تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳ - صفحه 23


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

579 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1569 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَکُوا وَلَمَّا یَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِینَ جَاهَدُوا مِنْکُمْ وَلَمْ یَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلَا رَسُولِهِ وَلَا الْمُؤْمِنِینَ وَلِیجَهً ۚ وَاللَّهُ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ(16 توبه)

    آیا گمان کردید که (به حال خود) رها می‌شوید در حالی که هنوز کسانی که از شما جهاد کردند، و غیر از خدا و رسولش و مؤمنان را محرم اسرار خویش انتخاب ننمودند، (از دیگران) مشخصّ نشده‌اند؟! و خداوند به آنچه عمل می‌کنید، آگاه است!

    =====================================

    سلام استاد جان

    این کامنت رو از پارک شهر براتون مینویسم،جالبه که الان متوجه شدم روی در آپارتمان جلوی چشمام بزرگ نوشته:White Houseو روی خونه ی بغلش نوشته:بسم الله الرحمن الرحیم.

    اینم یک نشونه که تونستم هدایت رو‌درست دریافت کنم.

    همین یک ساعت پیش،چنان فشاری توی قلبم احساس میکردم که داشت جلوی نفس کشیدن رو هم میگرفت،فقط تونستم از خونه بزنم بیرون بلکه از افتادن در دام مومنتوم منفی فاصله بگیرم.

    قدم اول رو که من برداشتم،قدم دوم رو خدا برداشت و هدایتم کرد به جلسه 1 قدم 3…

    کارکردن روی پاشنه ی آشیل در تمرین ستاره ی قطبی

    گاهی ازین حجم از شباهت زندگی خودم با شما تعجب میکنم…انگار یک نسخه ی دیگه از شما به این کره ی خاکی پا گذاشته با تاخیر 12 ساله …

    سخت ترین چالش این روزهای من که نشونه ها با صدای بلند دارند میگن باید روش بهتر کار کنم و خودمو تغییر بدم رابطه ی من با دخترامه.

    دقیقا صحبت های ارزشمند شما در جلسه 1 قدم3 که گفتید:همه ی ما با بچه هامون همونجوری رفتار میکنیم که از پدر و مادرم شاکی بودیم چرا با من اینجوری رفتار میکنند…

    درسته که خیلی خیلی خیلی بهتر شدم اما بازم به قول شما: این وحشتناک توی ذهن من مقاومت داره،و عملا هرچی تو بچگی برام کاشتن،دارم برداشت میکنم…

    و نتیجه این رفتار مقاومته،درگیریه،دعواست،احساس فشار قلبمه،دور شدن از جریان خیر خداونده…

    جلسه 1 قدم 3 رو ده ها بار گوش دادم،خط به خطش رو حفظم،اما باز توی عمل کم میارم…

    باز تمرکزم میره روی منفی ها،میره روی ناخواسته ها…

    با اینکه این 2 تا دختر،دنیا دنیا خوبی دارند…اما من نمیتونم منفی هارو نبینم…

    واین ایراده،اینو من باید حلش کنم،اینو باید روش کار کنم بیش از هرچیز دیگه…

    چون دقیقا مثل شما که اون زمان گفتید:من هرچقدر حالم خوب بود اگر با بچه م به چالش میخوردم احساسم خراب میشد،حال و‌روز‌ این روز های منه…

    جمله ی جادویی شما تو اون جلسه اینکه:ما باید از یک جایی به بعد این زنجیره رو بشکنیم،ما نباید مثل گذشتگانمون رفتار کنیم.

    و اینکه گفتید:اون جاهایی که پاشنه ی آشیلتونه،خیلی براتون سخته که از قانون استفاده کنید.

    من باید بپذیرم رفتار سالم داشتن با بچه هام،پاشنه ی آشیل منه.

    و بخاطر گذشته ای که خودم داشتم شاید یکم مسیر تغییر این رفتار برام سخت تر باشه، اما باید روش کار کنم،باید این زنجیر رو بشکنم،باید نگاهم رو آروم آروم مثبت تر کنم.

    اگر از الان به فکرش نباشم و براش پلن نچینم،قطعا پتک جهان سنگین تر خواهد بود،چون مطمئنا مشکل ازونا نیست،هرچیزی هست از فرکانس های خودمه.

    استاد تو جلسه 4 قدم6 میفرمایند:اگر من از چیزی ناراحت میشم،مشکل اون چیز نیست،مشکل منم!!!و اگر من روی خودم کار کنم اون شرایط نامناسب خودش درست میشه…

    به امید خدا یکی از برنامه های اصلی من در این پروژه ی پروانه شدن،بهبود رابطه م با دخترامه،انشالله این قسمت از بال پروانه رو به کمک الله خیلی ظریف تر و زیباتر میسازمش.

    امروز که داشتم برای کنترل ذهن تو پارک با تمرکز بالا به صدای استاد گوش میدادم،دیدم چندتا دختر و پسر نوجوون ازین مدل جدیدا اون سمت پارک نشستن،تو دستاشونم مواد مخدره…

    اون سمتمم دوتا آقای ورزشکار بودن که داشتن سخت تمرین میکردن…

    یک ندایی تو قلبم گفت: سعیده کنترل ذهن ازین ورزش سنگین هم سخت تره،تو داری کار سخت تر از ورزش فیزیکی رو انجام میدی و من بهت افتخار میکنم…

    اینم از ردپای من در گام سوم پروژه…

    صدای زیبای پرنده ها لا به لای برگ های رنگی درختان پائیزی،به همراه هوای ملس و خنک مهرماه رو به این تلگراف اتچ میکنم،الهی که به قلب روشنتون بشینه…

    در پناه نور باشید و الله یارتون باشه همیشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 119 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1600 روز

      سلام و درودی دکباره به سعیده عزیز..

      این نوشته اول برای خودم هست..

      و چقدر خوشحالم که در مسیر خداوندییم و هر بار دارییم…

      بهتر و بهتر میشیم توی خودشناسی..

      منم سعیده جان…دیشب خدا منو سر یه غذا خوردن یه ازمایشی کرد..

      گفتم نرگس..این غذا باعث عصبانیتتت نشه..که از مسیر دور بشی..

      منم سعیده..همیشه با مادرم و افراد خانواده ام مشکل داشتم..

      نمیشد..صبحی از خواب بلند بشم..و یه مشکل بیینمون پیش نیاد..

      اصلا نبود..یدفعه وسط؟هفته ها دیگه اوضاع وخیمتر میشد..

      و طبق تکاملم کم کم پاشنها ترمیم شد..تا به امروز..هنوزم داخلش پاشنه دارم….

      دیشب که این اتفاق افتاد..گفتم نرگس..این شکمم باعث نشه بازم درگیر بشیا..

      اون باور خودشو داره…..

      سعیده منم خیلی دارم روی این روابط کار میکنم.روابطی که یه روز برام خیلی دردسر اورد…

      ولی من با نگاهی درست و هر بار تمرین سخت…بهبودش؟بدم..

      و طبق گفته های استاد توی این پروژوها تمریناتم شدیدتر شده..

      و همین باعث شده ارامتر باشم..

      چون دلیل روابطم..بخاطر یسری اون خوی درونیمه..و اون اشخاص برخلاف من دارن اون رفتار رو نشون میدن..همون باعث شده من باهاشون درگیر بشم و روی بدیهاشون تمرکز کنم.

      هنوز این پاشنه هست..

      و منم میخام خیلی خیلی تمرکزی تر امروز این تمرین رو قوی تر عمل کنم..

      ممنونم سعیده جان…که این یاداوری رو قید کردی..

      واقعا زندگی میتونه خیلی شیرینتر بشه…وقتیکه توی موقعیتش بتونی یه ذهن به شدت مقاومی داشته باشی..

      که در لحظه تو رو از انداختن چاه…مبرا کنه‌.

      در پناه خداوند همیشه در حال کنترل ذهن باشی…و پیش بسوی بهترینها!!!!

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
    • -
      مرضیه گفته:
      مدت عضویت: 2690 روز

      سعیده عزیز و قشنگم سلام

      امیدوارم در بهترین حال ممکن باشی و قلبت در اتصال با خدا.

      دختر میدونی بازهم با این کامنتت دست خدا شدی برای حل یه پاشنه آشیل اساسی تو ذهنم؟ نمیتونم بگم از حجم همزمانی ها و هدایت های خداوند این چند روزه.

      از اینکه یه سری مفاهیمی که قبلا بارها و بارها گوششون دادم ولی این روزا و با این پروژه یه جور دیگه ای داره قلبمو لمس میکنه، از اینکه هدایت های خدا رو از لابلای کامنتا بیشتر از قبل درک میکنم، حتی الان این روزا بیشتر از قبل میفهمم یا بهتره بگم به قلبم میشینه این واقعیت که ما خالق زندگیمون هستیم و لاغیر.

      خواستم ازت بابت این رد پای قشنگت تشکر کنم و بگم که خدا امروز ساعت 5 صبح بیدارم کرد و گفت برو اون فایلی که سعیده ازش تو کامنتش گفته بود و گوش بده، میدونی دیشب با این پاشنه آشیلم تو رینگ بوکس بودم قشنگ، یه دونه میزدم، ده تا میخوردم، ولی ادامه دادم و دلم گرم بود به همون یه ضربه ای که دارم میزنم.

      و پاداش بزرگ خدا به این حرکت کوچیک من این بود که برم و فایل جلسه اول قدم 3 رو گوش بدم و یه تعهد قویتر بدم برای دیپ شدن روی این پاشنه آشیلم.

      جسارتت رو تحسین کردم بارها و بارها که از موضوع پاشنه آشیلت راحت صحبت کردی و این خواسته در منم شکل گرفت که جسورتر باشم و فارغتر نسبت به قضاوت دیگران.

      دوست دارم هوااااارتااااا سعیده ی کار درسته، قلم قشنگو توحیدیه عزیزم.

      در پناه خدا، قلبت در اتصال و پر از نور هدایتش.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      الهام رحیمی گفته:
      مدت عضویت: 536 روز

      به نام خداوند وهاب و هدایتگرم

      سلام به روی ماه و نازنینت سعیده عزیزم

      چه عکس پروفایل زیبایی که البته حضورت شما به اون گل ها هم زیبایی بیشتری بخشیده

      انشالله که با اون چمدون به بهترین و زیباترین مکان ها سفر کنی عزیز دلم

      ممنونم بابت کامنتی که نوشتی

      راستش من همیشه فکر میکردم شما با توجه به این همه تغییری که به لطف خدا روی باورهای خودت انجام دادی و بکی از بهترین مثال ها هستی برای عملگرایی فکر میکردم با نیکا و نیلا جان کمتر دچار تضاد هستی و چالش ها رو راحت‌تر میتونی از پیش پات برداری ولی الان که کامنتتون رو خوندم دیدم روبه رو شدن با این حقیقت که رفتارهای ما با بچه هامون برمیگرده به همون روشی که با ما برخورد شده در مورد همه هست حتا شما که سال‌هاست رو خودت کار کردی

      منم مادر یه پسر 11 ساله و یه دختر 8 سالم و مدتهاست تمام توجه و هدفم رو گذاشتم روی بهبود رابطم باهشون

      خدا رو شکر که توجه به تمام چیزهایی که از استاد عباسمنش عزیز یاد گرفتم رابطم به مراتب بهتر از قبل شده

      ولی مدام با خودم در کش و قوس این تغییر هستم که الهام اینجا داری دقیقا همون رفتاری رو میکنی که در گذشته با تو شده و تو ازش ناراحتی

      پس باید خودت رو تغییر بدی

      و مدتهاست که به لطف چت جی پی تی که اونم به واسه درخواستم از خدا باهش آشنا شدم الان مثه یه مشاور تمام وقت برای خیلی از چالشهایی که با بچه ها برخورد میکنم میرم و موقعیت و شرایط رو شرح میدم و اونم واقعا خوب منو راهنمایی میکنه

      خیلی کمکم کرده به لطف خدا که از اون برزخی که توش بودم منو بیرون آورده

      ولی تو شرایطی که واقعا میفهمم که از دست من و ذهنم کاری برای نشون دادن راهی که درسته به بچه ها ندارم اونجاست که خدا به داد دلم میرسه که من همونم که وقتی تو تو نوجونیات دچار لغزش میشدی من بودم که دستت رو میگرفتم و نمیزاشتم از تو چاله تو چاه بیفتی و همیشه حواسم بهت بود

      الانم مهم نیست چقدر شرایط جامعه بد و چه خطراتی پیش پای بچه هات هست

      کافیه که به من اعتماد کنی و بسپاریشون با یقین به من

      که منم که قرار اونا رو هدایت کنم

      منم که صاحب و مالک اونهام

      منم که از رگ گردن به بنده هام نزدیکترم و اونها رو تنها نمیزارم

      تو حواست فقط به خودت و رفتارهات و کارهایی که فکر میکنی درسته انجام بده و بقیه مسیر رو به من بسپار

      بچه هات چیزهایی که لازم باشه از تو یاد میگیرن و به موقع ازشون استفاده میکنن تو فقط نگران نباش و با احساس خوب کنارشون باش

      فقط همین

      این زمزمه ای هست که مدتهاست با خودم و خدای خودم در

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    خاتون حاجی وند گفته:
    مدت عضویت: 2236 روز

    سلام به همه

    میرم سراغ تمرین این جلسه

    زندگی‌ات تا‌به‌حال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،

    اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟

    نتیجه‌اش چی بود؟

    من اول از همه بگم که هر بار وقفه می‌اندازم بین کار کردن روی خودم و گوش کردن به تمرینات

    جهان هستی گوشمو میپیچونه

    اما خوب خیلی زود برمیگردم و خیلی خیلی زود اوضاع راست و ریس میشه

    خدا رو شکر

    توی کارم وقتی اجازه میدم نواقصی مثل مقایسه و باور کمبود بهم رخنه کنه دچار مشکل میشم

    پس اگه همیشه روی باورام کار نکنم باورهای مخرب سریع جایگزین میشن و نتایج ناخوشایندی برام رقم می‌زند

    و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،

    به‌جای توقف، هدف تازه‌ای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟

    اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟

    چون این الگوها را تجربه کردم کاملا متوجه شدم که اگه در حالت سکون بمانم و مرتب روی خودم کار نکنم باز هم اتفاقات ناخوشایند تجربه خواهم کرد

    بنابراین در کارم مرتب به فکر تغییر ایده ها ، آزمون و خطا و به چالش کشیدن هستم

    این طوری تمرکز بیشتری روی کارم دارم

    به جای اینکه هر روز یکنواخت عمل کنم دنبال ایده های جدید و تست کردنشون هستم

    و خدا رو شکر این روند برای من افزایش حقوق به دنبال داشته است

    درست زمانی که خیلی ها اعتقاد دارند هوش مصنوعی جایگزین مشاغل میشه من از هوش مصنوعی بهره میبرم و توی کارم ازش استفاده میکنم و خیلی جاها مشاوره های خوب و برنامه های کمک کننده ای به من ارائه میده

    من کار دیگه ای هم که انجام دادم اینه که از حقوق دریافتیم از این شغلم برای آموزش مربیگری بدنسازی استفاده میکنم تا به این هدفم هم برسم که بسیار هم بهش نزدیک شدم

    خدا رو بابت همه آگاهی ها شکر میکنم

    خدا رو بابت رشدم در هر جهتی شکر میکنم

    خدا رو بابت اشناییم با استاد عباسمنش و این سایت بی نظیر شکرگزارم

    از استاد عزیزم و همه دوستان که در این مسیر دست خداوند برایم شده اند هم بسیار سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  3. -
    فرشته گفته:
    مدت عضویت: 2483 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    چ کسی وفادار تر از خداوند ب عهد خویش است؟!

    سوال 1. در این مورد آگاهانه میتونم در مورد طلاقم بگم ک وقتی من روی خودم کار کردم بعد چن ماه طلاق من انجام شد خیلی راحت و بعد اون من گفتم ب چیزی ک میخاستم رسیدم دیگه و بیخیال ادامه دادن شدم ک بعد از اون سر موضوعات احساسی و جذب شخص ایده الم ب مشکل خوردم.

    سوال2. در مورد کارم و تغییر دیدگاه هام میتونم بگم. وقتی تونستم با کار کردن روی خودم برم سرکار خیلی خوشحال بودم و همیشه سعی کردم تو کارم و ارتباط با بقیه هر سری بهتر از قبل باشم و حرفه‌ای تر برخورد داشته باشم ک خداروشکر موفق بودم و الان ک ب تضادی برخوردم تا کسب و کار شخصی داشته باشم و دارم در اون راستا قدم برمیدارم و ان شاءالله خبرای خوشی رو با همتون شریک میشم.

    در مورد باورهای قبلی ک آگاهانه دارم سعی میکنم تغییر بدشون و باید بگم خیلی تلاش میخاد و تا اخر عمر ادامه داره و هر لحظه باید آگاهانه تغییر کنم ب سمت خدا و نور الحمدالله

    سوال3. قبلا ک ب خاستم می‌رسیدم فک میکردم تمومه و بیخیالش میشدم ولی اینبار من میبینم ک ظرفم بزرگتر شده و هرلحظه خاسته های جدیدی در من شکل میگیره و این وظیفه‌ی منه ک آگاهانه برم دنبالش چرا ک متوجه شدم زندگی همینه ک هر روز خلق جدیدی داشته باشیم و لذت ببریم.

    در پناه خدای عشق باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  4. -
    متین گفته:
    مدت عضویت: 1923 روز

    سلام به استاد عزیز و دوستان همراه

    در زندگی‌ات تا‌به‌حال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،

    اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟

    نتیجه‌اش چی بود؟

    و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،

    به‌جای توقف، هدف تازه‌ای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟

    اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟

    بعضی سوالات رو نمیتونم جواب بدم چون انگار برام اتفاق نیوفتاده یا در خاطرم نیست .

    ولی در مورد سوال اول بعضیوقتا حس کردم فلان راهی که رفتم حتی یکسال یا مدتها فلان کلاسی که رفتم دیگه برام اثری نداره و معمولی شده مثلا چیزی که اولش تا مدتها ذوق و شوق همراه بوده دیگه منو شفا نمیده و همونجا باید استاپ کنم برم سراغ مرحله دیگه یا جای دیگه . بخوام مثال بزنم از کلاس یوگا میتونم بگم که تقریبا 2سال میرفتم و با یه مربی بودم ولی دیگه چندماه آخر من حس ذوق نداشتم و از نظر بدنی اون دردی که بعد ورزش اون تاثیری که باید احساس کنم رو تا چند ماه اصلا نداشتم و گروه و حرفایی که میزدیم دیگه تکراری شده بود و من تا چندوقت دلم میخواست کلاسم رو عوض کنم و با مربی جدید شروع کنم که خیلی جالب بود مربی خودم با اینکه خیلی خوب و حرفه ای بود ولی چون دیگه این اواخر من تاثیر نمیدیدم نمیخواستم برم ولی همین مربی اعلام کرد دیگه نمیتونه تا مدتی بیاد شاید یکسال و بجاش یه مربی دیگه اومده که کاملا اون ذوق و اشتیاق من برای یوگا برگشته و هروقت کلاس دارم کلی مشتاقم برای رفتن .

    و یه اتفاق دیگه اینکه من یکسال و خورده ای کلاس گروه درمانی میرفتم ولی اینم از چندماه پیش دیگه مایل نبودم برم با اینکه هزینه خیلی پایینی داشت و موقع استراحت با دوستام جمع میشدیم و گپ میزدیم و خیلی این قسمت رو دوست داشتم ولی دیگه جو کلاس برام تکراری شده بود و چیزایی دیده بودم از مشاور خیلی مایل به رفتن نبودم که اینم دیروز اتفاقی افتاد و اعلام کرد که باید جلسه ای 700ت بدیم که خیلی از بچه ها نمیخوان برن و منم هزینه ش برام زیاده و نمیرم . و اینم به این صورت شد که دیگه ادامه ندم چون تاثیر و شفایی نمیگرفتم ازش .

    خلاصه از این اتفاقا زیاد برام افتاده ..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    سحر کیانی گفته:
    مدت عضویت: 2455 روز

    سلام. خیلی خداروشکر می کنم که میتونم در این پروژه ردپا به جا بذارم.

    در رابطه با موضوع این جلسه باید بگم که پاشنه آشیل من هست.و خیلی دارم بابتش آسیب به خودم میزنم.من باید کلی رو خودم کار کنم تا کاری رو شروع کنم و وقتی شروع میکنم و رو دور میافتم خوب ادامه میدم تا تموم بشه.اما وقتی تموم بشه ذهنم به بهانه ی استراحت میره در حالت سکون و دوباره از اون مومنتوم مثبت خارج میشم . و باعث میشه کلی عقب بمونم. من قبلش اون موضوع رو متوجه شده بودم اما دراین جلسه درک کردم که چقدر بده. و جالبه مدتیه ایه

    فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ

    هی تو ذهنم تکرار میشد.تا اینکه امروز رفتم سوره الشرح رو کامل خوندم.و متوجه شدم این یک موضوع مهم هست که خداوند درموردش سوره ای نازل کرده.

    جالبه من وقتی اون کاری که باید انجام بدم رو انجام ندم،خیلی خیلی حالم بد میشه.انگار میرم تو آتش.همش بیقرارم. و وقتی یه قدم کوچولو برمیدارم انگار یکی درونم میگه آخییییش. و جالبه اینقدددددر آرامش میاد تو وجودم که هیچی نمیتونه اون آرامش رو بهم بده. و بعدش کلی نعمت میاد تو زندگیم.چرخ زندگیم روغنکاری میشه انگار.

    الان که دارم مینویسم خودم ترسیدم.خوب واضحه وقتی من میرم در حالت سکون انگار تمام مسیرهای انرژیکی رو مسدود میکنم و میرم در آتش دوزخ و زندگیمم سخت میشه.چون مانع جریان الهی در زندگیم میشم.اما وقتی گام برمیدارم همه چیز به روند خودش ادامه میده.جالبه حتی اطرافیانم کاری بهم ندارن.کسی مزاحمم نمیشه.کسی اعصابمو خورد نمیکنه.

    فقط امیدوارم این کلک ذهنم که میگه تو یه کار بزرگ کردی پس باید استراحت کنی رو جدی نگیرم و دوباره به سراغ کار بعدی برم. و از شروع کار جدید نترسم.

    باتشکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    نادر خراسانی گفته:
    مدت عضویت: 2346 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و دوستان خوبم در سایت عباسمنش دات کام

    بینهایت شکرگزار خداوندم که هر لحظه هدایتگر من و همه هست و بینهایت سپاسگزار استاد عزیزم هستم که این پروژه رو استارت زد تا یک فصل جدیدی رو تجربه کنیم ، بریم سراغ پاسخ به سوالات

    این اتفاق جندین بار برای من افتاده که چند بار به هدفی رسیدم و احساس کردم دیگه تمومه و انگیزمو برای ادامه مسیر از دست دادم یادمه چند سال پیش که مغازه فست فود در شمال کشور داشتم همزمان با استارت مغازه یک زمین که در واقع باغ کیوی بود رو خریداری کردم و بابت یک مبلغی چک داده بودم و این شده بود هدف من که از سود مغازه چک هارو پاس کنم و خداروشکر در اون تایم خیلی پور شور و هیجان مغازه رو باز میکردم و خیلی مشتری های زیادی داشتیم که مجبور بودیم به دلیل استقبال زیاد مشتری تا نیمه شب بمونیم و راه بندازیم و به راحتی چک ها پاس شدن و به محض تموم شدن چک ها به جای اینکه هدف بزرگتری برای خودم مشخص کنم تا رشد کنم انگیزمو از دست دادم و مشتری هامون خیلی کم شد کیفیت غذاهامون اومد پایین و مشتری ناراضی هم زیاد داشتیم و در تایم کوتاهی کسبمون راکد شد و مجبور شدم مغازه کوچکتری بگیرم به دلیل هزینه های زیاد و درآمد کم و در نهایت جمع کردم این مثال واضحی بود که به محض شروع این فایل یادش افتادم

    و یک تجربه دیگه که الان هم داخلش هستم که قبل رسیدن به اهدافم اهداف بزرگتری رو هر دفعه مشخص میکنم و باعث میشه رشد کنم اینه که در این کارم از موقعی که اومدم تهران و شروع کردم سعی کردم تا جایی که میتونم قبل از رسیدن به هدفم هدف بزرگتری برای خودم مشخص کنم و در تایم کوتاهی که شروع کردم هم در آمدم هر دفعه افزایشی بوده و هم در حال حاضر سرپرست فروش شدم و انشالا بزودی به اهداف بزرگترم میرسم این بود نتایج و تجربیات من

    از کامنتها و تجربیات دوستان بینهایت لذت میبرم و سپاسگزارم انشالا هرکجا هستید در پناه رب مهربان شاد و سلامت و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید استاد عزیزم بینهایت سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  7. -
    فاطمه پورهدایتی گفته:
    مدت عضویت: 1776 روز

    به نام بهترین نام ها

    خدای رزاق

    خدای تغییر

    خدای غنی

    خدای خوب و مهربان

    خدایا من سپاسگزارم که اینجا م

    تو بگو که به یاد بیاورم که از اومدم تا به اینجا

    من خوب یادمه زمانی که سیلی های محکم می خوردم از جهان ، جهان چقدر به من داشت می فهمند که بسه تمومش چرا اینقدر وابستگی ، دلبستگی به چیزی که اصلاً به درد تو نمی خوره.

    تا اینکه بلند شدم ، خلوتی با خودم کردم ، زدم به دست و بیابون و بت سنگ ها و خارها حرف زدن.

    خوب یادمه اون روز که دم غروب بود فقط من بودم و صدای بادی که تو دشت می پیچید و همراهی می کرد من را.

    چقققققدر اون روز آسمونی شده بودم فقط او می گفت و من تکرار می کرد گاهی اوقات ازش می پرسیدم خدا جونم همگ کردم، هیچی به ذهنم نمی رسد تو بگو چکار کنم ، قول می‌دهم هر چی که باشه با جون دل قبول کنم.

    دیدم شروع کرد جریان هدایت ها و الهامات

    آیا حاضری همه چیز رها کنی وبروی

    فرزند

    همسر

    خونه

    وسایل

    فقط خودت و خودت

    گفتم کجا برم ، گفت بهت میگم

    گفتم پول در ندارم ، گفت بهت میدم

    گفتم چطوری ، گفت تو بیا خودم میگم.

    قسم می خورم از اون لحظه‌ای که اشک هامو پاک کردم و لذت با خدای خودم رو حس کردم، تصمیم گرفتم با همه ی ترس ها و نجواهایی که شروع می کردند به پر حرف ها و فقط ما امیدی می دادند و ترس و استرس.

    امروز که دارم کامنت می کنم این تغییر را، فقط حال خوب

    فقط لذت و شادی

    فقط راحت راحت راحت

    روابط عالی تر از قبل

    سلامتی عالی تر از قبل

    آرامش ، اعتماد به نفس ، وضعیت مالی

    همش از قبل عالی تر .

    من حتی خوابش هم نمی دیدم که به این سادگی و راحتی.

    از اون هر جا که می خواد حالم دوباره برگرده به قبل یاد اون تعهد و ایمان می افتم و میگم من باااااااید موفق بشم

    من باااااااید رشد کنم

    من باااااااید پیشرفت کنم.

    مهم نیست که الان چی هستم

    مهم اینه که وی می خوام و براش چقدر حاضرم حرکت کنم و رها باشم و اجازه بدم جریان منو ببره

    خدایا من سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  8. -
    مریم گفته:
    مدت عضویت: 803 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان

    سلام استادعزیزم ومریم بانوی نازنینم

    سلام ب دوستان عزیزم

    در حوزه ای که باعلاقه شدید آموزشش رو یادگرفتم شروع ب کارکردم وتوی سالهای متوالی کم وبیش هروقت سفارش داشتم انجام میدادم ولی این کار محدودیت ارتباط برام داشت

    شروع به یادگیری کاری شدم که اوایل علاقه داشتم ولی با دردسرهایی ک برام داشت وحتی یک مجموعه از خانوادم رو کنارهم جمع کردم و باهم کارمیکردیم ولی بعدازمدتی به مشکل برخوردیم و باعث شد کارو تعطیل کنم

    ولی باز ازحرکت کردن نترسیدم وکاری که آموزشش رو یادگرفته بودم درحوزه های مختلف آموزش دیدم وتمام دوره های آموزشیش رو شرکت کردم و این بار خودم خلق کردم از ابتداتاانتهای کارو ولی به مسائلی برخوردکردم که باعث شد به این نتیجه رسیدم که من همه اینهارو بلدم ولی مثل استاد که گفتند دیگه حالمو خوب نمیکنه ازیکجا نشستن ومحدودیت ارتباطی دلم میخواست کاری باشه که ازدایره امنم بیام بیرون وچیزهای جدید یادبگیرم باآدمهای جدید دوست بشم .

    تصمیم گرفتم که کاری رو شروع کنم که منو بزرگتر کنه ،دایره ارتباطم رو بیشتر کنه واین همزمان شد باشروع پروژه تغییر واین رو یک همزمانی وهدایت ازطرف خدا میدونم وخوشحال وسپاسگزارم که این انگیزه رو درمن بوجود آورد که بیام ومثل دوستان عزیزم دیدگاهمو به اشتراک بزارم

    سپاسگزارم ازهمه شما عزیزانم که نوشته هاتون باعث ایجاد انگیزه وحرکت و تغییر درمسیر جدیدم شد برای همه دوستانم خوشبختی وسعادت وهدایت الله رو درهرلحظه آرزومیکنم

    دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  9. -
    مرضیه جعفری گفته:
    مدت عضویت: 3245 روز

    سلام و صد سلام

    در زندگی‌ات تا‌به‌حال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟نتیجه‌اش چی بود؟

    بارها در زمینه های مختلف مثلاً سلامتی با قانون سلامتی جلو رفتم نتایج عالی گرفتم از وزن کم کردن بیماری خاصی نداشتم شکر خدا اما به اشکالاتی تو بدنم بود که فکر میکردم طبیعیه دیگه همه هینجورند و بعد از قانون سلامتی کاملا از بین رفت مثل خلط گلو مثل بیدار شدن چند بار در شب برای دستشویی رفتن مثل دستشویی سخت مثل خستگی و بی حالی و خواب آلودگی زیاد و…. اما همه اینها از بین رفت بعد از قانون سلامتی و من به آنچه میخواستم هم رسیده بودم بعد فکر کردم تمومه و دیگه مثل قبل جدی و متعهدانه نبود و یک سری نشانه ها دوباره برگشت.

    در زمینه مالی وقتی دستفروشی میکردیم دلم مغازه میخواست یه سرپناه راحت فروش‌های بیشتر میخواست دلم میخواست از اون شرایط بیرون بیایم و اتفاق افتاد و ما مغازه زدیم به آنچه میخواستم رسیده بودم خونه ماشین مغازه درآمد ثابت و فکر میکردم تهش هست اما آروم آروم روند کاهشی شد شرایط داشت نشون میداد وقت تغییره اما عشقم همچنان میخواست مقاومت کنه و آنچه رو که هست حفظ کنه اما من میخواستم تغییر کنه.

    و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،به‌جای توقف، هدف تازه‌ای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟

    بعد از هدایت شدن و انتقال مغازه به تهران دیگه اجازه ندادیم شرایط عادی بشه گفتیم هر بار یه گام بزرگتر و شروع کردیم به تجارت با چین حواله کوچک بعد یکی بزرگتر الان یکم خیلی بزرگتر از قبلی شده شکر خدا و چیزهایی که داریم هی یاد میگیریم تجربیاتی که کسب میکنیم قابل مقایسه نیست چند وقت پیش عشقم گفت این دیگه آخرشه بعد من گفتم نه ته چیه میتونیم خودمون یه کارگو بزنیم تهران میتونیم علاوه بر مصرف توزیع کننده هم بشیم میتونیم با کشورهای دیگه هم کانال بزنیم خیلی کارها هست که میتونیم و باید انجام بدیم این تهش نیست چون رشد و پیشرفت ته که نداره حتی میتونیم خودمون تولید کنیم و اون تولید خودش وارد داستان‌هایی میشه ولی خوب بعضی وقتها آدمها نیاز دارند یکی قلقلکشون بده تا بخندند.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  10. -
    آرزو میرکاظمی گفته:
    مدت عضویت: 790 روز

    به نام تنها قدرت زندگیم، مدیر کل کیهانها ، کسی که می‌گوید باش و موجود می شود …

    به نام خداوندِ آرامش دهنده قلبها

    وَإِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ ۚ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا یَخْرُصُونَ

    و اگر از اکثر مردم روی زمین پیروی کنی تو را از راه خدا

    گمراه خواهند کرد، که اینان جز از پی گمان خود نمی روند و جز اندیشه باطل چیزی در دست ندارند.

    سوره انعام- آیه 116

    واقعا از حجم آگاهی این آیه و وضوحش متحیرم اینکه استاد همیشه تاکید دارند که از بدنه جانعه اکثریت جدا بشیم و دیدم خدای من چقدر اینجا این محیط متفاوته

    دقیقا مطابق با خداست ، با قرآنه

    اینکه خدای من ، تو من رو به کجا هدایت کردی هنوز مات و مبهوتم!! آموزش‌های شما فوق العاده است “شما واقعا اهل عملید ” اهل تغییر به موقع” و همه اینها رو اینقدر سخاوتمندانه به ما یاد میدید

    چه زیباست و چقدر خدا ما رو دوست داره که با شما هم مدار کرده

    به لطف بی کران خدای مهربانم ، روزی نیست که نیام سایت و از آگاهی هاش نوش جان نکنم

    با برخورد به این آیه کاملا فهمیدم ،انگار ایمانم بیشتر از قبل شد به این مسیر، مسیری که شما در پیش گرفتی مسیرِ قرآنه مسیرِ خداست

    این مسیر درسته ، این مسیر درسته ،این مسیر درسته

    سایه تون مستدام ، خدا حافظتون باشه ، خدا ما رو در مدار شما حفظ کنه

    الهی شکر ،الهی شکر

    ●●●●●

    تو این جلسه یادگرفتم هیچ وقت در جا زدن در کار نیست! ما یا پیشرفت می‌کنیم یا پسرفت” یعنی به قول شما سکون در کار نیست در حالیکه یه عمر باور داشتیم که مثلا فلانی داره درجا میزنه. درجا زدن در کار نیست یا پیشرفته یا پسرفت ! باید این رو باور کنم و انگار حرکت نکردن رو ذهنم داره یه رنج میبینه و به صورت عالی داره اهرم رنج و لذت برای عدم تغییر بعد از شروع این پروژه در ذهنم شکل میگیره.

    گاها ذهنم در برابر تغییر خیلی کمال گرایانه فکر میکنه و یه جوری اون رو کار بزرگ و شاقی میدونه و بهبودهای کوچک من رو میخواد بی ارزش جلوه بده ،در حالیکه روح من در نهایت آرامش تغییر رو همین کارهای کوچک روزانه ،انجام تمرین آینه،نوشتن ویژگی های زندگی دلخواهم، نوشتن نکات مثبت همسرم ، کار کردن روی سایت رو بزرگترین تغییر میدونه و آرامش خاصی داره باهاشون

    و به نظرم فقط و فقط هر فرصتی گیر میارم باید جلسه 2 احساس لیاقت و تکمیلیش رو بارها و بارها کارکنم ،گوش بدم تا بره تو پوست و استخونم که خودم رو دوست داشته باشم و جز به جز تغییراتم رو ببینم، بابتشون شکرگزاری کنم از خداوند از خودم تشکر کنم و حرکت کنم و تمام تغییراتم رو ببینم

    نمیدونم چرا! اول فایل قدرت کلام به یادم اومد و حتی تو دفترم هم نوشتم که باید در کلام زیبا ، رسا ، پرقدرت و با احترام حرف بزنم و قدرت کلام رو نادیده نگیرم

    در مورد تغییر یه مثال بارز دارم از خودم که میتونم به قانون ربطش بدم و ازش در موارد دیگه استفاده کنم ، اینکه هر وقت میام خونه زندگیم رو مرتب میکنم ، دیگه رهاش میکنم(این اتفاق خیلی افتاده) با اینکه من از تمیزی محیط واقعا انرژی الهی میگیرم و در نهایت حرکت نکردن در این زمینه من واقعا آسیب میبینم ،از پایین اومدن انرژیم از اینکه چقدر کارها رو هم تلنبار میشه در حالیکه اگه من هر روز بهتر از روز قبل رو این کار بمونم نگم که دیگه تمومه تمیز کردم ، حس ترس که نکنه یکی بیاد خونمون میریزه ،یا اینکه اصلا بحث پیش نیاد با همسرم و مهمتر از همه خودم راحت باشم و این یه مثال بارز از خودمه که میتونم بسطش بدم به موارد دیگه م که اگه حرکت نکنم پسرفت میکنم در هر جنبه ای

    در زندگی‌ات تا‌به‌حال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،

    اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟

    نتیجه‌اش چی بود؟

    اول که سوال رو خوندم، به خدا ذهنم گفت تو که به هیچ هدفی نرسیدی و خواست من رو بی ارزش جلوه بده ولی وقتی نشستم فکر کردم دیدم نه اینطوریام نیست که جناب ذهن میفرمایند

    و دیدم

    شاید چند جا بوده به طور مثال با ذوق دوست داشتم برم خیاطی یاد بگیرم ، رفتم تا حدی هم یاد گرفتم ولی ادامه ش ندادم که مهارتم رو ببرم بالا اشتیاقم کم شد و نتیجه شد این که خیلی چیزهاش یادم رفته

    یا با ذوق و شوق فراوان رفتم گواهینامه بگیرم بعد از یه شکستن یه ترس ده ساله از گرفتن گواهینامه و وقتی مدرک رو گرفتم فکر کردم تمام و الان هیچی یادم نمونده

    و نتیجه همه این میشه که خیلی قضاوت و سرزنش میشم از طرف خانواده

    و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،

    به‌جای توقف، هدف تازه‌ای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟

    اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟

    در راستای رسیدن به هدف باید خیلی روی خودم کار کنم چون معمولا اهدافم رو نیمه رها کرده ام

    از وقتی با سایت آشنا شدم شاید اونقدر اهداف بزرگی رو که نه، ولی خب اهداف کوچک داشتم و مثلا اوایل تصمیمم بر پرداخت بدهیام بود وقتی بدهیا تموم شد یه کار ریز شروع کردم که هر ماه مبلغی رو به عنوان رفاقت با پول بزارم کنار و همچنان به صورت مستمر ادامه میدم

    و خب نتیجه همین کار کوچک ، باعث شد من پول توحسابم ببینم و خدا شاهده نمیدونم چه انرژی داره که من امسال از شروع همین کار اصلا بی پول نموندم اصلا برای منی که همین 7.8 ماه پیش 5 هزار تومن برای خودم نداشتم این معرکه است ، اما باید حرکتم رو تغییر رو ادامه بدم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای: