این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-23 08:30:302025-10-31 00:00:20تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من مطهره یعقوبی هستم.28سالمه امروز در تاریخ2 ابان 1404 روز تولدم وقتی وارد سایت شدم قسمت 4 پروژه ی پروانه رو به عنوان کادوی تولدم از طرف خداوند پذیرفتم و به فال نیک گرفتمش ؛)
فایل رو هنوز گوش ندادم انقدر دلم بیقرار نوشتن بود که با خوندن اون جمله ی انتهایی مقاله تموم سلولهای بدنم متحدالقول من رو به نوشتن وادار کردند.
ایا تا به حال درزندگیت به ” ته دره ” رسیده ای؟؟
بله استاد بله من تابه حال ته دره رو دیدم !!!
طعم تلخ زندگی باترس و شک و دلهره رو در اون محیط چشیدم…اما اون ته دره شدآغاز اشنایی من باقانون جذب ،شروع مسیرمتفاوت زندگی من دقیقااز ته همون دره بود..برای همین همیشه با خودم بحث دارم که اصلا حتی اسم تضادهم برای اون شرایط اشتباست؛که اگر من به اون نقطه واون تضادبرنخورده بودم هیچوقت طعم چنین زندگی ای روحتی مزه هم نمیکردم!!
تیرماه سال96 بود ترم دوم کارشناسی حقوق بودم از دوماه قبل دردهایی رو قسمت پهلوی راستم احساس میکردم اما چنان غرق درس خواندن وامتحانات میان ترم بودم که میگفتم فعلا این مسئله مهم نیست.درکل با دکتررفتن مخالف بودم و تا کاربیخ پیدا نمیکرد من از شرایطم صحبت نمیکردم من کل تابستون رو درگیر اون دردها بودم وکاربه جایی رسید که تصمیم گرفتم بامامانم درموردش صحبت کنم دردهای شدیدی رو درقسمت شکم و پهلو داشتم که واقعاامانم رو بریده بود…دکتررفتن های ماشروع شد.هردکتری که فامیل توصیه ش میکرد رو مارفتیم ولی کسی نتونست اون درد روحتی تشخیص بده چه برسه به درمان!!
بالاخره ما هدایت شدیم به یک دکتری که ایشون تونستن مشکل من رو تشخیص بدنالتهاب روده ی بزرگ اما مشکل من انقدر عود کرده بود که دیگه باداروی خوراکی رفع نمیشد وایشون به من توصیه کردن که بیمارستان بستری بشم و تحت نظرکامل باداروی تزریقی وسرم روند درمان رو پیش ببرم…اما من زیربار نرفتم تااینکه مدت کوتاهی گذشت ومن مجبور شدم دربیمارستان بستری بشم شرایط بسیاروخیمی بود ومن تسلیم شدم
روند بیماری بسیاردردناک پیش رفت و من هرنوع ازمایش، تصویربرداری، سی تی اسکن،اکوی قلب و…که تا اون روز تجربه نکرده بودم رو تجربه کردم اون روزهابه شدت اززندگی ناامید بودم و خودم فکرمیکردم که نشکل من فقط اون بیماری نیست وحتما من به سرطان روده مبتلاشدم حتی احساس میکردم ک خوانوادم هم دیگه دارن کم کم از درمان من ناامید میشن…اون روزوشبها دقیقا تهِ تهِ تهِ دره بود برام !!!احساس میکردم خداکاملا من رو فراموش کرده …
اما اون اتفاق تنها حُسنی که داشت برام این بود که منو یک ترم از دانشگاه عقب انداخت دقیقا عید اون سال ،یعنی سال97که من دیگه تقریبا 50 درصد بهبود پیداکرده بودم تازه به خودم اومدم که خدایا حالا چیکارکنم به طرزعجیبی دیگه دلم نمیخواست برم دانشگاه و اون روزهابه سرم زد که برم و انصراف بدم کلا…انصراف ازدانشگاه وکلاازمسیرتحصیل برای دانشجوی ممتاز بورسیه تااون زمان سخت ترین تصمیم زندگیم بود ولی من انجامش دادم
اون روزها احساس شکست میکردم احساس اینکه دنیا واسه من تموم شده حالا که دیگه دانشگاه هم نیست پس من به چه دلیلی دارم زندگی میکنم برای من درس و دانشگاه خدایی بود که میپرستیدش !!!اما تنها یک چیز من رو ازون روزهای سمی نجات داد اون هم ارزوی استقلال مالی بود با تمام وجود تلاش کردم تا یک کاری رو جایگزین درس و دانشگاه بکنم که بشه ازش به درامد رسید وکارهای مختلفی رو امتحان میکردم تنها خواسته م از خدا این بود خدایا تو میدونی ک من ادم بی مصرف و بیهوده ای نیستم حتما برای یک کاری افریده شدم (این باور رو هنوزم دارم) میگفتم من روافریدی که یک کارمهمی انجام بدم.. خدایا خودت یک کاری برام جور کن من نمیخوام توی خونه بیکار باشم!!
هرایده ای به ذهنم میرسید عملی میکردم کلاس زبان انگلیسی،کلاس زبان عربی ،کیک وشیرینی پزی،تکنسین داروخانه ،دستیارپزشک،ودرنهایت خیلی هدایتی یک پکیج اموزش خیاطی رو از یک سایت از تهران سفارش دادم واون پکیج اغاز مسیرشکوفایی استعداد بینظیرمن در حوزه ی خیاطی شد وقتی من به عنوان یک چرخ دنده سرجای درست خودم نشستم با چنان سرعت بینظیری دراین حرفه رشدکردم که هنوزم کسی باورش نمیشه!!الان سه ساله که من توی این حوزه فعالیت میکنم و به لطف الله ازوقتی ک بااستاداشنا شدم به یک روند درامدی قابل قبول رسیدم…این داستان که تعریف کردم برای مدت 8 سال از زندگی من بود
بارها وبارها این داستان زندگیم رو برای خودم با جزئیات تمام تعریف کردم اما مدتهاست دیگه نمیتونم اسم دره رو برای اون روزهای زندگیم بزارم اصلا نمیتونم بپذیرم که دوران شکستی در زندگیم میتونه بوده باشه درزندگی من هراتفاقی که افتاده یا خودش خیر مطلق بوده یا یک جوری درقالب یک تضادمن رو به دریایی از خیر وبرکت متصل کرده ؛)
من همون کسی هستم که اون سالها توی بیمارستان بارها به خودکشی فکر میکردم اما الان مدتهاست درخلوتم با خداکه حرف میزنم میگم اون برهه از زندگیم یک عقب گرد بزرگ بود که باسرعت بیشتری من رو به سمت جلو هل بدی…من مطمعنم انقدر به درس و دانشگاه متصل بودم که هیچ اتفاقی به این زیبایی نمیتونست من رو ازون مسیر جداکنه وقتی دکتر دلیل این بیماری رو استرس بیش از حد در امتحانات تشخیص داد من برای همیشه یک تنفر عمیق از درس ودانشگاه در وجودم شکل گرفت و باخودم گفتم دیگه به هیچ قیمتی سلامتیم رو برای درس و دانشگاه به فنا نخواهم داد … مطمعنم که درست ترین تصمیم زندگیم رو گرفتم ؛) واین همون دره ای بود که من رو بهبهشت متصل کرد
تجربه ی اون بیماری به من کمک کرد که قدر سلامتیم رو خیلی خیلی بیشتر بدونم
از مسیر درس و دانشگاه که برای من نبود فاصله بگیرم ،
اون مسیر تکاملی زیبارو برای پیداکردن استعدادم طی کنم،
به هنر خیاطی هدایت بشم و با رشد مهارتم در این زمینه کلی اعتماد به نفسم رو رشد بدم
ودرنهایت به این سایت و این دریای بیکران اگاهی و درراس همه شون به ” خدا ” برسم
الان دارم از خودم میپرسم آیا تو میگی قانون جواب نداد چیکار کردی براش خدایی؟چ کارایی کردی؟تو الان 3 ماهه ورودی منفی نداری
تو چندسال میانگین اینستات ب 10 ساعت 11 ساعتم میرسید!
این روند رو داشتی و انتظار تغییر داری
بله گاها حذف کردی ولی باز بدتر از قبل اون نتایجی ک تو میخوای اونجوری ب دست نمیاداا
باید پایدار باشی تو مسیر تغییر
تو بجای خوب کردن حالت میرفتی تو اون شبکه ها
یعنی وابسته بودی ب عوامل بیرونس ک بتونی ذهنت رو ساکت کنی و این بدترین روش بود ک پر میشد ذهنت تا بعدا بیشتر حرف بزنه
تو واقعا برای تغییری ک میگی چیکار کردی؟گفتی کسب و کار زدم 4 سال پیش همش تو استوزی و پست بقیه بودی میدونی چقد ورودی مخالف کسب کردی؟ناشکری کردی گفتی این رشته بدرد نمیخوره اون دانشگاه ب درد نمیخوره و حاظر شدی مدرک قبلیت بمونه اما نری اون دانشگاه چون تو ذهنت اینه حتما اون دکترا و اون دانشگاهای خاص خوبن
و بقیه ب درد نمیخوره همه دوستات رو حذف کردی چون معتقدی ب درد نمیخورن و اون همه نکات مثبت رو ول کردی حتی توذهنت
معتقدی ک خودت و کارات ب دردی نمیخورین
تو برای تغییر چیکار کردی ک مدعی هستی جواب نمیده؟تو خودتو پنهان کردی و ترسیدی
تو وابسته ای ب مادرت و بدون اون انگار نمبتونی تصمیم بگیری
تو برای تغییر پایدار چیکار کردی؟چ برنامه ریزی پایداری داشتی؟اینکه فقط جلسه اول و دو عزت نفسو حفظی مهم نیس ک
تو بگو چکار گردی چقد پایدار بودی رو این ورودی؟
تو جز تمرکز روی بقیه چبکار کردی؟
جز خوندن نظرات بقیه. و پیگیز بودن چیکار کردی،
جز حسرت و مقایسه با اون دوست و فامیلت ک رابطه خوبی داشتن چیکار کردی؟
تو برای تغییر پایدار چیکار کردی تو جز ترس و پنهان کردن خودت چکار کردی؟
تو برای بهتر شدن ویژگی هات چکار کردی؟تو بجز تغییر عوامل بیرونی چیکار کردی؟تو جز غر زدن و تحلیل اشتباهاتت و قول اینکه بهتر میشم چیکار کردی؟تو حز حرف چیکار کردی؟
پس الکی قانون رو زیر سوال نبر تو پایدار تو این مسیر نبودی
تو برای تغییر پایدار چیکار کردی؟تو جز فکر نقش ایوان و زرق و برق چیکار کردی؟تو جز منتظر عشق بودن چکار کردی تو جز رو ندادن ب بقیه چکار کردی؟تو هیچ کاری تو این مسیر نکردی
توبه کن و بازگرد پنهان نشو
تو جز گفتن اینکه حالا بقیه هستن و مینویسن چیکار کردی؟تو جز تغییر اکانت چیکار کردی؟واقعا چیکار کردی.برو از صفر بیا تو سایت
برو انگار هیچی بلد نیستی
شروع کن از صفر
ظرفت رو خالی کن منم منم نکن تو هیچی بلد نیستی
انقد بت نکن بقیه رو
تو فقط گفتی نمیتونم نمیشه
حتی برای شکرگزاری!حتی برای تمرکز رو خوبیهات
حتی برای ضبط ی قایل صوتی
انقد این ذهن روی تو سواره و تو بنده شی!
همشم منطقی میکنه برات
ک تو نمیتونی تغییر کنی
ای وای من چقد بدبختانه ست
حتی از سد اینکه تو نمیتونی باورات رو تغییر بدی نتونی رد شی!
چ برسه ب مراحل بعد
این چ زندگیه
ی سوسک بیشتر توانایی داره تا تو که!
با این باورا!
اینه اشرف مخلوقات!
برای همینه ناراحتی
افسرده ای و بجز ی مدت ک با مدیتیشن عمیق تونستی خوب بشی و واقعا تغییر کنی اما وقتی کارات زیادن نمیتونی ادامه بدی
و اون حسه نیس
یا این روند رو پیش میبری و بدبخت تر از هربدبختی میشی
ک الان فقط حال بده ک همینم جهنمه
بعدا هی بدتر میشه
بعدا میشه بی پولی
تحقیر و اتفاقات نامناسب
بیچاره میشی
ب خودت بیا
ب خودت بیا از اون جانورا ک کمتر نیستی
یعنی ی پرنده پرواز میکنه تو نتونی ذهنتو تغییر بدی !چ انسانی هستیم ما اگه اینجوریه برو
استاد جانم، امروز که این قدم رو شنیدم و به تمرینش رسیدم، یهدفعه یاد سه سال پیش خودم افتادم…
اون روزها من غرق روزمرگی بودم. نه از خودم خبری بود، نه از روح زندهای که یه زمانی درونم میدرخشید. چند سالی از رفتنم به چابهار گذشته بود و من ناخودآگاه شبیه آدمهایی شده بودم که اطرافم بودن. صبح تا شب فیلم میدیدم، توی فضای مجازی پرسه میزدم، نصف روز رو میخوابیدم و وقتی بیدار میشدم، فقط غر میزدم… بیوقفه.
نه از زندگیام راضی بودم، نه از خودم. همسرم رو مدام با دیگران مقایسه میکردم و خودم رو هیچ میدیدم. عزت نفسم پایین اومده بود، اونقدر که هر بیاحترامیای رو تحمل میکردم و سکوت میکردم. جسمم هم مثل روحم خسته و بیمار شده بود، وزنم بالا رفته بود و هر روز بیشتر در خودم فرو میرفتم.
یه روز، وقتی از همه چیز خسته بودم، همسرم گفت دیگه به این زندگی علاقهای نداره، و اگه بخوام میتونم برم. گفت خودش هم اصراری نداره. اون جمله برام مثل پتک بود. گفت و رفت مأموریت. یه هفته تنها موندم.
اون روزها هنوز با شما، استاد جانم، آشنا نشده بودم. فرکانسم هنوز به اون حد نرسیده بود که بخوام صدای شما رو بشنوم. اما همون روزی که همسرم رفت، یه حسی از درونم بلند شد… یه صدای آروم که گفت:
«اگه مشکلی هست، از خودته. تو باید درستش کنی.»
همون موقع یاد کتابی افتادم از باربارا دی آنجلیس که سالها قبل خریده بودم ولی حتی یهبار هم بازش نکرده بودم. همسرم که رفت، انگار یه نیروی درونی منو هل داد سمت اون کتاب. یکی از دوستام که شاهد اوضاع بود گفت: «تو باید همین امروز برگردی شهرت!»
ولی من حس دیگهای داشتم. انگار یه چیزی توی من بیدار شده بود.
من بارها تهدید کرده بودم که جدا میشم، اما اون بار… حس متفاوتی بود. یه آگاهی تازه که میگفت: «مشکل از بیرون نیست، از درون توئه. رابطهت با خودت خرابه. باید اون رو درست کنی.»
شروع کردم به خوندن کتاب. توی همون صفحات اول نوشته بود:
«اگر در اطرافت مشکلی میبینی، بدون ریشهاش در درون خودته. ما لایق یک زندگی خوبیم، اما برای داشتنش باید از خودمون شروع کنیم.»
اون جمله برام یه تلنگر واقعی بود. فهمیدم تا وقتی دارم گله و شکایت میکنم، تا وقتی چشمم فقط دنبال نقصهاست، هیچ چیز تغییر نمیکنه. تصمیم گرفتم تمرکزم رو بذارم روی چیزهای خوب، هرچقدر هم کوچیک.
اولش خیلی سخت بود، چون صادقانه بگم، نکتهی مثبتی نمیدیدم!
ولی چون رسیده بودم به آخر خط، تمام تلاشم رو کردم. شروع کردم به شکرگزاری. به جای غر زدن، دنبال چیزهایی گشتم که بشه بابتشون سپاسگزار بود.
تو اون یه هفتهای که همسرم نبود، نه من بهش زنگ زدم، نه اون به من.
اما جالبه بدونی، اصلاً ناراحت نبودم! برای اولین بار، ذهنم مشغول این نبود که اون کجاست و چی میکنه. فقط به این فکر میکردم که باید خودم رو درست کنم. نه برای نجات ازدواجم، بلکه برای نجات خودم.
چون بارها تلاش کرده بودم زندگی رو برای “او” درست کنم، اما هر بار نتیجهاش کوتاهمدت بود.
این بار تصمیم گرفته بودم از “من” شروع کنم.
وقتی بعد از یک هفته برگشت، اصلاً به یادم نیومد چی گفته بود. فقط یه جمله بهش گفتم:
«من لیاقتم خیلی بیشتر از اینه.»
اون جمله از عمق وجودم اومده بود، از زنی که تازه داشت خودش رو پیدا میکرد.
از اون روز، دیدم نسبت به زندگی عوض شد. دیگه به چاه گذشته نگاه نکردم. شروع کردم به بالا رفتن، به ساختن، به زندگی کردن. چند ماه بعد، جهان من رو به استاد عزیزم رسوند… و از اون لحظه، فرکانس زندگیم برای همیشه تغییر کرد.
الان، وقتی به گذشته نگاه میکنم، لبخند میزنم. چون اون سقوط، مقدمهی صعودم بود. اون تهِ چاه، جایی بود که خدا منو صدا زد.
حالا با تمام وجودم باور دارم:
من لایق بهترینهام.
لایق عشق، آرامش، سلامتی و ثروتم.
لایق به دنیا اومدن بودم و لایق از دنیا خواهم رفت.
و ایمان دارم خدای مهربونم هر روز، زیباترین مسیر رشد و هدایت رو برام رقم میزنه.
من هر روز دارم در مسیر تکاملم، به بهترین شکل ممکن، جلو میرم.
یکی از مواردی که من در خصوص برخورد با تضاد تجربه کردم و و تقریباً مطمئنم که همه بچههای سایت این تضاد رو تجربه کردهاند رو میخوام بهش اشاره کنم.
من همیشه میدونستم که باید توی سایت عباس منش حاضر باشم، همیشه میدونستم که باید مشغول انجام دادن یک سری از کارهایی باشم که مستقیماً به باورهای من مربوط میشه. همیشه میدونستم که حضور توی سایت و فعال بودن و درگیر بودن با فایلهای صوتی و تصویری و کامنت گذاشتن و کامنت خوندن و به طور کلی عباسمنشیبودن من رو رشد میده و حالم رو خوب میکنه. اما خیلی وقتها پیش میومد که به دلیل مسائلی که توی زندگیم وجود داره (که توی زندگی همه وجود داره) حضورم توی سایت کمرنگ میشد. و اونقدر از آگاهیها دور میشدم تا حالم به شدت بد میشد و من میفهمیدم که باید برگردم به سایت.
اوایل این اتفاق خیلی بیشتر رخ میداد، اما از وقتی که تقریباً مستمر روی آگاهیها کار میکنم خیلی کمتر شده.
قبلاً اینطور بود که بهانههای من برای حضور نداشتن توی سایت خیلی زیاد بودند و اتفاقات زیادی باعث میشد که من فاصله بگیرم، اما الان این اتفاقات خیلی کمتر شدند.
اوایل خیلی طول میکشید تا برگردم به سایت، اما الان خیلی زود میفهمم که باید برگردم.
اوایل وقتی یه مقدار کم حالم بد میشد، از درون بهم گفته میشد که باید برگردی توی سایت. اما من انقدر بهش بیتوجهی میکردم تا واقعاً به قعر افسردگی و حال بد کشیده میشدم. اما حالا به محض اینکه درونم بهم میگه برگرد توی سایت بهش گوش میدم و نتیجهاش اینه که به قعر حال بد کشیده نمیشم.
من فکر میکنم حتی این قانون هم برای ما میتونه تکامل داشته باشه.
یعنی اوایل شما ممکنه به تضاد بخورید و اونقدر تمرین میکنید تا کمکم تضادی که بهش برخورد کردید از بین میره.
ولی جمله طلایی که توی این کلاب هاوس وجود داشت این بود که «تضاد برای این به وجود اومده که ما رو رشد بده اگه خودمون رشد کنیم تضادی وجود نخواهد داشت.»
خدایا شکرت که امروز کارهای زیادی رو انجام دادم، امروز برنامه امرو کامل انجام دادم و حتی در کنارش حمام هم رفتم، نشانه روز هم گوش کردم و کامنت کذاشتم
چقدر خوشحالم که با وجود خداوند در زندگیم انقدر جلوام، تمام زمانم رو به بهترین شکل خلق میکنم، حنی اگر خسته باشم عصرها میخوابم، اما دیگه خبری از استرس قدیم نیست، انگار زمان ایست میکنه تا من تا شب کارهام رو به اتمام برسونم و وقتی تمام گزینه های ستاره قطبی من تیک خورد زمان دوباره شروع به حرکت میکنه و یهو میشه ساعت نه شب، حتی انقدر زمان اضافه دارم که نه شب میام تو تخت خواب و تا یک ساعت قبل خوابم میام تو سایت و آگاهی دریافت میکنم و در این بهشت میگردم
با ارامش میخوابم تا پنج صبح و باز شروع میکنم به خلق
من هیچوقت به ان شدت نمیدونستم که قدرت و توانایی خلق زندگیم رو دارم، من ته ته چاه بودم، قعر چاه بودم، ضربه ها خوردم، حال بد داشتم، ساعت ها کار میکردم و بازهم افسردگی داشتم که چرا نمیشه، چرا نمیرسم به هدف روزم، چرا انقدر حالم بده
من یادمه یک روز نمیتونستم بدون سیگار زندگی کنم، در سن کممم…
نمیتونستم دوستان معتادمو نبینم، نمیتونستم….و من باورم نمیشه چه آدمی بودم، اصلا باورم نمیشه من چه آدمی بودم قبلا
من نجات پیدا کردم، خداوند منو نجاتم داد. و جالبه من سایت و میشناختم استادم رو میشناختم اما در مدارش نبودم که بیام و آگاه شم، چشمام کور بود و نمیدید نقشه گنج رو
مادر پدرم ازم ناامید بودن، من علاوه بر اینکه خودم رو ناامید کرده بودم بلکه خانوادم روهم ناامید کرده بودم
ولی چقدر الان همه چیز زیباست
به چشم نمیاد اما وقتی میشینم مینویسم و فکر میکنم به قدیما، میبینم من الان به بهترین شکل نسبت به من یکسال پیش یا حتی هفت هشت ماه پیش دارم زندگی میکنم، من الان متجزات در زندگیم رخ میده
بدن عالی من، بدن قوی و سلامت من، به چشم نمیاد اما وقتی با بدن افراد دیگه و سیستم ایمنی افراد دیگه مقایسه میکنم میبینم چطور ممکنه انقددر بدن این افراد ضعیف باشه، میبینم که عادی نیست این موضوعات برای هرکسی و من با وجود خداوند به این شکل دارم زندگی میکنم
به ساعت کارم نگاه میکنم، با انرژی روزی هشت ساعت تا دوازده ساعت کار میکنم و بازهم از زمان استراحتم برای تمیزکاری و کارهای دیگه استفاده میکنم و نمیتونم بشینم پای موبایل و اینستاگرام و فضای مجازی
اینستاگرامم رو فقط روزی نیم ساعت اونهم برای کارم میرم، در صورتی که برای بقیه اینها عادی نیست، خانواده خودم صبح دیر بیدار میشن، بعد بیدار شدن میرن سر میز صبحانه میخورن و اخبار میبینن و یک ساعت اونجا وقت میگذرونن، بعدش باز میشینن پای موبایل، موقع نهار باید تیوی روشن باشه، این موبایل و این تیوی داعم باید استفاده بشه، در صورتی که من رها شدم از بند اینها
من رها هستم، موقع نهار میرم کنار پنجره حیاطمون و با دیدن درختا که زرد شدن و پرنده های توی حیاط کوچولومون نهار میخورم و لذت میبرم، زمان اضافه ام رو میرم دفتر آگاهیم رو میخونم که آگاهی های فایل هارو در اونجا نوشتم، هزاران کار دیگه، اما موبایل نه، اما تیوی نه.
خدایا شکرت خدایا صدهزار مرتبه شکرت
چطور شد که انقدر تغییر کردی اسما..یهو همه چیز تغییر کرد
اون دختری که معتاد بود و از خانوادش دور بود و بی هدف بود و پوسیده بود، تبدیل شده به یک دختر با دیسیپلین و با آرامش و هدفمند
دلم میخواد گریه کنم که لطف خداوند انقدددر شامل حال من شده
حتی امروز یکی از دوستانی که مدتها باهاش صحبت میکردم و ارتباط داشتم باهاش موقع ورزش، متوجه شدم اون هم با سایت استاد اشناست، اون هم در این بهشت الهی حظور داره
همون موقع گریه ام گرفت که خدایا تو چقدر پاسخگوی نیازهای منی، من آدمهای اشتباه رو حذف کردم، تو به آرومی یکی یکی آپمهای موفق و آدمهای توحیدی رو وارد زندگیم میکنی، یهو به خودم میام میبینم فردی که یکی دو هفته دارم به شدتتت باهاش انرژی میگیرن و باهاش دوستم و ارتباط میگیرم اون هم با قوانین آشناست، اون هم هم فرکانس منه
خدایا تا صبح میتونم بنویسم
میتونم بنویسم از تغییراتی که فقط در چندماه رخ داده، معجزاتی که در چند ماه در این سن کم در زندگی من رخ داد اما خیلی ها با وجود سن زیادشون هنوز هم هدایت نشدند، خیلی ها از دنیا رفتند ولی بازهم هدایت نشدند
خدایا من چقدر خوشبختم
من از دیدن صورت پدرم، اون ناامیدی، چهره مادرم و ناامیدی در چهرشون به خودم اومدم…از اینکه دوستانم به شدت با خانواده شون رابطه خوبی داشتند و من حسرت کشیدم
این باعث شد به خودم بیام.
یک تلفن ساده که دوستم با مادرش داشت و چقدر زیبا باهاش صحبت میکرد، (سه سال پیش شاید) و همونجا من حسرت خوردم، منی که احساس بی تعلقی میکردم
دوری از خانواده نع از لحاظ فیزیکی، بلکه از لحاظ روحی بدترینننن چیزه، اینکه فیزیکی دور باشی اما قلبتون پیش هم باشه چیزی نیست اما وقتی قلبت دوره و فیزیکی کنارشونی، ولی نمیتونی بگی عاشقشونی، نمیتونی بهشون با عشق نگاه کنی
این بدترین ضربه است
من بدترین ضربه هارو خوردم به خودم اومدم
پس خداروشکر
خداروشکر بابت اون ضربه ها
الان انقدر با مامان بابام با عشقققق صحبت میکنم که اونروز یکی از خالم به مامانم گفته بود تلفن همسرته انقدر عشق رد و بدل میکنی؟! مامانم خندید و گفت نه دخترمه
چقدر کامنتت زیبا بود دختر واقعا نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم
آفرین بهت که اینقدر خوب داری روی خودت کارمیکنی واینهمه نتیجه گرفتی
عزیز دلم خیلی تحسینت میکنم همینطور با همین ایمان ایمان بده منم ادامه میدم من وتو وهمه ی ما بچها به همراه استاد عزیزمون که فانوس ونور و روشنایی به دست داره وراس ما قرار داره درحرکتیم
قطعا این حد از ایمان وتعهد نتایج بینظیری رو درلحظه برامون خلق میکنه ،
اسما جان برات بهترینها رو ازخداوند میخوام
خیلی مسیرت زیباست عزیزم واقعا لذت بردم از ایمانت وعمل کردن به ایمانت
خدای من عجببب بدنی داری دختررر، بهم یه عالمه انگیزه دادی از همین شروع صبحم تا برم ورزشمو انجام بدم
رفتم پروفایلت و داستان زندگیت رو خوندم و چقدر لذت بردم، هرکدوم از ما به روشی با این قوانین و استاد نازنینمون اشنا شدیم و چقدر جالبه ختی یککک نفر نیست بگه منم به همین روش فلانی اشنا شدم، همه به یک روش متفاوتی اشنا شدند
خداوند رو سپاسگذارم که تورو نشون من داد، واقعا عاشق اون پکای شکمت شدم دختر نمیتونم انکار کنم که الان دوباره میرم پروفایلت و نگاه میکنم
همین حالا که از خواب بیدار شدم یکم که فکر کردم دیدم خواب دیده بودم چه لباسامو در آوردم و یک بدننن عاللیییی دارمم، پر از عضله
وای خدا چقدر خواب خوبی بود، بهتریننن خواب دنیا بود
یعنی روزی میرسه که تلاش های منم نتیجه بده
انقدر ذوق اون بدنو دارم که نمیتونم ختی لحظه ای ورزشم رو کنار بگذارم
جالبه که من ورزش رو فقط برای این شروع کردم که درد کتفم برطرف بشه چون نیاز به دکتر و عمل و.. داشت بخاطر ضعف عضلات و مفاصل و چندتا چیز دیگه که نمیدونم
و بعد یوگا رو شروع کردم و گفتم بزار روزی بیست دقیقه امتحانش کنم
الان یک سال میگذره و چنانن معتاد ورزش شدم که نمیتونم روزی دو ساعت کمتر ورزش کنم
هدفای الانم کجا و هدفای یکسال پیشم کجا.
خداوند رو سپاسگذارم که اشنا کرد من رو با این سایت توحیدی تا بتونم تمرکز و استمرار و صبر رو یاد بگیرم
صبر!!! چیزی که هنوزم توش خیللی ایراد دارم
من اصلا دختر صبوری نبودم و همین حالا هم در تلاشم که این احساس بد و عجله رو از خودم دور کنم
امیدوارم بتونم مثل تو بدن فوق العاده زیبایی بسازم.
موفق و پیروز و ثروتمند و لیاقت مند و توحیدی باشی رفیق نازم
-شرایط ما هر چقدر نامناسب می توانیم ان را تغییر دهیم
-طبق قانون جهان به فرکانس ها و افکار لحظه ای ما پاسخ می دهد
-اتفاقات نامناسب به دلیل باورها و افکار نامناسب گذشته ی ما بوده است
-به محض تغییر باورها و افکارمان شرایط زندگی ما به کلی متحول و دگرگون می شود
-گذشته و اینده وجود ندارد
-با سپاسگزاری از داشته ها تغییر باورها تمرکز بر نکات مثبت در هر لحظه می توانیم اوضاع و شرایط را به نفع خود تغییر دهیم
-هرگز اجازه ندهیم که شرایط ما بسیار نامناسب شود
-خداوند با ارسال نشانه ها درستی و نادرستی مسیرمان را به ما نشان می دهد
-اغلب شرایط نامناسب خود را تغییر نداده تا با تضادها و چالش های زیادی مواجه شویم
-اگر اوضاع و شرایط نامناسب خود را تغییر ندهیم ضربات سهمگین تر و آسیب زننده تر خواهد شد
-تنها با حل ریشه ای مسائل می توانیم از رخ دادن الگوهای تکرار شونده جلوگیری کنیم
کدامیک از این موارد به شما بیشتر کمک کرده است؟
-اینکه اگر مسائل خود را حل نکنیم ضربات آنها بسیار شدیدتر شده و به صورت الگوهای تکرار شونده مرتبا تکرار می شوند به ما کمک کرده که اگر عادات مخرب یا ضعف شخصیتی داریم از مواجه شدن با ان صرف نظر نکرده و با کار کردن بر روی باورها و افکارمان الگوهای تکرار شونده مان را حل و برطرف کنیم
هر چند برطرف کردن الگوهای تکرار شونده و عادات مخرب نیاز به انرژی و صرف زمان بسیار دارد اما باعث می شود بسیاری از مسائل ما از ریشه و اساس حل شده و حتی در سایر جنبه ها به پیشرفت و موفقیت دست یابیم
مسائل حل نشده مانند علف های هرزی هستند که به سایر مسائل گره خورده و اگر بتوانیم انها را به تدریج قطع کنیم اتفاقات بسیار خوب برای ما رخ می دهد
دوره ی شیوه ی حل مسائل به برطرف شدن الگوهای تکرار شونده بسیار کمک می کند خصوصا تمرین بی نظیر جلسه ی دوم که خانم شایسته ی عزیز طراحی کرده اند به ما کمک کرده راحت تر بتوانیم الگوهای تکرار شونده ی خود را شناسایی و انها را تا بالاترین حد ممکن بهود دهیم
پاشنه های آشیل و ضعف های شخصیتی هرگز به صورت کامل حل و برطرف نمی شوند و لازم است تا پایان عمر بر روی آنها کار کنیم
چه تجربیات آموزنده ای در این باره دارید؟
-در مورد امیدوار بودن به تغییر شرایط نامناسب اهرم رنج لذت و گوش دادن به فایل های استاد به ما بسیار کمک کرده که متوجه شویم طبق قانون ثابت و بدون تغییر خداوند:
ما با ارسال فرکانس هایمان در هر لحظه اتفاقات آینده ی خود را خلق کرده و به همین دلیل مهم نیست در گذشته تا چه اندازه شرایط نامناسب برای خود خلق کرده ایم به محض تغییر فرکانس هایمان نتایج به نفع ما تغییر می کند
هم چنین با درک قانون ما با فرکانس ها و افکار کنونی مان اتفاقات آینده مان را خلق می کنیم به ما کمک کرده است نگران اتفاقات آینده نباشیم
بنابراین به یاد اوردن هر روزه ی قانون که ما با افکار و باورهایمان اتفاقات زندگی خود را خلق می کنیم باعث می شود ترس و نگران نداشته باشیم و داشتن احساس خوب باعث رخ دادن اتفاقات خوب می شود
برنامهی شخصیِ شما برای اجرای «آن مورد اساسی در عمل» چیست؟
-برنامه ی شخصی ما یاد اوری قانون به خودمان است که ما با افکار و باورهایمان اتفاقات زندگی مان را رقم زده و مهم نیست در گذشته تا چه اندازه زندگی نامناسبی داشته یا در آینده چه شرایطی پیش خواهد امد
مهم این است که ما با تغییر باورها و فرکانس هایمان می توانیم شرایط زندگی خود را متحول و دگرگون کنیم
باید بتوانیم نشانه های الهی را تشخیص دهیم تا به درستی و نادرستی مسیر مان پی برده و مسیر خود را هر بار بیشتر اصلاح کرده و بهبود دهیم خداوند از طریق هزاران نشانه درستی و نادرستی مسیرمان را در هر لحظه به ما نشان می دهد تنها کافی است نشانه ها را به درستی درک و دریافت کنیم
مهر ماه 1402 بود، غرق در عاشقی روزمرگی هامون بودیم، یه خونواده شاد سه نفره خوشبخت، و این رو هم بگم از سال 1396؛ دانشجوی استاد هستم، انقدر این خواستن و عطش در من شدید بوده که تقریبا به یاد ندارم روزی رو که با این آموزه ها زندگی نکرده باشم، اون سالم با دوره احساس لیاقت همراه بودم، دچار یه بدهی سنگین مالی شدیم، اونهم این بدهی نه قرض بود نه وام، بدهی بود که به خاطر تعویق انداختن و اهمال کاری یه دست خداوند جدا از ما به زندگی مون دعوت شده بود، حساب بانکی ها صفر، پس انداز طلا و جواهرات و دلار مون در یک چشم به هم زدن صفر شده بود، اگر بخواهم کمی از اون روزهامون بنویسم من و همسرم طبق قانون سلامتی بیشتر اوقات فست هستیم ولی خوب اون روزها قدرت خرید گوشت نداشتیم ولی هرگز دست از این قانون برنداشتیم هر روز بال مرغ می خوردیم و بیشتر اوقات روزه بودیم و حتی دختر کوچک 5 ساله م زمانی که می گفت چرا کباب نمی خورین می گفتیم دکتر گفته باید بال مرغ بخورین.
دوستان ماشین مون ضبط شده بود، با اسنپ می رفتیم. اینها شده بود واقعیت تلخ زندگی من
اما
حالا داستان هایی که تو سرم می گذشت رو براتون تعریف می کنم چیزهایی که تو روحم پرورش می دادم
مثلا سوار اسنپ میشدم می گفتم خدایا شکرت ما راننده شخصی داریم، چقدر ما دارا هستیم
و خالی از لطف نیست بگم من رویای اقامت دبی رو داشتم؛ مثلا زباله ادکلن با تصویر شیخ رو می دیدم، می آمدم خونه می گفتم ممنونم بابت نشانه هات، می دونم که داری رویاهای ما رو آماده می کنی، خیلی روزهای سختی بود، اما وقتی به جواب این تمرین فکر کردم دیدم من اصلا احساس نکردم به ته رسیدم، هیچ وقت، چون معتقدم پایانی وجود نداره؛ و هر پایان سرآغاز یک تحول جدید است، حتی اون روزها می گفتم می گذره، و این در حالی بود که ما حتی پول خرید یک بسته دستمال کاغذی هم نداشتیم، الان با هر برگ دستمال کاغذی چشم و قلبم پر از احساس سپاسگزاری میشه.
بلی دوستان همیشه قانون ج می دهد
شش ماه طول کشید
بعد شش ماه خداوند به ما پاداش صبرمون رو داد
بدهی مون رو ادا کرد
اقامت دبی رو گرفت
همه چیز شد برامون
چون خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط ایمان، به شرط باور به شرط پاکی و طهارت قلب
آره استاد جونم
شما باعث شدین من عینک جهان بینی مو برای هر اتفاق عوض کنم
تو روزهای سخت وقتی سوار اسنپ می شدم آهنگ آرون افشار که کلام الله رو به گوشم می رسوند بشنوم
می گفت دلشوره نگیری یه وقت نفس نفس کنارتم
آسون باشه یا سخت همیشه تکیه گاهتم
من این صدا رو باور کردم
من وقتی استاد می گفت احساس خوب اتفاقات خوب رو باور کردم
استاد من تنها دوره کشف قوانین زندگی شما رو ندارم و به جاش جهانبینی توحیدی شما رو دارم که یکی از بی نظیرترین دوره های شماست مخصوصا جلسه 5 و 6 اون
نمی دونم چرا اینها رو نوشتم
به قول شما استاد عزیزم
گفته شد منم اینجا نوشتم
الهی که شما و مریم جون همیشه مثل بارون ببارید و بپرورانید.
دوستون دارم
و از خداوند می خوام تا آخرین دم منو از این آگاهی های زندگی بخش دور نکنه
و این در حالی هست که با گذشت اینهمه سال هر روز می بینم هیچی نمی دونم و هر روز و هر روز تشنه تر می شوم.
سلام و درود به استادای عزیز و گرانقدرم و همه دوستان هم دورهای نازنین
تجربه من از ته دره بخاطر شرک
من بدلیل وابستگی به آدمها و اینکه منتظر بودم یکی بیاد منو خوشبخت کنه ضربههای سختی خوردم و واقعا این احساس رو داشتم که به عمق تاریکی و دره جهنم سقوط کردم. ولی بعد از آشنایی با استاد و گوش دادن به فایلها مخصوصا فایلهای توحیدی دقیقا احساس کردم که ذره ذره داره احساسم بهتر میشه و کم کم دارم از تو این دره بالا میام. دقیقا این دره رو و خودم رو توش میدیدم.
الانم بعضی وقتا که مرتکب اشتباه میشم بهترین جملهای که منو از احساس بد نجات میده و کمکم میکنه احساسم رو بهتر کنم و بهم امید میده این جمله از قانون هست که میگه:
تمام اتفاقات آینده من رو فرکانسهای این لحظه من رقم میزنه نه فرکانسهای گذشته من. گذشته مهم نیست. گذشته میتونه 10 سال قبل یک ساعت قبل یا یک ثانیه قبل باشه. اصلا مهم نیست. فقط این لحظه مهمه. هر اشتباهی مرتکب شدم گذشته و تموم شده و میتونم از این لحظه احساسم رو خوب کنم و تمام نتایج رو تغییر بدم.
همیشه امید هست. همیشه تا زمانی که زنده هستم فرصت دارم تا در هر لحظه نتایج زندگیم رو تغییر بدم.
به نام خدایی که هنواره در حال هدایت کردنمونه
من مطهره یعقوبی هستم.28سالمه امروز در تاریخ2 ابان 1404 روز تولدم وقتی وارد سایت شدم قسمت 4 پروژه ی پروانه رو به عنوان کادوی تولدم از طرف خداوند پذیرفتم و به فال نیک گرفتمش ؛)
فایل رو هنوز گوش ندادم انقدر دلم بیقرار نوشتن بود که با خوندن اون جمله ی انتهایی مقاله تموم سلولهای بدنم متحدالقول من رو به نوشتن وادار کردند.
ایا تا به حال درزندگیت به ” ته دره ” رسیده ای؟؟
بله استاد بله من تابه حال ته دره رو دیدم !!!
طعم تلخ زندگی باترس و شک و دلهره رو در اون محیط چشیدم…اما اون ته دره شدآغاز اشنایی من باقانون جذب ،شروع مسیرمتفاوت زندگی من دقیقااز ته همون دره بود..برای همین همیشه با خودم بحث دارم که اصلا حتی اسم تضادهم برای اون شرایط اشتباست؛که اگر من به اون نقطه واون تضادبرنخورده بودم هیچوقت طعم چنین زندگی ای روحتی مزه هم نمیکردم!!
تیرماه سال96 بود ترم دوم کارشناسی حقوق بودم از دوماه قبل دردهایی رو قسمت پهلوی راستم احساس میکردم اما چنان غرق درس خواندن وامتحانات میان ترم بودم که میگفتم فعلا این مسئله مهم نیست.درکل با دکتررفتن مخالف بودم و تا کاربیخ پیدا نمیکرد من از شرایطم صحبت نمیکردم من کل تابستون رو درگیر اون دردها بودم وکاربه جایی رسید که تصمیم گرفتم بامامانم درموردش صحبت کنم دردهای شدیدی رو درقسمت شکم و پهلو داشتم که واقعاامانم رو بریده بود…دکتررفتن های ماشروع شد.هردکتری که فامیل توصیه ش میکرد رو مارفتیم ولی کسی نتونست اون درد روحتی تشخیص بده چه برسه به درمان!!
بالاخره ما هدایت شدیم به یک دکتری که ایشون تونستن مشکل من رو تشخیص بدنالتهاب روده ی بزرگ اما مشکل من انقدر عود کرده بود که دیگه باداروی خوراکی رفع نمیشد وایشون به من توصیه کردن که بیمارستان بستری بشم و تحت نظرکامل باداروی تزریقی وسرم روند درمان رو پیش ببرم…اما من زیربار نرفتم تااینکه مدت کوتاهی گذشت ومن مجبور شدم دربیمارستان بستری بشم شرایط بسیاروخیمی بود ومن تسلیم شدم
روند بیماری بسیاردردناک پیش رفت و من هرنوع ازمایش، تصویربرداری، سی تی اسکن،اکوی قلب و…که تا اون روز تجربه نکرده بودم رو تجربه کردم اون روزهابه شدت اززندگی ناامید بودم و خودم فکرمیکردم که نشکل من فقط اون بیماری نیست وحتما من به سرطان روده مبتلاشدم حتی احساس میکردم ک خوانوادم هم دیگه دارن کم کم از درمان من ناامید میشن…اون روزوشبها دقیقا تهِ تهِ تهِ دره بود برام !!!احساس میکردم خداکاملا من رو فراموش کرده …
اما اون اتفاق تنها حُسنی که داشت برام این بود که منو یک ترم از دانشگاه عقب انداخت دقیقا عید اون سال ،یعنی سال97که من دیگه تقریبا 50 درصد بهبود پیداکرده بودم تازه به خودم اومدم که خدایا حالا چیکارکنم به طرزعجیبی دیگه دلم نمیخواست برم دانشگاه و اون روزهابه سرم زد که برم و انصراف بدم کلا…انصراف ازدانشگاه وکلاازمسیرتحصیل برای دانشجوی ممتاز بورسیه تااون زمان سخت ترین تصمیم زندگیم بود ولی من انجامش دادم
اون روزها احساس شکست میکردم احساس اینکه دنیا واسه من تموم شده حالا که دیگه دانشگاه هم نیست پس من به چه دلیلی دارم زندگی میکنم برای من درس و دانشگاه خدایی بود که میپرستیدش !!!اما تنها یک چیز من رو ازون روزهای سمی نجات داد اون هم ارزوی استقلال مالی بود با تمام وجود تلاش کردم تا یک کاری رو جایگزین درس و دانشگاه بکنم که بشه ازش به درامد رسید وکارهای مختلفی رو امتحان میکردم تنها خواسته م از خدا این بود خدایا تو میدونی ک من ادم بی مصرف و بیهوده ای نیستم حتما برای یک کاری افریده شدم (این باور رو هنوزم دارم) میگفتم من روافریدی که یک کارمهمی انجام بدم.. خدایا خودت یک کاری برام جور کن من نمیخوام توی خونه بیکار باشم!!
هرایده ای به ذهنم میرسید عملی میکردم کلاس زبان انگلیسی،کلاس زبان عربی ،کیک وشیرینی پزی،تکنسین داروخانه ،دستیارپزشک،ودرنهایت خیلی هدایتی یک پکیج اموزش خیاطی رو از یک سایت از تهران سفارش دادم واون پکیج اغاز مسیرشکوفایی استعداد بینظیرمن در حوزه ی خیاطی شد وقتی من به عنوان یک چرخ دنده سرجای درست خودم نشستم با چنان سرعت بینظیری دراین حرفه رشدکردم که هنوزم کسی باورش نمیشه!!الان سه ساله که من توی این حوزه فعالیت میکنم و به لطف الله ازوقتی ک بااستاداشنا شدم به یک روند درامدی قابل قبول رسیدم…این داستان که تعریف کردم برای مدت 8 سال از زندگی من بود
بارها وبارها این داستان زندگیم رو برای خودم با جزئیات تمام تعریف کردم اما مدتهاست دیگه نمیتونم اسم دره رو برای اون روزهای زندگیم بزارم اصلا نمیتونم بپذیرم که دوران شکستی در زندگیم میتونه بوده باشه درزندگی من هراتفاقی که افتاده یا خودش خیر مطلق بوده یا یک جوری درقالب یک تضادمن رو به دریایی از خیر وبرکت متصل کرده ؛)
من همون کسی هستم که اون سالها توی بیمارستان بارها به خودکشی فکر میکردم اما الان مدتهاست درخلوتم با خداکه حرف میزنم میگم اون برهه از زندگیم یک عقب گرد بزرگ بود که باسرعت بیشتری من رو به سمت جلو هل بدی…من مطمعنم انقدر به درس و دانشگاه متصل بودم که هیچ اتفاقی به این زیبایی نمیتونست من رو ازون مسیر جداکنه وقتی دکتر دلیل این بیماری رو استرس بیش از حد در امتحانات تشخیص داد من برای همیشه یک تنفر عمیق از درس ودانشگاه در وجودم شکل گرفت و باخودم گفتم دیگه به هیچ قیمتی سلامتیم رو برای درس و دانشگاه به فنا نخواهم داد … مطمعنم که درست ترین تصمیم زندگیم رو گرفتم ؛) واین همون دره ای بود که من رو بهبهشت متصل کرد
تجربه ی اون بیماری به من کمک کرد که قدر سلامتیم رو خیلی خیلی بیشتر بدونم
از مسیر درس و دانشگاه که برای من نبود فاصله بگیرم ،
اون مسیر تکاملی زیبارو برای پیداکردن استعدادم طی کنم،
به هنر خیاطی هدایت بشم و با رشد مهارتم در این زمینه کلی اعتماد به نفسم رو رشد بدم
ودرنهایت به این سایت و این دریای بیکران اگاهی و درراس همه شون به ” خدا ” برسم
درپناه حق
به نام خدای مهربان
الان دارم از خودم میپرسم آیا تو میگی قانون جواب نداد چیکار کردی براش خدایی؟چ کارایی کردی؟تو الان 3 ماهه ورودی منفی نداری
تو چندسال میانگین اینستات ب 10 ساعت 11 ساعتم میرسید!
این روند رو داشتی و انتظار تغییر داری
بله گاها حذف کردی ولی باز بدتر از قبل اون نتایجی ک تو میخوای اونجوری ب دست نمیاداا
باید پایدار باشی تو مسیر تغییر
تو بجای خوب کردن حالت میرفتی تو اون شبکه ها
یعنی وابسته بودی ب عوامل بیرونس ک بتونی ذهنت رو ساکت کنی و این بدترین روش بود ک پر میشد ذهنت تا بعدا بیشتر حرف بزنه
تو واقعا برای تغییری ک میگی چیکار کردی؟گفتی کسب و کار زدم 4 سال پیش همش تو استوزی و پست بقیه بودی میدونی چقد ورودی مخالف کسب کردی؟ناشکری کردی گفتی این رشته بدرد نمیخوره اون دانشگاه ب درد نمیخوره و حاظر شدی مدرک قبلیت بمونه اما نری اون دانشگاه چون تو ذهنت اینه حتما اون دکترا و اون دانشگاهای خاص خوبن
و بقیه ب درد نمیخوره همه دوستات رو حذف کردی چون معتقدی ب درد نمیخورن و اون همه نکات مثبت رو ول کردی حتی توذهنت
معتقدی ک خودت و کارات ب دردی نمیخورین
تو برای تغییر چیکار کردی ک مدعی هستی جواب نمیده؟تو خودتو پنهان کردی و ترسیدی
تو وابسته ای ب مادرت و بدون اون انگار نمبتونی تصمیم بگیری
تو برای تغییر پایدار چیکار کردی؟چ برنامه ریزی پایداری داشتی؟اینکه فقط جلسه اول و دو عزت نفسو حفظی مهم نیس ک
تو بگو چکار گردی چقد پایدار بودی رو این ورودی؟
تو جز تمرکز روی بقیه چبکار کردی؟
جز خوندن نظرات بقیه. و پیگیز بودن چیکار کردی،
جز حسرت و مقایسه با اون دوست و فامیلت ک رابطه خوبی داشتن چیکار کردی؟
تو برای تغییر پایدار چیکار کردی تو جز ترس و پنهان کردن خودت چکار کردی؟
تو برای بهتر شدن ویژگی هات چکار کردی؟تو بجز تغییر عوامل بیرونی چیکار کردی؟تو جز غر زدن و تحلیل اشتباهاتت و قول اینکه بهتر میشم چیکار کردی؟تو حز حرف چیکار کردی؟
پس الکی قانون رو زیر سوال نبر تو پایدار تو این مسیر نبودی
تو برای تغییر پایدار چیکار کردی؟تو جز فکر نقش ایوان و زرق و برق چیکار کردی؟تو جز منتظر عشق بودن چکار کردی تو جز رو ندادن ب بقیه چکار کردی؟تو هیچ کاری تو این مسیر نکردی
توبه کن و بازگرد پنهان نشو
تو جز گفتن اینکه حالا بقیه هستن و مینویسن چیکار کردی؟تو جز تغییر اکانت چیکار کردی؟واقعا چیکار کردی.برو از صفر بیا تو سایت
برو انگار هیچی بلد نیستی
شروع کن از صفر
ظرفت رو خالی کن منم منم نکن تو هیچی بلد نیستی
انقد بت نکن بقیه رو
تو فقط گفتی نمیتونم نمیشه
حتی برای شکرگزاری!حتی برای تمرکز رو خوبیهات
حتی برای ضبط ی قایل صوتی
انقد این ذهن روی تو سواره و تو بنده شی!
همشم منطقی میکنه برات
ک تو نمیتونی تغییر کنی
ای وای من چقد بدبختانه ست
حتی از سد اینکه تو نمیتونی باورات رو تغییر بدی نتونی رد شی!
چ برسه ب مراحل بعد
این چ زندگیه
ی سوسک بیشتر توانایی داره تا تو که!
با این باورا!
اینه اشرف مخلوقات!
برای همینه ناراحتی
افسرده ای و بجز ی مدت ک با مدیتیشن عمیق تونستی خوب بشی و واقعا تغییر کنی اما وقتی کارات زیادن نمیتونی ادامه بدی
و اون حسه نیس
یا این روند رو پیش میبری و بدبخت تر از هربدبختی میشی
ک الان فقط حال بده ک همینم جهنمه
بعدا هی بدتر میشه
بعدا میشه بی پولی
تحقیر و اتفاقات نامناسب
بیچاره میشی
ب خودت بیا
ب خودت بیا از اون جانورا ک کمتر نیستی
یعنی ی پرنده پرواز میکنه تو نتونی ذهنتو تغییر بدی !چ انسانی هستیم ما اگه اینجوریه برو
برو بیا تو سایت
برو شروع کن برو
به نام خدای مهربانم
سلام به استاد جانم، مریم جانم و دوستان نازنینم.
استاد جانم، امروز که این قدم رو شنیدم و به تمرینش رسیدم، یهدفعه یاد سه سال پیش خودم افتادم…
اون روزها من غرق روزمرگی بودم. نه از خودم خبری بود، نه از روح زندهای که یه زمانی درونم میدرخشید. چند سالی از رفتنم به چابهار گذشته بود و من ناخودآگاه شبیه آدمهایی شده بودم که اطرافم بودن. صبح تا شب فیلم میدیدم، توی فضای مجازی پرسه میزدم، نصف روز رو میخوابیدم و وقتی بیدار میشدم، فقط غر میزدم… بیوقفه.
نه از زندگیام راضی بودم، نه از خودم. همسرم رو مدام با دیگران مقایسه میکردم و خودم رو هیچ میدیدم. عزت نفسم پایین اومده بود، اونقدر که هر بیاحترامیای رو تحمل میکردم و سکوت میکردم. جسمم هم مثل روحم خسته و بیمار شده بود، وزنم بالا رفته بود و هر روز بیشتر در خودم فرو میرفتم.
یه روز، وقتی از همه چیز خسته بودم، همسرم گفت دیگه به این زندگی علاقهای نداره، و اگه بخوام میتونم برم. گفت خودش هم اصراری نداره. اون جمله برام مثل پتک بود. گفت و رفت مأموریت. یه هفته تنها موندم.
اون روزها هنوز با شما، استاد جانم، آشنا نشده بودم. فرکانسم هنوز به اون حد نرسیده بود که بخوام صدای شما رو بشنوم. اما همون روزی که همسرم رفت، یه حسی از درونم بلند شد… یه صدای آروم که گفت:
«اگه مشکلی هست، از خودته. تو باید درستش کنی.»
همون موقع یاد کتابی افتادم از باربارا دی آنجلیس که سالها قبل خریده بودم ولی حتی یهبار هم بازش نکرده بودم. همسرم که رفت، انگار یه نیروی درونی منو هل داد سمت اون کتاب. یکی از دوستام که شاهد اوضاع بود گفت: «تو باید همین امروز برگردی شهرت!»
ولی من حس دیگهای داشتم. انگار یه چیزی توی من بیدار شده بود.
من بارها تهدید کرده بودم که جدا میشم، اما اون بار… حس متفاوتی بود. یه آگاهی تازه که میگفت: «مشکل از بیرون نیست، از درون توئه. رابطهت با خودت خرابه. باید اون رو درست کنی.»
شروع کردم به خوندن کتاب. توی همون صفحات اول نوشته بود:
«اگر در اطرافت مشکلی میبینی، بدون ریشهاش در درون خودته. ما لایق یک زندگی خوبیم، اما برای داشتنش باید از خودمون شروع کنیم.»
اون جمله برام یه تلنگر واقعی بود. فهمیدم تا وقتی دارم گله و شکایت میکنم، تا وقتی چشمم فقط دنبال نقصهاست، هیچ چیز تغییر نمیکنه. تصمیم گرفتم تمرکزم رو بذارم روی چیزهای خوب، هرچقدر هم کوچیک.
اولش خیلی سخت بود، چون صادقانه بگم، نکتهی مثبتی نمیدیدم!
ولی چون رسیده بودم به آخر خط، تمام تلاشم رو کردم. شروع کردم به شکرگزاری. به جای غر زدن، دنبال چیزهایی گشتم که بشه بابتشون سپاسگزار بود.
تو اون یه هفتهای که همسرم نبود، نه من بهش زنگ زدم، نه اون به من.
اما جالبه بدونی، اصلاً ناراحت نبودم! برای اولین بار، ذهنم مشغول این نبود که اون کجاست و چی میکنه. فقط به این فکر میکردم که باید خودم رو درست کنم. نه برای نجات ازدواجم، بلکه برای نجات خودم.
چون بارها تلاش کرده بودم زندگی رو برای “او” درست کنم، اما هر بار نتیجهاش کوتاهمدت بود.
این بار تصمیم گرفته بودم از “من” شروع کنم.
وقتی بعد از یک هفته برگشت، اصلاً به یادم نیومد چی گفته بود. فقط یه جمله بهش گفتم:
«من لیاقتم خیلی بیشتر از اینه.»
اون جمله از عمق وجودم اومده بود، از زنی که تازه داشت خودش رو پیدا میکرد.
از اون روز، دیدم نسبت به زندگی عوض شد. دیگه به چاه گذشته نگاه نکردم. شروع کردم به بالا رفتن، به ساختن، به زندگی کردن. چند ماه بعد، جهان من رو به استاد عزیزم رسوند… و از اون لحظه، فرکانس زندگیم برای همیشه تغییر کرد.
الان، وقتی به گذشته نگاه میکنم، لبخند میزنم. چون اون سقوط، مقدمهی صعودم بود. اون تهِ چاه، جایی بود که خدا منو صدا زد.
حالا با تمام وجودم باور دارم:
من لایق بهترینهام.
لایق عشق، آرامش، سلامتی و ثروتم.
لایق به دنیا اومدن بودم و لایق از دنیا خواهم رفت.
و ایمان دارم خدای مهربونم هر روز، زیباترین مسیر رشد و هدایت رو برام رقم میزنه.
من هر روز دارم در مسیر تکاملم، به بهترین شکل ممکن، جلو میرم.
به نام خدای بزرگ، خدای خیلی خیلی بزرگ.
یکی از مواردی که من در خصوص برخورد با تضاد تجربه کردم و و تقریباً مطمئنم که همه بچههای سایت این تضاد رو تجربه کردهاند رو میخوام بهش اشاره کنم.
من همیشه میدونستم که باید توی سایت عباس منش حاضر باشم، همیشه میدونستم که باید مشغول انجام دادن یک سری از کارهایی باشم که مستقیماً به باورهای من مربوط میشه. همیشه میدونستم که حضور توی سایت و فعال بودن و درگیر بودن با فایلهای صوتی و تصویری و کامنت گذاشتن و کامنت خوندن و به طور کلی عباسمنشیبودن من رو رشد میده و حالم رو خوب میکنه. اما خیلی وقتها پیش میومد که به دلیل مسائلی که توی زندگیم وجود داره (که توی زندگی همه وجود داره) حضورم توی سایت کمرنگ میشد. و اونقدر از آگاهیها دور میشدم تا حالم به شدت بد میشد و من میفهمیدم که باید برگردم به سایت.
اوایل این اتفاق خیلی بیشتر رخ میداد، اما از وقتی که تقریباً مستمر روی آگاهیها کار میکنم خیلی کمتر شده.
قبلاً اینطور بود که بهانههای من برای حضور نداشتن توی سایت خیلی زیاد بودند و اتفاقات زیادی باعث میشد که من فاصله بگیرم، اما الان این اتفاقات خیلی کمتر شدند.
اوایل خیلی طول میکشید تا برگردم به سایت، اما الان خیلی زود میفهمم که باید برگردم.
اوایل غیبتم خیلی طولانی میشد اما حالا غیبتم اونقدر طولانی نمیشه.
اوایل وقتی یه مقدار کم حالم بد میشد، از درون بهم گفته میشد که باید برگردی توی سایت. اما من انقدر بهش بیتوجهی میکردم تا واقعاً به قعر افسردگی و حال بد کشیده میشدم. اما حالا به محض اینکه درونم بهم میگه برگرد توی سایت بهش گوش میدم و نتیجهاش اینه که به قعر حال بد کشیده نمیشم.
من فکر میکنم حتی این قانون هم برای ما میتونه تکامل داشته باشه.
یعنی اوایل شما ممکنه به تضاد بخورید و اونقدر تمرین میکنید تا کمکم تضادی که بهش برخورد کردید از بین میره.
ولی جمله طلایی که توی این کلاب هاوس وجود داشت این بود که «تضاد برای این به وجود اومده که ما رو رشد بده اگه خودمون رشد کنیم تضادی وجود نخواهد داشت.»
خوشحالم که این رو فهمیدم و خوشحالم که اینجام.
خدایا هزاران بار سپاس.
به نام خدای مهربانم سلام به دوست عزیزم
به به مرحبا که داری رشد میکنی
چقدر خوب فهمیدی مراحل رشدتو
وفتی مستمر روی خودمون کار کنیم و طوطی وار نباشد بهتر میفهمیم مطالب قانون رو
ومهمتر از همه اینست که عمل کنیم به آنچه یاد گرفتیم و این عمل کردن ست که نمیذاره از مسیر خارج بشیم
ممنونم دوست خوبم که اومدی تجربه تو برای ما نوشتی
چیزهایی که یاد گرفتی رو نوشتی از قانون
دمت گرم دوستت دارم
سلام و درود
استاد جان اینکه من چندین و چند بار گفتم که
اوضاع زندگی زناشویی م در نهایت بد و خفقان آور بود که با مرجان و این دیدگاه زندگی و شما آشنا شدم و روز به روز زندگی م بهتر از دیروز شد
در زمینه کسب و کار تغییری نکردم ولی خوب شاکر م که روابطم هزار شده و زندگی زناشویی هم بینظیر شده .
یادآور برای حرف قشنگ تون
مینا به نشانه های تغییر توجه کن اگه تغییر نکنی جهان با ضربه های محکم تر و ویرانگرتر نثارت خواهد کرد.
مینا بلند شو بیدار شو
احساس لیاقتم بهتر شده و به اعتماد به نفس هم رسیدم
خدایا هزار بار هزار بار شکر.
بنام رب قادر وهاب
سلام ب استاد عزیزم و استاد شایسته نازنین
و سلام ب دوستان هم پروژه ای تغییر
الهی صدهزار مرتبه شکرت
بخاطر گام چهارم پروژه تغییر
و روز 7 از 28 شکرگزاری
خدایا ازت میخوام برقلمم جاری بشی و اونچه ک لازمه و ب رشد من کمک میکنه نوشته بشه
توکلت علی الله
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد
ته دره،اره
جایی ک هیچی دیده نمیشه و همه چی مبهمه ،نمیدونی قراره چ اتفاقی بیفته
و ذهنت برات جهنم درست میکنه
جایی ک هیچ امیدی نداری ب آینده
خودتو میزنی ب اون راه
شروع میکنی ب ترحم دیگران رو جلب کردن
تظاهر میکنی حالت خوبه
و میخندی
خنده ای ک پشتش ی روح خسته اس
احساس بی ارزشی
عدم لیاقت نابودت میکنه
فریاد نجواها ذهن گوشتو کَر میکنه
الهی صدهزار مرتبه شکرت بخاطر آرامشی ک دارم الان ،چقد آدم فراموشکاره
تو کامنتای قبلیم زیاد در موردش نوشتم
من ب تضادی خوردم تو رابطه
ک بنظرم لازم و حیاتی بود برام ک بیدار بشم
اولش انگار اختیار عصب میمیک چهره ام و از دست داده بودم
ب هیچی واکنش نشون نمیدادم
انگار عضلات صورتم از کار افتاده بود
نمیدونستم چی بسرم اومده انگار تو بی خبری بودم تو زمان رها شده بودم
همه اش فکرم تو گذشته بود
لحظه حال و درک نمیکردم
تا اینکه پذیرفتم ک این اتفاق افتاده و تموم شده
بعد حس کردم روحم میخواد ب زیبایی ها توجه کنه
مثلا بچه ی کوچیکی ک میدیدم کلی ذوق میکردم براش ،ب مادرش میگفتم بچه ات چقد قشنگه
چ موهایی داره
چقد بامزه اس
و اون بچه هه چشاش قلبی میشد و باعشق نگام میکرد
و منم کلی میخندیدم با صدای بلند ها
انگار میخواستم بقیه بدونن ک من حالم خوبه و شادم
تظاهر میکردم
ذهنم هی اذیت میکرد
یادمه گوشیِ ساده داشتم ،بعد اون تضاد ک تو رابطه برام ایجاد شد
ب مامانم گفتم برام گوشی لمسی بخر ک کمتر فکر و خیال کنم
ک ب راحتی برام خریده شد خداروشکر
وقتی اوردن برام شارژرش رابط میخواست
ک دامادمون ک همراه آجیم گوشی و برام خریده بود
خودش رفته بود برام یکی گرفته بود
چقد این کارش برام ارزشمند بود و حس خوب گرفتم ازش
یکی از خواهرم برای اینکه حالم و خوب کنه و بهم بگه برام مهمی ی رژ خیلی خوشگل با ی رنگ خاص جیغ هدیه داد
این هدیه آجیم قلبم و گرم کرد
یکی دیگه از آجیام ی مانتو مجلسی خیلی زیبا خرید
پدر روز اول صدام زد گفت دخترم معامله ک نشده ن سوده ن ضرر
خیریتی توش بوده هیچ اتفاقی نیفتاده
این اولین بار بود ک باعشق میخواست دلداریم بده
و چقد قلب من گرم شد ب وجود پدر عزیزم
یکی از خواهرهام تو گوشیش رمان خانه داشت
چندباری ازش رمان خونده بودم
احساسم میگفت باید خودتو سرگرم کنی
خیلی چیزا یاد بگیری
و گزینه ای ک بود نصب برنامه چنتا رمان خانه رو گوشیم بود
کلیییی رمان خوندم و آروم آروم از اون فضای فکری و نجواها اومدم بیرون
خیلی خواسته ها برام واضح شد
فهمیدم باید اصولی تغییر کنم
باید شخصیتم تغییر کنه افکارم
خداوند منو هدایت کرد ب تلگرام
کانالها و گروه ها
و بعد او گروه شکر گزاری
و پاگذاشتن تو مسیر توجه ب نعمتها و داشته ها و چقد هربار حس من بهتر میشد
ک طی چندمرحله هدایت شدم ب سایت خداروشکر
الان ک فکرش و میکنم قشنگ ردپای خدارو تو تک تک مراحل زندگیم میبینم
الهی صدهزار مرتبه شکرت
الان خیلی بهتر شدم تو زمینه روابط ولی باید بیشتر کار کنم
چون هربار بهتر میشه
خدایا صدهزار مرتبه شکرت
تمربن 10تا موهبت من
1.خدایا شکرت بخاطر وجود نازنین پدرم تو زندگیم الهی شکرت ک امروز باعشق بهم 50 تومن هدیه تولد داد و قبلش هم ی شلوار یخی خوشگل برام خرید
خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
2.خدایا شکرت بابت کیک تولدم ک برای اولین بار تو 34سال عمرم خودم برای خودم درست کردم ک الحق خیلی خوشمزه شده بود ولی تهش ی کم سوخت خخخخخ
ذهنم همه اش میگفت دیدی سوختیش خراب شد گند زدی
گفتم اشکال نداره مهم اینه ک برای خودم کیک درست کردم و ب خودم احترام گذاشتم و برای خودم ارزش قائل شدم
و از خدا تشکر کردم بابت تولدم
و البته ک پدر گفت خیییلی خوشمزه شده ،طعمش با بقیه فرق داشت
و مادر هم خیلی خوشش اومد
الهی سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
3.خدایا صدهزار مرتبه شکرت ی دفتر لازم داشتم ک دیشب کیان ی دفتر با یه سکه 500 تومنی بهم هدیه داد
امروز ک جمعه بود ،مامان کیان گفت،کیان از شنبه اول هفته میخواسته کادو تو بیاره
ک نزاشتم خخخخخخخ
خدایا شکرت امروز تمرین جلسه 4 ت احساس لیاقت و توی همین دفتر نوشتم
خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
4.خدایا شکرت بابت هدیه ی آجی بزرگه ام ی روغن کندور بود ک برای جوانسازی و لیفته
خدایا شکرت بابت پوست روشن قشنگم هرروز داره شاداب ترمیشه
الهی سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
5.خدایا شکرت بابت نعمت آب فراوان ک بهمون رزق دادی از آسمون
الهی شکرت بابت دوش عالی ک گرفتم چقد سرحال ترشدم
خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
6.خدایا شکرت بابت هوای عالی ومعرکه ی امروز چقد لذت بخشه
خدایا شکرت بابت پروانه ای ک دیدم
خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
7.خدایا شکرت بابت نعمت گوشی ک دارم میتونم باهاش ب دریای آگاهی سایت وصل بشم ،الهی شکرت ب راحتی تونستم نت بخرم این نشونه ثروته
سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
8.خدایا شکرت بابت سیستم ایمینی بدنم ک عالی داره کار خودش و انجام میده و قوی تر میشه
خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
9.خدایا شکرت بابت نعمت خواب عمیق و آرامش بخش ،ب محض اینکه سرم و میزارم رو بالش رفتم
خدایا سپاسکزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
10.خدایا صدهزار مرتبه شکرت بابت انگشتان قشنگم ک دارن تایپ میکنن و چشمام ک دارن همزمان صفحه کلید و جمله ای ک مینویسم و میبینم
خدایا سپاسگزارم سپاسگرارم سپاسگزارم
بنام خداوند بخشنده و مهربانم….
سلام به زکیه بانو توحیدی
سلاممم و صد سلام تولدتتتتت مبارک باشه الهی چقدر قشنگت این همه عشقققق که شامل حالت شده چقدر قشنگ که اینقدر لذت میبری از زندگی.
چقدر قشنگ این همه قلب خوشگل دور بر توووو….
چقدر خوبه که یه آدمی مثل تو روی این کره خاکی هست….
چقدر خوب که حضور داری در این دیناااا…
خدارو صد هزار بار شکر برای تمام قشنگی های جهان هستی خدارو صد هزار بار شکر که هیچ برگی بدون اذن خودش از درخت پایین نمیوفته….
خدا وشکر که امروز بیدارم کرد و فرصت بندگی کردن و سپاس گزاری بهم داد الهی شکرررر….
در پناه رب شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشی…
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا…
بنام رب جمیل ،خالق عشق و زیبایی
سلام ب بنده ی خوب خدا،دوست خوش انرژی قشنگم حسین عبادی عزیز
خییییلی ازت ممنونم بابت نوری ک از قلب قشنگت برام جاری کردی چقد انرژی گرفتم چقد قلبم و گرم کرد
ان شاالله هزار برابرش بهت برگرده دوست من
خییلی ازت ممنونم ک بهم تولدم و تبریک گفتی آقا حسین، خیلی خوشحالم کردی:))
چ آرامش و انرژییی از تک تک کلماتت چکه میکرد
کامنتت برام پیغامی داشت از طرف ربم
قبل اینکه بیام سایت گفتم خدایا ی نشونه بهم بده
ی نقطه ی آبی
وقتی صفحه بالا اومد دیدم نقطه آبی کنار اسممِ
اصن قلبم شکوفته شد
و دیدم خدا هدایتش و فرستاده
هیچ برگی بدون اذن خودش از درخت پایین نمیوفته….
الهی صدهزار مرتبه شکرت قلبم آروم گرفت
و همه چی و ب خودش سپردم
فهمیدم برگی ک افتاده از درخت ب اذن خودش بوده
خدایا صدهزار مرتبه شکرت
خدایا من تسلیم هستم ب هرخیری ازسمت تو سخت محتاجم و فقیر
من هیچی نمیدونم
من هیچی نمیفهمم
تو بهم بگو
تو برام تصمیم بگیر
تو هدایتم کن
تو ب همه اسرار سینه ها آگاهی ،تویی عالم مطلق
و قادر مطلق
فرمون دست تو باشه
مرررسی ازت، حسین جان عبادی،بنده ی نازنین خدا
چقد شبیه اسمتی پسرررر
بهت افتخار میکنم بخاطر مدار قشنگی ک درش قرار گرفتی ،چقد شما رو لطیف کرده
خدایا شکرت
ب خدای قادر وهاب میسپارمت
خدایا شکرت که امروز کارهای زیادی رو انجام دادم، امروز برنامه امرو کامل انجام دادم و حتی در کنارش حمام هم رفتم، نشانه روز هم گوش کردم و کامنت کذاشتم
چقدر خوشحالم که با وجود خداوند در زندگیم انقدر جلوام، تمام زمانم رو به بهترین شکل خلق میکنم، حنی اگر خسته باشم عصرها میخوابم، اما دیگه خبری از استرس قدیم نیست، انگار زمان ایست میکنه تا من تا شب کارهام رو به اتمام برسونم و وقتی تمام گزینه های ستاره قطبی من تیک خورد زمان دوباره شروع به حرکت میکنه و یهو میشه ساعت نه شب، حتی انقدر زمان اضافه دارم که نه شب میام تو تخت خواب و تا یک ساعت قبل خوابم میام تو سایت و آگاهی دریافت میکنم و در این بهشت میگردم
با ارامش میخوابم تا پنج صبح و باز شروع میکنم به خلق
من هیچوقت به ان شدت نمیدونستم که قدرت و توانایی خلق زندگیم رو دارم، من ته ته چاه بودم، قعر چاه بودم، ضربه ها خوردم، حال بد داشتم، ساعت ها کار میکردم و بازهم افسردگی داشتم که چرا نمیشه، چرا نمیرسم به هدف روزم، چرا انقدر حالم بده
من یادمه یک روز نمیتونستم بدون سیگار زندگی کنم، در سن کممم…
نمیتونستم دوستان معتادمو نبینم، نمیتونستم….و من باورم نمیشه چه آدمی بودم، اصلا باورم نمیشه من چه آدمی بودم قبلا
من نجات پیدا کردم، خداوند منو نجاتم داد. و جالبه من سایت و میشناختم استادم رو میشناختم اما در مدارش نبودم که بیام و آگاه شم، چشمام کور بود و نمیدید نقشه گنج رو
مادر پدرم ازم ناامید بودن، من علاوه بر اینکه خودم رو ناامید کرده بودم بلکه خانوادم روهم ناامید کرده بودم
ولی چقدر الان همه چیز زیباست
به چشم نمیاد اما وقتی میشینم مینویسم و فکر میکنم به قدیما، میبینم من الان به بهترین شکل نسبت به من یکسال پیش یا حتی هفت هشت ماه پیش دارم زندگی میکنم، من الان متجزات در زندگیم رخ میده
بدن عالی من، بدن قوی و سلامت من، به چشم نمیاد اما وقتی با بدن افراد دیگه و سیستم ایمنی افراد دیگه مقایسه میکنم میبینم چطور ممکنه انقددر بدن این افراد ضعیف باشه، میبینم که عادی نیست این موضوعات برای هرکسی و من با وجود خداوند به این شکل دارم زندگی میکنم
به ساعت کارم نگاه میکنم، با انرژی روزی هشت ساعت تا دوازده ساعت کار میکنم و بازهم از زمان استراحتم برای تمیزکاری و کارهای دیگه استفاده میکنم و نمیتونم بشینم پای موبایل و اینستاگرام و فضای مجازی
اینستاگرامم رو فقط روزی نیم ساعت اونهم برای کارم میرم، در صورتی که برای بقیه اینها عادی نیست، خانواده خودم صبح دیر بیدار میشن، بعد بیدار شدن میرن سر میز صبحانه میخورن و اخبار میبینن و یک ساعت اونجا وقت میگذرونن، بعدش باز میشینن پای موبایل، موقع نهار باید تیوی روشن باشه، این موبایل و این تیوی داعم باید استفاده بشه، در صورتی که من رها شدم از بند اینها
من رها هستم، موقع نهار میرم کنار پنجره حیاطمون و با دیدن درختا که زرد شدن و پرنده های توی حیاط کوچولومون نهار میخورم و لذت میبرم، زمان اضافه ام رو میرم دفتر آگاهیم رو میخونم که آگاهی های فایل هارو در اونجا نوشتم، هزاران کار دیگه، اما موبایل نه، اما تیوی نه.
خدایا شکرت خدایا صدهزار مرتبه شکرت
چطور شد که انقدر تغییر کردی اسما..یهو همه چیز تغییر کرد
اون دختری که معتاد بود و از خانوادش دور بود و بی هدف بود و پوسیده بود، تبدیل شده به یک دختر با دیسیپلین و با آرامش و هدفمند
دلم میخواد گریه کنم که لطف خداوند انقدددر شامل حال من شده
حتی امروز یکی از دوستانی که مدتها باهاش صحبت میکردم و ارتباط داشتم باهاش موقع ورزش، متوجه شدم اون هم با سایت استاد اشناست، اون هم در این بهشت الهی حظور داره
همون موقع گریه ام گرفت که خدایا تو چقدر پاسخگوی نیازهای منی، من آدمهای اشتباه رو حذف کردم، تو به آرومی یکی یکی آپمهای موفق و آدمهای توحیدی رو وارد زندگیم میکنی، یهو به خودم میام میبینم فردی که یکی دو هفته دارم به شدتتت باهاش انرژی میگیرن و باهاش دوستم و ارتباط میگیرم اون هم با قوانین آشناست، اون هم هم فرکانس منه
خدایا تا صبح میتونم بنویسم
میتونم بنویسم از تغییراتی که فقط در چندماه رخ داده، معجزاتی که در چند ماه در این سن کم در زندگی من رخ داد اما خیلی ها با وجود سن زیادشون هنوز هم هدایت نشدند، خیلی ها از دنیا رفتند ولی بازهم هدایت نشدند
خدایا من چقدر خوشبختم
من از دیدن صورت پدرم، اون ناامیدی، چهره مادرم و ناامیدی در چهرشون به خودم اومدم…از اینکه دوستانم به شدت با خانواده شون رابطه خوبی داشتند و من حسرت کشیدم
این باعث شد به خودم بیام.
یک تلفن ساده که دوستم با مادرش داشت و چقدر زیبا باهاش صحبت میکرد، (سه سال پیش شاید) و همونجا من حسرت خوردم، منی که احساس بی تعلقی میکردم
دوری از خانواده نع از لحاظ فیزیکی، بلکه از لحاظ روحی بدترینننن چیزه، اینکه فیزیکی دور باشی اما قلبتون پیش هم باشه چیزی نیست اما وقتی قلبت دوره و فیزیکی کنارشونی، ولی نمیتونی بگی عاشقشونی، نمیتونی بهشون با عشق نگاه کنی
این بدترین ضربه است
من بدترین ضربه هارو خوردم به خودم اومدم
پس خداروشکر
خداروشکر بابت اون ضربه ها
الان انقدر با مامان بابام با عشقققق صحبت میکنم که اونروز یکی از خالم به مامانم گفته بود تلفن همسرته انقدر عشق رد و بدل میکنی؟! مامانم خندید و گفت نه دخترمه
همین.
من به خدا وصل شدم
دیگه چی باید بگم.
من به خدا وصل شدم و حتی خودمم باورم نمیشه!
نمیتونم درک کنم، انقدر محبت خداوند رو!
خدایا من چقدر سپاسگذارم
هرچقدر هم سپاسگذاری کنم کمه! بخدا که کمه!
خدایا شکرت
سلام اسما جان
چقدر کامنتت زیبا بود دختر واقعا نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم
آفرین بهت که اینقدر خوب داری روی خودت کارمیکنی واینهمه نتیجه گرفتی
عزیز دلم خیلی تحسینت میکنم همینطور با همین ایمان ایمان بده منم ادامه میدم من وتو وهمه ی ما بچها به همراه استاد عزیزمون که فانوس ونور و روشنایی به دست داره وراس ما قرار داره درحرکتیم
قطعا این حد از ایمان وتعهد نتایج بینظیری رو درلحظه برامون خلق میکنه ،
اسما جان برات بهترینها رو ازخداوند میخوام
خیلی مسیرت زیباست عزیزم واقعا لذت بردم از ایمانت وعمل کردن به ایمانت
در پناه الله یکتا باشیم
سلاممم مریم جونم
خدای من عجببب بدنی داری دختررر، بهم یه عالمه انگیزه دادی از همین شروع صبحم تا برم ورزشمو انجام بدم
رفتم پروفایلت و داستان زندگیت رو خوندم و چقدر لذت بردم، هرکدوم از ما به روشی با این قوانین و استاد نازنینمون اشنا شدیم و چقدر جالبه ختی یککک نفر نیست بگه منم به همین روش فلانی اشنا شدم، همه به یک روش متفاوتی اشنا شدند
خداوند رو سپاسگذارم که تورو نشون من داد، واقعا عاشق اون پکای شکمت شدم دختر نمیتونم انکار کنم که الان دوباره میرم پروفایلت و نگاه میکنم
همین حالا که از خواب بیدار شدم یکم که فکر کردم دیدم خواب دیده بودم چه لباسامو در آوردم و یک بدننن عاللیییی دارمم، پر از عضله
وای خدا چقدر خواب خوبی بود، بهتریننن خواب دنیا بود
یعنی روزی میرسه که تلاش های منم نتیجه بده
انقدر ذوق اون بدنو دارم که نمیتونم ختی لحظه ای ورزشم رو کنار بگذارم
جالبه که من ورزش رو فقط برای این شروع کردم که درد کتفم برطرف بشه چون نیاز به دکتر و عمل و.. داشت بخاطر ضعف عضلات و مفاصل و چندتا چیز دیگه که نمیدونم
و بعد یوگا رو شروع کردم و گفتم بزار روزی بیست دقیقه امتحانش کنم
الان یک سال میگذره و چنانن معتاد ورزش شدم که نمیتونم روزی دو ساعت کمتر ورزش کنم
هدفای الانم کجا و هدفای یکسال پیشم کجا.
خداوند رو سپاسگذارم که اشنا کرد من رو با این سایت توحیدی تا بتونم تمرکز و استمرار و صبر رو یاد بگیرم
صبر!!! چیزی که هنوزم توش خیللی ایراد دارم
من اصلا دختر صبوری نبودم و همین حالا هم در تلاشم که این احساس بد و عجله رو از خودم دور کنم
امیدوارم بتونم مثل تو بدن فوق العاده زیبایی بسازم.
موفق و پیروز و ثروتمند و لیاقت مند و توحیدی باشی رفیق نازم
بنام خداوند بخشنده و مهربانم….
سلام به اسما عزیز و قشنگ
به به به به
الهی شکر برای این همه معجزه رب الهی شکر برای این همه کنترل ذهن الهی شکر برای این همه مهر و فضل رب الهی شکرررررر الهی شکر
آفرین به تو دختر قهرمان آفرین به تو که اینقدر لطف رب شامل حالت شده آفرین به تو که تسلیم درگاه رب شدی
آفرین به تو که اینقدر قشنگ هستی…..
الهی شکر برای تک تک نعمتهای رب الهی شکر برای حضور رب در زندگیمون که نورش چراغ راهمون الهی شکر برای تمام نعمتهاش الهی شکررر
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت ثروتمند و عاشق باشی
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا….
به نام خداوند مهربان
سلام استاد و خانم شایسته عزیز
موارد اساسی و نکات کلیدیِ این فایل چیست؟
-همواره امید به بهبود شرایط و اوضاع داشته باشیم
-ناامیدی بدترین گناه است
-شرایط ما هر چقدر نامناسب می توانیم ان را تغییر دهیم
-طبق قانون جهان به فرکانس ها و افکار لحظه ای ما پاسخ می دهد
-اتفاقات نامناسب به دلیل باورها و افکار نامناسب گذشته ی ما بوده است
-به محض تغییر باورها و افکارمان شرایط زندگی ما به کلی متحول و دگرگون می شود
-گذشته و اینده وجود ندارد
-با سپاسگزاری از داشته ها تغییر باورها تمرکز بر نکات مثبت در هر لحظه می توانیم اوضاع و شرایط را به نفع خود تغییر دهیم
-هرگز اجازه ندهیم که شرایط ما بسیار نامناسب شود
-خداوند با ارسال نشانه ها درستی و نادرستی مسیرمان را به ما نشان می دهد
-اغلب شرایط نامناسب خود را تغییر نداده تا با تضادها و چالش های زیادی مواجه شویم
-اگر اوضاع و شرایط نامناسب خود را تغییر ندهیم ضربات سهمگین تر و آسیب زننده تر خواهد شد
-تنها با حل ریشه ای مسائل می توانیم از رخ دادن الگوهای تکرار شونده جلوگیری کنیم
کدامیک از این موارد به شما بیشتر کمک کرده است؟
-اینکه اگر مسائل خود را حل نکنیم ضربات آنها بسیار شدیدتر شده و به صورت الگوهای تکرار شونده مرتبا تکرار می شوند به ما کمک کرده که اگر عادات مخرب یا ضعف شخصیتی داریم از مواجه شدن با ان صرف نظر نکرده و با کار کردن بر روی باورها و افکارمان الگوهای تکرار شونده مان را حل و برطرف کنیم
هر چند برطرف کردن الگوهای تکرار شونده و عادات مخرب نیاز به انرژی و صرف زمان بسیار دارد اما باعث می شود بسیاری از مسائل ما از ریشه و اساس حل شده و حتی در سایر جنبه ها به پیشرفت و موفقیت دست یابیم
مسائل حل نشده مانند علف های هرزی هستند که به سایر مسائل گره خورده و اگر بتوانیم انها را به تدریج قطع کنیم اتفاقات بسیار خوب برای ما رخ می دهد
دوره ی شیوه ی حل مسائل به برطرف شدن الگوهای تکرار شونده بسیار کمک می کند خصوصا تمرین بی نظیر جلسه ی دوم که خانم شایسته ی عزیز طراحی کرده اند به ما کمک کرده راحت تر بتوانیم الگوهای تکرار شونده ی خود را شناسایی و انها را تا بالاترین حد ممکن بهود دهیم
پاشنه های آشیل و ضعف های شخصیتی هرگز به صورت کامل حل و برطرف نمی شوند و لازم است تا پایان عمر بر روی آنها کار کنیم
چه تجربیات آموزنده ای در این باره دارید؟
-در مورد امیدوار بودن به تغییر شرایط نامناسب اهرم رنج لذت و گوش دادن به فایل های استاد به ما بسیار کمک کرده که متوجه شویم طبق قانون ثابت و بدون تغییر خداوند:
ما با ارسال فرکانس هایمان در هر لحظه اتفاقات آینده ی خود را خلق کرده و به همین دلیل مهم نیست در گذشته تا چه اندازه شرایط نامناسب برای خود خلق کرده ایم به محض تغییر فرکانس هایمان نتایج به نفع ما تغییر می کند
هم چنین با درک قانون ما با فرکانس ها و افکار کنونی مان اتفاقات آینده مان را خلق می کنیم به ما کمک کرده است نگران اتفاقات آینده نباشیم
بنابراین به یاد اوردن هر روزه ی قانون که ما با افکار و باورهایمان اتفاقات زندگی خود را خلق می کنیم باعث می شود ترس و نگران نداشته باشیم و داشتن احساس خوب باعث رخ دادن اتفاقات خوب می شود
برنامهی شخصیِ شما برای اجرای «آن مورد اساسی در عمل» چیست؟
-برنامه ی شخصی ما یاد اوری قانون به خودمان است که ما با افکار و باورهایمان اتفاقات زندگی مان را رقم زده و مهم نیست در گذشته تا چه اندازه زندگی نامناسبی داشته یا در آینده چه شرایطی پیش خواهد امد
مهم این است که ما با تغییر باورها و فرکانس هایمان می توانیم شرایط زندگی خود را متحول و دگرگون کنیم
باید بتوانیم نشانه های الهی را تشخیص دهیم تا به درستی و نادرستی مسیر مان پی برده و مسیر خود را هر بار بیشتر اصلاح کرده و بهبود دهیم خداوند از طریق هزاران نشانه درستی و نادرستی مسیرمان را در هر لحظه به ما نشان می دهد تنها کافی است نشانه ها را به درستی درک و دریافت کنیم
خدایا شکرت
من این متن رو به درخواست قلبم اینجا می نویسم
مهر ماه 1402 بود، غرق در عاشقی روزمرگی هامون بودیم، یه خونواده شاد سه نفره خوشبخت، و این رو هم بگم از سال 1396؛ دانشجوی استاد هستم، انقدر این خواستن و عطش در من شدید بوده که تقریبا به یاد ندارم روزی رو که با این آموزه ها زندگی نکرده باشم، اون سالم با دوره احساس لیاقت همراه بودم، دچار یه بدهی سنگین مالی شدیم، اونهم این بدهی نه قرض بود نه وام، بدهی بود که به خاطر تعویق انداختن و اهمال کاری یه دست خداوند جدا از ما به زندگی مون دعوت شده بود، حساب بانکی ها صفر، پس انداز طلا و جواهرات و دلار مون در یک چشم به هم زدن صفر شده بود، اگر بخواهم کمی از اون روزهامون بنویسم من و همسرم طبق قانون سلامتی بیشتر اوقات فست هستیم ولی خوب اون روزها قدرت خرید گوشت نداشتیم ولی هرگز دست از این قانون برنداشتیم هر روز بال مرغ می خوردیم و بیشتر اوقات روزه بودیم و حتی دختر کوچک 5 ساله م زمانی که می گفت چرا کباب نمی خورین می گفتیم دکتر گفته باید بال مرغ بخورین.
دوستان ماشین مون ضبط شده بود، با اسنپ می رفتیم. اینها شده بود واقعیت تلخ زندگی من
اما
حالا داستان هایی که تو سرم می گذشت رو براتون تعریف می کنم چیزهایی که تو روحم پرورش می دادم
مثلا سوار اسنپ میشدم می گفتم خدایا شکرت ما راننده شخصی داریم، چقدر ما دارا هستیم
و خالی از لطف نیست بگم من رویای اقامت دبی رو داشتم؛ مثلا زباله ادکلن با تصویر شیخ رو می دیدم، می آمدم خونه می گفتم ممنونم بابت نشانه هات، می دونم که داری رویاهای ما رو آماده می کنی، خیلی روزهای سختی بود، اما وقتی به جواب این تمرین فکر کردم دیدم من اصلا احساس نکردم به ته رسیدم، هیچ وقت، چون معتقدم پایانی وجود نداره؛ و هر پایان سرآغاز یک تحول جدید است، حتی اون روزها می گفتم می گذره، و این در حالی بود که ما حتی پول خرید یک بسته دستمال کاغذی هم نداشتیم، الان با هر برگ دستمال کاغذی چشم و قلبم پر از احساس سپاسگزاری میشه.
بلی دوستان همیشه قانون ج می دهد
شش ماه طول کشید
بعد شش ماه خداوند به ما پاداش صبرمون رو داد
بدهی مون رو ادا کرد
اقامت دبی رو گرفت
همه چیز شد برامون
چون خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط ایمان، به شرط باور به شرط پاکی و طهارت قلب
آره استاد جونم
شما باعث شدین من عینک جهان بینی مو برای هر اتفاق عوض کنم
تو روزهای سخت وقتی سوار اسنپ می شدم آهنگ آرون افشار که کلام الله رو به گوشم می رسوند بشنوم
می گفت دلشوره نگیری یه وقت نفس نفس کنارتم
آسون باشه یا سخت همیشه تکیه گاهتم
من این صدا رو باور کردم
من وقتی استاد می گفت احساس خوب اتفاقات خوب رو باور کردم
استاد من تنها دوره کشف قوانین زندگی شما رو ندارم و به جاش جهانبینی توحیدی شما رو دارم که یکی از بی نظیرترین دوره های شماست مخصوصا جلسه 5 و 6 اون
نمی دونم چرا اینها رو نوشتم
به قول شما استاد عزیزم
گفته شد منم اینجا نوشتم
الهی که شما و مریم جون همیشه مثل بارون ببارید و بپرورانید.
دوستون دارم
و از خداوند می خوام تا آخرین دم منو از این آگاهی های زندگی بخش دور نکنه
و این در حالی هست که با گذشت اینهمه سال هر روز می بینم هیچی نمی دونم و هر روز و هر روز تشنه تر می شوم.
بنام خدای رحمان هادی
نفس نفس بمون برام
بمون کنارم عشق.
هواتو دارم عشق
دلشوره نگیری یه وقت نفس نفس کنارتم
آسون باشه یا سخت همیشه تکیه گاهتم
سلام دوست من، مریم واعظ عزیز
مرسی ازت ک نوشتی
کامنتت برای من بود
اون شعر آرون برای من بود
با اشکام دارم برات مینویسم
خدایا صدهزار مرتبه شکرت
عاشقتممم رب قشنگم
خدایا صدهزار بارشکر بخاطر نتایج قشنگت
بهت تبریک میگم بخاطر ایمانی ک نشون دادی و خدا چقد قشنگ پاداشش و بهت داد
خداوند همیشه ب شجاعان پاداش میده
ب وجودت افتخار میکنم مریم واعظ
عاشقتمممم
با قلبم میبوسمت:))
سلام
مریم جان
چقدر زیبا نوشتی و چقدر تحسینت کردم و چقدر زیبا صبور بودی و چقدر زیبا خدا نتیجه صبرت رو داد
من الان حالم کمی گرفته هست اما الان که کامنت شما رو خوندم خیلی بهتر شدم
چون چند وقتی احساس می کنم تلاشهام نتیجه نمیده و خیلی با ارزش هستم
و روی هر چیز تمرکز می کنم یا جلو نمیره یا از قبل بد تر میشه
ممنون برای کامنت زیبات که نوشتی تا ادامه بدم و صبر کنم
خدا هست
خدا جواب میده به شرط ایمان به شرط صبر با حس خوب
🫡🫡🫡🫡🫡
سلام و درود به استادای عزیز و گرانقدرم و همه دوستان هم دورهای نازنین
تجربه من از ته دره بخاطر شرک
من بدلیل وابستگی به آدمها و اینکه منتظر بودم یکی بیاد منو خوشبخت کنه ضربههای سختی خوردم و واقعا این احساس رو داشتم که به عمق تاریکی و دره جهنم سقوط کردم. ولی بعد از آشنایی با استاد و گوش دادن به فایلها مخصوصا فایلهای توحیدی دقیقا احساس کردم که ذره ذره داره احساسم بهتر میشه و کم کم دارم از تو این دره بالا میام. دقیقا این دره رو و خودم رو توش میدیدم.
الانم بعضی وقتا که مرتکب اشتباه میشم بهترین جملهای که منو از احساس بد نجات میده و کمکم میکنه احساسم رو بهتر کنم و بهم امید میده این جمله از قانون هست که میگه:
تمام اتفاقات آینده من رو فرکانسهای این لحظه من رقم میزنه نه فرکانسهای گذشته من. گذشته مهم نیست. گذشته میتونه 10 سال قبل یک ساعت قبل یا یک ثانیه قبل باشه. اصلا مهم نیست. فقط این لحظه مهمه. هر اشتباهی مرتکب شدم گذشته و تموم شده و میتونم از این لحظه احساسم رو خوب کنم و تمام نتایج رو تغییر بدم.
همیشه امید هست. همیشه تا زمانی که زنده هستم فرصت دارم تا در هر لحظه نتایج زندگیم رو تغییر بدم.
خدایا شکرت این خیلی امیدوار کننده است.