این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2020/08/abasmanesh-22.gif8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2015-09-12 13:15:272020-08-22 01:48:58زیبایی ها را ببینیم
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام بر استاد عزیزم، مریم دوست داشتنی ام و تمام دوستان هم فرکانسی ام مخصوصا سمانه بانو جان عزیزم که در این بخش همیشه از خواندن کامنت هایش لذت فراوان می برم و حال دلم خوب میشه و یاد هم میگیرم …..
خدا قوت به همگی ….
این روزها که تمرکز بر نکات مثبت بسیار بیشتری میخواهد …. من هم به لطف خدا و تمام اموزه های استاد که سال هاست با من است و همیشه روز به روز داره اگاهی هایم بیشتر و بیشتر می شود …. حال دلم خیلی خیلی ارام است …..
از همان روزهای اول که صداها را موقع نماز صبحم شنیدم و حدس زدم که خبرهایی شده و رفتم پنجره ها رو بستم که راحت با پسرم بخوابیم، همسرم هم که اصلا یه کشور دیگه است و پیش ما نیست فعلا… اصلا به بقیه اش فکر نکردم …. چون به خدا ایمانم بالاتر رفته که خودش محافظمون است ….و ایمان به جمله الخیر فی ماوقع ….
فرداش هم که بیشتر خبر دار شدم که چه شده ، صبح زود با پسرم رفتیم پیاده روی صبگاهی و بعدازظهرش هم با پسرم و دوست باردارم رفتیم پارک و اونجا هم صداهایی شنیدیم، اما نشستیم و چاییمان را خوردیم و هوا هم خیلی عالی بود ….بعدا که محل ما تو شهران رو زدند …من هم که اصلا هیچ کانالی از تلویزیون ندارم… و تو هیچ کانال خبری نیستم…. اما با پیغام های دوستان و اشناها، مخصوصا از رودبار…. یکم نگران شدم، اما باز اصلا دوست نداشتم از خانه بیام بیرون به اصطلاح برای فرار ….. ولی به اصرار خانواده و خواهرها و برادرها که همه نزدیکیم به هم، رفتیم خانه خواهرم در شرق و اونجا هم کلی بهمون خوش گذشت و دور هم جمع بودیم و کلی خندیدیم …. به اصرار همسر جان که رودباری هستند و ما در رودبار خانه شخصی داریم …. به همراه خانواده اومدیم خانه رودبار …. البته اصلا اصلا از نظر من فرار نبود، بلکه مسافرتی عالی در هوایی عالی در طبیعتی عالی بود، مخصوصا که مادرم هم برای بار اول همراه ما بود به سمت رودبار … و الان سه روزی هست که اینجا واقعا داره خوش میگذره و امید فراوان دارم که خدا خافظ همه ما هست و در هر اتفاقی خیری هست از طرف خدا جون که شاید درکش برای ما سخت باشه …. اما ایمان دارم ….
خدا جونم، ارامش و درکی بالاتر از این ها به من و همه، در هر اتفاقی عطا کن … الهی آمین
واقعا خدا رو سپاس به خاطر خیلی از نعمت هاش:
به خاطر خانه پر از امکانات رودبارمون…..
به خاطر هوای خوب الان در رودبار که در این فصل نادر اتفاق می افتد…..
به خاطر سلامت رسیدن ما به رودبار که خودم رانندگی میکردم و خدا جون من رو رسوند به رودبار …..
به خاطر روزی مالی که همسرم برامون فرستاد ……
به خاطر مهربونی هایی که در اینجا از اقوام رودباری بهمون میشه ….
به خاطر سلامتی هممون…..
به خاطر اینکه کل خانواده همگی دور هم هستیم ….
به خاطر کمک های هممون برای کارهای اینجا مثل: پخت و پز و نظافت و خرید در اینجا ….که همه همکاری میکنیم ….
به خاطر ارامش در اینجا ….
به خاطر وجود خدا جون در زندگی ام….
به خاطر وجود این سایت و اموزش های استاد و کامنت های عالی دوستان…..
خدا قوت از این دوران که صد در صد خیری در هر اتفاقی هست …
خدا رو شکر که شما و خانواده، همگی سلامت هستین ….
انصافا خیلی خیریت ها برام داشت این مدت مخصوصا در رودبار ….
هوا که خدا رو شکر معرکه بود…. یعنی خود خود بهشت ….
یک بار هم که به دارستان در بام رودبار مهمان برادرشوهر شدیم که در انجا در ارتفاعات رودبار، در مه بودیم و من که از رانندگی در ارتفاعات بسیار میترسیدم، الان برای بار سوم بود که خودم ( به لطف خدا) رانندگی کردم به اون ارتفاعات و برگشتم. با اینکه خیلی وسوسه میشدم که به دامادمون بگم رانندگی کنه … چون مرد همراهمون فقط ایشون بود، ولی ته دلم میگفتم نه شیما بانو، برو و به خدا توکل کن …. خدا همراهت است ….و کلی اعتماد به نفسم بالاتر رفت به لطف خودش ….
یه روز رفتیم بندرانزلی گردش و چه خریدهایی کردیم که همش لذت بخش و مفید بود و خیلی راحت رفتیم و اومدیم به لطف خدا ….
یه شب رفتیم شهر رشت و رشت گردی …. و کلی خوش گذشت …
یه روز هم باغ مادرشوهر دعوت شدیم و بسیار لذت بخش بود ….
هر روز هم سعی کردم، پیاده روی های زیاد داشته باشم ….
حقوقم هم که اصلا فکر نمیکردم به خاطر وضعیت حاضر واریز کنند، زودتر از هر ماه 28 ام ماه واریز کردند که میگفتم ببین خدا خودش روزی رسان هست …..
اونجا گوشت عالی تهیه کردم و یه شامی رودباری عالی درست کردم و همه خوششون اومد ….
شامی رودباری، غذای محلی و رسمی رودبار هست ….
در انجا، خدا جون فروش یه تعدادی بطری روغن زیتون هم روزیم کرد …
در برگشت هم خدا روزیمان کرد که در ساعت خلوتی از خواب بیدار بشیم و در خلوتی کامل، صحیح و سالم رسیدیم منزل …
سلام.
از خبرهای خوش این روزها، یکی از قشنگ ترین هاش اینه که تو کامنت دو تا دوستان نازنین سایت خوندم که به سلامتی فارغ شدن.
رویا جان محمدیان عزیزم که دخترش رو در سلامتی به دنیا اورده.
و صفا جان گنجی که میکاییل قشنگ رو در سلامتی به دنیا اورده.
الهی شکر برای سلامتیِ چهار تاشون.
قدمِ دختر کوچولو و پسر کوچولوی قشنگمون تو سایت خیر باشه.
چه خبری قشنگ تر از این میتونست باشه برای همه مون.َ
سلام.
بعد از چند روز که اومدیم خونه مامان بزرگ و اقاجونِ حافظ، امروز وسایلمون رو جمع کردیم و داریم برمیگردیم خونه ی خودمون.
روزهای خوشی رو گذروندیم کنار هم.
اهنگ گذاشتیم رقصیدیم.
حافظ هم خیلی خوشش میاد و با دستهاش میرقصه کوچولوی قشنگم.
تا اهنگ تموم میشه، سریع به عمه اش میگه اِ اِ که یعنی اهنگ قطع شد، بذار برام.
دور هم غذا میخوریم.
بازی کردیم.
استراحت کردیم.
تو انجام کارهای خونه مشارکت کردیم.
بیرون رفتیم، خرید کردیم.
حافط عسلی رو دَدَر بردیم.
کنار هم خوش گذروندیم و زندگی رو جلو بردیم.
همسرم گفت مثل اینکه ما هم چند روز اومدیم مسافرت.
یکی از زیبایی هایی که من دیدم شهرم تهران بود.
خب ما ساکن استان تهران هستیم و دلم برای شهر قشنگم، تهران دوست داشتنی تنگ شده بود تو این ایام.
وقتی اومدیم خونه مادرشوهرم تو مسیر دیدم همونطوری بود که قبلا بود.
یعنی من خرابی یا اسیبی ندیدم و بسیار خوشحال شدم.
حقیقت اینه که حتما یه جاهایی اسیب دیده تو این ایام ولی الحمدالله من تهرانم رو زیبا دیدم مثل همیشه.
خیابون ها خلوت بودن و راحت عبور و مرور کردیم.
خریدهایی که لازم داشتیم رو به اسانی انجام دادیم.
صبح ظرف هارو شستم، الانم سطح خونه رو تمیز کردم، وسایلمون رو جمع کردم و اماده ایم برای بازگشت.
ما برای تنوع و دیدار خانواده اومدیم، و دقیقا فردای روزی که اومدیم اینجا، ساعت 6 صبح، با تلفنِ پدرشوهرم به مادرشوهرم، متوجه شدیم اعلامِ اتش بس شده.
و چه خبری زیباتر از این.
الحمدالله برای امنیتی که هر لحظه داریم.
حافظ کلی راه رفت تو خونه، کاوشگری هاشو ادامه داد، با خانواده شادی و بازی کرد، آقاجونش براش کفش و جوراب خرید هدیه ی راه رفتنش.
خانوادگی پیاده و با ماشین رفتیم بیرون.
هزار هزار هزار بار شکر برای پاهای کوچولویی که تو خونه راه میره.
دیروز دیدم دندون های بالاییِ قند عسلم هم در اومدن و ذوق کردم.
فداش بشم من قند عسلمو.
خدایا شکرت برای این روزهای قشنگی که سپری کردیم.
در کنار خانواده لذت بردیم، شادی کردیم.
با برادرزاده های همسرم بازی کردم.
به سودا اوریگامی یاد دادم.
با مانی و سودا توپ بازی کردم.
با مانی مسابقه سوالات حل کردیم.
خدا رو شکر برای جنسِ ارتباطِ قشنگمون با اعضای خانواده.
الحمدالله برای همه ی نعمت ها و داشته ها و روزی هامون.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام.
الان داشتم فکر میکردم من وقتی یه غذا یا خوراکی میخورم و خوشم میاد، (فرقی نداره خونه خودمون، یا هر مکان دیگه ای) ذوق میکنم براش، تشکر میکنم، دوست دارم ازش بنویسم.
بعد ذهنم میگه این ندید بدید بازی ها چیه نشون میدی، یه غذاست دیگه، همه میخورن دیگه.
و میخواد ناچیز و عادی جلوه اش بده.
میخواد کوچکش بکنه.
الان سایدِ مثبت بین، سپاس گزارِ ذهنم گفت نه اتفاقا.
این روزیِ تو شده.
میشد نشه.
میشد که اون غذای خوشمزه یا خوراکیِ باحال رو نخوری به همین سادگی.
پس الان و هر لحظه ای که این روزی و نعمت رو داری، سپاس گزار باش.
این ذوق کردنت و نوشتن ازش، حرف زدن در موردش، خودش مصداقِ بارزِ سپاس گزاریِ قلبی هست.
ادامه اش بده.
خجالت نکش بابتش.
افتخار کن به شخصیتِ سپاس گزاری که داری تربیت میکنی و میسازی از خودت.
یاد استاد افتادم که از همه چیزهایی که میبینن، نوش جان میکنن، میشنون، تجربه هاشون و …. دوق میکنن، سپاس گزاری میکنن.
منم دیدم که یاد گرفتم.
از خانواده، از استاد، از هر الگوی مناسب و شایسته ای تو مسیرم دیدم و خوشم اومده و تکرارش کردم.
این شخصیت سپاس گزار از اول و اینطوری نبوده برام.
با فایلهای استاد و تعهد نسبت به انجام و تمرین کردنش تو زندگیم طیِ این سالها بهتر شده.
همیشه جا داره تا شخصیت سپاس گزارم قوی و کاملتر بشه.
چون نعمتها انتهایی نداره.
و فعلا من به اندازه درکم از نعمتهای زندگیم دارم قدردانی میکنم.
و میدونم یه عالمه چیز دارم که هنوز نمیدونم و درک نکردم که اینا نعمت و روزی هستن تو زندگیم و باید ببینمشون، بفهممشون و قدردانشون باشم.
تشکرهای مختلف رو سعی میکنم تمرین کنم:
– اینکه چشمم نعمتهارو میبینه و برق میزنه.
– اینکه قلبم حس کنه و قنج بره.
– اینکه زبانم فعال بشه و کلمات قدردانی، با نشاط بیاد روی زبانم.
– اینکه با شور و شوق بنویسم تو دفترم در موردشون.
– اینکه تو مراحل بالاتر قدردانی بیاد روی رفتارهام بشینه و تو عمل قدردانی مو نشون بدم.
مثل اینکه برای سپاس گزاری از وسایل و امکانات زندگی تمیزشون کنم، بهشون رسیدگی کنم و …
سپاس گزاری یه دنیاست، یه دریچه رو به روشنی و سرسبزیه.
همینکه ازش حرف میزنم، مینویسم و توصیفش میکنم شور و شوقم فعال تر میشه.
من اسم دونه به دونه ی غذاها یا خوراکی هایی رو که خونه ی خودمون یا خونه ی مامان هامون یا هر جای دیگه ای که میخورم رو مینویسم تو دفترم.
در مورد کارهایی که انجام میدم طی شبانه روز، برای خودم، برای حافظ، همسرم، خونه و زندگیِ خودم، برای دیگران و … مینویسم و الهی شکر میگم.
سپاس گزارم برای این تمرین های روزانه ام و مکتوب کردنشون.
الحمدالله.
یکی از کلمات زیبای این روزهام که تکرارش میکنم با عشق همین الحمدالله هست.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام.
حافظ یه چراغ خوابِ کوچولوی شارژیِ هاپو داره.
هم رنگی روشن میشه هم سفید، خودشم سفیده.
حافظ عاشقشه. بهش میگه هاپ.
خودش یاد گرفته دکمه شو بزنه و روشنش کنه.
علاوه بر اینکه موجب شادی و نشاط حافظ میشه،
منم شب ها با نور سفیدش تو دفترم سپاس گزاری مینویسم وقتی میخوابه.
وقتی هم برق میره فضا رو برامون روشن میکنه.
هاپو جون دوستِ مشترکِ حافظ و منه.
ممنونم ازش برای حضورش در زندگی مون.
هاپو جون خیلی قشنگه.
وقتی روشنش میکنیم قسمت کله اش یه رنگی میشه، بدنش یه رنگ دیگه.
و این جذابیت چراغ خوابشه.
ممنونم از ایده ی جذاب خالق این چراغ خواب و خلاقیتی که به خرج داده.
یکی از مواردی که خودم خیلی دوستش دارم منبعِ تغذیه شه.
شارژیه، پورتِ تایپ سی داره و با شارژر موبایلم میزنم برق، شارژ میشه و نور سفیدش به شدت قوی و روشنه.
وقتی تو شارژه قسمت انتهاییش قرمز میشه، وقتی هم پر میشه سبز میشه.
ممنونم از طراحش که با این روش متوجهمون میکنه کی فول شارژ شده تا از شارژ در بیاریمش.
یه نکته مثبت دیگه هم داره، اینکه پُرتابله، قابل جابجاییه و هر جایی بخوام میتونم ببرمش.
کوچولو هست و بسیار کاربردی.
من به شخصه خیلی راضیم ازش.
الهی شکر برای تکنولوژی.
برای طراحی خالاقانه.
الهی شکر برای امکانات کاربردی زیبا.
الهی شکر برای فراوانیِ نعمت ها و ایده ها.
الهی شکر برای ثروت.
تقدیر و تشکر و تحسینِ من برای چراغ خوابِ هاپو کوچولوی سفیدِ حافظ عسلی.
الان حافظ شارژر موبایل دستش بود و موبایل منم برداشت که وصل کنه بهش.
دیدنِ کاوشگری ها و تجربه های فنی اش منو به وجد میاره.
چند روز پیش هم میخواست کابل شارژر موبایل رو وصل کنه به لب تاب.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام.
زیبایی های اکنونم:
– الان دارم کامنت مینویسم تو سایت.
– دسترسیِ آسانم به سایت.
– دسترسی آسانم به اینترنت.
– کنار خانواده بودن.
– دلبری ها و شیرینی های حافظ عسلی.
قشنگِ مامان، 2 تیر، 14 ماهه شد فداش بشم.
– حافظ اداپتور شارژر دستشه، داره تلاش میکنه سیم رو وصل کنه بهش.
عاشقِ کاوشگری هاشم.
– سلامتیِ همه ی عزیزانم.
– زیباییِ میوه های رنگارنگ و خوشمزه ی تابستونی.
– امنیت و آرامشم.
– موبایلِ نازنینم.
– راحت و اسوده موبایلم دستمه و دارم مینویسم.
– نعمتِ سپاس گزاری کردن (گفتن و نوشتن).
– ظرف ها رو شستم با عشق.
ظرف شستن خودش مراقبه، مدیتیشن و تراپی هست.
تمیز کردن، مرتب کردن، درمانِ روح هست به نظرم.
الحمدالله.
الحمدالله.
الحمدالله.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام بر استاد عزیزم، مریم دوست داشتنی ام و تمام دوستان هم فرکانسی ام مخصوصا سمانه بانو جان عزیزم که در این بخش همیشه از خواندن کامنت هایش لذت فراوان می برم و حال دلم خوب میشه و یاد هم میگیرم …..
خدا قوت به همگی ….
این روزها که تمرکز بر نکات مثبت بسیار بیشتری میخواهد …. من هم به لطف خدا و تمام اموزه های استاد که سال هاست با من است و همیشه روز به روز داره اگاهی هایم بیشتر و بیشتر می شود …. حال دلم خیلی خیلی ارام است …..
از همان روزهای اول که صداها را موقع نماز صبحم شنیدم و حدس زدم که خبرهایی شده و رفتم پنجره ها رو بستم که راحت با پسرم بخوابیم، همسرم هم که اصلا یه کشور دیگه است و پیش ما نیست فعلا… اصلا به بقیه اش فکر نکردم …. چون به خدا ایمانم بالاتر رفته که خودش محافظمون است ….و ایمان به جمله الخیر فی ماوقع ….
فرداش هم که بیشتر خبر دار شدم که چه شده ، صبح زود با پسرم رفتیم پیاده روی صبگاهی و بعدازظهرش هم با پسرم و دوست باردارم رفتیم پارک و اونجا هم صداهایی شنیدیم، اما نشستیم و چاییمان را خوردیم و هوا هم خیلی عالی بود ….بعدا که محل ما تو شهران رو زدند …من هم که اصلا هیچ کانالی از تلویزیون ندارم… و تو هیچ کانال خبری نیستم…. اما با پیغام های دوستان و اشناها، مخصوصا از رودبار…. یکم نگران شدم، اما باز اصلا دوست نداشتم از خانه بیام بیرون به اصطلاح برای فرار ….. ولی به اصرار خانواده و خواهرها و برادرها که همه نزدیکیم به هم، رفتیم خانه خواهرم در شرق و اونجا هم کلی بهمون خوش گذشت و دور هم جمع بودیم و کلی خندیدیم …. به اصرار همسر جان که رودباری هستند و ما در رودبار خانه شخصی داریم …. به همراه خانواده اومدیم خانه رودبار …. البته اصلا اصلا از نظر من فرار نبود، بلکه مسافرتی عالی در هوایی عالی در طبیعتی عالی بود، مخصوصا که مادرم هم برای بار اول همراه ما بود به سمت رودبار … و الان سه روزی هست که اینجا واقعا داره خوش میگذره و امید فراوان دارم که خدا خافظ همه ما هست و در هر اتفاقی خیری هست از طرف خدا جون که شاید درکش برای ما سخت باشه …. اما ایمان دارم ….
خدا جونم، ارامش و درکی بالاتر از این ها به من و همه، در هر اتفاقی عطا کن … الهی آمین
واقعا خدا رو سپاس به خاطر خیلی از نعمت هاش:
به خاطر خانه پر از امکانات رودبارمون…..
به خاطر هوای خوب الان در رودبار که در این فصل نادر اتفاق می افتد…..
به خاطر سلامت رسیدن ما به رودبار که خودم رانندگی میکردم و خدا جون من رو رسوند به رودبار …..
به خاطر روزی مالی که همسرم برامون فرستاد ……
به خاطر مهربونی هایی که در اینجا از اقوام رودباری بهمون میشه ….
به خاطر سلامتی هممون…..
به خاطر اینکه کل خانواده همگی دور هم هستیم ….
به خاطر کمک های هممون برای کارهای اینجا مثل: پخت و پز و نظافت و خرید در اینجا ….که همه همکاری میکنیم ….
به خاطر ارامش در اینجا ….
به خاطر وجود خدا جون در زندگی ام….
به خاطر وجود این سایت و اموزش های استاد و کامنت های عالی دوستان…..
در پناه حق تعالی
شیما بانو
خدا رو سپاس
سلام شیما جانم.
لذت بردم از خوندن کامنتت.
الهی شکرت برای سلامتی تون.
برای رودبار.
برای عشق اطرافیانتون بهتون.
برای خانواده ی خوب.
برای همه ی نعمت هاتون.
برای توجهت به زیبایی ها.
برای قدرتت از اعراض نازیبایی ها.
آخرین بار که تو سایت کامنت نوشتم 28 خرداد بود، و الان دوباره برگشتم و بسیار خوشحالم.
تو این مدت پر قدرت تو دفترم نوشتم.
واقعا جای این صفحه و کامنت نویسی روزانه داخلش، برام خالی بود.
خوشحالم از این بازگشت لذت بخش.
امیدوارم هر لحظه تندرست و سلامت باشی کنار عزیزانت.
چقدر زیبا بود که نوشتی همه مشارکت و همکاری داشتن در زمینه کارهای منزل.
اینکه مسافرت به رودبار در حقیقت یه گردشِ مفرح بوده، یه توفیق اجباری برای توجه به زیبایی های بیشتر، ارامش بیشتر.
الهی شکر برای لحظاتت.
ان شاالله در سلامتی همگی برگردین سر خونه تون در ارامش و شادی و امنیت.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سمانه بانو جان جانان سلام و هزارتا سلام….
ممنون از کامنتت که خیلی لذت بخش بود برام ….
خدا قوت از این دوران که صد در صد خیری در هر اتفاقی هست …
خدا رو شکر که شما و خانواده، همگی سلامت هستین ….
انصافا خیلی خیریت ها برام داشت این مدت مخصوصا در رودبار ….
هوا که خدا رو شکر معرکه بود…. یعنی خود خود بهشت ….
یک بار هم که به دارستان در بام رودبار مهمان برادرشوهر شدیم که در انجا در ارتفاعات رودبار، در مه بودیم و من که از رانندگی در ارتفاعات بسیار میترسیدم، الان برای بار سوم بود که خودم ( به لطف خدا) رانندگی کردم به اون ارتفاعات و برگشتم. با اینکه خیلی وسوسه میشدم که به دامادمون بگم رانندگی کنه … چون مرد همراهمون فقط ایشون بود، ولی ته دلم میگفتم نه شیما بانو، برو و به خدا توکل کن …. خدا همراهت است ….و کلی اعتماد به نفسم بالاتر رفت به لطف خودش ….
یه روز رفتیم بندرانزلی گردش و چه خریدهایی کردیم که همش لذت بخش و مفید بود و خیلی راحت رفتیم و اومدیم به لطف خدا ….
یه شب رفتیم شهر رشت و رشت گردی …. و کلی خوش گذشت …
یه روز هم باغ مادرشوهر دعوت شدیم و بسیار لذت بخش بود ….
هر روز هم سعی کردم، پیاده روی های زیاد داشته باشم ….
حقوقم هم که اصلا فکر نمیکردم به خاطر وضعیت حاضر واریز کنند، زودتر از هر ماه 28 ام ماه واریز کردند که میگفتم ببین خدا خودش روزی رسان هست …..
اونجا گوشت عالی تهیه کردم و یه شامی رودباری عالی درست کردم و همه خوششون اومد ….
شامی رودباری، غذای محلی و رسمی رودبار هست ….
در انجا، خدا جون فروش یه تعدادی بطری روغن زیتون هم روزیم کرد …
در برگشت هم خدا روزیمان کرد که در ساعت خلوتی از خواب بیدار بشیم و در خلوتی کامل، صحیح و سالم رسیدیم منزل …
خدا رو سپاس از سلامتی مون…
خدا رو سپاس از جمع شادی که کنار هم بودیم …
خدا رو سپاس از خانه ای که در رودبار داریم …
خدا رو سپاس از روزی های مالی فراوان …
خدا را سپاس از هوای عالی رودبار ….
خدا رو سپاس از حضور راحت در این سایت ….
خدا رو سپاس از اموزه های استاد …
خدا رو سپاس از کامنت های عالی دوستان هم فرکانس ….
خدا را سپاس فراوان
در پناه حق تعالی
خواهرت شیما بانو
سلام.
امروز صبح حوالی ساعت 6 صبح بیدار شدم.
بعدش دیگه نخوابیدم.
تو دفترم نوشتم، چون حس کردم بهترین زمانه.
حافظ عسلی و همسرم خواب بودن.
کلی نوشتم، لذت بردم، سپاس گزاری کردم برای نعمت ها و داشته هام.
بعد از دفتر، اومدم سراغ سایت.
اینجا هم کلی کامنت نوشتم از صبح تا الان.
امروز از اون روزهای لذت بخشِ زیاد کامنت نویسی ام هست.
الهی شکر.
همچنان صدای زیبای اواز گنجشک جان ها داره میاد.
تو هر بُرهه از زندگیم یه چیزی خیلی بهم حس نشاط میده.
الان اواز پرندگان.
دو سال پیش که میرفتم پیاده روی روزانه و مرتب، دیدنِ پروانه های سفید بهم نشاط میداد.
پروانه های کوچولوی سفید که روی گلهای سفید میرفتن میومدن با شادی و هیجان.
هر وقت میدیدمشون ذوق میکردم.
انگار که ماموریت داشتن بیان تا من ببینمشون و خوشحال شم.
الهی شکرت.
نهار خوشمزه پختم واسه خانواده ی عزیزم با عشق.
دیروز کلی رزق و نعمت وارد خونه مون شد.
برای دونه به دونه اش تشکر نوشتم.
خیلی دوست دارم این توجه به جزییات رو.
الحمدالله.
وقتی کامنتِ خودم یا دوستام تو سایت میاد یعنی سلامتیم.
الهی شکر برای سلامتیِ همه.
در پناه رب العالمین باشیم همگی.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام.
برخی زیبایی های روزانه مو اینجا مینویسم، برخی رو توی دفترم، برخی رو هم اینجا و دفتر.
الان یاد یه زیباییِ خاص افتادم که تو دفترم نوشتم.
دیروز حافظ برای اولین بار منو بوس کرد.
دقیقا بوس کرد.
انقدر ذوق کردم که حد نداره.
فداش بشم قند عسلمو.
جدیدا بیشتر متوجه بزرگتر شدنش میشم.
دستمال برمیداره پاک میکنه یه سطحی رو.
لباساشو میذاره تو کشوش.
خیلی قشنگ لیوان کوچولوشو برمی داره آب میخوره.
قبلا با چنگال غذا مثل ماکارانی یا هندوانه میخورد، الان دوست داره قاشق رو خودش مستقل برداره و بذاره دهن قشنگش.
با دستمال کاغذی پاشو تمیز میکنه وقتی چیزی میریزه روی پاش موقع غذا خوردن.
ناز میکنه سر من و باباییشو.
خدایا وقتی میشه توجه و تمرکزمو بذارم روی قشنگی های پسرم، چرا نکنم اینکارو.
برای همین میگن بچه ها کوهِ نکات مثبت و زیبایی هستن.
محکم بغلش میکنم و ماچش میکنم.
چند شب پیش یه فیلم از خودمون گرفتم سلفی موقع ماچ کردنش، که واسه خودمم یادگاری بمونه.
میخندید و کیف میکرد.
منم بیشتر از حافظ کیف میکردم که ماچش میکردم.
وای که چقدر خوشمزه است.
الهی شکرت.
خدایا
تو نعمت بزرگی بهم دادی.
قدر دانت هستم.
الحمدالله.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام.
الهی شکرت برای بازگشتِ حس بویایی و چشایی م.
الهی شکر متوجهِ بوها میشم.
الهی شکر متوجه مزه ها میشم.
این مورد باعث شد بیشتر قدردان سایر نعمتهامم باشم:
اینکه صداها رو میشنوم.
میتونم آدم ها، طبیعت، حیوانات، وسایل، گیاهان و … رو دوست داشته باشم.
اینکه متوجهِ عشق و دوست داشتن هستم و حسش میکنم تو زندگیم.
اینکه با چشم هام میبینم.
با قلبم حس میکنم.
اینکه میتونم لمس کنم.
اینکه دست ها و پاهام کار میکنن.
اینکه اعضای داخلی بدنم عین ساعت هر لحظه دارن کار خودشون رو طبقِ هدایت، انجام میدن.
اینکه غذا میخورم، اب میخورم.
اینکه میتونم تنفس راحتی داشته باشم.
خدایا نعمت ها بیشمارن.
به اندازه ی وجودِ نازنینِ بی نهایتِ خودت که هیچ اندازه ای نداره، ازت ممنونم.
تو میدونی چی دارم میگم.
تو خیلی بزرگی.
نمیشه از تو، با یه اندازه یا مقیاس مشخص صحبت کرد، چون تو ظرفت بزرگه و نامحدود.
به اندازه ی همون نامحدودیِ خودت، ازت سپاس گزارم.
خیلی قشنگه که رابطه ی من و تو، فقط مختصِ خودم و خودته، و ما با همدیگه صحبت میکنیم و میتونم باهات ارتباط بگیرم.
(الان یهو صدای گنجشک ها اومد)
خوبه که لازم نیست ارتباط با تو رو برای کسی توضیح داد.
هر چی هست تو هستی و درونِ من که داره ارتباطش رو با خالق خودش شکل میده.
توضیح دادن جنس ارتباط شخصی با خدا، کار پیچیده ای هست.
چون دیگران نمیتونن درکش کنن.
چون یه چیزی هست بین خود و خدا.
الهی شکر برای ارتباطمون.
برای عشقمون.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام.
چند روز هست یه خواسته تو دلم شکل گرفته:
اینکه با تمام قلبم دوست دارم استاد یه فایل جدید بذارن تو سایت.
امروز صبح دیدم روز شمار، فایل اومده.
با چه عنوانی؟
همونی که باید.
قلبی که به سوی خداوند باز می شود
بله، خداوند بسیار دقیق عمل میکنه.
میدونه چی نیاز داره روحم برای ترمیم و تقویت خودش، همونو بهم نشون میده.
خدایا مچکرم ازت.
الهی شکر، این روزها با همسرم فایلهای هدیه رو داریم گوش میدیم.
فایلهای لایو که شدن خانه تکانی ذهن.
فایل جدید سایت رو هم دیروز گوش دادم.
در رابطه با نگاه ذهن در مورد خدا و ثروت.
فوق العاده بود.
صدا و کلام استاد، دقیقا چیزیه که الان به بهبود شرایط در ذهن، خیلی کمک میکنه.
همیشه و الان.
چون الان وقتِ آزمون هست.
چند سال فایل شنیدم، دیدم، تغییراتی داشتم و دارم.
اما الان، یه بزنگاهه تا خودم رو به خودم نشون بدم.
که چقدر فایلها رو درک کردم و باعث تغییر شخصیتم شدن.
استاد گفتن عملکردتون نشون میده، باورهاتون چیه یا چقدر عوض شده.
استاد گل گفتن.
بقیه و خودمو میبینم، حس میکنم واکنش ها متفاوته.
من سپاس گزار الله هستم برای ارامش و امنیتی که تجربه میکنم.
منم دارم تو این شهر و کشور تو همین شرایط زندگی میکنم.
امروز نوشتم که سطح ارامشم بالاست الهی شکر.
بعضیا تو سطح استرس بالایی دارن روزگارشون رو میگذرونن.
متوجه شدم مداری که توش هستم، جای بهتری هست.
از فضل و محبت خداست، ممنونشم.
برای همه ارامش و امنیت و ثروت میخوام، همونطور که برای خودم و زندگیم میخوام.
همچنان به لطف الله، مومنتوم مثبت برقراره.
اینو از احوالات و احساساتم متوجه میشم.
الهی شکرت برای همه چیز.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت