پیروی از هدایت الهی و پدیده همزمانی - صفحه 60


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1193 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    علیرضا طاهرزاده اصفهانی گفته:
    مدت عضویت: 2021 روز

    سلام استاد عزیزم.

    بینهایت خدای یکتا را سپاسگزارم که برای بار فکر کنم 4 ام با فاصله زمانی زیاد و بار هزارم دارم به این فایل گوش میدم.

    خدا میدونه چه حس خوبی داشت بار اولی که این فایل عالی را دیدم.

    چقدر زیبا بود و چ حس خوبی داشتم. مثل بچه ای بودم که وارد فضای جدیدی شده و از کنجکاوی سر از پا نمیشناسه و دلش میخواد بره و همه جا را ببینه. دقیقا ذوقی داشتم وصف نشدنی که وای خدای من چقدر زیبا، چه حس خوبی داره این فضا، چقدر جالب که تمام شن ها سفید هستند. چقدر زیبا و بی‌نظیر. چقدر خدایا تو فراوانی که به هر رنگی صحرا، به هر رنگ و شکلی جنگل و از هر چیزی انواع و اقسام متفاوت و مختلف آفریدی. این نشان دهنده فراوانی توست و این نشان دهنده اینه که این جهان باید متنوع باشه.

    انسانها باید متنوع باشند. هر کسی مسیر خودشو میتونه بره و لذت ببره از اون مسیری که هست.

    در ادامه یادم میاد چقدر برام عالی بود اون اهدافی که شما نوشتید و این طور مطمئن گفتید که خدا هم مهر تایید را زد بر روی اهداف ما و گفت اکسپتید.

    یادم اومد که مریم خانم از همزمانی ها صحبت کرد و چقدر زیبا بود این نحوه سپاسگزار بودن.

    خداروشکر. خداروشکر. خداروشکر.

    وای یادش بخیر که استاد گفتید می‌خواستید بیایید ایران و بخاطر اون مسائلی که پیش اومد شما نیومدید و اونجا‌ مریم خانم چه حرفی زد، مفهومش برای من این بود، وقتی مدارت بالا میره، خود به خود جدا میشی از افراد، موقعیت ها، شرایط و حتی مکان‌هایی که با تو هم مدار و هم مسیر نیستند.

    یه موردی بگم، دیروز پیش یه دوست عزیز بودم، ایشان مستاجر هستند، خب شرایط نازیبای خودش را داره و به من گفتند که ببین علیرضا خداروشکر کن مستاجر نیستی.

    یهو به خودم گفتم ببین من چقدر از لحاظ مداری بالا هستم که از قبل یه سری نعمت ها بهم داده شده هست. و چقدر باید سپاسگزار این نعمت باشم واقعا.

    خلاصه استاد میلیون ها بار خداروشکر کردم.

    گفتم خدایا چجوری تو را شکر و سپاس بگم بخاطر این همه فراوانی نعمت و ثروت. دقیقا مثل یه بچه ای که بدنیا میاد شیر و جای گرم و نرمش از قبل برا محیاست، این همه نعمت و فراوانی از قبل برای من محیا بوده. خداروشکر.

    چقدر من آسان شدم برای آسانی ها.

    بعد رفتم منزل ایشان و چقدر سپاسگزار تر شدم که خدایا ببین چقدر انسان میتونه لذت ببره از زندگی چقدر نمیتونه.

    میشه کلی امکانات داشته باشی ولی از هیچ کدومش نتونی لذت ببری.

    میشه هیچ امکاناتی نداشته باشی و باز هم لذت ببری.

    میشه هم امکانات داشته باشی و هم از همه اش لذت ببری و چقدر خوبه اینجوری خواستن.

    که خدایا من این ماشین و ملک و هواپیما و فلان و فلان رو میخواهم و میخواهم از همه اش لذت ببرم.

    خداروشکر. بینهایت خداروشکر.

    از کجا به کجا رسیدم.

    خلاصه استاد خداروشکر میکنم تو این مسیر هستم و این همزمانی ها واسمون اتفاق می افته. من یادم نمیاد درست کی همزمانی واسم اتفاق افتاد، شاید همین چند دقیقه پیش بود که من سعی کردم ذهنمو کنترل کنم و به مسیر خودم توجه کنم و سریعا یکی از دوستان تماس گرفت گفت فلان مورد برای تولید آینده عالی داره.

    این یه همزمانی بود ولی بزرگترین همزمانی برای من در زمان دوره عالی احساس لیاقت بود که با دوره 12 قدم پیش میرفتم و دقیقا جلسات این دو دوره باهم برای من همزمان و ست بودند. تمامی موضوعات به هم دیگه مرتبط بودن و چقدر سپاسگزار خداوند شدم که توی این دوره شرکت کردم.

    عاشقتونم استاد عزیزم.

    ممنونم بخاطر این فایلهای عالی.

    مریم خانم بینهایت از شما هم سپاسگزارم که اینطور عالی کنترل ذهن انجام میدید و اینقدر عالی تمرکز و توجهتون بر زیبایی هاست. شما الگوی من هستید.

    ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  2. -
    هاشم داداشی گفته:
    مدت عضویت: 1670 روز

    به نام خداوند بخشنده هدایتگرم

    عرض سلام و احترام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته مهربون و دوستان هم فرکانسم

    روز شمار زندگی من روز 132

    امروز هوای برفی و فوق‌العاده روز قشنگی بود تو ستاره قطبی امروزم از خداوند خواستم تا امروزم و به بهترین شکل ممکن برام رقم بزنه و هدایتم کنه به زیبایی‌های بیشتر صبحانه رو خوردم و به همسرم که مغازه رفته بود صبحانه بردم خدارو هزاران میلیارد بار شکر میکنم که کسب و کار خانومم فوق‌العاده پیشرفت کرده و آنقدر سرش شلوغه که زمان کم میاره برای سفارش مشتریان خوبش صبحانه همسرم و دادم و برگشتم خونه به دو فرزند زیبای خودم گفتم بلند شید صبونه بخورید بریم بیرون سر راه زن داداشم و دو فرزند دوست داشتنی شم برداشتیم و رفتیم جایی که خداوند هدایتمون کنه و جالبه به خدا میگفتم از کجا برم می‌گفت از این ور برو و منم گوش به هدایتش جایی بود که اصلا نرفته بودم و مسیرو بلد نبودم تو دل روستا بودیم رفتیم و رفتیم تا جایی رسیدیم که بهم گفت همین جا عالیه بزن کنار و زدم کنار و پیاده شدیم پای به کوه نگرداشتم و بچها پیاده شدن من فقط سپاسگزاری میکردم آنقدر زیبا بود که فقط محو تماشای طبیعت خداوند شدم برف آرام آرام میومد و یه هوای دنجی بود که فقط جون میداد برای بازی کردن و رو برفا قل خوردن آنقدر بچها ذوق زده بودن که بچه‌ای برادرم کفشاشون و در آورده بودن و روی برفا بازی میکردن و من هم از دیدنشون فقط لذت می‌بردم دور تا دور کوه بود و ابرها نوک کوهارو احاته کرده بود فقط زیبایی بود و زیبایی چقدر حالم و خوب کرد دو ساعتی برف بازی کردیم و عکس گرفتیم و فیلم گرفتیم و روزمونو به زیبایی هر چه تمام تر گذروندیم تو بگراند گوشیم نوشتم

    «چطور میتونم امروزم و لذت بخش تر کنم»

    وقتی بهش چشمم میخوره حواسم و جم میکنم و قانون جهان و به خودم یاد آور میشم که من خالق زندگی خود هستم این دو جمله که از استادم یاد گرفتم چنان تو طرز فکرم و عملم تاثیر گذاشته که با این دو جمله من روزم و می‌سازم تا جایی که بتونم به بهترین شکل انجام میدم و همین گفتن با خودم و تکرار کردن آدمهایی رو وارد زندگی من می‌کنه که قبلاً هیچ اثری ازشون نبود و آروم آروم ظرف وجودم دارم افزایش میدم منی که از خدا درخواست میکنم باید هم درخواست خداوند و اجابت کنم و اون چیزی نیست جزء احساس خوب تا فرکانس عالی به جهان ارسال کنم خداوند بی‌نیاز ازمنه این منم که محتاج لطف و کرم خداوندم و اگه می‌خوام از ذخایر بیکرانش برداشت کنم باید تکامل و طی کنم باید مدارم و بالا ببرم تا در مدار نعمت خداوند هر چی که می‌خوام قرار بگیرم باید خودمو به اصل نزدیکتر کنم تا از گرمای وجودش تو زندگیم استفاده کنم چه روز فوق‌العاده زیبا و پر برکتی رو داشتم و یه روز قشنگ و برای خودم ساختم و به خدام گفتم فقط برای خوشحال کردن تو من هر کاری باشه انجام میدم چون با خدای خودم معامله میکنم وچه معامله ای پر برکت تر و زیباتر از معامله کردن با خدا می‌تونه باشه خدایا هر آنچه دارم از آن توست و تو به من عطا فرمودی من به هر خیری که سمت تو به من رسد فقیرم هدایتم کن الله مهربانم

    ردپای امروز من خدایا سپاسگزارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    Shahla mohammadi گفته:
    مدت عضویت: 1587 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان

    سلام بر استاد عزیزم و مریم جان مهربانم و دوستان عزیز عضو سایت

    استاد جان چقدر خدا من دوست داره و نظر کرده هستم که من با شما آشنا کرد در شرایطی با شما آشنا شدم که از لحاظ روحی بسیار حالم بد بود روابطم با همسر بسیار بد بود طوری که گاهی به طلاق و جدایی فکر میکردم ،کتابهای زیادی میخوندم ولی هیچکدوم جواب برای من نبودن خیلی دنبال آرامش و خداوند بودم که یک شب بطور اتفاقی وارد لایو شدم بین شما و آقای عرشیانفر شدم حرفهاتون به دلم نشست تو آن لایو شما از حس خوب صحبت کردین و اولین جرقه در ذهن من زده شدم وارد اینستا شما شدم و بیشتر مطالب رایگان گوش دادم بعد عضو سایت شدم و شروع کردم به تهیه دوره هاتون از دوره دوازده قدم استارت زدم اوایل پیشرفتم کم بود ولی کم کم که نتایج رو تو زندگیم دیدم فهمیدم که آگاهی م داره بالا میره خدا رو شکر امروز که براتون با جون و دل مینویسم روابطم با همسرم عالی شده زمانیکه با هم هستم از بودن درکنار هم لذت میبریم درهای برکت و ثروت به رومون باز شد از جاهایی که برامون قابل تصور نبود رزق و برکت وارد زندگیم شد من که حدود 6 سال بود از زندگیم می گذشت از بچه دار شدنم مایوس بودم الان باردارم و با همسرم نقشه خانه ای که تو منطقه خوب از تهران خریدیم و دوخواب هست نقشه چیدمان اتاق بچه مون میچینیم از اسم هایی که قراره براش انتخاب کنیم حرف میزنیم و کلی رویا پردازی ، و من میدونم اینها واقعیتهای قشنگی هستن که درآینده اتفاق می افتن ، چون قبلا خیلی چیزها برامون رویا بود ولی الان تو زندگیم هست ، استاد شما معجزه بزرگ خداوند هستین در زندگی من ، امیدم به زندگی خیلی زیاد شده زندگی دوس دارم و ازش لذت میبرم گاهی دوستان میگن کاش مرگ بیاد ما رو از این دنیا ببره ، ولی من میخندم میگم من میخوام مثل ملکه 90 سال عمر کنم و نوه هامو ببینم ، خیلی جاها هست که میخوام برم دنیا ببینم حالا حالا ها از این دنیا و قشنگی هاش سیر نمیشم . استاد جان الان که فایلهاتون گوش میکنم چون باورهام طی زمان قوی شده تو وجودم میشینه و الان اشک از چشمهام جاری ، خدایا تو چقدر من دوسم داشتی زمانی که حیران بودم به مسیر درست هدایتم کردی ، مچکرم ازتون خیلی دوستون دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  4. -
    فهیمه پژوهنده گفته:
    مدت عضویت: 2464 روز

    بنام تنها فرمانروای آسمان ها و زمین

    سلام به استاد رویایی و روحانی و توحیدی ام یک کلام استاد تمام عیارم که بهترین استاد دنیایی برای من و واقعا برای وجودتون بارها سپاسگزارخداوندم.

    سلام به استادیار و یار استاد جانم، رفیق و بانوی الگوی عزیزم شما مریم شایسته مهربان و خودساخته و نکته سنج و نکته بینم که برای آشنا شدن باهات و دوست شدن باهات بارها از خدواند سپاسگزارم.

    اومدیــم توی این صحرای پر از برف و زیبا،دیشب در حد چندمتر برف باریده.

    (وای گفتین برف همین دیروز بود که با همسرم هدایت شدیم به سمت منطقه 1 و شمال تهران و چنان برفی نشسته بود شاید بیشتر از 6 سانت و همچنان هم به صورت زیبا داشت از آسمون برف زیبا و با اون دانه های قشنگش از آسمان به روی زمین فرود میومد.وقتی عصر برگشتیم سمت خونه خودمون زمین ها خیس بود اما اصلا روی درخت ها چندسانت برف نبود اصلا خبری از برف این سمت تهران نبود، اگر هم بارید کم بوده و زود آب شده نمیدونم، فقط میدونم دیروز خدا واقعا هدایت مون کرد بریم نمایشگاه بین المللی “گوهرسنگ ها” و در بهترین زمان و بهترین مکان شاهد این وفور نعمت و بارش زیبای برف باشیم.اینم هدایت بود واقعا.)

    _استاد شوخ طبع و قشنگ و متعهدم سپاسگزارم که با این شوخی هات لبخند روی لب هامون آوردین و البته ما رو بیشتر به وجد آوردین، با دیدن این تپه های سفید آردی و این صحرای ماسه ایی سفید رنگ شگفت انگیز در روی کره زمین پهناور خدا.

    _چقدر این ایده ایی که در گوگل کیپ از اول سفر تا اینجا به یاد آوردین، رو به صورت تیتر وار نوشتین عالی بود. ممنونم که به ایده هات اینطوری عمل میکنی عزیزم.

    _ خدایا چه فایل فوق العاده ایی اونم در چه محیط زیبا و روحانی و جادویی، چه فایل پر از درس و آگاهی اونم با حوریت و موضوع “هدایت الهی”.

    _خدایا شکرت برای این” نشنال پارک وایت سند” که دیدمش و باهاش آشنا شدم و جز خواسته هام شده تا یک روزی خدا هدایتم کنه اونجا منم با پای برهنه روی ماسه سنگ های سفید آردی و نرمش قدم بزنم و گر بشم از شکوه و عظمت خدا و بعد صحبت های استاد رو درمورد پیــروی کردن از هدایت الهی به یاد بیارم در مورد پدیده همزمانی به یاد بیارم. خدایا درخواستش رو فرستادم و اجابتش با تو. منم سعی میکنم سهم وسمت خودمو برای دریافت این خواسته درست و به نیکی انجام بدم.

    خدایا ازت میخوام منو به راه راست،راه کسانی که به آنها نعمت دادی و نه راه کسانی که بر آنها غضب کردی و نه گمراهان هدایت کنی.

    خدایــا تنها تــو را میپرستیم و تنها از تو یاری می جویم.

    (احساس کردم با همین دو آیه و به یاد آوردنش باعث شدین که همه ما با شما هر جا که هستیم یک نماز جماعت به پا داریم…)

    هـیــچ عامـل بیــرونـی دیگه ایی نیست.

    مــا نگاه مون به دست هیچ کسِ دیگری نیست.

    مـــا فکر نمیکنیم که اگــر شرایط بیرونی عوض بشه، اگر دولت عوض بشه، اگــر فلانی بره اگر بهمانی بیاد یا بره طندگی ما خوب میشه و عوض میشه.ما فقط از تو کمک میخوایم و از تو هدایت میجوئیم و توکل مون به توء…

    مــــــــــــا فقــــــــــط از تـــــــــــــو کمـــــک میخوایــــــم، از تـــــــو هـدایـــت میجوئـــیـم و توکل مون به تــــو هست. و میــدونیم که توی دل هر شرایطی، تو دلِ هر موقعیتی ما به سمت مسیرهای بهتر و زیباتر و پر از نعمت و ثروت هـــــدایــــت خواهیم شــــد.

    خدارو صدهزار مرتبه شکر استاد جان، واقعا خدارو صدهزار مرتبه شکر که اون انرژی رو با ما به اشتراک گذاشتین و منم جز کسانی هستم که تونستم در حد فهم و ظرف خودم اون موقع دریافت کنم و الان هم قراره با انجام تمرین بیشتر دریافت کننده درک این آگاهی های ناب و خالص باشم.

    _استاد عاشقتم که اینقدر تی این فایل حالت خوب بود و گفتی که چقدر حالت خوبه، نمیگفتی هم حسش کردیم، اشک شق و ذووق مون رو حال خوبتون بارها در آورد. اصلا یک چیزی رو در وجودم به تپش وا داشت.

    _ خدای من چه حالی بوده پیاده روی چندساعته تون در اون فضای جادویی و روحانی و بعد نشستین چندساعت صحبت کردین و در مورد اهداف تون نوشتین.نعمته هاتون رو بهه یاد آوردین و سپاسگزاری کردید و نشستین تمرکز کردین بر روی خواسته هاتون،به جای تمرکز بر ناخواسته ها و جنگیدن با اونا. ((چقدر چقدر چقدر استاد جانم همین تیکه دو سه دقیقه اول کلید دادین کــه…))

    چطور هدف بنویسم،

    چطور بخوام از خدا

    و چطور حتی مسیر شخصیت ومسیر بهبودهامو بنویسم و بهشون تمرکز کنم…و بعد که مینویسم بقول مریم شایسته عزیز، “وقتی خواسته هام رو مینویسم خداوند مهر تائیدش رو میکوبونه پای خواسته هام و خــدا میگه: چشم، تائیدش کردم.”

    خـــدا میــــگه تو خواسته های جدیدت رو متولد کردی و به من گفتی و من هم هدایتت میکنم.

    و خـــدا میـــگه که فقط یادتون باشه که در مسیر درست باشید، در مسیر توجه به خواسته ها باشید، در مسیر سپاسگزاری باشید، توی مسیر هدایت باشید و همیشه تسلیم خداوند باشید تـا خداوند شما رو هدایت کنه.

    _ همه چیز در حال عوض شدن و تغییره. حتی اون شکل و ظاهر شن و ماسه های روان.این یک قانونه. قانون تغییر همه چیز در همه حال.((آره زندگی من در حال تغییره و من حسش میکنم.))

    ^ استاد جان عاشق درخواست هاتون از ما هستم. که درخواست تون یک تمرینه برای خودسازی بیشتر،تمرین هایی برای باورسازی و تقویت باورهای قدرتمندکننده، برای بهبود و به یادآوردن ردپاهای خدا.تمرین هایی که ما رو بیناتر و شنواتر میکنه و من “فهیمه پژوهنده” امروز به شدت و با آگاهی کامل میخوام این تمرین رو با عشق مضاعف و آمادگی کامل برای اتفاق اخیر زندگی ام بنویسم و به یاد بیارم. به یاد بیارم مواردی که خداوند منو در اون موضوع هدایت کرده و چه همزمانی هایی رخ داده….

    خدایا ازت یاری میخوایم ماجرا رو از اول به یاد بیارم همزمانی و دایت هات رو ببینم و بنویسم و ایمانم قوی تر بشه.

    ====================================================

    پیــروی از هدایت الهی و پدیده همزمانی

    ^ تمرین به یادآوردن هدایت ها و زبان نشانه ها و صحبت های خداوند در طول مسیر حرکت من بــه سمت کنکور ارشد شرکت کردن.

    ^ همزمانی های شرکت در کنکور ارشد 1403 و آماده شدن برای روز کنکور:

    منم برای اینکه به یاد بیارم میخوام یکم برم عقب تر، این فایل رو من در روزی دیدم که جمعه4 اسفند رفتم کنکور دادم و دیگه تموم شد. و جالبه میخواستم وقتی میخوام کتاب ها و جزوه ام رو جمع کنم و یکم برم تو فضای خونه تکونی و تغییر دکور و تمیزکاری خونه. بیام یک وقتی بزارم درس های این پروسه درس خوندن بعد از 11 سال رو بنویسم و نقاط ضعف و قوت و چیزهایی که یاد گرفتم رو بنویسم و بعد بیام ببینم چقدر تونستم از قانون در این مسیر استفاده کنم و عملکرد خودمو بررسی کنم. اما به این قسمت فکر نکرده بودم که بیام هدایت های این پروسه رو هم به یاد بیارم و با این اسم تیتر وار بنویسم. پس من همین فایل رو بازهم هدایت میدونم و کاری که میخواستم انجام بدم رو تا جای ممکن اینجا انجام میدم و به یاد میارم. برای اینکه به یاد بیارم باید از اونجایی شروع کنم که کنکور ارشد ثبت نام کرد و اصلا چی شد ثبت نام کرد و چطور ثبت نامم انجام شد.

    من حدود اواخر آبان ماه 1402 بود که ایده اش اومد تا کنکور شرکت کنم. اونم دقیق نمیدونم چطوری شد واقعا دقیق نمیدونم چه اتفاقی تو ذهن و انگیزه های من افتاد که این ایده اومد به ذهنمو فقط این قسمت رو یادم هست که توی یکی از کانال های تلگرامی که مربوط به زمین شناسی عضو بودم و اتفاقا اصلا خیلی پیام های اون کانال رو با دقت نمیخووندم و کلا دیر به دیر هم به تلگرامم سر میزنم یک روز دیدم. و جالبه روی پیام هایی که از چند روز پیش رووی اون کانال اومده بود به ارامی اومدم پایین(برعکس همیشه که وقتی پیام های یک کانال زیاده اون دکمه ایی که میارت آخرین پیام رو نزدم) و من با پیام “شروع ثبت نام آزمون کارشناسی ارشد” مواجه شدم. و یک چیزی منو روی اون پیام متوقف کرد. گفتم چه جالب. بعد اومدم بیرون بعد همونجا قبل اینکه خیلی از پیام دور بشم و گمش کنم گفتم برم روی لینکش خبر رو از سایت سنجش ببینم. و همونجا توی ذهنم یک چیزی میگفت معلومه این پیام خیلی قدیمی هست از شروع گذشته و شاید اصلا تو سایت سنجش خبرش رو برداشته باشن و یک لحظه گفت بیخیال میخواد بری. بری چیکار. بعد من باز این حس کنجکاوی مقدسم اینجا زورش زیاد بود و گفتم حالا یک سرچ کوچولو که چیزی نیست. اصلا برم شکل سایت سنجش رو ببینم چندین ساله ندیدمش. خب رفتن همانا و دیدم که یک روز مانده تا پایان ثبت نام. و این جرقه به ذهنم زد نکنه این نشونه است و من باید بیام ارشد شرکت کنم. اون لحظه واقعا یادم نمیاد چی شد اما هدایت کار خودش رو کرد و اصلا بودن هیچ مقاومتی من رفتم باز هم از سر کنجکاوی دفترچه رو خوندم و ببینم شرایط پذیرش چیه و اصلا رشته ی من هست. اصلا شاید از یک سالی پذیرش باشه. خلاصه کنجکاوی مقدس و ادامه دادن و خوندن و سرچ کردن تا جایی پیش رفت که من دیدم همه مدارک رو خیلی سریع از کمد پیدا کردم (اینجا جادوی نظم کار کرد، که چشم بسته هم میدونی چی کجاست. حتی چیزی که سال ها ازش استفاده ایی نکرده باشی. حـتی چیزی در حد یک برگه آچار) خلاصه پیدا کردم و دیدم دارم مراحل ثبت نام و فرم ها رو پر میکنم.

    بعد خوردم به واریز شهریه ثبت نام و من پول هایی که داشتم همه نقد بود و به تازگی هم پول هام رو برای داداشم کتاب خریده بود و فرستاده بودم شهرستان و کارتم خالی بود یعنی در حد شهریه ثبت نام نبود.(این موضوعات برای من تقریبا همزمان با اومدن دوره لیاقت روی سایت اتفاق افتاده.)

    همون روز همسرم زودتر از سرکار اومد خونه یا نمیدونم چی بود که زود اومد و تنها بانک نزدیک خونه هم ایشون ازش کارت بانکی داشت. بهش گفتم عزیزم میخوام کنکور شرکت کنم و … دیگه کارت ایشون رو گرفتم و رفتم تا هنوز ساعت اداری تموم نشده پول هام رو ریختم توی کارت و برگشتم.

    الان که یادم میاد فکر کنم شاید کمتر از سه ساعت بود که تونستم با وجود پول نقد و دیدن اون پیام در تلگرام و اومدنم توی سایت سنجش و اومدن همسرم و پرکردن فرم ثبت نام با موفقیت ثبت نام برای ازمون ارشد رو انجام بدم و کد پیگیری و شماره پرونده داشته داشته باشم. یعنی سریع ترین حالت ثبت نام در عمرم بود.

    1_همزمانی دیدن پیام خبر اطلاع رسانی شروع ثبت نام آزمون ارشد قبل از پایان ثبت نام.

    2_ همزمانی رسیدن همسرم به خونه (درحالی که من به کارت بانکی ایشون احتیاج داشتم.)

    3_ هنوز منبع درستی نداشتم و جدی شروع نکرده بودم و دیدن پیام تلگرامی یک همایش آنلاین با موضوع “کارآفرینی در علوم زمین” که دقیقا همون روز که پیامش رو دیدم همایش در ادوبی کانکت بصورت رایگان برگزار میشد و خداروشکر رفتم و چقدر بهم انگیزه داد.

    4_ آشنا شدن با فردی که در حوزه زمین شناسی اقتصادی و معدن کارآفرین هست و کلی ایده های جالب داشت و چه انسان با انگیزه و پشتکاری هستن ایشون.

    5_ ارسال پیام تبلیغاتی برای شرکت در یک کارگاه علمی درباره پژوهش و درک متون علمی

    (همون زمان هایی بود که داشتم به هدف و انگیزه ا بیشتر فکر میکردم که چرا میخوام ارشد شرکت کنم.)

    6_همزمانی اومدن فایل جدید به نام “قدم اصلی تحول زندگی من” از استاد عباسمنش که واقعا چقدر به موقع بود و چقدر بهم خدا بهم گفت که در مسیر تحول زندگی ات قدم اصلیه و مهمه چیه. و در تشخیص اصل از فرع در این مسیر بهم کمک کرد.

    7_ تولد گرفتن برای همسرم و دعوت کردن از دو دوست عزیز که باعث شد با ککمک ایشون برم داخل دانشگاه شون و جزوه های pdf از منابع رو با نصف کمتر از سرکوچه مون پرینت بگیرم و بقیه پول هامو کتاب تست بخرم.

    8_زمانی که میخواستم کتاب بخرم مامانم برام پول هایی که برای داداشم کتاب خریده بودم رو بعد چند وقتی همون زمانی که خیلی لازم داشتم انتقال داد و با پول های خودم کتاب هایی ک لازم داشتم رو خریدم اونم چقدر با قیمت های مناسب و چه همزمانی هایی هم تو کتابفروشی ها و سمت انقلاب برام ایجاد شده الان داره یادم میاد.خدایا دیگه داره اشکم در میاد.

    9_ یادمه همون اوایل که کتاب ها اوکی شد و دیگه منابع داشتم و برنامه ریزی کردم بشینم بخونم تضاد فشار آب توی ساختمون مون خوردیمم و خودش خیر شد.

    رفتیم رامسر و کلی خوش گذروندیم و من درس رو یکجورایی ول کردم و اصلا توی سفر که نمیشه درس خوند.

    10_آها یادمه من قبل ثبت نام یا همون اوایلش بود که یک دوره آموزشی بصورت آنلای شرکت کردم و چقدر اون دوره هم بهم توانایی هام رو در مورد تدریس و نجوم و علاقه مندی هام به یادم آورد. که اینم همزمان شد با پروسه درس خوندنم.

    11_ شرکت کردن در وبیناری در سازمان زمین شناسی کشوری

    _ دیدن یکی از اساتید و نویسنده کتابی که یکی از دروس تخصصی من بود.(اصلا اون روز تو ابرا بودم.)

    12_عروسی دعوت شدیم رفتیم فریدونکنار و باز هم شادی و جشن و هی خدا به من میگفت سخت نگیر و لذت ببر.کمال گرایی هاتو کم کن.

    _ همزمان اومدن فایل جدید و قابلیت های جدید سایت مثل “ازمون شناسایی ترمزهای مخفی ذهن”

    13_ همزمان هایی که با صحبت کردن با داداشم سهراب اتفاق می افتاد کلاس دهمی هست و موقع امتحان هاش بود و از منم خواسته بود بهش در روش مطالعه و درس خوندن کمکش کنم و خیلی حواسم پیش سهراب بود. و یک جورایی داشت نشتی انرژی میشد و خدا هدایتم کرد به یک کامنت که بعد لینکش رو برای سهراب فرستادم. بعد خودم کنجاوی مقدسم باز روشن شد سرچ کردم و دیدم ایشون مشاوره تحصیلی هستن و کلاس دهمی و یازدهمی ها ازش سوال میپرسن و سهراب رو یکجورایی پاس دادم به سایت ایشون.

    14_هدایت شدم به تماس با آقای مسعود محمدی و اینکه شماره شون رو دادم به سهراب و دیدم میتونه به سهراب کمک کنه و اصلا تخصصش همینه.(از بچه های همین سایت هستن ایشون.)من نشتی انرژی ام کم شد. واقعا هدایت خدا بود خیلی هدایت واضحی بود. خداروشکر برای اشنا شدن با ایشون.

    15_ همزمانی فایل های “ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده” که میتونم اکثر موضوع هاش خیلی به موقع و برای من بود اصلا انگار. چون من غیر از درس خووندن میدونستم که باید باورهای هم جهت با خواسته هم ایجاد کنم و بلد نبودم واصلا نمیدونستم کدوم باورهام مانع میتونه باشه. خداروشکر اون فایل ها زمانی اومد که من خیلی لازم به این خودشناسی و ساختن باور داشتم.

    16_ اومدن فایل توحیدی قسمت 10 که اصلا همزمانی و هدایتش جوری بود که انگار خدا واضح با من حرف زد که چطور میتونم هدایت هاش رو دریافت کنم و یکی از ترمزهامو پیدا کردم اینکه داشتم روی عقل خودم و اطلاعاتمم حساب میکردم و یادم رفته بود همه اینا کار خداست و من چیزی از خودم ندارم و خیلی ریز داشتم مغرور میشدم به تلاش هام و اعتبار دادن به مغز و عقلم.

    خداوندا هرآنچه دارم از آن توست. هر چه دارم از آن توست.

    17_ اومدن یک مهمان عزیز از شهرستان. آقای مهندسی که سال ها پیش براشون کار میکردم و تسویه شدن بدهی هامون به ایشون اونم از فضل خودت بود خدا جون. خواستی بگی تو فقط تمرکزت به مسیر علاقه ات باشه همه چی درست میشه.

    18_اینقدر سعی کردم حواسم به بهبود و مسیرم باشه که خونمون دوتا نعمت دیگه هم اضافه شد همسر عزیزم خودش رفت و برای خونه قشنگ مون گاز صفحه ایی 4شعله خرید

    _ خریدن بخاری برقی و گرم شدن اتاق مون

    خدایا اینا پاداش کنترل ذهن هام بود و این همزمانی ها با درست شدن فشار اب خونه و ساختمان….خدایا چه اتفاق هایی افتاده و الان که دارم تقویم رو در ذهنم ورق میزنم و به یادم میاری چه هدایت هایی منو کردی خداجونم.

    19_ همزمانی کامنت هایی که از بچه های پر عشق سایت بهم می رسید. که اصلا واقعا نمیدونم چطور تشکر کنم ازشون.دیگه اشکم در اومده اصلا اینقدر چیز یادم میاد. تازه میدونم خیلی چیز رو یادم نیست و شاید اصلا ندیدم.

    20_ این همزمانی که من هر چی رهاتر شدم به عوامل بیرونی، حتی تغذیه ام جوری خودبه خود درست شد، جوری تنظیم شد، که گاهی همسرم نهار ها به خاطر کارش نمیومد خونه و من تنها غذا میخوردم و یخچال خونه جوری پر شد که فقط طبق قانون سلامتی باشه.میتونم بگم من از بــعــد فایل “اراده انسان بر علیه عملکرد مغز انسان” یکجورایی کاملا خواسته و ناخواسته در مسیر قانون سلامتی بودم و سر جلسه کنکور هم در حالت فستینگ کنکور دادم و 4 ساعت روی صندلی نشستم و بازهم انرژی داشتم.(چقدر بقیه میخوردن و صدای خوردن هاشون رو میشنیدم و من فقط میگفتم خدایا شکرت برای قاننون سلامتی)

    21_ داداشم سهراب برام روش های مطالعه فرستاد اونم از چه کسی، از آقای دکتر مسعود محمدی که خودم بهش معرفی کردم فکر کردم فقط به درد اون میخوره و ذهنم رها شد از سهراب و جالبه برای منم ایشون چقدر الگو شدن و ارتباط با ایشون باعث شد فایل رتبه 6 دکترا شدن شون و توحیدی عمل کردن شون رو ببینم و بشنوم و الگوی حاضر و آماده ایی کــه خدا برام فرستاد که باهاشون در ارتباط باشم و باور کنم موفقیت فقط توحیدی عمل کردنه.

    اینا اگر همزمانی وهدایت نیست پس چیه فهیمه. تو از کجا یک همچین الگویی پیدا میکردی که از شاگردهای استاد باشه و در کنکور رو متفاوت عمل کرده باشه و با قدرت ذهن به همچین رتبه شیرینی برسه اونم در بهترین دانشگاه.واقعا ایشون الگوی خوبی برای خیلی از بچه ها در مسیر درس و موفقیت در کنکور هستن.

    _ خدا مهربونم من تسلیمِ تسلیمم خودت گفتی انجام بدم و قدم برداشتم و خودت اتفاق ها رو هم نسبت به ایمان و نیاز من رقم میزدی و منو هربار شگفت زده میکردی و ایمانم رو برای ادامه دادن و کم نیوردن تقویت میکردی تا بتونم به 4 اسفند برسم اونم با چنان آرامشی رفتم سرجلسه کنکور. چقدر درس های زندگی یادگرفتم چقدر به خودشناسی من اضافه شد. چقدر درک کردم تمرکز لیزری یعنی چی. چقدر قوانین رو درک کردم…

    22_همزمانی جالب دیگه اینکه فردای کنکور یعنی 5 اسفند روز مهندس بود

    (من هیچ وقت خودمو مهندس نمیدونستم ولی اینبار که لیاقت به خودم میخوام بدم خودم به خودم مهندس بودن و دوباره در مسیر مهندسی قدم برداشتنم رو به خودم تبریک گفتم.)

    23_ یک همزمانی دیگه یادم افتاد اصلا از “نشانه ی من” ها یادم رفته. اصلا اونا خودش کلی هدایت و حرف داشت هر باری که روی دکمه ی “نشانه ی من” میزدم.

    یکیشو خیلی خوب یادمه خوندن کتاب “رویاهایی که رویا نیستند قسمت 4” وهمزمان با موقعی که داشتم روی تجسم نقطه پایانی هم کار میکردم و یکک کامنت در قدم دوم درباره تجسم نوشتم و این کتاب رو با اینکه خیلی وقته داشتم یادم رفته بود و هیچ وقت تا انتها نخونده بودم و قسمتی که استاد در کتاب تبریک گفتن به عنوان اولین نفر برای اینکه به خواسته و آرزوم رسیدم یکجورایی با تجسم کردنم همزمان شد. اصلا من رو ابرا بودم اون روز…

    خیلی این همزمانی ها جالب بود و واقعا درست یادم نیست ولی همین بولدهاش که یادم اومده اصلا دیوانه شدم و میبینم همش ردپای خداست. همش کار خداست من چطور میتونستم این اتفاق ها رو به این شکل برنامه ریزی کنم.

    24_ یک همزمانی دیگه اینکه دیروز مطلع شدم که نمایشکاه بین المللی نمایشگاه گوهرسنگ ها بود و با همسرم رفتیم و برای خودم یک گردنبند قلبی با یک گوهر زیبا جایزه دادیم.

    اینکه بعد کلی تلاش و درس های تخصصی زمین شناسی خوندن بری همچین نمایشگاهی.. و هدایت بشی اونم در زمانی که برف زمستانی زیبا هم ببینی و چندتا خانم کارآفرین در حوزه گوهرشناسی و گوهر تراشی ببینی. اصلا اینا اگــــر نشانه نیست اگـــر همزمانی ها و هدایت های خدا نیست پس چیه. میتونست یک موضوع دیگه باشه که به من ربطی نداره. میتونست من متوجه نشم اصلا….خـــدایــا شــکرت برای ایــن همه هدایت . اینکه تو هر لحظه منو داشتی و داری هدایت میکنی.

    25_همین که همین “روز شمار تحول زندگی من” بیاد روی سایت و به من میگه فهیمه تو در مسر تحول زندگیت هستی. همین که میگه “من هم اکنون در روند تحقق خواسته هایم هستم.”

    بع حالا اونم چه موضوعی که من لازم داشتم تا بیشتر از این یادم نرفته به یاد بیارم مسیری که شروع کردم با هدایت خدا و باز هم هدایت خدا رو ببینم و قطعا قلبم محکمه که هر اتفاقی بیفته خیره چون هدایت خداست چون خدا برای من خیر میخواد….

    26_وای یاد شلوار بافتی که دوست داشتم برم بازار بخرم ولی چون نمیخواستم وقتم رو برای بازار خرج کنم بیخیال شدم و نرفتم و اون مدل شلوار به من رسید چطوری. یکی از همسایه هامون یک تعداد شلوار بافت نشونم داد گفت یکی از فامیل هامون تولیدی داره آورده خانه ما و ما چندتا برداشتیم تو نمیخوای و من به عنوان تایم استراحت رفتم خونشون دیدم و دیدم واوووو از همون مدلی ها که قصد داشتم بخرم. آخه اگر اینا هدایت نیست پس چیه. میتونست به من نگه. میتونست تایم استراحتم نباشه میتونستم بگم بیخیال و نرم. رفتم و برای من اونم دقیقا یک شلوار داشت که قدش فقط به من میخورد و از همون یکی مونده بود فقط یکی. گفتم خدا اینو برای من کنار گذاشته کنار.دقیقا سایز قد من،اگر نشونه از طرف خدا نیست پس چیه.(که یادمه همسایه مون گفت فهیمه چه شانسی داری بین این همه رنگ همون رنگی که میخواستی فقط یک دانه سایز تو هست. تازه بعدا همسایه مون گفت فامیل شون گفته این شلوارها همه یک سایز هست که ما تولید میکنیم،اون یکی بین شون دیگه معلوم نیست چطور کوتاه تر بوده و شانس همسایه تون قشنگ قد خودش در اومده، مبارکش باشه…اصلا اینو گفت. تو دلم فقط گفتم شکر خداجونم.گفتم اینا کار و مدیریت خداست. این قانونه که درست کار میکنه.) این جایزه است و باید بخرمش بی تردید پولش رو دادم و خریدم.

    ============

    ===========

    هر چی یادم میاد بیشتر شگفت زده میشم از مسیری که با هدایت خدا شروع شد و اینجوری داره هنوز هدایت های خدا منو سورپرای میکنه.

    خدا جونم منن میخوام اونی باشم که فرمان رو میده کامل دست تو و پیروی میکنه از هدایت های الهی تو. خدایا منوو بینا و شنوا کن برای دیدن نشانه ها و هدایت هات. خدایا کمکم کن قلبم باز بشه و عقلم فقط جاهایی که لازمه کار کنه و همیشه خاموش باشه و فقط قلبم روشن باشه و کار کنه. خدایا من هیچی نیستم بدون تو خودت منو هدایت میکنی و خودت قول دادی که برام انجام میدی و اجابت میکنی درخواست هامو من یک درخواست دارم ازت منو آسان کن برای آسانی ها و منو تسلیم خودت کن هر لحظه. هر لحظه هدایت هاتو،راهنمایی هاتو،درس هاتو رو بگیرم و گیرندگی ام رو ببر بالا و بالاتر. خدا جونم سپاسگزارم که منو همواره هدایت میکنی در بهترین زمان و در بهترین مکان با بهترین آدم ها و ایده ها…خدای مهربونم سپاسگزارم که منو هدایتم میکنی همواره.

    خدایا شکرت که منو لایق و خالق آفریدی….

    ========================================================================

    ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی

    نروم جز به همان ره که توام راهنمایی

    همه درگاه تو جویم، همه از فضل تو پویم

    همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    پروانه انوری گفته:
    مدت عضویت: 2299 روز

    به نام خداوند هدایتگر

    به نام خداوندی که هر آنچه داریم از اوست

    سلام

    به دو شما دو عزیز دوست داشتنی

    هدایت ازاین بهتر به این فایل زیبا به صحبت های روحانی

    به این کلام خداگونه

    به این انرژی مثبت

    به این سن های فوق‌العاده واقعا سپاسگزارم از خداوند و شما دو عزیز که زیبایی‌ها را با ما به اشتراک می‌گذارید

    و رنگ های خدایی به ما نشون میدید

    چقدر زیباست این حسو حالتون این آرامشی که خداوند به شما داده واقعا سپاسگزارم برای این آرامش چقدر خوب که خداوند هر چیزی در زمان خاص خودش میده در شرایط مناسب مکان مناسب آدم های مناسب

    خدارو برای هر آنچه که به من داده سپاسگزارم برای دیدن این زیبایی برای دیدن این حال خوب برای استادی مثل شما و خانم نازنین شایسته واقعا از شما سپاسگزارم

    از خداوند می‌خوام که همه ما رو هدایت کنه به زیبایی‌ها به

    به حال خوب

    به ایمان و توکل

    به راه کسانی که به آنها نعمت داده و نه گمراهان

    من ایمان دارم که جهان رو به پیشرفت

    ومن باور دارم که خداوندمنو هدایت میکنه به زیبایی ها به را درست به ایمان و توکل هر آنچه را بخواهم انجام بدم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    زیبا گفته:
    مدت عضویت: 2802 روز

    به نام خداوند هادی و هدایتگر

    سلام استاد و مریم جان

    امروز این فایلرو تو صفحه اول سایت دیدم و چون هزاران مرتبه اتفاق افتاده که هیچ چیزی اتفاقی اتفاق نمی افتد گوش دادم و چه جالب بود

    خواستم اول بنویسم بعد مجدد گوش و بقیه کامنتها رو بخونم

    در مورد کارم وقتی تو خیاطی یه اشتباه یا اتفاقی چیزی کم و زیاد میشه

    میگم این نظر اون شخص هست و خداوند با حواس پرت کردن من و بردن من تو اون برش خواسته اون رو بهم بگه

    و باور کنید وقتی میاد پرو و یا ببره میگه زیبا جون من میخواستم بگم یادم رفت چه خوب شما خودتون انجام دادید

    بارها پیش اومده دیگه نگران و دست و پاچه نمیشم

    یک مرتبه تو دوخت جیب رو یکی از جیبها رو جهت بد زدم و باید میشکافتم

    شکافتم دیدم نمیشه درستش،کرد

    رفتم دنبال پارچه مشتری گیرم نیومد که نیومد یک هفته تاخیر انداختم تو تحویل باز اوکی نشد

    لباس رو گذاشتم روبروم گفتم خدایا این پالتو باید درست بشه با همین پارچه خود مشتری حالا تو بگو چیکار کنم

    یه ایده اومد جیب رو صاف زدم و دهنه سرجیب رو پهن تر از حالت معمول دوختم و تحویل دادم

    و سپردم به خدا نتیجه رو

    اون مشتری تشکر کرد و چند مدل دیگه ازش خواست

    از اینگونه اتفاقات زیاد دارم و خداروشکر میکنم بابتش

    در مورد رابطه و اومدن یا نیومدن شخص میگم خدایا به شادی کاری برا ش پیش،میاد و دقیقا همون میشه،و بس

    خدایا بابت هدایت هات تشکر میکنم منو در مسیر شادی درستی و بهترینها هدایت کن

    خدای هدایتگر همواره چراغ راهتان باشد

    شاد موفق و پیروز باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  7. -
    سیده مینا سیدپور گفته:
    مدت عضویت: 1884 روز

    به نام خداوندبخشنده ی مهربان

    سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

    وسلام به تک تک دوستانم

    چقدرررررر این مثنوی معنوی داره حقیقت فرکانسی بودن جهان رو فریاد میزنه….

    در جهان هر چیز چیزی جذب کرد

    گرم گرمی را کشید و سرد سرد

    قسم باطل باطلان را می کشند

    باقیان از باقیان هم سرخوشند

    ناریان مر ناریان را جاذب اند

    نوریان مر نوریان را طالب اند

    خوب خوبی را کند جذب این بدان

    طیبات و طیبین بر وی بخوان

    مولانای جان….

    سالها این مثنوی معنوی رو میشنیدم وگاهی زیر لب زمزمه میکردم ولی هیچوقت معنا ومفهوم واقعیش رو نمی تونستم در کنم…

    چون هیچوقت قدرت درک این رو نداشتم که جهان داره بر اساس یک قوانین ثابت اداره میشه وهیچ تغییری در اون هرگز نبوده ونیست!!!

    همیشه به اجبار وبه خواست خودم میخواستم شرایط اوضاع و آدمها طبق اصول من وخواسته ی من پیش بره والبته که در 90 درصد مواقع ناکام بودم در این تلاش بیهوده وخسته کنند و توی اون 10 درصد هم به اجبار و زور شرایط واوضاع و آدمهارو طبق خواسته ی خودم در ظاهر تغییر میدادم ولی در باطن چیزی تغییر نمیکرد و نتایج همیشه گذرا موقتی و زود گذر بود…

    یکی از بارزترین ونزدیکترین و قویترین داستانی که می تونم در موردش صحبت کنم که خیلی خیلی واضح مصداق این مثنوی هست که توی زندگیم اتفاق افتاد این سالهای اخیر جریان ازدواج دومم هست…

    یادمه چندسال بود به واسطه ی اعتیاد وبعد مرگ همسرم براثر بیماری اعتیاد وارد جلسات خانواده معتادین به نام الانان شده بودم واونجا هم یه برنامه 12 قدمی داشتند که طرف مخاطبش وحرفش با اشخاص واعضای خانواده معتادینی بود که براثر بیماری اعتیاد یکی از اعضای خانواده یا دوستان دچار مشخص شده بودند ….

    چندسال توی اون برنامه بودم و خداوند مهربان که همیشه در حال هدایت ماست، الحق اون زمان یاری ام کرده بود بتونم بهترین وبیشترین الهامات وهدایت هاش رو دنبال کنم ودر مسیر اگاهی قرار بگیرم و انگار از همون سالها خداوند داشت من رو پرورش میداد تا رشد کنم از نظر شخصیتی تا ظرف وجودیم بزرگ بشه تا بیام وبرسم به آگاهیهای ناب زندگی وآخرت ساز شما استاد عزیزم….

    خیلی حال وروزم واوضاع مالی و کاری وزندگیم خوب شده بود وداشتم روی یک روتین نرمال و خوب اموراتم رو پیش می بردم که بر اثر پیشنهادات خانواده واطرافیان و خواسته ی خودم تصمیم به ازدواج مجدد گرفتم با توجه به خواستگارهایی که داشتم…

    از اونجا که اعتماد به نفس بالایی هنوز نداشتم و یک سری باور هم از قبل در وجودم بود به خاطر اینکه ازدواج دومم بود و خودم هم فرزند داشتم و خصوصا اینکه پسرم مشکل کم شنوایی داشت، خودم رو در سطحی نگهداشته بودم و خواسته ی به جهان عرضه کرده بودم که کسی مثل خودم ونزدیک به شرایط خودم رو برای ازدواج قبول کنم و دور از انتظار نبود که بعد سالها تنهایی و وجود خواستگارانی که پسر بودن حتی قبلا ازدواج نکرده بودند یا مردهایی که اصلا فرزندی نداشتند من کسی رو انتخاب کردم و جهان کسی رو در فرکانس من قرار داد که یه فرزند پسر داشت واتفاقا فرزند ایشون هم بیماری هموفیلی داشت، اما از اونجا که جهان بی نقص عمل میکنه در تمام موارد به خواسته ی من جامعه عمل پشونده بوده بود وطبق اون درخواست من برای ازدواج مجدد که مردی تحصیل کرده، پولدار، خوش تیپ و بچه داشته باشه، دیگه نخواد که بچه دار بشیم و…. نسیبم شد…

    ازدواجمون بهتره بگم عروسیمون به بهترین شکل انجام شد، لباس عروس ، سالن و مهمون و جشن و……

    رفتیم بعد چند ماه نامزد بودن زیر یک سقف، وانجا بود که کم کم شکاف فرکانسی ما شروع شد…

    من اون اوایل به خودم میگفتم من سالهاست روی خودم کار کردم من با اینهمه عشق وآرامش درونی می تونم این شخص رو به مسیر درست بیارم و تغییرش بدم، خوب میشه کم کم، شرایط بدی داشته بعد جدایی از همسرش، بچه مریض داره و….هزارتا توجیه وبهونه میاوردم به علاوه ترس از قضاوت خانواده ودوست وآشنا، ترس از طلاق و حرف وحدیث مردم، ترس از تنهایی و شروع دوباره بعد اینکه کار و بیمه و درآمد و پس اندازه و……خلاصه وقتی فکر میکردم اگه جداشم باید برگردم و چطوری دوباره از صفر شروع کنم موندم و هی این رابطه بد و داغون رو کش دادم وبه جایی رسید که دیگه نه عشقی نه مهری نه تمایل به تغییری و نه تمایل به ادامه اون رابطه رو داشتم یه جورایی بریده بودم وخسته بودم…

    فقط خدا میدونه که دوسه سال چطور تلاش کردم این شکاف فرکانسی رو پر کنم والبته که هربار این فاصله بیشتر میشد تا جایی که فاصله عاطفی و بعد مکانی و خیانت و…..وسردی و شکستن و حس بد این شکاف رو پر کرد ….

    خلاصه گذشت و من در تمام طول اون مسیر توی تلگرام کانال خانواده صمیمی عباسمنش عضو بودم ولی الان میفهمم که چقدر فرکانسم نصف ونیمه و دور بود که هربار میخواستم وارد سایت بشم نمیشدولی پیش خودم میگفتم من دارم روی خودم کار میکنم دارم فیلمهای استاد رو می بینم کلیپ ها رو و کامنت دوستان و مقاله های مریم جان رو دنبال میکنم پس من دارم رو خودم کار میکنم، اما به یه جایی رسیدم که یه دفعه خالی شدم وبریدم و دیگه صد درصد قبول کردم که نمیشه نصف ونیمه تواین مسیر بود و وارد سایت شدم با تعهد وبا علم براینکه اوکی من دوباره باختم تو زندگیم و حتما وصد درصد روشم نادرست وغلطه وباید با کله ی کسی دیگه که میدونم وقلبم داره میگه که مسیرش و آگاهیهاش درسته زندگیمو سر وسامون بدم…

    خیلی سختم بود دوباره برگردم سر خط و دوباره شروع کنم، اون انرژی که هدر رفته بود، اون فرکانسی که از منبع به واسطه ی رفتن سمت فرکانس منفی دوره دور شده بود از مسیر درست و اون باز گشت به اونهمه امید وشور وشوق وانرژی و شادی که تا قبل ازدواجم در وجودم بود…

    ولی سعی کردم تسلیم وعاجز باشم و فقط وفقط چندین ماه تا یک سال روی اگاهیهای فایلهای هدیه سایت کامنت دوستان بخش عقل کل و مقالات مریم جان تمرکز کنم و عملکرد داشته باشم…

    با اینکه هیچ دوره ای رو نمی تونستم بخرم اما از همون فایلهای رایگان یاد گرفته بودم که باید دست از جنگیدن بردارم ورها باشم واجازه بدم خداوند هدایتم کنه و برام جبران کنه….

    برای همین مهریه وحق وحقوقم رو بخشیدم، ترس از قضاوت خانواده ودیگران رو ریختم دور و جدا شدم واز اون شرایط خودم رو کشیدم بیرون و حدودا 6و7 ماه با هیچکس حتی نزدیکترین افراد خانوادم ارتباط نداشتم وفقط وفقط روی خودم کار میکردم وبه لطف الله هم همه چیز زندگیم به زیبایی اصلاح و جبران و به آسانی شکل گرفت ….

    الان دوسال واندی از اون روزها میگذره……

    این موضوع ومثال رو زدم که به اینجا برسم، به اینکه من بعد کار کرد 12 قدم به این درک قلبی رسیدم وبا تک تک سلولهای وجودم باور دارم که در جهان هر چیز چیزی جذب کرد، اون زمان

    که منو همسرم همو جذب کردیم جفتمون خواسته ای شبیه هم به جهان ارائه کرده بودیم واتفاقا اون شخص بعداز جدایی در زندگی اولش یه جورایی باد کله اش خوابیده بود و پشیمون از رفتارهای قبلی وشخصیت قبلیش شده بود و به قول خودش کلی خودش رو اصلاح کرده بود وبا امید وانگیز وشوق و حس خوب اومده بود که باعشق یه زندگی جدید رو شروع کنه وچون من هم در چنین فرکانسی بودم همو جذب کردیم ولی ایشون نتونسته بودم اون مسیر درست وبودن تو اون فرکانس خوب وبالا رو ادامه بده واز یه جایی کلا برگشت به شخصیت قبلیش وبه قول پدر ومادرش همون راه وروش واخلاق ورفتاریکه توزندگی گذشته اش داشت رو توی زندگی با من پیش گرفت و نتیجش فاصله فرکانسی وبعد جدایی صد درصدی ماشد….

    ومن بعداینکه روی خودم کار کردم و آگاه شدم به قوانین جهان هستی خیلی راحتر جواب اون همه سوالهای بی جوابم رو گرفتم، چون همیشه گله میکردم چرا خدا؟؟؟ چرا ینجوری شد؟؟.

    چرا این آدم اومد؟. چرا رفت؟؟؟.

    الهی هزاران بار شکر الله مهربان که توسط شما استاد عزیزم انقدری به شناخت خودم وخداوند وقوانینش رسیدم که بتونم الان دلیل تضادها وناخواسته های زندگیمو بدونم، اصلا همینکه فهمیدم وباور کردم این خودم هستم که دارم شرایط زندگیم رو خلق میکنم واینکه جهان هرلحظه داره به درخواستهای من پاسخ میده دری به روی من باز کرد که هربار با یاد اوری این قانون قلبم باز میشه وبه قول شما که میگید وقتی تو بندرعباس اون سالها همینکه متوجه شدید خداوند قدرت خلق زندگیتون رو بهتون داده وهیچ اجباری وسرنوشت از پیش تعیین شده ای براتون وجودنداره کلی ذوق کردید و خوشحال وسپاسگزار بودید منم مدتهاست این شوق وسپاسگزاری رو دارم همیشه…..

    چقدر زندگی زیباست واقعا که خدایی داری که قدرت خلق خواسته هات رو بهت داده تازه وقتی ازش میخواد هدایتت میکنه تا زودتر واز بهترین راه و روش بهشون برسی و وقتی از هدایتهاش پیروی میکنی یا با تضاد وناخواسته ای رو برو نمیشی یا اگر هم تضاد ویا ناخواسته ای باشه میدونی که اومده تا درسی بده بهت ورشدت بده…

    ومن چقدر سپاسگزار خداوند هستم که با اومدن ورفتن اون شخص به زندگیم، من هدایت شدم تا در این مسیر به لطف خودش به خیر دنیا وآخرت دست پیدا کنم و توی این مسیر درست بمونم تا طعم سعادت وخوشبختی ویکتاپرستی و شادی وثروت وعزت و سلامتی و معنوییت و آرامش وامنیت وصلح درونی وبیرونی رو بچشم…

    چقدر خداوند سریع الحساب و خوش وعده هست، که وقتی گفت هرکسی برمن توکل کنه و فقط از من بخواد، منم کاری میکنم آسان زندگی کنه…

    من الان حدودا 2 سال هست که به لطف الله وبه لطف آگاهیهای زندگی وآخرت ساز شما و اندازه عملکردم دارم آسان زندگی می کنم ….

    که این اگاهیها این عملکرد نه تنها منو به مسیر درست برده بلکه اعضای خانواده ی منم شکر الله مهربان به این مسیر قدم گذاشتند واین پازل داره شکل زیبایی به خودش میگیره….

    وشکر الله هممون سعی می کنیم که طبق قوانین عمل کنیم وهمیشه به همدیگه بودن وموندن در این میسر رو گوشزد می کنیم وبا یاد آوری نتایج عالی و لطف خداوند سعی می کنیم در این مسیر ثابت قدم باشیم…

    استاد مهربونم استاد قشنگم مریم دوستداشتنیه من، الگوی من، فرشته های مهربون، ان شالله به لطف الله مهربان همیشه وهر لحظه در این مسیر راهنما وهدایتگر ما باشید و خیر دنیا وآخرت نسیبتون باشه همیشه، آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  8. -
    fatemeh saeeidi گفته:
    مدت عضویت: 2058 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    خدایا من هر آنچه که دارم از آن توست

    خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از خودت یاری میطلبم خدایا یاری ام کن.

    خدایا من به هر خیری که از جانب شما به من برسد فقیرم خدایا یاری ام کن.

    خدایا من روی دوش شما مینشینم و خودم را می سپارم به جریان هدایت خدایا هر کجا که تو من را ببری همان جا جای درستشه و من هم همان را می‌خواهم

    خدایا عاشقتم

    خدایا می‌خواهم از هدایت‌هایت به من بگویم که هر کجا تسلیم تو شدم و ذهنم را خاموش کردم تو برایم معجزه ها کردی

    خدایا وقتی برای سربازی پسرم علیرضا با وجود اینکه دفترچه خدمت گرفته بود و مدتی هم از سربازی اش گذشته بود من تسلیم خودت شدم و کاملا هدایتی پسرم را به خودت سپردم و تو معجزه کردی و معافیت سربازی اش را به او دادی به طور شگفت انگیز پسرم معافیت پزشکی شد

    خدایا بینهایت شکر.

    خدایا من وقتی یک آدم نامناسبی در زندگی ام بود و اون را فقط به خودت سپردم و گفتم خدایا هدایتم کن

    و کاملا معجزه وار اون آدم از زندگی من و فرزندانم و همسرم حذف شد بدون اینکه من کاری انجام دهم خودش خود به خود انجام شد

    خدایا بینهایت شکر

    خدایا من وقتی دنبال مدرسه برای خودم بودم دنبال رشته مورد علاقه ام بودم وقتی تسلیم خودت شدم بهترین رشته تحصیلی مورد علاقه ام و بهترین هنرستان را به من دادی

    خدایا بینهایت شکر

    خدایا من خیلی دوست داشتم بارش برف را ببینم و وقتی به خودت سپردم و گفتم خدایا هدایتم کن همان که میخواستم و حتی خییییلی بهتر از اون را به من دادی آلان چند روز است که بارش برف داریم و من پر شدم از برف و سپاسگزار

    خدایا بینهایت شکر.

    خدایا وقتی اقامت خواستم تو خودت بدون اینکه من ذره ای تلاش کنم به صورت کاملا هدایتی اقامت کشور امارات را داری برایم درست میکنی

    و خیلی هدایت‌های دیگه

    خدایا من چگونه شکر نعمتهایت هدایت‌هایت و توجه ات به خودم را به جا بیاورم خدایا من ناتوانم حتی از سپاسگزاری در مقابل تو

    خدایا بینهایت شکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  9. -
    محمد جواد اسدی گفته:
    مدت عضویت: 1166 روز

    به نام الله

    همزمانی ها که هر روز اتفاق می‌افتد و الهامات که بی درنگ گفته می‌شود در همون سطح ارتعاشی که هستیم اما کو گوش شنوا و کو اون اعتماد به خدا….

    میری استکان بیاری از آشپزخونه به تعداد نفرات،الهامت میگه یکی بیشتر ببر،در صورتی که اصلا منطقی نیست توی این موقع از روز با این شدت بارون کسی بخواد بیاد و نیم ساعت بعد یه مهمون میاد که روز روزش نمیاد چه برسه به این هوا و بارون و اونم پیاده بیاد،میری روغن بخری یه دفعه چشمت رو می‌اندازه روی چسب مایع و همینجور الکی میخریش و شب توی خونه میگن وای از کجا میدونستی برای همین امشب من چسب میخواستم و یادم رفته بود بگم بخری….

    میخوای بری یه جایی که همیشه میرفتی و مقاومت شدید همسرت رو میبینی و بعد میفهمی فلان آدمها اونجا بودن که از شهر دیگه اومدن و طرز فکر و فرکانس منفی دارن همیشه و امروز فهمیدم که مهم نیست تو چقدر بخوای،جهان نمیذاره بری جایی که با ارتعاش تو همخون نیست…

    میخوای فردا بری فلان شهر،حرف نشدن و فعلا نمیشه میاد وسط و تو الان آرامی و مطمئنی که این راهشه و این به نفع من است…

    میخوای بری یه قهوه بخوری از جای همیشگی و بین مسیر یه کافه جدید رو بهت نشون میده و قلبت میگه واستا همینجا بخور و مگی نه میخوام برم جای همیشگی و میری میبینی بسته است در صورتی که همیشه باز بوده…

    میگه پاشو برو فلان جا،وقتی میری میفهمی که وای چقدر خوب شد اومدم و یه موقع میگه نرو و تو میری بعد میبینی که واقعا درستش این بود که نیای چون نه تنها کارت نشد بلکه یک سری مسائل هم برات پیش اومد و یا مثلا ترافیک شدیده…

    رفتم یه شهر دیگه برای یه کار اداری و هم خرید ماشین،شب قبلش با یه نفر هماهنگ کردم که ماشینش رو ببینم از طریق سایت دیوار و اون آدرسش رو گفته فلان جای شهر شیراز مثلا پایین شهر،گفته شما باید بیای ببینیش و کار من بالاشهر بوده و به خودم گفتم کارم تموم شد میرم دیگه،همونجا توی همون اداره یه حسی گفته بهش زنگ بزن و اصلا منطقی نبوده در اون زمان و من زنگ زدم و گفتم کجایی و اون شخص گفت سر فلان خیابون و من اومدم پایین دیدم دم در همون اداره واستاده و میگه من کار داشتم یه سر اومدم اینجا و اگر 1 دقیقه بعدش هم من زنگ میزدم اون رفته بود از اونجا(یعنی دقیقا در همون لحظه که خدا به من گفت زنگ بزن دقیقا همون لحظه درست بوده)یعنی این حرفها رو شماها باور میکنین وگرنه به هر کی بگی میگه دروغ میگی….

    با این فایل ایمانم سر سوزنی بیشتر شد به الهامات و از خداوندم میخوام که هر لحظه منو بیشتر متوجه الهامات کند و عمل کردن بهشون…

    هزاران مثال دیگه دارم که بزنم از همزمانی ها و هدایت ها که انشالله در فایلهای دیگه میگم…

    سجده میکنم به درگاه تنها قدرت جهان و ممنون از استاد عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
    • -
      مهدی رجبی گفته:
      مدت عضویت: 4152 روز

      به به

      درود بر شما آقای اسدی عزیز

      بسیار لذت بردم چقدر خوب تجربه هاتونو نوشتید

      چقدر نکات ریزی هر روزه وجود داره واقعا که باعث میشه دقت و تیز حسی آدم هر دفعه بیشتر و ایمانش و اعتمادش به حضور و کارکرد این نیرو قوی و قوی تر بشه

      من همین چند روز پیش رفته بودم سوپر گوشت، میخواستم گوشت گوسفندی بگیرم عهد همون روز نداشتند و گفتن که امروز کشتار داره میشه تا بیاد برامون فردا میشه، با اینکه سوپر گوشت بزرگی هم هست،

      من گفتم گوشتمون آخراشه احتمالا بگیرم که برای فردا پس فردا داشته باشیم، بعد نگرفتمو ولی گوشت مرغ گرفتم و اومدم خونه دیدم بابا فعلا گوشت گوسفندی هنوز داریم که به اندازه کافی. و فهمیدم به نفعم شد و قرار نبوده بگیرم

      خدایا شکرت هزاران بار. هیچ وقت به ظاهر امور نباید نگریست. برای همین نه دیگران رو بلکه شرایط ظاهری رو هم نباید قضاوت کرد

      هیچ وقت هیچ چیز اون طور که بنظر میاد نیست! این یک قانون و اصله

      دوباره مینویسم:

      هیچ وقت هیچ چیز اون طور که بنظر میاد نیست

      هیچ وقت هیچ چیز اونطور که بنظر میاد نیست اینو هی باید برای خودم تکرار کنم تا بیادم بمونه

      چقدر لذت میده وقتی ادم همش داره با این نیرو کار میکنه یه حس خیلی خوبیه نه تنها نفع ها و دستاوردها خیلی آدمو خوشحال میکنند

      بلکه همین حس معنویت و احساس کردنش که انگار یکی باهات داره میاد همه جا و داره باهات حرف میزنه هر جا که تو باشی و نباشی

      چقدر قشنگه این حسش

      چقدر ذوق برانگیزه

      چقدر به آدم اعتماد به نفس و قوت قلب و آرامش میده

      چقدر آدم هم صحبت خوبی داره

      آدم احساس تنهایی نمیکنه

      آفرین به شما

      همواره در مسیر هدایت و شادی و شعف و پیشرفت بیشتر باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    معصومه چاپاشی گفته:
    مدت عضویت: 1763 روز

    سلام عرض ادب به استاد عزیزم ومریم خانم شایسته ی گل…

    اول ازهمه چی بگم که بسیاربسیاردوستتون دارم اینوواقعامیگم….

    خداوندروبسیارشاکرم که اولین هدایتی که یادمه منو باشما آشنا کرد ،تقریبأ5سال پیش بود که به صورت کاملاً هدایتی به وسیله ی پسرعموم باشما آشنا شدم واصلا انگار دنیا یه در دیگه ای هم داشت و برای من بازش کرد….

    2.یکی دیگه ازهدایت های من وقتی بود که همسرم مسافرت بودن وخیلی دلتنگشون بودم وناراحت بودم از اینکه کمترخونه ست ومن سایت روبازکردم ویه فایلی گذاشته بودید درموردهمین موضوع ومیگفتید که من بعضی وقتا میرم مسافرت ومریم خانم تنهایی توپرادایس میمونن و…واینکه نبایدبه هم وابسته باشیمو…

    یعنی استاداون فایل نقطه عطفی بود که باعث شد من مستقل باشم وبدون وابستگی به هیچکس.

    3.وقتی می‌خواستیم خونه ی جدیدمون رو بگیریم ،یه روزی اصلأ دنبال خونه نمیگشتیم فقط گفتیم یه دوری درشهر بزنیم وبه زیبایی ها وفراوانی ها توجه کنیم که بایک املاکی آشناشدیم وگفتش یه خونه ی خوب ودراین محله ی زیبا دارم برید نگاش کنید و در عرض نیم ساعت ماخونه روگرفتیم وتموم شد خیلییی آسون…

    4.دراین روزا من آزمون ارشدداشتم وکسی نبود که بچه هام روبرام نگه داره تا از آزمون تموم بشم ولی یه لحظه دوستم زنگ زد که میخواییم بیاییم خونه ی شما واتفاقا میخواییم شبم بمونیم ومن خیلی خوشحال شدم که باخیال راحت میرم سرجلسه

    خیلی دوستتون دارم

    خدایار ونگهدارهمه ی ماباشد…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای: