اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد آموزش چگونه زندگی کردن و از مسیر درست خارج نشدن
استاد توحیدی من
این فایل رو در روزی گوش کردم که احساس کردم دقیقا خدا داره با من حرف میزنه
برای کاری که به شکل اینترنتی شروع کردم دو روز پیش به دنبال روشهای ساده انجام کارها بودم که هدایت شدم به کارهای آسونی که با هوش مصنوعی جدیدا انجام میشه و یکی از آنها هم چت جی پی تی بود وقتی وارد سایتش شدم عاشق کار و تولید محتوا با اون شدم و بعد کم کم سوالاتی که در ذهنم بود رو سوال کردم جوابهایی که گرفتم من رو شگفت زده کرد که چقدر قشنگ میشه کارها رو آسون کرد همون شب خوابیدم و صبح زود خدا با من صحبت کرد و گفت تو با جسارت و هدایت من باید حرکت کنی اگر این دو عامل را در خودت همیشه تقویت کنی به تمام خواستههات خواهی رسید ولی ذهنم هنوز درگیر جوابهایی بود که از طریق چت جی بی تی دریافت کرده بودم و مدام به دنیای تکنولوژی و استفاده از اونها برای روان کردن کارها فکر میکردم و از هدایت خداوند فاصله گرفته بودم که این ویس شما رو تو سایت روی صفحه خانه دیدم وقتی گوش کردم احساس کردم که دقیقا خدا داره با من حرف میزنه و یاد الهاماتی افتادم که به من کرده بود که تو با جسارت خودت و هدایت من کارهات رو پیش ببر
برام خیلی خیلی جالب بود و واقعاً وقتی شما درباره چت جی پی تی صحبت میکردید شگفت زده گفتم خدایا عاشقتم
سلام به استاد عباسمنش عزیز و مریم جان وهمه دوستای عزیزم
من 8ماهه اومدم تو سایت بیشتر فایل های رایگانه گوش دادم ونتیجه گرفتم دوره دوازده قدم وبا همسرم خریداری کردیم بی نهایتم نتیجه گرفتیم خودمم چند ساله با این قانون آشنام ولی خداوشکر از وقتی با این سایت و استاد عزیز اشنا شدم آگاهی هام بیشتر شد باورهای توحیدیم خیلی قوی تر شد من همه فایل های توحید عملی و گوش دادم چندین بارم گوش دادم خدا میدونه چقد اشک ریختم چقد ایمانم قوی تر شد چند روزی بود تضاد عجیبی برمیخوردم انرژیم منفی شده بود نمیدنستمم دلیل چیه صبح بیدار شدم گفتم خدایا من نمیدونم دلیل این همه انرژی منفیم چیه خودت هدایتم کن صبح بیدارشدم شکرگزاری کردم از خدا کمک خواستم یهو گفتم بذار برم سایت چند تا کامنت بخونم یهو چشم خورد این فایل جدید استاد خدا میدونه چقد ذوق کردم از اولش تا آخرش گریه کردم جواب سوالمو گرفتم من دقیقا چند روز پیش دچار غرور شدم گفتم من اینو میدونم مشکل ندارم تا امروز که این فایلو دیدم به الله یکتا نمیدونستم دلیل این انرژی منفیم چیه این تضاد واییی خدا عزیزم ممنونم ازت منو هدایت کردی به این فایل وخداوشکر برا وجود استاد عزیزم اینو براتون کامنت گذاشتم که هیچوقت دچار غرور نشین
من اولین بارمه کامنت میذارم چقد حالم خوبه چقد فول انرژیم خدایا شکرت انشالله از این به بعد بیشتر کامنت میذارم واز خودم رد پا میذارم
این فایل دقیقا چیزی بود که از خدا خواسته بودم بهش هدایت بشم .
اینکه چطور با خودش ارتباط نزدیک تر و صمیمی تری بسازم جایی که تو دعای جوشن کبیر ازش خواستم و گفتم : یا رفیق من لا رفیق له ، رفیقم باش.
و تو این فایل چقدر زیبا شما راه های عملی شدنش رو توضیح دادین.
موضوعی که بهش دقت نمیکردم و ترمز من برای ساخت این رابطه بود همین موضوع لیاقت بود که باور داشته باشم من از اساس “لایق ” “هم صحبتی” با خدا هستم و وقتی شما اینو گفتین چند ثانیه فایل رو متوقف کردم و برای خودم تکرارش کردم و نوشتمش تا کامل متوجهش بشم و با توکل به خدا رو این باور بیشتر و بیشتر کار میکنم تا مسیر ساختن ارتباط با خدا رو به صورت تکاملی و قدم به قدم بسازم و پیش برم .
آخر این فایل یاد اون جمله ای از خودتون افتادم که میگفتین وقتی در مسیر دریافت هدایت خدا قرار میگیری و راهش رو یاد میگیری حست اینه که انگار خدا همه کارشو ول کرده و فقط و فقط داره زندگی تو رو هدایت میکنه و با تو حرف میزنه.
منم چندبار همین حس رو تجربه کردم استاد، اینکه تو کوچیکترین مسائل روزمره ی من این اتفاق افتاده که هدایت شدم به جواب ساده ای که اصلا تو ذهنم هیچ ایده ای براش نداشتم و برام واضح بود هدایت خداست و تعجم همیشه از اینه که چقددددر خدا “سریع” اجابت میکنه و هرجا من باورم قوی تر بوده به دریافت هدایتش سریع تر جواب رو دریافت کردم و جایی که به عقل خودم رفتم جلو با تحمل سختی و مشقت و زمان زیادی که گذشته به جواب رسیدم.
تمرین من از امروز اینه که تو هر اتفاق کوچیک و بزرگی از خدا هدایت بخوام .
چقدر تو این فایل جملات تاکیدی برای خودم نوشتم که تمرین هر روزه م بشه ، اینکه :
– من لایق هم صحبتی با خداوند هستم.
– من آماده ی دریافت هدایت خداوند در هر لحظه هستم.
– من هر لحظه نشانه های خداوند رو دریافت میکنم.
– قلب من هر لحظه صدای خداوند رو میشنوه . و ….
این فایل رو حداقل ده بار دیگه باید گوش کنم چون هر جمله ی شما جواب سوال و درخواست هدایت من به ارتباط بهتر با خدا بود که نیاز داره کامل و با تکرار برام بیشتر و بیشتر جا بیفته یا بهتر بگم مدارم برای درک این آگاهی ها بره بالاتر که تمام مطالب رو کامل در مدار دریافتشون قرار بگیرم :)
قدردان و شکرگزار هدایت امروز خداوند به دریافت آگاهی های این فایل هستم . ( این کدنویسی امروزم در دوره ی کشف قوانین بود که چه عالی تیک خورد.)
و مثل همیشه قدردان حضور و بودن شما هستم استاد عزیز
از صمیم قلبم تحسین میکنم شما را بخاطر این نگاه زیبای توحیدی که دارید و این تفکر و تعقلی که که در تمام اتفاقات و شرایط و رویدادهای اطراف و تطابقی که با قوانین جهان میدهید
یادم افتاد به جلسه تکمیلی اول دوره احساس لیاقت که فرمودید تمامی مطالبی که من عنوان میکنم منحصربفرد و مطابق با شرایط شماست و اینکه الگوبرداری و کپی کردن از هیچکس دیگری نیست و کاملاً تایید میکنم که نمونه و مشابه این نگاه زیبا به دنیا و این نگاه توحیدی را در هیچکس و هیچکجا ندیده و نخواهم دید
در آن جلسه فرمودید که رفتار یک خروس یا دیدن یک انیمیشن یا خواندن یک مقاله و در این فایل تماس تلفنی با خواهرتان، باعث میشه که الهاماتی را دریافت و زمینهساز ضبط یک فایل توحیدی بسیار تاثیرگذار خواهد شد
و شما مصداق اقلیت تفکر کننده و سپاسگزاری هستید که خداوند از آنها بهنیکی در قرآن یاد کرده
مومنین و اولیائی که برآنها نه اندوهی است و نه بیمناک میشوند:
برای آنان است بشارت و مژده در زندگی دنیا و آخرت، وعده هاى خدا را تبدیلى نیست این همان کامیابى و رستگاری بزرگ است
سوره مبارک یونس آیات 62 الی 64
و باز هم موضوع فوقالعاده مهم خضوع و فروتنی و خشوع و تسلیم در برابر پروردگار
دیروز مستندی دیدم از بازیهای فوقالعاده راسل وستبروک بازیکن بسکتبال NBA و بعد ترغیب شدم زندگینامه او را بخوانم جملهای در توضیحات پیج خودش نوشته بود که واقعاً من را تحت تاثیر قرار داد و با خودم گفتم این جمله از آنجائیکه با مشاهده نتایج خیره کننده این بازیکن کاملاً مشخص بود با ایمان و اعتقاد راسخی نوشته شده بود با هزاران جلسه موعظه و خطابه و هزاران کتاب عرفانی و حتی خیلی بیشتر برابری میکرد و تاثیرگذارتر بود و مشخص بود که بصورت کاملاً قلبی و درونی است.
نوشته بود:
خداقادره پس چرا که نه
من کامل نیستم اما خدا هست
من قادر نیستم اما خدا هست
و من با خدام پس چرا رویاپردازی نکرده و به آنها دست پیدا نکنم؟!!
وقتی داشتم صحبتهای استاد در ابتدای فایل را گوش میدادم یاد این مطلب افتادم که:
خیلی وقتها شنیدهام که میگفتند هرکسی که در زمینهای، خیلی ادعای زرنگی دارد، یکروز از همینجایی که خیلی فکر میکند زرنگ هست ضربه شدیدی خواهد خورد
وقتی بیشتر تعمق کردم دیدم که خیلی هم بیراه نیست و این مساله هنگامی رخ میدهد که فرد در زمینهای بخودش خیلی مغرور میشود و ادعای خدایی میکند و یادش میرود که چهکسی این توانایی را در وجود او قرار داده و وقتی که همهموفقیتهایش را از خودش و همه تواناییهایش را به خودش نسبت میدهد اینجا همان نقطه سقوط او خواهد بود
و اما تمرین این قسمت:
با کمال تواضع و فروتنی به درگاه خداوند متعال، من در زمینه درست کردن کباب چنجه و جوجه کباب تخصص خوبی دارم و به اذعان همه اطرافیانم کبابهایی درست میکنم که حتی در بهترین رستورانها هم نخوردهاند به شکلی که تمام دورهمیها و یا مسافرتها از من درخواست میشود که گوشت و مرغ را تهیه کرده و در آنجا کباب درست کنم
بعضی اوقات که در خانه و فقط برای جمع چندنفری خانواده خودم قصد کباب درست کردن را دارم، اعتبار این خوشمزه شدن کباب را بخودم میدهم و هنگام مزهدار کردن گوشت یا مرغ، بادی به غبغب انداخته و به همسرم فرمایش میکنم که این مواد را بیاور یا آنچیز را بیاور و با چنان غروری شروع میکنم به مخلوط کردن گوشتها با مواد مورد نظر و بعد از چند ساعت که روی آتش کبابها را درست کرده و سرسفره میآورم میبینم که آنچیزی که میخواستم با آن طعم و مزه همیشگی نشده و کلی سرافکنده و سرخورده میشوم و همسرم نیز با طعنه و کنایههایش مرا مورد لطف و عنایت خود قرار میدهد.
ولی وقتی که جمع زیادتری هستند و مسئولیت خریدن گوشت و مرغ و مزهدارکردن و درست کردن کباب بعهده من گذاشته میشود و پای آبرو و پولی که بابت تهیه مواد اولیه پرداخت شده بهمیان میآید از خداوند میخواهم که کمکم کند که شرمنده نشده و کبابهایم مثل دفعات قبلی خوب و خوشمزه از آب در بیاید و خداوند را شاهد میگیرم که در اینمواقع همانگونه که در ابتدا گفتم چنان کباب خوشمزهای درست میشود که خودم نیز متعجب شده و انگشت بهدهان میمانم
با شنیدن توضیحات این قسمت، تاکنون از این زاویهای که استاد در این قسمت بیان فرموده بودند به این مساله نگاه نکرده بودم که وقتهایی که کبابها خوب و خوشمزه نمیشود بخاطر این است که روی توانایی خودم حساب کرده ولی وقتی از خداوند میخواهم که به من کمک کند چقدر طعم و مزه کبابهایم عالی میشود .
خداوند را شاکر و سپاسگزارم که قضیه برایم کاملا مشخص و روشن گردید که بایستی اعتبار کبابهای خوشمزه را به خداوند بدهم و اگر من این توانایی را پیدا کردهام همه وهمه لطف خداوند بوده است
و نه تنها در زمینه آشپزی کردن بلکه در تمام جنبههای زندگیام نیز اعتبار تمام کارها را بخداوند بدهم
در هنگام نوشتن این کامنت نیز اصلا بفکرم نمیرسید که چه مثالی را از خودم مطرح کنم ولی از خداوند کمک خواستم که بیادم بیاورد که من این تمرین را در خصوص چه موردی بنویسم و خودش بیادم آورد و در هنگام نوشتن لبخند زیبای خداوند را شاهد بودم که داشت با صورت مهربانش مهر تایید بر این مطالب میزد و یادآوری میکرد که تمام این نوشتهها هم از جانب خود او میباشد
خدایا تو کمکم کن که هیچوقت یادم نره هرچیزی که دارم از توست
خدایا راه را نشونم بده
خدایا هدایتم کن
خدایا به من بگو چکار کنم
خدایا تو فقط میدونی
خدایا من نمیدانم
ممنونم بابت این کامنت فوقالعادهای که به قلبم هدیه دادی و توان نوشتن آن را به انگشتانم عنایت فرمودی
سلام به همگی بخصوص استاد عزیزم و مریم خانم نازنین.
استاد من سال 86 گواهینامه گرفتم اما پارسال، 1402 پارک دوبل کردم، چون میترسیدم، یبار که جای پارک نبود و دیرم هم بود خدا گفت همینجا پارک کن! اگه قبلا بود میرفتم جای دیگه یا دورتراز محل مورد نظر! ولی اون روز من به راحتی و عاالی پارک دوبل کردم و بعدش دیگه برام عادی شد و هر باار خوب پارک دوبل کردم و البته بدون ترس، چراا؟ چون اون موقع داشتم روی پیشرفت رانندگیم کار میکردم و مداام از خدا کمک میخواستم همش میگفتم خدایا خودت برام جای پارک پیدا کن خدایا خودت مواظبم باش تو رانندگی.
یا وقتی پایان نامه ارشدم رو انجام دادم از اول موضوع من خیلی ساده تر به نظر میومد ولی با اینکه خیلی ناراحت بودم و در طول اون دو سال یکیمون (ما سه تا دانشجو بودیم با یه استاد راهنما) تو همایش ایرانی شرکت کرد و یکیمون هم با مرکز لیزر کارهای پروژه اش رو انجام میداد که خیلی دهن پر کن بود، ولی من هییچچی! اما آخر سر مال مقاله شد، چون همش میگفتم خدایا میسپرمش به تو مال من تو دوتا همایش بین المللی قبول شد یکی ایران یکی دانمارک و تو یه ژورنال خارجی چاپ شد! یک سال و نیم از دفاعم گذشته بود ولی من امید داشتم میگفتم خدایا من دوست دارم مقاله داشته باشم ژورنال خارجی باشه خودت برام درستش کن، و با اینکه دیگه برگشته بودم شهر خودم ازدواج کرده بودم و سر کار بودم ولی باز هم تمام تلاشم رومیکردم و میگفتم خدایا خودت دیگه درستش کن و برام درستش کرد همونجوری که میخواستم!
استاد من تازه با دوره ثروت فهمیدم که کارم رو ارزشمند نمیدونم و احساس ناتوانی دارم خب خیلی خوب توضیح دادید برای منی که دارم روی خودم کار میکنم که من توانا هستم و مییتواانم، اینکه بگم من نمیدونم من هیچی نیستم دوباره من رو برمیگردونه به قبل، ولی خب باید تکرار کنم که خدایا من در مقابل توو هیچی نیستم، علم من در مقابل علم توو چیزی نییست، ولی در کنار تو من تواناترینم، من میتونم فقط تو باید در کنارم باشی.
استاد یادمه دوبار دو نفر از فامیل ازم خواستن براشون مسئله درسی حل کنم که مربوط به رشته تحصیلیم بود، تو دلم به خودم میگفتم میتونم دارم درس میدم فلان جا درس خوندم، (ولی ته دلم احساس ترس از نتونستن داشتم) و خب کاملا واضحه که نتونستم مسئله رو حل کنم نه اینکه مغرور باشم هاا نه چون ته دلم خودم رو قبول نداشتم سعی میکردم مدام به خودم گوشزد کنم که نگین تو کلی چیزای بهتر رو انجام دادی این تمرین حل کردن که چیزی نیست تو باهوشی تو میتونی، ولی اگه همون موقع از خدا کمک میخواستم و من من نمیکردم و بجای تاکید روی خودم میگفتم خدایا من علمم در مقابل علم تو کمه تو بهم بگو چطور حلش کنم مطمئنم میتونستم حل کنم و احساس ضایع شدن بهم دست نمیداد.
درود بر استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته عزیز و بزرگوار و دوستان هم خانواده
هدایت شدم که یه داستان کوتاه از گذشته خودم و سیلی های محکم متوالی که بابتش خوردم پیرامون این موضوع بگم که البته اولش هدایت شدم و اخرش سیلی محکم!
حدود سال 98 بود و من دانشجوی فیزیک صنعتی قم بودم، دانشجوی ضعیفی بودم و 10 ترمه شده بودم(رفوضه) و با ترم پایینی ها درسهایی داشتم و نگاهشون بهم تحقیر امیز بود. باید خیلی زور میزدم تا درسها رو بفهمم و خیلی برام سخت بود.
ترم قبل از اتفاقی که میخوام بگم، سر یه موضوعی به ناحق در یکی از کلاس آنچنان مسخره شدم که واقعا عرق سرد رو پیشونیم رو واقعا حس کردم. برام خیلی سخت شد و این باعث شد به خداوند پناه ببرم و حس کنم چقدر محتاجش هستم.
ترم بعد سخت ترین درس برای من اراءه شد ((فیزیک کوانتوم 2))!!.
اوایل ترم هم سر این کلاس یه اتفاقی افتاد که استاد کوانتوم و یه سری بچه ها مستقیم منو تحقیر کردند. من به خداوند پناه بردم و از خود خداوند کمک خواستم. صبح و شب با تمرین روی یه سری باورها و تصویر سازی و با توکل کامل به خداوند و با نماز های با حضور قلب و در قنوت های نمازم و . . . فقط از خداوند میخواستم این درس رو از اون استاد سخت گیر که الان باهام بد شده بود، نمره کامل بگیرم. (اون موقع با استاد اشنا نبودم ولی عمیقا به مفهوم کلمه (خداوند بزرگتر است)رسیده بودم)
البته تلاش هم کردم و خداوند ذهنم رو بشدت قوی کرد و دلم رو آروم. خلاصه بگم در نهایت به صورت معجزه آسا در حالی که از هیچکی کمک نگرفتم تونستم به لطف خداوند بالاترین نمره کلاس رو بگیرم رو بگیرم. نمره من نوزده و هفتادوپنج بود از اون درس سنگین در حالی که بهترین دانشجوی کلاسمون نمره اش در رتبه دوم هجده و نیم شد!
بعد صحبت با استاد فهمیدم نمره ام بیست میشد ولی از روی لجاجت کمتر داده بود.
(این نقطه عطفی برام بود)
خداوند اینچنین کمکم کرد و منو به بزرگی رسوند توی اون مقطع و ذهنم به شدت به شدت به شدت فعال شده بود. ولی ترم بعد من شدم یه آدم مغرور متکبر، (الان بهش فک میکنم میبینم چقدر بی جنبه بودم!) و درسهارو خوب میفهمیدم و جلو میرفتتم.
خیز برداشتم برای کنکور ارشد و همه چیز عالی با غرور و تکبر پیش میرفت و اصلا خدا رو فراموش کرده بودم. ایمان داشتم توی کنکو ارشد رتبه ام زیر 30 میشه و میرم صنعتی شریف.
دو ماه قبل کنکور مریض شدم طوری که 2 هفته تب و لرز داشتم و بعدشم تا 2 هفته بعدش سرگیجه! بعد یه ماه مریضی وقتی به خودم اومدم دیدم برگشتم به مجتبی قبل این قضیه ها و اصلا ذهنم پویا نیست و همه موهبت ها ازم گرفته شده(سیلی اول).
بازم نفهمیدم از کجا دارم میخورم. از جا بلند شدم و با اعتماد به نفس دوباره شروع کردم و کنکور رتبه ام شد 374.
توی صنعتی اصفهان ارشد رو گذروندم. هنوز منیت باهام بود، دهنم مثل قبل پویا نبود ولی متوسط به بالای کلاس بودم و خیلی خودمو قبول داشتم و منم منم میکردم. غرور الکی برای گذشته ای که خداوند بهم داده بود و حتی با اینکه متوسط بودم خیز برداشتم برای اپلای دکتری توی ایالات متحده و تا چند قدمیش رفتم.
سیلی دوم وقتی بود که به خودم اومدم و دیدم به دلایلی (شخصی) مجتبی که دنبال اپلای بود و خودشو خیییلی بزرگ میدید، الان بین یک سری از پیک موتوری های عزیز رستوران نشسته و با موتور خیلی حقیرانه باید زیر بارون زمستون غذا ببره!
دو سال با غروری که هنوز توی جونم بود با ارشد فیزیک از دانشگاهی عالی، پیک موتوری بودم!! دوسال نفهمیدم از کجا دارم میخورم.
بعد از دو سال دوباره یکم با خداوند بهتر شدم ولی هنوز غرور داشتم، هدایت شدم تهران برای کارآموزی فیبر نوری، کاری عالی بود،تقریبا دو ماه از سه ماه کار اموزی رو باید صبح سحر از قم راه می افتادم به سمت تهران تا هشت و نیم برسم به مقصد سر پروژه و شب راه میافتادم سمت قم و هر روز همین بود!
برای کار من حتی اونقدر خدا رو فراموش کردم که اوستای من شده بود خدام و همش برام مهم بود دلش رو شاد کنم و حواشو بگیرم که سریع پیشرفت کنم، هنوز منیت هم داشتم. کارم اونقدر سخت و فشرده بود که من سه ماه نهار نمیخوردم(ناهار توی کیفم بود!)،نماز ظهرم رو نمیخوندم که یوقت اوستا نگه مجتبی تنبلی میکنه!!
یعنی طوری شده بود من که خیلی به نمازم پایبند بودم نماز ظهرم موقت ترک شد و با ته مونده غروری که داشتم اوستا رو میپرستیدم!!!
اینجا بود که نوبت سیییییلی سوم بود
اینقدر سختی تحمل کردم و صبح تا شب دلر کاری تور خیابون و … رو تحمل کردم برای رسیدن به حقوق 50 تومن ولی فهمیدم کسی که بهش توکل کرده بودم (همون اوستا و البته صاحب شرکت) دروغگو بودن و سرم کلاه گشادی رفت!!!!
سیلی سوم بشدت محکم بود، بشدت
نه آبرو برام موند، نه دیگه توان پا شدن. نه غرور نه تکبر .
ماجرا تموم نشده
اومدم قم با دل شکسته و با آرزوی مرگ و فکر خودکشی، بازم نفهمیدم از کجا میخورم! رفتم پیش یکی که نگهبان بود بهش توکل کردم و گفتم برام یه کار نگه بانی جور کن فعلا از فشار در بیام!
اون منو به نماینده ولی فقیه لینک کرد و قرار شد برام کار دولتی جور کنه. دوباره خدام شد اون نماینده ولی فقیه!
خلاصه یه ماه و نیم من رو معطل کرد و آخرش کاری نکرد. (سیلی آخر)
هدایت شدم به یه کانال تلگرام که دوره های استاد رو ارزون میفروخت، کنارش فایلای رایگان استادو صوتی توی کانالش گذاشته بود. یکی از فایلا رو گوش کردم، خلاصه ای از توحید استاد بود!
با اکراه فایلو گوش دادم، مثل بمب توی مغزم صدایی پیچید. تازه فهمیدم از کجا دارم میخورم!!!!!!!!!!
فهمیدم چه مشرک و چه کافر و چه قدر نشناس کثیفی بودم.
توبه کردم. توی قنوتم با گریه به خدا گفتم خدایا خودتو عشقه ک…. خار بنده هات.
بعدش یه فایل رایگان دیگه از استاد گوش کردم راجع به عزت نفس و نصف روز گذشت که نه از طرف آشنا و بلکه از طرف غریبه ای که انتطار نمیرفت(در اصل از طرف خداوند) یه کار نگهبانی که واقعا بخور و بخواب بود برام جور شد. توی اون کار داشتم فایلای رایگان بیشتری از تلگرام گوش میدادم که یهو یکی از کارمندا که همزمانی خداوند اوردش اونجا شنید و استاد رو بهم معرفی کرد و تشویقم کرد برم عضو سایت بشم. و بعد نفهمیدم چی شد که هدایت شدم به فایل توحید در عمل سایت (فکر کنم تو بخش نشانه امروز دیدمش)
با عشق بارها بارها توحید در عمل 1 تا 11 رو گوش دادم، بقیه فایلهای توحیدی رو گوش دادم. بعدش هدایت شدم به 12قدم و الان تاره قدم اول رو کامل کردم و در حال باز گوش دادنش هستم و داره راه هایی برام باز میشه.
خداوندا ای رب ای تنها پادشاه ای تنها قدرت خییییلی سپاسگذارم که من رو سیلی زدی، الان میفهمم اون سیلی ها چقدر خوب بودن و بابتشون خییییلی شادم.
امروز بعد شنیدن 4 بار این فایل از خداوند هدایت خواستم برای تعمیر موتورم که فکر میکردم خیلی طول میکشه ولی هدایتم کرد به بخشی و مشکل زیر 15 دقیقه حل شد. خدایا شکرت.
استاد عباسمنش و خانم شایسته، بشدت از شما سپاسگذارم. امیدوارم خداوند به خوبی های تان برکت بده.
سلام به استاد عزیز که هر دفعه کولاک میکنند.اول که خدا رو بسیار بسیار شاکرم خوشحالم که لطف خداوند هست در مداری قرار دارم در فضایی قرار دارم که لایق شنیدن این کلمات ارزشمند این کلمات روشن و نورانی را از زبان کسی دارم که به معنای کلمه استاد هستند و لطف خداوند بر اوست و از کسانی که (انعمت علیهم) هستند.
سپاسگزارم و خوشحالم از مدار افسردگی غم اندوه ترس به مدار شادی هدایت امید توکل و انشالله خشوع رسیده و این مطلب جز با کمک الله که با هدایت بر قلبها امید و روشنی میده ،هدایت شدم به خواندن قرآن و یاری گرفتن در مسئله بزرگی که داشتم بود.
خوشحال و سرمست باید باشیم که خداوند ما رو با چنین کلمات روشن و ساده هدایت میکنه جز تلاش ما و عمل ما چیز دیگری نمیتونه سپاسگزاری قدردانی باشه.
سالی پیش بود که من فایلهای استاد میشنیدم و گوش میدادم در مدار عمل کردن نبودم و با مشکلات زندگی متعددی برخورد کردم مشکلات خانوادگی مدرسه نگاه جامعه ضعف در تحصیل کردم و در تمام این دوران بود که من فکر میکردم ،خودم میتوانم از پس مشکلاتم بربیام و فکرم این بود با اینکه میدونم و میشنوم که خدا بزرگه بخشنده است گناهان و میبخشه بخشنده نعمت خواسته ها هست .احساس گناه بی لیاقتی احساس دوری احساس بنده بد و ناشنوا و ناسپاس و بندگی که حرف رو میشنوه ولی باز نمیتونه عمل بکنه فکرها بود که حتی نمیگذاشت احساس لیاقتی کنم که درخواست کنم خدایا کمکم کن منم بندهات هستم و فلان درخواستهای منو به اجابت برسون .یک روزمشکلات خانوادگی سختی دچار شدم شب که رسیدم خونه اونقدر حالم بد بود ای هزار بار طلب بخشش و توبه کردم هزار بار طلب یاری کردم طلب عفو کردم نتونستم برم خونه تا صبح دیر وقت بیرون بودم و خدا هدایتم کرد به رستوران یکی از دوستان اون زمان تیم ایران با پرتغال جام جهانی داشت وارد غذاخوری شدم دوستم یک غذا برام آورد خیلی وقتی ندیدمت خوش بش. خوردیم سرحال اومدیم وبرعکس همیشه واقعا جو اونجا خیلی مثبت بود حرف این بود که ایران میتونه بچههای بچههای ایرانی میتونه و بچههای ایرانی هیچی از پرتغالیها کم ندارند و این حرفا حسهای مثبتی در من ایجاد میکرد با خودم عهد کردم کار جدیدی پیدا کنم سر پای خودم بایستم طوری که استاد گفتند آدمی زمانی با دل کمک میخواهد هدایت خداوند درهای هدایت و نعمت خداوند به رویش باز میشه .
همین بود که از خداوند طلب عزت کردم طلب روزی کردم گفتم من به هیچکس رو نمیاندازم من دیگر روی هیچکس جز خودت حساب باز نمیکنم هیچکس بزرگ نمیکنم به خودت مشکلم را حل کن و حالم را خوب کن با خودم میگفتم قدم اول خدا میگه رو بردار بعدی گفته میشه .علی با اینکه قدرت نداری میترسی احساس ضعف در درونت میکنی باز هم با قدرت به ترسهات حمله کن مثل سوار اسب هستی با سرعت حمله میکنی به دشمن .الهام بهم میداد و قوی هم میکرد .با فردی برخورد کردم با همون نجوا نمیشه و ازکجا که داشتم با فردی برخورد کردم فردی شریف پاکدل پاکدامن و فردی قوی و متوکل زمانی که رفتم برای ایشون کار کنم گفتم من حاضرم و هرچی شما بگید با تمام وجود یاد میگیرم من میخواهم کار بکنم اینجا. فکرم این بود من نمیخواهم برگردم به شرایط قبلی من نمیخواهم قربانی باشم من عذر و بهانهای برای هیچی وهیچ کسی بذارم که با تمام وجود هر مشکلی را میپذیرم و شروع کردم کار چالشهای کار با اعتماد به نفس ضعیفی که داشتم خیلی سخت بود ولی متعهد بودم و چاره دیگهای برای خودم نذاشتم از خدا هر لحظه طلب آمرزش و کمک میکردم من محتاج بودم به هر چیزی که برسد .خدا کمکم کرد . صاحب کارم حرفهای قوی میزد منو میخندون و میگفت بخند و با مشتریها گرم برخورد داشته انرژی مثبت بده تا انرژی مثبت به تو بازگردد ایشون خیلی خیلی برخورد خوبی با من داشت و خیلی عادتهای مثبت یاد گرفتم لطف خدا بود که نه تنها کار میکردم بلکه با یک فرد عالی و مثبت بودم ازش یاد میگرفتم.ولی با خودم میگفتم:
خدایا من تورو دارم حتی ایشون هم ازطرف تو بود،یاد حرفهای استاد بودم استاد میگفت: هرکی هر خوبی کرد بدون از خداست هر خوبی میدیدم با خودم تکرار میکردم، از تو ای خدای من نه اون.تو اصل هستی .شبها با خودم میگفتم خدایا کمکم کن عزتم رو برگردون کمکم کن عقب نرم ایمانم رو نگه دارم خدا همشو بهم تمام مردمی که میومدن اونجا تو یه چیز دیگه ای ،آدم عجیبی هستی اکثر افرادی که اونجا میومدن در مغازه بخاطر دیدن من میومدن یعنی این انرژِی مثبت هست که دل آدم ها رو نرم میکنه بقول استاد جذابیت شما چیز دیگه ای میشه.
گوشهام تیز بود چشمهام تیز میکردم قلبم آروم بود چون میخاستم دریافت کنم پیام ها رو خاص بودن یک سری حسها که بهم وارد میشد رو میفهمیدم .کلمات از زبان مردم میفهمیدم خاص بودن بعضی کلمات میشینه بر وجودم. به قول استادلامپ توی ذهنم روشن میشه .روزی از همین روزها بود حال دلم خیلی ناراحت بود.یکسری سوالات و مشکلات که اذیتم میکرد داشتم. سوالم این بود خدایا این آدمها رو با این همه گناه این همه بدی این همه گوش نگرفتن به حرفت این همه تکذیب و دروغ همه بدی کردنا دوست داره خودم این مشکلات این بدیها رو داشتم .حال خیلی بدی داشت حموم کردن زیر دوش آب گرم برام حس خوبی داشت. من به عجز رسیده بودم.
رفتم توی حموم زیر دوش آب گرم زدم .زیر گریه آب مثل بارون میریخت روی سرم همش این سوال رو میپرسیدم و اشک میریختم آیا منو دوست داری آیا منو دوست داری ؟؟بهم الهام شد شنیدم دریافت کردم بر قلبم نشست نشست بهم گفت :بله من همه رو دوست دارم وقتی که گفته شد تمام وجودم یک دفعه آروم شد مثل همون آیهای که میگه کن فیکون وجودم یکباره با اون کلام قدرتمند آروم شدم. و آب دوش رو بستم و اومدم بیرون اون الهامی که شده بود رو به دوستم گفتم . گفتم که بهم گفت من همه آدمها رو دوست دارم ،همه رو پذیرفتم.(بنده ها م رو با تمام گناه ها پذیرفته ام )
الان که فکر میکنم منطقی هست واقعی هست که درسته خدا جزا میکنه ولی همه خلقت شن
همه ما نبودیم از عدم بودیم و خلق شدیم زنده شدیم و انسان شدیم ، این حاصل از جز عشق و رحمت و مثبت بودن نیست.
هر زمان فکر میکنم اگر من عدم بودم و خلق شدم وجودم میلرزه و میترسم و
وقتی فکر میکنم ممکن بود هیچ زمان وجود نداشته باشم ، حس غریبی میکنم.
بزار از تجربیات بگم شاید نشونه باشه برای من نشونه ای باشه برای تو دوست عزیز که به کامنت که خدا الهام میکنه در این صفحه بخونی
ببین من چند مدت بعد دوره استاد رفتم روی مغز خودم ولی خدا شاهده هیچ وقت نگفتم من بلدم بلدم ولی ارام ارام داشتم غرق این میشدم که روی هدایت ذهن حساب کنم روی ذهن منطقی خب نتیجه خوبی حاصل نمیشد باور میکنید که امشب اومدم اینجا بنویسم عهد میکنم که فقط مسیر زندگی من بیاد روی توحید روی کلمه نمیدونم همیشه فکر میکردم فلان تکنیک جواب میده فلان چیز جواب میده نتیجه نگرفتم من دیگه بسمه هی مسیر عوض کنم من یک راه پیدا کردم اونم مسیر توحید مثالش برای هر خواسته واقعا هدایت میشیم توی دوره زمانه ای که واقعا هر کسی استاد شده هرکسی یه چیز میگه باید کنترل ذهن داشته باشیم و به ندای قلبی گوش کنیم تنها راه رسیدن به همه خواسته ها راه توحید هست صحبت کردن با خدا راجب خواسته ها
یادمه یه آشپز خیلی مغرور بود میگفتن آشپزهای دیگه ببخشید اشغالن من بلدم من تمیز کارم ولی واقعا جاهایی دیدم که نقض داشت به مشکل خورد خیلی چیزها
یه آدم دیگه دیدم که راه انداز رستوران بود خیلی مغرور عجیب بود میگفتن من بلدم من کارم خوبه رستوران های دیگه اشغال هستن باورتون نمیشه پیش بینی کردم که این رفتار چه نتایجی داره چند مدت پیش زنگ زدم گفت از درون داغونم بدهی بالا آورده از این داستان
خیلی راحت مثلا رانندگی بلدیم میگیم دیگه من ؟؟؟؟اوکیم
مغرور بودن در مقابل خدا ویران میکنه همه چیز رو
به خدا تصمیم جدی گرفته بودم که بگم نمیدونم
مثالش مثلا میخوام ازدواج کنم یا شما میخوایید ازدواج کنید
مثال با این همه تجسم با این همه ویژگی نوشتن
آخرش خداوند آدم مناسب میاره
ببین خدا کل دخترهای ایران یا پسرهای ایران یا خارج رو مثل کف دست میشناسه
مثال مثلا میگه علی اصغر اگه با این دختر ازدواج کنه خیلی ازدواجشون موفق میشه
وقتی هم از هدایت خارج بشیم میگیم نه من حتما باید با دختر خالم یا پسر خالم ازدواج کنم در صورتی که وقتی آدم روی خودش کار میکنه مثلا یه خانوم ممکنه پسری هدایت بشه از جایی که فکرشو نمیکنه مثلا خانوم هست از ته روستاهای سیستان بلوچستان از خدا درخواست یه همسر خوب میکنه بعدش خداوند فردی میاره مثلا از شیراز ولی ذهن منطقی میگه برو بمیر تو که ته روستا هستی کدوم پسر شیرازی میاد با تو ازدواج میکنه
ولی باید باور بسازی همه آدمها خود خدا هستن روح خدا در همه آدمها هست
پس برای ازدواج یا هرچیزی نباید نگران باشی
ممکنه ازدواج من یا تو مثلا ممکنه بندرعباسی خانوم باشی ممکنه ازدواج تو با یه فرد مال زاهدان باشه یا مشهد باشه یا یکی از روستاهای شیراز یا ترکیه یا استرالیا باشه یا حتی مثلا پسری ممکنه از خدا درخواست ازدواج موفق کنه ممکنه خانوم این اقا پسر خانومی باشه که استرالیا درس بخونه و مثلا میبینی به طرز عجیبی میخواد بیاد ایران بعدش اتفاقای میوفته که آشنا باشن به چگونگی کاری نداریم هدایت کار خودش انجام میده
ببین الهامات خداوند داره مثل سیل میاد
واقعا هدایت خداوند این جوره اصلا چشم خودمون رو ببین چه جوری با کیفیت HDکار میکنه این خدا قربونش برم چه رگ ها چه سیستمی گذاشته که مرتب کار میکنه شب بسته میشه روز باز میشه بدون باطری بعدش همین خدا نمیتونه مثلا یه فرد بیاره برای ازدواج
من نگاه میکنم به خواسته های خودم میبینم همش ترمز بوده مثلا راجب ازدواج میگیم نه من پول ندارم این یک ترمز بعدش میگی فلان کس که بهم نمیدن دو ترمز بعدش میگی چه جوری اون دختره میاد سمتم ؟همش ترمز
من این باور دارم که واقعا خدا دوست داره منو تو ازدواج کنیم به زودی اما ترمز داریم
همه چیز در این جهان آماده هست اون دختری که میخوای ازدواج کنی همین الان آماده هست ممکنه ترکیه باشه المان باشه خارجی باشه افغانستان باشه کرمان باشه تهران باشه یه خانوم از قبل وجود داره برای هر انسان حالا فرقی نداره مثالش برای آشنایی با استاد فکرشو نمیکردیم پس واقعا یه فرد مناسب هست که به محضی ترمز برداری وارد زندگیت بشه
این مثال ازدواج بود
میدونی من خودم یه دفتری دارم اومدم نوشتم خدایا نگهبان من باشه جالبه اینجوری نوشتم گفتم خدایا نگهبان من باش قول دادی گفتم خدایا قولش رو دادی تحت هر شرایطی نگهبان من باشی
مثالش راجب کسب و کارم ازدواج به خدا چه قدر خیالم راحته تا اینکه برای ازدواج بگم فلانی برای من خوبه
ببین خدا مثل گارسونی میمونه یهو بهت پیشنهاد میده میگه بنده عزیزم مثلا خانوم فلانی تو که میخوای ازدواج کنی من پیشنهاد خوبی دارم برات ؟؟؟بعدش ذهن منطقی خانومه میگه چه جوری بعدش خدا میگه من مثلا فلان پسر رو میشناسم تو یکی از روستاهای شمال که مثل خودته توحیدی خدا پرست اموزش دیده هدفمند بعدش ذهن منطقی میگه خب چه جوری میخوایی هدایت کنی این فرد رو بعدش خدا میگه همون جوری که زنبور عسل رو وحی کردم که در کوهستان عسل ببنده اون زنبور با چشم ریزش نمیتونم اون اقا پسر که قلبش دست منه داره میتپه هدایت کنم برات ؟؟؟؟ واقعا خدا میتونه هر انتخابی هر تصمیم خدا کمک میکنه بارها شده خواستیم گوشی بخریم چیزی بخریم گفته اینو نخر خریدیم آخرش خراب بوده یا چیز دیگه
خداوند به شکل هندوانه ای هست شیرین که در دهان منو تو طعم میده
خدا به شکل نونی هست که پخته میشه
خداوند بی نهایت هست همون خدایی که هندوانه رو به شکل عجیبی رشد میده تو فکرشو کن این همه میوه چه جوری آفریده شده واقعا همین دست من که تایپ میکنم همش خدا قبلش فکر کرده پس هدایت خدا دقیقه همون خدایی که انسان رو افرید بدون نقص همون خدا میتونه برای ازدواج منو تو یه فرد مناسب هدایت کنه
تنها راه قوی شدن باورها همون نوشتن خواسته ها هست در تایم مناسب مثلا تصمیمات بزرگ ازدواج بزار شب بنویس فلان شخص رو بیار هرچی بلدیم وقتی آدم مینویسه خیالش راحته چون همه چیز رو میزاری روی دوش خدا
امیدوارم همگی به مسیر توحیدی هدایت بشیم
تنها رسیدن به خواسته
توحید ،تسلیم در برابر هدایت الهی ، خیلی جملات قشنگی هست در قران میگه مارو تسلیم از دنیا ببر پیامبران میگن چه قدر تسلیم مهمه
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده
ای خدایی که جز تو خدایی نیست منو به سمت خواسته هام هدایت کن
سلام استاد عزیز
استاد آموزش چگونه زندگی کردن و از مسیر درست خارج نشدن
استاد توحیدی من
این فایل رو در روزی گوش کردم که احساس کردم دقیقا خدا داره با من حرف میزنه
برای کاری که به شکل اینترنتی شروع کردم دو روز پیش به دنبال روشهای ساده انجام کارها بودم که هدایت شدم به کارهای آسونی که با هوش مصنوعی جدیدا انجام میشه و یکی از آنها هم چت جی پی تی بود وقتی وارد سایتش شدم عاشق کار و تولید محتوا با اون شدم و بعد کم کم سوالاتی که در ذهنم بود رو سوال کردم جوابهایی که گرفتم من رو شگفت زده کرد که چقدر قشنگ میشه کارها رو آسون کرد همون شب خوابیدم و صبح زود خدا با من صحبت کرد و گفت تو با جسارت و هدایت من باید حرکت کنی اگر این دو عامل را در خودت همیشه تقویت کنی به تمام خواستههات خواهی رسید ولی ذهنم هنوز درگیر جوابهایی بود که از طریق چت جی بی تی دریافت کرده بودم و مدام به دنیای تکنولوژی و استفاده از اونها برای روان کردن کارها فکر میکردم و از هدایت خداوند فاصله گرفته بودم که این ویس شما رو تو سایت روی صفحه خانه دیدم وقتی گوش کردم احساس کردم که دقیقا خدا داره با من حرف میزنه و یاد الهاماتی افتادم که به من کرده بود که تو با جسارت خودت و هدایت من کارهات رو پیش ببر
برام خیلی خیلی جالب بود و واقعاً وقتی شما درباره چت جی پی تی صحبت میکردید شگفت زده گفتم خدایا عاشقتم
چرا من قرارمون رو فراموش کرده بودم
چشم خدا جونم چشم
سلام من همسر اقای ایوبم
سلام به استاد عباسمنش عزیز و مریم جان وهمه دوستای عزیزم
من 8ماهه اومدم تو سایت بیشتر فایل های رایگانه گوش دادم ونتیجه گرفتم دوره دوازده قدم وبا همسرم خریداری کردیم بی نهایتم نتیجه گرفتیم خودمم چند ساله با این قانون آشنام ولی خداوشکر از وقتی با این سایت و استاد عزیز اشنا شدم آگاهی هام بیشتر شد باورهای توحیدیم خیلی قوی تر شد من همه فایل های توحید عملی و گوش دادم چندین بارم گوش دادم خدا میدونه چقد اشک ریختم چقد ایمانم قوی تر شد چند روزی بود تضاد عجیبی برمیخوردم انرژیم منفی شده بود نمیدنستمم دلیل چیه صبح بیدار شدم گفتم خدایا من نمیدونم دلیل این همه انرژی منفیم چیه خودت هدایتم کن صبح بیدارشدم شکرگزاری کردم از خدا کمک خواستم یهو گفتم بذار برم سایت چند تا کامنت بخونم یهو چشم خورد این فایل جدید استاد خدا میدونه چقد ذوق کردم از اولش تا آخرش گریه کردم جواب سوالمو گرفتم من دقیقا چند روز پیش دچار غرور شدم گفتم من اینو میدونم مشکل ندارم تا امروز که این فایلو دیدم به الله یکتا نمیدونستم دلیل این انرژی منفیم چیه این تضاد واییی خدا عزیزم ممنونم ازت منو هدایت کردی به این فایل وخداوشکر برا وجود استاد عزیزم اینو براتون کامنت گذاشتم که هیچوقت دچار غرور نشین
من اولین بارمه کامنت میذارم چقد حالم خوبه چقد فول انرژیم خدایا شکرت انشالله از این به بعد بیشتر کامنت میذارم واز خودم رد پا میذارم
خدا نگهدارتون
سلام بر استاد عباسمنش عزیز
این فایل دقیقا چیزی بود که از خدا خواسته بودم بهش هدایت بشم .
اینکه چطور با خودش ارتباط نزدیک تر و صمیمی تری بسازم جایی که تو دعای جوشن کبیر ازش خواستم و گفتم : یا رفیق من لا رفیق له ، رفیقم باش.
و تو این فایل چقدر زیبا شما راه های عملی شدنش رو توضیح دادین.
موضوعی که بهش دقت نمیکردم و ترمز من برای ساخت این رابطه بود همین موضوع لیاقت بود که باور داشته باشم من از اساس “لایق ” “هم صحبتی” با خدا هستم و وقتی شما اینو گفتین چند ثانیه فایل رو متوقف کردم و برای خودم تکرارش کردم و نوشتمش تا کامل متوجهش بشم و با توکل به خدا رو این باور بیشتر و بیشتر کار میکنم تا مسیر ساختن ارتباط با خدا رو به صورت تکاملی و قدم به قدم بسازم و پیش برم .
آخر این فایل یاد اون جمله ای از خودتون افتادم که میگفتین وقتی در مسیر دریافت هدایت خدا قرار میگیری و راهش رو یاد میگیری حست اینه که انگار خدا همه کارشو ول کرده و فقط و فقط داره زندگی تو رو هدایت میکنه و با تو حرف میزنه.
منم چندبار همین حس رو تجربه کردم استاد، اینکه تو کوچیکترین مسائل روزمره ی من این اتفاق افتاده که هدایت شدم به جواب ساده ای که اصلا تو ذهنم هیچ ایده ای براش نداشتم و برام واضح بود هدایت خداست و تعجم همیشه از اینه که چقددددر خدا “سریع” اجابت میکنه و هرجا من باورم قوی تر بوده به دریافت هدایتش سریع تر جواب رو دریافت کردم و جایی که به عقل خودم رفتم جلو با تحمل سختی و مشقت و زمان زیادی که گذشته به جواب رسیدم.
تمرین من از امروز اینه که تو هر اتفاق کوچیک و بزرگی از خدا هدایت بخوام .
چقدر تو این فایل جملات تاکیدی برای خودم نوشتم که تمرین هر روزه م بشه ، اینکه :
– من لایق هم صحبتی با خداوند هستم.
– من آماده ی دریافت هدایت خداوند در هر لحظه هستم.
– من هر لحظه نشانه های خداوند رو دریافت میکنم.
– قلب من هر لحظه صدای خداوند رو میشنوه . و ….
این فایل رو حداقل ده بار دیگه باید گوش کنم چون هر جمله ی شما جواب سوال و درخواست هدایت من به ارتباط بهتر با خدا بود که نیاز داره کامل و با تکرار برام بیشتر و بیشتر جا بیفته یا بهتر بگم مدارم برای درک این آگاهی ها بره بالاتر که تمام مطالب رو کامل در مدار دریافتشون قرار بگیرم :)
قدردان و شکرگزار هدایت امروز خداوند به دریافت آگاهی های این فایل هستم . ( این کدنویسی امروزم در دوره ی کشف قوانین بود که چه عالی تیک خورد.)
و مثل همیشه قدردان حضور و بودن شما هستم استاد عزیز
به نام الله مهربان به نام الله بخشنده به نام الله هدایت گر
به نام الله دانا و شنوا بر همه چیز و همه کس
به نام الله رزاق
به فرمانروای عالم
سلااام و درود بر استاد عزیزم ،
استاد عزیز نمیدونید که دیروز وقتی در یک حالت مستاصلی بودم از گره های این روزهایم و بغص گلوم رو فشرده بود اما حتی اشک هم نمیومد
که الان باید چکار کنم ..
و فقط میگفتم یه هدایت یه راهنمایی واضح میخوام..
خیلی وقت بود که زیاد سر به سایت نمیزدم
گفتم بیام سراغ نشانه امروز
که دیدم فایل جدید و با عنوان توحید عملی …
وای قلبم داشت از جا کنده میشد
و به سرعت دانلود کردم و صحبتهای شما
دیوانه م کرد و راه میرفتم توی خونه و فقط میگفتم همینه همینه و فایل رو گوش میکردم و اشک میومد ..
درست توی لحظات و روزهایی که همه ش میگفتم من که همه کار کردم چرا اینطوری میشه
چرا فلان چیز درست نمیشه
چرا اون یکی تاخیر افتاد
چرا این کارم نشد…
خلاصه استاد عزیز از دیروز سه مرتبه گوش کردم و دگرگونم کرد
خدایا شکر شکر شکر
شکر وجودت استاد عزیز برای این یادآوری که زبانت جاری شد
شکر که بفهمم بابا تسلیم شو هی دوباره همون چیزایی که بلدی رو تکرار نکن
یه کم وا بده
بذار الله بلند مرتبه بهت بگه
آخ که چقدر پرم و کلمات نمیتونن بیان کنن این دگرگونی رو
خدایا من کوچکم حقیرم درمقابل دانایی و قدرتت همواره دستم رو بگیر
همواره به موقع در مسیر قرارم بده
من نیازمند هدایت تو هستم
خدایا استاد عزیزم رو در پناه خودت همواره حفظ و سربلندتر کن
بنام خداوند هدایتگر مهربان
سلام و درود بر استاد عباسمنش عزیز
از صمیم قلبم تحسین میکنم شما را بخاطر این نگاه زیبای توحیدی که دارید و این تفکر و تعقلی که که در تمام اتفاقات و شرایط و رویدادهای اطراف و تطابقی که با قوانین جهان میدهید
یادم افتاد به جلسه تکمیلی اول دوره احساس لیاقت که فرمودید تمامی مطالبی که من عنوان میکنم منحصربفرد و مطابق با شرایط شماست و اینکه الگوبرداری و کپی کردن از هیچکس دیگری نیست و کاملاً تایید میکنم که نمونه و مشابه این نگاه زیبا به دنیا و این نگاه توحیدی را در هیچکس و هیچکجا ندیده و نخواهم دید
در آن جلسه فرمودید که رفتار یک خروس یا دیدن یک انیمیشن یا خواندن یک مقاله و در این فایل تماس تلفنی با خواهرتان، باعث میشه که الهاماتی را دریافت و زمینهساز ضبط یک فایل توحیدی بسیار تاثیرگذار خواهد شد
و شما مصداق اقلیت تفکر کننده و سپاسگزاری هستید که خداوند از آنها بهنیکی در قرآن یاد کرده
مومنین و اولیائی که برآنها نه اندوهی است و نه بیمناک میشوند:
أَلَا إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ
آگاه باشید که بر دوستان خدا نه بیمى است و نه آنان اندوهگین مى شوند
الَّذِینَ آمَنُوا وَکَانُوا یَتَّقُونَ
همانان که ایمان آورده و پرهیزگارى ورزیده اند
لَهُمُ الْبُشْرَى فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَفِی الْآخِرَهِ لَا تَبْدِیلَ لِکَلِمَاتِ اللَّهِ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ
برای آنان است بشارت و مژده در زندگی دنیا و آخرت، وعده هاى خدا را تبدیلى نیست این همان کامیابى و رستگاری بزرگ است
سوره مبارک یونس آیات 62 الی 64
و باز هم موضوع فوقالعاده مهم خضوع و فروتنی و خشوع و تسلیم در برابر پروردگار
دیروز مستندی دیدم از بازیهای فوقالعاده راسل وستبروک بازیکن بسکتبال NBA و بعد ترغیب شدم زندگینامه او را بخوانم جملهای در توضیحات پیج خودش نوشته بود که واقعاً من را تحت تاثیر قرار داد و با خودم گفتم این جمله از آنجائیکه با مشاهده نتایج خیره کننده این بازیکن کاملاً مشخص بود با ایمان و اعتقاد راسخی نوشته شده بود با هزاران جلسه موعظه و خطابه و هزاران کتاب عرفانی و حتی خیلی بیشتر برابری میکرد و تاثیرگذارتر بود و مشخص بود که بصورت کاملاً قلبی و درونی است.
نوشته بود:
خداقادره پس چرا که نه
من کامل نیستم اما خدا هست
من قادر نیستم اما خدا هست
و من با خدام پس چرا رویاپردازی نکرده و به آنها دست پیدا نکنم؟!!
وقتی داشتم صحبتهای استاد در ابتدای فایل را گوش میدادم یاد این مطلب افتادم که:
خیلی وقتها شنیدهام که میگفتند هرکسی که در زمینهای، خیلی ادعای زرنگی دارد، یکروز از همینجایی که خیلی فکر میکند زرنگ هست ضربه شدیدی خواهد خورد
وقتی بیشتر تعمق کردم دیدم که خیلی هم بیراه نیست و این مساله هنگامی رخ میدهد که فرد در زمینهای بخودش خیلی مغرور میشود و ادعای خدایی میکند و یادش میرود که چهکسی این توانایی را در وجود او قرار داده و وقتی که همهموفقیتهایش را از خودش و همه تواناییهایش را به خودش نسبت میدهد اینجا همان نقطه سقوط او خواهد بود
و اما تمرین این قسمت:
با کمال تواضع و فروتنی به درگاه خداوند متعال، من در زمینه درست کردن کباب چنجه و جوجه کباب تخصص خوبی دارم و به اذعان همه اطرافیانم کبابهایی درست میکنم که حتی در بهترین رستورانها هم نخوردهاند به شکلی که تمام دورهمیها و یا مسافرتها از من درخواست میشود که گوشت و مرغ را تهیه کرده و در آنجا کباب درست کنم
بعضی اوقات که در خانه و فقط برای جمع چندنفری خانواده خودم قصد کباب درست کردن را دارم، اعتبار این خوشمزه شدن کباب را بخودم میدهم و هنگام مزهدار کردن گوشت یا مرغ، بادی به غبغب انداخته و به همسرم فرمایش میکنم که این مواد را بیاور یا آنچیز را بیاور و با چنان غروری شروع میکنم به مخلوط کردن گوشتها با مواد مورد نظر و بعد از چند ساعت که روی آتش کبابها را درست کرده و سرسفره میآورم میبینم که آنچیزی که میخواستم با آن طعم و مزه همیشگی نشده و کلی سرافکنده و سرخورده میشوم و همسرم نیز با طعنه و کنایههایش مرا مورد لطف و عنایت خود قرار میدهد.
ولی وقتی که جمع زیادتری هستند و مسئولیت خریدن گوشت و مرغ و مزهدارکردن و درست کردن کباب بعهده من گذاشته میشود و پای آبرو و پولی که بابت تهیه مواد اولیه پرداخت شده بهمیان میآید از خداوند میخواهم که کمکم کند که شرمنده نشده و کبابهایم مثل دفعات قبلی خوب و خوشمزه از آب در بیاید و خداوند را شاهد میگیرم که در اینمواقع همانگونه که در ابتدا گفتم چنان کباب خوشمزهای درست میشود که خودم نیز متعجب شده و انگشت بهدهان میمانم
با شنیدن توضیحات این قسمت، تاکنون از این زاویهای که استاد در این قسمت بیان فرموده بودند به این مساله نگاه نکرده بودم که وقتهایی که کبابها خوب و خوشمزه نمیشود بخاطر این است که روی توانایی خودم حساب کرده ولی وقتی از خداوند میخواهم که به من کمک کند چقدر طعم و مزه کبابهایم عالی میشود .
خداوند را شاکر و سپاسگزارم که قضیه برایم کاملا مشخص و روشن گردید که بایستی اعتبار کبابهای خوشمزه را به خداوند بدهم و اگر من این توانایی را پیدا کردهام همه وهمه لطف خداوند بوده است
و نه تنها در زمینه آشپزی کردن بلکه در تمام جنبههای زندگیام نیز اعتبار تمام کارها را بخداوند بدهم
در هنگام نوشتن این کامنت نیز اصلا بفکرم نمیرسید که چه مثالی را از خودم مطرح کنم ولی از خداوند کمک خواستم که بیادم بیاورد که من این تمرین را در خصوص چه موردی بنویسم و خودش بیادم آورد و در هنگام نوشتن لبخند زیبای خداوند را شاهد بودم که داشت با صورت مهربانش مهر تایید بر این مطالب میزد و یادآوری میکرد که تمام این نوشتهها هم از جانب خود او میباشد
خدایا تو کمکم کن که هیچوقت یادم نره هرچیزی که دارم از توست
خدایا راه را نشونم بده
خدایا هدایتم کن
خدایا به من بگو چکار کنم
خدایا تو فقط میدونی
خدایا من نمیدانم
ممنونم بابت این کامنت فوقالعادهای که به قلبم هدیه دادی و توان نوشتن آن را به انگشتانم عنایت فرمودی
سلام به همگی بخصوص استاد عزیزم و مریم خانم نازنین.
استاد من سال 86 گواهینامه گرفتم اما پارسال، 1402 پارک دوبل کردم، چون میترسیدم، یبار که جای پارک نبود و دیرم هم بود خدا گفت همینجا پارک کن! اگه قبلا بود میرفتم جای دیگه یا دورتراز محل مورد نظر! ولی اون روز من به راحتی و عاالی پارک دوبل کردم و بعدش دیگه برام عادی شد و هر باار خوب پارک دوبل کردم و البته بدون ترس، چراا؟ چون اون موقع داشتم روی پیشرفت رانندگیم کار میکردم و مداام از خدا کمک میخواستم همش میگفتم خدایا خودت برام جای پارک پیدا کن خدایا خودت مواظبم باش تو رانندگی.
یا وقتی پایان نامه ارشدم رو انجام دادم از اول موضوع من خیلی ساده تر به نظر میومد ولی با اینکه خیلی ناراحت بودم و در طول اون دو سال یکیمون (ما سه تا دانشجو بودیم با یه استاد راهنما) تو همایش ایرانی شرکت کرد و یکیمون هم با مرکز لیزر کارهای پروژه اش رو انجام میداد که خیلی دهن پر کن بود، ولی من هییچچی! اما آخر سر مال مقاله شد، چون همش میگفتم خدایا میسپرمش به تو مال من تو دوتا همایش بین المللی قبول شد یکی ایران یکی دانمارک و تو یه ژورنال خارجی چاپ شد! یک سال و نیم از دفاعم گذشته بود ولی من امید داشتم میگفتم خدایا من دوست دارم مقاله داشته باشم ژورنال خارجی باشه خودت برام درستش کن، و با اینکه دیگه برگشته بودم شهر خودم ازدواج کرده بودم و سر کار بودم ولی باز هم تمام تلاشم رومیکردم و میگفتم خدایا خودت دیگه درستش کن و برام درستش کرد همونجوری که میخواستم!
استاد من تازه با دوره ثروت فهمیدم که کارم رو ارزشمند نمیدونم و احساس ناتوانی دارم خب خیلی خوب توضیح دادید برای منی که دارم روی خودم کار میکنم که من توانا هستم و مییتواانم، اینکه بگم من نمیدونم من هیچی نیستم دوباره من رو برمیگردونه به قبل، ولی خب باید تکرار کنم که خدایا من در مقابل توو هیچی نیستم، علم من در مقابل علم توو چیزی نییست، ولی در کنار تو من تواناترینم، من میتونم فقط تو باید در کنارم باشی.
استاد یادمه دوبار دو نفر از فامیل ازم خواستن براشون مسئله درسی حل کنم که مربوط به رشته تحصیلیم بود، تو دلم به خودم میگفتم میتونم دارم درس میدم فلان جا درس خوندم، (ولی ته دلم احساس ترس از نتونستن داشتم) و خب کاملا واضحه که نتونستم مسئله رو حل کنم نه اینکه مغرور باشم هاا نه چون ته دلم خودم رو قبول نداشتم سعی میکردم مدام به خودم گوشزد کنم که نگین تو کلی چیزای بهتر رو انجام دادی این تمرین حل کردن که چیزی نیست تو باهوشی تو میتونی، ولی اگه همون موقع از خدا کمک میخواستم و من من نمیکردم و بجای تاکید روی خودم میگفتم خدایا من علمم در مقابل علم تو کمه تو بهم بگو چطور حلش کنم مطمئنم میتونستم حل کنم و احساس ضایع شدن بهم دست نمیداد.
+خداوند بزرگتر است+
درود بر استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته عزیز و بزرگوار و دوستان هم خانواده
هدایت شدم که یه داستان کوتاه از گذشته خودم و سیلی های محکم متوالی که بابتش خوردم پیرامون این موضوع بگم که البته اولش هدایت شدم و اخرش سیلی محکم!
حدود سال 98 بود و من دانشجوی فیزیک صنعتی قم بودم، دانشجوی ضعیفی بودم و 10 ترمه شده بودم(رفوضه) و با ترم پایینی ها درسهایی داشتم و نگاهشون بهم تحقیر امیز بود. باید خیلی زور میزدم تا درسها رو بفهمم و خیلی برام سخت بود.
ترم قبل از اتفاقی که میخوام بگم، سر یه موضوعی به ناحق در یکی از کلاس آنچنان مسخره شدم که واقعا عرق سرد رو پیشونیم رو واقعا حس کردم. برام خیلی سخت شد و این باعث شد به خداوند پناه ببرم و حس کنم چقدر محتاجش هستم.
ترم بعد سخت ترین درس برای من اراءه شد ((فیزیک کوانتوم 2))!!.
اوایل ترم هم سر این کلاس یه اتفاقی افتاد که استاد کوانتوم و یه سری بچه ها مستقیم منو تحقیر کردند. من به خداوند پناه بردم و از خود خداوند کمک خواستم. صبح و شب با تمرین روی یه سری باورها و تصویر سازی و با توکل کامل به خداوند و با نماز های با حضور قلب و در قنوت های نمازم و . . . فقط از خداوند میخواستم این درس رو از اون استاد سخت گیر که الان باهام بد شده بود، نمره کامل بگیرم. (اون موقع با استاد اشنا نبودم ولی عمیقا به مفهوم کلمه (خداوند بزرگتر است)رسیده بودم)
البته تلاش هم کردم و خداوند ذهنم رو بشدت قوی کرد و دلم رو آروم. خلاصه بگم در نهایت به صورت معجزه آسا در حالی که از هیچکی کمک نگرفتم تونستم به لطف خداوند بالاترین نمره کلاس رو بگیرم رو بگیرم. نمره من نوزده و هفتادوپنج بود از اون درس سنگین در حالی که بهترین دانشجوی کلاسمون نمره اش در رتبه دوم هجده و نیم شد!
بعد صحبت با استاد فهمیدم نمره ام بیست میشد ولی از روی لجاجت کمتر داده بود.
(این نقطه عطفی برام بود)
خداوند اینچنین کمکم کرد و منو به بزرگی رسوند توی اون مقطع و ذهنم به شدت به شدت به شدت فعال شده بود. ولی ترم بعد من شدم یه آدم مغرور متکبر، (الان بهش فک میکنم میبینم چقدر بی جنبه بودم!) و درسهارو خوب میفهمیدم و جلو میرفتتم.
خیز برداشتم برای کنکور ارشد و همه چیز عالی با غرور و تکبر پیش میرفت و اصلا خدا رو فراموش کرده بودم. ایمان داشتم توی کنکو ارشد رتبه ام زیر 30 میشه و میرم صنعتی شریف.
دو ماه قبل کنکور مریض شدم طوری که 2 هفته تب و لرز داشتم و بعدشم تا 2 هفته بعدش سرگیجه! بعد یه ماه مریضی وقتی به خودم اومدم دیدم برگشتم به مجتبی قبل این قضیه ها و اصلا ذهنم پویا نیست و همه موهبت ها ازم گرفته شده(سیلی اول).
بازم نفهمیدم از کجا دارم میخورم. از جا بلند شدم و با اعتماد به نفس دوباره شروع کردم و کنکور رتبه ام شد 374.
توی صنعتی اصفهان ارشد رو گذروندم. هنوز منیت باهام بود، دهنم مثل قبل پویا نبود ولی متوسط به بالای کلاس بودم و خیلی خودمو قبول داشتم و منم منم میکردم. غرور الکی برای گذشته ای که خداوند بهم داده بود و حتی با اینکه متوسط بودم خیز برداشتم برای اپلای دکتری توی ایالات متحده و تا چند قدمیش رفتم.
سیلی دوم وقتی بود که به خودم اومدم و دیدم به دلایلی (شخصی) مجتبی که دنبال اپلای بود و خودشو خیییلی بزرگ میدید، الان بین یک سری از پیک موتوری های عزیز رستوران نشسته و با موتور خیلی حقیرانه باید زیر بارون زمستون غذا ببره!
دو سال با غروری که هنوز توی جونم بود با ارشد فیزیک از دانشگاهی عالی، پیک موتوری بودم!! دوسال نفهمیدم از کجا دارم میخورم.
بعد از دو سال دوباره یکم با خداوند بهتر شدم ولی هنوز غرور داشتم، هدایت شدم تهران برای کارآموزی فیبر نوری، کاری عالی بود،تقریبا دو ماه از سه ماه کار اموزی رو باید صبح سحر از قم راه می افتادم به سمت تهران تا هشت و نیم برسم به مقصد سر پروژه و شب راه میافتادم سمت قم و هر روز همین بود!
برای کار من حتی اونقدر خدا رو فراموش کردم که اوستای من شده بود خدام و همش برام مهم بود دلش رو شاد کنم و حواشو بگیرم که سریع پیشرفت کنم، هنوز منیت هم داشتم. کارم اونقدر سخت و فشرده بود که من سه ماه نهار نمیخوردم(ناهار توی کیفم بود!)،نماز ظهرم رو نمیخوندم که یوقت اوستا نگه مجتبی تنبلی میکنه!!
یعنی طوری شده بود من که خیلی به نمازم پایبند بودم نماز ظهرم موقت ترک شد و با ته مونده غروری که داشتم اوستا رو میپرستیدم!!!
اینجا بود که نوبت سیییییلی سوم بود
اینقدر سختی تحمل کردم و صبح تا شب دلر کاری تور خیابون و … رو تحمل کردم برای رسیدن به حقوق 50 تومن ولی فهمیدم کسی که بهش توکل کرده بودم (همون اوستا و البته صاحب شرکت) دروغگو بودن و سرم کلاه گشادی رفت!!!!
سیلی سوم بشدت محکم بود، بشدت
نه آبرو برام موند، نه دیگه توان پا شدن. نه غرور نه تکبر .
ماجرا تموم نشده
اومدم قم با دل شکسته و با آرزوی مرگ و فکر خودکشی، بازم نفهمیدم از کجا میخورم! رفتم پیش یکی که نگهبان بود بهش توکل کردم و گفتم برام یه کار نگه بانی جور کن فعلا از فشار در بیام!
اون منو به نماینده ولی فقیه لینک کرد و قرار شد برام کار دولتی جور کنه. دوباره خدام شد اون نماینده ولی فقیه!
خلاصه یه ماه و نیم من رو معطل کرد و آخرش کاری نکرد. (سیلی آخر)
هدایت شدم به یه کانال تلگرام که دوره های استاد رو ارزون میفروخت، کنارش فایلای رایگان استادو صوتی توی کانالش گذاشته بود. یکی از فایلا رو گوش کردم، خلاصه ای از توحید استاد بود!
با اکراه فایلو گوش دادم، مثل بمب توی مغزم صدایی پیچید. تازه فهمیدم از کجا دارم میخورم!!!!!!!!!!
فهمیدم چه مشرک و چه کافر و چه قدر نشناس کثیفی بودم.
توبه کردم. توی قنوتم با گریه به خدا گفتم خدایا خودتو عشقه ک…. خار بنده هات.
بعدش یه فایل رایگان دیگه از استاد گوش کردم راجع به عزت نفس و نصف روز گذشت که نه از طرف آشنا و بلکه از طرف غریبه ای که انتطار نمیرفت(در اصل از طرف خداوند) یه کار نگهبانی که واقعا بخور و بخواب بود برام جور شد. توی اون کار داشتم فایلای رایگان بیشتری از تلگرام گوش میدادم که یهو یکی از کارمندا که همزمانی خداوند اوردش اونجا شنید و استاد رو بهم معرفی کرد و تشویقم کرد برم عضو سایت بشم. و بعد نفهمیدم چی شد که هدایت شدم به فایل توحید در عمل سایت (فکر کنم تو بخش نشانه امروز دیدمش)
با عشق بارها بارها توحید در عمل 1 تا 11 رو گوش دادم، بقیه فایلهای توحیدی رو گوش دادم. بعدش هدایت شدم به 12قدم و الان تاره قدم اول رو کامل کردم و در حال باز گوش دادنش هستم و داره راه هایی برام باز میشه.
خداوندا ای رب ای تنها پادشاه ای تنها قدرت خییییلی سپاسگذارم که من رو سیلی زدی، الان میفهمم اون سیلی ها چقدر خوب بودن و بابتشون خییییلی شادم.
امروز بعد شنیدن 4 بار این فایل از خداوند هدایت خواستم برای تعمیر موتورم که فکر میکردم خیلی طول میکشه ولی هدایتم کرد به بخشی و مشکل زیر 15 دقیقه حل شد. خدایا شکرت.
استاد عباسمنش و خانم شایسته، بشدت از شما سپاسگذارم. امیدوارم خداوند به خوبی های تان برکت بده.
خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک می شود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده می شود
و بقدر ایمان تو کارگشا می شود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می شود
و به قدر دل امیدواران گرم می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر می شود
عقیمان را فرزند می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها، نامردمی ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند
مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود؟
که به نفرت پناه میبرید؟
که در حقیقت یافت نمیشود؟
که به دروغ پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود؟
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید؟
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!
نمیدونم چیبگم… از کجا بنویسم … برای خدای خودم چی بنویسم؟
به وقتی باهاش حرف میزنم میبینم برام همه چیز میشه…هرچیزی که دلم میخواد میشه ، اشک هامه که فقط جاری میشه …
خدایا
خدای شیرین من
خدای عزیز من
چقد برای تو مینویسم و تو چقدر با دقت به من گوش میدی ، چقدر از عشق تو بدنم به لرزه در میاد، ایمانم کمه ولی عشق من زیاده
ایمانم رو قوی کن ، بدن سست و لرزانم رو محکم کن ، من رو حتی یک لحظه رها نکن
تو نباشی
از من هیچ باقی نخواهد ماند
چطور روز هایی وجود داشت که دیگری رو به خلوتم راه دادم وقتی خدایی مثل تو دارم!؟
چطور در قلبم رو رو به کسی جز تو باز کردم
وقتی که تو از رگ گردنم به من نزدیک بودی
«نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید»
چطور شب هایی که اشک ریختم فکر کردم که تو این اشک هارو پاک نمیکنی؟
چطور وقتی خندیدم فکر کردم تو همراه من نمیخندی ؟!
هر لحظه کنارمی
با تو که حرف میزنماشک هام جاری میشه از عشق تو، از روحی که در وجودم دمیدی و به شوق میاد …
الان که دارم این هارو مینویسن باورم نمیشه که این منم …
چقدر صبورتر شدم
از وقتی به تو توکلم محکم تر شده از صبرت به من بیشتر بخشیدی ، هرچی که میخوام تو برام فراهم میکنی …
قلبم ، از آن توس مهربان خدای من
به نام خدا
سلام به استاد عزیز که هر دفعه کولاک میکنند.اول که خدا رو بسیار بسیار شاکرم خوشحالم که لطف خداوند هست در مداری قرار دارم در فضایی قرار دارم که لایق شنیدن این کلمات ارزشمند این کلمات روشن و نورانی را از زبان کسی دارم که به معنای کلمه استاد هستند و لطف خداوند بر اوست و از کسانی که (انعمت علیهم) هستند.
سپاسگزارم و خوشحالم از مدار افسردگی غم اندوه ترس به مدار شادی هدایت امید توکل و انشالله خشوع رسیده و این مطلب جز با کمک الله که با هدایت بر قلبها امید و روشنی میده ،هدایت شدم به خواندن قرآن و یاری گرفتن در مسئله بزرگی که داشتم بود.
خوشحال و سرمست باید باشیم که خداوند ما رو با چنین کلمات روشن و ساده هدایت میکنه جز تلاش ما و عمل ما چیز دیگری نمیتونه سپاسگزاری قدردانی باشه.
سالی پیش بود که من فایلهای استاد میشنیدم و گوش میدادم در مدار عمل کردن نبودم و با مشکلات زندگی متعددی برخورد کردم مشکلات خانوادگی مدرسه نگاه جامعه ضعف در تحصیل کردم و در تمام این دوران بود که من فکر میکردم ،خودم میتوانم از پس مشکلاتم بربیام و فکرم این بود با اینکه میدونم و میشنوم که خدا بزرگه بخشنده است گناهان و میبخشه بخشنده نعمت خواسته ها هست .احساس گناه بی لیاقتی احساس دوری احساس بنده بد و ناشنوا و ناسپاس و بندگی که حرف رو میشنوه ولی باز نمیتونه عمل بکنه فکرها بود که حتی نمیگذاشت احساس لیاقتی کنم که درخواست کنم خدایا کمکم کن منم بندهات هستم و فلان درخواستهای منو به اجابت برسون .یک روزمشکلات خانوادگی سختی دچار شدم شب که رسیدم خونه اونقدر حالم بد بود ای هزار بار طلب بخشش و توبه کردم هزار بار طلب یاری کردم طلب عفو کردم نتونستم برم خونه تا صبح دیر وقت بیرون بودم و خدا هدایتم کرد به رستوران یکی از دوستان اون زمان تیم ایران با پرتغال جام جهانی داشت وارد غذاخوری شدم دوستم یک غذا برام آورد خیلی وقتی ندیدمت خوش بش. خوردیم سرحال اومدیم وبرعکس همیشه واقعا جو اونجا خیلی مثبت بود حرف این بود که ایران میتونه بچههای بچههای ایرانی میتونه و بچههای ایرانی هیچی از پرتغالیها کم ندارند و این حرفا حسهای مثبتی در من ایجاد میکرد با خودم عهد کردم کار جدیدی پیدا کنم سر پای خودم بایستم طوری که استاد گفتند آدمی زمانی با دل کمک میخواهد هدایت خداوند درهای هدایت و نعمت خداوند به رویش باز میشه .
همین بود که از خداوند طلب عزت کردم طلب روزی کردم گفتم من به هیچکس رو نمیاندازم من دیگر روی هیچکس جز خودت حساب باز نمیکنم هیچکس بزرگ نمیکنم به خودت مشکلم را حل کن و حالم را خوب کن با خودم میگفتم قدم اول خدا میگه رو بردار بعدی گفته میشه .علی با اینکه قدرت نداری میترسی احساس ضعف در درونت میکنی باز هم با قدرت به ترسهات حمله کن مثل سوار اسب هستی با سرعت حمله میکنی به دشمن .الهام بهم میداد و قوی هم میکرد .با فردی برخورد کردم با همون نجوا نمیشه و ازکجا که داشتم با فردی برخورد کردم فردی شریف پاکدل پاکدامن و فردی قوی و متوکل زمانی که رفتم برای ایشون کار کنم گفتم من حاضرم و هرچی شما بگید با تمام وجود یاد میگیرم من میخواهم کار بکنم اینجا. فکرم این بود من نمیخواهم برگردم به شرایط قبلی من نمیخواهم قربانی باشم من عذر و بهانهای برای هیچی وهیچ کسی بذارم که با تمام وجود هر مشکلی را میپذیرم و شروع کردم کار چالشهای کار با اعتماد به نفس ضعیفی که داشتم خیلی سخت بود ولی متعهد بودم و چاره دیگهای برای خودم نذاشتم از خدا هر لحظه طلب آمرزش و کمک میکردم من محتاج بودم به هر چیزی که برسد .خدا کمکم کرد . صاحب کارم حرفهای قوی میزد منو میخندون و میگفت بخند و با مشتریها گرم برخورد داشته انرژی مثبت بده تا انرژی مثبت به تو بازگردد ایشون خیلی خیلی برخورد خوبی با من داشت و خیلی عادتهای مثبت یاد گرفتم لطف خدا بود که نه تنها کار میکردم بلکه با یک فرد عالی و مثبت بودم ازش یاد میگرفتم.ولی با خودم میگفتم:
خدایا من تورو دارم حتی ایشون هم ازطرف تو بود،یاد حرفهای استاد بودم استاد میگفت: هرکی هر خوبی کرد بدون از خداست هر خوبی میدیدم با خودم تکرار میکردم، از تو ای خدای من نه اون.تو اصل هستی .شبها با خودم میگفتم خدایا کمکم کن عزتم رو برگردون کمکم کن عقب نرم ایمانم رو نگه دارم خدا همشو بهم تمام مردمی که میومدن اونجا تو یه چیز دیگه ای ،آدم عجیبی هستی اکثر افرادی که اونجا میومدن در مغازه بخاطر دیدن من میومدن یعنی این انرژِی مثبت هست که دل آدم ها رو نرم میکنه بقول استاد جذابیت شما چیز دیگه ای میشه.
گوشهام تیز بود چشمهام تیز میکردم قلبم آروم بود چون میخاستم دریافت کنم پیام ها رو خاص بودن یک سری حسها که بهم وارد میشد رو میفهمیدم .کلمات از زبان مردم میفهمیدم خاص بودن بعضی کلمات میشینه بر وجودم. به قول استادلامپ توی ذهنم روشن میشه .روزی از همین روزها بود حال دلم خیلی ناراحت بود.یکسری سوالات و مشکلات که اذیتم میکرد داشتم. سوالم این بود خدایا این آدمها رو با این همه گناه این همه بدی این همه گوش نگرفتن به حرفت این همه تکذیب و دروغ همه بدی کردنا دوست داره خودم این مشکلات این بدیها رو داشتم .حال خیلی بدی داشت حموم کردن زیر دوش آب گرم برام حس خوبی داشت. من به عجز رسیده بودم.
رفتم توی حموم زیر دوش آب گرم زدم .زیر گریه آب مثل بارون میریخت روی سرم همش این سوال رو میپرسیدم و اشک میریختم آیا منو دوست داری آیا منو دوست داری ؟؟بهم الهام شد شنیدم دریافت کردم بر قلبم نشست نشست بهم گفت :بله من همه رو دوست دارم وقتی که گفته شد تمام وجودم یک دفعه آروم شد مثل همون آیهای که میگه کن فیکون وجودم یکباره با اون کلام قدرتمند آروم شدم. و آب دوش رو بستم و اومدم بیرون اون الهامی که شده بود رو به دوستم گفتم . گفتم که بهم گفت من همه آدمها رو دوست دارم ،همه رو پذیرفتم.(بنده ها م رو با تمام گناه ها پذیرفته ام )
الان که فکر میکنم منطقی هست واقعی هست که درسته خدا جزا میکنه ولی همه خلقت شن
همه ما نبودیم از عدم بودیم و خلق شدیم زنده شدیم و انسان شدیم ، این حاصل از جز عشق و رحمت و مثبت بودن نیست.
هر زمان فکر میکنم اگر من عدم بودم و خلق شدم وجودم میلرزه و میترسم و
وقتی فکر میکنم ممکن بود هیچ زمان وجود نداشته باشم ، حس غریبی میکنم.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام استاد عزیزم و خانوم شایسته
بزار از تجربیات بگم شاید نشونه باشه برای من نشونه ای باشه برای تو دوست عزیز که به کامنت که خدا الهام میکنه در این صفحه بخونی
ببین من چند مدت بعد دوره استاد رفتم روی مغز خودم ولی خدا شاهده هیچ وقت نگفتم من بلدم بلدم ولی ارام ارام داشتم غرق این میشدم که روی هدایت ذهن حساب کنم روی ذهن منطقی خب نتیجه خوبی حاصل نمیشد باور میکنید که امشب اومدم اینجا بنویسم عهد میکنم که فقط مسیر زندگی من بیاد روی توحید روی کلمه نمیدونم همیشه فکر میکردم فلان تکنیک جواب میده فلان چیز جواب میده نتیجه نگرفتم من دیگه بسمه هی مسیر عوض کنم من یک راه پیدا کردم اونم مسیر توحید مثالش برای هر خواسته واقعا هدایت میشیم توی دوره زمانه ای که واقعا هر کسی استاد شده هرکسی یه چیز میگه باید کنترل ذهن داشته باشیم و به ندای قلبی گوش کنیم تنها راه رسیدن به همه خواسته ها راه توحید هست صحبت کردن با خدا راجب خواسته ها
یادمه یه آشپز خیلی مغرور بود میگفتن آشپزهای دیگه ببخشید اشغالن من بلدم من تمیز کارم ولی واقعا جاهایی دیدم که نقض داشت به مشکل خورد خیلی چیزها
یه آدم دیگه دیدم که راه انداز رستوران بود خیلی مغرور عجیب بود میگفتن من بلدم من کارم خوبه رستوران های دیگه اشغال هستن باورتون نمیشه پیش بینی کردم که این رفتار چه نتایجی داره چند مدت پیش زنگ زدم گفت از درون داغونم بدهی بالا آورده از این داستان
خیلی راحت مثلا رانندگی بلدیم میگیم دیگه من ؟؟؟؟اوکیم
مغرور بودن در مقابل خدا ویران میکنه همه چیز رو
به خدا تصمیم جدی گرفته بودم که بگم نمیدونم
مثالش مثلا میخوام ازدواج کنم یا شما میخوایید ازدواج کنید
مثال با این همه تجسم با این همه ویژگی نوشتن
آخرش خداوند آدم مناسب میاره
ببین خدا کل دخترهای ایران یا پسرهای ایران یا خارج رو مثل کف دست میشناسه
مثال مثلا میگه علی اصغر اگه با این دختر ازدواج کنه خیلی ازدواجشون موفق میشه
وقتی هم از هدایت خارج بشیم میگیم نه من حتما باید با دختر خالم یا پسر خالم ازدواج کنم در صورتی که وقتی آدم روی خودش کار میکنه مثلا یه خانوم ممکنه پسری هدایت بشه از جایی که فکرشو نمیکنه مثلا خانوم هست از ته روستاهای سیستان بلوچستان از خدا درخواست یه همسر خوب میکنه بعدش خداوند فردی میاره مثلا از شیراز ولی ذهن منطقی میگه برو بمیر تو که ته روستا هستی کدوم پسر شیرازی میاد با تو ازدواج میکنه
ولی باید باور بسازی همه آدمها خود خدا هستن روح خدا در همه آدمها هست
پس برای ازدواج یا هرچیزی نباید نگران باشی
ممکنه ازدواج من یا تو مثلا ممکنه بندرعباسی خانوم باشی ممکنه ازدواج تو با یه فرد مال زاهدان باشه یا مشهد باشه یا یکی از روستاهای شیراز یا ترکیه یا استرالیا باشه یا حتی مثلا پسری ممکنه از خدا درخواست ازدواج موفق کنه ممکنه خانوم این اقا پسر خانومی باشه که استرالیا درس بخونه و مثلا میبینی به طرز عجیبی میخواد بیاد ایران بعدش اتفاقای میوفته که آشنا باشن به چگونگی کاری نداریم هدایت کار خودش انجام میده
ببین الهامات خداوند داره مثل سیل میاد
واقعا هدایت خداوند این جوره اصلا چشم خودمون رو ببین چه جوری با کیفیت HDکار میکنه این خدا قربونش برم چه رگ ها چه سیستمی گذاشته که مرتب کار میکنه شب بسته میشه روز باز میشه بدون باطری بعدش همین خدا نمیتونه مثلا یه فرد بیاره برای ازدواج
من نگاه میکنم به خواسته های خودم میبینم همش ترمز بوده مثلا راجب ازدواج میگیم نه من پول ندارم این یک ترمز بعدش میگی فلان کس که بهم نمیدن دو ترمز بعدش میگی چه جوری اون دختره میاد سمتم ؟همش ترمز
من این باور دارم که واقعا خدا دوست داره منو تو ازدواج کنیم به زودی اما ترمز داریم
همه چیز در این جهان آماده هست اون دختری که میخوای ازدواج کنی همین الان آماده هست ممکنه ترکیه باشه المان باشه خارجی باشه افغانستان باشه کرمان باشه تهران باشه یه خانوم از قبل وجود داره برای هر انسان حالا فرقی نداره مثالش برای آشنایی با استاد فکرشو نمیکردیم پس واقعا یه فرد مناسب هست که به محضی ترمز برداری وارد زندگیت بشه
این مثال ازدواج بود
میدونی من خودم یه دفتری دارم اومدم نوشتم خدایا نگهبان من باشه جالبه اینجوری نوشتم گفتم خدایا نگهبان من باش قول دادی گفتم خدایا قولش رو دادی تحت هر شرایطی نگهبان من باشی
مثالش راجب کسب و کارم ازدواج به خدا چه قدر خیالم راحته تا اینکه برای ازدواج بگم فلانی برای من خوبه
ببین خدا مثل گارسونی میمونه یهو بهت پیشنهاد میده میگه بنده عزیزم مثلا خانوم فلانی تو که میخوای ازدواج کنی من پیشنهاد خوبی دارم برات ؟؟؟بعدش ذهن منطقی خانومه میگه چه جوری بعدش خدا میگه من مثلا فلان پسر رو میشناسم تو یکی از روستاهای شمال که مثل خودته توحیدی خدا پرست اموزش دیده هدفمند بعدش ذهن منطقی میگه خب چه جوری میخوایی هدایت کنی این فرد رو بعدش خدا میگه همون جوری که زنبور عسل رو وحی کردم که در کوهستان عسل ببنده اون زنبور با چشم ریزش نمیتونم اون اقا پسر که قلبش دست منه داره میتپه هدایت کنم برات ؟؟؟؟ واقعا خدا میتونه هر انتخابی هر تصمیم خدا کمک میکنه بارها شده خواستیم گوشی بخریم چیزی بخریم گفته اینو نخر خریدیم آخرش خراب بوده یا چیز دیگه
خداوند به شکل هندوانه ای هست شیرین که در دهان منو تو طعم میده
خدا به شکل نونی هست که پخته میشه
خداوند بی نهایت هست همون خدایی که هندوانه رو به شکل عجیبی رشد میده تو فکرشو کن این همه میوه چه جوری آفریده شده واقعا همین دست من که تایپ میکنم همش خدا قبلش فکر کرده پس هدایت خدا دقیقه همون خدایی که انسان رو افرید بدون نقص همون خدا میتونه برای ازدواج منو تو یه فرد مناسب هدایت کنه
تنها راه قوی شدن باورها همون نوشتن خواسته ها هست در تایم مناسب مثلا تصمیمات بزرگ ازدواج بزار شب بنویس فلان شخص رو بیار هرچی بلدیم وقتی آدم مینویسه خیالش راحته چون همه چیز رو میزاری روی دوش خدا
امیدوارم همگی به مسیر توحیدی هدایت بشیم
تنها رسیدن به خواسته
توحید ،تسلیم در برابر هدایت الهی ، خیلی جملات قشنگی هست در قران میگه مارو تسلیم از دنیا ببر پیامبران میگن چه قدر تسلیم مهمه
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده
ای خدایی که جز تو خدایی نیست منو به سمت خواسته هام هدایت کن
همگی موفق باشید