقط در این سایت مینوشتم..
تا اینکه مدارم بالا رفت..بازم شروع کردم.یکی از دوستانم تا بدترین احساس سراغمو گرفت..من درحدودا 8سال پیش با ایشون رفت اند داشتم.
و بازم بخاطر درک نادرست قانون.از من کمک خواست.به زور راضیش کردم که بیاد تو سایت شما.و ایشون بخاطر امادگی نداشتنش.سایت استاد عزیزمو.داد یکی از کافینتا.عضوش کرد..ایشون شروع کرد..ولی بخاطر این راه نادرست نصف کاره به فراموشی سپرد…
ووووو….خیلی نادانی کردم..
ولی خداوند بازم منو ناامید نکرد..و اینو به پای نادانیم کشوند…
و یه نزیت داشت تا من متوجه نشانه های هر روزم بشم..
نشانه ایی که تکاملم را در اینراه بهم نشون داد…
و من در همون روز..خداوند بهم گفت..دست از سر دیگران بردار..شخص تو نمیتونی تعیین تکلیف کسی رو به عهده بگیری..
چون موارد زیاد بود…پشت سر هم.این نشانه را برام فرستاد .بعدا فهمیدم این راه راهی نادرسته….
و الان خیلی خوشحالم.بقول هادی عزیز.گفتن…
تمام باورهای اشتباه در همون روزی که شروع به خودشناسی کردیم..کاملا از بین رفت..چون دقیقا همون موهای سیاه و بزرگ و بلند.روی ماست هیلی واضح و ناکاراند بود…و من گرفتمشون و ریختمشون بیرون…
هنوز دقیقا با توجه به مدارم..کاشف میشم تو این مورد…
نمیگم خیلی خوبم..ولی ما هر روز باید بهبود بدییم..
دوست عزیزم.من میخام صحبت شما رو بشینم یادداشتش کنم تا مدام مدام بشینم در موردش تحلیل کنم..چون نور شما در این سایت کاملا روشنه…
و چقدر این سایت عزیزه..که ما میتونیم دوستانی داشته باشیم که اطلاعاتشون بسیار زیاد هست و ما میتونیم نهایت استفاده رو از قانون ببریم..
مخصوصا گفته های استاد زیباییم.
دوستتون دارم سید حسین عباسمنش..سید علی خوشدل..
همیشه دلتون خوش باشه..
قلبتون در راه هدایت الله باشه..
من سوره کهف رو اونجایی که خداوند هدایتشون کرده توی غار…و اون صفحات.الله اکبر چقدر قانون الهی رو زیبا بیان کرده..
من سپاسگزار ثانیهای این پروردگار زیباییم هستم..که من فاطمه.این سعادت و خوشبختی رو برام رقم زده.تو محیطی باشم که پر از عشق و خوشبختیه..
استادم خیلی خوشحالم.نمیدونم چکار کنم…خیلی خیلی دوستتون دارم.
و سپاسگزار این رب عزیزم که فقط هدایت میکنه.و اینقدر هدایتهاش زیاده.من متخیرم از این بهشت الهی.زمین!..
و مخصوصا دنیای بعد از مرگمون.سرای آخرت…
و خدایی که در این نزدیکی است…
سلام و عرض ادب خدمت استاد عباس منش گرامی، بانو شایسته شایسته و همه عزیزان حاضر در این سایت…
بعد از اینکه کامنت های فایل «دلیل نتایج پایدار» رو به صورت کامل خوندم، اومدم به سراغ این فایل. فایل بی نظیر «درسهایی از یک بازی»
این فایل استاد واقعا بی نظیر بود. همه زندگی بر میگرده به این که چقدر ما می تونیم ذهنمون رو کنترل کنیم. دو سه ماهی هست که دارم سعی می کنم روی ذهنم متمرکز باشم. دارم یاد میگیرم از طریق رها کردن چیزی که ذهنمو درگیر کرده و توجه کردن به یه چیز دیگه، فرکانس بهتری به جهان هستی ارسال کنم. واقعا نتیجه ای که در این سه ماه گرفتم، برای کل عمرم رکورد بوده. از نظر مالی، سلامتی، احساسی، روابط و معنویت اتفاقاتی که در این سه ماه افتاده در نوع خودش تازه بوده و هیچ وقت این اتفاقات رو تجربه نکردم. الان دیگه خیلی قشنگ تر می تونم تاثیر ذهن رو بر اتفاقات زندگی بسنجم. هر وقت که سعی کردم همین کار ساده رو انجام بدم، اتفاقات عالی برام افتاد. و هر وقت نتونستم نتایج از بین رفت.
وقتی که برای اولین بار فایل «درسهای زندگی از یک بازی» رو شنیدم، حرف های استاد کاملا برام آشنا بود. دقیقا همین که استاد می گفتن وقتی ذهنمو نمی تونم کنترل کنم، ضربه هایی که به توپ می زنم درست نمیشینه، منم یادم میومد چطور وقتایی که نمی تونستم ذهنمو کنترل کنم، نتایج شروع به کم شدن می کرد.
الان دیگه داره باورم به این موضوع که ذهن ما زندگیمونو می سازه بیشتر ساخته میشه. تا پیش از این، در این حدود 9 سال، من فقط شمه ای از قانون رو داشتم دریافت می کردم. اما الان خداروهزاران بار سپاسگزارم که به من کمک کرد تا در شناخت قانون بهتر و بهتر بشم. امروز داشتم در سلف تاک به خودم می گفتم که بارها و بارها وقتی یکم نتایج ایجاد شد، فکر کردم همه چی تمومه و شل شدم، نتایج از بین رفت. باید این بار مثل استاد باشم، با هر بار پیشرفت نسبت به قانون بیشتر و بیشتر برای کار روی قانون عطش داشته باشم و هر بار بیشتر از قبل نسبت به اجرای قانون جدی باشم. این تشنگی هربار باید بیشتر بشه و بعد از مدتی نتایج خیلی بزرگ و بزرگ تر میشه. همونطور که الان نسبت به 4 ماه پیش سرمایه من بیش از 1000 برابر شده. و کلی نتیجه دیگه که در کامنت های بعدی در موردش بیشتر می نویسم.
خواستم فقط بگم همه چیز در کنترل ذهنه. و چقدر لذت بخشه که آدم این اصل اساسی زندگی رو درک می کنه. خدایاشکرت.
از استاد عباس منش عزیزم بابت آموزش این آگاهی های فوق العاده سپاسگزارم. در پناه الله یکتا، تنها، و تنها، و تنها قدرت حاکم بر جهان هستی، شاد و سالم و پیروز و سربلند باشید.
خدانگهدار
1402/7/5
22:49
سلام اقا مسعود عزیز دوست همفرکانسی تو کامنت بالایی نوشته بودی یه ربع با ساعت چهاره اگه اشتباه نکنم وبعد از 16ساعت کار اومدی و کامنت نوشتی…دمت گررررررم فوق العاده ای این کنترل ذهنت رو من دوست دارم تحسینت میکنم واقعا و همونطور که خودت گفتی واقعا کاره ساده ای نیست ولی به همون اندازه که کنترلش میکنی و تقوا رو درپیش میگیری به همون اندازه نتایج وارد زندگیت میشه استاد یه فایل دانلودی گرانبهای دیگه هم داره بنام توانیی کنترل ذهن که فکر کنم تو همون دسته توانایی کنترل ذهن تو سایت قرار داده شده من اون فایلو هر چند وقت یکبار میبینم جزوه فایلهای قدیمی استاد هم هست اما پر از اگاهی…یکی از دوستان اونجا کامنت نوشته ومن یتق الله یجعل له مخرجا و من یتق الله یرزق من حیث لا یحتسب تقوا به معنای کنترل ذهن که استاد تو همین فایل بهش اشاره میکنه …کسی که ذهنش رو کنترل میکنه خداوند اورا نجات میده وراه چاره ای برای خروج از مصیبتها براش قرار میده و کسی که ذهنش رو کنترل کنه خداوند از جایی که فکرشو نمیکنه به او روزی میدهد و هردو یتق الله با فعل مضارع اومده یعنی همواره نه یکبار و دوبار…راستش رو بخوای هیچ ادعایی ندارم در زمینه قرانی و این اگاهی رو با خوندن اون کامنت دوست عزیز بدست اوردم ولی با این دو ایه عجیب ارتباط برقرار میکنم ..برات بهترین های رو ارزومندم دوست الهی ام…
سلام به همه
تجربه من از کنترل ذهن
سال 95 من کنکور داشتم،سالی که همه با کتاب تست های گرون و قطور و مشاورهای گرون و استاد پروازی ها،و ازمون های قلم چی و گاج و…
هرکی رو میدیدی حداقل کتاب تست داشت.
من اون سال همش شاخه به شاخه می پریدم،چون توانایی کنترل ذهنمو نداشتم فقط لحظه ای ذهنم اروم نبود لحظه ای،همش ذهنم میگفت دیگران قبول میشن تو که کتاب نداری تو فلان رو نداری،تو الکی داری تلاش میکنی،ذهنم انگار خیابون شلوغ که جای سوزن انداختن نبود.
من نتیجه ای که میخاستم رو نگرفتم.
اما در همون سالها که من میخاستم کنکور بدم (سال 94)دوستم گفت یکی از دوستام که توی یه مدرسه دیگه س ازش خبر دارم که دندان فردوسی مشهد قبول شده،درحالی که از دی پیش دانشگاهی شروع کرده به خوندن،اینکه نزدیک عروسیش بوده و فقط کتاب های خودش رو با دقت شروع کرده به خوندن،اول عمومی ها و بعد تخصصی ها و زبان رو گذاشته اخر، دوبارم فقط خونده و دقیق خلاصه نویسی کرده (برام اورد من خلاصه هاشو دیدم)کتابهاشو دورش می چینده و می خونده.
من اون زمان اصلا از ایشون الگو برنداشتم انقدر که ذهنم شلوغ بود.ببینید چقدر ایمان چقدر کنترل ذهن کرده که خودش رو بع اونجا رسونده،یعنی من هر روز خودمو با افرادی که مجهز بودند مقایسه میکردم،چقدر خوندمو بی ارزش می دونستم چقدر سخت گرفتم به خودم من میخوندم ولی میگفتم تو نمی فهمی تو حالیت نیس تو این کتابا رو نداری تو مگه تلاش میکنی تو فلان
ولی چقدر ایمان و چقدر کنترل ذهن کرده و چقدر به سمت وعده های خداوند رفته،که خداوند کمکش میکنه،فقط اتکا کرده به خداوند و رحمتش ولی من وعده های شیطان رو قبول کردم.من خودم رو می خوردم اگر 7 صبح بیدار نمیشدم دیگه تا شب حالم بد بود،دیگه تو نمی تونی چون دیر بلند میشی و فلان.تو اون زمان حالم از خودم بهم میخورد.هیچ وقت یادم نمیره چقدر دنبال عوامل بیرونی بودم.یادمه یه هدایتی امد گفت برو تو سایت استاد ولی میگفتم استاد از کنکور سر درنمیاره.من علنا به خداوند یه روز گفتم تو مگه از کنکور میفهمی حتی از خدا هم کمک نمیخاستم.من مشرکم بودم و خودم، خودم رو می دیدم.و چقدر ضربه ها دیدم.
بارها وبارها وقتی از اون دختر یادم میاد میگم فقط ایمانش به خداوند این نتیجه رو رقم زد.ایمان و اینکه خداوند کم و کاستی ها رو جبران میکنه.ببینید چقدر ایمان و کنترل ذهن شدیدی داشته هر وقت یادم میاد از ته دلم تحسینش میکنم.
کنترل ذهن تو شرایط اسون خیلی راحته اما تو شرایط سخت خیلی کنترل ذهن میخاد خیلی زیاد.
یادمه استاد میگفت من زمان بدهی هام خودم خودم رو انگیزه میدادم خودم خودم رو حالم رو خوب نگه میداشتم ولی انصافا کنترل ذهن کار سختیه اونم تو شرایط بدهی،بیکاری،زمان کم،پول نداشتن و.….
امیدوارم که بتونیم همواره کنترل ذهن کنیم.
درود فراوان بر استاد عزیزم وخانم شایسته مهربان
درود بر دوستان عزیزو موفق این دانشگاه بی نظیر
باز هم پنجره زیبای سایت باز شد چه فایل بی نظیر ی از استاد عزیز
به به استایل زیبای اندام استاد وخانم شایسته وعینک های زیبای هردو در وسط این آبی بیکران چقدر قابل ستایش و تحسین
فتبارک الله احسن الخالقین
چقدر خدا لذت می بره وقتی بندگانش زیبا زندگی میکنند
صحبت های شما استاد عزیز درست و قابل تحسین
استاد لذت بردن در لحظه بی نظیر ترین موفقیت ها را برای ما رقم میزنه
در هر شرایطی ،بازی کردن ،خندیدن ،رقصیدن ،غذا پختن وهزاران کار دیگر ،
تجربه خودم را بگویم
من ساکن شهر اصفهان هستم وچون به طبیعت علاقه زیادی داشتم خداوند مهربان همراه وهمسفر عزیزی به من هدیه داد که ایشون اهل شهرکرد ،روستای زیبای هو ره می باشد
همسر مهربانم ،
چون عاشق طبیعت بودم به چنین جای زیبایی هدایت شدم و خدا را شکر باغ و رودخانه ونعمت های بی نظیر در زندگیم جاری شد
استاد وقتی به باغ می روم با درست کردن آتش وپختن، دمی گردو وگزاشتن داخل آتش لذت های بی نظیری را تجربه میکنم
از زمانی که در باغ هستم در این چند سال هر لحظه ی من زیباتر و تجربه های فراوانی را آموختم که حتی استاد جان ،یادم از نزدیکان مهمان داشتم وقتی رفتارها و کارهای من را میدیدند با تعجب به من می گفتند تو چطور این کار ها را به راحتی انجام میدهی ,تو بچه ی شهر هستی چقدر توانمند وتوانایی
ومن چون لذت برده بودم از تک تک کارهایی که خودم به تنهایی یاد گرفته بودم این تجربه را دارم
استاد عزیزم دقیقا مداومت وپشتکار، رها نکردن ونترسیدن وتشویق کردن راه را برای کامیابی هموار میکند
زندگی من زیبا وعالی ، در هر لحظه زیباتر وزیباتر شده است
ممنونم از شما استاد عزیزم
من یاد گرفتم از آموز های شما
از داشته های خود لذت بردن ،غر نزدن ،ثابت قدم بودن ،متکی به خود بودن ،اگر زن هم هستی ،زن قوی بودن ،وهزاران نکته که هر کدام در موفقیت من بی نظیر بوده است
به امید روزی که در پرادایس زیبای خودم از شما استاد عزیزم پذیرایی کنم وقدردان زحمات شما باشم
همیشه بهترین ها نصیب قلب مهربان شما
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به زیبایی به آسانی به عزت
دوست دارم قبل از اینکه درباره زیبایی های این فایل بی نظیر صحبت کنم درباره سوالی که پرسیده شده صحبت کنم
درباره شخص من در دوره ای از عمرم بسیار بسیار زیاد کار می کردم
بسیار تولید محتوا میکردم
محتوای فوق العاده بی نظیر و درجه یک محتوایی که وقتی ارائه میشد متوجه میشدم چقدر بی نظیر و فوق العاده هست
در شهرم از اولین افرادی بودم که درباره موضوعات خاص محتوا تولید می کرد کلاس هایی برگزار میکرد و برنامه هایی برای کودک و نوجوان و خانوادهها داشت
اما به مرور زمان به دلیل باورهای نامناسب مالی که داشتم،
نتیجه های مالی خوب نمیگرفتم
احساس کردم که من قربان شرایطی هستم که به خاطر نداشتن وضعیت اقتصادی مناسب باعث شده
و بارها به خودم میگفتم اگر وضعیت مالی خوبی داشتم اینکارو میکردم و اونکارو میکردم
و غافل از اینکه نداشتن باورهای مناسب این شرایط رو برام رقم زده بود احساس میکردم که اگر من پول داشتم سرمایه داشتم شاید می توانستم تغییراتی در اوضاع و شرایط هم ایجاد کنم برای خودم تشکیلاتی راه بیندازند و این همه استعداد و توانایی رو بتونم عرضه کنم
احساس می کردم که تمام استعدادها و تواناییهای من، مهارتهای من قربانی شرایط ناجوان مردانه شده است و با همین تفکر سالهای سال به خودم آسیب وارد کردم
به خودم ضربه زدم
چرا که فکر میکردم قربانی شرایط هستم شرایطی مثل جامعه مثل وضعیت اقتصادی نامناسب
و من خودم را قربانی می دیدم و این موضوع باعث شد که حتی به مرور زمان ایده های مناسب دیگه سراغم نیاد
به مرور زمان دیگه کار نکنم و فرصتها را از دست بدم یعنی اون حس قربانی شدن و اینکه من قربانی شرایط هستم باعث شده بود که حتی ایده های ناب و درجه یک را هم دیگه نداشته باشم یا اگر ایده ها میومدن دست به کار نمی زدم عملی نمی کردم
گفتم چه فایده داره این همه ایده میاد ولی من که پول ندارم راه بندازم من که شرایط مالی خوب نیست مشتری ندارم مشتریا نمیان و
به همین ترتیب باعث شده بود که شرایط بسیار وحشتناک و نامناسب را برای خودم رقم زدم
کار میکردم اما بیراهه میرفتم
البته خدا رو شکر می کنم تضادهایی رو بهش برخورد کردم که امروز باعث شد بسیار قوی تر و مقاومتر بشم و مصصم
مصمم
من شخصاً از قربانی شدن بسیار ضربه خوردم سپاسگزارم از طرح این سوالات که باعث شد فکر کنم باعث شد ببینم که در گذشته از چه چیزی بیشتر از هر چیزی
آسیب دیدم
و اینکه باید بر کدام بخشهای باورهام کار کنم
بازهم باید فکر کنم و کامنت بزارم
این فایل بسیار اگاهی بخشه
با سلام
باور کنید این یکی از بزرگترین پازل های گم شده ذهن من بود که چقدر زیبا بهش اشاره کردین
همیشه کلی زحمت میکشیدم ،مطالعه میکردم، ایرادات کارام رو پیدا میکردم تا بتونم کسب و کارام رو رونق بیشتری بدم و وقتی رو غلتک میافتاد ، دقیقا به این سوال میرسیدم که چرا یهو جاده اینقدر هموار شد؟ چرا رقبا و همکاران دیگه با من نمیجنگند؟ چه راحت مشتری میاد؟ تا روز پیش اگه 10تا سفارش میرسید ،جشن میگرفتم ،حالا که 80تاسفارش اومده به خودم شک میکنم اونم تو سه روز متوالی… ! و فردای همون روز انگار جهان میگه خب باشه ،دوست نداری..، احساس میکنی برات زیاده؟ چشششششم
و میبینم که یک خشک سالی اقتصادی برام پیش میاد که بیا و ببین..
که صد روز دیگه باید بدووم که برسه به پله اول
آره این داستان 10000٪ حقیقت داره
و الان که خانم شایسته و استاد گفتند ،تو ذهنم زنگ خورد و نسبت به حقیقت این الگو ایمان آوردم
البته دارم رو خودم کار میکنم اما خیلی سخته که درونی بشه و به نظر پاشنه اشیلم باشه و هر روز و هر شب نیاز به مرمت داشته باشه
عجب از این احساس لیاقت که همه دست اوردهامون و از دست رفته ها مون ازش نشئت میگیره
خیلی خیلی سپاسگزارم از بیان این موضوع که تو ذهنم همیشه پر رنگ تر بمونه
عاشقتونم