علائم احساس عدم لیاقت | قسمت 2 - صفحه 6 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری علائم احساس عدم لیاقت | قسمت 2
    87MB
    11 دقیقه
  • فایل صوتی علائم احساس عدم لیاقت | قسمت 2
    10MB
    11 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

406 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سمیرا سعادتمند گفته:
    مدت عضویت: 1755 روز

    درود بر استاد عشق ‌‌توحیدی نازنین و مریم بانوی شایسته عزیزم

    سلام به همه دوستان هم مدارم در سایت و تشکر ویژه بابت تک‌تک‌کامنتهای پر محتواتون

    این روزها همه دانشجویان فعال سایت دارند روی باورها و محدودیت ها ‌‌ترمز های احساس لیاقت درونی و‌خودشایستگی هاشون کار می‌کنند.

    استاد عزیزم به چه زبونی ما ازتون سپاسگزاری کنیم با این سری محتواهای جدیدی که برامون در مورد پرورش احساس لیاقت دارید میزارید روی سایت ، هرروز و هرروز آگاهی بیشتر ، من که هنوز این دوره رو‌نخریدم ولی این روزها دارم با همین محتوای سایت و کامنت های بچه ها و‌این کپشن ها کلی چیز یاد میگیرم ، صفحه ها پر کردم ‌‌و دوباره درب جدیدی از آگاهی به رویم گشوده شد .

    فکر که میکنم ، چه جاهایی احساس عدم لیاقت در گذشته ام پررنگ بوده ، چقدر نیاز داره هرروز و روز این مسیر تکاملی پرورش احساس لیاقت ام کار کنم …

    من صرفنظر از تمام نتایج و‌دست آورده و شکست ها و‌پیشرفت ها و نواقص ام ، فقط به این دلیل که خلق شده ام در این جهان مادی ، لایق برخورداری از تمام نعمت ها ،لذت ها ،ثروت و روابط عاشقانه و سلامتی و بهبود در تمام جنبه های زندگی ام هستم .

    به میزانی که از درون احساس ارزشمندی دارم ،جهان هستی مرا ارزشمند و لایق زیبایی هایش میداند.

    من فارغ از چهره ، تحصیلات عالی ، سن ، خانواده ، قومیت ‌‌نژاد ، اوضاع مالی و‌مهارت هام لایق بهترین هام .

    تعیین کننده تریم فرکانسی که کیفیت زندگی ام را در تمام‌جنبه ها رقم میزند ، فرکانس خودارزشمندی ام هست.

    خود ارزشمندی و لیاقت ، پی ‌و‌پایه و اساس عزت نفس و اعتماد به نفس و خودباوری من است .

    من بدون نیاز به تایید و تحسین دیگران ، مقایسه خودم با دیگران ، اثبات مهارت ها و رسیدن و‌نرسیدن به نتایج و اهداف زندگی ام ، از درون احساس لیاقت و ارزشمندی دارم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 28 رای:
  2. -
    ملیحه نصیری گفته:
    مدت عضویت: 2039 روز

    سلام ب استاد توحیدی عزیزم

    و مریم بانوی شایسته

    چند وقتی هست ک دارم بشدددت کارمیکنم اما حس میکردم 1چیزی این وسط مشکل داره ک جلو نمیره

    بعد از هدایت خاستن از اربابم فهمیدم لیاقته

    همونجا ک استادم اعلام کرد وجود همچین دوره ای رو

    هرچی اربابم بهم یاد میداد ک چیکارکنم درباره ارزشمندی و لیاقتم

    فرداش استاد روی سایت قرار میداد

    مطمن بودم بسرعت این دوره رو میگیرم اما نشد

    چندین روزه 1 حال گرفتگی بد دارم

    ک هرکار میکردم دلیلشو نمیفهمیدم

    انگار دخترکوچولوی درونم از 1 چیزی دلخور وناراحت بود

    اما نمیفهمیدم چی

    حس کردم توحید کمه

    بهش اگاهی دادم و… اما چاره ساز نبود

    ارزشمنری و تحسین و سپاسگداری

    بازم چاره ساز نبود

    همیشه وقتی باکسی حرف میزنم میاد حرفهاشو میگه وسط

    و امروز ک دیگه طاقتم تاب شده بود ازاین حجم از بیقراری

    اومدم با یکی از دوستام حرف زدن

    دوستم میدونست ک دارم حرف میزنم تا جواب سوالی رو بخودم بدم

    و الحق ک اربابم همیشه جوابهارو عالی میده

    یک فلش بک کوچیک بزنیم ب گدشته من:

    قبل از اشنایی با استاد هم من کلا دختری هستم ک مثبت اندیشم

    شادم

    پرانرزی

    روحیه دهنده

    تحسین کننده

    اهل عر زدن.شکایت کردن ازشرایط و ادمها نیستم.اهل عیبت کردن و تهمت زدن و… نیستم

    و الان بشددددت حواسم ب زیباییهای اطرافم هست

    و تو خیابون زیبایی ببینم حتی اقا میگم

    اما…..

    اما 1سر این تحسینها هم حس خوب بخودم میداد هم دوسداشتم منم تحسین بشم ک دریافتش نمیکردم

    الان فقط برای تمرکز ب زیبایی ونکات مثبت انجامش میدم منتطر تحسین دیگران نیستم خداروشکرررر

    اما ظلم بزرگی ک درحق خودم کردم این بود که:

    هیچووووووقت زیبایی های خودمو ندیدم

    هییییچووووقت خودمو تحسین نکردم

    هیییییچووووووقت قربون صدقه خودم نرفتم

    هیییچووووووقت نیاز خودم ارامشم در اولویت نبود

    هیییچووووووقت خودمو ندیدم

    تا بحث دوره لیاقت شد

    سعی کردم خوبیهامو ببینم

    خودمو تحسین کنم

    از خودم سپاسگداری کنم

    باخودم در صلح باشم

    دوست صمیمی و رفیق صمیمی خودم باشم

    از نتیجه نگرفتنهام ناراحت و دلگیر نشم

    اما

    اما اینا راصی نمیکرد اولش یکم خوب بود اما… نه کامل

    تا اینکه امروز تو حرف زدن با دوستم فهمیدم چرا ناراحته

    ((( چون من تلاش میکردم با لیاقت ب خاسته ام برسم

    و سعی نمیکردم خودمو فارق از رسیدن یا نرسیدن ب نتیجه و موفقیت دوست داشته باشم

    روی لیاقت کارمیکردم اما همه اش منتطر نتیجه بودم

    نفهمیدم نتیجه باید عاشق خودم بودن باشه بی قید و شرط نتیجه

    ذهنم گفت: داری تلاش میکنی منو دوست داشته باشی تا ب نتیجه ات برسی

    درواقع من 1 بهانه ام و 1 پله برای بالا رفتنت نه اینکه عاشق من بشی و از بودن من لدت ببری

    انگار 1 کفش اسکیت ازش ساختم تا سریعتر ب خاسته ام برسم و اصلاااا ندیدم اون کفش اسکیت خودش چقدر زیباست و چقدرررر میتونم ازش لدت ببرم

    شرمندتم عزیز دلم

    شرمندتم

    راست میگفت

    های های گریه کرد و حق داشت

    من فراموش کردم عاشق خودم بشم بی قید و شرط فارق از هر نتیجه

    فارق از هر رسیدن ب داشتنش افتخار کنم

    فارق از هر قیافه ای دوستش داشته باشم

    حتی وقتی خسته و بهم ریخته اس

    حتی وقتی عصبانیه

    حتی وقتی هیچ نتیجه ای بدست نیاورده

    دوست داشتنم شرطی شده بود

    و فهمیدم دلیل حال بدی چند روزه ام چی بود.

    دختر کوچولوی درونم حس بی ارزشی کرده بود

    چون من ارزششو ب رسیدن ب نتیجه گره زده بودم

    که اگه نرسه بازم مثل قبل نمیدیدمش و نمیخاستمش

    قول دادم دیگه منتطر نتیجه نباشم

    از بودن باخودم لدت ببرم

    از وجودم

    از نفس کشیدنم

    از محاسن زیبایی ک داره

    از اینکه تمام تلاششو میکنه خودشو گسترش بده و عاشق اینه ک مثل استادش متفاوت زندگی کنه

    قرار شده 2تا دوست صمیمی باشیم ک حتی از قدم زدن باهم کلی لدت ببریم

    باخودمون عشق کنیم

    بهم سخت نگیریم

    بینهاااایت سپاسگدارم استادم ک منو با اربابم اشنا کردید

    بینهاااایت سپاسگدارم ک منو با خود درونیم اشنا کردید

    بینهااااااایت سپاسگدارم ک عشق بی قید و شرط رو بهم یاد دادید

    الان خوب فهمیدم بی قید وشرط یعنی چی

    و خوب فهمیدم لایق بهترینم بی قید و شرط یعنی چی

    انشا.. ک توهمین مسیر بمونم و بی قید و شرط تر رو یاد بگیرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
    • -
      ریحانه دهقانیان گفته:
      مدت عضویت: 1982 روز

      سلام دوست عزیزم ممنونم بابت این کامنت با ارزشت وقتی داشتم کامنتت رو میخوندم یاد حال و هوای خودم افتادم و گریه کردم از این عشق و دوست داشتن شرطی خدا منو و همه بندهاشو دوست داره و مهربان و بخشنده اس و ما رو لایق دونسته اون وقت ما در عوض دوست داشتن خودمون شرط و شروط میزاریم و گفتم که چقد برای خودم شرط و شروط گذاشتم که اگه دختر خوبی باشی اگه درست رفتار کنی اگه ثروتمند و موفق باشی اون موقع دوست خواهم داشت الان خبری از دوست داشتن نیست و ی حس بدی هم داشتم. دقیقا حال و هوای این روزای منو داشتی از این ب بعد سعی میکنم عاشق وجود خودم بشم و بهش عشق بورزم بدون گرو کشی و شرط. ممنون ازت بخاطر این کامنت که خیلی کمکم کرد که ب خودم ظلم نکنم. موفق و سربلند باشی و عاشق وجود خودت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      حسن موسوی گفته:
      مدت عضویت: 927 روز

      سلام .

      ممنونم از شما دوست عزیز

      به خاطر کامنتت که بعد از خواندنش دیدم دقیقا منم این چند روز گذشته این مشکل رو داشتم و با اشارات شما مشکل خودم رو تو این موضوع فهمیدم چقدر خوب گفتین منم این چند روز گذشته دنبال راهی برای اثبات خوب بودن خودم به کارفرمام بودم چرا احتمالا و شاید یقینا احساس خودارزشمندی کافی نداشتم و اصلا فک میکنم به اندازه کافی با خودم رابطه خوبی ندارم و نداشتم احتمالا اونقدری که باید خودمم رو دوست نداشتم چقدر بعد از خواندن این کامنت ها به مشکلات درونی خودم خوب پی میبرم .

      خدایا سپاسگزارم

      سپاسگزارم به خاطر دوستان ارزشمند این سایت و این مسیر

      سپاسگزارم به خاطر وجود استاد عزیز

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    امیرحسین ترکمان گفته:
    مدت عضویت: 2317 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام استاد عزیزم

    دست مهربان خدای من

    و سلام به دوستانی که در حال مطالعه این دیدگاه هستن

    وقتی شما صحبت میکنید چقدر اتفاقات مشابه ای که برام پیش اومده و خودم رو اذیت کردم‌تو ذهنم مرور میکنم

    چقدر خودم رو مواخذه میکنم بابت یه نکته کوچیک که انجام ندادم و کل توانایی هام رو هم ندید میگیرم

    دوره احساس خود ارزشمندی واقعا یک نیاز واجب تر از نون شبه اللخصوص که اکثریت این نوع تفکر و باگ فکری رو داریم

    خداروشکر میکنم در بهترین زمان ممکن به این دوره هدایت شدم و این دوره رو خریداری کردم

    و بی شک نتایج شگفت انگیزی از بُعد درونیم در من رُخ خواهد داد خدایا شکرت

    استاد از شما بی نهایت سپاس گزارم

    در پناه الله یکتا شاد ، سلامت و ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 27 رای:
  4. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2154 روز

    به نام رب العالمین

    سلام به همه ی عزیزان.

    چقدر عجیب، چقدر جالب…

    این منم، اونی که استعداد و توانایی و مهارت هاشو کوچولو و معمولی میبینه و فقط خدا نکنه تو یه موردی یه مقدار اشتباه داشته باشه یا کامل نشه…

    من همیشه تو دوران تحصیل درسم خوب بوده، چه مدرسه چه دانشگاه، ولی این هیچوقت باعث نشده قدرش رو بدونم و بگم آفرین سمانه، هوش رو خداوند به همه مون داده تو زمینه های متفاوت، برای من تو درس بروز داشت، ریاضی ام خوب بوده همیشه، بعدا هم تو گرافیک خوب عمل کردم، اما اینو نقطه قوت ندیدم، بهش پر و بال ندادم، عادی از کنارش رد شدم، تازه هیچوقت نرفتم سمتِ اینکه تمام تلاشمو بکنم و نتایج بهتر هم بگیرم، مثلا دانشگاه درس نخوندم واسه کنکور، چون از کنکور و سبک درس خوندنِ کنکور خوشم نمیومد و نمیاد، با همون اطلاعات هنرستانم کاردانی الکترونیک قبول شدم.

    چرا درس نخوندم؟

    چون فکر میکردم نمیتونم قبول شم، بقیه میتونن من نمیتونم.

    خودمو قبول نداشتم، استعداد و دانشم رو قبول نداشتم…

    چی شد؟ اتفاقا با همون اطلاعات زمان هنرستان دانشگاه آزاد قبول شدم و رفتم.

    یه مثال بسیار آشکار بزنم از اینکه سطحِ علمی ام بالا بود ولی نمیدیدمش، براش ارزشی قائل نبودم، انگار که یکی استعداد داشته باشه ولی بهش بگن فروتن باش به رو نیار…

    یه امتحان سخت داشتیم تو الکترونیک که من با خوندنم، باز هم بعد امتحان برای اولین بار گفتم معلوم نیست 10 بشم یا نه، همه کلافه و پر استرس از نتیجه ی امتحان…

    (یکی از عقاید من این بود که نمره ی 17 و زیرِ 17 رو عینِ فحش میدونستم برای خودم.)

    تا اینکه فهمیدیم به دلیلیِ سختی بیش از حد و نمره ها، استاد نمره ها رو برده رو نمودار (زیرِ نمودار، نمیدونم کجای نمودار هنوزم :)))) ) و بعد شنیدم 3 تا 20 داشته این درس…

    خب من با اون وضعی که امتحان دادم شک داشتم حتی قبول شم، و بعد لحظه ی شگفتی اتفاق افتاد…

    یکی از اون 3 نفرِ 20 کلاس، من بودم…

    خودمم باورم نشد…

    یه کوچولو حسِ غرور کردم ولی نه آنقدر که بفهمم من توانمندم در درس…

    یه بار همین خاطره دقیقا تو زمان ابتدایی پیش اومد برام با درسِ ریاضی…

    مثل همیشه فکر میکردم 20 کلاس، همون شاگرد درس خونِ کلاسه، ولی یهو خانممون گفت صوفی تو 20 گرفتی…

    مگه باور میکردم؟؟؟؟

    استاد که از خاطرات زمان تحصیلشون گفتن اشتراکاتی دیدم، یه معلم ریاضی داشتیم که از الفاظِ نازیبا استفاده می‌کرد برای بچه هایی که ریاضیِ ضعیفی داشتن، خب من توی امنیت کامل بودم و درسم و ریاضی ام همیشه خوب بود، ولی وقتی بچه های دیگه میرفتن پای تخته و بهشون فحش میداد من میشنیدم و درسته خطری منو تهدید نمی‌کرد هیچوقت، ولی اذیت میشدم از اون فحش دادن ها….

    انگار که با ایجادِ ترس و اضطراب بخوان بچه ها وادار به اطاعت بشن…

    سیستم طوری بود که با تحقیر میخواستن یکی درس خون شه، انگیزه اش تقویت شه، نه این روش هیچوقت جواب نداد، فقط بچه ها سرشون پایین و پایین تر میومد…

    من متولد 66 هستم، زمان تحصیل ما دیگه تنبیهِ فیزیکی نبود، یا حداقل میتونم بگم مدرسه دخترونه نبود، ولی وقتی شنیدم استاد از خاطرات خودشون گفتن و روش معلم هاشون با خودم فکر کردم مدرسه که نبوده، شکنجه گاه بوده، کارخانه ی تولید خشم و نفرت و بی عزت نفسی و بی لیاقتی بوده …

    البته همه مون تجربه کردیم یکی از پایگاه هایی که تحقیر و مقایسه و حسادت رو در آدم به شدت فعال می‌کرد مدرسه بود.

    الان هم هنوز شیوه ی تحقیر دانش آموز وجود داره، اما کمتر، چون بچه های الان به نسبت بچه های گذشته آگاه تر و جسورتر هستن.

    یه کتابی رو دکتر شکوریِ نازنین تو برنامه کتاب بازِ نازنین معرفی کردن با نام کشف توانمندی ها، تو کتاب میگه که اگه اشتباه نکنم حدود 32 هوش وجود داره و هیچ آدمی نیست که حداقل همزمان 7-8 تا از اون هوش ها رو نداشته باشه.

    یعنی همه باهوشن، با توجه به مدلِ خودشون تو یه چیزِ خاص…

    هوشِ مدیریت

    هوشِ نه گفتن

    هوشِ ریاضی

    هوشِ هنر

    هوشِ ورزش و …

    پیشنهاد میکنم معلم های عزیز یا والدینِ عزیز مطالعه اش کنن تا بهتر درک کنن هیچ بچه ی بی هوشی در این زمین وجود نداره.

    نجواها وقتی داشتم مینوشتم میگفتن که چی از خاطراتِ تحصیل مینویسی ولی من نوشتم تا به سمانه بگم تو فارغ از درس خون بودن یا نبودنت ارزشمند بودی و هستی.

    تو توانایی و مهارت و استعداد و هوش داری.

    لطفا سعی کن ببینی شون بهتر و درکشون کنی و بابتشون سپاس گزار باشی.

    از اون طرف هم اگه 20 ات میشه 19، سرزنش نکن خودتو، قرار نیست همیشه کامل باشی، تو انسانی، گاهی موفقیت آمیز میشه تلاش هات گاهی نه…

    تو فقط سعی کن حالت رو خوب نگهداری. ذهنت رو کنترل کنی …

    هر چی دم دستت هست رو تبدیل کن به شادی، حس خوب، کیف کردن، گفتگوهای ذهنیت رو خودت جهت بده، نذار سرزنش سکانِ هدایت ذهنت رو به دست بگیره…

    استاد عزیزم، ازتون ممنونم برای همه ی فایلهاتون، هیچ فرقی نداره فایل های هدیه و دانلودی یا محصولات.

    شما با عشق و تعهد تو هر فایلی صحبت میکنین.

    من اگه دنبالِ نتیجه و بهبود باشم تو همه ی فایلهای شما این امکان برام فراهمه.

    از قلبم برای همه ی دوستان میخوام به هر خواسته ای که دارن تو قلبشون، هر دوره ای که بهش نیاز دارن برسن و تو مدارش قرار بگیرن.

    خدایا شکرت که نوشتم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 26 رای:
    • -
      علی بردبار گفته:
      مدت عضویت: 2109 روز

      سلام سمانه جان

      خدا رو شکر میکنم که تو نوشتی!

      چه نوشته ی دلی خوب و کاملی بود.

      چه قدر اطلاعات بی نظیر و زیادی توش نهفته بود.

      چه نجواهای آشنایی داشتی تو کله ت! تا دلت بخواد، آدم شبیه خودم پیدا کردم تو این وب‌سایت. هم مداری که میگن، همینه ها!

      دوباره درس بخوون!

      سی وشش سالم بود که رفتم برای دوره لیسانس اسم نوشتم و اون رو گرفتم. فکر میکردم که دیگه عمرا سراغ اون مقوله درس خوندن برم، ولی رفتم. حداقلش این بود که دوباره به خاطر درسهام، با محیط بی‌نظیر کتابخونه آشتی کردم. با سکوتش…با حقیقتش.

      کامنتت قشنگ تنها نبود، منو با یک قسمت از گذشته م آشتی داد. مرسی به خاطر اسم کتاب کشف توانمندیها که یادم دادی.

      همیشه خوشحال و خوشبخت باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        سمانه جان صوفی گفته:
        مدت عضویت: 2154 روز

        به نامِ خدایی که زیباست و زیبایی را دوست دارد.

        سلام آقای بردبارِ عزیز.

        ممنونم از کامنت تون، داشتم فکر میکردم پاسخ هایی که ما بچه ها برای هم مینویسیم چقدر خوبن.

        باعثِ تقویتِ انگیزه مون میشه، سورپرایز شدم که نقطه آبی رو تو سایت دیدم و کامنتِ پاسخِ شما و عارفه ی عزیزم رو خوندم.

        از ادامه تحصیل نوشتین برام.

        به شدت تحسینتون میکنم.

        وقتی بین ادامه تحصیلِ آدم فاصله میوفته، مقداری آدم انگیزه اش کم میشه و باید خیلی نیروی قوی پشت آدم باشه تا مجدد شروع کنه.

        خب باعث شدین ادامه ی داستانِ زیبای تحصیلم رو بنویسم.

        سال 90، بعد از 5 سال که از کاردانیِ الکترونیکم گذشته بود مجدد انگیزه ام تشویق شد برای لیسانس، چیزی که توی دلم میخواستم داشته باشم.

        به چند دلیل.

        یکی اینکه دوستام لیسانس داشتن من نداشتم، خیلی برام کسرِ شان داشت انگار که سمانه تو بچه درس خونی بودی ولی لیسانس نداری، شاید دلیلِ مناسبی نباشه ولی به هر حال یه موتورِ انگیزه ی من بود.

        موقعیتِ اجتماعی هم دلیل دیگه بود و …

        مهم دلایلم نیستن، مهم اینه خروجی اش عالی بود برام.

        برای ادامه تو این 5 سال تا سالِ 90، چند بار تو این سالها رفتم سراغِ الکترونیک و کنکورش، کتاب تست های حجیم و کپل خریدم براش.

        کمی درس خوندم و هر بار به چشم میدیم باهاشون زیاد ارتباط نمیگیرم.

        من ادمِ کتابخونه رفتن واسه کنکور نبودم، به چشم خواهرم رو میدیدم که صبح تا شب میره کتابخونه واسه کنکور و همیشه واسم عجیب بود چطوری میتونه این همه ساعت متمرکز بمونه کتابخونه و عصر بیاد خونه؟

        چند بار هم رفتم و تست کردم اما دیدم روحم نمیپذیره این سیستم رو و کلافه میشه.

        خونه کمی درس میخوندم.

        من رهایی رو دوست دارم، نمیتونستم تو کتابخونه حبس بشم.

        حتی یک بار هم لیسانس الکترونیک، با اون وضعِ درس خوندنِ بسیار اندک و کوچولوم، دامغان آزاد قبول شدم ولی به دلایل مالی نشد که برم، چون دوست صمیمیم اونجا میرفت منم اونجا رو زدم.

        یادمه تو همون سالها حتی رفتم سمتِ پیام نور و لیسانسِ IT قبول شدم و چند ترم هم رفتم، چون داداش خودمم پیام نور میرفت، رفتم سمتش و تستش کردم.

        اما جدیش نگرفتم، با همون دوستم که بعدا دامغان لیسانس الکترونیک قبول شد رفتیم پیام نور.

        خلاصه بعد از چند ترم که اصلا جدی نگرفتم خارج شدم از پیام نور، تا رسیدم به یکی از جذاب ترین تجربه های زندگیم:

        خلاصه گذشت تا اواخر سال 89 که از طریق دوستم متوجه شدم میتونم علمی کاربردی رشته ی دیگه ای رو واسه لیسانس بخونم کاردانی به کارشناسی ناپیوسته.

        رفتم سراغِ عشقِ قدیمیِ خودم گرافیک.

        دفترچه کنکور خریدم.

        چند تا کتاب خریدم، خب تصوری نداشتم از قبول شدن یا نشدنش، ولی مقداری خوندم،

        تا اینکه 10 فروردین سال 90 خیلی غیر منتظره پدرِ نازنینم، در خواب، در منزل فوت کردن.

        خب، شوکِ بزرگی بود برای همه مون، مخصوصا من، خواهرم و مادرم.

        مدتی که گذشت گفتم سمانه درست رو بخون و کنکور رو بده، باید ادامه بدی، پدر خوشحال میشه.

        کنکور رو دادم علارغمِ ذهنی که یه حواسش به درس بود، یه طرفِ 90 درصدیش حواسش به خانواده ی باقیمانده ی 3 تایی متشکل از من و خواهرم و مادرم بود…

        اون سالها خواهرهام که ازدواج کرده بودن به شدت ما رو حمایت عاطفی میکردن، اما با تمام وجودم حس کردم بابا رفته و حالا چه باید کرد؟

        یادمه یهو بزرگ شدم تو 24 سالگی.

        اینکه بابا رفته و خونه و ما 3 تا نیاز به یه حمایت از جنسِ مردونه داره، مخصوصا اینکه کارهای بیرون از خونه انجام بشه، ماشین و رانندگی و خرید و ….

        این دلیل واسم انگیزه قوی بود که دوباره برم سراغِ تمرین رانندگی بعد از گواهینامه ام، تا بشینم پشت فرمونِ ماشین بابا.

        سال 86 گواهینامه گرفتم ولی شرایطی فراهم نشد تا بشینم پشتِ فرمون.

        این شد که با همه ی ترس های شدیدم از رانندگی دیگه فکر میکنم حوالیِ سال 92 نشستم پای فرمون و عجب راننده ی خفنی هم شدم، عاشق خاطرات اون زمانم…

        ترس بزرگی داشتم از رانندگی ولی به لطف خدا عبور کردم ازش…

        برگردیم سراغِ دانشگاه.

        کنکور دادم، اتفاقا از اونجایی که از قبل عاشق کامپیوتر بودم درس کامپیوتر هم جزو تست ها بود، اونو خوب میخوندم.

        خلاصه به لطف خدا قبول شدم لیسانس گرافیک، دانشگاه علمی کاربردی، جایی رو زده بودم چسبیده به دانشگاه کاردانی ام، نزدیک خونه مون، و قبول شدم.

        ثبت نام کردم اما همچنان مثل پیام نور جدی نگرفتم اولش، ترم 1 به دلیل بعضی از درس هام که پیش نیاز بود و اونجا نداشت، منتقل شدم به یه واحد دیگه اطراف، اما ورق برگشت…

        موندگار شدم همونجا با همون بچه هایی که یه ترم باهاشون بودم و انتقالی دائم گرفتم واحد جدید.

        خب جا داره یه کم از سمانه جونم تعریف کنم اینجا و تشویقش کنم ایستاده به قولِ آقا اسدالله.

        از یه دنیای منطقی و اعداد (الکترونیک) با سابقه ی تحصیلیِ هنرستان و کاردانی که میشه 4 سال، وارد شدم به دنیای هنر، بدون هیچ سابقه یا دانشی، فقط با انگیزه و محرکِ عشق…

        دوران هنرستان میخواستم برم گرافیک، ولی نشد، مسیرم چرخید به سمت الکترونیک چون ریاضی ام خوب بود، اونم واسم دوست داشتنی بود.

        خلاصه وارد دانشگاهی شدم که از دیدِ بقیه و اساتید عین آلیس در سرزمین عجایب بودم.

        چی میشه و یه آدم با خودش چی فکر میکنه که از الکترونیک پرواز میکنه به سمت گرافیک، که 180 درجه با هم اختلاف دارن؟

        ذهنِ ریاضیِ من چطور تونست با روحِ لطیفِ هنر ارتباط برقرار کنه؟

        ترم 1 درسهای پیش نیاز داشتم، مثل من با سابقه ی رشته قبلی متفاوت بودن بچه ها ولی فکر نمی‌کنم پرت تر از رشته ی قبلی با جدید مثل خودم بوده باشم، نزدیک تر بودن.

        سوال جلسه اول همه ی اساتید تا 3 ترم از من این بود:

        چرا اومدی گرافیک؟

        جواب: چون علاقه مند بودم.

        چقدر درکش برای اونا سخت بود.

        ولی برای من پذیرفتنی بود، چون واقعا دوست داشتم، چیز خاصی نمیدونستم از گرافیک ولی میدونستم هنری هست و دوستش دارم.

        خلاصه ترم 1 رو گذروندم، خوندم، بیشتر کارهای عملی داشتم و وارد دنیای شگفت انگیزی شدم که فکرشو نمیکردم.

        سخت بود برام، چون ناشناخته بود، تسلطی روش نداشتم، مخصوصا واسه منِ کمال گرا، موندم چطوری ادامه دادم.

        نیروی عشق خیلی قویه، تو این مورد بهم اثبات شد.

        یه خاطره جذاب بگم از ترمِ محترم و جذاب و سخت و پیچیده ی 1:

        خب من باید کارهایی انجام می‌دادم که تو عمرم سمتشون نرفته بودم و اصلا شناخت نداشتم:

        مبانی هنرهای تجسمی

        طراحی و …

        یادمه اوایل استاد یه بار ما رو برد حیاط گفت نمای روبه روتون رو طراحی کنین.

        خب همه تقریبا دستی بر مداد داشتن و می‌کشیدن.

        من بدون هیچگونه سابقه ی طراحی، فقط از یه دورانی به بعد در نوجوانی، نقاشی کشیدنم از روی الگو خوب بود، مدل های فانتزی رو میذاشتم جلو و الحق خوب میکشیدم.

        خلاصه چه فشارهای ذهنیم داشتم اون روزها از ناتوانی ام در طراحی با مداد…

        اما کم نیاوردم، نشستم با همون الگوی نقاشی از مدل، یه ساختمون روبه روم بود کشیدمش، لازمه یادآوری کنم تو الکترونیک یه درس به اسم رسم فنی هم داشتم، که اون توی گرافیک کمی کمکم کرد.

        بعدش رفتیم بالا تو کلاس.

        استاد گفت برگه های طراحیتون رو بچینین روی زمین کنار هم.

        خب منم گذاشتم کنار طراحی های بقیه…

        استاد زهتابِ نازنینم که یکی از قوی ترین و شناس ترین اساتید دانشگاه بود حرفی به من زد که شاید خودش متوجهِ تاثیرش نشد، اما 2 بار به من انگیزه ای داد که منو تبدیل به سوختِ موشک کرد و حرکت کردم.

        طراحیِ منو دید، من یه آماتور بودم، چون میدونست هیچ سابقه ای از هنر و طراحی ندارم و رشته قبلیم الکترونیک بوده، حرف جالب و انگیزه بخشی بهم زد:

        گفتن صوفی تو با ذهنِ ریاضی ات تونستی این پرسپکتیو از ساختمان رو بکشی.

        اون لحظه انقدر کیف کردم که نگو…

        من فارغ از اینکه چی میکشم، فقط هر چی دیدم رو کشیدم.

        یه تاثیرِ بزرگِ دیگه ی استاد زهتابِ عزیز که اتفاقا باعث شدن تو معلمی ام رعایتش کنم خاطره روزِ ژوژمان درس طراحی بود.

        (ژوژمان یعنی روز امتحان، یا روز ارائه ی کارمون، که میچسبوندیم روی دیوار همه مون کارهامون رو یا به صورت آلبوم ارایه میدادیم. رشته گرافیک یه رشته ی به شدت کارهای عملی هست.)

        عجب خاطراتی زنده شد امروز، اوایل هیچی از اصطلاحات هنری متوجه نمیشدم، کم کم یاد گرفتم چی به چیه :)

        روز ژوژمان بچه ها طراحی های یک ترم رو چسبوندن روی دیوار، کنار هم، من خجالت میکشیدم بچسبونم روی دیوار، چون اکثرشون کودکانه بودن، تعارف که نداریم من هیچی از طراحی بلد نبودم، فقط طیِ ترم هر چی میتونستم میکشیدم…

        به جز چند طراحی که خودم هم عاشقشون بودم مابقی افتضاح بودن، دقیقا انگار یه بچه بخواد طراحی کنه…

        با هر خجالتی بود چسبوندم روی دیوار و خجالت میکشیدم بابت طراحی هام، در مقایسه با طراحی های بقیه…

        تا نوبت رسید به من، من پَکَر بودم، استاد از چهره ام متوجه شد.

        بهم چیزی گفت و نمره ای داد که تا ابد یادم نمیره:

        گفتن صوفی من به تو نمره 16 میدم و این نمره ی تلاشت از اول ترم تا الانه نه نمره ی طراحی هات. حقیقت بود، بچه ها طراحی هاشون عالی بود…

        منو میگی؟

        بال بال زدم از خوشحالی.

        استادی باهام حرف زد که متوجه شد تلاش کردم و تلاشمو دید و به زبون آورد.

        این اهمیتِ تحسین کردن رو نشون میده.

        این شیرین ترین نمره ی 16 در عمرم بود، اندازه ی 16 تا 20 بهم چسبید…

        ترم های بعد روان تر شدم تو درس های دیگه.

        تنوعِ درسی خیلی بالا بود، همه شون هم عملی، حاصلِ فکر و خلاقیت.

        چه خوب شد رفتم گرافیک، نیمکره ی راستم هم فعال شد :)

        یه درس داشتم با یه استاد جدی ولی حرفه ای و خفن…

        هر چی اِتود (نمونه کار) خلق میکردم، در نمیومد، یعنی تایید نمیشد توسط استاد.

        روال اینطوری بود که ما اِتودِ دستی با مداد رو کاغذ میکشیدیم، اگه تایید میشد تازه میرفتیم تو مرحله ی اجرای کامپیوتری و بعد پرینت و ارائه واسه ژوژمان…

        ساعت کلاس داشت تموم میشد و من با یه عالمه اتود و ایده هنوز تاییدِ استاد آریافرِ نازنین رو نگرفته بودم و داشتم نگران میشدم، چون اگه کلاس تموم میشد و تایید نمیگرفتیم خیلی عقب میوفتیم…

        رفتیم آنتراک تو حیاط و از خدا خواستم کمکم کنه شدیدا و وقتی برگشتم ایده هایی که تو حیاط کشیده بودم رو نشون استاد دادم و تایید رو گرفتم.

        هیچوقت اون لحظه های نشاط بخشی که امضای تایید رو پایِ اتودهام میزد استاد یادم نمیره…

        هر تایید یعنی سمانه ادامه بده

        تو میتونی

        تو خلاقی

        تو باهوشی

        تو چیزی کم نداری از بقیه که از هنرستان تا حالا گرافیک خوندن و مهارتشون بالاست…

        درس هایی بود که من حقیقتا خوش درخشیدم توشون، انگار نه انگار که سابقه گرافیکی ندارم.

        همش از فضلِ خدا بود و هست.

        خاطرات رو کم کم جمع میکنم با آخرین تجربه ی جذابم در گرافیک…

        ما پایان نامه داشتیم ترم آخر و تا اون لحظه کلی درس یاد گرفته بودم و خاطره ی جذاب ساخته بودم برای خودم با همه ی سختی های شیرینش…

        تو حرف ساده است، تو عمل باید جای اون فرد باشیم تا بهتر درک کنیم از چی صحبت میکنه.

        من با خودم حساب کتاب کردم سمانه پایان نامه سخته و برای اینکه موفق شی بیا و موضوعی رو انتخاب کن که به علاقه ی شخصیِ خودت نزدیک باشه تا بتونی موفق شی.

        منِ عشقِ فیلم، موضوعم رو پوسترِ فیلم برداشتم با استادی که خودش هم عشقِ فیلم بود، استاد شرفیِ نازنینم…

        نشستم پای قسمت تحقیق و بعد طراحی پوستر با کامپیوتر و نرم افزارهامون برای پوسترِ فیلم…

        هنوزم نگهشون داشتم، افتخارهای منن…

        قرار 10 تا پوستر فیلم بود، من یه عالمه پوستر زدم، از بعضی فیلمها حتی چندین مدلِ مختلف…

        با تشویق‌های استادم و تلاش شبانه روزی ام پوسترهای جذابی به فضلِ خدا خلق کردم.

        بیش از تعداد مورد نظر.

        پلات کردم همشون رو سایز 50 در 70 و دارمشون، هر از چندگاهی نگاهشون میکنم و کیف میکنم…

        هم قسمت تئوریِ پایان نامه ام خوب شد، هم عملی، ارائه ی خوبی هم دادم و خودم به خودم افتخار کردم شدیداً.

        انتهای نسخه ی صحافی شده پایان نامه تئوری، تصاویر پوسترهای رنگی اومده بود.

        یه روز که نشون دادم به استاد اریافر، همون استاد جدی و خفن مون، بهم گفت افرین، بعضی از طراحی پوسترهای تو از خودِ طراحی پوسترهایی که زدن واسه اون فیلم و منتشر شده خیلی بهتره…

        منو میگی دوباره رفتم روی ابرها…

        استاد زیاد تعریف و تحسین نمیکرد، اگه تحسین می‌کرد کسی رو دیگه ما میرفتیم روی ابرها که کارمون انقدر خوب شده که استاد به زبون میاره :)

        اساتید و معلم های عزیزِ جان، اگه واقعا کاری خوبه، فکر قشنگی داره، خلاقیت داره، اجرای خوبی داره خواهشاً تحسین کنین بچه ها و شاگرداتون رو .

        تو مدرسه کهدمعلم بودم، خودم اینو خیلی خوب اجرا کردم و به چشم شاهدِ پیشرفتِ عالی و رو به رشدِ بچه هام بودم.

        تحسینِ واقعی= رشد و پویاییِ بیشتر

        خلاصه آقای بردبار عزیز، کامنتتون بهم انگیزه داد و نوشتم و اتفاقا چقدر حسم عالی شد از مرورِ خاطرات شیرینم در گرافیک…

        حس کردم من بیش از اینکه خودمو تحسین کنم تو کل زندگیم برای موفقیت هام، سرزنش کردم خودمو برای کم کاری ها یا عدم موفقیت هام…

        یکی از بولد ترین سرزنش هام طی سالها این بود چرا بعد کاردانی بلافاصله نرفتی دانشگاه واسه لیسانس؟

        چرا انقدر از این شاخه به اون شاخه پریدی؟

        چرا یه مسیر واحد رو متمرکز ادامه ندادی؟

        چرا شغل خوب و درآمد خوب و ثابت نداری؟

        و …

        بعدها تازه متوجه شدم اتفاقا چه خوب که من تجربه های متفاوتی رو از سر گذروندم و اینطوری بزرگتر شدم.

        من کامپیوتر رو هم گذروندم تو موسسه کامپیوتری و بعدها تدریسشم کردم.

        اگه تجربه اش نمیکردم که نمیتونستم لذت تدریسش و کاوشگری رو تجربه کنم.

        هیچ اشکالی نداره تا یه جایی الکترونیک خوندم که باحال بود.

        بینِ کاردانی تا کارشناسی، مشاغل متفاوت تجربه کردم اونم باحال بود.

        حدود سه ترم رفتم پیام نور بعد انصراف دادم، اونم باحال بود.

        یه جایی رشته ام عوض شد به گرافیک در ادامه، که اونم باحال بود.

        اون وسطا دوره کامپیوتری دیدم، اونم باحال بود.

        معلم هنرِ دبستان پسرانه شدم، اونم باحال بود.

        با اوریگامی آشنا شدم و دوره دیدم، تدریس کردم، اونم باحال بود…

        رانندگی کردم، اونم باحال بود.

        نمیدونم چی تو راه دارم، ولی میدونم اونا هم باحال خواهند بود…

        قرار نیست من خودمو مقایسه کنم با بقیه…

        من مسیر و علایقِ خودمو دارم.

        من زندگیِ خودمو دارم که شبیهِ هیچکسی نیست.

        تازه فهمیدم ولی خوبه که فهمیدم.

        هیچوقت دیر نیست برای فهمیدن…

        با بهترین آرزوها برای شما و خانواده محترمتون آقای بردبارِ عزیز.

        و سپاسِ ویژه برای کامنت تون که باعث شد بنویسم از خودم و به خودم افتخار کنم برای تلاش ها و تجربه هام.

        سمانه قرار نبوده و نیست شاخِ غول رو بشکنی تا به خودت بگی موفق.

        همین‌که خوب زندگی کنی، تجربه کنی، لذت ببری، بزرگ شی، خودتو بهبود بدی، تو موفق هستی عزیز دلم.

        سخت نگیر به خودت.

        هر چی سخت گرفتی شد ترمز جلویِ پات.

        هر کجا راحت بودی و رها اتفاقا جلو رفتی و موفق شدی.

        شاید یه روزی دوباره عشق به تحصیل در یه رشته ای بهم انگیزه بده برم واسه ارشد، نمیدونم، فقط الان میدونم درس اون چیزی نیست که در حال حاضر بخوام ادامه اش بدم، برای من لذت بخش بود تا اینجا، از بعد خبر ندارم.

        هر چه پیش آید خوش آید.

        الهی شکرت برای همه ی تجربیاتم.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
        • -
          Nafis گفته:
          مدت عضویت: 1314 روز

          سلام سمانه عزیزم

          کامنت های شما برام انرژی بخش ،دوره دورس و در عین حال یادآوری کننده نقاط ضعف و قوت خودم است .

          تغییرات کوچکند ولی باید به همون اندازه بهشون توجه کرد و توی ذهن پرورششون داد.

          یک نکته‌ای بود در کامنتت که نتونستی با جماعت همرنگ بشی و آنچه خودت دوست نداری را به خودت تحمیل کنی ،در مورد فشار درس خوندن کنکور. خوشم اومد.

          امروز آزمون لیاقت را دادم ، می دونستم ضعف هام کجایند ولی وقتی آشکارا می اورم جلوی چشمانم دیگه میدونم باید برطرف بشوند نه ایگنور.

          و می‌دونم آرام آرام به مرور انجام می‌شود نه با شتاب.

          یکی از ویژگی‌های خوبم که فکرش را هم نمی کردم داشته باشمش استمرار است. من همیشه فکر میکردم پشتکار ندارم کارها را نیمه رها می کنم ولی دیدم من تو خیلی کارها تا تهش میروم و تمومش می کنم .مثلا درسم ، گرفتن گواهینامه ام ، دوره ماساژ صورت ، حتی کارهای کوچک روزانه مثل جارو که کار امروز را به فردا نمی اندازم. تمرینات دوره ها و استمرار تو موندن د‌ر مسیر.

          اما بعضی کارها را هم نصفه رها کردم مثل نقاشی خوندن زبان و خیاطی .و به خاطر همون چند تا خودم را سرزنش می کردم و تمام تلاش هام را نادیده می گرفتم و به خودم برچسب ناجور می‌زدم اما واقعیت اینست که برای انجام اون کارها در آن زمان انگیزه نداشتم و به زور ب ای این بود که باوندری برای خودم نداشتم خر کی هر چی می گفت می گفتم چشم به خیال اینکه خیلی دختر خوبی هستم و حرف گوش کنم . اعتراف میکنم الان هم که مادر شدم بچه حرف گوش کن را ترجیح می دهم ،به نظر خودم به بچه‌هام سخت نمی گیرم ولی باید از خودشون پرسید .

          خوشحالم تو این دوره همکلاسی هستیم و می تونم نظرات خوب و مفید شما را بخونم.

          خدا روشکر انسان های فوق العاده ای رادورم چیده هر کدومشون یک جواهر ی اند در زندگی ام.

          همینجور ادامه بده با فرمون بهبود گرایی .

          خدا همراه تمام لحظاتت

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    فهیمه زارع گفته:
    مدت عضویت: 3222 روز

    بنام خالقی که مرا خالق زندگی ولایق خوشبختی وزندگی آفرید

    خداروشاکر وسپاسگزارم که یه بار دیگه به من فرصت نوشتن داد

    سلام به استاد عزیزم ومریم نازنین ودوستان ارزشمندم در سایت الهی

    استاد جان هنوز دوجلسه بیشتر نگذشته ولی طی کار کردن همین دو جلسه چقدر حواسمون جمع که چطور داریم رفتار میکنیم وبه چی فکر می‌کنیم چقدر حال واحساسمون خوبه چه آرامشی داریم میدونید استاد منکه با این باور که به خودی خود ارزشمندم وخداوند من لایق دانست که به من اجازه زیستن داد خیلی احساس قدرت وارزشمندی میکنم آنقدر که توی این چند روز چندتا اتفاق عالی افتاده که برا اینکه به آگاهی‌های این فایل هم عمل کنم وردپایی بماند برای خودم اینجا مینویسم

    احساس ارزشمندی سبب شد وقتی بخاطر خودم ،بخاطر راحتی وآرامشم به دعوت خواهر همسرم جواب رد بدهم مادر همسرم ناهار آن روز رو برام بفرسته خونه (فسنجون خوشمزه که من وهمسرم عاشق فسنجونیم)

    خواهر زاده ای که به خاطر سخت گیریهای من موقعه درس خواندن هرجا منو می دیدفرار را بر قرار ترجیح می‌داد دیشب که زنگ مامانم میزنه میگه خاله چرا این طرفا نمیای من دلم برات تنگ شده

    یا مامانم صبح زنگ بزنه بهم بگم آن یکی خواهر زاده ام باهاش قهر کرده که چرا قبول نکرد باهاش بیاد دیدن من

    همسرم که امروز ظهر ناهار خوشمزه ای درست کرده بود بهش گفتم عالی شده خیلی خوشمزه شده از این به بعد آشپزی با خودت حتی منکه سلامتی ام رو بدست آوردم به من میگه تو خوب وسلامت باش من هرروز خودم آشپزی میکنم واین در حالی بود که قبلا میگفت تو خوب بشو من دیگه دست به سیاه وسفید نمیزنم اینها اگر نشانه نیست پس چیه صدر درصد نشانه هست وهمین چند مورد به ظاهرساده چقدر برای ذهن من دلیل ومنطق قوی است که من ارزشمندم وبهترینم ولایق بهترینها

    استاد جان در مورد علائم احساس لیاقت گفتید وچقدر داره هرروز برا ما واضح میشه که این احساس در همه زمینه های زندگیمان نقش مؤثری داره

    در مورد مثالی که گفتید در خصوص مهمانی که فردی مهمانی میره خیلی همه بهش توجه می‌کنند تعریف وتمجید می‌کنند ویه نفر آن میان یه ایرادی میگیره وما آن همه تعریف وتمجید رو نمی‌بینیم ولی تمرکزمون رو میزاریم رو آن ایراد روی آن برخورد نامناسب ودقیقا همانطور که فرمودید دوباره ودوباره این نوع رفتار را در زندگی تجربه میکنیم چرا که قانون جهان همین هست به آنچه که ما توجه میکنیم واکنش نشان می‌دهد وهمان را به زندگی ما بر میگردونه ومن قبل از آشنایی با شما ودوره ها وفایلهای رایگان بارها وبارها این اتفاق رو تجربه کردم ولی خیلی وقته که برام مهم نیست وخدارو شکر میکنم که در مدار دریافت این آگاهی ها قرار گرفتم تا بیشتر در مورد این احساس بیاموزم که جزءشخصیتم بشه واز روزی که این دوره آمده روی سایت وبه دنبال آن این سلسله فایلها چقدر حواس وتمرکزمون گذاشتیم به حرفهایی که میزنیم ،به گفتگوهای ذهنی ،به کارهایی که انجام میدیم به اینکه این کار این حرف این فکر به من احساس لیاقت میده یا برعکس اگر احساس لیاقت میده پس احساس من خوبه واین یعنی احساس خوب= اتفاقات خوب

    واگر احساس بدی دارم باید تمرکزم را از آنچه که باعث احساس بدم شده وباعث شده حس ارزشمندی نکنم بردارم وافکارم را به جهت مثبت هدایت کنم تا همیشه احساس خوبی داشته باشم

    سپاسگزارتم استاد که عاشقانه وبا تمام وجود این آگاهی‌ها رو آماده میکنید در اختیار ما قرار میدین این دوره واین فایلها سراسر عشق وانرژی است که ما راهم به تلاش واداشته تا در مدار دریافت این عشق باشیم

    درپناه حق شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت ولیاقتمند باشید در دنیا وآخرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
  6. -
    سمیرا بانو گفته:
    مدت عضویت: 1072 روز

    سلام وعرض ادب.خدمت استاد جان وخانم شایسته

    استاد حرف هاتون انقدر به جان میشینه مثل یک آهنگ آرام پخش هست

    استاد در مورد این فایل باید بگم من قبل از آشنایی باشما خیلی احساس بی ارزشی میکردم

    ولی از وقتی اومدم تو سایت فایل های سایت رو گوش کردم

    انقدر خودم را با لیاقت می دونم .از خرید کردم از تعریف کردنم از نکات مثبت خودم را دیدم روزبه‌روز

    دارم عالی تر میشم

    انشالله شرایط جوری پیش بره از محصولات هم استفاده کنم

    استاد حالم عالیه. شبها راحت می خوابم .دیگه غیبت نمی کنم .تمرکز روی زیبائی ها هست

    فقط سعی می کنم رو خودم کار کنم تا جهان موقعیت وشرایط بهتری را سر راه زندگی من قرار بدن

    جفت فرزندانم را دارم با شما آشنا میکنم یعنی فایل ها رو می زنم به فلش می زارم صدای شما تو خونه پخش بشه

    به امید اون روزی که همه جا صلح وآرامش باشه

    استاد همیشه بدرخشید درهرجایی که هستی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 28 رای:
    • -
      شیرین عبدی زاده گفته:
      مدت عضویت: 2465 روز

      سمیرا جان

      دوست عزیزم

      خیلی خیلی تحسین‌تون میکنم

      من با تمام وجودم مادران فهمیده و فرهیخته ای مثل شما رو که نه تنها روی بالا بردن کیفیت خودشون کار میکنن بلکه روی تربیت فرزندشون هم توجه و وقت میگذارند، تحسین می‌کنم

      باور دارم که حتما جهان جای زیباتری میشه با وجود بچه هایی که با این دیدگاههای آزاد و زیبا و مستقل رشد میکنن، واقعا بهت تبریک میگم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  7. -
    سعيده رضايى گفته:
    مدت عضویت: 2255 روز

    به نام خداوند عزیز و کریم

    سلام و عشق و احترام به حضور استاد جان و خانم شایسته نازنین و همه دوستان ارزشمندم

    بسی شادمانه و پر نور، روزگار بر وفق مراد، و سیراب از عشق الهی دارم براتون می نویسم.

    نشانه های ورود نعمت و ثروت بیشتر رو دارم این روزها به وضوح می بینم.

    تنها با تکرار عبارت «احساس لیاقت» حس قدرتمندی و ارزشمندی ملموسی در وجودم شعله کشیده که داره پشت سر هم نتایج رو رقم میزنه. بخشیش رو نوشتم و بخشی دیگه هم صبر و خودداری منو می طلبه تا تکاملش اتفاق بیفته و بعد بیانش کنم.

    بخشی دیگه رو هم نمی دونم چرا ننوشتم.

    مثلا اینکه امروز در تمام طول مسیر خونه پدرشوهرم تا خونه خودمون همسرم آهنگ شاد می گذاشت و من می رقصیدم. حتی واسه بچه های ماشین جلویی که با تعجب از شیشه پشت ماشینشون منو نگاه می کردن.

    رفتار بسیار بهتر، محترمانه تر و دوستانه تر خانواده همسرم با من. که البته قبلا هم خوب بود ولی الان بسیار بسیار بهتره.

    شور و شوق ترانه نازنینم برای رفتن به پیش دبستانی و به تبع اون خوشحالی من.

    پولی که قراره ماهیانه به حسابم واریز بشه.

    رشدی که در کار تدریس ریاضی قراره نصیب شخصیت و روحم بشه.

    برکتی که از طریق ارتباط با افراد بیشتر و آشنایی با محصلین و خانواده هاشون قراره به زندگیم سرازیر بشه.

    عزت نفس و اعتماد بنفسی که داره ساخته میشه در وجودم بخاطر رقم زدن یک موفقیت و خلق کردنش از هیچ.

    توانایی مالی که برام ایجاد میشه تا هر دوره ای که اراده کردم بخرم و روی خودم سرمایه گذاری کنم تا ورژن های بهتری از خودم به جهان ارائه بدم.

    لمس احساس خوب بیشتر و دریافت هدایت های الهی برای پیشرفت در کارم. و قطعا گسترش کارم در مسیری که خدا بهم الهام میکنه. خدا میدونه چه خدمتی میتونم به جهان بکنم و هم لذت ببرم، هم رشد کنم، هم ثروت بسازم و هم باعث رشد و ثروت سازی کلی آدم دیگه بشم.

    وقتی چنین اهرم لذت قوی تو ذهنم شکل گرفته اینجوری مسرور میشم که تمام روزم میشه بشکن زدن و طبق برنامه عمل کردن.

    خدای عزیز و مهربونمو بی نهایت بابت همه چیز زندگیم سپاسگزارم.

    «««««««««««««««««««««««««««««

    در مورد علائم احساس عدم لیاقت باید بگم منم از جمع جدا نیستم و این نشونه ها در خودم سراغ دارم.

    اما این نشونه ها رو در نوجوانی بیشتر از الان در خودم می دیدم.

    انگار که توی دوره حساس نوجوانی که فرد داره روی مرز باریک بین کودکی و بزرگسالی راه میره، شخصیت و ظاهرش خیلی واسش حساسیت برانگیز میشه. با یک سوتی دادن جلوی جمع برای مدتها به هم می ریزه و احساس عدم لیاقت در واقع از اونجا پررنگتر میشه.

    خیلی خاطرات ناجالبی از اون دوران دارم که دلم نمی خواد تکرارشون کنم تا توجهم بهشون جلب نشه.

    اما حس می کنم اگه ریشه ها رو از خاطراتم بیرون بکشم و خودم و دیگران رو بابت حس بد اون زمانم ببخشم خیلی از احساسات منفی الانم از بین میره.

    تا حدودی با دوره 12 قدم و کتابهایی که قبلا خوندم تونستم این پاکسازی ذهنی رو انجام بدم ولی هنوز هم آثار واضحی از عدم لیاقت از اون دوران مونده که با توضیحات استاد دارم به وجودشون پی می برم.

    استاد عاشقتونم. شما به تمام معنا استادید. من تو دل خودم به شما لقب استاد الاساتید دادم. استاد همه استادان. اغراق هم نیست بلکه با تجربه بهم اثبات شده. خودشیرینی هم نیست حقیقت محضه.

    ««««««««««««««««««««««««««««

    استاد وقتی به ریشه این عدم لیاقتی که اینجا توضیح دادید فکر می کنم می بینم گاهی اوقات بخاطر طی نکردن تکامل انتظاری از خودم دارم که هنوز در واقع آدم اون کار نشدم.

    یعنی دلم می خواد فلان شخصیت با فلان توانایی باشم ولی هنوز ریشه هاش رو گسترده نکردم در وجودم، بنابراین از خودم خجالت می کشم و سرخورده میشم و به خودم غر میزنم. گاهی هم جلوی دیگران این درونیاتم رو لو میدم که اشتباه ترین کار ممکنه.

    اما به لطف و برکت آموزشهای شما در مورد سپاسگزاری، دیدن وجه مثبت خودمون و دیگران، دوست داشتن خودمون همینطور که هستیم، و تلاش دائمی برای بهبود شخصیت و پیدا کردن پاشنه های آشیلمون و رفعشون، کمی بهتر از قبل شدم.

    یاد گرفتم بجای شاکی شدن از خودم و سردرگم موندن، روی احساس خوبم کار کنم و نیمه پر لیوان وجودمو ببینم. و خدا شاهده که این رویکرده که داره برام نتایج رو رقم میزنه.

    من تا قبل از این خودمو گرفتار یه قفس سردرگمی می دیدم ولی الان می بینم باید رهاش کنم تا بهش برسم. باید در مورد خواسته هام به وضوح برسم اما نگرانش نباشم. و همین باعث میشه دونه دونه 19 های وجودم رو گرامیتر بدارم و به 20 تبدیلشون کنم. خیلی جاها هنوز 10 هم نیستم ولی با همین روش دارم میرسم به 12 و 13. و این یعنی موفقیت.

    در صورتیکه قبلا با شکایت از 10 ام می رسوندمش به 5 و 4.

    مطمئنم وقتی روزش رسید و اومدم روی صندلی رزرو شده ام توی کلاس احساس لیاقت نشستم خیلی بهتر از الانم میشم ولی از الان استاد جانم ازتون بابتش سپاسگزارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 28 رای:
    • -
      سمانه جان صوفی گفته:
      مدت عضویت: 2154 روز

      سلام از سمانه ی نازنینم به سعیده ی نازنینم.

      چقدر کیف میکنم که مینویسی.

      چقدر لذت بخشه خوندن کامنتِ دوستانم که دارن رشد میکنن، برای خودشون شرایط دلخواهشون رو خلق میکنن و در جهت بهبودِ شخصیتشون دائم روی خودشون کار میکنن.

      تبریک میگم بهت سعیده جانم موقعیت جدید و شیرینِ تدریسِ ریاضی رو.

      برات لحظات شاد و سرشار از حس خوب و آرامش رو آرزو میکنم از خداوند در کنار دانش آموزانِ نازنینت رو که عینِ گُل می مونن.

      تو توی مدار لیاقت هستی و در سریعترین و بهترین و مناسب ترین زمان ممکن روی نیمکت کلاسِ دوره احساس لیاقت میشینی و با کامنتهای جذابت اونجا رو هم گُل بارون میکنی.

      این قسمت از کامنتت شدیدا بهم انگیزه داد که بیام و تحسینت کنم با قلبم:

      باید در مورد خواسته هام به وضوح برسم اما نگرانش نباشم. و همین باعث میشه دونه دونه 19 های وجودم رو گرامیتر بدارم و به 20 تبدیلشون کنم. خیلی جاها هنوز 10 هم نیستم ولی با همین روش دارم میرسم به 12 و 13. و این یعنی موفقیت.

      در صورتیکه قبلا با شکایت از 10 ام می رسوندمش به 5 و 4.

      من ردِ بهبودگرایی رو تو این قسمت دیدم، حرکت از کمال گرایی به بهبود گرایی به شدت شیرین و لذت بخشه.

      جسارت میخواد.

      شجاعت میخواد.

      آفرین بهت.

      قشنگیش اینه خودمم نمیدونستم قراره الان کامنت بنویسم، ولی الان اینجام و مشغولِ تحسینِ تو دوست نازنینم…

      قشنگ یاد اولین کامنتت برام افتادم…

      اینکه دیدم دوستی به نام سعیده برام کامنت نوشته و چه ذوقی کردم…

      همیشه بدرخشی و بدرخشی تو همه ی زمینه ها.

      یه چیزی میگم …

      الان از پنجره بوی رنگ اومد که من عاشقشم.

      دقیقا حسِ خوب کسب کردم الان.

      اونم وقتی دستم داره روی کیبورد موبایل خودجوش کار خودشو میکنه، بویایی ام هم بوی خوشِ رنگ به مشامش خورد برای چند لحظه …

      قشنگه برای من، همزمانیش جذابه.

      یه چیزی رو متوجه شدم در گذر زمان…

      اینکه تک تک ما اوایل نوشتن کامنت برامون سخت بوده ولی الان اکثر مواقع عین بلبل داریم کامنت میخونیم و مینویسیم.

      به احساسِ من خود این رفتارمون، حرکت در جهت ارزشمند دونستن خودمون و حرف هامونه.

      یعنیِ منِ سمانه فارغ از چیزی که مینویسم، حرفهای ارزشمندی تو قلبم دارم و مینویسمشون، فارغ از نگاه بیرون به خودم، تایید یا عدم تاییدش، درونِ خودم رو به اشتراک میذارم و خودم خودمو دوست دارم و ارزش قائلم برای کلام خودم.

      بغل و بوس و عشق فراوان از سمانه جان به سعیده جان.

      استاد جان، ازتون سپاس گزارم برای این دوره ی به شدت لازم واسه همه مون و عشقی که تو آموزش هاتون هست همیشه.

      خدایا ازت سپاس گزارم واسه فایلهای دوره احساس لیاقت و کار ارزشمندی که داره واسه تک تکمون انجام میده با عشق و شادی.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
      • -
        سعيده رضايى گفته:
        مدت عضویت: 2255 روز

        و باز هم حماسه ای دیگر از سلطان عشق و ایمان، سمانه نازنین دلم….

        سلام به گل لبخند روی لبت. سلام به دل گلگلیت. سلام به وجود پر از برکتت.

        عزیزدل خواهر، دل نوشته هات همیشه برای من مایه آرامش و آموزش و امیده. منم عاشق بوی رنگم چون نو بودن و تمیز شدن یه چیز رو نشون میده.

        هر روز با دانش آموزام بیشتر آشنا میشم، گهگاهی براشون حرفهای جدیدی میزنم که حس می کنم مغزشون رو به یه سری مفاهیم جدیدی که تا بحال نشنیدن تیز و بیدار میکنه. مثل فعالیت نیمکره های چپ و راست مغزشون. مثل اینکه بقول استادمون سیستم مغزی عصبی همه ما انسانها یکیه پس هرررر کسی توانایی یادگیری هر چیزی رو داره.

        امروز سر کلاس هندسه بچه های دهم ریاضی از توماس ادیسون حرف زدم که از مدرسه اخراج شد ولی همین باعث شد دانشمند بشه، و توی تک تک چهره هاشون دیدم که دارن حرفهای تازه و جذابی می شنون و تا آخر عمرشون یادشون نمیره.

        انقدر ذوق و شوق دارم برای آموزش، برای اینکه مغز خام بچه های نوجوان رو بهش شکل بهتری بدم و هدایتش کنم به زندگی بهتر، انقدر از با بچه ها بودن لذت می برم که تازه دارم می فهمم لذت معنوی که استاد عباسمنش داره از آموزش مهارتهای زندگی و قوانین کیهانی میبره به مراتب بیشتر از هر معلم دیگه ای توی دنیاست.

        وقتی بچه ها آخر ساعت بهم میگن:

        خانم من تازه به ریاضی علاقه مند شدم،

        خانم من امروز فهمیدم هندسه رو هم میتونم یاد بگیرم،

        خانم این چقدر آسون بوووود، من فکر کردم اصلا از بچگی استعداد خط و دایره کشیدن ندارم ولی الان کشیدم….

        این حرفها برای من حکم طلا رو داره. حتی اگر یک نفر هم تغییر مثبت کنه برای من کافیه.

        روز اول مدیر مدرسه منو به بچه های کلاس هشتم معرفی کرد و گفت خانم رضایی بهترین دبیر ریاضی منطقه هستن، (در صورتیکه خانم رضایی روز اولش بود تو کرج تدریس میکرد و مدیر برای حساب بردن بچه ها اینو حرف رو زد)، تو دلم گفتم زکی….. خخخخخ بهترین دبیر منطقه!!!!! هار هار هار….

        بعد درجا به یاد عبارت جادویی احساس لیاقت افتادم و گفتم: مگه عجیبه؟ مگه نیستی؟ مگه نمیتونی باشی؟ بله از همین روز اول تصور کن که بهترین هستی. لیاقت بهترین بودن رو داری. بهترین خودت. قرار نیست با کسی رقابت کنی، قراره هر روز از خود دیروزت بهتر باشی و بهترین ورژن خودت رو ارائه بدی. پس خنده ات واسه چیه؟

        باور کن لایق و خاص و بهترین هستی و همه این گفتگوهای ذهنی تو همون 2 دقیقه معارفه انجام شد و منو آماده کرد برای یه شروع عالی.

        خداروشکر راضی ام و درحال رشد…

        عاشقتم سمانه عزیزم که حرفهامو از عمق دلم تشویق میکنی بیان به سطح و با انگشتام نوشته بشن.

        می بوسمت هزاران تا

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    نگین سلیمی گفته:
    مدت عضویت: 1211 روز

    به نام خداوند جان و دلم

    سلام به استاد عزیزم به مریم جان دلبندم سلام به دوستان ارزشمندی که دارن رو خودشون کار میکنند.

    چقدر ادمو قشنگ هدایت میکنی اخه؟؟ میبینی؟ دنبال فایلی بودم درمورد روابط و بین فایل های دانلودی گذرم خورد به این فایل کوتاه اما خیلی قابل تامل و کاربردی

    دقیقا این کسیه که جدیدا بهش تبدیل شدم البته نه بااون شدت من کیم؟ یه دختر 24سالم رفتم درس خوندم و اومدم دانشگاه و درراستای معلمی دارم تلاش میکنم تا حالا مسابقه ی خاصی برنده شدم؟ مقام بیارم؟ نه تا حالا دستاورد بزرگی داشتم؟ نه اونقدر و برامم مهم نیس من از بچه هایی بودم که از ابتدایی نمره برام مهم نبود چون پدر مادرمم زیاد ملاک نمیدونستن بچه بودم ولی میگفتم مهم اینه من چی و چقدر یادمیگیرم دبیرستانم هیچوقت اونقدر خودمو نکشتم برای نمره های بالا تا حد کمی سعی کردم از مطالب کتابم یاد بگیرم بیشتر و الانم دانشگاه اومدم دیدم اینجوریه به درس ها

    ادم باهوشی هم نبودم معمولی ولی هیچوقتم هوش ریاضی رو برای احساس ارزشمندی به خودم ملاک قرار ندادم هیچوقت مسابقات الکی دانشگاه برای من مهم نبوده تا مقام بیارم چون خوشم نیومده چون ظاهر سازی باید میکردی

    و اینکه دانشگاهی قبول شدم که خیلی خوبه و همیشه گفتم ایول نگین درس خوندی قبول شدی چیزی که میخواستی اوردی همیشه دوست داشتم ساده و راحت بدست بیارم هیچوقت خودمو نکشتم برای چیزی و ایمان داشتم اگه چیزی رو بخوام و تلاش زیادی براش بکنم قطعا بدستش میارم ولی متاسفانه هیچوقت به خودم سخت نگرفتم و خیلی وقتا سوتی دادم اشتباه کردم بین رفیقام به جای سرزنش کردن خودم گفتم ببین مهم اینه الان گفتی و درستشو یادگرفتی. که بعدا پیش ادمای بزرگتر ابروت نره

    و حالا چیشد خداوند من رو هدایت کرد به این فایل

    دقیقا چند روزیه میرم جلو آینه و میگم فلان ایراد و ایراد رو دارم درست شه خیلی خوب میشه و اون زیبایی های جزی و کلی صورتمو نمیبینم اینکه واقعا قیافه دلنشینی دارم رو نمیبینم

    من اوایل سال 1403 هدف گذاشتم که تسلط کامل روی درس های ابتدایی پیدا کنم و تونستم پایه های اول و دوم رو تدریس کنم انقدر تسلط پیدا کردم و میدونم مطالبش چجوری تدریس میشه به روش نوین اما ذهنم میگه ببین پایه های دیگه رو مسلط نیستی

    جدیدا تو اتاق با هم اتاقیام خیلی زودرنج شدم حرفاشون بهم برمیخوره چرا این شرایط رو خلق کردم؟ چون اوایل اون همه تعریف و تمجید و حرف خوب میزدن و شوخی میکردن من به یه حرف کوچیک که این وسط طرف گفته و خوشم نیومده توجه کردم و دقیقا الان هی حرفا بیشتر و بیشتر شدن

    اخه چقدر جالبه اصلا متوجه نبودم این شرایط رو من خلقش کردم میگفتم بهشون محل نده کار خودتو بکن درصورتی که من کافیه به زیبایی و نکات مثبت اتاق مون توجه کنم نه اون یه موردا که اینجوری اون بعد خوب اونا واسه من بیشتر بشه

    خدایا خودت کمکمون کن این ذهن و مغز شیطانی رو کنترل کنیم

    و مرسی عشق منی توو انقدر قشنگ باهام حرف میزنی و هدایتم میکنی به مسیرای درست

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 27 رای:
    • -
      ...... گفته:
      مدت عضویت: 2408 روز

      به نام خدا

      خدایا شکرت

      سلام عزیزم

      نگین جان نازنین ️

      .

      حالا شما صحبت از مقاطع تحصیلی و ابتدایی کردید من هم یادم اومد

      که چقدر خودمو سرزنش می کردم و تحقیر می کردم چون «« درس ریاضی »»» را اصلأ و ابدا یاد نمی گرفتم

      یعنی در ذهن من درس ریاضی و زنگ ریاضی شده بود برای جونم

      تا اسم ریاضی می اومد تنم می لرزید

      و استرس می گرفتم

      برای همین هم در انتخاب رشته ام

      رشته ی ادبیات را انتخاب کردم

      چون ریاضی خیلی نداشت .

      البته که گذشته ها گذشته و نباید بهش توجه کنم ولی این خودخوری ها و تو سر زدن ها همین طور از بچگی با ما بوده و اول باید قبول کنیم

      ولی الان در صدد رفع کردن اونها هستیم

      چون تا رفع نشود همین طور این زنجیر و زنجیروار با ما هست

      و این خودش یک موفقیت است که

      به زیباییها و نکات مثبت و موفقیت ها توجه کنیم و همین که اینجا هستیم و سعی و تلاش می کنیم که

      حواسمان به اصل باشد و تو در و دیوار نرویم خودش احساس منو خوب می کند

      خدا را شکر.

      .

      به نظر من هم تمام روابطی که از هم پاشیده شد و پاشیده می شود برای این هست که ما خیلی بهش بها

      می دهیم

      یعنی من قبلاً 24 ساعتم فقط به بدیها و سو برداشت ها . کنایه زدن های دیگران وووو بود

      حالا بماند که چقدر گریه و اشک و غصه هم به همراه داشت

      و همین ها باعث دور شدن ها می شود

      همین توجه به نکاتی که اصلا در قانون نیست ما را از روابط عاشقانه

      دور می کند

      حالا باید چیکار کنیم ؟ باید حداقل سعی کنیم به نکات مثبت افراد آدمها

      شرایط موقعیت ها ووو توجه و تمرکز کنیم .

      باید به وجه خوب و عالی و مثبت آدمها توجه کنیم

      اگر کسی در مدار بود بهش بگیم

      ولی اگر هم نبود برای خودمون تکرار کنیم

      چون تکرار کردن ها خودش یک تمرین بزرگی است

      و باعث حک شدن در مغز و قلب و جان آدم میشود

      خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت.

      امروز از خداوند هدیه خواستم و به چه صفحه هایی از سایت هدایتم کرد خدایا شکرت خدایا ممنونم.

      .

      خدا را شکر با آوردن مثال‌ها در مورد خودمون و زندگی خودمون پی به اصل بیشتر می بریم و این یعنی رشد بیشتر ما خدایا شکرت.

      .

      من تمرین آینه رو که استاد در دوره عزت نفس گفتند رو هر روز خدا را شکر انجام می دهم

      چند روزی بود به خودم می گفتم

      خدایا می خواهم بهتر این تمرین

      را انجام بدهم

      چطور را نمی دونم

      می خواهم بهتر انجام بدهم

      و خدا را شکر هدایت شدم به احساس لیاقت

      که این خودش باز هم درسها برام دارد که اگر این تمرین آینه رو همیشه انجام بدهم این در ضمیر ناخودآگاه من حک می شود و برای تصمیمات

      بزرگ زندگیم هم سست نیستم و

      محکم‌تر تصمیم می گیرم.

      خدایا شکرت

      .

      چند روزی بود خیلی خیلی برای داشتن آدمهایی که الان دارمشون شکر و شکرکزاری می کردم

      چون قبلاً اصلا می خواستم نباشن

      ولی الان خدا را شکر برای وجودشون خیلی خوشحالم

      ..البته جدا از بحث وابستگی و عدم وابستگی که این وابستگی هم خودش باید از درون حل شود .

      و نتیجه چی شد اینکه خدایا شکرت بیشتر از قبل وجه خوب و عالی و مثبت خودشون رو به من نشون می دهند خدایا شکرت

      چون من فرکانس بهتر می فرستم خدا را شکر.

      همه چیز بر می گردد به خودمون . به فرکانس هامون.

      به باورها مون یعنی اگر همیشه و پیوسته در حال ارسال فرکانس درست باشیم دریافت غالب ما هم درست است

      خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت.

      ممنون دوست عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        نگین سلیمی گفته:
        مدت عضویت: 1211 روز

        سلام رهای عزیزم امیدوارم حالت عالی باشه خیلی خوشحال شدم اینکه تونستم اثر کوچکی در این جا از خودم ب جا بزارم.عذرخواهی منو قبول کن نمیدونم چرا من پاسخ شما رو تو وقت خودش ندیدم و الان چشمم بهش خورد گفتم خدایا من اینو اصلا ندیدم.

        اشکال نداره زندگی رو به خودمون سخت نگیریم درمورد درس ریاضی که نوشتی خیلی حق داشتی عزیزم چون معلمای ما کسانی بودن که کسی ریاضی و علومش خوب بود بهش لقب دانش آموز زرنگ میدادن اما من الان خودم معلمم و از ترم اولم استادام مدام تو گوشم خوندن که شما نباید تمرکز کنید به نقاط ضعف دانش آموز بلعکس باید ویژگی های مثبت و نکات مثبتش رو مدام بهش توجه کنید و بهش بگید که چقدر خوشحالم مثلا نسبت به قبل دقتت خیلی بالاتر رفته.آفرین بهت که دست خطت مرتب تر شده حالا کاری نداریم به اینکه چندتا غلط داشته در واقع میگن به جای اینکه مستقیم فوکوس کنید رو غلط هاش رو ایراداتش نکات مثبت رو بگید بعد حالا میریم رو ایرادات تا برطرفشون کنیم اونا چیزی از قانون نمیدونن ولی خوب میدونن توجه به نکات مثبت دیگران باعث احساس خوب در دیگران و خودمون میشه و این احساس خوب اتفاقات بهتری خلق میکنه نتیجه اش میشه پیشرفت،تمرکز،انگیزه،تلاش

        و اینکه هر کدوم از بچه ها در جنبه ی متفاوتی استعداد دارن ما باید همه رو باارزش بدونیم نه اینکه فقط درس ریاضی و علوم رو باارزش بدونیم.

        مورد بعدی اینکه بچه ها الان عاشق ریاضی اند خداروشکر مثل دوران ما نیست که فقط حفظی برامون میگفتن و چیزی متوجه نمیشدیم.حتی من و شماهم سخت ترین درس ها چه ریاضی چه هر علم دیگه ای توانشو داریم یادبگیریم به قول استاد سیستم عصبی همه ی ما یک شکله تفاوتی نیس تنها تفاوتش اینه ما نرفتیم تو دل ترس مون ببینم اصلا چیه چجوریه بشناسیمش

        اما به محض شناختش عاشقش میشیم و به خودمون افتخار میکنیم که بببن اصلا هم سخت نبود اتفاقا خیلی ساده ست.

        درمورد روابط هم واقعا همینطوره

        کافیه یه مدت خودمون رو مجبور کنیم تا به نکات مثبت اطرافیانمون توجه کنیم و البته اعراض کنیم از نکات منفی

        بعد اون معجزه اتفاق میفته اونا باما خیلی خوب میشن خیلی دوست داشتنی میشیم و اینکه ناخوداگاه مورد منفی پیش میاد ازش راحت میگذریم چون ذهنمون رو اینطوری تربیت کردیم.

        البته خیلی وقتاهم نیازی نیست حتما از نکات منفی زیاد یک ادم چشم پوشی کنیم بلکه باید تصمیمی بگیریم به اینکه میخوام رابطه مو با همچین ادمی ادامه بدم یا نه.مثل اینه که من با یه ادم قاتل ارتباط داشته باشم و همش بگم به نکات مثبتش توجه میکنم ضرری برام نداره.

        و در مورد تمرین آینه من دوره ی عزت نفس رو متاسفانه ندارم خیلی در تلاشم از لحاظ مالی بهتر بشم تا بتونم تهیه ش کنم اما میدونم دقیقا توجه به نکات مثبت تو این تمرینم معجزه میکنه اینکه ما هرروز جلو اینه زوم کنیم رو قشنگیای صورت مون و حتی دید مونو عوض کنیم تا زیباتر خودمون رو ببینیم بعد یک مدت اصلا چشم ما ایرادی پیدا نمیکنه تو قیافه مون بلکه همش تحسین میکنه.

        رها جان عزیزم خیلی زیاد حرف زدم و نوشتم برات امیدوارم خسته ت نکرده باشه درپایان اینم بگم من کم سن تر بودم ناخوداگاه این تمرین اینه رو انجام میدادم و برای دقایق طولانی به صورتم با حس دلنشینی فوق العاده ی نگاه میکردم و لذت میبردم مثلا میگفتم چهره ی خیلی خاصی دارم همه ی افراد زیبایی خیلی خاصی دارن.و واقعا هم اون دوران همه از زیباییم تعریف میکردن تا کم کم بزرگتر شدم و با ورودی هایی که داشتم خودمو مقایسه کردم با معیارهای جامعه و واویلا البته الان خیلی بهتر شدم رو خودم کار میکنم.

        عزیزدلم خیلی خوشحال شدم از پاسخت ازت خیلی ممنونم چون باعث شدی بار دیگر قوانین رو برای خودم مرور کنم و اینجا به زیبایی توجه کنم.برات ارزو میکنم همیشه تو معجزات عالی زندگیت باشی.مشتاق نتایج تم در پناه خدا در خوشبختی باشی.الهی

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  9. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 903 روز

    به نام خداوند جان

    سلام به دوستان عزیزم

    چقدر این فایل و فایل قبلی رو درک کردم.و بدون استثنا تمااااام نشانه ها رو در خودم دیدم.فهمیدم که احساس عدم لیاقت در من شدید هست و نیاز به اصلاح داره.برای این اگاهی سپاسگذارم خدای عزیزم.

    من کار جدیدی رو شروع کردم که فوق العاده دوستش دارم.واقعا دارم محیط و شرایط جدیدی رو تجربه میکنم.

    الان یک هفتش در شروع کار من جوری روز اولم رو شروع کردم که همکار های من گفتن که واقعا این کارو نکردی قبلا؟خییییلی خوب انجامش میدی

    و من متوجه این قضیه نبودم.تا موقعی که تحسین بقیه رو ندیدم در اول کار واقعا خوب بودنم رو متوجه نشدم و ندیدم

    تموم مدت استرس داشتم که اره دارم اشتباه انجام میدم و خودم رو سرزنش میکردم

    تا همین دیروز هم همینطور بود.اخر هفته ها ما پیک مشتری داریم و فوق العاده شلوغه.ولی من تونستم و رد کردم اون روز دو جز چند تا اشتباه کوچیک.همه بهم خسته نباشید گفتن و حال و رفتار همه اوکی بود با من و مشکلی وجود نداشت و نداره.

    مشکل خود منم در اصل.با سرزنش خودم به خاطر اون چند تا اشتباه کوچیک و ندیدن موفقیت هام در این هفت روز اول کار.میخوام الان خودم رو تحسین کنم و قدردان خودم باشم.

    زهرای عزیزم.ممنونم که از نقطه امنت از کاری که دوست نداشتی بیرون اومدی و رفتی تو دل ترس هات.ممنونم که قوی ادامه میدی.ممنونم برای تلاش هات برای رویاهای بزرگت.ممنونم که به فکر خودتی و به خودت ارزش میدی.لایق احترام،ارزش،ثروت ،سلامتی و کلییی چیزای خوب هستی و من فوق العاده بهت افتخار میکنم.من زیبا و قشنگم.همیشه کنارت هستم

    ممنونم که این 7 روز رو انقدر موفق گذروندی و دیگه همه چی راحت شده برات

    همه کار رو یاد گرفتی به بهترین شکل ممکن

    اروم هستی و اروم تر میشی

    البته خدا رو هم داری کنارت.همیشه هست.کنارته.

    خدایا سپاسگذارم

    همیشه میگم که ارامش وجودمو از تو میخوام و استرس همیشگیمو میزارم کنار.مخصوصا توی کار

    توی استراحت

    چون من لایق ارامش و خیال راحت هستم.

    خدای بزرگم سپاسگذارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 29 رای:
  10. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2154 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام به دوستانِ عزیزم در سایتِ دوست داشتنیِ abasmanesh.com

    اولِ کامنت میخوام ازتون تشکر کنم استاد جان که موازی با فایلهایِ کولاکِ دوره احساس لیاقت، فایلهای کولاک دانلودی و هدیه رو برای احساس لیاقت آماده میکنین.

    این مهربونیِ شما رو میرسونه که دارین هر دو طیف رو همزمان آگاهی میدین.

    تو دوره، ریشه ای تر با مثال‌های بیشتر، فایل دانلودی هم به صورت معرفی و کلی تر…

    دَمِ شما گرم استاد جان.

    مریم جان، چقدر متن این فایل عالیه، دَمِ شما گرم.

    یکی از علائم احساسِ عدم ارزشمندی و بی لیاقتی:

    فرد استعدادها، دستاوردها و موفقیت هاشو با ارزش نمیدونه ولی ناتوانی، شکست، ایراداتش، ضعف هاشو بسیار پر رنگ میدونه و بهش توجه میکنه.

    به عبارتی توجهِ عمیق به ناتوانی ها و بی توجهیِ عمیق به توانایی ها.

    خب وقتی شنیدم بلند گفتم این منم، خیلی منم، اصلاً من سلطانِ این قضیه هستم…

    وقتی بارها تجربه ی موفقیت آمیزِ کاهشِ وزن داشتم، (کاری که نیاز به اراده، تعهد، استقامت و پشتکار بالایی داره) مادامی که داخلش بودم، نتایج رو میدیدم، شاد بودم و خوشحال و رویِ ابرها و اعتماد به نفسم می‌چسبند به سقف.

    هر بار از این مسیر خارج شدم (بنا به دلایلی که نیاز دارم ریشه یابی شون کنم برای کمک به خودم)، این موفقیت رو نادیده گرفتم و به شدت فوکوس کردم روی شکست خوردنم از این مسیر…

    این در من پر رنگه.

    مثالِ بعدی:

    وقتی شاغلم (بیرون از منزل)، خودمو ارزشمندتر میدونم تا زمانی که شاغل نیستم و در منزلم.

    انگار که من بی فایده باشم…

    ناموفق باشم.

    موفقیت تو فکر من گره خورده با داشتنِ شغل، کسب درآمد و وقتی اینطوری نیست به شدت احساس بی ارزشمندی دارم…

    البته جدیدا کشف کردم من یه شغلِ بسیار ارزشمند و مهم در منزل دارم: شغلِ شریف و بسیار بااهمیتِ خانه داری.

    میخوام به خودم بگم و تفهیم کنم که سمانه جون تک تکِ کارهایی که از صبح وقتی بیدار میشی انجام میدی برای خودت و خانه و زندگی ارزش داره.

    فقط کافیه یک روز به خودت و خانه رسیدگی نکنی، میبینی که چطور نظم و چیدمان و مدیریتِ زندگی دچارِ نوسان میشه…

    ظرف ها و لباس ها و خانه ای که بهشون رسیدگی نشه، دنیایی از آشوب و آلودگی و عدم آرامش رو با خودشون میارن.

    زندگی جاری هست و باید هر روز بهش رسید…

    دو تا تیم تو ذهن من مشغول گفتگو هستن.

    یکی میگه تو هر کاری میکنی کمه یا عادیه، یا کارِ خاصی که نیست، همه انجام میدن، تو هنر نکردی که…

    یکی میگه باریکلا که انقدر قشنگ نگاه میکنی به زندگیت و لحظات زیبا خلق میکنی واسه خودت.

    این جدال ادامه داره و دوست دارم تیم دومی رو بالا و بالاتر بیارم تو گفتگوهای ذهنیم.

    مثال بعدی:

    من تو اوریگامی وقتی شروعش کردم یه پلن براش چیده بودم، که تک تک دوره ها رو شرکت کنم و مهارتمو بالا ببرم و رشد کنم.

    از اردیبهشت 99 شروع کردم و به لطف خدا و فضلِ خودش بهار 1402 تمامِ اون دوره ها رو شرکت کردم و با موفقیت و بهترین کیفیت و بسیار باسلیقه گذروندم و به اتمام رسوندم.

    به نوعی شاید شدم رکورد دارِ موسسه با 10 دوره ای که شرکت کردم و مدارکش رو گرفتم.

    اتفاقا مدرک آخریش هم حاضر شده و میتونم بگیرمش.

    خب حالا چی شده؟

    کم کم یادم رفت چه پلنی ریخته بودم و دونه دونه انجامشون دادم، بعضی هاشون مشق ها و پروژه های سخت و سنگینی داشتن که من تونستم از پسشون بر بیام.

    الان گاهی یادم میره و ساده رد میشم که خب چی؟

    گذروندی دیگه؟

    ولی مگه یادت رفته سمانه اون زمان که تو با شجاعت جلو اومدی، همه نتونستن از پس پروژه ها بربیان و متوقف شدن.

    پس تو کاری رو انجام دادی که اتفاقا همه از پَسِش بر نیومدن.

    یادمه تو دوره یکی مونده به آخر اوریگامی ام، تو اوریگامی های کامپلکس و سخت گیر کردم حسابی…

    اونجا دائم ذهنم آزارم میداد که چی شده سمانه؟

    چرا نمیتونی؟

    تو که قبلا ماهرتر بودی

    چی شدی؟

    خودمو دقیقا با دو سه تا از بچه های برتر دوره مقایسه میکردم، حسادتم تحریک میشد که بابا تا حالا من خودم جزوِ برترها بودم اینحا چی شده که پایین اومدم و احساس ناتوانی میکنم؟

    البته مقایسه غلط بودا، ولی درک نمیکردم اون موقع نباید مقایسه کنم، چون اینطوری بی لیاقتی رو ناخواسته تشدید میکنم و البته حسم بد و بدتر میشه.

    تا یه روز که خیلی سر کلاس حالم بد شد از خودم که سمانه داری چیکار میکنی؟

    عصبانی بودم از خودم و دیدنِ ناتوانی ام.

    چرا نمیتونی از پَسِ این شکل بر بیای و تا بزنیش؟

    شکلی که باید با دیاگرام (نقشه خوانی) تا میزدیم و مراحلِ به شدت زیادی داشت بالای 60- 70 مرحله

    (این خودش تفاوت بالایی بود بین این دوره و دوره های قبلی)

    خلاصه یهو یاد استاد افتادم و آموزش هاشون.

    بلافاصله گفتم خدایا هدایتم کن برای این شکل…

    چی شد؟

    تنهایی بدون مشورت با هیچکدوم از بچه ها، مراحل رو میرفتم جلو و گره ها باز میشدن با هدایتِ خدا، شکل که تموم شد حسِ من وصف ناشدنی بود…

    خوشی از به اتمام رسوندنِ پروژه

    خوشی به خاطر هدایت خدا

    خوشی به خاطر اینکه همون روز از بس حالم بد شد، یهو گفتم سرت رو بذار تو کار خودت و از کار بقیه و پیشرفتشون بکش بیرون، مقایسه رو تعطیل کن، این شد که موفق شدم…

    حالا اون سمانه با اینکه میدونه از چه مسیرِ پر فراز و نشیبی عبور کرده تا الان 10 تا مدرک خوشگل و گوگولی بگیره (از حیثِ چیزهایی که یاد گرفتم، درس هایی که گرفتم، بزرگ شدنم در مسیر، اعتماد به نفسی که در من رشد کرد به واسطه ی توانمندی ام) و الان تو پوشه اش هست، احساسش نسبت به این مهارتش چیه؟

    راستشو بگم؟

    عادی شده…

    من تو یاداوریِ محاسن و توانمندی هام به خودم ضعیفم، حتی مقاومت دارم، شاید فکر میکنم اینا که چیزی نیست …

    قرار نیست سمانه مثلِ بعضی دیگر تو زبان موفق شه که من بهش افتخار کنم.

    سمانه قراره تو چیزی وارد بشه و رشد کنه که روحِ خودش میطلبه، نه چشم و هم چشمی با بقیه…

    اگه من تو زبان وارد بشم چون عشقِ خودمه، میتونم موفق بشم نه زورکی و به دلیل کم نیاوردن بینِ بقیه.

    سمانه تو اوریگامی موفق شد، یاد گرفت، تو این زمینه فعالیت کرد، آموزش داد، کسب درامد کرد، کلاس مدیریت کرد، حس خوب واسه خودش و بقیه ایجاد کرد…

    این کمه سمانه؟؟؟؟

    نه، نیست.

    دوست دارم درک کنم که نه تنها کم نیست، خیلی هم عالیه و تحسین برانگیز…

    قرار نیست تا آخر عمر تو همین شاخه بمونی.

    فکر کن قرار بوده تجربه ای کنی و درس هاتو بگیری و لذت ببری.

    فکر کن قراره کلی چیز باحالِ دیگه رو تجربه کنی و لذت ببری.

    من خودمو سرزنش میکنم که چرا موفق تر نیستم و نشدم، چرا ازش کسب درآمد نمیکنم؟

    آخه خودم و مهارتمو دست کم میگیرم.

    حس میکنم شایستگیِ کسب درآمد ندارم.

    قشنگ معلومه چقدر احساس بی لیاقتی دارم نسبت به خودم و مجموعه ی توانمندی هام.

    تایپِ من سریعه، 10 انگشتی

    کامپیوترم خوبه، تدریس هم کردم، خیلی هم کیف کردم…

    اما نرفتم جایی کار کنم که لِوِلِ خوبی داشته باشه، رفتم جاهای پایین‌تر چون ترسیدم، چون خودمو لایقِ جاهای بالاتر ندیدم، طبیعیه که درآمدم هم پایین بوده و کاملا نامتناسب با قدرت و دانشی که داشتم…

    معلم هنر که شدم هم درآمدم پایین بود و طی سال‌های آتی شاکی بودم که چرا حقوقم کمه، من که انقدر باحالم، خلاقم، فعالم، بچه ها و اولیا همیشه تحسینم میکنن، همه میبینن حیطه ی وسیعِ فعالیتم و موفقیتم رو. پس چرا قدرِ کارم دونسته نمیشه و دستمزد مناسبش پرداخت نمیشه بهم؟

    من حتی روم نمیشد بگم افزایش حقوق.

    هر سال مدیرمون همون مبلغ کمی که خودش میخواست رو میذاشت روی حقوق.

    سال 4 ام که تموم شد تابستون گفتگو کردم خیلی زیبا و قاطع با مدیر و خارج شدم از مجموعه…

    چون دیگه نمیتونستم تو اون وضعیت بمونم و فقط مثل بقیه همکارا سر میز صبحونه یا زنگهای تفریح فقط غُر بزنم حقوق کمه و هیچی هم نگم…

    خب این جسارتم رو تحسین میکنم.

    یه عالمه مصاحبه هم رفتم و بزرگتر شدم، دیدم تو کلام چقدر اعتماد به نفسم بالا رفته و محکم با مدیرها صحبت میکنم.

    اما…

    تا میرسم به یه موقعیت شغلیِ جدیدِ ناشناخته میترسم جلو برم.

    اینا نجواهای اون موقع ام هستن:

    چی میشه؟

    اگه موفق نباشم چی؟

    اگه سوتی بدم چی؟

    اگه همکارا خوب نباشن چی؟

    اگه نتونم با بچه ها ارتباط بگیرم چی؟

    و …

    اینا انقدر ترمزهای قوی هستن تو ذهنم که نمی‌ذارن جلو برم.

    تو هر موقعیت شغلی همینه ها.

    اول میترسم…

    چرا

    چون خودمو واجد شرایط کافی و لازم برای داشتن شغلِ خوب، درآمدِ خوب نمیبینم و نمیدونم.

    از خدا میخوام با این دوره کمکم کنه خودمو بشناسم و در جهت بهبود خودم اقداماتِ سالم و مفید انجام بدم.

    از کجا شروع شد به کجا رسید.

    فکر میکنم این بزرگترین خودافشاییِ من بوده تا حالا که تو حیطه های مختلف خودم ورود کردم و نوشتم ازشون.

    حرفهایی که تو لایه های زیرینِ روحِ من پنهان شده بودن و نمیذاشتم بیرون بیان.

    خیلی هم عالی.

    کمی خودمو بهتر شناختم.

    خدایا شکرت که قفلِ زبونم رو خودت باز میکنی، وگرنه میدونم من خیلی مقاومت دارم نسبت به خودم بگم تو ذهنم یا بنویسم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 30 رای: