این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-7.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-12 06:56:372025-10-30 23:33:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
متن من یکم طولانیه، خیلی دلم میخواست اینارو بنویسم ، زندگی من خیلی خیلی نکات بُلد و واضح داره، پر از شگفتیه، به معنای واقعی پر از رد پای خداست … این متن گوشه ی خیلی کوچیکشه ،امیدوارم بتونم کمکی کرده باشم با این توضیحات..
من توی زندگی حرکتهای زیادی انجام دادم که قبل از اینکه دنیا بخواد منو مجبور کنه، خودم پیشقدم شدم.
اولین بار که این روحیه رو نشون دادم، دوران راهنمایی بود. من توی مدرسهی تیزهوشان درس میخوندم، و اولین تصمیم بزرگی که گرفتم این بود که در آزمون ورودی تیزهوشان برای دبیرستان شرکت نکنم.
اون موقع، این تصمیم یه تابوشکنی بزرگ بود، ولی حالا که 34 سالمه، میدونم یکی از درستترین تصمیمهای زندگیم بوده.
اتفاق مهم بعدی وقتی افتاد که من دانشجوی رشت بودم. یادمه روز اولی که وارد دانشگاه شدیم، همه میگفتن:
«خاک رشت خیلی گیره، یا اینجا ازدواج میکنی یا برای همیشه میمونی!»
و راستش اون 4–5 سال دوران دانشجویی واقعاً از بهترین سالهای زندگی من بود.
همهچی برام فراهم بود — خونه داشتم، ماشین داشتم، حتی کار هم نمیکردم، بابام کارتشو داده بود دستم… انگار توی یه رویا زندگی میکردم.
اما سال آخر، بدون هیچ دلیل منطقی یا خاصی، یه روز تصمیم گرفتم همهچیز رو ول کنم و برگردم خونهی بابام.
خونهی مجردیمو پس دادم، از اون زندگیِ راحت بیرون اومدم و برگشتم پیش خانواده.
هیچکس نمیتونست تصمیمم رو درک کنه.
همه با تعجب و حتی دلسوزی میگفتن: «چطور تونستی؟ وسط عشق و حال برگشتی خونهی بابات؟»
اما من فقط به یه حس درونی گوش دادم — حسی که هیچ توضیحی نداشت، فقط میدونستم باید این کارو بکنم.
یکی دیگه از تصمیمهای بزرگ زندگیم این بود که با وجود اینکه همیشه دانشآموزی درسخون و زرنگ بودم، سال آخر دبیرستان تصمیم گرفتم غیرحضوری بخونم.
اون موقع، همه شوکه شدن — پدرم، مادرم، حتی مدیر مدرسه.
چون من «امید پزشکی مدرسه» بودم،
اما هیچوقت از خودم نپرسیده بودم که آیا واقعاً دلم میخواد پزشک بشم یا نه. فقط چون بقیه انتظار داشتن، اون مسیر برام درست فرض شده بود.
اون سال، باز هم یه تابوشکنی دیگه کردم. بدون اینکه رضایت کسی رو داشته باشم، تصمیم گرفتم کنکور زبان بدم.
حالا بعد از این همه سال، فهمیدم که من آدمِ کارهای تکراری یا زمانبندیشده نیستم — برام مثل مرگه.
من نمیتونم توی چارچوب زندگی کنم.
پزشکی برای من چیزی جز یه عنوان قشنگ و یه رؤیای پدرم نبود؛ رؤیایی که میخواست باهاش بگه زحمتاش به ثمر نشسته.
یکی دیگه از اتفاقاتی که قبل از اینکه دنیا بخواد منو هل بده، خودم انجامش دادم، مهاجرتم بود.
همهچیز انقدر سریع و بیبرنامه پیش رفت که هنوزم وقتی بهش فکر میکنم، شُک میشم.
در عرض دو ماه، هم انگشتنگاری رفتم، هم ویزا گرفتم، و دقیقاً دو ماه بعد از تصمیمم، روی خاک کانادا بودم — همینقدر عجیب، همینقدر غیرمنتظره.
از اون موقع تا حالا، هر وقت بهش فکر میکنم، با خودم میگم بعضی تصمیمها رو عقل نمیگیره، فقط دل راه رو نشون میده.
یکی از کارهای جسورانهای هم که بعد از اومدن به کانادا انجام دادم، زمان کرونا بود — وقتی همه از شهرهای شلوغ فرار میکردن و میرفتن شمال برای خلوتی، من برعکس همه، از شمال به سمت دانتاون اومدم.
اون موقع خونهها توی مرکز شهر خیلی ارزونتر شده بودن، و من تونستم یه پنتهاوس عالی تو یه ساختمون پر از امکانات بگیرم.
هرکسی میشنوه به چه قیمتی اون خونه رو گرفتم، باورش نمیشه!
من با همون سر و شهود درونیام، یه روز فقط با یه کولهپشتی راه افتادم و دنیا رو گشتم.
با یه کوله، شبها توی مزرعهها خوابیدم، توی هتلهای پنجستاره خوابیدم، توی خونهی مردم خوابیدم.
تنها معیارم همیشه حس درونیم بود.
به خودم میگفتم: «به این آدم چه حسی دارم؟ میتونم امشب رو توی خونهاش بخوابم یا نه؟»
و همیشه هم به همون حس اعتماد میکردم.
اما از اون طرف، یه بار فقط یه غریبه توی مترو بهم لبخند زد،
و یه چیزی درونم گفت باید برم.
با تمام وجودم احساس خطر کردم، از جلوی صندلیش بلند شدم و رفتم.
شهود من بزرگترین راهنمای زندگیمه.
هر وقت بهش گوش دادم، بهترین تصمیمها رو گرفتم — حتی اونهایی که از بیرون کاملاً غیرمنطقی به نظر میرسیدن.
ولی واقعیت اینه که درستترین تصمیمهای زندگیم همونهایی بودن که از دل اومدن، نه از ذهن.
چیزهایی هستن که عقل نمیتونه براشون توضیح پیدا کنه، چون از جایی میان که فراتر از فکره.
اما خب، بخش شخصیت من یه قسمت تیره هم داره.
اونم بیشتر مربوط میشه به ترس من از شکستهای مالی.
از بچگی همیشه میشنیدم بابام میگفت:
«اگه ما زمین بخوریم، دیگه کسی نیست دستمون رو بگیره.»
یا با جملاتی مثل «باید این کلاه رو بردارم بذارم اون یکی تا یه چیزی بگیرم» بزرگ شدم — یعنی همیشه باید چیزی رو بفروشی تا بتونی چیز دیگهای بخری.
پدرم همیشه میگفت: «دختر من، تو چی میدونی؟ مردم چی میکِشَن؟»
هر وقت هم میخواستم کار کنم، با لبخند میگفت:
«مگه چقدر حقوق میگیری؟ هفتصد هزار تومن؟ بیا، این یه میلیون برای تو.»
و همین باعث شد که من همیشه توی حاشیهی امن مالی پدرم بمونم، بدون اینکه یاد بگیرم چطور مستقل زندگی کنم.
برای همین، شکست مالی برام همیشه دردناک بود.
تا اینکه بعد از مهاجرتم به کانادا، بالاخره باهاش روبهرو شدم.
کردیتکارتم تا سقف پر شده بود، بدهی بالا آورده بودم، مجبور شدم ماشینم رو که تازه خریده بودم بفروشم.
تمام هزینههامو قطع کردم — حتی باشگاه رو کنسل کردم.
من حتی یه آب معدنی بیرون نمیخریدم، فقط برای اینکه قسطهامو بدم.
بعد از هشت سال مهاجرت، به جایی رسیدم که نهتنها پسانداز نداشتم، بلکه زیر صفر بودم، با بدهی.
اما همین تجربه، با تمام دردش، بزرگترین درس مالی زندگیم شد.
فهمیدم باید یاد بگیرم روی پای خودم وایسم — نه فقط از نظر روحی، بلکه مالی هم.
خدایی که حتی برای یک لحظه مرا به خودم واگذار نمیکند،
و سرچشمهی بیپایانِ محبت، هدایت و نعمت است.
اگر بخواهم نمونهای حقیقی و لمسشدنی از تحول درونی و تغییرِ آگاهانهی خود بیان کنم نمونهای که هم برای خودم چراغ راه باشد و هم تأییدی بر تقسیمبندی چهارگانهای که استاد عباسمنش فرمودند. بیتردید این ماجرا بهترین گواه است. من باور دارم آنچه استاد مطرح کردند، تنها یک ایدهی ذهنی نبود؛ الهامی الهی بود.
پس از پایان تحصیل در رشتهی هواشناسی هوانوردی رشتهای که دو سال پس از مدرسه برایش تلاش کردم در یکی از فرودگاههای کشورم مشغول به کار شدم. هنوز یک ماه بیشتر از شروع کارم نگذشته بود که روزی، رئیس ام مجموعه نامهای کاملاً انگلیسی به دستم داد و با لحن جدی گفت:
این نامه را بهطور دقیق و حرفهای ترجمه کن.
هرچند در مکالمات روزمره انگلیسی بد نبودم، اما صداقت بر من چیره شد و گفتم:
«نمیتوانم آن را به شکل حرفهای ترجمه کنم.»
او نگاهی عمیق به من انداخت و گفت:
پس بگو که انگلیسی بلد نیستی! و ادامه داد:
تو جوانی… و جوان باید دانا باشد. باید یاد بگیری. باید رشد کنی.
این جمله همچون تیری نورانی بر قلبم نشست؛ نه بهعنوان سرزنش، بلکه بهعنوان ندایی از سوی خدا دعوتی برای تغییر.
هنوز چند روز از آن گفتوگو نگذشته بود که در همان ماه، در یک دورهی حرفهای زبان انگلیسی ثبتنام کردم. این مسیر دو سال و نیم به طول انجامید. اما حاصل آن، تنها یادگیری یک زبان نبود؛ بلکه تحول یک انسان بود.
پس از مدتی، سواد انگلیسی ام چنان ارتقا یافت که تمام ترجمهها، مکاتبات و نامههای رسمی که مربوط به همکاری ما با نیروهای ناتو بود، به من سپرده میشد. و امروز که گذشته را مرور میکنم، میبینم آن لحظه، در حقیقت لحظهی بیداریِ روح و آغاز مسیر رشد من بود.
اما این پایان ماجرا نبود…
شوق و عشق به زبان انگلیسی در من خاموش نشد؛ بلکه شعلهورتر شد. به همین دلیل، ادامه دادم و تحصیل در رشته ادبیات زبان انگلیسی را در دانشگاه هرچند بهصورت شبانه به اتمام رساندم و پس از آن، بهطور رسمی با نیروهای ناتو قرارداد همکاری امضا کردم.
و امروز، که در آلمان زندگی میکنم، همچنان میبینم که این مهارت، همچون کلیدی آسمانی، درهای بسیاری را به روی من گشوده است وایمان دارم که در آینده نیز خواهد گشود.
امروز که به عقب مینگرم، با تمام وجود باور دارم:
تغییر، یک اصل است؛ نه گزینهای برای انتخاب.
کسی که تغییر میکند، زنده است.
و کسی که از تغییر میگریزد، آرامآرام از جریان حیات جدا میشود.
برای خود وهمه عزیزان درین سایت الهی؛ شور و شوق برای تغییر، نعمت و ثروت، سلامتی و روابط عالی را از خداوند استدعا دارم.
من تقریبا 3ساله در رابطه ای هستم که پارتنرم تقریبا 90درصد ویژگیهای شخصیتی مورد نظرم رو داره
اما بعد چندروز متوجه شدم قرص و دراگ مصرف میکنه
تو این مدت بسیار تغییر کرده و همه مواد رو ترک کرد و خدمت نیمه تمام رو داره تمام میکنه و تصمیم جدی به ساخت زندگی گرفته و هرروز رابطه مون داره قشنگ تر میشه از همه لحاظ
اوایل خونواده ش راضی بودن حتی از من اجازه گرفتن بیان خواستگاری اما الان مخالف هستن و نمیدونم علتش چیه
و نمیدونم باید چ کار کنم و چه تصمیمی درسته
ایشون 10سال از من کوچکتره و سابقه ازدواج نداره و من یک فرزند 21 ساله دارم
اوایل که متوجه اعتیادش شدم مشکلات شروع شد اما رفته رفته تغییر کرد و خیلی رابطه خوبی داریم
و این مساله رو نتونستم حل کنم و سپردم به جهان
2.
در مورد سلامتی
من همیشه رعایت میکردم و مراقب بودم هرچیزی نخورم و ورزش میکنم هرروز
دوره ای در تهران وارد بیزینس شدم و ورزشم کمتر شد و رژیمم رو شل کردم
تقریبا یک ماهی بود که عدم تعادل فشارخون داشتم و یهو فشارم میفتاد تپش قلب گرفته بودم و چشمام خیلی نامحسوس نزدیک رو تار میدید
امسال 1404 اردیبهشت دوره قانون سلامتی رو خریدم و رژیمم رو شروع کردم و هرروز تمرین دارم
اوایل چیت داشتم هرهفته ولی بهتر شدم و دیگه عادت کردم به روند جدید
همون ماه اول تپش قلبم و نوسان فشار خونم خوب شد اما هنوز چشمام خوب نشده و میدونم که با ادامه دادن و تکامل و صبوری اینم خوب میشه
هیچ وقت شکر خدا دکتر نرفتم مگر برای چکاپ و قبل از خرید دوره قانون سلامتی هم بخاطر افت فشار سرم زدم یکبار و دندونم رو پر کردم
تا نشانه هارو دیدم گفتم باید روند تغییر کنه وگرنه شروع دکتر و دکتربازیه
البته ازونجایی که درگیر کمالگرایی هستم هنوز. منتظرم چشمام کامل خوب بشه و بعد ازمایش و چکاپ برای استاد بفرستم
و چون همیشه در سلامتی کامل بودم نمیتونم قبول کنم قسمتی از بدنم مشکل داره
سلام میکنم به استاد و مریم بانوی عزیزم و بچه های این پروژه
خدارو شکر میکنم که بلخره هدایت شدم به این پروژه چون چندین روزه که این پروژه رو سایته و من چون در مدار دریافتش نبودم نمیدیدمش اصلا
استاد خدارو خیلی شاکرم به خاطر این قانونی که داره اینکه اگه در مدار و فرکانس چیزی باشی یا اون چیز رو با انرژیت در روزیت قرار داده باشی واقعا از هفت اسمان گذر میکنه تا بهت برسه من اینو واقعا به چشم دیدم.
من در حوزه روابط قشنگگگگگ چکش خوردم اصللا هم توجه نمیکردم هیچجوره تا اینکه من خودم خسته شدم گفتم خدایا من نمیدونم چیکار کنم چه عمل فیزکی انجام بدم تا الان هرچی هم انجام دادم تیرم به سنگ خورده پس به کار عملی نیست من خودمو عقب میکشم تو بگو چیکار کنم تو واسم کارارو انجام بده!
امروز من تو دانشگاه تمام سعی میکردم که کاملا حواسمو بدم به خودم و سرم تو کار بقیه نباشه و در مورد بقیه قضاوتی نکنم حالا شاید تاثیر کمی داشته باشه ولی یه گام کوچیک بود خداروشکر
باز صحبت ها و نتایج دوستان مثل بهنام و راستین عزیز از نگاه لیاقت کامنت بزارم….
بهنام در شرایط خوبی و عالی بوده استخدام خونه دوستان خوب و شرایط خوب داشته
اینارو کنسل می کنه و میگه من میرم دنبال رویام
لیاقت ارزشمندی داره این کار می کنه لیاقت داره باعث حرکت میشه که دست خالی بری تهران بهنام که چیزی نداشته سایت و موفقیت مالی اینا نبوده است اقای بهنام بدون داشتن شرایط خوب خودش ارزشمند دونسته که حرکت کرده
احساس لیاقت درونی نه بیرونی
مثل استاد میگه من دست خالی با دو تا بچه کوچیک با ساک چمدان امدم تهران
رو چه حسابی انگار وقتی این احساس در خودت داشته باشی پرورش بدی وصل میشی به خدا وصل میشی و توکل توحید ایمان در عمل نشان داده میشه یعنی از اینا تغذیه میشی از درونت از وجودت
پس چرا من هی گفتم این اون بگیرم بعد دیدم نه نه نه داستان درون وجودت یک چیز دیگه هست استاد میگه درونی تغییر کنی…..
راستین عزیز از نگاه لیاقت ببینم..
راستین وقتی احساس ارزشمندی خودش به بیرون از خودش وصل کرده به حمایت به پول به پدر باعث شد به مسائل و تضاد برخورد کنه و این حمایت قطع شود..
حالا شروع به حرکت کردن کرد رو چه حسابی روی احساس لیاقت و ارزشمندی شروع به جوونه زدن می کنه این حرکت کردن می کند تا ببیند داستان مالی این حال اوضاع چیه…
این احساس لیاقت بود که هدایت دریافت کرد و با سایت فایل های استاد اشنا شد و این لیاقت هی بهتر شد و شرایط مالی رو به بهبود قرار گرفت شرایط بهتر شد
من حدود 1 سال اندی در یک رابطه واقعا سمی بودم با مردی ازدواج کردم که خانواده اون با ازدواج راضی نبودن و من خودمو گول میزدم که مهم خودشه و فرزندشه که منو دوست دارن ولی باورتون نمیشه روزی که ما رفتیم ازدواج کنیم از مدتها قبل یه الهامی بهم میگفت اینکارو نکن و از این رابطه جدا شو. خدا نمیخواد شما ازدواج کنید و اصلا ربطی به خانواده ایشان ندارد بلکه خداوند ابن را برای تو صلاح نمیداند. ولی من چون قدرت ” نه” گفتن نداشتم ناخواسته وارد مرحله جدید باایشون شدم . کم کم حساسیت های من زیاد شد و رابطه فرزند ایشون با من بهم ریخته ، رابطه ای که خیلی عاشقانه بود و رابطه ما هم با هم بسیار بد و پر از خشم شد. ولی باز ادامه می دادیم .
یه هفته قبل از جدایی نشستم با خودم صحبت کردم و دنبال نشانه ها رفتم و دیدم نشانه ها الهامات حاکی از جدایی ماست و تصمیم گرفتم روی ترسس هام پا بذارم و خودم برم و بگم ما جدا شیم . خیلی تعجب کرد ولی من تصمیم گرفته بودم گفتم باید تغییر ایجاد کنم چون زندگی بهتری منتظر منه. اونقدر مراحل جدایی راحت و با احتراما انجام و تمام شد که من با تمام ترس ها مقابله کردنم و مدام فایل های استاد گوش میدادم و ذکر میگفتم و سعی میکردم قانون حال خوب = اتفاقات خوب را رعایت کنم.
این تغییر بسیار بزرگی برام بود ولی با جسارت رفتم جلو و خودم پیشنهاد دادم و انجام شد. زندگی من هر روز بهتر و راحت تر شد انگار یه زنجیر دور گردنم بود و باز شد و من رها شدم. روز به روز دارم قوی تر و بزرگتر میشم. درب های نعمت و فراوانی و ثروت برام باز شد و هر روز زندگیم بهتر شده و واقعا راضیم .
من هر چه از خدا خواستم خداوند در بهترین شرایط بهم داده و مطمینم خدواند نعمت های بسیار عالی برام کنار گذاشته و من هر روز منتظر معجزه هستم.
امروز شنبه اول هفته هست و به لطف خدای مهربان این پروژه زیبا رو شروع میکنم برای خودسازی بهتر و بیشتر خودم و امیدوارم که خدا کمکم کنه برای استمرار در این مسیر زیبا
میخوام خیلی کوتاه از داستان زندگی خودم بگم تا بیاد بیارم که کجا بودم و الان کجا هستم .
تقریباً 3 سال پیش تصمیمی بزرگ در زندگیم گرفتم و ی حس درونی بهم میگفتی که باید مهاجرت کنی به یک شهر دیگه با اینکه نمیدونستم چه شهری و چرا اما با تمام ترس ها و نگرانی هایی که داشتم بر ترسم غلبه کردم و حرکت کردم . خیلی نجواها میومدند و نگرانم میکردند اما نه قلبم یک آسمانی بود که بهم میگفتی که برو جلو من هستم و کمکت میکنم و این برات بهتره . و من تصمیم گرفتم و حرکت کردم اما نمیدونستم باید کجا برم خودم فکر میکردم که باید برم تهران اما واقعا تهران رو دوست نداشتم و اذیت میشدم تا اینکه نشانه ها اومد برای اصفهان. آخه چرا اصفهان من که هیچکس رو اونجا ندارم اصلا باید اونجا چیکار بکنم . گفت فقط برو که این برای تو بهتره و من حرکت کردم بلیط گرفتم برای اصفهان تا حالا این شهر رو برای مسافرت هم نرفته بودم چه برسه برای زندگی . اما من میخواستم تغییر کنم میخواستم بر ترس ها غلبه کنم میخواستم ایمانم رو به خدا خودم نشان بدم میخواستم به ذهنم ثابت کنم که خدا حواسش بهم هست و کمکم میکنه . خلاصه اومدم اصفهان از زیبایی های این شهر و خیابان های قدیمی و پر درخت این شهر نگم که چقدر بهم آرامش میداد و حالم رو خوب میکرد ساعت ها و روزها پیادهروی میکردم و جاهای زیبای این شهر رو میدیدم و لذت میبردم بارها و بارها با دوستان خوب اصفهانی آشنا شدم و از گفت و گو باهاشون لذت میبردم و عشق میکردم توی این سفر و مهاجرتم خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی سد ها در ذهنم شکست که نمیشه همشون رو گفت و از بحث خارجه اما فقط میخوام راجب تغییر بگم که برای من چقدر خوب بوده و من تغییر کردم و شرایط خودم بهتر شد . اومدم اینجا و شروع به کار مردم کاری که مرود علاقه ام بود و دوست داشتم که همیشه انجامش بدم حرکت کردم و سال اول همه چیز خوب بود اما باز هم یک چیزهایی کم بود و باید من یاد میگرفتم کمی رفتم جلوتر بازهم بهتر شدم در انجام این حرفه ولی شرایط مالی من هی بدتر میشد و من هر بار میگفتم چرا آخه اشکال از کجاست اما جواب همیشه این بود باید کار خودت رو شروع کنی و برای خودت کار کنی تو الان دو سالی هست که داری توی این شهر کار میکنی حالا باید کار برای خودت باشه اگر درآمد بیشتر میخوای .
خلاصه اول امسال تصمیم گرفتم که کار خودم رو داشته باشم و شروع کردم به تبلیغ از کار خودم توی اصفهان اما این حس بهم میگفت الان بهتره که برگردی به شهر خودت . میگفتم آخه اینجا رو من دوست دارم و دلم میخواد همینجا باشم و کار کنم اما این حس با دلایلی خیلی درست و آگاهانه بهم میگفت که این برای تو بهتره با اینکه خیلی دلم میخواست همونجا واستم اما نشانه ها میومد که باید برگردی و این بهتره دوباره باید تصمیم میگرفتم دوباره باید ایمانم رو نشان میدادم و به مدت یک هفته تا ده روز فکر کنم من تمام خونه رو پس دادم و تمام وسایلم رو فروختم و جمع کردم و اومدم مشهد با اینکه باز هم میدونستم چه اتفاقاتی قرارع برام بیفته . چند روزی با موتور اسنپ کار میکردم و چندرغاز پول در نیاوردم اما این هدف من از برگشتن نبود ی ترسی توی وجودم بود که ذهنم نمیذاشت حرکت کنم و من رو رازی کرده بود به همون اسنپ موتوری با خودم گفتم که نه این درست نیست من هنر دارم چرا از هنرم استفاده نکنم و بیام با موتور کار کنم و خودم رو عذاب بدم باید باز هم ایمان نشان بدم خلاصه شروع کردم به تبلیغ کار خودم توی شهر خودم خیلی ترس داشتم در صورتی که هیچی ابزار برای کارم هم نداشتم اما اون حس میگفت ابزار نیمخواد تو فقط حرکت کن من برات فراهم میکنم . خلاصه با ترسی که داشتم حرکت کردم و با بهم خدا معجزاتش رو بهم نشون داد قاب ها رو نرم کرد برام و ابزار و وسیله برام آورد دستان خودش رو برام آورد و کمک کرد یادمه یکی از دوستانم برای پروژه اولی که برداشته بودم چند پمپ باد نداشتم خودش با هزینهی خودش برام پمپ باد خودش رو آورد و گفت کار کن و برای خودت با پول این کار پمپ باد بخر و من اونجا معجزات خداوند رو دیدم که چطور همه کار برای من میکنه البته از این معجزات توی اصفهان خیلی دیده بودم و دارم که بماند برای بعد اما من شروع کردم به ساختن بیزنس خودم و الان به لطف خدای رحمان نه تنها مهارتم در کار بیشتر شده بلکه سفارش ها هم بیشتر و من هر بار فکر میکنم به خودم و میگم آره من میخواستم تغییر کنم و خدا خیلی شیک و مجلسی بهم کمک کرد برای تغییر و همه دستانش رو بسیج کرد برای کمک به من و الان که بهچا خودم فکر میکنم بارها به خودم میگم که جواد این تو نیستی که کارها رو انجام دادی این خدا بوده که برات همه کار کرده و میکنه الان به لطف خدا اعتبار دارم و مهارت و مشتری و درآمد هم داره کم کم بیشتر میشه و من باز هم باید بهتر بشم و سمت خودم رو درست انجام بدم و خدا همه جوره هوام رو داره چون اعتبار و عزت من از خدا هست
آره من تغییر کردم و توی شرایطی خودم رو قرار دادم که بهتر بشم .
اما بوده وقتهایی هم که نشانه ها اومده و تغییر نکردم و جهان هم تضاد های زیادی برام ایجاد کرده اما باید باز هم من بهتر بشم و بهتر روی خودم کار کنم .
خداروشکر میکنم که توی این پروژه زیبا هستم امیدوارم که بتونم در آخر این پروژه سربلندتر از همیشه بشم و یک آپدیت بهتری از خودم بسازم
یکی از پاشنههای آشیلم رو توی این فایل پیدا کردم ، اونم اینکه همیشه میخواستم از صفر شروع کنم و واقعاً دستانِ خدا رو پس میزدم توی زندگیم.نمیدونم از کجا اومده این باور ولی خب خدا رو هزار مرتبه شکر که متوجهش شدم و تلاشمو میکنم که تغییرش بدم
وقتی خودمون خودمون رو پوش کنیم و مجبور کنیم که حرکت کنیم این باعث میشه که خیلی کارها راحتتر پیش بره
تضاد برای این بوجود میاد که شما پیشرفت کنی، اگر شما خودت در حال پیشرفت باشی تضادی بوجود نمیاد
وای استاد در این مورد من سعی کردم هوش مصنوعی یاد بگیرم، خیلی تلاش کردم و یک کلیپ خیـــلی خوشگل برای دانش اموزام درست کردم تو لباس شغل مورد علاقه شون در اینده! مدیر تو پیج اینستای مدرسه گذاشتش، مادرا بهم پیام دادن و ازم تشکر کردن، یکیشون گفت بهترین هدیه روز دانش اموز بوده و اشکش دراومده.
و الان نشستم سر یه کلاس اموزشی که اداره آموزش و پرورش برای هوش مصنوعی و اصلاح روش تدریس برامون برگزار کرده! مقدماتش رو خودم قبلا یاد گرفته بودم و میخوام خودم بهترش رو یاد بگیرم ولی باز هم غر نزدم که اینا دارن تکراری میگن پیش خودم گفتم خدایا شکرت اینجا با کوپایلت هم اشنا شدم!
تا جاییکه یادم میاد این اولین بار بود که قبل از اینکه مجبور بشم، خودم تغییر کردم و به روز شدم، خیلی سخت و زمانبر بود اما حس الانم خوب و شیرینه!
سلام به همه دوستان بخصوص دو استاد عزیزم استاد عباسمنش و خانم شایسته نازنین
استاد پرسیدم خدایا از اونور شغلم زمانبر و سخت شده برام باید دوتا کتاب تقویتی رو هم تصحیح کنم، واقعا خسته میشم دانش اموزها هم که نمره شون کم میشه و مدیر فشار میاره دیگه بیشتر احساس خستگی میکنم، از اینطرف هم وقتی پسرم به حرفم گوش نمیده و غذا نمیخوره دعواش میکنم، خوابم هم کم شده، چکار کنم خدا؟ جواب خدا و نشانه روزم: قسمت یک تغییر را در آغوش بگیر
خدایا دو تا چیزی که اذیتم میکنه و نتونستم تغییرش بدم، غذا خوردن خودم و دعوا کردن پسرمه نمیگم اصصصلا تغییر نکردم، نسبت به قبل خیلی بهتر شدم در مورد پسرم به شدددت ارومتر شدم اما وقتی مریض میشه و غذا نمیخوره یکهو همونی میشم که قبلا بودم سعی میکنم مجبورش کنم غذا بخوره و هفته گذشته کلا مریض بود و به شدت انرژیم گرفته شده بود، بعدش عذاب وجدان سرتاسر وجودم رو میگیره.
در مورد غذا خوردن هم خوراکی های ناسالم کمتر میخورم اما خیلی وقتا پیش میاد هوس میکنم و میخورم یا حتی همین خوراکی سالم رو زیاد میخورم
من باید قبل از اینکه چک و لگد بخورم تو این زمینه ها تغییر کنم، خدایا خودت کمکم کن
به نام خدایی که هرچه دارم از اوست …
سلام خدمت استاد عزیزم و هم مداران گلم
متن من یکم طولانیه، خیلی دلم میخواست اینارو بنویسم ، زندگی من خیلی خیلی نکات بُلد و واضح داره، پر از شگفتیه، به معنای واقعی پر از رد پای خداست … این متن گوشه ی خیلی کوچیکشه ،امیدوارم بتونم کمکی کرده باشم با این توضیحات..
من توی زندگی حرکتهای زیادی انجام دادم که قبل از اینکه دنیا بخواد منو مجبور کنه، خودم پیشقدم شدم.
اولین بار که این روحیه رو نشون دادم، دوران راهنمایی بود. من توی مدرسهی تیزهوشان درس میخوندم، و اولین تصمیم بزرگی که گرفتم این بود که در آزمون ورودی تیزهوشان برای دبیرستان شرکت نکنم.
اون موقع، این تصمیم یه تابوشکنی بزرگ بود، ولی حالا که 34 سالمه، میدونم یکی از درستترین تصمیمهای زندگیم بوده.
اتفاق مهم بعدی وقتی افتاد که من دانشجوی رشت بودم. یادمه روز اولی که وارد دانشگاه شدیم، همه میگفتن:
«خاک رشت خیلی گیره، یا اینجا ازدواج میکنی یا برای همیشه میمونی!»
و راستش اون 4–5 سال دوران دانشجویی واقعاً از بهترین سالهای زندگی من بود.
همهچی برام فراهم بود — خونه داشتم، ماشین داشتم، حتی کار هم نمیکردم، بابام کارتشو داده بود دستم… انگار توی یه رویا زندگی میکردم.
اما سال آخر، بدون هیچ دلیل منطقی یا خاصی، یه روز تصمیم گرفتم همهچیز رو ول کنم و برگردم خونهی بابام.
خونهی مجردیمو پس دادم، از اون زندگیِ راحت بیرون اومدم و برگشتم پیش خانواده.
هیچکس نمیتونست تصمیمم رو درک کنه.
همه با تعجب و حتی دلسوزی میگفتن: «چطور تونستی؟ وسط عشق و حال برگشتی خونهی بابات؟»
اما من فقط به یه حس درونی گوش دادم — حسی که هیچ توضیحی نداشت، فقط میدونستم باید این کارو بکنم.
یکی دیگه از تصمیمهای بزرگ زندگیم این بود که با وجود اینکه همیشه دانشآموزی درسخون و زرنگ بودم، سال آخر دبیرستان تصمیم گرفتم غیرحضوری بخونم.
اون موقع، همه شوکه شدن — پدرم، مادرم، حتی مدیر مدرسه.
چون من «امید پزشکی مدرسه» بودم،
اما هیچوقت از خودم نپرسیده بودم که آیا واقعاً دلم میخواد پزشک بشم یا نه. فقط چون بقیه انتظار داشتن، اون مسیر برام درست فرض شده بود.
اون سال، باز هم یه تابوشکنی دیگه کردم. بدون اینکه رضایت کسی رو داشته باشم، تصمیم گرفتم کنکور زبان بدم.
حالا بعد از این همه سال، فهمیدم که من آدمِ کارهای تکراری یا زمانبندیشده نیستم — برام مثل مرگه.
من نمیتونم توی چارچوب زندگی کنم.
پزشکی برای من چیزی جز یه عنوان قشنگ و یه رؤیای پدرم نبود؛ رؤیایی که میخواست باهاش بگه زحمتاش به ثمر نشسته.
یکی دیگه از اتفاقاتی که قبل از اینکه دنیا بخواد منو هل بده، خودم انجامش دادم، مهاجرتم بود.
همهچیز انقدر سریع و بیبرنامه پیش رفت که هنوزم وقتی بهش فکر میکنم، شُک میشم.
در عرض دو ماه، هم انگشتنگاری رفتم، هم ویزا گرفتم، و دقیقاً دو ماه بعد از تصمیمم، روی خاک کانادا بودم — همینقدر عجیب، همینقدر غیرمنتظره.
از اون موقع تا حالا، هر وقت بهش فکر میکنم، با خودم میگم بعضی تصمیمها رو عقل نمیگیره، فقط دل راه رو نشون میده.
یکی از کارهای جسورانهای هم که بعد از اومدن به کانادا انجام دادم، زمان کرونا بود — وقتی همه از شهرهای شلوغ فرار میکردن و میرفتن شمال برای خلوتی، من برعکس همه، از شمال به سمت دانتاون اومدم.
اون موقع خونهها توی مرکز شهر خیلی ارزونتر شده بودن، و من تونستم یه پنتهاوس عالی تو یه ساختمون پر از امکانات بگیرم.
هرکسی میشنوه به چه قیمتی اون خونه رو گرفتم، باورش نمیشه!
من با همون سر و شهود درونیام، یه روز فقط با یه کولهپشتی راه افتادم و دنیا رو گشتم.
با یه کوله، شبها توی مزرعهها خوابیدم، توی هتلهای پنجستاره خوابیدم، توی خونهی مردم خوابیدم.
تنها معیارم همیشه حس درونیم بود.
به خودم میگفتم: «به این آدم چه حسی دارم؟ میتونم امشب رو توی خونهاش بخوابم یا نه؟»
و همیشه هم به همون حس اعتماد میکردم.
اما از اون طرف، یه بار فقط یه غریبه توی مترو بهم لبخند زد،
و یه چیزی درونم گفت باید برم.
با تمام وجودم احساس خطر کردم، از جلوی صندلیش بلند شدم و رفتم.
شهود من بزرگترین راهنمای زندگیمه.
هر وقت بهش گوش دادم، بهترین تصمیمها رو گرفتم — حتی اونهایی که از بیرون کاملاً غیرمنطقی به نظر میرسیدن.
ولی واقعیت اینه که درستترین تصمیمهای زندگیم همونهایی بودن که از دل اومدن، نه از ذهن.
چیزهایی هستن که عقل نمیتونه براشون توضیح پیدا کنه، چون از جایی میان که فراتر از فکره.
اما خب، بخش شخصیت من یه قسمت تیره هم داره.
اونم بیشتر مربوط میشه به ترس من از شکستهای مالی.
از بچگی همیشه میشنیدم بابام میگفت:
«اگه ما زمین بخوریم، دیگه کسی نیست دستمون رو بگیره.»
یا با جملاتی مثل «باید این کلاه رو بردارم بذارم اون یکی تا یه چیزی بگیرم» بزرگ شدم — یعنی همیشه باید چیزی رو بفروشی تا بتونی چیز دیگهای بخری.
پدرم همیشه میگفت: «دختر من، تو چی میدونی؟ مردم چی میکِشَن؟»
هر وقت هم میخواستم کار کنم، با لبخند میگفت:
«مگه چقدر حقوق میگیری؟ هفتصد هزار تومن؟ بیا، این یه میلیون برای تو.»
و همین باعث شد که من همیشه توی حاشیهی امن مالی پدرم بمونم، بدون اینکه یاد بگیرم چطور مستقل زندگی کنم.
برای همین، شکست مالی برام همیشه دردناک بود.
تا اینکه بعد از مهاجرتم به کانادا، بالاخره باهاش روبهرو شدم.
کردیتکارتم تا سقف پر شده بود، بدهی بالا آورده بودم، مجبور شدم ماشینم رو که تازه خریده بودم بفروشم.
تمام هزینههامو قطع کردم — حتی باشگاه رو کنسل کردم.
من حتی یه آب معدنی بیرون نمیخریدم، فقط برای اینکه قسطهامو بدم.
بعد از هشت سال مهاجرت، به جایی رسیدم که نهتنها پسانداز نداشتم، بلکه زیر صفر بودم، با بدهی.
اما همین تجربه، با تمام دردش، بزرگترین درس مالی زندگیم شد.
فهمیدم باید یاد بگیرم روی پای خودم وایسم — نه فقط از نظر روحی، بلکه مالی هم.
درد داشت، اما دردم مسیر یادگیریم بود.
به نام خداوند مهربانیها؛
خدایی که همواره همنفس و همراه من است،
خدایی که حتی برای یک لحظه مرا به خودم واگذار نمیکند،
و سرچشمهی بیپایانِ محبت، هدایت و نعمت است.
اگر بخواهم نمونهای حقیقی و لمسشدنی از تحول درونی و تغییرِ آگاهانهی خود بیان کنم نمونهای که هم برای خودم چراغ راه باشد و هم تأییدی بر تقسیمبندی چهارگانهای که استاد عباسمنش فرمودند. بیتردید این ماجرا بهترین گواه است. من باور دارم آنچه استاد مطرح کردند، تنها یک ایدهی ذهنی نبود؛ الهامی الهی بود.
پس از پایان تحصیل در رشتهی هواشناسی هوانوردی رشتهای که دو سال پس از مدرسه برایش تلاش کردم در یکی از فرودگاههای کشورم مشغول به کار شدم. هنوز یک ماه بیشتر از شروع کارم نگذشته بود که روزی، رئیس ام مجموعه نامهای کاملاً انگلیسی به دستم داد و با لحن جدی گفت:
این نامه را بهطور دقیق و حرفهای ترجمه کن.
هرچند در مکالمات روزمره انگلیسی بد نبودم، اما صداقت بر من چیره شد و گفتم:
«نمیتوانم آن را به شکل حرفهای ترجمه کنم.»
او نگاهی عمیق به من انداخت و گفت:
پس بگو که انگلیسی بلد نیستی! و ادامه داد:
تو جوانی… و جوان باید دانا باشد. باید یاد بگیری. باید رشد کنی.
این جمله همچون تیری نورانی بر قلبم نشست؛ نه بهعنوان سرزنش، بلکه بهعنوان ندایی از سوی خدا دعوتی برای تغییر.
هنوز چند روز از آن گفتوگو نگذشته بود که در همان ماه، در یک دورهی حرفهای زبان انگلیسی ثبتنام کردم. این مسیر دو سال و نیم به طول انجامید. اما حاصل آن، تنها یادگیری یک زبان نبود؛ بلکه تحول یک انسان بود.
پس از مدتی، سواد انگلیسی ام چنان ارتقا یافت که تمام ترجمهها، مکاتبات و نامههای رسمی که مربوط به همکاری ما با نیروهای ناتو بود، به من سپرده میشد. و امروز که گذشته را مرور میکنم، میبینم آن لحظه، در حقیقت لحظهی بیداریِ روح و آغاز مسیر رشد من بود.
اما این پایان ماجرا نبود…
شوق و عشق به زبان انگلیسی در من خاموش نشد؛ بلکه شعلهورتر شد. به همین دلیل، ادامه دادم و تحصیل در رشته ادبیات زبان انگلیسی را در دانشگاه هرچند بهصورت شبانه به اتمام رساندم و پس از آن، بهطور رسمی با نیروهای ناتو قرارداد همکاری امضا کردم.
و امروز، که در آلمان زندگی میکنم، همچنان میبینم که این مهارت، همچون کلیدی آسمانی، درهای بسیاری را به روی من گشوده است وایمان دارم که در آینده نیز خواهد گشود.
امروز که به عقب مینگرم، با تمام وجود باور دارم:
تغییر، یک اصل است؛ نه گزینهای برای انتخاب.
کسی که تغییر میکند، زنده است.
و کسی که از تغییر میگریزد، آرامآرام از جریان حیات جدا میشود.
برای خود وهمه عزیزان درین سایت الهی؛ شور و شوق برای تغییر، نعمت و ثروت، سلامتی و روابط عالی را از خداوند استدعا دارم.
خداوند همواره حافظ و هدایتگر همه ی ماها:
درود و سپاس فراوان از استاد عزیزم
مورد اول :
من تقریبا 3ساله در رابطه ای هستم که پارتنرم تقریبا 90درصد ویژگیهای شخصیتی مورد نظرم رو داره
اما بعد چندروز متوجه شدم قرص و دراگ مصرف میکنه
تو این مدت بسیار تغییر کرده و همه مواد رو ترک کرد و خدمت نیمه تمام رو داره تمام میکنه و تصمیم جدی به ساخت زندگی گرفته و هرروز رابطه مون داره قشنگ تر میشه از همه لحاظ
اوایل خونواده ش راضی بودن حتی از من اجازه گرفتن بیان خواستگاری اما الان مخالف هستن و نمیدونم علتش چیه
و نمیدونم باید چ کار کنم و چه تصمیمی درسته
ایشون 10سال از من کوچکتره و سابقه ازدواج نداره و من یک فرزند 21 ساله دارم
اوایل که متوجه اعتیادش شدم مشکلات شروع شد اما رفته رفته تغییر کرد و خیلی رابطه خوبی داریم
و این مساله رو نتونستم حل کنم و سپردم به جهان
2.
در مورد سلامتی
من همیشه رعایت میکردم و مراقب بودم هرچیزی نخورم و ورزش میکنم هرروز
دوره ای در تهران وارد بیزینس شدم و ورزشم کمتر شد و رژیمم رو شل کردم
تقریبا یک ماهی بود که عدم تعادل فشارخون داشتم و یهو فشارم میفتاد تپش قلب گرفته بودم و چشمام خیلی نامحسوس نزدیک رو تار میدید
امسال 1404 اردیبهشت دوره قانون سلامتی رو خریدم و رژیمم رو شروع کردم و هرروز تمرین دارم
اوایل چیت داشتم هرهفته ولی بهتر شدم و دیگه عادت کردم به روند جدید
همون ماه اول تپش قلبم و نوسان فشار خونم خوب شد اما هنوز چشمام خوب نشده و میدونم که با ادامه دادن و تکامل و صبوری اینم خوب میشه
هیچ وقت شکر خدا دکتر نرفتم مگر برای چکاپ و قبل از خرید دوره قانون سلامتی هم بخاطر افت فشار سرم زدم یکبار و دندونم رو پر کردم
تا نشانه هارو دیدم گفتم باید روند تغییر کنه وگرنه شروع دکتر و دکتربازیه
البته ازونجایی که درگیر کمالگرایی هستم هنوز. منتظرم چشمام کامل خوب بشه و بعد ازمایش و چکاپ برای استاد بفرستم
و چون همیشه در سلامتی کامل بودم نمیتونم قبول کنم قسمتی از بدنم مشکل داره
به نام تنها قدرت جهان
سلام میکنم به استاد و مریم بانوی عزیزم و بچه های این پروژه
خدارو شکر میکنم که بلخره هدایت شدم به این پروژه چون چندین روزه که این پروژه رو سایته و من چون در مدار دریافتش نبودم نمیدیدمش اصلا
استاد خدارو خیلی شاکرم به خاطر این قانونی که داره اینکه اگه در مدار و فرکانس چیزی باشی یا اون چیز رو با انرژیت در روزیت قرار داده باشی واقعا از هفت اسمان گذر میکنه تا بهت برسه من اینو واقعا به چشم دیدم.
من در حوزه روابط قشنگگگگگ چکش خوردم اصللا هم توجه نمیکردم هیچجوره تا اینکه من خودم خسته شدم گفتم خدایا من نمیدونم چیکار کنم چه عمل فیزکی انجام بدم تا الان هرچی هم انجام دادم تیرم به سنگ خورده پس به کار عملی نیست من خودمو عقب میکشم تو بگو چیکار کنم تو واسم کارارو انجام بده!
امروز من تو دانشگاه تمام سعی میکردم که کاملا حواسمو بدم به خودم و سرم تو کار بقیه نباشه و در مورد بقیه قضاوتی نکنم حالا شاید تاثیر کمی داشته باشه ولی یه گام کوچیک بود خداروشکر
خداروشکر برای دریافت این اگاهی ها
سلام
باز صحبت ها و نتایج دوستان مثل بهنام و راستین عزیز از نگاه لیاقت کامنت بزارم….
بهنام در شرایط خوبی و عالی بوده استخدام خونه دوستان خوب و شرایط خوب داشته
اینارو کنسل می کنه و میگه من میرم دنبال رویام
لیاقت ارزشمندی داره این کار می کنه لیاقت داره باعث حرکت میشه که دست خالی بری تهران بهنام که چیزی نداشته سایت و موفقیت مالی اینا نبوده است اقای بهنام بدون داشتن شرایط خوب خودش ارزشمند دونسته که حرکت کرده
احساس لیاقت درونی نه بیرونی
مثل استاد میگه من دست خالی با دو تا بچه کوچیک با ساک چمدان امدم تهران
رو چه حسابی انگار وقتی این احساس در خودت داشته باشی پرورش بدی وصل میشی به خدا وصل میشی و توکل توحید ایمان در عمل نشان داده میشه یعنی از اینا تغذیه میشی از درونت از وجودت
پس چرا من هی گفتم این اون بگیرم بعد دیدم نه نه نه داستان درون وجودت یک چیز دیگه هست استاد میگه درونی تغییر کنی…..
راستین عزیز از نگاه لیاقت ببینم..
راستین وقتی احساس ارزشمندی خودش به بیرون از خودش وصل کرده به حمایت به پول به پدر باعث شد به مسائل و تضاد برخورد کنه و این حمایت قطع شود..
حالا شروع به حرکت کردن کرد رو چه حسابی روی احساس لیاقت و ارزشمندی شروع به جوونه زدن می کنه این حرکت کردن می کند تا ببیند داستان مالی این حال اوضاع چیه…
این احساس لیاقت بود که هدایت دریافت کرد و با سایت فایل های استاد اشنا شد و این لیاقت هی بهتر شد و شرایط مالی رو به بهبود قرار گرفت شرایط بهتر شد
سلام اساد و عزیزان توحیدی من
در مورد تغییر
من حدود 1 سال اندی در یک رابطه واقعا سمی بودم با مردی ازدواج کردم که خانواده اون با ازدواج راضی نبودن و من خودمو گول میزدم که مهم خودشه و فرزندشه که منو دوست دارن ولی باورتون نمیشه روزی که ما رفتیم ازدواج کنیم از مدتها قبل یه الهامی بهم میگفت اینکارو نکن و از این رابطه جدا شو. خدا نمیخواد شما ازدواج کنید و اصلا ربطی به خانواده ایشان ندارد بلکه خداوند ابن را برای تو صلاح نمیداند. ولی من چون قدرت ” نه” گفتن نداشتم ناخواسته وارد مرحله جدید باایشون شدم . کم کم حساسیت های من زیاد شد و رابطه فرزند ایشون با من بهم ریخته ، رابطه ای که خیلی عاشقانه بود و رابطه ما هم با هم بسیار بد و پر از خشم شد. ولی باز ادامه می دادیم .
یه هفته قبل از جدایی نشستم با خودم صحبت کردم و دنبال نشانه ها رفتم و دیدم نشانه ها الهامات حاکی از جدایی ماست و تصمیم گرفتم روی ترسس هام پا بذارم و خودم برم و بگم ما جدا شیم . خیلی تعجب کرد ولی من تصمیم گرفته بودم گفتم باید تغییر ایجاد کنم چون زندگی بهتری منتظر منه. اونقدر مراحل جدایی راحت و با احتراما انجام و تمام شد که من با تمام ترس ها مقابله کردنم و مدام فایل های استاد گوش میدادم و ذکر میگفتم و سعی میکردم قانون حال خوب = اتفاقات خوب را رعایت کنم.
این تغییر بسیار بزرگی برام بود ولی با جسارت رفتم جلو و خودم پیشنهاد دادم و انجام شد. زندگی من هر روز بهتر و راحت تر شد انگار یه زنجیر دور گردنم بود و باز شد و من رها شدم. روز به روز دارم قوی تر و بزرگتر میشم. درب های نعمت و فراوانی و ثروت برام باز شد و هر روز زندگیم بهتر شده و واقعا راضیم .
من هر چه از خدا خواستم خداوند در بهترین شرایط بهم داده و مطمینم خدواند نعمت های بسیار عالی برام کنار گذاشته و من هر روز منتظر معجزه هستم.
سپاسگزارم
به نام خداوند بخشنده و مهربان
امروز شنبه اول هفته هست و به لطف خدای مهربان این پروژه زیبا رو شروع میکنم برای خودسازی بهتر و بیشتر خودم و امیدوارم که خدا کمکم کنه برای استمرار در این مسیر زیبا
میخوام خیلی کوتاه از داستان زندگی خودم بگم تا بیاد بیارم که کجا بودم و الان کجا هستم .
تقریباً 3 سال پیش تصمیمی بزرگ در زندگیم گرفتم و ی حس درونی بهم میگفتی که باید مهاجرت کنی به یک شهر دیگه با اینکه نمیدونستم چه شهری و چرا اما با تمام ترس ها و نگرانی هایی که داشتم بر ترسم غلبه کردم و حرکت کردم . خیلی نجواها میومدند و نگرانم میکردند اما نه قلبم یک آسمانی بود که بهم میگفتی که برو جلو من هستم و کمکت میکنم و این برات بهتره . و من تصمیم گرفتم و حرکت کردم اما نمیدونستم باید کجا برم خودم فکر میکردم که باید برم تهران اما واقعا تهران رو دوست نداشتم و اذیت میشدم تا اینکه نشانه ها اومد برای اصفهان. آخه چرا اصفهان من که هیچکس رو اونجا ندارم اصلا باید اونجا چیکار بکنم . گفت فقط برو که این برای تو بهتره و من حرکت کردم بلیط گرفتم برای اصفهان تا حالا این شهر رو برای مسافرت هم نرفته بودم چه برسه برای زندگی . اما من میخواستم تغییر کنم میخواستم بر ترس ها غلبه کنم میخواستم ایمانم رو به خدا خودم نشان بدم میخواستم به ذهنم ثابت کنم که خدا حواسش بهم هست و کمکم میکنه . خلاصه اومدم اصفهان از زیبایی های این شهر و خیابان های قدیمی و پر درخت این شهر نگم که چقدر بهم آرامش میداد و حالم رو خوب میکرد ساعت ها و روزها پیادهروی میکردم و جاهای زیبای این شهر رو میدیدم و لذت میبردم بارها و بارها با دوستان خوب اصفهانی آشنا شدم و از گفت و گو باهاشون لذت میبردم و عشق میکردم توی این سفر و مهاجرتم خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی سد ها در ذهنم شکست که نمیشه همشون رو گفت و از بحث خارجه اما فقط میخوام راجب تغییر بگم که برای من چقدر خوب بوده و من تغییر کردم و شرایط خودم بهتر شد . اومدم اینجا و شروع به کار مردم کاری که مرود علاقه ام بود و دوست داشتم که همیشه انجامش بدم حرکت کردم و سال اول همه چیز خوب بود اما باز هم یک چیزهایی کم بود و باید من یاد میگرفتم کمی رفتم جلوتر بازهم بهتر شدم در انجام این حرفه ولی شرایط مالی من هی بدتر میشد و من هر بار میگفتم چرا آخه اشکال از کجاست اما جواب همیشه این بود باید کار خودت رو شروع کنی و برای خودت کار کنی تو الان دو سالی هست که داری توی این شهر کار میکنی حالا باید کار برای خودت باشه اگر درآمد بیشتر میخوای .
خلاصه اول امسال تصمیم گرفتم که کار خودم رو داشته باشم و شروع کردم به تبلیغ از کار خودم توی اصفهان اما این حس بهم میگفت الان بهتره که برگردی به شهر خودت . میگفتم آخه اینجا رو من دوست دارم و دلم میخواد همینجا باشم و کار کنم اما این حس با دلایلی خیلی درست و آگاهانه بهم میگفت که این برای تو بهتره با اینکه خیلی دلم میخواست همونجا واستم اما نشانه ها میومد که باید برگردی و این بهتره دوباره باید تصمیم میگرفتم دوباره باید ایمانم رو نشان میدادم و به مدت یک هفته تا ده روز فکر کنم من تمام خونه رو پس دادم و تمام وسایلم رو فروختم و جمع کردم و اومدم مشهد با اینکه باز هم میدونستم چه اتفاقاتی قرارع برام بیفته . چند روزی با موتور اسنپ کار میکردم و چندرغاز پول در نیاوردم اما این هدف من از برگشتن نبود ی ترسی توی وجودم بود که ذهنم نمیذاشت حرکت کنم و من رو رازی کرده بود به همون اسنپ موتوری با خودم گفتم که نه این درست نیست من هنر دارم چرا از هنرم استفاده نکنم و بیام با موتور کار کنم و خودم رو عذاب بدم باید باز هم ایمان نشان بدم خلاصه شروع کردم به تبلیغ کار خودم توی شهر خودم خیلی ترس داشتم در صورتی که هیچی ابزار برای کارم هم نداشتم اما اون حس میگفت ابزار نیمخواد تو فقط حرکت کن من برات فراهم میکنم . خلاصه با ترسی که داشتم حرکت کردم و با بهم خدا معجزاتش رو بهم نشون داد قاب ها رو نرم کرد برام و ابزار و وسیله برام آورد دستان خودش رو برام آورد و کمک کرد یادمه یکی از دوستانم برای پروژه اولی که برداشته بودم چند پمپ باد نداشتم خودش با هزینهی خودش برام پمپ باد خودش رو آورد و گفت کار کن و برای خودت با پول این کار پمپ باد بخر و من اونجا معجزات خداوند رو دیدم که چطور همه کار برای من میکنه البته از این معجزات توی اصفهان خیلی دیده بودم و دارم که بماند برای بعد اما من شروع کردم به ساختن بیزنس خودم و الان به لطف خدای رحمان نه تنها مهارتم در کار بیشتر شده بلکه سفارش ها هم بیشتر و من هر بار فکر میکنم به خودم و میگم آره من میخواستم تغییر کنم و خدا خیلی شیک و مجلسی بهم کمک کرد برای تغییر و همه دستانش رو بسیج کرد برای کمک به من و الان که بهچا خودم فکر میکنم بارها به خودم میگم که جواد این تو نیستی که کارها رو انجام دادی این خدا بوده که برات همه کار کرده و میکنه الان به لطف خدا اعتبار دارم و مهارت و مشتری و درآمد هم داره کم کم بیشتر میشه و من باز هم باید بهتر بشم و سمت خودم رو درست انجام بدم و خدا همه جوره هوام رو داره چون اعتبار و عزت من از خدا هست
آره من تغییر کردم و توی شرایطی خودم رو قرار دادم که بهتر بشم .
اما بوده وقتهایی هم که نشانه ها اومده و تغییر نکردم و جهان هم تضاد های زیادی برام ایجاد کرده اما باید باز هم من بهتر بشم و بهتر روی خودم کار کنم .
خداروشکر میکنم که توی این پروژه زیبا هستم امیدوارم که بتونم در آخر این پروژه سربلندتر از همیشه بشم و یک آپدیت بهتری از خودم بسازم
آمین یا رب العالمین
سلام به استادِ عزیز و بقیهی دوستانم
یکی از پاشنههای آشیلم رو توی این فایل پیدا کردم ، اونم اینکه همیشه میخواستم از صفر شروع کنم و واقعاً دستانِ خدا رو پس میزدم توی زندگیم.نمیدونم از کجا اومده این باور ولی خب خدا رو هزار مرتبه شکر که متوجهش شدم و تلاشمو میکنم که تغییرش بدم
سلام به همه دوستان بخصوص به دو استاد عزیزم
وقتی خودمون خودمون رو پوش کنیم و مجبور کنیم که حرکت کنیم این باعث میشه که خیلی کارها راحتتر پیش بره
تضاد برای این بوجود میاد که شما پیشرفت کنی، اگر شما خودت در حال پیشرفت باشی تضادی بوجود نمیاد
وای استاد در این مورد من سعی کردم هوش مصنوعی یاد بگیرم، خیلی تلاش کردم و یک کلیپ خیـــلی خوشگل برای دانش اموزام درست کردم تو لباس شغل مورد علاقه شون در اینده! مدیر تو پیج اینستای مدرسه گذاشتش، مادرا بهم پیام دادن و ازم تشکر کردن، یکیشون گفت بهترین هدیه روز دانش اموز بوده و اشکش دراومده.
و الان نشستم سر یه کلاس اموزشی که اداره آموزش و پرورش برای هوش مصنوعی و اصلاح روش تدریس برامون برگزار کرده! مقدماتش رو خودم قبلا یاد گرفته بودم و میخوام خودم بهترش رو یاد بگیرم ولی باز هم غر نزدم که اینا دارن تکراری میگن پیش خودم گفتم خدایا شکرت اینجا با کوپایلت هم اشنا شدم!
تا جاییکه یادم میاد این اولین بار بود که قبل از اینکه مجبور بشم، خودم تغییر کردم و به روز شدم، خیلی سخت و زمانبر بود اما حس الانم خوب و شیرینه!
سلام به همه دوستان بخصوص دو استاد عزیزم استاد عباسمنش و خانم شایسته نازنین
استاد پرسیدم خدایا از اونور شغلم زمانبر و سخت شده برام باید دوتا کتاب تقویتی رو هم تصحیح کنم، واقعا خسته میشم دانش اموزها هم که نمره شون کم میشه و مدیر فشار میاره دیگه بیشتر احساس خستگی میکنم، از اینطرف هم وقتی پسرم به حرفم گوش نمیده و غذا نمیخوره دعواش میکنم، خوابم هم کم شده، چکار کنم خدا؟ جواب خدا و نشانه روزم: قسمت یک تغییر را در آغوش بگیر
خدایا دو تا چیزی که اذیتم میکنه و نتونستم تغییرش بدم، غذا خوردن خودم و دعوا کردن پسرمه نمیگم اصصصلا تغییر نکردم، نسبت به قبل خیلی بهتر شدم در مورد پسرم به شدددت ارومتر شدم اما وقتی مریض میشه و غذا نمیخوره یکهو همونی میشم که قبلا بودم سعی میکنم مجبورش کنم غذا بخوره و هفته گذشته کلا مریض بود و به شدت انرژیم گرفته شده بود، بعدش عذاب وجدان سرتاسر وجودم رو میگیره.
در مورد غذا خوردن هم خوراکی های ناسالم کمتر میخورم اما خیلی وقتا پیش میاد هوس میکنم و میخورم یا حتی همین خوراکی سالم رو زیاد میخورم
من باید قبل از اینکه چک و لگد بخورم تو این زمینه ها تغییر کنم، خدایا خودت کمکم کن