این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
می بینم اینهمه نعمت را و غبطه می خورم که چه چیز من رو اسیر کرده
به بالن من سنگ بسته و نمیزاره پرواز کنم
تلاش کردم که واقعا تغییر کنم که به یک کد واقعا مخرب بر خوردم
دوستان ابتدای کامنت یادتونه که در قرآن کریم نوشته کسانی که به نشونه ها اهمیت نمی دهند و می پوشونشون
کسانی مثل من که می بینم داره اوضاع بد و بدتر میشه و تغییر نمیکنند
اینها کافرند
یعنی من کافرم؟؟؟
یعنی هر کس که تغییر نمیکند و هر روز خودش را بهبود نمی بخشد کافر است؟
چرا کافر ؟
چون به قدرت و یکتایی الله باور نداریم
چون به عزتمندی خودمون باور نداریم
چون مشرکیم و فکر می کنیم ما مسئول ۱۰۰ درصد زندگیمون نیستیم و گمان می کنیم عاملی غیر از الله یکتا و سیستم جهانش و همراستایی ما در جهت خواسته هامون و همسنگ شدن ما با اونها شرایط ایدهآل را می سازد
چون باور ۱۰۰ درصد نداریم که با تغییر من زندگیم به گونه ای خواهد شد که خواستار آن هستم
به همین دلیل است که به قول استاد وقتی ندانی و باور نداشته باشی که انتهای این مسیر و این نوقع روش /بهبود همیشگی/
تو را به هرچه می خواهی می رساند
خب قطعا متضرر می شیم
و پا پس می کشیم چون فکر می کنیم که این سختیه تغییر ،نتیجه ای ندارد
ولی اگر باور کنیم که ما سازنده مطلق زندگی هستیم و برای رسیدن به هرچه می خواهیم تنها خودمان و همفرکانسی با آنچه بخواهیم کافیست
و اگر من متحول بشوم دنیای بیرون فقط انعکاس درون من و آن هم گلستان خواهد شدمتصل
ان موقع است که:
با یک کتاب با یک جمله هم ما تغییر می کنیم
مثل استاد که متوجه شدند که باید تغییر کنند و نشونه ها حاکی از تغییر پذیر کردن ما بود
آنموقع به راحتی از بهترین شرایطی که داری
می روی به دل ناشناخته ها تنها به یک دلیل
من شنیدم و باور کردم که اگر تغییر نکنم نابود خواهم شد
و حالا دیگر هیچ چیز مانع از تحول ما نخواهد شد
باید این اهمیت رو درک کرد باید توهم ها رو محو کنیم از صحنه زندگیمون
دیگه نباید ترسید از عوض شدن
من قول می دهم به خودم و هرکه که بخواد تغییر و آنگونه که دوست دارد جهانش را بسازد
خیالمان راحت راحت که:
اگر تغییر کنیم مطمئن باشیم که زندگیمان هم متحول می شود
به شکلی که وقتی به استاد گفتند شکست می خوری و پشیمون شده دست از پا دراز تر بر میگردی همینجا برای کار
استاد گفت :
اگر که من برگشتم و پشیمان بودم شما تُف کن تو صورت من
وقتی اینجوری باور داشته باشیم که این صراط مستقیم است
هیچ چیز جلودار ما نیست
یک جورایی باید سر مسیر تازه ای که در زندگیمون ساختیم غیرتی باشیم
این رو بدونیم که جهان از آن کسانیست
که جرئت تغییر را داشته اند
وای خدا همینطور داره قلبم میزنه
به قول استاد non stop نوشتم و تایپ کردم و یه جورایی پاسخ به خودم و باور های مخرب بود
داستان هم این بود که اول که می خواستم کامنت کنم واقعا صحبتی برای گفتن نداشتم بعد به خدا گفتم خدایا چی کار کنم؟ دوست دارم کامنت کنم اما حرفی برای گفتن ندارم
خداوند من رو هدایت کرد
کلی با هم صحبت و معاشرت کردیم
بعد یک کتاب برای اعمال ماه رمضان بود
گفت اونرو بردار و بازش کن
من هم همینکار رو کردم
ناگهان چشمم به دعای ابوحمزه ثمالی افتاد
بچه ها شاید باور نکنید که حتی صفحه آن رو هم برایم مشخص کرد و من خواندم
که آقا جان اصلا مسئله باور های مخرب تو نیست که حالا نومیدی که من اینهمه مسیر اشتباه رفتم
بزرگان هم در حال خشوع و هر روز محتاج تر به الله بودند و از او مدام استغفار می کردند
به قول استاد هر چی بهتر بشی هر چقدر هم روی خودت کار کنی و تغییر کنی باز باید ادامه بدی برای بهتر شدن
پس این دنیا چیزی نیست که برسیم به جایگاهی و جزو رستگاران شویم
نه خیر
بلکه آن مسیری که ما را به ثروت و سعادت در دنیا و آخرت میرساند چیزی جز تغییر ،تحول و بهبود همیشگی
که با کار کردن رو خودمون و شناسایی و اصلاح کد های مخرب و ساخت باور های مناسب میسر میشود
با ارزوی سلامتی و ثروت و شادکامی وارامش برای تمام همخانواده های عزیزم
و درود به استاد عزیزم و خداقوت به سرکار خانم شایسته عزیزم
این فایل همون سکونی بود که توی بعضی فایل ها به اون به درستی اشاره کرده بودی
یا همون بیتی که بعضی وقت ها با شنیدن حرکت و تجربه حرکت دیگران شروع میکنه به بازپخش توی ذهنم
{ما زنده به انیم که ارام نگیریم / موجیم که اسودگی ما عدم ماست}
موج اگه ارام باشه اگه ساکن باشه که بهش موج نمیگن اصلا مفهومی پیدا نمیکنه توی ی اقیانوس بزرگ
من یا حرکت میکنم یا جهان منو وادار به حرکت میکنه
تجربه خودم رو میگم چرا من باید الان این فایل رو بشنوم چرا که سالی با برنامه های جدید برای خودم طرح ریزی کردم
اومدم تا بحال گفتم پارسال با ی کارخونه کار کردی امسال سه تاش کن و دارم انجام میدم حرکت کردم
اگه پارسال مثلا از طرف حسابم nمیلیون جنس خریدم و نتیجه گرفتم و درامد کسب کردم امسال میام رقم ها رو افزایش میدم خریدم رو بیشتر میکنم
من با رقم های که باورم نمیشد شروع کردم رسیدم الان باید این پتانسیل خودم رو به چالش بکشم باید این انگیزه رو در خودم بیشتر کنم
با الگو گرفتن و با استفاده از تجارب خودم
امسال برام سال ادم های جدید سال درامد های جدید سال کار های بزرگ اما با قدم های کوچ هستش
همین امروز صبح برای این خواستم یکی دو تا حرکت کردم ی ذهنیتی یا همون نجوا اومد سراغم پسر از این پول قرض بگیر چه میدونم وام بگیر
اما من تصمیمم رو گرفتم که هیچوقت وام نگیرم منی که از این روش به درامد رسیدم حالا از همون روش با استفاده از باورهای قدرتمند تر با توجه به دست اوردهای که داشتم با توجه به نکات مثبتی که داشتم میرسم
و من نمیدونم چطور خداوند میدونه اما هدف به ظاهر بزرگ من برای خداوند هیچی نیست حتی برای خیلی از ادم های دیگه هیچی نیست پس من هم میتونم
لیاقتشو دارم لیاقت خودمه
توکل میکنم به رب
باید تغییر کنم شرایط الان من شاید به ظاهر ریلکس باشه اما خیلی جا داره خوب تر بشه خیلی ها از من بهتر هستند پس میشه
کلی انرزی دارم دوستان عزیزم کلی خوشحالم و دارم لذت میبرم از زندگی این وتقدیم میکنم به همه عزیزانم و خدا رو شکر میکنم که اینجا هستم
استاد عزیزم این صحبت های شما واقعا وصف حال منم هست ک توی این کاری ک الان هستم ب عنوان عکاس نه ب صورت حرفه ای حالا کسی ک کار میکنه برای صاحب کارش و درآمدی داره
این کار رو هم دوست دارم ولی علاقه خودم نقاشی هم هست
فعلا ک توی عکاسی هستم و فتوشاپ رو تقریبا خیلیی خوب بلدم ولی یادگیری ام در مورد عکاسی دیگ استاپ کرده فعلا
چند روز پیش شرایطی پیش اومد ک گفتم اگ من بخوام از این جابرم چی دارم؟؟چیکار باید بکنم ؟؟
مثلا بخوام از جیرفت مهاجرت کنم ب کرمان
دیدم ک خیلییی ترسیدم یه عالمه ترس های ترسناک ک اگ بری چی میشه میخوای چیکار کنی اونجا دوباره باید از صفر شروع کنی و …هزارتا نجوای دیگ ک منو محکم چسبوند سرجای اولم
میدونم ک خیلیی توی تغییرات اساسی ترسیدم
و میترسم
میدونم ک ایمان ندارم
بعدش فک کردم همین الان ک ده سال دیگ اصلا بگیم حقوق من توی این جایی ک الان هستم بشه 15 بشه 30 تومان در ماه
خب این طوری ب قول استاد من میشم یه آدم چهل ساله
و مهارتی کم در حرفه عکاسی و تازه چقدر تنبل تر و باورهای نابود تر
نمیدونم استاد
الان اینو نوشتم یکم جاده واضح تر شده شفاف تر شده
از خدا میخوام منو هدایت کنه
الان ک ب قول کتاب پنیر
دارممیبینمپنیرم داره تموم میشه و منم اینقدر غرق این پنیر شدم ک حواسم نیست اصلا ک چی ب چیه
باید الان همین الان توی ماز حرکت کنم و دائم پنیرم رو بو بکشم ک اگ داره خراب میشه یا تموم میشه حرکت کنم
استاد جونم برای یکم حرکت توی ماز و رسیدن ب پنیر جدید دیروز عصر تعهد دادم ک شروع جدی داشته باشم برای نقاشی ام و مهارت هام رو توی سیاه قلم افزایش بدم
بلاخره خدا منو هدایت میکنه اول نشانه هاش رو میبینم
مطمئنم خدا ب شجاعان پاسخ میده
الان اولین تصمیمی ک همین جا گرفتم اینک روزانه تمرین نقاشی کنم ب خودموتعهد بدم روزی یک ساعت کار کنم و الگو نقاش موفق پیدا کنم و باورهای آگاهانه در مورد علاقه ام بسازم
میخوای روی این سه تا قدمی ک میخوام بردارم تمرکز کنم
هدف بعدی؟! خدای من، من حتی درمورد هدف فعلی زندگیم هم مطمئن نیستم.
خدایا بهم قدرت بده، قدرت حرکت کردن، بهم جسارت این رو بده که شروع کنم. خدایا بهم بگو. خدایا بهم نشون بده که الان اولویت زندگیم چی باید باشه. خدایا برام وقت خالی کن. بذار از وقتم برای خودم استفاده کنم نه اینکه در خدمت اطرافیان باشم.
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
سلام استاد عزیزم
سلام استاد شایسته ی عزیزم
سلام دوستان الهی و ارزشمندم
استاد من اخلاقم اینجوریه که بیشتر مواقع هدایت خداوند رو نمیگیرم،بعد که میام فکر میکنم به اتفاقات میبینم چقدر خداوند در هر لحظه واقعا داره منو هدایت میکنه به سمت خواسته هام،درسته که الان وسط اقیانوسم و خشکی رو نمیبینم اما به خودم گفتم باید یاد بگیرم ویژگی صبار بودن رو در خودم تقویت کنم،اونقدر روی خودم کار کنم و ادامه بدم تا به ساحل برسم،من این مدت همش میگفتم خدایا میدونم باید یه چیزی تغییر کنه اما نمیدونم چی،تو بگو من انجامش میدم،با اینکه داشتم با دوره هم جهت با جریان خداوند پیش میرفتم اما احساس کردم زندگیم استپ شده،اتفاقات تکراری،درآمد ثابت،روابط همچنان تووی باتلاق،سلامتیم هم داره به مشکل برمیخوره،چندین مرتبه پشت سر هم تصادف کردم،هی میگفتم خدایا یعنی چی،تو داری یه هشدارهایی رو به من میدی،من چیو باید تغییر بدم،از اونجاست که سالهاست دانشجو شما هستم،فقط میدونستم باید از درون تغییر کنم،اون تغییر باید از درون اتفاق بیوفته نه از بیرون،من نباید کاری با دنیای بیرونم داشته باشم،باید کار به دنیای درونم داشته باشم،خب با هدایت خداوند شروع کردم مجدد روی دوره احساس لیاقت کار کردن،هی باز یه اتفاقاتی میوفتاد،چندروز فاصله میگرفتم،بعد میگفتم نه این اتفاقات مال فرکانس های قبلی منه،باید دوباره شروع کنم،انگار جهان جدیت منو دید که واقعا میخوام تغییر کنم،دوباره برگشتم از جلسات اول دوره احساس لیاقت و همچنان دوره همجهت رو هم پیش میبردم،دیگه فقط رسیدم به یه جایی که مثلا توو یک ماه هیچ تصادفی نداشتم،گفتم خدارو شکر انگار تازه از زیر صفر به صفر رسیدم،و همچنان داشتم ادامه میدادم که پروژه «تغییر را در آغوش بگیر» روی سایت قرار گرفت،گفتم خدایا این پروژه اومده خب من هم دارم روی دوره احساس لیاقت کار میکنم و هم دوره هم جهت با جریان خداوند،وقت کم میارم برای این پروژه،که خبر خوش رو با جلسه اول پروژه شنیدم که مکمل دوره احساس لیاقت،چقدر خوشحال شدم و شادمانه دارم روی خودم کار میکنم،
استاد تووی این چندماه که روابطم به مشکل برخوردن،تا به حال تجربه اینجوری نداشتم،که دو نفر هی بخوان منو به سمت خودشون کش بدن،یکی منو میکشید سمت خودش،اون یکی ام همینطور و من میخواستم هر دو نفر رو نگه دارم،که هر چقدر بیشتر تلاش میکردم،بیشتر چک و لگد میخوردم،آرزوی احساس خوب داشتم،فقط این مابین سایت رو رها نکردم،کلمه به کلمه دوره هم جهت رو داشتم مینوشتم،کامنت میخوندم،اما اونقدر له شده بودم که احساس خوب رو تووی زندگیم گم کرده بودم،بخاطره همین همش درگیر بیمارستان و دارو خوردن شدم،حمله های عصبی،گریه های وحشتناک که خدایا این چه شرایطیه،تو گفتی کسی که عزیزشو از دست بده اگه بتونه ذهنشو کنترل کنه،پاداش بزرگ بهش میدی،منکه برادرم فوت کرد،به جز همون ده روز اول تموم تلاشمو کردم که ذهنمو کنترل کنم،په این بود پاداشت،این چه مشکلی که من تووش گیر کردم اخه،با خدا هم درگیر شده بودم اما چون قانون رو میدونستم،تموم تلاشم این بود که احساسمو خوب کنم،چندروز خوب میشدم دوباره همه چیز خراب میشد،چون من اونقدر سرخورده شده بودم که نمیتونستم تصمیم بگیرم،تصمیمم که میگرفتم هیچکدوم رو نخوام تووی زندگیم باشند،باز هم اونها منو ول نمیکردن و من هم از روی دلسوزی و رحم و مروت دوباره از تصمیمم باز میگذشتم،باز روز از نو روزی از نو،الان فشارها خیلی کمتر شده اما هنوز تموم نشده،امیدوارم با کار کردن روی خودم این مسئله رو خداوند برام حل کنه
و اما تمرین:
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
وقتی حسابدار فروشگاه نزدیک خونمون شدم،خب خیلی کارها انجام دادم،ولی از یه جایی به بعد چیزی نبود که یادش بگیرم،تصمیمم این بود که رها کنم برم سر کار جدید،اما چون شرایطم عالی بود،نمیخواستم محیط امنمو رها کنم برم تووی چالش،تا اینکه با کارفرمام به یه مشکل برخوردم،چندروز نرفتم سرکار،اما امید داشتم که درست بشه،برگردم چون نمیخواستم تووی چالش محیط جدید،آدم های جدید،کار جدید قرار بگیرم،فشارها بهم نشون میدادن باید برم اما من زده بودم به بیخیالی،تا اینکه همون چندروزی که نرفتم سرکار با پدرمم بحثم شد،یه بحث کاملا الکی،پدرم یه کشیده محکم کوبید تووی گوشم،اونجا بود که فهمیدم این کشیده رو بابام نزدم،این کشیده رو جهان بهم زد باید حتما برم،دیگه ترسیده بودم که اتفاق بدتری نیوفته،در واقع جهان زور گذاشت پشت سرم تا حرکت کردم و مهاجرت کردم به مرکز استانم،و رفتم سرکار جدید،آدم های جدید،همه چیز جدید،همون چیزی که خودم میخواستم،خوشحال بودم،خونه گرفتم همون محله ایی که همیشه میگفتم اگه برم اهواز فلان محل خونه میگیرم،همه چیز دست به دست هم داد و من تووی پادادشهر خونه رهن کردم و تنها زندگی کردن رو هم تجربه کردم،بعد از یک سال و نیم گفتم نه این کاری نیست که دیگه بخواد چیزی یادم بده،بازم له شدم و تصمیم گرفتم برگردم شهرمون و کسب و کار خودم رو شروع کنم،و الان یک سال و نیم کسب و کار خودم رو دارم اما باز حس میکنم همه چیز ایستا شدم و ایندفعه قبل از اینکه له بشم گفتم خدایا هر کاری بگی انجام میدم،تو فقط بگو،و هدایت اومده فعلا روی خودم کار کنم و من دارم انجامش میدم.
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
هدفم دانشگاه رفتن بود،وقتی دانشگاهم تموم شد،گفتم من اصلا آدمش نیستم،توو خونه بشینم،روزهامو شب کنم،شب هامو صبح،سریعا بعد از دانشگاهم،نشستم ده ماه برای ارشد درس خوندم،اما چون شهر موردنظرم قبول نشدم،نرفتم،باز سریعا رفتم یه کلاس نرم افزار یاد گرفتم،بعدشم رفتم سرکار،تووی یک ماه،سیزده بار اخراج شدم،اما کم نیوردم ادامه دادم،تووی این سالها خیلی به چالش برخوردم اما همیشه در حرکت بودم و الان که اینجا تووی کسب و کار خودم هستم و دارم تمرین این جلسه رو انجام میدم
برای سلامتیم،احساس کردم جسمم داره وا میره،تصمیم گرفتم برم باشگاه و الان چندماهی که باشگاه مو شروع کردم،خدارو شکر اندامم بهتر شده،و بخاطره اینکه ورزش میکنم سعی میکنم کربوهیدرات رو کمتر مصرف کنم تا آروم آروم برگردم به سمت قانون سلامتی….
بابت خریدن ماشینم،همین چندروز پیش بود که گفتم من یک سال و نیم این ماشین رو دارم انگار وقتشه که ماشینم عوض بشه قبل از اینکه تووی خرج بیوفته،از قبل مدل ماشین جدیدمو انتخاب کردم،نشونه ها اونقدر واضح دارند میان که بزودی عوض میشه که یه جورایی خیالم راحته که بهش میرسم،نمیدونم از کجا ولی میدونم انجام میشه چون یکی دو بار هم پای معامله رفتم اما چون مدلش پایین بود،نگرفتم،گفتم یه ماشین خوب میخوام،شده صفر بگیرم،صفر بگیرم،نمیدونم از کجا قراره پولم تکمیل بشه،اما میدونم که میشه،چون من در مسیر درست هستم…
خدایا شکرت که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن توست…
من وقتی تصمیم گرفتم آزخودم درآمد داشته باشم شروع کردم به خیاطی کردن اولش فقط یک تصمیم بود واصلا کسی نمی دونست من می خوام خیاطی کنم و مشتری نداشتم طبق آموزش های شما می رفتم تو طاقی که چرخ خیاطی و بود و تصور می کردم که چند دست پارچه از مشتری ها کنار چرخم گذاشته شده ومن باید بدوزمشون وبعد به کسانی که با هاشون هم صحبت می شدم مثل همسایه یا فامیل یا خواهر و برادرهایش عکس لباسهای که برای خودم ودخترم دوخته بودم نشون می دادم و درباره خیاطی با آنها صحبت می کردم ولی گفتم که این کار بلدم واگه بخوان براشون می دوزم
اول همسایمون پارچه آورد دوختم بعد کمکم دیگران هم آوردم و به مشتریان اضافه شد
کار به جای رسید که انقدر مشتریها زیاد شدن که دیگه نمی تونستم به موقع تحویل بدم
اما به همین بسنده نکردم تصمیم گرفتم کار گسترش بدم الگوهای فرم مدرسه را خریدم آموزش های زیادی خریدم و شروع کردم به یاد دادن چیزی های که یاد داشتم وهر روز به علم و آگاهی خودم در این زمینه افزودن وحالا تصمیم دارم کارگاه و آموزش گاه تولیدی بزنم واین را مدیون شما بودم با شما و آموزشهای خوب شما هستم
اگه من با تمام وجودم ذهنم را کنترل کرده بودم و به با تمام وجودم به آموزش های شما عمل کرده بودم تا حالا حتماً تولیدی راه افتاده بود
افسوس می خورم که چرا درست به آموزشهای شما عمل نکردم واین قدر کند پیش میرم
استاد عزیزم اشک تو چشمام جمع شده واز دست خودم خیلی ناراحتم ذهنم هر جا دلش می خواد میره ومن هنوز نتونستم راهی برای مهارش پیدا کنم می ترسم از خودم می ترسم
سپاسگزار خداوندم که در این فضای زیبای سایت در حال کسب اگاهی های ناب و عمل به اونها هستم
خدای خوبم استاد نازنین م با تمام قلبم سپاسگزارتون هستم
رسبدن به هدف پایان نیست
سکون آغاز سقوط است
استاد جان با تمام وجودم این جمله رو درک کردم و با پوست و استخوانم لمسش کردم
ای کاش خیلی زودتر به این مفهوم میرسیدم
اما باز هم خدارو بسیار شاکرم که دستمو گرفت و به این استاد بی نظیر و این مسیر زیبا هدایتم کرد
استاد جان دوستان عزیزم من از 14 ود15رسالگی دنبال بهبود و یادگیری بودم،
و از همون موقع برای خودم درامد داشتم
بعد از دیپلم و قبولی با معدل عالی در آزمون سه سازمان عالی قبول شدم به لطف خدا
و در بانک امور بین اللمل مشغول شدم
از همون روزها با وجود کار بسیار ( به دلیل گستردگی ارتباطات بین اللملی مالی بانکها با بانکهای نامبر وان دنیا) و علاقه ی شدید من به امور بین اللملی و لطف خداوند در بخش بینالملل بانک مشغول به کار شدم
و کارهای مختلف رو یاد گرفتم
همزمان وارد دانشگاه شدم و کارشناسی م رو با رتبه ی عالی گرفتم
زمانی بود که تازه ساخت و ساز در تهران شروع شده بود و من بسبار دوست داشتم اینکارو انجام بدم
در کنار کارمندی و دختر 10ساله و یه پسر 5 ساله شروع کردم به ساختن ملک
خیلی بهم سخت گذشت
کسی همراهم نبود
کارمند بانک بودم و میبایست پاسخگوی مسبولیتهام نیز باشم در این سازمان
از طرفی تمام امور شهرداری و گرفتن مجوزها و نقشه ها و استارت کار با خودم بود
به لطف خدا همه ی اینها انجام شد
بعضی روزها من وسط کار روزانه باید مرخصی میگرفتم میرفتم شهرداری برای جلو بردن کار
که خودتون میدونید چقدر کارای اداری در شهرداری زمان میبره
اونم موقعی که خودتو بین اون همه اقایون سازنده میبینی که اکثریت فقط همین پروژه رو داشتن و مثل من نیاز به هماهنگی با اداره و پاسخگویی به روسا رو نداشتن و تا ساعتها میتونستن تو شهرداری بدون هیچ دغدغه ای بشینن و پرونده شون رو جلو ببرن
ولی اوضاع برای من فرق داشت
من مرخصی ساعتی میگرفتم و باید بموقع برمیگشتم
بعضی روزها من بعد از ساعت کاری م تا ساعت 5 و 6 بعد از ظهر تو شهرداری و ناحیه بودم برای پس گرفتن بیل و کلنگ و چکش مثلا بدلیل اعتراض همسایه
یا ریختن نخاله ی ساختمانی جلوی در
و ، ،
حالا حساب کنید ساعت 6 خسته و داغون برمیگردیدبه خونه و کلی مسئولیت در منزل
بعضی روزها دنبال ماسه و سیمان و گرفتن مجوز از ادارات مختلف برای خرید دولتی این اقلام ساختمونی
بالأخره بعد از فراز و نشیبهای زیاد و با عشقی که داشتم ادامه دادم و یه ساختمون چهار واحدی به لطف خدا با نقشه ای عالی به مرحله ی بهره برداری رسبد
من همیشه به خودم میبالم که تونستم با افتخار تنهایی و البته کمک دستان خداوند اینکارو انجام بدم
اون موقع که ساختمون آماده شد خیلی ذوق داشتم
و هر چهار واحد رو اجاره دادم
بدلیل بیشتر شدن مسئولیتم در بانک و ارنقا شغلی م و متاسفانه عدم همکاری از طرف همسرم در یکسری از مسبولیتهای منزل و بچه ها
و مهمتر از همه عدم آگاهی از ادامه دادن و حرکت کردن و نخوابیدن در باد موفقیتها
با خودم گفتم خوبه
خدارو شکر الان چهار واحد دارم
اجاره میگیرم
حقوق خودمم هست فعلا خوبه
متوجه نبودم که نه آقا جان اگه ادامه ندی پسرفت میکنی
هیچ چیز خوبی باقی نمی مونه تا ابد
بچه ها اینم بگم همزمان با من برادر همسرم هم شروع کرده بود به ساخت و ساز در تهران
ایشون کارمند ایران خودرو بود از اونجا استعفا داد
و وارداین حرفه شد درست همزمان با من
تمام تمرکزش رو گذاشت برای پیشرفت مالی
اول با شراکت شروع کرد
بعد از سه سال جدا شد از شریک کاریش و خودش به تنهایی ادامه داد و تا الان تیز این روند ادامه داره و ماشالله چندین و چند ملک و خونه و ویلا و ماشین
ولی من متوقف کردم خودمو
و راضی شدم به اون شرایط خوب و عالی و ادامه ندادم
اینم بگم من بسیار تنها هر سه جبهه رو ادامه دادم
و فکر کردم حالا کمی خستگی م در بره دوباره شروع میکنم
اما اینکه استاد میگن باید حرکت کنی همیشه و خودت برای خودت چالش درست کنی
وگرنه جهان وارد عمل میشه
متاسفانه من در گیر یکسری مسایل خانوادگی شدم و فقط کارمندی رو ادامه دادم
خداو شکر به جایگاه خیلی خوبی رسبدم
اما الان که مقایسه میکنم خودم رو با برادر همسرم
ایشون خیلی خیلی بهترن
شاید میبایست از کارم استعفا میدادم
اما ترسهام و اینکه این سازمان اعتبار و جایگاه خوبی داره در اجتماع و خودمم همینطور به جایگاه قابل فبولی به لطف خدا رسبده بودم
اینکارو نکردم
خدارو صد هزار مرتبه شکر میکنم الان موقعیت خیلی خوبی دارم
ولی میتونستم و میشد که از این هم عالی تر باشه
الان چند مدتیه با تمام وجودم میخوام تغییرات بزرگی در همه ی جنبه های زندگیم داشته باشم
می خوام به آزادی در همه ی جنبه ها برسم
میخوام روابطم گسترده تر باشه با انسانهای فوق العاده
میخوام جهانمو زیباتر و زیباتر کنم
الان به لطف خدا هدایت شدم بهدیادگیری یه مهارت جدید که خیلی دوسش دارم
به لطف خدا دارم آموزش میبینم و بمحض رسیدن نتایج میام و میگم از نتایجم
همزمان یه مسیری هم در ذهنم هست که باید از شاگردی کردن شروع کنم
دوسش دارم و از خدا میخوام با قدرت بی نهایتش که همیشه هوامو داشته و انسانهای فوق العاده سر راهم گذاشته وارد عمل بشه و دستان مهربون و قدرتمندش رو بفرسته و من شروع کنم به یادگیری و آموزش و انشالله استارت کسب و کاررشخصی م
از خدای عزیزم برای همگی تغییرات بزرگ در مسیر درست
مسیر پر از ثروت نعمت سلامتی و برکت رو خواهانم
خدایا ما به هر نیکی به هر رحمت به هر خوبی به هر نوری که از طرف تو برسه سخت محتاجیم
درود و خداقوت به استاد عزیز و همه همراهان خوب سایت
یکی از مهمترین مثالهای من در اینباره در مورد کنکور بود زمانی که دانشگاه دلخواهم قبول شدم دیدم که به یکباره تمام انگیزه من از بین رفت و دیگه هیچ هدفی نداشتم و یه جورایی میتونم بگم در مومنتوم منفی افتادم و همش اتفاقهای نادلخواه برام ایجاد میشد.
مثالهای مختلفی در اینباره دارم که خب میشه گفت تقریباً الگوی همشون یکسان هست اما دوست دارم درسهایی که از این مثالها گرفتم را دربارش صحبت کنم، انشالله که به هممون کمک کنه.
در مثال کنکور اواین چیزی که خیلی برام واضحه اینکه من در رقابت با دیگران دوست داشتم که اون دانشگاه خاص قبول بشم و شاید اگر خود واقعی من را بررسی میکردی چیز دیگری را میخواست اما اون زمان فکر میکردم که درستترین انتخاب را دارم. نکتش اینجاست وقتی ما به جای شناخت علایق خودمون سعی میکنم مسیرهای دیگران را بریم نمیتونیم انگیزههای صحیحی داشته باشیم و ازشون تغذیه بشیم. در واقع نکته مهم بعدی داشتن انگیزههای محکم و قوی برای خودمونه چون طبق مکانیزم مغز ما وقتی چیزی براش منطقی بشه انجامش میده و اگر این منطقها محکم نباشه ممکنه انسان یه سری چیزها بدست بیاره اما اون مسیر نمیتونه ادامهدار باشه.
یه نکته مهمی که در ادامه پیش میاد اینه ازونجاییکه همیشه یه احساس بد به دلیل رقابت یا خودکمبینی و چیزهای دیگه هست انسان نمیتونه از مسیر لذت ببره و سپاسگزار باشه.
نکته بسیار مهم دیگه موضوع ارزشهاست؛ وقتی انسان ارزشهای سالمی برای خودش تعریف کنه میتونه انگیزهها و اقدامات سالمی هم داشته باشه و همین حال خوب حاصل از این موارد باعث میشه هدایت بشه به مسیرهای آسان.
چند روز پیش یه گفتگویی را داشتم میدیدم درباره رونالدو که یکی از اون عزیزان میگفت با تعجب رونالدو دیگه باید چقدر پول دربیاره که بیخیال فوتبال بشه؟ بعد من همان موقع فکر کردم من هم تا قبل از آشنایی با استاد همینجوری فکر میکردم اما از وقتی اومدم به خلق ارزش فکر کردم همه چیز واقعاً دگرگون شد.
وقتی آدم به این فکر میکنه که خداوند مهمترین خصلت خودش یعنی خلاقیت را در وجود ما قرار داده متوجه میشه بحث بحث خلق کردنه، پول تنها یک پاداش بهقول استاد اضافیه و البته که باید باشه.
من به شخصه فکر میکنم عزیزانی که مباحث مالی براشون مهمه برای درک بهتر این فایل دورههای ثروت استاد را تهیه کنند چون احساس کردم ممکنه برداشت درستی از موضوعات این فایل نشه تا قبل از اینکه آگاهیهای دوره ثروت درک نشده باشه.
مورد مهمی دیگهای که به ذهنم میرسه بحث باورهاست. من فکر میکنم همه ما هدفهای خوبی داریم اما چون باورهای درستی نداریم قدمی هم برنمیداریم.
یه نکته اساسی دیگه هم بحث تکامله، انسان ذاتاً دوست داره تکامل را در نظر نگیره و به همین خاطر ممکنه حتی باورهای درستی هم داشته باشه و اقدام هم انجام بده اما چون دوست داره سریع نتیجه بگیره به محض برخورد با چالشها ممکنه متوقف بشه.
بحث غرور و عدم نگاه درست به فراوانی هم میتونه موانع مهم دیگهای باشند، این که ما از رسیدن به هدفها احساس غرور داشته باشیم اصلاً چیز بدی نیست اما کسی که باور درستی نسبت به فراوانی داشته باشه خیلی در باد عرور نمیمونه و بیشتر نگاهش به کسب نتایج بزرگتره و اون هدف را بهعنوان سندی از امکانپذیری پیش خودش در ذهن و قلبش نگه میداره.
بهعنوان حسن ختام دوست دارم در مورد خدمت به خلق و عشق هم صحبت کنم که به نظرم موارد بسیار کمککنندهای هستند در هدفگذاری.
هیچ انسانی را ندیدم تابهحال که از عشق و خدمت به خلق سیر شده باشه. اگر ما بتونیم همیشه به این 2 موضوع فکر کنیم خیلی خوب میتونیم هدفگذاری کنیم و در مسیر بمونیم و پیشرفت کنیم. تمام زیباییهای جهان که امروز شاهدش هستیم نتیجه همینه.
خداروشکر میکنم که فرصت داشتن از این پروژه استفاده کنم
برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و نابترین تجربیات را آرزومندم
مدتیه که دغدغه تغییر شغل دارم و احساس میکنم که راکد و بدون پیشرفت هستم و بابت زمانی که نوی اداره میگذرونم ناراحت و دغدغه مندم، خدا رو شکر هزاران بار که این فایل امروز من رو تایید کرد که درست فکر میکنم و باید بیشتر تلاش کنم باورهامو درست کنم که هدایت بشم به شغل مورد علاقم
که البته میدونم به یاری خداوند که همه چیز از اوست این اتفاق در زمان مقرر و به بهترین شکل برای من رخ میده
و میام و اینجا مینویسمش
من همیشه اعتقاد داشتم که خداوند من رو در اغوش گرفته و همیشه هم اینو بیان میکردم
و وقتی دوستم بهم گفت که این دوره روی سایت قرار گرفته، برای من یک نشانه بود که باید این دوره رو با دقت گوش و عمل کنم
تا درهای بیشتری به روم باز بشه و سوالاتم پاسخ داده بشه،
سلام به استاد عزیزم، مریم بانوی بی نظیر و دوستان هم فرکانسی نازنین.
من مدتهاست که کامنتی نذاشتم و اینم بگم چنان خیمه زدم روی کامنتهای دوستان و انقدر درّ و الماس از کامنتای دوستان به دست آوردم و از طرفی انقدر نتایج از دوره های استاد گرفتم(یکیش از بین رفتن یک بیماری بعد از 4 سال به طرز معجزه آسا) که با خودم میگم به جای نوشتن بشین فایل گوش بده و کامنت بخون ولی از اونجا که استاد تاکید زیاد دارن که از خودمون ردپایی بگذاریم تصمیم گرفتم تنبلی نکنم و این فرمایش استاد رو هم انجام بدم. حتما نوشتن کامنت هم برای من نتایج خواهداشت.
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
طعم این تجربه را بارها در زندگی چشیده ام. من بعد از اینکه از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و در آزمون استخدامی یک سازمان دولتی با رتبه یک پذیرفته شدم(18 سال پیش) از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم و احساس میکردم تمام آنچه را که میخواستم به دست آوردم.
چون در آن سالها پذیرفته شدن در سازمانهای دولتی کار راحتی نبود. همزمان با قبولی در آزمون استخدامی، مقطع ارشد در دانشگاه شهید بهشتی هم قبول شده بودم برای این مقطع هم بسیار زحمت کشیده بودم اما چون اولویت من کار بود و درس خواندن همزمان با کار برایم سخت بود، بعد از یک ترم از دانشگاه انصراف دادم.
با اینکه خیلی از اساتید و دوستان بهم گفتند که داری اشتباه میکنی حیفه درستو رها نکن چند سال دیگه پشیمون میشی فضای رقابتی زیاده وباید تحصیلات بالایی داشته باشی. ولی استخدام شدن در سازمان دولتی چشم و گوش مرا بسته بود. و فکر میکردم فقط باید کار کنم و نمیتوانم همزمان درس بخوانم و انصراف دادم.
خلاصه بعد از پنج سال کار کردن و روزمرگی دچار افسردگی شدم فهمیدم که باید ادامه تحصیل بدم و فقط با درس خوندن حال من خوب میشه ولی انقدر درگیر کار و آدمها و مشکلات شده بودم که چندین بار تصمیم به استعفا گرفتم تا فرصت داشته باشم درس بخونم.
ولی جرات استعفا دادن هم نداشتم چون یه بار از دانشگاه انصراف داده بودم اونم از دانشگاه شهید بهشتی. همش فکرمیکردم دیگران درباره من چه فکری می کنند. که این دختره تا به یه هدفی میرسه دلشو میزنه و رها میکنه و حالا میخواد کارشو ول کنه.
خلاصه مدتها پیش مشاوران زیادی رفتم و همشون وقتی حال افسرده مرا می دیدند و اینکه چقدر به درس و کتاب علاقه دارم ولی کارم انقدر زیاده که نمی توانم درس بخوانم همشون میگفتند از کارت استعفا بده تا بتونی ادامه تحصیل بدی تو اشتباه کردی وارد کار شدی تو باید دنبال فضای آکادمیک و علمی باشی.
تا اینکه یه روانشناسی پیدا شد و به من گفت یه مدت با روش من روی خودت کار کن بعدش با روحیه خوب تصمیم به استعفا بگیر. تو حالت افسردگی و خشم نباید تصمیم بگیری.
الان که فکر میکنم همون مبحث مدارهاست که استاد عباسمنش توضیح داده بودند که وقتی مدارت عوض میشه و رشد میکنی خود به خود اتفاقات خوب میفته و تصمیمات درست میگیری.
من با روش ایشون روی خودم کار کردم کم کم حالم بهتر شد و تونستم در حین کار کردن درس هم بخوانم شاید باورتون نشه چنان انرژیی کسب کرده بودم که با اینکه تقریبا تمام روزهای هفته رو از صبح تا 8 شب سرکار بودم ولی وقتی از سرکار برمیگشتم خونه بعد از کمی استراحت تا نیمه های شب گاهی هم تا خود صبح درس میخواندم وبعد می رفتم سرکار.
بعد از 4 ماه درس خواندن تونستم با رتبه 14 رشته علوم اعصاب دانشگاه شهید بهشتی قبول بشم. در اوج ناباوری برای مشاورم و دوستانم که چجوری من این کار رو انجام دادم. منی که تک بعدی بودم و فقط یه کار از من بر میومد. حالا بدون استعفا دادن از کار درس هم خواندم و یه دانشگاه خیلی خوب قبول شدم.
خلاصه از ارشد علوم اعصاب با معدل بالا فارغ التحصیل شدم و تصمیم به ادامه تحصیل داشتم در خارج از کشور. کلی مقاله داشتم و کلاس زبان میرفتم و… و به هدفم که مهاجرت بود نزدیک شده بودم. از دید همه موفق بودم. کار دولتی که داشتم و یک فرد باسواد و بسیار مشتاق پیشرفت هم بودم. ولی نمی دانم غرور بود چی بود که یهو انگیزمو از دست دادم و گفتم چه کاریه بخوام مهاجرت کنم من که ایران کار دارم و در نهایت از ادامه تحصیل در خارج از کشور منصرف شدم.
البته اتفاقات بسیاری هم افتاد. قبولی در مقطع دکترا در یکی از دانشگاههای ایران و دوباره نرفتن که در فرصت دیگر توضیح خواهم داد.
این بار بعد از سه سال دچار افسردگی شدم که چرا منی که انقدر به مطالعه علاقه مند هستم و انقدر فضای علمی و پژوهش را دوست دارم چرا بعد از رسیدن به اون نقطه رها میکنم. دوباره تصمیم به درس خواندن گرفتم. دیگر با تجربه شده بودم که میتوان هم کار کرد و هم درس خواند و در دانشگاه دولتی شاگرد اول شد. شاید باورتون نشه این بار رشته مدیریت دولتی در مقطع ارشد و دوباره در دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم با رتبه 56. و اینم بگم پارسال با درجه عالی از بهشتی فارغ التحصیل شدم.
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت.
چیزی که این رها کردن ها و دوباره ادامه دادن ها برایم به ارمغان آورد اینه که من خودمو شناختم که حال خوب من فقط بستگی به این داره که به روز باشم به دنبال مهارت و کسب علم باشم. به محض اینکه میرم تو لاک خودم و مشغول روزمرگی و کار یکنواخت میشم افسردگی و بی انگیزگی سراغم میاد. پس نباید درجا بزنم و فقط ادامه بدم.
حالا بگم براتون که این همه درس خوندن برای من چه فایده ای داشت.؟
من اکنون به عنوان یه عضو تاثیرگذار در محیط کارم هستم. در قسمتهای مختلف از من کمک میگیرند با اینکه تحصیلات دانشگاهی اون قسمت را ندارم. جدیدا هم دارند یک سری آموزشایی به من میدن که یه شغل بسیار سطح بالا را به من بدهند و البته آن هم به این دلیل است که میگن انقدر تو مهارت داری و نرم افزارهای مختلفی بلدی که حیفه تو این ردیف شغلی بمونی.
خلاصه من این سبک زندگی رو سرلوحه کار خودم قرار دادم که تا میتونم مهارت کسب کنم و الانم دارم روی یادگیری علم داده کار میکنم که کنار شغل کارمندی هم بتونم برای خودم یه بیزنسی تو این حیطه راه بیندازم.
به نام الله یکتا
سلام به همگی دوستان و استاد عزیز
بار اول که ویدیو رو دیدم انگار روحم و وجودم درست دریافت نکرد آگاهی ها رو
دوباره، سه باره و چهار باره گوش دادم
یک نکته توی زندگیم نظرم رو جلب کرد :
من هرموقع که نشونه های بد می یومد برای من که این مسیر مسیر درست نیست
انگار می فهمیدم و به من الهام میشد که باید دستت رو بدی تو دست خدا و در آغوشش به خواسته هات و زیبایی ها هدایت بشی و متحول بشی
اما من ساکن موندم
و متاسفانه مثل گروهی شدم که در قرآن خطاب می کند
آنهارا(کافران)چه بترسانی چه نترسانی ایمان نمی آورد
یکدفعه حالم گرفت به خودم گفتم من که اینقدر ادعام میشد
یعنی من که هر وقت مغرور و راحت بودم تغییر نکردم
و جزو گروهی که با نشونه های بد که این مسیر اشتباهه جهان قصد داشت من رو آگاه کنه و من فهمیدم که باید عوض بشم
اما….
چرا تغییر ندادم خودم رو؟؟؟
چه چیزی مانع میشه که خودت رو به چالش بکشی در جهان هستی و متحول کنی همه چیز رو
به قول استاد مسئله تنها ثروت نیست
چی میشه که من میبینم بزرگانی همچون پیامبر ،
امام علی ،ابو حمزه ،امام حسن مجتبی که چهار بار تمام دارایی رو بخشید به نیازمندان و هیچ شد اما دوباره ساخت دارایی رو
اینقدر اینها پله های ترقی و کمال را طی کردند
جوری عاشقانه و خالصانه عبادت و عشقبازی می کنند با رب خودشون
که انسان و خود من دچار تحیر می شم از این پارادوکس که
در نهایت مقام و جایگاه در نهایت بزرگی جوری محتاج پروردگار می بینند خودشون رو که مدام استغفار می کنند
من زندگی استاد رو می بینم که هر لحظه زندگیشون
کمال آیه وَ صَدَّقَ بِالحُسنی فَسَنُیَسِّرُهُ لِلیُسری
می بینم اینهمه نعمت را و غبطه می خورم که چه چیز من رو اسیر کرده
به بالن من سنگ بسته و نمیزاره پرواز کنم
تلاش کردم که واقعا تغییر کنم که به یک کد واقعا مخرب بر خوردم
دوستان ابتدای کامنت یادتونه که در قرآن کریم نوشته کسانی که به نشونه ها اهمیت نمی دهند و می پوشونشون
کسانی مثل من که می بینم داره اوضاع بد و بدتر میشه و تغییر نمیکنند
اینها کافرند
یعنی من کافرم؟؟؟
یعنی هر کس که تغییر نمیکند و هر روز خودش را بهبود نمی بخشد کافر است؟
چرا کافر ؟
چون به قدرت و یکتایی الله باور نداریم
چون به عزتمندی خودمون باور نداریم
چون مشرکیم و فکر می کنیم ما مسئول ۱۰۰ درصد زندگیمون نیستیم و گمان می کنیم عاملی غیر از الله یکتا و سیستم جهانش و همراستایی ما در جهت خواسته هامون و همسنگ شدن ما با اونها شرایط ایدهآل را می سازد
چون باور ۱۰۰ درصد نداریم که با تغییر من زندگیم به گونه ای خواهد شد که خواستار آن هستم
به همین دلیل است که به قول استاد وقتی ندانی و باور نداشته باشی که انتهای این مسیر و این نوقع روش /بهبود همیشگی/
تو را به هرچه می خواهی می رساند
خب قطعا متضرر می شیم
و پا پس می کشیم چون فکر می کنیم که این سختیه تغییر ،نتیجه ای ندارد
ولی اگر باور کنیم که ما سازنده مطلق زندگی هستیم و برای رسیدن به هرچه می خواهیم تنها خودمان و همفرکانسی با آنچه بخواهیم کافیست
و اگر من متحول بشوم دنیای بیرون فقط انعکاس درون من و آن هم گلستان خواهد شدمتصل
ان موقع است که:
با یک کتاب با یک جمله هم ما تغییر می کنیم
مثل استاد که متوجه شدند که باید تغییر کنند و نشونه ها حاکی از تغییر پذیر کردن ما بود
آنموقع به راحتی از بهترین شرایطی که داری
می روی به دل ناشناخته ها تنها به یک دلیل
من شنیدم و باور کردم که اگر تغییر نکنم نابود خواهم شد
و حالا دیگر هیچ چیز مانع از تحول ما نخواهد شد
باید این اهمیت رو درک کرد باید توهم ها رو محو کنیم از صحنه زندگیمون
دیگه نباید ترسید از عوض شدن
من قول می دهم به خودم و هرکه که بخواد تغییر و آنگونه که دوست دارد جهانش را بسازد
خیالمان راحت راحت که:
اگر تغییر کنیم مطمئن باشیم که زندگیمان هم متحول می شود
به شکلی که وقتی به استاد گفتند شکست می خوری و پشیمون شده دست از پا دراز تر بر میگردی همینجا برای کار
استاد گفت :
اگر که من برگشتم و پشیمان بودم شما تُف کن تو صورت من
وقتی اینجوری باور داشته باشیم که این صراط مستقیم است
هیچ چیز جلودار ما نیست
یک جورایی باید سر مسیر تازه ای که در زندگیمون ساختیم غیرتی باشیم
این رو بدونیم که جهان از آن کسانیست
که جرئت تغییر را داشته اند
وای خدا همینطور داره قلبم میزنه
به قول استاد non stop نوشتم و تایپ کردم و یه جورایی پاسخ به خودم و باور های مخرب بود
داستان هم این بود که اول که می خواستم کامنت کنم واقعا صحبتی برای گفتن نداشتم بعد به خدا گفتم خدایا چی کار کنم؟ دوست دارم کامنت کنم اما حرفی برای گفتن ندارم
خداوند من رو هدایت کرد
کلی با هم صحبت و معاشرت کردیم
بعد یک کتاب برای اعمال ماه رمضان بود
گفت اونرو بردار و بازش کن
من هم همینکار رو کردم
ناگهان چشمم به دعای ابوحمزه ثمالی افتاد
بچه ها شاید باور نکنید که حتی صفحه آن رو هم برایم مشخص کرد و من خواندم
که آقا جان اصلا مسئله باور های مخرب تو نیست که حالا نومیدی که من اینهمه مسیر اشتباه رفتم
بزرگان هم در حال خشوع و هر روز محتاج تر به الله بودند و از او مدام استغفار می کردند
به قول استاد هر چی بهتر بشی هر چقدر هم روی خودت کار کنی و تغییر کنی باز باید ادامه بدی برای بهتر شدن
پس این دنیا چیزی نیست که برسیم به جایگاهی و جزو رستگاران شویم
نه خیر
بلکه آن مسیری که ما را به ثروت و سعادت در دنیا و آخرت میرساند چیزی جز تغییر ،تحول و بهبود همیشگی
که با کار کردن رو خودمون و شناسایی و اصلاح کد های مخرب و ساخت باور های مناسب میسر میشود
نیست
با تشکر
در پنا حق
به نام یگانه خالق کیهان
با ارزوی سلامتی و ثروت و شادکامی وارامش برای تمام همخانواده های عزیزم
و درود به استاد عزیزم و خداقوت به سرکار خانم شایسته عزیزم
این فایل همون سکونی بود که توی بعضی فایل ها به اون به درستی اشاره کرده بودی
یا همون بیتی که بعضی وقت ها با شنیدن حرکت و تجربه حرکت دیگران شروع میکنه به بازپخش توی ذهنم
{ما زنده به انیم که ارام نگیریم / موجیم که اسودگی ما عدم ماست}
موج اگه ارام باشه اگه ساکن باشه که بهش موج نمیگن اصلا مفهومی پیدا نمیکنه توی ی اقیانوس بزرگ
من یا حرکت میکنم یا جهان منو وادار به حرکت میکنه
تجربه خودم رو میگم چرا من باید الان این فایل رو بشنوم چرا که سالی با برنامه های جدید برای خودم طرح ریزی کردم
اومدم تا بحال گفتم پارسال با ی کارخونه کار کردی امسال سه تاش کن و دارم انجام میدم حرکت کردم
اگه پارسال مثلا از طرف حسابم nمیلیون جنس خریدم و نتیجه گرفتم و درامد کسب کردم امسال میام رقم ها رو افزایش میدم خریدم رو بیشتر میکنم
من با رقم های که باورم نمیشد شروع کردم رسیدم الان باید این پتانسیل خودم رو به چالش بکشم باید این انگیزه رو در خودم بیشتر کنم
با الگو گرفتن و با استفاده از تجارب خودم
امسال برام سال ادم های جدید سال درامد های جدید سال کار های بزرگ اما با قدم های کوچ هستش
همین امروز صبح برای این خواستم یکی دو تا حرکت کردم ی ذهنیتی یا همون نجوا اومد سراغم پسر از این پول قرض بگیر چه میدونم وام بگیر
اما من تصمیمم رو گرفتم که هیچوقت وام نگیرم منی که از این روش به درامد رسیدم حالا از همون روش با استفاده از باورهای قدرتمند تر با توجه به دست اوردهای که داشتم با توجه به نکات مثبتی که داشتم میرسم
و من نمیدونم چطور خداوند میدونه اما هدف به ظاهر بزرگ من برای خداوند هیچی نیست حتی برای خیلی از ادم های دیگه هیچی نیست پس من هم میتونم
لیاقتشو دارم لیاقت خودمه
توکل میکنم به رب
باید تغییر کنم شرایط الان من شاید به ظاهر ریلکس باشه اما خیلی جا داره خوب تر بشه خیلی ها از من بهتر هستند پس میشه
کلی انرزی دارم دوستان عزیزم کلی خوشحالم و دارم لذت میبرم از زندگی این وتقدیم میکنم به همه عزیزانم و خدا رو شکر میکنم که اینجا هستم
سلام استاد جونم و مریم عزیزم
امیدوارم همیشه شاد و زندگی سعادتمندی داشته باشید
و همیشه غرق در سلامتی و عشق باشید
استاد عزیزم این صحبت های شما واقعا وصف حال منم هست ک توی این کاری ک الان هستم ب عنوان عکاس نه ب صورت حرفه ای حالا کسی ک کار میکنه برای صاحب کارش و درآمدی داره
این کار رو هم دوست دارم ولی علاقه خودم نقاشی هم هست
فعلا ک توی عکاسی هستم و فتوشاپ رو تقریبا خیلیی خوب بلدم ولی یادگیری ام در مورد عکاسی دیگ استاپ کرده فعلا
چند روز پیش شرایطی پیش اومد ک گفتم اگ من بخوام از این جابرم چی دارم؟؟چیکار باید بکنم ؟؟
مثلا بخوام از جیرفت مهاجرت کنم ب کرمان
دیدم ک خیلییی ترسیدم یه عالمه ترس های ترسناک ک اگ بری چی میشه میخوای چیکار کنی اونجا دوباره باید از صفر شروع کنی و …هزارتا نجوای دیگ ک منو محکم چسبوند سرجای اولم
میدونم ک خیلیی توی تغییرات اساسی ترسیدم
و میترسم
میدونم ک ایمان ندارم
بعدش فک کردم همین الان ک ده سال دیگ اصلا بگیم حقوق من توی این جایی ک الان هستم بشه 15 بشه 30 تومان در ماه
خب این طوری ب قول استاد من میشم یه آدم چهل ساله
و مهارتی کم در حرفه عکاسی و تازه چقدر تنبل تر و باورهای نابود تر
نمیدونم استاد
الان اینو نوشتم یکم جاده واضح تر شده شفاف تر شده
از خدا میخوام منو هدایت کنه
الان ک ب قول کتاب پنیر
دارممیبینمپنیرم داره تموم میشه و منم اینقدر غرق این پنیر شدم ک حواسم نیست اصلا ک چی ب چیه
باید الان همین الان توی ماز حرکت کنم و دائم پنیرم رو بو بکشم ک اگ داره خراب میشه یا تموم میشه حرکت کنم
استاد جونم برای یکم حرکت توی ماز و رسیدن ب پنیر جدید دیروز عصر تعهد دادم ک شروع جدی داشته باشم برای نقاشی ام و مهارت هام رو توی سیاه قلم افزایش بدم
بلاخره خدا منو هدایت میکنه اول نشانه هاش رو میبینم
مطمئنم خدا ب شجاعان پاسخ میده
الان اولین تصمیمی ک همین جا گرفتم اینک روزانه تمرین نقاشی کنم ب خودموتعهد بدم روزی یک ساعت کار کنم و الگو نقاش موفق پیدا کنم و باورهای آگاهانه در مورد علاقه ام بسازم
میخوای روی این سه تا قدمی ک میخوام بردارم تمرکز کنم
از خدا میخوام ک منو هدایت کنه
خداجونم سپاس گزارم ووعاشقتممم
و عاشق شمام استاد جونم و مریم جونم
دیگ هرچی چک و لگد خوردم بسه خدایی
به نام خدای توانای شکستناپذیر.
هدف بعدی؟! خدای من، من حتی درمورد هدف فعلی زندگیم هم مطمئن نیستم.
خدایا بهم قدرت بده، قدرت حرکت کردن، بهم جسارت این رو بده که شروع کنم. خدایا بهم بگو. خدایا بهم نشون بده که الان اولویت زندگیم چی باید باشه. خدایا برام وقت خالی کن. بذار از وقتم برای خودم استفاده کنم نه اینکه در خدمت اطرافیان باشم.
خدای خوب من، زندگی کردن رو بهم یاد بده.
الشرح
فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ
ﭘﺲ ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﻓﺮﺍﻏﺖ ﻣﻰﻳﺎﺑﻲ ، پس در نصب ﺑﻜﻮﺵ(٧)
خدایا شکرت بابت آگاهیهای جدید.
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
سلام استاد عزیزم
سلام استاد شایسته ی عزیزم
سلام دوستان الهی و ارزشمندم
استاد من اخلاقم اینجوریه که بیشتر مواقع هدایت خداوند رو نمیگیرم،بعد که میام فکر میکنم به اتفاقات میبینم چقدر خداوند در هر لحظه واقعا داره منو هدایت میکنه به سمت خواسته هام،درسته که الان وسط اقیانوسم و خشکی رو نمیبینم اما به خودم گفتم باید یاد بگیرم ویژگی صبار بودن رو در خودم تقویت کنم،اونقدر روی خودم کار کنم و ادامه بدم تا به ساحل برسم،من این مدت همش میگفتم خدایا میدونم باید یه چیزی تغییر کنه اما نمیدونم چی،تو بگو من انجامش میدم،با اینکه داشتم با دوره هم جهت با جریان خداوند پیش میرفتم اما احساس کردم زندگیم استپ شده،اتفاقات تکراری،درآمد ثابت،روابط همچنان تووی باتلاق،سلامتیم هم داره به مشکل برمیخوره،چندین مرتبه پشت سر هم تصادف کردم،هی میگفتم خدایا یعنی چی،تو داری یه هشدارهایی رو به من میدی،من چیو باید تغییر بدم،از اونجاست که سالهاست دانشجو شما هستم،فقط میدونستم باید از درون تغییر کنم،اون تغییر باید از درون اتفاق بیوفته نه از بیرون،من نباید کاری با دنیای بیرونم داشته باشم،باید کار به دنیای درونم داشته باشم،خب با هدایت خداوند شروع کردم مجدد روی دوره احساس لیاقت کار کردن،هی باز یه اتفاقاتی میوفتاد،چندروز فاصله میگرفتم،بعد میگفتم نه این اتفاقات مال فرکانس های قبلی منه،باید دوباره شروع کنم،انگار جهان جدیت منو دید که واقعا میخوام تغییر کنم،دوباره برگشتم از جلسات اول دوره احساس لیاقت و همچنان دوره همجهت رو هم پیش میبردم،دیگه فقط رسیدم به یه جایی که مثلا توو یک ماه هیچ تصادفی نداشتم،گفتم خدارو شکر انگار تازه از زیر صفر به صفر رسیدم،و همچنان داشتم ادامه میدادم که پروژه «تغییر را در آغوش بگیر» روی سایت قرار گرفت،گفتم خدایا این پروژه اومده خب من هم دارم روی دوره احساس لیاقت کار میکنم و هم دوره هم جهت با جریان خداوند،وقت کم میارم برای این پروژه،که خبر خوش رو با جلسه اول پروژه شنیدم که مکمل دوره احساس لیاقت،چقدر خوشحال شدم و شادمانه دارم روی خودم کار میکنم،
استاد تووی این چندماه که روابطم به مشکل برخوردن،تا به حال تجربه اینجوری نداشتم،که دو نفر هی بخوان منو به سمت خودشون کش بدن،یکی منو میکشید سمت خودش،اون یکی ام همینطور و من میخواستم هر دو نفر رو نگه دارم،که هر چقدر بیشتر تلاش میکردم،بیشتر چک و لگد میخوردم،آرزوی احساس خوب داشتم،فقط این مابین سایت رو رها نکردم،کلمه به کلمه دوره هم جهت رو داشتم مینوشتم،کامنت میخوندم،اما اونقدر له شده بودم که احساس خوب رو تووی زندگیم گم کرده بودم،بخاطره همین همش درگیر بیمارستان و دارو خوردن شدم،حمله های عصبی،گریه های وحشتناک که خدایا این چه شرایطیه،تو گفتی کسی که عزیزشو از دست بده اگه بتونه ذهنشو کنترل کنه،پاداش بزرگ بهش میدی،منکه برادرم فوت کرد،به جز همون ده روز اول تموم تلاشمو کردم که ذهنمو کنترل کنم،په این بود پاداشت،این چه مشکلی که من تووش گیر کردم اخه،با خدا هم درگیر شده بودم اما چون قانون رو میدونستم،تموم تلاشم این بود که احساسمو خوب کنم،چندروز خوب میشدم دوباره همه چیز خراب میشد،چون من اونقدر سرخورده شده بودم که نمیتونستم تصمیم بگیرم،تصمیمم که میگرفتم هیچکدوم رو نخوام تووی زندگیم باشند،باز هم اونها منو ول نمیکردن و من هم از روی دلسوزی و رحم و مروت دوباره از تصمیمم باز میگذشتم،باز روز از نو روزی از نو،الان فشارها خیلی کمتر شده اما هنوز تموم نشده،امیدوارم با کار کردن روی خودم این مسئله رو خداوند برام حل کنه
و اما تمرین:
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
وقتی حسابدار فروشگاه نزدیک خونمون شدم،خب خیلی کارها انجام دادم،ولی از یه جایی به بعد چیزی نبود که یادش بگیرم،تصمیمم این بود که رها کنم برم سر کار جدید،اما چون شرایطم عالی بود،نمیخواستم محیط امنمو رها کنم برم تووی چالش،تا اینکه با کارفرمام به یه مشکل برخوردم،چندروز نرفتم سرکار،اما امید داشتم که درست بشه،برگردم چون نمیخواستم تووی چالش محیط جدید،آدم های جدید،کار جدید قرار بگیرم،فشارها بهم نشون میدادن باید برم اما من زده بودم به بیخیالی،تا اینکه همون چندروزی که نرفتم سرکار با پدرمم بحثم شد،یه بحث کاملا الکی،پدرم یه کشیده محکم کوبید تووی گوشم،اونجا بود که فهمیدم این کشیده رو بابام نزدم،این کشیده رو جهان بهم زد باید حتما برم،دیگه ترسیده بودم که اتفاق بدتری نیوفته،در واقع جهان زور گذاشت پشت سرم تا حرکت کردم و مهاجرت کردم به مرکز استانم،و رفتم سرکار جدید،آدم های جدید،همه چیز جدید،همون چیزی که خودم میخواستم،خوشحال بودم،خونه گرفتم همون محله ایی که همیشه میگفتم اگه برم اهواز فلان محل خونه میگیرم،همه چیز دست به دست هم داد و من تووی پادادشهر خونه رهن کردم و تنها زندگی کردن رو هم تجربه کردم،بعد از یک سال و نیم گفتم نه این کاری نیست که دیگه بخواد چیزی یادم بده،بازم له شدم و تصمیم گرفتم برگردم شهرمون و کسب و کار خودم رو شروع کنم،و الان یک سال و نیم کسب و کار خودم رو دارم اما باز حس میکنم همه چیز ایستا شدم و ایندفعه قبل از اینکه له بشم گفتم خدایا هر کاری بگی انجام میدم،تو فقط بگو،و هدایت اومده فعلا روی خودم کار کنم و من دارم انجامش میدم.
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
هدفم دانشگاه رفتن بود،وقتی دانشگاهم تموم شد،گفتم من اصلا آدمش نیستم،توو خونه بشینم،روزهامو شب کنم،شب هامو صبح،سریعا بعد از دانشگاهم،نشستم ده ماه برای ارشد درس خوندم،اما چون شهر موردنظرم قبول نشدم،نرفتم،باز سریعا رفتم یه کلاس نرم افزار یاد گرفتم،بعدشم رفتم سرکار،تووی یک ماه،سیزده بار اخراج شدم،اما کم نیوردم ادامه دادم،تووی این سالها خیلی به چالش برخوردم اما همیشه در حرکت بودم و الان که اینجا تووی کسب و کار خودم هستم و دارم تمرین این جلسه رو انجام میدم
برای سلامتیم،احساس کردم جسمم داره وا میره،تصمیم گرفتم برم باشگاه و الان چندماهی که باشگاه مو شروع کردم،خدارو شکر اندامم بهتر شده،و بخاطره اینکه ورزش میکنم سعی میکنم کربوهیدرات رو کمتر مصرف کنم تا آروم آروم برگردم به سمت قانون سلامتی….
بابت خریدن ماشینم،همین چندروز پیش بود که گفتم من یک سال و نیم این ماشین رو دارم انگار وقتشه که ماشینم عوض بشه قبل از اینکه تووی خرج بیوفته،از قبل مدل ماشین جدیدمو انتخاب کردم،نشونه ها اونقدر واضح دارند میان که بزودی عوض میشه که یه جورایی خیالم راحته که بهش میرسم،نمیدونم از کجا ولی میدونم انجام میشه چون یکی دو بار هم پای معامله رفتم اما چون مدلش پایین بود،نگرفتم،گفتم یه ماشین خوب میخوام،شده صفر بگیرم،صفر بگیرم،نمیدونم از کجا قراره پولم تکمیل بشه،اما میدونم که میشه،چون من در مسیر درست هستم…
خدایا شکرت که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن توست…
دوستون دارم
سلام استاد عزیز
من وقتی تصمیم گرفتم آزخودم درآمد داشته باشم شروع کردم به خیاطی کردن اولش فقط یک تصمیم بود واصلا کسی نمی دونست من می خوام خیاطی کنم و مشتری نداشتم طبق آموزش های شما می رفتم تو طاقی که چرخ خیاطی و بود و تصور می کردم که چند دست پارچه از مشتری ها کنار چرخم گذاشته شده ومن باید بدوزمشون وبعد به کسانی که با هاشون هم صحبت می شدم مثل همسایه یا فامیل یا خواهر و برادرهایش عکس لباسهای که برای خودم ودخترم دوخته بودم نشون می دادم و درباره خیاطی با آنها صحبت می کردم ولی گفتم که این کار بلدم واگه بخوان براشون می دوزم
اول همسایمون پارچه آورد دوختم بعد کمکم دیگران هم آوردم و به مشتریان اضافه شد
کار به جای رسید که انقدر مشتریها زیاد شدن که دیگه نمی تونستم به موقع تحویل بدم
اما به همین بسنده نکردم تصمیم گرفتم کار گسترش بدم الگوهای فرم مدرسه را خریدم آموزش های زیادی خریدم و شروع کردم به یاد دادن چیزی های که یاد داشتم وهر روز به علم و آگاهی خودم در این زمینه افزودن وحالا تصمیم دارم کارگاه و آموزش گاه تولیدی بزنم واین را مدیون شما بودم با شما و آموزشهای خوب شما هستم
اگه من با تمام وجودم ذهنم را کنترل کرده بودم و به با تمام وجودم به آموزش های شما عمل کرده بودم تا حالا حتماً تولیدی راه افتاده بود
افسوس می خورم که چرا درست به آموزشهای شما عمل نکردم واین قدر کند پیش میرم
استاد عزیزم اشک تو چشمام جمع شده واز دست خودم خیلی ناراحتم ذهنم هر جا دلش می خواد میره ومن هنوز نتونستم راهی برای مهارش پیدا کنم می ترسم از خودم می ترسم
بنام خالق زیبایی های بی انتها
سلام و درود فراوان به استاد عزیز و سخاوتمندم
سلام و درود فراوان به دوستان گرامی م
سپاسگزار خداوندم که در این فضای زیبای سایت در حال کسب اگاهی های ناب و عمل به اونها هستم
خدای خوبم استاد نازنین م با تمام قلبم سپاسگزارتون هستم
رسبدن به هدف پایان نیست
سکون آغاز سقوط است
استاد جان با تمام وجودم این جمله رو درک کردم و با پوست و استخوانم لمسش کردم
ای کاش خیلی زودتر به این مفهوم میرسیدم
اما باز هم خدارو بسیار شاکرم که دستمو گرفت و به این استاد بی نظیر و این مسیر زیبا هدایتم کرد
استاد جان دوستان عزیزم من از 14 ود15رسالگی دنبال بهبود و یادگیری بودم،
و از همون موقع برای خودم درامد داشتم
بعد از دیپلم و قبولی با معدل عالی در آزمون سه سازمان عالی قبول شدم به لطف خدا
و در بانک امور بین اللمل مشغول شدم
از همون روزها با وجود کار بسیار ( به دلیل گستردگی ارتباطات بین اللملی مالی بانکها با بانکهای نامبر وان دنیا) و علاقه ی شدید من به امور بین اللملی و لطف خداوند در بخش بینالملل بانک مشغول به کار شدم
و کارهای مختلف رو یاد گرفتم
همزمان وارد دانشگاه شدم و کارشناسی م رو با رتبه ی عالی گرفتم
زمانی بود که تازه ساخت و ساز در تهران شروع شده بود و من بسبار دوست داشتم اینکارو انجام بدم
در کنار کارمندی و دختر 10ساله و یه پسر 5 ساله شروع کردم به ساختن ملک
خیلی بهم سخت گذشت
کسی همراهم نبود
کارمند بانک بودم و میبایست پاسخگوی مسبولیتهام نیز باشم در این سازمان
از طرفی تمام امور شهرداری و گرفتن مجوزها و نقشه ها و استارت کار با خودم بود
به لطف خدا همه ی اینها انجام شد
بعضی روزها من وسط کار روزانه باید مرخصی میگرفتم میرفتم شهرداری برای جلو بردن کار
که خودتون میدونید چقدر کارای اداری در شهرداری زمان میبره
اونم موقعی که خودتو بین اون همه اقایون سازنده میبینی که اکثریت فقط همین پروژه رو داشتن و مثل من نیاز به هماهنگی با اداره و پاسخگویی به روسا رو نداشتن و تا ساعتها میتونستن تو شهرداری بدون هیچ دغدغه ای بشینن و پرونده شون رو جلو ببرن
ولی اوضاع برای من فرق داشت
من مرخصی ساعتی میگرفتم و باید بموقع برمیگشتم
بعضی روزها من بعد از ساعت کاری م تا ساعت 5 و 6 بعد از ظهر تو شهرداری و ناحیه بودم برای پس گرفتن بیل و کلنگ و چکش مثلا بدلیل اعتراض همسایه
یا ریختن نخاله ی ساختمانی جلوی در
و ، ،
حالا حساب کنید ساعت 6 خسته و داغون برمیگردیدبه خونه و کلی مسئولیت در منزل
بعضی روزها دنبال ماسه و سیمان و گرفتن مجوز از ادارات مختلف برای خرید دولتی این اقلام ساختمونی
بالأخره بعد از فراز و نشیبهای زیاد و با عشقی که داشتم ادامه دادم و یه ساختمون چهار واحدی به لطف خدا با نقشه ای عالی به مرحله ی بهره برداری رسبد
من همیشه به خودم میبالم که تونستم با افتخار تنهایی و البته کمک دستان خداوند اینکارو انجام بدم
اون موقع که ساختمون آماده شد خیلی ذوق داشتم
و هر چهار واحد رو اجاره دادم
بدلیل بیشتر شدن مسئولیتم در بانک و ارنقا شغلی م و متاسفانه عدم همکاری از طرف همسرم در یکسری از مسبولیتهای منزل و بچه ها
و مهمتر از همه عدم آگاهی از ادامه دادن و حرکت کردن و نخوابیدن در باد موفقیتها
با خودم گفتم خوبه
خدارو شکر الان چهار واحد دارم
اجاره میگیرم
حقوق خودمم هست فعلا خوبه
متوجه نبودم که نه آقا جان اگه ادامه ندی پسرفت میکنی
هیچ چیز خوبی باقی نمی مونه تا ابد
بچه ها اینم بگم همزمان با من برادر همسرم هم شروع کرده بود به ساخت و ساز در تهران
ایشون کارمند ایران خودرو بود از اونجا استعفا داد
و وارداین حرفه شد درست همزمان با من
تمام تمرکزش رو گذاشت برای پیشرفت مالی
اول با شراکت شروع کرد
بعد از سه سال جدا شد از شریک کاریش و خودش به تنهایی ادامه داد و تا الان تیز این روند ادامه داره و ماشالله چندین و چند ملک و خونه و ویلا و ماشین
ولی من متوقف کردم خودمو
و راضی شدم به اون شرایط خوب و عالی و ادامه ندادم
اینم بگم من بسیار تنها هر سه جبهه رو ادامه دادم
و فکر کردم حالا کمی خستگی م در بره دوباره شروع میکنم
اما اینکه استاد میگن باید حرکت کنی همیشه و خودت برای خودت چالش درست کنی
وگرنه جهان وارد عمل میشه
متاسفانه من در گیر یکسری مسایل خانوادگی شدم و فقط کارمندی رو ادامه دادم
خداو شکر به جایگاه خیلی خوبی رسبدم
اما الان که مقایسه میکنم خودم رو با برادر همسرم
ایشون خیلی خیلی بهترن
شاید میبایست از کارم استعفا میدادم
اما ترسهام و اینکه این سازمان اعتبار و جایگاه خوبی داره در اجتماع و خودمم همینطور به جایگاه قابل فبولی به لطف خدا رسبده بودم
اینکارو نکردم
خدارو صد هزار مرتبه شکر میکنم الان موقعیت خیلی خوبی دارم
ولی میتونستم و میشد که از این هم عالی تر باشه
الان چند مدتیه با تمام وجودم میخوام تغییرات بزرگی در همه ی جنبه های زندگیم داشته باشم
می خوام به آزادی در همه ی جنبه ها برسم
میخوام روابطم گسترده تر باشه با انسانهای فوق العاده
میخوام جهانمو زیباتر و زیباتر کنم
الان به لطف خدا هدایت شدم بهدیادگیری یه مهارت جدید که خیلی دوسش دارم
به لطف خدا دارم آموزش میبینم و بمحض رسیدن نتایج میام و میگم از نتایجم
همزمان یه مسیری هم در ذهنم هست که باید از شاگردی کردن شروع کنم
دوسش دارم و از خدا میخوام با قدرت بی نهایتش که همیشه هوامو داشته و انسانهای فوق العاده سر راهم گذاشته وارد عمل بشه و دستان مهربون و قدرتمندش رو بفرسته و من شروع کنم به یادگیری و آموزش و انشالله استارت کسب و کاررشخصی م
از خدای عزیزم برای همگی تغییرات بزرگ در مسیر درست
مسیر پر از ثروت نعمت سلامتی و برکت رو خواهانم
خدایا ما به هر نیکی به هر رحمت به هر خوبی به هر نوری که از طرف تو برسه سخت محتاجیم
دستمونو بگیر و ببر جلو
ببر به مدارهای بالاتر
ببر بسمت حرکت کردن و ادامه دادن
ببر به مسیر زیبای اسان شدن برای آسانی ها
آمین یا رب العالمین
دوستون دارم عزیزانم
به نام خالق عشق و شادی و زیبایی
درود و خداقوت به استاد عزیز و همه همراهان خوب سایت
یکی از مهمترین مثالهای من در اینباره در مورد کنکور بود زمانی که دانشگاه دلخواهم قبول شدم دیدم که به یکباره تمام انگیزه من از بین رفت و دیگه هیچ هدفی نداشتم و یه جورایی میتونم بگم در مومنتوم منفی افتادم و همش اتفاقهای نادلخواه برام ایجاد میشد.
مثالهای مختلفی در اینباره دارم که خب میشه گفت تقریباً الگوی همشون یکسان هست اما دوست دارم درسهایی که از این مثالها گرفتم را دربارش صحبت کنم، انشالله که به هممون کمک کنه.
در مثال کنکور اواین چیزی که خیلی برام واضحه اینکه من در رقابت با دیگران دوست داشتم که اون دانشگاه خاص قبول بشم و شاید اگر خود واقعی من را بررسی میکردی چیز دیگری را میخواست اما اون زمان فکر میکردم که درستترین انتخاب را دارم. نکتش اینجاست وقتی ما به جای شناخت علایق خودمون سعی میکنم مسیرهای دیگران را بریم نمیتونیم انگیزههای صحیحی داشته باشیم و ازشون تغذیه بشیم. در واقع نکته مهم بعدی داشتن انگیزههای محکم و قوی برای خودمونه چون طبق مکانیزم مغز ما وقتی چیزی براش منطقی بشه انجامش میده و اگر این منطقها محکم نباشه ممکنه انسان یه سری چیزها بدست بیاره اما اون مسیر نمیتونه ادامهدار باشه.
یه نکته مهمی که در ادامه پیش میاد اینه ازونجاییکه همیشه یه احساس بد به دلیل رقابت یا خودکمبینی و چیزهای دیگه هست انسان نمیتونه از مسیر لذت ببره و سپاسگزار باشه.
نکته بسیار مهم دیگه موضوع ارزشهاست؛ وقتی انسان ارزشهای سالمی برای خودش تعریف کنه میتونه انگیزهها و اقدامات سالمی هم داشته باشه و همین حال خوب حاصل از این موارد باعث میشه هدایت بشه به مسیرهای آسان.
چند روز پیش یه گفتگویی را داشتم میدیدم درباره رونالدو که یکی از اون عزیزان میگفت با تعجب رونالدو دیگه باید چقدر پول دربیاره که بیخیال فوتبال بشه؟ بعد من همان موقع فکر کردم من هم تا قبل از آشنایی با استاد همینجوری فکر میکردم اما از وقتی اومدم به خلق ارزش فکر کردم همه چیز واقعاً دگرگون شد.
وقتی آدم به این فکر میکنه که خداوند مهمترین خصلت خودش یعنی خلاقیت را در وجود ما قرار داده متوجه میشه بحث بحث خلق کردنه، پول تنها یک پاداش بهقول استاد اضافیه و البته که باید باشه.
من به شخصه فکر میکنم عزیزانی که مباحث مالی براشون مهمه برای درک بهتر این فایل دورههای ثروت استاد را تهیه کنند چون احساس کردم ممکنه برداشت درستی از موضوعات این فایل نشه تا قبل از اینکه آگاهیهای دوره ثروت درک نشده باشه.
مورد مهمی دیگهای که به ذهنم میرسه بحث باورهاست. من فکر میکنم همه ما هدفهای خوبی داریم اما چون باورهای درستی نداریم قدمی هم برنمیداریم.
یه نکته اساسی دیگه هم بحث تکامله، انسان ذاتاً دوست داره تکامل را در نظر نگیره و به همین خاطر ممکنه حتی باورهای درستی هم داشته باشه و اقدام هم انجام بده اما چون دوست داره سریع نتیجه بگیره به محض برخورد با چالشها ممکنه متوقف بشه.
بحث غرور و عدم نگاه درست به فراوانی هم میتونه موانع مهم دیگهای باشند، این که ما از رسیدن به هدفها احساس غرور داشته باشیم اصلاً چیز بدی نیست اما کسی که باور درستی نسبت به فراوانی داشته باشه خیلی در باد عرور نمیمونه و بیشتر نگاهش به کسب نتایج بزرگتره و اون هدف را بهعنوان سندی از امکانپذیری پیش خودش در ذهن و قلبش نگه میداره.
بهعنوان حسن ختام دوست دارم در مورد خدمت به خلق و عشق هم صحبت کنم که به نظرم موارد بسیار کمککنندهای هستند در هدفگذاری.
هیچ انسانی را ندیدم تابهحال که از عشق و خدمت به خلق سیر شده باشه. اگر ما بتونیم همیشه به این 2 موضوع فکر کنیم خیلی خوب میتونیم هدفگذاری کنیم و در مسیر بمونیم و پیشرفت کنیم. تمام زیباییهای جهان که امروز شاهدش هستیم نتیجه همینه.
خداروشکر میکنم که فرصت داشتن از این پروژه استفاده کنم
برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و نابترین تجربیات را آرزومندم
درود و درودها به استاد عزیز و دوستان همراه
خدا رو سپاس که امروز هم مجال یادگیری به من داد،
فایل امروز بسیار زیبا و به جا وصف حال من هست
مدتیه که دغدغه تغییر شغل دارم و احساس میکنم که راکد و بدون پیشرفت هستم و بابت زمانی که نوی اداره میگذرونم ناراحت و دغدغه مندم، خدا رو شکر هزاران بار که این فایل امروز من رو تایید کرد که درست فکر میکنم و باید بیشتر تلاش کنم باورهامو درست کنم که هدایت بشم به شغل مورد علاقم
که البته میدونم به یاری خداوند که همه چیز از اوست این اتفاق در زمان مقرر و به بهترین شکل برای من رخ میده
و میام و اینجا مینویسمش
من همیشه اعتقاد داشتم که خداوند من رو در اغوش گرفته و همیشه هم اینو بیان میکردم
و وقتی دوستم بهم گفت که این دوره روی سایت قرار گرفته، برای من یک نشانه بود که باید این دوره رو با دقت گوش و عمل کنم
تا درهای بیشتری به روم باز بشه و سوالاتم پاسخ داده بشه،
خدا رو هزاران بار شکر شکر شکر
همه ما در اغوش امن پروردگاریم
هذا من فضل ربی
سلام به استاد عزیزم، مریم بانوی بی نظیر و دوستان هم فرکانسی نازنین.
من مدتهاست که کامنتی نذاشتم و اینم بگم چنان خیمه زدم روی کامنتهای دوستان و انقدر درّ و الماس از کامنتای دوستان به دست آوردم و از طرفی انقدر نتایج از دوره های استاد گرفتم(یکیش از بین رفتن یک بیماری بعد از 4 سال به طرز معجزه آسا) که با خودم میگم به جای نوشتن بشین فایل گوش بده و کامنت بخون ولی از اونجا که استاد تاکید زیاد دارن که از خودمون ردپایی بگذاریم تصمیم گرفتم تنبلی نکنم و این فرمایش استاد رو هم انجام بدم. حتما نوشتن کامنت هم برای من نتایج خواهداشت.
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
طعم این تجربه را بارها در زندگی چشیده ام. من بعد از اینکه از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و در آزمون استخدامی یک سازمان دولتی با رتبه یک پذیرفته شدم(18 سال پیش) از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم و احساس میکردم تمام آنچه را که میخواستم به دست آوردم.
چون در آن سالها پذیرفته شدن در سازمانهای دولتی کار راحتی نبود. همزمان با قبولی در آزمون استخدامی، مقطع ارشد در دانشگاه شهید بهشتی هم قبول شده بودم برای این مقطع هم بسیار زحمت کشیده بودم اما چون اولویت من کار بود و درس خواندن همزمان با کار برایم سخت بود، بعد از یک ترم از دانشگاه انصراف دادم.
با اینکه خیلی از اساتید و دوستان بهم گفتند که داری اشتباه میکنی حیفه درستو رها نکن چند سال دیگه پشیمون میشی فضای رقابتی زیاده وباید تحصیلات بالایی داشته باشی. ولی استخدام شدن در سازمان دولتی چشم و گوش مرا بسته بود. و فکر میکردم فقط باید کار کنم و نمیتوانم همزمان درس بخوانم و انصراف دادم.
خلاصه بعد از پنج سال کار کردن و روزمرگی دچار افسردگی شدم فهمیدم که باید ادامه تحصیل بدم و فقط با درس خوندن حال من خوب میشه ولی انقدر درگیر کار و آدمها و مشکلات شده بودم که چندین بار تصمیم به استعفا گرفتم تا فرصت داشته باشم درس بخونم.
ولی جرات استعفا دادن هم نداشتم چون یه بار از دانشگاه انصراف داده بودم اونم از دانشگاه شهید بهشتی. همش فکرمیکردم دیگران درباره من چه فکری می کنند. که این دختره تا به یه هدفی میرسه دلشو میزنه و رها میکنه و حالا میخواد کارشو ول کنه.
خلاصه مدتها پیش مشاوران زیادی رفتم و همشون وقتی حال افسرده مرا می دیدند و اینکه چقدر به درس و کتاب علاقه دارم ولی کارم انقدر زیاده که نمی توانم درس بخوانم همشون میگفتند از کارت استعفا بده تا بتونی ادامه تحصیل بدی تو اشتباه کردی وارد کار شدی تو باید دنبال فضای آکادمیک و علمی باشی.
تا اینکه یه روانشناسی پیدا شد و به من گفت یه مدت با روش من روی خودت کار کن بعدش با روحیه خوب تصمیم به استعفا بگیر. تو حالت افسردگی و خشم نباید تصمیم بگیری.
الان که فکر میکنم همون مبحث مدارهاست که استاد عباسمنش توضیح داده بودند که وقتی مدارت عوض میشه و رشد میکنی خود به خود اتفاقات خوب میفته و تصمیمات درست میگیری.
من با روش ایشون روی خودم کار کردم کم کم حالم بهتر شد و تونستم در حین کار کردن درس هم بخوانم شاید باورتون نشه چنان انرژیی کسب کرده بودم که با اینکه تقریبا تمام روزهای هفته رو از صبح تا 8 شب سرکار بودم ولی وقتی از سرکار برمیگشتم خونه بعد از کمی استراحت تا نیمه های شب گاهی هم تا خود صبح درس میخواندم وبعد می رفتم سرکار.
بعد از 4 ماه درس خواندن تونستم با رتبه 14 رشته علوم اعصاب دانشگاه شهید بهشتی قبول بشم. در اوج ناباوری برای مشاورم و دوستانم که چجوری من این کار رو انجام دادم. منی که تک بعدی بودم و فقط یه کار از من بر میومد. حالا بدون استعفا دادن از کار درس هم خواندم و یه دانشگاه خیلی خوب قبول شدم.
خلاصه از ارشد علوم اعصاب با معدل بالا فارغ التحصیل شدم و تصمیم به ادامه تحصیل داشتم در خارج از کشور. کلی مقاله داشتم و کلاس زبان میرفتم و… و به هدفم که مهاجرت بود نزدیک شده بودم. از دید همه موفق بودم. کار دولتی که داشتم و یک فرد باسواد و بسیار مشتاق پیشرفت هم بودم. ولی نمی دانم غرور بود چی بود که یهو انگیزمو از دست دادم و گفتم چه کاریه بخوام مهاجرت کنم من که ایران کار دارم و در نهایت از ادامه تحصیل در خارج از کشور منصرف شدم.
البته اتفاقات بسیاری هم افتاد. قبولی در مقطع دکترا در یکی از دانشگاههای ایران و دوباره نرفتن که در فرصت دیگر توضیح خواهم داد.
این بار بعد از سه سال دچار افسردگی شدم که چرا منی که انقدر به مطالعه علاقه مند هستم و انقدر فضای علمی و پژوهش را دوست دارم چرا بعد از رسیدن به اون نقطه رها میکنم. دوباره تصمیم به درس خواندن گرفتم. دیگر با تجربه شده بودم که میتوان هم کار کرد و هم درس خواند و در دانشگاه دولتی شاگرد اول شد. شاید باورتون نشه این بار رشته مدیریت دولتی در مقطع ارشد و دوباره در دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم با رتبه 56. و اینم بگم پارسال با درجه عالی از بهشتی فارغ التحصیل شدم.
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت.
چیزی که این رها کردن ها و دوباره ادامه دادن ها برایم به ارمغان آورد اینه که من خودمو شناختم که حال خوب من فقط بستگی به این داره که به روز باشم به دنبال مهارت و کسب علم باشم. به محض اینکه میرم تو لاک خودم و مشغول روزمرگی و کار یکنواخت میشم افسردگی و بی انگیزگی سراغم میاد. پس نباید درجا بزنم و فقط ادامه بدم.
حالا بگم براتون که این همه درس خوندن برای من چه فایده ای داشت.؟
من اکنون به عنوان یه عضو تاثیرگذار در محیط کارم هستم. در قسمتهای مختلف از من کمک میگیرند با اینکه تحصیلات دانشگاهی اون قسمت را ندارم. جدیدا هم دارند یک سری آموزشایی به من میدن که یه شغل بسیار سطح بالا را به من بدهند و البته آن هم به این دلیل است که میگن انقدر تو مهارت داری و نرم افزارهای مختلفی بلدی که حیفه تو این ردیف شغلی بمونی.
خلاصه من این سبک زندگی رو سرلوحه کار خودم قرار دادم که تا میتونم مهارت کسب کنم و الانم دارم روی یادگیری علم داده کار میکنم که کنار شغل کارمندی هم بتونم برای خودم یه بیزنسی تو این حیطه راه بیندازم.