اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام. استاد عزیزم واقعاااا چه حرفهایی فوقالعاده ایی واقعا استاد منم تو خیلی جاها خیلی تصمیمات گرفتم که پشیمون شدم
چقد به نکته عالی اشاره کردین استاد
من خیلی تمرین میکنم احساساتم رو تو عصبانیت کنترل کنم و عجولانه تصمیم نگیرم
خیلی موقعه ها تو تصمیماتم خیلی عجله و استرس میگیرم استاد اما حالا خیلی کمتر شده البته
من قبلن همش این نقطه ضعف داشتم که فک میکردم همیشه داره دیر میشه اگه این لباس الان نخرم یا مثلن هر چی رو میگفتم وایی الان این آخریه و بعد امروز اگه نخرم تموم میشه و پشیمون میشم و حاظر بودم با بالاترین قیمت هم بخرم
بعد اینکه من فایل هایی شمارو گوش کردم استاد دیدم وای چقد من تو این سال ها اشتباه کردم
چه خرج هایی الکی و احساسی کردم وحتی بعضی از لباس هایی که خریدم شاید یک بار هم تن نکردم و بعد خرید به خونه من پشیمون میشدم
فقط چون خرید حسم خوب میکرد هی خرید میکردم
و بعد همش خودم سرزنش میکردم
و واقعا دلیلش نمیفهمیدم
واقعا ممنون از توضیحات خوبتون
استاد عاشقانه به فایل هاتون گوش میدم عاشقانه
ازتون ممنونم استاد و تشکر ویژه از مریم عزیزم
خانوم شایسته عزیزم تو یک زن نمونه و الگویی منی چقد این قوی بودنت رو دوست دارم مریم جان عاشقانه دوست دارم
به نام انرژی معجزه گر و قدرتمندی که از رگ گردن به من نزدیکتر است،
و به خوشبختی، آرامش، سعادتمندی، ثروتمندی و زندگی سرشار از عشق و محبت و وفاداری برای من بیشتر از خودم مشتاق است
و تنها با دوستی و نزدیکی به او، به زندگی دلخواه و تمام آرزوهای کوچک و بزرگم می رسم
و نامش خداست
و من او را بسیار بسیار دوست دارم
و او نیز من را بسیار بسیار دوست دارد.
*
سلام به تمام آدم های خوب و باوجدان و خداشناس دنیا در تمام دوران ها
سلام به هر ذره و جریانی از خوبی و نیکی که در دنیای فرکانسی و زیبای من در جریانه
سلام به تجربه های ناب و لذت های وصف نشدنی
سلام به زندگی عاشقانه و سرشار از عشق، محبت و وفاداری
سلام به زندگی مملو از خوشبختی، آرامش و حال و احوالات خوب
سلام به خانواده دومم در سایت فوق العاده عباسمنش :)
*
برای من هم مثل همه آدم ها، موقعیت های زیادی پیش اومده که با خشم و یا ترس و اضطراب خرابشون کردم و تصمیماتی گرفتم که به خاطر اونها اذیت شدم.
مثلا الان که فکر می کنم واقعا میشد با دیگران سر مسائل بیخودی بحث نمی کردم، چون آخرش جز ناراحتی بیشتر برای خودم و دیگران، چیزی باقی نموند.
ولی خب موقعیت هایی هم وجود داشته که واقعا چیزی یا کسی داشته روی nerve من میرفته که من سعی کردم از اون محیط دور بشم یا رفتم یکی دو لیوان آب خوردم تا تنش فروکش کنه یا دست کم حرفی نزنم که اوضاع رو خراب تر کنه.
البته غیر از دور شدن از محیط تنش زا و خوردن مقداری آب، بستگی به شرایط و اینکه کجا هستم، از راهکارهای دیگه ای مثل قدم زدن های طولانی مدت، دوش گرفتن، بازی کردن با گربه ها، دیدن فیلم های انرژی مثبت و یا موردعلاقه ام، گوش دادن به موزیک های لایت و موردپسندم، سرگرم شدن با بچه های برادرم، رفتن به دل طبیعت و کوهستان جنگلی نزدیک خونمون، خصوصا رفتن به کنار رودخونه ای با جریان ملایم و قرار دادن پاهام توی آب خنکش و… هم استفاده می کنم.
*
باید این رو هم بگم که تقریبا دو ماه پیش از آینده و اینکه قراره زندگیم چی بشه خیلی دچار اضطراب و تشویش شده بودم، به قدری که صدای افکار منفی من اونقدر بلند شده بود که فقط دلم می خواست بخوابم تا این صدا ساکت بشه اما متاسفانه خوابم نمی برد، توی این شرایط که واقعا ناامید ناامید بودم، خوب می دونستم کسی جز خودم نمی تونه حالمو خوب کنه اما نگرانی غالب شده بود به من و خودم با نوشتن همون افکار منفی و احساس ضعفی که بواسطه اونها پیدا کرده بودم، متاسفانه به این شرایط ناخوشایند پر و پال بیشتری دادم و خوب یادم میاد که هر لحظه اون روزها، چقدر احساس درموندگی می کردم. من واقعا غمگین بودم. اما گوش دادن به صحبت های استاد عباسمنش توی فایل های دانلودی، ورق رو برای من برگردوند. کم کم از اون وضعیت اسف بار و افکار منفی که زندگی رو برام جهنم کرده بود دور و دورتر شدم و هر زمان که ذهنم دوباره سعی می کرد من رو به این شرایط بکشونه، سریع هندزفری میزاشتم و ی فایلی رو گوش می دادم. فایل ها رو گوش می دادم تا امید و سرزندگی دوباره به جسم و روحم برگرده و بتونم به زندگی برگردم و برای آینده ای که می خوام تلاش کنم.
من واقعا دلم می خواست به خودم کمک کنم، واقعا دلم می خواست مثل همیشه خندون باشم، باامید و شاداب باشم، برای شرایط ایده آلم برنامه ریزی کنم و…
خدا رو هزار بار شکر که الان حالم خیلی عالیه، خدا رو شکر که تو این مدت دو ماهه کلی چیز مفید یاد گرفتم، خدا رو شناختم، دوستی می کنم باهاش، واقعا امید برگشته به دلم، اوضاع خیلی خوبه، همه چی داره عالی پیش میره، در یک کلام با خودم به صلح رسیدم و زندگی همونطوری که باید باشه در جریانه برام…
در واقع هر زمان احساس می کنم که احساساتم و افکارم داره منو می کشونه به جاده خاکی، سریع لباس می پوشم و میرم تو حیاط خیلی قشنگمون تقریبا بین 90 تا 120 دقیقه راه می رم و به صحبت های استاد گوش می دم. هر موقع دلم می خواد به فایل های دوره عشق و مودت گوش می دم و همسر رویاییم رو تجسم می کنم و وقتی به این فکر می کنم که اون همین الان هم در یک گوشه ای از این دنیای زیبا داره زندگی می کنه و به زودی همدیگر رو خواهیم دید، ذوق زده میشم. هر زمان دلم می خواد به فایل های دوره به صلح رسیدن با خود گوش می دم یا میرم به فایل های قدم اول دوره 12 قدم یا فایل های دوره راهنمای عملی دستیابی به رویاها گوش میدم و برای رویاهام برنامه ریزی می کنم.
در حال حاضر که دارم این متن رو می نویسم منتظرم تا هفته بعد دوره کشف قوانین زندگی و عزت نفس رو هم بخرم و ازشون سود ببرم. خیلی خیلی ذوق دارم برای شنیدن این فایل ها. چون واقعا الان حالم عالیه و می خوام عالی تر و عالی تر بشه :)
البته گهگاهی هم تو مدت پیاده رویم، به آهنگ های شاد گوش میدم و زیر آسمون شب، در حالیکه به ستاره های قطبی و بقیه عزیزان نگاه می کنم، توی نقطه کور حیاطمون، برای خودم به طرز فجیعی می رقصم و می خندم، اصن ی وضعی :) البته بگما گهگاهی هم توی دوربین مداربسته خونمون خیره میشمو شکلک درمیارم :)
خدایا هزاران هزار بار شکرت که حالم الان عالیه عالیه عالیه
*
خدای زیبای من، برای تمام نعمت های کوچک و بزرگی که از اولین روزی که به دنیا آمدم به من عطا کردی، در حال حاضر داری می بخشی و همچنین در آینده دور و نزدیک خواهی داد، هزاران هزار بار ممنونم، شکرت.
خدای قدرتمند من، بابت تمام شرایط و عوامل ریز و درشتی که در مسیر رسیدن من به شرایط دلخواه و آرزوهایم برای من ترتیب می دهی، چه اونهایی که هم اکنون ازشون باخبرم و چه اونهایی که ممکنه هرگز متوجهشون هم نشم، هزاران بار شکرت، متشکرم.
*
با آرزوی خوشبختی، آرامش، موفقیت، ثروتمندی، سلامتی، ایمنی، تجربه لذت های ناب و عالی، داشتن زندگی سرشار از عشق و محبت و وفاداری، سعادتمندی و همچنین عاقبت به خیری برای شما و خودم
راستش تا حالا اصلا فکر نکرده بودم که تو عصبانیت چه تصمیم هایی میگیرم ممنونم از فایل عالی تون که گذاشتی
بیشتر تو روابط وقتی عصبانی میشم حرفهایی میزنم که بعد خودم به شدت پشیمان میشم یا در رفتار با بچه هام وقتی عصبانی میشم با وجود اینکه میدونم کارم اشتباه هست اما یا میزنمشون یا حرفایی میزنم که خورد بشن البته نسبت به قبل تغییر کردم خدا رو شکر اما تا حدودی بازم تکرار میشن
وقتی تو عصبانیت کار اشتباهی کردم یا یه موضوعی خیلی من و ناراحت میکنه انجام دادم و یه سری کارها منو آروم میکنه مثل شستن ظرف ها درست کردن غذا یا اینکه وضو میگیرم و سر سجاده میشینم با اینکه حموم رفتن یا شستن پاهام بهم کمک میکنه آروم باشم
اگه شرایطش داشته باشم رفتن به قبرستان نیز خیلی تو برگشت روحیه و اعصابم آرومم میکنه
من در زمان غلیان احساساتم به شدت بر کنترل ذهن و نفسم ضعیفم و اصلا نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم
وقتی که عصبانی میشم خیلی زود از کوره در میرم و پرخاشگری های وحشتناکی می کنم.
من بر احساساتم مسلط نیستم. و خیلی به دیگران هم انتقال میدم چون نمی تونم کنترل کنم احساسم رو چه مثبت و چه منفی
من خیلی توی تصمیم گیری ضعیفم و اغلب موارد احساسی تصمیم میگیرم و به شدت از این موضوع ناراحتم
یادمه وقتی بچه بودم یک بار به شدت عصبانی شدم و یک سیلی محکم به خواهر زاده ام زدم و مدت ها احساس گناه داشتم و پشیمون بودم و یا این که عصبانی شدم و نتونستم خودم رو کنترل کنم و با همسرم دعوا کردم و باعث شده که روابطمون خراب بشه و تاثیر منفی روی فرزندم گذاشته و اون هم پرخاشگر شده. و تاثیر بسیار بدی که دعوا کردنم با همسرم روی من گذاشته این بوده که بعدا تحقیر شدم که تو که داری روی خودت کار می کنی نباید این رفتار رو می کردی و این باعث شده که عزت نفسم به شدت آسیب ببینه و زمان هایی پیش اومده که به خاطر این اشتباهم مدت ها به سایت سر نزدم و یا فایل های استاد رو گوش ندادم و همسرم هم نسبت به آموزش های استاد بی تفاوت شده و دیگه مثل قبل که با هم کار می کردیم و لذت می بردیم دیگه روی خودمون کار نکنیم و این باعث شده که ی مدت بالا برم و بعد با کله بخورم زمین و این رفتار من و کنترل نکردن خشم و احساسم باعث شده که نتونم اون نتیجه ایی که می خوام رو از آموزه های استاد بگیرم.
درس هایی که من می گیرم اینه که بخاطر استاد و سایت و بچه ها هم که شده باید آهسته ولی پیوسته پیش برم و باید در مواقع احساسی خودم رو کنترل کنم و این رفتار و این عصبانی شدن ها باعث میشه که انسان خار و زبونی بشم و چقدر از انسانیت دور بشم و چقدر زشته و چقدر از خدا دور میشم.
خاطرات بسیار زیادی از تصمیم های احساسی غلطم دارم ولی همشون منفی هستند و به شدت منو آزار میدن بخاطر همین دوست ندارم اینجا بازگو کنم.
یک موردی که همین دیروز واسم پیش اومد اینه که من تو دوره قانون سلامتی هستم و یک سال و خورده ای هست که توی این دوره ام ولی دو هفته ای است که باز هم جدی شروع کردم، دیروز که روز 14 شروع دوباره دوره بود نتونستم جلوی هوسم رو بگیرم ، جلوی احساس و میل شدید به شیرینی جات رو بگیرم و مثل دیوانه ها شروع کردم به خوردن غذاهای ممنوعه، قبلا هم این تجربه رو داشتم و با این کار نه تنها نتونم دوره رو خوب کار کنم بلکه احساس بسیار بدی که بعدا اینجاد میشد که تو انسان ضعیفی هستی و نمی تونی متعهد باشی و … باعث میشد که احساس ضعف کنم و خودمو سرزنش کنم و دیگه روی دوره ها کار نکنم و روز به روز روحیه ام خراب میشد .این احساس و میل شدید باعث شد نتونم تصمیم درست بگیرم و این 14 روز تعهد رو خراب کردم ولی فایل امروز استاد که هدایت خدا بود و دیدم بهم یاد داد وقتی این احساس بهم دست داد به خودم بگم یکم صبر کن همین
چند ساعت پیش هم باز همین احساس اومد سراغم و امتحان کردم و دیدم شد و الان احساس خیلی خوبی دارم که تونستم جلوی احساس شدید و میل شدید به غذاهای ممنوعه رو بگیرم.
به نظرم با شناختی که از خودم دارم که در زمان هایی که عصبانی میشم باید عصبانیتم رو بزیرم بیرون به نظرم این کار خیلی بهم کمک می کنه که تو اون زمان بزنم بیرون و فقط راه برم و بعد بشینم عصبانیتم رو روی کاغذ بیارم و خودمو تخلیه کنم و این حرف استاد خیلی بهم کمک کرد که باید سکوت کنم و چیزی نگم و به این فکر کنم که توی این لحظه هر کاری بکنم غلطه فقط باید خودم رو آروم کنم و یک فایل از استاد رو گوش بدم ، فقط بذارم یک فایل پخش بشه.
امروز خیلی ناراحت شدم به خاطر اینکه فعالیت متوسط سایت خیلی کم شده و اینکه عصر عصر اومدم داخل سایت یه نگاهی انداختم و هدایت شدم به این فایل و یک تجربه دست اول بهار خدمت دوستان بدم اونم اینکه 4 روز پیش به خاطر ترس از از دست رفتن ارزش پولم دلار خریدم متوجه شدم که چهار هزار تومان دلار افت کرده خواب دیگه خیلی عصبی ناراحت و بعد این فایل رو که متن خوندم گفتم که این هم یکی از مضرات حضور مداوم نداشتن در سایت چون اگر که ما مرتب روی خودمون کار کنیم مطمئناً همیشه در مدار خوبی هستیم و نتایج خوبی می گیریم اما اگر درگیر نتایج بشویم عصر را فراموش کنیم فارغ از اینکه چند مدت که که داریم روی خودمون کار میکنیم به عقب برمی گردیم باز هم خداوند سپاسگزارم اومدن داخل سایت به این فایل هدایت شدم متن رو خوندم و تو ذهنم آماده بود اومدم این کامنت رو واسه شما دوستان عزیزم نوشتم دوستان عزیزم من هر زمانی که احساساتی تصمیم گرفتم آسیب دیدم هم در روابط م هم از لحاظ اقتصادی و مالی اما مواقعی هم بوده است که �له نکردهام آرام بودم صبر کرده ام و نتیجه مطلوب بوده است در روابط عاطفی با عصبانیت برخورد کردم درخواست نامه مغولان های داشتم و متاسفانه روابط عاطفی آن از بین رفت بیزینس و کسب و کارم تصمیمات عجولانه گرفتم به دلیل ترسم از کمبود نتیجهاش شکست بود و بدتر از اون حمله احساسات منفی اما بسیار سپاسگزارم از خداوند عضو سایت عباس منش دات کام هستم محصولات را تهیه کردم تا حدودی با خودم آشنا هستم و میدانم که پاشنه آشیل آدم کجاست و می دانم که باید چگونه روی آن کار کنم این نقطه متمایز افرادی است که خود را میشناسند و افرادی که نمیدانند به قول معروف از کجا می خورند الحمدالله الحمدالله که در این مدار هستم و از خداوند می خواهم که در این مدار بمانم متعهدانه تره مسئولیت پذیر تر روی خودم کار کنم تا نتایج بهتر عاقلانهتر ای بگیرم استاد عزیزم بی نهایت از شما سپاسگزارم به خاطر آموزش های بسیار بسیار اساسی و زندگی ساز شما شب و روزگار بر همه شما خوش باش
این آبی آسمان و این سبزهای زیبا، درجه های مختلف رنگی، وزش جریان هوا روی سطح آرام دریاچه، و من میتونم با تمام وجودم صدای آرام به هم خوردن برگ درختها رو بشنوم، این آرامش و زیبایی محیط رو همه مون تجربه کردیم، وقتی که توی محیط عالی با حال خوب هستیم و چشمهامون رو میبندیم و به صداها گوش میکنیم، عطر تازگی طبیعت رو استشمام میکنیم و وزش آرام باد روی پوستمون رو احساس میکنیم…. به به خدایا شکرت که این تجربه ها رو داشتم، خداروشکر که سپاسگزارم، خداروشکر
سلام استاد توانمندم
ماشالا به شما که اینچنین متعهدانه و موفقیت آمیز به قانون سلامتی عمل میکنید و روز به روز نتایج بهتر و باکیفیت تر میشن، دیروز داشتم جلسه چهارم قدم اول رو میدیدم و میگفتم خدای بزرگ تو چقدر حکیم و قدرتمندی که قانون سلامتی اینچنین ساده و بی نقص بوجود آوردی که استاد به این راحتی و کیفیت و زیبایی تغییر کردن، یا فایل های زندگی در بهشت، دو روز پیش داشتم قسمت 209 رو تماشا میکردم و الله اکبر از این تغییر و روز به روز بهتر شدن با کیفیت تر شدن، جوانتر شدن، شاداب تر شدن، ثروتمندتر شدن
خدایا شکرت
من تحسین تون میکنم، تمام دوستانی رو که با لیاقت و توانایی و ثروت وارد دوره قانون سلامتی شدن و روز به روز با کیفیت تر میشن رو تحسین میکنم، خداروشکر میکنم که میشود، خداروشکر میکنم، من فقط با کنترل کردن خوردن شکر و روغن و همچنین صرف شام ساعت 19:30 هرروزم تونستم پرانرژیتر پیاده روی کنم، سایزم رو کم کنم و شاداب تر باشم، اینقدر نتایجی که گرفتم منو ذوق زده میکنه، که همش میرم جلو آینه و میگم من وقتی وارد دوره قانون سلامتی میشم چه تغییری میکنم، استاد من باور دارم باور دارم که همیشه میشه با کیفیت تر بود، توی همه زمینه ها میشه بهتر بود، خداروشکر خداروشکر
01:02
من توی همین لحظه، با همین منظره میتونم مدتها بشینم و از فضا لذت ببرم، میتونم ساعتها بشینم روی صندلی و زیبایی ها رو ببینم و پابرهنه روی چمن، خنکی زمین رو کف پاهام حس کنم
آخه شما ببین چطور این شاخه ها تکون میخورن و صداشون چقدر گوشنوازه، وااااای خدایا شکرت چقدر این آرامش و زیبایی و آزادی و ثروت زیباست خدایا شکرت
چقدر گوشی ایفون با کیفیت و درجه یک تصویر رو منعکس میکنه، واقعا همیشه میشه بهتر و بهتر شد ، حتی اگر آیفون باشی،،،اگر برند اپل باشی، کیفیت تصاویر جلسه چهارم دوازده قدم که از بالکن گرفته بودید کجا و کیفیت تصویر این فایل کجا…. به به خدایا شکرت
02:51
من خیلی آدم عصبانی و واکنشگری بودم، در لحظه آمپرم میچسبید و در همون لحظه هر چیزی که میخواستم رو میگفتم، بعدها عکس العمل کلامی من کمتر شد ولی بجاش تبدیل به خودخوری و نشخوار ذهنی شد، تمام وقت توی ذهنم دلشتم با خودم حرف میزدم و میگفتم اره فلانی اینطوری گفت من باید اینطوری میگفتم، یا اینکه میگفتم آره الان که میرم فلانجا جوابها رو آماده میکنم، اونا اینطوری رفتار کردن من این واکنش رو نشون میدم و الی آخر… ولی خواستم که تغییر کنم، از خدا خواستم منو به راه راست بندگانی که بهشون نعمت داده هدایت کنه و هدایت شدم در نهایت به این سایت و شما و همه این آگاهی ها، و خیلی آرام و طبیعی ولی اساسی دارم تغییر میکنم، اگر قبلا صد در صد عصبانی و انفجاری بودم الان شاید ده/ بیست درصد اینطور هستم که همین رو هم دارم هر روز روش کار میکنم و از خدا میخواهم که بهم کمک کنه آرام و متمرکز باشم و در لحظه بتونم در کمال آرامش و حضور ذهن از آگاهی هام استفاده کنم و تصمیم بگیرم چطور عمل کنم، و خدا لطف کرده و خواستن منو دیده، اقدام منو دیده که دیگه نظر نمیدم، وقتی چیزی میپرسن میگم نمیدونم، نظری ندارم و کم کم دیگه اصلا کمتر دارم توی همچین شرایطی قرار میگیرم و کمتر لازمه که بگم نمیدونم و … خداروشکر خداروشکر
یکسری روحیات خودم رو پذیرفتم، و بجای سرجنگ با خودم داشتن و سرزنش خودم بخاطر یکسری اخلاق و علایق، خودم رو قبول کردم و به خودم گفتم اوکی من همینی هستم که هستم، و دقیقا وقتی که خودم رو قبول کردم دیگه جهان کاری کرده که اطرافیانم هم با یکسری روحیات و علایق من کنار اومدن و اونها هم سعی نمیکنن بگن چرا ما رو تشویق نمیکنی توی بحث ها شرکت نمیکنی و …
هر وقت رفتاری میبینم که اطرافیانم انجام میدن، حتی توی خانواده خودم، خواهرهام یا والدین و نزدیکترین افرادی که با هم هستیم، و جزو رفتاری نیست که من میدونم باعث رشد میشه، نمیام حرص بخورم چون قبول کردم که هرکس نتیجه مختص خودش رو میگیره و نمیتونه تجربه و نتایج منو تحت تاثیر قرار بده، دیگه سعی نمیکنم کسی رو اصلاح کنم، چون مثلا قبلا فکر میکردم فلانی داره اینطوری رفتار میکنه که توی چهارچوب قانون نیست نکنه نتیجه منفی بگیره منم گیر بیفتم توی این نتیجه حالا که داریم توی یک محیط با هم زندگی میکنیم!… استاد این اصلا پاشنه آشیل منه و دارم لیزری بهش فکر میکنم و مدام به خودم یادآوری میکنم که من میتونم انتخاب کنم که قربانی شرایط نباشم ، میتونم حتی توی محیط خانوادگی نتیجه متفاوتی رو تجربه کنم، همین باعث شده آرامتر باشم کمتر مضطرب بشم و یا ناراحت و عصبانی بشم واقعا خداروشکر میکنم که تونستم آگاهی و درسها رو دریافت کنم و تغییر کنم
توکل به خدا میکنم و بهتر میشم تا هر روز بیشتر به خودم افتخار کنم، شبها که دارم سپاسگزاری روزانه م رو مینویسم، بزنم روی شونه خودم و بگم آفرین شیرین، امروز خیلی از قبل بهتر بودی
دو روز پیش موقعیتی پیش آمد برای خوشگذرانی و من آگاهانه با نیت زندگی در لحظه ازش استقبال گرم و با دوستانم رفتم بیرون گردش، فقط توی صحبت هایی که درباره نکات مثبت بود شرکت کردم و اصلا اظهارنظر راجع به هیچکس و هیچ چیز نکردم، اونها داشتن راجع به اینکه فلانی چطور میتونه بهتر بشه کیفیت پوست و سلامتی و … صحبت میکردند، من هیچ هیچ نگفتم در صورتی که قبلا تمام اطلاعات و تجربیات م رو میریختم وسط و در نهایت هم که طرف بهش عمل نمیکرد همین میشد نشتی انرژی برای خودم که همش میگفتم چرا فلانی اخه داره به خودش صدمه میزنه و … ولی اونشب چندتا رفتار جدید و باکیفیت که متناسب با ادم حسابی بودن دلخواهمه انجام دادم که شب حسابی سپاسگزاری کردم و به خودم آفرین گفتم
دارم یاد میگیرم واکنشگرا نباشم، آرام باشم و فراموش نکنم که همه خدا دارند و همه اگر بخواهند میتونن هدایت بشن
الهی شکرت
الهی شکرت
04:16
من قبلا از ترس اینکه پوله تو حساب م بمونه و خورد خورد خرج الکی! بشه میرفتم خریدهای هیجانی میکردم، یا اینکه مثلا همه ش رو تبدیل میکردم که دیگه نتونم ریز ریز خرجش کنم، دست خودمو خالی میکردم و نتیجه ش میشد احساس کمبود و اینکه کاری داشتم خریدی باید انجام میدادم ولی حسابم رو خالی کرده بودم…
ترس داشتم، چون باور داشتم که پول بسختی بدست میاد ولی راحت پوف میشه میره هوا دیگه کو تا دوباره پول بیاد تو حساب!!!
ولی خدا لطف کرد هدایت شدم به این باور که پول براحتی بدست میاد و هر چی بیشتر لذت ببرم و به فراوانی باور داشته باشم بیشتر و بیشتر میشه
دارم روش کار میکنم استاد، دارم درس میگیرم و مشق میکنم
توکل هم به هدایت و حمایت خدا دارم و همیشه اجابت شدم
خداروشکر
06:19
استاد جان شما قدم میزنید و من منظره ها رو میبینم، برای هرکدام دارم برنامه ریزی میکنم، روی این اسکله کوچک صندلی افتابگیری میذارم و دراز میکشم و کیف میکنم، اونجا زیر اپن درختهای بزرگ یوگا میکنم، توی دریاچه شنا میکنم و… دوست دارم توی همچین محیط سرسبز و آرام و هوای خوب ساعتها بشینم و فکر کنم، موزیک گوش کنم، به آسمان نگاه کنم، کیف کنم
به به خدایا شکرت
یک شهر کوچک در هلند هست به اسم geithoorn که هر خونه روی یک جزیره کوچک قرار داره و مردم با قایق رفت و آمد میکنند، پل های زیبا و خیلی رویایی زدن از جزیره خودشون به جزیره همسایه و اصلا یک فضای بینظیره، طبیعت و گلکاری و فضاسازی بینظیره، واقعا بهشته
چقدر لذت بردم که با دیدن این تصاویر زیبا به یاد فراوانی زیبایی ها افتادم الهی شکر الهی شکرت
07:02
درباره کنترل تصمیمگیری در زمان غلیان احساسات من تا الان تونستم در مواقعی که خیلی خوشحال و پرانرژی هستم بتونم خودم رو کنترل کنم که خرید نکنم، و قول و قراری نگذارم، ولی هنوز نتونستم در مواقع عصبانیت یا ناراحتی این کنترل رو داشته باشم کامل، یه چند درصدی گاهی تونستم فکر کنم همون لحظه، ولی اگر شدت احساسات قوی باشه حتی اگر بدونم که دستم دارم میکنم توی آتیش، ولی عکس العملم رو نتونستم کنترل کنم و همش با خودم میگفتم آره بگو بگو، این حرفه رو بزن دلت خنک بشه حداقل،،، ولی این خودش پیشرفت بوده برای من چون قبلا بهش فکر هم نمیکردم و نمیشناختم این لحظه رو، ولی الان حداقل میدونم داره چی میگذره… انشالا درستش میکنیم با خدا…
07:38
( دقیقا همین نقطه، همین گوشه دریاچه یکی از بهترین نقطه های پرادایسه، احساس میکنم دید پانوراما میشه داشت از این نقطه، خیلی خوبه خیلی، خدایا شکرت)
وقتی که احساسات شدید میشه تصمیم نگیریم
هیچ تصمیمی
در زمان غلیان احساسات، چه مثبت چه منفی
نفس عمیق
پیاده روی
راه رفتن، با خودم حرف زدن، بگم که چه اتفاقاتی خوبی برام افتاده، چه اتفاقات خوبی میتونه بیفته، الخیر فی ما وقع یادم باشه همیشه
دوش آب سرد
دقیقا دوش آب سرد معجزه میکنه، من بارها و بارها شده بود که میرفتم و زیر دوش چشمهام رو میبسنم و با خودم باورهام رو مرور میکردم و ذهنم مجبور میشد در نهایت باهام همکاری کنه و باهام هم مسیر بشه، و آرام میشدم
الهی شکر که تعداد دفعات حملات پنیک م خیلی خیلی کمتر شده خداروشکر خداروشکر
چند وقت پیش من یه حمله عصبی داشتم اضطراب و نگرانی و … کاری که کردم این بود که لباس پوشیدم از خونه زدم بیرون که برم پیاده روی، خداروشکر که دوستی خداوند بهم هدیه داده که هم مسیر هستیم با هم، و وقتی بهش گفتم برای آرام کردن اعصابم میخوام برم بیرون سریع اوکی داد و با هم رفتیم، خداروشکر که در چنین مواقعی یاد گرفتیم دست تو آتیش نکنیم، پس از هم نمیپرسیم چی شده، توی مسیر ففففقط راه رفتیم و سعی کردم نفس عمیق بکشم، به ساحل که رسیدیم بهتر بودم، پس شروع کردم آگاهانه به زیبایی های اطراف توجه کردن و راجع بهشون حرف میزدیم، ذهنم خیلی مقاومت میکرد میگفت این حرفهایی که میزنی واقعی نیست و هنوز ته دلت آشوبه، ولی من بهش توجه نکردم و ادامه دادم و اتفاقی که افتاد این بود که کم کم واقعی شد زیبایی های اطرافم و دماسنج ذهنم دمای خنک و معتدل رو نشون داد و از نقطه جوش اومدم پایین خداروشکر
باید حواسم باشه که بگم الان احساس م شدیده باید هیچکاری نکنم، تمام!
چه خوشحالی زیاد، چه ناراحتی و عصبانی بودن و هیجانی بودن
فعلا برم آروم بشم، بعد فکر میکنم، حالا دیر نمیشه
یکی از راه های که من خودم رو آروم میکنم و از گذشته و آینده بیخبر میشم و وارد لحظه حال میشم اینه که با خواهرزادهم وقت میگذرونم، انواع و اقسام نقاشی و قایم موشک و خنده و رقص و حتی آب بازی و آبپاشی کردن درختها و گلهای حیاط مون، اصلا آب رو آتیشه
خدایا شکرت
برای فراوانی
به اندازه تمام ادم های روی زمین راه های آرام شدن، ریلکس کردن و شاد بودن وجود داره، خدایا شکرت
باید یادم بمونه که وقتی ذهنم آروم بشه میتونم همه چیز رو کنترل کنم
پس باید اول ذهنم رو در شرایط غلیان احساسات کنترل کنم، و لازمه این آرام شدن این هست که من خودم رو بهتر بشناسم، بدونم چطور آرام میشم، بدونم که نقطه ضعف من چیه و در چه مواردی احساساتم مثل اتشفشان فوران میکنه، حواسم باشه که خودم رو اصلا توی اون شرایط قرار ندم، کاری نکنم، توی بحثی شرکت نکنم، جایی نرم که باعث بشه احساسات بهم غلبه کنه
دیروز مصاحبه ای رو دیدم، که از یک بازیگر خیلی معروف سوال شد که شما از وقتی وارد سینما شدی خیلی بدلباس بودی و باید بهت میگفتن اینو بپوش یا نپوش و … چی شد که الان روی تمام مجلات مد هستی و به یکی از مدل هایی تبدیل شدی که همه منتظرن ببین شما چی میپوشی تا اونها هم همینو بپوشن؟
جواب این بود:« من متوجه شدم که این نقطه ضعف شخصیت منه، اینکه نمیتونم تصمیم بگیرم چه طور پوششی داشته باشم که خوب باشه برام، خیلی وقتها هم انتخاب های استایلیست و … برای من طوری بود که احساس راحتی با پوشش و لباسم نمیکردم، دیدم این نقطه ضعف منه و من روحیه ای دارم که دوست دارم مستقل و آزاد باشم و تصمیماتم رو خودم بگیرم، پس برای رفع ضعف شخصیتی که داشتم شروع کردم به مطالعه کردن، به اینکه خودم رو بیشتر بشناسم، بدونم چی دوست دارم با چی راحتم، و در راستای این شناخت خودم رو ارتقا دادم و به جایی رسوندم خودمو که دیگه کسی لازم نباشه برام تصمیم بگیره، پس حس قدرت استقلال و آزادی انتخاب بیشتری الان دارم و بیشتر از خودم راضی هستم برای این رشد شخصیتی که دارم.»
خیلی حرف این خانم برای من درس داشت، خیلی، اینکه خودم رو بشناسم و خودم رو خوشحال کنم، خودم رو آروم کنم با مستقل بودنم،با راضی بودنم از خودم
24:20
استاد جان من خداروشکر میکنم، از ته قلبم با تمام وجودم خداروشکر میکنم که شما دارید میگید من خییییلی تغییر کردم دقیقا همون لحظه ای که من داشتم به خودم میگفتم اووووو ببین شیرین چقدر تغییر کردیا، من آخرین تصمیم احساسی وحشتناکمو دو سال پیش گرفتم و نتیجه افتضاح شد، و از دوسال پیش به این طرف به اندازه انگشت های دستم هم دیگه این اتفاق نیفتاده، همون چندتایی که تجربه کردم هم درجه شون خیلی کم بود و انفجاری نبودم، خداروشکر میکنم که مدام دارم توی ذهنم شبانه روز شما و سایر دوستان رو مثال میزنم و میگم از هرجایی که هستم میتونم به شرایط دلخواهم تغییر کنم و الان با این صحبت های شما من به خودم افتخار کردم که نشونه و تایید خداوندم رو از طریق شما دریافت کردم اینکه راه و مسیری که دارم طی میکنم مسیر هدایت بندگانی هست که بهشون نعمت داده میشود، خدایا صد هزار بار شکرت
اینقدر قلبم باز شده از سپاسگزاری برای تایید راه و رفتارم که مدام دارم نفس عمیق میکشم
الهی شکر
الهی شکر
خوندن و نوشتن کامنت و تشویق شما به فعالیت بیشتر، تغییری در من بوجود آورده که چندین و چند دفتر دارم که پر کردم از افکارم از خواسته ها، باورهام و آرزوهام، طوری شدم که خیلی وقتها دستم به سرعت ذهن و تپش قلبم از شوقی که موقع نوشتن دارم نمیرسه و نمیدونم چطور تندتر بنویسم تا بتونم همه افکار و احساساتم رو بنویسم، دیشب که داشتم سپاسگزاری مینوشتم لذت نعمت ها، ثروت و موفقیت ها باعث شد خط و نوشتارم از همیشه زیباتر بشه، کاغذ دفترم انگار که نرمتر و خوش بافتتر شده بود، کلماتم میرقصیدن روی کاغذ و خودکارم خوشخط تر مینوشت.
باور دارم استاد
هر چیزی که مینویسم به نوشتنش باور دارم
به اینکه هر چیزی که مینویسم سبز میشه و جهان رو میگیره باور دارم
برای همین ادامه میدم
با لذت، با امید، با توکل و اعتماد مینویسم
خداروشکر میکنم که اون روز جمله شما رو شنیدم، توی سفر اخر نه، سفر قبلش که رفته بودید و گفتید هرکسی که با دقت ببینه، بنویسه و تایید و تحسین و سپاسگزاری کنه لاجرم دریافت کننده همین کیفیت ها و نعمت ها و حتی بیشتر و بهتر میشه و از همون لحظه من دیگه فایل ها رو عین فایل کلاس درس پخش میکنم، مینویسم نکته برداری میکنم و کیف میکنم از اینکه دارم به زندگیم دعوتشون میکنم
خداروشکر
خداروشکر
که اینقدر این زیبایی ها رو تایید کردم که چند روز پیش حرکت آرام موج دریا رو که میدیدم گفتم ببینااااا اینقدر آب دریاچه پرادایس رو تحسین کردم که هر روز من شده دیدن این موجهای زیبا و آرام دریا، تحسین شما باعث شده هر روز از پیاده روی کردنم با تمام وجودم لذت ببرم، هر قدمی که برمیدارم عشقققق میکنم از سلامتی م، لباس هام کفشهای باکیفیتم، آزادی م، زیبایی ها و ماشینی که در اختیارم هست تا راحت برم و به تریل پیاده روی ساحلی م برسم، غروب زیبا، ابرها، قایق ها، کشتی هایی که توی نوبت ورود به گمرک هستند، تمام ادم هایی که برای سلامتی لذت و استفاده از امکانات و زیبایی ها اومدن و پیاده روی میکنن
هر چی بنویسم کمه
خداروشکر برای این جهان
خداروشکر برای اینکه یاد گرفتم سپاسگزاری کنم، نعمت ها رو ببینم و خدارو به زندگی م دعوت میکنم تا بتونم بیشتر و بزرگتر و قدرتمندتر و ثروتمندتر ببینم و بشناسمش
خدای من با فضل و وسعت رحمت خودت زندگی منو زیباتر کن
امروز که صبح پاشدم یه مکالمه ی خیلی تندی با خودم داشتم که نرگس تو خودتو مسخره کردی و خیلی شیک و مجلسی با گول زدن و فریب دادن و زیبا جلوه دادن اشتباهاتت داری همونجور کجدار و مریض پیش میری و فکر می کنی داری درست میری،درواقع ذهنت این بازی استادانه رو باهات راه انداخت که نفهمی داری دور خودت میچرخی ولی قلبت چند وقتیه هی داره بهت آلارم میده که من حالم خوب نیست، با لبخند عریض زدن حست خوب نمیشه ته دلت یه حس بیقراره یه حس دور شدنه یه حس سنگینیه، و من هرروز میفهمیدم این حس و ولی به خودم میگفتم نرگس تو داری قدم بر میداری درست میشه، اما نشد، امروز فهمیدم نشد و نمیشه چون تو جاده اشتباهی دارم راه میرم
چند ماه پیش جایی کار می کردم که عاشق محیطش بودم با تمام شرایطی که روز به روز داشت بدتر میشد(حقوق سه ماه عقب افتاده، استرس و کشمکش های الکی)و من روزهای اخر سعی کردم با شکرگزاری و تغییر دیدگاهم حالمو بهتر کنم که توهمون اوضاع رئیسم اومد و گفت دیگه نمیتونم باهاتون ادامه همکاری بدیم بخاطر اوضاع پیش اومده و من شوک شدم که خدای من چرا من عاشق اینجام(و بازهم چسبندگی)من حالم خوب بود چرا من چون خیلی صادقانه و درست تر از خیلی ها کارمو انجام میدادم و خودم رو لایق این نمیدیدم؟ خلاصه با اون شوک من چند ماه زندگی کردم تا جایی که غمی رو تجربه کردم که سالها بود تجربه نکرده بودم ،احساس سنگینی در قلبم
نفهمیدم که اون اتفاق به ظاهر بد چقدر میتونه برام خوب باشه،و انقدر ناراحتی کردم که جای جدیدی که شروع به کار کردم هرروز حالم بدتر میشد به خاطر شرایط و اتفاقاتی که هرروز پیش میومد تا تصمیم گرفتم استعفا بدم و از خدا هدایت خواستم و شرایط جوری شد که باید استعفا میدادم
احساس می کردم نمیتونم کارمند باشم،قبل ازین تو همون محیط قبلی هرروز از خودم این سوال رو میپرسیدم که این همون شغلیه که دوسش داری یا چون رشتته و ازش اطلاعاتی داری، داری ادامه میدی؟و هربار به خودم میگفتم بزار یکم اوضاع مالیم اوکی شه میرم دنبال کاری که بهش علاقه دارم و هرروز اون کار مورد علاقم که هنر بود در سرم زنگ میزد این کارو کن
و حالا در مسیریم که حالم بهتره ولی سنگینی قلبم پابرجاست چون من هنوزم وصلم به اون اتفاق گذشته و هنوزم منتظرم بهم مجدد دعوت به کار بدن و گاهی در روز انقدر منتظر میموندم که وقتی نمیشد دنیا رو سرم آوار میشد
و بارها من این پیام رو به شکل های مختلف از خدا میگرفتم که رها کن،رها کن تا اوج بگیری اما من فکر میکردم با فکر کردن هرلحظه بهش میتونم بهش برسم با تکرار درخواستم هر لحظه
امروز تصمیم گرفتم رهاش کنم و بسپارم به زمان و خدا
به قول امام علی تو نامه ی31 که استاد تو فایلشون گفتن و من پریروز این قسمتش تو گوشم زنگ خورد خدا گاهی چیزی که میخوای و بهت نمیده چون میخواد خیلی بهترشو بده
فقط باید بهش ایمان داشته باشی، ایمان یعنی باور داری و حالت خوبه
میخواستم بگم استاد خیلی قشنگ گفتن یه جا که اتفاقات به خودی خود معنا نداره این واکنش ما نسبت به اوناست که صفت بد و خوب به خودش میگیره و نتایج رو وارد زندگیمون می کنه
اتفاقات به ظاهر بد رو اگر بتونیم نسبت بهش واکنش مثبتی داشته باشیم که حسمون خوب باشه یا به قول استاد حداقل بد نباشه بعد گذشت زمان وقتی بهش نگاه کنیم بگیم خدایا شکرت تو یه چیزی میدونستی و من نه،و از خودمونم تشکر کنیم که درگیرش نشدیم
واقعا کنترل ذهن سخته چون نیاز به تعهد داره و مطمعنا با تمرین و تکرار مهارتت بیشتر میشه
و همین بستن خودت به ورودی های مناسب همین سایت میتونه بهترین تمرین باشه
خودم مراعات مادرموخیلی میکنم چون صلاح نمیدونم چون خونه ی پدرومادرمه بایدزودبه زودبرم اونجا.
اونشب عصبانی شدم امابازسعی کردم ذهنموکنترل کنم.
به خودم گفتم ناهید به توربطی نداره.
اونجاخونه ی مادرته .خودش میدونه وبچه هاش .
دوست نداشتم احساسم بدبمونه .ازطرفی حالم بدمیشه که نسبت به کسی رنجیده خاطر بشم .
خودموآرومکردم وخابیدم.
صبح که بیدارشدم دلم میخواست به مادرم زنگ بزنم و ببینم دیشب چطورگذشته؟
دیدم ازمادرمم ناراحتم .
تازه یادم افتادمادرم چراوقتی همه بودن به من نگفت که منم برم؟البته هزاران بار ازاین جوراتفاقات افتاده که همگی اونجابودن ولی من خودم نخواستم برم.
وهیچوقتم عصبانی نشدم وتوقع نکردم.
امااونروزخیلی توقعم شد.
هیچی دیگه مادرمم به لیست افرادی که ازشون عصبانی بودم اضافه شد.
اون روز کلی کارداشتم وهمگی اونا شب خونه ی من میومدن .
بدجوری نجواهابهم حمله کرده بودن ،ازدستم داشتن خارج میشدن .
همش به خودم میگفتم چ اشتباهی کردم .
چرادعوتشون کردم؟
چرابایددلم برای مادرم بسوزه؟
بمنچه که اوناکجامیرن و کی میرن ؟
عجب مادری دارم ،من به خاطراون ،بچه هارو دعوت کردم ولی مادرعزیزم حتی حاضر نشده یه تعارف بهم بکنه؟!
درحدی خشم منوگرفته بودکه دوست داشتم گوشی رو بردارم وبگم ببخشیدمسئله ای برام پیش اومده ،مهمونی کنسله.
منی که همیشه عاشقانه برای تک تکشون دعامیکردم وعاشقانه دوسشون داشتم ،با یه اتفاق کاملن معمولی که هیچ ربطی به من نداشت ،انقدعصبانی شده بودم ونفرت تمام وجودم روگرفته بود.
ازاین احساسم داشت حالم بدمیشد.احساسم که جالب نبودازاینکه بعدازمدتها،همچین حسی روپیداکرده بودم ازخودم بیشترعصبانی شده بودم .
تمام راهکارهای استاد توذهنم میومدومیگفتم من شب مهمون دارم وبایدحالم خوب باشه ،بایدحسم بهشون خوب بشه .
چکارکنم الان ازاین حالت دربیام؟
توجه وتمرکزم را،روی مثبتهاشون گذاشتم اما دیدم فایده نداره.
فایل گوش کردم باز آروم نشدم چون هنوزتوذهنم درگیری داشتم.
و از کجای این احساس درونی ام بگویم که لحظه به لحظه دارد فریاد میکشد…
خدای من
از زمانی که خاطرم هست فایل هایی که استاد میزاشتیین عجیب همزمانی داشت با زندگی حال حاضرم و تصمیمات آن
و چقد به خاطر همین فایل ها شکرگزار خداوند هستم
و چقد شکرگزار و سپاسگزار وجود شما هستم
وجودی سرشار توحیدی
وجودی سرشار از الهامات رب یکتا
خدای من شکرت…
زبانم قدرت وصف این حجم از قدرت را ندارد
و اما قلبم فریاد سر میکشد که آن چه را میخواهی اینجاست نه جای دیگر …
خدای من شکرت:)
عواقب تصمیمات احساسی:::::::::
تا به امروز نمیدونستم تصمیمی که میخواستیم بگیریم نشات گرفته از احساسم بود
و اگر خداوند و هدایت های الله نبود قطعا
فان مع العسر یسری نبود
جیزی فرای سختی بر ما میگذشت
که همش از تقلید کورکورانه از آگاهی هاست و نداشتن آگاهی های لازم….
دقیقا دو روز قبل از 13بدر تصمیم میگیریم بریم تهران منو هدیه خیلی هدایتی
طوری که تصمیم بر این بود قدم های اول استقلال و مستقل بودمونو برداریم و خودمونو به حساب به جهان نشون بدیم که میخوایم مهاجرت کنیم و این داستانا
و خداوند هم مسبرشو برامون هموار کرد
و ما با داییم همسفر تهران شدیم
کاملا رایگان هزینه سفر برامون اوکی شد
و اینجا گفتیم که خب چون هزینه سفر رایگان اوکی شده پس راه و مسیر درستی در پیش داریم
…………..
11فروردین ساعت 9 شب تهران هستیم خونه دایی
خب برنامه از این قراره که 14ام که همه جا باز میشه بریم دنبال باشگاه بگردیم و اطلاعات کسب کنیم
خب نگفته بودم که ما کی هستیم
(من مائده 24ساله و هدیه خواهرم 19ساله)
هردو مربی رقص یا همون دنس خودمون هستیم
و برای کسب آگاهی و دیدار با مربی های دیگه و از این طور برنامه ها راهی این سفر شدیم
بگذریم……
13ام فروردین دقیقا بعدازظهر میتیتنگی که با یکی از مربی های رقص داشتیم با مترو مسیرو ادامه دادیم برای اولین بار همه جی داشت تجربه میشد
منو هدیه تنها دوتایی توی یه شهر غریب
و تجربه هایی که توی داستان ما جایی پیدا کردن و جقد شیرین و دوسداشتنی
خدای من شکرت…..
همه چی از اون شب شروع شد
ملاقات ما با مربی رقص همانا و فکر کردن به یک تصمیم جدی یعنی موندن در تهران همانا
بعد از جلسه
دوتایی توی کوچه های فلسطین داشتیم میاده روی میکردیم که برسیم ایستگاه مترو
و خیلی تعجبآور بود که داشتیم راجب موندن و مهاجرت کردن حرف میزدیم چیزی که تا اون لحظه نبود و داشت ایجاد میشد اما سر چی ما خودمون هم نمیدونستم
اما ماجرا ادامه داره
میخوام از کج فهمی ها و تقلید های کورکورانه ای حرف بزنم که ترمز ذهنی بزرگی ایجاد کرده بود برای رشدمون
برای حرکت کردنمون
برای خیلی از تصمیم هایی که میتونستیم بگیریم ولی …..
سوار مترو شدیم و اومدیم خونه
دفترای شکرگزاریمونو مثل همیشه که همه جا با خودمون میبریم برداشتیم و شروع کردیم به نوشتن فانوس شب و نکات مثبتی که اتفاق افتاده بود
یکی من گفتم یکی هدیه
که چقد تهران بزرگه چقد جای رشد داره
چقد میشه اینجا زود رشد کرد
جقد خفنه
خدای من
چقد لاکچری چقد لوکس
چقد فراوانی چقد نعمت چقد برکت
چقد آدم های خوبی داره
چقد آزادی داره
چقد مردم آزادن چقد میشه اینجا راحت رشد کرد
چون حرفه ما جوریه که باید آزادتر باشیم
پس اینجا میتونه جای خوبی باسه برای رشد
اره مائده اره هدیه
بمونیم مهاجرت کنیم الان که فرصت خوبی برامون پیش اومده دنبال کار بگردیم و رشد کنیم
اره بابا میتونیم از پسش بر بیایم
مگه لستاد با یک جمدون مهاجرت نکرد
مگه لستاد وقتی اومد تهران چیزی داشت
مگه لستاد نشست فکر کنه قراره چه اتفاقایی پیش بیاد براش
پس فدصت خوبیه ازش استفاده کنیم
اینجا کلی فرصت برای پولسازی هست
میدونی چقد درامدمون رشد میکنه
میدونی ماهیانه چقد درادمون میشه
اره میریم توی باشگاه ها کار میکنیم
اشکال نداره پول کمتری اولش در میاریم
اولشه بابا راه میوفتیم وووووو
و
و
و
و
هزارو یک از این حرفای به حساب درست و قانونی
حرفای به حساب قانونی دقت کنید
ینی بهدحساب خودمون مهاجرت اینه ک باید اینجوری تصمیم گرفت
و باید مثل استاد حرکت کرد
مثل استاد اینجکری کرد
مثل استاد
مثل استاد…….
کل حرفایی که بین منو هدیه ردو بدل میشد از این جنس بود
مگه لستاد این کارو نکرد
مگه استاد اون کارو نکرد
مگه لستاد با یه چمدون و با دو تا بچه حرکت نکرد
مگه مگه مگه …….
بله درسته و هزارتا از این توجیه کردنای خوشگل و مامانی و شیک که قشنگ داشت مارو عوض اینکه به مسیر درست هدایت کنه
داشتیم یه راس میوفتادیم توی دره
دره ای که حاصل اعمال و افکار ناشیانه ما و ناآگاهی و عدم درک درست از قوانین هست
میشد توش همه چی پیدا کرد!!!
مقایسه
احساسی تصمیم گرفتن
عجله و و و و
وقتی که همه دور دورامونو زدیم
وقتی که کار توی باشگاهای اکباتان پیدا کردیم که از فرداش باید میرفتیم
چون رفته بودیم رقصیده بودیم و وقتی مارو دیدن گفتن میخوایم مربی از فردا شروع به کار کنید
و ما هم کلی خوشحال که آخ جون گار پیدا کردیم
دیدی مسیر درسته دیدی باید بمونیم و دوباره و دوباره از این حرفای امیدوار کننده
درست زمانی که ما رفتیم توی باشگاه و مدیریت باشگاه مارو انتخاب کرد و گفت روزای فرد باشکاه دست شماست میتونید بیاین جذب مخاطب داشته باشید و ویدئویی میخواین بگیدیو میتونید بگیرین
(خیلی شیک و مجلسی حتی برامون کار هم پیدا شد)
و اما درست زمانی که اینجوری عزتمندانه کار اوکی شد برامون
کیش و مات
همه چی بهم ریخت
اما ینی چی؟!!!!!!!!!!!!
میگم بهتون….
وقتی که از خوشحالی زیاد اومدیم خونه دایی و شبش با مامان صحبت کردیم که اره کار برامون اوکی شد و باید از فردا بریم و اینا
مامان هم کلی خوشحال شد و حتی اشک ذوق ریخت دورش بگردم
چون صبحش بهم تکست داده بود ساعت 6صبح که مائده من از دیشب بیدارم و دارم به شما فکر میکنم
بیدار شدین بهم زنگ بزن میخوامباهات حرف بزنم ایده خیلی خوبی به ذهنم زده بهتون بگم
منم صبح به محض اینکه بیدار شدم با مامان تماس گرفتم و گفتم بگو جان دلم
گفت از دیشب خواب به چشام نیومده
تا 6 صبح بیدار بودم و داشتم به شما دوتا فکر میکردم به اینکه مائده تا الان هر چی گفته براش لافاق افتاده
به اینکه مائده چقد میگفت من میرم تهران و الان رفته اونجاس و باباش حتی بهش یه کلمه نگفت
به اینکه مائده چقد راحت داره کاراش براش اتفاق میوفته چقد راحت داره به خواسته هاش میدسه
…..
مامان همه اینارو داشت با گریه پشت تلفن برای من میگفت و منی که قلبم توی دهنم بود که چقد مامان این مدت به من و کارام توجه داشته
چقد دقت داشته به حرفا و کارایی که میکردم
با اینکه من از خواسته هام جلوش میگفتم و بعدش قانونو میگفتم و اونم دلش رام شده بود
و اینجاست که خداوند دل ها را نرم میکند
هم دل بابارو که چقد راحت سفر کردیم
سفری که تا به اون روز اتفاق نیوفتاده بود و ما تنهایی هیچ وقت جایی نرفته بودیم ینی اجازه نداشتیم
البته که من تکلملمو طی کرده بودم تا حدودی برای سفر
به هر روی…
حرفای مامان که اره توی شهر کوچیک نمیشه رشد کرد و توی تهران جای رشد هست و این فرصت و از دست ندین و بمونید و من باباتونو اوکی میکنم و از این دست افکار محدود که از فیها خالدون سوفلا ریشه داشته
حرفای مامان همانا و گرفتن تصمیم ما همانا
و اما….
صبح بعد از بیداری داشتم کامنت میخوندم که خیلی اتفاقی زن داییم اومد جلوم نشست و گفت چه خبر مائده چیکارا میکنید
و منم با چهره ای پر از ذوق و شوق که اره زن دایی کار پیدا کردیم و به امید خدا و هزارتا انشاا… گفتن که نتیجش این باشه ما میخوایم بتونیم یه مدت پیشتون
اما زن دایی نزاشت حرف من تموم یشه و گفت مائده جون اینو باید با داییتون مطرح کنید خیلی رک حال کردم به ولله اینقد رک داشت حرف میزد
تصمیم ما این نبود کخ برای همیشه پیششون باشیم
ما بهدحساب گفتیم یکی دو ماه باشیم
بعدش گه داریم کار میکنیم میریم یه خوابگاهی جایی
اینطورا تصمیم این بود
که بعدش متوجه شدم دقیقا شبی که از خدا هدایت خواستم و بهش گفتم خدایا بهم بگو اگه قراره بمونیم واضح و روشن به من بگو
من نمیفهممم من نمیدونم تو میدونی تو آگاهی
تو قدرتمندی تو توانایی
تو به من بگو و انجامش بده
تو بزرگی من هیچی نیستم
واضح راه و بهم بگو تا بفهمم طوری گه بفهمم
نوشته بودم شبش اینو و از خداوند هدایت خواستم
تا لینکه صبح ااین حرفارو از زن دایی شنیدم
که خب متاسفانه ما نمیتونستیم اونجا بمونیم به دلایلی
که دلایلی هم آورد برامون خیلی جالب بود
عجیب جالب بود
میدونید انگار خدا به هر نحوی میخواست بگه
بفهم مائده بفهم که نمیخوام بمونید
نمیخوام ایمجا بمونید
اینجا جای شما نیست
جایی که سختی باشه
راهی که سختی باشه راه شما نیست
ینی دلیلش اینقد مسخره بود که با خودم گفتم
خدایا ینی چی اخه
چی میخوای بگی بهمون …..
خلاصه دیگه اول صبحی جوری نشونه خورد تو صورتم که خدادگفت اینم یکی از اون مشتایی که میزنی توی صورت مردم(من رزمی کارم)
:)))
از همونجا نشونه هازو دنبال کردیم و صبح بعد از صبحانه از خونه زدیم بیرون
حیرون بودیم تصمیم و دیروز گرفتیم
کار پیدا شده بود
از فرداش باید میرفتیم سرکار باشگاه
امروز با بزرگترین نشونه صبح و شروعش کردیم
………..
سوار مترو شدیم سمت اکباتان
همینجوری راه رفتیم و قدم زدیم و حرف زدیم
از همه چی حرف زدیم
تمام ابعاد قانون و کشیدم وسط
ولی منو هدیه با هم سر قانون به تضاد میخوردیم
قانونی که یکیه ثابته
اما ما نمیتونستیم به یک نتیجه مشترک برسیم
من میگفتم باید برگردیم
هدیه میگفت نه باید خودمونو به جهان نشون بدیم
دیگه نزدیکاش بود که هردومون جدا بشیم
من برگردم و هدیه بمونه
که به لطف الله مهربان بازم مقاومت هارو آوردیم پایین و نشونه هارو دنبال کردیم….
●●●نتیجه گیری:::
برای هیچ کدوم از رفتارها و عملکردی که داشتیم فکر نکردیم و فقط حرکت کردیم نتیجش این شد که سر احساسی تصمیم گرفتنمون میخواستیم مسیری که میتونیم توی شهر خودمون خیلی راحت طی کنیم و به راحتی بریم جلو به سختی و فلاکت و بدبختی ببریمش جلو
همه چی انتخاب خودمون بود
اینجا ما باید انتخاب میکردیم که برگردیم حداقل با دست پر نه اینکه هیچی توی حسابمون نداشته باشیم و بخوایم سر یه حرف مامان و چارتا آدم و چار تا چیز دیدن اونجا بگیم میخوایم بمونیم دیکه
اینجا مسیر مسیره رشده
چون اینجا آزادی داره و شهر خودمون نداره
چون اینجا فراوانی داره و و و
از این تصمیم احساسی تر نمیتونست باشه
اینکه بخوایم خودمونو با استاد مقایسه کنیم
اینکه بخوایم دقیقا قدمایی که استاد برداشته برداریم
لینکه بخوایم موازی کاری با زندگی استاد بریم جلو
دریغ از اینکه ما حتی منطق های استاد و زندگی ایشونو بدونیم
دریغ از اینکه ما بدونیم ریشه های این طندگی چی بوده که بعد داریم بر اساس تقلید از زندگی ایشون طبق
تصمیماتی که گرفتن و ما هم شنیدیم
قدم برداریم و از چاله بیوفتیم توی چاهی به عمق شونصد متر :)
عدم درک درست از قوانین
مثلا من که میخوام کارمو توی شهر خودم ببرم جلو خب از همینجا شروع میکنم
در صورتی که تو توی شهر خودت با محدودیت های فکری که ایجاد کردی با ترمز هایی که ایجاد گردی نتونستی رشد کنی
ترمزی شامل : شهر من کوچیکه نیمشه توش رشد کرد
بعد توی شهر خودت رشد نکرده باشی
به درآمد بالا نرسیده باشی
بخوای شهرتو عوض کنی که چی؟؟؟
درامدت رشد کنه؟!
کور خوندی
وقتی نتونستی توی شهر خودت به درآمد خوب برسی چطور میخوای با تغییر لوکیشنت به درآمد برسی
میخوای اسغالارو زیر فرش کنی
میخوای تکامل و روش ماله بکشی
میخوای بزنی زیر همه چیزی که تا الان یاد گرفتی
میخوای دو دستی خودتو بندازی توی دره
انتخاب با تویه
کدوم مسیر و انتخاب کنی؟!
عدم درک درست از قوانین داشت اینجوری میکرد باهامون جوری که زده بود به سرمون که حتی اگه جا و مکان هم نداشته باشیم تو خیابون و مترو بخوابیم
در صورتی که توی شهر خودمون
هیچکس بهمون هیچکاری نداشته
نعمات خداوند ریخته
خونه ماشین مامان بابا
مسیر راحت برای رشد کردن
هیچکس جلومون نبود و مانعمون نمیشد برای رشد
ققط ما داشتیم لقمهه رو دور سر خودمون میچچرخوندیم
ذاته انسانه دیگه دوس داره همه چیو سختش گنه
……………..
عواقب تصمیمات احساسی
مارو نتنها از مسیر درست دور میککنع بلکه همه چیو محدود میکنه و از زیر صفر هم به زیر خط صفر سوفلا میریم طوری که اندازه عمرت تلاش کنی تازه بتونی به صفر برسی…..
عواقب تصمیمات احساسی
ناممکن ترین نتیجه ای هست که میشه بهش فکر کرد
اونم توسط انتخاب های خودمون
و اما وقتی توی اون شرایط حساس کنونی تصمیم نگرفتیم چه پاداش هایی نصیبمون شد
بریم که از پاداش های این تصمیم درست
پاداشهای پایین آوردن مقاومت ها
پاداش های فکر کردن به هر تصمیمی
اینجاش قشنگه….
وفتی که تصمیم گرفتیم از تهران برگردیم
دو هفته بود که نبودیم
وقتی برگشتیم وحشی تر شده بودم که توی مسیرم ادامه بدم و اما زمانی که به الهامات خداوند گوش دل میسپاری….
چه ها برات میکنه
…………
وقتی که منو هدیه تصمیم گرفتیم که دوتایی توی زمینه دنس فعالیت کنیم
از خدا خواسته بودیم که سالن از خودمون داشته باشیم
رایگان باشه
کفش سرامیک باشه
همه چی داشته باشه
با تمام امکانات
در واقع یه خونه طوری باشه
این خواسته پارسال شکل گرفته بود که دوتایی باهم بتونیم توی شهر خودمون اول مستقل بشیم
بتونیم از خرج و مخارج خودمون بربیایم به تنهایی توی شهر خودمون بعد بخوایم مهاجرت کنیم
(انگار تمام این حرفارو یادم رفته بود که باید اول توی شهر خودم بتونم از پس خودم بربیام بعد ادعا کنم که میتونم مهاجرت کنم )
اره دیگه این خواستمون بود
خدای من خدای من خدای من
بزگترین موفقیتی که امسال بدست آوردیم بعد از اون ماجرای شیرین و مهیج
این هست که الان یه سالن 50متری از خودمون دازیم
در واقع یه خونه است که به طور معجزه وار این خونه به دست ما رسید
و همه چیزش هم رایگانه
دوبلکس هست که طبقه پایینشو منو هدیه سالنش کردیم خصوصی برای خودمون
ایینه نصب کردیم جیگر اینقد ناز شده که خدای من شکرت:)
گلدون براش گرفتیم
و دقیقا همونطوری کخ درخواستشو به جهان داده بودیم
کفش سرامیک هست و تمییز و طبقه بالاش همهچی داره
تخت خواب داره برای زمان هایی که ما نیاز به استارحت داریم
و خب فواید این تصمیم
این بود که علاوه بر اینکه الان سالن از خودمون داریم حتی ما اجاره نمیدیم
رهن هم ندادیم همه چی رایگان هست
وداریم استفاده میکنیم
تا قبل از اینکه بریم تهران این شرایط نبود
این نتایج نبود
این پاداش ها نبود
این استقلال نبود
الان کاملا مستقل هستیم منو هدیه
و صبح میزنیم بیرون
شب میایم خونه
و خدای من از خانوادم بگم براتون
نرم میکند دل ها را
بابا و مامان طوری شدن که خودشون میگن چی نیاز دارید براتون بگیریم
خدای من شکرت
از لحاط خورد و خوراک چقد هوامونو دارند
یه جوری دارم میگم که انگار بابا هوای مارو نداشت
در واقع بزارید اینجوری بگم
بابا هوامونو داشت ولی ما نمیخواستیم ببینیم
و نمیخواستیم قبول کنیم
فقط داستان منم منم بود
که ما میخوایم خودمون رشد کنیم
خودمون به فلان درآمد برسیم
خودمون خودمون ……
در صورتی که الان تلاش های ما روز به روز داره بیشتر میشه و خانواده به طرز عجیبی از بعد از برگشت ما
همه جی فرق کرده
انگار جلد خونوادم تغییر داده شده…..
دوس داشتم اینارو بنویسم و ردپایی داشته باشم از خودم
و خیلی نتایج دیگه و کارای دیگه همم هست که دارم میکنم و آروم آروم به امید خدا اونارو هم ثبت میکنم
فقط میخوام بلند فریاد بزنم و بگم
استاد عزیزم و مری جان دلم
شما دو نفر بی نظیرید شما دستان خداوند هستین
دستان پر قدرت خداوند
دو دست خداوند بر شما نهادینه شده
سپاسگزارم از اینکه اینقدر با عشق برامون فایل تهیه میکنید
و میخوام فریاد بزنم و با اشک ذوقی که دارم مینویسم
بگم استاد عاشقتم
و مرسی مرسی مرسی
خداوندا شکرگزارت هستم که باری دگر فرصت نوشتن به من دادی الهی شکر
رشته ی تو یکی از تفریحاتیه که خیلی علاقه دارم به صورت حرفه ای تر تجربش کنم.خیلی برام جالبه
عزیزم خیلی ازت سپاسگزارم که این تجربت رو نوشتی چون که خیلی از ماها که ظاهرا تابع قانونیم و آگاهیم از این اشتباهات میکنیم.کج فهمی از قانون مارو گمراه میکنه.همون تقلید کورکورانه. درواقع تو شرایط احساسی که میخایم تصمیم بگیریم، باعث میشه اون تصمیم درست نباشه و ما بیایم کورکورانه تقلید کنیم.
مثال مشابه شمارو در یکی از نزدیکانم دیدم.شرایط کاری و رشته فعالیتشون چیزی بود که اتفاقا همینجا تو شهر خودمون میتونستن حسابی رشد کنن،اما بدون اینکه صبر کنن خوب رشد کنن همینجا و تکاملشون طی بشه،یهو تصمیم به تهران رفتن کردن،و رفتن
نتیجش هم بعد چند سال بگم براتون
الان اصلا شرایط خوبی ندارن،هنوز نتونستن خونه بخرن،حتی ماشینشون رو هم فروختن یه مدت، حالا با کلی زور تونستن یه ماشین مدل پایینتر بخرن،همش مجبورن وام بگیرن.
شرایطشون وقتی همینجا تو شهر خودمون بودن، خیلی بهتر بود.
مرسی نوشتی باعث یاداوری شد و گوشزد به من کرد که حواسم به اشتباهات این چنینی باشه
چون خودمم نزدیک بود دو سال پیش همچین اشتباهی بکنم اما خدا هوامو داشت و هدایتم کرد.
امیدوارم همین الان که داری این دیدگاه من رو می خوانی حال دلت عالی باشه
چقدر این دیدگاه شما زیبا و تاثیر گذار بود
یه بیوگرافی کوچیک از خودم بدهم
من محمد حسینم
متولد 74
الام که دارم این دیدگاه رو می نویسم حدوداً 4 الی 5 سالی هست که کارشناس مشاور املاک در شهر قم مشغول هستم
کارشناسی تو مشاور املاک یه جورایی کارمندی به حساب میاد ولی آزادی های شما بیشتره و البته حقوق ثابت دریافت نمی کنی بلکه درصد میگیری :)
از حدود یک سال پیش فهمیدم که چقدر عاشق عکاسیم
و چقدر در این زمینه با استعدادم
کلاً روحیه هنری دارم و کمکم متوجه شدم این همون رسالته منه همون چیزی که عاشقشم
یک بار پارسال از اردیبهشت تا شهریور اقدام کردم برای استارت کسب و کار عکاسی ولی مسیری که رفتم کاملاً اشتباه و یه جورایی توهمی بیش نبود!!
اشکالی نداره در طی اون چهار ماه که از مشاور املاک خارج شدم و دوباره برگشتم مشاور املاک درس های بی نهایت ارزشمندی یاد گرفتم
خب حالا می خواهم بگم چه اقدامات عملی ای تقریبا از اسفند سال پیش تا الان انجام دادم برای رسیدن به دوربین و استارت کسب و کار شخصیم
اول از همه تصمیم گرفتم خیلی مصمم آروم آروم بدهی هامو بدهم تا صفر بشن
الان که دارم صحبت می کنم به لطف تقریبا یک سوم بدهی ها رو پرداخت کردم
حدوداً دو هفته ای هستش که شروع کردم به دوباره آموزش دیدن و مطالعه کردن در حوزه عکاسی و مسایل جانبی این کسب و کار
من پارسال هم خیلی مطالعه کردم خیلی چیزها هم یاد گرفتم و خیلی هم اعتماد به نفسم رفت بالاتر که آقا من از پسش بر میام:)
حالا دوباره شروع کردم ولی اینبار به یه سری آموزش های شیرین تر و با کیفیت تر و کلاً بهتر هدایت شدم
در کنار کسب و کارم یعنی املاک روی باورهایم (به صورت لیزری دوره عزت نفس) کار می کنم
در زمینه عکاسی هم مطالعه می کنم
تو وب سایت علی بابا مگ راجع به طبیعت و شهر های سگفت انگیز ایران هم مطالعه می کنم
آخه من عاشق طبیعت گردی ام:)
یه سری جمله تأکیدی هم برای خودم درست کردم که گاهی وقتا زمزمه می کنم
توی آینه با لبخند به چشم های خودم نگاه می کنم میگم
گاهی وقتا زیر دوش آب چون معمولاً با آب سرد دوش میگیرم شنیدش لذت اون لحظات رو بیشتر می کنه
مثلاً یکیش اینه:
من یه عکاس فوقالعاده ام من میرم با ماشین کل ایران رو می گردم عکاسی می کنم ارزش خلق می کنم و ثروتمند میشم
دوربین مد نظرم رو انتخاب کردم و به وضوح رسیده ام در مورد خواسته ام
به همین خاطر دیگه اصلا راحغ به دوربین های دیگه مطالعه نمی کنم ویدیو هم در موردشون نمی بینم چون نمی خواهم دو دل بشم
فقط درمورد سبک های عکاسی انواع لنز ها و کلاً هر چی که در مورد عکاسی باشه می خوانم
تازه مطالب هم گلچین می کنم
یعنی با توجه به استانداردهای خودم و اینکه چه وب سایت هایی یوتیوبر هایی مثبت اندیش تر هستند و مطالب اون ها حس بهتری بهم میده انتخاب می کنم که کجا باشم و چه چیزهایی مطالعه کنم
100 تا هدف هم انتخاب نکردم
فعلاً در زمینه مسائل مالی بالاترین اولویتم رو گذاشتم به استقلال رسیدن
منظورم از مستقل شدن در این مرحله رسیدن به نقطه آزادیه یعنی دیگه هیچی بدهی نداشته باشم
و ایمان دارم که وقتی به اونجا برسم درهایی برایم باز میشه و ایده هایی به خاطر آرامش ذهنیم بهم الهام میشه که الان فکرش هم نمی کنم
و ایمان دارم که رشد مالی من سرعتش و حجمش بیشتر و بیشتر میشه
چون قبلاً هم یه بار این کار رو انجام دادم و تجربه اش رو دارم
تو تلگرام چند تا کانال درست کردم
و موضوعات مرتبط به عکاسی رو اونجا قرار میدهم تا به صورت دسته بندی شده آموزش هامو داشته باشم (همین آموزش های رایگان ویدیو یا متنی که این روز ها استفاده می کنم) میدونم یه سری هاشون در آینده هک خیلی بهم کمک می کنند
من از پارسال تا حالا که این موبایل رو گرفتم بیشتر از 2000 تا عکس انداختم که البته خیلی هاشونم پاک کردم
اون هایی که خیلی زیبا هستند رو بارها و بارها میرم میبینم لذت میبرم و خودم رو تحسین می کنم
خلاصه خیلی اقدامات ریز و درشت دیگه هم انجام دادم و انجام میدهم
حالا این ها رو اینجا نوشتم که هم مکتوب بشه برای خودم و هم زمانی که دوربینم رو خریدم و یه سری اتفاقات فوقالعاده تر برایم افتاد بیام و دوباره برای شما بنویسم و خوشحالتون کنم
امروز به صورت کاملاً هدایتی، هدایت شدم به این دیدگاه شما
یعنی می توانم قسم بخورم که اصلاً اتفاقی نبود!!
من یه سری سوال ها داشتم
یه سری شک و تردید ها داشتم
که خداوند
توسط دست مهربونش یعنی مائده خانم بهم پاسخ داد
واقعاً ازتون ممنونم
خیلی زیبا و روان نوشته بودید
بهتون تبریک میگم به خاطر اعتماد به نفس بالایی که دارید و اینقدر راحت خود افشایی می کنید
من خودم فعلا این اعتماد به نفس رو ندارم که اینقدر راحت حتی فقط برای خودم بنویسم تا بتوانم درس هامو از اشتباهاتی که داشتم یاد بگیرم و دیگه اون مسیرها رو تکرار نکنم
ولی
انصافاً شما خیلی قشنگ و روراست نوشته بودی
ماشاالله واقعاً دمتون کرم
بهتون تبریک میگم به خاطر درک فوقالعاده ای که از قانون داشتید و اینقدر خوب زبان هدایت خداوند رو فهمیدید و وقتی برگشتید شهر خودتون دیگه با تعهد و استمرار روی مسیر درست ایستادید
واقعاً آفرین
بهتون تبریک میگم که ایمان خودتون رو به خداوند نشون دادید و خداوند هم اینقدر زیبا هدایتتون کرده به مسیری که الان خودتون سالن دوبلکس دارید بدون پرداخت کرایه و رهن واقعاً عالیه
این قسمت های آخر صحبت های شما منو یاد فایل انداخت که امروز صبح گوش میدادم
گفتگو با دوستان در کلاب هوس قسمت 5 ، بخش سومش که استاد با آقا بهنام عزیز صحبت می کرد از دقیقه 21 به بعد
صحبت های شما منو یاد حرفای استاد بعد از گوش دادن به حرفای بهنام انداخت
واقعاً سپاسگزارم و براتون بهترین ها رو آرزو می منم
امیدوارم که حال دلت عالی یاشه پسر و الان که داری کامنت منو میخونی خیلی نتایج دستت داری
شاید باورت نشه اما من تازه دیشب کامنت شمارو دیدم که در پاسخ به من نوشته بودی و زمانی که دیدم برگام ریخت که چرا همون موقع ندیدم
قطعا ما در زمان مناسب هستیم رفیق
و اما میخوام تحسینت کنم که با چنان ذوقی رفتی سراغ علاقت و چقد لذا میبرم کسی میاد جلوم میشینه میگه علاقمو پیدا کردم چقد شکرگزار خداوند میشم که مسیر علاقشو و اهدافشو پیدا کرده
آخه این یک مورد یکی از بزرگترین مهبت های خداوند است که کسی علاقشو و رسالتشو پیدا کنه
خلاصه اینکه محمد حسین رفیق هم فرکلنسی تحسین ها داری
زیادای سوفلا این تیکه کلامه منه:))
و اما شما داری روی عزت نفس کار میکنی چیزی که پاشنه آشیل ترینه و عجیب پرتت میکنه به سمت رشد و موفقیت
و منم دوباره لستارتشو زدم و الان توی دور دوم فایل چهارم هستم
و خیلی لیزری دارم روش کار میکنم
عزت نفس همه چیزه
عزت نفس مسیره رشده
مسیر نوفقیت
عزت نفس توحیده
اصن با هیچی قابل قیاس نیست
خداوندو شکرگزارم که هدایت شدی به این دوره گوهربار
اومدی توی کامنت از یه سری شک و تردید ها گفتی
ببین فقط یه چیزی بگم بهت
هر چیزی که مسبب شک و تردید شدی بدون که باید واردش بشی
همین و تمام
وقتی میری توش تازه میفهمی داستان از چه قرار بوده
یا انجامش میدی تا آخر
یا رهاش میکنی و کلی تجربه کسب کردی …
منم خیلی شغل ها و حرفه ها عوض کردم و الان به خودم قول دادم باید بمونم توی این حرفه و توش به موفقیت برسم و عزت نفس و به خودم نشون بدم
یه چیزی استاد میگه که من عاشقشم
میگه دنبال کاری نگرد که بهت ثروت بده
دنبال باورهایی بگرد که قراره تورو از اون کار ثروتمند کنه….
چقد درس گرفتم از کامنتت، چقدر تحسینت میکنم بابت درک عمیقی که از قوانین دریافت کردی، چقد زیبا به الهامات پ نشانه های خداوند توجه کردی، چقدر برام درس داشت در اون فضای احساسی،قانون رو ملاک تصمیمت قرار دادی.آفرین به تو دختر ،احسنت به شما برا ی ارتباط قشنگی که با خداوند داری!
من هم کردم و حرفاتو درک میکنم. ولی همه این محدودیتها مال عوام است که به این باورهای غلط دامن زدن تا حرکت نکنیم. تا عمل نکنیم. تا عقب افتادگی و نتیجه نگرفتنمان را بندازیم گردن دولت و حکومت و دیگران! در حالی که همه ما به یک اندازه به خداوند نزدیک هستیم و خداوند ما رو خالق زندگیمان خلق کرده!
خوشحالم لذت تسلیم بودن رو چشیدی، خوشحالم براتون که پاداش تسلیم بودن رو دریافت کردی،آرزو میکنم در هر روز خداوند در این مسیر زیبا هدایتتون کنه و هر روز درهای بیشتری از نعمت و ثروت به رویتان باز کنه.
این کامنت رو از ارتفاعات روستای گردشگری طولاب و در یک لوکیشن زیبا که هر دم شکر خداوند را بخاطرش بجا آوردم و در کنار چشمه خروشان و بهشتی ای که از دل کوه می جوشد و صدای غرش مانندی تولید میکند و آب گوارایی رو می دهد که باغهای زیر دست رو آبیاری می کند و آبش بقدری سرد است که نمیتوان 10 ثانیه دست یا پاتو توش نگه داری در حالی که دیروز و امروز بخاطر گرمی هوا کشور تعطیل شده است.این احساس خوب و زیبا تقدیم شما و هدیه جان و همه عزیزانی که این کامنت رو میخونند.بماند یادگار،یا حق
خدای من شکرت برای وجود این نشانه ها و برای سریع الحساب بودنت…
مدت هاست کامنت ننوشتم و فعالیتی توی سایت نداشتم
اما ناشده فایلی آپلود میشه و من کامنتای شما و سید علی و مطالعه نکنم
طبق روال همیشه وقتی کامنتاتونو میخونم توی دفترم میشینم کلی تحسینتون میکنم و شکرگزاری میکنم برای وجود قدرتمند و درک بالای چنین انسان هایی
امروز صبح ساعت 6.5 بیدار شدم و به طور ناخودآگاه اومدم توی سایت و شروع کردم به مطالعه کامنت شما
و همه پاسخ هارو هم مطالعه کردم
و عجیب حس دلتنگی درونم زنده شد که بیام و دوباره فعالیتمو توی سایت استارت کنم
وقتی کامنت شمارو خوندم
گفتم الله و اکبر چقد اسدالله شبیه به منه دقیقا توی تاپیکی گیر کردیم که مدت هاست غرقم توش و سال هاست دنبال پیدا کردن رسالتم هستم خلاصه بعدازظهر شد که مثل همیشه هر کامنتی که میخونم میرم برای هدیه تعریف میکنم
اینبارم گفنم هدیه کامنت اسدالله و حتما بخون ببین نشونه رو فقط
اسدالله عزیز
قابل تحسین کردن هستیییییی بی نهایت و بی کران
و خدای من چقد من احساسی شدم
من وقتی کامنت شمارو خوندم گفتم چقد قلبم داره باهام حرف میزنه
میگه توحید توحید توحید
گفتم یکی از راه های توحیدی شدن بیشترم فعالیت بیشتر توی سایت هست که کامنتای بجه ها خیلی انگیزمو بیشتر میکنه
و همینم شد
میبینید خداوند چطور پاسخمو داد
شما نشونه امروزم بودین
چقد شکرگزار خداوند باسم اخههه
الهی بارالها صدها هزاران مرتبه شکرت ……..
الان دقیقا توی کوهستانی ترین منطقه نیشابور هستیم
در یک باغ بزرگ با آب و هوای بی نظیر و صدای موزیک و بزن و برقص
و من اومدم توی اتاقش نشستم
پای گوشیم و اومدم توی سایت
و قلبم داشت از جاش کنده میشد….
واقعا دیگه حرفی برای گفتن
نمیمونه
نشونه رو خداوند بهم داد
الهی شکر الهی شکر الهی شکر
اسدالله عزیز و توانمند
منم تو همچین مسیری هستم با این تفاوت که از 17سالگی شروع به کار کردن کردم و بالغ بر 20تا شغل و تجربه کردم و الان اومدم توی حرفه دنس و به خودم قول دادم که
باید توی این حرفه موفق بشم
چون عزت نفس و دارم روش کار میکنم میگه که اگه توی هر شغلی هستی خودتو ثابت کن به خودت تا عزت نفست ییشتز رشد کنه
آخه من از بس که شغل عوض کردم
دقیقا یه الگوی تکرار شونده قوی از این موضوع توی زندگیم هست
که بعد از چند ماه من پرش شاخه داشتم و شاخه به شاخه میشدم توی حرفه های نختلف
بماند که چقد تجربه الان دارم و توی مسیرم داره کمکم میکنه
اما به خودم قول دادم بمونم
و اما خداوند الهاماتشو بهم داد
چون باید خودمو ثابت میکردم توی این مسیر
در واقع من از کیک بوکس مهارتی که داشتم یاد میگرفتم
هدایت شدم به دنس
اما چرا دنس؟!!!
و بازم عزت نفس فایل اول
استاد میگه که دنبال مهارتی بگرد که نسبتا از بچگی توش اوکی هستی و درونت هست نیاز به این نیست که بشینی خیلی آموزش ببینی
کیک بوکس حکم آموزش و برای من داشت و به شدت هزینه های سنگینی برای من داشت
و سر یه اتفاقی که بازم خداوند لجبازی منو دید گفت فایده نداره من باید یه حرکتی روی تو بزنم تا تو به خودت بیای….
چیکار کرد خدا؟؟!!
داشتم برای مسابقات کشوری کیک بوکس آماده میشدم که دقیقا دو روز قبل از نسابقات مچ پام پیج میخوره و به مدت 1 ماه میره توی گچ
مسابقات کشوری برای من کنسل شد
این در صورتی بود که قبلش یه مسابقه استانی هم رفتم دقیقا توی سالن مسابقات بودیم که بازم کنسل شد و مائده نتونست مسابقه بده
این اتفاق دوبار پشت سر هم افتاد
و من سر گچ پام یه ماه توی خونه بودم و هدایت شدم به یک فایل استاد به نام تاکسی آرژانتینی
وقتی اونو دیدم انگار استاد با من حرف میزد و میگفت که کافیه دست بکش ….
اسفند 401 تا فروردین به دلیل گچ پام روی دوره عزت نفس کار کردم و بعدش هدایت شدم به تهران
اما کل داستان هدایتمو برای این تعریف کردم که بگم به یک مسیر ادامه بده و عزت نفستو نشون بده
جنان قدرتی میگیری که درها برات باز میشن….
به خدای بزرگم میسپارمت رفیق ناب الهی:)
شکر خداوند و به جا میارم برای این نشونه قشنگش برای من
سلام. استاد عزیزم واقعاااا چه حرفهایی فوقالعاده ایی واقعا استاد منم تو خیلی جاها خیلی تصمیمات گرفتم که پشیمون شدم
چقد به نکته عالی اشاره کردین استاد
من خیلی تمرین میکنم احساساتم رو تو عصبانیت کنترل کنم و عجولانه تصمیم نگیرم
خیلی موقعه ها تو تصمیماتم خیلی عجله و استرس میگیرم استاد اما حالا خیلی کمتر شده البته
من قبلن همش این نقطه ضعف داشتم که فک میکردم همیشه داره دیر میشه اگه این لباس الان نخرم یا مثلن هر چی رو میگفتم وایی الان این آخریه و بعد امروز اگه نخرم تموم میشه و پشیمون میشم و حاظر بودم با بالاترین قیمت هم بخرم
بعد اینکه من فایل هایی شمارو گوش کردم استاد دیدم وای چقد من تو این سال ها اشتباه کردم
چه خرج هایی الکی و احساسی کردم وحتی بعضی از لباس هایی که خریدم شاید یک بار هم تن نکردم و بعد خرید به خونه من پشیمون میشدم
فقط چون خرید حسم خوب میکرد هی خرید میکردم
و بعد همش خودم سرزنش میکردم
و واقعا دلیلش نمیفهمیدم
واقعا ممنون از توضیحات خوبتون
استاد عاشقانه به فایل هاتون گوش میدم عاشقانه
ازتون ممنونم استاد و تشکر ویژه از مریم عزیزم
خانوم شایسته عزیزم تو یک زن نمونه و الگویی منی چقد این قوی بودنت رو دوست دارم مریم جان عاشقانه دوست دارم
به نام انرژی معجزه گر و قدرتمندی که از رگ گردن به من نزدیکتر است،
و به خوشبختی، آرامش، سعادتمندی، ثروتمندی و زندگی سرشار از عشق و محبت و وفاداری برای من بیشتر از خودم مشتاق است
و تنها با دوستی و نزدیکی به او، به زندگی دلخواه و تمام آرزوهای کوچک و بزرگم می رسم
و نامش خداست
و من او را بسیار بسیار دوست دارم
و او نیز من را بسیار بسیار دوست دارد.
*
سلام به تمام آدم های خوب و باوجدان و خداشناس دنیا در تمام دوران ها
سلام به هر ذره و جریانی از خوبی و نیکی که در دنیای فرکانسی و زیبای من در جریانه
سلام به تجربه های ناب و لذت های وصف نشدنی
سلام به زندگی عاشقانه و سرشار از عشق، محبت و وفاداری
سلام به زندگی مملو از خوشبختی، آرامش و حال و احوالات خوب
سلام به خانواده دومم در سایت فوق العاده عباسمنش :)
*
برای من هم مثل همه آدم ها، موقعیت های زیادی پیش اومده که با خشم و یا ترس و اضطراب خرابشون کردم و تصمیماتی گرفتم که به خاطر اونها اذیت شدم.
مثلا الان که فکر می کنم واقعا میشد با دیگران سر مسائل بیخودی بحث نمی کردم، چون آخرش جز ناراحتی بیشتر برای خودم و دیگران، چیزی باقی نموند.
ولی خب موقعیت هایی هم وجود داشته که واقعا چیزی یا کسی داشته روی nerve من میرفته که من سعی کردم از اون محیط دور بشم یا رفتم یکی دو لیوان آب خوردم تا تنش فروکش کنه یا دست کم حرفی نزنم که اوضاع رو خراب تر کنه.
البته غیر از دور شدن از محیط تنش زا و خوردن مقداری آب، بستگی به شرایط و اینکه کجا هستم، از راهکارهای دیگه ای مثل قدم زدن های طولانی مدت، دوش گرفتن، بازی کردن با گربه ها، دیدن فیلم های انرژی مثبت و یا موردعلاقه ام، گوش دادن به موزیک های لایت و موردپسندم، سرگرم شدن با بچه های برادرم، رفتن به دل طبیعت و کوهستان جنگلی نزدیک خونمون، خصوصا رفتن به کنار رودخونه ای با جریان ملایم و قرار دادن پاهام توی آب خنکش و… هم استفاده می کنم.
*
باید این رو هم بگم که تقریبا دو ماه پیش از آینده و اینکه قراره زندگیم چی بشه خیلی دچار اضطراب و تشویش شده بودم، به قدری که صدای افکار منفی من اونقدر بلند شده بود که فقط دلم می خواست بخوابم تا این صدا ساکت بشه اما متاسفانه خوابم نمی برد، توی این شرایط که واقعا ناامید ناامید بودم، خوب می دونستم کسی جز خودم نمی تونه حالمو خوب کنه اما نگرانی غالب شده بود به من و خودم با نوشتن همون افکار منفی و احساس ضعفی که بواسطه اونها پیدا کرده بودم، متاسفانه به این شرایط ناخوشایند پر و پال بیشتری دادم و خوب یادم میاد که هر لحظه اون روزها، چقدر احساس درموندگی می کردم. من واقعا غمگین بودم. اما گوش دادن به صحبت های استاد عباسمنش توی فایل های دانلودی، ورق رو برای من برگردوند. کم کم از اون وضعیت اسف بار و افکار منفی که زندگی رو برام جهنم کرده بود دور و دورتر شدم و هر زمان که ذهنم دوباره سعی می کرد من رو به این شرایط بکشونه، سریع هندزفری میزاشتم و ی فایلی رو گوش می دادم. فایل ها رو گوش می دادم تا امید و سرزندگی دوباره به جسم و روحم برگرده و بتونم به زندگی برگردم و برای آینده ای که می خوام تلاش کنم.
من واقعا دلم می خواست به خودم کمک کنم، واقعا دلم می خواست مثل همیشه خندون باشم، باامید و شاداب باشم، برای شرایط ایده آلم برنامه ریزی کنم و…
خدا رو هزار بار شکر که الان حالم خیلی عالیه، خدا رو شکر که تو این مدت دو ماهه کلی چیز مفید یاد گرفتم، خدا رو شناختم، دوستی می کنم باهاش، واقعا امید برگشته به دلم، اوضاع خیلی خوبه، همه چی داره عالی پیش میره، در یک کلام با خودم به صلح رسیدم و زندگی همونطوری که باید باشه در جریانه برام…
در واقع هر زمان احساس می کنم که احساساتم و افکارم داره منو می کشونه به جاده خاکی، سریع لباس می پوشم و میرم تو حیاط خیلی قشنگمون تقریبا بین 90 تا 120 دقیقه راه می رم و به صحبت های استاد گوش می دم. هر موقع دلم می خواد به فایل های دوره عشق و مودت گوش می دم و همسر رویاییم رو تجسم می کنم و وقتی به این فکر می کنم که اون همین الان هم در یک گوشه ای از این دنیای زیبا داره زندگی می کنه و به زودی همدیگر رو خواهیم دید، ذوق زده میشم. هر زمان دلم می خواد به فایل های دوره به صلح رسیدن با خود گوش می دم یا میرم به فایل های قدم اول دوره 12 قدم یا فایل های دوره راهنمای عملی دستیابی به رویاها گوش میدم و برای رویاهام برنامه ریزی می کنم.
در حال حاضر که دارم این متن رو می نویسم منتظرم تا هفته بعد دوره کشف قوانین زندگی و عزت نفس رو هم بخرم و ازشون سود ببرم. خیلی خیلی ذوق دارم برای شنیدن این فایل ها. چون واقعا الان حالم عالیه و می خوام عالی تر و عالی تر بشه :)
البته گهگاهی هم تو مدت پیاده رویم، به آهنگ های شاد گوش میدم و زیر آسمون شب، در حالیکه به ستاره های قطبی و بقیه عزیزان نگاه می کنم، توی نقطه کور حیاطمون، برای خودم به طرز فجیعی می رقصم و می خندم، اصن ی وضعی :) البته بگما گهگاهی هم توی دوربین مداربسته خونمون خیره میشمو شکلک درمیارم :)
خدایا هزاران هزار بار شکرت که حالم الان عالیه عالیه عالیه
*
خدای زیبای من، برای تمام نعمت های کوچک و بزرگی که از اولین روزی که به دنیا آمدم به من عطا کردی، در حال حاضر داری می بخشی و همچنین در آینده دور و نزدیک خواهی داد، هزاران هزار بار ممنونم، شکرت.
خدای قدرتمند من، بابت تمام شرایط و عوامل ریز و درشتی که در مسیر رسیدن من به شرایط دلخواه و آرزوهایم برای من ترتیب می دهی، چه اونهایی که هم اکنون ازشون باخبرم و چه اونهایی که ممکنه هرگز متوجهشون هم نشم، هزاران بار شکرت، متشکرم.
*
با آرزوی خوشبختی، آرامش، موفقیت، ثروتمندی، سلامتی، ایمنی، تجربه لذت های ناب و عالی، داشتن زندگی سرشار از عشق و محبت و وفاداری، سعادتمندی و همچنین عاقبت به خیری برای شما و خودم
با عشق و احترام فراوان، مریم
سلام استاد عزیز و مریم جان
راستش تا حالا اصلا فکر نکرده بودم که تو عصبانیت چه تصمیم هایی میگیرم ممنونم از فایل عالی تون که گذاشتی
بیشتر تو روابط وقتی عصبانی میشم حرفهایی میزنم که بعد خودم به شدت پشیمان میشم یا در رفتار با بچه هام وقتی عصبانی میشم با وجود اینکه میدونم کارم اشتباه هست اما یا میزنمشون یا حرفایی میزنم که خورد بشن البته نسبت به قبل تغییر کردم خدا رو شکر اما تا حدودی بازم تکرار میشن
وقتی تو عصبانیت کار اشتباهی کردم یا یه موضوعی خیلی من و ناراحت میکنه انجام دادم و یه سری کارها منو آروم میکنه مثل شستن ظرف ها درست کردن غذا یا اینکه وضو میگیرم و سر سجاده میشینم با اینکه حموم رفتن یا شستن پاهام بهم کمک میکنه آروم باشم
اگه شرایطش داشته باشم رفتن به قبرستان نیز خیلی تو برگشت روحیه و اعصابم آرومم میکنه
بازم ازتون سپاس گذارم استاد عزیزم
به نام خدا سلام
من در زمان غلیان احساساتم به شدت بر کنترل ذهن و نفسم ضعیفم و اصلا نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم
وقتی که عصبانی میشم خیلی زود از کوره در میرم و پرخاشگری های وحشتناکی می کنم.
من بر احساساتم مسلط نیستم. و خیلی به دیگران هم انتقال میدم چون نمی تونم کنترل کنم احساسم رو چه مثبت و چه منفی
من خیلی توی تصمیم گیری ضعیفم و اغلب موارد احساسی تصمیم میگیرم و به شدت از این موضوع ناراحتم
یادمه وقتی بچه بودم یک بار به شدت عصبانی شدم و یک سیلی محکم به خواهر زاده ام زدم و مدت ها احساس گناه داشتم و پشیمون بودم و یا این که عصبانی شدم و نتونستم خودم رو کنترل کنم و با همسرم دعوا کردم و باعث شده که روابطمون خراب بشه و تاثیر منفی روی فرزندم گذاشته و اون هم پرخاشگر شده. و تاثیر بسیار بدی که دعوا کردنم با همسرم روی من گذاشته این بوده که بعدا تحقیر شدم که تو که داری روی خودت کار می کنی نباید این رفتار رو می کردی و این باعث شده که عزت نفسم به شدت آسیب ببینه و زمان هایی پیش اومده که به خاطر این اشتباهم مدت ها به سایت سر نزدم و یا فایل های استاد رو گوش ندادم و همسرم هم نسبت به آموزش های استاد بی تفاوت شده و دیگه مثل قبل که با هم کار می کردیم و لذت می بردیم دیگه روی خودمون کار نکنیم و این باعث شده که ی مدت بالا برم و بعد با کله بخورم زمین و این رفتار من و کنترل نکردن خشم و احساسم باعث شده که نتونم اون نتیجه ایی که می خوام رو از آموزه های استاد بگیرم.
درس هایی که من می گیرم اینه که بخاطر استاد و سایت و بچه ها هم که شده باید آهسته ولی پیوسته پیش برم و باید در مواقع احساسی خودم رو کنترل کنم و این رفتار و این عصبانی شدن ها باعث میشه که انسان خار و زبونی بشم و چقدر از انسانیت دور بشم و چقدر زشته و چقدر از خدا دور میشم.
خاطرات بسیار زیادی از تصمیم های احساسی غلطم دارم ولی همشون منفی هستند و به شدت منو آزار میدن بخاطر همین دوست ندارم اینجا بازگو کنم.
یک موردی که همین دیروز واسم پیش اومد اینه که من تو دوره قانون سلامتی هستم و یک سال و خورده ای هست که توی این دوره ام ولی دو هفته ای است که باز هم جدی شروع کردم، دیروز که روز 14 شروع دوباره دوره بود نتونستم جلوی هوسم رو بگیرم ، جلوی احساس و میل شدید به شیرینی جات رو بگیرم و مثل دیوانه ها شروع کردم به خوردن غذاهای ممنوعه، قبلا هم این تجربه رو داشتم و با این کار نه تنها نتونم دوره رو خوب کار کنم بلکه احساس بسیار بدی که بعدا اینجاد میشد که تو انسان ضعیفی هستی و نمی تونی متعهد باشی و … باعث میشد که احساس ضعف کنم و خودمو سرزنش کنم و دیگه روی دوره ها کار نکنم و روز به روز روحیه ام خراب میشد .این احساس و میل شدید باعث شد نتونم تصمیم درست بگیرم و این 14 روز تعهد رو خراب کردم ولی فایل امروز استاد که هدایت خدا بود و دیدم بهم یاد داد وقتی این احساس بهم دست داد به خودم بگم یکم صبر کن همین
چند ساعت پیش هم باز همین احساس اومد سراغم و امتحان کردم و دیدم شد و الان احساس خیلی خوبی دارم که تونستم جلوی احساس شدید و میل شدید به غذاهای ممنوعه رو بگیرم.
به نظرم با شناختی که از خودم دارم که در زمان هایی که عصبانی میشم باید عصبانیتم رو بزیرم بیرون به نظرم این کار خیلی بهم کمک می کنه که تو اون زمان بزنم بیرون و فقط راه برم و بعد بشینم عصبانیتم رو روی کاغذ بیارم و خودمو تخلیه کنم و این حرف استاد خیلی بهم کمک کرد که باید سکوت کنم و چیزی نگم و به این فکر کنم که توی این لحظه هر کاری بکنم غلطه فقط باید خودم رو آروم کنم و یک فایل از استاد رو گوش بدم ، فقط بذارم یک فایل پخش بشه.
استاد دوستت دارم
بادرود آفرین استاد عباس منش عزیز و بانو شایسته
امروز خیلی ناراحت شدم به خاطر اینکه فعالیت متوسط سایت خیلی کم شده و اینکه عصر عصر اومدم داخل سایت یه نگاهی انداختم و هدایت شدم به این فایل و یک تجربه دست اول بهار خدمت دوستان بدم اونم اینکه 4 روز پیش به خاطر ترس از از دست رفتن ارزش پولم دلار خریدم متوجه شدم که چهار هزار تومان دلار افت کرده خواب دیگه خیلی عصبی ناراحت و بعد این فایل رو که متن خوندم گفتم که این هم یکی از مضرات حضور مداوم نداشتن در سایت چون اگر که ما مرتب روی خودمون کار کنیم مطمئناً همیشه در مدار خوبی هستیم و نتایج خوبی می گیریم اما اگر درگیر نتایج بشویم عصر را فراموش کنیم فارغ از اینکه چند مدت که که داریم روی خودمون کار میکنیم به عقب برمی گردیم باز هم خداوند سپاسگزارم اومدن داخل سایت به این فایل هدایت شدم متن رو خوندم و تو ذهنم آماده بود اومدم این کامنت رو واسه شما دوستان عزیزم نوشتم دوستان عزیزم من هر زمانی که احساساتی تصمیم گرفتم آسیب دیدم هم در روابط م هم از لحاظ اقتصادی و مالی اما مواقعی هم بوده است که �له نکردهام آرام بودم صبر کرده ام و نتیجه مطلوب بوده است در روابط عاطفی با عصبانیت برخورد کردم درخواست نامه مغولان های داشتم و متاسفانه روابط عاطفی آن از بین رفت بیزینس و کسب و کارم تصمیمات عجولانه گرفتم به دلیل ترسم از کمبود نتیجهاش شکست بود و بدتر از اون حمله احساسات منفی اما بسیار سپاسگزارم از خداوند عضو سایت عباس منش دات کام هستم محصولات را تهیه کردم تا حدودی با خودم آشنا هستم و میدانم که پاشنه آشیل آدم کجاست و می دانم که باید چگونه روی آن کار کنم این نقطه متمایز افرادی است که خود را میشناسند و افرادی که نمیدانند به قول معروف از کجا می خورند الحمدالله الحمدالله که در این مدار هستم و از خداوند می خواهم که در این مدار بمانم متعهدانه تره مسئولیت پذیر تر روی خودم کار کنم تا نتایج بهتر عاقلانهتر ای بگیرم استاد عزیزم بی نهایت از شما سپاسگزارم به خاطر آموزش های بسیار بسیار اساسی و زندگی ساز شما شب و روزگار بر همه شما خوش باش
خدای من تو چقدر خوش سلیقه ای
این آبی آسمان و این سبزهای زیبا، درجه های مختلف رنگی، وزش جریان هوا روی سطح آرام دریاچه، و من میتونم با تمام وجودم صدای آرام به هم خوردن برگ درختها رو بشنوم، این آرامش و زیبایی محیط رو همه مون تجربه کردیم، وقتی که توی محیط عالی با حال خوب هستیم و چشمهامون رو میبندیم و به صداها گوش میکنیم، عطر تازگی طبیعت رو استشمام میکنیم و وزش آرام باد روی پوستمون رو احساس میکنیم…. به به خدایا شکرت که این تجربه ها رو داشتم، خداروشکر که سپاسگزارم، خداروشکر
سلام استاد توانمندم
ماشالا به شما که اینچنین متعهدانه و موفقیت آمیز به قانون سلامتی عمل میکنید و روز به روز نتایج بهتر و باکیفیت تر میشن، دیروز داشتم جلسه چهارم قدم اول رو میدیدم و میگفتم خدای بزرگ تو چقدر حکیم و قدرتمندی که قانون سلامتی اینچنین ساده و بی نقص بوجود آوردی که استاد به این راحتی و کیفیت و زیبایی تغییر کردن، یا فایل های زندگی در بهشت، دو روز پیش داشتم قسمت 209 رو تماشا میکردم و الله اکبر از این تغییر و روز به روز بهتر شدن با کیفیت تر شدن، جوانتر شدن، شاداب تر شدن، ثروتمندتر شدن
خدایا شکرت
من تحسین تون میکنم، تمام دوستانی رو که با لیاقت و توانایی و ثروت وارد دوره قانون سلامتی شدن و روز به روز با کیفیت تر میشن رو تحسین میکنم، خداروشکر میکنم که میشود، خداروشکر میکنم، من فقط با کنترل کردن خوردن شکر و روغن و همچنین صرف شام ساعت 19:30 هرروزم تونستم پرانرژیتر پیاده روی کنم، سایزم رو کم کنم و شاداب تر باشم، اینقدر نتایجی که گرفتم منو ذوق زده میکنه، که همش میرم جلو آینه و میگم من وقتی وارد دوره قانون سلامتی میشم چه تغییری میکنم، استاد من باور دارم باور دارم که همیشه میشه با کیفیت تر بود، توی همه زمینه ها میشه بهتر بود، خداروشکر خداروشکر
01:02
من توی همین لحظه، با همین منظره میتونم مدتها بشینم و از فضا لذت ببرم، میتونم ساعتها بشینم روی صندلی و زیبایی ها رو ببینم و پابرهنه روی چمن، خنکی زمین رو کف پاهام حس کنم
آخه شما ببین چطور این شاخه ها تکون میخورن و صداشون چقدر گوشنوازه، وااااای خدایا شکرت چقدر این آرامش و زیبایی و آزادی و ثروت زیباست خدایا شکرت
چقدر گوشی ایفون با کیفیت و درجه یک تصویر رو منعکس میکنه، واقعا همیشه میشه بهتر و بهتر شد ، حتی اگر آیفون باشی،،،اگر برند اپل باشی، کیفیت تصاویر جلسه چهارم دوازده قدم که از بالکن گرفته بودید کجا و کیفیت تصویر این فایل کجا…. به به خدایا شکرت
02:51
من خیلی آدم عصبانی و واکنشگری بودم، در لحظه آمپرم میچسبید و در همون لحظه هر چیزی که میخواستم رو میگفتم، بعدها عکس العمل کلامی من کمتر شد ولی بجاش تبدیل به خودخوری و نشخوار ذهنی شد، تمام وقت توی ذهنم دلشتم با خودم حرف میزدم و میگفتم اره فلانی اینطوری گفت من باید اینطوری میگفتم، یا اینکه میگفتم آره الان که میرم فلانجا جوابها رو آماده میکنم، اونا اینطوری رفتار کردن من این واکنش رو نشون میدم و الی آخر… ولی خواستم که تغییر کنم، از خدا خواستم منو به راه راست بندگانی که بهشون نعمت داده هدایت کنه و هدایت شدم در نهایت به این سایت و شما و همه این آگاهی ها، و خیلی آرام و طبیعی ولی اساسی دارم تغییر میکنم، اگر قبلا صد در صد عصبانی و انفجاری بودم الان شاید ده/ بیست درصد اینطور هستم که همین رو هم دارم هر روز روش کار میکنم و از خدا میخواهم که بهم کمک کنه آرام و متمرکز باشم و در لحظه بتونم در کمال آرامش و حضور ذهن از آگاهی هام استفاده کنم و تصمیم بگیرم چطور عمل کنم، و خدا لطف کرده و خواستن منو دیده، اقدام منو دیده که دیگه نظر نمیدم، وقتی چیزی میپرسن میگم نمیدونم، نظری ندارم و کم کم دیگه اصلا کمتر دارم توی همچین شرایطی قرار میگیرم و کمتر لازمه که بگم نمیدونم و … خداروشکر خداروشکر
یکسری روحیات خودم رو پذیرفتم، و بجای سرجنگ با خودم داشتن و سرزنش خودم بخاطر یکسری اخلاق و علایق، خودم رو قبول کردم و به خودم گفتم اوکی من همینی هستم که هستم، و دقیقا وقتی که خودم رو قبول کردم دیگه جهان کاری کرده که اطرافیانم هم با یکسری روحیات و علایق من کنار اومدن و اونها هم سعی نمیکنن بگن چرا ما رو تشویق نمیکنی توی بحث ها شرکت نمیکنی و …
هر وقت رفتاری میبینم که اطرافیانم انجام میدن، حتی توی خانواده خودم، خواهرهام یا والدین و نزدیکترین افرادی که با هم هستیم، و جزو رفتاری نیست که من میدونم باعث رشد میشه، نمیام حرص بخورم چون قبول کردم که هرکس نتیجه مختص خودش رو میگیره و نمیتونه تجربه و نتایج منو تحت تاثیر قرار بده، دیگه سعی نمیکنم کسی رو اصلاح کنم، چون مثلا قبلا فکر میکردم فلانی داره اینطوری رفتار میکنه که توی چهارچوب قانون نیست نکنه نتیجه منفی بگیره منم گیر بیفتم توی این نتیجه حالا که داریم توی یک محیط با هم زندگی میکنیم!… استاد این اصلا پاشنه آشیل منه و دارم لیزری بهش فکر میکنم و مدام به خودم یادآوری میکنم که من میتونم انتخاب کنم که قربانی شرایط نباشم ، میتونم حتی توی محیط خانوادگی نتیجه متفاوتی رو تجربه کنم، همین باعث شده آرامتر باشم کمتر مضطرب بشم و یا ناراحت و عصبانی بشم واقعا خداروشکر میکنم که تونستم آگاهی و درسها رو دریافت کنم و تغییر کنم
توکل به خدا میکنم و بهتر میشم تا هر روز بیشتر به خودم افتخار کنم، شبها که دارم سپاسگزاری روزانه م رو مینویسم، بزنم روی شونه خودم و بگم آفرین شیرین، امروز خیلی از قبل بهتر بودی
دو روز پیش موقعیتی پیش آمد برای خوشگذرانی و من آگاهانه با نیت زندگی در لحظه ازش استقبال گرم و با دوستانم رفتم بیرون گردش، فقط توی صحبت هایی که درباره نکات مثبت بود شرکت کردم و اصلا اظهارنظر راجع به هیچکس و هیچ چیز نکردم، اونها داشتن راجع به اینکه فلانی چطور میتونه بهتر بشه کیفیت پوست و سلامتی و … صحبت میکردند، من هیچ هیچ نگفتم در صورتی که قبلا تمام اطلاعات و تجربیات م رو میریختم وسط و در نهایت هم که طرف بهش عمل نمیکرد همین میشد نشتی انرژی برای خودم که همش میگفتم چرا فلانی اخه داره به خودش صدمه میزنه و … ولی اونشب چندتا رفتار جدید و باکیفیت که متناسب با ادم حسابی بودن دلخواهمه انجام دادم که شب حسابی سپاسگزاری کردم و به خودم آفرین گفتم
دارم یاد میگیرم واکنشگرا نباشم، آرام باشم و فراموش نکنم که همه خدا دارند و همه اگر بخواهند میتونن هدایت بشن
الهی شکرت
الهی شکرت
04:16
من قبلا از ترس اینکه پوله تو حساب م بمونه و خورد خورد خرج الکی! بشه میرفتم خریدهای هیجانی میکردم، یا اینکه مثلا همه ش رو تبدیل میکردم که دیگه نتونم ریز ریز خرجش کنم، دست خودمو خالی میکردم و نتیجه ش میشد احساس کمبود و اینکه کاری داشتم خریدی باید انجام میدادم ولی حسابم رو خالی کرده بودم…
ترس داشتم، چون باور داشتم که پول بسختی بدست میاد ولی راحت پوف میشه میره هوا دیگه کو تا دوباره پول بیاد تو حساب!!!
ولی خدا لطف کرد هدایت شدم به این باور که پول براحتی بدست میاد و هر چی بیشتر لذت ببرم و به فراوانی باور داشته باشم بیشتر و بیشتر میشه
دارم روش کار میکنم استاد، دارم درس میگیرم و مشق میکنم
توکل هم به هدایت و حمایت خدا دارم و همیشه اجابت شدم
خداروشکر
06:19
استاد جان شما قدم میزنید و من منظره ها رو میبینم، برای هرکدام دارم برنامه ریزی میکنم، روی این اسکله کوچک صندلی افتابگیری میذارم و دراز میکشم و کیف میکنم، اونجا زیر اپن درختهای بزرگ یوگا میکنم، توی دریاچه شنا میکنم و… دوست دارم توی همچین محیط سرسبز و آرام و هوای خوب ساعتها بشینم و فکر کنم، موزیک گوش کنم، به آسمان نگاه کنم، کیف کنم
به به خدایا شکرت
یک شهر کوچک در هلند هست به اسم geithoorn که هر خونه روی یک جزیره کوچک قرار داره و مردم با قایق رفت و آمد میکنند، پل های زیبا و خیلی رویایی زدن از جزیره خودشون به جزیره همسایه و اصلا یک فضای بینظیره، طبیعت و گلکاری و فضاسازی بینظیره، واقعا بهشته
چقدر لذت بردم که با دیدن این تصاویر زیبا به یاد فراوانی زیبایی ها افتادم الهی شکر الهی شکرت
07:02
درباره کنترل تصمیمگیری در زمان غلیان احساسات من تا الان تونستم در مواقعی که خیلی خوشحال و پرانرژی هستم بتونم خودم رو کنترل کنم که خرید نکنم، و قول و قراری نگذارم، ولی هنوز نتونستم در مواقع عصبانیت یا ناراحتی این کنترل رو داشته باشم کامل، یه چند درصدی گاهی تونستم فکر کنم همون لحظه، ولی اگر شدت احساسات قوی باشه حتی اگر بدونم که دستم دارم میکنم توی آتیش، ولی عکس العملم رو نتونستم کنترل کنم و همش با خودم میگفتم آره بگو بگو، این حرفه رو بزن دلت خنک بشه حداقل،،، ولی این خودش پیشرفت بوده برای من چون قبلا بهش فکر هم نمیکردم و نمیشناختم این لحظه رو، ولی الان حداقل میدونم داره چی میگذره… انشالا درستش میکنیم با خدا…
07:38
( دقیقا همین نقطه، همین گوشه دریاچه یکی از بهترین نقطه های پرادایسه، احساس میکنم دید پانوراما میشه داشت از این نقطه، خیلی خوبه خیلی، خدایا شکرت)
وقتی که احساسات شدید میشه تصمیم نگیریم
هیچ تصمیمی
در زمان غلیان احساسات، چه مثبت چه منفی
نفس عمیق
پیاده روی
راه رفتن، با خودم حرف زدن، بگم که چه اتفاقاتی خوبی برام افتاده، چه اتفاقات خوبی میتونه بیفته، الخیر فی ما وقع یادم باشه همیشه
دوش آب سرد
دقیقا دوش آب سرد معجزه میکنه، من بارها و بارها شده بود که میرفتم و زیر دوش چشمهام رو میبسنم و با خودم باورهام رو مرور میکردم و ذهنم مجبور میشد در نهایت باهام همکاری کنه و باهام هم مسیر بشه، و آرام میشدم
الهی شکر که تعداد دفعات حملات پنیک م خیلی خیلی کمتر شده خداروشکر خداروشکر
چند وقت پیش من یه حمله عصبی داشتم اضطراب و نگرانی و … کاری که کردم این بود که لباس پوشیدم از خونه زدم بیرون که برم پیاده روی، خداروشکر که دوستی خداوند بهم هدیه داده که هم مسیر هستیم با هم، و وقتی بهش گفتم برای آرام کردن اعصابم میخوام برم بیرون سریع اوکی داد و با هم رفتیم، خداروشکر که در چنین مواقعی یاد گرفتیم دست تو آتیش نکنیم، پس از هم نمیپرسیم چی شده، توی مسیر ففففقط راه رفتیم و سعی کردم نفس عمیق بکشم، به ساحل که رسیدیم بهتر بودم، پس شروع کردم آگاهانه به زیبایی های اطراف توجه کردن و راجع بهشون حرف میزدیم، ذهنم خیلی مقاومت میکرد میگفت این حرفهایی که میزنی واقعی نیست و هنوز ته دلت آشوبه، ولی من بهش توجه نکردم و ادامه دادم و اتفاقی که افتاد این بود که کم کم واقعی شد زیبایی های اطرافم و دماسنج ذهنم دمای خنک و معتدل رو نشون داد و از نقطه جوش اومدم پایین خداروشکر
باید حواسم باشه که بگم الان احساس م شدیده باید هیچکاری نکنم، تمام!
چه خوشحالی زیاد، چه ناراحتی و عصبانی بودن و هیجانی بودن
فعلا برم آروم بشم، بعد فکر میکنم، حالا دیر نمیشه
یکی از راه های که من خودم رو آروم میکنم و از گذشته و آینده بیخبر میشم و وارد لحظه حال میشم اینه که با خواهرزادهم وقت میگذرونم، انواع و اقسام نقاشی و قایم موشک و خنده و رقص و حتی آب بازی و آبپاشی کردن درختها و گلهای حیاط مون، اصلا آب رو آتیشه
خدایا شکرت
برای فراوانی
به اندازه تمام ادم های روی زمین راه های آرام شدن، ریلکس کردن و شاد بودن وجود داره، خدایا شکرت
باید یادم بمونه که وقتی ذهنم آروم بشه میتونم همه چیز رو کنترل کنم
پس باید اول ذهنم رو در شرایط غلیان احساسات کنترل کنم، و لازمه این آرام شدن این هست که من خودم رو بهتر بشناسم، بدونم چطور آرام میشم، بدونم که نقطه ضعف من چیه و در چه مواردی احساساتم مثل اتشفشان فوران میکنه، حواسم باشه که خودم رو اصلا توی اون شرایط قرار ندم، کاری نکنم، توی بحثی شرکت نکنم، جایی نرم که باعث بشه احساسات بهم غلبه کنه
دیروز مصاحبه ای رو دیدم، که از یک بازیگر خیلی معروف سوال شد که شما از وقتی وارد سینما شدی خیلی بدلباس بودی و باید بهت میگفتن اینو بپوش یا نپوش و … چی شد که الان روی تمام مجلات مد هستی و به یکی از مدل هایی تبدیل شدی که همه منتظرن ببین شما چی میپوشی تا اونها هم همینو بپوشن؟
جواب این بود:« من متوجه شدم که این نقطه ضعف شخصیت منه، اینکه نمیتونم تصمیم بگیرم چه طور پوششی داشته باشم که خوب باشه برام، خیلی وقتها هم انتخاب های استایلیست و … برای من طوری بود که احساس راحتی با پوشش و لباسم نمیکردم، دیدم این نقطه ضعف منه و من روحیه ای دارم که دوست دارم مستقل و آزاد باشم و تصمیماتم رو خودم بگیرم، پس برای رفع ضعف شخصیتی که داشتم شروع کردم به مطالعه کردن، به اینکه خودم رو بیشتر بشناسم، بدونم چی دوست دارم با چی راحتم، و در راستای این شناخت خودم رو ارتقا دادم و به جایی رسوندم خودمو که دیگه کسی لازم نباشه برام تصمیم بگیره، پس حس قدرت استقلال و آزادی انتخاب بیشتری الان دارم و بیشتر از خودم راضی هستم برای این رشد شخصیتی که دارم.»
خیلی حرف این خانم برای من درس داشت، خیلی، اینکه خودم رو بشناسم و خودم رو خوشحال کنم، خودم رو آروم کنم با مستقل بودنم،با راضی بودنم از خودم
24:20
استاد جان من خداروشکر میکنم، از ته قلبم با تمام وجودم خداروشکر میکنم که شما دارید میگید من خییییلی تغییر کردم دقیقا همون لحظه ای که من داشتم به خودم میگفتم اووووو ببین شیرین چقدر تغییر کردیا، من آخرین تصمیم احساسی وحشتناکمو دو سال پیش گرفتم و نتیجه افتضاح شد، و از دوسال پیش به این طرف به اندازه انگشت های دستم هم دیگه این اتفاق نیفتاده، همون چندتایی که تجربه کردم هم درجه شون خیلی کم بود و انفجاری نبودم، خداروشکر میکنم که مدام دارم توی ذهنم شبانه روز شما و سایر دوستان رو مثال میزنم و میگم از هرجایی که هستم میتونم به شرایط دلخواهم تغییر کنم و الان با این صحبت های شما من به خودم افتخار کردم که نشونه و تایید خداوندم رو از طریق شما دریافت کردم اینکه راه و مسیری که دارم طی میکنم مسیر هدایت بندگانی هست که بهشون نعمت داده میشود، خدایا صد هزار بار شکرت
اینقدر قلبم باز شده از سپاسگزاری برای تایید راه و رفتارم که مدام دارم نفس عمیق میکشم
الهی شکر
الهی شکر
خوندن و نوشتن کامنت و تشویق شما به فعالیت بیشتر، تغییری در من بوجود آورده که چندین و چند دفتر دارم که پر کردم از افکارم از خواسته ها، باورهام و آرزوهام، طوری شدم که خیلی وقتها دستم به سرعت ذهن و تپش قلبم از شوقی که موقع نوشتن دارم نمیرسه و نمیدونم چطور تندتر بنویسم تا بتونم همه افکار و احساساتم رو بنویسم، دیشب که داشتم سپاسگزاری مینوشتم لذت نعمت ها، ثروت و موفقیت ها باعث شد خط و نوشتارم از همیشه زیباتر بشه، کاغذ دفترم انگار که نرمتر و خوش بافتتر شده بود، کلماتم میرقصیدن روی کاغذ و خودکارم خوشخط تر مینوشت.
باور دارم استاد
هر چیزی که مینویسم به نوشتنش باور دارم
به اینکه هر چیزی که مینویسم سبز میشه و جهان رو میگیره باور دارم
برای همین ادامه میدم
با لذت، با امید، با توکل و اعتماد مینویسم
خداروشکر میکنم که اون روز جمله شما رو شنیدم، توی سفر اخر نه، سفر قبلش که رفته بودید و گفتید هرکسی که با دقت ببینه، بنویسه و تایید و تحسین و سپاسگزاری کنه لاجرم دریافت کننده همین کیفیت ها و نعمت ها و حتی بیشتر و بهتر میشه و از همون لحظه من دیگه فایل ها رو عین فایل کلاس درس پخش میکنم، مینویسم نکته برداری میکنم و کیف میکنم از اینکه دارم به زندگیم دعوتشون میکنم
خداروشکر
خداروشکر
که اینقدر این زیبایی ها رو تایید کردم که چند روز پیش حرکت آرام موج دریا رو که میدیدم گفتم ببینااااا اینقدر آب دریاچه پرادایس رو تحسین کردم که هر روز من شده دیدن این موجهای زیبا و آرام دریا، تحسین شما باعث شده هر روز از پیاده روی کردنم با تمام وجودم لذت ببرم، هر قدمی که برمیدارم عشقققق میکنم از سلامتی م، لباس هام کفشهای باکیفیتم، آزادی م، زیبایی ها و ماشینی که در اختیارم هست تا راحت برم و به تریل پیاده روی ساحلی م برسم، غروب زیبا، ابرها، قایق ها، کشتی هایی که توی نوبت ورود به گمرک هستند، تمام ادم هایی که برای سلامتی لذت و استفاده از امکانات و زیبایی ها اومدن و پیاده روی میکنن
هر چی بنویسم کمه
خداروشکر برای این جهان
خداروشکر برای اینکه یاد گرفتم سپاسگزاری کنم، نعمت ها رو ببینم و خدارو به زندگی م دعوت میکنم تا بتونم بیشتر و بزرگتر و قدرتمندتر و ثروتمندتر ببینم و بشناسمش
خدای من با فضل و وسعت رحمت خودت زندگی منو زیباتر کن
آمین
سلام به استاد عزیزم و دوستان عزیز
امروز که صبح پاشدم یه مکالمه ی خیلی تندی با خودم داشتم که نرگس تو خودتو مسخره کردی و خیلی شیک و مجلسی با گول زدن و فریب دادن و زیبا جلوه دادن اشتباهاتت داری همونجور کجدار و مریض پیش میری و فکر می کنی داری درست میری،درواقع ذهنت این بازی استادانه رو باهات راه انداخت که نفهمی داری دور خودت میچرخی ولی قلبت چند وقتیه هی داره بهت آلارم میده که من حالم خوب نیست، با لبخند عریض زدن حست خوب نمیشه ته دلت یه حس بیقراره یه حس دور شدنه یه حس سنگینیه، و من هرروز میفهمیدم این حس و ولی به خودم میگفتم نرگس تو داری قدم بر میداری درست میشه، اما نشد، امروز فهمیدم نشد و نمیشه چون تو جاده اشتباهی دارم راه میرم
چند ماه پیش جایی کار می کردم که عاشق محیطش بودم با تمام شرایطی که روز به روز داشت بدتر میشد(حقوق سه ماه عقب افتاده، استرس و کشمکش های الکی)و من روزهای اخر سعی کردم با شکرگزاری و تغییر دیدگاهم حالمو بهتر کنم که توهمون اوضاع رئیسم اومد و گفت دیگه نمیتونم باهاتون ادامه همکاری بدیم بخاطر اوضاع پیش اومده و من شوک شدم که خدای من چرا من عاشق اینجام(و بازهم چسبندگی)من حالم خوب بود چرا من چون خیلی صادقانه و درست تر از خیلی ها کارمو انجام میدادم و خودم رو لایق این نمیدیدم؟ خلاصه با اون شوک من چند ماه زندگی کردم تا جایی که غمی رو تجربه کردم که سالها بود تجربه نکرده بودم ،احساس سنگینی در قلبم
نفهمیدم که اون اتفاق به ظاهر بد چقدر میتونه برام خوب باشه،و انقدر ناراحتی کردم که جای جدیدی که شروع به کار کردم هرروز حالم بدتر میشد به خاطر شرایط و اتفاقاتی که هرروز پیش میومد تا تصمیم گرفتم استعفا بدم و از خدا هدایت خواستم و شرایط جوری شد که باید استعفا میدادم
احساس می کردم نمیتونم کارمند باشم،قبل ازین تو همون محیط قبلی هرروز از خودم این سوال رو میپرسیدم که این همون شغلیه که دوسش داری یا چون رشتته و ازش اطلاعاتی داری، داری ادامه میدی؟و هربار به خودم میگفتم بزار یکم اوضاع مالیم اوکی شه میرم دنبال کاری که بهش علاقه دارم و هرروز اون کار مورد علاقم که هنر بود در سرم زنگ میزد این کارو کن
و حالا در مسیریم که حالم بهتره ولی سنگینی قلبم پابرجاست چون من هنوزم وصلم به اون اتفاق گذشته و هنوزم منتظرم بهم مجدد دعوت به کار بدن و گاهی در روز انقدر منتظر میموندم که وقتی نمیشد دنیا رو سرم آوار میشد
و بارها من این پیام رو به شکل های مختلف از خدا میگرفتم که رها کن،رها کن تا اوج بگیری اما من فکر میکردم با فکر کردن هرلحظه بهش میتونم بهش برسم با تکرار درخواستم هر لحظه
امروز تصمیم گرفتم رهاش کنم و بسپارم به زمان و خدا
به قول امام علی تو نامه ی31 که استاد تو فایلشون گفتن و من پریروز این قسمتش تو گوشم زنگ خورد خدا گاهی چیزی که میخوای و بهت نمیده چون میخواد خیلی بهترشو بده
فقط باید بهش ایمان داشته باشی، ایمان یعنی باور داری و حالت خوبه
میخواستم بگم استاد خیلی قشنگ گفتن یه جا که اتفاقات به خودی خود معنا نداره این واکنش ما نسبت به اوناست که صفت بد و خوب به خودش میگیره و نتایج رو وارد زندگیمون می کنه
اتفاقات به ظاهر بد رو اگر بتونیم نسبت بهش واکنش مثبتی داشته باشیم که حسمون خوب باشه یا به قول استاد حداقل بد نباشه بعد گذشت زمان وقتی بهش نگاه کنیم بگیم خدایا شکرت تو یه چیزی میدونستی و من نه،و از خودمونم تشکر کنیم که درگیرش نشدیم
واقعا کنترل ذهن سخته چون نیاز به تعهد داره و مطمعنا با تمرین و تکرار مهارتت بیشتر میشه
و همین بستن خودت به ورودی های مناسب همین سایت میتونه بهترین تمرین باشه
سپاس از شما و خدای هدایتگر
نظارت بر ورودی های ذهن.
سلام به استادنازنینم .
برادروخواهرای من ،اکثر شبایی که فرداش تعطیلیه،خونه مادرم جم میشن.
ازاونجایی که مادر،منم دیگه مثل قبل توان مهمانداری نداره ونوه هاش خیلی بریز وبه پاش میکنن.
خاستم یه عشقی به مادرم بدم وتوگروه اعلام کردم همگی فرداشب منزل ما.
این درحالی بود که تازگیا خونه ی مابودن و هیچ ضرورتی نداشت من دعوتشون کنم.
ولی خب گفتم اشکال نداره ،دورهم بهمون خوش میگذره.
تااینکه شب قبل مهمونیم ،متوجه شدم همشون برای شام خونه مادرم رفتن درحالیکه اون بنده خدا داشته رب خونگی درست میکرده .
میتونستم تصورکنم که مادرم الان چقدرخستس .والان چ حالی داره وبایدبه خاطرعروساودامادش پاشه غذادرست کنه .
وااااای اگه بدونیدبااین خبر یه دفه ،چقدرحالم بدشد.
نجواها اومدسراغم.
ارع دیگه الان خودشونم که به مادرم کمک نمیکنن.
بنده خدامادرم بااین خستگیش مهمونداری هم بایدبکنه.
الان خونه رو کن فیکون میکنن .مادرم بایدتمیزم بکنه.
ترسیدن جابمونن ،مگه فرداشب من دعوتشون نکردم چرابازرفتن خونه مادرم؟!
من نسبت به افرادخانوادم طوری رفت وآمدمیکنم که همیشه همومیبینیم بااحترام رفتارمیکنیم وکلی میگیم میخندیم وبازیهاوسرگرمی های زیادی باهم میکنیم.
خیلی ساله طوری رفتار کردم که اجازه ندم حس بد،ازسمتشون داشته باشم .
بالاخره توخانواده های پرجمعیت اختلاف سلیقه وایده ونظرهازیادمیشه.امامن حدومرزخودم رومیدونم .
به همین جهت هیچ وقت با هیچ کدوم مشکلی نداشتم .
خودم مراعات مادرموخیلی میکنم چون صلاح نمیدونم چون خونه ی پدرومادرمه بایدزودبه زودبرم اونجا.
اونشب عصبانی شدم امابازسعی کردم ذهنموکنترل کنم.
به خودم گفتم ناهید به توربطی نداره.
اونجاخونه ی مادرته .خودش میدونه وبچه هاش .
دوست نداشتم احساسم بدبمونه .ازطرفی حالم بدمیشه که نسبت به کسی رنجیده خاطر بشم .
خودموآرومکردم وخابیدم.
صبح که بیدارشدم دلم میخواست به مادرم زنگ بزنم و ببینم دیشب چطورگذشته؟
دیدم ازمادرمم ناراحتم .
تازه یادم افتادمادرم چراوقتی همه بودن به من نگفت که منم برم؟البته هزاران بار ازاین جوراتفاقات افتاده که همگی اونجابودن ولی من خودم نخواستم برم.
وهیچوقتم عصبانی نشدم وتوقع نکردم.
امااونروزخیلی توقعم شد.
هیچی دیگه مادرمم به لیست افرادی که ازشون عصبانی بودم اضافه شد.
اون روز کلی کارداشتم وهمگی اونا شب خونه ی من میومدن .
بدجوری نجواهابهم حمله کرده بودن ،ازدستم داشتن خارج میشدن .
همش به خودم میگفتم چ اشتباهی کردم .
چرادعوتشون کردم؟
چرابایددلم برای مادرم بسوزه؟
بمنچه که اوناکجامیرن و کی میرن ؟
عجب مادری دارم ،من به خاطراون ،بچه هارو دعوت کردم ولی مادرعزیزم حتی حاضر نشده یه تعارف بهم بکنه؟!
درحدی خشم منوگرفته بودکه دوست داشتم گوشی رو بردارم وبگم ببخشیدمسئله ای برام پیش اومده ،مهمونی کنسله.
منی که همیشه عاشقانه برای تک تکشون دعامیکردم وعاشقانه دوسشون داشتم ،با یه اتفاق کاملن معمولی که هیچ ربطی به من نداشت ،انقدعصبانی شده بودم ونفرت تمام وجودم روگرفته بود.
ازاین احساسم داشت حالم بدمیشد.احساسم که جالب نبودازاینکه بعدازمدتها،همچین حسی روپیداکرده بودم ازخودم بیشترعصبانی شده بودم .
تمام راهکارهای استاد توذهنم میومدومیگفتم من شب مهمون دارم وبایدحالم خوب باشه ،بایدحسم بهشون خوب بشه .
چکارکنم الان ازاین حالت دربیام؟
توجه وتمرکزم را،روی مثبتهاشون گذاشتم اما دیدم فایده نداره.
فایل گوش کردم باز آروم نشدم چون هنوزتوذهنم درگیری داشتم.
دلم نمیخواست این موضوع روباکسی درمیون بزارم.
به همین جهت به مادرمم زنگ نزدم.
سپاسگزاری ،دادن ورودیهای مناسب ،هیچی درست روم کارنمیکرد.
عاجزانه ازخدادرخاست کردم حال منوخوب بکنه واین افکار سمی روازذهن من پاک کنه .
حتی دوست نداشتم بااین حس ،غذادرست کنم چون خیلی اعتقاد دارم غذای خوشمزه بایدباانرژی بالاوحس خوب باشه.
تااینکه ساعت 5ونیم شد.اون روز،روزی بودکه من باشگاه داشتم .
روزقبل به همه اعلام کردم که تا7نیستم .از7به بعدتشریف بیارید.که مادرم گفت حالاواجبه بری باشگاه !
مهمون داری نرو.
گفتم مامان جون چرامیگی نرو.
توکه میدونی میرم.
قبل باشگاه دوش گرفتم .تیپ زدم و رفتم .
همیشه جلوآینه وایمیستم ورزش میکنم.
امسال ورزش گروهی انتخاب کردم .
من جلوکنارمربی می ایستم .اونروزخیلی استرس داشتم .نگران غذامم بودم .
ولی گفتم الان باشگام وتمرکزم بایداینجاباشه.
درحین ورزش مدام ازخداسپاسگزاری میکردم.
خودمونگاه میکردم .ازخودم احساس رضایت داشتم .همش به خودم میگفتم حیفه تونیست .چراسرچیزی که به توربطی نداشته ازاین همه آدم دلخورشدی ؟!
بقدری ازوجودخودم تواون لحظه لذت بردم که یه دفه تمام احساسات منفی ازدرونم خارج شد.
سریع اومدم خونه دوشمو،گرفتم ومشغول پختن غذاشدم.
همچنان داشتم این حسهایی که ازدیشب داشتم روبررسی میکردم چون میخاستم بدونم دلیلش چی بوده؟
این احساسات روازخودم بعیدمیدیدم.
تااینکه فهمیدم چراوبه چه علت من عصبانی شدم؟!
متوجه شدم این دعوت من از بیس اشتباه بوده .
چرابایدازسردلسوزی به مادرم ،مهمون دعوت کنم ؟
چون مادرم آسیب نبینه یا مادرم اذیت نشه .
آیا اذیت نشد؟اوناکه دیشب رفتن خونه ی مادرم.
من جلوی چیومیخاستم بگیرم؟
بله درسی که گرفتم این بود که هیچ وقت حتی برای مادرم دلم نسوزه.
اگه مهمون دعوت میکنم برای خوشحال کردن خودم باشه .
نه اینکه بار مسولیت روازروی دوش کسی بردارم که خدااینطورنشونم داد،اونابازم رفتن خونه ی مادرم.
مادر من هرکاری که بخادانجام میده به هرشکل وهر جوری که خودش تمایل داشته باشه .
بعدکه علت کارم رومتوجه شدم .درواقع مچ خودموگرفتم ،آروم ترشدم واین جمله هابه ذهنم اومد که:
هیچ کس مقصرنیست.
این خودم بودم که مقصربودم .
خانواده ی من مثل قبل عزیزومحترم هستن.
خدایاسپاسگزارم ازت که درس بزرگی بهم دادی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم.
خدایاازاینکه امشب توانایی مهمون داری بهم دادی ازت بی نهایت سپاسگزارم.
خدایامراقب ومواظب غذای من باش چون دوست دارم ازخوردنش بهترین لذت رو ببرن.
همگیشون عاشق مرغهای منن .
محاله کسی بیاد خونمون ونگه چطوردرست کردی؟ونگه رستوران بزن!
حتی به خاطرمادرمم سپاسگزاری کردم .دیگه ذهنم آروم شده بود.
گفتم میدونم مامانم چرامارودعوت نکردش .چون هروقت خانواده ی من میخاییم بریم اونجا دوست داره چیزخوب درست کنه .حتمن دیشب غذای ساده ای داشته که دوست نداشته منووهمسرم اونجاباشیم.
ودقیقن هم همین بود.چون وقتی مادرم اومد،احساسموبهش گفتم .
گفتم مامان جون من امشب به خاطرتومهمونی گرفتم که تواذیت نشی ولی تودیشب حتی تعارفم نکردی به من !
گفت به خداانقدخسته بودم که یه چیزساده درست کردم رومنشدبگم شمابیاید.
بعدش بقلش کردم بوسیدمش .
اون شب مثل همیشه غذام عالی شده بودومثل همیشه همه تعریف وتمجیدکردن.
خلاصه مهمونی به نحو احسنت برگزار شد.
شب قبل ازخواب ازخداخیلی تشکرکردم .
از اینکه باز احساس خوبی نسبت به تمام اعضای خانوادم داشتم ازخداسپاسگزاری کردم.
گفتم خدایاشکرت که ازاین حسهای بد،دیگه تووجودمنیست.
یه فکربد،چطورباذهنت بازی میکنه و تو رو ازپا درمیاره.
وبرعکسش یه افکارخوب چطورتوروبه احساس خوب میبره.
خدایا بازم شکرت .
اصلااون احساس بد رو دوست نداشتم.
یه فکرخوب یا،با یه نگاه متفاوت ،میشه ازنفرت وخشم دورشد.
ودادن ورودی مناسب مسیرتوروعوض میکنه.
ممنونم که راهکارهای استاد همیشه وهمه جا بکارمون میاد.
ورودی ذهن همیشه بایدمثبت باشه حتی اگه توشرایط جالبی نباشی.
میشه حداقل باورودیهایی ،خنثاش کردوتوحس بد نموند.
استادجونم عاشقتم.
سلام به استاد عزیزم
استاد ازتون سپاسگزارم بابت این فایل بینظیر و فوق العاده
که نقاط کور و تاریک ذهنم و برام روشن کرد
استاد من حودم جزو اون دسته هستم که
تو شرایط احساسی مثبت تصمیماتی میگرفتم که واقعا اون شیرینی اتفاق مثبت و برام زهرمار میکرد
بخوام مثال بزنم
چند سال پیش قرار بود 10 ملیون بیاد تو حسابم و من خیلی ذوق داشتم که اون پول زودتر بشینه تو حسابم
و گفته بودن که تو یه تاریخ مشخصی که الان خاطرم نیست مثلا پونزدهم ماه اون پول میاد به کارتم
من فکر کنم دهم ماه بود موجودی گرفتم و دیدم اون پول تو کارتمه
و خیلیییییی ذوووووق زده شدم
اصلا داشتم پرواز میکردم
به خواهرم که کنارم بود گفتم
یک ملیون از این پول برای تو
خواهرمم
با کمال میل قبول کرد و رفت با اون پول دقیقا همونروز برای خودش لباس خرید
و من هر مووووقع اون لباس و تو تن خواهرم میدیدم به خودم فحش لعنت میفرستادم که چرا انقدر جو گیرم
ولی خب خداروشکر با آشنایی با قانون تا حدودی تونستم رو خودم کنترل داشته باشم
ولیییی بازهم این مورد خیلی اذیتم میکرد
و اصلا تبدیل به یک رسم شده بود تو خونمون
که کوچکترین اتفاق مثبتی که برام پیش میدمد همه ازم شیرینی مبخواستن
حتی تو دوران بارداریم من تماااام وقتایی که میرفتم سونوگرافی و دکتر بهم میگفت که پسرم سلامت
خانواده م ازم میخواستم که مهمونی بدم
چون انقدددر در گذشته بخاطر اتفاقات خوب تصمیم احساسی غلط گرفته بودم تبدیل به یک رسم شده بود که جالب اینجاست فقط هم از من انتظار داشتن
ولی دقیقا از به دنیا اومدن پسرم تصمیم گرفتم رو این مورد کار کنم
و تعداد تصمیمات احساسی رو کم و کمتر کنم
الان الحمدالله از شرایط موجود راضی م
ولی اگه یه کم از خودم غفلت کنم
دوباره بر میگردم سر جای اولم!
راهکارمم صحبت کردن با خودم بود
یعنی ساعتها با خودم صحبت میکردم و میکنم تا در مواقع خوشحالی فقط خوشحالی کنم و وعده و وعید ندم!
عاشقتونم استاد
عاشقتونم خانوم شایسته نازنینم
به نام فرمانروای آسمان ها و زمین
به نام خدایی که وعده فزونی میدهد
به نام خدایی که وعده اش حق است…
و از کجای این احساس درونی ام بگویم که لحظه به لحظه دارد فریاد میکشد…
خدای من
از زمانی که خاطرم هست فایل هایی که استاد میزاشتیین عجیب همزمانی داشت با زندگی حال حاضرم و تصمیمات آن
و چقد به خاطر همین فایل ها شکرگزار خداوند هستم
و چقد شکرگزار و سپاسگزار وجود شما هستم
وجودی سرشار توحیدی
وجودی سرشار از الهامات رب یکتا
خدای من شکرت…
زبانم قدرت وصف این حجم از قدرت را ندارد
و اما قلبم فریاد سر میکشد که آن چه را میخواهی اینجاست نه جای دیگر …
خدای من شکرت:)
عواقب تصمیمات احساسی:::::::::
تا به امروز نمیدونستم تصمیمی که میخواستیم بگیریم نشات گرفته از احساسم بود
و اگر خداوند و هدایت های الله نبود قطعا
فان مع العسر یسری نبود
جیزی فرای سختی بر ما میگذشت
که همش از تقلید کورکورانه از آگاهی هاست و نداشتن آگاهی های لازم….
دقیقا دو روز قبل از 13بدر تصمیم میگیریم بریم تهران منو هدیه خیلی هدایتی
طوری که تصمیم بر این بود قدم های اول استقلال و مستقل بودمونو برداریم و خودمونو به حساب به جهان نشون بدیم که میخوایم مهاجرت کنیم و این داستانا
و خداوند هم مسبرشو برامون هموار کرد
و ما با داییم همسفر تهران شدیم
کاملا رایگان هزینه سفر برامون اوکی شد
و اینجا گفتیم که خب چون هزینه سفر رایگان اوکی شده پس راه و مسیر درستی در پیش داریم
…………..
11فروردین ساعت 9 شب تهران هستیم خونه دایی
خب برنامه از این قراره که 14ام که همه جا باز میشه بریم دنبال باشگاه بگردیم و اطلاعات کسب کنیم
خب نگفته بودم که ما کی هستیم
(من مائده 24ساله و هدیه خواهرم 19ساله)
هردو مربی رقص یا همون دنس خودمون هستیم
و برای کسب آگاهی و دیدار با مربی های دیگه و از این طور برنامه ها راهی این سفر شدیم
بگذریم……
13ام فروردین دقیقا بعدازظهر میتیتنگی که با یکی از مربی های رقص داشتیم با مترو مسیرو ادامه دادیم برای اولین بار همه جی داشت تجربه میشد
منو هدیه تنها دوتایی توی یه شهر غریب
و تجربه هایی که توی داستان ما جایی پیدا کردن و جقد شیرین و دوسداشتنی
خدای من شکرت…..
همه چی از اون شب شروع شد
ملاقات ما با مربی رقص همانا و فکر کردن به یک تصمیم جدی یعنی موندن در تهران همانا
بعد از جلسه
دوتایی توی کوچه های فلسطین داشتیم میاده روی میکردیم که برسیم ایستگاه مترو
و خیلی تعجبآور بود که داشتیم راجب موندن و مهاجرت کردن حرف میزدیم چیزی که تا اون لحظه نبود و داشت ایجاد میشد اما سر چی ما خودمون هم نمیدونستم
اما ماجرا ادامه داره
میخوام از کج فهمی ها و تقلید های کورکورانه ای حرف بزنم که ترمز ذهنی بزرگی ایجاد کرده بود برای رشدمون
برای حرکت کردنمون
برای خیلی از تصمیم هایی که میتونستیم بگیریم ولی …..
سوار مترو شدیم و اومدیم خونه
دفترای شکرگزاریمونو مثل همیشه که همه جا با خودمون میبریم برداشتیم و شروع کردیم به نوشتن فانوس شب و نکات مثبتی که اتفاق افتاده بود
یکی من گفتم یکی هدیه
که چقد تهران بزرگه چقد جای رشد داره
چقد میشه اینجا زود رشد کرد
جقد خفنه
خدای من
چقد لاکچری چقد لوکس
چقد فراوانی چقد نعمت چقد برکت
چقد آدم های خوبی داره
چقد آزادی داره
چقد مردم آزادن چقد میشه اینجا راحت رشد کرد
چون حرفه ما جوریه که باید آزادتر باشیم
پس اینجا میتونه جای خوبی باسه برای رشد
اره مائده اره هدیه
بمونیم مهاجرت کنیم الان که فرصت خوبی برامون پیش اومده دنبال کار بگردیم و رشد کنیم
اره بابا میتونیم از پسش بر بیایم
مگه لستاد با یک جمدون مهاجرت نکرد
مگه لستاد وقتی اومد تهران چیزی داشت
مگه لستاد نشست فکر کنه قراره چه اتفاقایی پیش بیاد براش
پس فدصت خوبیه ازش استفاده کنیم
اینجا کلی فرصت برای پولسازی هست
میدونی چقد درامدمون رشد میکنه
میدونی ماهیانه چقد درادمون میشه
اره میریم توی باشگاه ها کار میکنیم
اشکال نداره پول کمتری اولش در میاریم
اولشه بابا راه میوفتیم وووووو
و
و
و
و
هزارو یک از این حرفای به حساب درست و قانونی
حرفای به حساب قانونی دقت کنید
ینی بهدحساب خودمون مهاجرت اینه ک باید اینجوری تصمیم گرفت
و باید مثل استاد حرکت کرد
مثل استاد اینجکری کرد
مثل استاد
مثل استاد…….
کل حرفایی که بین منو هدیه ردو بدل میشد از این جنس بود
مگه لستاد این کارو نکرد
مگه استاد اون کارو نکرد
مگه لستاد با یه چمدون و با دو تا بچه حرکت نکرد
مگه مگه مگه …….
بله درسته و هزارتا از این توجیه کردنای خوشگل و مامانی و شیک که قشنگ داشت مارو عوض اینکه به مسیر درست هدایت کنه
داشتیم یه راس میوفتادیم توی دره
دره ای که حاصل اعمال و افکار ناشیانه ما و ناآگاهی و عدم درک درست از قوانین هست
میشد توش همه چی پیدا کرد!!!
مقایسه
احساسی تصمیم گرفتن
عجله و و و و
وقتی که همه دور دورامونو زدیم
وقتی که کار توی باشگاهای اکباتان پیدا کردیم که از فرداش باید میرفتیم
چون رفته بودیم رقصیده بودیم و وقتی مارو دیدن گفتن میخوایم مربی از فردا شروع به کار کنید
و ما هم کلی خوشحال که آخ جون گار پیدا کردیم
دیدی مسیر درسته دیدی باید بمونیم و دوباره و دوباره از این حرفای امیدوار کننده
درست زمانی که ما رفتیم توی باشگاه و مدیریت باشگاه مارو انتخاب کرد و گفت روزای فرد باشکاه دست شماست میتونید بیاین جذب مخاطب داشته باشید و ویدئویی میخواین بگیدیو میتونید بگیرین
(خیلی شیک و مجلسی حتی برامون کار هم پیدا شد)
و اما درست زمانی که اینجوری عزتمندانه کار اوکی شد برامون
کیش و مات
همه چی بهم ریخت
اما ینی چی؟!!!!!!!!!!!!
میگم بهتون….
وقتی که از خوشحالی زیاد اومدیم خونه دایی و شبش با مامان صحبت کردیم که اره کار برامون اوکی شد و باید از فردا بریم و اینا
مامان هم کلی خوشحال شد و حتی اشک ذوق ریخت دورش بگردم
چون صبحش بهم تکست داده بود ساعت 6صبح که مائده من از دیشب بیدارم و دارم به شما فکر میکنم
بیدار شدین بهم زنگ بزن میخوامباهات حرف بزنم ایده خیلی خوبی به ذهنم زده بهتون بگم
منم صبح به محض اینکه بیدار شدم با مامان تماس گرفتم و گفتم بگو جان دلم
گفت از دیشب خواب به چشام نیومده
تا 6 صبح بیدار بودم و داشتم به شما دوتا فکر میکردم به اینکه مائده تا الان هر چی گفته براش لافاق افتاده
به اینکه مائده چقد میگفت من میرم تهران و الان رفته اونجاس و باباش حتی بهش یه کلمه نگفت
به اینکه مائده چقد راحت داره کاراش براش اتفاق میوفته چقد راحت داره به خواسته هاش میدسه
…..
مامان همه اینارو داشت با گریه پشت تلفن برای من میگفت و منی که قلبم توی دهنم بود که چقد مامان این مدت به من و کارام توجه داشته
چقد دقت داشته به حرفا و کارایی که میکردم
با اینکه من از خواسته هام جلوش میگفتم و بعدش قانونو میگفتم و اونم دلش رام شده بود
و اینجاست که خداوند دل ها را نرم میکند
هم دل بابارو که چقد راحت سفر کردیم
سفری که تا به اون روز اتفاق نیوفتاده بود و ما تنهایی هیچ وقت جایی نرفته بودیم ینی اجازه نداشتیم
البته که من تکلملمو طی کرده بودم تا حدودی برای سفر
به هر روی…
حرفای مامان که اره توی شهر کوچیک نمیشه رشد کرد و توی تهران جای رشد هست و این فرصت و از دست ندین و بمونید و من باباتونو اوکی میکنم و از این دست افکار محدود که از فیها خالدون سوفلا ریشه داشته
حرفای مامان همانا و گرفتن تصمیم ما همانا
و اما….
صبح بعد از بیداری داشتم کامنت میخوندم که خیلی اتفاقی زن داییم اومد جلوم نشست و گفت چه خبر مائده چیکارا میکنید
و منم با چهره ای پر از ذوق و شوق که اره زن دایی کار پیدا کردیم و به امید خدا و هزارتا انشاا… گفتن که نتیجش این باشه ما میخوایم بتونیم یه مدت پیشتون
اما زن دایی نزاشت حرف من تموم یشه و گفت مائده جون اینو باید با داییتون مطرح کنید خیلی رک حال کردم به ولله اینقد رک داشت حرف میزد
تصمیم ما این نبود کخ برای همیشه پیششون باشیم
ما بهدحساب گفتیم یکی دو ماه باشیم
بعدش گه داریم کار میکنیم میریم یه خوابگاهی جایی
اینطورا تصمیم این بود
که بعدش متوجه شدم دقیقا شبی که از خدا هدایت خواستم و بهش گفتم خدایا بهم بگو اگه قراره بمونیم واضح و روشن به من بگو
من نمیفهممم من نمیدونم تو میدونی تو آگاهی
تو قدرتمندی تو توانایی
تو به من بگو و انجامش بده
تو بزرگی من هیچی نیستم
واضح راه و بهم بگو تا بفهمم طوری گه بفهمم
نوشته بودم شبش اینو و از خداوند هدایت خواستم
تا لینکه صبح ااین حرفارو از زن دایی شنیدم
که خب متاسفانه ما نمیتونستیم اونجا بمونیم به دلایلی
که دلایلی هم آورد برامون خیلی جالب بود
عجیب جالب بود
میدونید انگار خدا به هر نحوی میخواست بگه
بفهم مائده بفهم که نمیخوام بمونید
نمیخوام ایمجا بمونید
اینجا جای شما نیست
جایی که سختی باشه
راهی که سختی باشه راه شما نیست
ینی دلیلش اینقد مسخره بود که با خودم گفتم
خدایا ینی چی اخه
چی میخوای بگی بهمون …..
خلاصه دیگه اول صبحی جوری نشونه خورد تو صورتم که خدادگفت اینم یکی از اون مشتایی که میزنی توی صورت مردم(من رزمی کارم)
:)))
از همونجا نشونه هازو دنبال کردیم و صبح بعد از صبحانه از خونه زدیم بیرون
حیرون بودیم تصمیم و دیروز گرفتیم
کار پیدا شده بود
از فرداش باید میرفتیم سرکار باشگاه
امروز با بزرگترین نشونه صبح و شروعش کردیم
………..
سوار مترو شدیم سمت اکباتان
همینجوری راه رفتیم و قدم زدیم و حرف زدیم
از همه چی حرف زدیم
تمام ابعاد قانون و کشیدم وسط
ولی منو هدیه با هم سر قانون به تضاد میخوردیم
قانونی که یکیه ثابته
اما ما نمیتونستیم به یک نتیجه مشترک برسیم
من میگفتم باید برگردیم
هدیه میگفت نه باید خودمونو به جهان نشون بدیم
دیگه نزدیکاش بود که هردومون جدا بشیم
من برگردم و هدیه بمونه
که به لطف الله مهربان بازم مقاومت هارو آوردیم پایین و نشونه هارو دنبال کردیم….
●●●نتیجه گیری:::
برای هیچ کدوم از رفتارها و عملکردی که داشتیم فکر نکردیم و فقط حرکت کردیم نتیجش این شد که سر احساسی تصمیم گرفتنمون میخواستیم مسیری که میتونیم توی شهر خودمون خیلی راحت طی کنیم و به راحتی بریم جلو به سختی و فلاکت و بدبختی ببریمش جلو
همه چی انتخاب خودمون بود
اینجا ما باید انتخاب میکردیم که برگردیم حداقل با دست پر نه اینکه هیچی توی حسابمون نداشته باشیم و بخوایم سر یه حرف مامان و چارتا آدم و چار تا چیز دیدن اونجا بگیم میخوایم بمونیم دیکه
اینجا مسیر مسیره رشده
چون اینجا آزادی داره و شهر خودمون نداره
چون اینجا فراوانی داره و و و
از این تصمیم احساسی تر نمیتونست باشه
اینکه بخوایم خودمونو با استاد مقایسه کنیم
اینکه بخوایم دقیقا قدمایی که استاد برداشته برداریم
لینکه بخوایم موازی کاری با زندگی استاد بریم جلو
دریغ از اینکه ما حتی منطق های استاد و زندگی ایشونو بدونیم
دریغ از اینکه ما بدونیم ریشه های این طندگی چی بوده که بعد داریم بر اساس تقلید از زندگی ایشون طبق
تصمیماتی که گرفتن و ما هم شنیدیم
قدم برداریم و از چاله بیوفتیم توی چاهی به عمق شونصد متر :)
عدم درک درست از قوانین
مثلا من که میخوام کارمو توی شهر خودم ببرم جلو خب از همینجا شروع میکنم
در صورتی که تو توی شهر خودت با محدودیت های فکری که ایجاد کردی با ترمز هایی که ایجاد گردی نتونستی رشد کنی
ترمزی شامل : شهر من کوچیکه نیمشه توش رشد کرد
بعد توی شهر خودت رشد نکرده باشی
به درآمد بالا نرسیده باشی
بخوای شهرتو عوض کنی که چی؟؟؟
درامدت رشد کنه؟!
کور خوندی
وقتی نتونستی توی شهر خودت به درآمد خوب برسی چطور میخوای با تغییر لوکیشنت به درآمد برسی
میخوای اسغالارو زیر فرش کنی
میخوای تکامل و روش ماله بکشی
میخوای بزنی زیر همه چیزی که تا الان یاد گرفتی
میخوای دو دستی خودتو بندازی توی دره
انتخاب با تویه
کدوم مسیر و انتخاب کنی؟!
عدم درک درست از قوانین داشت اینجوری میکرد باهامون جوری که زده بود به سرمون که حتی اگه جا و مکان هم نداشته باشیم تو خیابون و مترو بخوابیم
در صورتی که توی شهر خودمون
هیچکس بهمون هیچکاری نداشته
نعمات خداوند ریخته
خونه ماشین مامان بابا
مسیر راحت برای رشد کردن
هیچکس جلومون نبود و مانعمون نمیشد برای رشد
ققط ما داشتیم لقمهه رو دور سر خودمون میچچرخوندیم
ذاته انسانه دیگه دوس داره همه چیو سختش گنه
……………..
عواقب تصمیمات احساسی
مارو نتنها از مسیر درست دور میککنع بلکه همه چیو محدود میکنه و از زیر صفر هم به زیر خط صفر سوفلا میریم طوری که اندازه عمرت تلاش کنی تازه بتونی به صفر برسی…..
عواقب تصمیمات احساسی
ناممکن ترین نتیجه ای هست که میشه بهش فکر کرد
اونم توسط انتخاب های خودمون
و اما وقتی توی اون شرایط حساس کنونی تصمیم نگرفتیم چه پاداش هایی نصیبمون شد
بریم که از پاداش های این تصمیم درست
پاداشهای پایین آوردن مقاومت ها
پاداش های فکر کردن به هر تصمیمی
اینجاش قشنگه….
وفتی که تصمیم گرفتیم از تهران برگردیم
دو هفته بود که نبودیم
وقتی برگشتیم وحشی تر شده بودم که توی مسیرم ادامه بدم و اما زمانی که به الهامات خداوند گوش دل میسپاری….
چه ها برات میکنه
…………
وقتی که منو هدیه تصمیم گرفتیم که دوتایی توی زمینه دنس فعالیت کنیم
از خدا خواسته بودیم که سالن از خودمون داشته باشیم
رایگان باشه
کفش سرامیک باشه
همه چی داشته باشه
با تمام امکانات
در واقع یه خونه طوری باشه
این خواسته پارسال شکل گرفته بود که دوتایی باهم بتونیم توی شهر خودمون اول مستقل بشیم
بتونیم از خرج و مخارج خودمون بربیایم به تنهایی توی شهر خودمون بعد بخوایم مهاجرت کنیم
(انگار تمام این حرفارو یادم رفته بود که باید اول توی شهر خودم بتونم از پس خودم بربیام بعد ادعا کنم که میتونم مهاجرت کنم )
اره دیگه این خواستمون بود
خدای من خدای من خدای من
بزگترین موفقیتی که امسال بدست آوردیم بعد از اون ماجرای شیرین و مهیج
این هست که الان یه سالن 50متری از خودمون دازیم
در واقع یه خونه است که به طور معجزه وار این خونه به دست ما رسید
و همه چیزش هم رایگانه
دوبلکس هست که طبقه پایینشو منو هدیه سالنش کردیم خصوصی برای خودمون
ایینه نصب کردیم جیگر اینقد ناز شده که خدای من شکرت:)
گلدون براش گرفتیم
و دقیقا همونطوری کخ درخواستشو به جهان داده بودیم
کفش سرامیک هست و تمییز و طبقه بالاش همهچی داره
تخت خواب داره برای زمان هایی که ما نیاز به استارحت داریم
و خب فواید این تصمیم
این بود که علاوه بر اینکه الان سالن از خودمون داریم حتی ما اجاره نمیدیم
رهن هم ندادیم همه چی رایگان هست
وداریم استفاده میکنیم
تا قبل از اینکه بریم تهران این شرایط نبود
این نتایج نبود
این پاداش ها نبود
این استقلال نبود
الان کاملا مستقل هستیم منو هدیه
و صبح میزنیم بیرون
شب میایم خونه
و خدای من از خانوادم بگم براتون
نرم میکند دل ها را
بابا و مامان طوری شدن که خودشون میگن چی نیاز دارید براتون بگیریم
خدای من شکرت
از لحاط خورد و خوراک چقد هوامونو دارند
یه جوری دارم میگم که انگار بابا هوای مارو نداشت
در واقع بزارید اینجوری بگم
بابا هوامونو داشت ولی ما نمیخواستیم ببینیم
و نمیخواستیم قبول کنیم
فقط داستان منم منم بود
که ما میخوایم خودمون رشد کنیم
خودمون به فلان درآمد برسیم
خودمون خودمون ……
در صورتی که الان تلاش های ما روز به روز داره بیشتر میشه و خانواده به طرز عجیبی از بعد از برگشت ما
همه جی فرق کرده
انگار جلد خونوادم تغییر داده شده…..
دوس داشتم اینارو بنویسم و ردپایی داشته باشم از خودم
و خیلی نتایج دیگه و کارای دیگه همم هست که دارم میکنم و آروم آروم به امید خدا اونارو هم ثبت میکنم
فقط میخوام بلند فریاد بزنم و بگم
استاد عزیزم و مری جان دلم
شما دو نفر بی نظیرید شما دستان خداوند هستین
دستان پر قدرت خداوند
دو دست خداوند بر شما نهادینه شده
سپاسگزارم از اینکه اینقدر با عشق برامون فایل تهیه میکنید
و میخوام فریاد بزنم و با اشک ذوقی که دارم مینویسم
بگم استاد عاشقتم
و مرسی مرسی مرسی
خداوندا شکرگزارت هستم که باری دگر فرصت نوشتن به من دادی الهی شکر
دوستون دارم:)
سلام سلام به مائده عزیز.
رشته ی تو یکی از تفریحاتیه که خیلی علاقه دارم به صورت حرفه ای تر تجربش کنم.خیلی برام جالبه
عزیزم خیلی ازت سپاسگزارم که این تجربت رو نوشتی چون که خیلی از ماها که ظاهرا تابع قانونیم و آگاهیم از این اشتباهات میکنیم.کج فهمی از قانون مارو گمراه میکنه.همون تقلید کورکورانه. درواقع تو شرایط احساسی که میخایم تصمیم بگیریم، باعث میشه اون تصمیم درست نباشه و ما بیایم کورکورانه تقلید کنیم.
مثال مشابه شمارو در یکی از نزدیکانم دیدم.شرایط کاری و رشته فعالیتشون چیزی بود که اتفاقا همینجا تو شهر خودمون میتونستن حسابی رشد کنن،اما بدون اینکه صبر کنن خوب رشد کنن همینجا و تکاملشون طی بشه،یهو تصمیم به تهران رفتن کردن،و رفتن
نتیجش هم بعد چند سال بگم براتون
الان اصلا شرایط خوبی ندارن،هنوز نتونستن خونه بخرن،حتی ماشینشون رو هم فروختن یه مدت، حالا با کلی زور تونستن یه ماشین مدل پایینتر بخرن،همش مجبورن وام بگیرن.
شرایطشون وقتی همینجا تو شهر خودمون بودن، خیلی بهتر بود.
مرسی نوشتی باعث یاداوری شد و گوشزد به من کرد که حواسم به اشتباهات این چنینی باشه
چون خودمم نزدیک بود دو سال پیش همچین اشتباهی بکنم اما خدا هوامو داشت و هدایتم کرد.
ان شالله سالنتون هر روز پررونق تر باشه
همیشه موفق و شادباشید عزیزم
به نام خداوند مهربانی ها
سلام به شما دوست عزیزم مائده خانم عزیز
امیدوارم همین الان که داری این دیدگاه من رو می خوانی حال دلت عالی باشه
چقدر این دیدگاه شما زیبا و تاثیر گذار بود
یه بیوگرافی کوچیک از خودم بدهم
من محمد حسینم
متولد 74
الام که دارم این دیدگاه رو می نویسم حدوداً 4 الی 5 سالی هست که کارشناس مشاور املاک در شهر قم مشغول هستم
کارشناسی تو مشاور املاک یه جورایی کارمندی به حساب میاد ولی آزادی های شما بیشتره و البته حقوق ثابت دریافت نمی کنی بلکه درصد میگیری :)
از حدود یک سال پیش فهمیدم که چقدر عاشق عکاسیم
و چقدر در این زمینه با استعدادم
کلاً روحیه هنری دارم و کمکم متوجه شدم این همون رسالته منه همون چیزی که عاشقشم
یک بار پارسال از اردیبهشت تا شهریور اقدام کردم برای استارت کسب و کار عکاسی ولی مسیری که رفتم کاملاً اشتباه و یه جورایی توهمی بیش نبود!!
اشکالی نداره در طی اون چهار ماه که از مشاور املاک خارج شدم و دوباره برگشتم مشاور املاک درس های بی نهایت ارزشمندی یاد گرفتم
خب حالا می خواهم بگم چه اقدامات عملی ای تقریبا از اسفند سال پیش تا الان انجام دادم برای رسیدن به دوربین و استارت کسب و کار شخصیم
اول از همه تصمیم گرفتم خیلی مصمم آروم آروم بدهی هامو بدهم تا صفر بشن
الان که دارم صحبت می کنم به لطف تقریبا یک سوم بدهی ها رو پرداخت کردم
حدوداً دو هفته ای هستش که شروع کردم به دوباره آموزش دیدن و مطالعه کردن در حوزه عکاسی و مسایل جانبی این کسب و کار
من پارسال هم خیلی مطالعه کردم خیلی چیزها هم یاد گرفتم و خیلی هم اعتماد به نفسم رفت بالاتر که آقا من از پسش بر میام:)
حالا دوباره شروع کردم ولی اینبار به یه سری آموزش های شیرین تر و با کیفیت تر و کلاً بهتر هدایت شدم
در کنار کسب و کارم یعنی املاک روی باورهایم (به صورت لیزری دوره عزت نفس) کار می کنم
در زمینه عکاسی هم مطالعه می کنم
تو وب سایت علی بابا مگ راجع به طبیعت و شهر های سگفت انگیز ایران هم مطالعه می کنم
آخه من عاشق طبیعت گردی ام:)
یه سری جمله تأکیدی هم برای خودم درست کردم که گاهی وقتا زمزمه می کنم
توی آینه با لبخند به چشم های خودم نگاه می کنم میگم
گاهی وقتا زیر دوش آب چون معمولاً با آب سرد دوش میگیرم شنیدش لذت اون لحظات رو بیشتر می کنه
مثلاً یکیش اینه:
من یه عکاس فوقالعاده ام من میرم با ماشین کل ایران رو می گردم عکاسی می کنم ارزش خلق می کنم و ثروتمند میشم
دوربین مد نظرم رو انتخاب کردم و به وضوح رسیده ام در مورد خواسته ام
به همین خاطر دیگه اصلا راحغ به دوربین های دیگه مطالعه نمی کنم ویدیو هم در موردشون نمی بینم چون نمی خواهم دو دل بشم
فقط درمورد سبک های عکاسی انواع لنز ها و کلاً هر چی که در مورد عکاسی باشه می خوانم
تازه مطالب هم گلچین می کنم
یعنی با توجه به استانداردهای خودم و اینکه چه وب سایت هایی یوتیوبر هایی مثبت اندیش تر هستند و مطالب اون ها حس بهتری بهم میده انتخاب می کنم که کجا باشم و چه چیزهایی مطالعه کنم
100 تا هدف هم انتخاب نکردم
فعلاً در زمینه مسائل مالی بالاترین اولویتم رو گذاشتم به استقلال رسیدن
منظورم از مستقل شدن در این مرحله رسیدن به نقطه آزادیه یعنی دیگه هیچی بدهی نداشته باشم
و ایمان دارم که وقتی به اونجا برسم درهایی برایم باز میشه و ایده هایی به خاطر آرامش ذهنیم بهم الهام میشه که الان فکرش هم نمی کنم
و ایمان دارم که رشد مالی من سرعتش و حجمش بیشتر و بیشتر میشه
چون قبلاً هم یه بار این کار رو انجام دادم و تجربه اش رو دارم
تو تلگرام چند تا کانال درست کردم
و موضوعات مرتبط به عکاسی رو اونجا قرار میدهم تا به صورت دسته بندی شده آموزش هامو داشته باشم (همین آموزش های رایگان ویدیو یا متنی که این روز ها استفاده می کنم) میدونم یه سری هاشون در آینده هک خیلی بهم کمک می کنند
من از پارسال تا حالا که این موبایل رو گرفتم بیشتر از 2000 تا عکس انداختم که البته خیلی هاشونم پاک کردم
اون هایی که خیلی زیبا هستند رو بارها و بارها میرم میبینم لذت میبرم و خودم رو تحسین می کنم
خلاصه خیلی اقدامات ریز و درشت دیگه هم انجام دادم و انجام میدهم
حالا این ها رو اینجا نوشتم که هم مکتوب بشه برای خودم و هم زمانی که دوربینم رو خریدم و یه سری اتفاقات فوقالعاده تر برایم افتاد بیام و دوباره برای شما بنویسم و خوشحالتون کنم
امروز به صورت کاملاً هدایتی، هدایت شدم به این دیدگاه شما
یعنی می توانم قسم بخورم که اصلاً اتفاقی نبود!!
من یه سری سوال ها داشتم
یه سری شک و تردید ها داشتم
که خداوند
توسط دست مهربونش یعنی مائده خانم بهم پاسخ داد
واقعاً ازتون ممنونم
خیلی زیبا و روان نوشته بودید
بهتون تبریک میگم به خاطر اعتماد به نفس بالایی که دارید و اینقدر راحت خود افشایی می کنید
من خودم فعلا این اعتماد به نفس رو ندارم که اینقدر راحت حتی فقط برای خودم بنویسم تا بتوانم درس هامو از اشتباهاتی که داشتم یاد بگیرم و دیگه اون مسیرها رو تکرار نکنم
ولی
انصافاً شما خیلی قشنگ و روراست نوشته بودی
ماشاالله واقعاً دمتون کرم
بهتون تبریک میگم به خاطر درک فوقالعاده ای که از قانون داشتید و اینقدر خوب زبان هدایت خداوند رو فهمیدید و وقتی برگشتید شهر خودتون دیگه با تعهد و استمرار روی مسیر درست ایستادید
واقعاً آفرین
بهتون تبریک میگم که ایمان خودتون رو به خداوند نشون دادید و خداوند هم اینقدر زیبا هدایتتون کرده به مسیری که الان خودتون سالن دوبلکس دارید بدون پرداخت کرایه و رهن واقعاً عالیه
این قسمت های آخر صحبت های شما منو یاد فایل انداخت که امروز صبح گوش میدادم
گفتگو با دوستان در کلاب هوس قسمت 5 ، بخش سومش که استاد با آقا بهنام عزیز صحبت می کرد از دقیقه 21 به بعد
صحبت های شما منو یاد حرفای استاد بعد از گوش دادن به حرفای بهنام انداخت
واقعاً سپاسگزارم و براتون بهترین ها رو آرزو می منم
در پناه الله مهربانی ها باشید
سلام سلام سلام به محمد حسین عزیز و توحیدی
امیدوارم که حال دلت عالی یاشه پسر و الان که داری کامنت منو میخونی خیلی نتایج دستت داری
شاید باورت نشه اما من تازه دیشب کامنت شمارو دیدم که در پاسخ به من نوشته بودی و زمانی که دیدم برگام ریخت که چرا همون موقع ندیدم
قطعا ما در زمان مناسب هستیم رفیق
و اما میخوام تحسینت کنم که با چنان ذوقی رفتی سراغ علاقت و چقد لذا میبرم کسی میاد جلوم میشینه میگه علاقمو پیدا کردم چقد شکرگزار خداوند میشم که مسیر علاقشو و اهدافشو پیدا کرده
آخه این یک مورد یکی از بزرگترین مهبت های خداوند است که کسی علاقشو و رسالتشو پیدا کنه
خلاصه اینکه محمد حسین رفیق هم فرکلنسی تحسین ها داری
زیادای سوفلا این تیکه کلامه منه:))
و اما شما داری روی عزت نفس کار میکنی چیزی که پاشنه آشیل ترینه و عجیب پرتت میکنه به سمت رشد و موفقیت
و منم دوباره لستارتشو زدم و الان توی دور دوم فایل چهارم هستم
و خیلی لیزری دارم روش کار میکنم
عزت نفس همه چیزه
عزت نفس مسیره رشده
مسیر نوفقیت
عزت نفس توحیده
اصن با هیچی قابل قیاس نیست
خداوندو شکرگزارم که هدایت شدی به این دوره گوهربار
اومدی توی کامنت از یه سری شک و تردید ها گفتی
ببین فقط یه چیزی بگم بهت
هر چیزی که مسبب شک و تردید شدی بدون که باید واردش بشی
همین و تمام
وقتی میری توش تازه میفهمی داستان از چه قرار بوده
یا انجامش میدی تا آخر
یا رهاش میکنی و کلی تجربه کسب کردی …
منم خیلی شغل ها و حرفه ها عوض کردم و الان به خودم قول دادم باید بمونم توی این حرفه و توش به موفقیت برسم و عزت نفس و به خودم نشون بدم
یه چیزی استاد میگه که من عاشقشم
میگه دنبال کاری نگرد که بهت ثروت بده
دنبال باورهایی بگرد که قراره تورو از اون کار ثروتمند کنه….
در پناه الله یکتا باشی:)
سلام و درود مائده عزیز
چقد درس گرفتم از کامنتت، چقدر تحسینت میکنم بابت درک عمیقی که از قوانین دریافت کردی، چقد زیبا به الهامات پ نشانه های خداوند توجه کردی، چقدر برام درس داشت در اون فضای احساسی،قانون رو ملاک تصمیمت قرار دادی.آفرین به تو دختر ،احسنت به شما برا ی ارتباط قشنگی که با خداوند داری!
من هم کردم و حرفاتو درک میکنم. ولی همه این محدودیتها مال عوام است که به این باورهای غلط دامن زدن تا حرکت نکنیم. تا عمل نکنیم. تا عقب افتادگی و نتیجه نگرفتنمان را بندازیم گردن دولت و حکومت و دیگران! در حالی که همه ما به یک اندازه به خداوند نزدیک هستیم و خداوند ما رو خالق زندگیمان خلق کرده!
خوشحالم لذت تسلیم بودن رو چشیدی، خوشحالم براتون که پاداش تسلیم بودن رو دریافت کردی،آرزو میکنم در هر روز خداوند در این مسیر زیبا هدایتتون کنه و هر روز درهای بیشتری از نعمت و ثروت به رویتان باز کنه.
این کامنت رو از ارتفاعات روستای گردشگری طولاب و در یک لوکیشن زیبا که هر دم شکر خداوند را بخاطرش بجا آوردم و در کنار چشمه خروشان و بهشتی ای که از دل کوه می جوشد و صدای غرش مانندی تولید میکند و آب گوارایی رو می دهد که باغهای زیر دست رو آبیاری می کند و آبش بقدری سرد است که نمیتوان 10 ثانیه دست یا پاتو توش نگه داری در حالی که دیروز و امروز بخاطر گرمی هوا کشور تعطیل شده است.این احساس خوب و زیبا تقدیم شما و هدیه جان و همه عزیزانی که این کامنت رو میخونند.بماند یادگار،یا حق
الله و اکبر الله و اکبر خدای من شکرت رفیق ناب الهی اصلا باورم نمیشه کامنت شمارو میبینم اونم چه روزی دقیقا امروز
الله و اکبر
خداوند سریع الحساب است
خداوند سریع و الحساب است
خداوند از رگ گردن بهمون نزدیکتر است
خدای من اخه چجوری جلوی اشکامو بگیرم چقددمن سپاسگزار خداوند هستم….
اسدالله رفیق ناب الهی
آخه چطور ممکنه اینقد سریع الحساب بودن خداوند
بزارید آرامش و حفظ کنم
الان کامل توضیح میدم
خدای من شکرت برای وجود این نشانه ها و برای سریع الحساب بودنت…
مدت هاست کامنت ننوشتم و فعالیتی توی سایت نداشتم
اما ناشده فایلی آپلود میشه و من کامنتای شما و سید علی و مطالعه نکنم
طبق روال همیشه وقتی کامنتاتونو میخونم توی دفترم میشینم کلی تحسینتون میکنم و شکرگزاری میکنم برای وجود قدرتمند و درک بالای چنین انسان هایی
امروز صبح ساعت 6.5 بیدار شدم و به طور ناخودآگاه اومدم توی سایت و شروع کردم به مطالعه کامنت شما
و همه پاسخ هارو هم مطالعه کردم
و عجیب حس دلتنگی درونم زنده شد که بیام و دوباره فعالیتمو توی سایت استارت کنم
وقتی کامنت شمارو خوندم
گفتم الله و اکبر چقد اسدالله شبیه به منه دقیقا توی تاپیکی گیر کردیم که مدت هاست غرقم توش و سال هاست دنبال پیدا کردن رسالتم هستم خلاصه بعدازظهر شد که مثل همیشه هر کامنتی که میخونم میرم برای هدیه تعریف میکنم
اینبارم گفنم هدیه کامنت اسدالله و حتما بخون ببین نشونه رو فقط
اسدالله عزیز
قابل تحسین کردن هستیییییی بی نهایت و بی کران
و خدای من چقد من احساسی شدم
من وقتی کامنت شمارو خوندم گفتم چقد قلبم داره باهام حرف میزنه
میگه توحید توحید توحید
گفتم یکی از راه های توحیدی شدن بیشترم فعالیت بیشتر توی سایت هست که کامنتای بجه ها خیلی انگیزمو بیشتر میکنه
و همینم شد
میبینید خداوند چطور پاسخمو داد
شما نشونه امروزم بودین
چقد شکرگزار خداوند باسم اخههه
الهی بارالها صدها هزاران مرتبه شکرت ……..
الان دقیقا توی کوهستانی ترین منطقه نیشابور هستیم
در یک باغ بزرگ با آب و هوای بی نظیر و صدای موزیک و بزن و برقص
و من اومدم توی اتاقش نشستم
پای گوشیم و اومدم توی سایت
و قلبم داشت از جاش کنده میشد….
واقعا دیگه حرفی برای گفتن
نمیمونه
نشونه رو خداوند بهم داد
الهی شکر الهی شکر الهی شکر
اسدالله عزیز و توانمند
منم تو همچین مسیری هستم با این تفاوت که از 17سالگی شروع به کار کردن کردم و بالغ بر 20تا شغل و تجربه کردم و الان اومدم توی حرفه دنس و به خودم قول دادم که
باید توی این حرفه موفق بشم
چون عزت نفس و دارم روش کار میکنم میگه که اگه توی هر شغلی هستی خودتو ثابت کن به خودت تا عزت نفست ییشتز رشد کنه
آخه من از بس که شغل عوض کردم
دقیقا یه الگوی تکرار شونده قوی از این موضوع توی زندگیم هست
که بعد از چند ماه من پرش شاخه داشتم و شاخه به شاخه میشدم توی حرفه های نختلف
بماند که چقد تجربه الان دارم و توی مسیرم داره کمکم میکنه
اما به خودم قول دادم بمونم
و اما خداوند الهاماتشو بهم داد
چون باید خودمو ثابت میکردم توی این مسیر
در واقع من از کیک بوکس مهارتی که داشتم یاد میگرفتم
هدایت شدم به دنس
اما چرا دنس؟!!!
و بازم عزت نفس فایل اول
استاد میگه که دنبال مهارتی بگرد که نسبتا از بچگی توش اوکی هستی و درونت هست نیاز به این نیست که بشینی خیلی آموزش ببینی
کیک بوکس حکم آموزش و برای من داشت و به شدت هزینه های سنگینی برای من داشت
و سر یه اتفاقی که بازم خداوند لجبازی منو دید گفت فایده نداره من باید یه حرکتی روی تو بزنم تا تو به خودت بیای….
چیکار کرد خدا؟؟!!
داشتم برای مسابقات کشوری کیک بوکس آماده میشدم که دقیقا دو روز قبل از نسابقات مچ پام پیج میخوره و به مدت 1 ماه میره توی گچ
مسابقات کشوری برای من کنسل شد
این در صورتی بود که قبلش یه مسابقه استانی هم رفتم دقیقا توی سالن مسابقات بودیم که بازم کنسل شد و مائده نتونست مسابقه بده
این اتفاق دوبار پشت سر هم افتاد
و من سر گچ پام یه ماه توی خونه بودم و هدایت شدم به یک فایل استاد به نام تاکسی آرژانتینی
وقتی اونو دیدم انگار استاد با من حرف میزد و میگفت که کافیه دست بکش ….
اسفند 401 تا فروردین به دلیل گچ پام روی دوره عزت نفس کار کردم و بعدش هدایت شدم به تهران
اما کل داستان هدایتمو برای این تعریف کردم که بگم به یک مسیر ادامه بده و عزت نفستو نشون بده
جنان قدرتی میگیری که درها برات باز میشن….
به خدای بزرگم میسپارمت رفیق ناب الهی:)
شکر خداوند و به جا میارم برای این نشونه قشنگش برای من
خدایا شکرت