این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خدای عزیزم سپاسگزارم که باز هم من رو پای درس استادم نشاندی تا بهم یاد بدی ، تا رشدم بدی ، تا منو مهیا کنی برای تغییر و حرکت رو ب جلو .
چقدر برام قابل تامل بود استاد جایی که گفتین وقتی همه چی خیلی خوب داشت پیش میرفت تو قم و من همه چی رو یاد گرفته بودم و همه رو می شناختم احساس کردم دارم میپوسم . چقدر شما با وجودتون هماهنگ هستین. ما میدونیم درصد زیادی از وجود همه ما از آب ساخته شده و آب وقتی راکد هست و یه جا بدون حرکت میمونه اولش خوبه ، تازه ست ، دور و برش سبزه. اما کم کم بو می گیره ، پشه میزنه ، می گنده ، مثل لجن میشه ، دیگه دور و برش سرسبز و باطراوت نیست ،دیگه کم کم مرداب میشه و میپوسه .
اصطلاحی که استاد ازش استفاده کرد در توصیف رکود خودشون . چقدر خوبه که اینقدر عالی با خودت در ارتباط باشی . خودت رو حس کنی . متوجه بشی که آیا در مسیر رشد هستی یا در مسیر رکود و افت و آماده بشی برای تغییر . تغییر کنی به سمت رشد، به سمت بهبود و به سمت پیشرفت و تجربهی چیزهای جدید و بزرگتر شدن . به سمت حرکت کردن.
چقدر خوبه که هدف زندگی رو تجربه کردن و بزرگتر شدن و تجربه چیزهای جدید ببینی نه اینکه حاشیه امن داشتن و صرفا زندگی کردن روتین و تکراری رو تجربه کردن . این چیزی هست که روح من همیشه ب دنبالش بوده. من این رو میخواستم و برای همین پا به این جهان گذاشتم . نه داشتن حاشیه امن و بوده در یه دایره محدود.
و اصطلاح تصمیمات از پیش تعیین شده اصطلاحی بود که اولین بار وقتی شنیدم تحول بزرگی رو در ذهن من ایجاد کرد . این اصطلاح رو قبلاً از هیچکس نشنیده بودم و هیچ جا بهم یاد نداده بودند . من از شما یاد گرفتم که من باید از قبل از رسیدن به خواسته و هدفی تصمیم بعدی رو گرفته باشم و پلن ریخته باشم که واینستم و ادامه بدم. من از شما یاد گرفتم «فاذا فرغت فانصب» که خداوند به محمد میگه یعنی چی. خدا داره میگه که تا از کاری فارغ شدی هدف بعدی رو تنظیم کن و به سمتش حرکت کن چرا که اگر هدف بعدی رو نذاری و به سمتش نری دچار رکود میشی و تنبل میشی و از حرکت کردن دور میشی و فاصله میگیری . نباید اجازه بدی راکد بشی. نباید از حرکت واستی . دقیقا مثل عملکرد شما استاد عزیزم در زندگی در بهشت که چقدر شما و مریم جان رو تحسین میکنم که اینقدر عالی هر روز برنامه و هدفی دارید و هرروز رو ب سمت یه حرکت در جهت بهبود گام برمیدارید . من از شما دارم رسم زندگی رو یاد میگیرم و خدا رو هزاران بار شاکرم بابت. شکرگزارم ازش که من رو شاگرد استادی چون شما کرد و ازش میخوام که من رو به شاگردی عملگرا تبدیل کنم که مثل مریم جان نفر اول این دانشگاه خودسازی و زندگی سازی باشم به لطف خودش .
امروز از خونه حرکت کردیم . هرآنچه داشتیم از آن خدا بود و همه رو دست خودش سپردیم و افتادیم تو جاده که بریم به سمت اجرای تصمیمی که سالها داشتیم . از خودش هدایت میخوام و ازش میخوام که کار رو برای ما آسان کنه و بار ما رو سبک و بهمون قدرت بده تا ثابت قدم در مسیر تمرکز بر نکات مثبت گام برداریم و لذت ببریم و به سمت هدف مون حرکت کنیم .همراهم رو تبدیل کن به یک یادآور که تو ونعمتهای تو رو به یادم بیاره و کمک کنه تا انسان شکرگزارتری باشم .
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
بعضی سوالات رو نمیتونم جواب بدم چون انگار برام اتفاق نیوفتاده یا در خاطرم نیست .
ولی در مورد سوال اول بعضیوقتا حس کردم فلان راهی که رفتم حتی یکسال یا مدتها فلان کلاسی که رفتم دیگه برام اثری نداره و معمولی شده مثلا چیزی که اولش تا مدتها ذوق و شوق همراه بوده دیگه منو شفا نمیده و همونجا باید استاپ کنم برم سراغ مرحله دیگه یا جای دیگه . بخوام مثال بزنم از کلاس یوگا میتونم بگم که تقریبا 2سال میرفتم و با یه مربی بودم ولی دیگه چندماه آخر من حس ذوق نداشتم و از نظر بدنی اون دردی که بعد ورزش اون تاثیری که باید احساس کنم رو تا چند ماه اصلا نداشتم و گروه و حرفایی که میزدیم دیگه تکراری شده بود و من تا چندوقت دلم میخواست کلاسم رو عوض کنم و با مربی جدید شروع کنم که خیلی جالب بود مربی خودم با اینکه خیلی خوب و حرفه ای بود ولی چون دیگه این اواخر من تاثیر نمیدیدم نمیخواستم برم ولی همین مربی اعلام کرد دیگه نمیتونه تا مدتی بیاد شاید یکسال و بجاش یه مربی دیگه اومده که کاملا اون ذوق و اشتیاق من برای یوگا برگشته و هروقت کلاس دارم کلی مشتاقم برای رفتن .
و یه اتفاق دیگه اینکه من یکسال و خورده ای کلاس گروه درمانی میرفتم ولی اینم از چندماه پیش دیگه مایل نبودم برم با اینکه هزینه خیلی پایینی داشت و موقع استراحت با دوستام جمع میشدیم و گپ میزدیم و خیلی این قسمت رو دوست داشتم ولی دیگه جو کلاس برام تکراری شده بود و چیزایی دیده بودم از مشاور خیلی مایل به رفتن نبودم که اینم دیروز اتفاقی افتاد و اعلام کرد که باید جلسه ای 700ت بدیم که خیلی از بچه ها نمیخوان برن و منم هزینه ش برام زیاده و نمیرم . و اینم به این صورت شد که دیگه ادامه ندم چون تاثیر و شفایی نمیگرفتم ازش .
دقیقااا دیروز صبح بود که داشتم به رسیدن به هدفم فکر میکردم و یجورایی ناخوداگاه احساسم رفته بود سمت اینکه بهش برسم لذت ببرم ولی از رادیو ماشین یهو این پیغام و بعنوان نشانه دریافت کردم که از مسیر حرکتت لذت ببر حتی رسیدن به هدفت هم باز باید برات هدف دیگه ای تعیین کنه و یاد صحبت شما تو یکی از فایل هاتون افتادم که گفتین قبل ازینکه به هدفتون برسید هدف بعدی هم انتخاب کنید و امرووز رسیدم به این فایل ….
در جواب سوال تمرین این جلسه یادم به مثالی افتاد در حوزه روابط که خب از برکت دوره عشق و مودت من به رابطه دلخواه و عالی م رسیده بودم و شاید یک سال یا 8/9 ماه بعد اون دقیق یادم نیست زمان دقیقش و من دیگه با خودم گفتم خب دیگه تمام در این حوزه رسیدم به هدفم و خیلی از موارد و دیگه روش کار نمیکردم تا اینکه یادمه یه دعوای شدید و خیلی مسخره و پیش پا افتاده ای از موضوع کاملا پوچ بینمون پیش اومد اون موقع بعد اینکه داشت احساسم خیلی شدید اذیتم میکرد و اصلا اجازه نمیداد بخوابم برای اینکه تو احساس بد نمونم تصمیم گرفتم کاری انجام بدم یاد این موضوع افتادم که من برانگیختگی رو رها کردم رفتم نشستم پیام های قبلی م و خوندم دیدم اگه این بار دعوا کردیم هزاران بار دیگه هزار برابر عشق و احترام ازش دریافت کردی تازه اصلا تو این دعوا نه صدایی بلند کرد نه ی احترامی و نه اصلا حرکت بدی اونم از سمت خودم بود و همونجا باعث شد که من بفهمم نباید پرونده موضوع یا هدفی یا چیزی که برای رشد شخصیتم لازمه رو ببندم و فکر کنم دیگه علامه دهر شدم و هربار که کوچیکترین نشانه ای در این مورد دریافت کردم سریع بال و پر بهش ندادم و زاویه دیدم و تغییر دادم الان شاید از اخرین بحث و دعوای جدی ما به جرات میگم دو سالی میگذره حداقل چیزی که تو ذهنم یادم میاد و به لطف کار روی دوره هم جهت با خداوند هرلحظه هربار و هر ثانیه سپاسگزار رابطه بینظیرم که از فضل خداوند بهم داده شده هستم و مومنتوم مثبتش و ران کردم تو بحث های مالی هم که بارها برام پیش اومده و هربارم ازش ضربه خوردم متاسفانه
استاد اصلا این تغییرات این پروژه ها عالی هستن هر قدمی که برای تغییر شخصیتم تغییر اوضاعم برمیدارم خدا رو هزاران بار بابت حضور شما و سایت اللهی شما شکر میکنم ممنونم ازتون دوستتون دارم
مرسی از خانم شایسته عزیزم و تمامی هم کلاسی های سایت بهشتی مون
خدایا شکرت که امروز تونستم برای بار دوم این فایل کوتاه تقریبا 13 دقیقه ای رو برای بار دوم گوش بدم و بنویسم از نتایج دوستانم، تجربه های خودم و درس هایی که داریم یادمیگیریم
همین الان یادم افتاد به اون جمله آقای انیشتین که میگن: مثال زدن یکی از راه های آموزش دادن نیست بلکه تنها راه آموزی دادن است .
و من دارم اینجا میبیینم که چطور این نمونه های عملی ( دوستان حاضرم در کلاب هاوس) و این مثال های واقعی دارن ذهن من رو شکوفاتر، آماده تر، باورپذیر تر و رام تر میکنن که آقا باید حرکت کرد، نباید یه جا بشینی و منتظر معجزه باشی
معجزه خود تو، باورها و اقدامات و تصمیمات تو هستن
من دارم میبینم و با گوش های سالم وجودیم می شنوم که چطور با عمل کردن میشه به همه اون چیزایی که میخوای حتی بیشترش هم رسید فقط باید تصمیم بگیری که میخوای از محیط امنی که توش هستی و شاید ترس داری که از دستش بدی، خارج بشی
آقا باید شجاعت و شهامت و جسارت همش با هم بیاد تا به جهان نشون بده که این خانم یا آقا، مرد عمله و جهان هم که بی صبرانه و در هر لحظه منتظر چنین انسانیه که از قانون تبعیت میکنه و سریع بهش جواب میده، جوابی حتی ارزشمندتر و والاتر از اون چیزی که اول تصورش رو داشتیم
چقدر آقا مصطفی عالی توضیح دادن
کلا چقدر دوستان ارزشمندی دارم که آگاهانه حرکت کردن و حالا با حال عالی، با صدایی که طنینش پر از آرامش و عشقه میان و از نتایج ریز و درشتشون میگن و چیزی که خیلی مهمه میدونید چیه؟؟؟ اینکه همشون میدونن این نتایج داره از کجا آب میخوره…
در واقع نمیدونن چطور و دقیقا از چه راهی و با کدوم دستان خدا، اما دقیقا میدونن از کجا..
یعنی بخش اول که کار خداوند و سیستمه رو به خودش واگذار کردن و بخش دوم کار که اقدام هست رو خودشون انجام دادن و حالا بوووم بوووم بوووم نتایج عالی هی گفته میشه، هی تاکید میشه، هی تحسین میشه، هی مداوم تکرار میشه و اینا میشن یه ورودی هایی که اگه ذهنم بخواد بزنه کنار، من با دلیل و منطق و مثال های عینی و واقعی از میدون به درش میکنم
آقا اصلا مگه خودم کم نتیجه داشتم و دارم که بخوام براش بیارم تا ناک اوتش کنم
از قبول شدن دکترام بگم، از نحوه پیشرفتم توی کار رسالم و اون دفاع جانانه قبل از عید بگم،از رانندگی یاد گرفتنم بگم که برام یه آرزوی دور از دست بود و حالا چطور به زیبایی هر چه تمام تر به تحقق پیوسته، از رسیدن من به شغل مورد علاقم از بچگیم بگم و موفقیت هایی که توی شغلم و دوره تحصیلم داشتم و یا …. یا از همه آرامش، عشق، حال خوب و سلامتی های بی نظیرم بگم که از وقتی با این سایت آشنا شدم و دارم کار میکنم، آقا بی نهایت شدن
از نگاه زیبابینم بگم که میتون 1 ساعت به یه پروانه، به یه گل یا پرنده یا هر چیز دیگه نگاه کنم و قربون صدقش برم و هزاران بار از ته دلم شکرگذاری کنم جوری که همه مولکول های وجودم هم ذوق مرگ بشن
آره آقا منم خیلی نتیجه دارم که میتونم بگم و همه اینا بشن پشتوانه های من برای حرکت های بیشتر
بذارید از یه هدف بگم که پارسال بعد از فایل ” هدف گذاری” قدم اول برای خودم مشخص کردم و کارهای که کردم و اتفاقایی که افتاد
استاد من توی روابط، چک و لگو خوردم و شاید یه وقتایی هم زیاد خوردم. تا قبلاز اینکه با ان سایت آشنا بشم اصلا دلیلش رو نمیدونستم
بعد از آشنایی با این سایت و دوباره بعد از دوره ارزشمند عزت نفس، تا یه حدایی فهمیدم که بابا این چک و لگدا به خاطر چی بوده.. هم از احساس قربانی شدن، هم احساس عدم لیاقت… چی بگم براتون
به همین دلیل پارسال با یه انگیزه و امید زیاد و ایمان به بهبود، پارسالم شد ” سال بهبود در روابط عاطفی” باید بگم پیشرقت های خوبی هم داشتم که بارها از بابتشون توی تمرین ستاره قطبیم نوشتم و سپاسگذاری کردم اما دیدم باید بهتر بشه، یعنی هنوز اونی که میخواستم نشده
جالبه این مدت چندین بار به فایل ها یا کامنت هایی خوردم که در مورد دوره عشق و مودت در روابط
بود و تصمیم این چند مدتم رو بلاخره دیروز با عزمی راسخ و با حال خوب و احساس ارزشمندی، خریدمش
یعنی دقیقا بعد از اینکه این فایل رو گوش کردم سریع خردید رو انجام دادم و قسمت اول رو هم دارم گوش میدم
استاد میخوام به همه توصیه هاتون گوش بدم و عمل کنم
استاد از خداوندم میخوام توی این راه خیلیل بهم کمک کنه چون این روابط عاطفی چیزیه که اگه بهبود پیدا کنه که با ایمان به خدا و توان خودم قطعا این اتفاق میفته، کلا من دوباره یه شکوفایی جدیدی توی وجودم رخ میده و کلککسیون دستاوردام دیگه افتخار کردنی میشه
این کلکسیونه قرار نیست چشم کسی رو در بیاره، این کلکسیونه قراره به ایمانم، به امیدم، با باورهام به اعتمدم به خداوند و احساس ارزشمندی خودم ، چیزهای زیادی اضافه کنه که میخوا تمرکزی، همون تمرکزی که شما گفتید رو به خرج بدم و از سایر تجربه ها و موفقیت هام استفاده کنم تا این بهبود هم به سادگی و با حال خوب زیاد برام تحقق پیدا کنه
خدایا شکرت شکرت ، من شکرگذار دائمی درگاهت هستم و ازت میخوام همواره با من باشی و نشانه هات رو در زمان و مکان مناسباز من دریغ نکنی و اگر گاهی کج رفتم، دستم رو با عشق بگیری و کمک کنی تا اوج خوشبختی ه لیاقت هر کدوم از ماست رو تجربه کنم هم در این دنیا و هم در اون دنیا
عاشقانه و با حال عالی و شوقی وصف نشدنی منتظرم تا نتایج خیره کنندم رو توی این زمینه برای خودم و دوستانم بنویسم تا به خودم ایملن مجدد برای ادامه دادن و به دوستانم امید دست نکشیدن و شروع کردن رو بدم و بشم یکی از اون مثال های عینی که بهترین روش آموزشه
خوب دوتا نکته رو من ازاین فایل دریافت کردم یک همیشه باید هدف داشته باشم
دو،بهترین زمان تغییر درزمان خوبی و خوشی زمانی که همه چی مرتبه
راسش همونجوری که قبلا هم گفتم اتفاقا من درست برعکس فکر میکردم فکرمیکردم در زمان خوشی به هیچی نباید دست بزنم چون ممکنه خراب شه 😉 ودرزمان خراب شدن اوضاع هم باید مقاومت کنم چون نشانه ی وفا داری و قوی بودنه😁جهل تا کجا آخه….🤦♀️
الان میفهمم از نا آگاهیم بوده وعزت نفس پایینم اینکه نکنه حالا تغییری ایجاد کنم یهو بزنم همه چی روخراب کنم
درحالی که هیچ چیزی اتفاقی نیست ومن اگه تکاملمو طی کرده باشم و درمسیر صحیح باشیم وباورهای درست داشته باشم همیشه میتونم درمسیر بهبود دائمی باشم
ودوم اینکه خودم همیشه خودمو وهمه ی جنبه های زندگیمو آنالیز کنم و ببینم تو کدوم جنبه ها نیاز به تغییر دارم تا بدون چک و لگد جهان برمو خودم تغییرش بدم
هرچند که الان میدونم درحوزه روابط باچندنفر نیاز به این تغییر دارم
اما من وظیفم رو خودم کار کردنه اونوقت که مدارم بالاتر بره قطعا آدمها شرایط و اتفاقات هماهنگ با مدار بالاتر رو تجربه میکنم
وجهان منو هدایت میکنه به شرایطی که ازقبل درست هست👍🏻👍🏻👍🏻💪💪💪💪
سپاسگزارم از شما که تااینجا همراهم بودین
سپاسگزارم از استاد عزیزم که این آگاهی ها رو با قلب وسعیشون به صورت دانلودی در اختیار ما قرار میدن
وسپاس گزارم از مهربان پروردگارباسخاوتم که منو به این سایت توحیدی هدایت کرد😊👍🏻💚🙏
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته جان و دوستان عزیز سایت🪴
گفتگوی استاد عباس منش با دوستان
قسمت ۶
مصطفی:
من از ۱۰ سالگی تقریبا هدایت خدا شامل حالم شده و تقریباً تونستم تجسم سازی رو کار کنم و به خیلی از خواسته هام برسم، ولی از حدود ۲۱ سالگی با شما آشنا شدم یکی از تجربیاتی که من به دست آوردم توی این زمینه، مدت ها کار کردم برای یه خواستهای که حالا مثلاً یه فروشگاه داشته باشم، یه جایی رو بخرم، خیلی کار کردم، آموزش های شما رو دنبال میکردم و تونستم یه فروشگاهی رو بگیرم و در واقع همون لحظه احساس کردم که به تموم خواسته هام رسیدم و یه مقدار از اون شور و هیجانم کم شد که من دیگه به این خواسته رسیدم، دیگه اوکی هست، دیگه میتونم،
یه جورایی نشستم
و این که همین موضوع باعث شد که من از لحاظ مالی پیشرفت که نکردم هیچ، پسرفت هم کردم، یعنی مهم نیستش که واقعاً ما به چه هدفی میرسیم، ممکنه هدف بزرگی رو برسیم ولی همون موقع اگه بخواهیم ثابت بمونیم و روی خودمون کار نکنیم، نتایج دقیقاً برعکس میشه و برای من این اتفاق افتاد☹⚘
و یاد صحبتهای شما افتادم که باید همیشه حرکت بکنیم، نباید موقعی که به هدفی رسیدیم وایسیم
فکر کنیم که به نتیجه رسیدیم و موقعی که این فکر رو بکنیم دقیقاً به فرسایش خودت نزدیک میشی و این اتفاق برای من افتاد و دنیا منو مجبور کرد با اینکه حالا نتایج خوبی قبلاً گرفته بودم، ولی دنیا منو مجبور کرد که تغییر بکنم🌺
توی تجربیات قبلیم همچین اتفاقی نیفتاده بود که مجبور بشم، ولی توی این هدف بزرگی که به دست آورده بودم این اتفاق برای من افتاد و باعث شد که من یه تغییر بزرگی انجام بدم
تقریباً سه سال از اون ماجرا میگذره، تغییرم رو انجام دادم، تغییر قبلیم خیلی موفق بودم، و به همسرم گفتم من احساس میکنم که توی این موضوع الان ما به یه سقفی رسیدیم
ونیازه که ما یه تغییری رو ایجاد کنیم
توی این سطح نمونیم، احساس میکنم باید مدارمون تغییرکنه و از خدا خواستم که خدایا منو هدایت کن به سمت خواسته جدیدم، به سمت مرحله بعدیم، یه راهی رو جلوی پای من بزار که من وارد مدار دیگه بشم و موقعیت کاری دیگه ای رو تجربه کنم و همین امروز یه پیشنهاد کاری خوب شد به من و با همسرم در میون گذاشتم و گفتم ببین چقدر جالبه، سه روز چهار روز از این ماجرا میگذره که من به شما گفتم حس میکنم که باید این کار رو انجام بدیم، بیا بسپاریم به دست خدا و از اون بخواهیم که ما رو هدایت کنه به سمت مسیر بعدیمون
و یه موقعیت کاری عالی به من پیشنهاد شد که واردش بشم و این موضوعی که شما مطرح کردیدوصف حال من بود🌻⚜
استاد:
واقعاً خداوند داره همه مارو هدایت میکنه، چقدر حرف قشنگی زد مصطفی که گفت من به همسرم گفتم احساس میکنم ما به یه سقفی رسیدیم که دیگه باید برای اینکه بریم بالاتر، باید تغییر کنیم و بعدش این اتفاقات افتاد
واقعا همون جمله ای که وقتی که ما شروع میکنیم در باد موفقیت هامون خوابیدن، یعنی به یه جایی میرسیم
اِاِ چقدر خوب و دیگه حرکت نمیکنیم و دیگه تلاش نمیکنیم، اوضاع بدتر از قبل میشه یعنی اوضاع میتونه بدتر بشه وقتی که ما هیچ حرکتی برای پیشرفت کردن نکنیم🥀
به خاطر همین من خیلی این کانسپت آدمهایی که همیشه دنبال بهبودن، همیشه دنبال بهتر کردن هستن
نه فقط در مورد مسائل مالی
من هی دارم این موضوع رو گسترش میدم که هی ذهنمون تک بعدی نشه که فقط مسائل مالی باید بهبود پیدا کنه
مسائل مالی هست
مسائل کاری هست
مسائل روابط مون با دیگران هست
مسائل سلامت جسمانی مون هست
آرامش مون هست
همه اینها هست
ما توی همه این ابعاد میتونیم هی روی خودمون کار کنیم و بهتر و بهتر کنیم و تا وقتی که ما داریم هی روی خودمون کار میکنیم و داریم پیشرفت میکنیم و داریم بهبود میدیم و تغییر میدیم🌻⚜
من یه مثالش رو خودم زدم، اون موقعی که گفتم یکی از اولین کتاب هایی که من توی این حوزه موفقیت خوندم کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد بود
در واقع این کتاب رو یکی از دوستان هی معرفی میکرد و میگفت بیا بخون
اون موقع من کلوپ بازی های کامپیوتری داشتم، خیلی هم شرایط خوب بود، نمیدونم کیا تجربه کلوپ بازی های کامپیوتری رو دارن، ولی من شاید توی کل شهرمون، شهر قم، یکی از بهترین کلوب ها رو داشتم، با فضای سالم، بچه های خوب، کلی میخندیدیم، من نصف زمان هایی که توی مغازه کلوپ بازی های کامپیوتری بودم، نصف زمان ها بر روی زمین پخش بودم
یعنی اینقدر میخندیدیم از دست کارهای بچه ها، اینقدر فان بود، اینقدر خنده دار بود که حد و حساب نداشت😊
و میشستم از پشت تلویزیون، اونا داشتن بازی میکردن، اونا تلویزیون رو نگاه میکردن، ولی من چون پشت تلویزیون بودم داشتم صورت اونها رو میدیدم، ولی اونا حواسشون به من نبود، بعد این میمیک صورت شون که وقتی گل میزنن، یا وقتی بازی میکنن دهنشون کج میشد، دماغشون میرفت این وری، گوششون حرکت میکرد، من یکی از فان هام این بود که بشینم بچه ها که بازی میکن، وقتی میرن توی فضای بازی و دیگه حواسشون نیست که قیافه شون چه جوریه با هر اتفاقی، میمیک شون عوض میشه و صورتشون مچاله میشه و برمیگرده، من میشستم فقط نگاه میکردم و میخندیدم 🤗🌹
غیر از این که داشتم بازی هم میکردم، یعنی من عاشق بازی های کامپیوتری بودم، میشستم بازی میکردم، پول هم در میاوردم، با بچه ها هم میخندیم، دیگه از این بهتر که نیست
یعنی شما فرض کنید که یه جایی باشه که هم بازی کنی، هم پول در بیاری، هم دوستای خوبی داشته باشی، هم کلاً فان باشه از صبح تا شبش، این دیگه بهشته⚜
ولی من دیدم روندی که داره اتفاق میفته به سمتی داره میره که من دیگه اینجا چیزی یاد نمیگیرم، دیگه یواش یواش بازیه برام خیلی مهم نبود، قبلاً که سنم کمتر بود خیلی علاقه داشتم بازی های کامپیوتری، الان خیلی علاقه به بازی های کامپیوتری ندارم و یواش یواش داره شرایطی پیش میاد با توجه به گیر هایی که هربار اماکن میومد میداد که این بازی عکس زن توشه، این فلانه، این بهمانه🥴
و یواش یواش مغازه هایی مثل این داشت زیادتر میشد و منم علاقم رو داشتم از دست میدادم و روند جوری بود که من به خودم نگاه کردم بعد از اون کتاب پنیر دیدم که من یه پنیری گیرم اومده دارم الان میخورمش، ولی این پنیره داره کم میشه، منم حواسم نیست بهش که داره پنیره کم میشه
در واقع دارم میپوسم، درسته داره بهم خوش میگذره ولی یواش یواش ده سال بعد، ۲۰ سال بعد، اگه توی این مسیر بمونم اولاً که یه آدم چهل ساله شدم که هیچ مهارت دیگه ای بلد نیست به خاطر اینکه صبح تا شب فقط توی مغازه بوده، نشسته بازی کرده، دوما که این مغازه هم بالاخره داره این دستگاه ها ارزون تر میشه، هی مردم راحتتر میتونن بخرن، بعد که دیگه آنلاین شد
و کلوپ بازی های کامپیوتری جمع شد
و آنلاین توی خونه بازی میکردن🪴
و این قبل از اینکه اوضاع اونقدر بد بشه که مثلاً داراییم رو از دست بدم، شرایطم رو از دست بدم، تصمیم گرفتم که مهاجرت کنم به بندرعباس و برم توی مسیر جدیدی که جای پیشرفت داشته باشه، درسته که از صفر شروع کردم، ولی توی مسیری بود که جای پیشرفت داشت و از بهشت این کارو کردم، یعنی توی حالتی که همه دوستام هم تعجب کردن👏
این اون چیزیه که باعث شد که من سال ۱۳۸۰ موقعی که بیست سالم بود، من بلندشم مهاجرت کنم برم بندرعباس، ازدواج هم کرده بودم، اون موقع برم بندرعباس و از کارگری شروع کنم💖
در حالی که برای خودم مغازه داشتم، درامد داشتم و کلی اونجا اعتبار داشتیم و کلی دوستای خوب داشتیم،
برم توی شهر کاملاً غریب که هیچ کسی رو نمیشناسم و از صفر شروع کنم
این کتاب پنیر رو که خونده بودم در واقع اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که برم یه کار جدید رو شروع کنم، یه کاری که جای پیشرفت داشته باشه، یه کاری که بتونم توش رشد کنم، بتونم چیز یاد بگیرم، بهتر بشم و از همون کارگری من چند ماه بعدش طبق اون اتفاقاتی که افتاده و تعریف کردم شدم سوپروایزر
کلی تجربه بیشتر، کلی کار کردن با خارجی ها، کلی ارتباطات گسترده توی اسکله شهید رجایی توی کشتی سازی بندرعباس و بعد همینجوری پیش رفت و بعد دانشگاه و بعد دوباره توی دانشگاه به نقطه خیلی خوبی رسیده بودم، یه حقوق مناسبی از همون شرکت داشتم، یک عالمه دوباره دوست فوقالعاده بندری که مثلشون رو توی دنیا ندیده بودم داشتم⚘🤗
دوباره دیدم که اگه میخوام پیشرفت کنم تو این حالتی که بدون اینکه سرکار برم داشتم حقوق میگرفتم، یعنی دو سال بود که سرکار نمیرفتم به خاطر اینکه بار شرکتمون توی گمرک گیر کرده بود، دوسال من حقوق میگرفتم در حالی که ماهی یک دقیقه هم سرکار نمیرفتم، نهایتش این بود که ماهی یکبار برم سری به مخازن بزنم
تموم شد و رفت🙂♻️
داشتم حقوق میگرفتم، بیمه هم بودم، دانشگاه هم میرفتم، دوستام هم بودن، کارم هم بود، حقوقم هم بود، همه چی خوب بود، یعنی یه خونه جدید هم گرفته بودیم، اجاره کرده بودیم توی جای خیلی خیلی خوب و هم محلی های خوب و همسایه های خوب، همه چیز عالی🌻
ولی دیگه میدیدم که این پیشرفتی توش نیست، این دیگه از اینجا به بعد دیگه داره میفته توی روزمرگی زندگی و بعد دوباره یکسری علائق جدید پیدا کرده بودم، دوباره یک سری خواسته جدید پیدا کردم، یه شور و شوق جدید پیدا کردم و بعد دوباره میخواستم حرکت کنم و به سمت شور و شوقم و بعد ادامه دادم و ادامه دادم و نتیجش همین چیزی هست که دارید میبینید یعنی میخوام بگم که اون تیکه ای که ما تصمیم میگیریم که تغییر کنیم خیلی خیلی تیکه مهمیه توی زندگیمون👌
حالا اگه باهوش باشیم قبل از اینکه اوضاع خیلی سخت بشه، یعنی با دیدن نشانه ها مثل کسی میمونه که نگاه میکنه به آسمون حالا اون موقع هایی که مثلاً این سیستم های فورکست و پیش بینی آب و هوا نبوده، نگاه میکنه به آسمون و از دور میبینه که یه ابری باران زا، یه طوفانی یا یه گردبادی داره میاد و بعد آماده میکنه خودش رو
قبل از اینکه توی طوفان گیر کنه آماده میکنه اگه وسیله ای رو باید ببره جای امن
اگه باید بره توی غاری
یا باید سرپناهی پیدا کنه
خودش رو آماده میکنه با دیدن نشانه ها
با دیدن افزایش ناگهانی رطوبت هوا😊🌹
اگه خیلی باهوش باشیم این نشانه ها رو همیشه ما داریم دریافت میکنیم، ولی مشکل اینجاست که اغلب ماها، اغلب آدمها، تا وقتی که اون چکشه رو از خدا نخورن بیدار نمیشن وقتی بیدار میشن که اون چکشه رو میخورن
حالا من هی میخوام اون دوستانی که با ما هستن توی سایت عباس منش و توی این مسیر با هم حرکت میکنیم،من هی میخوام بهتر کنیم خودمون رو
هی با دیدن نشانه ها توی مسیر مختلف این تغییر رو هم انجام بدیم
حالا از تجربیات هم استفاده میکنیم
اون جاهایی که تغییر نکردیم و چک و لقد بدجور خوردیم
و جایی که تغییر کردیم و قبل از این که چک و لقد رو بخوریم تغییر کردیم
یا وقتی که چک و لقد رو خوردیم تغییر کردیم و نتایجی که گرفتیم🥴🪴😊
سپاسگزارم از شما استاد عزیز و خانم شایسته جان در پناه الله یکتا شاد، سالم، سلامت،ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید😊🌹🪴💖⚘💐🦋
سلام و درود فراوان به استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز.. و تمامی اعضای خانواده صمیمی و گروه تحقیقاتی سایت استاد عباسمنش..درمورد این گفتگو، که کی تغییر برای من اتفاق افتاد، که چک و لگد خوردم، این داستان بر میگیرد به سال 85 که من از ولایت خودمون مهاجرت کردم به شهر..چون دوس نداشتم زندگی تکراری رو، از بچگی رویاهای زیادی داشتم بلند پرواز و بلند پرواز بودم..که خداوند هدایتم کرد..داستان برمیگرده ب سال 94 من تو شرکتی کار میکردم که از کار لذت نمی بردم و دوس نداشتم بالاجبار کار میکردم، جاهای مختلفی کار کرده بودم..! این گفتگو مورد تضاد هست که دوستان دارن از تجربه هاشون صحبت میکنند.. استاد شما در این بحث گفتید: من اولین کتابی که خوندم این بود چه کسی پنیر منو جابجا کرد..وقتی تو شرکت کار میکردم بیش از حد به تضاد خورده بودم، طوری که هر روز میگفتم، خدایا این چه شغلیه، آخه با این هم میشه کار زندگی کرد..! من تو هزارتوی زندگیم، داشتم، دنبال پنیر تازه میگشتم، دیگه واقعا خسته شده بودم از پنیرای کهنه خودم، یاد شعر میوفتم، بیزارم از این کهنه خدایی که تو داری..هر روز مرا تازه خدایی دگرست..تو شرکت کار میکردم، هر روز از خدا میخواستم بهترین جا کار کنم، باز یاد شعر میوفتم، تو چون خواهی خدا خواهد چنین.. میدهد حق آرزوی متقین..یه معجزه ای بهم رخ داد، منتظر معجزه نباشید خودتان معجزه کنید..یکی از همکلاسیم اتفاقی باهام تماس گرفت، گفت آقا یه کار شرکتی هست که خیلی خوبه حقوقش عالیه مزایا امکانات و همه چی داره..بلافاصله قبول کردم، و از فردا شرکت سابق، نرفتم و چند روز بعد که دوستم گفته بودبیا تهران رفتم تهران، من نمیدونستم کار چیه ولی دقیقا یادمه، وقتی سوار اتوبوس شدم، به خدا توکل کردم، و باز یاده این آیه میوفتم، حسبی الله لا الی اله هو علیه توکلت و هو ربی عرش العظیم..خدا برایم کافیست هیچ معبودی جز او نیست..او پروردگار عرش بزرگیست.. فقط یه حسی یه نیرویی یه انرژی بهم میگفت فقط برو..! و باور داشتم، از سوی خدا دارم هدایت میشم وقتی رسیدم تهران با دوستم رفتیم یه خونه، که بچه های زیادی بودند..! تقریبا 10 الی 15 نفر..! من چند روز مهمون اونا شدم..بعده چند روز یه مستندی برام گذاشتن تا ببینم..برام خیلی جالب بود..! بعدش گفتن کار ما، بازاریابی شبکه ای هستش، که اسمش نتورک مارکتینگ.. با اینکه من تو بازاریابی پخش مواد غذایی کار کرده بودم..! و نتیجه نگرفته و موفق نبودم..تصمیم گرفتم، به شهر خودم برگردم، لاکن، لیدر و آفیسر بچهها، منو فالو کرد..حرفای جالبی و مثبتی میزدن، و رو من تاثیر میذاشت..بعدش یه کتابی بهم دادن و گفتن باشه اگه میخوای بری برو، ولی قبل رفتن این کتاب بخون.چه کسی پنیر منو جابجا کرد. وای وقتی خوندم، تحت تاثیر قرار گرفتم، حس میکنم، داستان زندگی من یه جورایی با داستان زندگی شما، یه جورایی در بعضی جاها وجه مشترک داره، که گفتید من اولین با کتاب چه کسی پنیر منو جابجا کرد با این قانون آشنا شدم، منم دقیقا مثل شما، حالا برای کار هم به بندرعباس هم رفتم، با اینکه نامزد بودم، ماشین و همه چی رو، ول کرده بودم به امان خدا..! به خودم گفتم، یه چیزی هست من خبر ندارم، بیشتر و بیشتر کنجکاو شدم، بهم یه تکانی داد، که تو کتاب 4اثر مرکب، یکی از سر فصل هاش این به بحث اشاره شده! بعد کتاب حکایت و فرزانگی رو خوندم، دولتمند آنی به اون کارمند میگه، اگه میخوای به ثروت برسی، باید خودت مجاب کنی، و پشت تو، به دیوار بچسبوتی، که دیگه هیچ راه برات نمونده، با سمینار راز دکتر آزمندیان آشنا شدم، منو دگرگون کرد روز به روز تغییر در من ایجاد میشد، با اینکه به منزله کار رفته بودم، ولی از اون سال، من با قانون جهان هستی آشنا شدم، و برگشتم به شهر خودمون، این روند، ادامه دادم، استاد نمیدونم ولی تو اون سال صدای شمارو هم میشنیدم که، بچه میذاشتن گوش میدادیم، بعدش تو اینستاگرام فایل های 1 دقیقه شمارو گوش میدادم،استاد عرشیانفر هم گوش میدادم و همچنین دکتر آزمندیان و سخنرانان بزرگ انگیزشی جهان، از تونی رابینز گرفته تا جیم ران..بلاخره، تو تلگرام با استاد محمد بصیری آشنا شدم، در مورد 8 جلسه رایگان متافیزیک، دقیقا یه سال پیش، خیلی آموزش هارو جدی شروع کردم، 3 الی 4 ماهی داشتم گوش میدادم و تمرین هر انجام میدادم، نمیدونم یه الهامی بهم اومد تو اینستاگرام یه صحفه دیدم که نوشته بود بیش از 500 فایل رایگان تلگرام، استاد عباسمنش، و بلاخره هدایت شدم تو سایت شما، الان فایل های دانلودی شمار گوش میکنم، خیلی منو، متحول کرده، زندگیم خیلی تغییر کرده، البته قبل آموزش های شمار که میخواستم شروع کنم یه اتفاقاتی به شرایط و آدمایی سر راه من قرار گرفتند.که هذا من فضل ربی..که دست به دست هم دادن تا منو اهدافم برسونن.. الانم،یه سالی هست، تو این مسیرم، و قانون جذب، بهم نتیجه داده، و امیدوار نیستم بلکه مطمئنم و باور دارم به تک تک رویاهام و آرزوهام میرسم، وقتی فایل انگیزشی شمارو گوش میکنم، که میگید اون خدایی که این رویاها و آرزوهارو که، تو قلبم قرار داده، میتونه اون به واقعیت تبدیل کنه، خیلی انرژی میگیرم..و هر روز فایل های شمارو گوش میدم، تمرین میکنم، خواسته هامو هرشب مینویسم، و صبح فرداش میخونم، تا تو مدارش قرار بگیرم..
و به قول شما استاد که میگید: ایمانی که در آن عمل نباشد حرف مفت است..درسته به اهدافم نرسیدم، ولی خدارو هزاران بار شکر میکنم، تو این مسیر قرار گرفتم و هستم..و از خدا برای تک تک اعضای، دوستان صمیمی سایت استاد عباسمنش..باور ابراهیمی، ایمان نوحی، صبر ایوبی، و ثروت سلیمانی رو خواستارم، انشاا..که این واقعیت زندگی من، برای همه تاثیر گذار باشه آمین، هر جا هستید شاد سالم ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید، خدانگهدار..
خدایا شکر بابت این جلسه که با نوشتن و خواندن کامنت ها بیشتر اهرم رنج و لذت برای تغییر در وجودمون نهادینه میشه و سپاس گذارم ازتون که این پروژه ی رایگان به ما هدیه دادید.
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
ــ وقتی به کیش مهاجرت کردم و به یک کار آسانی هدایت شدم که مربی یک نوجوان اوتیسم شدم و همه چی آسان و لذت بخش بود و میدونستم که باید پیشرفت و تغییر داشته باشم اما با رفتارهای تکراری و تنبلی 6 ماه در همون شرایط بودم و و کم کم باور کرده بودم و در ناخودآگاه این شرایط را پذیرفته بودم که همین آخرش و این وضعیتی که دارم خیلی خوبه
حالا اینو بگم که در ابتدای کار که اصلا نمیدونستم اوتیسم چی هست به شدت اشتیاق داشتم و یه طوری حرفه ای شده بودم که همه فکر میکردن من کارم همینه و اصلا همه چی را به من سپرده بودن و با من کارها را پیش میبردن و هرچی من میگفتم عمل میکردن و اوایل کارم خیلی خوب پیش میرفتم و کلی برنامه ریزی خوب داشتم و هدفهای بزرگی داشتم ولی کم کم که حرکتی نکردم اشتیاقم کمتر شد انرژیم اومد پایین و چک و لگدهای جهان سرو کلش پیدا شد که خدا را شکر قبل از اینکه چکش بزرگی بخورم از کارم انصراف دادم و آماده شدم برای مرحله ی بعد که البته باید از اون کار انصراف میدادم چون به خاطر باورهام شده بودم مسئول حال خوب دیگران .
واقعا هر هدفی را پیش بردم به خاطر این که فکر کردم این تهش خیل زود دلسرد شدم و بی خیالش شدم ،یکی از مهارتهای خوبی که دارم این که اگر به کاری علاقه داشته باشم یه طوری یاد میگیرم که همه فکر میکنند با این کار به دنیا اومدم مثلا تو چهره شناسی با این که چند ماه بود وارد شده بودم با استادش که یکی از بهترینهای این کار تو جهان دوست شدم و به من یک کتابی داد و گفت این آخرین نسخه ی این کتاب چون میدونست که من خیلی خوب رشد میکنم و دوستانی که در اساتید طب سنتی و طب شرقی بودن به من عکس میدادن که چهره شناسی کنم و بیش از 90 درصد مواقع هر آنچه که مربوط به چهره شناسی بود را درست میگفتم مثلا در مورد سلامتی و شخصیت از تو چهره شناسایی میکردم…رفته بودم شیراز و یک خانمی بهم گفت فالت بگیرووم ،منم بهش یه نگاهی کردم و چندتا نکته ی شخصیتی و سلامتی بهش گفتم و مات و مبهوت شده بود …وقتی که بیشتر با استاد آشنا شدم و فهمیدم این چهره شناسی توجه منو به آنچه که نمیخوام جلب میکنه بییخالش شدم درواقع وقتی به چیزی خیلی علاقه داشته باشم مثل بنز پیش میرم و رشد میکنم اما یکی از نقاط ضعف شخصیتی که دارم که همون کمالگرایی هست خیلی زود میخوام همه چی را یاد بگیرم و ازش نتیجه ی خوبی بگیرم به خاطر همین وقتی یه جایی دیگه روند شدم متوقف میشه فکر میکنم تهش همینه و به جای پیشرفت در اون کار و راه چاره برای رشد میرم تو یه کاری دیگه که با سرعت مراحل اولیه را طی کنم و همین باعث شده که از این شاخه به شاخه ی دیگه بپرم که خدارا شکر مچش گرفته شده و در راستای بهبود های کوچک و مستمر دارم تلاش میکنم تا در کاری که الان هستم و شروع کردم پیشرفت کنم و خودم را رشد بدم و با هدف گذاری و بهتر شدن تو اون کار مدام رشد بکنم
.
ــچند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
سال 98 وقتی به تهران اومدم تا کار کنم به یک فروشگاه عرقیات هدایت شدم و با جارو زدن و تمیز کاری مشغول کار شدم اما دوست داشتم پیشرفت کنم و همونجا به فروشنده تبدیل شدم و تو مجموعه ای که داشتیم افراد متخصص طب سنتی هم بودن و با دیدن اونا منم دوست داشتم تجویز کنم و با مطالعه کم کم یاد گرفتم و میتونستم به صورت جزئی افراد راهنمایی کنم و هر روز اشتیاقم برای یادگیری بیشتر میشد تا اینکه هدایت شدم به یک موسسه خصوصی طب سنتی که چندتا از بهترین و معروفترین استاد های طب سنتی تدریس میکردن و من دوسال در اونجا هم درس خوندم و یه آسانی واسه افراد تجویز میکردم و منو به آقای دکتر صدا میزدن و به لطف خدا خیلی ها نتیجه میگرفتن و بازهم اشتیاق داشتم و این بار چهره شناسی را یاد گرفتم و با چهره شناسی و سوالعای مربوط به طب سنتی افراد را راحت تر و بهتر و موثرتر راهنمایی میکردم که خیلی ها لذت میبردن و تعجب میکردن و این بار در این کار حدود سه تا چهار سال مشغول بود که اولین کاری بود که این چنین مشغول شدم و هر بار بهتر از قبل میشدم و ذوق و شوق داشتم و خیلی جالبه که این کار خودم انصراف دادم چون نمیخواستم به بیماری و افراد ناسالم برخورد کنم و ارتباط داشته باشم
نتیجه ای که گرفتم این که هر کاری که علاقه داشته باشم میشه تا محدود ازش یاد گرفت و پیشرفت کرد و به هرچی که بخوای برسی مثل کار استاد که بهترین کار خودش مثل زیدان که یکی از بهترینهای خودش و…
خدایا شکر که کامنت نوشتم و احساس بینهایت خوبی دارم
خدایا سپاسگزار تو هستم که فرمان دادی بنویس ومن هم لبیک گفتم به ندای درونم .
سلام به استاد عباس منش و خانم شایسته
سلام به دوستان هم فرکانسی
وقتی داشتم این چند سال را در ذهنم مرور میکردم دیدم خدارا شکر این چند سال اخیر همیشه در مسیر بودم و هیچ وقت نتایج باعث نشد که من کنار بکشم حتی برای چند روز . حتی وقتی شرایط طوری بود که نمیتونستم مدام پای فایلهای استاد بشینم ، سعی میکردم افکارم را به سمت درست جهت دهی کنم . استاد من وقتی به هدفی میرسم بیشتر انرژی میگیرم برای ادامه دادن . به خودم میگم دیدی تونستی . خدا را شکر همیشه یکسری اهداف و اقدامات در لیست خودم دارم که قدم بعدی منو مشخص میکنه .
یادمه خیلی رویای سفر خارج از کشور را در سر داشتم . من همیشه به اندازه ای داشتم که بتونم سفر خارج از کشور را تجربه کنم ولی هیچ وقت پیش نیومده بود چون در مدار ش نبودم
البته آن وقتها که درک درستی از قانون نداشتم و همیشه به خدا میگفتم چرا درست نمیشه شرایط سفر رفتن من . من پول سفر داشتم ولی باورهای خوبی نداشتم چرا ؟ چون تا مدتها همسرم برای گرفتن پاسپورت با من همراه نبودم و مدام امروز و فردا میکرد . یادمه من روی دوره 12 قدم کار کردم و خیلی راحت یه روز همسرم با پیشنهاد خودش منو برد برای گرفتن پاسپورت و آخرش هم گفت من که میدونم آخرش این پاسپورت همینطوری میمونه تو خوونه تا زمان تمدید بعدی . کجا میخوای بری؟
من خیلی حرصم گرفت ولی هیچی نگفتم . به خودم گفتم باید به این هدفم برسم . خیلی طول نکشید که برادرم به ترکیه مهاجرت کرد و سال بعدش من رفتم ترکیه و اولین سفر خارج از کشورم را خلق کردم. وقتی برگشتم، همسرم گفت خوب خیالت راحت شد حالا بشین و به زندگیت برس ، من همون موقعه گفتم : تازه این اولشه . خیلی جاها هست که باید برم ببینم . من عاشق سفرم .یعنی با رسیدن به این هدف من به خودم نگفتم که تمومه و باعث توقف من نشد .
از خدا خواستم در زمان مناسب هدایتم کنه که بتونم با ماشین خودم سفرهای جاده ای شروع کنم و دوست دارم سفر به ترکیه را زمینی تجربه کنم . من همه چی را سپردم به خدا و گفتم خودت همه کارها انجام بده . من دیگه عجله نمی کنم واجازه میدم خداوند که استاد برنامه ریزی هاست برام انجامش بده . من فقط روی ذهنم کار میکنم تا در سطح باوری و فرکانسی بتونم با این مسافرت هم مدار بشم .
به نام خداوند هدایتگر مهربانم
أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ ﴿١﴾
آیا سینه ات را گشاده نکردیم؟ (1)
وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ ﴿٢
و بار گرانت را فرو ننهادیم؟ (2)
الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ ﴿٣﴾
همان بار گرانی که پشتت را شکست. (3)
وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ ﴿۴﴾
و آوازه ات را برایت بلند نکردیم؟ (4)
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا ﴿۵﴾
پس بی تردید با دشواری آسانی است. (5)
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا ﴿۶﴾
بی تردید با دشواری آسانی است. (6)
فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ ﴿٧﴾
پس هنگامی که فراغت می یابی، پس نصب کن (7)
وَإِلَىٰ رَبِّکَ فَارْغَبْ ﴿٨﴾
و مشتاقانه به سوی پروردگارت رو آور. (8)
خدای عزیزم سپاسگزارم که باز هم من رو پای درس استادم نشاندی تا بهم یاد بدی ، تا رشدم بدی ، تا منو مهیا کنی برای تغییر و حرکت رو ب جلو .
چقدر برام قابل تامل بود استاد جایی که گفتین وقتی همه چی خیلی خوب داشت پیش میرفت تو قم و من همه چی رو یاد گرفته بودم و همه رو می شناختم احساس کردم دارم میپوسم . چقدر شما با وجودتون هماهنگ هستین. ما میدونیم درصد زیادی از وجود همه ما از آب ساخته شده و آب وقتی راکد هست و یه جا بدون حرکت میمونه اولش خوبه ، تازه ست ، دور و برش سبزه. اما کم کم بو می گیره ، پشه میزنه ، می گنده ، مثل لجن میشه ، دیگه دور و برش سرسبز و باطراوت نیست ،دیگه کم کم مرداب میشه و میپوسه .
اصطلاحی که استاد ازش استفاده کرد در توصیف رکود خودشون . چقدر خوبه که اینقدر عالی با خودت در ارتباط باشی . خودت رو حس کنی . متوجه بشی که آیا در مسیر رشد هستی یا در مسیر رکود و افت و آماده بشی برای تغییر . تغییر کنی به سمت رشد، به سمت بهبود و به سمت پیشرفت و تجربهی چیزهای جدید و بزرگتر شدن . به سمت حرکت کردن.
چقدر خوبه که هدف زندگی رو تجربه کردن و بزرگتر شدن و تجربه چیزهای جدید ببینی نه اینکه حاشیه امن داشتن و صرفا زندگی کردن روتین و تکراری رو تجربه کردن . این چیزی هست که روح من همیشه ب دنبالش بوده. من این رو میخواستم و برای همین پا به این جهان گذاشتم . نه داشتن حاشیه امن و بوده در یه دایره محدود.
و اصطلاح تصمیمات از پیش تعیین شده اصطلاحی بود که اولین بار وقتی شنیدم تحول بزرگی رو در ذهن من ایجاد کرد . این اصطلاح رو قبلاً از هیچکس نشنیده بودم و هیچ جا بهم یاد نداده بودند . من از شما یاد گرفتم که من باید از قبل از رسیدن به خواسته و هدفی تصمیم بعدی رو گرفته باشم و پلن ریخته باشم که واینستم و ادامه بدم. من از شما یاد گرفتم «فاذا فرغت فانصب» که خداوند به محمد میگه یعنی چی. خدا داره میگه که تا از کاری فارغ شدی هدف بعدی رو تنظیم کن و به سمتش حرکت کن چرا که اگر هدف بعدی رو نذاری و به سمتش نری دچار رکود میشی و تنبل میشی و از حرکت کردن دور میشی و فاصله میگیری . نباید اجازه بدی راکد بشی. نباید از حرکت واستی . دقیقا مثل عملکرد شما استاد عزیزم در زندگی در بهشت که چقدر شما و مریم جان رو تحسین میکنم که اینقدر عالی هر روز برنامه و هدفی دارید و هرروز رو ب سمت یه حرکت در جهت بهبود گام برمیدارید . من از شما دارم رسم زندگی رو یاد میگیرم و خدا رو هزاران بار شاکرم بابت. شکرگزارم ازش که من رو شاگرد استادی چون شما کرد و ازش میخوام که من رو به شاگردی عملگرا تبدیل کنم که مثل مریم جان نفر اول این دانشگاه خودسازی و زندگی سازی باشم به لطف خودش .
امروز از خونه حرکت کردیم . هرآنچه داشتیم از آن خدا بود و همه رو دست خودش سپردیم و افتادیم تو جاده که بریم به سمت اجرای تصمیمی که سالها داشتیم . از خودش هدایت میخوام و ازش میخوام که کار رو برای ما آسان کنه و بار ما رو سبک و بهمون قدرت بده تا ثابت قدم در مسیر تمرکز بر نکات مثبت گام برداریم و لذت ببریم و به سمت هدف مون حرکت کنیم .همراهم رو تبدیل کن به یک یادآور که تو ونعمتهای تو رو به یادم بیاره و کمک کنه تا انسان شکرگزارتری باشم .
خدایا شکرت
سلام نرگس عزیزم، چقدر قشنگ نوشتی دختر خوب.
باورت میشه من معنی فاذا فرغت فانصب رو نمیدونستم و وقتی توی دیدگاه تو خوندم از خوشحالی چند ثانیه مکث کردم.
خدایا شکرت بابت این آگاهی، ممنونم ازت دست خدا.
امیدوارم کاری که شروع کردی برات به بهترین نحو پیش بره و توی این مسیر چیزهای فوقالعادهای نصیبت بشه رفیق ارتعاشی من.
سلام به استاد عزیز و دوستان همراه
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
بعضی سوالات رو نمیتونم جواب بدم چون انگار برام اتفاق نیوفتاده یا در خاطرم نیست .
ولی در مورد سوال اول بعضیوقتا حس کردم فلان راهی که رفتم حتی یکسال یا مدتها فلان کلاسی که رفتم دیگه برام اثری نداره و معمولی شده مثلا چیزی که اولش تا مدتها ذوق و شوق همراه بوده دیگه منو شفا نمیده و همونجا باید استاپ کنم برم سراغ مرحله دیگه یا جای دیگه . بخوام مثال بزنم از کلاس یوگا میتونم بگم که تقریبا 2سال میرفتم و با یه مربی بودم ولی دیگه چندماه آخر من حس ذوق نداشتم و از نظر بدنی اون دردی که بعد ورزش اون تاثیری که باید احساس کنم رو تا چند ماه اصلا نداشتم و گروه و حرفایی که میزدیم دیگه تکراری شده بود و من تا چندوقت دلم میخواست کلاسم رو عوض کنم و با مربی جدید شروع کنم که خیلی جالب بود مربی خودم با اینکه خیلی خوب و حرفه ای بود ولی چون دیگه این اواخر من تاثیر نمیدیدم نمیخواستم برم ولی همین مربی اعلام کرد دیگه نمیتونه تا مدتی بیاد شاید یکسال و بجاش یه مربی دیگه اومده که کاملا اون ذوق و اشتیاق من برای یوگا برگشته و هروقت کلاس دارم کلی مشتاقم برای رفتن .
و یه اتفاق دیگه اینکه من یکسال و خورده ای کلاس گروه درمانی میرفتم ولی اینم از چندماه پیش دیگه مایل نبودم برم با اینکه هزینه خیلی پایینی داشت و موقع استراحت با دوستام جمع میشدیم و گپ میزدیم و خیلی این قسمت رو دوست داشتم ولی دیگه جو کلاس برام تکراری شده بود و چیزایی دیده بودم از مشاور خیلی مایل به رفتن نبودم که اینم دیروز اتفاقی افتاد و اعلام کرد که باید جلسه ای 700ت بدیم که خیلی از بچه ها نمیخوان برن و منم هزینه ش برام زیاده و نمیرم . و اینم به این صورت شد که دیگه ادامه ندم چون تاثیر و شفایی نمیگرفتم ازش .
خلاصه از این اتفاقا زیاد برام افتاده ..
سلااااام
دقیقااا دیروز صبح بود که داشتم به رسیدن به هدفم فکر میکردم و یجورایی ناخوداگاه احساسم رفته بود سمت اینکه بهش برسم لذت ببرم ولی از رادیو ماشین یهو این پیغام و بعنوان نشانه دریافت کردم که از مسیر حرکتت لذت ببر حتی رسیدن به هدفت هم باز باید برات هدف دیگه ای تعیین کنه و یاد صحبت شما تو یکی از فایل هاتون افتادم که گفتین قبل ازینکه به هدفتون برسید هدف بعدی هم انتخاب کنید و امرووز رسیدم به این فایل ….
در جواب سوال تمرین این جلسه یادم به مثالی افتاد در حوزه روابط که خب از برکت دوره عشق و مودت من به رابطه دلخواه و عالی م رسیده بودم و شاید یک سال یا 8/9 ماه بعد اون دقیق یادم نیست زمان دقیقش و من دیگه با خودم گفتم خب دیگه تمام در این حوزه رسیدم به هدفم و خیلی از موارد و دیگه روش کار نمیکردم تا اینکه یادمه یه دعوای شدید و خیلی مسخره و پیش پا افتاده ای از موضوع کاملا پوچ بینمون پیش اومد اون موقع بعد اینکه داشت احساسم خیلی شدید اذیتم میکرد و اصلا اجازه نمیداد بخوابم برای اینکه تو احساس بد نمونم تصمیم گرفتم کاری انجام بدم یاد این موضوع افتادم که من برانگیختگی رو رها کردم رفتم نشستم پیام های قبلی م و خوندم دیدم اگه این بار دعوا کردیم هزاران بار دیگه هزار برابر عشق و احترام ازش دریافت کردی تازه اصلا تو این دعوا نه صدایی بلند کرد نه ی احترامی و نه اصلا حرکت بدی اونم از سمت خودم بود و همونجا باعث شد که من بفهمم نباید پرونده موضوع یا هدفی یا چیزی که برای رشد شخصیتم لازمه رو ببندم و فکر کنم دیگه علامه دهر شدم و هربار که کوچیکترین نشانه ای در این مورد دریافت کردم سریع بال و پر بهش ندادم و زاویه دیدم و تغییر دادم الان شاید از اخرین بحث و دعوای جدی ما به جرات میگم دو سالی میگذره حداقل چیزی که تو ذهنم یادم میاد و به لطف کار روی دوره هم جهت با خداوند هرلحظه هربار و هر ثانیه سپاسگزار رابطه بینظیرم که از فضل خداوند بهم داده شده هستم و مومنتوم مثبتش و ران کردم تو بحث های مالی هم که بارها برام پیش اومده و هربارم ازش ضربه خوردم متاسفانه
استاد اصلا این تغییرات این پروژه ها عالی هستن هر قدمی که برای تغییر شخصیتم تغییر اوضاعم برمیدارم خدا رو هزاران بار بابت حضور شما و سایت اللهی شما شکر میکنم ممنونم ازتون دوستتون دارم
مرسی از خانم شایسته عزیزم و تمامی هم کلاسی های سایت بهشتی مون
خدایا شکرت
با نام نامی دوست
به نام یکتا خالق زمین و آسمان و انسان
سلام و هزاران درود به همه عزیزان
خدایا شکرت که امروز تونستم برای بار دوم این فایل کوتاه تقریبا 13 دقیقه ای رو برای بار دوم گوش بدم و بنویسم از نتایج دوستانم، تجربه های خودم و درس هایی که داریم یادمیگیریم
همین الان یادم افتاد به اون جمله آقای انیشتین که میگن: مثال زدن یکی از راه های آموزش دادن نیست بلکه تنها راه آموزی دادن است .
و من دارم اینجا میبیینم که چطور این نمونه های عملی ( دوستان حاضرم در کلاب هاوس) و این مثال های واقعی دارن ذهن من رو شکوفاتر، آماده تر، باورپذیر تر و رام تر میکنن که آقا باید حرکت کرد، نباید یه جا بشینی و منتظر معجزه باشی
معجزه خود تو، باورها و اقدامات و تصمیمات تو هستن
من دارم میبینم و با گوش های سالم وجودیم می شنوم که چطور با عمل کردن میشه به همه اون چیزایی که میخوای حتی بیشترش هم رسید فقط باید تصمیم بگیری که میخوای از محیط امنی که توش هستی و شاید ترس داری که از دستش بدی، خارج بشی
آقا باید شجاعت و شهامت و جسارت همش با هم بیاد تا به جهان نشون بده که این خانم یا آقا، مرد عمله و جهان هم که بی صبرانه و در هر لحظه منتظر چنین انسانیه که از قانون تبعیت میکنه و سریع بهش جواب میده، جوابی حتی ارزشمندتر و والاتر از اون چیزی که اول تصورش رو داشتیم
چقدر آقا مصطفی عالی توضیح دادن
کلا چقدر دوستان ارزشمندی دارم که آگاهانه حرکت کردن و حالا با حال عالی، با صدایی که طنینش پر از آرامش و عشقه میان و از نتایج ریز و درشتشون میگن و چیزی که خیلی مهمه میدونید چیه؟؟؟ اینکه همشون میدونن این نتایج داره از کجا آب میخوره…
در واقع نمیدونن چطور و دقیقا از چه راهی و با کدوم دستان خدا، اما دقیقا میدونن از کجا..
یعنی بخش اول که کار خداوند و سیستمه رو به خودش واگذار کردن و بخش دوم کار که اقدام هست رو خودشون انجام دادن و حالا بوووم بوووم بوووم نتایج عالی هی گفته میشه، هی تاکید میشه، هی تحسین میشه، هی مداوم تکرار میشه و اینا میشن یه ورودی هایی که اگه ذهنم بخواد بزنه کنار، من با دلیل و منطق و مثال های عینی و واقعی از میدون به درش میکنم
آقا اصلا مگه خودم کم نتیجه داشتم و دارم که بخوام براش بیارم تا ناک اوتش کنم
از قبول شدن دکترام بگم، از نحوه پیشرفتم توی کار رسالم و اون دفاع جانانه قبل از عید بگم،از رانندگی یاد گرفتنم بگم که برام یه آرزوی دور از دست بود و حالا چطور به زیبایی هر چه تمام تر به تحقق پیوسته، از رسیدن من به شغل مورد علاقم از بچگیم بگم و موفقیت هایی که توی شغلم و دوره تحصیلم داشتم و یا …. یا از همه آرامش، عشق، حال خوب و سلامتی های بی نظیرم بگم که از وقتی با این سایت آشنا شدم و دارم کار میکنم، آقا بی نهایت شدن
از نگاه زیبابینم بگم که میتون 1 ساعت به یه پروانه، به یه گل یا پرنده یا هر چیز دیگه نگاه کنم و قربون صدقش برم و هزاران بار از ته دلم شکرگذاری کنم جوری که همه مولکول های وجودم هم ذوق مرگ بشن
آره آقا منم خیلی نتیجه دارم که میتونم بگم و همه اینا بشن پشتوانه های من برای حرکت های بیشتر
بذارید از یه هدف بگم که پارسال بعد از فایل ” هدف گذاری” قدم اول برای خودم مشخص کردم و کارهای که کردم و اتفاقایی که افتاد
استاد من توی روابط، چک و لگو خوردم و شاید یه وقتایی هم زیاد خوردم. تا قبلاز اینکه با ان سایت آشنا بشم اصلا دلیلش رو نمیدونستم
بعد از آشنایی با این سایت و دوباره بعد از دوره ارزشمند عزت نفس، تا یه حدایی فهمیدم که بابا این چک و لگدا به خاطر چی بوده.. هم از احساس قربانی شدن، هم احساس عدم لیاقت… چی بگم براتون
به همین دلیل پارسال با یه انگیزه و امید زیاد و ایمان به بهبود، پارسالم شد ” سال بهبود در روابط عاطفی” باید بگم پیشرقت های خوبی هم داشتم که بارها از بابتشون توی تمرین ستاره قطبیم نوشتم و سپاسگذاری کردم اما دیدم باید بهتر بشه، یعنی هنوز اونی که میخواستم نشده
جالبه این مدت چندین بار به فایل ها یا کامنت هایی خوردم که در مورد دوره عشق و مودت در روابط
بود و تصمیم این چند مدتم رو بلاخره دیروز با عزمی راسخ و با حال خوب و احساس ارزشمندی، خریدمش
یعنی دقیقا بعد از اینکه این فایل رو گوش کردم سریع خردید رو انجام دادم و قسمت اول رو هم دارم گوش میدم
استاد میخوام به همه توصیه هاتون گوش بدم و عمل کنم
استاد از خداوندم میخوام توی این راه خیلیل بهم کمک کنه چون این روابط عاطفی چیزیه که اگه بهبود پیدا کنه که با ایمان به خدا و توان خودم قطعا این اتفاق میفته، کلا من دوباره یه شکوفایی جدیدی توی وجودم رخ میده و کلککسیون دستاوردام دیگه افتخار کردنی میشه
این کلکسیونه قرار نیست چشم کسی رو در بیاره، این کلکسیونه قراره به ایمانم، به امیدم، با باورهام به اعتمدم به خداوند و احساس ارزشمندی خودم ، چیزهای زیادی اضافه کنه که میخوا تمرکزی، همون تمرکزی که شما گفتید رو به خرج بدم و از سایر تجربه ها و موفقیت هام استفاده کنم تا این بهبود هم به سادگی و با حال خوب زیاد برام تحقق پیدا کنه
خدایا شکرت شکرت ، من شکرگذار دائمی درگاهت هستم و ازت میخوام همواره با من باشی و نشانه هات رو در زمان و مکان مناسباز من دریغ نکنی و اگر گاهی کج رفتم، دستم رو با عشق بگیری و کمک کنی تا اوج خوشبختی ه لیاقت هر کدوم از ماست رو تجربه کنم هم در این دنیا و هم در اون دنیا
عاشقانه و با حال عالی و شوقی وصف نشدنی منتظرم تا نتایج خیره کنندم رو توی این زمینه برای خودم و دوستانم بنویسم تا به خودم ایملن مجدد برای ادامه دادن و به دوستانم امید دست نکشیدن و شروع کردن رو بدم و بشم یکی از اون مثال های عینی که بهترین روش آموزشه
دوستتون دارم بی انتها
سلااااام خوبین
وای استاد دلم براتون تنگ شده، خانوم شایسته خوبین؟
این چند وقت، خیلی روی باور فراوانی و همزمان عزت نفس کار کردم چون هدف امسالم بود🙂 و خیلی نتیجه گرفتم
از لحاظ مالی از لحاط روابط که اصلا قابل شمارش نیست نتایج
و از جاهایی فکرش رو نمیکردم هیچ وقت!
برام پول میرسه و من بیشتر به این باور فراوانی میرسم که ثروت ها بینهایت هستند فقط کافیه باورش کنی و ایمان بیاری☺️
حتی اعتماد بنفس
خودم رو ارزشمند میدونم
خودم رو لایق بهترین ها میدونم
خودم رو زیباتر میبینم
به دیگران راحت نه میگم
قضاوتشون کمتر اهمیت داره
شکرت چی بگم من
میخاستم اینو بگم
چند روز پیش، ذهنم میگفت حالا به این همه خاسته رسیدی! حالا که چی!؟
مثلا چی!
چیزی نشد که!
اما همون لحظه مچش رو گرفتم
گفتم بیا باهات کار دارم😁
خلاصه
شروع کردم به سپاسگزاری و تشکر کردن برای تک تک نعمت ها، به یکی از دوستان همفرکانسی راجب نتابجم گفتم و اهدافم رو مرور کردم
دیدم بابا من کلی هدف دارم بهشون برسم و کلی جا برای بهبود بهتر🙂
و خیلی حسم خوب شد
این فایل یه نشونه دیگه بود برای من که سقفی نیست
و اگر پنیرم داره تموم میشه
به فکری به حال خودم بکنم و تغییر کنم☺️😍
خداروشکر
استادم ممنونم بخاطر فایل های بینظیر
این فایل ها طلا و الماسه
گنجه
باید خوب گوش کرد
عمل کرد و استفاده کرد و پیش رفت😍😍😍 خدایا شکرت
👣👣👣
به نام مهربان پروردگارباسخاوتم
قسمت شش گفتگو بااستاد
خوب دوتا نکته رو من ازاین فایل دریافت کردم یک همیشه باید هدف داشته باشم
دو،بهترین زمان تغییر درزمان خوبی و خوشی زمانی که همه چی مرتبه
راسش همونجوری که قبلا هم گفتم اتفاقا من درست برعکس فکر میکردم فکرمیکردم در زمان خوشی به هیچی نباید دست بزنم چون ممکنه خراب شه 😉 ودرزمان خراب شدن اوضاع هم باید مقاومت کنم چون نشانه ی وفا داری و قوی بودنه😁جهل تا کجا آخه….🤦♀️
الان میفهمم از نا آگاهیم بوده وعزت نفس پایینم اینکه نکنه حالا تغییری ایجاد کنم یهو بزنم همه چی روخراب کنم
درحالی که هیچ چیزی اتفاقی نیست ومن اگه تکاملمو طی کرده باشم و درمسیر صحیح باشیم وباورهای درست داشته باشم همیشه میتونم درمسیر بهبود دائمی باشم
ودوم اینکه خودم همیشه خودمو وهمه ی جنبه های زندگیمو آنالیز کنم و ببینم تو کدوم جنبه ها نیاز به تغییر دارم تا بدون چک و لگد جهان برمو خودم تغییرش بدم
هرچند که الان میدونم درحوزه روابط باچندنفر نیاز به این تغییر دارم
اما من وظیفم رو خودم کار کردنه اونوقت که مدارم بالاتر بره قطعا آدمها شرایط و اتفاقات هماهنگ با مدار بالاتر رو تجربه میکنم
وجهان منو هدایت میکنه به شرایطی که ازقبل درست هست👍🏻👍🏻👍🏻💪💪💪💪
سپاسگزارم از شما که تااینجا همراهم بودین
سپاسگزارم از استاد عزیزم که این آگاهی ها رو با قلب وسعیشون به صورت دانلودی در اختیار ما قرار میدن
وسپاس گزارم از مهربان پروردگارباسخاوتم که منو به این سایت توحیدی هدایت کرد😊👍🏻💚🙏
عشق برای همتون🥰💚
به نام خدای مهربان🌹
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته جان و دوستان عزیز سایت🪴
گفتگوی استاد عباس منش با دوستان
قسمت ۶
مصطفی:
من از ۱۰ سالگی تقریبا هدایت خدا شامل حالم شده و تقریباً تونستم تجسم سازی رو کار کنم و به خیلی از خواسته هام برسم، ولی از حدود ۲۱ سالگی با شما آشنا شدم یکی از تجربیاتی که من به دست آوردم توی این زمینه، مدت ها کار کردم برای یه خواستهای که حالا مثلاً یه فروشگاه داشته باشم، یه جایی رو بخرم، خیلی کار کردم، آموزش های شما رو دنبال میکردم و تونستم یه فروشگاهی رو بگیرم و در واقع همون لحظه احساس کردم که به تموم خواسته هام رسیدم و یه مقدار از اون شور و هیجانم کم شد که من دیگه به این خواسته رسیدم، دیگه اوکی هست، دیگه میتونم،
یه جورایی نشستم
و این که همین موضوع باعث شد که من از لحاظ مالی پیشرفت که نکردم هیچ، پسرفت هم کردم، یعنی مهم نیستش که واقعاً ما به چه هدفی میرسیم، ممکنه هدف بزرگی رو برسیم ولی همون موقع اگه بخواهیم ثابت بمونیم و روی خودمون کار نکنیم، نتایج دقیقاً برعکس میشه و برای من این اتفاق افتاد☹⚘
و یاد صحبتهای شما افتادم که باید همیشه حرکت بکنیم، نباید موقعی که به هدفی رسیدیم وایسیم
فکر کنیم که به نتیجه رسیدیم و موقعی که این فکر رو بکنیم دقیقاً به فرسایش خودت نزدیک میشی و این اتفاق برای من افتاد و دنیا منو مجبور کرد با اینکه حالا نتایج خوبی قبلاً گرفته بودم، ولی دنیا منو مجبور کرد که تغییر بکنم🌺
توی تجربیات قبلیم همچین اتفاقی نیفتاده بود که مجبور بشم، ولی توی این هدف بزرگی که به دست آورده بودم این اتفاق برای من افتاد و باعث شد که من یه تغییر بزرگی انجام بدم
تقریباً سه سال از اون ماجرا میگذره، تغییرم رو انجام دادم، تغییر قبلیم خیلی موفق بودم، و به همسرم گفتم من احساس میکنم که توی این موضوع الان ما به یه سقفی رسیدیم
ونیازه که ما یه تغییری رو ایجاد کنیم
توی این سطح نمونیم، احساس میکنم باید مدارمون تغییرکنه و از خدا خواستم که خدایا منو هدایت کن به سمت خواسته جدیدم، به سمت مرحله بعدیم، یه راهی رو جلوی پای من بزار که من وارد مدار دیگه بشم و موقعیت کاری دیگه ای رو تجربه کنم و همین امروز یه پیشنهاد کاری خوب شد به من و با همسرم در میون گذاشتم و گفتم ببین چقدر جالبه، سه روز چهار روز از این ماجرا میگذره که من به شما گفتم حس میکنم که باید این کار رو انجام بدیم، بیا بسپاریم به دست خدا و از اون بخواهیم که ما رو هدایت کنه به سمت مسیر بعدیمون
و یه موقعیت کاری عالی به من پیشنهاد شد که واردش بشم و این موضوعی که شما مطرح کردیدوصف حال من بود🌻⚜
استاد:
واقعاً خداوند داره همه مارو هدایت میکنه، چقدر حرف قشنگی زد مصطفی که گفت من به همسرم گفتم احساس میکنم ما به یه سقفی رسیدیم که دیگه باید برای اینکه بریم بالاتر، باید تغییر کنیم و بعدش این اتفاقات افتاد
واقعا همون جمله ای که وقتی که ما شروع میکنیم در باد موفقیت هامون خوابیدن، یعنی به یه جایی میرسیم
اِاِ چقدر خوب و دیگه حرکت نمیکنیم و دیگه تلاش نمیکنیم، اوضاع بدتر از قبل میشه یعنی اوضاع میتونه بدتر بشه وقتی که ما هیچ حرکتی برای پیشرفت کردن نکنیم🥀
به خاطر همین من خیلی این کانسپت آدمهایی که همیشه دنبال بهبودن، همیشه دنبال بهتر کردن هستن
نه فقط در مورد مسائل مالی
من هی دارم این موضوع رو گسترش میدم که هی ذهنمون تک بعدی نشه که فقط مسائل مالی باید بهبود پیدا کنه
مسائل مالی هست
مسائل کاری هست
مسائل روابط مون با دیگران هست
مسائل سلامت جسمانی مون هست
آرامش مون هست
همه اینها هست
ما توی همه این ابعاد میتونیم هی روی خودمون کار کنیم و بهتر و بهتر کنیم و تا وقتی که ما داریم هی روی خودمون کار میکنیم و داریم پیشرفت میکنیم و داریم بهبود میدیم و تغییر میدیم🌻⚜
من یه مثالش رو خودم زدم، اون موقعی که گفتم یکی از اولین کتاب هایی که من توی این حوزه موفقیت خوندم کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد بود
در واقع این کتاب رو یکی از دوستان هی معرفی میکرد و میگفت بیا بخون
اون موقع من کلوپ بازی های کامپیوتری داشتم، خیلی هم شرایط خوب بود، نمیدونم کیا تجربه کلوپ بازی های کامپیوتری رو دارن، ولی من شاید توی کل شهرمون، شهر قم، یکی از بهترین کلوب ها رو داشتم، با فضای سالم، بچه های خوب، کلی میخندیدیم، من نصف زمان هایی که توی مغازه کلوپ بازی های کامپیوتری بودم، نصف زمان ها بر روی زمین پخش بودم
یعنی اینقدر میخندیدیم از دست کارهای بچه ها، اینقدر فان بود، اینقدر خنده دار بود که حد و حساب نداشت😊
و میشستم از پشت تلویزیون، اونا داشتن بازی میکردن، اونا تلویزیون رو نگاه میکردن، ولی من چون پشت تلویزیون بودم داشتم صورت اونها رو میدیدم، ولی اونا حواسشون به من نبود، بعد این میمیک صورت شون که وقتی گل میزنن، یا وقتی بازی میکنن دهنشون کج میشد، دماغشون میرفت این وری، گوششون حرکت میکرد، من یکی از فان هام این بود که بشینم بچه ها که بازی میکن، وقتی میرن توی فضای بازی و دیگه حواسشون نیست که قیافه شون چه جوریه با هر اتفاقی، میمیک شون عوض میشه و صورتشون مچاله میشه و برمیگرده، من میشستم فقط نگاه میکردم و میخندیدم 🤗🌹
غیر از این که داشتم بازی هم میکردم، یعنی من عاشق بازی های کامپیوتری بودم، میشستم بازی میکردم، پول هم در میاوردم، با بچه ها هم میخندیم، دیگه از این بهتر که نیست
یعنی شما فرض کنید که یه جایی باشه که هم بازی کنی، هم پول در بیاری، هم دوستای خوبی داشته باشی، هم کلاً فان باشه از صبح تا شبش، این دیگه بهشته⚜
ولی من دیدم روندی که داره اتفاق میفته به سمتی داره میره که من دیگه اینجا چیزی یاد نمیگیرم، دیگه یواش یواش بازیه برام خیلی مهم نبود، قبلاً که سنم کمتر بود خیلی علاقه داشتم بازی های کامپیوتری، الان خیلی علاقه به بازی های کامپیوتری ندارم و یواش یواش داره شرایطی پیش میاد با توجه به گیر هایی که هربار اماکن میومد میداد که این بازی عکس زن توشه، این فلانه، این بهمانه🥴
و یواش یواش مغازه هایی مثل این داشت زیادتر میشد و منم علاقم رو داشتم از دست میدادم و روند جوری بود که من به خودم نگاه کردم بعد از اون کتاب پنیر دیدم که من یه پنیری گیرم اومده دارم الان میخورمش، ولی این پنیره داره کم میشه، منم حواسم نیست بهش که داره پنیره کم میشه
در واقع دارم میپوسم، درسته داره بهم خوش میگذره ولی یواش یواش ده سال بعد، ۲۰ سال بعد، اگه توی این مسیر بمونم اولاً که یه آدم چهل ساله شدم که هیچ مهارت دیگه ای بلد نیست به خاطر اینکه صبح تا شب فقط توی مغازه بوده، نشسته بازی کرده، دوما که این مغازه هم بالاخره داره این دستگاه ها ارزون تر میشه، هی مردم راحتتر میتونن بخرن، بعد که دیگه آنلاین شد
و کلوپ بازی های کامپیوتری جمع شد
و آنلاین توی خونه بازی میکردن🪴
و این قبل از اینکه اوضاع اونقدر بد بشه که مثلاً داراییم رو از دست بدم، شرایطم رو از دست بدم، تصمیم گرفتم که مهاجرت کنم به بندرعباس و برم توی مسیر جدیدی که جای پیشرفت داشته باشه، درسته که از صفر شروع کردم، ولی توی مسیری بود که جای پیشرفت داشت و از بهشت این کارو کردم، یعنی توی حالتی که همه دوستام هم تعجب کردن👏
این اون چیزیه که باعث شد که من سال ۱۳۸۰ موقعی که بیست سالم بود، من بلندشم مهاجرت کنم برم بندرعباس، ازدواج هم کرده بودم، اون موقع برم بندرعباس و از کارگری شروع کنم💖
در حالی که برای خودم مغازه داشتم، درامد داشتم و کلی اونجا اعتبار داشتیم و کلی دوستای خوب داشتیم،
برم توی شهر کاملاً غریب که هیچ کسی رو نمیشناسم و از صفر شروع کنم
این کتاب پنیر رو که خونده بودم در واقع اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که برم یه کار جدید رو شروع کنم، یه کاری که جای پیشرفت داشته باشه، یه کاری که بتونم توش رشد کنم، بتونم چیز یاد بگیرم، بهتر بشم و از همون کارگری من چند ماه بعدش طبق اون اتفاقاتی که افتاده و تعریف کردم شدم سوپروایزر
کلی تجربه بیشتر، کلی کار کردن با خارجی ها، کلی ارتباطات گسترده توی اسکله شهید رجایی توی کشتی سازی بندرعباس و بعد همینجوری پیش رفت و بعد دانشگاه و بعد دوباره توی دانشگاه به نقطه خیلی خوبی رسیده بودم، یه حقوق مناسبی از همون شرکت داشتم، یک عالمه دوباره دوست فوقالعاده بندری که مثلشون رو توی دنیا ندیده بودم داشتم⚘🤗
دوباره دیدم که اگه میخوام پیشرفت کنم تو این حالتی که بدون اینکه سرکار برم داشتم حقوق میگرفتم، یعنی دو سال بود که سرکار نمیرفتم به خاطر اینکه بار شرکتمون توی گمرک گیر کرده بود، دوسال من حقوق میگرفتم در حالی که ماهی یک دقیقه هم سرکار نمیرفتم، نهایتش این بود که ماهی یکبار برم سری به مخازن بزنم
تموم شد و رفت🙂♻️
داشتم حقوق میگرفتم، بیمه هم بودم، دانشگاه هم میرفتم، دوستام هم بودن، کارم هم بود، حقوقم هم بود، همه چی خوب بود، یعنی یه خونه جدید هم گرفته بودیم، اجاره کرده بودیم توی جای خیلی خیلی خوب و هم محلی های خوب و همسایه های خوب، همه چیز عالی🌻
ولی دیگه میدیدم که این پیشرفتی توش نیست، این دیگه از اینجا به بعد دیگه داره میفته توی روزمرگی زندگی و بعد دوباره یکسری علائق جدید پیدا کرده بودم، دوباره یک سری خواسته جدید پیدا کردم، یه شور و شوق جدید پیدا کردم و بعد دوباره میخواستم حرکت کنم و به سمت شور و شوقم و بعد ادامه دادم و ادامه دادم و نتیجش همین چیزی هست که دارید میبینید یعنی میخوام بگم که اون تیکه ای که ما تصمیم میگیریم که تغییر کنیم خیلی خیلی تیکه مهمیه توی زندگیمون👌
حالا اگه باهوش باشیم قبل از اینکه اوضاع خیلی سخت بشه، یعنی با دیدن نشانه ها مثل کسی میمونه که نگاه میکنه به آسمون حالا اون موقع هایی که مثلاً این سیستم های فورکست و پیش بینی آب و هوا نبوده، نگاه میکنه به آسمون و از دور میبینه که یه ابری باران زا، یه طوفانی یا یه گردبادی داره میاد و بعد آماده میکنه خودش رو
قبل از اینکه توی طوفان گیر کنه آماده میکنه اگه وسیله ای رو باید ببره جای امن
اگه باید بره توی غاری
یا باید سرپناهی پیدا کنه
خودش رو آماده میکنه با دیدن نشانه ها
با دیدن افزایش ناگهانی رطوبت هوا😊🌹
اگه خیلی باهوش باشیم این نشانه ها رو همیشه ما داریم دریافت میکنیم، ولی مشکل اینجاست که اغلب ماها، اغلب آدمها، تا وقتی که اون چکشه رو از خدا نخورن بیدار نمیشن وقتی بیدار میشن که اون چکشه رو میخورن
حالا من هی میخوام اون دوستانی که با ما هستن توی سایت عباس منش و توی این مسیر با هم حرکت میکنیم،من هی میخوام بهتر کنیم خودمون رو
هی با دیدن نشانه ها توی مسیر مختلف این تغییر رو هم انجام بدیم
حالا از تجربیات هم استفاده میکنیم
اون جاهایی که تغییر نکردیم و چک و لقد بدجور خوردیم
و جایی که تغییر کردیم و قبل از این که چک و لقد رو بخوریم تغییر کردیم
یا وقتی که چک و لقد رو خوردیم تغییر کردیم و نتایجی که گرفتیم🥴🪴😊
سپاسگزارم از شما استاد عزیز و خانم شایسته جان در پناه الله یکتا شاد، سالم، سلامت،ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید😊🌹🪴💖⚘💐🦋
سلام و درود فراوان به استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز.. و تمامی اعضای خانواده صمیمی و گروه تحقیقاتی سایت استاد عباسمنش..درمورد این گفتگو، که کی تغییر برای من اتفاق افتاد، که چک و لگد خوردم، این داستان بر میگیرد به سال 85 که من از ولایت خودمون مهاجرت کردم به شهر..چون دوس نداشتم زندگی تکراری رو، از بچگی رویاهای زیادی داشتم بلند پرواز و بلند پرواز بودم..که خداوند هدایتم کرد..داستان برمیگرده ب سال 94 من تو شرکتی کار میکردم که از کار لذت نمی بردم و دوس نداشتم بالاجبار کار میکردم، جاهای مختلفی کار کرده بودم..! این گفتگو مورد تضاد هست که دوستان دارن از تجربه هاشون صحبت میکنند.. استاد شما در این بحث گفتید: من اولین کتابی که خوندم این بود چه کسی پنیر منو جابجا کرد..وقتی تو شرکت کار میکردم بیش از حد به تضاد خورده بودم، طوری که هر روز میگفتم، خدایا این چه شغلیه، آخه با این هم میشه کار زندگی کرد..! من تو هزارتوی زندگیم، داشتم، دنبال پنیر تازه میگشتم، دیگه واقعا خسته شده بودم از پنیرای کهنه خودم، یاد شعر میوفتم، بیزارم از این کهنه خدایی که تو داری..هر روز مرا تازه خدایی دگرست..تو شرکت کار میکردم، هر روز از خدا میخواستم بهترین جا کار کنم، باز یاد شعر میوفتم، تو چون خواهی خدا خواهد چنین.. میدهد حق آرزوی متقین..یه معجزه ای بهم رخ داد، منتظر معجزه نباشید خودتان معجزه کنید..یکی از همکلاسیم اتفاقی باهام تماس گرفت، گفت آقا یه کار شرکتی هست که خیلی خوبه حقوقش عالیه مزایا امکانات و همه چی داره..بلافاصله قبول کردم، و از فردا شرکت سابق، نرفتم و چند روز بعد که دوستم گفته بودبیا تهران رفتم تهران، من نمیدونستم کار چیه ولی دقیقا یادمه، وقتی سوار اتوبوس شدم، به خدا توکل کردم، و باز یاده این آیه میوفتم، حسبی الله لا الی اله هو علیه توکلت و هو ربی عرش العظیم..خدا برایم کافیست هیچ معبودی جز او نیست..او پروردگار عرش بزرگیست.. فقط یه حسی یه نیرویی یه انرژی بهم میگفت فقط برو..! و باور داشتم، از سوی خدا دارم هدایت میشم وقتی رسیدم تهران با دوستم رفتیم یه خونه، که بچه های زیادی بودند..! تقریبا 10 الی 15 نفر..! من چند روز مهمون اونا شدم..بعده چند روز یه مستندی برام گذاشتن تا ببینم..برام خیلی جالب بود..! بعدش گفتن کار ما، بازاریابی شبکه ای هستش، که اسمش نتورک مارکتینگ.. با اینکه من تو بازاریابی پخش مواد غذایی کار کرده بودم..! و نتیجه نگرفته و موفق نبودم..تصمیم گرفتم، به شهر خودم برگردم، لاکن، لیدر و آفیسر بچهها، منو فالو کرد..حرفای جالبی و مثبتی میزدن، و رو من تاثیر میذاشت..بعدش یه کتابی بهم دادن و گفتن باشه اگه میخوای بری برو، ولی قبل رفتن این کتاب بخون.چه کسی پنیر منو جابجا کرد. وای وقتی خوندم، تحت تاثیر قرار گرفتم، حس میکنم، داستان زندگی من یه جورایی با داستان زندگی شما، یه جورایی در بعضی جاها وجه مشترک داره، که گفتید من اولین با کتاب چه کسی پنیر منو جابجا کرد با این قانون آشنا شدم، منم دقیقا مثل شما، حالا برای کار هم به بندرعباس هم رفتم، با اینکه نامزد بودم، ماشین و همه چی رو، ول کرده بودم به امان خدا..! به خودم گفتم، یه چیزی هست من خبر ندارم، بیشتر و بیشتر کنجکاو شدم، بهم یه تکانی داد، که تو کتاب 4اثر مرکب، یکی از سر فصل هاش این به بحث اشاره شده! بعد کتاب حکایت و فرزانگی رو خوندم، دولتمند آنی به اون کارمند میگه، اگه میخوای به ثروت برسی، باید خودت مجاب کنی، و پشت تو، به دیوار بچسبوتی، که دیگه هیچ راه برات نمونده، با سمینار راز دکتر آزمندیان آشنا شدم، منو دگرگون کرد روز به روز تغییر در من ایجاد میشد، با اینکه به منزله کار رفته بودم، ولی از اون سال، من با قانون جهان هستی آشنا شدم، و برگشتم به شهر خودمون، این روند، ادامه دادم، استاد نمیدونم ولی تو اون سال صدای شمارو هم میشنیدم که، بچه میذاشتن گوش میدادیم، بعدش تو اینستاگرام فایل های 1 دقیقه شمارو گوش میدادم،استاد عرشیانفر هم گوش میدادم و همچنین دکتر آزمندیان و سخنرانان بزرگ انگیزشی جهان، از تونی رابینز گرفته تا جیم ران..بلاخره، تو تلگرام با استاد محمد بصیری آشنا شدم، در مورد 8 جلسه رایگان متافیزیک، دقیقا یه سال پیش، خیلی آموزش هارو جدی شروع کردم، 3 الی 4 ماهی داشتم گوش میدادم و تمرین هر انجام میدادم، نمیدونم یه الهامی بهم اومد تو اینستاگرام یه صحفه دیدم که نوشته بود بیش از 500 فایل رایگان تلگرام، استاد عباسمنش، و بلاخره هدایت شدم تو سایت شما، الان فایل های دانلودی شمار گوش میکنم، خیلی منو، متحول کرده، زندگیم خیلی تغییر کرده، البته قبل آموزش های شمار که میخواستم شروع کنم یه اتفاقاتی به شرایط و آدمایی سر راه من قرار گرفتند.که هذا من فضل ربی..که دست به دست هم دادن تا منو اهدافم برسونن.. الانم،یه سالی هست، تو این مسیرم، و قانون جذب، بهم نتیجه داده، و امیدوار نیستم بلکه مطمئنم و باور دارم به تک تک رویاهام و آرزوهام میرسم، وقتی فایل انگیزشی شمارو گوش میکنم، که میگید اون خدایی که این رویاها و آرزوهارو که، تو قلبم قرار داده، میتونه اون به واقعیت تبدیل کنه، خیلی انرژی میگیرم..و هر روز فایل های شمارو گوش میدم، تمرین میکنم، خواسته هامو هرشب مینویسم، و صبح فرداش میخونم، تا تو مدارش قرار بگیرم..
و به قول شما استاد که میگید: ایمانی که در آن عمل نباشد حرف مفت است..درسته به اهدافم نرسیدم، ولی خدارو هزاران بار شکر میکنم، تو این مسیر قرار گرفتم و هستم..و از خدا برای تک تک اعضای، دوستان صمیمی سایت استاد عباسمنش..باور ابراهیمی، ایمان نوحی، صبر ایوبی، و ثروت سلیمانی رو خواستارم، انشاا..که این واقعیت زندگی من، برای همه تاثیر گذار باشه آمین، هر جا هستید شاد سالم ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید، خدانگهدار..
به نام خدای مهربان
سلام به همهی عزیزانم
خدایا شکر بابت این جلسه که با نوشتن و خواندن کامنت ها بیشتر اهرم رنج و لذت برای تغییر در وجودمون نهادینه میشه و سپاس گذارم ازتون که این پروژه ی رایگان به ما هدیه دادید.
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
ــ وقتی به کیش مهاجرت کردم و به یک کار آسانی هدایت شدم که مربی یک نوجوان اوتیسم شدم و همه چی آسان و لذت بخش بود و میدونستم که باید پیشرفت و تغییر داشته باشم اما با رفتارهای تکراری و تنبلی 6 ماه در همون شرایط بودم و و کم کم باور کرده بودم و در ناخودآگاه این شرایط را پذیرفته بودم که همین آخرش و این وضعیتی که دارم خیلی خوبه
حالا اینو بگم که در ابتدای کار که اصلا نمیدونستم اوتیسم چی هست به شدت اشتیاق داشتم و یه طوری حرفه ای شده بودم که همه فکر میکردن من کارم همینه و اصلا همه چی را به من سپرده بودن و با من کارها را پیش میبردن و هرچی من میگفتم عمل میکردن و اوایل کارم خیلی خوب پیش میرفتم و کلی برنامه ریزی خوب داشتم و هدفهای بزرگی داشتم ولی کم کم که حرکتی نکردم اشتیاقم کمتر شد انرژیم اومد پایین و چک و لگدهای جهان سرو کلش پیدا شد که خدا را شکر قبل از اینکه چکش بزرگی بخورم از کارم انصراف دادم و آماده شدم برای مرحله ی بعد که البته باید از اون کار انصراف میدادم چون به خاطر باورهام شده بودم مسئول حال خوب دیگران .
واقعا هر هدفی را پیش بردم به خاطر این که فکر کردم این تهش خیل زود دلسرد شدم و بی خیالش شدم ،یکی از مهارتهای خوبی که دارم این که اگر به کاری علاقه داشته باشم یه طوری یاد میگیرم که همه فکر میکنند با این کار به دنیا اومدم مثلا تو چهره شناسی با این که چند ماه بود وارد شده بودم با استادش که یکی از بهترینهای این کار تو جهان دوست شدم و به من یک کتابی داد و گفت این آخرین نسخه ی این کتاب چون میدونست که من خیلی خوب رشد میکنم و دوستانی که در اساتید طب سنتی و طب شرقی بودن به من عکس میدادن که چهره شناسی کنم و بیش از 90 درصد مواقع هر آنچه که مربوط به چهره شناسی بود را درست میگفتم مثلا در مورد سلامتی و شخصیت از تو چهره شناسایی میکردم…رفته بودم شیراز و یک خانمی بهم گفت فالت بگیرووم ،منم بهش یه نگاهی کردم و چندتا نکته ی شخصیتی و سلامتی بهش گفتم و مات و مبهوت شده بود …وقتی که بیشتر با استاد آشنا شدم و فهمیدم این چهره شناسی توجه منو به آنچه که نمیخوام جلب میکنه بییخالش شدم درواقع وقتی به چیزی خیلی علاقه داشته باشم مثل بنز پیش میرم و رشد میکنم اما یکی از نقاط ضعف شخصیتی که دارم که همون کمالگرایی هست خیلی زود میخوام همه چی را یاد بگیرم و ازش نتیجه ی خوبی بگیرم به خاطر همین وقتی یه جایی دیگه روند شدم متوقف میشه فکر میکنم تهش همینه و به جای پیشرفت در اون کار و راه چاره برای رشد میرم تو یه کاری دیگه که با سرعت مراحل اولیه را طی کنم و همین باعث شده که از این شاخه به شاخه ی دیگه بپرم که خدارا شکر مچش گرفته شده و در راستای بهبود های کوچک و مستمر دارم تلاش میکنم تا در کاری که الان هستم و شروع کردم پیشرفت کنم و خودم را رشد بدم و با هدف گذاری و بهتر شدن تو اون کار مدام رشد بکنم
.
ــچند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
سال 98 وقتی به تهران اومدم تا کار کنم به یک فروشگاه عرقیات هدایت شدم و با جارو زدن و تمیز کاری مشغول کار شدم اما دوست داشتم پیشرفت کنم و همونجا به فروشنده تبدیل شدم و تو مجموعه ای که داشتیم افراد متخصص طب سنتی هم بودن و با دیدن اونا منم دوست داشتم تجویز کنم و با مطالعه کم کم یاد گرفتم و میتونستم به صورت جزئی افراد راهنمایی کنم و هر روز اشتیاقم برای یادگیری بیشتر میشد تا اینکه هدایت شدم به یک موسسه خصوصی طب سنتی که چندتا از بهترین و معروفترین استاد های طب سنتی تدریس میکردن و من دوسال در اونجا هم درس خوندم و یه آسانی واسه افراد تجویز میکردم و منو به آقای دکتر صدا میزدن و به لطف خدا خیلی ها نتیجه میگرفتن و بازهم اشتیاق داشتم و این بار چهره شناسی را یاد گرفتم و با چهره شناسی و سوالعای مربوط به طب سنتی افراد را راحت تر و بهتر و موثرتر راهنمایی میکردم که خیلی ها لذت میبردن و تعجب میکردن و این بار در این کار حدود سه تا چهار سال مشغول بود که اولین کاری بود که این چنین مشغول شدم و هر بار بهتر از قبل میشدم و ذوق و شوق داشتم و خیلی جالبه که این کار خودم انصراف دادم چون نمیخواستم به بیماری و افراد ناسالم برخورد کنم و ارتباط داشته باشم
نتیجه ای که گرفتم این که هر کاری که علاقه داشته باشم میشه تا محدود ازش یاد گرفت و پیشرفت کرد و به هرچی که بخوای برسی مثل کار استاد که بهترین کار خودش مثل زیدان که یکی از بهترینهای خودش و…
خدایا شکر که کامنت نوشتم و احساس بینهایت خوبی دارم
یاد خدا آرام بخش قلبهاست
خدایا سپاسگزارت هستم برای امروز زیبا
خدایا سپاسگزار تو هستم که فرمان دادی بنویس ومن هم لبیک گفتم به ندای درونم .
سلام به استاد عباس منش و خانم شایسته
سلام به دوستان هم فرکانسی
وقتی داشتم این چند سال را در ذهنم مرور میکردم دیدم خدارا شکر این چند سال اخیر همیشه در مسیر بودم و هیچ وقت نتایج باعث نشد که من کنار بکشم حتی برای چند روز . حتی وقتی شرایط طوری بود که نمیتونستم مدام پای فایلهای استاد بشینم ، سعی میکردم افکارم را به سمت درست جهت دهی کنم . استاد من وقتی به هدفی میرسم بیشتر انرژی میگیرم برای ادامه دادن . به خودم میگم دیدی تونستی . خدا را شکر همیشه یکسری اهداف و اقدامات در لیست خودم دارم که قدم بعدی منو مشخص میکنه .
یادمه خیلی رویای سفر خارج از کشور را در سر داشتم . من همیشه به اندازه ای داشتم که بتونم سفر خارج از کشور را تجربه کنم ولی هیچ وقت پیش نیومده بود چون در مدار ش نبودم
البته آن وقتها که درک درستی از قانون نداشتم و همیشه به خدا میگفتم چرا درست نمیشه شرایط سفر رفتن من . من پول سفر داشتم ولی باورهای خوبی نداشتم چرا ؟ چون تا مدتها همسرم برای گرفتن پاسپورت با من همراه نبودم و مدام امروز و فردا میکرد . یادمه من روی دوره 12 قدم کار کردم و خیلی راحت یه روز همسرم با پیشنهاد خودش منو برد برای گرفتن پاسپورت و آخرش هم گفت من که میدونم آخرش این پاسپورت همینطوری میمونه تو خوونه تا زمان تمدید بعدی . کجا میخوای بری؟
من خیلی حرصم گرفت ولی هیچی نگفتم . به خودم گفتم باید به این هدفم برسم . خیلی طول نکشید که برادرم به ترکیه مهاجرت کرد و سال بعدش من رفتم ترکیه و اولین سفر خارج از کشورم را خلق کردم. وقتی برگشتم، همسرم گفت خوب خیالت راحت شد حالا بشین و به زندگیت برس ، من همون موقعه گفتم : تازه این اولشه . خیلی جاها هست که باید برم ببینم . من عاشق سفرم .یعنی با رسیدن به این هدف من به خودم نگفتم که تمومه و باعث توقف من نشد .
از خدا خواستم در زمان مناسب هدایتم کنه که بتونم با ماشین خودم سفرهای جاده ای شروع کنم و دوست دارم سفر به ترکیه را زمینی تجربه کنم . من همه چی را سپردم به خدا و گفتم خودت همه کارها انجام بده . من دیگه عجله نمی کنم واجازه میدم خداوند که استاد برنامه ریزی هاست برام انجامش بده . من فقط روی ذهنم کار میکنم تا در سطح باوری و فرکانسی بتونم با این مسافرت هم مدار بشم .
خدایا شکرت .
به امید استاد عزیزم در بهترین زمان و مکان
در پناه الله یکتا