تسلیم بودن در برابر خداوند - صفحه 2 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری تسلیم بودن در برابر خداوند
    382MB
    59 دقیقه
  • فایل صوتی تسلیم بودن در برابر خداوند
    57MB
    59 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

934 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مصطفی فرخی نژاد گفته:
    مدت عضویت: 1319 روز

    تنها تو را میپرسیتم و تنها از تو یاری میجوییم

    مسلمان از ریشه س ل م می آید به معنی تسلیم شدن در برابر خدا

    ایاک انعبدو و ایاک انستعین

    خدایا تو را میپرستم و تنها از تو یاریی میجوییم

    یک گزینه از این قبیل که من راحت به خواسته ها رسیدم با تسلیم شدن در برابر خدا این بود که یک مقداری سفته از سوی یکی از صاحب کار های قبلیم به ارزش صد میلیون تومان میخواستم که برای ضمانت کار به ایشون دادم و خب چند تا همکار هم که از پیش ایشون در اومدن هم سفته ازشون میخواستن خلاصه که من به خاطر یک تضادی که در زندگیم داشتم باعث شده بود که بدهکار بشوم خیلی رو مخم بود که سفته هام دست ایشون باشه خلاصه که من حسابی میخواستم که این سفته ها رو از ایشون بگیرم اما از اونجایی که نمیخواستم که با جنگ و دعوا سفته ها رو بگیرم اومدم گفتم تویه زمان مناسب بهشون میرسم اما گرفتن سفته ها واقعا نجوا هایی رو داخل ذهنم فعال کرده بود که میخواستم با دعوا ازش سفته هام رو بگیرم

    خب یکی از دوستانم که الانم هم همکارم هستند چندین بار با ناراحتی از ایشون تقاضا کردن و دیگه پدرشون رو فرستادن و کار داشت به جا های باریک میکشید که باعث شده بود بعد از گذشت حدود یک سال سفته هاشون رو بگیرن اما من خدا شاهده فقط یک بار رفتم و اومدن و سفته ها رو با روی خندون از ایشون گرفتم درسته بیشتر از یک سال گذشت اما واقعا بدون درد سر و با یک بار مراجعه به دفترشون سفته هام رو دریافت کردم .

    این یک گزینه ، گزینه بعدی گواهینامه

    من خیلی دوست داشتم که گواهینامه بگیرم خب رفتم و روز چند وقت بود که من رو به دوره های رانندگی نمی بردن از اونجایی که صبرم طاق شده بود میخواستم با جنگ و دعوا بگم که بابا من این دو ماهه که منتظرم پس میخواید چیکار کنید ؟!!!

    اما ته قلبم گفتم نه بزار خدا خودش درستش میکنه و این قدر ملموس و قوی بود که گفتم بابا حتما یه چیزی هست من هم سرم گذاشتم اومدم بیرون و خدا شاهده بعد از سه روز فکرکنم یا دو روز خلاصه خیلی سریع بهم گفتن که بیا نوبتت شده برای کلاس های رانندگی من هم با فراق بال رفتم ولی از اونجایی که دوره تموم شد و شروع به آزمون شده بود خدا هدایت کرد و من تویه دوره اول آزمون آیین نامه قبول شدم و برای شهری از اونجایی که اینقدر ورودی مزخرف داشتم باعث شده بود بار اول رد بشم ولی بار دوم باعث شده بود که به یک افسر راهنمایی رانندگی بخرم که خیلی شاد و شنگول بود خلاصه که دیر از خواب بیدار شده بودم و باید صبر میکردم و نفر آخر رد میشدم ولی از اونجایی که یهو از زبونم در رفت گفتم که سربازم و باید برم پادگان (باید برای کارت پایان خدمتم میرفتم پادگان اما سربازیم تموم شده بود ) و افسر با دور بعدی من رو سوار کرد و بعد از چند دقیقه منو قبول کرد و واقعا بدون هیچ گونه نگرانی و سختی ایی به غیر از اون ورودی های منفی که داشتم گواهینامه ام رو بگیرم.

    گزینه کارت پایان خدمت

    من حدود هشتماه از پایان خدمتم کارتم رو دریافت کردم اما چرا این قدر طول کشید. من یک باوری داشتم که مدارک رو به خاطر کم کاری سریع آمده اش نمیکنند و یک بار بعد از سه ماه به پادگان مراجعه کردم که ببینم چرا کارتم صادر نمیشود و از اونجایی که سه ماهه اول خدمتم بیکار بودم باعث شده بود که حقوق خدمت رو دریافت کنم و میشه گفت که با همون حقوق کم بتونم زندگیم رو بگزرونم (فک کنم ماهی 1800 بود(: ) خلاصه که چنده ماه بعد از اون سه ماه هم رفتم و با دستان خداوند که یکی از هم خدمتی هام بود که اون زمان تازه اومده بود خدمت و من هم ارشد بودم و همسایه مان بود مدارکم رو گرفت و کار های پایان خدمتم رو انجام داد

    گزینه آخر

    یادمه خدا تویه ذهنم یک قضیه ایی مثل همین کار استاد که فرمودند که یک ساعت و نیم پیاده روی کردن اما من این گونه نبود که خداوند بخواد من رو سر راه کسی بگذاره خلاصه یک حس عصبی داشتم و باید کاری میکردم که بهم الهام شد برو و تمرین ستاره قطبی رو انجام بده و من با همه اون همه سنگینی که روی دوشم حس میکردم رفتم و تمرین رو انجام دادم اما این تمرین برای چه بود الان که این متن رو مینویسم این درک رو دارم که درسته اون زمان هیچ درکی از این قضیه که برای چه باید انجام بدهم همچین کاری رو نداشتم اما الان میدونم برای این بود که من باید این عزت نفس رو میداشتم که بتوانم از مردم برای کاری که انجام میدهم درخواست پول کنم و به شغل الانم که املاک است هدایت شدم :)

    این ها تنها چند گزینه از گزینه های تسلیم بودن هستن که خوده خدا کار هایم رو انجام داد

    در پناه حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 109 رای:
  2. -
    اسداله زرگوشی گفته:
    مدت عضویت: 1584 روز

    به نام رب العالمین

    سلام و درود خداوند بر استاد عباسمنش گرانقدر و همه عزیزانم

    از وقتی که خودم رو شناختم همواره یه شمعی در تاریکی دلم روشن بود که که در طوفانهای زندگیم سویش کم میشد؛ ضعیف میشد اما خاموش نمیشد.

    ازین احساسم نمی توانستم با کسی حرف بزنم. چون هیچکسی از چنین احساسی تا بحال حرفی به میان نیاورده بود. تو هیچ کتاب و فیلم و مکتبی هم از آن سخنی بمیان نیامده بود! برای همین احساس میکردم که آدم غیر طبیعی ای هستم و باید این حس رو در درونم افشاء نکنم.

    استاد اولین کسی که من ازش این احساس رو شنیدم شما بودید. دلیل اصلی گرایش من به سمت آموزش های شما هم فقط همین بود. یکی تو دنیا پیدا شده بود که اونم این احساس رو تجربه کرده! جالبه نه! دیگه آدم غیر طبیعی و غیر نرمالی نبودم! میتونستم راجع به این احساس بیشتر باهاش گفتگو کنم. و وقتی پای کلامش نشستم فهمیدم گه گوهر گرانبهایی در وجودم دارم! بی دلیل نبود سالها ازش مراقبت کرده بودم. بی جهت نبود با کسی راجع بهش حرف نزده بودم! بارها اشکهامو دزدیده بودم و یا انکار کرده بودم تا نخواهم توضیح بدم یا ازین حس حرف بزنم. چون می دونستم همانقدر که برای من این احساسات ارزشمندن؛ برای دیگران عجیب و غیر قابل درک است.

    یادم میاد یروز که از باغمون بر گشته بودم سری به اینستا زدم و از اکسپلورر یه پستی رو داشتم رد میکردم که چند تا خانم دور هم نشسته بودن. همشون باکلاس و زیبا بودن و در یک فضای شیک دور هم نشسته بودن. برام جلب توجه کردن و برای اینکه بدونم چه خبره برگشتم و روی آن پست کلیک کردم. دیدم در عین تعجب داشتن حرف میزدن و گریه میکردن! بیشتر که دقت کردم متوجه شدم اینها کسایی اند که نتایجی بدست آوردن و توسط استادشون که اونم یه خانم بود به این دورهمی دعوت شدن تا از نتایجشون بگن. بعد یکی دو دقیقه که میخواستم پُستُ رد کنم استادشون گفت شما ؟! آره شمایی که دارید این پستو می بینید!!! بدونید شما اتفاقی به اینجا هدایت نشدید و این خواست خداوند است که شما را هدایت کرده به اینجا!!! آقا این کلام انگار از زبان خداوند بر من نازل شد و احساسی رو داشتم که انگار جبرئیل بر پیامبر؛ کلامش رو نازل کرده بود و حال ِ منو زیرو رو و دگرگون کرد . با تمام وجودم کلامش رو پذیرفتم و اونو هدایت خداوند دونستم. و از همان لحظه با دنیای قبلی ام خداحافظی کردم. و اینقدر تشنه تغییر بودم که فردا برای اولین بار من 5 صبح از خواب بیدار شدم و این شروع آشنایی من و کار کردن روی خودم بود و بعد مدتی که فرکانسم رفت بالاتر هدایت شدم به چند استاد دیگه و در نهایت به استاد عزیز.

    گاهی وقتها که مرور میکنم چند سال گذشتمو میبینم که اصلا من هیچ شباهتی با اون آدم سابق ندارم. نه اینکه اونوقت ها بد بودم. نه. خیلیم از دید دیگران موفق و موجه و حتی محبوبتر بودم. اما حال دلم خوب نبود. با خودم و جهان در صلح نبودم. خلاء های درونی زیادی داشتم که نمی دونستم چجور باید پر بشن. با اینکه دائمآ در گشت و گذار و تفریح بودم ولی اولویت برایم دیگران بودن و رضایت آنها نه خودم. دائمآ دوست داشتم اطرافم شلوغ باشه تا احساس تنهایی نکنم. در حالی که الان عاشق تنهائیم. گاهی اوقات آدمها کارهایی می کنند که دلیلش رو نمی دونن. در واقع دلیلش همان خلاء های درونی است که نمی دونند چجور پُرش کنند. شایع ترینشون سیگار کشیدنه. من از چهار پنج سالگی با سیگار آشنا شدم. آنوقت ها حتی کوپن سیگار می دادن و در مراسمات ختم هم با سیگار پذیرایی میکردن. شب دهم محرم یه رسمی داشتیم که همه با هم شروع میکردن به حلیم درست کردن. امشبم مادرم حلیم داره و هنوز این رسمو ادامه میده با اینکه روزش رو دیگه اصرار نداره حتما شب دهم باشه. شب دهم برای همسن و سالهای ما انگار که پارتی بود. هر کدوممون یه بسته سیگار میگرفتیم و شب تا صبح بازی میکردیم و به خونه های همدیگه سر میزدیم و پای حلیم بودیم و سیگار میکشیدیم ( میگفتند ثواب داره!!) تا خود صبح بیدار بودیم و صبحش میرفتیم مراسم عاشورا. تو خانواده ما هیچ کسی سیگاری نبود و کوپن سیگارو همیشه میفروختیم. واسه همین هیچ کدوممون سیگاری نشدیم. این خلاء ها سبب شده بود برای اینکه حالم رو خوب کنم یا تفریح بیشتر بهم بچسبه؛ در مسافرت ها یا تعطیلات آخر هفته تفننی سیگار بکشم. و همسرمم خیلی ازین موضوع ناراحت میشد و همیشه نگران بود که نکنه خانواده خودش منو جایی با سیگار ببینن و اون وجه من نزدشون خراب بشه. برای همین همیشه بمن تذکر میداد و نگران بود نکنه من سیگاری بشم. ولی خودم ازین موضوع مطمئن بودم. چون روح و درون من با اینچیزا سازگاری نداشت و عجین نبود ولی جایگزینی هم برایش نداشتم. از همان روزی که من با اون کلام هدایت شدم اصلا در مداری قرار گرفتم که حتی شنیدن اسمش یا بوش هم حال منو خراب میکرد. اصلا تلاشی نکردم که دیگه تفننی هم سیگار نکشم. خودبخود دسترسی فرکانسی من به اون قطع شد. اون خلاء ها کم کم جاش و داد به حضور خدا؛ به عشق بازی با خدا؛ جهانبینی ام؛ نگاهم به خدا؛ به جهان ؛ به خودم؛ به همسر و فرزند و پدر و مادر نسبت به گذشته زیر رو شد. با خودم رفیق شدم؛ با خدایم رفیق شدم؛ قاب زندگی برایم رنگی شد؛ از شبکه های اجتماعی فاصله گرفتم؛ دنبال تائید دیگران نیستم؛ از تنهائی ام لذت میبرم؛ با خیلی از ترسهام روبرو شدم؛ هر روز در حال تلاش برای شناخت خودمم و نعمت پشت نعمت و عشق بازیم با خداوند بیشتر و بیشتر و زندگیم بهتر و بهتر و شادتر و شادتر و صمیمی تر و صمیمی تر و واقعآ احساس خوشبختی میکنم و قدر نعمت هامو بیشتر میدونم و این مسیریست که تا آخر عمرم به ادامه دادنش متعهد هستم.

    ………………………………………………………………………………………………………

    چی میشه که ما هدایت میشیم و میتونیم نشانه ها رو ببینیم

    همونطور که استاد در این فایل گفتن خداوند هدایت کردن ما را وظیفه خودش دانسته (إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَى 12/ اللیل﴾. پس هدایت همیشه هست. مهم مائیم که آیا میتونیم دریافتش کنیم یا نه؟

    گاهی اوقات این مطالب اینقدر برای ما بدیهی هستند که فکر میکنیم دیگران هم اینو می پذیرند و وقتی گاهی جایی بحث میشه و مقاومت های دیگران و میبینیم؛ آنوقت متوجه میشیم که چقدر تفاوت فکر و فرکانس داریم (تفکری که الهام و هدایت رو فقط مخصوص پیامبران و امامان می دانند) و بهمین دلیله که استاد همیشه تاکید می کنند که انرژی مان را برای دیگران هدر ندیم و تا کسی در فرکانسش نباشه پذیرش برایش مقدور نیست.

    تجربه ای که خودم در این زمینه دارم اینست که هر زمانی که روزم رو آگاهانه شروع کردم. و شاخک هامو بقول استاد برای دریافت و دیدن نشانه ها تیز کردم. مقاومت نکردم. و تسلیم و رها بودم؛ حال خوبی داشتم، آنوقت جنس هدایت و قدرت آنرا با وضوح و بصورت ملموس تری دریافت کرده ام. تا وقتی که مثل عامه مردم یروز عادی رو شروع کرده ام. در واقع اگه هر لحظه منتظر دریافت الهام باشیم؛ هر لحظه هدایت دریافت میکنیم و هدایت میشیم. برای همینه که استاد میگه من حتی برای عبور از خیابان هم از خداوند هدایت می خوام چون این یک جریان و اتصال دائمیه.

    یکی دو هفته پیش یه ناخواسته ای برام اتفاق افتاد. که همون لحظه الهامی رو دریافت کردم و بهش عمل کردم که هر کسی میفهمید میگفت از تو بعیده چرا اینکارو کردی؟ چون الهام همواره با منطق منطبق و هماهنگ نیست. و شرح کامل اون رو وقتی میخوام بگم که این موضوع خاتمه یافته باشه و خیریت اصلی آن برایم واضح شده باشه هر چند به خیریت چیزایی از آن پی بردم. ولی اینو بهم الهام شد اینجا بگم که چند روز پیش که ماشینم و روبروی دادگاه پارک کرده بودم و رفته بودم داخل دادگاه؛ هنگام برگشتن میخواستم گوشیمو روشن کنم و به سمت کوچه پشتی داشتم میرفتم ( چون نیم ساعت پیش اونجا پارک کرده بودم و فکر میکردم ماشینم اونجاست!) یه خانمی چند بار از پشت منو صدا زد و داشت بهم نزدیک میشد و یکمم می دوید پشت سرم. رومو برگردوندم گفتند آقا شما از ماشینتون که پیاده شدید من پشت سر شما بودم و دیدم شیشه ماشینتون رو بالا نکشیدید و هر چی صداتون زدم متوجه نشدید و رفتین داخل دادگاه. من منتظر موندم و پیش ماشینتون بودم تا از دادگاه برگردید! کلی ازش تشکر کردم و تازه متوجه شدم که ماشینم اونور خیابونه و بعدش شوهرش با یه ماشین باکلاس اومد و سوار شد و رفت. اگه خدا هواتو نداشته باشه کی میتونه این جور برات فرشته بفرسته تا کمکت کنه. اصلا همینکه حرکت من همزمان شد با رسیدن شوهر این خانم با یه ماشین خفن باز کلی پیام داشت برام که یوقت ذهنم نخواد بگه حالا آدم بیکاری بوده کاری نداشته اونجا وایستاده یا دوست داشته من ازش تشکر کنم؛ یا ماشین براش جلب توجه کرده یا هزار دلیل دیگه ای که ذهن می خواد سناریو بچینه تا دستهای خداوند رو برایمان کمرنگ کنه؛ تا باورمان به اینکه خداوند هر لحظه حافظ و محافظ ماست رو تضعیف کنه. یعنی خداوند حتی اجازه اومدن چنین نجواهایی رو با این همزمانی به ظاهر اتفاقی و بی اهمیت ازم گرفت. دیشب یکم از کامنتم رو نوشتم در لابه لای دیدن بازی های المپیک و صبح که میخواستم کامنتم رو تکمیل کنم، در حال نوشتن برق رفت و نوشته هام چون سیو نکرده بودم حذف شد.اینو نشونه ای دیدم که ادامه ندم کامنتمو و قصد نداشتم کامنت بنویسم. وقتی که یکی دو ساعت پیش اومدم لپ تابمو روشن کردم دیدم نوشته ها م در صفحه این فایل هنوز هست و اینو نشونه ای دیدم که کامنتم رو ادامه بدم و ردپایی از خودم بجا بگذارم.

    ………………………………………………………………………………………

    استاد جان ِ گرانقدر؛ یکی دو روز پیش یکی از دوستانم تو کتمنتشون گفتند شما لایو داشتید و خیلی ازین خبر خوشحال شدم چون هر فایلی که شما رو سایت میذارین مایه خیر و برکت است برای ما. همانوقت به همسرم گفتم از اینستا پیج آقای عرشیانفر رو چک کنن ببینند تو پیجشون گذاشتن یا نه؟ و چون چیزی پیدا نکرده بود رفته بود سایت ایشونم نگاه کرده بود و میگفت الان تفاوت استاد و با بقیه درک میکنم. چون حتی یه فایل رایگان هم پیدا نکردم ولی فایل های رایگان استاد (که واقعا حیفه اسمش رو رایگان بذاریم) رو بخواهیم گوش کنیم دو سه سال فقط طول میکشه! خواستم بازم تشکری کرده باشم برای اینکه دستی از جانب خداوند شدی برای تغییر دین و دنیا و آخرت ما. یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 114 رای:
    • -
      فهیمه زارع گفته:
      مدت عضویت: 3287 روز

      بنام الله

      سلام ودرود خداوند به وجود نازنینت اسداله عزیز

      امیدوارم که حال دلت عالی باشه وروز به روز عالی تر

      خداروشکر خداروشکر که بلاخره به کامنت تو شما هدایت شدم البته که چند روزه ذهنم رو این موضوع متمرکز بودم

      چه جالب بود از احساس درونت که گفتی انگار که همه ما این حس درونی واین خلأ هارا داشتیم که نتونستیم با هیچ عاملی حس را نادیده بگیریم یا خلأ را پر کنیم وهمین هست که به این مسیر زیبا وبه استاد عباسمنش عزیز هدایت شدیم

      بازم خداراسپاسگزارم به خاطر این لحظه که به من توفیق نوشتن داد

      شینا جان را از طرف من ببوسید به همسر محترمتان سلام برسانید

      بهترین بهترینها را در هر لحظه در تمام زمینه های زندگی برایتان آرزو میکنم

      یاحق

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
      • -
        اسداله زرگوشی گفته:
        مدت عضویت: 1584 روز

        سلام و درود خداوند بر فهیمه عزیز

        ممنونم از لطف و محبتتون دوست عزیز. خداوند رو شاکرم که بعد مدتها نقطه آبی رو از شما هدیه گرفتم.

        امیدوارم شما هم حال دلتون عالی باشه و روند بهبودی تان روز بروز بیشتر و بیشتر بشه و همیشه سلامت و شاداب باشید.

        در پس تمام رفتارها و افکار ما دلیل و علتی وجود داره که اگه ما به آن آگاه بشیم، بدون مقاومت و به راحتی میتونیم رفتار و عمل درست رو انجام بدیم. به همین دلیل این سخن گزافی نیست که اگه خودمان را بشناسیم در حقیقت انگار خدایمان را شناخته ایم. و این نیاز داره به آگاهی و آموزش درست. که خدا رو شکر این موهبت و نعمت برای ما فراهم است تا از این آموزش ها برای رشد خودمان؛ برای تجربه شادی و لذت و خوشبختی بیشتر بهره بگیریم. تحسینتون میکنم بابت مداومتتون در این مسیر زیبا و با آرزوی بهترینها برای شما دوست عزیزم. یا حق

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      شیما محسنی گفته:
      مدت عضویت: 3876 روز

      سلام و صد سلام به آقا اسدالله عزیز و گرامی …. به شما و خانواده عزیزتون، مخصوصا شیما جان جانان ….

      اول از همه خدا قوت از این رشدهایی که تا به الان داشته آید و کاملا مشهود است و تا آنجایی که بتونم از خواندن کامنت هاتون لذت می برم و درس میگیرم و تحسینتون میکنم. می‌دونم که مدتی است که لیزرفوکوز روی دوره 12 قدم هستین که من هم همینطور در حال کار کردن روی دوره 12 قدم هستم ولی فعلا تا الان تا قدم سوم را خریداری کرده ام و مدتی است که شما از قدم سه جلو زده آید و دسترسی زیاد به خواندن کامنت هاتون ندارم و مطمینم نتایجتتون خیلی خیلی زیادتر رشد خواهد کرد با این مدل کار کردنتون.

      خیلی اتفاقی به این کامنتتتون هدایت شدم و اصلا فکر نمی‌کردم که درس های زیادی برای من خواهد داشت.

      راستی این جمله در ابتدای کامنتتتون هم خیلی تحسین برانگیز بود که همیشه از قبل به این شکل بوده آید:

      از وقتی که خودم رو شناختم همواره یه شمعی در تاریکی دلم روشن بود که که در طوفانهای زندگیم سویش کم میشد؛ ضعیف میشد اما خاموش نمیشد.

      بریم سراغ درس بزرگ برای من از این کامنت شما:

      من که پاشنه آشیلم در روابط بوده و با وجود رشد بسیاااااار عظیم از زمان آشناییم با استاد جان در این زمینه و الان هم با دوره 12 قدم، حتی فعلا تا قدم سه، کلی به خلأهایی که دارم و راه حلشون، دارم هدایت میشم. مثلا یه بار در کامنت فاطمه جان، همسر آقا رسول گرامی، جوری هدایت شدم که فاطمه بانو جان چطور از نکات مثبت تغییر شغل های آقا رسول میگفتند و من کمی آرام تر شدم و رها تر شدم به نقطه ای که همیشه در زندگی من رو اذیت کرده بود مثل یه الگوی تکرار شونده داره تکرار میشه و این چیزی نبود جز موضوع تغییر شغل های بسیار زیاد در همسرم. البته که خیلی تفاوت بود بین همسرم و آقا رسول …. چون همسرم تا حدودی در این فاز قانون نیست. اما باز برای من خیلی آرام کننده بود که شیما یکم رهاتر باش و فقط رو خودت کار کن ….همه چیز را بطور به خدا و روی نکات مثبت همسرت تمرکز کن ….

      در اینجا شما از موضوع سیگار فرمودین که انصافا من از کودکی بدجور نسبت به این موضوع گارد داشته ام و در انتخاب همسرم، خیلی این موضوع برام مهم بود و اصلا فکر نمی‌کردم که فردی با تحصیلات عالیه، ورزشکار و به ظاهر مذهبی و اهل نماز و روزه، اهل این چیزها باشه …..خوب خیلی سطحی فکر میکردم که این موضوع ها اصلا ربطی بهم نداره ….. اما شیما بانو بعد از 7 سال از زندگی مشترک از طرف همسرش می‌شنوه که از 15 سالگی، سیگار تفننی میکشیده و اما شیما شوکه شد …. من ابدا تا حالا نه چیز مشکوکی ازش شنیده بودم و نه بویی …. یه جورایی شوکه شدم از این اعتراف همسرم … البته من چون در اون زمان، در تضاد عاطفی سخت بودم و اون موضوع برام اولویت داشت و … زود از این موضوع گذشتم و فکر میکردم که همسرم دروغ گفته بوده و الکی یه بار با یکی اینکار را کرده و …. چون اصلا اصلا ایشون همه افراد سیگاری را همیشه زیر سوال می‌بردن و انصافا اصلا چیز مشکوکی نداشتند و همیشه به راحتی در ماه رمضان روزه میگرفتن و …. من هم واقعیتش باور نکردم و یه جورایی اینقدر تمرکز کرده بودم روی رشد خودم، یه جورایی فراموش کردم. سال ها گذشت و من هم در حال رشد خودم …. تا اینکه دو سال پیش‌که تا حدودی از مدار درست در اومده بودم، خیلی اتفاقی متوجه شدم در پیغامی به دوستشون از لذت این کار با هم صحبت کرده بودن ‌‌….. و حالم خیلی دگرگون شد و یه جورایی تازه باورم شد و دعوای بدی بین من و همسرم اتفاق افتاد….. بعد ایشون هم خیلی راحت گفت اصلا خوب کاری میکنم … و من بیشتر و بیشتر ناراحت ….

      من هم که دیگه رفته بودم تو بد ناراحتی و غصه و بحث و متاسفانه دایم چک کردن جیب لباس هایش و بو کردن ها …. اما به لطف خدا با درس هایی که از استاد عزیز کرده ام، بعد از گذشت مدتی کوتاه، تمام تلاشم را کردم که با وجود این تضاد، از این حال بد در بیام. چون انصافا خیلی حالم بد بود …. دایم قرآن تو گوشم بود و از خدا طلب هدایت میکردم، حدودا دی ماه سال بود و اومدم با خدای خودم عهد بستم و گفتم دیگه حداقل تا عید با خدای خودم عهد می‌بندم که تیکه نمیندازم و اصلا جیبش را چک نمیکنم و تا خدا جون جواب من رو بده …. مطمینم از خدا ….

      خلاصه الان از اون روزها دو سال میگذره و من دیگه عبدا چک نکردم ‌و تا حدود زیادی از ذهنم گذروندم و فعلا سپرده ام به خدا تا هدایت بشم به راه درست …. چون من هیچی از این ویژگی همسرم نمی‌بینم …. ولی هنوز تو دلم ازش ناراحت هستم به خاطر دروغی که از ابتدای زندگی بهم گفته …. ولی ولی ولی می‌دونم و باور دارم که خودم خلق کرده ام چیزی که خط قرمز من بود …. منی که فکر میکردم، آدم های تحصیلات عالیه دارند و ورزشکار هستند و به اصطلاح مذهبی و اهل نماز و روزه، به هیچ عنوان اهل این چیزها نیستند. خودم خلق کردم …. خودم ….

      این هم مطمینا از دوران کودکی نشات میگیره که شیما بانو خیلی سفت و سخت است و یکم رها کردن هایم، به نفع خودم است. البته نه اینکه بخوام این کار را بپسندم، نه این کار را من نمی‌پسندم ، اما خیلی خودم رو اذیت کرده ام …. خیلی زیاد…و این صحیح نیست … و از قانون خارج است ….

      حالا قسمت قشنگ ماجرا که به کامنت شما در این موضوع هدایت شدم و ممنون باشم از خدا که هر روز داره شرایطم از روابط بهتر و بهتر میشه …. کامنت شما که درس بزرگی برام داشت که حتما حتما خیری بوده که باهاش مواجه شدم و خیلی خیلی زیاد آرام تر شدم در مورد مواجه با این موضوع …. و واقعیتش برام تا حدودی دیگه مهم نیست. به قول فاطمه بانو جان، شیما فقط باید رو خودش کار کنه و به نکات مثبت همسرم توجه کنم که واقعا نکات مثبت فراوانی داره …. و این رو به شما بگم که خوش به سعادتتون که در این مدار درست قرار گرفته آید و مدارتون کلی بالاتر رفته و این موضوع به قول خودتون تفننی را هم دیگه گذاشته آید کنار و برای خودتون بیشتر از این ها ارزش قایل شده اید….

      تبریک بسیار …

      شیما جان جانان را ببوسین

      در پناه خود خود خودش باشین

      شیما بانو

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
      • -
        اسداله زرگوشی گفته:
        مدت عضویت: 1584 روز

        سلام و درود خداوند بر بانو شیمای عزیز

        ممنونم بابت کامنت بسیار خوبی که برام نوشتی. تحسین میکنم پروفایل زیبایی که گذاشتین که به بیننده احساس خوبی رو منتقل میکنه.

        حرفهای زیادی برای گفتن دارم با این کامنتتون. و وقت و زمان هم بمن این فرصت رو میده که ریشه ای تر به این موضوع نگاه کنم. میدونم کامنتم طولانی میشه ولی بیشتر از همه این جواب برای خودمه و به خودم کمک میکنه. پس سعی میکنم ذهنم رو آزاد بگذارم و از هر دری سخن بگم!

        تا حالا این جمله رو بارها شنیدی یا به خودت گفتی که خودتو جای دیگران بگذار! چرا این جمله کلیدیه؟ چون مانع قضاوت میشه. مانع بررسی موضوع با دید خودمان میشه. مانع این میشه که انتظار داشته باشیم بقیه هم مثل ما به موضوع نگاه کنن و تصمیم بگیرن و واکنش نشون بدن. چون ذات جهان بر همین تفاوت هاست. اگه قرار بود که همه یجور ببینن؛ یجور تصمیم بگیرن؛ یجور فکر کنن؛ یجور واکنش نشون بدن که همه یکنفر میشدیم با ظاهر متفاوت! اما خدا اینو نخواست؛ جهان اینو نمی خواهد. پس باید بپذیریم و مقاومت نداشته باشیم و همراه بشیم با این جریان تا به صلح برسیم با خودمان و با جهان.

        دیدن زندگی از دریچه نگاه یک بانو به زندگی، خیلی کمک میکنه به یک آقا برای درک درست رفتار بانوان. و برعکس، دیدن زندگی از دریچه نگاه یک آقا به زندگی؛ کمک میکنه برای درک درست رفتار آقایان. از همین پاراگراف میشه پی برد که خیلی از مسائل و مشکلات زندگی متاهلی بر میگرده به وجود موانعی که تحت عنوان محرم و نامحرم؛ دختر و پسر و … در مسیر زندگی ما ایجاد کردن. اسمش دین باشه ؛ مذهب باشه؛ حرام و حلال باشه؛ بهشت و جهنم باشه مهم نیست! مهم اینه که اینها خلاف مسیر جهانه؛ اینها خلاف مسیر خداونده و هر چیزی خلاف مسیر جهان و خداوند باشه؛ محکومه به شکست، محکومه به زوال. همونگونه که ممنوعیت ویدئو و ماهواره و کشف حجاب رضاشاه و حجاب جمهوری اسلامی محکوم است به شکست.دنیا بر پایه تنوع بنیان گذاشته شده و هیچ نیروی بیرونی ای قادر نیست که این تنوع رو از بین ببره.

        سالها زمان برد تا منو همسرم بعضی انتظارات اولیه از همدیگه رو متوجه بشیم و درک کنیم. اونهم پس دعواهای بیشمارو روزهای تلخی که برای هم ساختیم. چرا؟ چون نه ایشون رابطه ای با جنس مخالف داشت و نه من تا زمان ازدواج چنین رابطه ای رو تجربه کرده بودم. منظورم از رابطه؛ رابطه اجتماعی و دوستی است. معاشرت اسمشو بذاریم یا آداب رفتار با جنس مخالف شاید بهتر باشه. حالا ما دوتا آدم سوپر مذهبی با دیگاه مذهبی متفاوت رسیدیم به اینجا که همسرم میگفت کاش دوست دختر داشتی که حداقل یاد میگرفتی احساسات یه خانم چجوریه!

        هدف از اومدن ما به این جهان مگه چیزی جز تجربه کردن و رشد کردن است؟ شما تا ترشی و شیرینی رو تجربه نکنی نمیدونی کدوم و دوست داری و کدومو دوست نداری. تا صد بار زمین نخوری نمیتونی راه رفتن و یاد بگیری. نوزاد قبل از اینکهزبان باز کنه هی داره با تجربه کردن خودش رو رشد میده. اینها رو گفتم که به اینجا برسم که نگاه یک مرد به خیلی از مسائل بسیار متفاوت از نگاه یک زن به همان مسائل است.برای همین اگه از دریچه نگاه او به مسئله بتونیم نگاه کنیم کمتر دچار تضاد و تعارض میشیم و بیشتر به صلح میرسیم.

        آقایان بواسطه آزادی های اجتماعی که در مملکت ما دارند؛ قطعآ مسائل و موضوعات بیشتری رو تجربه می کنند در مقایسه با خانم ها. و خانمها چون آن مسائل رو تجربه نکردن معمولا با آموزش ها و گفته ها و چیزهایی که از دیگران شنیدن نسبت به آن مسائل موضع می گیرن و برخورد می کنند. به همین دلیل خیلی اوقان نگاه شون به این مسائل و ناخواسته ها نگاه صفر ویکی است.در حالی که آقایون کمتر این جور نگاه و دارند. و طبق قانون جهان باز اینم مطلق نیست و در هر دو طیف هستند کسانی که عکسش رو عمل می کنند.

        تو این مثالی که در مورد سیگار زدم. تصور یه خانم یا واکنشش به کشیدن سیگار ممکنه این باشه که اینی که الان داره جلوی من سیگار میکشه خدا میدونه در خلوت خودش چی میکشه! و این احتمالا معتاده و معتاد هم خلافکاره و همینطور تا تهش میره. اینها همه ناشی از آموزه های غلطی است که تو ذهن ما کردن و ما رو از همه چی ترسوندن. آیا شما اگه یه خانم تو کافه یا پارک یا طبیعت ببینید تصور می کنید که معتاده؛ خرابکاره؛ دزده… قطعآ اینطور نیست. چرا؟ چون جامعه چنین دیدی رو به شما نداده! خیلی از این مسائلی که ما در برابرش واکنش بد و تند نشون میدیم بر میگرده به همین باورهایی که از محیط و جامعه و اطرافیان به خوردمون دادن. من به خانمم هم گفتم من و برادرم تجربه سیگار کشیدن رو از 5 ساگی داشتیم! اینو برای این میگم که گفتی من از اینکه همسرم از 15 سالگی تفننی سیگار کشیده شوکه شدم. پس همسر من باید شاخ در میاورد با این مقیاس! نباید نگاهمون به مسائل نگاه صفر و یکی باشه. حالا هر کسی یه بچه 5 ساله رو ببینه سیگاری دستشه چی میاد تو ذهنش؟ آیا آینده ای برای این بچه میتونه متصور بشه؟ آیا نمیگه این دو سال دیگه معتاده صفره و از تو جوب باید درش بیاری؟ نمیخوام تائید کنم این کار رو بلکه میخوام بگم بابا اینجور نیست که اگه کسی یه چیزی رو تجربه کرد؛ یه خطایی انجام داد دیگه تا تهش میره.اینو درک کنیم واکنش نامناسب نشون نمیدیم. من و برادرم هر دو تحصیلات عالیه داریم؛ هیچکدوممان سیگاری نیستیم؛ موقعیت اجتماعی بالایی داریم؛ هر دو نسبت به همسالانمون تو فامیل موفق تریم و زندگی های عالی داریم. پس اینها در هر مقطعی از زندگی هر شخصی ممکنه اتفاق بیفته و دلیل نمیشه بخواهیم اینو تعمیمیم بدیم به همه چی. اگه باهاش برخورد درست بشه قطعآ به بیراهه نمیره. من تو اواخر نوجوانی و اوایل جوانی همسن و سال ها و فامیل من رفتند سمت سیگاار و مواد. تو این سن برای آقایان داشتن دوست و رفیق و اینکه دورت شلوغ باشه و همه تحویلت بگیرن خیلی اهمیت داره و خیلی تاثیر میگیرن از همسن و سالها. ولی من در اون سن اصلا خط قرمزم بود و به هیچ وجه سمتش نرفتم و تنهایی و انزوای شدید رو تجربه کردم ولی این برایم با ارزشتر بود تا بخواهم قاطی این مسائل بشم.حالا همین فرد که ازدواج میکنه و دچار یه خلاء هایی میشه تو وجودش و ممکنه برای پر کردن اون خلاء ها چند نخم سیگار بکشهتا ببینه حالش بهتر میشه؟ خلاء هاش پر میشن؟ حالا اگه ما داد و بیداد کنیم و انگ بزنیم و مقاومت کنیم فکر میکنید اوضاع درست میشه؟ قطعآ خیر. اگه تا حالا جلوی شما اینکارو میکرد به مسیری کشیده میشه که دور از چشم شما اینکار و بکنه و چون داره تو ذهنش یه کار خلاف رو میکنه به بدتر از این کار کشیده میشه و بقول معروف میگه ما که هیچ کاری نکردیم این انگو بهمون چسبوندن پس بذار حداقل تجربه اش کنیم که الکی قربانی نشده باشیم! برخورد یه همسر؛ یه مادر در اینگونه مواقع خیلی تاثیر گذاره.هر چقدر به اون فرد نزدیکتر بشید و اونو بپذیرید؛ سریعتر و بهتر در مسیر درستش قرار میگیره تا بخوای واکنش نشون بدی و توجه کنی. دقیقآ قانون هم همینو میگه. شما در مواجه شدن با هر ناخواسته ای که در همسرتون میبینید، اگه اعراض کنید و به خصوصیت های خوب اون توجه کنید؛ جهان به این فرکانس شما پاسخ میده و شرایط رو بگونه ای براتون تغییر میده که شما به خواسته تون به راحتی میرسید. به جرات میگم بالای 70 درصد طلاق هایی که اتفاق میفته اگه این موضوع رعایت بشه خودبخود رابطه درست میشه و اون مرحله و تضاد رو رد میکنن و به صلح با همدیگه میرسن.ولی ما با ذهنمون سناریو میسازیم و میگیم تموم شد. ما به آخر خط رسیدیم. چرا؟ چون انتظار داریم دیگری تغییر کنه نه خودمون! چون تمرکزمان روی نقاط منفی طرف مقابلمان است. چون میخواهیم همه تغییر کنن تا دنیا بکام ما بشه. چون بقول استاد میخواهیم در کویر برنج بکاریم! و وقتی ناامید میشیم از اینکار، آنوقت میگیم تمومش کنیم این آخره خطه. و باز تکرار و تکرار . و به این نتیجه میرسیم که خدا برای ما نخواسته یا ما شانس نداریم یا پیشونیمون بلند نیست و …

        جهان و خداوند هر لحظه در حال هدایت بشرن. إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَىٰ 12/ اللیل و بشر هم دائمآ در تمنای هدایت. اما نه از راهی که ما میخواهیم الزاما و نه زمانی که ما تعیین میکنیم.بلکه زمانی که ما آماده دریافت هدایت میشیم.

        راز خوشبختی در اینست که بدونیم ما فقط مسئول خودمانیم! نه هیچکس دیگه ای. نه همسر؛ نه فرزند… وظیفه من اینه که روی خودم تمرکز کنم؛ روی خودم کار کنم؛ ناخواسته ها رو pauss و خواسته ها رو play کنم. بقول استاد تموم شد و رفت. آنوقت میبینیم که چقدر خوشبخت خواهیم بود. آگاهی های دوره 12 قدم بی نظیره. خوشحالم که در این دوره هستید و دارید قدم بر میدارید. قطعآ شیمای قدم 12 قابل مقایسه با شیمای قدم اول نخواهد بود. اسم دختر منم شیناست و هموزن اسم شما. موفق باشید. یا حق

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
        • -
          شیما محسنی گفته:
          مدت عضویت: 3876 روز

          سلام و صد سلام به آقا اسدالله عزیز و گرامی سایت …

          بسیار بسیار ممنون از کامنتتتون که بارها خواندمش که درس گرفتنم کامل تر بشه ازش و درسها ازش گرفتم ….چون می‌دونم اصلا اتفاقی نبوده که من با این کامنت شما روبرو شوم.

          و ممنون از تحسین عکس پروفایلم و من هم همیشه از عکس های پروفایل شما، حس خوب گرفته ام و بگم که این مکان که در اکثر عکس هایم است، بام شهرستان رودبار است که عاشقش هستم و به تازگی خدا روزی مان کرد که به خرید یه زمین اونجا تو اون بهشت هدایت بشیم و خدا جون روزی مان کرد. حتما با خانواده محترم، تشریف بیارید و لذت ببرین و براتون روغن زیتون بکر بکر تهیه خواهم کرد.

          بله دقیقا حرفتون درست است که در جامعه ما، بین دیدگاه زن و مرد تفاوت های بسیاری است و اگر بشه تا حدودی نگاه خود را در جایگاهمان تغییر بدیم، راحتتر زندگی خواهیم کرد …. ممنون از این آگاهی از طرف شما

          ممنون از یادآوری این بیان که آیا شده خودتو جای دیگری بگذاری ؟؟!!! یعنی راحت راحت قضاوت نکنیم….

          ممنون از یادآوری خیلی نکات زیبا در این کامنت که اتفاقی نبود که به کامنت شما در این موضوع هدایت شدم … همانطور که به کامنت فاطمه بانو در مورد آقا رسول عزیز هدایت شدم و درس ها گرفتم ….

          بعضی اوقات از اتفاق های عجیب غریب که در زندگی زناشویی ام برام افتاده تا به الان فکر میکنم و به خودم میگم آخه شیمایی که خیلی خیلی دختر ساده و سالم و آرام و درس خون بود …. و عاشق شد و عاشقانه داشت زندگی میکرد، چرا باید این همه تضاد در رابطه عاطفی اش تجربه کنه … بعد با آموزه های استاد میفهمم که همه اومده که من رو رشد بده … رشد بده … رشد بده ….

          و مواجه شدن با کامنت شما در این موضوع یا کامنت فاطمه بانو از آقا رسول عزیز، همه اش برای این است که از خدا درخواست رشد بهتر در آرامش در روابط را داده ام …و حتما جواب میده … فقط باید رها باشم که خودش از راه خودش بهم نشون بده …

          اینکه شیما جان جانان، فقط رو خودت کار کن و ادامه بده و کاری به کار کسی نداشته باش و ادامه بده …. و یا به گفته شما:

          راز خوشبختی در اینست که بدونیم ما فقط مسئول خودمانیم! نه هیچکس دیگه ای. نه همسر؛ نه فرزند… وظیفه من اینه که روی خودم تمرکز کنم؛ روی خودم کار کنم؛ ناخواسته ها رو pauss و خواسته ها رو play کنم.

          بازم ممنون

          راستی من میدونستم که اسم دختر نازنین شما شینا، است، اما یه اشتباه تایپی باعث شده بود در کامنتم اشتباه تایپ کنم و با اینکه کامنت رو یه بار مرور کردم و بد ارسال کردم. خودم هم تعجب کردم …. خیلی اسمش را دوست دارم و شاید روزی صاحب دختری شوم که اسمش را شینا، بگذارم. خدا حافظش باشه که الحق دختر شما و همسرتون است …

          در پناه خود خودش باشین

          شیما بانو

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    محمد حسین تجلی گفته:
    مدت عضویت: 2541 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام به تمامی دوستان عزیزم

    —————————————————————-

    به من گفته شده داستان هایی از هدایتِ خداوند در زندگی خودم رو به صورت یک سری سلسه کامنت بنویسم

    امیدوارم به دوستانم کمک کنه و مطمئن هستم که در آینده … منظورم از آینده یک ساعت بعد … یک هفته بعد … یک سال بعد و … به خودم خیلی کمک می کنه که با دوباره خواندن این دیدگاه ها بتوانم بهتر توکل رو در عمل اجرای کنم

    —————————————————————-

    1- داستانی درباره‌ی کانال تلگرامی

    1-1_ حدوداً دو هفته پیش ، یه کانال تلگرامی به نام «نشانه‌هایی برای تأیید هدایت» ایجاد کردم و داستان های کوچک و بزرگی از هدایت های خداوند که در طی روزمره می فهممش اونجا ثبت کنم.

    حتماً باورتون میشه که چقدرررر از زمانی که دارم هدایت ها رو با عکس … با ویس … و با متن ثبت می کنم چقدر ایمانم به نیروی خالق و هدایت‌گری که همواره داره سیگنال های هدایت رو به کل موجودات می فرسته قوی تر شده

    دیروز از ظهر تا شب داشتم چندین ایده‌ی جدید رو اجرا می کردم

    می رفتم در یوتیوب… مثلاً یه ویدیو می دیدم از آقای ایفل ، که چطور چند صد سال قبل با علم معماری اون زمان ها … یک برج در مرکز پاریس می سازه به ارتفاع 300 متر !!! چیزی که با علم معماری اون زمان از نظر مهندسان معمار یه پروژه‌ی از قبل شکست خورده بوده

    و میگفتن نمیشه

    آقای مهندس ایفل میگه: میشه فقط باید محاسبات دقیق تری داشته باشیم

    سه سال وقت می گذاره برای طراحی این برج

    و فکر کنم کمتر از یه سال و نیم عملیات ساخت برج به اتمام میرسه و آماده‌ی بهره برداری میشه

    جزئیات این پروژه خیلی زیاده ، برای دوستانی که علاقه مند هستند بیشتر بدونند ، پیشنهاد می دهم در یوتیوب سرچ کنند شاهکار مهندس ایفل

    1-2_ یه‌ ویدیو دیگه دیدم به عنوان پل غیر ممکن چگونه ممکن شد؟

    درباره‌ی ساخت پل گلدن گیت در کالیفرنیا صحبت می کرد و توضیح میداد

    یک رویا که به حقیقت پیوست… طول این پل معلق 1,500 متر هستش !! یعنی یک و نیم کیلومتر؟ اون هم‌ نه روی یک رودخونه !! روی اقیانوس خروشان ، طوفان هایی که در اون منطقه رخ میده … خود سانفرانسیسکو منطقه‌ای زلزله خیز هستش … و رطوبت و شرجی زیاد پدرِ اون آهن ها رو در میاره!! کل اون پل از آهن دیگه … آهن هم در برابر شرجی شدن ضعف داره و زنگ میزنه و می پوسه … وقتی هم بپوسه استحکامیت خودش رو از دست میده و فرو می پاچه …

    همه می گفتن نمیشه … ولی شهرداری سانفرانسیسکو استمرار داشت که بشه و یک مهندس خبره و کار کشته رو که دست آوردهای دیگه ای از علم معماری رو داشت … در واقع اثرهای هنری دیگری خلق کرده بود و رو استخدام کرد و این پل رو طراحی کردند و ساختنش :)

    خواستند و خداوند هدایت کرد و ساخته شد ، همونی که می گفتن نمیشه … و شرکت هایی که متضرر می‌شدند از ساخت این پل کلی سنگ انداختن ولی اتفاقاً چون تمرکز اون ها روی ناخواسته هاشون بود در نهایت پل ساخته شد و احتمالا بیشترین ضرر رو اونها کردند!!

    الان بیش از 85 ساله که این پل سر جای خودش هست

    یه تیم مهندسی 110 نفره 24 ساعته دارند روی پل کار می کنند

    همیشه و همیشه در تمام ایام سال دارند به تمام اجزای پل ضد زنگ می‌زنند ، کابل ها رو چک می کنند که صحیح و سالم باشه و …

    یعنی به این شکل همیشه تحت مراقبته و امن هستش

    سانفرانسیسکو سالی 22 میلیون گردشگر جذب کرده فقط برای اینکه بیام پیاده از توی پیاده رو این پل این مسیر رویایی و زیبای این پل عبور کنند و اون چشم انداز زیبا رو ببینند

    خیلی ویدیو های دیگه هم دیدم …

    و بعد از هر ویدیو لینک اون ویدیو در کانال خودم قرار می دادم و پایینش ویس می گرفتم یا تایپ می کردم و درس هایی که یاد می گرفتم رو می نوشتم

    و

    این پروژه های هیوج و (از نظر عموم مردم که منطقی فکر می کنند) نشدنی رو من آگاهانه اعتبارش رو می دهم به خدا

    به خودم می گفتم و همزاد پنداری می کردم که کجا ها من هم تسلیم بودم و چه کارهای بزرگی انجام دادم که اصلاً خارج از توانایی من بود … خدا هدایت می کرد … خدا همزمانی ها رو رقم میزد و قلب ها رو نرم می کرد و شرایط رو به وجود می آورد.

    آخرین ویدیوی که دیشب دیدم تاریخچه افتخار آمیز میلواکی بود

    ( یه موضوعی رو ذکر کنم …

    یادمه یه ویدیوی استاد در یوتیوب شخصی خودش گذاشته بود ، هنوز هم هست … اعراض در قرآن ، بخشی از کارگاه حضوریِ قانون آفرینش هستش ، استاد اونجا در مورد استرانژی اقیانوس آبی ، استراتژی اقیانوس سرخ صحبت می کنه و برای درک بهتر این مفهوم شرکت اپل رو مثال میزنه

    من بعد از دیدن این ویدیو و فکر کردن به حرف های استاد ، خیلییی خیلیییی توی زندگیم افراد پبشتاز و کسایی که انقلاب در هر حوزه ای به پا می کنند و الگویی می شوند برای میلیون ها نفر تحسین می کنم

    مثل آقای ایلان ماسک

    با تسلا و خودرو هایی که از نسل آینده به نسل فعلی آورد ، همون غیر ممکنی که ممکن شد

    مثل شرکت اپل

    که با آی او اس و مک او اس ، انقلابی عظیم رو در سطح دنیا و تکنولوژی به‌وجود آورد

    من امروزه آمار و ارقام دقیق ندارم ولی تا چند سال پیش که خوره‌ی تکنولوژی بودم و شام و نهارم رو بهمراه یوتیوب نوش‌جان می کردم :)) همیشهههه به خودم می‌گفتم ببین هدایت … و تبعیت از اون چییییی کاررررر می کنه ؟؟

    ما این همه شرکت خفن اندرویدی داریم مثل ، ابر قدرت هستند… مثل سامسونگ ، مثل شیائومی ، مثل هواوی … ولی نمی تواند موبایل هاشون نمی‌توانه به آیفون برسه

    چون اون ها … به قول استاد دارند از الگو برداری از شرکت موفقی مثل اپل پیش میرن

    نمی خواهم بگم الکو برداری بده … اون ها قطعاً یه عالمه هدایت در مسیر رشدون دریافت کردند و عمل کردند

    ولی هدایت هایی که اپل دریافت کرد و دریافت می کنه و عمل می کنه کجا ؟؟ شرکت های اندرویدی مثل سامسونگ و شیائومی که در حال رقابت طلبی هستند کجا؟؟

    بعد از این‌ ویدیو میلواکی که یه شرکت پیشتاز در صنعت بوده و هست ، ذهنم در فضای کسب و کار بود و اینکه چطور باید پیش برم که سوپر موفق باشم ، یه ویس ضبط کردم و یه سری توضیحات برای خودم دادم و یه متنی هم الهامی نوشتم و توی همون کانال قرار دادم

    حسم میگه اون متم رو کپی کنم اینجا هم بگذارم …

    ————————————————————

    این رمز موفقیته …

    شنا کردن در اقیانوس آبی و نه اقیانوس سرخ

    .

    .

    .

    یعنی بیام و از الهاماتم استفاده کنم نه از مغذ منطقی خودم

    و دنبال این نباشم ببینم تو حوزه ای که من می خواهم حرکت کنم بقیه چی کار می کنند

    بقیه ای وجود نداره …

    رقیبی وجود نداره …

    به انداره GPS که خالق این قوانین ثابتش و اصلا خود جی پی اس خداوند هست

    بر روی خداوند حساب باز می کنم و اجازه می دهم خداوند به همین شکل عینِ یک مسیریاب من رو پیش ببره

    .

    .

    .

    آدم باهوش کسیِ که بشینه روی دوش خدا و بگه من بلد نیستم ، تو من رو پیش ببر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 119 رای:
  4. -
    سید حسن گفته:
    مدت عضویت: 1380 روز

    سلام به استاد عزیز و مریم شایسته عزیز

    سلام دوستان

    انا علینا الهدا

    ما وظیفه میدانیم که همه. را هدایت کنیم

    استاد این بخش از صحبت های شما کاملا منو برد تو زمانی که هیچی نداشتم

    بدهکار بودم برا اجاره خونم

    ولی این اتفاقات خوب زمانی برام افتاد که تسلیم خدا شدم

    از خدا فقط هدایت خواستم

    امروز صبح در پاسخ به یکی از دوستان در کامنتی گفتم

    من زمانی که از عقل خودم استفاده میکردم فقط جز اذیت و ازار برای خودم هیچی نبود برام

    من وقتی تسلیم خدا شدم و گفتم خدایا من به اراده خودم نیستم

    من هدفمند هستم

    من میخام تو هدایتم کنی

    و فقط بهم گفت اگر هدف داری بیا از هدف های کوچک شروع کن

    من میومدم مسافت های طولانی رو هدف میزاشتم و طی یک تایم برسم به مقصد و درست زودتر از اون هدف ها میرسیدم به مقصد بعد به خودم میگفتم ببین ببین تو خیلی زودتر رسیدی پس خدا داره هدایت می‌کنه

    و زمانی که بیکار بودم بدهکار بودم ولی ایمان داشتم خدا هدایت میکنه و این اتفاق افتاد به صورت هدایت خدا من کارگری کردم و کارگری تا الان شدم مدیر شرکت خودم

    بهترین مدیریت رو خدا برام انجام میدهد

    من فقط در کنار دستان خداوند کار میکنم و لذت میبرم

    والان بعد از سه سال تسلیم بودن در برابر خدا

    درآمدی بیش از آنچه که خودم فکرش را نمیکنم رو بدست آوردم درآمدی 289میلیونی

    این از لحاظ درآمدی هست

    از لحاظ روابط هر چی بگم کم گفتم

    از لحاظ سلامتی

    از لحاظ ثروت

    از لحاظ آسانی همه کارها و همه اون چیزهایی که در زندگی همه هست من همه را هدایتی دریافت میکنم

    استاد وقتی از خواسته ها داشتین می‌گفتیم ترمز هایی را برخورد کردم که من دارم

    اون ترمزی که من خواسته هارو همش به خدا میگم

    واین که درخواست رو میکنم ولی اجازه هدایت رو ندادم

    باید این و بگم که خدایا من این شرایط و میخام تو بگو از چه مسیری بروم

    حالا شرایطی که دوست دارم رو بنویسم الباقی رو خدا هدایت میکند

    شاید اون شرایط نباید از این مسیری که من درآن هستم و خوب خلق میکنم و پیش میرود این نباشد

    شاید باید مسیر جدیدتری را بروم

    یا اینکه از شرایط دیگر یا در مکانی دیگر فعالیت کنم تا به خواسته هام برسم تا الان تکامل را خوب پیش رفتم چون خودم دارم میفهمم از هیچی رسیدم به اینجا

    از این پس هم خدا بهم میگه چکار کنم

    خدایا من تسلیم هدایت های تو هستم تو دانا و توانا بر هر کار هستی

    من تسلیم تو هستم تو منو هدایت کن

    استاد ممنونم که من آگاه کردی از مسیرم

    خدایا شکر که من لایق این آگاهی های عالی هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 124 رای:
    • -
      زهرا گفته:
      مدت عضویت: 906 روز

      یا حق

      درود به همگی

      ماشاالله به شما دوست گرامی که از خداوند بی نهایت وهاب

      هدایت میخواین و تسلیم رضای او هستید

      و ماشاالله به شما که از صفر به این موفقیت رسیدید شما را تحسین میکنم

      و دعای همیشگی من برای همه تن سالم و دلخوش و ثروت فراوان و حلال و آسون و سعادتمندی است

      یا حق

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  5. -
    لیلا بشارتی گفته:
    مدت عضویت: 2701 روز

    به نام خداوندی که هدایتگر وحمایتگر داعمیست.

    هدایت داستانیه که هر لحظه داره اتفاق میافته وجهتش رو ما تعیین میکنیم وحتی راه دریافتش رو ما بازوبسته میکنیم .

    میخوام داستان‌های هدایت از زندگیم رو بنویسم که هم ایمان خودم به این که من هروقت بخوام وبتوانم ذهنم رو کنترل کنم ،می‌توانم از هدایت بهره مند بشم رو قویتر کنم وهم یه ردپایی باشه تا فراموش نکنم ..

    چندماه پیش من وخواهرم وسمیه وخواهرش وپسرم ودخترم یه سفر به سمت دشت دریاسر که یه تیکه از بهشته که روی زمین قرار داره رفتیم.

    روز اول با کلی وسایل از ویلا راه افتادیم وبا عقل خودمون .

    مسیر پیاده روی سخت وسربالایی ونفس گیر بود .

    زمانی هم که ما به راه افتادیم هم زمان مناسبی نبود.

    تا اینکه دیدیم با اون باروبندیلی که ماهمراهمونه وپسرم که 12 سالشه وراه براش سخت بود رسیدیم به چشمه واین چشمه رو نشونه دیدیم که بشینیم همونجا وغذامون رو درست کنیم وبخوریم وبعد سبک‌تر بریم بالا .

    وقتی که غذامون تموم شد وآماده ی حرکت شدیم خداوند از زبان چند طبیعت گرد جاری شد وبه ما گفتند که شما به شب برمی‌خورید وبرگردید وما که من وندا وسمیه هر سه عباس منشی هستیم معنی تسلیم رو فهمیدیم وبرگشتیم وجالبه موقع برگشت بارون گرفت وچقدر خداروشکر کردیم که بالا نرفتیم .چون مسیر مال رو واز پرتگاه میگذره وبرای یک بچه ی 12 ساله توی بارون لغزنده وحادثه ساز بود.

    وبرگشتیم ویلا.

    البته خیلی بهمون خوش گذشت وفقط تنها نکته ای که ته دلم موند این بود که بچه ها دشت دریاسر رو تجربه نکردن ولی با تکرار هدایت خداوند به اون چشمه وبعدش هدایت به برگشت قبل از شروع بارندگی احساس خیلی خوبی بهم دست می‌داد.

    فردای اون روز ما به یک پیاده روی بسیار لذت بخش توی یه جنگل فوق العاده زیبا هدایت شدیم .

    که اونجاهم خداوند مارو به سمت 3 نفر عزیز هدایت کرد که ندا وسمیه چه تجربه ی جالبی به کمک این عزیزان در شنا توی آب یخ وخلاف جهت رودخانه وهدایت به ابشار زیبا داشتند.

    خلاصه روز آخر سفرمون بود واین دشت دریاسر مونده بود ته دلم.

    ما ویلا رو صبح تحویل دادیم وخیلی هدایتی به سمت دشت راه افتادیم .

    توی مسیر به یه سوپر مارکت رفتیم .

    یعنی از میان صدها سوپر مارکت به سوپر مارکتی هدایت شدیم وشروع به خرید وگپ وگفت با صاحب این سوپر مارکت شدیم.

    ایشون وقتی فهمیدن که ما به سمت دشت داریم میریم

    خیلی خود جوش زنگ زدند به یکی از آشنایان خودشون وشرایط آب وهوایی اونجا رو پرسیدند.

    ظاهرا همه چی خوب بود.هوا آفتابی بود.

    به پیشنهاد این عزیز ما شماره ی آشنای این اقا رو گرفتیم تا ایشون مارو با اسب وقاطر تا دشت همراهی کنند .

    چون دفعه ی قبل برای بالا بردن 3 تا کوله از وسایل غذا کمی اذیت شده بودیم .

    این آشنا اقا مذهب نام داشتند که مطمئنم بچه هایی که به دشت دریاسر سفر کردند با ایشون آشنا هستند.

    یک فرشته در غالب انسان.

    هماهنگی توسط خداوند وهدایتش انجام شد.

    رسیدیم عسل محله وماشینهارو پارک کردیم.

    اقا مذهب رسیدند وتمام وسایل مارو با عشق ودقت بار اسب وقاطر کردند.

    طبق صحبتی که ما با ایشون کرده بودیم قرار بود فقط وسیله های مارو تا دشت ببرند.

    وایشون چون فردی از طرف خدا بودند نه یه ادم عادی که هممون 99درصد آدم‌های اطرافمون،هست.

    بدون اینکه حرفی بزنیم ودرخواست کنیم پسرم ودخترم رو هم هرکدوم رو سوار یکی از این حیوانات کردند.

    در هوای آفتابی به راه افتادیم.

    اریا ونازی پسرم ودخترم چه تجربه ی جدید والبته ترسناکی از سوار شدن روی حیوانی که دقیقا از لبه ی پرتگاه دره ی عمیق میگذره داشتند ولی این ترس رو وهیجان رو ترجیح می‌دادند به پیاده روی در سربالایی.

    کم کم سروکله ی مه وقطرات ریز باران نزدیک دشت پیدا شد.

    اقا مذهب وبچه ها جلوتر از گروه 4نفره ی پیاده رسیده بودند.

    این مرد نجیب وپاک سیرت برای ما چادر الم کرده بود واتیش درست کرده بود وبچه هارو در چادر اسکان داده بودن وحتی آب جوش هم برای چای گذاشته بودند.

    در مه وباران عشقبازی کردیم با این دشت بی‌نظیر واین انسان که به شدت همه ی مارو به فکر فرو می‌برد که چه شخصیت زیبایی وپاکی دارد .

    از جنس خدا بودند.

    ایشون می‌توانستند مارو رسوندند برگردند ولی چون وضعیت ناپایدار هوارو دیدند از ظهر تا ساعت 6 با ما ماندند.

    در درست کردن غذا وچای به ما کمک کردند.

    وقت برگشت شد.

    دوباره دوتا تیم شدیم .

    سواره وپیاده.

    گروه سواره از مرکز دشت که نهرهای زیادی در اون جاری بود راه افتادند و گروه پیاده از دیواره ی پایینیه دامنه ی جنگل وکوه.

    یه دفعه عقل ومنطق ناقص من طبق تجربه ی راه رفت بهم این پیشنهاد رو داد که از راه بالاتر از سطح زمین بریم که خیلی پامون توی آبی که روی زمین جاری شده نباشه.

    ساعتی داشتیم همین طور میرفتیم از جنگل ومه با خنده وشادی وشوخی که هم مه خیلی غلیظ تر میشد وهم من دیدم ما نزدیک به قله ی کوهی هستیم که اونطرفش پرت گاهه.

    فهمیدیم این اون مسیری نیست که ما ازش رفته بودیم.

    خلاصه هوا داشت تاریک میشد .

    برگشتیم.

    راه برگشت رو توی جنگل گم کردیم.

    حتی یک متری خودمون رو هم نمیدیدم.

    گوشیهامون آنتن واینترنت نداشت.

    اصلا نمیدونستیم کجا هستیم.

    هممون ترسیده بودیم ولی برای رعایت حال هم خودمون رو خونسرد نشون می دادیم.

    سراسیمه هرکدوم یه مسیری به هم پیشنهاد می دادیم .

    یکم میرفتیم ردپا تموم میشد .

    گیج بودیم وترس تمام چهره ووجودمون رو گرفته بود.

    یه جایی وایستادم بخدا گفتم من عقلم کار نمیکنه .

    این بچه ها دست من امانت هستند.

    خودت کمکم کن خداجون.

    یعنی دیگه اونجا بود که ذهن من هیچ استدلال وهیچ اطلاعاتی برای گذر از این شرایط نداشت جز اینکه ساکت باشه واوضاع رو بسپاره به خدا.

    دیگه منم منم نداشت چون فهمیده بود هیچ غلطی نمیتونه انجام بده .

    نه آنتن داشت .نه اینترنت داشت .نه ردپا داشت .

    همه جا شبیه هم بود.همه جا مه بود.بارون بود.تاریکی بود.ذهنم تواین شرایط یه دفعه به ضعف خودش اقرار کرد وگفت من هیچی نمیدونم من ضعفیم تو بگو خدای من.

    تو بگو چیکار کنم.

    اشک اشک اشک اشک

    یه لحظه تلفنم زنگ خورد ،همسرم بود گفتم احسان جان نگران نباش خودم بهت زنگ میزنم همه چی اوکیه فقط بزار برسیم پیش ماشین بهت زنگ میزنم.

    اون لحظه که اینارو گفتم بخاطر این بود که همسرم متوجه شرایط سخت ما نشه ونگران نشه.

    ولی یه نوری توی قلبم بهم گفت آنتن اومد زنگ بزن به مذهب.

    تا زنگ زدم دیدم ایشون چقدر نگران ما شدند چون ما باید یک ساعت پیش بهشون ملحق می‌شدیم.

    شرایط رو گفتم .

    گفتم چطور واز چه مسیری تغییر مسیر دادیم.

    نمیدونم یه دفعه یه سیم خاردار دیدم گفتم اینجا همه جاش شبیه همه فقط یه سیم خاردار میبینم.

    گفت همون سیم خاردار رو بگیرید بیایید به سمت عقب .

    جلوتر نریدها.

    پرتگاهه.

    شما اشتباه رفتید .

    برگردید .

    برگردید.

    برگردید.

    سیم خاردار تموم شد ولی ما مذهب رو ندیدیم.

    گفتم خدای من تو بگو کدوم سمت .

    باهام حرف بزن.

    بیافت جلو .

    بقیه ی مسیر رو با گوش کردن به صدای رود به ما نشون داد.

    صدای فریاد مذهب رو شنیدیم.

    فریاد می‌زد بیایید جلو بیایید جلو .پایین نرید .پایین نرید.

    خدای من چطور ممکنه اخه ایشون خیلی خسته بودند می‌میتونستند بچه ها ووسایل رو ببرند عسل محله کنار ماشین خالی کنند وبرگردند خونشون واستراحت کنند.

    ولی موندند.

    تو نگهش داشتی خدای من.

    تو قلب این آدم رو برای ما نرم ومهربون قرار داده بودی.

    تو یه لحظه جایی که من ذهنم رو خاموش کردم واز تو یاری خواستم آنتن رو با زنگ همسرم بهم نشون دادی.

    تو جایی که سیم خاردار تموم شد صدای رود رو به ما نزدیک کردی.

    خلاصه ما با کلی اشک شوق وسپاسگزاری رسیدیم بهم.

    برگشتیم .

    انقده توی مسیر اشک ریختیم.

    انقده اشک شوق ریختیم.

    مثل موش‌های اب کشیده ی خوشحال آواز خوندیم.

    چقدر از اقا مذهب تشکر کردیم.

    توی هوای تاریک با نور چراغ گوشی هامون مسیر به اون سختی رو زیر بارون طی کردیم.

    چقدر حواس اقا مذهب به ما بود که اتفاقی نیافته.

    بعدش وقتی به ماشین‌ها رسیدیم واقا مذهب وسایل رو گذاشتند زمین واز ما خداحافظی کردند.زیر شرشر بارون متوجه شدیم ماشین پنجره زاپاس هم پنجره سمیه هم زاپاس نداشت.

    دوباره گفتم خداجون هدایتم کن.

    گفت مذهب.

    زنگ زدم وکمتراز ده دقیقه ایشون کنارمون بودند.

    زنگ زدن به یکی از دوستانشون.

    یک مرد بینهایت به معنای واقعی انسان با ماشین وکلی تجهیزات اومدند.

    زیر اون بارون شدید وتوی اون گل ولای چنان بدون چشم داشت وباعشق مسئله ی مارو حل کردند که هنوزم فکر میکنم توی رویا بوده .

    آخه خداجون شکررررررت هرجا پای هدایت تو وسط باشه آدمها وشرایط ودستانی از جنس خودت رو میفرستی.

    ولی هرجا پای عقل خودم باشه شرایطی محدود وانسانهایی با باورهای محدود وپراز توقع منو احاطه می‌کنند.

    واین داستان هدایت ما به طنز بینمون به داستان لاست در عسل محله در خاطراتمون نقش بست.

    وهمزمانی داستان گم شدن ما با گم شدن هلی‌کوپتر اقای رئیس جمهور وهمراهانش چقدر هدایت وکمک خداوند رو در قلبمون پررنگ‌تر کرد.

    چقدر وقتی شنیدم که یه دولت وگروه تجسس ویژه نمیتونند اینهارو پیدا کنند به هدایت خدا اعتبار دادم که چه زود این خدای مهربونم مارو پیدا کرد وسلامت برگشتیم خونه.

    چه روزهایی که وقتی یاد این داستان افتادیم ساعتها با ندا طلایی وسمیه اشک ریختیم واز هدایت و قدرت خداوند وآگاهی ودانایی بی حدوحصرش حرف زدیم تا باورمون بهش قویتر شه.

    هزاران مثال دارم از باور به هدایت وتسلیم شدن وراه رو برای هدایت باز کردن.

    عاشقتونم استاد عزیزم وبچه های دوست داشتنیه سایت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 126 رای:
    • -
      فرحناز ثانی گفته:
      مدت عضویت: 1278 روز

      سلام لیلای عزیزم مهربان و دوست داشتنی با هدایت های زیبایی که از خودت انتشار میدی

      چقدر داستان واقعی زندگیت زیبا بود و چقدر لذت بردم تمام بدنم لرزید وقتی گفتی گم شدید و بعدش هم لرزید وقتی گفتی خدا هدایتتون کرده و بفد بالکرد رئیسی چه مثال عالی بود برای قوی شدن ایمانمون لیای عزیزم خیلی خوشحالم که میتونم پیام هاتو بخونم تو عالی هستی دوست خوبم بی نظیری

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      سیداحمد میرابوالقاسمی گفته:
      مدت عضویت: 2219 روز

      سلام بر خواهر عزیز و گرامی و هم فرکانسی سرکار بانو لیلا خانوم بشارتی

      چقدر کامنتهای شما برای بنده و حتی دیگر دوستان این سایت انرژی بخش و انگیزشی است، چقدر داستان پر از هدایت و الهام الهی و چقدر خوب با خدا ارتباط گرفتید و هدایت رو ازش خواستی و خدا هم بدون کوچکترین چشم داشتی شما رو هدایت کرده… به قول استاد خداوند همه چیز میشود همه کس را.. خدواند آقا مذهب میشود برای کمک و هدایت، خداوند سیم خاردار میشود برای نجات از پرتگاه… خداوند صدای رود میشود برای رسیدن به مقصد…

      وقتی این نوشته رو خوندم: (آخه خداجون شکررررررت هرجا پای هدایت تو وسط باشه آدمها وشرایط ودستانی از جنس خودت رو میفرستی). احساس خیلی خوب و پر از عشق الهی بهم دست داد… و یاد داستان خودم افتادم و خدا رو شکر که همه به سلامت به مقصد رسیدید که این داستان برای ما بنویسید که ما هم از این داستان شما الهام بگیریم و همه چیز رو به خدا بسپاریم..

      داستان خودمو زیر همین فایل کامنت میزارم که بقیه دوستان هم بتونند ببیند و شاید برای شما هم جالب باشه

      ممنونم بابت این کامنت بسیار خوبه شما که منو یاد الهامات خدا انداخت و یادآوری کنم خودم رو با درس از داستان شما

      در پناه الله شادوسلامت و ثروتمند و خوشبخت و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      امین زندی گفته:
      مدت عضویت: 1360 روز

      به نام خداوند مهربان

      سلام بر دوست خوبم خانم بشارتی

      چقد زیبا بود داستان خدایت شما و دوستانتون بسیار بسیار لذت بردم اما هدایت هایی که شدین در دل جنگل از اومدن دستان خداوند در مسیر شما و و خداوند از روز اول سفر شما داشته شمارو هدایت میکرده به زیبایی

      اول از زبان چند طبیعت گرد و بعد از زبان نشان‌ها و بعد اون اقلی سوپر مارکتی و بعد آقا مذهب عزیز

      این نشون میده که شما چقد رها کردین و خودتون رو به دستان هدایت‌های خداوند سپردین تا اونجا که روی عقل خودتون حساب کردن و راه رو گم کردین البته که اینم جزئ از مسیر بود

      تا شما جنس هدایت های خداوند رو بهتر درک کنید تا به خودش بسپارین و اون شمارو دوباره به مسیر برگردونه

      اونجایی که سپردن به دست خودش و دیگه احساس عجز کردین که آقا من نمیدونم و تو میدونی راه رو برام باز کن

      من دیگه گم شدم همین که شما گم شدین و با اون همه نجوا شما بازم خودتون رو آروم نگه داشتین این خودش باعث این هدایت شده که آنتن بیاد و مذهب عزیز شما رو دوباره پیدا کنه واقعا عالی بود

      برای من بارها پیش اومده و دوباره درس گرفتم از این مسیر زیبای خداوند

      خیلی خیلی لذت بردم و بارها خداروشکر کردم از وجود شما و این هداایت زیبا

      در پناه خداوند شما سالم سلامت و ثروتمند باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    عاطفه نوری گفته:
    مدت عضویت: 2270 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴿1﴾

    به نام خداوند رحمتگر مهربان (1)

     

    الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ ﴿2﴾

    ستایش خدایى را که پروردگار جهانیان (2)

    الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴿3﴾

    رحمتگر مهربان (3)

    مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ ﴿4﴾

    [و] خداوند روز جزاست (4)

    إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ ﴿5﴾

    [بار الها] تنها تو را مى ‏پرستیم و تنها از تو یارى مى‏ جوییم (5)

    اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ ﴿6﴾

    ما را به راه راست هدایت فرما (6)

    صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَلَا الضَّالِّینَ ﴿7﴾

    راه آنان که گرامى‏ شان داشته اى نه [راه] مغضوبان و نه [راه] گمراهان (7)

    ،،،،،،،،،،،،،٫،٫٫.،،،،،،،،.،،،،،،،….،،،،،،،،.،،،،،،.،،،

    سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته جان عزیز و بینظیرم

    درود خداوند بر شما استاد توحیدی و گرانقدرم من درس توحید و تسلیم بودن رو با شما آموختم و رشد کردم و بزرگ شدم و در مصیبتی که به اذن پروردگار اتفاق افتاد در زندگی ام با عنایت و بزرگی الله توانستم خوب عمل کنم و تقوی کنم و از دست دادن مادر عزیزم رفیق همیشگی ام بود رابطه ی ما رفاقت بود و عشق…

    و من در این اتفاق معنای واقعی تسلیم بودن رو آموختم خیلی خوب خودم رو کنترل کردم و جهادی اکبر کردم و هرلحظه با اموزشهای مقدس شما و قرآن ادامه دادم و لحظه ای کوتاهی نکردم سوگواری کردم غمگین بودن خودم را بروز دادم اما به شدت حواسم به احساسات و حالت‌های درونی ام بود و استاد عزیزم تمام این عملکرد و اتفاقات را مدیون اموزشهای مقدس شما هستم …

    من معنای واقعی تسلیم بودن را زمانی آموختم ک مادرم بیمار بود و ما تلاش بینهایت میکردیم برای بهبودی اما قدرت و اذن پروردگار چیز دیگری بود اراده و هدایت پروردگار چیز دیگری بود و معنای تسلیم بودن را با تمام وجودم آموختم این اتفاق و مصیبت خیلی سخته واز جمله تضادهای سنگین به شمار می اید اما من فقط و فقط درس‌های توحیدی و تسلیم بودنش را با جان و دلم آموختم و هرلحظه گفتم سپاسگزارم پروردگارم من در امر و مالکیت شما دخالتی نمیکنم و دقیقا استاد صحبت های شما در توحید عملی 5 رو تکرار کردم و گفتم خدایا درسته مادر من بوده اما این بنده ی شماست مال شماست مالک شمایی و من تسلیمم من عاجزم من فقیرم به درگاهت یا رب و به هرخیری محتاجم و فقیر پس شما هدایت کنید و آسان کنید این مسیر و این مرحله از زندگی ام را…

    ««ایاک نعبد و ایاک نستعین»»

    الهی و ربی من لی غیرک …

    استاد عزیزم این فایل بینظیر بود و هیچ از جلسه هفت دوره مقدس کشف قوانین کم نداشت بینظیر بود بینظیر بینظیر

    جلسه ای نجات دهنده زندگی ساز و توحید خالص اصل و اساس جهان هستی ربوبیت…

    عاشقتونم استادم هرلحظه هر قدم هر نفس هر اتفاق زندگی ام سراسر تسلیم بودن و آموختن هست و من مهم‌ترین تسلیم بودن زندگی ام را بازگو کردم و مکتوب کردم مروری باشه برای تسلیم شدنهای بیشتر و قوی تر زندگی ام مخصوصا وقتی احساسات غم و ناراحتی سراغم می اید…

    من تسلیمم و تسلیم بودن را خداوند با توحید عملی به من خوب آموزش داد در واقع هدایت کرد من را واارد میدان کرد و من هم توانستم به نسبت سعی و تلاش خودم خوب عمل کنم و من تسلیمم تسلیمم تسلیمم تسلیمم …

    زمانی که آرزو داشتم مهاجرت کنم از منطقه ی امن زندگی ام و هیچ ایده ای نداشتم و رها کردم و تسلیم شدم و هدایت شدم و بازهم طعم تسلیم بودن را چشیدم…

    ……………………..

    الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ ﴿156﴾

    [همان] کسانى که چون مصیبتى به آنان برسد مى‏ گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى‏ گردیم (156)

    أُولَئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَهٌ وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ ﴿157﴾

    بر ایشان درودها و رحمتى از پروردگارشان [باد] و راه‏یافتگان [هم] خود ایشانند

    (157)

    ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

    مَا أَصَابَ مِنْ مُصِیبَهٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ ۗ وَمَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ ۚ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ﴿١١﴾

    هیچ مصیبتی جز به فرمان خدا نرسد. و هر کس به خدا ایمان بیاورد، خدا قلبش را [به حقایق] راهنمایی می کند؛ و خدا به همه چیز داناست. (11)

    —————————————-

    الهی صد هزاران بار سپاس برای تمرکز این لحظه ام در سایت مقدس و پناهگاهم

    الهی صد هزاران بار سپاس برای نعمت هدایت و توحیدم و تسلیم بودن

    الهی صد هزاران بار سپاس برای نعمت استادم این صحبتهای الهی و خالص و مقدس

    الهی صد هزاران بار سپاس هرلحظه هرنفس هر قدم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 141 رای:
  7. -
    نسترن فضیلت گفته:
    مدت عضویت: 2672 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    سلام به استادان عزیزم

    و دوستان عزیزم در این سایت پر برکت.

    اومدم بخوابم، که گفتم یه سر به سایت بزنم و نشانه ی من رو دنبال کنم تا به جواب برسم ولی دیدم یه فایل جدید از استاد روی سایت اومده.

    دانلود کردم که فردا ان شاءالله گوش بدم، بعد گفتم حداقل برو یه کامنت بخون بعد بخواب که با کامنت فاطمه و رسول عزیز مواجه شدم و با عشق خوندمش.

    یادم به اتفاقات امروز خودم افتاد که دقیقا مشابه این اتفاق برای من رخ داد.

    من در جریان یک هدف گزاری و کار کردن مداوم روی خودم و باورهام بودم که امروز بعد از مدتی طولانی، دیگه به یه نقطه ی تسلیم رسیدم که خدایا من نمی دونممممم.

    من دیگه نمی دونم باید چیکار کنم

    من دیگه نمی دونم باید چه قدمی بردارم.

    من تسلیمم

    دقیقا این جملات رو تکرار می کردم و گفتم بذار رها باشم.

    خسته نشستم یه گوشه.

    بعد حسم گفت نسترن از سپاسگزاری شروع کن

    یادت به رزان بیفته که گفت من چیزی برای سپاسگزاری نداشتم، از یه سیب توی یخچال شروع کردم. دیدم من خیلی داشته ها دارم که نمی بینمشون

    خیلی خجالت کشیدم واقعا

    اما حس شروع سپاسگزاری نیومده بود که یهو تلفنم زنگ خورد

    جواب دادم

    یه شماره ی ناشناس بود.

    بعد از احوال پرسی گفت منو می شناسی

    گفتم نه

    گفت صدام چی آشنا نیست؟

    گفتم چرا ولی به جا نمیارم

    یه دوست بود که بعد از سه الی چهار سال دوری منو به صورت معجزه وار پیدا کرده بود و باهام تماس گرفته بود

    بعد از سه بار گوشی عوض کردن

    بعد از سالها دور بودن

    کسی که پر از انرژی مثبت، پر از موفقیت بود و توی اون هدفی که من این روزا داشتم روش کار می کردم، سالها پیش نتیجه گرفته بود و اتفاقا از راهنمایی های خودم

    و این بار، اون بود که سر راه من قرار گرفت

    می گفت من سحرها، با خدا حرف می زنم. هر شب سحر با خدا حرف می زنم و تو رو توی سحر پیدا کردمـ

    و گفتم صبح تماس بگیرم ببینم جواب می دی یا نه

    و شروع کرد به صحبت کردن، حرفایی رو زد که جواب تمام سوالات من بود.

    راهکار مسائلم بود

    یعنی قشنگ رد پای خدارو دیدم

    قشنگ دستان خدارو دیدم

    می گفت نسترن من همیشه توی دعاهام اسم تو رو میارم که دستی شدی برای تغییر زندگیم

    و حالا من پشتتمـ

    کمکت می کنم

    وقتی این صحبتارو کرد، یادم به باورهایی افتاد که درباره ی خدا دارم می سازم، که همه ی جواب هارو داره، هدایتم می کنه، قسم خورده به من می گه، حامی منه، از من حمایت می کنه، و اینکه انرژی از بین نمی ره، از حالتی به حالتی تغییر شکل پیدا می کنه.

    من داریم این انرژی رو بهش شکل می دیم

    با باورهامون

    و از ظهر که شروع کرد راهنمایی کردن، درهایی به روم باز شد که عصر بعد از مدت ها با قلب باز، با عشق سپاسگزاری هم انجام دادم خودبخود

    و این مسیر انتهایی ندارد اگر تسلیم باشیم.

    سپاسگزارم استاد جان.

    سپاسگزارم مریم جان و دوستان عزیزم

    در پناه رب العالمین باشید

    یا رب

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 162 رای:
    • -
      پرنیان خدابخشی گفته:
      مدت عضویت: 1090 روز

      خدای من!

      نسترن جان من دقیقا امشب با شرایط مشابه شما وارد سایت شدم که نشانه امروزم و ببینم و فایل استاد رو دیدم و بعدم چون ایرپاد پیشم نبود هدایت شدم سمت کامنت ها و کامنت تاثیر گذار شما رو دیدم…

      سپاسگزارررری از یک سیب حتی!

      چقدر خوبه چقدرررر عالیه که ما بتونیم از تک تک چیزهایی که اطرافمون هست لذت ببریم و به احساس خوب برسیممم

      که همون احساس خوب پشت بندش اتفاقات بهتر و بهتر رو برای ما رقم میزنههههه

      ممنونم ازت!!!

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
    • -
      زیبا گفته:
      مدت عضویت: 2813 روز

      به نام خدا

      سلام نسترن جان

      گاهی وقتی خسته میشی و نمیدونی چیکار کنی میگی خدایا تسلیم هستم و نمیدونی حتی قدمی برداری

      میای و خوندن یه کامنت که در واقع حرف زدن با دوست است حالت رو جا میاره، و کمکت میکنه

      خدایا شکرت

      سپاس زیاد داریم خدایا بابت تک تک لحظات زندگیمان که نگران شدیم و تو بودی ازت سپاسگزارم

      خدایا شکرت

      دوست عزیز بابت نوشتن اتفاق قشنگ زندگی ازت سپاسگزارم

      شاد موفق و ثروتمند باشید در پناه خداوند متعال

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1599 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ ۖ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ(131 بقره)

    [و یاد کنید] هنگامی که پروردگارش به او فرمود: تسلیم باش. گفت: به پروردگار جهانیان تسلیم شدم.

    @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

    18 مرداد 1404 ## 18 مرداد 1403

    خدای عزیز و شیرین و دلبرم،کمکم کن با این صلات،تمام کانون توجهم رو‌ به سمت قدرت برتر تو جهت بدم و ازین سعیده،سعیده ای تسلیم تر،توحیدی تر و با ایمان تر بسازم.

    خدایا هر آنچه که دارم از آن‌توست.

    خدایا به عظمت کیهان و‌کهکشان هایت قسم میخورم هر خیری وارد زندگیم شد،از عشق مطلق تو بود و هر شری که تجربه کردم از ناآگاهی،غرور،منیت،منطق،باورهای محدود کننده و فرکانس های ناهماهنگِ خودم بود.

    خدایا سر تعظیم بر پیشگاه تو فرود میارم و اقرار میکنم من برای هر لحظه ی زندگی ،هر نفس،هر حرکت،به تو به نور تو،به عشق تو و به هر هدایتی که از بی نهایت طریق از سمت شما به من برسه،فقیرم.

    =====================================

    گوشه ای از ردپای 19 مرداد ماه 1403،جزیره ی زیبای توحیدی کیش،در پاسخم به فاطمه جان:

    حالا فاطمه…حالا وقت یک بار دیگه گیوآپ‌کردنه،وقت خاموش کردن عقل ناقص و دادن فرمون دست قلبه…

    بزودی بهت زنگ میزنم و‌بهت میگم وقتی فرمون رو دوباره دادم دست قلبم چه اتفاقی افتاد…شاید هم خودت زنگ بزنی نه…؟

    و‌خدا میداند و ما نمیدانیم…

    توکل میکنم بر جریان جاری حال…بر آگاهی برتر…بر انرژی کل…

    وقت دوباره تسلیم محض شدنه!

    وقت دوباره باز شدن درهاست از جایی که عقل جن هم نمیرسه!

    وَعْدَ اللَّهِ ۖ لَا یُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وَلَٰکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ

    =====================================

    این جملات رو در حالتی نوشته بودم که هیچ ایده ای نداشتم چطور میتونم ازین چاهی که توش افتاده بودم دربیام…هیچ ایده ای نداشتم…جز تسلیم شدن…

    به پاس به یادآوردن نعمت های خدای عزیزم و یک بار دیگه عمل‌کردن به تمرین جلسه 17 دوره ی هم جهت با جریان خداوند و جهت دهی آگاهانه ی کانون توجه ذهنم به سمت معجزه های خداوند:

    یَا أَیُّهَا النَّاسُ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ ۚ هَلْ مِنْ خَالِقٍ غَیْرُ اللَّهِ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ ۚ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ فَأَنَّىٰ تُؤْفَکُونَ ﴿٣فاطر﴾

    ای مردم! نعمت خدا را بر خودتان یاد کنید. آیا جز خدا آفریننده ای هست که از آسمان و زمین شما را روزی دهد؟ هیچ معبودی جز او نیست، پس چگونه [از حق] منصرفتان می کنند؟

    ===================================

    فروردین ماه 1403:

    @به دستور خداوند،به ایده ی الهامیِ انصراف از شغل رسمیم،عمل کردم و بدون اینکه قدم بعدیم رو بدونم،از کار سخت و کم درآمدم اومدم بیرون و میون تموم فشارهای ذهنی خودم و اطرافیانم،فقط با تمرکز بالا روی خودم و‌باورهام کار میکردم تا بتونم قدم بعدی رو دریافت کنم.

    @همون روزهای اول فرودین،خداوند برنامه ی مسافرتی دوستم رو از جنوب به شمال تغییر داد و به قلبش الهام کرد که سعیده رو بیرون از سایت پیدا کن.

    @همون شبی که فاطمه جان به من زنگ زد،بعد از تموم شدن اون تماس کوتاه،مثل همیشه سراغ قرآن رفتم تاببینم خداوند چی میخواد بهم بگه،با اینکه آیه ها کاملا واضح و روشن از خلق یک معجزه خبر میداد،اما اون لحظه من انقدر درگیر فشار های ذهنی بودم که هیچ ایده ی واضحی ازینکه چه اتفاقی قراره بیفته نداشتم،اون آیه ها نورانی رو اینجا مینویسم تا همیشه یادم بمونه خداوند چطور داشت از آینده ی پیش رو بهم خبر میداد:

    وَإِنْ یُرِیدُوا أَنْ یَخْدَعُوکَ فَإِنَّ حَسْبَکَ اللَّهُ ۚ هُوَ الَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِینَ ﴿6٢﴾

    و اگر بخواهند تو را بفریبند، یقیناً خدا تو را بس است؛ اوست کسی که تو را با یاری خود و به وسیله مؤمنان نیرومند ساخت.

    وَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ ۚ لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا مَا أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ ۚ إِنَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ﴿6٣﴾

    و میان دل هایشان الفت و پیوند برقرار کرد که اگر همه آنچه را در روی زمین است، هزینه می کردی نمی توانستی میان دل هایشان الفت اندازی، ولی خدا میان آنان ایجاد الفت کرد؛ زیرا خدا توانای شکست ناپذیر و حکیم است.

    @ آخرای فروردین یک شب ،بعد از مدت ها دخترخاله که به کیش مهاجرت کرده بود بهم زنگ زد و کلی اصرار کرد الان قیمت پرواز ها خیلی خوبه،پاشو یکسر بیا کیش…یک تماس کوتاه که با خنده و شوخی به اتمام رسید.

    @قبل از خواب،خداوند من رو هدایت کرد که به جلسه 2 قدم 9 گوش بدم و عبارت تاکیدی های اون جلسه رو‌توی‌دفترم بنویسم و‌بعد با یک آرامش خیلی خوب خوابیدم.

    @صبح که بیدار شدم طبق معمول قبل از هرچیز از دکمه ی نشانه م هدایت خواستم و‌یک فایلی از مصاحبه با استاد اومد که استاد درمورد هدایت و سوره ی شمس توضیح میدادن…

    @هنوز داشتم صدای استاد رو‌میشنیدم که به طرز عجیب غریبی صدای بلندتری از استاد رو انگار از درون قلبم میشنیدم،این اولین بار بود که در بیداری و هوشیاری کامل من یک الهام واضح دریافت میکردم و از فشار این جریان هدایت رنگم پریده بود…

    صدا بسیار واضح بود:

    &دیشب کی بهت زنگ زد؟!

    &برو کیش،برو کیش برو کیش

    &برو کیش دنبال کار!

    @ فقط 3،4 روز بعد در حالی که کشور در وضعیت امنیتی بود و‌همه ی پرواز ها کنسل شده بود،من به راحتی آب خوردن،از ساری پرواز کردم و وارد جزیره ی کیش شدم.

    @ هیچ ایده ای نداشتم باید چیکارکنم،کجا برم و چه جوری دنبال کار بگردم،هیچ هدایت دیگه ای هم دریافت نمیکردم که قدم بعدیم چیه،ضمن اینکه دخترهام به شدت گریه میکردن و هر روز زنگ میزدن مامانی برگرد…

    @روز سوم دست از تقلا کردن برداشتم،بعد از یک پیاده روی طولانی با خدا،تسلیم شدم و چمدونم رو جمع کردم و‌بلیط برگشتم رو برای فرداظهر خریدم و ساعت 12 شب خوابیدم.

    @ صبح چشمام رو با دیدن sms های فاطمه جان باز کردم،فاطمه با من چیکار داره؟!اونم نصف شب…؟!

    الله اکبر…الله اکبر…الله اکبر…

    هدایت بعدی رسید،از جایی که به عقل جن هم نمیرسید.

    سلاااااااااااااام رفیق

    نیمه شب ت قشنگ وشیک

    یادته گفتم مادربزرگم حالش ناخوبه

    دیروز رفتم عیادتش اونم به درخواست خودش

    سعیده دستام داره می لرزه موقع تایپ کردن الانم .

    گفت تو خواب بهش یه عالمه باغ نشون دادن و گفتن این مال دوست فاطمه است که خونه ش کنار آبه

    یه قران سبز رنگ هم کنارشه

    بچه هاش هم با توپ زرد بازی میکردن یه پوشه هم دادن به آقا محمود که کارش را درست کنه

    @ با این هدایت واضح خداوند،با قلبی روشن و‌روحی آرام بدون اینکه بدونم آقا محمود کیه،به شمال برگشتم.

    @ یک هفته نشد که دختر خاله بهم زنگ گفت آقای محمودیان،دوست خانوادگیشون گفته سر نماز صبح بهش الهام‌شده باید برای این دختر کار پیدا کنی…

    @ دوسه روز بعد زنگ‌زدن گفتن آقای محمودیان برات کار پیدا کرده،توی یک شرکت تجاری به عنوان مسئول آموزش،با این میزان حقوق،مطمئنی میخوای بیای کیش؟! مشکلی نداری؟!گفتم هرچی هست من میام.

    @ از اول خردادماه من به صورت رسمی ساکن جزیره شدم،دست خالی و تک و‌تنها مهاجرت کردم و وارد حوزه ی کاری شدم که هیچی ازش نمیدونستم،قشنگ شبیه به یک مردنِ قبل از مردن بود،فشار وحشتناک بود،فشار مهاجرت به کیش و‌شهر جدید،فشار تنهایی و دلتنگی دخترها،فشار قدم گذاشتن در دنیای بیزنس و تجارت….برای کسی که 8سال کارمند بیمارستان بود.

    @شبیه به این بود که یک آجر خام رو‌توی‌کوره بزاری…و‌لی من ادامه‌دادم، هر روز برام اندازه ی یکسال میگذشت و‌لی من هر روز‌به اندازه کل عمر سابقم،رشد میکردم و‌رشد میکردم و‌رشد میکردم…

    @40 روز گذشت…40 روز به اندازه ی 40 سالِ محمد…لَا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا….

    و‌من هیچ ربطی به سعیده ی 40 روز پیش نداشتم…

    ندا اومد مرخصی بگیر و‌برگرد شمال…

    لبیک گفتم و‌برگشتم و بعد از 40 روز خانواده م‌رو‌دیدم…

    نه من شبیه سعیده ی سابق بودم،نه اون ها خانواده ی قبلی…

    بغلم میکردن و گریه میکردن که چرا رفتی …

    و من درحالیکه در آغوش مادربزرگم بودم،این آیه رو از تلویزیون شنیدم:

    مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا

    در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستاده‌اند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند و بعضی دیگر در انتظارند؛ و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند.

    شاید این اولین نشونه ی واضح خدا بود که بهم گفت تو‌کارت رو انجام دادی و‌دیگه باید برگردی تا قدم بعدی رو‌بهت بگم ولی من در مدار فهمش نبودم…

    دوسه روز تموم وقتم رو با نیلانیکا گذروندم…یکی ازین روزها که بردمشون شهربازی،برای برگشتن اسنپ گرفتم و‌ به محض نشستن تو ماشین،دیدم زیر پاهام یک توپ زرده…همون لحظه جهان برام وایساد و خواب مادربزرگ فاطمه جان اومد جلوی چشمام…

    شاید این دومین نشونه ی خدا بود که بگه ماموریتت تمومه،برگرد…ولی من هنوز در مدار درک و فهمش نبودم.

    @مرخصیم تموم شده بود و‌باید برمیگشتم،وقت برگشتن نیلا نیکا دم در خونه،گریه میکردن و میگفتن مامانی نرو…هیچ ایده ای نداشتم چطور باید آرومشون کنم،که یک ندایی تو قلبم گفت بهشون بگو دوست دارید چی از کیش براتون بخرم؟برید روی برگه برام بنویسید،تا من برم کیش براتون بخرم و هروقت اومدید بهتون بدم.

    @ فرودگاه ساری،جایی که این عکس پروفایل رو‌گرفتم،درآرامش عجیبی بودم،یک نوری توی قلبم بود که نمیزاشت حتی به گریه ی بچه ها فکر‌کنم،اصلا نمیدونم این همه آرامش از کجا اومده بود،واقعا تحت حمایت هزاران هزار فرشته ای بودم که با چشمم نمیدیدم.

    @ به محض ورودم به جزیره ی کیش،نشانه های برگشتن آرام آرام بیشتر میشد…خیلی نرم …خیلی لطیف…‌

    ولی من میخواستم با جاده ی از قبل تعیین شده به خواسته هام برسم،هنوز هیچ کدوم ازون لیستی که دخترها برام نوشته بودن رو نتونسته بودم بخرم…و این برگشتن برای من به منزله ی یک شکست سنگین بود…

    @نشانه های سنگین تر شدن…

    دخترهایی که 40 روز قبل،در آرامشی از جنس خدا،دوری من رو تحمل میکردن،هر روز‌ زنگ میزدن و گریه میکردن…هر روز‌دلتنگی…روزی ده ها بار تماس…

    شرایط مالی سخت شد،دخل و‌خرج نمیخوند…من هیچ وقت در عمرم تو همچین شرایطی نیفتاده بودم که حساب کتاب چی میتونم برای خوردن بخرم که گرسنه نمونم…

    صاحب خونه و مشاور املاک باهم دعوا داشتن و بی دلیل من رو مقصر این دعوا دونستن و فشار روحی سنگین تر رو‌ بهم وارد کردن…

    وسط گرمای مرداد جزیره ،یکی از کولرهای خونه خراب شد…

    دوش حموم شکست…

    یک روز کامل آب خونه قطع شد…

    فندک اجاق گاز اتصالی کرد…

    فشار پشت فشار…

    نه کسی ازین فشار ها خبر نداشت نه میزاشتم کسی بفهمه…

    من بودم و صدای قرآن و صوت تکیبر نماز عید فطر…

    اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا…

    دیگه به عجز و ناتوانی رسیده بودم،هر‌روز به جلسه 2 قدم 9 گوش میکردم و مدام اون عبارت تاکییدی ها رو تکرار میکردم…

    من نمیدونم،من نمیدونم،من تسلیمم…من تسلیمم…

    شب 17 مرداد ماه،تا صبح ده بار از خواب بیدار شدم،با صدای شیطان که مدام تو گوشم میگفت بدبخت،تو شکست خوردی و‌باید برگردی

    و‌من با صدای بلند میگفتم من نمیدونم،من تسلیمم…

    و‌الله اکبر…

    صبح چشمام رو با دیدن اسم این فایل پربرکت باز کردم:

    تسلیم بودن در برابر خداوند

    و‌چه کرد با من این فایل…چه کرد با من این آگاهی ها…و خداوند چطور فرشته های سردار سپاهش رو به کمک بنده ش فرستاد تا از ته دره نجاتش بده…

    18 مردادماه 1403 استاد با این فایل یک بار دیگه مسیر زندگی‌من رو عوض کرد و صدای خداوند رو‌به گوشم رسوند تا یکبار دیگه خداوند از رحمت خودش بنده ش رو از یک‌سقوط حتمی نجات بده…

    و‌من تسلیم شدم…

    کنار سنگ های ساحل جزیره…

    با تکرار دعای حضرت ابراهیم:

    إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ

    من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را آفریده؛ من در ایمان خود خالصم؛ و از مشرکان نیستم!

    وخدایی بود و‌هست و‌خواهد بود مهربان تر از مادر…

    خداجانم؛

    امروز‌به تاریخ 18 مرداد 1404

    زندگی‌من هیچ ربطی به سعیده ی یکسال پیش نداره و‌تو با عشق بی نهایتت یک بار دیگه همه چی رو به شکل رویایی تغییر دادی…

    خدایا…

    من هر لحظه به دریافت هدایت های تو…برای پیش رفتن به سمت مدارهای بالاتر،فقیرم.

    خدایا…

    اگر‌ تو دستمو نگیری،تو‌کمکم نکنی،تو هدایتم نکنی،من هیچی نمیدونم،هیچی بلد نیستم و هیچ کاری ازم برنمیاد.

    خدایا…

    به عظمت کیهان و کهکشان هات قسم میخورم،من همیشه به دریافت کمک های تو فقیرم.

    خدایا…

    من بلد نیستم راه برم…منو بزار روی دوشت .

    خدایا…

    قلبم رو باز‌میکنم و آماده ی دریافت امداد های غیبیت هستم.

    خدایا…

    یک بار دیگه درهای رحمتت رو برام باز کن و دستمو بگیر…

    خدایا…

    من همیشه به هر خیری که از سمت تو به من برسه فقیرم.

    خدایا…

    من تسلیمم و اجازه میدم که قایق قشنگم رو به سمت اقیانوس هدایت کنی…

    خدایا…

    عاشقتم و این عشق بزرگترین و تنها سرمایه ی زندگیمه….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 167 رای:
    • -
      –– –• •••• گفته:
      مدت عضویت: 1584 روز

      بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

      «وَالْفَجْرِ» «وَلَیَالٍ عَشْرٍ» «وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ» «وَاللَّیْلِ إِذَا یَسْرِ» «هَلْ فِی ذَٰلِکَ قَسَمٌ لِذِی حِجْرٍ»

      (سوگند به سپیده دم) (و به شب های ده گانه) (و به زوج و فرد) (و به شب هنگامی که می گذرد.) (آیا در آنچه گفته شد، سوگندی برای خردمند هست؟)

      (سوره فجر آیات 1-5)

      ————————————————————————————

      سلام و درود سعیده جان، امیدوارم که حالت عالی باشه. و همواره بر مدار نور و رحمت خداوند باشی.

      ازت متشکرم بخاطر کامنت نورانی و پر برکتی که نوشتی.

      اعتراف میکنم وقتی کامنتت رو دیدم فقط امتیازش رو دادم ولی بسیار خسته تر از اونی بودم که چشمام رو باز نگه دارم. تا چه برسه به کامنت خوندن، چندبار دیگه هم بعدش کامنتت رو دیدم تا اینکه دیروز اول کنجکاویم گل کرد این کامنت زیر چه فایلیه، و بعدش رفتم سراغ خوندن کامنت؛ این فایل رو چند روز پیش توی برنامه ام تو دسته بندی توحید عملی گوش داده بودم ولی کامنتت رو یه نشانه دیدم و مجدداً فایل رو 3 بار گوش دادم.

      یه نشانه دیگه که توی کامنتت بود در مورد سوره شمس نوشته بودی؛ دیروز بابت یه موضوعی هدایت خواستم و بهش هدایت شدم که در ادامه بهت میگم.

      این روزها یه برنامه تعمیراتی فشرده داریم. علت خستگی و ناتوانی در خوندن کامنت هم همین بود که نامبرده هر شب ساعت 9 و خورده ای خواب بود. رئیس اداره ابتدای هفته روزکاری همه نفرات شیفت رو جمع کرد و ازمون خواست که اونایی که شرایط اضافه کاری موندن رو دارن اعلام آمادگی کنن و شرایط چیدمان برنامه رو برامون توضیح داد.از همون موقع یه حسی بهم میگفت بمون اضافه کاری.

      منم ایگنور میکردم میگفتم من تازه اول شیفت روزکاری هستم، چطوری برای 3 هفته دیگه برنامه بریزم. باز اون حسه می‌گفت. خلاصه من یه 7-8 روز تحملش کردم تا اینکه دیروز یه حسی بهم گفت یه درخواست هدایت کن. در کل خودم با اضافه کاری موندن موافق بودم. چون وقتی عسلویه هستم با اینکه سرکار هستم تمرکز و آرامش بیشتری برای کار کردن روی فایلها و برنامه ها و کامنت نوشتن دارم؛ ولی خب بالاتر از خواست من جریان هدایت بود، مهم این بود هدایت چی میگه.

      از قرآن هدایت خواستم…

      بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

      «وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا» «وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا» «وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا» «وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَاهَا» «وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا» «وَالْأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا» «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا» «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا» «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا» «وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا»

      (سوگند به خورشید و گسترش روشنی اش) (و به ماه هنگامی که از پی آن برآید) (و به روز چون خورشید را به خوبی آشکار کند) (و به شب هنگامی که خورشید را فرو پوشد) (و به آسمان و آنکه آن را بنا کرد) (و به زمین و آنکه آن را گستراند) (و به نفس و آنکه آن را درست و نیکو نمود) (پس بزه کاری و پرهیزکاری اش را به او الهام کرد) (بی تردید کسی که نفس را رشد داد، رستگار شد) (و کسی که آن را بیالود، نومید شد)

      هر کدوم از این «و»ها یه قسمه. اگر به آیه باشه 7 تا قسم، اگه یه کم سختگیرانه تر باشیم حدوداً 11 تا قسم بیان شده که یه حقیقت رو بگه.

      «خیر و شر شما رو به قلبتون الهام میکنیم» «اون کسی که نفسش رو پاک نگه داشت رستگار شد» «اونی هم که نفسش رو آلوده‌ کرد از رحمت خداوند ناامید شد»

      بعد از این هدایت یه نگاهی به تقویم و برنامه شیفت کاریم کردم و بلافاصله به رئیسمون پیام دادم، من سه روز می‌خوام بمونم. (اگه جا داشت بیشتر میموندم، چون برای من داشتن تمرکز ارزش پرداخت بها رو داره)

      صحبتهای استاد توی فایل و حکایت تلاش برای تسلیم بودن در برابر خداوند ، و همچنین نکاتی که شما از تجربیاتت در مسیر تسلیم بودن گفتی ، انگیزه ای شد منم این ماجرای تسلیم بودن رو بنویسم تا اینکه در ادامه ماجرا تسلیم بودن چی بشه.

      صبح بعد از نماز بود که توی اپلیکیشن قرآن همینجوری گزینه استخاره رو زدم و شروع کردم به قرآن گوش دادن. سوره بقره اومد، ماجرای بنی‌اسرائیل بود و گاوی که قرار بود قربانی کنن. داشتم گوش میدادم که ادامه پیدا کرد تا آیات 124 به بعد این قسمت ماجرای آزمون‌های ابراهیم و نیایش‌هاش با خداوند بود.

      تا رسید به آیه 131 «إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ» (ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺑﺎﺵ. ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ﺟﻬﺎﻧﻴﺎﻥ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺷﺪم) این آیه رو گذاشتم روی تکرار و بارها و بارها گوش دادم.

      و این آیه هم برام یه نشانه دیگه بود.

      ازت متشکرم.

      ————————————————————————————

      در پایان یه چی بگم بخندی.

      رفتم جلوی ایستگاه توی گرما و شرجی نشستم که توی سکوت اول صبح با تمرکز کامنت بنویسم، یه مگس افتاد به جونم یه بلایی سرم آورد، (ناگفتنی) پا گذاشتم به فرار. گفتم خدایا یه آدمی خلق کردی کلاً 70 کیلو وزنشه، 900 تن ادعاش میشه، و به لحاظ جسمی از 95٪ سایر مخلوقات ضعیفتره، از یه مگس چند میکرو گرمی پامیذاره به فرار. این آدمی که از مگس عاصی میشه چرا باید اینقدر ادعاش بشه، در برابر خداوند سر تعظیم فرود نیاره؟؟

      در پناه رب العالمین شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی.

      «فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 75 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1599 روز

        بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

        به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

        «فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»

        پس خدا بهترین حافظ و نگهبان است و او مهربان‌ترین مهربانان است”

        =====================================

        سلام حمید جان،چطوووری؟!رو به راه؟رو‌ به رشد؟!

        بِببین میخواستم سر فرصت به کامنتت پاسخ بدم ولی نشونه ها اومد گفت همین الان…

        خداوکیلی این چه وضعیته؟!یعنی چی؟!ایستگاه فایو استارمو میگیری چرا؟!آقاااا من روی ستاره های رفیق هام حساب میکنم،خیلی وقت ها اسم دوستام کنار هم میاد ازش اسکرین شات میگیرم…بعد شما فایو استار میدی،3 روز بعد میخونی؟!آیا این کار درستیه؟! :/ :)

        بگذریم…

        به قول مازندرانی ها،شه هِواااره دار،توی این گرما تو عسلویه موندن و استندبای تعمیرات اساسی،اسفندیار رویین تن میخواد…دم شما گرم…

        راستی،نمیدونم چرا تا یک کامنت از رفیق های جنوبیم برام میاد،دلم پر میکشه برای جزیره…برای اون‌روز های داغ‌تابستونی…برای‌زندگی‌با خدا زیر یک سقف تک و تنها…

        خداوکیلی کدوم دیوونه ای تو اوج گرمای ظهر از خونه پیاده میره 3تا خیابون اونورتر برای خرید،وقتی هم خیس از گرما و‌شرجی برمیگرده خونه،بلا فاصله آهنگ میزاره با خدا میرقصه؟! :))))

        به قول عمو پورنگ‌: من،من،من ،من….

        خدا دیوونه هارو شفا نده،دورهم میخندیم:) خوش میگذره:)

        راستی؛این روز ها کارم شده گوش کردن به فایل(تمرکز بر آنچه میتوانم بهبود ببخشم)؛(در هر وضعیتی خالق شرایط باشیم)؛(جلسه 11کشف قوانین)،(گفت و گوی استاد با دوستان 9)جهت کنترل ذهن! یعنی اینارو به صورت پایه گوش میدم برای اینکه فقط جلوی جفتک پراکنی ذهنم رو بگیرم…

        مابقی فایل ها بماند…نوشتنی ها بماند…

        راستی داشتم برای نشانه ی روزانه م کامنت مینوشتم که یک حسی منو آورد توی سایت که دیدم چندتا نقطه ی آبی دارم و‌کلی ذوق کردم…

        تو کامنتم داشتم از نشانه ی واضح دیشب مینوشتم،که چطور خداوند سریع با این جمله پاسخ داد: با مقاومت،نور هدایت میرسد.

        نشونه ها داره پشت سر هم میاد و‌پررنگ تر و‌پر رنگ تر میشه…انقدر که دیگه کم مونده باز صدای اننی انا الله رو بشنوم…به خدا که…:)

        همزمانی ها،صدای اننی انا الله و بس…

        ببخشید پراکنده نوشتم،میخواستم در فرصت مناسب بنویسم ولی یک نشونه ی واضح اومد که همین الان…

        دعا میکنم خداوند کارها رو‌براتون آسون کنه،به ابرها فرمون بده سایه تون بشن و پای تموم استندبای ها کنسل بخوره:) خداست دیگه…هرکاری از دستش برمیاد،حاجی داره کیهان رو مدیریت میکنه،اون وقت کار شمارو نمیتونه آسون تر کنه…؟!آف کرس که میتونه…قطعا که میتونه.

        در پناه همون خدای قدرتمند،مدیر کیهان و کهکشان ها و نور آسمون ها و زمین میسپارمت.

        به امید دیدارت در بهترین زمان و مکان

        قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 58 رای:
        • -
          الهام رمضانپور گفته:
          مدت عضویت: 1710 روز

          سلامم سعیده نازنینم

          امیدوارم حسابی هم جهت با خداوند باشی.

          سعیده جان یه راهنمایی و کمک میخوام..توی کامنتتات خونده بودم زبان میخونی و به فکر مهاجرتی…منم به فکر مهاجرت هستم ولی این فکر منو بهم ریخته..اولا تمرکز کردم روی بی برقی و بی ابی و وضع اقتصادی..چون توی اهرم رنج و لذت..بخش رنج مجبور بودم اینا رو بنویسم، از وقتی نوشتم انقدر بهم ریختم که قشنگ دو سه مدار اومدم پایین( توو پرانتز بگم که کنترل ذهن خوبی دارم حتی توی جنگ همش الخیر فی ماوقع میگفتم و با اینکه همه دورو بریام استرس داشتن و حالشون بد بود من سرحال و خوب بودم.) و از طرفی همش ذهنم میگه آلمانی بخونی به اون سختی و بازم بری کادر درمان اونجا بشی ( بازم توو پرانتز چون ذهنم میگه مسیر رفتن به آلمان آسونتر از جاهای دیکه ست که واقعا هم شواهد نشون میده هست) و یا انگلیسی بخونی برای یه کشور انگلیسی زبان اقدام کنی که حداقل یه زبان بین اللملیه..حالا مهاجرتم نشد خلاصه یه زبان خوب یاد گرفتی…خلاصه سرت رو درد نیارم یهو به ذهنم رسید که ازت بپرسم برای مهاجرتت کشور رو در نظر گرفتی؟ پلن داری؟ یا زبان میخونی و منتظر هدایتها و برداشتن قدمهایی..البته اگر شخصی نیست بهم بگی و کمکم کنی ..چون ناآرام شدم و میدونم که زمانی که آرامش نداشته باشم هدایتها نمیاد ولی ذهنم خیلی نجوا میکنه هم از لحاظ وضعیت کنونی کشور که باعث شده سپاسگزاریم کم شه و هم انتخاب کشور و زبان..

          مرسی سعیده عزیزم..سعیده دو سه ساعت از من فاصله داری..من ساری زندگی میکنم، کاش در مداری قرار بگیرم که بتونم ببینمت سعیده نورانی..میدونی حتی دخترم سارا کامنتات رو دنبال میکنه و عاشقته..

          در پناه نورر باشی.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
          • -
            سعیده شهریاری گفته:
            مدت عضویت: 1599 روز

            سلام به الهام عزیزم و‌دختر نازنینش ساراجان

            الهی که حال دلتون عالی باشه و روی فرکانس خوشبختی بی قید وشرط تنظیم باشید،بابت همه ی تلگراف های پر از نورتون ازتون سپاسگزارم.

            الهام جان،استاد در فایل(در هرشرایطی خالق زندگی خود باشیم) یک جمله ی طلایی گفتن:من چیزی رو دنبال نمیکنم،من جذب میکنم!

            این کل بازیه…توی هر چیزی که میخوای بهش برسی…

            منِ سعیده اصلا دنبال این نیستم که کجا مهاجرت کنم،چه جوری،با چه پلنی و به کدوم کشور،چون هیچ ایده و‌راه حلی هم براش ندارم…

            من فقط سمت خودمو میدونم،اینکه روی زبان انگلیسیم کار کنم،تموم تمرکزم روی زیبایی های اطرافم باشه،به احساس رضایت درونی در هرجایی که هستم برسم،به دنبال حرکت در مسیر عشق و علاقه م باشم تا بتونم ازش ثروت ملموس بسازم،به زندگیم جوری نگاه کنم که به من احساس بهتری بده،توجهم رو از روی ناخواسته ها بردارم و‌بزارم روی خواسته هام…اونوقت زمانی که این محیطی که الان توش هستم جوابگوی باورهای من واحساس خوشبختی من نبود…جهان خود به خود بقیه ی کارهارو انجام میده و منو هجرت میده به جاهای بهتر…

            من فقط باید سمت خودم رو انجام بدم،اون چیزی که میدونم و بهم الهام شده،چندین بار به صورت واضح من این الهام رو دریافت کردم،روی زبان انگلیسیت کار کن،کتابت رو‌بنویس.

            این ها کارهایی که میدونم باید انجام بدم و‌البته که میتونم تو همین شرایط و با همین امکانات انجامش بدم،مابقی کارهارو که من نمیدونم چه جوری رو خدا انجام میده…بدون شک انجام میده…همیشه انجام داده…

            اگر قدم 7 دوازده قدم رو داری،جلسه 2 اون قدم بهت کمک میکنه بتونی کانون توجهت رو کنترل کنی.

            امیدوارم در این تمرین و‌تکرار قانون برای من،برای شما دوست عزیزم نور هدایتی باشه،دوستت دارم ودر پناه نور الله مهربانم میسپارمت.

            به امید دیدارت در بهترین زمان و‌مکان…

            قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 27 رای:
            • -
              مطهره یعقوبی گفته:
              مدت عضویت: 714 روز

              الله اکبر ازین مهرتایید خداوند!!

              حدود یک هفته شاید هم بیشتر خدا بهم میگفت فقط پیگیر کامنت های سعیده باش..من این روزها در مدار بینظیری هستم درحدی که خدا میگه ومن دریافت میکنم

              اسم یک فایلی رو میگ بعد میام گوشش میدم فرداش همون فایل میاد نشانه ی روزانم!!

              یا میگه فلان کار روبکن بعد میام قدم 7 رو میخرم میبینم استاد دقیقا تو همون قدم عین همون جمله که من دریافت کردم وتو دفترم نوشتم رو به زبون میاره!!

              یا مثلا چندروز پیش بهم گف امروز نرو پیاده روی و من اول صبحی بهونه گرفتم که چرااااا نباید برم و کلی داشتم به خودم حس بد میدادم که دفعه ی اخرت باشه داری میزنی زیر روتین روزانت برنامت اینه هرررر روز صبح پیاده روی 5تا6!!چرا امروز نرفتی؟؟

              هااا؟؟؟؟

              ومن هم عین طوطی تکرار میکردم چقدر من ادم بی برنامه ای هستم چرا امروز نرفتمو …

              حالا اینو کسی میگه که چهل روزه داره هرروز مرتب میره و زیر قولش نزده و اون روز خدا عمدا بیدارش نکرده بود

              چرا ؟؟؟

              چون وقتی از خونه رفتم بیرون

              دیدم تو هوا یک گرد وغباری نشسته که اسمون رو کمی تیره و تاریک کرده واز اون افتاب قشنگ سرصبحی که ار روز ازش انرژی میگرفتم خبری نبود

              همونجا گفتم خدایا تو میدونی و من نمیدونم

              تو میفهمی و من نمیفهمم

              یا مثلا چند روز پیش وقتی از خونه رفتم بیرون هنوز به پیچ کوچه نرسیده بودم که بهم گفت ظرف غذات توش اب مرغه

              دیشب نذاشتی تو فریزر و یخ نزده الانم تو پلاستیک نذاشتیش وایسا ظرفت رو بزارتوی یک پلاستیک همینجوری بخوای خوش خوشان تا ایستگاه اتوبوس بری کل هیکلت چرب و چیلی میشه که هیچ باید بادفتر سپاسگزاریت خداحافظی کنی.

              همونجا وایمیستم چک میکنم میبینم بعلللللله!!!

              یا مثلا حدود یک هفته پیش یک تضادی میاد وسط زندگیم

              مات ومبهوت میمونم

              در لحظه فکرم میره سمت

              جلسه ی “عصی ان تکرهو” قدم 5

              گوش میدمش بارها و بارها

              بعد یکی دوروز تو کامنت سعیده میخونم که گفته

              باشوهرم یک بحث غیرمنتظره کردم و پناه اوردم به اگاهی های جلسه ی قرانی قدم 5 !!!!

              االلله اکبرررررررر

              همون اگاهی هایی که من دارم طی اون دوروز مداااام گدش میدم !!!!!

              یامثلا اون روز دیگه دلم خواست برم از نونوایی نون تازه بخرم برای ناهار قصدم نونوایی تافتون بود که یک چهارراه با ما فاصله داره داشتم لباس میپوشیدم گف اونجا نرو برو نونوایی سنگکی ، یا برو از سوپر روبه رو نون بگیر..

              من توجه نکردم وقتی رفتم دیدم کلا نونوایی درحال تعمیره و انگار مدتها تعطیلش کردن …

              خیلی خیلی خیلی زیاااااااد این روزها واضح دریافت میکنم

              درحالیکه کم کم با خودم میگم من الان کجام دقیقا ؟!؟!

              گاهی ازین همه همزمانی دیوونه میشم

              گاهی حتی نمیتونم بنویسمشون انقدر همه بهم وصلن

              که باید شروع کنم جلد یک کتاب معجزه هام رو بنویسم

              هفته دیگه میشه جلد دو…

              حالا بعد این مقدمه پرپیمون سعیده جان بزار برات بگم

              از معجزه ی امروز که اگه نگم خفه میشم…

              دیگه با نوشتن تو دفترم و سپاسگزاری حق مطلب ادا نمیشه

              عیین جملاتی که نوشتی رو دوباره کپی میکنم:

              @@@@@@@@

              من فقط سمت خودمو میدونم،اینکه روی زبان انگلیسیم کار کنم،

              @@@@@@@@

              درادامه گفتی:

              اگر قدم 7 دوازده قدم رو داری،جلسه 2 اون قدم بهت کمک میکنه بتونی کانون توجهت رو کنترل کنی.

              @@@@@@@@@

              حالا نوشته های خودم رو اینجا کپی میکنم

              همون هدایتی که خداوند به من گفت و من خلاصه وار یادداشتش کردم تو نوت گوشیم

              1_ جلسه هشتم روانشناسی ثروت یک :

              مسیری که همه میرن درست نیست

              2_قدم 6 دوازده قدم:

              به جای توجه به اوضاع نابه سامان روی خودت کار کن تا هدایت بشی به مکانی که صلح باشه

              3_جلسه 8 عزت نفس:

              وقتی شرایط ایده ال هست باید تغییر کنی!

              4_اولویتت چیه؟مهاجرت

              برو روی زبان انگلیسی کار کن!!!

              5_خداوند اززبان افراد به شماایده میدهد!

              خانم مقدم،خانم زارع،خانم ناطقی

              متعهدالقول گفتند رمز ارامشت  همینه که اینستاگرام نداری!!!

              پس اینستاگرام تعطیل….

              نترس ما راهش رو برات بازمیکنیم

              به راحتی

              به اسانی

              بالذت…

              نه به سختی!

              Are you ready motahare؟

              ؟

              @@@@@@@@@@@@@

              وبعد من چندروز پیش قدم 7 رو بااکانت خواهرم خریدم

              شروع کردم چندین بااااار پشت هم جلسه ی یک رو گوش دادن دیوانه کننده بود

              اومدم جلسه ی دو

              انقدر بینظیره که ازامروز صبح تاظهر 3بار گوشش کردم

              الله اکبر استاد چی میگه :

              اولویتت مهاجرته ؟برو روی زبان انگلیسی کار کن !!!!!

              الان سعیده چی میگه ؟

              میگه برو قدم 7!!!!

              فقط هم میگه جلسه ی دو شُ گوش بده!!!!!

              بعدشم میگه زبان انگلیسی!!!!!!

              خدایا این ها دیگه از تلپاتی گذشته

              من شدم تو ؟؟؟یا تو شدی من ؟؟؟

              سعیده این خدا چرا اینطوری میکنه

              من راستش گاهی یکم ازینهمه هماهنگی میترسم

              بعضی وقتهاهم میترسم بخوابم

              و بعد بلند شم بفهمم خواب بوده همش!!!

              اصلا من موندم تو کار خدا

              راستی تو روتینم گذاشتم همه ی کامنت هات البته از زمانی که تصمیم گرفتم و شروع کردم یکی یکی سیو کردمشون و توی یک کانال تلگرام به اسم کامنت های سعیده ذخیره کردمشون

              رو دوره میکنم

              از اول شروع کردم به خوندن

              برای دی ماه فک کنم پارساله ازون موقع شروع کردم و این ایده به ذهنم رسید

              دختر تو باکلماتت قلب من رو به لرزه درمیاری

              هیچ میدونی چقدر خوب مینویسی

              به اون تشریحات قرآنیت کاری ندارم فعلا

              چون حقیقتا خیلی نمیتونم برم تو مدارش

              تلاش میکنم ولی فعلا فاصلم زیاده

              امااااا

              اونجا که میگی

              “مدیر نظم ضربان قلبم ”

              قلبم ضربانش میره رو هزار

              اونجاکه میگی” خدای جذاب و شیرین و دلبرم ”

              انگار خود خدا رو تصور میکنم نشسته روبه روم لبخند میزنه بهم

              اونجا که نوشتی

              استعفامو امضا کردم

              “استاد توحیدی تر شدم توحیدی تر شدنم مبارک”

              اونجا سلول های بدنم به عرش ملکوت رسید

              اون جمله رو من بارها و بارها با خودم تو پیاده رویم تکرار میکردم و لبخند میزدم

              چه فرکانس بالایی داشت همون چند کلمه !!!

              اونجا که به برادرت گفتی

              @@@@@@@@@

              اخرشب نگرانی هات رو به خدا بسپار

              تو میخوابی ولی اون هیچ وقت خوابش نمیبره

              تو از دستت برنمیاد ولی اون قدرت مطلقه

              تو فراموش میکنی ولی اون هیچ چیزو یادش نمیره

              تو نمیدونی چه جوری ولی اون تموم مسیرهار‌و بلده

              تو ذهنت محدوده ولی اون قدرتش نامحدوده

              تو فکر میکنی نمیشه ولی اون هیچ چیز براش نشد نداره

              تو فکر میکنی بی ارزشی ولی اون عاشق توعه

              تو فکر میکنی فراموش شدی در حالیکه اون همیشه تو قلبته

              تو فکر میکنی رها شدی ولی اون گفته ماودعک ربک وماقلی(پروردگارت هرگز فراموشت نکرده و با تو دشمنی نکرده)

              قبل خواب بهش بگو،من ضعیفم،تو قوی ای،من فقیرم،تو غنی ای من نادانم تو علم کلی،من ناسپاسم ولی تو بخشنده ای

              من خودمو به دستان تو میپسارم ،خودت زندگیمو مدیریت کن

              @@@@@@@@@@@@@

              اونجا جهان برای من ایستاد و من از هر طرف تا چند متریم فقط خدا رو میدیدم

              سعیده تو همون عقربه ی ساعتی بودی که افتاده بود توی راهروی بیمارستان وگم شده بود

              اما حالا برگشته نشسته سرجای خودش

              و این ساعت دوباره داره عین قدیمش کار میکنه

              تیک تاک

              تیک تاک

              تیک تاک

              میدونی حس الانم چطوریه ؟؟؟

              انگار فردا قراره از طرف مدرسه بریم اردو بعد قراره هر لباسی که دوست داریم غیر فرم مدرسه بپوشیم

              خوابم نمیبره از ذوق سعیده

              انقدر نشونه میبینم از خواسته هام که حس میکنم همین الان دارمشون انقدر خیالم راحت شده

              مثل اون ماشینی که تو ایران خودرو به اسمت دراومده فقط قسط اخرش رو تسویه کنی دوهفته بعدم به دستت میرسه

              من خواسته هام رو میبینم

              خیلی به من نزدیک شدن

              گاهی وقتها که به خودم دقت میکنم میبینم که دارم باهاشون زندگی میکنم

              تو همین لحظه…

              خلاصه که سعیده جان تا جان در بدن داری بنویس

              بگذار قلمت عشق رو به جهان هدیه بده

              بگذار این انرژی به حرکت در بیاد

              ودور زمین بچرخه و خیلی قوی تر برگرده برسه به خودت!!

              دوستت دارم دختر

              در پناه نور رب العالمین باشی

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
            • -
              عاطفه نوری گفته:
              مدت عضویت: 2270 روز

              جی کی رولینگ جلد اول هری پاتر را در کافه نوشت.

              او فقط صبح‌ها که بچه‌اش را می‌برد مدرسه، تا ظهر که از مدرسه برگردد، در کافه‌ای نزدیک مدرسه فرصت نوشتن داشت.

              رفتنش هم به خاطر کافه‌نشینی نبود؛ پول نداشت خانه را گرم کند، صبح وسایل گرمایشی را خاموش می‌کرده تا ظهر، می‌رفته توی کافه که گرم بوده می‌نوشت..

              ««فرصت های کوچک خودتون رو از دست ندید.»»

              ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

              سعیده زیبا و اگاه و دانا و بینظیر چقدر زیبایی و چقدر وجودت زیباتر و پر از برکت هست،

              این متن رو هدایتی دیدم و تو نُت گوشیم سیو بود گفتم برای تو که خفن ترین نویسنده دنیا هستی ارسال کنم که قطعا هدایت رب هست و لاغیر من که از خودم چیزی ندارم و در این لحظه در تسلیم ترین حالت ممکن بودم و کنترل ذهن قوی و هدایت شدم ولاغیر…

              عاشقانه تحسینت میکنم سعیده عزیزم چقدر زیبا نوشتی چقدر به خواسته و ارزویی که توی وجودم متولد شده بیشتر حس خوب داده شد با این کامنت توحیدی و قانون جهان هستی که تو وظیفه خودت رو انجام بده مهاجرت که کوچکترین کار هست برای هدایت کردن توسط پروردگار و قطعا که جز واجبات این مسیر توحیدی و رشد شخصیتی ما هست و اتفاق خواهد افتاد…

              بینهایت سپاسگزارم بابت این کامنت پر از حس خوب و توحیدی…

              در پناه الله یکتا پر قدرت بنویسی و پر قدرت و مثل یک بهمنِ بینهایت حرکت کنی و کل جهان رو به کُرنش در بیاری و خلق کنی و لذت ببری عزیزم.

              الهی امین یا رب.

              تکرار میکنم برای خودم با قدرت و اراده و نیرویی که از پروردگارم به ودیعه دارم توی وجودم((من فقط سمت خودمو میدونم،اینکه روی زبان انگلیسیم کار کنم،تموم تمرکزم روی زیبایی های اطرافم باشه،به احساس رضایت درونی در هرجایی که هستم برسم،به دنبال حرکت در مسیر عشق و علاقه م باشم تا بتونم ازش ثروت ملموس بسازم،به زندگیم جوری نگاه کنم که به من احساس بهتری بده،توجهم رو از روی ناخواسته ها بردارم و‌بزارم روی خواسته هام…اونوقت زمانی که این محیطی که الان توش هستم جوابگوی باورهای من واحساس خوشبختی من نبود…جهان خود به خود بقیه ی کارهارو انجام میده و منو هجرت میده به جاهای بهتر…))

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      –– –• •••• گفته:
      مدت عضویت: 1584 روز

      بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

      «وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثَابَهً لِّلنَّاسِ وَأَمْنًا وَاتَّخِذُوا مِن مَّقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلًّى وَعَهِدْنَا إِلَىٰ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ أَن طَهِّرَا بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْعَاکِفِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ»

      ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻪ [ ﻛﻌﺒﻪ ] ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩم ﻣﺤﻞ ﮔﺮﺩﻫﻤﺎﻳﻲ ﻭ ﺟﺎﻱ ﺍﻣﻦ ﻭﺍﻣﺎﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻳﻢ ، ﻭ ﺍﺯ ﻣﻘﺎم ﺍﺑﺮﺍﻫﻴﻢ ﺟﺎﻳﮕﺎﻫﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻨﻴﺪ. ﻭ ﺑﻪ ﺍﺑﺮﺍﻫﻴﻢ ﻭ ﺍﺳﻤﺎﻋﻴﻞ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍم ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻃﻮﺍﻑ ﻛﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﻭ ﺍﻋﺘﻜﺎﻑ ﻛﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﻭ ﺭﻛﻮﻉ ﻛﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﻭﺳﺠﺪﻩ ﮔﺬﺍﺭﺍﻥ ﭘﺎﻛﻴﺰﻩ ﻛﻨﻴﺪ)

      (١٢۵ بقره)

      ————————————————————————————

      اگه فکر کردی که فکر کردی، مجدداً فکر کن؛

      سلام و درود به شما سعیده جان ، امیدوارم که شاد و سلامت و تندرست باشی. این کامنت رو بعد از فرستادن کامنت دوم بهم الهام شد که بنویسم و بفرستم ولی نجواها اومد که «چه خبرتونه؛ چه خبرتونه ؟!» منم گفتم کامنت سوم رو با اندکی وقفه بنویسمش. (بالاخره شیطان هم حق آب و گل داره بنده خدا داره زحمت می‌کشه نجوا می‌کنه؛ پیر خرفتی شده بعد از چند هزار سال)

      توی کامنت قبلی برات نوشتم، بعد از نماز صبح و آخر شیفتم داشتم سوره بقره رو گوش میدادم ، یه لحظه یه الهامی رو دریافت کردم ولی خداییش برای نوشتنش خیلی مقاومت داشتم و هنوزم شدیداً برای نوشتنش مقاومت دارم (مقاومت بخاطر اینکه می‌خوام در مورد آیات قرآن حرف بزنم و همش نگران اینم که برداشت خودسرانه داشته باشم و شیطان نجواهاش رو بهم القا کنه، چون موضوع هدایت شخصی سازی شده ست، و هدایت هر کسی با بقیه فرق داره) وقتی از قرآن هدایت خواستم آیا این کامنت رو بنویسم یا نه بنظرت چه آیه‌ای اومد؟؟

      شاید شگفت زده بشی ولی می‌دونم باورت میشه، مجدداً سوره بقره.

      «وَمَثَلُ الَّذِینَ یُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَتَثْبِیتًا مِّنْ أَنفُسِهِمْ کَمَثَلِ جَنَّهٍ بِرَبْوَهٍ أَصَابَهَا وَابِلٌ فَآتَتْ أُکُلَهَا ضِعْفَیْنِ فَإِن لَّمْ یُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلٌّ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ» (ﻭﻣﺜﻞ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺍﻣﻮﺍﻟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻃﻠﺐ ﺧﺸﻨﻮﺩﻱ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﻧﻔﻮﺳﺸﺎﻥ ﺍﻧﻔﺎﻕ ﻣﻰﻛﻨﻨﺪ ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺑﻮﺳﺘﺎﻧﻲ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﺑﻠﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺎﺭﺍﻧﻲ ﺗﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺮﺳﺪ، ﺩﺭ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻣﻴﻮﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﻭ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺑﺪﻫﺪ، ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺗﻨﺪﻱ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﺮﺳﺪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﻠﺎﻳﻤﻰ ﻣﻰﺭﺳﺪ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻧﺠﺎم ﻣﻰﺩﻫﻴﺪ، ﺑﻴﻨﺎﺳﺖ)

      (265 بقره)

      ————————————————————————————

      ماجرای الهامی که دریافت کردم در خصوص آیه 125 بقره بود که ابتدای کامنت نوشتم.

      «وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثَابَهً لِّلنَّاسِ وَأَمْنًا وَاتَّخِذُوا مِن مَّقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلًّى وَعَهِدْنَا إِلَىٰ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ أَن طَهِّرَا بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْعَاکِفِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ»

      وقتی داشتم این آیه رو گوش میدادم قسمت دوم آیه که خداوند در خصوص عهدی که با ابراهیم و اسماعیل بسته یادآوری می‌کنه نظرم رو جلب کرد. عهدی که خداوند با ابراهیم و اسماعیل بسته امروز به چه کار ما میاد که نیاز بوده مجدداً یادآوری بشه؟ من چه استفاده‌ای میتونم ازش داشته باشم؟

      «وَعَهِدْنَا إِلَىٰ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ أَن طَهِّرَا بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْعَاکِفِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ»

      «و عهد بستیم با ابراهیم و اسماعیل ، که مطهر و پاکیزه بدارید ، خانه من را ، برای طواف کنندگان و اعتکاف کنندگان و رکوع کنندگان و سجود کنندگان»

      «وَعَهِدْنَا» و ما عهد بستیم ؛ فعل متکلم مع الغیر اشاره به قوانین الهی داره. طبق قوانین تغییر ناپذیر الهی عهد بستیم. این عهد مختص مدار ابراهیم و اسماعیل بوده. هر کس بتونه به اون مدار برسه مشمول عهد الهی میشه.

      «إِلَىٰ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ» با ابراهیم و اسماعیل ؛ همین که اسم ابراهیم و اسماعیل با هم گفته شده، همینم دلیل داره و اگه اسم ابراهیم به تنهایی بود سواستفاده های دیگه ای از این آیه میشد که نمی‌خوام بهش بپردازم، ازش میگذریم.

      «أَن طَهِّرَا» که [شما دو نفر] مطهر و پاکیزه بدارید، قشنگی زبان عربی اینه که افعال و ضمائر دو نفره هم داره.

      «بَیْتِیَ» خانه من [را] …

      مگه نگفته بود ما عهد بستیم؟ فعل متکلم مع الغیر بود ، چرا وقتی رسید به خانه گفته خانه «من» ، شد متکلم وحده.

      الهامی که دریافت کردم درسش برای من این بود. «قلبت خونه منه، فقط و فقط برای من پاکیزه و مطهر نگهش دار و چیزای دیگه توی قلبت نریز»؛ وقتی قلبمو مصرف چیزای دیگه می‌کنم دیگه مطهر نیست. هر چیزی غیر از خدا وقتی توی قلب میشینه قلب تاریک میشه، سنگین میشه. قلب که سنگین میشه، حتی نفس کشیدن هم سخت میشه.

      اینو باید روزی ده هزار بار به خودم یادآوری کنم که قلبم روی هر چیزی باز می‌ذارم و هنوز درگیر کفر و شرک هستم.

      بخاطر این بود که گفتم مقاومت دارم برای نوشتنش. این ممکنه هدایت شخصی من باشه و بقیه حق دارن این کامنت رو نپذیرن و اگه بهم بگن تو داری اشتباه میگی من بهشون حق میدم. چون هدایتها همیشه شخصی سازی میشن. برای هر کسی با توجه به شرایطش هدایت میاد. هدایت هر نفر مخصوص خودشه، با توجه به باورها و مداری که توش قرار گرفته.

      بحث قلب شد، یاد آیه 4 سوره احزاب افتادم که یه عبارتی اونجا بیان شده که می‌خوام به این موضوع ربطش بدم. «مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ» (ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻴﭻ ﻣﺮﺩﻱ ﺩﺭ ﺩﺭﻭن سینه اش ﺩﻭ ﻗﻠﺐ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺪﺍﺩﻩ)

      کاش یاد بگیرم قلبم رو برای خداوند مطهر نگه دارم و هر روز عهدشکنی نکنم.

      ————————————————————————————

      رسیدم به نقطه پیک نجواها. اونجایی که هر بار کامنت می‌نویسم نجواها شدت میگیره که «اینا چیه نوشتی و کی اینا رو میخونه ، پاکش کن، اینو ارسال نکن».

      امیدوارم این کامنت رو با فرکانس مثبت بخونی. و امیدوارم که مفید باشه و امیدوارم که خودم بتونم یادش بگیرم و بهش عمل کنم.

      امیدوارم طبق وعده الهی توی آیه 265 بقره ، باران رحمتش بر قلبمون بباره و این کامنت ها رو مایه رشد و پیشرفت مون قرار بده و ازمون خوشنود باشه.

      در پناه رب العالمین باشی.

      «رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ»

      «فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّهِ أَعْیُنٍ جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ»

      «فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 64 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1599 روز

        بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

        به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

        قالَ اللهُ هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصَّادِقینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً رَضِیَ اللهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ (119مائده)

        خداوند مى‌فرماید: «امروز، روزى است که راستى راستگویان، به آنها سود مى‌بخشد; براى آنها باغ‌هایى از بهشت است که نهرها از زیر درختان آن مى‌گذرد، و تا ابد در آن جاودانند; خداوند از آنها خشنود است و آنها [نیز] از او خشنودند; و این است رستگارى بزرگ!

        =====================================

        حمید حنیف عزیزم سلام

        سلام و‌سلامتی و نور ورحمت الله مهربان به قلب سلیمت که جایگاه دریافت نور خداونده…

        این تلگراف رو به همراه یک پرچم سفید به معنی تسلیم و عقب نشینی به اضافه ی یک عذرخواهی برات میفرستم،بازش کردی مواظب باش پرچم به صورتت اصابت نکنه:))))

        خداوکیلی اگر اینجوریه که اگر کامنتم رو بعددوروز بخونی،براش 3 تا کامنت پربرکت قرآنی میفرستی،شما اصلا کامنت منو نخون:)

        اصلا فایو استار هم نده:)دیگه اصلا اگر بفهمم کامنتمو زود خوندی ناراحت میشم:)))والا …

        مرسی،مرسی،مرسی،یا به رسم تشکر از کادر درمان:

        متشکرم.

        متشکرم.

        متشکرم.

        :))))

        خداوکیلی چقدر زود یادم رفت که از کجا به اینجا رسیدم…..

        این تلگراف تشکر از کادر درمان رو‌ زمانی برام فرستادی که فایل نتایج آقای ترابی اومده بود روی سایت…منم تو icu شیفت میدادم و هنوز حتی الهام اینکه باید بچه هارو بفرستم پیش پدر و مادرم رو دریافت نکرده بودم!!!!

        میبینی خداوکیلی؟!کی‌میره این همه راهو؟!؟!چقدر زمان ازون موقع گذشته و چه تغییراتی توی زندگی همه ی ما ایجاد شده…

        الهی شکرت،خدایا شکرت،خدایا دمت گرم،خیلی آقایی،خیلی دمت گرمه…

        اگر خدا با اون همه باورهای درب داغونی که داشتیم،تو این زمان کوتاه،این‌همه تغییر داده اوضاع رو،ازین به بعد قراره چیکار کنه؟!

        فلا تعلم نفس ما اخفی لهم….

        آخیش،اللهم آخیش….خدایا شکرت که گفتی بنویسم،اصلا قلبم با همین جمله ها روشن شد…

        حمیدجان،بی نهایت بی نهایت ازت ممنونم برای تلگراف های قرآنیت،یکی اینجا مشتاق دریافت این تلگراف هاست و با دقت میخونه و‌ ازش کلی درس میگیره…

        لطفا مِن بعد کامنتام رو حتما دیرتر بخون!

        تاکید میکنم!

        کامنت هامو

        دیرتر!

        بخون:)

        با تشکر…

        باشد که در بهترین زمان و‌مکان به دستت برسد.

        درپناه نور الله مهربانم میسپارمت…

        به امید دیدارت در بهترین زمان و‌مکان…

        قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 50 رای:
      • -
        سمیه جوکار گفته:
        مدت عضویت: 1110 روز

        سلام ودرودخدابر آقای حمید امیری

        من زیاد اهل کامنت نوشتن نیستم ولی غیرممکنه جایی اسم شما و دیگر دوستان توحیدی سایت باشه و من کامنت شما رونخونم

        حمید توحیدی سایت الهی تنها دلیلیکه منو واداشت که کامنت بنویسم این بود که از شما خواهش میکنم بنویس واصلا به نحواهاگوش نکن اگرهدایت روقبول داری بدون یکی مثل من مشتاقانه منتظر خواندن همین ( به اصطلاح شمانجواها)که نه پیام خداست.

        بازم ممنون بابت تمام کامنت های بی نظیری که لطف میکنید می‌نویسید بارها شده من کامنت شمارو چندبار چند بار خواندم.

        یه چیزی بگم با اجازتون من اسم شمارو توی سایت گذاشتم متخصص که راحتتر به کامنت های شما دسترسی داشته باشم.الانم از متخصص توحیدی خواهش میکنم بیشتر برامون بنویس.

        بازم ممنون و سپاسگزارم به قول خودتون

        فالله خیر حافظا وهو ارحم الراحمین

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      –– –• •••• گفته:
      مدت عضویت: 1584 روز

      بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

      «وَکَذَٰلِکَ أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا وَصَرَّفْنَا فِیهِ مِنَ الْوَعِیدِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ أَوْ یُحْدِثُ لَهُمْ ذِکْرًا»

      (ﻭ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻗﺮﺁﻧﻲ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻋﺮﺑﻲ ﻧﺎﺯﻝ ﻛﺮﺩﻳﻢ، ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ وعده‌ﻫﺎﻱ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ ﺁﻭﺭﺩﻳﻢ، باشد که تقوا داشته باشند، ﻳﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻧﺎﻥ مایه تذکر باشد)

      «فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن یُقْضَىٰ إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَقُل رَّبِّ زِدْنِی عِلْمًا»

      (پس ﺑﻠﻨﺪ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺍﺳﺖ ﺧﺪﺍ [ ﻱِ ﻳﮕﺎﻧﻪ ] ﻛﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍﻱ ﻫﺴﺘﻲ ﻭ ﺣﻖّ ﻣﺤﺾ ﺍﺳﺖ؛ ﻭ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺁﻧﻜﻪ ﻭﺣﻲ ﻛﺮﺩﻥ ﻗﺮﺁﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﮔﻴﺮﺩ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺶ ﺷﺘﺎﺏ ﻣﻜﻦ، ﻭ ﺑﮕﻮ : ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ، ﺩﺍﻧﺶ ﻣﺮﺍ ﺑﻴﻔﺰﺍﻱ)

      (113-114 طٰه)

      ————————————————————————————

      سلام و درود مجدد.

      اگه فکر کردی پر حرفی‌های من تموم شده و بازم حرف نمی‌زنم سعععععععخت در اشتباهی و شما را توصیه میکنم به رعایت تقوای الهی و خوندن ادامه کامنت. همینه که هست. پرحرفی باشه یا تکراری فرقی نداره، باید بخونی، بایدیه. سپاس …

      ————————————————————————————

      کامنت قبلی رو آخر شیفت نوشته بودم و عوامل حواس پرتی زیاد بود؛ وقتی برگشتم خوابگاه و کمی استراحت کردم و بعدش که بیدار شدم و قهوه ام رو خوردم، دفترم رو برداشتم که تازه ستاره قطبی بنویسم، بماند که مسیر ستاره قطبی یه سمت دیگه رفت… و نهایتاً از خداوند توی زمینه توحید یه درخواستی کردم. و نوشتم خدایا من آگاهانه این درخواست رو ازت دارم و ازت می‌خوام کمکم کنی براش بها پرداخت کنم.

      خودت هم بهتر از من میدونی و البته همه دوستان میدونن، این قانونی که وقتی ما چیزی رو درخواست می‌کنیم و میخوایم یه تغییری رو در شخصیتمون ایجاد کنیم خداوند ما رو با شرایطی امتحان می‌کنه، و به چالش می‌کشه تا یه مرحله بیایم بالاتر و برای دریافت اون خواسته لایق بشیم. در اکثر مواقع ما از چالش عبور نمی‌کنیم و خب نمی‌تونیم ثابت کنیم که آمادگی دریافت داریم. و عدم لیاقت مون رو ثابت میکنیم. (خودمو میگم) میخواستم برای این اثبات لیاقت و عبور از چالش‌های مسیر درخواست کمک کنم. چون اگر خداوند بهمون کمک نکنه واقعاً عبور از چالش‌ها امکانپذیر نیست.

      یه حسی بهم الهام کرد توی دفتر اینو بنویسم : خدایا میخوام شبیه ابراهیم (ع) باشم و به صورت قلبی و عملی «أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ» باشم .

      بعد از اینکه اینو نوشتم یاد آیه 115 طه افتادم که خداوند از آدم گلایه می‌کنه: «وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَىٰ آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِیَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا» (ﻳﻘﻴﻨﺎً ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﻪ ﺁﺩم ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻛﺮﺩﻳﻢ؛ ﭘﺲ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻋﺰﻣﻰ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﻧﻴﺎﻓﺘﻴﻢ)

      و در ادامه نوشتم: خدایا نمیخوام شبیه آدم «وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا» باشم. کمکم کن فراموش نکنم. و بتونم بها پرداخت کنم.

      بعد از اینکه نق زدن‌هام محضر مبارک حضرت حق تعالی به پایان رسید، ذهنم شروع کرد به مقایسه این دوتا آیه و شخصیت ابراهیم پیامبر و حضرت آدم.

      خداوند به هر دوشون وحی کرده یکی آنچنان تسلیم بوده، که توی قرآن اینقدر تحسین شده و ازش بعنوان دوست خداوند نام برده شده و بارها گفته شده که او موحد بود و مشرک نبود. یعنی خدا پای توحید عملی ابراهیم مهر تایید زده و خدا تایید کرده که در شخصیت ابراهیم (ع) هیچ شرکی وجود نداشت. و دیگری هر جا ازش یاد شده یادآوری این موضوع بوده که عهد خداوند رو فراموش کرد و از بهشت رانده شد. و مشخصاً توی آیه 115 طه خداوند میگه: آدم فراموش کرد و عزم و اراده چندانی نداشت.

      وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم هنوز شبیه آدم هستم که فراموشکارم و عزم و اراده جدی ندارم و هنوز سر سوزنی هم تسلیم نیستم. (قرار بود آیات رو تحلیل کنم رسیدم به خود افشایی؛ ایموجی پوکرفیس و شرمندگی به پیشگاه خداوند متعال)

      ————————————————————————————

      راستی وقتی میخواستم آیه 115 رو برات کپی کنم ، دیدم آیات قبلش هم خیلی زیبا و امیدبخشه. اگه دوست داشتی از آیات 111 به بعد رو به نگاهی بنداز.

      در پناه رب العالمین همواره شاد و تندرست و سلامت باشید.

      «فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 60 رای:
    • -
      مینو برنی گفته:
      مدت عضویت: 1588 روز

      سلام سعیده

      نمی‌دانم چطوری بنویسم.

      اما خلاصه و کوتاه و ساده می‌نویسم.

      پارسال من همین روزها انتقالی به تهران زدم و همزمان با رفتن شما به کیش بود.

      خودم را با شما مقایسه می‌کردم و روزشمار کامنت‌های شما در کیش را به شدت دنبال می‌کردم.

      با انتقالی ام موافقت نشد.

      می‌دانم که استرس و اضطراب باعث شد.

      (زیر دیدگاه شما در توحید عملی قسمت 10)

      امسال هم به هدایت خداوند و با دست خودش انتقالی زدم و خدا گفت فقط و فقط منطقه یک را بزن .و موافقت شده به تهران منطقه 1

      چندین روز است که باز نگرانی سراغم آمده:

      حالا خانه را چه می‌کنی؟

      وسایل خانه را چه می‌کنی؟

      حتی یک قاشق چای‌خوری هم نداری؟؟!

      و من هر بار می‌گفتم :تسلیم خدا هستم و هرچه او بگوید قدم برمی‌دارم ؛اما ته دلم نگران بودم و کاملاً دلشوره را احساس می‌کردم.

      امروز صبح بعد از نماز، از خدا خواستم که خدایا امروز آرامترم کن.

      بعد که آمدم نت را روشن کردم و چون کامنت‌های شما را می‌خوانم دیدم کامنت نوشته‌ای و دقیقاً از خاطرات سال گذشته.

      برای من هم مرور شد تمام تیرو مرداد1403.

      و این نوشته شما مرا آرام کرد و چندین بار این فایل تسلیم را گوش دادم.

      ممنونم که نوشتی و مرا دوباره به سمت این فایل تسلیم بودن هدایت کردی.

      امروز آرام‌تر شدم و از امروز تا 8 شهریور , که از اداره خودم تسویه حساب می‌کنم و می‌روم تهران؛

      می‌خواهم هیچ کاری نکنم جز اینکه قدم به قدم با نشانه‌های خداوند جلو بروم.

      البته احساس خیلی خیلی خوبی دارم از این مهاجرتم.

      خیلی وقت است که دلم یک تغییر حسابی می‌خواهد.

      ممنونم که نوشتی و یادم آوردی این تسلیم بودن در برابر خداوند را.

      سه‌شنبه 21 مرداد 1404

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
    • -
      مهدی حیدری اله آباد گفته:
      مدت عضویت: 1412 روز

      سلام و درود خدمت شما سعیده خانم عزیز

      خیلی دوست داشتم داستان هدایتتون رو بدونم همش تو تاپ کامنتها میدیدمتون و اشتراک ایمیل تون هم داشتم اما اصلا نتونستم داستان دقیق رو متوجه بشم

      چقدر خوب که اینجا 0تا100 توضیح دادین و من اهنگ Arman.Mouapour.Khial رو گذاشتم و وقعا از این همه هدایت و دستان خدا اشک ریختم و سپاسگزار خدا بودم که تو چقدر بزرگیو هدایتگر. چند روز پیش هم داستان علی اقای ملکی رو تو فایل دنبال مشکل باشی پیدایش میکنی خوندم و خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم

      از خدا براتون شادی و ثروت ارزو مندم پیروز باشدی و ثروتمند

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      منیر گفته:
      مدت عضویت: 2217 روز

      به نام خدا

      سلام به خالقم

      سلام به استاد عزیزو دوستان جان

      سلام سعیده عزیزم چقدر اشک ها ریختم از ابتدای این کامنت تو تا الان که دارم مینویسم بی صدا همینطور اشک هام میاد دقیقا همون روزی که من اولین کامنت دوره ثروت رو زدم تو دوست نازنینم این مدلی این همه هدایت دریافت کردی و چقدر زیبا نوشتی

      من جمله به جمله رو خوندم از جانب خودم همه هدایت ها رو حس کردم

      دقیقا اون روزها رو یادم میاد

      تیرماه 1403 بعد از اینکه دوره احساس لیاقت رو تمام کردم همزمان شد با فروش محصولم و کسی که قرار بود تو فروش محصول کنارم باشه به یکباره کنار رفت و من حیران و سرگشته و بسیار آسیب دیده از بعد احساسی شروع کردم یکسره روی دوره لیاقت و 12 قدم کار کردن و اشک ریختن و قربانی کردن یکی یکی اسماعیل های درونم چنان خودشناسی عمیقی درونم صورت گرفت که با شجاعت تمام دست رنج شش ماه خودم رو فروش زدم و یکسره تمام وقت خودم رو با تمام فایلهای سایت پر کردم اول مرداد تصمیم گرفتم ثروت 1 رو به خودم هدیه بدم و شروع کردم فایلهای ثروت 1 رو یکسره گوش دادن و از اون جا استارت خورد کامنت خوندن و کامنت نوشتن های من و همینطور در بود که پشت در دیگر با هدایت های خدا برام باز می‌شد چنان اون محصول به زندگی من ثروت و فراوانی اورد که شگفت زده شدم و همینطور الان یک سال دارم جدی روی تک تک فایلها میمونم گوش میدم کامنت میزنم ووو

      و از همه زیباتر توی این یک سال کامنت های زیبای سایت هست واقعا هر یه دونه کامنت که میخونم همینطور درهای رحمت باز میشه و من آرامشم یکسره در حال اوج گرفتن

      من یک سال غرق در نور بودن رو دارم تجربه میکنم و این زمانی اتفاق افتاد که تسلیم شدن در مقابل خدا رو یاد گرفتم

      در پناه خدای قدرتمندم باشی دوست قشنگم

      به لطف خدا هر روز بیشتر از قبل شاهد موفقیت هات باشم و یکسره در مدار خوشبختی ببینمت

      خدایا شکرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1629 روز

      سلامی دوباره به سعیده عزیزم.

      نمیتونم پاسخگو نوشته های زیباییت نباشم!!!

      سعیده عزیز ما همه نیازمند خداوند هستیم..

      حدودا یه 10 روزی هست توی تضاد بعدی شرایط زندگی شخصیم هستم.

      دیشب خیلی حالم بد بود..

      گفتم خدایا میدونم الان باید بتونم کنترل ذهن کنم..

      بدندرد شدید و خستگی مفردی که ابنروزا دارم..

      ولی سعی کردم و هدایت از خداوند خاستم که بهم کمک کنه….

      ولی تو دلرهمبن شرایط چقدر برکتها از همه نظر وارد حل کردن مسایلم شده..

      اینروزا تو همین شرایط ..یفردی که ایسون متخصص زبان خارجه هستند.که من سالها نمیبینمشون.ایشون خاله ام هست.

      بهم گفت نرگس چکار میکنی راجع به کارم توضیح دادم..

      بهشون گفتم!خاله جان من دارم زبان اتگلیسی فلان دوره میخونم ولی هنوز اوایل کارم..یکم ناشیم.میتونی متنای کارمو برام ترجمه کنی.

      بهش نشون دادم…بهم گفت برام بفرس تا بهت بگم چجور جمله بتدی کنی..

      اینروزا بیزنسم سعیده هم بصورت فارسی و هم بصورت انگلیسی داره ترجمه میشه.وعده های صادرات میاد.وعده های دلاری..مدام بهم گوشزد میشه..

      ولی ناگفته نمونه الان 3 هفته در کنار تضادها که اینروزا خیلی وقتم به این سمت میره..یه گل گوشه ایی وقتی پیدا میکنم تا ردی بیزنسم و زبانم کار کنم..

      .

      بخدا ..الان یه چند روزی میشه..همین هدایت الله که تو دل تضادم هست..چه دنیایی رو به روبم باز نموده…

      .

      چقدر اطلاعاتم عالی شده..چقدر اتفاقات خوب برام افتاده…

      نمیتونم چجور بگم!!!!

      فقط میخام بهت بگم.خیلی دوستتدارم..

      خیلی برای خداوند و دوستداشتن من از طرف خداوند در این شرایط تضاد”چه درهایی همجوره پر برکت برویم باز نموده..

      همه افراد بهم خدمت میکنن..واقعا لحظه به لحظه قدردان شرایط حالم میشم.که خیلی سپاسگزارش:باشم…

      دیروز دم دمای ظهر حالم خیلی بد بود.از حداوند هدایت خاستم.خیلی باهاش:صحبت کردم.سعیده به دقیقه نگذشت بهبودی من انجام شد.

      بهم گفت اشکال نداره الان شرایط جیمیت خوب نیست..توسط یه شخصی بنام فرشته.اونم بصورت رایگان تحت درمان قرار گرفتم.

      اینقدر راحت و اسان..همه چیز مهیا شد..

      از پول گرفته تا هزینه ایاب و ذهاب و ..تا همه چیز بنفع بهبودی من انجام شد..

      چقدر همین سلامتی نعمت بزرگیه..

      ولی سعی کردم نیفتم تو. دام شیطان..

      تو خیلی از بره ها مخصوصا تو دل تضاد “”قبلنا چقدر مقاومت داشتم..

      ولی اینروزا خیلی سعی کردم بهتر باشم ..و با روی باز و تعمق قوی رهرو این مسیر باشم.

      و اتفاقی که افتاده دریچه ایی از رحمت خداوند برویم باز شده..

      سعیده جان صحبتتت پر از نور الهی بود..

      انشالله که بتونیم این مسیر رو بخوبی عبور بدییم..

      انشالله که بتونیم بهترینهای خودمان باشیم.

      انشالله که بتونیم سپاسگزار داشته های الانمون باشیم..

      داشته هایی که میدونم وقتی بر زبانت جاری میشه..بعد میدونی نداشتنت چقدر میتونه مشکلاز زندگیت باشه…

      سعیده جان..یه چیزی:بگم!!!ما کلا مسیرمون که توی این فضا هستیم..

      با خیلیا..چیزی که خداوند مدام توی قرآن گفته….

      کاملا زمین تا اسمون متفاوته‌‌.

      وقتی هدایت میشم..به گوش دادن یسری صحبتها که بیین افراد رد و بدل میشه..

      حالا اون شرایطی که دارن…

      وقتی بهش پی میبرم..که اونم هدایت خداونده تا بهم نشون بده که چقدر ما خوشبختیم…

      خیلی خوشبختیما!!!

      وقتی میبینم میگم خدایا چقدر خوشبختم..که من اصلا نمیتونم یه درصدم این افکار و باورها رو داشته باشم.

      که بخام لین شرایط:رو بپذیرم.‌..و اینو باور کرده باشم که زندگی همینه.باید شخصیتم این مسیر باشه..

      انگار خداوند از این اتفاقات داره برزخ درون گذشتمو بهم یاداوری میکنه..فورا تسلیمش:میشم…

      واقعا تو مسیر به یاداوری یسری چیزا نیازه….

      تا بدونی تا محکم بهش:بچسبی ..

      یادمه سعیده!!ببخش:پیام زساد شد.اخر شبه.یکم ذهنم ارامش داره..

      ولی دوست دارم برات بنویسم و این یادداشتها برای اینده خودم..باشه..

      تا یادم باشه چقدر خوشبختم..

      چقدر ماها خوشبختیم بخدا!!!

      اره یادمه اون اوایل بدون استثنا هر شب خداوند افکار شیطانی که خود شیطان بود رو “بهم الهام میکرد..

      هر شب کارکردشو بهم نشون میداد..

      و اینیدر خوشحال بود که انسانها گول میخورن.بدبختن..اینقدر الهامات زیاد بود..که نمیزاشت افکارم بسمت شیطان بره…

      یه شب یه کیسه میکرد روی سر انسانها و از یه پرتگاه مینداختشون بیرون..

      یه شب خواب دیدم با استاد بودم وووو هر شب داستان شیطان برتم مرور میشد..

      شبی که اون اوایل به اراده خداوند دوره کتابها رو میخریدم.دقیقا فصل سوم کتاب رویاها یا چهارم بود توی همین دو مورد یکیش بود…

      فکر کمم راجع به ایمان بود دقیقا اوایل نصف شب بود..هیچکسی اطرافم نبود..دیدم شیطلان از شدت خشم مثل گلوله آتش گرفته دوربرم میچرخید..

      اینقدر این صحنه وحشتناک بود…ولی از درون خداوند بهم ارامش میداد…

      دقیقا این صحنه رو توی یکی از ترسهام توی یه شرایط قبرستان دیده بودم.که تونستم با توکل بخداوند این مسیر رو تنهای توی یکی از ساعتهای خاص پیاده روی کنم.

      میخام بگم سعیده جان….

      ما همجوره باید تسلیم خدا باشیم..

      خداوند میدونست..ترجمه انگلیسیم با این روندی که پیش رفتم اشتباه هست..

      از طرف شخصی که من دسترسیم کمتر بود هدایت شدم تا منو هدایت کنه بسمت مسیر درست توی این شرایط..

      تا فرم نوشتن افعال در انگلیسی رو بهم نشون بده..

      واقعا ما همجوره توی هر شرایطی باید تسلیمش باشیم.

      اگه تسلیمش نباشیم…بَد خودمون توی خاک !!!نابود میکنیم..

      منم امشب با پیام شما میخام بیشتر تسلیمش باشم.تا بهتر تسلیمش باشم..

      توی این 3 هفته توی مرحله بیزنسم به اندازه یه برابر رشد عقلی و درکی کردم..

      چقدر بنر سایتم به زبان فارسی و انگلیسی زیبا شده…

      راسی لوگوی دستکشم..یه دستکش:مشکی توی خوشکله..با شاخه های گل نرگس…و پایینشم نوشته Narges Gloves’

      خداوند را شاکرم که پایه های بیزنسیمو قوی کرد.و تمام اون ده سال کار کردن توی این شغل”که نادرست بود رو بهم یاداوری کرد..تا یادم بمونه یه بیزنس فقط بحث پول ساختن نیست..

      باید طرفندهای درست و عالی و با ساختار محکمی داشته باشی..

      نه مثل گذشتت فقط داشتی پول میساختی ولی از پشتش یه سوراخ بزرگ نشتی انرژی رو داشتی اگاهانه برای خودت رقم میزنی..

      من 10 سال اینجور سابقه کاری داشتم.کارام با کیفیت بود توی سرویس خواب و وسایل اشپرخانه کار میکردم.چه طرحهایی چه کارایی..

      یه مدتم لباس اتاق عمل و لباس بیمارستانی و اموزش مرورش توی ارگانهای دولتی کار کردم.

      خوشحالم اون مسیر رو “رفتم.

      ولی فقط داشتم میدویدم..برای یه چند غاز..اونم با خفت از طرف مشتری و زور و احساس ناجور..

      تو دل همین..امروز ایده جالب..ایده هایی که مشابهش نه توی ایران و نه توی خارج از کشور طی تحقیقی دیدم…

      چون سراسرش عشق و راحای و اسانی بود…

      سعیده جان بازم تشکر میکنم که پیاممو میخونی.من حقیقتا دوستدارم فقط بنویسم..

      چون خیلی خیلی تجربها و کارکردها رو امتحان کردم به پوچی رسیدم..

      ولی از زمانی که توی این فضا هستم‌وقتی هدایت میشم از کارکردهای اطرافیانم ..میگم نرگس چقدر تو خوشبختی که خداوند داره بهت الهام میکنه و تمام مسیرها رو بهت میگه..

      راسی سعیده یه چیزی بگم!!

      همیشه وقتی داستان یعقوب و دوری از یوسف رو میدیدم که چقدر این ادم زجه میکشید و آخرم نابینا شد..

      همیشه برام سوال بود!

      میگفتم خدایا چرا این شخص ادعا میکنه از تو طرف تو هدایت میشه.و بعد گریه وزاری میکنه..

      این شخص میدونه مسیرش درسته لابد یه خیریته…

      چرا بازم گریه میکنه حالش بده..

      و همیشه نحوه نگرش نااگاهانه من و گریه یعقوب برام سوال بود..

      الان تو این محیط اومدم..میبنم چقدر ماها توی ایمان به غیب چقدر ناتوان ضعیف هستیم.

      حتی همون یعقوب که نوادگان ابراهیم هست.پدرش اسحاق و نوه ابراهیم بوده.

      بازم حالش بده..

      میگفتم کسی که میدونه شرایط ایندشو.و کارکرد این مسیر رو میدونه چرا نگران هست..

      میبینم خودمونم همون مسیر رو میرییم ولی ایمان به غیبمون خیلی ضعیفه..

      ولی سعیده…وقتی یه اتفاقی میفته.

      درسته یکم میریزم بهم.

      بخودم میگم نرگس الان زمان کنترل ذهنه..

      نکنه بازگردیا..بقول خداوند اگر بازگردید ما نیز بازمیگردییم..

      اینجا یکم فشار باعث میشه نا بیفتیم تو دامش..

      پس ما هم دست کمی از یعقوب ندارییم.ولی اون اگاه بوده از کارکرد خداوند..

      ما هم میدونیم این مسیر رو ولی یه وقتایی دچار این حملات شیطانی میشیم.ولی باید زود برگردییدم.

      سعیده حان دوستتدارم.بازم ببخش کامنتم زیاد شد..

      ایتروزا خیلی سرم شلوغه یوقتایی ارزومه از خداوند میخام بیام تو سایت تا روی ماه شما عزیزانم رو ببینم..

      چون بدون خداوند و این نیروی قوی توی زندگیم ..هیچ دلخوشی ندارم..

      تمام وجودم عشق الهیه عشق خداییکه..

      بهر حال بخداوند میسپارمت نوش:جانت باشه اینهمه تعقییر شخصیتی تو زندگیت.

      سعیده جان امروز یه بارش باران عالی داشتیم.هوای جکوب طرف ما ..بسیار خنک شد.کلی درختامون توی شرجی خارک پزون ” .به ارامش رسید…

      انروز روز عالی بود.

      این حال هوای خنک جنوبی.و خرماهای حیاطمون که زرد و طلایی و قرمز رنگ شدن رو بهت اینجا هدیه میکنم.

      بازم میخام بهت بگم دوستتدارم به امید بهترینها برای شما!!!

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      زهرانجفی گفته:
      مدت عضویت: 1879 روز

      سلام سعیده قشنگم

      عزیزدلم چقدر خوب شد که به نوتیف ایمیل توجه کردم وهدایت شدم به کامنتت.

      من خیلی کامل جریان سفرکیشت رو نمیدونستم جان دلم.ولی خب امشب آشکارتر شد واسم.

      سعیده جونی دخترتوحیدی دوست داشتنی.چقدر نیاز دارم این مدت که ی همچین کامنتهایی رو بخونم.

      بابت ی موضوعی بدجوری توفکرم و بلاتکلیفم ولی به شدت امیدوار به هدایت ولطف خدای عزیزتر از جان

      .بقول خودت من هیچی نمیدونم.

      توی این مدت که ذهنم درگیر این داستان هست واقعا هیچی نمیدونم.

      من خیلی وقته که این موضوع رو به خدا سپردم وهیچ راه حلی براش ندارم ونمیدونم چیکارباید کنم.

      امشب که کامنتت رو خوندم ی شباهت های ریزی بین داستان شما ومن پیدا کردم.

      خیلی خیلی آرزومندم بشه منم بیام ی روزی ی کامنتی بنویسم شبیه کامنت شما از معجزه هایی که پی در پی برام رخ داد و هدایت هایی که شدم و ریشتر به ریشتر زندگیمو لرزوند‌ و کلی الماس و جواهر رو از زیر خاک کشوند بیرون.

      بیام بگم اونی شد که حتی بخوابم نمیدیدم.فکرشم نمیکردم.ولی میدونستم که میشه.چشم انتظارش بودم.

      سعیده جونی اگر تومدارش بودی لطفا زحمت بکش مثل اون لحظاتی که آیات زیبای قرآن رو به نیابت باقی اعضای خانواده بزرگمون تفالی میزنی برا منم تفال بزن.ممنون میشم ازت.

      کلامت انقدر شیرین ودلنشین وامیدوار کننده اس که آدم ذوق میکنه میبینه شخصا برا آدم کامنت میذاری و میری سراغ قرآن و ازش سوال میپرسی برامون.

      عزیزم دلم خیلی خوشحالم بابت تجربیات ناب و دلچسبت.نوش جونت شهدشیرین بندگیت.گوارای وجودت این زندگی باب میلت.الهیییییی شکر.

      درپناه خداباشید.آمین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1599 روز

        زهرای عزیزم سلام

        سلام و‌سلامتی ونور و عشق و‌رحمت الله به قلب روشن و روح توحیدی قشنگت

        ممنونم برای کامنتی که برام نوشتی،ممنونم برای تحسین هات که تجلی زیبایی های درون خودته…

        ببین اون چیزی که من میدونم و به میزانی که بهش درست عمل کردم نتیجه گرفتم،اون چیزی بوده که از استاد مخصوصا تو جلسه 2 قدم7 یاد گرفتم،اونجا که میگن: دنبال راه حل،برای مسئله ی خیلی ناراحت کننده ی حال حاضرت نگرد که با این کار داری مسئله رو‌سخت تر میکنی،مثل کسی که ماشینش گیر کرده تو‌شن،پاشو میزاره روی پدال گاز…میخواد ازون وضعیت دربیاد…ولی بیشتر فرو میره…

        ما باید مراقب کانون توجهمون باشیم،مراقب احساس آرامش قلبمون،مراقب ایمان و‌توکل و امیدمون،کاری که سمت خودمون هست رو درست انجام بدیم،کاری که میدونیم و از دستمون برمیاد رو انجام بدیم،اون چیزی هایی که نمیدونیم چه جوری رو خدا انجام میده…

        اگر به داستان کیش رفتن من نگاه کنی متوجه میشی که عملا من کار خاصی انجام ندادم…بلکه همه ی کارها رو خدا انجام داد…به شکل رویایی…من فقط سمت خودم رو سعی کردم درست انجام بدم…مثل کنترل ذهن،ایمان،توکل و عمل به ایده ی الهامی همین….مابقی کارهارو خدا انجام داد…

        این الگو رو بگیر و برای تموم مسائلت اجراش کن،مهم نیست مسئله چقدر کوچیک یا بزرگه،برای خدا فرقی نداره…اون داره کیهان رو مدیریت میکنه…مسائل ما براش تیله بازی هم نیست…ولی فقط به میزان ایمان ما،میتونه به ما کمک کنه…ایمان به جریانی که با چشم قابل دیدن نیست…چَشم گفتن های چِشم بسته با توکل بر قدرت بی نهایتش…

        زهرا جان،امیدوارم در تمرین و‌تکرار قانون برای من،نور هدایتی هم برای شما باشه…و اینکه اون موضوعی که درمورد قرآن گفتی به هیچ عنوان اعتبارش به من نمیرسه که من بخوام و اراده کنم و‌ بتونم هدایتی دریافت کنم…بلکه درلحظه یک ندایی توی قلبم میاد و‌من فقط بهش عمل میکنم،وگرنه من اصلا نمیتونم با اراده ی خودم کاری رو انجام بدم،مطمئنم که منظورم رو متوجه شدی…

        قلب روشنت رو میبوسم و برات بهترین هارو آرزو میکنم.

        درپناه نور الله باشی همیشه.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
  9. -
    ابراهیم خسروی گفته:
    مدت عضویت: 1682 روز

    سلام خدا

    شبت بخیر.

    من وقتی تسلیم توام اتفاقات خوب میوفته،اگه هم نمی‌نمیوفته قراره جلوتر که بریم اتفاقات خوب بیوفته، مثل همین کامنتی که نمیدونم چی میخوای رو انگشتام جاری کنی اما بعد از 3 روز که این فایل روی سایت قرار گرفته گفتی بیا بنویس

    وقتی تسلیم توام آرومم، وقتی تسلیم توام نمی‌ترسم

    مگه میشه من خودمو بندازم بغلت و تو جا خالی بدی!؟

    مگه میشه به اندازه ای که در حد توانم هست به تو توکل کنم و تو بگی نه!قبول نمی‌کنم توکلت کمه برو خودتو قوی تر کن بعد بیا!

    خدا!

    مگه میشه خودمو بندازم بغلت و تو جا خالی بدی و بهم بخندی!

    مگه میشه از دسته مشکلات،تضادها،نداری ها،تنهایی ها با تمامه وجودم به سمته تو بدوم و پناه بیارم و تو خودتو ازم دور تر کنی!

    نگه میشه بگم من نمیدونم ،من نمیتونم،من بلد نیستم تو برام درستش کن و تو روتو برگردونی و بگی برو یه جا دیگه وقت ندارم ،حوصلتو ندارم!

    مگه میشه به تو پناه بیارم و تو پناهم ندی!

    مگه میگه در خونتو بزنن و تو درو باز نکنی!

    کاره من با تو گذشته که بگم خودتو بهم نشون بده یا خودتو بهم ثابت کن!

    یادته چه روزای قشنگی با هم داشتیم و الان هم داریم!

    خدا بیا در مورد یکی دوسال پیش با هم حرف بزنیم

    یادته لباسای کارم کثیف بودن و کفشام بقدری پاره بودن که هر چند قدم یا بار باید کفشمو درمی‌درمیوردم تا سنگای داخلشو خالی کنم!؟

    یادته برا اینکه چند دقیقه استراحت کنم میرفتم از دسته کارفرمام یه جا قایم میشدم!

    یادته میرفتم سالن فوتسال اما برا نداشتن35 هزارتومن پول 3 سال پیش باهام بحث میکردن!

    یادته دست جلو هر کس یا کمکم نمیگرد یا هم اگه کمکم می‌کرد ذلتم میداد!؟هر کس،یعنی حتی اعضای خانواده!

    یادته یه روز به ذهنم رسید که دیگه بسه باید زندگیمو تغییر بدم!؟

    یادته چه فکرایی تو ذهنم می‌گذشت!؟

    یادته همیشه تجسم میکردم که ای کاش مدیر عامل شرکت بیاد رد بشه و یه آهنه سنگینی از بالا بیوفته و من خودمو بندازم روش و جونشو نجات بدم و بعدش بگه این رو استخدامش کنید!

    یادته یه روز به خودم گفتم برم پیشه مدیر عامل استخدام بشم،بعد گفتم نه برم بالاتر،پیشه فرماندار گفتم نه برم استاندار،گفتم نه برم امام جمعه،گفتم نه برم وزیر کشور، گفتم نه برم رئیس جمهور، گفتم نه برم پیشه رهبری!

    بعد خواستم برم بالاتر،رسیدم به تو!

    دیدم تو

    دستت بالاترین دستهاست

    دیدم تو

    آسمانها و زمین مسخره توئه

    دیدم تو

    کیه که تو بخوای ببریش بالا ،بتونه کسی بکشونش پایین و کیه که تو بخوای بکشونیش پایین،بتونه بکشش بالا!؟

    دیدم تو

    از آنچه که در سینه دارم آگاهی

    دیدم تو

    میگی من میگم باش،و موجود می‌شود

    دیدم تو

    هرگز زیر قولت نمیزنی

    دیدم تو

    میبینی و میشنوی

    دیدم تو

    اجابت میکنی درخواست درخواست کننده‌ را!!!

    ای رب العالمین!

    یادته وقتی با لباسای کثیف،کفشای پاره پاره راه میرفتم با 200 میلیون بدهی ،که حتی کولر هم نداشتم،تو خونه پدرم نشسته بودم ،داشتم با گاری یک سری وسیله می‌بردم و این حرفارو بهم زدی!

    گفتنی بیا پیشه خودم و من 1 جمله بهت گفتم!؟

    یادته چی گفتم!؟

    هیچوقت اون لحظه رو فراموش نمیکنم!

    بهت گفتم

    خدا

    تویی که ادعا کردی که من اینم و اونمو زمین و آسمونو فلان و فلان ماله منه!

    تویی ‌که اینقدر منم منم میکنی!

    من!

    ابراهیم!

    با دستای خالی!

    با 65 کیلو وزن!

    با قد 175!

    در بی‌کسی ترین حالتم!

    به تویی پناه آوردم که میگی من همه کاره ام!

    میخوام ببینم تویی که میگی من همه کاره ام عرضه داری منو قراردادی کنی!

    مگه نه این شرکت ماله توئه!

    خودتو ثابت کن!

    من بندگی میکنم

    تو خجالت نمیکشی بخوای خداییتو نکنی!

    به عزت و جلالت قسم!

    اگه درخواستمو اجابت نکنی ممممن اون دنیا تو رو جواب سوال میکنم!

    من به تو پناه میارم !

    میگی تسلیم من باش!

    باشه من دیگه به عموم زنگ نمیزنم که کارمو جور کنه!

    ببینم تو میخوای چکاررکنی!

    یادته چقدر چشم تو چشم تهدیدت میکردم!

    یادته چقدر بالازورت بودم ‌ و تو سرت رو خم کردی تا من حرفامو بزنم!

    یادته چقدر معصومانه نشستی پای حرفامو هی میگفتی بگو!

    بیشتر بگو!

    بیشتر میخوام صداتو بشنوم!

    بیشتر میخوام باهام حرف بزنی!

    بیشتر بگو که من چه توانایی هایی دارم!

    یادته منم دور گرفتم و هی میگفتم و تو سکوت میکردی!

    خدا!

    یادته اینقدر با قدرت صحبت می‌کردم باهات که خودمو قدوی تر از تو میدونستم اما تو هیچی نمیگفتی فقط گوش میدادی به من چی میخوام!

    یادمه انگار خوشت میومد که بهت میگفتم

    تو مالک همه چی هستی

    انگار دوست داشتی لابلای غر زدنام و تهدید کردنام یه کمی هم اشاره کنم به اینکه تو از رگ گردن به من نزدیک تری

    قشنگ یادمه ذوق می‌کردی که می‌گفتم دیگه هیچکسیو ندارم!

    دیگه آخر خطم

    انگار تا به اینجا نمیرسیدم جوابمو نمیدادی!

    خدا !!!

    میبینی!

    الان بعد از 2 سال کجام!؟

    دیگه کفشام پاره نیستن!

    دیگه خونه ام کولر داره!

    دیگه چشمم به دسته کسی نیست!

    دیگه شبا از شدت دندون درد 6 تا بروفن با هم نمی‌خورم که گیچ بشم خوابم ببره بخاطر نداشتنه پول دندون پزشک!اتفاقا دندونامو رایگان درست میکنن تقریبا!

    تازه هر روز لباسام رو با اتو بخار اتو میکنم و حتی گرد هم روشون نمیشینه!

    الان دیگه قراردادی ام!

    راستی یه چیزه دیگه خواستم بت بگم!!!

    تو خیلی مردی!

    خیلی رفیقی!

    خیلی خوش قولی!

    خیلی افتاده ای!

    خیلی مهربونی!

    خیلی با ادبی!

    خیلی قدرتمندی!

    خدا!

    دیگه نیاز نیست خودتو ثابت کنی بم!

    ابراهیم ها همشون همینجورن!

    تا وقتی نبیننت باورت نمیکنن اما وقتی ببیننت دیگه ول کنت نیستن!

    یاده حضرت ابراهیم گفت ایمانمو قوی کن و تو بهش گفتی چندتا پرنده تکه تکه کن و…

    منم بت گفتم قراردادی کن تا باورت کنم و از اون شب با بعد از تو بغلت جم نخوردم

    میدونی چیه!؟

    من 1 چیز از همه ی دارو ندارت ازت میخوام!

    به عزت و جلالت قسم خدا!

    به شرافتت قسمت میدم

    به عشقی به من و حضرت ابراهیم داری قسمت میدم

    هرررچیزی که منو از تو دور می‌کنه ازم بگیر

    هررررچیزی که منو به تو نزدیک می‌کنه تو قلبم و زندگیم اضافه کن

    شب بخیر خدا

    دوست دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 180 رای:
    • -
      نجمه امانی گفته:
      مدت عضویت: 1114 روز

      سلام من از نصف جهان به اهواز زیبا

      سلام من از نصف جهان به اقا ابراهیم بنده موحد خدا

      آقا چی میزنی به کامنتهات؟؟ هااا؟؟

      چی میزنی بهشون ک قلب آدم میسوزه از شوق خوندنشون.

      ..اشک آدم سرازیر میشه بی اختیار ..

      همه طول مسیری ک طی کردیم تا امروز با خوندن خاطرات شما توی کامنت ،رژه میره توی مغز آدم ..

      بابا یوخده فکر ماهم باش دادا ….من دیگه هیچی نیمیگم ..

      فقط ببین کاراتااا

      لذت میبرم لذت میبریم ..لذت میرررند همه اعضای سایت بهشتی از خوندن کامنتهای توحیدی شمااا

      احسنت احسنت به این همه خلوص ..سراسر کامنتهات بوی خدا میده …خدا رو چاشنی کامنتهات میکنی ..حالا فهمیدم …

      در پناه الله یکتا غرق عشق خدا بشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
    • -
      مرجان گفته:
      مدت عضویت: 1518 روز

      به نام خدای معجزه ها

      سلام ودرود من رااز،شهر زیبای یزد با مردمانی مهربان ودوست داشتنی پذیرا باشید

      چقدر ابراهیم توحیدی. دوستت دارم. عین برادرم دوستتون دارم واز خوندن کامنت های توحیدی شما لذت میبرم

      ابراهیم عزیز بارها با کامنتت گریه کردم وخدارا تو کلام تو دیدم وپیام خدا رادریافت کردم

      از اینکه با توکل به خدا تو شرکت فولاد قراردادی شدی بارها تحسینت کردم. ابراهیم این خدای که توانسته تورا قرار دادی کنه همون خدا میتونه تو راصاحب شرکت خودت کنه.

      میدونی اونقدر مهربون هست که هر چی ما غر بزنیم با عشق گوش میده. سکوت میکنه تا فقط خالی بشیم. بعد که ارام میشی دست هاش،تو زندگی کن فیکون میکنه

      میدونی منم بارها تجربه کردم چطوری هدایتم کرده از کجا بهم عزت داده. از کجا نجاتم داده.

      وقتی اقرار کردم نمیتونم.

      امشب با کامنت شما خاطرات چند سال پیشم زنده شد. چقدر بی خدایی حقارت وذلت هست. چقدر بی خدایی ترسناک هست. خدا یا ممنونتم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      Smaeil rostami گفته:
      مدت عضویت: 872 روز

      سلام دوست هم سفر و هم فرکانسی ام؛ اونقدر کامنتت به دلم نشست که دیگه نتونستم کامنت دیگه ای بخونم ؛ چقدر زندگیت به زندگی من شبیه بود دقیقا مثل اسم هامون ، من هم از هزارتویی از حوادث مختلف عبور کرده ام تا به اینجا برسم از شروع یک زندگی مالی جدید و باشکوه در ده سال و پنج روز قبل تا ورشکست شدنم تا مصادره مغازه ام تا کشیده شدن به زیر صفر طوری که همه زندگیمو هم میدادم قدر پول دو تا پراید با صفر شدن فاصله داشتم ؛ من هم یک روز کمی به خدا پرخاش کردم و ضجه زدم و گریه از ته دل درست مثل وقتی که پدرم فوت شد از ته دل گریه کردم و گفتم خدایا من به خودم ظلم کردم و مسولیت همه اتفاقات از وام سنگین تا …. همه رو میپذیرم و نجاتم بده و خدا شاهده دقیقا در یک قدمی حراج باقی مانده زندگیم و آواره کردن زن و بچم دقیقا توی یک قدمیش نجاتمون داد دو امضا از سه امضا هم انجام شد و دو ساعت قبل از امضای سوم طی حادثه ای که بعدا معنیشو فهمیدم نجاتمون داد. و من خدا رو دوست دارم هر جند خیلی وقتا زیر قولم زدم ولی باز برگشتم و خدا از کریم بودنش دوباره راهم داده و برام دعا کن بعد مدتها امشب یه کم دلم گرفته شد به خاطر شرایط مالی که علی رغم اینکه به فضل خدا توی پنج سال هم خانه دار شدیم هم کارگاه دار و هم یه مغازه کوچک ولی باز خیلی شرمنده زنم هستم خیلی بهش اذیت دادم و الان جبران اون همه ناکامی جز با مدد الهی میسر نمیشه. من برات بهترین ها رو آرزو میکنم تو هم همین کار رو بکن برای من. در پناه خدای مهربان باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      فری گفته:
      مدت عضویت: 1596 روز

      سلام ابراهیم

      میدونم خدا چرا اوردت اینجا

      که به من بگه

      فرشته هیچ اشکالی نداره اگه الان منو به خاطر خاسته هات میخایی

      از من خجالت نکش با شرمندگی از من درخاست نکن با قدرت درخاست کن

      تو چشمام زل بزن و محکم بگو بمن فلان چیزو بده

      خاسته هاتو با پررویی بخاه

      ازمن بخاه

      از من بخاه

      از من بخاه

      منتظر باش

      خوشحال و منتظر باش

      مرسی که هستی ابراهیم عزیز

      مرسی که نوشتی و فهموندی بهم

      بهترین کامنتی بود ک خوندم

      سپاسگزارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      شیرین انصاری گفته:
      مدت عضویت: 1607 روز

      سلام ابراهیم یکتا پرست سلام عزیزم سلام بارها وبارها کامنتهای شما رو چه در عقل کل وچه در جاهای دیگه سایت خوندم ولی تا الان نتونسته بودم به کامنتهای ساده ولی دلی شما جواب بدم الان گفتم برات مینویسم اگه ارسال شد که شد اگرهم نشد حتما خیریتی توش هست ابراهیم عزیز بنویس چرا که نوشتنهای تو ساده قابل درک وکاملا ملموس هستن ساده وپراز زیبایی خدا رو شکر که به خواسته هات رسیدی ولی ابراهیم جان میدونم تمام اون خواسته های مالی یک طرف ودل به دلدار دادن ی طرفه دیگه است از الله مهربانم بهترینها را برایت آرزومندم بازهم با قلبت برایمان بنویس که بهترینی.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      بهار گفته:
      مدت عضویت: 1659 روز

      سلام بر ابراهیم حنیف

      چقدر زیبا و لذت بخش بود کامنتت اشکم رو درآورد این فایل نشانه امروز من بود و حرفه‌ای شما نشانه ای از سمت خدا که باید تسلیم باشم .

      خوش به حالت که اینقدر خوب خداروشناختی و وصلی بهش

      بازهم برایمان از هدایتهایت بنویس

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    بازیار گفته:
    مدت عضویت: 1198 روز

    «« بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود»»

    ««عیسا دمی خدا بفرستاد و برگرفت»»

    سلام به استاد عباس منش بزرگوار و سلام به خانم شایسته عزیز و مهربان و سلام به همه دوستان

    امروز 555 روز هس عضو سایت هستم خدایا رو صدهزار مرتبه شکر

    چون دیدن اعداد رُند احساس خوشایندی به من دست میده، این را به فال نیک گرفتم که در این جا بنویسم

    استاد عزیز خیلی سپاسگزارم

    من حدود 22 سال هس که عضو یکی از انجمنهای دوازده قدمی هستم و در این مدت زندگی پرهیز کامل از هر گونه ماده مخدر و الکل و حتی سیگار دارم خدا رو شکر.

    همیشه گفته ام از زمان عضویت در انجمن زندگی ام به دو قسمت قبل و بعد از انجمن تقسیم شده و یک زندگی که تحت تاثیر هیچ ماده مخدری نیس خدا رو شکر.

    استاد من در این سالها به شدت از طریق کتابها و فضای مجازی پیگیر اساتید موفقیت و معنویت بودم و حقیقتاً چون نتیجه ای که میخواستم بدست نمی آوردم دیگه این چند سال اخیر همه رو گذاشتم کنار و یه موضوع مهم دیگه اینکه با وجود آشنایی با این همه اساتید و مدرسان موفقیت، تنها استادی که هرگز به گوشم نخورده بود شما بودین یعنی شک ندارم اگه چند ثانیه حرفای شما بگوشم خورده بود حتما جذب برنامه شما میشدم و این دقیقا همان قضیه در مدار نبودنه.

    خلاصه که به خاطر یه تضاد مالی که زندگی ام را خیلی آشفته کرده بود یک دوستی که چندین بار اسم شما برده بود و از من نظر میخواست که برنامه شما رو دنبال کنه یا نه و من هم بخاطر تجربه ام میگفتم آقا برو بچسب به زندگیت این حرفا به درد من و تو نمیخوره

    خلاصه یه روز که به خاطر همون تضاد خیلی حالم خراب بود و واقعا بریده بودم داشتم میرفتم کنار دریا و یه جای خلوتی از خدا درخواست کمک کنم( من بندرعباس زندگی میکنم) سر راه نزدیک محل کار همون دوستم

    یه لحظه یه حسی گفت برم پیشش و یه خورده باهم حرف بزنیم شاید آروم بشم.

    به محض رسیدن تو دفترش خودم رو ولو کردم رو صندلی دوستم گفت چیه گفتم فلانی خیلی حالم خرابه گفت تو چرا فایلهای عباس منش گوش نمیکنی به محضی که اسم شما رو برد من که بشدت مقاومت میکردم( نه از اسم شما، کلا میگفتم اینا همه ش بیخوده) آن لحضه اینقدر مستاصل و درمانده بودم که گفتم هر چی داری برام بفرس

    ایشون دو تا فایل صوتی برام فرستاد و من هم گوش کردم، و بلافاصله عضو سایت شدم

    و استاد باور کنین بعد از گوش کردن صدای شما و عضویت در سایت تا امروز یعنی ساعتی نیس که بیدار باشم، یا در حال گوش کردن یا دیدن فایل یا خواندن کامنت یا به هر حال یه جوری پرسه زدن در سایت نباشم حتی شبها هم با صدای استاد میخوابم که به این وسیله هم آگاهی هام بیشتر میشه و هم ورودی های ذهنم تامین میشه.

    خلاصه که استاد مثل انقلاب که تبدیل به یک مبدأ شده زندگی من هم شده قبل عضویت در سایت عباس منش دات کام و بعد از عضویت.

    چون من از اون روز تا به الان روز به روز دارم تسلیم بودن را تمرین میکنم و هر چه بیشتر تسلیم میشم احساس رهایی بیشتر میکنم

    هر روز میگم: إِیَّاکَ نَعۡبُدُ وَإِیَّاکَ نَسۡتَعِینُ

    خدا رو صد هزار مرتبه شکر خیلی راضیم خیلی

    استاد من هم مثل خیلی از دوستان محصولات خریده ام: کتابهای الکترونیکی، راهنمای عملی و دوره دوازده قدم و خدا رو شکر نتیجه هم گرفته ام ولی انصافاً فایلهای رایگان هم که شما سخاوتمندانه روی سایت میگذارین هیچ کم از محصولات نداره.

    و همچنین سپاسگزارم از خانم شایسته مهربان به خاطر سهم بزرگی که در کنار شما در تحولات زندگی این همه انسان دارن.

    و سپاسگزارم از همه اعضایی که تجربه و احساسشان را از طریق کامنتها به اشتراک میگذارن که چقدر آموخته های من از همین کامنتها بوده خدا رو شکر. که البته من خودم جزو اعضای کم کار در زمینه کامنت نوشتن هستم که باید به خودم تعهد بدم از این به بعد هم بعنوان رد پا و هم به عنوان سپاسگزاری در سایت فعال باشم انشالله

    تندرست شاد موفق و پر از خیر و برکت و ثروت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 190 رای:
    • -
      محسن فصاحت گفته:
      مدت عضویت: 1170 روز

      درود آفرین بر بازیار عزیز که در مدار آگاهی قرار گرفتی زمانی که کاملا تسلیم بودی و دیگر رها نکردی

      های هاچه کامنت حال خوب کنی گذاشتی

      قدر گوهر گوهری داند و بس

      موفقیت روز افزون شما را از ایزد منان خواستارم

      امیدوارم در این روند ثابت قدم بمانیم

      باشد که رهرو راه هدایت و عمل به آن باشیم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: