این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عزیزم وتمامیه دوستان بینظیرم دراین پروژه الهی
درمورد سوال اولتون مثالی از خودم یادم نمیاد
ولی یادمه حدود 8 سال پیش همسرم خیلی خوب پول در میورد و به شکل نااگاهانه داشت از قوانین به نفع خودش استفاده میکرد
هرکدوم از دوستاش بهش میگفتن فرید تو خیلی خوش شانسی
همه چی برات روبه راهه
هرچی میگی میشه و در واقع میخواستن بگن ساز زندگی برات کوکه
واقعا پیش بینی هاش همه درست از اب درمیومد واقعا تو مدار درستی بود
ولی همش میگفت من به خدا گفتم اگه به n تومن برسم دیگه نمیخوام کار کنم و دیگه فقط میخوام عشق وحال کنم
نمیدونم چرا با اینکه سرش خیلی تو حساب کتاب بود و بازاری بود و میدونست ارزش پول همیشه داره کم میشه ولی این حرفو میزد
الان داره یادم میاد یه جاهاییم حساب کتاباش درست از اب درنیومد
روی یه ملک قدیمی که اون روز تو رامسر خریده بود خیلی حساب میکرد که اگه بکوبیم وبسازیم و بدیم اجاره و ……
در واقع داشت روی چیزی حساب میکرد که اونروز وجود خارجی نداشت زمین رو داشت البته با چند شریک
ولی اون اگه های بعدیش نبودن
خلاصه همسرم به اون مقدار پولم رسید و با توجه به اینکه خواستش بیکارشدن بود عملا بیکارشد
به شکلی که الان 5 ساله کار درست و استیبلی نداره و هرچی تلاشم میکنه هرکدومشون یه جور به سرانجام نمیرسن
اون اوایل که به اون پول رسید همین خونه ای که الان داریم توش زندگی میکنیم رو داست میساخت
خب خیلی هم خوش وخرم بود که هم به اون مقدار پول رسیده هم داره میاد رامسر زندگی کنه و دیگه بقیه زندگیش فقط مسافرت و تفریحه
ولی به قول شما وقتی حرکت نکنی میری پایین تر از اونجایی که هستی
اوایلش که اومدیم همه چی عالی بود بنظرش
از اوتجایی که همسر من آدمیه که اصلا تو خونه بند نمیشه واهل تحرک و جنب وجوشه
خیلی زود همه چی براش تکراری شد
تا یکم احساس خستگی میکرد سریع میرفت چند روز اصفهان و برمیگشت
ولی این دقیقا همون اشغالها رو کردن زیر مبل بود
اون پول هم بخاطر اشتباه خرج کردنهاش و قرض هایی که داد و برنگشت و اعتمادهای اشتباهی که به یه سری کرد و سرش کلاه رفت و
اینکه دیگه درامدی نبود و مجبور بود مخارج خونه رو از اصل پول بده
واون حسابیم که رو اون زمین کرده بود باز بخاطر شراکت با افراد نامناسب همینطور زمین مونده نه میتونن بفروشن نه بسازن هیچی به هیچی
هربار که میگه چرا برام کار جور نمیشه بش میگم یادته چقدر مصرانه میگفتی دیگه نمیخوای بری سرکار
خب دنیام گفت چشم بیا اینم بیکاری دیگه
الان خیلی پشیمونه که خودش با اهمال کاریاش اونهمه خوشبختی رو لز خودش گرفت
البته چون قانونم نمیدونه و اینکه اون اعتمادبنفس گذشتشم از بین رفته نمیدونه چه جوری باید برگرده به مسیر درست
در مورد سوال دوم
وقتی من رفتم تو مسیر گرفتن پروانه داوری
هرچی بیشتر باقانون اشنا میشدم بیشتر میفهمیدم این کار مورد علاقه ی من نیست
چون شما هم همیشه میگید اگه یه مسیری رو رفتی وفهمیدی اشتباهه برگرد
منم هربار با خداوند صحبت میکردم و میگفتم خدایا من حس میکنم این راه من نیست این علاقه ی من نیست بیخیالش بشم ؟
ولی هربار خداوند محکم میگفت ادامه بده
با اینکه انصراف از اونکار وسط راه خودش یه جهاد اکبر و اراده ی قوی میخواست که باید جوابگوی کلی آدم دور وبرم هم مبشدم
ولی چون دیگه داشتم سعی میکردم حرف مردم برام مهم نباشه اگه خداوند میگفت بسه
انصراف میدادم
ولی خب با دستور خداوند ادامه دادم تااینکه اواخر خرداد پارسال پروانه رو گرفتم
خداجون بلافاصله دوتا پرونده هم برام جور کرد
میرفتم دادگاه پرونده قبول میکردم ولی اون کاری نبود که حاضرباشم براش همه کارکنم
همش میگفتم خدایا چون تو میگی دارم ادامه میدم ولی بهم بگو اون علاقه ی واقعیه من چیه ؟ اونی که استاد میگه اگه پولم بهتون ندن حاضرین براش شبانه روز وقت بزارین چیه؟
تا اینکه تو دیماه از طرف دادگستری کل مازندران یه شرایطی رو برا ورود تو کانون داوری قرار دادند
ومنم طبق معمول رفتم سراع خداوند که چیکارکنم این شرایط رو بپذیرم یا نه ؟
وخداوند خیلی واضح گفت نه قبول نکن
اولش شکه شدم باز پرسیدم وباز همون جواب
وباز پرسبدم و باز همون جواب
یه آن موندم پس این دوسال جرا باید وقتم رو میزاشتم واسه اینکار که اخرش به همین راحتی بیام بیرون ؟ خودت گفتی این مسیرته پس چی شد؟
از یه طرف خوشحال که خدا اجازه ی خروج داده
از یه طرف پس چی شد ؟ تموم شد ؟ همین بود ؟
از طرف دیگه چه جوری به همسرم بگم ؟
یادم نیست با یکی ازفایلا بود یا کامنت یکی از بچه ها بود که فهمیدم
بابا این قسمتی از مسیرمن بوده نه تمومش
من چقدر با انجام اینکار بزرگتر شدم برترسهام غلبه کردم خودم برا خودم الگو شدم
که سعیده تو که اینکار سخته رو تونستی انجامش بدی
بری تودادگاه میون اونهمه وکیل وقاضی عرض اندام کنی ، اوایلش پاهات میلرزید ولی فقط میگفتی خدابرام کافیه خداهست وبیرونت قوی و محکم بود برا توکل کردنهات
کارای دیگه هیچن برات
و از اونجا که من سجاعت به خرج دادم و پذیرفتم هدایت خداوندو و تسلیم شدم
واون شرایط رو نپذیرفتم با اینکه بهم زنگ زدن و گفتن خانم آیت حیفه تو که این چند سال مراحلشو طی کردی و حالا که به نتیجه رسیدی بیخیال نشو
ولی گفتم نه
وقتی به همسرم گفتم این تصمیم رو گرفتم خیلی راحت و اروم گفت اره کاره خوبی کردی !!!!
من بودم و دوتا شاخ رو سرم
فرید داره اینو میگه اونکه همش میگفت حیفه اینهمه درسی که خوندی اینهمه وقت گذاشتی پاش منصرف نشو برو جلو
حالا میگه خوب کاری کردی ادامه نده
وخداونده که دلها رو نرم میکنه برات
از اونجایی که قبلش همش خدا خدا میکردم بگو کار مورد علاقم چیه حالا که خداوند اجازه ی خروج داد بیشتر پیگیرشدم که خدایابگو
دقیقا دوماه بعدش خیلی واضح و صریح خداوند بهم گفت نقاشی
تو عاشق نقاشی هستی
راست میگفت چرا من تاحالا بش دقت نکرده بودم من عاشق هنرم وقتی میخواستم برم دبیرستان با وجود مخالفت شدید پدرم رفتم هنرستان رشته طراحی دوخت و عاشق اون ساعتهاییش بودم که با قلم مو وگواش طراحی پارچه میکردیم بعدشم تا یه قلم و کاغذ گیر میوردم سریع عکس یه گل یه چهره نیم رخ یه زن میکشیدم
تموم کتابای حقوقیم تو دانشگاه اثار چشم و ابرو و نیم رخ یه زن توشه
دوسال پیش که شیرین کلاس اول بود معلمشون گفته بود مامانا پایین دفترمشق بچشون رو یه نقاشی کوچولو بکشن تا بچه ها ذوق نوشتن پیدا کنن
یادمه منتظر بودم شب بشه وبرم پشت میزم بشینم نقاشی کنم وای چه حس خوبی بم میداد هر روز به عشق اینکه یه فرصت پیدا کنم واسه ابنکار لحظه شماری میکردم
عجب دم دستم بود این علاقه و نمیدیدمش
حالا خدایا چه مدل نقاشی ابرنگ رنگ روعن مدادرنگی
ماشالا هزار جور نقاشی داریم
ولی گفتم استادگفته از همونجایی که هستی شروع کن
وبا هرچی که داری
شروع کردم با مداد مشکی
طرحهای سیاه قلم میزدم
کلی نقاشی کردم وهربار دیدم روند بهبودم رو
که نقاشی بعدی زیباتر از قبلی میشد
بعد رفتم با مدادرنگی یکمم با مدادرتگی کارکردم
که دوباره از دادگاه بهم پرونده ارجاع شد
خدایا چه کنم ؟ دیگه نمیخوام برم دادگاه
ولی گفت قبول کن
ومنم قبول کردم حس کردم خداوند داره از این طریق برام ورودی مالی میرسونه
واین دستمزد کار کردن رو باورای ثروتمه
برا اینکه ورودیم قط نشه
الان میخوام با دوست عزیزم آبرنگ رو شروع کنم اون تو اینکاراستاده
برم چند جلسه پیشش وابرنگم یاد بگیرم
البته میدونم یعنی خداوند هدایتم کرده رنگ روغن رو باید حرفه ای کارکنم
ولی دارم پله پله و نرم نرم میرم جلو
خیلی خوشحالم خیلی راضیم
چون خون من با هنر آغشته شده من باکارای هنری زمان ومکانو نمیفهمم
میدونم که رفتن به سمت داوری قسمتی ازمسیر وچیدمان عالیه خداوند بود
چون یه کار دهن پر کن واسم و رسم داری بود باپرستیژ بود باید میرفتم انجامش میدادم پر میشدم و ازش میگذشتم
تا دیگه تو ذهنم کارهای حقوقی مثله یه حسرت نمونه که نکنه اون برات بهتر بود نکنه اشتبا کرده باشی؟
نه الان مطمئنم مسیر من هنره روح من با اینجور کارا ارضا میشه نه با قانون و دادگاه و ….
و من شادمان و خوشحالم از این هدایت خداوند
از پلن هایی که برام چید وقتی بهش توکل کردم و فقط از خودش یاری خواستم
منو پله پله رشدم داد بزرگم کرد
وبعد اون عشق واقعیم رو برام نمایان ساخت
البته من هنوز داور رسمی دادگستری هستم ولی چون اون شرایط رو نپدیرفتم دیگه پروانه داوریم تمدید نمیشه وبعد دوسال خودبه خود همه چی تموم میشه
استاد ممنونم از وجودتون بخاطر این پروژه که وقتی برا هرکدومشون دارم کامنت مینویسم نعمتهایی برام یاداوری میشه که مدتیه فراموششون کردم درواقع کلیتشون یادمه ولی
ریز به ریز یاداوری اون جزئیات خیلی حالمو خوب میکنه
وهربار میگم سعیده خدا همون خداست ببین چه کارهایی برات کرده
خداجونم هر آنچه دارم از آن توست و تو به من داده ای من به هر خیری از جانب تو فقیر و محتاجم مرا به راه راست هدایت کن به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای
وقتی که ما شروع میکنیم در موفقیت های که رسیدیم ساکن می شویم و حرکتی نمیکنیم اوضاع شروع میکنه به بد شدن و کم کم بدتر از قبل میشه وقتی که هیچ حرکتی برای پیشرفت نکنیم
آدم های که همیشه در حال بهبود و بهتر کردن اوضاع هستند در تمام جنبه ها و تا وقتی که این بهبود ادامه داره اوضاع همیشه بهتر و بهتر میشه
اگر بهبود ندهی در طی روز های آینده می پوشی و از بین می روی
همیشه در مسیری باش که جای پیشرفت داشته باشه
زمانی که تصمیم میگیری تغییر کنی خیلی مهمه توی زندگیت
اگر با هوش باشی قبل از اینکه اوضاع سخت بشه با دیدن نشانه ها خودت را تغییر میدهی این نشانه ها را همیشه دریافت میکنیم فقط باید حواسمون باشه
چندسال پیش صحبت از فروش آنلاین بود و منم با اشتیاق دوست داشتم این کار رو تجربه کنم و با شور و شوق جنس میخریدم و یاد میگرفتم چه جور تولید محتوا کنم، الگوریتم اینستاگرام یاد بگیرم، استوری بزارم و… مدام هر روز با علاقه به اینکه باید آنلاین بفروشم، روزی پنج تا هفت ساعت وقت صرف پیج کردم. وقتی اولین فروشم رو داشتم انگار تو آسمون ها بودم، بسته بندیم مشکل داشت کم کم یاد گرفتم و فروشم کم کم بالا رفت و فروش خیلی خوبی داشتم. بعضی از جنسهام رو چندین بار شارژ میکردم. رسید به زمان فیلتر شدن اینستاگرام و بجای اینکه شروع کنم به تغییر و دید مثبتی داشته باشم با هجوم باورهای مخرب و نجواهای ذهنی کم کم دلسرد شدم و نتیجه اش شد کلی جنس انبار شده و پیج بسته شده. من باید اینجا تغییر میکردم و بدنبال ایده های جدید میرفتم اما متوقف شدم.
و برای سوال دوم: من همیشه عاشق نقاشی بودم و هیچوقت نمیتونستم یه دوره کامل در کلاس حضوری شرکت کنم یا درس یا دانشگاه یا بچه مانع میشدن، تا اینکه سال 97از طریق خواهرم با خانمی آشنا شدم که مجازی آموزش نقاشی میداد و شرکت کردم هر بار که دل زده و خسته میشدم و رشته ای که کار میکردم برام تکراری میشد میرفتم و رشته دیگه رو امتحان میکردم طرحهای مختلف و تا الان به چهار رشته در نقاشی مسلط شدم و از نقاشی کشیدن لذت میبرم.
خوب تفاوت این دو در حرکت کردن و تغییر هست. سکون یعنی درجازدن. از همه مهمتر به نظر من اینکه وقتی نشونه ها میاد و تا قبل از اینکه حسابی زمین نخوردی و متوجه شدی باید تغییر کنی این است که بدونی چه تغییری باید در خودت ایجاد کنی که باعث بهبود شرایط بشه.
و از خداوند از صمیم قلبم میخوام در این موارد که نمیدونم باید چی رو تغییر بدم من رو به موقع هدایت کنه تا متوجه بشم.
تقریبا 2 سال پیش وارد معروفترین سالن زیبایی شهرمون شدم…که همین وارد شدن به این سالن هم کلی پروسه های تکاملی پشتش بوده که از اونها میگذرم…زمانی که وارد این سالن شدم به این هدف بود که تو رشته ی مورد علاقه ام یعنی شنیون دستیار وایستم به مدت یکی دوسال تا مهارتم رو تو کارم بالا ببرم و بعد از اون سالن بیام بیرون و برای خودم کار کنم…اما برنامه خداوند برای من چیز دیگه ای بود تو هفته ی اول از دستیار تبدیل شدم به عروسکار…و با اینکه اصلا توقعی نداشتم که به من پولی بدن چون من به قصد دستیاری رفته بودم از ماه اول درامدم شد 20 میلیون تومن…(البته من کلی روند تکاملی رو قبل از اومدنم به این سالن طی کرده بودم ،اما توقع نداشتم که تو این سالن به همچین موقعیت هایی دست پیدا کنم…)درامد من از ماه اول 20میلیون شروع شد و طی کمتر از 2سال به نزدیک ماهی 80میلیون رسید…من شبانه روزی برای پیشرفت تو مهارتم تلاش میکردم ،هر حقوقی که میگرفتم سعی میکردم روی خودم سرمایه گذاری کنم ،حالا یا دوره های استاد رو میخریدم و کار میکردم یا دوره های مربوط به مهارتم رو و شرکت تو کلاسهای آموزشی مربوط به تخصصم…و به یکسال نرسیده وارد لاین اموزش شدم و هنرجوهای مختلفی رو آموزش دادم…خلاصه طی اون دوسال فقط پیشرفت و پیشرفت و پیشرفت از همه لحاظ…و تو بهترین شرایط ممکن تو کارم بودم…چه به لحاظ درامد (چون تا قبل از ورودم به این سالن من آرزوی فقط ماهی یک میلیون تومن رو داشتم که فقط بتونم از پس هزینه های خیلی ضروریم بربیام…)چه به لحاظ جایگاه ،که هم عروس کار بودم و هم آموزش میدادم و درامد و جایگاهم قابل مقایسه با بقیه ی پرسنل نبود و مهارتم به قدری افزایش پیدا کرده بود که تو شهر جزو یکی دو نفر اول بودم تو کارم…با اینکه تو کارم مهارت بالاییی به دست آورده بودم ولی قانع نبودم و همیشه درحال آبدیت شدن و افزایش مهارتم بودم…با اینکه بقیه ی همکارانم باورشون این بود که من مهارتم خیلی بالاست نیازی به آبدیت شدن و هزینه کردن برای اموزش ندارم…ولی من باورم این بود که اینا هزینه نیست اینا سرمایه گذاریه…و همیشه سعی میکردم چند پله جلوتر از توقع صاحب سالن حرکت کنم و به رضایت اون اکتفا نکنم.و همه چیز عالی پیش میرفت..اما یه سری نشونه ها دیدم که گفتم من باید روی شخصیتم و اعتماد به نفسم و ارتباطاتم به صورت ریشه ای کار کنم و اونموقع این ایده اومد که وقتشه از این سالن در بیای…با اینکه میگم همه چیز در بهترین شکل ممکن بود ،ولی به قدری اون صدا برام واضح و روشن بود که هیچ چیزی نمیتونست منو منصرف کنه،حتی مخالفتها و فشارهای خونواده ام،همسرم و تمسخر دیگران…
من هیچ برنامه ی خاصی نداشتم که از اونجا بیام بیرون چیکار کنم اما اون صدا خیلی محکم میگفت وقتشه که دربیای…خلاصه که از دریافت این الهام تا دراومدن من از سالن به یک هفته نکشید…بعد از چند روز که از سالن دراومدم این ایده اومد وقتشه کسب و کارت رو شروع کنی…اولش خیلی مقاومت داشتم…دیدم نشونه ها درسته …چون من قبل از رفتنم به این سالن هم قصدم بود که یکی دوسال تو این سالن کار کنم و بعد دربیام و برای خودم کار کنم اما چون به قدری همه چیز عالی پیشرفت و به قدری پیشرفت داشتم که کم کم داشتم جا خشک میکردم و خداوند هدایتم کرد که نشونه هارو درک کنم…2ماه قبل از عید سالن کوچیک خودم رو زدم والان 8ماه از اون روز میگذره…و تو این مدت به قدرررری به لحاظ شخصیتی رشد کردم که هیچ ربطی به 8ماه پیشم ندارم…درسته که هنوز به درامدی که میخوام نرسیدم ولی شخصیت من خیلی خیلی رشد کرده…وقتی اولین فایل پروژه ی تغییر رو استاد گذاشتن و افراد رو به 4 دسته تقسیم کردن…من متوجه شدم که یه سری نشونه های خیلی کوچیک رو تو سلامتیم میبینم اما توجهی نمیکنم…به محض دیدن این فایل دفترم رو برداشتم و تعهدم رو نوشتم برای کار کردن روی دوره ی قانون سلامتی…من این دوره رو دوسال پیش تهیه کردم ولی نتونستم تا یه ماه بیشتر ادامه بدم…و از خداوند خواستم که در زمان مناسب منو به سمت این دوره هدایت کنه والان به نظرم بهترین زمان برای شروع این دوره بود…من 24مهر قانون سلامتی رو شروع کردم و امروز روز چهارمه…و یقین دارم که اتفاقات بی نظیری تو راهه…نشونه هارو دارم میبینم…
سپاسگذارم به خاطر کامنت انرژی بخشت که برام گذاشتی…و سپاسگذارم به خاطر لطفی که به من داری …کامنت تو نشونه ای محکم از طرف خدای من برای منه…چون این روزها بیشتر از هرموقع دیگه ای دارم لحظه به لحظه ازش هدایت میخوام…زینب عزیزم نمیدونم که تا چه حد میتونم به قانون سلامتی متعهد بمونم فقط در این حد میدونم که دیگه ذره ای اون شک و تردید هایی که قبلا تو وجودم بود الان دیگه نیست…اطمینانم خیلی زیاده که میتونم به این دوره متعهد بمونم اما بازهم نمیدونم وفقط میگم خدایا من ناتوانم اگر تو کمکم نکنی…
با خدا صحبت میکردم که خدایا من تو خودم نمیبینم که بتونم همچین تعهدی رو بدم و بهش پای بند بمونم…همه جوره خودمو به تو میسپارم تو کمکم کن…روز اولی که میخواستم دوره رو شروع کنم وجودم پر از ترس و وحشت بود از اینکه نکنه دوباره مثل سری قبل نتونم ادامه بدم ،حالم خیلی بد بود ،جوری شب اصلا نتونستنتم بخوابم…نیمه های شب بود با وجود حال خیلی بدم تو اوج ناامیدی فقط گفتم خدایا من میدونم تو کمکم میکنی..همینو گفتم و خوابیدم…صبح که از خواب بیدار شدم دیگه اون ترس و وحشت شب قبل رو نداشتم..اماده شدم رفتم سالن…همینطور فقط ورد زبونم بود که خدایا تو کمکم کن…اصلا یه درایی از آگاهی به روم باز شد که اصلا قابل توصیف نیست…به قدری منطق این دوره برام جا افتاد که اصلا تمام اون شک و تردید ها و ترسها شسته شد رفت…و من هر روز به این روند ادامه میدم و مدام به خدا میگم که خدایا من نمیدونم تو کمکم کن…حالا خیلی خوب میفهمم که چرا من سری قبل نتونستم این دوره رو ادامه بدم…یه سری کارها لازم بود که روی شخصیتم و جنبه های دیگه ی زندگیم از جمله اعتماد به نفس و روابطم انجام بدم تا آماده ی این دوره بشم…و مهم تر از همه من دفعه قبل روی عقل و منطق خودم حساب کرده بودم که مدام منو به در و دیوار میکوبید،اما این بار فقط روی هدایتهای خداوند حساب کردم…وقتی که به خداوند اعتماد میکنی و قدم توی مسیر میزاری درهایی رو برات باز میکنه که شیرینیش تا عمق وجودت نفوذ میکنه…اونوقت دیگه خنده دار میشه برات که چطور برای چیز به این واضحی ذهنت مقاومت داشت…
هرچند که من هنوز اول راهم اما خداوند لطفش رو شامل حالم کرده و تونستم تصویر زیبایی تو ذهنم بسازم که اگر متعهد بمونم به دوره اتفاقات بی نظیری تو راهه…
زینب عزیزم سپاسگذارم بابت کامنتی که برام نوشتی چون من هنوز تو دوره ی قانون سلامتی کامنت نذاشتم و از خداوند میخواستم که هدایتم کنه به کامنت نوشتن ..و این کامنتی که تو برام گذاشتی یه نشونه بود که کانمنت گذاشتن رو استارت بزنم تو دوره ی قانون سلامتی…برات آرزوی بهترین هارو دارم…انشاءالله که همیشه در مسیر صراط مستقیم باشی و از هدایتهای خداوند بهره ببری.همین روند رو ادامه بده و به ایده های کوچیک عمل کن،این دقیقا کاریه که من هم قبل از شروع این دوره کردم..الان که خوب فکر میکنم میبینم اگر من به همون ایده های کوچیک عمل نمیکردم الان نمیتونستم دوره رو ادامه بدم …ایده ها شاید کوچیک باشه اما مطمئن باش در ادامه ی مسیر قفلهایی رو برات باز میکنه که متحیر میمونی…میگی خدایا اگه فقط چیز به این کوچیکی رو بهش عمل نمیکردم الان چقدر کار برام سخت بود..و اینا همش هدایت خداونده…به همین ایده های کوچیک عمل کن مطمئن باش در زمان مناسب به دوره ی قانون سلامتی هدایت میشی،و نتایج یکی پس از دیگری وارد زندگیت میشه…
من یکی از خواسته هام این بود بتونم دوره 12قدم رو شروع کنم اما حسی درونم میگفت فعلا اماده نیستی بزار زمان مناسبش
دو سال پیش دوره عزت نفس رو خریدم و شروع کردن به انجام دادن تمریناتش نکته به نکته اش رو نوشتم ولی بعد یه مدت کل دوره رو انگار گداشتم کنار هر بار که میخاستم شروع کنم دوره رو انگار یه مشکلی پیش می اومد نمیشد مدام میدیدم خودم رو سرزنش میکنم که چرا دوباره دوره رو شروع نمیکنی با اینکه میدیدم من باید رو عزت نفس ام کار کنم ولی نمیشد یه روز وقتی داشتم تو سایت کامنت سعیده عزیز رو میخوندم فهمیدم اون هم این جالش رو داشت و اجازه داده بود در زمان درست هدایت بشه
به این دوره
بخاطر تصادهایی که تو سلامتیم دیدم خواستم داشتن دوره سلامتی هم داشتم ولی درکی که داشتم این بود که من باید برای گرفتن نتیجه خوب از این دوره اماده باشم
خودمو رها کردم و تمام تلاش ام رو کردم کار رو بخدا بسپارم
یه ایده هایی بهم الهام میشد که من اصلا فکر نمیکردم ربطی به خواسته ام داشته باشه ولی حالا که زمان گدشته میبینم اتفافا اون ایده ها داره باعث میشه من اماده تر بشم
و خواسته من تو تمرین ستاره قطبی این رورام اینه
خدایا امروز بهم بگو چه کاری رو کی انجام بدم
خدایا منو اسان کن برای تغییر
خدایا مرسی که هر انجه که نیاز برای اماده شدن برای بهتر شدن امروز بهم گفتی و انجام دادم
چه هوای لطیفی . نشستم تو بالکن . صبح داشت یه بارون نم نم میزد . یه خنکی دلچسب . یه هوای ابری ناز و لطیف . صدای پرنده رو میشه راحت شنید . بابام کلی گلپر گذاشته بیرون خشک بشن . بوش همه جارو برداشته .
رسیدن به هدف پایان مسیر نیست .
من یادمه اون اوایل که کانال زده بودم تو یوتیوب خوب گذاشتن هر فایل برام مثل یه هدف بود . بعد گذاشتن هر فایل به خودم میگفتم دیگه کارمو انجام دادم یکم استراحت کنم . و فقط میشستم و میخواستم نتیجه اون فایلو ببینم عملا کاری نمیکردم بعد به خودم میومدم میدیدم چند وقته هیچ کاری نمیکنم عملا از مسیر خارج شدم دوباره باید برگردم . روند پیشرفتی انچنان نداشتم . دیگه از جایی به بعد قبل اینکه کاری رو تموم کنم و اپلود کنم دو سه تا کار بعدیم هم مشخص میکردم . انطوری مسیرم یه روند مشخص تر به خودش میگرفت . باعث شد خیلی تو کارم پیشرفت کنم .
اول از همه یه تشکر ویژه میکنم از استاد بابت اجرای این دوره چون واقعا داره معجزه میکنه نکته ایی که خودم به شخصه هیچ وقت بهش توجه نکرده بودم اما الان دارم به صورت عالی و پرفکت اموزش میبینم
سوال اول:
یادمه دبیرستان بودم مدرسه غیردولتی قبول شدم تموم بچه ها و هم کلاسی هام سطح بالا و رقابت خیلی وحشت ناکی بود من سال اول رو به صورت کاملا تلاش میکردم و نتایج عالی رو میگرفتم اما اون چیزی که میخاستم یعنی نفر اول شدن نشد
رفتیم سال بعد من تو همون اولین کارنامه شدم نفر اول
شاید باورتون نشه انگار رسیدم به یکی از بزرگترین هدف هام انگار کل تلاش هام نتیجه گرفت و دیگه تموم
تلاشم دقیقا بعد از اون کارانامه کمتر شد کم کم ضعیف شد کم کم ضعیف تر و شدم جز نفرات اخر تو همون سال
تموم بچه ها اینجوری بودن که تو اول بودی چی شد به اینجا رسیدی
دیگه انگار نمیخاستم ادامه اش بدم و دوست نداشتم انگار به هدفی که میخاستم رسیده بودم
مورد بعدیش راجب کارم هست
من کارم به شکلیه که باید به روز باشی و باید پیشرفت کنی تا به درامد بالاتر و بالاتر بری
وقتی که یاد گرفتم کارو یادمه اولاش خیلی خوب وسایل خریدم خیلی عالی جلو رفتم و درامدمم رو به رشد بود
دو سال به همون سطح و با همون وسایل ادامه دادم
سال سوم دیگه نمیشد یعنی نتونستم مشتری شد خیلی خیلی کم برام سوال بودی چی شده چرا اینجوری شدم
درامد ضعیف شد و تو کارم خیلی افت کردم
یع حسی بهم گفت برم دوره یکم پول دستم اومد رفتم بعدش وسایل بهتر خریدم
و خداروشکر الان به جای بهتر و هم وسایل عالی تری دارم اما هنوز و هنوز باید جلو تر برم
سوال دوم:
راجب باشگاه رفتنم هست
یادمه پارسال باشگاه رو شروع کردم بعد از چندماه بخاطر تصادف نشد برم و حتی بعدشم خوب شدم نرفتم کمی
اما از اول شروع کردم الان بعد از چند ماه نتایج بدنی فوق العاده ایی گرفتم
چقدر اعتماد به نفسم بهتر شده انگار برای خودم ثابت شده میتونم هر کاری رو انجام بدم و مث اب خوردن دارم اتفاقات بهتری رو رقم میزنم
جدا از اون از نظر سلامتی فوق فوقالعاده پیشرفت کردم و خبلی عالی تر شدم
قبلا من همیشه این موقع سال با سرما خوردن دست و پنجه نرم میکردم اما امسال هیچ تازه تو مسافرت با دوستانم همه مریض شدند افتادن حتی یک هفته یکی دوتاشون
من فقط یک شب گلو درد داشتم و دیگه تموم شد
سپاس از استاد عزیزم و خانوم شایسته و تموم عوامل و افراد این سایت خدایی بابت این پروژه عالی
و تشکر ویژه از همه تموم دوستان خوبم بابت دیدگاهایی عالیشون که هر کدومشون مثل طلا میمونن
خدایا من رو به سمت مسیر درست به سمت مسیر ثروت نعمت سلامتی و روابط عالی هدایت کن
ممنون از دوست خوبمون آقا مصطفی که تجربه گرانبهاشون رو با ما به اشتراک گذاشتن
گام سوم:
استاد من و همسرم بعد از حدود 6 سال بعد از ازدواج و مستاجر بودن، درخواست داشتیم که خونه ای از خودمون داشته باشیم،(همیشه هم تاکید داشتیم هر چند کوچیک باشه ولی مال خودمون باشه که بعدها فهمیدم دنیا به شکست نفسی ما کار نداره و همون درخواست رو همونجور در اختیارت میزاره) و وقتی به این خواسته رسیدیم دیگه حس میکردیم همه چیز داریم و صاحب یک زندگی ایده آل در سطح جامعه هستیم،(خونه، ماشین و شغل مناسب) و این باعث سکون ما شد و ما کاری برای بهبود بیشتر انجام ندادیم و حالا من میبینم که نشانه ها و تضادهایی داره برامون پیش میاد که ما رو تحت فشار گذاشته و تغییر از این نقطه بسیار سخته…
در زمینه روابط هم متاسفانه به همین نقطه رسیدیم
ولی در زمینه سلامتی هنوز اونقدر مسئله خاصی برامون پیش نیومده و در حد نشانه هست و من میخوام اول تغییر رو از اینجا شروع کنم چون حس میکنم سلامتی من مخصوصاً سلامت روانم خیلی در پیشرفت و تغییرم میتونه موثر باشه
امیدوارم منم بتونم به این موضوع عمل کنم که وقتی اوضاع خوبه و همه چیز روبه راهه بتونم تغییر کنم همه چیز به یه ثباتی رسیده ولی میدونم باید پیشرفت کنم بهبود بدم وگرنه اوضاع بد و بدتر میشه هیچ چیز ثابتی وجود نداره یا تغییر میکنی یا سقوط میکنی هیچ حد وسط و ثابتی وجود نداره ،ولی فکر نکنم من به این موضوع خوب عملکرده باشم الان یک حقوق کمی دارم و به همین راضی شدم تا بعد چی میشه ،میدونم کارمندی اصلا علاقه ی من نیست،میدونم باید یه حرکتی کنم انگار گیر افتادم میگم بزار ازدواج کنم حالا بعدش یه چیزی میشه شرایط پیشرفتم جور میشه،یا همینی که هست خوبه من به همین راضی ام خلاصه اینکه نمیدونم واقعا باید دید نشونه ها رو و جدی گرفت جهان با کسی شوخی نداره طبق قوانینش عمل میکنی یا پیشرفت میکنی و صعود میکنی یا سقوط،حد وسطی نداره،اینارو به خودم میگم که یادآوری بشه ببینم اوضاع الانم رو،حواسم باشه دچار روزمرگی نشم که به یه سطحی رسیدم بگم همین کافیه نه تو باید پیشرفت کنی و بهبود بدی خودتو و با جریان زندگی و جهان پیش بری در همه ی ابعاده زندگیت،هیچ سقفی وجود نداره باید هی بهبود بدی خودتو و پیشرفت کنی
هر چند این روزا یکم حس و حالم بد شده و باید حسمو خوب کنم
چقدر یاد گرفتم از ایشون و واقعا این سلسله گفت گوها مفید و خوبن
موضوع این جلسه: رسیدن به هدف، پایان نیست.سکون آغاز سقوط است…
و باز تغییر، بهبود، حرکت و قدم برداشتن در مسیر رو به جلو، این تغییر چی داره که ذهنم وقتی میشنوه از خودش مقاومت نشون میده…میدونی داستان چیه؟ وقتی میشنوم که تغییر کنیم تو ذهن من تغییر مساوی با برداشتن یه قدم بزرگ، یا یه کار بزرگ انجام دادن. تغییر تو ذهن من مترادف شده با یه کار سخت، یه اقدام بزرگ…در صورتی که تغییر میتونه خوندن یه صفحه کتاب باشه، میتونه انجام یه بهبود کوچیک در مسیر مورد علاقت باشه..از اینجا دارم میرسم به یه باور ریشه دار و محکم در درونم و اونم اینه: کار کردن مترادفه با سختی …کار راحت و کاری که هم کار باشه هم لذت هم مسیر مورد علاقه ام برای ذهن من تقریبا ناآشناست …نمیگم کاملا ناآشنا چرا که بارها و بارها تو این سایت در موردش شنیدم و خوندم اما هنوز به باور نرسیده…
نیومدم اینجا که خودمو گول بزنم، اومدم که خودمو بشناسم. باورهامو بکشم بیرون. مقاومت هامو پیدا کنم. من این باور رو دارم و میدونم که هنوز اصلاح نشده چون تغییری در این حوزه هنوز ایجاد نشده، پس من تغییری نکردم…از بچگی هم یادمه پدرم خیلی سخت کار میکرد همینطور برادرم…خیلی به سختی کار میکردن و خیلی هم درآمد پایینی داشتیم…ذهن من اینا رو دیده ، در موردشون شنیده، تجربه کرده و تبدیل شده به باور…یه باور ریشه دار و بسیار محدود کننده… میخام تغییرش بدم به باور قدرتمندکننده … باوری که منو هدایت کنه به کار راحت با در آمد بالا…اره اینکاررو انجام میدم با هدایت های الله مهربان….
من حدود یکسال پیش یه ایده بهم الهام شد که بیا غذا درست کن و برای چند تا باشگاه بفرست، غذای باشگاهی…چون به ورزش کردن خیلی علاقه دارم و چندین سال هم هست که کار میکنم اومدم این ایده رو عملی کردم . دقیقا از آشپزخونه خونه ام استارت زدم..یکی دو تا باشگاه ازم غذا میخریدن و من فروش داشتم آروم آروم ادامه داد فکر میکنم 3-4 ماهی بعد هدایت شدم به اجاره یه بوفه باشگاه بانوان نزدیک خونه ام و 8 ماه اونجا کار کردم، دو تا نیرو رو مدیریت کردم، و بعد با یه تضادی برخوردم و از کار اومدم بیرون و اینجا علی رغم پیشنهاداتی که داشتم ادامه ندادم…متوقف شدم و الان 8 ماه دارم میگردم دنبال کار جدید و با انجام این دوره و تمرینات یه چند تا پیشنهاد عالی بهم شده …
درسهای این تجربه:
وقتی که متوقف نشدم و مسیر رشد رو ادامه دادم با زمانی که متوقف شدم و دیگه ادامه ندادم تفاوت نتایج از زمین تا آسمون بود. اولا اینکه وقتی داری در مسیر رشد قدم بر میداری ایده ها پشت سر هم بهت گفته میشه. هیچ نگرانی وجود نداره که قدم بعد رو چیکار کنم . اینو من تجربه کردم و حسش کردم …فقط تو باید مرد عمل باشی ، باید اینقدر با ایمان باشی که عمل کنی به ایده های الهامیت…دوما باز وقتی در مسیر رشد قدم بر میداری جهان به کمکت میاد تا تو رو به خواسته هات برسونه…آدمها، شرایط ، موقعیت ها و همه چیز رو به سمتتو هدایت میکنه تا تو رو براحتی به خواسته هات برسونه…
بر گردیم به صحبتهای اول کامنتم که تو ذهن من کار کردن مترادفه با سختی کشیدن، مگر نه اینکه برای اصلاح باور باید به ذهنم الگو بدم؟ خودم یه الگو….من 8 ماه کار کردم…تو این 8 ماه هم کار میکردم، هم زمینه مورد علاقم بدم، هم ورزش میکردم و هم کلی خوش میگذروندیم با بچه ها تو باشگاه …اصلا یکی از دلایلی که مدیر باشگاه نخواست من اونجا ادامه بدم همون جو خوبی بود که درست کرده بودم و ایشون نمیتونست ما رو ببینه…چرا تو داری به من میگی وقتی کار میکنم باید سختی بکشم؟…به قول استاد عزیزم اصلا این حرفی که داری میزنی ریشه و اساس داره؟ نه نداره…ریشه نداره…اساس نداره…یه حرف چرته…هم خوشحال بودم وقتی که داشتم کار میکردم…هم احسا خیلی خوبی داشتم…هم ثروت خلق میکردم…هم با بچه ها رابطه خیلی خوبی داشتم…هم نیروهامو خیلی عالی مدیریت میکردم…هم کلی خوش میگذروندم…..کجای این واقعیت شما سختی و زجر میبینید؟ همه چیز راحت و آسون بود….تازه رابطه ام به همسرم و بچه ها چقدر خب بود…چقدر خوب به زندگیمو و خانواده ام میرسیدم….و همه چیز عالی بود ..فقط باید به ایده هایی که در مسیر بهم گفته میشد با دقت بیشتری عمل میکردم….اینجا جایی بود که کم کاری کردم و ادامه ندادم….اگر ادامه داده بودم قطعا الان جایگاه بهتری داشتم اما این دلیل نمیشه خودمو سرزنش کنم …من اومدم اینجا که خودمو بهبود بدم….باید درسشو بگیرم…از تجربیاتم….
بسیار ازتون سپاسگزارم استاد عزیزم و خانم شایسته نازنینم….
بنام خداوند مهربان
سلام به استاد عزیزم وتمامیه دوستان بینظیرم دراین پروژه الهی
درمورد سوال اولتون مثالی از خودم یادم نمیاد
ولی یادمه حدود 8 سال پیش همسرم خیلی خوب پول در میورد و به شکل نااگاهانه داشت از قوانین به نفع خودش استفاده میکرد
هرکدوم از دوستاش بهش میگفتن فرید تو خیلی خوش شانسی
همه چی برات روبه راهه
هرچی میگی میشه و در واقع میخواستن بگن ساز زندگی برات کوکه
واقعا پیش بینی هاش همه درست از اب درمیومد واقعا تو مدار درستی بود
ولی همش میگفت من به خدا گفتم اگه به n تومن برسم دیگه نمیخوام کار کنم و دیگه فقط میخوام عشق وحال کنم
نمیدونم چرا با اینکه سرش خیلی تو حساب کتاب بود و بازاری بود و میدونست ارزش پول همیشه داره کم میشه ولی این حرفو میزد
الان داره یادم میاد یه جاهاییم حساب کتاباش درست از اب درنیومد
روی یه ملک قدیمی که اون روز تو رامسر خریده بود خیلی حساب میکرد که اگه بکوبیم وبسازیم و بدیم اجاره و ……
در واقع داشت روی چیزی حساب میکرد که اونروز وجود خارجی نداشت زمین رو داشت البته با چند شریک
ولی اون اگه های بعدیش نبودن
خلاصه همسرم به اون مقدار پولم رسید و با توجه به اینکه خواستش بیکارشدن بود عملا بیکارشد
به شکلی که الان 5 ساله کار درست و استیبلی نداره و هرچی تلاشم میکنه هرکدومشون یه جور به سرانجام نمیرسن
اون اوایل که به اون پول رسید همین خونه ای که الان داریم توش زندگی میکنیم رو داست میساخت
خب خیلی هم خوش وخرم بود که هم به اون مقدار پول رسیده هم داره میاد رامسر زندگی کنه و دیگه بقیه زندگیش فقط مسافرت و تفریحه
ولی به قول شما وقتی حرکت نکنی میری پایین تر از اونجایی که هستی
اوایلش که اومدیم همه چی عالی بود بنظرش
از اوتجایی که همسر من آدمیه که اصلا تو خونه بند نمیشه واهل تحرک و جنب وجوشه
خیلی زود همه چی براش تکراری شد
تا یکم احساس خستگی میکرد سریع میرفت چند روز اصفهان و برمیگشت
ولی این دقیقا همون اشغالها رو کردن زیر مبل بود
اون پول هم بخاطر اشتباه خرج کردنهاش و قرض هایی که داد و برنگشت و اعتمادهای اشتباهی که به یه سری کرد و سرش کلاه رفت و
اینکه دیگه درامدی نبود و مجبور بود مخارج خونه رو از اصل پول بده
واون حسابیم که رو اون زمین کرده بود باز بخاطر شراکت با افراد نامناسب همینطور زمین مونده نه میتونن بفروشن نه بسازن هیچی به هیچی
هربار که میگه چرا برام کار جور نمیشه بش میگم یادته چقدر مصرانه میگفتی دیگه نمیخوای بری سرکار
خب دنیام گفت چشم بیا اینم بیکاری دیگه
الان خیلی پشیمونه که خودش با اهمال کاریاش اونهمه خوشبختی رو لز خودش گرفت
البته چون قانونم نمیدونه و اینکه اون اعتمادبنفس گذشتشم از بین رفته نمیدونه چه جوری باید برگرده به مسیر درست
در مورد سوال دوم
وقتی من رفتم تو مسیر گرفتن پروانه داوری
هرچی بیشتر باقانون اشنا میشدم بیشتر میفهمیدم این کار مورد علاقه ی من نیست
چون شما هم همیشه میگید اگه یه مسیری رو رفتی وفهمیدی اشتباهه برگرد
منم هربار با خداوند صحبت میکردم و میگفتم خدایا من حس میکنم این راه من نیست این علاقه ی من نیست بیخیالش بشم ؟
ولی هربار خداوند محکم میگفت ادامه بده
با اینکه انصراف از اونکار وسط راه خودش یه جهاد اکبر و اراده ی قوی میخواست که باید جوابگوی کلی آدم دور وبرم هم مبشدم
ولی چون دیگه داشتم سعی میکردم حرف مردم برام مهم نباشه اگه خداوند میگفت بسه
انصراف میدادم
ولی خب با دستور خداوند ادامه دادم تااینکه اواخر خرداد پارسال پروانه رو گرفتم
خداجون بلافاصله دوتا پرونده هم برام جور کرد
میرفتم دادگاه پرونده قبول میکردم ولی اون کاری نبود که حاضرباشم براش همه کارکنم
همش میگفتم خدایا چون تو میگی دارم ادامه میدم ولی بهم بگو اون علاقه ی واقعیه من چیه ؟ اونی که استاد میگه اگه پولم بهتون ندن حاضرین براش شبانه روز وقت بزارین چیه؟
تا اینکه تو دیماه از طرف دادگستری کل مازندران یه شرایطی رو برا ورود تو کانون داوری قرار دادند
ومنم طبق معمول رفتم سراع خداوند که چیکارکنم این شرایط رو بپذیرم یا نه ؟
وخداوند خیلی واضح گفت نه قبول نکن
اولش شکه شدم باز پرسیدم وباز همون جواب
وباز پرسبدم و باز همون جواب
یه آن موندم پس این دوسال جرا باید وقتم رو میزاشتم واسه اینکار که اخرش به همین راحتی بیام بیرون ؟ خودت گفتی این مسیرته پس چی شد؟
از یه طرف خوشحال که خدا اجازه ی خروج داده
از یه طرف پس چی شد ؟ تموم شد ؟ همین بود ؟
از طرف دیگه چه جوری به همسرم بگم ؟
یادم نیست با یکی ازفایلا بود یا کامنت یکی از بچه ها بود که فهمیدم
بابا این قسمتی از مسیرمن بوده نه تمومش
من چقدر با انجام اینکار بزرگتر شدم برترسهام غلبه کردم خودم برا خودم الگو شدم
که سعیده تو که اینکار سخته رو تونستی انجامش بدی
بری تودادگاه میون اونهمه وکیل وقاضی عرض اندام کنی ، اوایلش پاهات میلرزید ولی فقط میگفتی خدابرام کافیه خداهست وبیرونت قوی و محکم بود برا توکل کردنهات
کارای دیگه هیچن برات
و از اونجا که من سجاعت به خرج دادم و پذیرفتم هدایت خداوندو و تسلیم شدم
واون شرایط رو نپذیرفتم با اینکه بهم زنگ زدن و گفتن خانم آیت حیفه تو که این چند سال مراحلشو طی کردی و حالا که به نتیجه رسیدی بیخیال نشو
ولی گفتم نه
وقتی به همسرم گفتم این تصمیم رو گرفتم خیلی راحت و اروم گفت اره کاره خوبی کردی !!!!
من بودم و دوتا شاخ رو سرم
فرید داره اینو میگه اونکه همش میگفت حیفه اینهمه درسی که خوندی اینهمه وقت گذاشتی پاش منصرف نشو برو جلو
حالا میگه خوب کاری کردی ادامه نده
وخداونده که دلها رو نرم میکنه برات
از اونجایی که قبلش همش خدا خدا میکردم بگو کار مورد علاقم چیه حالا که خداوند اجازه ی خروج داد بیشتر پیگیرشدم که خدایابگو
دقیقا دوماه بعدش خیلی واضح و صریح خداوند بهم گفت نقاشی
تو عاشق نقاشی هستی
راست میگفت چرا من تاحالا بش دقت نکرده بودم من عاشق هنرم وقتی میخواستم برم دبیرستان با وجود مخالفت شدید پدرم رفتم هنرستان رشته طراحی دوخت و عاشق اون ساعتهاییش بودم که با قلم مو وگواش طراحی پارچه میکردیم بعدشم تا یه قلم و کاغذ گیر میوردم سریع عکس یه گل یه چهره نیم رخ یه زن میکشیدم
تموم کتابای حقوقیم تو دانشگاه اثار چشم و ابرو و نیم رخ یه زن توشه
دوسال پیش که شیرین کلاس اول بود معلمشون گفته بود مامانا پایین دفترمشق بچشون رو یه نقاشی کوچولو بکشن تا بچه ها ذوق نوشتن پیدا کنن
یادمه منتظر بودم شب بشه وبرم پشت میزم بشینم نقاشی کنم وای چه حس خوبی بم میداد هر روز به عشق اینکه یه فرصت پیدا کنم واسه ابنکار لحظه شماری میکردم
عجب دم دستم بود این علاقه و نمیدیدمش
حالا خدایا چه مدل نقاشی ابرنگ رنگ روعن مدادرنگی
ماشالا هزار جور نقاشی داریم
ولی گفتم استادگفته از همونجایی که هستی شروع کن
وبا هرچی که داری
شروع کردم با مداد مشکی
طرحهای سیاه قلم میزدم
کلی نقاشی کردم وهربار دیدم روند بهبودم رو
که نقاشی بعدی زیباتر از قبلی میشد
بعد رفتم با مدادرنگی یکمم با مدادرتگی کارکردم
که دوباره از دادگاه بهم پرونده ارجاع شد
خدایا چه کنم ؟ دیگه نمیخوام برم دادگاه
ولی گفت قبول کن
ومنم قبول کردم حس کردم خداوند داره از این طریق برام ورودی مالی میرسونه
واین دستمزد کار کردن رو باورای ثروتمه
برا اینکه ورودیم قط نشه
الان میخوام با دوست عزیزم آبرنگ رو شروع کنم اون تو اینکاراستاده
برم چند جلسه پیشش وابرنگم یاد بگیرم
البته میدونم یعنی خداوند هدایتم کرده رنگ روغن رو باید حرفه ای کارکنم
ولی دارم پله پله و نرم نرم میرم جلو
خیلی خوشحالم خیلی راضیم
چون خون من با هنر آغشته شده من باکارای هنری زمان ومکانو نمیفهمم
میدونم که رفتن به سمت داوری قسمتی ازمسیر وچیدمان عالیه خداوند بود
چون یه کار دهن پر کن واسم و رسم داری بود باپرستیژ بود باید میرفتم انجامش میدادم پر میشدم و ازش میگذشتم
تا دیگه تو ذهنم کارهای حقوقی مثله یه حسرت نمونه که نکنه اون برات بهتر بود نکنه اشتبا کرده باشی؟
نه الان مطمئنم مسیر من هنره روح من با اینجور کارا ارضا میشه نه با قانون و دادگاه و ….
و من شادمان و خوشحالم از این هدایت خداوند
از پلن هایی که برام چید وقتی بهش توکل کردم و فقط از خودش یاری خواستم
منو پله پله رشدم داد بزرگم کرد
وبعد اون عشق واقعیم رو برام نمایان ساخت
البته من هنوز داور رسمی دادگستری هستم ولی چون اون شرایط رو نپدیرفتم دیگه پروانه داوریم تمدید نمیشه وبعد دوسال خودبه خود همه چی تموم میشه
استاد ممنونم از وجودتون بخاطر این پروژه که وقتی برا هرکدومشون دارم کامنت مینویسم نعمتهایی برام یاداوری میشه که مدتیه فراموششون کردم درواقع کلیتشون یادمه ولی
ریز به ریز یاداوری اون جزئیات خیلی حالمو خوب میکنه
وهربار میگم سعیده خدا همون خداست ببین چه کارهایی برات کرده
پس بازم میکنه
تو فقط بچسب بهش و ازخودش بخواه .
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
به نام خدای وهاب و رزاقم
In GOD we trust
1404/7/30
خداجونم هر آنچه دارم از آن توست و تو به من داده ای من به هر خیری از جانب تو فقیر و محتاجم مرا به راه راست هدایت کن به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای
وقتی که ما شروع میکنیم در موفقیت های که رسیدیم ساکن می شویم و حرکتی نمیکنیم اوضاع شروع میکنه به بد شدن و کم کم بدتر از قبل میشه وقتی که هیچ حرکتی برای پیشرفت نکنیم
آدم های که همیشه در حال بهبود و بهتر کردن اوضاع هستند در تمام جنبه ها و تا وقتی که این بهبود ادامه داره اوضاع همیشه بهتر و بهتر میشه
اگر بهبود ندهی در طی روز های آینده می پوشی و از بین می روی
همیشه در مسیری باش که جای پیشرفت داشته باشه
زمانی که تصمیم میگیری تغییر کنی خیلی مهمه توی زندگیت
اگر با هوش باشی قبل از اینکه اوضاع سخت بشه با دیدن نشانه ها خودت را تغییر میدهی این نشانه ها را همیشه دریافت میکنیم فقط باید حواسمون باشه
just trust in GOD
به نام خداوند مهربانم
سلام به دوستان و استاد عزیزم
چندسال پیش صحبت از فروش آنلاین بود و منم با اشتیاق دوست داشتم این کار رو تجربه کنم و با شور و شوق جنس میخریدم و یاد میگرفتم چه جور تولید محتوا کنم، الگوریتم اینستاگرام یاد بگیرم، استوری بزارم و… مدام هر روز با علاقه به اینکه باید آنلاین بفروشم، روزی پنج تا هفت ساعت وقت صرف پیج کردم. وقتی اولین فروشم رو داشتم انگار تو آسمون ها بودم، بسته بندیم مشکل داشت کم کم یاد گرفتم و فروشم کم کم بالا رفت و فروش خیلی خوبی داشتم. بعضی از جنسهام رو چندین بار شارژ میکردم. رسید به زمان فیلتر شدن اینستاگرام و بجای اینکه شروع کنم به تغییر و دید مثبتی داشته باشم با هجوم باورهای مخرب و نجواهای ذهنی کم کم دلسرد شدم و نتیجه اش شد کلی جنس انبار شده و پیج بسته شده. من باید اینجا تغییر میکردم و بدنبال ایده های جدید میرفتم اما متوقف شدم.
و برای سوال دوم: من همیشه عاشق نقاشی بودم و هیچوقت نمیتونستم یه دوره کامل در کلاس حضوری شرکت کنم یا درس یا دانشگاه یا بچه مانع میشدن، تا اینکه سال 97از طریق خواهرم با خانمی آشنا شدم که مجازی آموزش نقاشی میداد و شرکت کردم هر بار که دل زده و خسته میشدم و رشته ای که کار میکردم برام تکراری میشد میرفتم و رشته دیگه رو امتحان میکردم طرحهای مختلف و تا الان به چهار رشته در نقاشی مسلط شدم و از نقاشی کشیدن لذت میبرم.
خوب تفاوت این دو در حرکت کردن و تغییر هست. سکون یعنی درجازدن. از همه مهمتر به نظر من اینکه وقتی نشونه ها میاد و تا قبل از اینکه حسابی زمین نخوردی و متوجه شدی باید تغییر کنی این است که بدونی چه تغییری باید در خودت ایجاد کنی که باعث بهبود شرایط بشه.
و از خداوند از صمیم قلبم میخوام در این موارد که نمیدونم باید چی رو تغییر بدم من رو به موقع هدایت کنه تا متوجه بشم.
بنام یکتای هستی بخش…
سلام…
تقریبا 2 سال پیش وارد معروفترین سالن زیبایی شهرمون شدم…که همین وارد شدن به این سالن هم کلی پروسه های تکاملی پشتش بوده که از اونها میگذرم…زمانی که وارد این سالن شدم به این هدف بود که تو رشته ی مورد علاقه ام یعنی شنیون دستیار وایستم به مدت یکی دوسال تا مهارتم رو تو کارم بالا ببرم و بعد از اون سالن بیام بیرون و برای خودم کار کنم…اما برنامه خداوند برای من چیز دیگه ای بود تو هفته ی اول از دستیار تبدیل شدم به عروسکار…و با اینکه اصلا توقعی نداشتم که به من پولی بدن چون من به قصد دستیاری رفته بودم از ماه اول درامدم شد 20 میلیون تومن…(البته من کلی روند تکاملی رو قبل از اومدنم به این سالن طی کرده بودم ،اما توقع نداشتم که تو این سالن به همچین موقعیت هایی دست پیدا کنم…)درامد من از ماه اول 20میلیون شروع شد و طی کمتر از 2سال به نزدیک ماهی 80میلیون رسید…من شبانه روزی برای پیشرفت تو مهارتم تلاش میکردم ،هر حقوقی که میگرفتم سعی میکردم روی خودم سرمایه گذاری کنم ،حالا یا دوره های استاد رو میخریدم و کار میکردم یا دوره های مربوط به مهارتم رو و شرکت تو کلاسهای آموزشی مربوط به تخصصم…و به یکسال نرسیده وارد لاین اموزش شدم و هنرجوهای مختلفی رو آموزش دادم…خلاصه طی اون دوسال فقط پیشرفت و پیشرفت و پیشرفت از همه لحاظ…و تو بهترین شرایط ممکن تو کارم بودم…چه به لحاظ درامد (چون تا قبل از ورودم به این سالن من آرزوی فقط ماهی یک میلیون تومن رو داشتم که فقط بتونم از پس هزینه های خیلی ضروریم بربیام…)چه به لحاظ جایگاه ،که هم عروس کار بودم و هم آموزش میدادم و درامد و جایگاهم قابل مقایسه با بقیه ی پرسنل نبود و مهارتم به قدری افزایش پیدا کرده بود که تو شهر جزو یکی دو نفر اول بودم تو کارم…با اینکه تو کارم مهارت بالاییی به دست آورده بودم ولی قانع نبودم و همیشه درحال آبدیت شدن و افزایش مهارتم بودم…با اینکه بقیه ی همکارانم باورشون این بود که من مهارتم خیلی بالاست نیازی به آبدیت شدن و هزینه کردن برای اموزش ندارم…ولی من باورم این بود که اینا هزینه نیست اینا سرمایه گذاریه…و همیشه سعی میکردم چند پله جلوتر از توقع صاحب سالن حرکت کنم و به رضایت اون اکتفا نکنم.و همه چیز عالی پیش میرفت..اما یه سری نشونه ها دیدم که گفتم من باید روی شخصیتم و اعتماد به نفسم و ارتباطاتم به صورت ریشه ای کار کنم و اونموقع این ایده اومد که وقتشه از این سالن در بیای…با اینکه میگم همه چیز در بهترین شکل ممکن بود ،ولی به قدری اون صدا برام واضح و روشن بود که هیچ چیزی نمیتونست منو منصرف کنه،حتی مخالفتها و فشارهای خونواده ام،همسرم و تمسخر دیگران…
من هیچ برنامه ی خاصی نداشتم که از اونجا بیام بیرون چیکار کنم اما اون صدا خیلی محکم میگفت وقتشه که دربیای…خلاصه که از دریافت این الهام تا دراومدن من از سالن به یک هفته نکشید…بعد از چند روز که از سالن دراومدم این ایده اومد وقتشه کسب و کارت رو شروع کنی…اولش خیلی مقاومت داشتم…دیدم نشونه ها درسته …چون من قبل از رفتنم به این سالن هم قصدم بود که یکی دوسال تو این سالن کار کنم و بعد دربیام و برای خودم کار کنم اما چون به قدری همه چیز عالی پیشرفت و به قدری پیشرفت داشتم که کم کم داشتم جا خشک میکردم و خداوند هدایتم کرد که نشونه هارو درک کنم…2ماه قبل از عید سالن کوچیک خودم رو زدم والان 8ماه از اون روز میگذره…و تو این مدت به قدرررری به لحاظ شخصیتی رشد کردم که هیچ ربطی به 8ماه پیشم ندارم…درسته که هنوز به درامدی که میخوام نرسیدم ولی شخصیت من خیلی خیلی رشد کرده…وقتی اولین فایل پروژه ی تغییر رو استاد گذاشتن و افراد رو به 4 دسته تقسیم کردن…من متوجه شدم که یه سری نشونه های خیلی کوچیک رو تو سلامتیم میبینم اما توجهی نمیکنم…به محض دیدن این فایل دفترم رو برداشتم و تعهدم رو نوشتم برای کار کردن روی دوره ی قانون سلامتی…من این دوره رو دوسال پیش تهیه کردم ولی نتونستم تا یه ماه بیشتر ادامه بدم…و از خداوند خواستم که در زمان مناسب منو به سمت این دوره هدایت کنه والان به نظرم بهترین زمان برای شروع این دوره بود…من 24مهر قانون سلامتی رو شروع کردم و امروز روز چهارمه…و یقین دارم که اتفاقات بی نظیری تو راهه…نشونه هارو دارم میبینم…
سلام به صفورای عزیزم
چقدر خوندن کامنت هات بهم انرژی میده و حالمو خوب میکنه
مطمئنم که با استمرار و تعهدی که داری به نتیجه دلخواهت میرسی
از تو کامنت هات قبلا خونده بودم که دوره قانون سلامتی رو خریدی و نشد که بهش عمل کنی
الان که دیدم گفتی از خدا خواستی که در بهترین زمان هدایت بشی به این دوره و الان شروع کردی خیلی خوشحال شدم
من خیلی دوست دارم بتوتم دوره قانون سلامتی رو تهیه کنم
ولی هم از لحاظ مالی شرایطش رو ندارم و هم فک میکنم از لحاظ تعهد به این دوره هنوز اماده نیستم
و به ایده های کوجیک که بهم الهام میشه دارم عمل میکنم و مطمئن در بهترین زمان این دوره رو تهیه میکنم
مثال هایی که از خودت میزنی خیلی بهم کمک میکنه میخواستم از تشکر کنم و برات بهترین ها رو از خدا میخام
انشا الله ایندفعه با نتایج خوبت از قانون سلامتی کامنتت رو بخونم
موفق باشی دختر خوش قلب
سلام زینب عزیزم
سپاسگذارم به خاطر کامنت انرژی بخشت که برام گذاشتی…و سپاسگذارم به خاطر لطفی که به من داری …کامنت تو نشونه ای محکم از طرف خدای من برای منه…چون این روزها بیشتر از هرموقع دیگه ای دارم لحظه به لحظه ازش هدایت میخوام…زینب عزیزم نمیدونم که تا چه حد میتونم به قانون سلامتی متعهد بمونم فقط در این حد میدونم که دیگه ذره ای اون شک و تردید هایی که قبلا تو وجودم بود الان دیگه نیست…اطمینانم خیلی زیاده که میتونم به این دوره متعهد بمونم اما بازهم نمیدونم وفقط میگم خدایا من ناتوانم اگر تو کمکم نکنی…
با خدا صحبت میکردم که خدایا من تو خودم نمیبینم که بتونم همچین تعهدی رو بدم و بهش پای بند بمونم…همه جوره خودمو به تو میسپارم تو کمکم کن…روز اولی که میخواستم دوره رو شروع کنم وجودم پر از ترس و وحشت بود از اینکه نکنه دوباره مثل سری قبل نتونم ادامه بدم ،حالم خیلی بد بود ،جوری شب اصلا نتونستنتم بخوابم…نیمه های شب بود با وجود حال خیلی بدم تو اوج ناامیدی فقط گفتم خدایا من میدونم تو کمکم میکنی..همینو گفتم و خوابیدم…صبح که از خواب بیدار شدم دیگه اون ترس و وحشت شب قبل رو نداشتم..اماده شدم رفتم سالن…همینطور فقط ورد زبونم بود که خدایا تو کمکم کن…اصلا یه درایی از آگاهی به روم باز شد که اصلا قابل توصیف نیست…به قدری منطق این دوره برام جا افتاد که اصلا تمام اون شک و تردید ها و ترسها شسته شد رفت…و من هر روز به این روند ادامه میدم و مدام به خدا میگم که خدایا من نمیدونم تو کمکم کن…حالا خیلی خوب میفهمم که چرا من سری قبل نتونستم این دوره رو ادامه بدم…یه سری کارها لازم بود که روی شخصیتم و جنبه های دیگه ی زندگیم از جمله اعتماد به نفس و روابطم انجام بدم تا آماده ی این دوره بشم…و مهم تر از همه من دفعه قبل روی عقل و منطق خودم حساب کرده بودم که مدام منو به در و دیوار میکوبید،اما این بار فقط روی هدایتهای خداوند حساب کردم…وقتی که به خداوند اعتماد میکنی و قدم توی مسیر میزاری درهایی رو برات باز میکنه که شیرینیش تا عمق وجودت نفوذ میکنه…اونوقت دیگه خنده دار میشه برات که چطور برای چیز به این واضحی ذهنت مقاومت داشت…
هرچند که من هنوز اول راهم اما خداوند لطفش رو شامل حالم کرده و تونستم تصویر زیبایی تو ذهنم بسازم که اگر متعهد بمونم به دوره اتفاقات بی نظیری تو راهه…
زینب عزیزم سپاسگذارم بابت کامنتی که برام نوشتی چون من هنوز تو دوره ی قانون سلامتی کامنت نذاشتم و از خداوند میخواستم که هدایتم کنه به کامنت نوشتن ..و این کامنتی که تو برام گذاشتی یه نشونه بود که کانمنت گذاشتن رو استارت بزنم تو دوره ی قانون سلامتی…برات آرزوی بهترین هارو دارم…انشاءالله که همیشه در مسیر صراط مستقیم باشی و از هدایتهای خداوند بهره ببری.همین روند رو ادامه بده و به ایده های کوچیک عمل کن،این دقیقا کاریه که من هم قبل از شروع این دوره کردم..الان که خوب فکر میکنم میبینم اگر من به همون ایده های کوچیک عمل نمیکردم الان نمیتونستم دوره رو ادامه بدم …ایده ها شاید کوچیک باشه اما مطمئن باش در ادامه ی مسیر قفلهایی رو برات باز میکنه که متحیر میمونی…میگی خدایا اگه فقط چیز به این کوچیکی رو بهش عمل نمیکردم الان چقدر کار برام سخت بود..و اینا همش هدایت خداونده…به همین ایده های کوچیک عمل کن مطمئن باش در زمان مناسب به دوره ی قانون سلامتی هدایت میشی،و نتایج یکی پس از دیگری وارد زندگیت میشه…
سلام صفورای عزیزم
مرسی بابت کامنتت
من یکی از خواسته هام این بود بتونم دوره 12قدم رو شروع کنم اما حسی درونم میگفت فعلا اماده نیستی بزار زمان مناسبش
دو سال پیش دوره عزت نفس رو خریدم و شروع کردن به انجام دادن تمریناتش نکته به نکته اش رو نوشتم ولی بعد یه مدت کل دوره رو انگار گداشتم کنار هر بار که میخاستم شروع کنم دوره رو انگار یه مشکلی پیش می اومد نمیشد مدام میدیدم خودم رو سرزنش میکنم که چرا دوباره دوره رو شروع نمیکنی با اینکه میدیدم من باید رو عزت نفس ام کار کنم ولی نمیشد یه روز وقتی داشتم تو سایت کامنت سعیده عزیز رو میخوندم فهمیدم اون هم این جالش رو داشت و اجازه داده بود در زمان درست هدایت بشه
به این دوره
بخاطر تصادهایی که تو سلامتیم دیدم خواستم داشتن دوره سلامتی هم داشتم ولی درکی که داشتم این بود که من باید برای گرفتن نتیجه خوب از این دوره اماده باشم
خودمو رها کردم و تمام تلاش ام رو کردم کار رو بخدا بسپارم
یه ایده هایی بهم الهام میشد که من اصلا فکر نمیکردم ربطی به خواسته ام داشته باشه ولی حالا که زمان گدشته میبینم اتفافا اون ایده ها داره باعث میشه من اماده تر بشم
و خواسته من تو تمرین ستاره قطبی این رورام اینه
خدایا امروز بهم بگو چه کاری رو کی انجام بدم
خدایا منو اسان کن برای تغییر
خدایا مرسی که هر انجه که نیاز برای اماده شدن برای بهتر شدن امروز بهم گفتی و انجام دادم
صفورای عزیزم مطمئن ام که میتونی
به نام خدایی که ارزش را در وجود خود ما قرار داد، نه در نگاه دیگران
سلام و درود خدمت استاد عزیزم،
و سپاس از همهی تمرینها و آموزشهای ارزشمندی که مسیر رشد درون من رو روشنتر کردن
توی این پنج سال، انگار سفری رو طی کردم که نه با هواپیما بود، نه با ماشین…
یه سفر به درون خودم بود.
جایی که باید از نو یاد میگرفتم خودمو ببینم، دوست داشته باشم، و بر اساس ارزشی که از درونم میجوشه زندگی کنم، نه بر اساس تأیید دیگران.
در این مسیر بارها به یاد سخن زیبای خدا افتادم که فرمود:
«همانا خداوند حال هیچ قومی را دگرگون نمیکند، مگر آنکه خودشان حالشان را تغییر دهند.»
این آیه همیشه مثل چراغی در ذهنم روشن بوده،
یادآور اینکه تغییر از درون من آغاز میشود، نه از بیرون.
یکی از بزرگترین تغییراتی که تو این سالها در خودم تجربه کردم، بالا رفتن احساس خودارزشمندیم بود.
دیگه برای شنیدن «آفرین» از دیگران خودمو به آبوآتش نمیزنم.
دیگه لازم نمیدونم در هر جمعی با حرف یا رفتارم توجه همه رو جلب کنم.
یاد گرفتم که من، همینجور که هستم، کافیام.
و چه زیبا فرمود پروردگار که:
«ما انسان را به نیکوترین صورت آفریدیم» —
یعنی من، همین که خودم باشم، در زیباترین حالت خلقت هستم.
الان هر نیازی که دارم، راحت و بیواهمه به همسرم میگم،
بدون اینکه با خودم کلنجار برم یا احساس ضعف کنم.
احساس میکنم وقتی با احترام و آرامش نیازمو بیان میکنم، در واقع دارم به خودم و رابطهمون ارزش میدم.
انگار دارم تمرین میکنم همونطور که خدا گفت:
«و از رحمتِ من نسبت به بندگانم نومید مشوید» —
یعنی بدون ترس، خواستههامو با ایمان و آرامش بیان کنم.
تو جمعها هم دیگه اون آدمی نیستم که از ترس قضاوت بقیه سکوت کنه.
با اعتمادبهنفس بیشتری صحبت میکنم، نظرمو میگم،
و اگه چیزی ناراحتم کنه، راحتتر ابرازش میکنم.
دیگه تو خودم نمیریزم و با خودم صادقترم.
حالا بهتر میفهمم که «آرامش دلها در یاد خداست»
و وقتی دلم آرومه، گفتوگو با دیگران هم از عشق و تعادل میاد، نه از ترس.
حتی در ظاهر و سبک زندگیم هم این احساس ارزشمندی خودش رو نشون داده؛
لباسهای باکیفیتتر و درعینحال سادهتری میپوشم،
غذاهای سالمتر میخورم، و مراقب جسم و ذهنم هستم.
برای تنهایی خودم احترام قائلم — تنهاییای که حالا برام آرامشبخشه، نه آزاردهنده.
دیگه تو هر جمعی دلم رو خرج آدمها نمیکنم.
اگر با کسی حس راحتی ندارم، به خاطر ترس از قضاوتش یا برای نگه داشتن ظاهر رابطه، ادامه نمیدم.
یاد گرفتم که رفتن بعضیها، یعنی باز شدن فضا برای بودن خودم
و هر بار که دل بریدن از چیزی سخت شد، در گوشم تکرار میشه:
«ممکن است چیزی را خوش نداشته باشید ولی خیر شما در آن باشد.»
از لحاظ معنوی هم خیلی رشد کردم.
قبلاً اگر خبر فوت کسی رو میشنیدم، شدید واکنش نشون میدادم، انگار دنیا تموم شده.
اما حالا مرگ رو بخشی از مسیر زندگی میدونم.
بهجای ترس، با آرامش و درک بیشتری بهش نگاه میکنم.
به قول قرآن: «کل نفس ذائقه الموت» —
یعنی مرگ فقط دروازهای به سوی حیات دیگریست، نه پایان راه.
از نظر مالی هم خداوند نعمتهای بیشتری رو وارد زندگیم کرده؛
پول و ثروتی دارم که نیازهای روزمرهم رو تأمین میکنه
و با ذهنی آرامتر و قدردانتر خرجش میکنم.
همیشه در ذهنم این وعدهی زیبا زندهست:
«اگر شکر کنید، نعمتتان را میافزایم.»
و من حالا بیشتر از همیشه در حال شکر کردنم
مهمتر از همه اینکه، قدردانِ خودم شدم.
قدردان تلاشم، صبرم، اشکام، و لبخندهام.
بیشتر عشق و احساسمو به همسرم نشون میدم، راحتتر باهاش حرف میزنم،
و اون آرامش و صمیمیتی که سالها دنبالش بودم، حالا دارم تجربهاش میکنم.
یاد گرفتم که محبت بیقیدوشرط، همون عشقیه که خدا توی قلب انسان گذاشته؛
همون عشقی که خودش سرچشمهی تمام نرمیها و بخششهاست.
وقتی به مسیر گذشتهم نگاه میکنم، میبینم چقدر عوض شدم —
از یه آدم وابسته، کنترلگر و نگرانِ تأیید دیگران،
تبدیل شدم به زنی آرام، مستقل، رها و عاشق زندگی.
و این فقط نتیجهی یه چیزه:
باور به خودم و گوش دادن به صدای درونم، نه صدای دیگران.
همون صدایی که خدا در سورهی «ق» گفت:
«ما از رگ گردن به تو نزدیکتریم.»
یعنی اون الهام و آگاهی که درونمه، نشونهی حضور خداییه که همیشه کنارمه.
در پایان، از خدای مهربونم سپاسگزارم که همراهم بود در این مسیر رشد،
و از شما استاد عزیز از صمیم قلب ممنونم که با آموزشها و انرژی زیبایتون،
به من یاد دادید چطور خودم رو دوباره بسازم —
نه اونطور که دنیا میخواست، بلکه همونطور که قلبم میخواست
هرکجاهستید شادوپیروز باشید
خدایا شکرت
چه هوای لطیفی . نشستم تو بالکن . صبح داشت یه بارون نم نم میزد . یه خنکی دلچسب . یه هوای ابری ناز و لطیف . صدای پرنده رو میشه راحت شنید . بابام کلی گلپر گذاشته بیرون خشک بشن . بوش همه جارو برداشته .
رسیدن به هدف پایان مسیر نیست .
من یادمه اون اوایل که کانال زده بودم تو یوتیوب خوب گذاشتن هر فایل برام مثل یه هدف بود . بعد گذاشتن هر فایل به خودم میگفتم دیگه کارمو انجام دادم یکم استراحت کنم . و فقط میشستم و میخواستم نتیجه اون فایلو ببینم عملا کاری نمیکردم بعد به خودم میومدم میدیدم چند وقته هیچ کاری نمیکنم عملا از مسیر خارج شدم دوباره باید برگردم . روند پیشرفتی انچنان نداشتم . دیگه از جایی به بعد قبل اینکه کاری رو تموم کنم و اپلود کنم دو سه تا کار بعدیم هم مشخص میکردم . انطوری مسیرم یه روند مشخص تر به خودش میگرفت . باعث شد خیلی تو کارم پیشرفت کنم .
خدایا شکرت بابت این هدایت بی وقفت ازت ممنونم
در پناه الله
فعلا
سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز
وسلام به تموم دوستان زیبای خودم در این مسیر زیبا
اول از همه یه تشکر ویژه میکنم از استاد بابت اجرای این دوره چون واقعا داره معجزه میکنه نکته ایی که خودم به شخصه هیچ وقت بهش توجه نکرده بودم اما الان دارم به صورت عالی و پرفکت اموزش میبینم
سوال اول:
یادمه دبیرستان بودم مدرسه غیردولتی قبول شدم تموم بچه ها و هم کلاسی هام سطح بالا و رقابت خیلی وحشت ناکی بود من سال اول رو به صورت کاملا تلاش میکردم و نتایج عالی رو میگرفتم اما اون چیزی که میخاستم یعنی نفر اول شدن نشد
رفتیم سال بعد من تو همون اولین کارنامه شدم نفر اول
شاید باورتون نشه انگار رسیدم به یکی از بزرگترین هدف هام انگار کل تلاش هام نتیجه گرفت و دیگه تموم
تلاشم دقیقا بعد از اون کارانامه کمتر شد کم کم ضعیف شد کم کم ضعیف تر و شدم جز نفرات اخر تو همون سال
تموم بچه ها اینجوری بودن که تو اول بودی چی شد به اینجا رسیدی
دیگه انگار نمیخاستم ادامه اش بدم و دوست نداشتم انگار به هدفی که میخاستم رسیده بودم
مورد بعدیش راجب کارم هست
من کارم به شکلیه که باید به روز باشی و باید پیشرفت کنی تا به درامد بالاتر و بالاتر بری
وقتی که یاد گرفتم کارو یادمه اولاش خیلی خوب وسایل خریدم خیلی عالی جلو رفتم و درامدمم رو به رشد بود
دو سال به همون سطح و با همون وسایل ادامه دادم
سال سوم دیگه نمیشد یعنی نتونستم مشتری شد خیلی خیلی کم برام سوال بودی چی شده چرا اینجوری شدم
درامد ضعیف شد و تو کارم خیلی افت کردم
یع حسی بهم گفت برم دوره یکم پول دستم اومد رفتم بعدش وسایل بهتر خریدم
و خداروشکر الان به جای بهتر و هم وسایل عالی تری دارم اما هنوز و هنوز باید جلو تر برم
سوال دوم:
راجب باشگاه رفتنم هست
یادمه پارسال باشگاه رو شروع کردم بعد از چندماه بخاطر تصادف نشد برم و حتی بعدشم خوب شدم نرفتم کمی
اما از اول شروع کردم الان بعد از چند ماه نتایج بدنی فوق العاده ایی گرفتم
چقدر اعتماد به نفسم بهتر شده انگار برای خودم ثابت شده میتونم هر کاری رو انجام بدم و مث اب خوردن دارم اتفاقات بهتری رو رقم میزنم
جدا از اون از نظر سلامتی فوق فوقالعاده پیشرفت کردم و خبلی عالی تر شدم
قبلا من همیشه این موقع سال با سرما خوردن دست و پنجه نرم میکردم اما امسال هیچ تازه تو مسافرت با دوستانم همه مریض شدند افتادن حتی یک هفته یکی دوتاشون
من فقط یک شب گلو درد داشتم و دیگه تموم شد
سپاس از استاد عزیزم و خانوم شایسته و تموم عوامل و افراد این سایت خدایی بابت این پروژه عالی
و تشکر ویژه از همه تموم دوستان خوبم بابت دیدگاهایی عالیشون که هر کدومشون مثل طلا میمونن
خدایا من رو به سمت مسیر درست به سمت مسیر ثروت نعمت سلامتی و روابط عالی هدایت کن
سلام به استاد عباس منش عزیز و دوستان خوبم
ممنون از دوست خوبمون آقا مصطفی که تجربه گرانبهاشون رو با ما به اشتراک گذاشتن
گام سوم:
استاد من و همسرم بعد از حدود 6 سال بعد از ازدواج و مستاجر بودن، درخواست داشتیم که خونه ای از خودمون داشته باشیم،(همیشه هم تاکید داشتیم هر چند کوچیک باشه ولی مال خودمون باشه که بعدها فهمیدم دنیا به شکست نفسی ما کار نداره و همون درخواست رو همونجور در اختیارت میزاره) و وقتی به این خواسته رسیدیم دیگه حس میکردیم همه چیز داریم و صاحب یک زندگی ایده آل در سطح جامعه هستیم،(خونه، ماشین و شغل مناسب) و این باعث سکون ما شد و ما کاری برای بهبود بیشتر انجام ندادیم و حالا من میبینم که نشانه ها و تضادهایی داره برامون پیش میاد که ما رو تحت فشار گذاشته و تغییر از این نقطه بسیار سخته…
در زمینه روابط هم متاسفانه به همین نقطه رسیدیم
ولی در زمینه سلامتی هنوز اونقدر مسئله خاصی برامون پیش نیومده و در حد نشانه هست و من میخوام اول تغییر رو از اینجا شروع کنم چون حس میکنم سلامتی من مخصوصاً سلامت روانم خیلی در پیشرفت و تغییرم میتونه موثر باشه
به امید الله مهربان
سلام
امیدوارم منم بتونم به این موضوع عمل کنم که وقتی اوضاع خوبه و همه چیز روبه راهه بتونم تغییر کنم همه چیز به یه ثباتی رسیده ولی میدونم باید پیشرفت کنم بهبود بدم وگرنه اوضاع بد و بدتر میشه هیچ چیز ثابتی وجود نداره یا تغییر میکنی یا سقوط میکنی هیچ حد وسط و ثابتی وجود نداره ،ولی فکر نکنم من به این موضوع خوب عملکرده باشم الان یک حقوق کمی دارم و به همین راضی شدم تا بعد چی میشه ،میدونم کارمندی اصلا علاقه ی من نیست،میدونم باید یه حرکتی کنم انگار گیر افتادم میگم بزار ازدواج کنم حالا بعدش یه چیزی میشه شرایط پیشرفتم جور میشه،یا همینی که هست خوبه من به همین راضی ام خلاصه اینکه نمیدونم واقعا باید دید نشونه ها رو و جدی گرفت جهان با کسی شوخی نداره طبق قوانینش عمل میکنی یا پیشرفت میکنی و صعود میکنی یا سقوط،حد وسطی نداره،اینارو به خودم میگم که یادآوری بشه ببینم اوضاع الانم رو،حواسم باشه دچار روزمرگی نشم که به یه سطحی رسیدم بگم همین کافیه نه تو باید پیشرفت کنی و بهبود بدی خودتو و با جریان زندگی و جهان پیش بری در همه ی ابعاده زندگیت،هیچ سقفی وجود نداره باید هی بهبود بدی خودتو و پیشرفت کنی
هر چند این روزا یکم حس و حالم بد شده و باید حسمو خوب کنم
چقدر یاد گرفتم از ایشون و واقعا این سلسله گفت گوها مفید و خوبن
به امید خدا…
به نام خداوند بخشنده و مهربان…
خدای وهاب، کی بی حد و حصر میبخشه…
سلام به استاد عزیزم….
سلام به خانم شایسته نازنینم…
سلام به دوستان ارزشمندم…
————————————————————–
موضوع این جلسه: رسیدن به هدف، پایان نیست.سکون آغاز سقوط است…
و باز تغییر، بهبود، حرکت و قدم برداشتن در مسیر رو به جلو، این تغییر چی داره که ذهنم وقتی میشنوه از خودش مقاومت نشون میده…میدونی داستان چیه؟ وقتی میشنوم که تغییر کنیم تو ذهن من تغییر مساوی با برداشتن یه قدم بزرگ، یا یه کار بزرگ انجام دادن. تغییر تو ذهن من مترادف شده با یه کار سخت، یه اقدام بزرگ…در صورتی که تغییر میتونه خوندن یه صفحه کتاب باشه، میتونه انجام یه بهبود کوچیک در مسیر مورد علاقت باشه..از اینجا دارم میرسم به یه باور ریشه دار و محکم در درونم و اونم اینه: کار کردن مترادفه با سختی …کار راحت و کاری که هم کار باشه هم لذت هم مسیر مورد علاقه ام برای ذهن من تقریبا ناآشناست …نمیگم کاملا ناآشنا چرا که بارها و بارها تو این سایت در موردش شنیدم و خوندم اما هنوز به باور نرسیده…
نیومدم اینجا که خودمو گول بزنم، اومدم که خودمو بشناسم. باورهامو بکشم بیرون. مقاومت هامو پیدا کنم. من این باور رو دارم و میدونم که هنوز اصلاح نشده چون تغییری در این حوزه هنوز ایجاد نشده، پس من تغییری نکردم…از بچگی هم یادمه پدرم خیلی سخت کار میکرد همینطور برادرم…خیلی به سختی کار میکردن و خیلی هم درآمد پایینی داشتیم…ذهن من اینا رو دیده ، در موردشون شنیده، تجربه کرده و تبدیل شده به باور…یه باور ریشه دار و بسیار محدود کننده… میخام تغییرش بدم به باور قدرتمندکننده … باوری که منو هدایت کنه به کار راحت با در آمد بالا…اره اینکاررو انجام میدم با هدایت های الله مهربان….
من حدود یکسال پیش یه ایده بهم الهام شد که بیا غذا درست کن و برای چند تا باشگاه بفرست، غذای باشگاهی…چون به ورزش کردن خیلی علاقه دارم و چندین سال هم هست که کار میکنم اومدم این ایده رو عملی کردم . دقیقا از آشپزخونه خونه ام استارت زدم..یکی دو تا باشگاه ازم غذا میخریدن و من فروش داشتم آروم آروم ادامه داد فکر میکنم 3-4 ماهی بعد هدایت شدم به اجاره یه بوفه باشگاه بانوان نزدیک خونه ام و 8 ماه اونجا کار کردم، دو تا نیرو رو مدیریت کردم، و بعد با یه تضادی برخوردم و از کار اومدم بیرون و اینجا علی رغم پیشنهاداتی که داشتم ادامه ندادم…متوقف شدم و الان 8 ماه دارم میگردم دنبال کار جدید و با انجام این دوره و تمرینات یه چند تا پیشنهاد عالی بهم شده …
درسهای این تجربه:
وقتی که متوقف نشدم و مسیر رشد رو ادامه دادم با زمانی که متوقف شدم و دیگه ادامه ندادم تفاوت نتایج از زمین تا آسمون بود. اولا اینکه وقتی داری در مسیر رشد قدم بر میداری ایده ها پشت سر هم بهت گفته میشه. هیچ نگرانی وجود نداره که قدم بعد رو چیکار کنم . اینو من تجربه کردم و حسش کردم …فقط تو باید مرد عمل باشی ، باید اینقدر با ایمان باشی که عمل کنی به ایده های الهامیت…دوما باز وقتی در مسیر رشد قدم بر میداری جهان به کمکت میاد تا تو رو به خواسته هات برسونه…آدمها، شرایط ، موقعیت ها و همه چیز رو به سمتتو هدایت میکنه تا تو رو براحتی به خواسته هات برسونه…
بر گردیم به صحبتهای اول کامنتم که تو ذهن من کار کردن مترادفه با سختی کشیدن، مگر نه اینکه برای اصلاح باور باید به ذهنم الگو بدم؟ خودم یه الگو….من 8 ماه کار کردم…تو این 8 ماه هم کار میکردم، هم زمینه مورد علاقم بدم، هم ورزش میکردم و هم کلی خوش میگذروندیم با بچه ها تو باشگاه …اصلا یکی از دلایلی که مدیر باشگاه نخواست من اونجا ادامه بدم همون جو خوبی بود که درست کرده بودم و ایشون نمیتونست ما رو ببینه…چرا تو داری به من میگی وقتی کار میکنم باید سختی بکشم؟…به قول استاد عزیزم اصلا این حرفی که داری میزنی ریشه و اساس داره؟ نه نداره…ریشه نداره…اساس نداره…یه حرف چرته…هم خوشحال بودم وقتی که داشتم کار میکردم…هم احسا خیلی خوبی داشتم…هم ثروت خلق میکردم…هم با بچه ها رابطه خیلی خوبی داشتم…هم نیروهامو خیلی عالی مدیریت میکردم…هم کلی خوش میگذروندم…..کجای این واقعیت شما سختی و زجر میبینید؟ همه چیز راحت و آسون بود….تازه رابطه ام به همسرم و بچه ها چقدر خب بود…چقدر خوب به زندگیمو و خانواده ام میرسیدم….و همه چیز عالی بود ..فقط باید به ایده هایی که در مسیر بهم گفته میشد با دقت بیشتری عمل میکردم….اینجا جایی بود که کم کاری کردم و ادامه ندادم….اگر ادامه داده بودم قطعا الان جایگاه بهتری داشتم اما این دلیل نمیشه خودمو سرزنش کنم …من اومدم اینجا که خودمو بهبود بدم….باید درسشو بگیرم…از تجربیاتم….
بسیار ازتون سپاسگزارم استاد عزیزم و خانم شایسته نازنینم….
این مسیر همچنان ادامه داره….
عاشقتوووونم بینهایت….