چرا با وجود تلاش فراوان، به خواسته‌هایم نرسیده ام؟ | قسمت 1 - صفحه 66 (به ترتیب امتیاز)

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری چرا با وجود تلاش فراوان، به خواسته‌هایم نرسیده ام؟ | قسمت 1
    495MB
    33 دقیقه
  • فایل صوتی چرا با وجود تلاش فراوان، به خواسته‌هایم نرسیده ام؟ | قسمت 1
    61MB
    31 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1205 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    نیلوفر فرزین گفته:
    مدت عضویت: 781 روز

    سلام و درود ب استاد عزیز و مریم جانم

    خدارو صد هزار مرتبه شکر خدایا

    مرسی بابت همه چیز ک ب زندگیمون اوردی

    داری با خوب یا بد تکامل هامونو طی میکنیم

    من نمیدونم چرا بی حسم ب همه چیز اینجوری شدم در کل

    ولی بعضی موقع ها خیلی عصبی میشم زود بی دلیل

    از خدا فقط هدایت شدن میخوام

    من مغازع خودمو میخام باز کنم نمیدونم از کجا کی چجوری میخوام برسم ب خواسته هام سپردم دست خدا ولی نمیدونم چرا بی حس شدم بهش میخوامااااااا خیلی میخوامش دارم تجسمش میکنم

    هرکاری میکنم بهش

    و احساس میکنم دورم ازش

    و برادرم ک میخاد مغازه باز کنه ک بابام سرمایشو میده میخواد من برم باهاش شریک شم نمیدونم برم نرم گفتم ک سپردم دست خدا هدایتم کنه

    مثلا اون زودتر از من باز میکنه میدونم شایدم برم باهاش شریک شم دوستانی ک نظری دارند حتما بگن بهم

    و سوال اخر اینه ک نمیدونم چرا خودمو اوکی میکنم اوکی میکنم ذهنم یهو منفی میشه زود برش میگردونما

    همیشه ک خیره با هممون و من باور دارم ب همه چیز میرسم تمام تک تک خواسته هام

    خدایی ک مارو هدایت کرده تا اینجا بقیشم هدایت میکنه

    خدایا شکرت بابت تمام نعمت هاصدای گنجیشک

    صدای بچع ها

    صدای دست زدن ها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      فریبرز کاوه گفته:
      مدت عضویت: 2124 روز

      درود بر شما بانو فرزین گرامی

      با خودتان رک باشید و بدانید که تنها فرمانروای جهانیان است که روزی دهنده‌ی شما و من و همه‌ی آفریدگان است و بس!

      تنها راه این است که تنها به رب العالمین توکل کنید و با خودتان رک باشید. اگر از سر ناچاری و این‌که خودتان را دست کم می‌گیرید و برای کر می‌کنید که نمی‌توانید بدون کمک دیگران کسب و کار خودتان را راه بیاندازید، این تصمیم را گرفته‌اید که با برادرتان شریک شوید و ته دل‌تان راضی نیستید، بدانید که از عزت نفس ضعیف شماست. ولی اگر می‌خواهید که با آغاز کار با برادرتان یک تجربه کنید تا کسب و کار را بیاموزید، بد نیست. با این حال به نظر من بهتر است کمی درنگ کنید و از این درنگ بیاموزید و سپس تصمیم بگیرید.

      از خداوند یگانه هدایت بخواهید و تردید نکنید که او شما را به راهی درست هدایت می‌کند، راهی که در آن از شما انسان بزرگ‌تری ساخته شود. انسانی که تنها به رب توکل می‌کند و از این‌که کاری را با گام‌های کوچک آغاز کند و تنها به توان خودش و یاری و هدایت الهی تکیه می‌کند، و به‌یقین شما مورد رحمت الله قرار می‌گیرید. با خودتان خلوت کنید و به الهامات الهی اطمینان داشته باشید.

      برای خودم، شما و همه‌ی عزیزان که به فضل الهی در این مسیر زیبای آگاهی و شناخت و هدایت گذاشته شده‌ایم بهترین‌ها را از درگاه پر مهر تنها فرمانروای جهانیان خواهانم.

      ارادتمند شما

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    مرضیه رحیم زاده گفته:
    مدت عضویت: 641 روز

    سلام استاد عزیز فکر کنم دوتا باورم یافتم یک عدم احساس لیاقت و ارزشمندی که اصلیه و دومی ترس از جدا شدن و از دستت دادن که مانع بدست آوردن رابطه عاشقانه است من همیشه تو دهنم هست که اگر من به عاشق همسرم بودم از دوریش ادیت میشدم یا از اینکه به کس دیگه ای توجه کنم به شدت اذیت میشم و او تا الان این حس بوده و من عاشق همسرم نیستم و ارتباط خوبی ندارم و همیشه میگم اگه با عشقم ازدواج کرده بودم همیشه از دور بودنش اذیت میشدم یا اگر از دستش میدادم یا فوت می‌کرد داغون میشدم

    الان دیگه سعی میکنم باورهای جدید می‌سازم

    خیلی ممنون نم استاد که ی نکته اساسی به من گفتین و چراغی برای من روشن کردین سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    زهرا خانم گفته:
    مدت عضویت: 657 روز

    سلام استاد جانم خیلی خوشحالم که با شما و خانم شایسته عزیزم آشناد شدم …استاد من الان تو سن 38 سال هستم ولی هنوز ازدواج نکردم و تلاش زیادی هم کردم ولی محقق نشده ونمیدونم چیکار کنم …..ی روز که خیلی ناراحت و نگران بودم ب این سایت هدایت شدم البته همیشه ته دلم توکل و صبر داشتم اما خب نشده ….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    ساناز جمشیدیان گفته:
    مدت عضویت: 1230 روز

    چه خواسته هایی داشتم که یا بهش نرسیدم یا دیر رسیدم

    خواسته هایی که بهش نرسیدم یا دیر رسیدم خواسته های مالی بیشتر که هر بار با تلاش زیاد میزسم انقدر تمرین میکنم و… تا بشه و میدونم پاشنه اشیل من هستن

    باورهای ثروت را میدونم و ریشه این باورهای متفیمم پیدا کردم اما باز درست کردنشون سخته و هر بار یکم درست میشع بعد باز بر میگرده خونه اول ـ

    بارها شغل عوض کردم بخاطر همین باورهای محدود

    هنوزم در مورد شغلم سردرگمم

    بارها پول بدست اوردم و از دست دادم

    و اینها همه برام محرز کرد ایراد کار کجاست

    جدیدا زیاد روی بحث مالی تمرین میکنم

    واقعا میخوام این پاشنه حل بشه

    امیدوارم با اموزش های شما استاد عزیز بلاخره تموم بشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    مرجان گفته:
    مدت عضویت: 693 روز

    سلام ب استاد عزیز و مریم جون ک کلی زحمت میکشن برای اماده شدن هر فایل

    جواب من ب این 3 سوال :

    سوال اول : بله من سالها کارمند بودم و تجربه خوبی هم در حوزه کاریم داشتم و تصمیم گرفتم با یکی از دوستان خودم ب طور مستقل از تجربیاتم استفاده کنم و بیزنس شخصی راه بندازم. ابتدا کار سرمایه ای نداشتم برای همین ماشین زیرپام رو فروختم و با ی سرمایه اندک ب صورت شراکتی کار رو شروع کردیم ، خیلی شور و شوق داشتم و شب و روزم رو دوختم ب کار ، با اینکه خانوم بودم واقعا مثل یک مرد کار کردم ی مدت اوضاع خوب بود و پیشرفت لول کاری رو میدیدیم با اینکه اوضاع مالی چنان تغییری نکرده بود تا اینکه کم کم با شروع تورم اوضاع بهم ریخت ، فروش کم شد ، هزینه ها بالارفت و چن تا معامله خوب پیش نرفت ، ویزیتورها رفتن و من و یکی از همکارها سعی کردیم هر جور شده این کارو حفظ کنیم و بعد این پس رفت ها انصافا انگیزه من کمتر شد و بیشتر چالش ها رو همکارم حل میکرد ، کسب و کارمون کوچک و کوچک تر شد

    در مورد سوال دوم : بیشمار هستن کسایی ک توو همون دوره شروع کردن ب کسب و کار شخصی و خوب هم پیش رفتن

    و اما سوال سوم : اون موقع ک شروع ب کار کردم آشنایی با مفهوم فرکانس و سایت و استاد نداشتم و الان ک ب گذشته نگاه میکنم باورهای محدود کننده و یاشاید ترمزهای ذهنیم رو خوب پیدا میکنم

    یکیش عدم احساس لیاقت بود ک هر چند سعی میکردم خودم رو جسور نشون بدم ولی شاید ته ذهنم خودم رو لایق رسیدن ب پیشرفت هایی ک بصورت پله ای بالا میرفتن نمیدیدم

    دیگری عدم اعتماد بنفس ک تا حدی ب موضوع اول برمیگرده و باورهای اشتباهی ک توو کشورما راجب ویزیتورها دارند با احترام ب همه این عزیزان ک البته من فکر میکنم ویزیتوری نوعی مهارت هست و من این مهارت رو نداشتم برای همین هیچ وقت تلاشی برای بازاریابی محصولاتم نکردم چون فکر میکردم روحیه شو ندارم و فروش بالای محصولاتم رو وابسته ب ویزیتورهایی کردم ک از پیشم رفتند و دیگری ک استاد خیلی روش تاکید دارند برای کسب و کار هیچ وقت قرض نکنید و وام نگیرید ک من متاسفانه هر بار برای پرداخت بدهی و ضرر های مالیم وام میگرفتم و سالها قسط میدادم و یک باور قوی دیگری ک هم شریکم هم اطرافیانم بهم میدادند این بود ک برای کسب و کار شخصی باید پشتوانه مالی قوی داشته باشی و بدون پشتوانه ضربه سنگینی میخوری

    و خب باور دیگه ای ک خودم داشتم و هنوز هم باور خیلی از مردم ماست ، این بود ک با وجود تورم و تحریم و اوضاع اقتصادی مملکت جای رشد و پیشرفت نیست

    و مهم تر اینکه شاید اون موقع ک همه چی بهم ریخت من ایمان کافی نداشتم و برای همین با اینکه دنبال نشانه بودم اما هیچوقت الهامات رو دریافت نکردم و شاید هم دریافت کردم و بعلت عدم اگاهی عمل نکردم

    و خیلیی باورهای ریزی ک اگر بخوام خودم رو کنکاش کنم پیدا میکنم

    شاید نتونستم توو اون دوره کارم رو گسترش بدم ولی خوشحالم ک ب کمک آموزه های استاد تونستم باورهای اشتباهم رو پیدا کنم و همچنان دارم روی خودم کار میکنم تا بتونم ب هدفم ک داشتن بیزینس شخصی موفق است برسم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    الی ش ن گفته:
    مدت عضویت: 1760 روز

    سلام مریم عزیز و استاد جان

    سوال اول: من از سن 12 13 سالگی هدف خاصی و دنبال میکنم که اولش واقعن دور از ذهن بود برام ولی رفته رفته این حس در من قوی شد که می شود ولی زمان نیاز هست. و هدف اصلی ب اهداف زیر مجموعه تقسیم شد مثل رشته انتخابی دانشگاه خوب زبان مهاجرت مقاله یادگیری برنامه نویسی و چندین مورد دیگه. درحال حاضرم در تلاش برای مهاجرت و یادگیری زبانم و به مدت یکسال و یک ماه خودمو خونه نشین کردم برای رسیدن به نمره زبان مد نظر و جمع مدارک و رفتن ولی چی شد هیچی. بعد از یکسال و اندی تلاش شبانه روزی که داشتم نه مقالم ثبت شد نه اختراع م و نه زبانم هرچی بیشتر می خونم بیشتر نمی تونم صحبت کنم و اسکیلامو افزایش بدم و واقعن هیستریک شذم تا اینکه این ی ماه اخیر دیگه دچار ورشکستگی شدیم و کلا داغون شدم ولی باز ته دلم امید دارم ولی در عین حال حجمی زیاد خستگی در من نهفته. در حالی که دوستای من با شیش ماه تلاش نمره عالی کسب کردن من حتی به متوسط م نرسیذم به پیرو این که من از بچگی با زبان بزرگ شدم. من ذاتن از همه چی زدم نشستم خونه وفقط خوندم با اینکه خیلیدوست داشتم زمانی و به کارای دیگه بپردازم ولی نمی تونم چون وقتی روی یه کار متمرکز بشم کاز ذیکه ای نمی تونم انجام بدم. حالا نشستم و هی می گم چرا هیچی نمیشه علارغم تلاش های زیاد.

    سوال دوم: یکی از دوستان دوران ارشدم بود که هم دانشجو بود و هم شاغل و هم در این راستا زبان و مقاله و مهاجرتش اوکش شد و رفت البته با تلاش هدف مند و هوشمندانه. در حالی که من تو این جریان راه های مختلفی و امتحان کردم در یغ از پیشرفت. می دونین از اینکه همه کاراشو باهم پیش برد خیلی خوشم میاد. در طول دانشگاههم با اینکه خیلی ریلکس بود و من همش درس می خوندم نمره الف بود و من نمره اخر طوری ک سر امتحان هیچی یادم نمیومد حتی ی ایده. یا حتی امتحانی و ک فک میکردم خوب نوشتم تازه یا می افتادم یا نمره پایینی می گیرفتم. (راست شو بخواین تنها چیزی ک باعث شده من ادامه بدم این ک همیشه خودمم و در حال سخنرانی توی Ted تصور می کنم که علارغم نشدن ها و تلاش های بی سرانجام من رسیدم ب هدفم)

    سوال سوم: 1. من واقعن احساس می کنم که در حد رشته ام نیستم و شانسی ارشد قبول شدم (البته واقعن شانسی بود ولی طبق گفته های استاد در اصل من رهاش کردم ؛ هم فرکانس با خواسته ام در مسیرش قرار گرفتم). 2. ترس از موفق نشدن بعد مهاجرت تو رشته مد نظر و دیپورت شدپن (در واقع اصلی ترین شه) 3. تنهایی (تا ی حدی در اصل ادمی نیستم که این موضوع برام اهمیتی داشته باشه ولی بی تاثیرم نیست) 4. خانواده اینکه نتونم دیگه ببینمشون 5. من فک می کردم از اول مسیر اشتباهی و انتخاب کردم و در حد رشته ی دانشگاهی م نیستم ولی بعد ار شروع یادگیری زبان فهمیدم من همه جا همینمم و وابسته ب رشته نیست 6. شک در دانسته هام 7. حتی موقعیت الانمون م فک می کنم مسببش منم که ورشکست شدیم، در واقع دنبال بهانه برای فرار از ازمون زبان بودم چون ب نمره مد نظرم نرسیدم. 8. دلیل اصلی کم بودنم کمال گرایی هست تا چیزی و خوب بلد نباشم نمی تونم بیانش کنم در حالی ک خیلی ها فقط سعی میکنن دانسته هاشونو به بهترین روشی که بلدن بیانن کنن فقط همین.9. ذهنم که همیشه دنبال اثبات و اعداد و ارقام و مقیاس و اندازه می ذاره برا همه چی و نممیتونم بعضی مطالبو بپذیرم و همش دنبال استدلال منطقی می گردم.10. اعتماد بنفس پایین.

    مطمئنن خیلی موردهای دیگه هم هست که الان تا همینا رو پیدا کردم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    متین فنایی گفته:
    مدت عضویت: 1494 روز

    سلام استاد عزیزم وقت بخیر

    استاد من قبلا بار ها و بارها این اتفاق برام افتاده که با وجود تلاش فراوان مخصوصا در زمینه های مالی نتایج خوبی نگرفتم اما در عین حال در زمینه های مختلف دیگه مثل تناسب اندام ، و برنده شدن در مسابقات علمی و پیروزی در مسابقات ورزشی و رتبه خوب در کنکور موفق بودم اما همیشه هرچقدر توی زمینه های مالی تلاش کردم به نتیجه ای نرسیدم.

    اما به تازگی یه کار جدید شروع کردم و در مورد کار جدیدم و کار هایی که میخوام بکنم و ایده هام به هیچ کس تا حالا نگفتم چون میدونستم منو نا امید میکنند یا مسخرم میکنند اما واقعا تا اینجای کار نتایج خوبی گرفتم نسبت به انرژی کمی که میزارم و نسبت به سرمایه ای که برای این کار اختصاص دادم

    و الان که به گذشته نگاه میکنم میبینم هر جا توی زندگیم موفقیت هایی بدست اوردم دهنمو بسته نگه داشته بودم و راجب کارام و ایده هام و اهدافم حرفی نمیزدم با اطرافیانم

    و از طرف دیگه الان که به ناکامی هام فکر میکنم میبینم که همیشه اول مسیر راجب کار هایی که میخواستم بکنم یا اهدافم با بقیه حرف میزدم و حتی اگه غیر مستقیم هم حرفی بهم نمیزدند اما من انرژی های منفیشونو دریافت میکردم و حس میکردم روی من و روی اون کاری که میخوام انجام بدم تاثیر میگذاره و اخرشم یا با وجود تلاش فراوان نتیجه نمیگرفتم یا وسطای راه نا امید میشدم و دست میکشدیم چون نشونه هایی از رشد در اون کار نمیدیدم

    بنظرم شاید سکوت نکردن و صحبت کردن با دیگران راجب اهداف و مسیر رسیدن به خواسته ها یکی از عواملی باشه که میتونه مانع موفقیت بشه

    میخوام بدونم این ایده من درسته؟ نظر شما راجب این قضیه چیه؟ ایا این کار درستیه که من سعی میکنم کار هایی که میخوام انجام بدم رو با بقیه در میون نگذارم و از بقیه مخفی نگه دارم یا حتی بخاطر این پنهون کردن اهداف و خواسته ها و مسیرم گاهی دروغ بگم به اطرافیانم؟

    این منو خیلی اذیت میکنه که گاهی مجبور به دروغ میشم چون اصلا دوست ندارم این کار رو انجام بدم اما گاهی وقتا چاره ای ندارم

    میشه منو راهنمایی بفرمایید و راجب مسئله سکوت و حرف نزدن با دیگران در باره خواسته ها و اهداف و مسیر رسیدن بهشون صحبتی بکنید و دلیل اصلی این قضیه رو بگید که چه اتفاقی میوفته وقتی سکوت میکنیم؟

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    مرضیه زارع گفته:
    مدت عضویت: 2101 روز

    سلام به استاد عزیزم و مریم جان نازنین

    من تا الان با وجود اینکه محصولات استاد رو خریداری کردم اما این اولین باری هست که کامنت میگذارم.این موضوع خیلی خیلی برام جالبه و دقیقا چیزی هست که دغدغه این مدت منه! من و همسرم و بچه هام از چهار سال پیش تا الان قصد مهاجرت داریم اما متاسفانه این پروسه واقعا طول کشیده و دیگه خسته کننده شده برامون. بار اول یه شرکت کلاهبرداری کرد و بار دوم با یه شرکتی قرار داد بستیم که سابقه درخشانی توی ویزا گرفتن داشته و داره و هر روزه کلی ویزا دریافت می‌کنه! اما نمی‌دونم چرا منی که قانون رو میدونم و دارم روی خودم کار میکنم و ورودی‌های رو به شدت کنترل میکنم جوری که چهار ساله تلویزیون تو خونه نداریم و فضای مجازی هم خیلی خیلی محدود کردیم،چرا هنوز ویزا نشده م. توی این دو هفته من داشتم به این موضوع فکر میکردم که من که دارم تلاش خودم رو میکنم و هم زبانم رو دارم میخونم و هم پذیرش دانشگاه رو گرفتم پس چرا ریجکت شدم ،چرا با وجود اینکه کلی کارها انجام دادم و پرونده ما از خیلی ها قوی تر بود کار ما نشد ،چه ترمزی در ذهن من هست که مانع ویزا گرفتن ما شده،دقیقا داشتم به این موضوع فکر میکردم که همسرم گفت فایل استاد عباسمنش در مورد همین مسئله گفته شده منم با تعجب فقط همسرم رو نگاه میکردم چون از خدا خواسته بودم بهم کمک کنه تا این ترمز رو پیدا کنم، وقتی صحبت های استاد رو گوش میدادم یه تلنگری بهم زده شد که کامنت بذارم و کامنت های بچه هارو هم بخونم .همین باعث شد که من به الهامی که بهم شد گوش بدم و کامنت بذارم ،گفتم شاید با کامنت گذاشتن بتونم از راه حل بچه ها در مورد اینکه من چه باور محدود کننده ای میتونم داشته باشم که نتونستم هنوز مهاجرت کنم استفاده کنم و بتونم با بر طرف کردن اون ترمز ها به هدفم برسم ،گفتم شاید شما بتونید بهم کمک کنید اگه جای من بودید چکار میکردید، چه باوری رو در دهنتون می‌ساختند یا از چه باورهایی دوری می‌کردید تا به هدف تون برسید؟!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    بهاره گفته:
    مدت عضویت: 1046 روز

    سلام دوستان

    بعد از شنیدن این فایل تاثیرگزار داشتم فکر می کردم که واقعا دلیل ناکامی من در رشته و حرفه ای که انتخاب کردم و خیلی براش زحمت کشیدم چی بود؟ چرا بعضی از دوستان و همکارانم با تلاش کمتر و مسیر ساده تری تونستن موفق بشن ؟ من در دو مورد احساس میکنم که به شدت ترمزهای روانی مزاحم باعث شدند که به نتیجه دلخواهم نرسم. یکی در بحث کار و دیگری رابطه.

    من سالها پیش با تلاش بسیار زیاد با رتبه عالی در آزمون وکالت قبول شدم. در ابتدا شور و شوق وشعف زیادی داشتم چون به خواسته ای که سالها دنبالش بودم و براش تلاش کردم رسیده بودم. تایم زیادی روی ابرا سیر میکردم از فرط خوشحالی.

    دوره کارآموزی رو هم با موفقیت پشت سر گذاشتم. اما بعد از اون دچار یک حالتی شدم که احساس میکردم این شغل نیازمند تبحر و تخصص و تسلط زیادیه و خودم را لایق اون نمیدونستم. همش احساس میکردم من باید خیلی بنیه علمی قوی داشته باشم که بتونم موفق عمل کنم. وقتی پرونده ای بهم محول می شد سرتاپای وجود من رو استرس فرا میگرفت و دیگه خواب وخوراک نداشتم تا اون پرونده به نتیجه برسه. زندگی بر من حروم می شد وقتی کار جدیدی رو بعهده میگرفتم. دلم نمیخواست شکست بخورم و اصلا نمیتونستم شکست رو تحمل کنم. دلم میخواست همیشه بهترین عملکرد رو داشته باشم. وقتی کیسی رو بعهده میگرفتم میخواستم که حتما به نتیجه برسه و اضطراب و استرس زیادی داشتم. این در حالی بود که همه دوستا و همکارایی که با من کار میکردن خیلی ریلکس بودن و همه مون تقریبا توی یک سطح تحصیلی و علمی بودیم ولی اونا راحت کار میکردن و من همیشه به اونها غبطه میخوردم. جوری شده بودم که بعد از مدتی دیگه نمیخواستم کار کنم و مسئولیت هیچ پرونده ای رو بعهده بگیرم . فکر میکردم اینجوری راحت ترم. از زیر بار مسئولیت فرار میکردم، یا میخواستم حتما در کنار کسی کار کنم که او مسئولیت کار را به عهده بگیره. خلاصه که سالها درگیر این وضعیت بودم و نه تنها پیشرفت نکردم، کارم رو هم کنار گذاشتم. البته بعد ازون همیشه احساس ناکامی داشتم بخصوص وقتی میدیدم که همکارام دارن کار میکنن و موقعیت خودشون رو ارتقا دادن. همیشه با احساس ناکامی و شکست زندگی کردم .

    باورهای محدودکننده من احساس عدم لیاقت و خود ارزشمندی بود. دائما خودم رو با دیگران مقایسه میکردم. با کوچکترین اشتباهی، شروع به خودخوری و خود سرزنش گری میکردم. همیشه دیگران رو بالاتر و برتر از خودم میدیدم و به آنها غبطه میخوردم. هیچوقت خوشحالی واقعی و احساس رضایت درونی رو در زندگی ام احساس نکرده ام. حتی مواقعی که از من تعریف و تمجید میشد، من خودم رو لایق اون تعاریف نمیدونستم. همیشه فکر میکردم که اگر وکیل موفقی باشم خوشحال خواهم بود، اگر در کارم موفق باشم خوشحال خواهم بود. هیچوقت خودم رو صرفا بدون هیچ دستاوردی مهم و باارزش نمیدونستم. فکر میکردم حتما باید دستاوردی داشته باشم که با ارزش و لایق باشم. برای بدست آوردن تعریف و تمجید دیگران خودم رو سانسور میکردم. خیلی از مواقع خود واقعی ام نبودم چون قضاوت دیگران خیلی برایم مهم بود. دائما دنبال تعریف و تمجید از دیگران بودن و دلم میخواست در مرکز توجه باشم و فقط به من توجه کنند. مثلا کلاس زبان میرفتم و برای اینکه تاپ استیودنت کلاس باشم و توجه استاد همیشه روی من متمرکز باشه بیشتر از همه درس میخوندم و خودم رو اذیت می کردم و استرس و اضطراب زیادی رو تحمل میکردم. خلاصه در هر حیطه ای یا باید بهترین میبودم یا نبودنم را انتخاب میکردم. سالهااای سااال با این روند جلو اومدم و خیلی از فرصتهای زندگی ام رو از دست دادم و الان هم در بلاتکلیفی و انفعال به سر میبرم. الان که به لطف استاد، ترمزهای ذهنی ام رو شناختم و متوجه شدم که ایراد کار کجاست خیلی خوشحالم و امیدوار شدم که بتونم روی خودم کار کنم و این موانع رو از سر راه زندگی ام بردارم و منم بتونم مثل همه آدمها زندگی عادی شغلی و خانوادگی خودم رو داشته باشم.

    خوشحال میشم که اگر کامنت من رو میخونین و شما هم درگیر این ترمزهای روانی بودید و تونستید از شرشون خلاص شید من رو هم راهنمایی کنید.

    ممنونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      ...... گفته:
      مدت عضویت: 2391 روز

      به نام نامی دوست

      الهی به امید تو

      خدایا شکرت

      سلام و درود بر آبجی عزبزم بهاره نازنین

      .

      می خواستم خودم کامنت کنم ولی عمدا اومدم در جواب کامنت شما جواب دادم و نوشتم که هم ردپا باشد

      و هم قانون آزادانه بدهیم با هم

      هم من رشد کنم

      هم شما

      و هم دوستانی که کامنت را می خوانند

      چون همین نوشتن ها و ادامه دادن هاست که پایداری نتایج را رقم می زند

      وگرنه همه یادمون می ره

      چرا باید دستاوردها مون باعث خوشحالی و بالابردن عزت نفس مون باشد

      چرا باید خود خوری کنیم برای موفقیت های دیگران و شکست های خودمون

      اینها عواملی هستند که مانع شده اند که ما به خواسته هامون نرسیم و درجا بزنیم

      من خودم هم این ناکامی ها را داشتم

      و دارم

      ولی با خوندن کامنت شما باز هم بیاد آوردم چون ما انسان هستیم و فراموش کار و یادم می‌رود

      با یادآوری بیاد می آورم که مقایسه کردن خودم با دیگران عامل این هست که من متوقف شوم . غبطه بخورم که چرا اینها دارند ولی من ندارم ؟؟

      ببین الکی نمیشه گفت من این ترمزها را ندارم . اگر نداری که کجاست موفقیت های بزرگ و اگر قبول کنم که دارم باز هم خدا را شکر که قبول کرده ام و باید روشون کار کنم

      وقتی با عده ای که در سطح پایین هستم می نشینم قشنگ می بینم که همه به خال خودشون زار می زنند . افسوس حال و گذشته را می خورند و اگر دستاوردی هم دارند در حد یک خونه کوچیک و یک ماشین پراید مدل پایین است

      استاد میگه : من استانداردهام بالاست و وقتی بالا گرفتی برنده ای

      .

      کامنت شما را خوندم و توقف کردم

      چون به خودم گفتم : مکه به خدا نگفتی نشانه . ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده.. همینه . این را درستش کن روش کار کن . برو قدم بعدی .

      من یه جاری دارم ایشون خیلی دستاوردهای بالایی را کسب کرده خدا را شکر ولی همه با قسط و‌وام و چک و نسیه . من این را نمی خواهم

      من آسان شدن راه را برای خلق کردن خواسته و خواسته هام می خواهم.

      دوست عزیزم کامنت شما خیلی پرمحتوا است

      خیلی کارساز است

      باید در مدار دریافت کامنت شما کسی باشد تا نکته و نکته های قانون را دریابد .

      دوستان شما با شما تلاش کرده اند ولی درون مهمه که چی گفته میشود

      شماها همه با هم رشد کرده اید ولی اونها از شما موفق تر هستند حالا دلیلش این هست که اونها باورهای مناسب تری دارند و مطمئنا ترمزهای کمتری

      ما باید کسانی که حالا در مثال شما همکاران عزیز تون را تا می تونیم تحسین کنیم بگوییم ماشاالله احسنت آفرین هزار ماشاالله .. این تحسین خودش ایمان می خواهد چون هر کسی نمی تواند

      من در پدرم الان از پیاده روی میام اونقدر خونه های فوق لاکچری دیدم و همه خونه ها . صاحب خونه ها وو را تحسین کردم و تایید کردم که قانون کار می کند ولی باز هم ترمزها نمی گذارند و باید ریشه یابی شوند

      مثلا در مورد خودم فهمیدم یعنی خداوند بهم گفت که صاحب خونه پول از کجا آورده تا این خونه را خریده و صاحب شده هم در کلام هم در ذهن

      کار نداشته باش که ایشون کی هست

      چه شخصی هست . چکاره است . کارخونه دار است . ماشینش چیه . شغل اصلیش چیه . از کجاش آورده که تونسته این خونه را بسازد

      کار به کار این ها نداشته باش

      تو فقط تایید کن و تحسینش کن و بگو حتما و مطمئنا وقتی برای ایشون سده برای من هم میشود این را می دونم این را مطمئنم

      البته که دارم روی این ترمزها و باورها کار می کنم و باید به مرحله ی دریافت برسد

      ولی باز هم خوشحالم که خداوند بهم

      گفت الحمدلله خدا را صد هزار مرتبه شکر

      .

      در مورد مقایسه کردن خودمون با دیگران هم خیلی باید روی خودمون کار کنیم یعنی باید مدام یادآوری کنیم که این من هستم . فلانی از من بهتر هست

      ولی من هم به موفقیت های زیادی دست پیدا کردم

      مثلا من در مورد زندگی کردن در خونه ی خودم خیلی خودم را با دیگران مقایسه می کردم

      در شهر ما چند تا خیابون هست که خیلی به نسبت بقیه خیابون ها رشد ملک هاش عالی بوده

      من میبینم خیلی ها میگن نه فقط فلان خیابون فلان ساختمون

      بعد میگن چطور به فلانی داده پس یه ما هم مثل اپن باید بده

      البته از یه جهاتی خوبه که آدم بتونه بهترینها را برای خودش بخواهد

      اما اینکه بخواهیم خودمون را مقایسه کنیم با دیگران این خارج از قانون است و دست یافتنی نیست

      یعنی بگیم چطور اون دارد من هم عین اون را می خواهم مثل اون می خواهم از راهی که اون رفته می خواهم

      شاید خدا می خواهد بهتر از اون را به ما بده

      البته این با الگو برداری فرق دارد

      اگر موفقیت بزرگی دیگران دارند باید بری من و شما الگوهای خوبی باشند و مدام تکرارشون کنیم که ببین برای این شده بهترینها هم شده پس برای من هم شدنیه پس برای من هم میشود

      .

      دوست عزیزم کامنت شما خیلی پر محتوا است

      خیلی ترمزها و باورها داخلش دارد

      .

      الهی که همیشه در مدار موفقیتها و دستاوردهای بالا و در اوج باشیم هم من هم شما و هم همه ی دوستان عزیزم

      .

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  10. -
    سها صادقی گفته:
    مدت عضویت: 1510 روز

    یا وهاب

    به نام بخشنده بی حد و حساب

    سلام بر استاد تمام حوزه موفقیت و بانوی نازنین

    من اولین بار شما رو داخل سمینار های خانه معلم دیدم و با مریم بانو داخل دفتر تجریش هم کلام شدم

    هنوز صمیمیت رفتارشون و اون حس گرمی جنوبی بودن که به من منتقل کردند رو به یاد دارم

    ولی افسوس که من از مدار شما خارج شدم و روزگار بسیار بسیار بسیار سخت گذشت

    داستان زندگی من بماند برای نوشتن در فایل های بعد.

    من حدود 5 ماه هست که وارد حوزه مشاور املاک شدم. به ملک از سالها علاقه مند بودم ولی بخاطر باورهای ذهنیم که املاک محیط خوبی نیست و این شغل منظر اجتماعی خوبی نداره من وارد املاک نشدم ولی در نهایت 5 ماه قبل به طور جدی کارم رو در معتبر ترین املاک کشور استارت کردم.

    وقتی فایل

    من روزی حداقل 12 ساعت حضورا کار می کنم

    و جزو تیم فروش ملک هستم

    اما دریغ از حتی یک فروش از هر لحاظ توانمند هستم ارتباطی و از هر لحاظ.

    اما موفق به نو شتن قرار داد نشدم.

    حدود 3 ماه شبها خونه نمی رفتم و مدام در خانه اطرافیان می خوابیدم اما دچار عدم تمرکز شدم و کم‌خوابی و کسلی در محیط کار بعد دوباره روال خودم رو تغییر دادم و الان یکماه هست که می روم خونه خودمون و با پدرم از نزدیک کرج تا میدان ونک فقط و فقط صدای ملکوتی شما رو با جان و دل گوش می دهیم.

    من هدفم مشاور اول شدن در املاک خودمون هست اما دریغ از حتی یک قرارداد و دلم می خواهد تا آخر امسال بتوانم یک kmc بخرم.

    این ماه یک مشاور یک میلیارد و نهصد واریزی کمیسیون برای املاک ما داشت و 900 میلیون دریافت می کنه در حالی که 6 روز مونده به آخر ماه و من هنوز هیچ کمیسیونی دریافت نکردم.

    اما این مدت که ویس ها رو با پدرم گوش می دهیم کلا تو جهت موفقیت هستم و بابا رانندگیشون خیلی آروم تر و بی حاشیه تر شده.

    چیزی که سالها نتونسته بودم درستش کنم و در ضمیر ناخودآگاهشون بود.

    من بامداد 5 شنبه امروز حدودا 4 صب از خدا خواستم من و با باور هام مواجه کنه و ازش خواستم به من بگه کدوم باورم رو باید تغییر بدهم.

    و اتفاق عجیبی که افتاد من ساعتی که بازدید یک ملک رو دادم و مشتری گفت من دلار بابتش پرداخت می کنم مالک در بنگاه دیگه ای امضا کرد و زیر قیمت مشتری من فروخت.

    یعنی دقیقا برعکس اصل همزمانی.

    و من امشب اومدم تو خونه نوشتم من در زمان مناسب به مشتری مناسب سرویس شایسته می دهم که نتیجه قرارداد آسان و عالی می شود.

    اما این رو هم بگویم مدارم بالا رفته و همه چیز خیلی تغییر کرده.

    به جای مشتری بی پول مشتری با سوناتا میاد

    سرویس ها و زنگ خورهام زیاد شده

    و به نتایج خیلی نزدیک هستم

    می خوام باور های ورودی پولم رو پاکسازی کنم

    من باورهام در مورد پول خیلی خرابه ظاهرا.

    از خدا می خوام کمکم کنه تا بتونم تمام باورهای اشتباهم رو پاکسازی کنم.

    و باورهای ثروت ساز بسازم.

    خیلی حرف ها دارم کم کم کامنت می فرستم از تجربیاتم رو در مسیری که با شما همسفر هستم و معجزاتی که پیش می آید را اینجا بازگو خواهم کرد.

    یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      علی ش گفته:
      مدت عضویت: 2912 روز

      سها جان خیلی صادقانه نوشتی.

      برات از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.

      روز تولد پیامبر است. برات آرزو می کنم امسال kmcتو بخری.

      یک تجربه بگم‌ کمکت میکنه: من تازه برگشته بودم‌ ایران.‌میخواستم یک قرار دادم اوکی بشه نمیشد.‌خیلی صبر کردم. روحیم رو نباختم. فقط صبر کردم و تماسهای لازم رو با حال خوب و آرامش گرفتم. چند ماه غیر طبیعی طول کشید اما شد.

      بعدا فهمیدم‌من از معدود کسانی بودم که بدون معرفی اون قرار داد برام اوکی شد.‌خدا برام اوکی کرد. برای تو هم می کنه. با حال خوب و صبر ادامه بده. حتما میشه. قدر بابارو بدون

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: