چه افرادی برای مهاجرت کردن، مناسب ترند | قسمت 1 - صفحه 19
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/07/abasmanesh-3.jpg
800
1020
گروه تحقیقاتی عباسمنش
/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.png
گروه تحقیقاتی عباسمنش2024-07-08 06:23:212024-07-13 02:27:05چه افرادی برای مهاجرت کردن، مناسب ترند | قسمت 1شاید این موارد نیز مورد علاقه شما باشد
سلام به اساتید ارزشمندم استاد عباس منش گرامی و استاد شایسته دوست داشتنی
استاد این فایل قشنگوهم توی سایت گذاشتین با همدمم شوهرعزیزم گوش دادیم و جوابی برای سوال اینکه ما توی چالش های سفر چجوری هستیم نداشتیم که یدونیم برای مهاجرت اوکیم یا نه همیشه گرداشامون با تور بود که میبردن میاوردن و غذا و غیره با تور بود و سفرم مرتب مستقیم میرفتسم هتلو غذا از بیرونو اینا تجربه چالش دار نداشتیم از خدا خداستم بریم بیرون ببینم برای مهاجرت اوکیم و دلم تحربه های جدید خاست خبب امروز جمعه بیستودویه تیر هزارو چارصدو سه منو دوردونم پسرم و همدمم با موتور معرکمون موتور شکاری بارو بندیلو بستیم از مشهد بریم به کلات خب ابوهوارو تو گوگل زده بود خوب و همه چی عالی و ما به کمک خدای عزیزو مهربان با هدایت عالیش بصورت اتفاقی ساعت چهارونیم یه ربع به پنج صبح راه افتادیم با موتور شکاری یک مسیر دوساعت راه
وای وای از زیبایی هم منو همدمم و فرزند عزیزم متحیر بودیم اسمون ابر بود نور خورشید از بین ابرا میتابید روی کوها جاده خلوتتتتتتتتتت و سکوت و هوای معرکه عالی خیابونا اسفالت و واقعا تمیز اصلا همش لذت بود مستقیممم بدون توقف رسیدیم به کلات جای پارکینگ منو فرزندم پیاده شدیم از موتور یک اقای خیلی محترم به همدمم گفت با موتور میتونی بری بالا و ما با موتور رفتیم چه چالشی بود چقدر اب زیاد بود با موتور از تو آب از تو کلی بالاو پایین رفتیم اصلا لذت بود خدایاشکرت
من عاشق جاهاییم که خلوت باشه و ساعتی که ما رسیدیم خلوتتتتتتتتتت خلوت بود یک جای خوب پیدا کردیم کنار اب و یک ابشار خیلی خیلی کوچولو بعد اونجا وسایلو گذاشتم پایین همدمم گفت یکم جلوتر سایست بریم اونجا و ما رفتیم قسمت سایه چقدر جاش خوب بود تو رفتو امد نبود صدای اب و ما کنار اب بودیم اصلا عالیییییی بود درختای خشگل و یک درخت انجیرم کنارمون بود خدایا شکرت
با همدمم اتیش درست کردیم چای اتیشی مشتی خوردیم و از یک اتفاق جالب افتاد یک سولاخ موش بود دقیقا جلوب سوراخ موش یک ظرف پنیر بود یکم جلوتر یک ظرف ماست افتاده بوده یک موش گنده کلشو اورد بیرون و ظرف ماستو با دهنش ورداش برد دم در خونش خخخ جالب بود میخاست دیده نشه یا چی نمیدونم سعی میکرد دم خونشو ببنده با ظرف ماست تجربه جالبی بود و بعد چای خوردن منو دوردونمو همدمم رفتیم نشستیم تو اب.
اب سرد بود جریان اب زیاد خیلی لذت بخش بود کلی لذت بردیم خلاصه اومدیم جاتون خالی جوجه سیخ بکشیم دیدم عع عع عع سیخا نیست هلاصه فهمیدم جای قبلی من سیخارو جا گذاشتم هخخخ همدمم رفت دید سیخا نیست گفتیم چکار کنیم چکار نکنیم خدای عزیزم هدایت کرد منو به ایده جالب گفتم محمد جان شاخه نازکو باریک درخت بکن پوستشم بگیر بعد شاخه رو قشنگ بشوریم خیس بشه به عنوان سیخ استفاده کنیم انقدررررر ایده خوبی بودددد راحت غذامونم درست شد و تا اومدم ناراحت بشم ای بابا کلی سیخ گم کردم و غیره سریع قلبم گفت خدا گفته نباید ناراحت باشی سریع گفتم که خیره هرچی پیش بیاد به نفعمونه و منو همدمم بهش فکر نکردیم
خلاصه ما ساعت یک دو بود راه افتادیم توی راه یکهو چشمم وحشتناک شروع کرد به خارش خیلی درد داشت و میخارید میگفتم خدایا خوبش کن این کار خودته چشممو بخودت میسپارم
یهووووووو بارون گرفت خخخ ماهم قربون خدا بریم جایی بودیم یک سوپرمارکت بود با آلاچیق جای عالی و دنجی بارون گرفت توی الاچیق نشستیم بوی نم بارون و خیسم نشدیم جلومون کلی درختو زیبایی ولی چشمم خیلی اذیت میکرد یهو دیدم چشم باد کرده انگار. مشت خورده و سفیدی چشمم زرد شده و کلی ورم کردم اول ترسیدم گفتم محمدجان زنگ بزن آمبولانس همسرم شماره گرفت انتن نداد هیچی انتن نبود به دقیقه نرسید قلبم بهم گفت از چی میترسی؟ مگه خدا بهت چشمتو نداده؟ میخایی نگران باشی فکر میکنی دکتر میتونه خوب کنه اتفاقه دیگه رو موتور خاک رفته تو چشت اینجوری شده خدا بهت چشمتو داده تو شکم مامانت بودی کی یهت چشم داد خب معلومه دیگه خدا پس بهترینو تنها ترین دکتر خداست و من دیگه به چشمم توجه نکردم بهش فکرم نکردم دردش خوب شد خلاصه تو بارون اروم اومدیم رسیدیم به مشهد و چشممو با چایی شستشو دادم خیلی خوب شد خیلی خیلی خوب شد خدا خوبش کرد و من فهمیدم برم کلاه کاسکت بخرم خدایا شکرت جاده خشگل کلات و چایی داغ با نم بارون و هوای خنک با هدایت ها و یاری خدا در کنار همدمم و دوردونم واقعا لذت بخش بود و من به این نتیجه رسیدم که ادم انعطاف پذیری هستیم و دنبال چالش های باحال برای سفر و غیره استادعزیزم ممنونم بابت فایل عالیتون باعث این تجربه قشنگ ما شد
به نام خالق هستی
سلام محدثه جان
چه زیبا تصویر کشیدی رفتن به کلات
با موتور
چه جای عالی صدای آبشار
و خوردن جوجه با سیخ چوبی
نوش جان گوارای وجودتان
خدایا شکرت
تصویر نشستن پشت موتور صبح طلوع خورشید
همگی یه حس خیلی خوب داشت
اون موشها و خونه آنها
و برگشتن تو بارون
خنده هات زیبا هستن
حس زیبای شکر گذاری زیباست
جهان کنار همدم زیباست
و این آرامش که داشتی و عالی
بود
خدایا چه زیبایی را امشب با تصویر دوست عزیزمان دیدم
خدایا شکرت
خدایا مرا به راه راست راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن
همواره بهترینها را تجربه کنی
شاد موفق و ثروتمند باشید در پناه خداوند متعال
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
وَلَا یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِیرًا ﴿٣٣﴾
وهیچ وصف و سخن باطلی بر ضد تو نمی آورند، مگر آنکه ما حق را و نیکوترین تفسیر را برای تو می آوریم.
===================================
سلاااام به استاد عباسمنش عزیزم
سلاااام به استاد شایسته جانم
سلاااام به رفیق های نازنین غار حرای من
سلام و سلامتی و نور و عشق ورحمت الله به جسم و جان وقلب سلیم و روح توحیدی عزیزتون
ساعت به وقت تمرین ستاره قطبی شب
اینجااا استان هرمزگان
یکم جنوب تر:)
جزیره زیبای توحیییدی کیش
آی حالم خوبه ،آی قلبم روشنه ،اصلا روی ابرها سوارررم،دیگه گفتم حیف این حال خوب که با یک کامنت نوشتن صد برابرش نکنم…
اصلا من متعلق به همینجام به خدا،پام رسید به کیش قلبم باز شد،توی همون پرواز من توی هواپیما نبودم،من روی دوش خداااا بودم،چه لذتی داشت پرواز روی ابرها ،دیدن آسمون بیکران و همزمان گوش کردن به آیه الکرسی :
وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ ۖ وَلَا یَئُودُهُ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ
تخت (حکومت) او، آسمانها و زمین را دربرگرفته؛ و نگاهداری آن دو [= آسمان و زمین]، او را خسته نمیکند. بلندی مقام و عظمت، مخصوص اوست.
ازبین 5 تا ترجمه سایت دانشنامه ی اسلامی،ترجمه ی آقای مکارم شیرازی بیشتر به دلم نشست،قدرتشو بیشتر حس کردم،یعنی بِبببییییییییین میگه نتنها این آسمون ها وزمین مال منه،که نگهداااااریشم اصلااااا سخت نیست :)))) قربون تو من برم الهههههههی،انقدر تو بزرگ نباشی،خودم جانت میشم.
چقدر با توحید همه چیز لذت بخشه،شیرینه،با توحید هرجایی که هستی توی یک دنیای دیگه ای،به الله قسم اون کارتن و چمدون سنگینی که باید جابه جا میکردم با قدرت عشقی که توی قلبم بود اندازه ی پر کاه هم سنگین نبود!
وقتی از در فرودگاه اومدم بیرون ،بخاطر گرمی و شرجی هوا ،دختری که کنارم بود گفت به جهنم خوش آمدید،منم رد شدم زیر لب با خنده گفتم : به بهشت خوووش اومدی سعیده !
نتیجه چی شد؟آقا خیلی اتفاقی من سوار تاکسی لندن شدم:)))انقدر باحال بود خدااااوکیلی
حس شاهزاده هارو داشتممم،تازه نزاشتن من چمدون رو جابه جا کنم…خودشون بردن داخل…
من که خودم حالم خوب بود ،با نشستن توی این تاکسی عالیتر شدم،حالا وقت آهنگ گوش کردن و تجسمات لذت بخش بود!!!
چیزی که امروز از کامنت خودم، در نشانه ی روزانه م بهش هدایت شدم…
جلسه هفتِ جادویی دوره شیوه ی حل مسئله
این رمز خوشبختیه، این رمز پیروزیه، این رمز پیدا کردن راه حل هاست، این رمز لذت بردن از زندگیه، این رمز خلق خواسته هاست که:
اول در ذهنم خلقش کنم، بعد قدم هایم را بردارم.
کاری که تموم این ٩٠٠ روز سعی کردم به نحو احسنت انجامش بدم،تمرکز روی دوره ها،کنترل ورودی،انجام تمرین ها،کامنت نوشتن و پاسخ دادن ،شکرگزاری،ستاره ی قطبی،تجسم خواسته ها …
وبووومب،ایده ی الهامی اومد،چشم بسته انجامش دادم,نتیجه گرفتم!پس چرا مسیر درست رو ادامه ندم؟
یک وقتایی میبینم بچه ها لطف دارند برای من کامنت مینویسند و بعد این جمله رو توش میبینم که حالا تو که جواب نمیدی ولی من باز نوشتم …
بچه ها،رفیق های نازنین غارحرای،انسان های ارزشمند توحیدی،فارغ ازینکه پاسخی دریافت کنید هرجا قلبتون باز شد بنویسید،هرجا،چه کامنت برای خودتون،چه برای تحسین دیگران ،به الله قسم همین چیزا منو تا اینجا آورده ،الان برید جام دستاورد های منو ببینید زده،5٠٠تا پاسخ مفید!!!!
معلوم نیست من چقدر کامنت در پاسخ بچه ها نوشتم که 5٠٠تا کوآلیفای شده از نظر سایت!!!!
فارغ ازینکه کسی بخونه یا نخونه،جواب بده یا نده،من مینوشتم من تحسین میکردم من رد پا میزاشتم من تشکر میکردم و به خدا همین فعالیت ها الان شده برای من نوری که مسیر رو برام روشن و روشن تر کرده …
شاید الان کمتر پاسخ بنویسم چون مشغول عمل به قانونم،اما هر نقطهی آبی رو اول میزارم روی چشم هام،بعد باز میکنم انقدر برام ارزشمندند که واقعا توی ذهن من شبیه یک نوری از طرف خدان….من اینجوری پاسخ بچه هارو میخونم ،با دقت، کلمه به کلمه
حتی پاسخ بقیه رو به کامنت های بقیه،همین دیروز پاسخ آقای ظاهری رو درجواب آقا افلاطون کپی کردم توی نت گوشیم که هرجا ذهنم بازی درآورد بخونمش!
استمرار در مسیر قانون،انجام متوالیِ کار های درست میشه موفقیت پایدار …نه یک روز دو روز ،نه هروقت بیکار شدیم،نه هروقت حالمون بده بیایم توی سایت بچرخیم !نه!اینجوری جواب نمیده !شتر سواری دولا دولا نمیشه !
تو کامنت یکی از دوستای عزیز خوندم که میخواد مهاجرت کنه،نوشته بود یک میلیارد پول هم داره،اما هنوز نجواهاش اذیتش میکنند… یک میلیارد پول ؟من چشام از تعجب گرد شده بود !نه بخاطر پول …نه بخاطر اینکه من خیلی آدم خوبیم نه به الله قسم …
ولی وقتی خدا بهم گفت برو کیش،به خودش قسم ده تومنم ته حسابم نبود،ولی گفتم میگه برو باید برم،خودش درست میکنه ،خدا حواسش هست،کار من عمل به الهاماتمه،من ایمانمو نشون بدم خدا هم درها رو باز میکنه ،به عظمت خودش قسم همین الان هم همینه ها ،همین الان من با ایمان و توکل دارم پیش میرم و میدونم بالاخره این استمرار من در مسیر درست به وعدهی حق خداوند منتهی میشه ولی حرفم اینه اگر با این همه پول هنوز برای مهاجرت دودلی،باید خیلی بیشتر روی خودت کار کنی،روی دوره های استاد کار کنی،چون به محض اولین تضاد شما پا پس میکشی،شاید این حرف من صد در صد درست نباشه واینو باید کسایی بگن که به ثروت پایدار رسیدند ولی من میگم پول عامل موفقیت و ادامه دادن نیست،پول خیلی خوبه،پول معنویه،پول خدایی،اما اون چیزی که شمارو پیش میبره عزت نفس شماست،ایمان و توکل شماست،ایمان به غیبه،ایمان به خدایی که چهاردنگ حواسش بهت هست،اگر اینا محکم نباشه،با ده میلیارد پول هم مهاجرت کنی ممکنه کم بیاری.
نمیدونم چرا اینارو نوشتم،ولی اومد و منم گفتم،بگذریم …
خدایا ازت سپاسگزارم که هدایتم کردی برگردم شمال،خدا میدونه چقدر توی این سفر یک هفته ای برکت بود،چه درها باز شد،چه قلب ها نرم شد،چه حقیقت هایی روشن شد،چقدر پدرو مادرم آروم شدند،چقدر منو پذیرفتند،چقدر من تونستم با آرامش حرفام رو بزنم ،اصلا این یک هفته ،صدتا گاری زهوار در رفته از من جدا شد و من صد تا مدار اومدم بالا !
حالا فکر کن من میومدم با ذهن منطقی دودوتا چهارتا میکردم ،انقدر پول بلیطه،انقدر پول تو حسابمه،نه پس من نباید برم،من اگر میخواستم روی منطق خودم حساب کنم که الان نهایتا توی بیمارستان کودکان بودم از اورژانس منتقل شده بودم به icu …
ایده ی الهامی که اومد میبینی میتونی انجامش بدی،برو تو دلش !انقدر با ذهن منطقیش به قول ما شمالی ها نَچکولِش!برو تو دلش!
با کدوم ذهن منطقی میشه حدس زد که چه جوری یک بچه روی رود نیل سالم برسه به قصر فرعون ؟نتنها زنده بمونه که توی ناز و نعمت هم بزرگ بشه …
الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ
الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ
الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ
چقدر به غیب ایمان داری؟همونقدر میتونی ایده دریافت کنی و عملیش کنی!
امشب نیلانیکا زنگ زدن و یکم دلتنگی و بیقراری کردن …
یک لحظه داشتم کنترل ذهنم رو از دست میدادم گفتم خدایا کمک !
سریع گفت قرآن !
قرآن باز کردم و این آیه رو بهم هدیه داد:
لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ۖ وَأَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَیْبِ ۚ إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ
ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم، و با آنها کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند؛ و آهن را نازل کردیم که در آن نیروی شدید و منافعی برای مردم است، تا خداوند بداند چه کسی او و رسولانش را یاری میکند بیآنکه او را ببینند؛ خداوند قوّی و شکستناپذیر است!
اصلا قلبم آروم شد
تا خدا بداند چه کسی او و رسولانش را یاری میکند بی آنکه اورا ببینند!
دور سرت بگردم آخه!
اَرِنی کسی بگوید که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه، چه تَرَی چه لن ترانی
بچه ها ،من هیچی از قرآن نمیدونم،علم قرآنی من صفره،ولی یک چیزی رو خوب فهمیدم،خدا راحت میتونه از قرآن باهاتون حرف بزنه،راحت میتونه بهتون دلگرمی بده،راحت میتونه راه رو از چاه بهتون نشون بده،به خدا! من کلی این مسیر رو با هدایت های قرآنیم اومدم …
تا میتونید قرآن بخونید ،تا میتونید باهاش رفیق بشید
این اصلا یک کتاب عادی نیست،به شدت فرکانسیه و برای هر لحظه از هر موقعیتتون میتونه معجزه آسا کمک برسونه …
یاد این آیه افتادم که خود خدا میگه زیاد قرآن بخونید :
إِنَّ رَبَّکَ یَعْلَمُ أَنَّکَ تَقُومُ أَدْنَىٰ مِنْ ثُلُثَیِ اللَّیْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلُثَهُ وَطَائِفَهٌ مِنَ الَّذِینَ مَعَکَ ۚ وَاللَّهُ یُقَدِّرُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ ۚ عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتَابَ عَلَیْکُمْ ۖ فَاقْرَءُوا مَا تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ ۚ عَلِمَ أَنْ سَیَکُونُ مِنْکُمْ مَرْضَىٰ ۙ وَآخَرُونَ یَضْرِبُونَ فِی الْأَرْضِ یَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ ۙ وَآخَرُونَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ ۖ فَاقْرَءُوا مَا تَیَسَّرَ مِنْهُ ۚ وَأَقِیمُوا الصَّلَاهَ وَآتُوا الزَّکَاهَ وَأَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا ۚ وَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَیْرًا وَأَعْظَمَ أَجْرًا ۚ وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ ۖ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ
پروردگارت میداند که تو و گروهی از آنها که با تو هستند نزدیک دو سوم از شب یا نصف یا ثلث آن را به پا میخیزند؛ خداوند شب و روز را اندازهگیری میکند؛ او میداند که شما نمیتوانید مقدار آن را اندازهگیری کنید (برای عبادت کردن)، پس شما را بخشید؛ اکنون آنچه برای شما میسّر است قرآن بخوانید او میداند بزودی گروهی از شما بیمار میشوند، و گروهی دیگر برای به دست آوردن فضل الهی (و کسب روزی) به سفر میروند، و گروهی دیگر در راه خدا جهاد میکنند (و از تلاوت قرآن بازمیمانند)، پس به اندازهای که برای شما ممکن است از آن تلاوت کنید و نماز را بر پا دارید و زکات بپردازید و به خدا «قرض الحسنه» دهید و (بدانید) آنچه را از کارهای نیک برای خود از پیش میفرستید نزد خدا به بهترین وجه و بزرگترین پاداش خواهید یافت؛ و از خدا آمرزش بطلبید که خداوند آمرزنده و مهربان است!
اومدم اتفاقات خوب این چند روز رو بنویسم ،ولی یک چیز دیگه شد کلا …اشکال نداره… صلات صلاته …نور نوره…
هرچی باشه خیر و برکتش صدبرابر میرسه …اینو دیگه به تجربه بهش رسیدم …
خدارو صدهزار مرتبه شکر برای همینجای زندگی
خدایا ازت ممنونم،تو تموم زندگیم رو غرق نعمت کردی،هرچقدر شیطان نجوای کمبود و وعده ی فقر بده،قلب من به وعده ی فزونی تو روشنه …
کم توی زندگیم معجزه نکردی…
ازینجا به بعدشم فرمون دست خودت …
دوستت دارم خدا!
دار و ندارم تویی!
من رو ببخش و از سر تقصیراتم بگذر و من رو به راه راست هدایت کن.
رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیًا یُنَادِی لِلْإِیمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا ۚ رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ
پروردگارا! بی تردید ما [صدای] ندا دهنده ای را شنیدیم [که مردم را] به ایمان فرا می خواند که به پروردگارتان ایمان آورید. پس ما ایمان آوردیم. پروردگارا! گناهان ما را بیامرز، و بدی هایمان را از ما محو کن، و ما را در زمره نیکوکاران بمیران.
به نام خدای مهربان
سلام ودرود من راازشهر زیبای یزد با مردمانی مهربان ودوست داشتنی پذیرا باش
سعیده ی عزیز دوست همفرکانسی وتوحیدی عزیزم. بازهم با کامنت تو هدایت ها اومد. خدایی که مربی خصوصی من شده وهر بار با نشانه ای بامن صحبت میکنه بازم از زبان شما باهام صحبت کرد
ممنون وسپاسگزارم که صلاه میکنی ومینویسی.
دوست خوبم. دیروز هدایت شدم به کامنتت.
درمورد پدرو مادر.
وقتی نوشتی خدایا تو مادر من. پدر من هستی. اشکها سرازیر شدند
اشک ها حق حق شد وفقط باخدا صحبت میکردم.
خدایا تو برای من همه چیز هستی. با تو توکل برتو هرروز مسیر پیشرفتم بهتر وبهتر میشه
سعیده جااان. چند روزی بود که کمتر مینوشتم وامروز باز هدایت خداوند از زبان شما ودوست عزیز دیگری بود که بنویس تحسین کن.
تمرکز کن به زیبایی ها.
سعیده جااان تحسینت میکنم بخاطر ایمان وتوکلت
سعیده افرین برتو به خاطر استمرار وتعهدت
سعیده جاان برات بی نهایت خوشبختی وثروت آرزومندم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز
و خانم شایسته مهربان
صدای منو میشنوید از
استان قزوین شهرستان بویین زهرا روستای آراسنج
ساعت دقیقا 21:36 دقیقه است خواهر توحیدی و با ایمانم سلام
امیدوارم تعطیلات خوش گذشته باشه بهت قطعا هم کسی که با ایمان و توحید حرکت میکنه ب قول قران
…………………………………………..
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَأَقَامُوا الصَّلَاهَ وَآتَوُا الزَّکَاهَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ
کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند و نماز را برپا داشتند و زکات را پرداختند، اجرشان نزد پروردگارشان است؛ و نه ترسی بر آنهاست، و نه غمگین میشوند.
…………………………………………..
نمیدونم چرا دارم واست کامنت مینویسم خواهر جان
خدایا خودت هدایتم کن
قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی ﴿25﴾گفت پروردگارا سینه ام را گشاده گردان
(25) وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی ﴿26﴾و کارم را براى من آسان ساز (26)
وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسَانِی ﴿27﴾و از زبانم گره بگشاى
(27) یَفْقَهُوا قَوْلِی ﴿28﴾[تا] سخنم را بفهمند (28)
خواهر عزیز
روتین زندگی من اینطوریه
1) شکرگزاری نعمت های خداوند
و تفکر کردن در نعمت هاس اونم با اشک توحیدی
2) نوشتن تمرین ستاره قطبی
وای خدا انقد دقیق داره اتفاق میفته
اگه یه روز ننویسم خودم ناراحت میشم
3) خواندن قران جوری که با هر ایه
میرم تو فکر انقد لذت میبرم ب خداوندی خدا قسم اشکم میریزه
خواهر عزیزم خواندن قران هم تکاملی است
یادمه پارسال کامنت های شما قرانی
بود من متوجه نمیشم اما الان با پوست و گوشت و استخوانم درک میکنم
4) گوش کردن ب دوره احساس لیاقت و دوره 12قدم استاد
امروز صب سرکار بودم ب دلایلی نتونستم قران بخونم
الان بی حال نشسته بودم خونه
دیدم ایمیل اومد خانم شهریاری کامنت گذاشته با شور و حال اومدم کامنت و باز کردم
دیدم اشاره کردی ب خواندن قران
یهو جرقه خورد علی امروز قران نخوندی کسلی آ پاشو زود باش
خواهر جان من امروز سوره انعام رسیدم به به عجب سوره توحیدی و فرکانس بالاییه این سوره انعام
یاد حرف استاد الهی قمشه ای افتادم که میگفت خیلی ها مراسم ختم انعام میزارن بعدش با افتخار میگن ما 50 بار ختم انعام کردیم اما دریغ از فهمیدن یک ایه از این سوره توحیدی
بگذریم خواهر عزیز رسیدم به این ایه
قلبم گفت همین آیه رو بفرست ب سعیده جان منم گفتم چشم
……………………………………………
۞ وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لَا یَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ ۚ وَیَعْلَمُ مَا فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ ۚ وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ إِلَّا یَعْلَمُهَا وَلَا حَبَّهٍ فِی ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَلَا رَطْبٍ وَلَا یَابِسٍ إِلَّا فِی کِتَابٍ مُبِینٍ
کلیدهای غیب، تنها نزد اوست؛ و جز او، کسی آنها را نمیداند. او آنچه را در خشکی و دریاست میداند؛ هیچ برگی (از درختی) نمیافتد، مگر اینکه از آن آگاه است؛ و نه هیچ دانهای در تاریکیهای زمین، و نه هیچ تر و خشکی وجود دارد، جز اینکه در کتابی آشکار [= در کتاب علم خدا] ثبت است.
انعام 59
چقد چسبید این ایه چقد قدرت داد بهم چقد ایمانم و قوی کرد
اما نمیدونم حکمت چه بود که ب شما فرستادم
ببخشید اگه پراکنده صحبت کردم
من این کامنت و با حال خوب برات نوشتم امیدوارم نور هدایت باشه برات برای ادامه مسیر الهی و توحیدی
کامنتم و تموم میکنم با کلام امام حسین تو دعای عرفه
…………………………………………..
خدایا چنانم کن که از تو بترسم گویا که تو را می بینم،
و با پرهیزگاری مرا خوشبخت گردان،
و به نافرمانی ات بدبختم مکن،
و خیر در قضایت را برایم اختیار کن،
و به من در تقدیرت برکت ده، تا تعجیل آنچه را تو به تأخیر انداختی نخواهم، و تأخیر آنچه را تو پیش انداختی میل نکنم.
خدایا قرار ده، بی نیازی را در ذاتم، و یقین را در دلم، و اخلاص را در عملم، و نور را در دیده ام، و بصیرت را در دینم و مرا به اعضایم بهره مند کن،
و گوش و چشمم را دو وارث من گردان،
و مرا بر آن که به من ستم روا داشته پیروز فرما، و در رابطه با او انتقام و هدفم را نشانم ده،
و چشمم را بدین سبب روشن گردان.خدایا گرفتاری ام را برطرف کن، و زشتی ام را بپوشان، و خطایم را بیامرز و شیطانم را بران و دینم را ادا کن.
(همین دعای امام حسین و درک کنیم و عمل کنیم ب یقین جز انسان های با ایمان خواهیم شد )
همتون و ب دستان قدرتمند خداوند میسپارم
هرجا هستید شاد و سبز و ثروتمند باشید………
علی برزگر 23تیر ماه 1403
نیومده رفتیم
یا حق ………..
داداش علی عزیزم سلام
سلام و سلامتی ونور و عشق ورحمت الله به جسم وجان وروح توحیدی و قلب سلیمت
صدای من رو میشنوی از وسط مرکز تجاری کیش،اروم و رها،با قلب روشن،،وسط آدم های ثروتمندی که اومدند برای لذت و تفریح و خوش گذرونی
ازت بینهایت سپاسگزارم که هربار با یک نقطه ی آبی پربرکتت قلب منو روشن میکنی.
یکی از درخواست های من توی ستاره ی قطبی اینکه،خدایا برام نقطه های آبی پربرکت بفرست،خدا میدونه من با چه عشقی کامنت بچه هارو میخونم و چقدر هدایت ازش دریافت میکنم.
همین کامنت رو شما ننوشتی داداش علی،خدا نوشته،چقدر ایه هایی که برام نوشتی هدایت داشت،ازت بینهایت سپاسگزارم که به ندای قلبت گوش دادی و برام نوشتی.
امروز یاد یک گفت و گوی قرآنی بین خودم و دایی جانم که50ساله قاری و معلم قرآنه افتادم احساسم میگه برات بنویسم
دایی جان میگفت تو ایه ی
وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ ۖ وَلَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ
خدا میگه اگر شکرگزاری کنید من شمارو می افزایم ولی نمیگه اگر کفر بگید من عذابتون میکنم،میگه اگر کفران کنید عذابِ من شدیده
میگفت ببین چه عشقی داره به انسان که نمیگه من عذابتون میکنم،میگه نتیجه ی کفر عذابه…
کدوم عذاب؟
به خدا هیچ عذابی دور از نور خدا نیست،دوری از فرکانس منبع وگم کردن نورش نیست…
مثل مهربونی مادر ها میگه:اگر کنار من باشی اگر به من وصل باشی همه چیز برات بهتر میشه،ولی اگر دور بشی خودت اذیت میشی،خودت میترسی،خودت آسیب میبینی…کنار خودم بمون…
ازت ممنونم داداش علی که برام نوشتی و قلب من رو روشن تر کردی.
به امید دریافت یک نقطه ی آبی پربرکت دیگه ای ازت
قلبِ فراوان از خواهر شمالی جنوبیت :)))
سلام سعیده ی عزیزم
شترسواری دولا دولا نمیشه
این نشونه هارو که ازخدامیبینم ته دلم میترسه که من خوب عمل نکردم من لنگ لنگان به قانون عمل کردم البته که میدونم تاحدی درسته و خیلی بیشترباید کارکنم وکارمیکردم
خیلی جاها کج فهمی داشتم نسبت به قانون ولی تلاش خودمو کردم سعی کردم درست عمل کنم
خیلی جاها موفق نبودم ونجواها پیروز شدند میدونم ولی خدایا من تکاملم درحال طی شدنه توهم که بخشنده ومهربانی
ببخش برمن هرکوتاهی که ازم سر زده
خدایا ای رب قدرتمندم من به غفور ورحیم بودنت ایمان دارم
خدایا کمکم کن تاباتعهد بیشتر عمل کنم
کمکم کن تاهرلحظه بهت وصل باشم.تا هر لحظه حس عمیق شکرکزاری رو در درونم زنده نگه دارم
خدایا کمکم کن تا کنترل ذهن رو عالی انجام بدم
خدایا برای عمل به قانون واجرای همه این قوانین درعمل به صورت جدی وبا تمر کز بالا به کمکت محتاجم
خدایا با اشک چشمام برات مینویسم که میخوام توحید سرلوحه زندگیم باشه .خدایا من تو روازخودت میخوام
خدایالحظه ایی منو به خودم واگذارنکن
خدایا محتاجوفقیرم به هر لحظه نگاهت
خدایا ارومم کن تاهر لحظه صدای قشنگتو توقلبم بشنوم .خدایا خودت توقران گفتی از شر نجواهای شیطان به من پناه بیارید .خدایا به توپناه میارم که همه زندگیه منی.خدایا من بدون تو وهدایتهات هیچی نیستم
خدایا کمکم کن تا تورو بیشتربفهمم
نمیدونم که چی شد اینارو برای تونوشتم سعیده جان
ازت ممنونم برای کامنتهای باارزشت
بنام خدای مهربانم
سلام به سعیده ی موحد و شاگرد ممتاز این غار حرا
بارها و بارها بعد خوندن کامنتت قلبم باز شد این حد از استمرارت رو در عمل به آموزه های استاد تحسین کردم
سعیده جان به قول خودت سلام من رو از بندرعباس زیبا تا کیش پذیرا باش
هر بار بعد از خوندن کامنتت خواستم برات بنویسم ولی نمی دونم چرا نمیشد تا الان ک رسیدم به این قسمت از کامنتت و گفتم دگ باید بنویسم برات دختر واقعا فوق العاده ای دریافت هدایت هاا و الهامات اون نتایجی ک از عمل کردن گرفتی نوش جانت
واقعا ب بهشت خوش اومدی
خودم بندری ام و عاشق تابستون و بندرم ولی هنوز کیش رو ندیدم ک انشالله در زمان مناسب خداوند هدایت مکینه
سعیده جان انشالله ک به زودی برامون بنویسی که دخترای قشنگت هم اومدن کیش و پیش خودت هستن راستش این ایمانت رو تحسین میکنم که می تونی بچه ها رو بزاری پیش مامانت و بتونی اون نجواها شیطان رو کمرنگ کنی و کلام الله رو در پر رنگ تر کنی
در پناه خدای یکتا سلامت باشی
ب نام الله هدایتگرم
سلام دختر
سلام میکنم بهت از حوالی مرکز ایران. از شهر قم… شهری ک استاد هم یه روزی مهاجرتش رو از اینجا شروع کرد…
و جالبه اون سالهایی ک استاد قم بودن منم بودم و ایشون با کار کردن روی خودشون الان ماشااالله چقدر زندگی توحیدی و موفق و سلامتی دارن…
دیوانه میکنی تو ادمو دختر
چ میکنی با این ایمانت
چشمام گرد مونده…
امشب چندین کامنت ازت خوندم
شوکه میشم از این همه ایمان
و تحسین میکنم
دستم رو روی مبل میکوبیدم و میگفتم اییییییینه. ایییییییین درستشه. ایییییینه نتیجه کار کردن روی خود.
به قول شاعر…
تو محشری… از همه سری…
مراقب خودت و قشنگیای دلت باش نازنین بانو. خیلی دوست داشتنی و عزیز هستی برام.
سلام سعیده خانوم حالتون خوبه
از دیروز عصر که کامنتهاتون رو این فایل رو خوندم ، دوست داشتم براتون یه پاسخ بنویسم
ولی میگفتم ولش کن شاید فلان شاید بهمان
ولی الان که این کامنتتون رو دیدم که نوشتین من ممکنه جواب کامنت ها رو ندم ولی حتما میخونم و برام مهمه …حس کردم کارخدابود من این نوشتتون رو بخونم و براتون پاسخ بزارم .
ببینید سعیده جان من هم چند سالی هست که اول توسط یک سری اساتید دیگه و بعد از سال 97 بااین سایت روخودم کارکردم . اکانت اولم هم که بااون دوره ای نخریدم ، مال سال 97هست عضویتش ، اینو گفتم که بدونین من پیگیر کارکردن روخودم بودم و هستم ، اونم سالهاست .
یه سری چیزا تو کامنتتون دیدم ولی نرفتم کامنت های قبلیتون رو بخونم فقط متوجه شدم دوتاگل دخترتون شمال پیش پدرومادرتون هستند احتمالا و شماکیش مشغول کارهستید و روابط شخصیتون هم یه تحولاتی داره .
من بعنوان کسی که تو رابطه ی شخصی م ، یک رابطه رو که از سال 91 شکل گرفت در سال 99 تموم شد و واقعا بالطف خدا هزاران باربگم لطف خدا بوده کم گفتم ، همون رابطه ای که تمام شدسال99 لطف خدااون رابطه رو سال 1400 ، مجددا برگردوند برام . الان سال 1403 چقدر راضیم ازرابطم اماحتی این یکماه قبل دراین حدراضی نبودم .نتیجه ای که میخوام بگیرم اینه رابطه شما یک مصداق بارز از گذشته شمادرونیات شما فرکانسهای بماقدمت ایدیهم شماست .
عوض کردن فردی که دررابطه ایم مثل عوض کردن اون آینه است که داریم خودمون رو درش میبینیم
اگر از تصویر خودمون در آینه رضایت نداریم راهش عوض کردن آینه نیست آینه ایراد نداره خودمون رو باید تغییر بدیم
گاهی اوقات یه شرایطی پیش میاد ما خودمون که در موقعیتش قرارداریم مسائل رو ممکنه اونطور که هست نبینیم
نمیخوام خدای نکرده فکر کنید که نیت من براتون چیزی مثل سرزنش یااینهاهست اما برای من که شاید چندتاپیرهن بیشتر ازشماپاره کردم تومسیر این قوانین ، عجیب میاد که شما دختراتون شمال هستن رابطه شخصیتون اونطور شده و کیش هستین مشغول به کار و این رو درسته که ازش تعبیر خوبی میکنید ولی در دوره بعدی زندگیتون شاید نگاه کلی تری که بهش بکنید این وضعیت ، حاکی از یک بهم ریختگی فرکانسی هست
ببینید اینجا که هستید مثل وقتی میخواید غذا درست کنید اگر مثلا شکر رو با آرد قاطی کنید اما به جای روغن و پودر کاکائو ، شیره انگور و زردچوبه بریزید . ماحصل نمیشه یه کیک خوشمزه یه چیزی در میاد که عجیب و غریبه طعم خوبی نداره
الان شما یه تغییراتی داشتین یعنی دارین یه فرکانس هایی رو میفرستین شما تغییر دادین اون روغن رو بجاش شیره انگور ریختین اون پودر کاکائو رو بجاش زردچوبه ریختین ماحصلش شده اینی که میبینید
بهتون اینجا گفتن بجای روغن اگر شیره انگور بریزی خیلی بهتره ، اصلا درستش اینه براتون خیلی دلیل هم آوردن .
ولی کو تا وقتی که واقعا متوجه بشین درستش همون روغن بود
خیلی فاصله هست سعیده خانم خیلی راه هست تا متوجه یسری چیزا بشیم
هرچی میبینید و میشنوید رو کامل نپذیرید مهم این هست شما خدا رو دارید ازش بخواید …که متوجه بشین جای کدوم روغن زندگیتون با شیره انگور جابه جا شده که آدرس اشتباهی بهتون داده شده و الان ماحصل این شده …
برای پاک کردن فرکانس هامون انفاق خیلی راه خوبیه
هرجاهستیم هرشرایطی تجربه میکنیم خودمون ساختیم ولی گاهی باید یه تغییراتی رو بدیم به خودمون و فرکانسهامون چون حس خطر رو باید کرد باید دید که این ترکیب برام کیک نمیسازه .
نمیخام بگم چون مال من اینجور شده مال شماهم اینجور میشه ولی وقتی قانون کلی رو بدونی دیگه فرمول برات راحته .نتیجه رو میشناسی
من افراد زیادی مانند شرایط شمادیدم طی سالای اخیر ، که به موقعیت شمارسیدن
اما به جرات میگم این اون کیکی که شما از درون بخوایدش در نمیاد
اشکال هم اینه که مواد اولیه رو بهتون درست نگفتن
کارایی و درستی شیره انگور به جای روغن رو چنان باور کردین که الان با باوری که به شیره انگور دارین متوجه این نمیشین که کیک اصلا خوب از آب در نمیاد بااین ترکیب
امیدوارم کامنتم یه نوری باشه از سمت خدا ….نوری که مانع تاریکی های بعدی باشه
خدا همراهتون
سلام خدمت استاد ارجمند و دوستای گلم
چند روزی بود سوالم از این جهان این بود آیا فرد مناسبی برای مهاجرتم یا نه؟
به قول استاد تو روی خودت کار کن جواب سوالات بهت داده میشه من تقریبا به این جمله بارها و بارها فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهاجرت من دست کسی نیست من اولین حرکت که تقاضای انتقالی رو بود دادم و باید روی خودم کار کنم بقیشو خدا انجام میده
با این فایل به یقین 90 درصدی رسیدم که من آدم مهاجرتم
من میخوام از زنجان به تهران مهاجرت کنم
دقیقا مثل گفته استاد تا به اینجا عمل کردم بدون اینکه قبلا به این حرفا گوش داده باشم
من وابستگی به اعضای خانواده ندارم چون یک و نیم ساله که از خانوادم چند محله دور شدم و مستقل زندگی میکنم
من آدم بسیار منعطفی هستم و با هرگونه شرایط خودمو سازگار کردم حدودا
به نظرم با این آگاهی که از جلسه اول این صحبت ها دریافت کردم میتونم به راحتی مهاجرت کنم و بیشتر باید روی خودم کار کنم
مرسی ازت خدا بخاطر راهنماییت مرسی که همیشه راهکار مسائلم رو تو خود مسائلم گذاشتی
به نام خدای مهربان سلام
خداروشکر میکنم که قدرت خلق و کنترل زندگیم رو به من داده
دیدگاه من و افکار من قبل از شنیدن فایل نسبت به کلمه مهاجرت
وقتی که اسم مهاجرت رو در این فایل دیدم یاد چند سال گذشته خودم افتادم که فایل ها رو گوش میدادم و برداشت های من چیا بودن
من تا چند سال پیش و بهتره بگم تا قبل از دوره احساس لیاقت فک میکردم که باید مهاجرت کنم مثل استاد تا موفق بشم ،یا مثل رضا دوستم یا مثل بقیه دوستان دیگرم ،حالا این مهاجرت از شهر و دیار و محل کار و اینها بود تو ذهن من
با این دیدگاه من میخواستم محل کارم رو ول کنم و برم ببینم چی میشه در صورتی که کلی باورهای محدود کننده دیگه هم داشتم مثل باور کمبود مثل باور اینکه اینجا بدرد نمیخوره اگر بتونی بری تهران و اونجا کاری انجام بدی و خونه بگیری هنر کردی پول فقط تو تهرانه و از این حرفها
و چقد خودم رو سرزنش کردم که چرا نمیتونم برم
چقد تمرکزم روی ناخواسته ها بود
و چقد احساسم همیشه بد بود و افسرده بودم و هی میخوابیدم که بلکه یه طوری درست بشه بلکه دل یه کسی به حال من بسوزه و حمایتم کنه
چقد احساس قربانی شدن گرفتم که بلکه کسی دستم رو بگیره
چقد از محل کارم خودم رو متنفر کرده بودم و هی میگفتم ببین اینجا چقد کثیفه چقد آدمها نفهمن و کارگرن
چقد اینجا خاکی و روغنیه ، و هی سعی میکردم به این چیزها توجه کنم که بلکه از اونجا بدم بیاد و بواسطه این بد اومدن یه طوری از اونجا کنده بشم و برم
و فک میکردم که اگر به خوبی های اونجا توجه کنم از جنس همون بیشتر میشه و من اونجا گیر می افتم
و همش درگیر بودم با خودم تا همین چند روز پیش که جلسه 17 احساس لیاقت رو تمام کردم و چند دقیقه از جلسه 18 رو،و به یه درک بزرگی از قانون و کج فهمی خودم رسیدم و چقد خوشحالم بابتش
مخصوصا بحث مقایسه ،چون همش من داشتم مقایسه میکردم که فلانی رفتن من موندم و من بیچاره ام ،و اون چقد با هوشه و چقد بلده چکار کنه پس منم بیام اون کارو کنم و وقتی هم یه بار که ازش پرسیدم گفت که بزن بیرون از اونجا و منم گفتم دیگه همینه زدن بیرون عامل اصلی موفقیته، در صورتی که اشخاص زیادی رو دیدم که زدن بیرون ولی تقریبا همون شخص قبلی شدن با یه ذره تغییر در ظاهر
ولی الان فهمیدم که مهاجرت هم نتیجه تغییر باورهست که تو وقتی که باورت تغییر کنه درونت یه چیزی هی بهت میگه که الان وقت رفتنه و فقط بین تو اون یه ترس وجود داره
ولی برای من اینها نیست ، برای من اینه که فرار کن از اینجا ، ببین اینجا چقد بده ولی علاوه بر ترس دلم میخواد تکامل هم طی بشه و انگار میدونم که پول همین جاهم هست ، نیازی نیست که من بخوام بدوم دنبالش و برم بخاطر پول
در حقیقت که خوب دقت کردم دیدم که میخواستم برای پول بیشتر برم ،نه برای لذت بیشتر از زندگی
حالا برم ادامه فایل رو ببینم که ببینم استاد در مورد مهاجرت چی میگه
بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِنْ یَمْسَسْکَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلَا کَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ ۖ وَإِنْ یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلَا رَادَّ لِفَضْلِهِ ۚ یُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ ۚ وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ(107 یونس)
و اگر خدا بر تو ضرری خواهد هیچ کس جز او دفع آن ضرر نتواند، و اگر خیر و رحمتی خواهد باز احدی منع فضل او نتواند، که فضل و رحمت خود را به هر کس از بندگان بخواهد البته میرساند و اوست خدای بسیار آمرزنده و مهربان.
سلام سلام اساتید عزیزم
سلام به دوستان ناب و ارزشمندم
سلام به نسخهی جدید سارا که ماه هاست از سارای قبل مهاجرت کرده
استاد عزیزم ممنون که اینقدر با عشق برامون توضیح میدید
خدایا من آماده ام و اجاره میدم که هدایتم کنی تا این کامنت رو اونجور که باید نوشته بشه، بنویسم…
خدایا تویی که به همه چی محیطی… تویی که همه وی رو خودت خلق کردی… و همه چی مال توعه… و همه چی رو خودتم بدون سر سوزن خطایی داری اداره می کنی… خب با این حال کجا دنبال چی بگردم؟؟… پس با یقین قلبی بهت اعتماد می کنم… فرمون زندگیم دست خودت… دست های تسلیم من بالاست…
استاد عزیزم … من این روزها عجیب درک کردم که از نسخه ی قبلی خودم مهاجرت کردم… آره سارایی که وقتی اتفاق بدی براش می افتاد، به زمین و زمان بد می گفت و همه رو مقصر میدید جز خودش … کلی عجز و ناله می کرد… به همه خبر میداد… همش با احساس قربانی شدن، جلب توجه می کرد… همش به خدا گلایه می کرد که آخه خدایا چرا من؟؟ … همش می گفت: چرا من اینقدر بد شانسم… همش می گفت: چرا هر چی سنگه پیش پای لنگه… و کلی از این حرفا… اما استاد من مهاجرت کردم… من بزرگتر شدم… و این تضاد نازیبای این روزهام، منو به خودم ثابت کرد… دیدم که چقدر بزرگتر شدم… دیدم که چقدر قویتر شدم… چقدر متوکل تر شدم… کارهایی کردم که در حالت عادی خارج از تواناییم بود… روزی که بهم خبر دادن برای همسرم چه اتفاقی افتاده… یک نیروی عجیبی همراهم بود که باعث شد آرامش داشته باشم… ذهنم همش می خواست حالمو بد کنه.. اما نوری در قلبم همواره منو امیدوار می کرد… سارای جدید نه تنها به فضل خدا، خودش اروم بود، بلکه اطرافیان رو هم آروم می کرد… سارای جدید نه تنها ناله نکرد، گلایه نکرد… بلکه همش به خدا می گفت: این فضل توعه… کلی خیر و برکت تو این تضاد هست… سارای جدید نه تنها همه جا جار نزد، بلکه از اطرافیان خواست که لطفاً تنهاش بزارن و تلفنی جویای حال همسرش باشن… تا اینطوری راحت تر ذهنش رو کنترل کنه… سارای جدید نه تنها احساس قربانی شدن نکرد، بلکه با تکیه بر خدا، و الهامات خدا کارها رو پیش برد… سارای جدید نه تنها ناامید نشد و کاسه چه کنم چه کنم به دست نگرفت، بلکه خودش رو بست به قرآن و این سایت توحیدی تا راحت تر این روزها سپری بشه…
استاد عزیزم آره من به فضل خدا مهاجرت درونی کردم… و خدارو شکر می کنم بابت این تغییرات…
استاد عزیزم… به نظر من توحید عملی انسان رو آماده مهاجرت می کنه… حالا چه مهاحرت مکانی چه مهاجرت افکار و درونی… توحید عملی نیرویی بسبار باارزش و عظیمی داره که همه چی رو ممکن می کنه…
چه افرادی برای مهاجرت کردن مناسبت ترند؟؟
مهاجرت کردن یه تصمیم خیلی بزرگیه… بعد از مهاجرت دو گروه هستن گروهی که خیلی سختی کشیدن و از نتیجه راضی نیستن… و گروهی که از نتیجه راضی ان و ادعا می کنن اگر صدبار هم برگردن عقب، همین تصمیم رو می گیرن…
اگر شخصیت مناسب مهاجرت نداشته باشیم، می تونیم این شخصیت رو با جهاد اکبر بسازیم …
اولین موضوع: انگیزه و هدف
صدبار باید از خودم بپرسم: چرا من می خوام مهاجرت کنم؟؟ هدفم چیه؟؟ انگیزه هام چیه؟؟
آیا این انگیزه ها واقعی ان یا درونی ان؟؟ یا لحظه ای ان؟؟ آیا کنجکاوی برای شناخت دنیای اطرافت؟؟ این خودش نشونه ی خوبیه برای شناخت خودت که مناسب مهاجرت هستی یا نه؟؟
2. چقدر می تونی خودتو با شرایط جدید آداپت کنی؟؟ با چالش های جدید؟؟ یا حتی چقدر می تونی از تغییرات استقبال کنی؟؟
اگه به راحتی می تونی، شغلت رو عوض کنی… تغییر مسئولیت در شغلی که داری… ببین چقدر مقاومت می کنی؟؟… وقتی می خوای مسافرت بری، همه چی باید از قبل اوکی باشه همه چیز رو با خودت می بری یا انعطاف داری؟؟… یهو هوا سرد بشه یا گرم بشه؟؟… اگه همه چی اونجوری که تو ذهنت ساختی پیش نره چقدر می تونی ارامش داشته باشی و به جای غر زدن لذت ببری؟؟…
ممکنه یکی این ویژگی ها رو نداشته باشه ولی اگر بخواد می تونه ایجاد کنه…
با این باور که هر چیزی بشه، خدا همراه منه و منو درمانده نمیزاره…
استاد عزیزم تو این زمینه هم رشد کردم… امسال از محیط کار قبلیم راضی نبودم.. از خدا طلب هدایت کردم… و بدون هیچ تقلایی مدیر توحیدی یه مدرسه ی بسیار خوب باهام تماس گرفت برای همکاری، و منم با عشق پذیرفتم… چون می دونستم این قطعاً اجابت خواسته ی منه… در حالیکه نجواها اذیتم می کرد و اجازه نمیداد از محیط امنم خارج بشم
3. چقدر وابستگی های عاطفی با خانواده و دوستان و فک و فامیل دارید؟؟ که اگه نباشن به شدت احساس کمبود می کنی… یا با شهرت و جایی که داری باهاش زندگی می کنی…
علاقه مند که آدم های جدید رو بشناسه… دوستای جدیدی پیدا کنه…
استاد عزیزم… در این مورد هم خداروشکر وابستگی ندارم حتی به همسرم… فرزندانم… و مادرم و برادرام… و دارم تلاش می کنم افراد رو همونطور که هستن، بپذیرم و تمرکزم روی خودم باشه تا انسان های ارزشمند و موحد و درستکار و صادق و در صلح با خودشون و جهان وارد زندگیم بشن… و در این مورد مقاومتی ندارم
4. چقدر با تغییر مقاومت داری یا مشتاقی به تغییر کردن یا منطقه امنت رو دوست داری؟؟ تغییر منوی غذا… محل کار… رشته تحصیلی… تغییر شغل.. تغییر مسئولیت… تغییر کلاس… تغییر نرم افزار… تغییر گوشی… تغییر محله و خونه…
تو این مورد قبلاً صفر کلوین بودم… اما الان به قدرت توحید و این باور که «اِنَّ مَعْیَ رَبّی ، سَیَهْدیٖن – رب من همراه من است ، او هدایتم خواهد کرد»
خیلی راحت تر از منطقه امنم خارج میشم… البته در ایتدا برام ترسناکه ولی به قول شما سخت نیست…
قبل مهاجرت باید مسافرت کنی یه مدت اونجا زندگی کنی ببینی می تونی یا نه…
این جمله خیلی کلیدی بود استاد… اینطوری خواسته های ادم هم واضح میشه… مشخص میشه اون انگیزه ها برای مهاجرت درونی بوده یا فیک بوده
روند تکاملی رو باید طی کنی… استاد با این همه مهاجرت در ایران ولی قبل مهاجرت به آمریکا، کشورهای اروپایی رو تجربه کردن…
مهم احساس خوشبختی… هیچ جای دنیای مادی، پرفکت نیست فقط بهشته که پرفکت و خدا وعده داده…اگر اونجایی که هستی، راضی هستی … یعنی احساس خوشبختی می کنی
مهم احساس خوسبختی
مهم احساس خوسبختی
مهم احساس خوسبختی
استاد کاش اینو عمیق درکش کنم
مررررسی استاد از اینکه اینقدر با سخاوت برامون توضیح میدید… الهی نور خدا همیشه و هر لحظه در زندگیتون جاری باشه
بی نهایت دوستون دارم
رَّبِّ أَنزِلۡنِی مُنزَلࣰا مُّبَارَکࣰا وَأَنتَ خَیۡرُ ٱلۡمُنزِلِینَ
به نام یگانه بی همتا
سلام به استاد عزیزم و عزیز دلشون
سلام به دوستان گل وبلبل گلستان عباسمنش
با شنیدن این فایل حسابی برگشتم به گذشته و یاد خاطرات شیرین و افکاری افتادم که همجنس افکار الانمه در حالیکه هیچی از قانون نمیدونستم
من در زمان بچگی محله ای زندگی میکردیم که تقریبا بیشتر فامیلها دور و بر هم بودیم و فاصله خونه هامون کمتر از ده دقیقه بود
و من اصلا از ابن موضوع خوشحال نبودم درون من همیشه تنهایی و خلوت میخاست همیشه دوست داشتم جای دوری زندگی کنم همیشه دوست داشتم جایی که زندگی میکنم کسی رو نشناسم و کسی هم منو نشناسه و غریب باشم
اصلا افکار من با هم سن و سالهای خودم خیلی متفاوت بود من همیشه تو عالم خودم و رویاهای خودم زندگی میکردم همیشه دوست داشتم خونه خلوت باشه من با خودم حرف بزنم و جالبه روی حاشیه های فرش راه میرفتم و با خودم حرف میزدم و تلفنی نبود که مزاحم افکار من باشه و وقتی مادرم خونه نبود همه میدونستن و کسی نمیومد
آرزوی من همیشه ابن بود زود به زود اثاث کشی کنیم و محیط زندگیمون و عوض کنیم و هر وقت ی ماشین میدیدم اثاث میبره لحظه ها با حسرت نگاه میکردم
حتی یک نفر با من همفکر نبود و اگر نظر منو میفهمید یا مسخره میکرد و یا اگه بزرگتر بود دعوام میکرد و میگفت تو ناسپاس هستی همه آرزو دارند خونه داشته باشند
خلاصه قربونش برم اهل سفر هم که نبودیم حالا اگه مرغ همایی سرمون مینشست میرفتیم قم یا چند سال یکبار مشهد همین و همین
شمال هم که اصلا چون اونجا مال بی حجابا بود ما نباید میرفتیم کل مسافرت ما ولایت پدری بود
پدرم تا تعطیل میشدیم مار و میبرد اونجا خودش میومد تهران و پنجشنبها میومد جمعه برمیگشت
ما هم دو ماهی اونجا پوست مینداختیم البته کل فامیل هم همین برنامه رو داشتند خوش میگذشت ولی همون بود و تجربه جدیدی نداشتیم
خلاصه از کل خواستگارهایی که برام میومدن در طی نوجوانی تا جوانی که خدایی هم زیاد بودند قسمت پسر عمو شدیم و دوباره تکرار همون گذشته و خالی از لطف نباشه که من چه رویاهایی واسه خودم ساخته بودم ولی انگار از اون خونه اومدم این خونه و فرقش این بود که خونه عمو دورتر بود ما منطقه 10 بودیم عموم اونطرف آزادی اول منطقه 2
حالا شانسی که داشتم این بود که عمومینا اهل سفر بودن و بیشتر اونم زیارتی و گاهی سیاحتی
حالا قسمت خوب ماجرا
ما ماشین که نداشتیم و خدارو شکر همسرم فکر مسافرت بود و بعد چند ماه من که ی بچه هم با خودم حمل میکردم رفتیم ماه عسل
بندر انزلی و از اونجاهم مشهد باورتون نمیشه من بچه تهران تا اونروز دریا ندیده بودم و حیروون فقط به دریا نگاه میکردم با خودم حرف میزدم مبهوت بودم و من چقدر ندید پدید بودم و من فکر میکنم کل تهرانیها شمال رفته بودند که البته کل فامیل اینجور بودبم پولدار و بی پول و یک چند تا استثنا داشتیم اصلا بزرگترهای ما به سفر فکر نمیکردند
قربون خدا برم تو کمتر از پنج سال سه تا بچه ناز نازی به من داد ولی تو همون شرایط بدون ماشین دوتا بچه آخری که پوشکی هم بودند البته پوشک کجا بود کهنه و مشمع ولی هر تابستون ما میرفتیم مسافرت شهرهای مختلف ایران اونم با اتوبوس و خیلی سخت بود ولی کلی خوش میگذشت و همه میگفتند بابا شما دیوانه اید چه جوری آخه میرین
ولی من عاشق سفر عاشق دیدن جاهای جدید عاشق تجربه های جدید عاشق آداب و رسوم جدید و جالبه هر شهری که میرفتیم به اصرار که بیا زندگی مون و بیاریم اینجا اصلا من میمونم برو وسیله هارو بیار و همسرم ی نگاه عاقل اندر سفیه به من مینداخت و میگفت خل شدی کارم چی میگفتم بابا همه جا کار هست
اصلا وابسته نبودم به هیچ کس و هیچ جا دلم لک میزد واسه جاهای غریب و دوردست و اصلا انگار هیشکی منو نمیفهمید و همسرم و خانوادم همیشه میگفتند تو همش تو رویا زندگی میکنی و واقعیت چیز دیگه س بخدا الانم که سالها میگذره همینو میگن همسرم به بچه ها میگه مامانتون هنوزم تو رویاهاش زندگی میکنه و اون موقع ها اصلا اینو نمیدونستم که من به شهرم وابسته هستم و شاید میرفتم پشیمون میشدم
القصه بچه ها بزرگ و بزرگتر شدن و از نظر شرایط مالی سختتر و سختر شد هزینه ها طاقت فرسا شدند ولی قلب من میگفت تغییر ، حرکت ، تجربه
یکی دو سالی به فاصله رفتیم خارج از تهران و دلتنگ هیچکس نمیشدم البته تو ی کامنتی توضیح دادم که مرتب مهمان داشتیم یا دعوت میشدیم
تهران و من رو درگیر همه چیز میکردن و نمیزاشتن از تنهایی لذت ببرم
من سفر کردن رو دوست دارم تعییر محل زندگی تو شهر خودم رو دوست دارم رفتن به کوه و دشت و کویر رو دوست دارم خیلی زیاد اما استاد جان من ضعف در مهاجرت دارم و میبینم کسی مهاجرت میکنه هم تعجب میکنم هم تحسین که البته تحسین کردن رو بعد از اینکه شاگرد شما شدم یاد گرفتم و واقعا دلم برای شهر عزیزم تهران تنگ میشه باورتون نمیشه من آخرین باری که یکسال خارج از تهران بودم وقتی شبکه پنج اخبار تهران رو میگفت گریه میکردم و میگفتم دلم واسه تهروون تنگ شده حالا جالبه مرتب هم میومدیم
استاد جان آنچه درمورد مهاجرت گفتین و من خودم رو کنکاش کردم دیدم من دلتنگ کسی نمیشم میتونم با شرایط به ظاهر سخت کنار بیام خیلی راحت با دیگران ارتباط برقرار میکنم اما در وجودم مهاجرت به شهری و کشوری رو در خودم نمیبینم و فقط در حد مسافرت و دیدن افراد جدید شهر جدید کشور جدید و اصلا ثابت بودن رو دوست ندارم ولی در حد مسافرت
تغییر رو درون شهر خودم دوست دارم تجربه محلهای جدیدرو دوست دارم تنهایی و خلوت رو دوست دارم
ولی هنوز حتی نمیتونم فکرش رو بکنم که بخام جای دیگری زندگی کنم و شاید این از ضعف من باشد
استاد جان نمیدونم فکرم درسته یا نه ؟ وجودم زندگی برای همیشه غیر از شهر خودم رو دوست نداره
و شما و مریم جان رو با تمام وجودم تحسین میکنم که اینقدر با خودتون در صلح هستید و این جهاد واقعا اکبر رو انجام دادین چقدر این گلستان زیبا و با طراوت و آرام استاد جان به انسان آرامش میده و عطر گلهای اون انسان رو مست میکنه و چقدر من احساس صمیمت و راحتی میکنم و حرفهای دلم رو میزنم و فکر نمیکنم که اینهارو جایی گفته باشم و در این گلستان گلهایی رو که اصلا نه دیدم ونه میشناسم ولی با عشق میبویم لذت میبرم و راز دل میگویم
انشاءالله هر جا که هستین خوش و خرم و شاد باشین
انشاءالله ی سفر هم بتونم بیام ببینمتون ولی استاد جان اصرار نکنید بمونم چون باید برگردم تهران و فکر میکنم باید بلیط رفت وبر گشت بگیرم (ایموجی خنده)
دوستون دارم
به نام یگانه بی همتا
سلام به استاد عزیزم و عزیز دلشون
سلام به دوستان گل وبلبل گلستان عباسمنش
با شنیدن این فایل حسابی برگشتم به گذشته و یاد خاطرات شیرین و افکاری افتادم که همجنس افکار الانمه در حالیکه هیچی از قانون نمیدونستم
من در زمان بچگی محله ای زندگی میکردیم که تقریبا بیشتر فامیلها دور و بر هم بودیم و فاصله خونه هامون کمتر از ده دقیقه بود
و من اصلا از ابن موضوع خوشحال نبودم درون من همیشه تنهایی و خلوت میخاست همیشه دوست داشتم جای دوری زندگی کنم همیشه دوست داشتم جایی که زندگی میکنم کسی رو نشناسم و کسی هم منو نشناسه و غریب باشم
اصلا افکار من با هم سن و سالهای خودم خیلی متفاوت بود من همیشه تو عالم خودم و رویاهای خودم زندگی میکردم همیشه دوست داشتم خونه خلوت باشه من با خودم حرف بزنم و جالبه روی حاشیه های فرش راه میرفتم و با خودم حرف میزدم و تلفنی نبود که مزاحم افکار من باشه و وقتی مادرم خونه نبود همه میدونستن و کسی نمیومد
آرزوی من همیشه ابن بود زود به زود اثاث کشی کنیم و محیط زندگیمون و عوض کنیم و هر وقت ی ماشین میدیدم اثاث میبره لحظه ها با حسرت نگاه میکردم
حتی یک نفر با من همفکر نبود و اگر نظر منو میفهمید یا مسخره میکرد و یا اگه بزرگتر بود دعوام میکرد و میگفت تو ناسپاس هستی همه آرزو دارند خونه داشته باشند
خلاصه قربونش برم اهل سفر هم که نبودیم حالا اگه مرغ همایی سرمون مینشست میرفتیم قم یا چند سال یکبار مشهد همین و همین
شمال هم که اصلا چون اونجا مال بی حجابا بود ما نباید میرفتیم کل مسافرت ما ولایت پدری بود
پدرم تا تعطیل میشدیم مار و میبرد اونجا خودش میومد تهران و پنجشنبها میومد جمعه برمیگشت
ما هم دو ماهی اونجا پوست مینداختیم البته کل فامیل هم همین برنامه رو داشتند خوش میگذشت ولی همون بود و تجربه جدیدی نداشتیم
خلاصه از کل خواستگارهایی که برام میومدن در طی نوجوانی تا جوانی که خدایی هم زیاد بودند قسمت پسر عمو شدیم و دوباره تکرار همون گذشته و خالی از لطف نباشه که من چه رویاهایی واسه خودم ساخته بودم ولی انگار از اون خونه اومدم این خونه و فرقش این بود که خونه عمو دورتر بود ما منطقه 10 بودیم عموم اونطرف آزادی اول منطقه 2
حالا شانسی که داشتم این بود که عمومینا اهل سفر بودن و بیشتر اونم زیارتی و گاهی سیاحتی
حالا قسمت خوب ماجرا
ما ماشین که نداشتیم و خدارو شکر همسرم فکر مسافرت بود و بعد چند ماه من که ی بچه هم با خودم حمل میکردم رفتیم ماه عسل
بندر انزلی و از اونجاهم مشهد باورتون نمیشه من بچه تهران تا اونروز دریا ندیده بودم و حیروون فقط به دریا نگاه میکردم با خودم حرف میزدم مبهوت بودم و من چقدر ندید پدید بودم و من فکر میکنم کل تهرانیها شمال رفته بودند که البته کل فامیل اینجور بودبم پولدار و بی پول و یک چند تا استثنا داشتیم اصلا بزرگترهای ما به سفر فکر نمیکردند
قربون خدا برم تو کمتر از پنج سال سه تا بچه ناز نازی به من داد ولی تو همون شرایط بدون ماشین دوتا بچه آخری که پوشکی هم بودند البته پوشک کجا بود کهنه و مشمع ولی هر تابستون ما میرفتیم مسافرت شهرهای مختلف ایران اونم با اتوبوس و خیلی سخت بود ولی کلی خوش میگذشت و همه میگفتند بابا شما دیوانه اید چه جوری آخه میرین
ولی من عاشق سفر عاشق دیدن جاهای جدید عاشق تجربه های جدید عاشق آداب و رسوم جدید و جالبه هر شهری که میرفتیم به اصرار که بیا زندگی مون و بیاریم اینجا اصلا من میمونم برو وسیله هارو بیار و همسرم ی نگاه عاقل اندر سفیه به من مینداخت و میگفت خل شدی کارم چی میگفتم بابا همه جا کار هست
اصلا وابسته نبودم به هیچ کس و هیچ جا دلم لک میزد واسه جاهای غریب و دوردست و اصلا انگار هیشکی منو نمیفهمید و همسرم و خانوادم همیشه میگفتند تو همش تو رویا زندگی میکنی و واقعیت چیز دیگه س بخدا الانم که سالها میگذره همینو میگن همسرم به بچه ها میگه مامانتون هنوزم تو رویاهاش زندگی میکنه و اون موقع ها اصلا اینو نمیدونستم که من به شهرم وابسته هستم و شاید میرفتم پشیمون میشدم
القصه بچه ها بزرگ و بزرگتر شدن و از نظر شرایط مالی سختتر و سختر شد هزینه ها طاقت فرسا شدند ولی قلب من میگفت تغییر ، حرکت ، تجربه
یکی دو سالی به فاصله رفتیم خارج از تهران و دلتنگ هیچکس نمیشدم البته تو ی کامنتی توضیح دادم که مرتب مهمان داشتیم یا دعوت میشدیم
تهران و من رو درگیر همه چیز میکردن و نمیزاشتن از تنهایی لذت ببرم
من سفر کردن رو دوست دارم تعییر محل زندگی تو شهر خودم رو دوست دارم رفتن به کوه و دشت و کویر رو دوست دارم خیلی زیاد اما استاد جان من ضعف در
مهاجرت دارم و میبینم کسی مهاجرت میکنه هم تعجب میکنم هم تحسین که البته تحسین کردن رو بعد از شاگرد شما بودن یاد گرفتم و واقعا دلم برای شهر عزیزم تهران تنگ میشه باورتون نمیشه من آخرین باری که یکسال خارج از تهران بودم وقتی شبکه پنج اخبار تهران رو میگفت گریه میکردم و میگفتم دلم واسه تهروون تنگ شده حالا جالبه مرتب هم میومدیم
استاد جان آنچه درمورد مهاجرت گفتین و من خودم رو کنکاش کردم دیدم من دلتنگ کسی نمیشم میتونم با شرایط به ظاهر سخت کنار بیام خیلی راحت با دیگران ارتباط برقرار میکنم اما در وجودم مهاجرت به شهری و کشوری رو در خودم نمیبینم و فقط در حد مسافرت و دیدن افراد جدید شهر جدید کشور جدید و اصلا ثابت بودن رو دوست ندارم ولی در حد مسافرت
تغییر رو درون شهر خودم دوست دارم تجربه محلهای جدیدرو دوست دارم تنهایی و خلوت رو دوست دارم
ولی هنوز حتی نمیتونم فکرش رو بکنم که بخام جای دیگری زندگی کنم و شاید این از ضعف من باشد
استاد جان نمیدونم فکرم درسته یا نه ؟ وجودم زندگی برای همیشه غیر از شهر خودم رو دوست نداره
و شما و مریم جان رو با تمام وجودم تحسین میکنم که اینقدر با خودتون در صلح هستید و این جهاد واقعا اکبر رو انجام دادین چقدر این گلستان زیبا و با طراوت و آرام استاد جان به انسان آرامش میده و عطر گلهای اون انسان رو مست میکنه و چقدر من احساس صمیمت و راحتی میکنم و حرفهای دلم رو میزنم و فکر نمیکنم که اینهارو جایی گفته باشم و در این گلستان گلهایی رو که اصلا نه دیدم ونه میشناسم ولی با عشق میبویم لذت میبرم و راز دل میگویم
انشاءالله هر جا که هستین خوش و خرم و شاد باشین
انشاءالله ی سفر هم بتونم بیام ببینمتون ولی استاد جان اصرار نکنید بمونم چون باید برگردم تهران و فکر میکنم باید بلیط رفت وبر گشت بگیرم (ایموجی خنده)
دوستون دارم
بنام خدای رزاق .
سلام به استاد عزیرم و مریم خانم عزیزم .
و سلام ب دوستان عزیز و خانواده عزیزم ک توحیدی هستیم و از خداوند میخوایم ک ثابت قدم باشیم در این مسیر موفقیت و پر از آرامش و خداشناسی و نزدیکتر شدن ب خداوند
من 27 سال ینی از بدو تولد تا دو ماه پیش توی استان ایلام شهرستان دهلران زندگی میکردم و ب لطف خدای مهربان این دوماه که اومدم مازندران و شهری ساری و شهرستان فرح آباد.و دارم زندگی میکنم با توکل ب خداوند رزاق وعمل ب آموزه های استاد .و دیدن سریا شفر ب دور امریکا و زندکی در بهشت ک اب و هواش فوق العاده بود و این تضاد در من ب وجود اومد که باید برم شهر خوش اب. و هوای تری زندگی بکنم .
و اومدم اینجا خونواده خواهرمم اینجا زندگی می کنند و ما چند باری ک اومدیم مازندران دیدم عالیع و مهاجرا کردیم ب لینجا خدارو صد هزار مرتبه شکر که واقعا هم مردمش بسیار فوقالعاده هستن و هم درامدش خیلی عالیه نسبت ب شهر خودم و هم اب و هواش خیلی عالیه نسبت ب شهرخودم.
و الان داریم توی این شهر خوش اب و هوا زندگی میکنیم و انواع فرهنگ هارو دارم میبینم و با افراد حدید اشنا میشم و لذت میبرم خدارو بی نهایت یار شکرش خدایا دوستت دارم و امروز فایل جلسه 6 قدم اول و دوباره نگاه کردم و فوق العاده بود مطالبی ک درش بودو حس میکنم هیجوقت نشنیدم ک الان دومین باره دارم گوشش میدم با اینکه تا قدم 3 خریداری کردم ولی دوباره بزگشتم ب قدم اول ک بار ها و بارها گوش بدم و خودم متعهد کردم کع تمام گفته هلی استاد و وحی مُنزل ببینم . عاشقتونم انشالله هر کجای دنیا هستید در پناه الان یکتا شادو سالم.و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و اخرت با ارامش باشید عاشقتونم1403.04.22
سلام به رفقای عزیزم
راجع به این فایل، چند روز است که دارم فکر میکنم. چیزهایی به ذهنم رسید که بنظرم میآید باید اینجا بنویسمشان.
آقای عباسمنش،شما نه تنها الگوی خوب مهاجرت، بلکه الگوی زندگی توحیدی و متکی به خود و متکی به ذات احدیت هستید.
چند سال است که این الگو در ذهن من نقش بسته. من زیاد آدمها را قدیس نمیکنم و ازشان بت نمیسازم، ولی شما سزاوارید که در خیلی از زمینه ها ازتان یاد کنم.
شما مرجع من، برای شکل دهی یک زندگی مستقل و متکی به خود هستید…تحسین بر شما!
صرف نظر از نتیجه هایی که انسان در طول زندگی، از کارهایی که میکند، میگیرد، این حس استقلال و آزادگی و اتکا به قدرت خود، که در شما به شدت دیده میشود، بسیار تحسین برانگیز و ریشه تمام موفقیتهاست.
توی شیراز ، بازاری وجود دارد که از پدر به فرزندان دست بدست میشود. این بازار قدیمی، علی رغم اینکه صاحبانش تماما در طول صدها سال، ثروتمند و متمکن بوده و هستند، ولی فکر کردن به روش زندگی خاص آنها، برای من نفرت انگیز است!
چرا؟ اینها آدمهایی بسیار محتاطند که به ندرت دنبال شغلی به غیر از شغل پدرشان میروند.
توی حجره های این بازار، پیرمردان 70 یا 80 ساله ای پیدا میشوند که هنوز شاگردی پدرانشان را میکنند، توی مغازه پدرانشان!!
این روش زندگی، دهها و صدها سال است که امتداد دارد. اصلا افراد این بازار به همین رویکرد بسیار محتاطانه در زندگی، شهره اند. اهالی قدیمی بازار، وقتی میخواهند بی وجودی و بی عرضگی را مثال ببزنند، میگویند: مثل بچه های بازار فلان!
این الگو را در خانواده و فامیل هم نزد بعضیها یافته ام که از قضا، معمولأ آنها هم از لحاظ مادی، زندگی سطح بالا و بدون ریسکی را دارند.
خواستم بگویم: یه دونه ای، مرد! اینکه آدم در پانزده سالگی از خانه پدری بیرون بزند و تند و تند مراحل ترقی را با چشیدن مزه تنهایی و بی پولی و فشار تمام و کمال زندگی، طی کند، زیاد در ایران و فضاهای سنتی، مرسوم نیست.
به همین خاطر، حضور نامرئی پدر شما در داستانهای پرفراز و نشیب زندگیتان، خیلی کلیدی است.
این مرد، خواسته یا ناخواسته، شما را به کوره فشار الماس سازی هل داده است!
من مطمئنم که اگر شما هم یک پدر متمول بازاری از همان بازار کذایی که مثال زدم، داشتید، الان سایت عباسمنش هم وجود نداشت!
بر همین اساس، خواستم بگویم که اگرچه شما در داستان مهاجرت، صاحب نظر هستید، ولی دوستانی که قصد اقتدا به شیوه زندگی پرماجرای شما رادارند، باید ریشه ی ماجرا را خم مدنظر قرار دهند…
اگر کسی از بودن در غربت لذت نمیبرد و به پوچی میرسد، شاید از خانه گرم و نرم پدری به غم غربت پرتاب شده! از شرایطی که از تلاش از صفر، برای رسیدن به همه زندگی، فاصله دارد!
وقتی آن خانه سیمانی شما در بندرعباس را توی نظر میآورم و تلاشهای بی وقفه تان برای بهبود مستمر زندگی را در این سالها متوجه میشوم، خوب میفهمم که شما بسیار بسیار خودساخته تر از من هستید و همه من با این مسیری که شما رفتید، تطابق ندارد!
نقطه شروع چنان مسیری، همان بیرون زدن از خانه پدری و حمله به آرزوها بوده. کاری که در 100 نفر این دوره زمانه، کمتر از 1 نفر از قشر متوسط ممکن است انجام بدهد.
اما آنچه میخواستم با این مقدمات بگویم، این بود که: پذیرفتن مسئولیت تمام و کمال زندگی، قدم اول برای رشد و تغییر و مهاجرت از کودکی به بلوغ است.
من، اعتراف میکنم که در 46 سالگی، هنوز به پدر و مادرم گوشه چشم دارم و از آنها در زمینه های عاطفی ، هنوز متوقع هستم.
نتیجه میگیرم که روش بزرگ شدن شما، بطور اتفاقی با بزرگ کردن نرمال فرزند در آمریکا و اروپا منطبق است!
و اینکه حاصل این داستان، اینست که شما دارید یک روش فرزند پروری مناسب را هم در قالب این فایلها ترویج میدهید!
ممنونم.
بنام خدای رزاق .
سلام ب استاد عزیزم و مریم خانم زیبا .
خداروشکر میکنم ک استاد در زندگی من وجود داری و خداوند از طریق تو داره این اگاهی هارو ب من میده .
دقیقا من هم وقتی خواستیم ب هدف مهاجرت کنیم از خدا نشانه خواستم و زدم روی من را ب سوی نشاته ام هدایت کن و از طریق شما خداوند منو هدایت کرد این صجبت برای برج 7 سال 1402 هستش و از کلام شما شنیدم ک اول باید تویشهر و کشور خودت موفقدبشی بعد مهاحرت کنی و الان ک دارم این فایل و میبینم متوجه شدم ک کاری و ک انجام ندادم درست بوده و درست ب الهانات درونم توجه کردم و گوش دادم چون هر کاری و عجله ترس و نگرانی توش باشه کار شیطانه و هدایت نیست و کاری و با شرایط فعلی الانت سازکار نیست بازم برای تو نیست .
واقعا تمام اون دلیل هایی ک برای مهاحرت گفتین باید یک شخص داشته باشه من دارم و عاشق سفر کردن ب شهر ها و کشور های محتلف هستن و دوس دارم ک قومیت هارو ببینم غذاشونو ببینم و فرهنگ هاشونوو ببینم و عاشق اینم ک زبان های مختلف و یاد بگیرم برم قدم بزنم صحبت کنم با افراد جدید اشنا بشم توی شهر ها و کشور های مختلف و همیشه اینو ب خودم میگم از اونجایی ک مهانرت کردی اونارو داری و اونجارو کاملا بلدی برو ی حای دیگه ی جای دیگه رفیق میدا کن زندگیتو بساز ب درامد برس . شاد باش لذت ببر موفق شو بعد دوباره برو جای دیگه لذت ببر. من واقعا آزادی برام مهم ک چس بپوشم زملنم در اختیارم باشه . و لذت ببزم از روی خودم کار کردن استدد من الان یک روز روی اموزه های شما کار نکم انگار که ی چیزی گم کردم .و نمیتونم تصمیم بگیرم . با اینکه هر روز دارم روی خودم کار میکنم و فایل گوش میدم .بازم هزاران سال دیگه این کارو انحام میدم و من پولی ک پس انداز میونم از محصولات شما میخرم و آرامش میگیرم منی ک اصلا نمیتونستم یک فایل پولی از شما بخرم الان مرتبا دارم فایل های شمارو میخرم.وهدف بعدیم دوره قانون سلامت هستش ک باید ب راحتی بخرنش الانم دارم روری دوره 12 قدم و عزت نفس کار میکنم ک فوق العاده هستن این دوره ها ینی تنام دوره های شما .
و مهاجرت هم خیلی شیرینه استاد فرهنگ های جدیدو یاد گرفتن . زبان یاد گرفتن . شهر هاو کشور های جدیدو دیدن مردم حدید با لباس های جدید . با باورهای جدید . با طرز برخورد جدید واقعا لذت بخشه خدارو صد هزار مرتبه شکر ک این فایل و دیدم دوستون دارم در پنله الله یکتا هم خودن دوس دارم ب شدت و هم استاد و خانم شایسته شما رو دوس دارم و هم اعضا صمیمی خانواده ام ک شما ها هستید و عاشقتونم . در پناه الله یکتا شاد و. سالن باشید در دنیا و اخرت و از خدای مهربان میخوان ک منو ب راه کسانی ک ب آنها نعمت داده هدایتن بکنه و نه راه کسانی و ب انها غذب کرده و نه راه گمراهان . خدای . شکرت که من انسان فوق العاده. بینظیرو خلاقی هستم .و اینم بگم استادکه شما با کلامتون یک ایده عالی ب من دادی من در رابطه با یک موضوعی خسته شدم بودم و به تضاد برخورده بودم ک راه حلشو خداوند از کلام شما ب من گفت و خیلی سبک شده بودم ک گفتن هر چیزی ک فیلتر شده باشه من توش نمیرم منم واتساپ و تمام فیلتر شکن هارو پاک کردم دیگه ب کارم نمیان و تمرکزم و میزارم روی خودم عاشقتونم 1403.04.22