این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلااممم به استاد عزیزم و دوستان همفرکانسیم که الان اینجا همراه با من هستن و این کامنت من رو میخونن!
من اخیرا همزمان با پروژه تغییر دوره احساس رو هم شروع کردم.
البته دوره احساس لیاقت رو قبلا هم گذروندم،اما چون خیلی ذوق زده بودم که زودتر جلسات رو تموم بکنم و همه اموزه ها رو یاد بگیرم ، جلسات رو خیلی تند تند و پشت سر هم گوش کردم.
اما این سری متعهد شدم که روی هر جلسه بمونم و تا چندین و چند بار گوش نکنم و اون جلسه رو درک نکنم سراغ جلسه بعدی نرم!
و الان در جلسه اول دوره احساس لیاقت با اموزه مقایسه هستم که تمام تلاشم اینه که کمتر خودم رو با دیگران مقایسه بکنم و این احساس لیاقت رو در تمام جنبه های زندگیم ایجاد بکنم چون پاشنه اشیل اکثر ما فکر میکنم همین بحث احساس لیاقت هست !
امروز جلسه پنجم از پروژه تغییر رو گوش دادم و میخوام اینجا بازخورد خودم رو از این جلسه بهتون بگم. !
سوال اول اینه که عجیب ترین نتیجه ای که موقع شروع مسیر با دست خالی گرفتی چی بوده ؟
من عجیب ترین و بزرگ ترین دستاوردم موقع شروع کسبوکارم و شروع مسیرم با شما بود ….
که واقعا واقعا با دست خالی شروع کردم!
دو سال پیش در سن 17 سالگی من با یک گوشی خیلی ساده بیزینس انلاین خودم و استارت زدم و همون ماه اول به درامد 65 میلیون رسیدم و ماه دوم هم در کمال ناباوری به درامد 300 میلیون در ماه رسیدم که برای خودمم غیر قابل باور بود چه برسه به اصرافیانم!
این اولین و بزرگ ترین نتیجه من بود که واقعا با دست خالی بدون هیچ امکاناتی از یک شهرستان بدون هیچ تجربه قبلی شروع کردم و به دست اوردم!
طبق صحبت های شما امروز نشستم و موفقیت های گذشته ام و مسیری که تا الان پیش اومدم و اون موقع پیش گرفته بودم رو به خودم یاد آوری کردم.
تمام دفتر هایی که از اون موقع داشتم رو دوباره اوردم و باور هایی که روشون کار می کردم و رده پاهایی که از خودم گذاشته بودم رو می خوندم.
و من فکر می کنم اصلی ترین دلیل پیشرفت خیلی صعودی من اون تایم این بود که من خیلی شور و شوق و انگیزه داشتم.
یادمه که من مدرسه می رفتم و اون موقع ها شب تا صبح بیدار می موندم و فایل های شما رو گوش می کردم.
یادمه اون موقع دوره دوازده قدم رو شروع کرده بودم و مدام روی باورهای خودم کار می کردم.
مدام فایل ها رو گوش می کردم.
مدام با دوستانم راجب آموزه ها صحبت می کردم.
با خودم صحبت می کردم و توی مدرسه هم حتی من روی باورها هم کار می کردم و اولویت زندگیم شده بود آموزه های شما!
و یه چیز دیگه که به یاد میآرم اینه که من خیلی خیلی به خدا نزدیک شده بودم.
شب تا صبح رو تنهایی توی سکوت و اتاق تاریک با خدا حرف می زدم و ازش هدایت میخواستم !
ایمان داشتم که یه نیرویی هستش که داره به من کمک میکنه و همین اتفاق هم افتاد ، ایده هایی بهم الهام میشد که اجرا کردنشون باعث رشد بیزینسم میشد!
من اون موقع ها خودم و با هیچکس مقایسه نمیکردم!
از هیچکس هیچیزی کپی نمیکردم و حرف هایی میزدم و کارایی میکردم که انگار خدا به قلبم الهام میکرد!
آموزه های دوره دوازده قدم با تمام وجودم به قلب من رو سوخ کرده بود و من تک تک حرف های شما رو قلبا مثل وحی منزل پذیرفته بودم و خیلی انگیزه داشتم برای پیشرفت و موفقیت…!
و امروز یاداوری موفقیت های خیلی زیاد گذشته و پیشرفت خیلی خوب در شروع مسیرم باعث شد که دوباره انگیزه بگیرم و بخواهم که همون مسیر رو دوباره پیش بگیرم.
هر چند که من هنوز هم روی خودم کار می کنم اما به خوبی گذشته نیست چون فکر می کنم انگیزه های من کمرنگ تر شدن.
اما الان با این جلسه من تصمیم گرفتم و متعهد شدم که مجددا برای پیشرفتهای بیشتر همون مسیر گذشته رو تکرار بکنم.
چون این سری من دیگه از صفر قرار نیست شروع بکنم،من با تجربه های گذشتم شروع میکنم!
خداوندا هدایتم کن در این مسیر ،که گام برداشتم ،قدم ها را بردارم .
گام 5،از پروژه تغییر را در آغوش بگیر
گفتگو با منصوره عزیز
تو یک سالی که بعد از فارغ التحصیلیم بود یک سال واقعا توی خونه موندم و به این فکر کردم که من باید تغییر کنم آخه من بشوم یک وکیل یک وکیلی که خوشحال نیست به چه دردی میخوره
گیرم که من خیلی هم پولدار بشم،از طریق نقاشی هم من میتونم خیلی پولدار بشم.
و خیلی درگیر بودم با اینکه شرایط خونه ما شرایط خیلی خوبی بود من به بابام میگفتم میخوام برم
و خیلی هم به استقلال مالی داشتن،اهمیت میدادم.
دوست نداشتم به خاطر اینکه از بابام پول میگیرم افکارشم زندگی من رو شکل بده.
من هم میخواستم راه مستقل خودم رو برم.
و روزانه واقعاً به من پول میداد ولی من اصلاً راضی نبودم از این شرایط و یک روز تصمیم گرفتم برم گالری نقاشی خودم رو بزنم.
و هیچ پولی هم نداشتم ولی یه آرزو داشتم یه آرزوی خیلی بزرگ که اینقدر برام هیجان انگیز بود،که واقعاً شب و روز خوابش رو میدیدم بهش فکر میکردم ،فکر میکردم که این کاریه که من باید بکنم.
و من روزها با اینکه پول نداشتم میرفتم در بنگاه،ها ها و میرفتم جاها رو میدیدم
که من میخوام گالری بزنم اصلاً هم پول نداشتم
یه روز یه جایی رو پیدا کردم،و به بابام گفتم دو میلیون پول پیش میخوام.
ولی بابام دومیلیون را به من نداد.
با یه دختر تو کلاس نقاشی آشنا شدم که اون گالری نقاشی داشت ،و دوستم گفت یه خانمی هست اینجا که یه گالری نقاشی داره و و تو میخوای بیای اینجا.
و یک گالری بود که همه چیزش آماده بود،و من همیشه تو رویاهام بود که یک گالری داشته باشم که،دور تا دورش شیشهای باشه.
و من میخواستم فقط کارو شروع کنم، و شروع کردم.
و همون لحظه سه نفر اومدن ثبت نام کردند.
چیزی که میخواستم و تصمیمی که گرفتم بدون هیچ پشتوانهای.
اون روز 50 هزار تومان داشتم که بابام بهم داده بود و اون رو صرف تبلیغات اونجا کردم.
و بعد از شش هفت ماه که اینجوری کار کردم برای خودم مستقل شدم.
و درآمدم از بابام بیشتر شده بود.
و مسیر ادامه پیدا کرد،و از همون روز اول که شروع کردم یک هزار تومان از بابام نگرفتم.
و همیشه من به جهانی شدن فکر میکردم،و به این فکر میکردم که همه جای دنیا نمایشگاه بزنم.
از 5 سال پیش اومدم ایتالیا،توی دانشگاه درس میخونم و و در 35 سالگی من تور نقاشی امرا زدم اینجا.
اولش اضطرابها و ترسها و اینکه هر لحظه فکر میکردم من ماه دیگه و اتفاق میافتاد و میرفت جلو و میرفت جلو.
حالا از این طرف میخوام بگم جایی که ما تغییر نمیکنیم
وقتی که اومدم اینجا دیدم که اینجا چقدر متفاوته سبکهای نقاشی و چقدر جلوتر از ما هستند
و دیگه نتونستم کار کنم،و فروشم را از دست دادم و استپ کردم من رفتم توی اون حالت افسردگی.
از دو سال پیش با شما آشنا شدم و اون موقع بود که شروع کردم پکیجهای شما رو گوش کردن و حرفهای شما رو گوش کردن.
12 قدم را شروع کردم به گوش کردن،و خیلی اتفاقات خوبی،شروع شده برام.
میخوام بگم که وقتی هم که میایستی،همه چیز هم با تو میایسته.
و گفتم که خدایا تو فقط تو ایران نیستی اونجا هم من رو حمایت میکنی.
پاسخ استاد:
ببین چقدر قانون یکیه،همه ماها که مسیر یکسان را رفتیم،تجربیات یکسان داریم.
وقتی که آدم حرکت میکنه،
چی میشه که اصلاً آدم حرکت میکنه؟
مگر اینکه باور داشته باشه که نتیجه میگیره,که حرکت میکنه.
وقتی که منصوره جان حرکت کرده،و رفته و پیگیری کرده،و دست خالی به بنگاهی رفته،
باورهایی که باعث میشه که حرکت کنی رو،داری هی ادامه میدی،درهایی باز میشه،که اصلاً قبلاً آدم نمیدونه،که اصلاً وجود داره.
و کار کنه و با صفر و با هیچی شروع کنه،به کار کردن و بعد پیشرفت کند
و این اتفاقات همش به خاطراون حرکت اون ایمانیه که پشتش بود .
و حتی گفت که من میخوام برم جهانی کار کنم و اتفاقات به شکلی بیفته ،که مهاجرت کنه به ایتالیا.
وقتی که آدم حرکت میکنه با ایمان،و با باور و ادامه میده،درهایی باز میشه که اصلاً شما نمیدونید وجود داره.
این ذهن منطقی ما،ممکنه بگه چطور،به خاطر همین ما باید چطور رو بزاریم کنار.
بگی من نمیدونم خدا میدونه،چطور
من فقط میدونم که باید سمت خودم رو انجام بدم خدا هم سمت خودش رو بلده که انجام بده.
بعد درها باز میشه و حرکت میکنه.
به همون شکلی که منصوره گفت من با دست خالی شروع کردم،اگر فکر کنه، اگر به یاد بیاردکه اون گالری
اون جایی که بوده اون فضایی که بعداً ایجادش کرده و بعداً رشد کرده و شده جز بهترین های ایران،و جز پردرآمدترینهای ایران،
اگر فکر کنی که چطور به اونجا رسیده و چطور اون اتفاق رخ داده،واگر این داستان را بگه به خودش بارها و بارها و بارها وبارها،وبنویسد و در موردش با خودش صحبت کنه وبشیند تایپ کنه،داستان رو
و بشینه نقاشی در موردش بکشه،هر کاری که میتونه به یادش بیاره.
که تو یک بار از صفر رسیدی به این نقطه و همون مسیره همون باورها همون شور و شوق همون عزت نفس همون خودباوری همون ایمان همون مسیرو دوباره باید تکرارش کند.
به همین دلیل میگم کسی که توی حوزهای موفق شده،خیلی راحتتر میتونه موفق بشه توی حوزه دیگری.
چون الگوها رو داره
چون میدونه از چه مسیری حرکت کرده
چه نگاهی داشته
فقط ما فراموش میکنیم یا ممکنه دوباره یادمون بره یا ممکنه تحت تاثیر عوامل بیرونی قرار بگیریم
ولی اگر بتونه،همون داستانها رو برای خودش تکرار کنه،و بگه و بنویسه و میلیونها بار تکرار کنه برای خودش.
و گفته بودم که من هرگز چیزی را نمیفروشم برای اینکه مسائلم رو حل کنم.
گفتم من باید بتونم خلق کنم.
و گفتم میایم میسازیم و همون مسیر که تو ایران رفتم و نتیجه گرفتم همون مسیررو میام بهبودش میدم،کارهاشو میکنم و یک سری مسائل هم بود.
ولی من اینجوری هی برای خودم مرور میکردم،که همون مسیرو که من اونجا،تونستم رشد کنم همون رونده کشورش عوض شده ،من باید همون کارو انجام بدم.
خیلی هم تضاد هست، ولی من هی به خودم اینها رو می گفتم که اگر اونجا تونستم اینجا هم میتونم .
یعنی به یادآوری موفقیتها و به یادآوری،مسیری که باعث شد به او موفقیت برسیم خیلی کمک میکنه که موفقیتها رو ادامه بدیم خیلی کمک میکنه بزرگتر بشیم.
و این بار خیلی براش راحتتره چون یک بار از این الگو ای تو ایران استفاده کرده تو ایتالیا نتیجه گرفته از ازش حالا اومده امریکا،اینجا دیگه اصلا براش به سختی ایتالیا نخواهد بود .
چون یکبار این مسیر را رفته ،این اعتماد به نفسی که داره
چون ذهن اینجوریه دیگه،چون وقتی که شما نتیجه می گیری،می تونی ذهنت را قانع کنی.
می تونی بگی ،همون جوری که ،اونجاتونستم اینجا هم.
چون ذهن شروع می کنه ،میگه که اونجا …
بعد آدم باید بتونه ،به خودش به یاد بیاره،که تو اصفهان هم میگفتند نمیشه،خیلی شرایط نشد بود.
ولی برای من شد.
بنابراین اینجا هم همونه،اینجا هم میتواند بشود،به شرطی که من بتوانم همون نگاه،همون باور،و مهمتر از همه،همون شور و شوق،شور و شوقی که باعث شد تو بلند بشی،با دست خالی بری بنگاه.
شوقی که باعث شد تو با هیچی شروع کنی،بری بگردی دنبال،جا .
به خودت نگاه کن آیا اون شور و شوق،را توی میلان داشتی،که باعث بشه بدون اینکه ایتالیایی صحبت کنی با دست خالی بتونی،یک سری کارها را بکنی.
نه ،اینها را به خودت بگو
شور شوقی که باعث میشه اعتماد به نفس ایجاد بشه باعث حرکت بشه اون حد از اشتیاق اون حد از اینکه من میخواهم بشود.
خدایا شکرت برای کمکم در نوشتن این صحبت های ارزشمند.
سلام به استاد مهربانم. امیدوارم که حال دل همگیتون عالی باشه
یه موضوع جالبی که این جلسه داره انطباقش با جلسه هفت روانشناسی ثروت یک هست که من در حال حاضر دارم روش کار می کنم و دو تا جمله یکسان، تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید کرد.
شروع کردن از صفر واقعا ایمان بسیار قوی ای می خواد، ایمان به غیب، ایمان به اینکه دستان قدرتمند الهی همیشه پشت ماست، همیشه حامی و نگهبان و نگهدار ما در تمام طول مسیر هستش و اگر و اگر ما به این نکته ایمان داشته باشیم هر ناممکنی را ممکن می کنیم، هر اتفاقی که از نظر دیگران غیر قابل باور و غیر قابل رخ دادن هستش ما انجامش می دیم.
واقعا مومن بودن و مومن ماندن در مسیری که از نوع استارتش می زنیم کار دشواری است چون تمرکز ذهنی بسیار بالایی می خواد و اینکه کنترل ذهنی بسیار بالایی می خواد، اینکه بتونیم افسار ذهنمون رو در دستمون بگیریم و تمام نجواهای شیطانی که در مغزمون می پیچه رو کنار بزنیم و بگیم می شود، اگر خدا بخواهد می شود اگر پا در مسیر بگذاریم باقی مسیر به ما گفته می شود، کی و چگونه اون رو خدا خودش می دونه، من خودم حول و حوش سه هفته پیش مسیری رو آغاز کردم که مدت ها بود که به من گفته می شد که این کار رو شروع کن و من پا روی تمام ترس هام گذاشتم و به ندای قلبم گوش کردم و گفتم شروع می کنم. همین جمله که خود پای در راه بنه و هیچ مپرس سعی کردم که قدم بردارم و هیچ نپرسم، چون خدا خودش می گه که چون باید کرد و در حال قدم برداشتن هستم و نشانه هایی از پیشرفت، نشانه هایی از اتفاقاتی که دوست دارم بیفته در حال انجام هستش و خداوند نشانه هاش رو به من داده و همین بارقه های امید در دل تاریکی من رو به جلو می رونه و اینکه ایمانم رو به غیب قوی تر می کنه. ایمانم رو به اینکه اتفاقاتی که خداوند بخواد برای ما رقم بزنه حتما اتفاق می افته و اینکه قدم بردارم جلو برم و دست از تلاش برندارم و سعی کنم که ذهنم رو کنترل کنم، حال دلم رو خوب نگه دارم و بهترین خودم رو ارائه بدم و بهترین خودم باشم.
فایل نشانه امروز من: گفتگو با دوستان 8 | فقط اولین قدم را بردار
سلام به اساتید عزیزم، سلام به دوستان خوبم
یه نکته ای که همون اول صحبتهای منصوره جان به ذهنم رسید این بود که آدما وقتی سنشون پایین تره، بیشتر شبیه به دوران کودکیشون فکر میکنن. چون هنوز از خیلی مسائل و مشکلاتی که برای دیگرانی که همون هدف رو میخواستن پیش اومده، خبر ندارن، بنابراین اون مشکلات هم براشون پیش نمیاد.
یعنی ما هر چقدر ذهنمون نسبت به یه موضوعی پاکتر باشه و ورودی منفی کمتری نسبت بهش داشته باشیم، هم احتمال موفق شدنمون توی اون کار بیشتره، و هم مسیر رو خیلی آسونتر و سریعتر طی میکنیم.
چون از یک طرف، انگیزه زیادی برای انجام دادنش داریم و احتمالا ناخودآگاه چاشنی تجسم رو هم بهش اضافه میکنیم،
و از طرف دیگه باور نامناسبی در ارتباط با اون موضوع نداریم. چون اصولا اطلاعات زیادی نه در مورد خودِ کار، و نه در مورد مشکلاتش اصلا کسب نکردیم.
بنابراین خود به خود تمرکزمون میره روی نتیجه پایانی… روی قله و روی اینکه بالاخره یه جوری جور میشه.
…………………………………………………………………………….
توی ادامه داستان، اونجا منصوره جان گفت اون گالری که دوستش بهش معرفی کرد، همه چیز داشت و چقدر مجهز بود، یاد این جمله آقای عطارروشن افتادم که میگفت: خدا فراتر از انتظار پاسخ میده.
واقعا همینطوره… همون که استاد همیشه میگن: اگر تو 1 قدم برداری، جهان 999 قدم به سمت تو برمیداره و اون 1000 قدم پر میشه…
چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت
به فلک رسد کلاهت که سر همه سرانی
چه نکو طریق باشد که خدا رفیق باشد
سفر درشت گردد چو بهشت جاودانی
تو مگو که ارمغانی چه برم پی نشانی
که بس است مهر و مه را رخ خویش ارمغانی
تو اگر روی و گر نی بدود سعادت تو
همه کار برگزارد به سکون و مهربانی
چو غلام توست دولت، کندت هزار خدمت
که ندارد از تو چاره و گرش ز در برانی
تو بخسپ خوش که بختت، ز برای تو نخسپد
تو بگیر سنگ در کف، که شود عقیق کانی
اااا الان دوباره چشمم افتاد به عنوان این فایل. فقط اولین قدم را بردار. واقعا چه عنوان به جایی. چقدر با این ماجرا همخونی داره.
چقدر لذت میبردم که منصوره جان هر بار که سوالش رو مطرح میکرد، میگفت میخوام مثل قبل بشم، «و حتی قدرتمندتر»… این و حتی قدرتمندتر بودن رو خیلی دوست داشتم…..
اینکه موضوع این نیست که من میخوام مثل قبل باشم. من میخوام از قبل هم بهتر و عالی تر باشم… قدرتمندتر باشم.
…………………………………………………………………………….
🟧 چی میشه که آدم حرکت میکنه؟
این خیلی نکته مهمیه…
فقط در صورتی حرکت میکنه که باور داشته باشه به نتیجه گرفتن، که حرکت کنه…
معنی این جمله الان بیشتر از هر زمانی درک میکنم. الان که تازه متوجه یه ترمز در خودم شدم، و میبینم که باور محدود کننده، چطور اجازه حرکت رو از آدم میگیره، حالا عمیقا متوجه این موضوع شدم.
استاد اونجا که گفتین:
«وقتی که آدم حرکت میکنه با ایمان و باور و میره و پیگیری میکنه، (حتی با دست خالی) و باورهایی که باعث میشه حرکت کنی رو ادامه میدی،
و ادامه میدی
و ادامه میدی
درهایی باز میشه، که قبلا اصلا نمیدونستین وجود داشته»،
الان دارم متوجه میشم که باورهای محدود کننده، فضای اطراف ما رو یه فضای بدون در به ما نشون میدن. یعنی من دارم به این نتیجه میرسم که با همون اولین بار که من درخواست میکنم، خداوند به من جواب میده… همون آیه معروفِ «أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ»
خواسته من رو میاره میذاره پشت در… اما پشت کدوم در؟
همون دری که باورهای محدود کننده خودم و ترسهام و نگرانی هام اینقدر جلوش روی هم تلنبار شدن، که من اصلا اون در رو تمیتونم ببینم… فکر میکنم که پشت اینا دیواره…. اما دیوار نیست، دره… من نمیبینمش… چرا نمیبینمش؟ چون یه سری ترسها و نگرانیها دارم، که تمام قد جلوم ایستادن و دارن باهام حرف میزنن… اینقدر حرف میزنن و اینقدر توجه آدم رو میگیرن که نکنه یه وقتی پابلندی کنی و از پشت سرشون سرک بکشی و متوجه بشی اون پشت انگار یه دری هم هست…. انگار دارم چارچوب یه در رو میبینم…. اینقدر ادا اطوار در میارن که نکنه یه دفعه به سرت بزنه و بری سمت اون در…. که اگه در رو باز کنی دیگه کار از کار میگذره و متوجه میشی که خواستت از همون لحظه ای که درخواست کرده بودی، حاضر و آماده اونجا نشسته بوده و منتظر بوده که تو بیای درو باز کنی و برش داری…
حالا دارم متوجه میشم که این فضایی که دارم راجع بهش صحبت میکنم، یه اتاقیه با یه دیوارهایی از جنس باورهام…
اگر باورهام قدرتمند کننده باشه، دیوارهاش شیشه ای و من همه نعمتها و فرصتهایی که پشت اونا هست رو به راحتی میتونم ببینم…. فضای داخلش روشن و نورگیر و زیباست… دیوارهاش کوتاه و سبکه، و میتونم هر وقت دوست داشتم یکم هلشون بدم و فضای اون اتاق رو بزرگتر کنم. همه دراش بازن، و به محض درخواست، میتونم برم خواسته ام رو که جلوی در ظاهر شده بردارم بیارم داخل.
اما اگر باورهام محدود کننده باشه، دیوارهاش خیلی به من نزدیکن… احساس خفگی میکنم… پنجره ای چیزی نداره که بتونم نعمتهای اطراف رو ببینم…. این دیوارها رو به همین راحتی نمیشه با هل دادن جا به جا کرد… چون یه عالمه نجوا و ترس جلوی دیوارها رو گرفته و میترسی که دستت رو دراز کنی که دیوارها رو هل بدی…. همون ترسهایی که جلوی در رو گرفتن که نبینیش…
…………………………………………………………………………….
استاد نمیدونم این نشانه سایت، چجوری میفهمه که من دارم چی کار میکنم، که همیشه یه فایلایی میاره که دهن من باز میمونه…
من دیروز توی ورد یه فایل برای خودم درست کردم که بیام داخلش تمام راه حلهایی که برای برداشتن این ترمزم به ذهنم میرسه رو بنویسم. که هم یادم باشه تمام این کارها رو امتحان کنم، و هم اینکه برای ترمزهای بعدیم دیگه نخوام آزمون و خطا کنم و هر روشی برای این یکی جواب داد رو دیگه برای بقیه هم به کار ببرم.
حالا یکی از چیزهایی که توی اون فایل برای خودم نوشتم اینیه که کپیش میکنم اینجا:
«اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که من یه سری کارها رو اون موقع که توی شهر خودم بودم انجام دادم که منجر شدن به تغییر مدار من و مکان من رو از نظر فیزیکی جا به جا کرد و منو برداشت آورد اینجا… ولی یه اشتباه یا غفلتی که انجام دادم این بود که جوری رفتار کردم که انگار کارهایی که الان اینجا لازم هست انجام بدم، فرق میکنه با کارهایی که اون موقع انجام میدادم. مثلا شاید فکر کردم که باید عبارتهای تاکیدی جدیدی برای خودم پیدا کنم. انگار که اونا ماله اون موقع بودن و الان توی این مرحله از بازی، باید یه چیزهای جدیدی پیدا کنم.
ولی این اشتباهه. همون کارهایی که باعث شد از اونجا به اینجا برسم، همونا هم من رو به مدارهای بالاتر میبرن. پس راه حل اول اینه که:
بیا دوباره از همون روش عبارتهای تاکیدی + قدم زدن و دیدن زیباییها استفاده کن. اگر نیاز بود بهت گفته میشه که یه سری عبارتهای جدید هم ضبط کنی و به قبلیا اضافه کنی در صورت نیاز».
خلاصه نشستم فکر کردم ببینم من اون موقع چه کارهایی انجام میدادم و لیستشون کردم توی اون فایل. از قرآن خوندن و دیدن زیبایی ها گرفته تا دریم برد و بقیه موارد.
حالا به فاصله 1 روز، شما توی فایل نشانه ام بهم میگید:
اگه فکر کنه به اینکه چطور به اونجا رسیده، و چطور اون اتفاق رخ داده، و اگه این داستان رو بارها و بارها و بارها…..
و بارها
بگه به خودش
و بنویسه
و درموردش با خودش صحبت کنه
و بشینه داستان رو تایپ کنه
بشینه نقاشی در موردش بکشه
یا هر کاری که میتونه به یادش بیاره که: آقا تو یک بار از صفر رسیدی به این نقطه،
الان هم همون مسیره….
همون باورها
همون شور و شوق
همون ایمان
همون عزت نفس
همون خودباوری
همون مسیر رو باید تکرارش کنی.
اینا دقیقا همون کارایی بودن که من دیروز انجام دادم.
وقتی این جملات استاد رو میشنیدم، انگار خدا از زبان استاد داشت بهم میگفت داری کار درستی انجام میدی… ادامه بده… همین تو رو به نتیجه میرسونه.
…………………………………………………………………………….
به همین دلیل استاد هم توی این فایل، و هم توی 12 قدم هم میگن که کسی که قبلا توی یه حوزه ای موفق شده، خیلی راحتتر میتونه موفق بشه توی یه حوزه دیگه ای. چون الگو ها رو داره… چون میدونه از چه مسیری حرکت کرده و چه نگاهی داشته.
فقط ما فراموش میکنیم. یادمون میره یا ممکنه تحت تاثیر عوامل بیرونی قرار بگیریم.
🟧 حالا راه حلش چیه؟
راه حلش خیلی ساده است… باید بیام:
همون داستانها رو هی برای خودم تکرار کنم
و بگم
و بنویسم در موردش…
میلیونها بار این کار رو انجام بدم.
میشه مثل اون کاری که استاد موقع مهاجرت به تهران یا به آمریکا انجام دادن… یعنی هیچ پولی از ایران نیوردن…
و گفتن: «میام از اول میسازم. همون مسیری که من توی ایران رفتم و نتیجه گرفتم، همون مسیر رو میام و بهبودش میدم و کاراشو میکنم».
و مدام با خودشون تکرار کردن:
«همون مسیر رو که من تا اونجا تونستم رشد کنم، الانم همون رونده… فقط کشورش عوض شده… ولی همون رونده… من باید همون کار رو انجام بدم.
همونجوری که اونجا تونستم، اینجا هم میتونم»
یعنی
1- به یاد آوری موفقیتها
2- و به یاد آوری مسیری که باعث شد به موفقیتها برسیم،
خیلی کمک میکنه که موفقیتها رو ادامه بدیم… خیلی کمک میکنه بزرگتر بشیم.
…………………………………………………………………………….
یاد یه مصاحبه ای از سر ریچارد برانسون افتادم…
خبرنگار ازش میپرسه شما قبلا توی حوزه موسیقی کار میکردی، چطور شده که خطوط هوایی ویرجین رو راه اندازی کردی و موفق شدی؟
مضمون جوابش این بود که وقتی که شما بتونی کمپانی موفقی توی یه حوزه ای داشته باشی، دیگه راهش رو یاد میگیری و از همون روش توی بیزنس بعدی استفاده میکنی.
منظورش این بود که دیگه فرق نمیکنه موضوع چی باشه… راه حل یکیه…
فکر کنم این همون کلیده است که استاد میگه: «بعد از یه مدتی متوجه میشید دیگه لازم نیست برای هر موضوعی دنبال یه کلید خاص باشید… چون بعد از یه مدتی متوجه میشید که یه کلیده ولی شاه کلیده… همون، همه قفلها رو باز میکنه».
…………………………………………………………………………….
و حالا اگر توی این مرحله موفق بشی و دوباره بری و وارد یه محیط و شرایط و موقعیت جدید دیگه ای بشی، با این اعتماد به نفسی که توی این مرحله بدست آوردی، کار برات خیلی راحتتره.
باید بتونی به یاد خودت بیاری که:
«قبلا هم میگفتن فلان چیز نمیشه ولی برای من شد… اینجا هم همینه… اینجا هم میتواند بشود»
به شرطی که من بتونم
همون نگاه
همون باور
و مهمتر از همه
همون شور و شوق رو
همون شور و شوق
رو داشته باشم.
همون شور و شوقی که باعث شد اون کارها رو در اون زمان (هر کسی با توجه به مثال خودش) انجام بدم.
به خودت نگاه کن
آیا الان اون شور و شوق رو داری؟
شور و شوقی که باعث بشه با دست خالی بری برای یه سری کارها قدم برداری؟
اینا رو به خودت بگو
اون شور و شوقی که باعث میشه اعتماد به نفس ایجاد بشه
باعث ایجاد حرکت بشه
اون حد از اشتیاق
اون حد از اینکه من میخوام که بشود
اینا رو اگه به خودت بگی و به یاد بیاری، بهت خیلی کمک میکنه
…………………………………………………………………………….
استاد فکر کنم این جمله که منصوره جان آخر صحبتهاش گفت رو از زبون همه ما گفت…
همه ما توی قلبمون هست که یه روزی، یه جایی شما و مریم جان رو از نزدیک میبینیم. فکر کنم مثل داستان هدایت هر کدوم از ما که توی سایت هستیم، اینم برای هر کدوممون یه جوری متفاوت باشه.
برای من که اینجوریه که همیشه تصور میکنم یه روز اتفاقی توی خیابون میبینمتون و از اون دور صداتون میکنم و اول هم میپرم بغل مریم جان…
خدایا شکرت برای فایل نشانه فوق العاده ام
استادجان، خانم شایسته عزیزم، منصوره جان ازتون سپاسگزارم.
امیدوارم همیشه همینقدر سرحال و سرزنده باشی در مسیر درست الهی ت قدم برداری.
چقدر کامنتت فوق العاده بود چقدر همه چیش کامل و درک واضحی بود از فایل.ممنونم ازت بخاطر اینکه تجربیات قشنگ خودتو برامون کامنت کردی اونجایی که اشاره کردی به اینکه ما هرچقدر سن کمتری داشته باشیم ذهن خالص تری داریم و راحترر اقدام میکنیم چقدر درسته
محدودیت باور و ورودی های مخرب خیلی کمتره و به راستی توحیدی تریم و بعدش بزرگتر میشیم و دیوار باورهای محدود رو برای خودمون میسازیم.
و اونجایی که شور و شوقی که استاد گفتن رو شرح دادی به راستی که همینطوریه اون چیزی که ما رسیدنشو تصور میکنیم چقدر شورو شوق در ما به وجود میاره همون مسیر درسته همونجا باید قدم برداریم و دقیقا همونجا برامون سخت ترین کاره چون ترس هایی داریم.حتی این شور و شوق به جرئت میتونم بگم اگه باورم نداشته باشی به اتفاق چیزی اتفاق میفته برات مثل منصوره جان که اصلا باور نداشته به اینکه اون مکان رو بهش بدن اما انقدر اشتیاق و عشق به کارش داشته که محقق شده
خدایا شکرت بابت این اگاهی ها خوشحال میشم مهشید جان اگه روش های رسیدن و نتیجه گرفتن شخصیت رو یاهامون به اشتراک بزاری تا ماهم استفاده ببریم.کامنتت خیلی به من کمک کرد ممنون برای قلم پرمهر و قشنگت همیشه سالم و سلامت در مسیر درست باشی عزیزم.
خیلی ممنونم که برام نوشتی دوست من و خوشحالم که کامنتم برات مفید بوده.
عزیزم در مورد روشهایی که من استفاده کردم پرسیده بودی…
من لیستی از کارهایی که انجام دادم رو اینجا مینویسم امیدوارم که برات مفید باشه:
یکی از کارهایی که به اون زمان به روتین برنامه هام اضافه کرده بودم، پیاده روی بود…. مرتب میرفتم پیاده روی و همزمان، یا عبارتهای تاکیدی گوش میدادم یا فایلهای استاد…. یا حتی یه سری کتابهای صوتی مثل کتاب 4 اثر فلورانس رو…
بعضی وقتها هم آهنگهای بی کلام گوش میدادم و باهاشون به خواسته هام فکر میکردم و با خودم صحبت میکردم راجع بهشون.
موقع پیاده روی اگه هر منظره قشنگی میدیدم ازش عکس میگرفتم و این باعث میشد که خود به خود دنبال زیباییها بگردم.
یه سری عبارتهای تاکیدی آماده کردم… که بعضی هاش از آیه های قرآن بود… بعضی هاش از صحبتهای استاد و بعضیاش رو هم خودم در مورد خودم گفته بودم که اونا رو هم مرتب گوش میدادم
برای بکگراند گوشیم، از آیه های قرآنی یا عبارتهای تاکیدی استفاده میکردم.
سعی میکردم هر روز قرآن بخونم… به خصوص صبح زود (بعضی وقتها هم آخر شب)
دریم بوردم رو مرتب نگاه میکردم… و همزمان یه سری آهنگها مثل خدا همینجاست رو پخش میکردم….. بعضی وقتها هم همزمان مدیتیشن هم میکردم.
خیلی کامنت میخوندم و هر جا جمله ای میدیدم که برام خوشایند بود، توی دریم بوردم کپیش میکردم.
ستاره قطبی رو سعی میکردم که هر روز انجام بدم…
برای اینکه یه تنوعی توی انجام کارهام ایجاد بشه و برام یکنواخت نشه، و هفته ای یکی دو بار تنهایی میرفتم یه کافه شیک و خلوت، و لپ تاپ و دفترم رو میبردم اونجا و توی کافه مینشستم و فایل میدیدم. (به خصوص که چون صبح میرفتم، کافه ها خلوت بودن)
سعی میکردم رها باشم نسبت به خواسته هام و هر نشانه ای که میدیدم رو تایید میکردم و توجه میکردم بهش.
و یه نکته مهم هم فکر میکنم: تمرکز روی فایلها بود.
اون زمان من مشغول دوره 12 قدم بودم (هنوز هم هستم). ولی چیزی که نسبت به گذشته ام تغییر کرده بود این بود که، فایلها رو نکته به نکته یادداشت برداری میکردم….
سعی میکردم هر تمرینی که استاد میگفت رو انجام بدم. اگر مثالی از زندگی خودم یادم میومد یادداشت میکردم
و اتفاق مهم دیگه این بود که هدایت شدم به قرآن، و برای صحبتهای استاد توی قرآن دنبال مصداق میگشتم. و این یه جورایی شروع ارتباط من با قرآن بود.
الان هم سعی میکنم ارتباطم با قرآن دائمی باشه و همین ارتباط دائمی و تفکر کردن در قرآن خیلی خیلی مفید و راهگشاست.
اینا یه سری از کارهایی بود که من انجام میدادم.
البته هرکسی باید ببینه، با چه روشهایی بیشتر ارتباط برقرار میکنه….
یعنی خیلی باید به حست موقع انجام این کارها توجه کنی. چون اون احساسه است که باعث ایجاد نتیجه میشه.
لازم نیست همه رو با هم انجام بدیم…. میتونیم بعضیا رو با هم ترکیب کنیم و یه جورایی شخصی سازیشون کنیم برای خودمون
عزیزم امیداورم این روشها برات مفید باشن و به اون نتیجه ای که دوست داری برسی.
-ملاک انتخاب شغل یا سایر تصمیماتمان مهم بودن حرف مردم و نظر انهاست
-دلایل تصمیمات خود را بررسی کرده و مبنای انتخاب را سبک و نظر شخصی خود قرار دهیم
-داشتن شور اشتیاق و انگیزه ی فراوان باعث می شود به تمام اهداف خود دست یابیم
-تحقق تمام اهداف امکان پذیر است
-با داشتن باورهای درست خداوند ما را به افراد شرایط موقعیت های مناسب هدایت می کند
-راه رسیدن به تمام اهداف یکسان است
-به محض دست یافتن به اهداف مرتبا درباره ی آن صحبت کرده بنویسیم و راه رسیدن به ان را همواره به خاطر داشته باشیم
-استقلال مالی و عدم وابسته نبودن به دیگران را از اهداف خود قرار دهیم
کدامیک از این موارد به شما بیشتر کمک کرده است؟
-این مورد که استاد فرمودند راه تحقق تمام اهداف یکسان است تنها کافی است همان باورها همان افکار و از همه مهم تر همان ذوق شوق و انگیزه را برای تحقق سایر اهداف خود به کار برید به ما بسیار کمک کرده که زمانی که به هدفی دست میابیم راه هایی که طی کرده تا به اهداف خود دست یافتیم را مرتبا برای خود مرورو درباره ی ان صحبت کرده بنویسیم تا اعتماد به نفس ما برای تحقق سایر اهداف افزایش یابد
مثلا مراحلی که برای تحقق هدفمان که بازسازی منزل بود طی کردیم:
اولین و مهم ترین عامل آن داشتن ذوق و اشتیاق بود
برداشتن قدم های روزانه و عملی که با شرایط کنونی ما هماهنگ بود
تجسم کردن و درباره ی تحقق نتیجه ی آن صحبت کردن
کار کردن بر روی باورها خصوصا احساس لیاقت
باور داشتن به اینکه خداوند ما را به سمت افراد ایده ها شرایط و موقعیت ها هدایت می کند
اگر بتوانیم تمام این عوامل را برای تحقق سایر اهداف خود به کار ببریم حتمام موفق می شویم
چه تجربیات آموزنده ای در این باره دارید؟
-از زمان اشنا شدن با استاد به بسیاری از اهداف خود دست یافته ایم و متوجه شدیم که راه رسیدن به انها یکسان است اما نسبت به مداری که در آن قرار داریم به برخی از اهداف خود بسیار زودتر و به برخی دیگر دیر تر دست یافته ایم
رعایت قانون تکامل در تحقق اهداف بسیار مهم است اگر قانون تکامل را رعایت نکرده و انتظار نتایج یک شبه و یک دفعه را داشته باشیم یا به چگونگی تحقق اهداف خود فکر کنیم از همان ابتدا از تحقق اهداف مان ناامید می شویم
برنامهی شخصیِ شما برای اجرای «آن مورد اساسی در عمل» چیست؟
-برنامه ی شخصی ما به یاد آوردن اهدافی است که تا کنون به انها دست یافته ایجاد باورهای مناسب به خصوص احساس لیاقت و ارزشمندی است چون راه رسیدن به تمام اهداف یکسان است و از نظر خداوند اهداف کوچک و بزرگ نیستند باورهای ما باعث می شوند دسترسی به برخی اهداف برای ما سخت و دشوار و برخی دیگران اسان باشد
سلام به استاد نازنینم و استاد شایسته مهربانم و دوستان ارزشمندم
الهه هستم
من پریشب نشانه ام شد بخش اول دوره قانون آفرینش و جلسه اول چیزی که توی سرم هی تکرار میشد اصل خارپشتی بود که توی فایل های هدیه هم استاد گفتن ازش
و امروز هم این فایل که میگه به یاد خودت بیار چه باوری چه نگاهی چه ذوق و شوقی باعث نتایج قبلیت شد اون هارو بارها بارها بارها به خودت بگو و یاد آور شو
استاد اینا همون گلوله برفیه هستن که اولش فقط یک گلوله کوچیک بود
چی باعث شد گلوله برفی من با قدرت بزرگ و بزرگ تر بشه و فقط تکرار
تکرار
من با دوره هم جهت با جریان خداوند نتایجی گرفتم که تا قبل از اون برام رویا و نشدنی بودن و حالا زمانش رسیده اون هارو با تکرار دوباره و دوباره و دوباره دوره هم جهت با به یاد آوردن اون خواسته هام و اون اجابت شدن ها به خواسته های بزرگم برسم
وقتی من دارم از درون تغییر میکنم همه چی بیرون من تغییر میکنه
فقط چگونگیش کار خودشه من نمیدونم چطوری خدا بهتر از من بلده و من هیچی نمیدونم ولی او دانای کله اونکه سال ها خدایی کرده و کارمه تنها زندگی کردنه
میدونید تنها الهامی که گرفتم اینکه بیام فقط یک کار رو به خوبی انجام بدم و همون کارو تکرار کنم چون آدم موفق کسیکه یک کار رو به خوبی انجام میده
و میخوام جدی تر روی دوره هم جهت کار کنم و مثل اوایل دوره براش دفتر انتخاب کنم و تمریناتش رو از اول شروع کنم به جریان انداختن
عاشقتونم و بی نهایت ازتون سپاسگذارم هم منصوره عزیز هم استاد عزیزم و ازهمه
و از خداوندی که واقعا میدونه چی برات خوبه همون درمسیرت میزاره تا گوشش بدی تا پیشرفت کنی
خدایا یاریم کن تا احساس و آگاهی هایی ک داره جاری میشه بتونم بنویسم
استاااااااااد
من عاشقتممممممممممممم
استاد جونم سلام ب روی ماهت
وای استاد انقدر هیجان دارم انگشتام دارن از هم سبقت میگیرن برای تایپ احساسم
خدای من خدای من بی نهایت شکرررت
استاد این فایل چی بود؟؟؟؟
بمب انرژی
بمب باور
بمب انگیزه
بمب آگاهی
بمب الگو برداری
چی بگم من؟؟؟
فقط میخوام داد بزنم بگم خدایاااا یگانه رب من، عاااااااااشقتم معبودم
چ هدایت نابی بود برام
من باید ۱۰۰ بار ۲۰۰ بار این فایل گوش بدم و بیاد بیارم که آقاااااا داستان خیلی خیلی خیلییی ساده تر از این حرفاست
داستان موفقیت رو میگم
داستان ثروتمند شدن رو میگم
داستان رسیدن ب تمام و تک تک خواسته هامون رو میگم
وای استاد میخوام تا صبح بگم عاشقتممممم ک ب الهامت عمل کردی و این ایده بی نظیر گفتگو با دوستان رو راه انداختی و این جریان انرژی و این جریان باورسازی و این جریان خلق و نتایجی ک در پی خودش داره
الهی صدهزار بار شکرت صدهزااار بار شکر
منصوره عزیزم من چقدررر با داستان زندگیت همزاد پنداری کردم
من چقدر نتایجم شبیه بود و چقدر خواسته ای ک الان توش هستم شبیه مسیریه ک تو رفتی و من قبلا رفتم و الان بیاد آوردم که میشود..
خداوند همه چیزو میچینه برات
خداونده ک داره میگه عزیز من تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
چی میشه که آدم حرکت میکنه؟؟
جز اینه که باور داره ک میشود.. نتیجه میگیرم.. پس حرکت میکنه ایمان فعالش رو ب جهان نشون میده و بعد درهایی باز میشه ک میگی خدایاااا همینقدر ساده؟؟؟ خدایااا همینقدر لذت بخش بود؟؟ من قبلش اصلا فکرشم نمیکردم همچین راهی وجود داشته باشه
ولی تو معبودم
بارها گفتی ک کاری ب چگونگیش نداشته باش
تو حرکت کن
برکت از من
تو یه قدم بیا
صد قدم من (آخ آخ چقدر من این جمله رو دوس دارم)
و استادم من دیروز توسط یکی از کامنتهای بچه های گل سایت هدایت شدم ب کلمه مقدس نمیدونم
اینکه بگم من نمیدونمممم
خدایا من نمیدونم چجوری
تو میدونی خودتم راهشو بهم میگی
من فقط میدونم ک عااشق این هدفم و رسیدن بهشم
فقط میدونم ک باید بهش برسم و تجربش کنم هدفمو خودمو
و خدا در جوابم میگه: عاشقتم الهه جانم ک انقدر تسلیمی..چشم..اگه من خدای توام برات محققش میکنم.. تو فقط حال کن لذت ببر عشق کن و من راهشو برات جور میکنم عزیزم..
دستتو بده ب من
من هادی تو میشم
میفتم جلو
تو هم با خیال رااااحت بیا پشت سرم
این میشه هدایت
این میشه لذت بردن و رسیدن
میگه عزیز دلم خیالت تخت داریم میرسیم
تازه چشممو باز میکنه تو راه همش بهم زیبایی های مسیرمم نشون میده
هی میگه الهه جانم اون منظره رو ببییین
اون زوج عاشقو ببییین
اوه اوه اون ثروتهای مولتی میلیون دلاری رو ببییین
عزیز دلم داریم میریم سمتشون
آماده باش برای یه اوج گرفتن خفن
یوهووووووووووو
من و خدا برای هممممه چیز کافی هستیم
خدایا من عاشقتممممممم
.
استاد چ جمله طلایی گفتین
چ راهکار خفنی دادین
بخدا تمام راه های باورسازی رو بیخیال
فقط همین جمله شما مرا بس:
داستان موفقیتهای قبلیت رو بارها و بارها و بارها و بارهااا مرور کن
انقدر بهش بگو ب ذهن منطقیت توضیح بده تا اینکه دستاشو بیاره بالا و بگه آقا من تسلیم!! برو ببینم چ میکنی…
وای استادم
دارم بال در میارم
الان میفهمم چرا شما توی ۹۹/۹۹۹۹۹% فایلاتون دارین داستان و روند موفقیت هاتون رو مرور میکنید
الان میفهمم چراااا انقدر داستان موفقیت شما برای من جذابه و هیچوقت تکراری نمیشه
چون شما دارین از گفتنش ب احساس بی نهایت خوب و باور و ایمان قوی میرسین و این ایمان رو ب من مخاطب چقدر زیبا با زبان فرکانس منتقل میکنید
عجب معامله دو سر سودی
خداااای من
ب قول مریم جون همش سوده و سوده و سوووود
باید مرور کنی تا بیاد بیاری که آقا تو همونی ک یکبار تونستی
تو همونی که باور کردی و شور و شوق داشتی و شور و شوق داشتی و شد
ذهن فراموشگره
یادش میره این مسیر رو
وظیفه تو اینه ک مرتب ب یادش بیاره
این اسبه خیلی چموشه
خنگولیه
یادش میره
فقط میخواد افسار پاره کنه
اما تو میتونی رامش کنی
با مرور موفقیتهای قبلیت نتایجت
وای استاد من همین دیروز داشتم داستان نتایج و موفقیتهامو مرور میکردم و ضبطشون کردم
من ی روز جلوتر از این فایل بودم :))
خدایا شکررررت
امروز با شنیدن این حرف شما و داستان منصوره عزیزم ایمانم بیشتر شد و باید هر روز بلا اسثنا اون فایل نتایجم رو گوش بدم و بنویسم و مرور کنم بار ها و بارها ب شکلهای مختلف
حتی الان ی ایده اومد ب قلبم ک بیا عکس ی سری از نتایجت رو ک داری بذار تو گوشیت و هر روز نکاشهون کن و بیاد بیار و تحسین کن خود ارزشمندت رو، تحسین کن خدای درون هدایتگرت رو ک هنوز هست همیشه هست و داره هدایتت میکنه
بیاد بیار ک الهه تو همونی بودی ک یه روزی تصمیم گرفتی مستقل زندگی کنی و با دست خالی توی تهران رفتی دنبال خونه و بعدش درها برات باز شد و خداوند دستانش رو برات فرستاد و تو خونه عالیتو گرفتی و خداوند ب اون همممه شور و اشتیاق تو برای تجربه زندگی تنهایی و مستقل پاسخ داد
چرا؟
چون من عاااشقانه دوس داشتم با خودم خلوت کنم و تنها زندگی کنم
چون من توی خوابگاه ب وضوح رسیده بودم ک میخوامممم زندگی تنهایی رو تجربه کنم
چون من عاشق اتصالی بودم ک توی تنهاییهام با خدا برام رخ میداد
و خداوند هر لحظه ما رو ب سمت کانون توجهمون داره هدایت میکنه
و من هدایت شدم ب خونه نقلی و تمیز و زیبای خودم
و وسایلم معجزه وار اومد تو زندگیم
و دوستان الهی ک بعدش از خواهر و برادر بهم نزدیکتر بودن و خدا برام فرستاد
و شغلم
و درامدم
و تفریح و سفرهام
و هزاران نعمتی ک خداوند در پاداش ب شجاعتم ب من داد
وای استاد انگشتام داره غوغا میکنه دارم با تمام توانم سریعترین تایپ زندگیمو انجام میدم و این صدای تق تق دکمه های کیبوردم مثل ی طنین ایمانه..صدای ایمان میده صدای شور و شوق میده صدای رفتن و رسیدن
خدایا شکررررررت
.
الله اکبر
استاد
استااااد
شما با دست خالی رفتین آمریکا؟؟؟!!!!
وای استاد
ایمان ابراهیمی شما منو دیوااانه میکنه
ب خدا ک الگوی تمام عیاری هستین برام
این باور ابراهیمی شما چی میگه؟؟؟ میگه من همونی ام ک تو ایران اون همه ملک و ثروت ساختم. پس من نباااید چیزی رو بفروشم..باید بسازم همونجوری ک اونجا ساختم..چون باور کردم ک من خالقم من خالقم
استاد من عاشقتممم
چقدر مسیر آسانی رو پیش روم گذاشتین
و خداوند چقدر هدایت میکنه ما رو
عاشقتم الگوی موحد من
دلم میخواد محکمتر از همیشه بغلت کنم و بگم استاد قشنگم خیلی دوستت دارمممم
ب زودی میام اینجا از نتایج مسیری ک توشم میگم..خدا ی درهایی ب روم باز کرده ک نتایجش تو راهه
میبوسم روی ماهتون رو
استاد ایمان دارم ک میبینمتون از نزدیک و اصلا دوست خانوادگی هم میشیم و با RV سفر میریم
وای خدااا چ شود
چ گفتگوهایی چ صحبتهایی قراره بین ما (من و همسرم) و شما و مریم جون رد و بدل بشه
بینهایت سپاسگزارم از شما بابت این کامنت پُر برکت و ارزشمندتون
نمیدونین چقدر توی هر خط کامنت شما من نکته ها و درس ها گرفتم و با تمام وجودم کامنتتون و خوندم و لذت بردم و از خدا سپاسگزاری کردم بابت هدایتم به کامنت بینهایت ارزشمند شما
با اجازه من کامنت شما رو اسکرین شات گرفتم که بارها مرور کنم چون به یکبار خوندنش راضی نشدم
براتون از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت ثروت ، سلامتی ، آرامش ، عشق و توحید رو آرزو میکنم
در پناه خداوند باشید و امیدوارم نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
اول از همه خدارو شکر میکنم بخاطر این اپلیکیشن عالی که واقعا محیطى رو فراهم کرد که بتونیم یه گپ و گفت دوستانه و عالى با شما داشته باشیم
اون شب که این گفتگو انجام شد من فک کنم دو ساعت بعدش به جمع دوستان پیوستم و از شدت هیجان واقعا قلبم تند تند میزد چون من همیشه خواب میدیدم که باشما تو خواب در مورد قوانین جهان حرف میزنیم ،انگارى خوابم تعبیر شده بود
وقتى که اومدم تو room و دیدم دو ساعته که شما هستین و دارین با بچه ها حرف میزنین واقعا دوق زده شدم و دستمو بردم بالا تا حرف بزنم و فک کنم یه پنج دقیقه بعدش اسمم و گفتین و شروع کردیم به حرف زدن ،شاید باورتون نشه اما انگار دنیا رو بهم دادن وقتى باهاتون حرف زدم چون ابن خاسته ى قلبی من بود و جهان خاسته مو بهم داده بود
از نتایجم گفتم البته همه شو نه چون انقد زیادن که واقعا از شدت هیجان یادم نمونده بود 😊
بعد از اینکه صحبتم تموم شد و نوبت بقیه دوستان شد دیدم که بچه ها میگن خیلى وقته منتظرن حرف بزنن اما من همون موقع که اومدم تو روم باهاتون حرف زدم وبه همسرم گفتم که اینم بخاطر شور و اشتیاق من بود که دلم میخاست با استاد حرف بزنم جهان هم اشتیاقمو دید زود جواب مثبت داد
امروز اومدم تون دو ساعت اول رو که تو روم نبودم از تو سایت ببینم و واقعا لذت بردم از صحبتهای دوستاى عزیزمون که وقتى تغییر کردن چه اتفاقی افتاده بود واسشون
صحبتهای دوست عزیزى که هنرمند هم هستن شنیدم که میگفتن از زمانیکه رفتن ایتالیا همه چى عوض شده
استاد ما و فک کنم اکثر دوستان زمانیکه اشتیاق به تغییر تو زندگیمون داریم یعنى حاضریم براى تغییر هر کارى بکنیم ،من خودم همه ش قبلا دنبال تغییر تو هرچیزى بودم جز افکار و باورهام
با اموزه هاى شما یاد گرفتم که من باید نگاهم به اتفاقات رو تغییر بدم من باید باورهام راجع به خواسنه هامو تغییر بدم من باید خودمو تغییر بدم تا جهان منو هدایت کنه به سمت خواسته هام
من فقط باید تو مسیر تغییر باشم و مواظب افکارم باشم چون ذهن فراموشکاره و من هى باید یادش بیارم چه مسیرى منى به این نقطه رسونده و همونو ادامه بدم
استاد واقعا این صحبتهاتونو باید با طلا بنویسن چون کل مطلب اصلى تو این فایلها گفته شده و امیدوارم دوستان با دقت ببینند و تو مدار فهم و درک صحبتهاتون باشن
استاد شما الگوى زندگى من هستین و من هر کارى که انجام میدم شمارو بارها به ذهنم میگم که ببین استادتو ببین چقد شهامت داشته ببین چقد ایمان داشته
من مثه شما همه چى رو باهم خاستم و سپاسگزار خدا هستم که تو رابطه عاطفى بهترین رابطه با همسرم که بهترین رفیقمه رو دارم ،تو زمینه مالى هر روز در حال پیشرفتم ،داارم با شغلم عشق میکنم ،بهترین دوستها اطراف منه و دایره ارتباطیم پر از ادمهاى خوب و عالیه ،تو زمینه سلامتى که عالى ،خدایا شکرت
،مطمینم زمانیکه بیاین ایران و محیطى فراهم بشه که بتونیم شمارو ببینیم و نتایج رو بهتون نشون بدیم به خودتون ببالین که چقد بزرگ هستین
از خدا ،براى شما و مریم جان عزیزم عشق ،سلامتى ،سعادتمندى و خوشبختى میخام
سلام ب استادعزیزم و مریم جان دوستداشتنی وهمه دوستان عزیزم
استاد امشب ک زدم نشانه من خداجونم منو ب این فایل عالی هدایت کرد و بهم گفت تو خود پای درراه بنه و هیچ مپرس …
اخه من خیلی موندم ک چیکار کنم از خدا هدایت خواستم و خداهم هدایتم کرد و من بینهایت از خداجونم سپاسگزارم
استاد امشب میخوام برای خودم یادآوری کنم و بنویسم تابتونم دوباره شروع کنم حرکت کنم چون بدجوری وایستادم و همه چیز بامن وایستاده و برام سخته این ایستادن
منم مثل همین دوست قشنگم دوسال پیش با صفر حرکت کردم تازه دوره بافتمورو آموزش دیده بودم ک رفتم با یه سالن خوب حرف زدم و لاین اجاره کردم ک البته اجاره ماه اولم رو هم نداشتم ک از شوهرم گرفتم و گفتم تااخر ماه بهت پس میدم و واقعا نمیدونستم آیا واقعا میتونم پول اجاره لاینم رو دربیارم یا نه و پول اسنپ ک از خونه تا سالن هم بخوام برم و برگردم هم برام زیاد بود و نمیتونستم پرداخت کنم و چون تویه شهردیگه زندگی میکردم وبعدازازدواجم ب این شهراومده بودم آدرسهارو درست بلدنبودم شرایط برام سخت بود اما من اونقدر شورو شوق داشتم اونقد عشق داشتم اونقد دوسداشتم برم سالن کارکنم و استقلال مالی داشته باشم خیلی دقت میکردم تا ادرس هارو یادبگیرم بعضی وقتا از خونه تا سالن پیاده میرفتم تا پولم برام بمونه بعدبا اتوبوس یادگرفتم برم و برام بهترشد و من اونموقع هرروز خداروشکر مشتری داشتم و تو زمان کم هنرجوهم گرفتم و درامدم خیلی خوب بود لذت میبردم حسابم همیشه پول بود میتونستم برای خودم چیزایی ک دوسدارم رو بخرم بدون اینکه ک از شوهرم پول بخوام همیشه لباسای خوب میخریدم و حتی میتونستم طلاهای کوچیک بخرم برای پسرم هدیه میخریدم برای مامانم با هدیه های کوچیک خوشحالش میکردم و خیلی حس خوبی داشتم کارم خیلی تمیزو عالی بود ولی بعداز یه مدت باردارشدم و دیگه نشد برم سالن اما تویه خونه کار کردم ازتویه دیوار هنرجو میگرفتم چون اینستاگرام فیلترشده بود کروناهم بود اما من تو خونه کوچیک 50 متری هم صبح هنرحو داشتم هم بعدازظهر و تا ماه 8 بارداریم کارکردم گوشیه موردعلاقمو با درامد خودم خریدم بعضی لوازم سیسمونی دخترمو خودم خریدم و لذت بردم بعدک دخترم ب دنیا اومد اون خونه ک تو بالاشهر و منطقه خوبی بود برای ما خیلی کوچیک بود و چون طبقه پایین مادرشوهرم بودیم من دلم میخواست مستقل زندگی کنیم ازونجا رفتیم شوهرم مغازش خارج ازشهر بود تو جاده بود و من چون میخواستم ازونجا بریم قبول کردم ک بریم تو همون جاده ک فقط یک خونه دیگ مثل ما مسکونی بود زندگی کنیم و یک سالونیم اونجا زندگی کردم باورهام همه خراب شد من کلی باورمحدود کننده داشتم اونجا خارج از شهربود دیگه برام مشتری نیومد بچه کوچیکم یک ترمز بود ک میگفتم مشتری نمیاد ما دوره 12قدم رو بلطف خدا خریدیم و روی خودم کارکردم و تو همون جاده خارج ازشهر با بچه کوچیکم بازهم برام مشتری اومد بازهم برام هنرجو اومد ولی پایدار نبود زیاد نشد ادامه دار نبود و من باز شرایط برام سخت شد و تصمیم گرفتم مدل بافتهای بیشتری یادبگیرم و مدرک بگیرم گفتم حالاک بچه کوچیک دارم بزار مجازی دوره بخرم حداقل این تایم میتونم ازین شرایط استفاده کنم و آموزش ببینمو خودمو اپدیت نگهدارم وقتی دوره مجازی خریدم ایده بهم الهام شد ک منم مجازی آموزش بدم خب وقتی مربیه من با بچه کوچیک تویه روستا تونسته بهترین مدرس بافتمویه بین المللی بشه و ازصفرتاصدشم مجازی بوده پس منم میتونم و اونموقع ب قدم 5 رسیده بودیم خیلی همه چیزخوب شد من چیزایی ک یادگرفته بودم رو ضبط کردم باهمون امکاناتی ک داشتم و هنرجویه مجازی هم گرفتم با اینکه هنوز دوره مو کامل ضبط نکرده بودم یکنفر ثبت نام کرد و من خیلی خوشحال بودم صبح ها باشورو شوق قبل ازینک دخترم بیدارشه پامیشدمو فیلمهای آموزشی ضبط میکردم وقتی دوره کامل شد سه نفر دیگه هم ثبت نام کردن
ولی نمیدونم چی شد ک همه چیز متوقف شد دیگه کسی تو دوره مجازی من ثبت نام نکرد و همون هنرجوهایی هم ک ثبت نام کردن دیگ برام تمرین نفرستادن البته منم مثل قبل روی خودم کار نکردم دوره ثروت یک روهم خریدیم اما فقط فایلهارو گوش میدم و درک کردن و عمل کردن ب آگاهی هایی ک دریافت میکنم رو اجرا نکردم من الان یک سالو نیمه دوره 12قدم رو استارت زدم اما هنوز قدم 8 هستم خیلی فاصله میوفته بین خرید هرقدم و وقتی یک جلسه رو دانلودمیکنم تا چندهفته فقط گوش میدم بعدمیگم خب بزار جلسه بعد رو دانلو کنم ببینم چی میشه حتما یه رشدی میکنم حتما تو جلسه بعد یه اتفاقی میوفته ک پولدارمیشم ک شخصیتم تغیرمیکنه ولی هیچی نمیشه اینارو الان ک دارم مینویسم بیشترمیفهمم من دوره ثروت رو هم همینکارو میکنم فقط گوش میدم و الان جلسه 16 هستیم باخودم میگم چرا متوقف شدم
من الان هیچ پولی ندارم موجودی کارتام صفره و یک کارتم فقط پونصدتومن داره ک میترسم خرجش کنم بعدبرای اینترنت و شارژم بمونم
من چند روزه ک شروع کردم دوباره ستاره قطبی مو انجام میدم و ازخدا درخواست میکنم هدایتم کنه تو این مدت ک از مسیر دور شدم درگیر روزمره و اینستا شدم و وردی های ذهنمو کنترل نکردم بیمارهم شدم طوری ک هزینهای سنگینی برام گذاشت ازین دکتر ب اون دکتر رفتن و بهم گفتن نشانهایی از پیش سرطان رو داری و من واقعا بخودم اومدم و باخودم گفتم الان چندوقته ک تو سایت استادعباسمنش نرفتم چندماهه ک جلسات رو ننوستم نکته برداری نکردم روی باورهام کار نکردم فایلهارو باجون و دل گوش نکردم و درگیرچیزای پوچ شدم و دوباره بخودم تعهد دادم ک فقط روی باورهام کارکنم و دست بردارم ازینک این دراونددر بزنم ک چیکارکنم پول بسازم من تاوقتی ذهنم رو کنترل نکنم باورهامو تغییرندم اوضاع همین ک هست نمیمونه بدتر و بدترمیشه و و با انجام ستاره قطبی و قانون تجسم ک تو جلسه 4قدم 8 گفتید خداروشکر وقتی عمل کردم ب این آگاهی ها پاسخ عالی دریافت کردم امروز ک رفتم پیش دکتر بهم گفت هیچ مشکل خاص و نگران کننده ای ندارم و اون موضوع ک میگفتن پیش سرطانه اون هم نیست و فقط یک مشکل کوچیکه ک بادارو حل میشه خداروهزارمرتبه شکر هروقت ک ب مسیر برمیگردم خدای مهربونم دستمو میگیره بغلم میکنه و راه درست رو بهم نشون میده قلبم رو آروم میکنه و میگه اشکال نداره ک اشتباه رفتی خودت رفتی سختیشم خودت کشیدی حالا کجا میخوای بری من هدایتت میکنم
و با این فایل بهم گفت تو قدم اول رو بردار بقیش بامن .
الان من خیلی خیلی خیلی زیاد دلم میخواد ورودیه مالی داشته باشم ما ب لطف خدا از اون جایی ک جاده بود و اصلا نمیتونستم از خونه برم بیرون چون همه محیطش کاری بود یه جاده بود چندتا روستا اطراف خونمم تعمیرگاه و اینچیزا ازونجا اساس کشی کردیم ب یه منطقه عالی تمام چیزایی نوشته بودم وقتی روی خودم کار میکردم خواسته هامو نوشته بودم ک حالا دارمشون تویه ساختمون شیک و تمیز خونه نوساز و بزرگ زندگی میکنم ک پارک خیلی بزرگ و عالی نزدیکمونه و 10دقیقه فاصلس آرایشگاه باشگاه نونوایی همه چیز نزدیکمه خداروهزارمرتبه شکر اما من یکسری ترمزهادارم ک نمیزاره مشتری ب خونم بیاد و نمیزاره من دوره مجازی بفروشم و نمیزاره من برم همین سالن های اطرافم درصدی کارکنم
من باید اون ترمزهارو پیداکنم باید با جهادی اکبر باورهامو تغییر بدم
حالا ک این فایل تو نشانه من اومد فهمیدم ک باید با اعتمادبنفس و توکل بخدا قدم اول رو بردارم
فردا میرم با این سالندارها حرف میزنم و میگم ک صفرم و پولی برای اجاره لاین ندارم و میخوام ک باهاشون درصدی کارکنم
خداوندقبلا ب من کمک کرده درهارو برام باز کرده پس بازهم میشه خداوندتغییرنکرده و من باید خلق کنم من باید باشورشوق و باوردرست و توکل بخدا قدم اول رو بردارم
و خداونددلهارو برای من نرم میکنه انشاالله ک بچمم تو سالن آرومه و میزاره من کارکنم من بخداوند توکل میکنم و حرکت میکنم من نمیدونم بعدا قراره چه اتفاقی بیوفته سالندار قراره چه جوابی ب من بده با بچم کنار میان یا نه بچم تو سالن چه واکنشی نشون میده من هیچی نمیدونم و فقط ب خدا توکل میکنم میرم جلو خودم رو معرفی میکنم نمونه کارهامو نشون میدم و قدم اول رو برمیدارم
خدایا هزارم تبه شکرت ک همیشه همراه منی خدایادوست دارم و میدونم ک توام منو خیلی دوستم داری خدایا عاشقتم خداجونم منو ب راه راست راه کسانی ک ب آنها نعمت دادی هدایت کن الهی آمین ..
استادعزیزم ازشماهم بینهایت سپاسگزارم برای این سایت الهی و آگاهی هایی ک دراختیارما قرارمیدید ازخدای مهربونم میخوام ک منو درمدار درک کردن و عمل کردن ب اگاهی هایی ک دریافت میکنم قرار بده الهی امین …
سلااممم به استاد عزیزم و دوستان همفرکانسیم که الان اینجا همراه با من هستن و این کامنت من رو میخونن!
من اخیرا همزمان با پروژه تغییر دوره احساس رو هم شروع کردم.
البته دوره احساس لیاقت رو قبلا هم گذروندم،اما چون خیلی ذوق زده بودم که زودتر جلسات رو تموم بکنم و همه اموزه ها رو یاد بگیرم ، جلسات رو خیلی تند تند و پشت سر هم گوش کردم.
اما این سری متعهد شدم که روی هر جلسه بمونم و تا چندین و چند بار گوش نکنم و اون جلسه رو درک نکنم سراغ جلسه بعدی نرم!
و الان در جلسه اول دوره احساس لیاقت با اموزه مقایسه هستم که تمام تلاشم اینه که کمتر خودم رو با دیگران مقایسه بکنم و این احساس لیاقت رو در تمام جنبه های زندگیم ایجاد بکنم چون پاشنه اشیل اکثر ما فکر میکنم همین بحث احساس لیاقت هست !
امروز جلسه پنجم از پروژه تغییر رو گوش دادم و میخوام اینجا بازخورد خودم رو از این جلسه بهتون بگم. !
سوال اول اینه که عجیب ترین نتیجه ای که موقع شروع مسیر با دست خالی گرفتی چی بوده ؟
من عجیب ترین و بزرگ ترین دستاوردم موقع شروع کسبوکارم و شروع مسیرم با شما بود ….
که واقعا واقعا با دست خالی شروع کردم!
دو سال پیش در سن 17 سالگی من با یک گوشی خیلی ساده بیزینس انلاین خودم و استارت زدم و همون ماه اول به درامد 65 میلیون رسیدم و ماه دوم هم در کمال ناباوری به درامد 300 میلیون در ماه رسیدم که برای خودمم غیر قابل باور بود چه برسه به اصرافیانم!
این اولین و بزرگ ترین نتیجه من بود که واقعا با دست خالی بدون هیچ امکاناتی از یک شهرستان بدون هیچ تجربه قبلی شروع کردم و به دست اوردم!
طبق صحبت های شما امروز نشستم و موفقیت های گذشته ام و مسیری که تا الان پیش اومدم و اون موقع پیش گرفته بودم رو به خودم یاد آوری کردم.
تمام دفتر هایی که از اون موقع داشتم رو دوباره اوردم و باور هایی که روشون کار می کردم و رده پاهایی که از خودم گذاشته بودم رو می خوندم.
و من فکر می کنم اصلی ترین دلیل پیشرفت خیلی صعودی من اون تایم این بود که من خیلی شور و شوق و انگیزه داشتم.
یادمه که من مدرسه می رفتم و اون موقع ها شب تا صبح بیدار می موندم و فایل های شما رو گوش می کردم.
یادمه اون موقع دوره دوازده قدم رو شروع کرده بودم و مدام روی باورهای خودم کار می کردم.
مدام فایل ها رو گوش می کردم.
مدام با دوستانم راجب آموزه ها صحبت می کردم.
با خودم صحبت می کردم و توی مدرسه هم حتی من روی باورها هم کار می کردم و اولویت زندگیم شده بود آموزه های شما!
و یه چیز دیگه که به یاد میآرم اینه که من خیلی خیلی به خدا نزدیک شده بودم.
شب تا صبح رو تنهایی توی سکوت و اتاق تاریک با خدا حرف می زدم و ازش هدایت میخواستم !
ایمان داشتم که یه نیرویی هستش که داره به من کمک میکنه و همین اتفاق هم افتاد ، ایده هایی بهم الهام میشد که اجرا کردنشون باعث رشد بیزینسم میشد!
من اون موقع ها خودم و با هیچکس مقایسه نمیکردم!
از هیچکس هیچیزی کپی نمیکردم و حرف هایی میزدم و کارایی میکردم که انگار خدا به قلبم الهام میکرد!
آموزه های دوره دوازده قدم با تمام وجودم به قلب من رو سوخ کرده بود و من تک تک حرف های شما رو قلبا مثل وحی منزل پذیرفته بودم و خیلی انگیزه داشتم برای پیشرفت و موفقیت…!
و امروز یاداوری موفقیت های خیلی زیاد گذشته و پیشرفت خیلی خوب در شروع مسیرم باعث شد که دوباره انگیزه بگیرم و بخواهم که همون مسیر رو دوباره پیش بگیرم.
هر چند که من هنوز هم روی خودم کار می کنم اما به خوبی گذشته نیست چون فکر می کنم انگیزه های من کمرنگ تر شدن.
اما الان با این جلسه من تصمیم گرفتم و متعهد شدم که مجددا برای پیشرفتهای بیشتر همون مسیر گذشته رو تکرار بکنم.
چون این سری من دیگه از صفر قرار نیست شروع بکنم،من با تجربه های گذشتم شروع میکنم!
به نام خداوند بخشنده مهربان
ای نام تو بهترین سرآغاز
بی نام تو نامهکی کنم باز
ای یاد تو مونس روانم
جز نام تو نیست برزبانم
خداوندا هدایتم کن در این مسیر ،که گام برداشتم ،قدم ها را بردارم .
گام 5،از پروژه تغییر را در آغوش بگیر
گفتگو با منصوره عزیز
تو یک سالی که بعد از فارغ التحصیلیم بود یک سال واقعا توی خونه موندم و به این فکر کردم که من باید تغییر کنم آخه من بشوم یک وکیل یک وکیلی که خوشحال نیست به چه دردی میخوره
گیرم که من خیلی هم پولدار بشم،از طریق نقاشی هم من میتونم خیلی پولدار بشم.
و خیلی درگیر بودم با اینکه شرایط خونه ما شرایط خیلی خوبی بود من به بابام میگفتم میخوام برم
و خیلی هم به استقلال مالی داشتن،اهمیت میدادم.
دوست نداشتم به خاطر اینکه از بابام پول میگیرم افکارشم زندگی من رو شکل بده.
من هم میخواستم راه مستقل خودم رو برم.
و روزانه واقعاً به من پول میداد ولی من اصلاً راضی نبودم از این شرایط و یک روز تصمیم گرفتم برم گالری نقاشی خودم رو بزنم.
و هیچ پولی هم نداشتم ولی یه آرزو داشتم یه آرزوی خیلی بزرگ که اینقدر برام هیجان انگیز بود،که واقعاً شب و روز خوابش رو میدیدم بهش فکر میکردم ،فکر میکردم که این کاریه که من باید بکنم.
و من روزها با اینکه پول نداشتم میرفتم در بنگاه،ها ها و میرفتم جاها رو میدیدم
که من میخوام گالری بزنم اصلاً هم پول نداشتم
یه روز یه جایی رو پیدا کردم،و به بابام گفتم دو میلیون پول پیش میخوام.
ولی بابام دومیلیون را به من نداد.
با یه دختر تو کلاس نقاشی آشنا شدم که اون گالری نقاشی داشت ،و دوستم گفت یه خانمی هست اینجا که یه گالری نقاشی داره و و تو میخوای بیای اینجا.
و یک گالری بود که همه چیزش آماده بود،و من همیشه تو رویاهام بود که یک گالری داشته باشم که،دور تا دورش شیشهای باشه.
و من میخواستم فقط کارو شروع کنم، و شروع کردم.
و همون لحظه سه نفر اومدن ثبت نام کردند.
چیزی که میخواستم و تصمیمی که گرفتم بدون هیچ پشتوانهای.
اون روز 50 هزار تومان داشتم که بابام بهم داده بود و اون رو صرف تبلیغات اونجا کردم.
و بعد از شش هفت ماه که اینجوری کار کردم برای خودم مستقل شدم.
و درآمدم از بابام بیشتر شده بود.
و مسیر ادامه پیدا کرد،و از همون روز اول که شروع کردم یک هزار تومان از بابام نگرفتم.
و همیشه من به جهانی شدن فکر میکردم،و به این فکر میکردم که همه جای دنیا نمایشگاه بزنم.
از 5 سال پیش اومدم ایتالیا،توی دانشگاه درس میخونم و و در 35 سالگی من تور نقاشی امرا زدم اینجا.
اولش اضطرابها و ترسها و اینکه هر لحظه فکر میکردم من ماه دیگه و اتفاق میافتاد و میرفت جلو و میرفت جلو.
حالا از این طرف میخوام بگم جایی که ما تغییر نمیکنیم
وقتی که اومدم اینجا دیدم که اینجا چقدر متفاوته سبکهای نقاشی و چقدر جلوتر از ما هستند
و دیگه نتونستم کار کنم،و فروشم را از دست دادم و استپ کردم من رفتم توی اون حالت افسردگی.
از دو سال پیش با شما آشنا شدم و اون موقع بود که شروع کردم پکیجهای شما رو گوش کردن و حرفهای شما رو گوش کردن.
12 قدم را شروع کردم به گوش کردن،و خیلی اتفاقات خوبی،شروع شده برام.
میخوام بگم که وقتی هم که میایستی،همه چیز هم با تو میایسته.
و گفتم که خدایا تو فقط تو ایران نیستی اونجا هم من رو حمایت میکنی.
پاسخ استاد:
ببین چقدر قانون یکیه،همه ماها که مسیر یکسان را رفتیم،تجربیات یکسان داریم.
وقتی که آدم حرکت میکنه،
چی میشه که اصلاً آدم حرکت میکنه؟
مگر اینکه باور داشته باشه که نتیجه میگیره,که حرکت میکنه.
وقتی که منصوره جان حرکت کرده،و رفته و پیگیری کرده،و دست خالی به بنگاهی رفته،
باورهایی که باعث میشه که حرکت کنی رو،داری هی ادامه میدی،درهایی باز میشه،که اصلاً قبلاً آدم نمیدونه،که اصلاً وجود داره.
و کار کنه و با صفر و با هیچی شروع کنه،به کار کردن و بعد پیشرفت کند
و این اتفاقات همش به خاطراون حرکت اون ایمانیه که پشتش بود .
و حتی گفت که من میخوام برم جهانی کار کنم و اتفاقات به شکلی بیفته ،که مهاجرت کنه به ایتالیا.
وقتی که آدم حرکت میکنه با ایمان،و با باور و ادامه میده،درهایی باز میشه که اصلاً شما نمیدونید وجود داره.
این ذهن منطقی ما،ممکنه بگه چطور،به خاطر همین ما باید چطور رو بزاریم کنار.
بگی من نمیدونم خدا میدونه،چطور
من فقط میدونم که باید سمت خودم رو انجام بدم خدا هم سمت خودش رو بلده که انجام بده.
بعد درها باز میشه و حرکت میکنه.
به همون شکلی که منصوره گفت من با دست خالی شروع کردم،اگر فکر کنه، اگر به یاد بیاردکه اون گالری
اون جایی که بوده اون فضایی که بعداً ایجادش کرده و بعداً رشد کرده و شده جز بهترین های ایران،و جز پردرآمدترینهای ایران،
اگر فکر کنی که چطور به اونجا رسیده و چطور اون اتفاق رخ داده،واگر این داستان را بگه به خودش بارها و بارها و بارها وبارها،وبنویسد و در موردش با خودش صحبت کنه وبشیند تایپ کنه،داستان رو
و بشینه نقاشی در موردش بکشه،هر کاری که میتونه به یادش بیاره.
که تو یک بار از صفر رسیدی به این نقطه و همون مسیره همون باورها همون شور و شوق همون عزت نفس همون خودباوری همون ایمان همون مسیرو دوباره باید تکرارش کند.
به همین دلیل میگم کسی که توی حوزهای موفق شده،خیلی راحتتر میتونه موفق بشه توی حوزه دیگری.
چون الگوها رو داره
چون میدونه از چه مسیری حرکت کرده
چه نگاهی داشته
فقط ما فراموش میکنیم یا ممکنه دوباره یادمون بره یا ممکنه تحت تاثیر عوامل بیرونی قرار بگیریم
ولی اگر بتونه،همون داستانها رو برای خودش تکرار کنه،و بگه و بنویسه و میلیونها بار تکرار کنه برای خودش.
و گفته بودم که من هرگز چیزی را نمیفروشم برای اینکه مسائلم رو حل کنم.
گفتم من باید بتونم خلق کنم.
و گفتم میایم میسازیم و همون مسیر که تو ایران رفتم و نتیجه گرفتم همون مسیررو میام بهبودش میدم،کارهاشو میکنم و یک سری مسائل هم بود.
ولی من اینجوری هی برای خودم مرور میکردم،که همون مسیرو که من اونجا،تونستم رشد کنم همون رونده کشورش عوض شده ،من باید همون کارو انجام بدم.
خیلی هم تضاد هست، ولی من هی به خودم اینها رو می گفتم که اگر اونجا تونستم اینجا هم میتونم .
یعنی به یادآوری موفقیتها و به یادآوری،مسیری که باعث شد به او موفقیت برسیم خیلی کمک میکنه که موفقیتها رو ادامه بدیم خیلی کمک میکنه بزرگتر بشیم.
و این بار خیلی براش راحتتره چون یک بار از این الگو ای تو ایران استفاده کرده تو ایتالیا نتیجه گرفته از ازش حالا اومده امریکا،اینجا دیگه اصلا براش به سختی ایتالیا نخواهد بود .
چون یکبار این مسیر را رفته ،این اعتماد به نفسی که داره
چون ذهن اینجوریه دیگه،چون وقتی که شما نتیجه می گیری،می تونی ذهنت را قانع کنی.
می تونی بگی ،همون جوری که ،اونجاتونستم اینجا هم.
چون ذهن شروع می کنه ،میگه که اونجا …
بعد آدم باید بتونه ،به خودش به یاد بیاره،که تو اصفهان هم میگفتند نمیشه،خیلی شرایط نشد بود.
ولی برای من شد.
بنابراین اینجا هم همونه،اینجا هم میتواند بشود،به شرطی که من بتوانم همون نگاه،همون باور،و مهمتر از همه،همون شور و شوق،شور و شوقی که باعث شد تو بلند بشی،با دست خالی بری بنگاه.
شوقی که باعث شد تو با هیچی شروع کنی،بری بگردی دنبال،جا .
به خودت نگاه کن آیا اون شور و شوق،را توی میلان داشتی،که باعث بشه بدون اینکه ایتالیایی صحبت کنی با دست خالی بتونی،یک سری کارها را بکنی.
نه ،اینها را به خودت بگو
شور شوقی که باعث میشه اعتماد به نفس ایجاد بشه باعث حرکت بشه اون حد از اشتیاق اون حد از اینکه من میخواهم بشود.
خدایا شکرت برای کمکم در نوشتن این صحبت های ارزشمند.
سلام به همه ی دوستای عزیزم
سلام به استاد مهربانم. امیدوارم که حال دل همگیتون عالی باشه
یه موضوع جالبی که این جلسه داره انطباقش با جلسه هفت روانشناسی ثروت یک هست که من در حال حاضر دارم روش کار می کنم و دو تا جمله یکسان، تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید کرد.
شروع کردن از صفر واقعا ایمان بسیار قوی ای می خواد، ایمان به غیب، ایمان به اینکه دستان قدرتمند الهی همیشه پشت ماست، همیشه حامی و نگهبان و نگهدار ما در تمام طول مسیر هستش و اگر و اگر ما به این نکته ایمان داشته باشیم هر ناممکنی را ممکن می کنیم، هر اتفاقی که از نظر دیگران غیر قابل باور و غیر قابل رخ دادن هستش ما انجامش می دیم.
واقعا مومن بودن و مومن ماندن در مسیری که از نوع استارتش می زنیم کار دشواری است چون تمرکز ذهنی بسیار بالایی می خواد و اینکه کنترل ذهنی بسیار بالایی می خواد، اینکه بتونیم افسار ذهنمون رو در دستمون بگیریم و تمام نجواهای شیطانی که در مغزمون می پیچه رو کنار بزنیم و بگیم می شود، اگر خدا بخواهد می شود اگر پا در مسیر بگذاریم باقی مسیر به ما گفته می شود، کی و چگونه اون رو خدا خودش می دونه، من خودم حول و حوش سه هفته پیش مسیری رو آغاز کردم که مدت ها بود که به من گفته می شد که این کار رو شروع کن و من پا روی تمام ترس هام گذاشتم و به ندای قلبم گوش کردم و گفتم شروع می کنم. همین جمله که خود پای در راه بنه و هیچ مپرس سعی کردم که قدم بردارم و هیچ نپرسم، چون خدا خودش می گه که چون باید کرد و در حال قدم برداشتن هستم و نشانه هایی از پیشرفت، نشانه هایی از اتفاقاتی که دوست دارم بیفته در حال انجام هستش و خداوند نشانه هاش رو به من داده و همین بارقه های امید در دل تاریکی من رو به جلو می رونه و اینکه ایمانم رو به غیب قوی تر می کنه. ایمانم رو به اینکه اتفاقاتی که خداوند بخواد برای ما رقم بزنه حتما اتفاق می افته و اینکه قدم بردارم جلو برم و دست از تلاش برندارم و سعی کنم که ذهنم رو کنترل کنم، حال دلم رو خوب نگه دارم و بهترین خودم رو ارائه بدم و بهترین خودم باشم.
امیدوارم که همیشه شاد و سلامت و پیروزمند باشید.
به نام خدای مهربانم
فایل نشانه امروز من: گفتگو با دوستان 8 | فقط اولین قدم را بردار
سلام به اساتید عزیزم، سلام به دوستان خوبم
یه نکته ای که همون اول صحبتهای منصوره جان به ذهنم رسید این بود که آدما وقتی سنشون پایین تره، بیشتر شبیه به دوران کودکیشون فکر میکنن. چون هنوز از خیلی مسائل و مشکلاتی که برای دیگرانی که همون هدف رو میخواستن پیش اومده، خبر ندارن، بنابراین اون مشکلات هم براشون پیش نمیاد.
یعنی ما هر چقدر ذهنمون نسبت به یه موضوعی پاکتر باشه و ورودی منفی کمتری نسبت بهش داشته باشیم، هم احتمال موفق شدنمون توی اون کار بیشتره، و هم مسیر رو خیلی آسونتر و سریعتر طی میکنیم.
چون از یک طرف، انگیزه زیادی برای انجام دادنش داریم و احتمالا ناخودآگاه چاشنی تجسم رو هم بهش اضافه میکنیم،
و از طرف دیگه باور نامناسبی در ارتباط با اون موضوع نداریم. چون اصولا اطلاعات زیادی نه در مورد خودِ کار، و نه در مورد مشکلاتش اصلا کسب نکردیم.
بنابراین خود به خود تمرکزمون میره روی نتیجه پایانی… روی قله و روی اینکه بالاخره یه جوری جور میشه.
…………………………………………………………………………….
توی ادامه داستان، اونجا منصوره جان گفت اون گالری که دوستش بهش معرفی کرد، همه چیز داشت و چقدر مجهز بود، یاد این جمله آقای عطارروشن افتادم که میگفت: خدا فراتر از انتظار پاسخ میده.
واقعا همینطوره… همون که استاد همیشه میگن: اگر تو 1 قدم برداری، جهان 999 قدم به سمت تو برمیداره و اون 1000 قدم پر میشه…
چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت
به فلک رسد کلاهت که سر همه سرانی
چه نکو طریق باشد که خدا رفیق باشد
سفر درشت گردد چو بهشت جاودانی
تو مگو که ارمغانی چه برم پی نشانی
که بس است مهر و مه را رخ خویش ارمغانی
تو اگر روی و گر نی بدود سعادت تو
همه کار برگزارد به سکون و مهربانی
چو غلام توست دولت، کندت هزار خدمت
که ندارد از تو چاره و گرش ز در برانی
تو بخسپ خوش که بختت، ز برای تو نخسپد
تو بگیر سنگ در کف، که شود عقیق کانی
اااا الان دوباره چشمم افتاد به عنوان این فایل. فقط اولین قدم را بردار. واقعا چه عنوان به جایی. چقدر با این ماجرا همخونی داره.
چقدر لذت میبردم که منصوره جان هر بار که سوالش رو مطرح میکرد، میگفت میخوام مثل قبل بشم، «و حتی قدرتمندتر»… این و حتی قدرتمندتر بودن رو خیلی دوست داشتم…..
اینکه موضوع این نیست که من میخوام مثل قبل باشم. من میخوام از قبل هم بهتر و عالی تر باشم… قدرتمندتر باشم.
…………………………………………………………………………….
🟧 چی میشه که آدم حرکت میکنه؟
این خیلی نکته مهمیه…
فقط در صورتی حرکت میکنه که باور داشته باشه به نتیجه گرفتن، که حرکت کنه…
معنی این جمله الان بیشتر از هر زمانی درک میکنم. الان که تازه متوجه یه ترمز در خودم شدم، و میبینم که باور محدود کننده، چطور اجازه حرکت رو از آدم میگیره، حالا عمیقا متوجه این موضوع شدم.
استاد اونجا که گفتین:
«وقتی که آدم حرکت میکنه با ایمان و باور و میره و پیگیری میکنه، (حتی با دست خالی) و باورهایی که باعث میشه حرکت کنی رو ادامه میدی،
و ادامه میدی
و ادامه میدی
درهایی باز میشه، که قبلا اصلا نمیدونستین وجود داشته»،
الان دارم متوجه میشم که باورهای محدود کننده، فضای اطراف ما رو یه فضای بدون در به ما نشون میدن. یعنی من دارم به این نتیجه میرسم که با همون اولین بار که من درخواست میکنم، خداوند به من جواب میده… همون آیه معروفِ «أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ»
خواسته من رو میاره میذاره پشت در… اما پشت کدوم در؟
همون دری که باورهای محدود کننده خودم و ترسهام و نگرانی هام اینقدر جلوش روی هم تلنبار شدن، که من اصلا اون در رو تمیتونم ببینم… فکر میکنم که پشت اینا دیواره…. اما دیوار نیست، دره… من نمیبینمش… چرا نمیبینمش؟ چون یه سری ترسها و نگرانیها دارم، که تمام قد جلوم ایستادن و دارن باهام حرف میزنن… اینقدر حرف میزنن و اینقدر توجه آدم رو میگیرن که نکنه یه وقتی پابلندی کنی و از پشت سرشون سرک بکشی و متوجه بشی اون پشت انگار یه دری هم هست…. انگار دارم چارچوب یه در رو میبینم…. اینقدر ادا اطوار در میارن که نکنه یه دفعه به سرت بزنه و بری سمت اون در…. که اگه در رو باز کنی دیگه کار از کار میگذره و متوجه میشی که خواستت از همون لحظه ای که درخواست کرده بودی، حاضر و آماده اونجا نشسته بوده و منتظر بوده که تو بیای درو باز کنی و برش داری…
حالا دارم متوجه میشم که این فضایی که دارم راجع بهش صحبت میکنم، یه اتاقیه با یه دیوارهایی از جنس باورهام…
اگر باورهام قدرتمند کننده باشه، دیوارهاش شیشه ای و من همه نعمتها و فرصتهایی که پشت اونا هست رو به راحتی میتونم ببینم…. فضای داخلش روشن و نورگیر و زیباست… دیوارهاش کوتاه و سبکه، و میتونم هر وقت دوست داشتم یکم هلشون بدم و فضای اون اتاق رو بزرگتر کنم. همه دراش بازن، و به محض درخواست، میتونم برم خواسته ام رو که جلوی در ظاهر شده بردارم بیارم داخل.
اما اگر باورهام محدود کننده باشه، دیوارهاش خیلی به من نزدیکن… احساس خفگی میکنم… پنجره ای چیزی نداره که بتونم نعمتهای اطراف رو ببینم…. این دیوارها رو به همین راحتی نمیشه با هل دادن جا به جا کرد… چون یه عالمه نجوا و ترس جلوی دیوارها رو گرفته و میترسی که دستت رو دراز کنی که دیوارها رو هل بدی…. همون ترسهایی که جلوی در رو گرفتن که نبینیش…
…………………………………………………………………………….
استاد نمیدونم این نشانه سایت، چجوری میفهمه که من دارم چی کار میکنم، که همیشه یه فایلایی میاره که دهن من باز میمونه…
من دیروز توی ورد یه فایل برای خودم درست کردم که بیام داخلش تمام راه حلهایی که برای برداشتن این ترمزم به ذهنم میرسه رو بنویسم. که هم یادم باشه تمام این کارها رو امتحان کنم، و هم اینکه برای ترمزهای بعدیم دیگه نخوام آزمون و خطا کنم و هر روشی برای این یکی جواب داد رو دیگه برای بقیه هم به کار ببرم.
حالا یکی از چیزهایی که توی اون فایل برای خودم نوشتم اینیه که کپیش میکنم اینجا:
«اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که من یه سری کارها رو اون موقع که توی شهر خودم بودم انجام دادم که منجر شدن به تغییر مدار من و مکان من رو از نظر فیزیکی جا به جا کرد و منو برداشت آورد اینجا… ولی یه اشتباه یا غفلتی که انجام دادم این بود که جوری رفتار کردم که انگار کارهایی که الان اینجا لازم هست انجام بدم، فرق میکنه با کارهایی که اون موقع انجام میدادم. مثلا شاید فکر کردم که باید عبارتهای تاکیدی جدیدی برای خودم پیدا کنم. انگار که اونا ماله اون موقع بودن و الان توی این مرحله از بازی، باید یه چیزهای جدیدی پیدا کنم.
ولی این اشتباهه. همون کارهایی که باعث شد از اونجا به اینجا برسم، همونا هم من رو به مدارهای بالاتر میبرن. پس راه حل اول اینه که:
بیا دوباره از همون روش عبارتهای تاکیدی + قدم زدن و دیدن زیباییها استفاده کن. اگر نیاز بود بهت گفته میشه که یه سری عبارتهای جدید هم ضبط کنی و به قبلیا اضافه کنی در صورت نیاز».
خلاصه نشستم فکر کردم ببینم من اون موقع چه کارهایی انجام میدادم و لیستشون کردم توی اون فایل. از قرآن خوندن و دیدن زیبایی ها گرفته تا دریم برد و بقیه موارد.
حالا به فاصله 1 روز، شما توی فایل نشانه ام بهم میگید:
اگه فکر کنه به اینکه چطور به اونجا رسیده، و چطور اون اتفاق رخ داده، و اگه این داستان رو بارها و بارها و بارها…..
و بارها
بگه به خودش
و بنویسه
و درموردش با خودش صحبت کنه
و بشینه داستان رو تایپ کنه
بشینه نقاشی در موردش بکشه
یا هر کاری که میتونه به یادش بیاره که: آقا تو یک بار از صفر رسیدی به این نقطه،
الان هم همون مسیره….
همون باورها
همون شور و شوق
همون ایمان
همون عزت نفس
همون خودباوری
همون مسیر رو باید تکرارش کنی.
اینا دقیقا همون کارایی بودن که من دیروز انجام دادم.
وقتی این جملات استاد رو میشنیدم، انگار خدا از زبان استاد داشت بهم میگفت داری کار درستی انجام میدی… ادامه بده… همین تو رو به نتیجه میرسونه.
…………………………………………………………………………….
به همین دلیل استاد هم توی این فایل، و هم توی 12 قدم هم میگن که کسی که قبلا توی یه حوزه ای موفق شده، خیلی راحتتر میتونه موفق بشه توی یه حوزه دیگه ای. چون الگو ها رو داره… چون میدونه از چه مسیری حرکت کرده و چه نگاهی داشته.
فقط ما فراموش میکنیم. یادمون میره یا ممکنه تحت تاثیر عوامل بیرونی قرار بگیریم.
🟧 حالا راه حلش چیه؟
راه حلش خیلی ساده است… باید بیام:
همون داستانها رو هی برای خودم تکرار کنم
و بگم
و بنویسم در موردش…
میلیونها بار این کار رو انجام بدم.
میشه مثل اون کاری که استاد موقع مهاجرت به تهران یا به آمریکا انجام دادن… یعنی هیچ پولی از ایران نیوردن…
و گفتن: «میام از اول میسازم. همون مسیری که من توی ایران رفتم و نتیجه گرفتم، همون مسیر رو میام و بهبودش میدم و کاراشو میکنم».
و مدام با خودشون تکرار کردن:
«همون مسیر رو که من تا اونجا تونستم رشد کنم، الانم همون رونده… فقط کشورش عوض شده… ولی همون رونده… من باید همون کار رو انجام بدم.
همونجوری که اونجا تونستم، اینجا هم میتونم»
یعنی
1- به یاد آوری موفقیتها
2- و به یاد آوری مسیری که باعث شد به موفقیتها برسیم،
خیلی کمک میکنه که موفقیتها رو ادامه بدیم… خیلی کمک میکنه بزرگتر بشیم.
…………………………………………………………………………….
یاد یه مصاحبه ای از سر ریچارد برانسون افتادم…
خبرنگار ازش میپرسه شما قبلا توی حوزه موسیقی کار میکردی، چطور شده که خطوط هوایی ویرجین رو راه اندازی کردی و موفق شدی؟
مضمون جوابش این بود که وقتی که شما بتونی کمپانی موفقی توی یه حوزه ای داشته باشی، دیگه راهش رو یاد میگیری و از همون روش توی بیزنس بعدی استفاده میکنی.
منظورش این بود که دیگه فرق نمیکنه موضوع چی باشه… راه حل یکیه…
فکر کنم این همون کلیده است که استاد میگه: «بعد از یه مدتی متوجه میشید دیگه لازم نیست برای هر موضوعی دنبال یه کلید خاص باشید… چون بعد از یه مدتی متوجه میشید که یه کلیده ولی شاه کلیده… همون، همه قفلها رو باز میکنه».
…………………………………………………………………………….
و حالا اگر توی این مرحله موفق بشی و دوباره بری و وارد یه محیط و شرایط و موقعیت جدید دیگه ای بشی، با این اعتماد به نفسی که توی این مرحله بدست آوردی، کار برات خیلی راحتتره.
باید بتونی به یاد خودت بیاری که:
«قبلا هم میگفتن فلان چیز نمیشه ولی برای من شد… اینجا هم همینه… اینجا هم میتواند بشود»
به شرطی که من بتونم
همون نگاه
همون باور
و مهمتر از همه
همون شور و شوق رو
همون شور و شوق
رو داشته باشم.
همون شور و شوقی که باعث شد اون کارها رو در اون زمان (هر کسی با توجه به مثال خودش) انجام بدم.
به خودت نگاه کن
آیا الان اون شور و شوق رو داری؟
شور و شوقی که باعث بشه با دست خالی بری برای یه سری کارها قدم برداری؟
اینا رو به خودت بگو
اون شور و شوقی که باعث میشه اعتماد به نفس ایجاد بشه
باعث ایجاد حرکت بشه
اون حد از اشتیاق
اون حد از اینکه من میخوام که بشود
اینا رو اگه به خودت بگی و به یاد بیاری، بهت خیلی کمک میکنه
…………………………………………………………………………….
استاد فکر کنم این جمله که منصوره جان آخر صحبتهاش گفت رو از زبون همه ما گفت…
همه ما توی قلبمون هست که یه روزی، یه جایی شما و مریم جان رو از نزدیک میبینیم. فکر کنم مثل داستان هدایت هر کدوم از ما که توی سایت هستیم، اینم برای هر کدوممون یه جوری متفاوت باشه.
برای من که اینجوریه که همیشه تصور میکنم یه روز اتفاقی توی خیابون میبینمتون و از اون دور صداتون میکنم و اول هم میپرم بغل مریم جان…
خدایا شکرت برای فایل نشانه فوق العاده ام
استادجان، خانم شایسته عزیزم، منصوره جان ازتون سپاسگزارم.
سلام به شما مهشید عزیز و قشنگم
امیدوارم همیشه همینقدر سرحال و سرزنده باشی در مسیر درست الهی ت قدم برداری.
چقدر کامنتت فوق العاده بود چقدر همه چیش کامل و درک واضحی بود از فایل.ممنونم ازت بخاطر اینکه تجربیات قشنگ خودتو برامون کامنت کردی اونجایی که اشاره کردی به اینکه ما هرچقدر سن کمتری داشته باشیم ذهن خالص تری داریم و راحترر اقدام میکنیم چقدر درسته
محدودیت باور و ورودی های مخرب خیلی کمتره و به راستی توحیدی تریم و بعدش بزرگتر میشیم و دیوار باورهای محدود رو برای خودمون میسازیم.
و اونجایی که شور و شوقی که استاد گفتن رو شرح دادی به راستی که همینطوریه اون چیزی که ما رسیدنشو تصور میکنیم چقدر شورو شوق در ما به وجود میاره همون مسیر درسته همونجا باید قدم برداریم و دقیقا همونجا برامون سخت ترین کاره چون ترس هایی داریم.حتی این شور و شوق به جرئت میتونم بگم اگه باورم نداشته باشی به اتفاق چیزی اتفاق میفته برات مثل منصوره جان که اصلا باور نداشته به اینکه اون مکان رو بهش بدن اما انقدر اشتیاق و عشق به کارش داشته که محقق شده
خدایا شکرت بابت این اگاهی ها خوشحال میشم مهشید جان اگه روش های رسیدن و نتیجه گرفتن شخصیت رو یاهامون به اشتراک بزاری تا ماهم استفاده ببریم.کامنتت خیلی به من کمک کرد ممنون برای قلم پرمهر و قشنگت همیشه سالم و سلامت در مسیر درست باشی عزیزم.
نگین جان سلام
امیدوارم که خوب و خوش باشی عزیزم
خیلی ممنونم که برام نوشتی دوست من و خوشحالم که کامنتم برات مفید بوده.
عزیزم در مورد روشهایی که من استفاده کردم پرسیده بودی…
من لیستی از کارهایی که انجام دادم رو اینجا مینویسم امیدوارم که برات مفید باشه:
یکی از کارهایی که به اون زمان به روتین برنامه هام اضافه کرده بودم، پیاده روی بود…. مرتب میرفتم پیاده روی و همزمان، یا عبارتهای تاکیدی گوش میدادم یا فایلهای استاد…. یا حتی یه سری کتابهای صوتی مثل کتاب 4 اثر فلورانس رو…
بعضی وقتها هم آهنگهای بی کلام گوش میدادم و باهاشون به خواسته هام فکر میکردم و با خودم صحبت میکردم راجع بهشون.
موقع پیاده روی اگه هر منظره قشنگی میدیدم ازش عکس میگرفتم و این باعث میشد که خود به خود دنبال زیباییها بگردم.
یه سری عبارتهای تاکیدی آماده کردم… که بعضی هاش از آیه های قرآن بود… بعضی هاش از صحبتهای استاد و بعضیاش رو هم خودم در مورد خودم گفته بودم که اونا رو هم مرتب گوش میدادم
برای بکگراند گوشیم، از آیه های قرآنی یا عبارتهای تاکیدی استفاده میکردم.
سعی میکردم هر روز قرآن بخونم… به خصوص صبح زود (بعضی وقتها هم آخر شب)
دریم بوردم رو مرتب نگاه میکردم… و همزمان یه سری آهنگها مثل خدا همینجاست رو پخش میکردم….. بعضی وقتها هم همزمان مدیتیشن هم میکردم.
خیلی کامنت میخوندم و هر جا جمله ای میدیدم که برام خوشایند بود، توی دریم بوردم کپیش میکردم.
ستاره قطبی رو سعی میکردم که هر روز انجام بدم…
برای اینکه یه تنوعی توی انجام کارهام ایجاد بشه و برام یکنواخت نشه، و هفته ای یکی دو بار تنهایی میرفتم یه کافه شیک و خلوت، و لپ تاپ و دفترم رو میبردم اونجا و توی کافه مینشستم و فایل میدیدم. (به خصوص که چون صبح میرفتم، کافه ها خلوت بودن)
سعی میکردم رها باشم نسبت به خواسته هام و هر نشانه ای که میدیدم رو تایید میکردم و توجه میکردم بهش.
و یه نکته مهم هم فکر میکنم: تمرکز روی فایلها بود.
اون زمان من مشغول دوره 12 قدم بودم (هنوز هم هستم). ولی چیزی که نسبت به گذشته ام تغییر کرده بود این بود که، فایلها رو نکته به نکته یادداشت برداری میکردم….
سعی میکردم هر تمرینی که استاد میگفت رو انجام بدم. اگر مثالی از زندگی خودم یادم میومد یادداشت میکردم
و اتفاق مهم دیگه این بود که هدایت شدم به قرآن، و برای صحبتهای استاد توی قرآن دنبال مصداق میگشتم. و این یه جورایی شروع ارتباط من با قرآن بود.
الان هم سعی میکنم ارتباطم با قرآن دائمی باشه و همین ارتباط دائمی و تفکر کردن در قرآن خیلی خیلی مفید و راهگشاست.
اینا یه سری از کارهایی بود که من انجام میدادم.
البته هرکسی باید ببینه، با چه روشهایی بیشتر ارتباط برقرار میکنه….
یعنی خیلی باید به حست موقع انجام این کارها توجه کنی. چون اون احساسه است که باعث ایجاد نتیجه میشه.
لازم نیست همه رو با هم انجام بدیم…. میتونیم بعضیا رو با هم ترکیب کنیم و یه جورایی شخصی سازیشون کنیم برای خودمون
عزیزم امیداورم این روشها برات مفید باشن و به اون نتیجه ای که دوست داری برسی.
به نام خداوند مهربان
سلام استاد و خانم شایسته عزیز
موارد اساسی و نکات کلیدیِ این فایل چیست؟
-ملاک انتخاب شغل یا سایر تصمیماتمان مهم بودن حرف مردم و نظر انهاست
-دلایل تصمیمات خود را بررسی کرده و مبنای انتخاب را سبک و نظر شخصی خود قرار دهیم
-داشتن شور اشتیاق و انگیزه ی فراوان باعث می شود به تمام اهداف خود دست یابیم
-تحقق تمام اهداف امکان پذیر است
-با داشتن باورهای درست خداوند ما را به افراد شرایط موقعیت های مناسب هدایت می کند
-راه رسیدن به تمام اهداف یکسان است
-به محض دست یافتن به اهداف مرتبا درباره ی آن صحبت کرده بنویسیم و راه رسیدن به ان را همواره به خاطر داشته باشیم
-استقلال مالی و عدم وابسته نبودن به دیگران را از اهداف خود قرار دهیم
کدامیک از این موارد به شما بیشتر کمک کرده است؟
-این مورد که استاد فرمودند راه تحقق تمام اهداف یکسان است تنها کافی است همان باورها همان افکار و از همه مهم تر همان ذوق شوق و انگیزه را برای تحقق سایر اهداف خود به کار برید به ما بسیار کمک کرده که زمانی که به هدفی دست میابیم راه هایی که طی کرده تا به اهداف خود دست یافتیم را مرتبا برای خود مرورو درباره ی ان صحبت کرده بنویسیم تا اعتماد به نفس ما برای تحقق سایر اهداف افزایش یابد
مثلا مراحلی که برای تحقق هدفمان که بازسازی منزل بود طی کردیم:
اولین و مهم ترین عامل آن داشتن ذوق و اشتیاق بود
برداشتن قدم های روزانه و عملی که با شرایط کنونی ما هماهنگ بود
تجسم کردن و درباره ی تحقق نتیجه ی آن صحبت کردن
کار کردن بر روی باورها خصوصا احساس لیاقت
باور داشتن به اینکه خداوند ما را به سمت افراد ایده ها شرایط و موقعیت ها هدایت می کند
اگر بتوانیم تمام این عوامل را برای تحقق سایر اهداف خود به کار ببریم حتمام موفق می شویم
چه تجربیات آموزنده ای در این باره دارید؟
-از زمان اشنا شدن با استاد به بسیاری از اهداف خود دست یافته ایم و متوجه شدیم که راه رسیدن به انها یکسان است اما نسبت به مداری که در آن قرار داریم به برخی از اهداف خود بسیار زودتر و به برخی دیگر دیر تر دست یافته ایم
رعایت قانون تکامل در تحقق اهداف بسیار مهم است اگر قانون تکامل را رعایت نکرده و انتظار نتایج یک شبه و یک دفعه را داشته باشیم یا به چگونگی تحقق اهداف خود فکر کنیم از همان ابتدا از تحقق اهداف مان ناامید می شویم
برنامهی شخصیِ شما برای اجرای «آن مورد اساسی در عمل» چیست؟
-برنامه ی شخصی ما به یاد آوردن اهدافی است که تا کنون به انها دست یافته ایجاد باورهای مناسب به خصوص احساس لیاقت و ارزشمندی است چون راه رسیدن به تمام اهداف یکسان است و از نظر خداوند اهداف کوچک و بزرگ نیستند باورهای ما باعث می شوند دسترسی به برخی اهداف برای ما سخت و دشوار و برخی دیگران اسان باشد
خدایا شکرت
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد نازنینم و استاد شایسته مهربانم و دوستان ارزشمندم
الهه هستم
من پریشب نشانه ام شد بخش اول دوره قانون آفرینش و جلسه اول چیزی که توی سرم هی تکرار میشد اصل خارپشتی بود که توی فایل های هدیه هم استاد گفتن ازش
و امروز هم این فایل که میگه به یاد خودت بیار چه باوری چه نگاهی چه ذوق و شوقی باعث نتایج قبلیت شد اون هارو بارها بارها بارها به خودت بگو و یاد آور شو
استاد اینا همون گلوله برفیه هستن که اولش فقط یک گلوله کوچیک بود
چی باعث شد گلوله برفی من با قدرت بزرگ و بزرگ تر بشه و فقط تکرار
تکرار
من با دوره هم جهت با جریان خداوند نتایجی گرفتم که تا قبل از اون برام رویا و نشدنی بودن و حالا زمانش رسیده اون هارو با تکرار دوباره و دوباره و دوباره دوره هم جهت با به یاد آوردن اون خواسته هام و اون اجابت شدن ها به خواسته های بزرگم برسم
وقتی من دارم از درون تغییر میکنم همه چی بیرون من تغییر میکنه
فقط چگونگیش کار خودشه من نمیدونم چطوری خدا بهتر از من بلده و من هیچی نمیدونم ولی او دانای کله اونکه سال ها خدایی کرده و کارمه تنها زندگی کردنه
میدونید تنها الهامی که گرفتم اینکه بیام فقط یک کار رو به خوبی انجام بدم و همون کارو تکرار کنم چون آدم موفق کسیکه یک کار رو به خوبی انجام میده
و میخوام جدی تر روی دوره هم جهت کار کنم و مثل اوایل دوره براش دفتر انتخاب کنم و تمریناتش رو از اول شروع کنم به جریان انداختن
عاشقتونم و بی نهایت ازتون سپاسگذارم هم منصوره عزیز هم استاد عزیزم و ازهمه
و از خداوندی که واقعا میدونه چی برات خوبه همون درمسیرت میزاره تا گوشش بدی تا پیشرفت کنی
به نام یگانه رب رزاق و هدایتگرم
خدایا یاریم کن تا احساس و آگاهی هایی ک داره جاری میشه بتونم بنویسم
استاااااااااد
من عاشقتممممممممممممم
استاد جونم سلام ب روی ماهت
وای استاد انقدر هیجان دارم انگشتام دارن از هم سبقت میگیرن برای تایپ احساسم
خدای من خدای من بی نهایت شکرررت
استاد این فایل چی بود؟؟؟؟
بمب انرژی
بمب باور
بمب انگیزه
بمب آگاهی
بمب الگو برداری
چی بگم من؟؟؟
فقط میخوام داد بزنم بگم خدایاااا یگانه رب من، عاااااااااشقتم معبودم
چ هدایت نابی بود برام
من باید ۱۰۰ بار ۲۰۰ بار این فایل گوش بدم و بیاد بیارم که آقاااااا داستان خیلی خیلی خیلییی ساده تر از این حرفاست
داستان موفقیت رو میگم
داستان ثروتمند شدن رو میگم
داستان رسیدن ب تمام و تک تک خواسته هامون رو میگم
وای استاد میخوام تا صبح بگم عاشقتممممم ک ب الهامت عمل کردی و این ایده بی نظیر گفتگو با دوستان رو راه انداختی و این جریان انرژی و این جریان باورسازی و این جریان خلق و نتایجی ک در پی خودش داره
الهی صدهزار بار شکرت صدهزااار بار شکر
منصوره عزیزم من چقدررر با داستان زندگیت همزاد پنداری کردم
من چقدر نتایجم شبیه بود و چقدر خواسته ای ک الان توش هستم شبیه مسیریه ک تو رفتی و من قبلا رفتم و الان بیاد آوردم که میشود..
خداوند همه چیزو میچینه برات
خداونده ک داره میگه عزیز من تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
چی میشه که آدم حرکت میکنه؟؟
جز اینه که باور داره ک میشود.. نتیجه میگیرم.. پس حرکت میکنه ایمان فعالش رو ب جهان نشون میده و بعد درهایی باز میشه ک میگی خدایاااا همینقدر ساده؟؟؟ خدایااا همینقدر لذت بخش بود؟؟ من قبلش اصلا فکرشم نمیکردم همچین راهی وجود داشته باشه
ولی تو معبودم
بارها گفتی ک کاری ب چگونگیش نداشته باش
تو حرکت کن
برکت از من
تو یه قدم بیا
صد قدم من (آخ آخ چقدر من این جمله رو دوس دارم)
و استادم من دیروز توسط یکی از کامنتهای بچه های گل سایت هدایت شدم ب کلمه مقدس نمیدونم
اینکه بگم من نمیدونمممم
خدایا من نمیدونم چجوری
تو میدونی خودتم راهشو بهم میگی
من فقط میدونم ک عااشق این هدفم و رسیدن بهشم
فقط میدونم ک باید بهش برسم و تجربش کنم هدفمو خودمو
و خدا در جوابم میگه: عاشقتم الهه جانم ک انقدر تسلیمی..چشم..اگه من خدای توام برات محققش میکنم.. تو فقط حال کن لذت ببر عشق کن و من راهشو برات جور میکنم عزیزم..
دستتو بده ب من
من هادی تو میشم
میفتم جلو
تو هم با خیال رااااحت بیا پشت سرم
این میشه هدایت
این میشه لذت بردن و رسیدن
میگه عزیز دلم خیالت تخت داریم میرسیم
تازه چشممو باز میکنه تو راه همش بهم زیبایی های مسیرمم نشون میده
هی میگه الهه جانم اون منظره رو ببییین
اون زوج عاشقو ببییین
اوه اوه اون ثروتهای مولتی میلیون دلاری رو ببییین
عزیز دلم داریم میریم سمتشون
آماده باش برای یه اوج گرفتن خفن
یوهووووووووووو
من و خدا برای هممممه چیز کافی هستیم
خدایا من عاشقتممممممم
.
استاد چ جمله طلایی گفتین
چ راهکار خفنی دادین
بخدا تمام راه های باورسازی رو بیخیال
فقط همین جمله شما مرا بس:
داستان موفقیتهای قبلیت رو بارها و بارها و بارها و بارهااا مرور کن
ب خودت بگو بنویس تایپ کن صحبت کن نقاشی کن آقاااا چی بگم دیگه
همه جوره مرورش کن
هر روز هر روز
انقدر بهش بگو ب ذهن منطقیت توضیح بده تا اینکه دستاشو بیاره بالا و بگه آقا من تسلیم!! برو ببینم چ میکنی…
وای استادم
دارم بال در میارم
الان میفهمم چرا شما توی ۹۹/۹۹۹۹۹% فایلاتون دارین داستان و روند موفقیت هاتون رو مرور میکنید
الان میفهمم چراااا انقدر داستان موفقیت شما برای من جذابه و هیچوقت تکراری نمیشه
چون شما دارین از گفتنش ب احساس بی نهایت خوب و باور و ایمان قوی میرسین و این ایمان رو ب من مخاطب چقدر زیبا با زبان فرکانس منتقل میکنید
عجب معامله دو سر سودی
خداااای من
ب قول مریم جون همش سوده و سوده و سوووود
باید مرور کنی تا بیاد بیاری که آقا تو همونی ک یکبار تونستی
تو همونی که باور کردی و شور و شوق داشتی و شور و شوق داشتی و شد
ذهن فراموشگره
یادش میره این مسیر رو
وظیفه تو اینه ک مرتب ب یادش بیاره
این اسبه خیلی چموشه
خنگولیه
یادش میره
فقط میخواد افسار پاره کنه
اما تو میتونی رامش کنی
با مرور موفقیتهای قبلیت نتایجت
وای استاد من همین دیروز داشتم داستان نتایج و موفقیتهامو مرور میکردم و ضبطشون کردم
من ی روز جلوتر از این فایل بودم :))
خدایا شکررررت
امروز با شنیدن این حرف شما و داستان منصوره عزیزم ایمانم بیشتر شد و باید هر روز بلا اسثنا اون فایل نتایجم رو گوش بدم و بنویسم و مرور کنم بار ها و بارها ب شکلهای مختلف
حتی الان ی ایده اومد ب قلبم ک بیا عکس ی سری از نتایجت رو ک داری بذار تو گوشیت و هر روز نکاشهون کن و بیاد بیار و تحسین کن خود ارزشمندت رو، تحسین کن خدای درون هدایتگرت رو ک هنوز هست همیشه هست و داره هدایتت میکنه
بیاد بیار ک الهه تو همونی بودی ک یه روزی تصمیم گرفتی مستقل زندگی کنی و با دست خالی توی تهران رفتی دنبال خونه و بعدش درها برات باز شد و خداوند دستانش رو برات فرستاد و تو خونه عالیتو گرفتی و خداوند ب اون همممه شور و اشتیاق تو برای تجربه زندگی تنهایی و مستقل پاسخ داد
چرا؟
چون من عاااشقانه دوس داشتم با خودم خلوت کنم و تنها زندگی کنم
چون من توی خوابگاه ب وضوح رسیده بودم ک میخوامممم زندگی تنهایی رو تجربه کنم
چون من عاشق اتصالی بودم ک توی تنهاییهام با خدا برام رخ میداد
و خداوند هر لحظه ما رو ب سمت کانون توجهمون داره هدایت میکنه
و من هدایت شدم ب خونه نقلی و تمیز و زیبای خودم
و وسایلم معجزه وار اومد تو زندگیم
و دوستان الهی ک بعدش از خواهر و برادر بهم نزدیکتر بودن و خدا برام فرستاد
و شغلم
و درامدم
و تفریح و سفرهام
و هزاران نعمتی ک خداوند در پاداش ب شجاعتم ب من داد
وای استاد انگشتام داره غوغا میکنه دارم با تمام توانم سریعترین تایپ زندگیمو انجام میدم و این صدای تق تق دکمه های کیبوردم مثل ی طنین ایمانه..صدای ایمان میده صدای شور و شوق میده صدای رفتن و رسیدن
خدایا شکررررررت
.
الله اکبر
استاد
استااااد
شما با دست خالی رفتین آمریکا؟؟؟!!!!
وای استاد
ایمان ابراهیمی شما منو دیوااانه میکنه
ب خدا ک الگوی تمام عیاری هستین برام
این باور ابراهیمی شما چی میگه؟؟؟ میگه من همونی ام ک تو ایران اون همه ملک و ثروت ساختم. پس من نباااید چیزی رو بفروشم..باید بسازم همونجوری ک اونجا ساختم..چون باور کردم ک من خالقم من خالقم
استاد من عاشقتممم
چقدر مسیر آسانی رو پیش روم گذاشتین
و خداوند چقدر هدایت میکنه ما رو
عاشقتم الگوی موحد من
دلم میخواد محکمتر از همیشه بغلت کنم و بگم استاد قشنگم خیلی دوستت دارمممم
ب زودی میام اینجا از نتایج مسیری ک توشم میگم..خدا ی درهایی ب روم باز کرده ک نتایجش تو راهه
میبوسم روی ماهتون رو
استاد ایمان دارم ک میبینمتون از نزدیک و اصلا دوست خانوادگی هم میشیم و با RV سفر میریم
وای خدااا چ شود
چ گفتگوهایی چ صحبتهایی قراره بین ما (من و همسرم) و شما و مریم جون رد و بدل بشه
خدایااااا من پر از شور و شوقم
.
با عشق
با ایمان
الهه
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
«إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ»
خدا حال هیچ قومی را تغییر نمیدهد، تا زمانی که خودشان حال درونشان را تغییر دهند. (رعد، 11)
فایل پنجم پروژه «تغییر را در آغوش بگیر»
فقط اولین قدم را بردار…
سلام به استاد عزیز و همراهان خوبم در این مسیر بیداری
این جلسه برای من از اون آموزشهایی بود که انگار مستقیم برای منِ امروز گفته شده بود.
مدتها بود درگیر چند «پرونده ناتمام» در ذهنم بودم…
پروندههایی که هر روز، بیآنکه بخوام، بخشی از انرژیم رو میبلعیدن.
میدونی؟ همون کارها یا تصمیمهایی که هی عقبشون میندازی چون یا حوصله نداری یا فکر میکنی هنوز وقتش نرسیده…
ولی در واقع، هر لحظه با تأخیرت داری از خودت فاصله میگیری.
خداوند برای بندهای که با نیت و باورِ درست قدم برمیدارد، مسیر را باز میکند.
و من همونجا یاد گرفتم که منتظر حس کامل بودن، شرایط ایدهآل یا انگیزه نباشم.
چون ایمان واقعی یعنی «حرکت در حالی که هنوز مطمئن نیستی».
پس قبل از اینکه بیام این دیدگاه رو بنویسم، تصمیم گرفتم عمل کنم.
بلند شدم و برای هر کدوم از اون پرونده ها یک قدم برداشتم و بهشون رسیدگی کردم
با اینکه کارهایی که انجام دادم کوچیک بودن، و شاید در ظاهر بیاهمیت، اما بعدش حس کردم ذهنم نفس کشید…
انگار خدا هم لبخند زد و گفت: «دیدی؟ من از همین قدمهای کوچک معجزه میسازم.»
«وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا»
و آنان که در راه ما تلاش کنند، حتماً راههای خود را بر آنان میگشاییم. (عنکبوت، 69)
این آیه رو همیشه شنیده بودم،
اما امروز معنیش رو با تمام وجود حس کردم.
جهاد فقط جنگیدن نیست،
گاهی همین که با تنبلی، ترس، یا اهمالِ ذهنی بجنگی، یعنی داری در راه خدا جهاد میکنی.
و وقتی این جهادِ درونی رو شروع میکنی، خدا هم وعده داده که راههاش رو نشونت بده
راههایی که تا قبل از حرکت، اصلاً دیده نمیشدن
چقدر زیباست این قانون الهی…
قدم اول با توست، اما برکت و گشایشش با خداست.
تو فقط حرکت کن، حتی اگر قدمت با ترس باشه
چون همون ترس، یعنی تو هنوز زندهای، یعنی هنوز در مسیری.
من امروز فهمیدم که قدمِ اول فقط شروعِ عمل نیست،
شروعِ ایمان دوبارهست.
یعنی بگی: «خدایا من دیگه نمیخوام صبر کنم تا همهچیز درست بشه،
من میخوام با همون شرایطی که هست، شروع کنم و تو درستش کن.»
«فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ»
پس چون تصمیم گرفتی، بر خدا توکل کن. (آلعمران، 159)
این آیه برای من شد اصلِ حرکت امروز.
چون دیدم چقدر وقتها تصمیم گرفتم، اما عمل نکردم…
و حالا فهمیدم که «توکل»، یعنی عمل در حالی که هنوز نتیجه رو نمیدونی.
توکل یعنی بگی: من قدم اول رو برمیدارم،
چون مطمئنم در قدم دوم، خدا منتظرمه.
خدایا شکرت برای این درس.
برای اینکه یادم انداختی حتی یک قدم کوچک هم در مسیر الهی،
میتونه کوهها رو جابهجا کنه.
شکرت که با هر عمل کوچیک،
سنگینی ذهنم رو سبک کردی و در دلم نوری از امید و ایمان روشن شد.
از امروز، تصمیم گرفتم هر روز فقط یک قدم بردارم،
اما با حضور، با نیت، با توکل.
چون ایمان دارم هر قدمی که در مسیر تو برداشته بشه،
خودش راه رو باز میکنه…
و راه تو همیشه روشنه
سلام خانم شکوه گرامی
بینهایت سپاسگزارم از شما بابت این کامنت پُر برکت و ارزشمندتون
نمیدونین چقدر توی هر خط کامنت شما من نکته ها و درس ها گرفتم و با تمام وجودم کامنتتون و خوندم و لذت بردم و از خدا سپاسگزاری کردم بابت هدایتم به کامنت بینهایت ارزشمند شما
با اجازه من کامنت شما رو اسکرین شات گرفتم که بارها مرور کنم چون به یکبار خوندنش راضی نشدم
براتون از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت ثروت ، سلامتی ، آرامش ، عشق و توحید رو آرزو میکنم
در پناه خداوند باشید و امیدوارم نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
سلام استاد عزیزم
اول از همه خدارو شکر میکنم بخاطر این اپلیکیشن عالی که واقعا محیطى رو فراهم کرد که بتونیم یه گپ و گفت دوستانه و عالى با شما داشته باشیم
اون شب که این گفتگو انجام شد من فک کنم دو ساعت بعدش به جمع دوستان پیوستم و از شدت هیجان واقعا قلبم تند تند میزد چون من همیشه خواب میدیدم که باشما تو خواب در مورد قوانین جهان حرف میزنیم ،انگارى خوابم تعبیر شده بود
وقتى که اومدم تو room و دیدم دو ساعته که شما هستین و دارین با بچه ها حرف میزنین واقعا دوق زده شدم و دستمو بردم بالا تا حرف بزنم و فک کنم یه پنج دقیقه بعدش اسمم و گفتین و شروع کردیم به حرف زدن ،شاید باورتون نشه اما انگار دنیا رو بهم دادن وقتى باهاتون حرف زدم چون ابن خاسته ى قلبی من بود و جهان خاسته مو بهم داده بود
از نتایجم گفتم البته همه شو نه چون انقد زیادن که واقعا از شدت هیجان یادم نمونده بود 😊
بعد از اینکه صحبتم تموم شد و نوبت بقیه دوستان شد دیدم که بچه ها میگن خیلى وقته منتظرن حرف بزنن اما من همون موقع که اومدم تو روم باهاتون حرف زدم وبه همسرم گفتم که اینم بخاطر شور و اشتیاق من بود که دلم میخاست با استاد حرف بزنم جهان هم اشتیاقمو دید زود جواب مثبت داد
امروز اومدم تون دو ساعت اول رو که تو روم نبودم از تو سایت ببینم و واقعا لذت بردم از صحبتهای دوستاى عزیزمون که وقتى تغییر کردن چه اتفاقی افتاده بود واسشون
صحبتهای دوست عزیزى که هنرمند هم هستن شنیدم که میگفتن از زمانیکه رفتن ایتالیا همه چى عوض شده
استاد ما و فک کنم اکثر دوستان زمانیکه اشتیاق به تغییر تو زندگیمون داریم یعنى حاضریم براى تغییر هر کارى بکنیم ،من خودم همه ش قبلا دنبال تغییر تو هرچیزى بودم جز افکار و باورهام
با اموزه هاى شما یاد گرفتم که من باید نگاهم به اتفاقات رو تغییر بدم من باید باورهام راجع به خواسنه هامو تغییر بدم من باید خودمو تغییر بدم تا جهان منو هدایت کنه به سمت خواسته هام
من فقط باید تو مسیر تغییر باشم و مواظب افکارم باشم چون ذهن فراموشکاره و من هى باید یادش بیارم چه مسیرى منى به این نقطه رسونده و همونو ادامه بدم
استاد واقعا این صحبتهاتونو باید با طلا بنویسن چون کل مطلب اصلى تو این فایلها گفته شده و امیدوارم دوستان با دقت ببینند و تو مدار فهم و درک صحبتهاتون باشن
استاد شما الگوى زندگى من هستین و من هر کارى که انجام میدم شمارو بارها به ذهنم میگم که ببین استادتو ببین چقد شهامت داشته ببین چقد ایمان داشته
من مثه شما همه چى رو باهم خاستم و سپاسگزار خدا هستم که تو رابطه عاطفى بهترین رابطه با همسرم که بهترین رفیقمه رو دارم ،تو زمینه مالى هر روز در حال پیشرفتم ،داارم با شغلم عشق میکنم ،بهترین دوستها اطراف منه و دایره ارتباطیم پر از ادمهاى خوب و عالیه ،تو زمینه سلامتى که عالى ،خدایا شکرت
،مطمینم زمانیکه بیاین ایران و محیطى فراهم بشه که بتونیم شمارو ببینیم و نتایج رو بهتون نشون بدیم به خودتون ببالین که چقد بزرگ هستین
از خدا ،براى شما و مریم جان عزیزم عشق ،سلامتى ،سعادتمندى و خوشبختى میخام
سلام ب استادعزیزم و مریم جان دوستداشتنی وهمه دوستان عزیزم
استاد امشب ک زدم نشانه من خداجونم منو ب این فایل عالی هدایت کرد و بهم گفت تو خود پای درراه بنه و هیچ مپرس …
اخه من خیلی موندم ک چیکار کنم از خدا هدایت خواستم و خداهم هدایتم کرد و من بینهایت از خداجونم سپاسگزارم
استاد امشب میخوام برای خودم یادآوری کنم و بنویسم تابتونم دوباره شروع کنم حرکت کنم چون بدجوری وایستادم و همه چیز بامن وایستاده و برام سخته این ایستادن
منم مثل همین دوست قشنگم دوسال پیش با صفر حرکت کردم تازه دوره بافتمورو آموزش دیده بودم ک رفتم با یه سالن خوب حرف زدم و لاین اجاره کردم ک البته اجاره ماه اولم رو هم نداشتم ک از شوهرم گرفتم و گفتم تااخر ماه بهت پس میدم و واقعا نمیدونستم آیا واقعا میتونم پول اجاره لاینم رو دربیارم یا نه و پول اسنپ ک از خونه تا سالن هم بخوام برم و برگردم هم برام زیاد بود و نمیتونستم پرداخت کنم و چون تویه شهردیگه زندگی میکردم وبعدازازدواجم ب این شهراومده بودم آدرسهارو درست بلدنبودم شرایط برام سخت بود اما من اونقدر شورو شوق داشتم اونقد عشق داشتم اونقد دوسداشتم برم سالن کارکنم و استقلال مالی داشته باشم خیلی دقت میکردم تا ادرس هارو یادبگیرم بعضی وقتا از خونه تا سالن پیاده میرفتم تا پولم برام بمونه بعدبا اتوبوس یادگرفتم برم و برام بهترشد و من اونموقع هرروز خداروشکر مشتری داشتم و تو زمان کم هنرجوهم گرفتم و درامدم خیلی خوب بود لذت میبردم حسابم همیشه پول بود میتونستم برای خودم چیزایی ک دوسدارم رو بخرم بدون اینکه ک از شوهرم پول بخوام همیشه لباسای خوب میخریدم و حتی میتونستم طلاهای کوچیک بخرم برای پسرم هدیه میخریدم برای مامانم با هدیه های کوچیک خوشحالش میکردم و خیلی حس خوبی داشتم کارم خیلی تمیزو عالی بود ولی بعداز یه مدت باردارشدم و دیگه نشد برم سالن اما تویه خونه کار کردم ازتویه دیوار هنرجو میگرفتم چون اینستاگرام فیلترشده بود کروناهم بود اما من تو خونه کوچیک 50 متری هم صبح هنرحو داشتم هم بعدازظهر و تا ماه 8 بارداریم کارکردم گوشیه موردعلاقمو با درامد خودم خریدم بعضی لوازم سیسمونی دخترمو خودم خریدم و لذت بردم بعدک دخترم ب دنیا اومد اون خونه ک تو بالاشهر و منطقه خوبی بود برای ما خیلی کوچیک بود و چون طبقه پایین مادرشوهرم بودیم من دلم میخواست مستقل زندگی کنیم ازونجا رفتیم شوهرم مغازش خارج ازشهر بود تو جاده بود و من چون میخواستم ازونجا بریم قبول کردم ک بریم تو همون جاده ک فقط یک خونه دیگ مثل ما مسکونی بود زندگی کنیم و یک سالونیم اونجا زندگی کردم باورهام همه خراب شد من کلی باورمحدود کننده داشتم اونجا خارج از شهربود دیگه برام مشتری نیومد بچه کوچیکم یک ترمز بود ک میگفتم مشتری نمیاد ما دوره 12قدم رو بلطف خدا خریدیم و روی خودم کارکردم و تو همون جاده خارج ازشهر با بچه کوچیکم بازهم برام مشتری اومد بازهم برام هنرجو اومد ولی پایدار نبود زیاد نشد ادامه دار نبود و من باز شرایط برام سخت شد و تصمیم گرفتم مدل بافتهای بیشتری یادبگیرم و مدرک بگیرم گفتم حالاک بچه کوچیک دارم بزار مجازی دوره بخرم حداقل این تایم میتونم ازین شرایط استفاده کنم و آموزش ببینمو خودمو اپدیت نگهدارم وقتی دوره مجازی خریدم ایده بهم الهام شد ک منم مجازی آموزش بدم خب وقتی مربیه من با بچه کوچیک تویه روستا تونسته بهترین مدرس بافتمویه بین المللی بشه و ازصفرتاصدشم مجازی بوده پس منم میتونم و اونموقع ب قدم 5 رسیده بودیم خیلی همه چیزخوب شد من چیزایی ک یادگرفته بودم رو ضبط کردم باهمون امکاناتی ک داشتم و هنرجویه مجازی هم گرفتم با اینکه هنوز دوره مو کامل ضبط نکرده بودم یکنفر ثبت نام کرد و من خیلی خوشحال بودم صبح ها باشورو شوق قبل ازینک دخترم بیدارشه پامیشدمو فیلمهای آموزشی ضبط میکردم وقتی دوره کامل شد سه نفر دیگه هم ثبت نام کردن
ولی نمیدونم چی شد ک همه چیز متوقف شد دیگه کسی تو دوره مجازی من ثبت نام نکرد و همون هنرجوهایی هم ک ثبت نام کردن دیگ برام تمرین نفرستادن البته منم مثل قبل روی خودم کار نکردم دوره ثروت یک روهم خریدیم اما فقط فایلهارو گوش میدم و درک کردن و عمل کردن ب آگاهی هایی ک دریافت میکنم رو اجرا نکردم من الان یک سالو نیمه دوره 12قدم رو استارت زدم اما هنوز قدم 8 هستم خیلی فاصله میوفته بین خرید هرقدم و وقتی یک جلسه رو دانلودمیکنم تا چندهفته فقط گوش میدم بعدمیگم خب بزار جلسه بعد رو دانلو کنم ببینم چی میشه حتما یه رشدی میکنم حتما تو جلسه بعد یه اتفاقی میوفته ک پولدارمیشم ک شخصیتم تغیرمیکنه ولی هیچی نمیشه اینارو الان ک دارم مینویسم بیشترمیفهمم من دوره ثروت رو هم همینکارو میکنم فقط گوش میدم و الان جلسه 16 هستیم باخودم میگم چرا متوقف شدم
من الان هیچ پولی ندارم موجودی کارتام صفره و یک کارتم فقط پونصدتومن داره ک میترسم خرجش کنم بعدبرای اینترنت و شارژم بمونم
من چند روزه ک شروع کردم دوباره ستاره قطبی مو انجام میدم و ازخدا درخواست میکنم هدایتم کنه تو این مدت ک از مسیر دور شدم درگیر روزمره و اینستا شدم و وردی های ذهنمو کنترل نکردم بیمارهم شدم طوری ک هزینهای سنگینی برام گذاشت ازین دکتر ب اون دکتر رفتن و بهم گفتن نشانهایی از پیش سرطان رو داری و من واقعا بخودم اومدم و باخودم گفتم الان چندوقته ک تو سایت استادعباسمنش نرفتم چندماهه ک جلسات رو ننوستم نکته برداری نکردم روی باورهام کار نکردم فایلهارو باجون و دل گوش نکردم و درگیرچیزای پوچ شدم و دوباره بخودم تعهد دادم ک فقط روی باورهام کارکنم و دست بردارم ازینک این دراونددر بزنم ک چیکارکنم پول بسازم من تاوقتی ذهنم رو کنترل نکنم باورهامو تغییرندم اوضاع همین ک هست نمیمونه بدتر و بدترمیشه و و با انجام ستاره قطبی و قانون تجسم ک تو جلسه 4قدم 8 گفتید خداروشکر وقتی عمل کردم ب این آگاهی ها پاسخ عالی دریافت کردم امروز ک رفتم پیش دکتر بهم گفت هیچ مشکل خاص و نگران کننده ای ندارم و اون موضوع ک میگفتن پیش سرطانه اون هم نیست و فقط یک مشکل کوچیکه ک بادارو حل میشه خداروهزارمرتبه شکر هروقت ک ب مسیر برمیگردم خدای مهربونم دستمو میگیره بغلم میکنه و راه درست رو بهم نشون میده قلبم رو آروم میکنه و میگه اشکال نداره ک اشتباه رفتی خودت رفتی سختیشم خودت کشیدی حالا کجا میخوای بری من هدایتت میکنم
و با این فایل بهم گفت تو قدم اول رو بردار بقیش بامن .
الان من خیلی خیلی خیلی زیاد دلم میخواد ورودیه مالی داشته باشم ما ب لطف خدا از اون جایی ک جاده بود و اصلا نمیتونستم از خونه برم بیرون چون همه محیطش کاری بود یه جاده بود چندتا روستا اطراف خونمم تعمیرگاه و اینچیزا ازونجا اساس کشی کردیم ب یه منطقه عالی تمام چیزایی نوشته بودم وقتی روی خودم کار میکردم خواسته هامو نوشته بودم ک حالا دارمشون تویه ساختمون شیک و تمیز خونه نوساز و بزرگ زندگی میکنم ک پارک خیلی بزرگ و عالی نزدیکمونه و 10دقیقه فاصلس آرایشگاه باشگاه نونوایی همه چیز نزدیکمه خداروهزارمرتبه شکر اما من یکسری ترمزهادارم ک نمیزاره مشتری ب خونم بیاد و نمیزاره من دوره مجازی بفروشم و نمیزاره من برم همین سالن های اطرافم درصدی کارکنم
من باید اون ترمزهارو پیداکنم باید با جهادی اکبر باورهامو تغییر بدم
حالا ک این فایل تو نشانه من اومد فهمیدم ک باید با اعتمادبنفس و توکل بخدا قدم اول رو بردارم
فردا میرم با این سالندارها حرف میزنم و میگم ک صفرم و پولی برای اجاره لاین ندارم و میخوام ک باهاشون درصدی کارکنم
خداوندقبلا ب من کمک کرده درهارو برام باز کرده پس بازهم میشه خداوندتغییرنکرده و من باید خلق کنم من باید باشورشوق و باوردرست و توکل بخدا قدم اول رو بردارم
و خداونددلهارو برای من نرم میکنه انشاالله ک بچمم تو سالن آرومه و میزاره من کارکنم من بخداوند توکل میکنم و حرکت میکنم من نمیدونم بعدا قراره چه اتفاقی بیوفته سالندار قراره چه جوابی ب من بده با بچم کنار میان یا نه بچم تو سالن چه واکنشی نشون میده من هیچی نمیدونم و فقط ب خدا توکل میکنم میرم جلو خودم رو معرفی میکنم نمونه کارهامو نشون میدم و قدم اول رو برمیدارم
خدایا هزارم تبه شکرت ک همیشه همراه منی خدایادوست دارم و میدونم ک توام منو خیلی دوستم داری خدایا عاشقتم خداجونم منو ب راه راست راه کسانی ک ب آنها نعمت دادی هدایت کن الهی آمین ..
استادعزیزم ازشماهم بینهایت سپاسگزارم برای این سایت الهی و آگاهی هایی ک دراختیارما قرارمیدید ازخدای مهربونم میخوام ک منو درمدار درک کردن و عمل کردن ب اگاهی هایی ک دریافت میکنم قرار بده الهی امین …