توحید عملی | قسمت 9 - صفحه 13 (به ترتیب امتیاز)

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1087 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    ژاله نقوی علائی گفته:
    مدت عضویت: 1893 روز

    به نام الله یکتا

    استاد عزیزم سلام

    این فایل یکی از بزرگترین درس های زندگی من بود و مانند فرشته ای مهربان و دانا دوسال در کنار من بود تا من را موسی ی من را به قصر و بعد به پیامبری برساند

    دوسال پیش به صورت غیر منتظره ای فرعونی قول پیکر و عجیب و غریب جسم و جان و ایمان فرزندم را تهدید کرد

    وقتی فهمیدم اولین روزهای خیلی بی تابی و ناراحتی کردم ، این فرعون غولی بود که همیشه از آن می ترسیدم

    غول اعتیاد

    فرزند زیبا و دلبندم فرزند ورزشکار و مودبم به دست فرعونی خون خوار افتاده بود

    دوسال تمام این فایل و این شعر بی نظیر در کنار من مانند فرشته ی نگهبان استاد و فقط به من می گفت هیچ کاری نکن تو فقط روی خودت کار کن ، چندین بار تلاش کردم از افراد مختلف کمک گرفتم ولی نتیجه ها کوتاه مدت بود و ناپایدار

    روزها پیاده روی می کردم و می خواندم

    گر فراموشت کند لطف خدای

    چون رهی زین کشی بی ناخدای

    وحی آمد این چه فکر باطل است

    رهرو ما اینک اندر منزل است …..

    صبح ها قبل از اذان صبح دستام رو به سمت آسمون می بردم و می گفتم

    خدایا به فرزندم کیارش سلامتی جسم و جان و ایمان عطا کن

    یک شب اون هدایت اومد و چند نکته مهم درباره کارم و بیزنسم بهم گفت ، با صدای بلند ازش پرسیدم پس کیارشم چی ؟ گفت :

    به که برگردی به ما بسپاریس

    کی تو از ما دوست تر می داریش

    استاد نازنینم در آن لحظه به واقع کیارشم را رها کردم و به دستان پر قدرت الله یکتا سپردم و معجزه اتفاق افتاد

    فقط سه روز بعد به صورت معجزه آسایی ورق برگشت

    کیارش من نه تنها به صورت یکجا و یکباره به طور کامل ترک کرد حتی سیگار ، مشروب ، غذای ناسالم ، وردی منفی و حتی خوردن مواد غذایی مضر رو هم کنار گذاشت

    بلکه به صورتی هدایتش کرد که در حال حاضر تمام وقت مشغول نماز مدیتیشن یوگا و کار کردن روی خودش و کمک به اعضا خانواده است

    و جالب تر از همه اینه که کسانی که از موضوع اطلاع داشتن می گن با کیارش چی کار کردی

    و من یک جواب می دم با اون کاری نکردم

    من روی خودم کار کردم

    بارها و بارها کیارشم دست و پای من رو می بوسه و می گه مامان ممنون که از خودت ایمان نشون دادی

    الان دیگه با هم نماز می خوانیم باهم مدیتیشن و یوگا می کنیم با هم به شیوه قانون سلامتی زندگی می کنیم با هم فایل های استاد رو کار می کنیم و به صورت عادت می گیم به قول استاد …. به قول استاد ….

    استاد عزیزم من و کیارشم و حتی پسر کوچکم سیاوش قدردان آگاهی هابی که شما انتشار می دید هستیم و این فقط یکی از هزاران هزار معجزه زندگی من بعد از آشنایی با شما بود

    آرزوی ما دیدن شماست که ایمان دارم به زودی اتفاق می افته

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  2. -
    امیر بهادر بزرگ نیا گفته:
    مدت عضویت: 1276 روز

    ب نام خداوند هدایتگر مهربان

    سلام استاد عزیزم

    میخواستم از اتفاقات زندگی ام که بعد از آشنایی با شما برام افتاد کامنت بنویسم اما خیلی خیلی طولانی میشد و برای کامنت این فایل مناسب نبود، بنابراین میخوام درمورد یکی از موارد و یک بخش کوچکی از لطف بزرگ پرودگار بنویسم که واقعا هدایت هاش خیلی خیلی کمکم کرد که مسیرم رو پیدا کنم، من آلموست دوساله که فایل ها و برخی از دوره هاتون رو دنبال میکنم و در این راه چه اتفاقات خوبی که الان وقت نمیشه براتون همش رو بنویسم، یکی از هدایت های خداوند رو که در زندگیم خیلی پر رنگ شده و بابتش هر شب شکر گذار الله هستم رو میخوام بگم، تغریبا اواخر تیر ماه امسال بود که من درمورد اینکه چه کاری باید انجام بدم هیچی نمیدونستم و خیلی سردرگم و گیج بودم، نمیدونستم علاقه ام به چه کاری، تو خیلی کار ها رفته بودم مثل برنامه نویسی، کار چاپ، اشپزی، تعمیرات موبایل، الکتریکی، کار فنی، برق کشی، یوتیوبری، ادمینی، بلاگری اینستا و… ولی تو هیچکدومشون عشق نداشتم ب کارم و ازشون اومدم بیرون، تنها کاری که خوب بلد بودم انجامش بدم اما هیچوقت فکر نمیکردم که بخواد بشه کار اصلیم طراحی گرافیک بود، یکی از دوستانم که همسایه مغازه ما بود یک پیج ارایشی داشت که دوست داشت بتونه انلاین شاپ اش رو رونق بده یروز بهم گفت من دنبال کسی هستم که بهم کمک کنه پیجم رو تو اینستاگرام بالا بیارم و انلاین شاپم رو راه بندازم، من بهش گفتم اگ بخوای من میتونم کمکت کنم و برات پست هات رو طراحی کنم و بهت کمک میکنم پیجت و کسب و کارت رونق پیدا کنه، اون هم خوشحال شد و گفت چه خوب و ازم نمونه کار خواست، وقتی نمونه کار هام رو دید قرار شد که باهم کار کنیم و من براش کار های ادیتش رو انجام بدم.

    بعد یه مدت بهم زنگ زد و گفت تو که انقدر کارت خوبه تاحالا دوره ای هم درمورد طراحی دیدی؟

    و من بهش گفتم نه و همه چیز رو خودم یاد گرفتم، بهم پیشنهاد داد و گفت من بجای حقوقی که میخوام بهت بدم برات دوره طراحی میخرم و بهت هدیه میدم، منم که فهمیدم این هدایت پروردگار هست و رفیقم دستی از دستان خداوند پیشنهادش رو قبول کردم، بعد از چند روز بهم گفت یه خبر خوب برات دارم، قیمت اصلی دوره یک میلون و هفتصده ولی بخاطر تابستون تخفیف خورده و میتونیم دوره رو با فقط هفتصدتومن بخریم، من باز دوباره خوشحال شدم و فهمیدم که کار خداونده که در موقع مناسب با دوره اشنا شدم، خلاصه که دوستم دوره رو برام خرید و من شروع کردم به دیدن دوره، اونموقع داخل کار چاپ بودم و از ساعت نه صبح تا نه شب سرکار بودم و اصلا وقت دیدن کامل دوره رو نداشتم درواقع ازادی زمانی و مکانی نداشتم، ولی تنها منبع درامدم بود. دقیقا همون شب خداوند بهم الهام کرد که تو از کار چاپ و مغازه داری بیا بیرون ولی این مقاومت ذهنم بود که همش میگفت نه این تنها منبع درامد تو هست و تو نباید ازش بیای بیرون چون بی پول میشی، حداقل اینجا حقوق ماهانه ات رو داری. ولی من باز به یاد شما حرفاتون افتادم که گفتین خداوند که الهام میکنه پس حتما درسته و باید استارت بزنیش، منم از فردای اونروز دیگ سرکار نرفتم و نشستم دوره های طراحی رو تماشا کردم، و ازش خیلی چیزا یاد گرفتم ولی هنوز کاملش نکرده بودم و تا نصف اش رو دیده بودم، یک هفته بعد اولین مشتریم اومد و گفت من برای پیجم کاور میخوام و بهم گفتن شما طراحی بلدی، منم با خوشحالی قبول کردم و تو یک نصفه روز کارش رو بهش تحویل دادم و 500تومن بابتش گرفتم و گفتم این یک نشونه است که راه رو دارم درست میرم و بازم خداوند رو شکر کردم و تا الان دارم این کار رو ادامه میدم و عاشق کارم هستم و خدا رو شکر ازش به درامد رسیدم که خیلی بیشتر از پولیه که وقتی تو مغازه کار میکردم ماهانه میگرفتم.

    اینا رو گفتم که بگم بچه ها اگه خداوند یه الهامی بهتون میکنه و هدایتتون میکنه انجامش بدین و از حاشیه امنتون بیرون بیاین و بزارین خداوند کار ها رو براتون انجام بده و نگران چیزی نباشید چون وعده خداوند حقه. به خداوند ایمان داشته باشین و از منطقه امنتون بیاین بیرون و به سمت اهداف های بزرگ حرکت کنید و خداوند رو بابت ایده، هدایت و الهامی که به شما کرده شکر کنید.

    خدارو شکر همینجور داره هر روز از دیروز بهتر میشه به لطف خداوند و آموزه های استاد عباسمنش.

    امیدوارم این مطلب و این داستان که یک بخش کوچکی از لطف پروردگار و هدایت پرودگاد و دستان الله در زنگی من بود بدرد بچه ها بخوره و بتونه هدایتشون کنه و با ایمان بیشتری بتونن به فایل های شما و اموزه های شما استاد عزیز عمل کنن.

    خدایا شکرت…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      زینب مرادی گفته:
      مدت عضویت: 1294 روز

      سلام دوست عزیز، ممنونم بابت کامنت ارزشمندت، من هرروز میام وکامنتای اجرای توحید درعمل رومیخونم، خیلی دوسدارم حس میکنم به خدا نزدیکترم میکنه وقانون روبهم یاداوری میکنه

      وکامنت شما عالی بود من باتمام وجود درک میکنم احساستون رو من الان خودم هرروز دارم معجزات روتوزندگیم میبینم

      عاشق خداشدم خدایاشکرت خیلی دوست دارم

      موفق باشی دوست عزیز

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    فهیمه پژوهنده گفته:
    مدت عضویت: 2460 روز

    بنام تنها فرمانروای آسمان ها و زمین

    سلام سلام سلام

    و باز هم ســلام

    من واقعا هر چقدر بیام از اون هجوم افکار و اندیشه هایی که وقتی انگشتم به صفحه کلید میخوره میخوام بنویسم از زیادی کم میارم. چند دقیقه پیش شروع کردم تا تمرکزی روی آگاهی ها و شعر پروین و صحبت های استاد جان بنویسم اما اصلا شیرجه زدم تو عدم و و اگر میشد میخواستم همونجا بمونم و برنگردم.واقعا سپاسگزار این بی نهایتم که منو به سمت خودش میکشونه.

    خداجونم عاشقتم و عاشقانه زندگی میکنم و عشق می ورزم به همه چیز و همه کس که همه چی تجلی حضور تو بر روی زمین هستند.خدایا سپاسگزارتم برای این همه ایی که مسخر من کردی…..

    توحید عملی_قسمت 9

    خوندن شعری بینظیر از خانم پروین اعتصامی و صحبت کردن درباره ی اون. اونم توی ماشینی فوق العاده زیبا در حال حرکت اونم در دل یک جاده فوق العاده زیبا که دیگه داره از آسمونش هم نعمت و خیر میباره و اونم همراه شدیم و شنیدیم و البته بارها و بارها باید ببینم و بشنوم تا درک کنم هر چه بهتر و عمیق تر، سپاس استاد قشنگ و خوشتیپ و خوش لباسم و خوشرنگم. سپاس که علاوه بر گوش ها و قلب مون، چشم هامون رو هم جلا میدی و صفا میدی خصوصا وقتی چشم تو چشم میشی با ما و اون دُر و گوهر ها رو از وجود خودت استخراج میکنی و به ما میگی بچه ها هرچقدر میتونید برداشت کنید.استاد مگه از کسی میتونه بیاد سمت فایل ها چیزی برداشت نکنه اینقدر فراوانی خیر و برکت از در و دیوار فایل ها میباره. واقعا من یکی که کم آوردم برای ابزار تشکر و قدردانی. وفقط انگشت هام میتونن کلمات رو هر بار با عشق تر به صفحه کلید کهکشانی ام ضربه بزنن و بگن که دوستتون دارم و سپاس برای تمام وجود پر از عشق تون.

    وای که چقدر من استادِحاشیه است ذهنم و اصلا نمیتونم گاهی جلوی خودمو بگیرم تا اینا رو ننویسم یا اینا تو ذهنم نیاد نمیتونم استاد میدونید اصلا تا میام برم سراغ اصل مطلب همه چیز رو با جزئیات هرچه تمام تر نمیتونم که نبینم و ننویسم.خدایا هدایتم کن تا اون چیزهایی که مینویسم به اصل نزدیکتر باشه.

    خب دوباره بسم الله و از اول شروع میکنم از اول، اول اول…

    من که اگر بخوام از عکس کاور این قسمت و عکس العمل خودم و فکرایی که به ذهنم زد باید به اندازه یک کتاب بنویسم و از اونجایی که نمیتونم بنویسم این اول رو با عکس کاور شروع میکنم.(میدونم وسطم اما برای منِ عاشق این تازه اولشه خخخ)

    عکس استاد جان کنار دریاچه وسط پرادایس با اون تیشت قرمز خوش رنگ شون و اون کلاه مشکی اونم در کنار اسب قهوه ایی بنام براوونی روی اون چمن یک دست سبز خوشرنگ اصلا دیوانه کننده است. اصلا غرق زیبایی و هارمونی و حرفِ این تصویر برام. و همون اول این به ذهنم اومد این پسرخوب تو فایل قبلی “میزان تحمل شما چقدر است؟” اصلا الگوی تحمل نکردن شد برام. اینکه آخر فایل استاد جان دیدن براوونی تا گردن خیسه و اونم بخاطرگرمی هوا انگاری براوونی آگاهانه تا گردن رفته توی آب. که البته بعدش دیدیم خدا چطور بارونی رو فرستاد تا زمین رو سیراب از آب و خنکی کنه.بع به محض دیدن این کاور گفتم ایوول براونی…واقعا با اینکه کاور بی ربط بود اما واقعا خیلی ربط داشت بگم ربطش رو، اینکه یک حیوون هم میتونه توحیدی عمل کنه و در عمل این توحید رو اجرا کنه فقط بیشتر باید نشونه ها رو دید و درس هاشو گرفت.خب با این مقدمه میرم سراغ “توحید عملی قسمت9”

    خوندن یکی از اشعار خانم پروین اعتصامی که یکی از توحیدی ترین اشعاری هست که در مورد داستان حضرت موسی و نمرود هست با چاشنی زیبایی ها و نگاه و نگرش و صحبت های استاد، جانمی جــان…بازم سپاس.

    (میرم ببنیم تا کجا میتونم و اصلا نگران این نیستم نتونم همه افکارم رو بنویسم و همه ی آگاهی های فایل رو بنویسم چون میدونم شما دوستان عزیز و ناب و ارزشمندم هستید که میتونم بعد بیام باز با دیدن و خوندن کامنت های شما لذت ببرم و اینجوری تقسیم کار خوبیه.)

    نترس و غمگین مباش و بچه رو به آب بینداز

    احساس خوب=اتفاقات خوب.

    فراموشی خدا ،نگران شدن مادر موسی

    وقتی خدا هدایت میکنه نجوا و افکار شیاطنی هست و میاد.

    وحی شدن به مادر موسی که همین الانم رهرو اینک در منزل است

    احساسش رو خوب میکنه که وعده خدا حقه و نتیجه مشخصه و الان بچه جاش امنه و در منزله.

    احساس شک رو برانداز مادر موسی

    بزرگترین دشمنان توکل و ایمان، شک و تردید هست.ایمان داشته باش و قدم ها رو بردار و شک نداشته باش.

    درک کردن خدا برای این عشق و مهر و مادری

    و محکم کردن قلب تو و به یادآوردن اینکه شیوه ی خدا عدل و بنده پروری است. عدل خداوند بی نقص است. هرآنچه که ما تجربه میکنیم بخاطر اون چیزی که ما پیشاپیش میفرستیم(ما چی رو پیشاپیش میفرستیم افکار و فرکانس هامون رو.) کاملا عادلانه داره اتفاقات رقم میخوره.

    کلمه بازی “نیست بازی کار حق، خود را مباز”

    یعنی کار خدا شانسی و اتفاقی نمیفته.

    سطح آب از گاهوارش خوشتر

    واقعا چقدر زیبا به شعر تبدیل کرده اون صحنه ایی که میشه توصیف کرد از داستان مادر موسی و اون اتفاق. واقعا تحسین برانگیزه.

    کلمه “مــا”

    اشاره به سیستمی بودن خداوند و مشیت و تمایز زیبا بین کارهای که مربوط به پرستش و توحیدی یا کارهای مربوط به مشیت و قوانین خداوند

    فکر کنی خدا چیزی رو فراموش میکنه این کفره.چون خدا خوابش نمیبره و همه چیز در سیطره خداونده.

    وای خدای من چقدر ترتیب این شعر و اشاره های استاد و درآوردن قانون توی اشعار و آیه های خدا رو قشنگ انجام میدن. اصلا این فایل ترکیب جادویی از چیزهای زیبا شده خدایا شکرت. چه کولاکیه….بازم میام. اینا رو فعلا هضم کنم.سپاس سپاس سپاس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  4. -
    سمیرا سعیدی گفته:
    مدت عضویت: 1983 روز

    سلام استاد نازنین و مریم جان پر مهر

    سلام به دوستان عزیزم در سایت

    روز تاسوعا این فایل رو گذاشتید من از خدا خواسته بودم که امروزم رو متفاوت کنه با یک آگاهی ناب و خدا رو شکر که با این فایل خداوند اجابت کرد خواستمو

    اشک ریختم درس گرفتم قدرت گرفتم و چندین احساس متفاوت رو با هم تجربه کردم

    داشتم به این فکر میکردم و از خودم و حضرت زینب می‌پرسیدم که شما چقدر توحیدی بودین چقدر خدا در وجودتون پررنگ بود که با اون همه شجاعت در کربلا ایستادین خانوادتون و پاره های تنتون رو که اونها هم همه پر از خدا بودند و عشق از دست دادین ولی در نهایت وقتی ازتون پرسیدند کربلا رو چگونه دیدی؟ گفتین ما رایت الا جمیلا (جز زیبایی چیزی ندیدم) این جمله من رو مسحور می‌کنه ببینید چقدر زینب ایمان داشت که کربلا رو که ما براش گریه میکنیم زیبا دیده بود. چون او و حسین انتخاب کرده بودند در راه معشوق قدم بگذارند و جان فدا کنند و خداوند و هر لحظه احساس میکردن در مسیرشون و حالشون ازین انتخاب خوب بود .

    من سپاسگزارم از خدا و از شما استاد برای این فایل عالی این شعر رو فراموش کرده بودم دوباره با یک نگاه جدید خوندمش و اشک ریختم از قسمت هایی که من هم تردید میکنم میترسم و هنوز چقدر فاصله دارم با توحیدی بودن و خجالت کشیدم از اینکه گاهی یادم می ره این خدایی که بهش توکل کردم چه ویژگی های داره شاید به زبان میارم ولی در ذهنم به این همه قدرت بی انتها باور ندارم که کلافه میشم .

    خدایا منو ببخش که فراموش میکنم فراموش نکردن تو

    خدایا منو ببخش که ضعیف میکنم قدرتت رو

    خدایا منو ببخش که اندوهگین میشم بعد از اینکه تو گفتی غمگین مباش که من هستم

    منو ببخش که حتی یادم می‌ره الهاماتت رو

    در آخر میخوام این چند بیت از شعر مولانا رو بنویسم برای خودم و شما که دیروز باهاش عشق بازی کردم

    گر نخواهی در تردد هوش جان

    کم فشار این پنبه اندر گوش جان

    تا کنی فهم، آن معماهاش را

    تا کنی ادراک رمز و فاش را

    پس محل وحی گردد گوش جان

    وحی چه بود گفتنی از حس نهان

    دوستون دارم و خدا نگهدارتون باشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      وجیهه بانو گفته:
      مدت عضویت: 2126 روز

      درود به شما سمیرای عزیز

      چه قشنگ عذر خواهی کردی از الله مهربان:

      ««خدایا منو ببخش که فراموش میکنم فراموش نکردن تو

      خدایا منو ببخش که ضعیف میکنم قدرتت رو

      خدایا منو ببخش که اندوهگین میشم بعد از اینکه تو گفتی غمگین مباش که من هستم

      منو ببخش که حتی یادم می‌ره الهاماتت رو»»

      درسته که ما انسانیم و نسیان جزیی از سرشتمونه، ولی مهر و لطف الهی مثل خورشید اینقدر نور داره و گرما میده که نمیشه ندید و نفهمید…

      مگر ذهنمونو بدیم در اختیار شیطان..

      و پناه بر خداوند از شر شیطان رانده شده…

      یادآوری زیبایی بود دوست خوبم و حس خوبی گرفتم از کامنتت…

      دلم نیومدم بی جواب بزارم این دلنوشته قشنگتو….

      امیدوارم همیشه نور و عشق الهی در قلبت بتابه و زندگیتو در دنیا و اخرت روشن و پر نور کنه…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    زهرا ازاد گفته:
    مدت عضویت: 1331 روز

    سلام به استاد بی‌نظیر و مریم جان فوقالعاده

    استاد جونم ممنونمم و سپاسگزار واسع تموم این آگاهی های بی‌نظیری که بهمون میدین

    چقد درس داشت این فایل توحیدی برای من

    چقد بهم یاد آور کرد که هیچچ کس و هیچ چیز توی زندگی من تاثیرنداره جز من و خدای من

    چقد تو زندگیم بها دادم به آدما

    چقد خدارو فراموش کردم و آدمارو به جای خدا گرفتم و مرتکب شرک شدم

    واقعا این شرک همون مورچه سیاه روی سنگی سیاه و در دل تاریکی است

    این فایل توحیدی بهم یاد آور شد خدا همیشه هواسش به ما بنده ها هست و این ما بنده هاییم که حضور خدارو فراموش می‌کنیم

    به یاد میارم که از وقتی که با آموزه های استاد عزیزم آشنا شدم خیلی جاها آگاهانه تمرکزم از رو آدما برداشتم و تموم قدرتو دادم به خدای خودم به به طرز باور نکردنی تموم درها باز شد

    یادمه اولین بار که میخواستم واسه خودم مشغول به کار بشم با مخالفت خیلی شدید خانواده مواجه شدم و خانوادم با کار کردن دختر خیلی مقاومت شدید داشتن و اگرم قرار بر کار کردن بود باید حتما در جایی که یه آشنا باشه حتما برم و مشغول بشم

    اون روزا خیلی حالم بد بود و خیلی دعوا و بحث کردم و تو خلوت خودم تموم قدرتو داده بودم دست پدرم و خودمو باخته بودم و خدارو فراموش کرده بودم

    اما خداروشکر خیلی زود به یاد آوردم و تموم تمرکزم گزاشتم روی خودم و خدای خودم و مدام اینو با خودم تکرار میکردم که هیچ کس نمیتونه توی زندگی من تاثیر بزاره و تنها منم و خدای خودم که زندگی خودمو می‌سازم

    و درنهایت به راحتت ترین شکل ممکن و در بهترین شرایت من حتی رفتم به یه شهر دیگع واسه کار اونم با رضایت و موافقت صد درصد خانوادم

    به طوری که خود پدرم بهم گفت که برم

    اونجا بود که فهمیدم گرفتن قدرت از آدما و دادن تموم قدرت به خداوند و ایمان به اونه که میتونه همه چیزو برات مث آب خوردن درست کنه

    خدایاشکرت

    خدایاشکرت واسع وجود شما استاد که انقد زیبا مارو به سمت بهترین ها هدایت میکنید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  6. -
    فرشید گفته:
    مدت عضویت: 1645 روز

    به نام خداوند عادل و قدرتمند

    سلام خدمت استاد عباس منش و خانوم شایسته و همه بچه های سایت

    این داستان‌های حضرت موسی در قرآن از جذاب‌ترین داستان‌های قرآنی هست که میتونیم بسیار زیاد از این داستان‌ها توی زندگی روزمره بهره ببریم و استفاده بکنیم

    و توی این داستان رها کردن حضرت موسی روی آب توسط مادرش به نظر من مهمترین درسش

    کنترل ذهنه

    اینجا مادر حضرت موسی بعد از این که بچه رو روی آب رها کرد این نبود که دیگه کارش تموم شده و دیگه کنترلی رو آینده و شرایط نداشته باشه

    و کاری از دستش بر نیاد

    مادر موسی بعد از رها کردن بچه روی آب دوتا کار میتونست انجام بده

    یکی این که با گریه و زاری و گله و شکایت از زمین و زمان در احساس بد باشه و با ترس و نگرانی شرایط رو جوری رقم بزنه که دیگه هیچ وقت دستش به بچه نرسه

    یعنی خودش خالق زندگی خودشه در هر شرایطی

    یا راه دیگه اینه که با کنترل ذهن و توکل به خدا و ایمان به عدل و قوانین خداوند بتونه که افکار منفی و ترس و نگرانی از آینده رو کنترل کنه و شرایط رو به نفع خودش رقم بزنه

    و خداوند هم داره به مادر حضرت موسی قوانین رو گوش زد میکنه که نترس و غمگین نباش که اینجا قوانین در کارند تو خودت انتخاب میکنی آینده چه اتفاقی بیفته و شرایط چطور پیش بره

    این هر روز توی زندگی ما هم هست و ما داریم هر لحظه زندگیمون رو با افکار و فرکانسها رقم میزنیم

    و واقعا بعضی از شرایطی که برای ما پیش میاد احساس می‌کنیم که شرایط سخت شده و نجواهای ذهن شروع میکنن که آینده رو حتی بدتر از این هم نشون بده

    اما اینجاست که ما باید از این داستانهای قرآنی و آموزهای استاد عزیز استفاده کنیم و بتونیم که هر جوری که شده شرایط رو آروم کنیم و ذهن رو کنترل کنیم تا ورق رو در آینده برگردونیم و به نفع خودمون تموم کنیم

    در همچین شرایطی هست که عیار واقعی ما مشخص میشه مثل این شرایطی که الان خودم توش قرار گرفتم من باید با شکر گزاری و دیدن داشته‌ام و به یاد آوردن جاهایی که خدا دستم رو گرفت و کمکم کرد و این که همه چیز طبق قوانین خدا پیش میره و برگی بدونه اذن خدواند نمیوفته ، بازی رو به نفع خودم تموم کنم من باید همیشه این رو به خودم یاد آوری کنم که تا زمانی که من در مسیر درست هستم و سعی میکنم به هیچ عامل بیرونی قدرت ندم و توحیدی باشم ، همه چیز به نفع من تموم میشه حتی اگر در ابتدا ظاهر قضیه این رو نشون نده مثل زمانی که همه چیز به ظاهر این رو نشون میداد که بچه از دست مادر رفته و دیگه همه چیز تمام شده اما دیدیم که با نترسیدن و نامید نشدن و کنترل ذهن و اطمینان به قوانین بدون تغییر خداوند چه سرانجامی داشت

    خدا رو شکر بابت این مسیر توحیدی که توش قرار گرفتیم و اگر نبود استاد عباس منش و آموزشهاش و هم زمانی این فایلها با شرایط الانم خدا میدونه که به چه قهقرایی میرفتم

    خدایا شکرت

    خدایا شکرت

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  7. -
    ناهید رحیمی تبار گفته:
    مدت عضویت: 1444 روز

    توحید عملی قسمت 9.

    سلام به دو عزیز بزرگوار و دوست داشتنی ،استادعزیزم ومریم عزیز.

    فایل بسیار آموزنده وپر حسی بود .

    همیشه فایلهای توحیدی استاد،عالیه ومن ازگوش کردنش لذت می‌برم.

    استادعرض کردن جایی که «غم وترس»باشه در واقع خدایی اونجا وجود نداره.

    چرا من میترسم ؟چرا غمگین میشم ؟

    چون فکر میکنم به آخر خط رسیدم .چون فکر میکنم چیزی درست نمیشه ! چون فکر میکنم همه چی تموم شده ومن بدبخت و بیچاره شدم.

    لحظاتی که میترسم توکل ندارم وهیچ امیدی به چیزی ندارم پس غم سراغم میادوتمام وجودم سرشار ازاحساس بد میشه .

    ترس آدمو بیچاره می‌کنه .هرجا که ترسیدم نتونستم اتفاق خوبی برای خودم خلق کنم.

    ترس ریشه تمام مشکلات وبدبختیهای زندگیمونه.

    ترس سلاح شیطانه.

    ترس از هرچیزی ،کاملا تو رو به بیراهه میکشونه .

    حالا میخواد ترس از تنهایی باشه .

    ترس ازمجازات باشه.

    ترس ازآیندت باشه.

    ترس از وابستگی‌هات باشه.

    ترس از شرایطتت باشه.

    ترس از قضاوت باشه .

    ترس از مرگ باشه.

    ویا هر ترس دیگه ای!ترس آدمو سمت مشرک شدن می‌بره.

    وقتی می‌ترسی نمیتونی شاد باشی .باید مدام تو غم وناراحتی به سر ببری.

    ترس مثل سمی میمونه که توی تمام سیستم بدن وذهنت منتشر میشه وقدرت اراده ی انسان رو فلج می‌کنه.

    فقط میشه با ایمان به خدا واعتماد به خدا برتری غلبه کرد.

    ما با هماهنگی خدا میتونیم به خواسته هامون برسیم واز تمام ترسهامون رهایی پیدا کنیم.

    جایی که می‌ترسیم ینی خودمونو تنها میبینیم پس قاعدتاً با شکست مواجه میشیم.اما جایی که خودمو وخدا رو باهم میبینم ،حتمن تو هر شرایطی که باشم به موفقیت میرسم.

    لازمه ی با خدا بودن فقط «صبوری کردنه».

    استاداز دو واژه دیگه «شک وتردید»هم صحبت کرد.

    داشتن شک‌ وتردید هم داغونت می‌کنه .

    شک وتردید که داشته باشی دستت به کار نمیره.

    شک وتردید که باشه ایمانت میاد ومیره.

    شک وتردید که باشه مدام تو برزخی.

    شک وتردید که باشه نمیتونی انتخاب درستی داشته باشی.

    شک وتردید که باشه دلهره ونگرانی بیچارت می‌کنه.

    به هیچ وجه از جایگاهی که داری لذت نخواهی برد ومدام در حسرتی.

    قدرت تصمیم گیری نداری.

    تصمیمم که بگیری باز احساس امنیت وخوبی نداری .

    شک وتردید باعث افسردگیت میشه .

    شک وتردید ینی جایی هستی که نه راه پیش داری ونه راه پس .

    همیشه میون آسمون وزمینی.

    دلت میخواد کاری که انجام میدی شانسی بگیره ومنتظری بطور اتفاقی اون‌موضوع خوب پیش بره.درواقع اختیار خاصی تو عملکردت نداری ومصمم به انجامش نیستی .

    یه جورایی سست وبی اراده ای!

    چ جمله ی قشنگی از مولانا گفتن استاد:

    «خداوند» : بی پدران را پدر.

    بی مادران را مادر.

    بی راهروان را راهور.

    این جمله خیلی به دلم نشست هرچند ازقبل مطمئن بودم.اما چرا چیزایی که تو کلام میدونیم صددرصد درسته ولی تو عمل اونطور نشون نمیدیم.

    چرا بین کلام وعملمون انقد فاصلس؟!

    وقتی کل زندگیمو مرور میکنم میبینم هرجایی که بی خدا بودم ،دیمی زندگی کردم و هیچ اتفاق خوشایندی رو تجربه نکردم .وهر جا که خدا رو داشتم وخودم آگاهانه یادش بودم وبا کمک خدا پیش رفتم اتفاقات خوبی رو تجربه کردم.

    مثلاً با وجود بچه دار نشدنم ،رها بودم مطمئن بودم خدا به وقتش بهم فرزند خوب وصالح میده والان بعد از گذشت 25سال صاحب دو فرزند خوب وصالح دارم .

    وقتی وارد خانواده ی همسرم شدم خیلی اذیت شدم وخیلی از حقارت‌ها رومتحمل شدم .جرات انجام‌کاریو نداشتم همیشه می سپردمشون به خدا.

    الان هیچ اثری ازاون شخصیت در وجود من نیست وخودم تو جایگاهی هستم که خیلی بالاتر ازاونا هستم وعزت واحترامم را خدا بهم برگردوند.دوست ندارم از حقارتهاشون بگم ولی زندگیای هیچ کدومش بهترازمن نیس که خیلی پایین تراز من هستن.

    دوران جوانیم چند ماه مریض شدم .فقط با توسل وتوکل برخدا تونستم بهش غلبه کنم واز دست بیماریم نجات پیدا کنم.

    خیلی جاها خدا حضور داشته .خدا رو تو خیلی از لحظات داشتم .امامتاسفانه در عملکردهام نتونستم به قدرتش تکیه کنم .

    تکیه نکردم که خیلی باخت دادم.

    تکیه نکردم که این همه سال اززندگی عقب افتادم .

    شرک ورزیدنم به خدا دلایلهای مختلفی داشت .

    دقیقن منم فکر میکردم که خدا حواسش به من نیس .

    گاهی فکر میکردم خدا فراموشم کرده .

    گاهیم فکر میکردم خدا دوستم نداره.

    خیلی جاها (منم منمم )به راه بود.فکر میکردم خیلی بلدم .

    به تنهایی ازپس خیلی از مسائل ، برمیام.

    مغرور به تمام معنا بودم .سرکش و یاغی.

    میتاختم ومیتاختم اما به جایی که باید نمیرسیدم.

    من بدون خدا به هیچ جا نرسیدم.

    چند سال پیش که دیگه داشتم فراموشش میکردم باز وجود استادعزیز،باعث شد شناختم قویتر بشه و بهتر خدا رو بشناسم .

    تا اینکه دوباره وارد زندگیم کردمش .

    اینکه استاد گفتن وقتی کارمون گیره ،خدا خدا میکنیم وبعد ازاتمام کار یادمون میره که کی کمکمون کرده .

    بگم که من خیلی اینجوری بودم.

    فقط در لحظه خدا رو میخاستم .کارم که تموم میشد انگار هیچ کسی به اسم خدا نمی‌شناختم.

    سپاسگزاری بلد نبودم .

    من چوب غرورمو خیلی خوردم.

    خیلی آدم نابلدی بودم در حالیکه فکر میکردم خوب بلدم از پس مشکلات بربیام .

    تو هرکاری دخالت میکردم .در حالیکه اگه ایمان داشتم لزومی نداشت دخالت تو کارایی که به من مربوط نمیشه ،بکنم‌.

    خودمو زرنگ عالم میدونستم .

    واااای این جمله ها چقد قشنگن :(خدایا به هرخیری که تو به من عطا کنی ،من تسلیمم ).

    چقدر خوبه انسان نسبت به معبود خودش فروتن و متواضع باشه.

    استاد گفتن: به اندازه ای که سرمون پایینه در مقابل پروردگارمون ، به همون اندازه هم خداوند ما رو سرافراز وسربلند می‌کنه.

    هممونم اینو باور داریم.

    همه اینو میدونیم که اگر همه چیو به خودش بسپاریم بهترین اتفاقها میفته.

    همه قبول داریم که قدرت وحکمت خداوند بهتر ازقدرت وعقل ماست.

    پسرم در رابطه با رسیدن به خواستش همیشه میگه مامان ،من حرکتمو کردم ،تلاشمم دارم میکنم .احساسم خوبه ،نگران چیزی هم نیستم .ریلکس ریلکسم.همه چیمو به خدا سپردم .نمی‌دونم قراره چ اتفاقی بیفته ؟ومن به چ جایی هدایت بشم؟ولی ایمان دارم خدا در وقت وزمان خودش منو به بهترین جا هدایت می‌کنه.

    پس من صبر میکنم وهراتفاقی این ما بین بیفته هرچند تلخ ،میپذیرم.

    انقد لذت میبرم وقتی اینطور حرف میزنه .

    من که مادرشم وخودم این چیزا رو یادش دادم گاهی درست عمل نمیکنم.

    ولی خدایی از لحاظ مالی واتفاقاتی که به ثروت ومال برمیگرده خیلی بهتر ازقبلم شدم .

    دوره ی 12 قدم وعبارتهای تاکیدیش خیلی تاثیر مثبت روم گذاشت.

    بابت روابطم هم اگه به این احساس خوب و به این نقطه رسیدم بخاطر اینه که دست وپازدنها واحساسات بیخودوناجالب رو ازخودم دور کردم .درواقع متوجه شدم جایگاه الان من میتونه حسرت چند سال بعد من باشه.

    پس بهتره الان خوب عمل کنم وبه خدا وقوانینش اعتماد کنم تا چند سال دیگه بابت عملکردهام خوشحال باشم وهم الان اززندگیم وروابطم لذت ببرم وهم سالهای بعد.

    حرص وطمع ونگرانی ها وترسها را ،ریختم دور و به خدا اعتماد کردم .

    دیگه با بیکار نشستم وسکوت کردنم نمیگم دارم باخت میدم .بلکه مطمئنم این صبوری من پاسخهای عالی ای در پی خواهد داشت.

    این جمله رو خیلی شنیدیم که میگن هیچ کس قرار نیست اینجا بمونه پس این دنیا رو جدی نگیرید .یاد آوری این جمله به من خیلی کمک می‌کنه تا امروزم رو به بهترین شکل ممکن بگذرونم .

    از استاد هم بارها این جمله رو شنیدم.

    واقعن وقتی تو این حال و هوا میریم وبه این موضوعات فکر میکنیم ،چه احساس خوبی پیدا میکنیم

    حتی نسبت به دیگران.

    وبا داشته هامون چقدر حال میکنیم .

    از آدمای اطرافمون خوشمون میاد طوری که دوست داریم به همشون عشق بورزیم.

    همه چی آرومه وقتی ما آرومیم .وقتی ما خدا رو تو دلها وقلبهامون داریم.

    وقتی تکیه گاهمون رو فقط فقط خدا میدونیم.

    بخای عمیق نگاه کنی ،حس میکنیم خدا چقدر مظلوم وکم توقعه در برابر ما بنده هاش.

    ولی ما گاهی خیلی گستاخانه برخورد میکنیم.

    گاهی میفهمیمو اینکارو‌میکنیم وگاهیم نمی‌فهمیم.

    در حال وظیفه ی ما عاجز وناتوان بودن در مقابل پروردگارمونه .

    اینکه من قبول کنم در برابر خداوند هیچ وپوچم .

    پس هرروز باسپاسگزاری بابت هرچیزی ،بندگی خودمو ثابت کنم .

    باصبر کردنم در برابر ناملایمات زندگی ،بندگی خودمو نشون بدم.

    با بودن در احساس خوب وشادی زیستنم ،قدردانی از نعمتهاشو بهش نشون بدم.

    با اعتمادکردن به وعده ی حق اینکه خداوند ما رو به بهترینها هدایت می‌کنه و بهتر از ما میخواهد که ما شاد وخوب زندگی کنیم .ایمان خودمو به خداوند ثابت کنم.

    خدا که باشه ینی همه چی داری .

    بیاییم انقد از آدمهای دور ورمون واز این دولتمردان وبزرگان مملکت غول نسازیم .همه ی اینا در برابر خداوند هیچن .

    به خداوند توکل کنیم ،امید داشته باشیم ،احساسمونو خوب نگه داریم ،ایمان داشته باشیم تا نتایج عالی دریافت کنیم و از پاداشهای بزرگ خداوند بهره مند بشیم.

    استاد جون عزیزم ممنون وسپاس به خاطر فایل قشنگتون .

    بازم ازاین فایلهای توحیدی جدید برامون بزارید.

    انشالله شما ومریم جون عزیز در پناه حق تعالی باشید .

    الله یار و یاورتون باشه همیشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
    • -
      وجیهه بانو گفته:
      مدت عضویت: 2126 روز

      سلام به دوست خوبم ناهید عزیز

      در این عصر زیبا که هدایت شدم به کامنت شما دیدم انگار همگی ما یک جورایی با هم، همدردیم….

      درد شرک

      درد بی ایمانی

      درد منیت

      درد منم های پر تکرار

      درد فراموشی خدا

      و انگار همگی ماها دنبال درمون این درد ، سر از این مکان مقدس در آوردیم….

      ی تایمی مبهوت حرف و حدیث هایی که تا اکنون شنیدیم و از اون به بعد متحیر حرف و حدیث هایی که اینجا میشنویم… و از ی جایی به بعد دو زاری مون می افته که آرهههههههه…

      درمون رو‌پیدا کردم…

      دوای دردم همینه…

      خودشه…

      خودِ خودِ خداست…

      الله اکبر از این آفریننده ایی که اینقدرررررررر مهربونه…

      و چقدرررررررررررررر زیاد رد پای این درمان رو توی کامنتهای دوستان هم مسیرم میبینم…

      و یکی از اون رد پاهای پر رنگ ، کامنت قشنگ شما بود…

      بهت تبریک میگم ناهیدجان دوستی محکمت رو با خدا..

      تحسینت میکنم که خداوند رو وارد زندگیت کردی و از راهش کنار رفتی و اجازه دادی زندگی تو آباد کنه…

      نوش جانت همه موفقیتهات دوست خوبم..

      نوش جانت همه دستآوردهای لذت بخشت..

      برات سراسر عشق و نور الهی رو میطلبم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    حسن طهماسبی گفته:
    مدت عضویت: 1666 روز

    سلام و درود یزدان پاک بر شما بزرگواران که حق استادی بر گردن من دارید.وهمچنین عرض سلام خدمت خانواده صمیمی و فرهیخته عباس منش.

    استاد عزیزم از اول شعر اشکهام جاری شد چونان منقلب شدم که گویی همه وجودم فریاد میزد که خداوند خطاب به تو داره سخن میگه.استاد نمیتونم به هیچ شکلی ،اون حال و هوایی که با شنیدن وتجسم این شعر واین فایل بینهایت ارزشمند،بهم دست داد،،را بیان کنم.الان هم فقط می‌خوام ساعتها با خودم خلوت کنم وله نعمتهای بیشماری که خداوند از سرفصل به من عطا کرده،هزاران جایی که دستم راگرفته،هزاران باری که گناهانم راپوشانده،،،فکر کنم وبه خودم بیام و درک کنم قطره ای از نعمتهای بیکران خداوند را.اما از طرفی نتونستم کامنت نزارم و این کلمات هم الهام خداوند بر زبانم بوده ..استاد عزیزم عاشقانه دوستت دارم و شنیدن صدای شما در گوشم طنین عشق خداوند است.باز هم خداوند را سپاس گذارم که من رابه این سایت بینظیر هدایت کرد.این سایت همان کشتی نوح است که هر که به آن داخل شد ،ایمن شد از اتفاقات بد،،البته به شرط عمل وعمل به قوانین که شما آموزش میدهیم.

    از همه دوستان هم سپاسگزارم وهمگی شما رابه دستان قدرتمند رب العالمین میسپارم….

    حسن طهماسبی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  9. -
    الماس گفته:
    مدت عضویت: 1974 روز

    به نام تو ای دوست

    به نام خدای تمام خیرها

    و وقتی ما در مسیر او قرار میگیریم هر اتفاقی می افته بی شک خیره

    سلام استاد عباس منش عزیز ومریم خانم

    چه فایل زیبایی ،خدا تو این فایل از زبان شما با من حرف زد ومن با قلبم شنیدم و دریافت کردم

    خدا پاداش این همه عشق و محبت شما رو به شاگرداتون در دنیا و آخرت عطا کنه

    آمین

    چند وقت پیش شاید یه ماه یا بیشتر شروع کرده بودم به خوندن کامنت بچه ها هدایت شده بودم به کامنت سید علی خوشدل ،ابراهیم وخیلی از بچه های دیگه

    خیلی وقت بود از خدا درخواست کرده بودم درآمد من رو به ماهی پنجاه میلیون برسونه این عدد رو خودم انتخاب کرده بودم.وقتی کامنت این دوستان رو خوندم اونها نوشته بودن درامدشون به ماهی صد میلیون یا بیشتر رسیده

    به خدا گفتم تو ماهی صد میلیون به این دوستان میدی پس پنجاه میلیون نباید زیاد باشه برات

    یواش یواش نظرم عوض شد و به صد میلیون فکر میکردم

    با خودم میگفتم اگر می‌خوام نتایج بهتری بگیرم باید برم از محصولات استاد استفاده کنم

    تصمیم قطعی گرفتم دوره دوازده قدم رو بخرم وتعهد دادم تمریناتش رو انجام بدم

    دو روز نگذشته از کار بیکار شدم

    تو این چند روز نجواهای شیطانی شروع شدن اوضاع از این به بعد بد میشه حالا برای خرید نون از نونوایی هم باید غصه بخوری،حالا فلان چیز رو نمیتونی بخری،حالا فلان کار رو نمیتونی بکنی ،وای اجاره کارگاه چی میشه؟ ،یه چند وقت دیگه باید بریم شهرستان،پول این سفر رو از کجا جور میکنی؟حالا چی میشه ؟و…

    همیشه مضطرب بودم.

    میدونستم باید ذهنم رو کنترل کنم و این روزها خوب فهمیدم اصلا کار آسونی نیست

    ولی اصلا مهم نیست که آسونه یا سخته باید بتونی

    دو روز به خاطر عاشورا تاسوعا تعطیل بود

    تصمیم جدی گرفتم برای کنترل ذهنم هم که شده بزنم بیرون

    یه مقدار پول کمی تویه حسابم داشتم ،به همسرم گفتم بیا بریم جنگل ابر شاهرود

    میدونستم اگه همین پول کم هم خرج بشه دیگه پولی نیست

    برام مهم نبود چون این پول کم بلاخره خرج میشد .به جای اینکه بشه سیب زمینی ،پیاز،ماست و… دوست داشتم تو کنترل ذهن کمکم کنه

    همینم شد،خدایا چه جای رویایی آفریدی .روز اول که رفتیم همه جا مه و ابر بود بیشتر از صد متر رو نمیتونستی ببینی ،حرکت ابرها که دقیقا از کنارمون رد میشدن،هوای مطبوعی که هر مرده رو زنده میکرد و به زندگی برش میگردوند. هر چی استرس بود شست و برد

    شب چون میترسیدم اونجا بخوابیم رفتیم شاهرود تا تویه پارک چادر بزنیم روز بعد بیایم .چقدر شاهرود شهر زیبا وقشنگیه .چه مغازه ها ،رستورانها،فروشگاهای بزرگ وشیکی داره ساختمانها و پارکها و خونه هایی که خبر از ثروتمند بودن این شهر میده

    روز بعد که برگشتیم جنگل ابر اصلا ابر نبود .حالا ما واضح هر چی رو که دیروز به خاطر زیادی مه وابر نمی‌تونستم ببینیم ،تونستیم ببینیم

    خدایا چه مکان زیبایی چقدر رویایی بود. حتی بدون ابرش

    ما رویه قله کوه بودیم وکوها ودرهای جنگلی رو به راحتی می‌تونستیم ببینیم وکشف کنیم دیروز دقیقا کجا بودیم واطرافمون چه کوههای زیبایی وجود داشت

    خدایا شکرت

    کوه روبرویه مایه قسمتیش بدون درخت بود وتماما مثل دشت سبز بود .عشایری که گوسفند داشتن به راحتی فعالیت وحرکت گوسفندهاشون رو می‌دیدیم ولذت می‌بردیم

    کوه دیگه جاده ای داشت که ماشین مسافرها از اون بالا می‌رفت و اون بالا فضایی داشت که مسافرهای زیادی جمع شده بودن ماشیناشون رو پارک کرده بودن وچادر زده بدن

    ما یه لونه پرنده تویه بوته ها پیدا کردیم .دو تا جوجه کوچولو شاید به اندازه دو تا بند انگشت .تکون نمیخوردن وبه قول شوهرم استتار کرده بودن تا ما پیداشون نکنیم

    خدایا هزاران مرتبه شکرت به خاطر تمام زیبایی های که نشونمون دادی

    اون درخت آلوچه جنگلی که از خوردن میوه‌هاش لذت بردیم .زرشک های جنگلی که هنوز نرسیده بود ولی ما از طعم ترش وتلخش لذت بردیم

    و همه جوره زیبایی های طبیعت رو بهمون نشون دادی

    استرس‌ها ونگرانیها رو فراموش کردم

    اما همین که برگشتیم خونه دوباره فکر و خیال شروع شد میدونستم برگردم خونه دوباره نجواهای شیطانی شروع میشه .حالا میخوای چیکار کنی؟،به این زودی ها کار پیدا نمیشه ،تو این مدت میخوای چیکار کنی؟،اصلا کار به خوبی قبلی مگه پیدا میشه؟

    ولی می‌دونستم باید بتونم ذهنم رو کنترل کنم

    شب خیلی خسته بودیم وزود خوابیدیم ،ساعت4صبح که گوشیم برای انجام ستاره قطبی اختراعی خودم زنگ زد و بیدار شدم ،یه چیزی تو قلبم بهم گفت امروز فقط شکرگزاری بنویس همین کار رو کردم واقعا حالم خوب شد

    اومدم به سایت سر بزنم فایل قشنگتون حالم رو بهتر کرد

    انگار مخصوص من بود.شما داشتین حرف می‌زدین ولی انگار خدا بود

    خدا داشت به مادر موسی میگفت

    وحی آمد کاین چه فکر باطل است

    رهرو ما اینک اندر منزل است

    ولی انگار مخاطبش من بودم ،به من می‌گفت چرا نگرانی ،مگه به من نسپردی ؟،پس نگران نباش هدایت ویاری من در راهه

    پرده شک را برانداز از میان

    تا ببینی سود کردی یا زیان

    خدا به من میگه به توکل خودت ادامه بده نگرانی ها رو از خودت دور کن وصبر داشته باش ودر آینده ببین نتیجه توکل و صبرت رو

    وحرفهای شما که در توضیح به من این رو فهموند که شک نکن( شاید نشه )اگر به خدا ایمان دارم (،که البته دارم وهر روز رویه خودم کار میکنم)تردیدی به خودت را نده

    ما گرفتیم آنچه را انداختی

    دست حق را دیدی ونشناختی

    وباز اینجا که میگه

    نیست بازی کار حق خود رامباز

    آنچه بردیم از تو باز آریم باز

    هیچ چیز اتفاقی نیست مطمعن باش تصمیم گرفتی بیشتر رو خودت کار کنی خواستی دوره دوازده قدم رو بخری بیکار شدی این اصلا اتفاقی نیست .مطمعن باش درخواستت رو شنیدیم که بیکارت کردیم .نمیدونی حالا چی میشه.اما ما میدونیم چی میشه .بسپار به ما.

    شاید در آینده اومدم بازم براتون کامنت نوشتم که دستم رو تو دست خدا گذاشتم وبهش توکل کردم،وترس وتردید رو از خودم دور کردم وخدا من رو با خودش کجا برد

    مثل جنگل ابری که با اشتیاق زیباییهاش رو برای شما توصیف کردم،از زیبایی‌ و رویایی بودن مکانی که خدا من رو با خودش برد براتون نوشتم

    بهش ایمان دارم بارها برام معجزه کرده

    خیلی دوستتون دارم شما ومریم خانم مهربان

    به خدا میسپارمتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  10. -
    A گفته:
    مدت عضویت: 1214 روز

    به نام یگانه خالق جهان هستی

    سلام به همه دوستان عزیزم ، استاد عباسمنش زیبارو و خانم شایسته مهربان

    استاد چقدر لذت می برم وقتی می بینم یک نفر هست که تا این حد قوانین رو خوب درک می کنه و داره به زبان فارسی تا این حد باور های توحیدی رو خوب بیان می کنه

    من سپاسگزارم بابت تمام آموزه های شما

    و البته فایل های توحید عملی که به قول خودتون هر چقدر در موردش صحبت بشه کمه

    همون طور که گفتین چقدر خانم پروین اعتصامی قانون رو درک کردن و چقدر زیبا توی شعر هاشون از آگاهی هاشون استفاده کردن

    پروین اعتصامی

    لطف حق

    مادر موسی، چو موسی را به نیل

    در فکند، از گفته ی رب جلیل

    توی قرآن این داستان زیبا بیان شده و خداوند به مادر حضرت موسی میگه هر وقت احساس خطر کردی برای جون بچه ات ، موسی رو به رود نیل بسپار

    و توی همون سوره مثل خیلی جاهای دیگه توی قرآن از کلمه (لا) قبل ریشه حزن استفاده شده و اشاره داره به قوانین خداوند که ای بنده من نترس و اندوهگین مباش چون ما بچه ات رو بهت برمی گردونیم ، نترس و اندوهگین نباش چون ما کارمون رو بلدیم ، همه چیز تحت فرمان ماست و ما بهترین هارو رقم می زنیم

    چرا خداوند به مادر موسی میگه نترس و اندوهگین نباش ؟ چون تصمیمات ما توی ترس و غم و به طور کلی احساسات بد ، تصمیمات اشتباهی هست

    فرض کنیم مادر موسی می ترسید و به الهاماتش عمل نمی کرد ، چی میشد ؟ احتمالا حضرت موسی رو می گرفتن و از بین می بردن

    و چون خداوند به قوانینش آگاه هست ، میگه نترس و اندوهگین مباش ، ما بچه تو رو بهت برمیگردونیم ، و به عنوان پیامبر انتخاب خواهد شد

    خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه

    گفت کای فرزند خرد بی گناه

    گر فراموشت کند لطف خدای

    چون رهی زین کشتی بی ناخدای

    گر نیارد ایزد پاکت به یاد

    آب خاکت را دهد ناگه به باد

    و مادر موسی هم مثل همه ما وقتی توسط خداوند هدایت میشه ، نجواها و افکار منفی که از سوی شیطان هستند به سمت او روانه میشن که

    اگه نشه چی میشه؟ اگه خدا یادش بره وعده هاش رو چی ؟ اگه خدا حواسش به بچم نباشه چی ؟ اگه بچه ام بیوفته توی آب چی؟ و هزاران اگه و اما دیگه…

    وحی آمد کاین چه فکر باطل است

    رهرو ما اینک اندر منزل است

    وحی میاد به مادر حضرت موسی که این افکار باطل و چرند چیه؟ اینا چیه داری میگی؟

    وعده خداوند حق است و بی شک خداوند به آنچه که وعده داده عمل میکنه

    شاید از نظر تو بچه ات توی آبه هنوز ، ولی از نظر ما بچه به مقصد رسیده ، چون همه چیز تحت کنترل و فرمان ماست

    وقتی که ما ترس و غم نداریم ، احساس خوب داریم ، ایمان داریم و هدایت رب رو دنبال می کنیم، شاید از دیدگاه ما هنوز اتفاقی نیوفتاده ولی از دیدگاه خداوند ، نتایج اتفاق افتادن

    پرده ی شک را برانداز از میان

    تا ببینی سود کردی یا زیان

    خداوند میگه شک و تردید رو از بین ببر و ایمان داشته باش به ما ایمان داشته باش

    معلومه که از بین بردن شک و تردید و احساسات بد کار راحتی نیست ، معلومه که کنترل کردن ذهن کار خیلی راحتی نیست ولی پاداشش بزرگه ، یعنی اگه ایمان داشته باشی خداوند بهت وعده داده که کار هات انجام میشه

    ما گرفتیم آنچه را انداختی

    دست حق را دیدی و نشناختی

    در تو، تنها عشق و مهر مادری است

    شیوه ی ما، عدل و بنده پروری است

    اینجا پروین از دیدگاه خداوند میگه: ما می دونیم که تو احساسات مادر داری و نگران بچه ات هستی

    برای همین داریم سعی می کنیم تو رو آروم کنیم و به تو وعده دیدار دوباره بچه ات رو میدیم

    ولی راه و روش ما عدل و بنده پروری هست ، یعنی بی نقص تر و دقیق تر از قوانین و عدل خداوند وجود نداره ، یعنی جهان هستی بر اساس عدل کامل کار میکنه ، یعنی هر آنچه که تجربه می کنیم ، نتیجه آن چیزی هست که از پیش فرستادیم

    نیست بازی کار حق، خود را مباز

    آنچه بردیم از تو، باز آریم باز

    میگه: ای مادر موسی ، کار خداوند ، شانسی و الکی نیست که ، کار خداوند دقیق و بی نقصه و بر اساس قوانین جهان پس نگران نباش چون آنچه که از تو گرفتیم بهت برمیگردونیم

    و داستان بازگشت حضرت موسی به مادرش : که بچه شیر نمی خورد و خواهر حضرت موسی با هدایت خداوند به سمت فرعونیان میره به فرعونیان میگه من کسی رو می شناسم که می تونه مشکل شما رو حل کنه ، و این طوری مادر حضرت موسی به عنوان داییه داخل قصر فرعون و در یک مکان خیلی امن بدون ترس از جون بچه اش ، دوباره به بچه اش می‌رسه و حتی واسه شیر دادن بچه خودش احتمالا پاداش هم دریافت می کنه

    اینا نشون میده تا چه حد خداوند می تونه همه چیز رو درست کنه و در نقطه ای که ما فکر می کنیم همه چیز تموم شده ، روند کار این طوری تغییر می کنه

    چرا روند به نفع مادر حضرت موسی پیش رفت ؟ چون ایمان داشت و هر قدم رو پس از دیگری برداشت و به الهامات درونی ش عمل کرد

    سطح آب از گاهوارش خوشتر است

    دایه اش سیلاب و موجش مادر است

    رودها از خود نه طغیان می کنند

    آنچه می گوییم ما، آن می کنند

    ما به دریا حکم طوفان می دهیم

    ما به سیل و موج فرمان می دهیم

    نسبت نسیان به ذات حق مده

    بار کفر است این، به دوش خود منه

    خداوند به مادر موسی میگه : اون موج رودخانه برای بچه ات از آغوش و گهواره تو بهتر و امن تره

    رودخانه هاو دریا ها به دستور ما عمل می کنندو هرچه که ما بگیم اتفاق می افته

    همون طور که توی سوره انعام هم اومده (وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ إِلَّا یَعْلَمُهَا) : هیچ برگی بی اذن خدا از درخت پایین نمی افته

    و حواست باشه که خداوند هیچ وعده ای را که داده فراموش نمی کند ، و این کفره که فکر کنی خداوند فراموش می کند وعده هایی را که داده

    به که برگردی، به ما بسپاریش

    کی تو از ما دوست تر میداریش

    برای تو بهتره که بچه رو به ما بسپاری و برگردی دنبال کار خودت

    کی تو می تونی بیشتر از ما موسی رو دوست داشته باشی ؟

    استاد اینجا یاد یکی از فایل هاتون افتادم که می‌گفتین وقتی فرزندتون رو از دست دادین اولش تا چند ساعت خیلی ناراحت بودین ولی بعد به خودتون اومدین و گفتین که اون اصلا بچه من نبوده، بچه خدا بوده ، دَم خدا هم گرم که یک مدتی بچه اش رو به شما قرض داده تا باهاش کلی کیف کنید

    نقش هستی، نقشی از ایوان ماست

    خاک و باد و آب، سرگردان ماست

    قطره ای کز جویباری می رود

    از پی انجام کاری می رود

    همه چیز توسط ما کنترل می شود و اتفاق می افتد و حتی یک قطره کوچک از جوی آب هم تحت کنترل ماست و وظیفه ای که با بهش گفتیم رو انجام میده

    هیچ چیز در این جهان بی دلیل نیست و هر چیزی برای ماموریتی و برای کاری خلق شده است

    ما بسی گم گشته، باز آورده ایم

    ما، بسی بی توشه را پرورده ایم

    میهمان ماست، هر کس بینواست

    آشنا با ماست، چون بی آشناست

    خداوند همان چیزی هست که ما می خواهیم

    ثروت می خوای؟ خداست

    سلامتی می خوای ؟ خداست

    عشق می خوای؟ خداست

    ما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند

    خداوند همیشه مارو هدایت می کنه و این ما هستیم که تصمیم می گیریم هدایت هارو دریافت کنیم یا اون هارو رد کنیم

    به نظرم این هم اشرف مخلوقات بودن انسان رو نشون میده که همون طور که استاد گفتن ما برخلاف تمام اشیا و موجودات جهان قدرت اراده و اختیار داریم

    عیب پوشیها کنیم، ار بد کنند

    اگر بندگان از مسیر درست خارج شوند ، ما عیب های آنها رو می پوشانیم و به آنها باز هم کمک می کنیم تا مسیر درست رو پیدا کنند

    و در ادامه خانم اعتصامی از داستانی استفاده می‌کنه تا مفهوم بیت ( ما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند/عیب پوشیها کنیم، ار بد کنند) رو بهتر توضیح بده

    سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت

    زاتش ما سوخت، هر شمعی که سوخت

    کشتئی زآسیب موجی هولناک

    رفت وقتی سوی غرقاب هلاک

    تند بادی، کرد سیرش را تباه

    روزگار اهل کشتی شد سیاه

    طاقتی در لنگر و سکان نماند

    قوتی در دست کشتیبان نماند

    ناخدایان را کیاست اندکی است

    ناخدای کشتی امکان یکی است

    امکان داره که اون کشتی که ناخداش یک انسان هست از مسیر خارج بشه و غرق بشه ولی چون ناخدای جهان هستی خداوند پس خیالمون راحته که هیچ اتفاقی نمی افته

    بندها را تار و پود، از هم گسیخت

    موج، از هر جا که راهی یافت ریخت

    هر چه بود از مال و مردم، آب برد

    زان گروه رفته، طفلی ماند خرد

    دریا طوفانی شد و کشتی غرق شد و همه مردم و اموالشان را آب دریا برد ولی فقط یک بچه کوچک از میان آنان نجات پیدا کرد

    طفل مسکین، چون کبوتر پر گرفت

    بحر را چون دامن مادر گرفت

    موجش اول وهله، چون طومار کرد

    تند باد اندیشه ی پیکار کرد

    بحر را گفتم دگر طوفان مکن

    این بنای شوق را، ویران مکن

    در میان مستمندان، فرق نیست

    این غریق خرد، بهر غرق نیست

    صخره را گفتم، مکن با او ستیز

    قطره را گفتم، بدان جانب مریز

    امر دادم باد را، کان شیرخوار

    گیرد از دریا، گذارد در کنار

    سنگ را گفتم به زیرش نرم شو

    برف را گفتم، که آب گرم شو

    صبح را گفتم، به رویش خنده کن

    نور را گفتم، دلش را زنده کن

    لاله را گفتم، که نزدیکش بروی

    ژاله را گفتم، که رخسارش بشوی

    خار را گفتم، که خلخالش مکن

    مار را گفتم، که طفلک را مزن

    رنج را گفتم، که صبرش اندک است

    اشک را گفتم، مکاهش کودک است

    گرگ را گفتم، تن خردش مدر

    دزد را گفتم، گلوبندش مبر

    بخت را گفتم، جهانداریش ده

    هوش را گفتم، که هشیاریش ده

    تیرگیها را نمودم روشنی

    ترسها را جمله کردم ایمنی

    تا اینجا پروین اعتصامی به زیبایی داره قدرت خداوند و نعمت های فراوان خداوند رو نشون میده که می تونه سنگ رو نرم کنه و برف رو آب گرم تبدیل کنه

    ایمنی دیدند و ناایمن شدند

    دوستی کردم، مرا دشمن شدند

    کارها کردند، اما پست و زشت

    ساختند آیینه ها، اما ز خشت

    تا که خود بشناختند از راه چاه

    چاهها کندند مردم را به راه

    اینم حکایت خیلی از ما هاست که فقط توی شرایط سخت یادمون میاد که خدایی داریم و می تونیم ازش کمک بخواهیم ، ولی به محض اینکه کمک مون می‌کنه کلا فراموش می کنیم که کی مسائل مون رو حل کرده و انگار هیچ وقت از خدا کمک نخواستیم

    روشنیها خواستند، اما ز دود

    قصرها افراشتند، اما به رود

    قصه ها گفتند بی اصل و اساس

    دزدها بگماشتند از بهر پاس

    و خیلی از ما ها ، حتی ما که توی این مسیر داریم حرکت می کنیم ، وقتی مشکلاتمون حل میشه ، وقتی دوتا نتیجه خوب می گیریم ، شروع می کنیم به من منم گفتن ، من هوش خوبی داشتم به اینجا رسیدم، من استعداد هام خوب بود ، من سخت کوش بودم که به اینجا رسیدم ، و خیلی راحت فراموش می کنیم که اینارو کی بهمون داده

    جامها لبریز کردند از فساد

    رشته ها رشتند در دوک عناد

    درسها خواندند، اما درس عار

    اسبها راندند، اما بی فسار

    دیوها کردند دربان و وکیل

    در چه محضر، محضر حی جلیل

    سجده ها کردند بر هر سنگ و خاک

    در چه معبد، معبد یزدان پاک

    و گاهی حتی در مهظر خداوند بلند مرتبه و در کره زمین و این جهان که خودش آفریننده اش هست خیلی راحت میایم و قدرت رو میدیم به عوامل بیرونی

    میایم بندگانش رو بت می کنیم برای خودمون

    به بندگانش قدرت می دیم

    رهنمون گشتند در تیه ضلال

    توشه ها بردند از وزر و وبال

    از تنور خودپسندی، شد بلند

    شعله ی کردارهای ناپسند

    و وقتی که مغرور می شیم و فکر می کنیم همه کار هارو خودمون کردیم و فراموش می کنیم که هر آنچه که داریم از آن خداست ، با سر سقوط می کنیم توی بدبختی ها

    و اگر تسلیم پروردگار بشیم به هر آنچه که فکرش رو بکنیم می توانیم برسیم

    به قول حضرت موسی : من به هر آن خیری که از جانب تو به من رسد فقیرم!

    وارهاندیم آن غریق بی‌نوا

    تا رهید از مرگ، شد صید هوی

    آخر، آن نور تجلی دود شد

    آن یتیم بی گنه، نمرود شد

    رزمجویی کرد با چون من کسی

    خواست یاری، از عقاب و کرکسی

    کردمش با مهربانی ها بزرگ

    شد بزرگ و تیره دلتر شد ز گرگ

    برق عجب، آتش بسی افروخته

    وز شراری، خانمان‌ها سوخته

    خواست تا لاف خداوندی زند

    برج و باروی خدا را بشکند

    رای بد زد، گشت پست و تیره رای

    سرکشی کرد و فکندیمش ز پای

    پشه ای را حکم فرمودم که خیز

    خاکش اندر دیده ی خودبین بریز

    تا نماند باد عجبش در دماغ

    تیرگی را نام نگذارد چراغ

    با این که خداوند این همه به نمرود لطف داشت و اون رو از غرق شدن نجات داد و بزرگش کرد ولی نمرود ناسپاس بود و فراموش کرد که چه کسی به اینجا رسوندتش و وقتی که مغرور شد و گفت من خدا هستم ، آنچنان مرگی نصیبش شد که شاید حتی خنده دار به نظر برسه ، کسی که این همه خودش رو قدرتمند می دونست با یک پشه از دنیا رفت

    و به قول استاد ما چقدر ضعیف هستیم در مقابل قدرت خداوند بزرگ

    ما که دشمن را چنین می پروریم

    دوستان را از نظر، چون می بریم

    آنکه با نمرود، این احسان کند

    ظلم، کی با موسی عمران کند

    خداوند میگه با به بندگان ناسپاس مون هم کلی نعمت دادیم و کمکشون کردیم ، بندگان سپاسگزار، بندگان خوب ما که جای خود دارند

    این سخن، پروین، نه از روی هوی ست

    هر کجا نوری است، ز انوار خداست

    و در پایان دو تا نکته دیگه هم می خواستم بگم

    یکی اینکه استاد گفتن سپاسگزارترین انسان های تاریخ جهان هم نمی توانند سپاسگزار یک تیلیاردم نعمت های خداوند باشند

    و اصلا آیه قرآنی هست که میگه اگر بخواهید نعمت های خداوند را بشمارید نمی توانید

    و جمله طلایی ، استاد اصلا دیوانه شدم وقتی این جمله رو شنیدم

    به اندازه ای که سرمون در مقابل خداوند پایینه ، به همون اندازه ، سرمون رو در مقابل غیر خداوند بالا نگه می داره

    یک چیز جالب هم بگم ، من این فایل رو روی تلوزیون گذاشته بودم و داشتم هم زمان که نگاه می کردم ، درس هاش رو تو کامنت های سایت می نوشتم ، تقریبا آخر های فیلم بود که دیدیم مامان و بابام و داداشم هم نشستن و دارن با دقت به حرف های شما گوش میدن

    از بس که زیباست حرف هاتون ، از بس که آرامش بخشه ، از بس که حس خدایی رو به آدم منتقل می‌کنه

    استاد به خدا نمی دونید چقدر از این فایل حس مثبت گرفتم و لذت بردم از شعر فوق العاده خانم اعتصامی تا درس هایی که شما می دادین

    از این ماشین زیبا و صندلی های چرم خوشگلش

    از این جاده زیبا که سراسر سرسبزی بود

    از این بارون و رعد برق که به قول خودتون قدرت خدا رو نشون میده

    سراسرش زیبایی بود ، سراسرش نکات مثبت بود، سراسرش درس های عالی داشت

    امیدوارم هر جا هستید در پناه خالق یکتا در نعمت و فراوانی غرق باشید ️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای: