این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
داستان امروز من خیلی شبیه به داستان منصوره جان هست. با صحبتی که استاد داشتند من هم میخوام بنویسم تایپ کنم و به یاد بیارم یگانه ی سال 1397 در سن دقیق 23 سالگی رو
داستان ازینجا شروع شد: من لیسانس رشته ی برق بودم این رشته رو تحت تاثیر یکی از دایی هام انتخاب کردم و فقط چون فکر میکردم بچه زرنگ ها میرن این رشته بدون علاقه دقیقی… دربین دوران لیسانس متوجه بودم که خود درس های تئوری رو دوست دارم ولی چیزی در این رشته نیست که قلب من رو مشتاق کنه …با این حال تشنه و تشنه ی استقلال مالی بود…برخلاف منصوره جان پدر من نه تنها اجازه ی کار نمیدادند بلکه هیچ ساپورت مالی ای هم نمیکردند و من حتی هر ترم فقط به این واسطه که تخفیف شهریه داشته باشم شاگرد اول میشدم و بازهم من هیچ صفر تومن هم پول توجیبی نداشتم…زمان لیسانس خیلی ایندر و اوندر زدم تا شغلی پیدا کنم ولی چون رشتم کمی مردانه بود در هرمحیط کاری ای بالاخره مرد هم وجود داره و با ترس و لرز به پدر میگفتم و مخالفت شدید میشد…به اندازه یک ترم کار اموزش بچه های کنکوری رو در محیط دخترانه پیدا کردم که با یک اعتماد به نفس به شدت پایین بود و به شدت روی درس های نمرات اون ترمم تاثیر گذاشت…اما من میخواستم به هر نحوی شده پول در بیارم…تا زمانی که هنوز پروژه لیسانسم رو تمام نکرده بودم که متوجه شدم شرکتی که یکی از اقوام خانوممون داخلش کار میکنه نیاز به کارمند جدید داره هنوز لحظه ای که متوجه شدم و توی چشمام جرقه خورد رو یادمه همونجا گفتم من میام هرچی اون بنده خدا فامیلمون گفت مگر نمیخوای بری ارشد گفتم نه اونم میرم ولی کارم میخوام بکنم…خلاصه پدرجان به واسطه اون فامیل به من اجازه کار درین شرکت رو داد و من با چه شوووور و شوقی وارد شدم هنوز برام عجیبه یگانه ی اونروز ها و همیشه قبل از شنیدن صدای امروز شما استاد فکر میکردم من هیچ وقت دیگه نمیتونم اون یگانه ی سال 97 باشم…چنان شور و شوق برای پیشرفت داشتم و چنان دقیقا 8 ساعت کاری رو کار میکردم و سعی میکردم همه چیز همه چیز رو یاد بگیرم از کار تمامی کارمندان اون شرکت من کمی میدونستم و اگر اون افراد روزی نبودند من میتونستم به خوبی کاور کنم…اگر یک روز مرخصی میگرفتم همه چیز گره میخورد درصورتی که من کوچیکترین عضو اون شرکت بودم…تاریخ ها دقیق یادم نیست ولی حدود 6 ماه در جایگاه اول شعلیم کار کردم با تعهد زیاد …یادمه حتی اگر کار خودم تموم میشد به بقیه میگفتم که من کارم تموم شد شما چه کاری دارین من کمکتون کنم! در فضای کارمندی این اخلاق خیلی خنده داره چون اغلب افراد اونجا سعی میکردن کار خودشون رو هم لفت بدن و بزارن برای فردا یا خودشون رو بیخودی مشغول نشون بدن…بعد ازون با جسارت رفتم داخل دفتر رئیس شرکت و درخواست کردم من میخوام برم بخش فروش…اصلا برام مهم نبود چقدر میترسم. یک جسارت بزرگی درونم بود که همش میگفتم من میتونم هرررکاریو یاد بگیرم…اون موقع بهتر شدن ارتباطاتم و اینکه بتونم از شخصیت خجالتی و گوشه گیرم بیرون بیام به شدت برام اهمیت داشت…رئیش قبول کرد…اوایل کار فروش من باید فروش تلفنی انجام میدادم باید زنگ میزدم به بخش اتاق عمل بیمارستان ها و به سرپرستار اتاق عمل وسایل تجهیزات پزشکی که داشتیم رو معرفی میکردم و شمارش رو میگرفتم و براش کاتالوگ میفرستادم…نمیدونین چند بار زنگ میزدمو قطع میکردم …نمیدونین چند بار گوشی رو سرپرستار میگرفتو من صدام درنمیومد…چند بار اصلا نمیدونستم چی بگم…هرکار میکردم موقعی که گوشی دستم بود یادم نمیومد چی باید میگفتم برای همین تمام حرف هام رو روی یک کاغذ نوشته بودم و از روی اون میخوندم حالا فکر کنین سرپرستار یکی از شلوغ ترین افراد اتاق عمله و نود درصد مواقع گوشیو قطع میکردن…یادم نیست چند تا اون موقع توسنتم شماره تلفن بگیرم یا اصلا چیزی به واسطه ی من فروش رفت یا نه ولی یادمه هربار بعدی که شماررو میگرفتم چشمامو میبستمو دکمه تماس رو فشار میدادم و هربار میترسیدم تا کم کم این ترس کمتر شد…هیچ وقت اونطور ها از بین نرفت ولی الان وقتی زنگ میزنم به هرکسی به فامیل شوهرم که باهاشون رودرباسی دارم به خوشگل ترین و با اعتماد به نفس ترین شکل ممکن حرف میزنم…بعد ازون شغل بازاریابی تلفنی من رفتم درمیدان باید میرفتم بیمارستان های شهرمون و حضوری با سپرستارها صحبت میکردم چقدر تا دم در رفتم و ترسیدم و برگشتم چقدر توی راه خودمو میخوردم و با خودم کلنجار میرفتم اونجام یک فروشایی داشتم خیلی نبود ولی به شدت خوشحال بودم که من یک تاثیری…. بعد ازون شرکت شروع به تولید محصولات خودش کرد و اینبار نیاز داشتن به کسی که بتونه براشون پروانه محصول بگیره و تکنیکال فایل بنویسه که یکجورایی شناسنامه محصول بود با کلی جزعیات ریز و درشت وقتی دیدم به همچین کسی نیاز دارن منکه متوجه شده بودم ادم فروش نیستم و این مدت هم فقط بابت کار روی بهبود روحیات و روابطم رفته بودم دوباره درخواست دادم به رئیس که میخوام من این ادم جدید بشم…رئیس پرسید میدونی تکنیکال فایل چیه گفتم نه ولی یاد میگیرم…عاشق اعتماد به نفس اون موقعمم تقریبا حدود 5 سال پیش میشه و شاید سال سوم از بودنم توی اون شرکت من عنوان جدید R&D رو گرفتم خیلی چیزا یاد گرفتم توی اون زمان یادم نیست ولی حدود بالای 8-10 تا محصول تکنیکال فایل نوشتمو برای همشون پروانه گرفتم کلی اداره رفتم و بالا پایین کردم تا ثبت شدن هر روز یک چیزی تصاد میخورد و من کمی اون رو بهبود میدادم و فکر میکردم دیگه تمومه و باز هزارتا ریزه کاری دیگه…اون موقع ها فکر میکردم هیچ وقت نمیشه من برای یک محصولم بتونم پروانه بگیرم ولی شد…این داستان یگانه از طرفای شهریور 97 تا سال مهر 1400 که دیگه شرکت برام پر تضاد شده بود نبود ازادی زمانی و حتی مالی ….
و ازونطرف عشق زیاد به درس و دانشگاه و حسرت کسایی که ادامه تحصیل دادن و حالا فهمیدن عشق واقعیم که ترکیبی از مهندسی و پزشکی بود منو به سمت استعفا و شروع خوندن ارشد هدایت کرد
رها کردن چیزهایی که سالها براشون زحمت کشیده بودم سخت ترین کار دنیا بود ولی میدونستم توی اون زمان اگر تغییر نکنم خواهم گندید…جالبه منم اون موقع کتاب چه کسی پنیرم رو جابجا کرد رو خوندمو دیگه کم کم تصمیم رفتن برام واضح شد…اون موقع ها اوایل کارم فکر میکردم باید من انقدر خوب کار کنم تا شرکتمون موفق بشه و من به واسطه شرکت بتونم جایگاه خوبی داشته باشم ولی اواخر سالهای کارمندی خسته شده بودم ازینکه تلاش من به من هیچ کردیتی نمیده و به شدت درگیر احساس کمبود لیاقت شده بودم و نیاز داشتم دیگران تاییدم کنند که در 100 درصد مواقع هیچ تاییدی هم دریافت نمیشد که بماند به خاطر شرکم تو سری هم میخودم
سال 1400 وارد ارشد شدم و میخواستم همه جوره از همون اول یک فوندانسیون خوب بسازم با انگیزه صد وارد رشته ای شدم که متفاوت از لیسانسم بود و من 3 سال اصلا هیچ درسی نخونده بودم از همون روزهای اول شروع کردمبه اموزش دیدن ولی همه چیز برام شبیه زبان چینی بود…همون ترم اول اما با فردی اشنا شدم که هم مسیر بودیمو شروع کردیم به کارکردن روی خودمون و یادگیری برای مقاله دادن …فکر کنین ما از ترم یک شروع کردیم و شبانه روز تلاش میکردمو میتینگ میزاشتیم و یاد میگرفتیم و نمیشد که نمیشد هیچ استادی هم حاضر نبود با ما مقاله بده … همه میگفتم تاحالا چه مقاله هایی نوشتی و هیچ کس حاصر نبود به ادمایی که تازه واردن کار کنه…خلاصه خیلی عجول بودیمو البته پر شور و شوق و هرموضوعی که دستمون میومد رو تبدیلش میکردیم به مقاله و اماده اماده میدادیم به اساتید تا اجازه بدن اسمشون رو روی مقاله بنویسیم به عنوان استاد نویسنده مسئول…هربار که ناامید میشدیم یادمه یکیمون اون یکیو میاورد بالا و کلی حرفای انگیزشی میزدیم از ایندمون که خیلی روشنه توی بهترین دانشگاه های دنیا…اخرای دفاعم بود که با اشنایی با یک استاد جدید از یک دپارتمان دیگه تموووم مقالاتی که نصفه نیمه نوشته بودیمو همرو با هم فرستادیم مجلات مختلفو یکی بعد از دیگری چاپ شدن حدود 14-15 مقاله شد از دوران ارشدم…البته بگم من از همون رو اول ارشد چون با این همکارمون اشنا شدمو برنامه نویسیش خیلی خوب بود به خاطر مقایسه هرکار کردم نتونستم برنامه نویسیم رو خوب کنمو هربار این مقالات چاپ میشد به من هیچ احساس ارزشمندی ای نداد بیشتر با هربار چاپ شدن ذهنم تکرار میکرد منکه کاری نکردم بقیه به من لطف کردن اسممو نوشتن درصورتی که میدونم چقدر تلاش کردم براشون…بماند…اخر سال 1402 با کلی تجربه ارشد گرفتمو بعدش شروع کردن به اپلای کردن به کشورای مختلف برای مهاجرت و خوندن دکتری
به قول منصوره عزیز الان که حدود 9 ماه هست مهاجرت کردم هیچ خبری ازون یگانه پر شور و هیجان و پر از جسارت که میگفت من میتونم میرفت کارو به یک جایی میرسوند نیست تموم وجودم ترسه و هرکاری میخوام بکنم باید ساعت ها بشینمو یخ هاییی که به دستو پام بسته شدن رو باز کنم…
استاد میگن یگانه الان هم همون یگانه سال 97 هست اما به شدت توحیدی تر به شدت عاقل تر و با عرضه تر باید همون روند و مسیر رو برم که اون سال ها با جسارت قدم برداشتم همون انگیزه برای رشد
توی همون ایران همون شهر هم من با کلی مسائل روبرو بودمو همشو حل کردم از پدرم از راه دور از هزار و یک نابلدی که با انگیزه یادشون گرفتم پس چرا الان که اینجام میگم نمیتونم؟ پس چرا یگانه اینجا اینقدر میترسه و مثل یگانه سال 97 نیست که چشماشو ببنده و زنگو بزنه و مجبور کنه خودش رو به حرف زدن؟!!!
امیدوارم با یاداوری اون روزها بتونم دوباره خودم رو پیدا کنم…
من در یک حوزه کاری قبلی خیلی خیلی موفق شدم و در یک زمان بسیار کوتاه توانستم مدارج موفقیت را طی کنم و حالا از اون حوزه کاری خارج شده ام اما در حوزه کاری جدیدی که وارد شده ام هنوز نتوانسته ام به موفقیت چشمگیری برسم.
همیشه برای من سوال بود که چگونه می توانم در این مسیر هم مثل مسیر قبلی موفق شوم
اصلا برای من یک مشکل خیلی بزرگی بود
و در این فایل پاسخ واضح و ایراد بزرگ کار خودم را پیدا کردم .
من به این حوزه کاری علاقه دارم ولی نمی دانم به چه دلیل آن شور و شوق آن زمان را برای رسیدن به موفقیت ندارم؟
شاید علاقه و شور شوق به نظر نزدیک به هم باشند و یا شاید هم بگوییم که یکی هستند
ولی به نظر من که نه
این دوتا با هم خیلی متفاوت هستند
من امکان داره به یک موضوعی علاقه داشته باشم ولی شور وشوق حرکت کردن در مسیر تحقق اون خواسته خودم را نداشته باشم.
همین شرایطی که من الان دارم
من آن عطش سوزانی که در شغل قبلی ام داشته که سوخت حرکتی من شده بود را در این شغل جدید ندارم و به همین دلیل هم سرعت رشد من خیلی کند شده است.
من علاقه دارم ولی شور و اشتیاق سوزان خیر
این است ایراد کار من
من باید شور و اشتیاق سوزان را در خودم ایجاد کنم .
باید اگر می خواهم در این کار هم مثل قبل موفق شوم از همان روش و کار قبلی حرکت کنم و این بهترین روش است برای من .
الهیی شکرت ای رب من که پاسخ به آن سوالی که مدتهاست در این ذهنم پاسخی پیدا نکرده بودم را اینجا یافتم.
من فکر می کنم که باید یک اهرم رنج ولذت در این مورد برای خودم درست کنم تا این حالت در ذهن من تغییر کند.
اگر دوستان تجربه مشابهی یا روشی دیگر دارند خیلی خوشحال می شود به بنده اعلام نمایند.
علاقه داشتن موتور حرکته که باید روشن بشه و شور و شوق و اشتیاق دااشتن میشه سوختش
وگرنه فقط با علاقه بدون حرکت هی داریم درجا میزنیم.
منم نوشتم و جالبه اونوقتا با قانون آشنا نبودم ولی دقیقاااا باور به تواناییهام و شور و شوق رو در اونچه اونوقت بهش علاقه داشتم داشتمش و کلللی حرکت رو به جلو و نتیجه ها و هدایت ها گرفتم پش قانون همیشهههه بوده و هست.
با سلام خدمت استاد عباس منش عزیز و دوستان عزیزی که با ایمان و باور درست قدم برداشتن برای تغییر
گر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
* بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
من الگویی که در گذشته داشتم و نتیجه داد حدودا سال 1389بی کار بودم با یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم مغازه ای را بگیریم و سوپرمارکت راه اندازی کنیم ولی از نظر مالی هر دو ما صفر مطلق بودیم ولی ی حسی داشتم که مثل این بود که پدر پولداری دارم و به من گفته که تو برو پیدا کن مغازه مورد نظرتو الباقیش با من با ی حس عالی و قدرتی ما دنبال مغازه میگشتیم و تونستیم ی مغازه تو منطقه جهانشهر کرج پیداکنیم که منطقه خوب کرج حساب میشه و صحبتی که ما با صاحب مغازه کردیم این بود که پول ما 20 روز اینده ازاد میشه و ما میتونیم قرارداد ببندیم از طریق برادر دوستم که در یک قرض الحسنه بومی فعالیت میکرد پیشنهاد شد که فلان بانک بدون محدودیت زمان وام میده ما به بانک رفتیم و شرایط و پرسیدیم و شروع کردیم از لیستی که تهیه کرده بودیم از افراد فامیل و دوستان پول قرض گرفتیم ولی برای ضمانت اشخاصی که مد نظر داشتم هیچ کدوم حاضر به ضامن شدن نبودن من این مسئله رو به چندتا از دوستام گفته بودم که نیاز به ضامن دارم ی روز یکی از دوستام بهم زنگ زد که دفتری هست تهران که میتونی ضامن کارمند و کاسب با درصدی از وامت بخری من نیاز به دوتا ضامن داشتم که این دونفر وقتی من به اون دفتر مراجعه کردم و مسئلمو مطرح کردم بدون هیچ سوالی مشتاقانه اومدن برای ضمانت و تمام این مسیر و من رفتم یعنی مثل این بود که مسئول بودم که در شرایط فقط حضور داشته باشم و هیچ کاری انجام ندم و قبل از 20 روز من کارهام انجام شد و مغازه رو گرفتی که از همین الگویی که از این تجربه بدست اوردم برای بعد از راه اندازی مغازه که مستاجر قبلی هم سوپرمارکت داشت و رفتار نامناسب و اجناس بی کیفیت و تاریخ گذشته داشت تو اون محله معروف بود استفاده کردم و تونستم درامد روزانمو از شبی 80 هزار تومن سال 89 به فاصله یک ماه به شبی یک میلیون سیصد هزارتومن برسونم
* امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
امروز ایمانم به خدا که طی این سالها کم رنگ و کمرنگ تر شده را باید قوی ترش کنم این حس اعتماد که تو برو من درستش میکنم باید تو وجودم ایجادش کنم از قضاوت کردن و ترس و شک دست بردارم
* اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
من چند روزیه که دارم روی قوی کردن ایمانم کار میکنم و تاثیر هم داشته از حال خوبم و اتفاقهایی که برایم رقم خورده متوجه میشم
سلام به همه دوستای هم مسیر و سلام به منصوره جان عزیز دل که در پناه خدا باشه هرجا هست
چقدر داستان منصوره جان inspiring و آموزنده ست
چقدر آدم نیاز داره همش اینا رو بشنوه هی تکرار کنه هی دوباره بشنوه
اما تمرین
یه موفقیت بزرگی که قبلا داشتم، خیییلی قبلنا، چندین سال قبل از آشنا شدنم با استاد، بیشتر از بیست سال پیش بود، وقتی پسرم تقریبا سه سالش بود و من حدود 23-24 سالم، تصمیم گرفته بودم درسمو ادامه بدم و لیسانسمو بگیرم…
من تقریبا 19 سالم بود ازدواج کردم و دانشگاه نرفته بودم، بلافاصله هم بچه دار شدم، ولی بعد از بچه دار شدنم دلم میخواست درس بخونم، اونموقع سمیه سال سوم لیسانس بود و یاسمن هم اگر اشتباه نکنم سال آخر دبیرستان، و داشت آماده میشد برای کلاسای کنکور و اینا برای سال بعد… خلاصه یه جورایی این فکر هم که خواهرام همه دانشگاه رفته باشن و من نرفته باشم خیلی اذیتم میکرد، ضمن اینکه خودم دوس داشتم درس بخونم، ولی اون عامل هم چون تو ذهنم برام مهم بود خیلی تاثیرگزار بود. عامل بعدی هم این بود که دوس داشتم در آینده پسرم مامانش دانشگاه رفته باشه…
البته که قطعا به این معنی نیست که دانشگاه نرفتن و مدرک دانشگاهی نداشتن واقعا بد باشه یا مهم باشه، ولی برای من، تو ذهن من اونموقع اینجوری بود و اینا خیلی مهم بود، و میخوام بگم هرچی تو ذهنمون مهم باشه تاثیرش رو میذاره
انقدر این خواسته رو میخواستم که با اون وضعیت زندگی نابسامانی که داشتم، با یه پسر سه ساله، چندماه مونده به کنکور، شروع کردم به خوندن و یکی دوتا کلاس هم ثبتنام کردم و کنکور دادم و با رتبه 66 دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم،
زبان و ادبیات انگلیسی، هم انگلیسی رو خیلی دوست داشتم، هم شرایطی نداشتم که بخوام یه رشته ی تخصصی و علمی و سنگین بخونم، اصن علاقه ای هم به رشت ی خاصی نداشتم، نمیدونم شاید وسط اون کارزار زندگیم اصن وقت نمیکردم علاقه داشته باشم!
البته که همین ادبیات انگلیسی رو خیلی دوست داشتم و چقدر هم لذت بردم از خوندن این رشته، تو اون دانشگاه زیبا و مجستیک و بهشتی:)
هنوزم وقتی اینو مرور میکنم کلی کیف میکنم
و اینکه با چه تلاش و همتی اون 4 سال رو با موفقیت گذروندم و لیسانسم رو گرفتم
میگم با چه تلاش و همتی چون وضعیت زندگی قبلی من خیییلی داغون بود، و به خاطر باورهای اونموقعم، من همش فقط سعی میکردم زندگیم رو حفظ کنم، حالا اون وسط دانشگاه هم میرفتم
خدایا هزار مرتبه شکرت برای کمکت و برای این موفقیتِ معجزه وار
دوباره یه موفقیتِ خیلی قدیمیِ دیگه گواهینامه گرفتنم بود
الان که فکر میکنم اونم بیشتر عامل و انگیزه ش این بود که یه دفه همه دور و وریام، خواهرم، خالم، دختر خالم، شروع کردن کلاس رانندگی رفتن و اقدام برای گواهینامه، منم رانندگی خیلی دوس داشتم اما خییییلی هم میترسیدم، ینی الان باورم نمیشه اصن ینی چی آدم بترسه از رانندگی، خیلی برام خنده داره، ولی یادمه واقعا از پشت فرمون نشستن و روندنِ ماشین میترسیدم
ولی اونم انجام دادم، اونم نه در طولانی مدت و یکسال طول دادن و اینا، دو سه ماه کلاس رفتم و تمرین کردم و دوبار امتحان دادم و گواهینامه م رو گرفتم
الان که دقت میکنم میبینم انگار هرکاری کردم کلا از حسودیِ بقیه کردم:)))
کلا دوس نداشتم از بقیه عقبتر باشم
بعدنا عاشق رانندگی شدم، آخی بادش به خیر یکی از تفریحاتم تو تهران رانندگی و آهنگ کوش دادن و به قول اونجا دور دور کردن بود
دست فرمونم هم خدایی عالی بود، هرجا مجالی بود ویراژم میدادم!!!
اینجا تو کانادا هم خب دوباره باید امتحان میدادیم برای گواهینامه و believe it or not, رانندگی و قوانین اینجا خییییلی با ایران متفاوته
اینجا هم 4-5 ماه بعد از اومدنم امتحان دادم و دفه اول قبول شدم
خدایا شکرت چقدر مرور موفقیت ها حس خوبی به آدم میده
خب حالا بخوام همون الگویی که برای این موفقیتها استفاده کردم تو هدف فعلیم کپی کنم،
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
اولا که به شدت میخواستم اون خواسته ها رو، درخواستم خیلی قوی بود
بعد اونموقع خب اهرم رنج و لذت و اینا بلد نبودم، ولی الان که فکر میکنم میبینم لذت رسیدن به اون خواسته خیییلی برام بزرگ و باارزش بود، ینی واقعا تو ذهنم به رنج زحمت کشیدن برای رسیدن بهش میرزید، و یه اشتیاق شدیدی هم براشون داشتم
که نیروی محرکه میشد و منو به تلاش و خرکت وامیداشت
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
برای هدفِ فرانسه و pr:
میدونم که این pr رو واقعا میخوام، میدونم که تو کانادا واقعا حس belonging دارم و دوس دارم اینجا بمونم و زندگی کنم، میدونم که راه رسیدنم، فعلا، خوندن فرانسه ست، کارِ سمت من خوندن فرانسه ست، پس من باید زمان بذارم و همچنان فرانسه خوندن رو ادامه بدم، شل کن سفت کن نکنم، طبق برنامه ریزی قشنگ و منطقی و هدایتی که با کمک خدا کردم و خوب هم پیش رفتم ادامه بدم
فکر کنم باید اهرم رنج و لذت رو برای این بنویسم و بذارم جلو چشمم، چون واقعا برام مهمه
در مورد خواسته ی کار بهتر هم همینطور، کلا این اهرم رنج و لذت رو من دست کم گرفتم و باید بیشتر ازش استفاده کنم
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
نوشتن اهرم رنج و لذت برای این دوتا هدف و خواسته ی مهم:)
خدایا شکرت
چقد خوب بود، چه حس خوبی بهم داد نوشتن این کامنت
دو سه روزه هی میگم باید وقت بذارم بشینم برای این گام کامنت بنویسم، تو ذهنم سخت و بزرگش کرده بودم
الان به همین راحتی به همین خوشمزگی نوشتم
همه چی همینه،
تو پای در راه بنه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید کرد
خدایا شکرت هزار مرتبه
شکرت برای این سایت
شکرت برای چله م
شکرت برای پلن ها و هدایت هات
شکرت برای اتفاقایی که این چند روزه داره میفته، تیکه های پازلی که تو چیدی داره کم کم دور هم جمع میشه
کمکم کن هدایت تو و نشانه های تو رو ببینم و بفهمم و عمل کنم
کمکم کن نخوام پازل رو به زور اونجوری که خودم میخوام بچینم
من به پازل چیدن تو ایمان دارم
به هدایت تو و پلن های تو ایمان دارم
خدایا عاشقتم برای آرامش قلبی که هروقت نیاز دارم بهم میدی
ممنون که کامنت گذاشتی و من با خواندن کامنتت خیلی لذت بردم و خیلی تحسینت کردم
و واقعا از اینکه به خواسته هات رسیدی و به این زیبایی نوشتی جوری که من تصور می کردم تمام لحظاتت را و همه رو قدم به قدمت تحسین می کردم و از اینکه صادقانه گفتی از روی حسادت با بقیه حرکت کردی لذت بردم چون منم وقتی به پیشرفتهام دقت می کنم خیلی هاشون بخاطر همین حسادت بود اما حسادت ما با حس خوب بوده چون باعث پیشرفتمون شده اگر حسادت با حس بد باشه باعث پیشرفت نمیشه
خدایا سپاسگزارم که یک گام شگفت انگیز دیگه از پروژه تغییر را برداشتیم.
امروز میدونستم که گام پنجم منتشر میشه. بعد که اول متن این گام رو خوندم و سپس فایل رو که گوش دادم باورتون نمیشه مات و مبهوت از اینکه چطور خداوند داره قدم به قدم به من جواب درخواستهام رو میده. من اعتقاد دارم هر درخواستی از خداوند داشته باشم، هر سوالی که داشته باشم در زمان و مکان مناسب و با آدمهای مناسب و به بینهایت طریق پاسخ من را میده. من اینطور رابطهام را با خداوند شکل دادم. و این باور منه.
بعد حالا که دارم نگاه میکنم میبینم گام پنجم هم یک تکه دیگه از این پازل را تکمیل کرده. من از اول این پروژه ایمان داشتم که همه ما هدایت شدیم. و حالا اینجا هستیم تا به این هدایت عمل کنیم که نه ترسی داشته باشیم و نه غمی.
داستان منصوره عزیز را که گوش دادم دیدم که باز هم چقدر شبیه بود به شرایط حال حاضر من. اصلا شما فکر کنید 5 قدم از این پروژه را برداشتیم و داستان هر فرد در این فایلهای گفتگو انگار هر کدام یک قسمتی از داستان مسیر من بودن. از بهنام، سعید، رزا، منصوره و بقیه دوستان هر کدام به صورت مجزا یک قسمت از تجربه من بودن. یک قسمت از داستان زندگی من بودن. چطور میشه؟ چطور میشه تجربه هر کدام را که گوش میدم به خودم میگم عه این داره در مورد من صحبت میکنه. به همین دلیل ما در جهان فیزیکی و مرزها زندگی نمیکنیم، ما در مدارها داریم زندگی میکنیم.
الان در این قسمت تجربه منصوره عزیز رو گوش دادیم که راجع به مهاجرتش به ایتالیا و سپس از صفر شروع کردن بود. ایشون در ایران به بهترین در کار نقاشی تبدیل شده بودن. بعد میرن ایتالیا و شرایط طوری دیگه رقم میخوره و دنبال جواب سوالشه. این سوال که چیکار کنه که دقیقا همون شور و شوقی رو داشته باشه همون موفقیتهایی رو بسازه که در ایران ساخته. بعد استاد عباسمنش پاسخی را بهشون میدن که در عین حال که ساده و دقیق هست، بلکه ایمانی هم برای شروعی دوباره میسازه. پاسخ استاد عباسمنش باورهایی رو میسازه که دوباره با ایمان حرکت کنم.
پاسخ اینه که منصوره عزیز و البته خود من که الان دیگه همون تجربه منصوره هستم، باید موفقیتهای پیشین خودم رو بارها و بارها مرور کنم. بنویسم و در موردشون با خودم صحبت کنم. و اتفاقا این همون کاری هست که در شروع موفقیتهام با هر بار بهبودهای جزئی انجام میدادم. این خودش همون باور و همون تمرینی هست که انجام میدادم. با هر بار بهبود روزانه به خودم اعتماد به نفس میدادم، به خودم یادآوری میکردم که من چقدر توانمند هستم و چقدر در حال پیشرفت هستم. این کار باعث میشد که بیشتر به موفقیتهام توجه کنم و طبق قانون که به هر آنچه توجه کنی از جنس همون وارد زندگیت میشه، روز به روز هم موفقیتهام بیشتر و بیشتر و در مسیر تغییر و رشد جهان حرکت میکردم. درسته؟ یعنی این دقیقا همون کاری بود که انجام میدادم. درسته من مثلا زمانی که به شهر جدید مهاجرت کردم واقعا صفر و دست خالی بودم، ولی شروع کردم، با ایمان با باور به اینکه میشود. میشود موفقیتهای بزرگ ساخت، میشود و امکانپذیر هست که من به استقلال مالی برسم، به خوشبختی و آزادی برسم. بعد همینجوری با هر اتفاق خوب و نکته مثبت کوچیک که اتفاق میافتاد شروع میکردم رگباری به تحسین کردن این موفقیت کوچک. از هدایت خداوند سپاسگزار بودم و به نشانههای مثبت توجه میکردم، به هدایتها توجه میکردم، به الهامات هر چند کوچک عمل میکردم. بدون اینکه بپرسم چطور و از چه مسیری: قدم برمیداشتم، میرفتم تو دل ترسهام. حرکت میکردم. باور داشتم که جهان به شجاعان نه تنها پاسخ میدهد بلکه پاداشهای عظیم میدهد. این باور رو داشتم که هر چقدر من به دل ناشناختهها حرکت کنم و با باور اینکه میشود حرکت کنم جهان درهای جدید رو به روی من باز میکنه. واقعا این باور رو داشتم و نتیجهاش رو هم دیدم.
بعد همینجوری بدون اینکه بدونم اصلا ممنتوم چی هست، الان که دارم فکر میکنم میبینم من در یک ممنتومی قرار گرفته بودم که همینجوری اتفاقات خوب و عالیتر میافتاد. آدمهای جدید، شرایط جدید، ایدههای جدید، نعمتهای بیشتر همینجوری بیشتر و بیشتر وارد زندگی من میشد. واقعا دوران طلایی زندگی من بود. تازه با استاد عباسمنش آشنا شده بودم، دوره 12 قدم رو استارت زده بودم و همینجوری با آگاهیهاش پیش میرفتم و هر چه که استاد در این دوره میگفتن بدون مقاومت و چشم بسته قبول میکردم چون به استاد عباسمنش و اون ایمانی که در من ایجاد شده بود اعتماد داشتم. این رو هم بگم که خیلی خیلی بیشتر متوکلتر و تسلیمتر بودم به هدایتهای خداوند.
تا به اینجا، هر چه که در متن بالا نوشتم، همون الگوی موفقیتی هست که میخواهم در چالش امروزم کپی پیست کنم. دقیقا همینکار را میکنم. میرم و به قدم 12 رجوع میکنم. همون آگاهیهایی که برای من زندگی ساز بودن. همون آگاهیهایی که من از اول ساخت. بنیان فکری و باوری من رو تغییر دادن. البته خیلی بیشتر میتونم بنویسم. که اشاره میکنم و مینویسم. الان و در کامنتها و گامهای بعدی پروژه. این مسیری هست که ادامه داره و نقطه پایانی نیست. و من باید هر روز روی خودم کار کنم و این کار و این تمرین رو نه تنها الان بلکه هر روز انجام بدم.
بعد سوال اول تمرین این قسمت میگه: بنویس کدام باور آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
اگه بخوام جواب این سوال رو در یک جمله کوتاه بدم و سپس توسعهاش بدم اینه: باور به هدایت خداوند. همون باورهایی که از جنس توحید و یکتاپرستی هستند. همون باورهایی که از این جنس هستند که تنها یک قدرت و یک نیرو در جهان وجود داره که کل کیهان و جهان رو داره مدیریت میکنه و این نیرو داره به فرکانسهای من پاسخ میده. پس من سمت خودم را انجام میدم و حرکت میکنم و قدم برمیدارم، بعد این خدا مثل یک سیستم دقیق و صحیح و بدون خطا به فرکانسهای من پاسخ میده. به فرکانسهایی در من پاسخ میده که ایمان رسیدهاند. فرکانسهایی که به ایمان برسند شما را به حرکت وا میدارند. و وقتی شما حرکت میکنی درها باز میشه. یعنی اصلا هیچ شک و تردیدی نسبت به این نداشتم که نمیشه. حتی ذرهای. ایمان داشتم که من حرکت میکنم به شهر جدید به راه اندازی کسب و کار شخصی خودم، به اون کسب و کاری که هم عاشقشم، هم ثروت برای من میاره، هم آزادی زمانی و مکانی میاره، بعد اون انرژی به شکلی که من اینا رو توی ذهنم ساختم در میاد. مثل آبی که در ظرف میریزی و آب به همون شکل ظرف در میاد. اصلا نمیتونه جور دیگهای در بیاد. اون انرژی دقیق به همون شکلی که من ساختم در میاد.
حالا شما این جملات و جوابی که دادم رو به شکل یک فرکانس ببینید که من ارسال میکردم و خداوند هم پاسخ میداد و نتیجه مد نظر رخ میداد. تعجب هم نمیکردم، چون ایمان داشتم که من قبلا توی ذهنم ساختمش، بارها تجسمش کردم، باورهاشو ساختم. پس اتفاق میافتد. چون اصلا برگی بدون اذن خداوند بر زمین نمیافتد. چون کیست از خداوند وفادارتر به پیمانش؟
سوال بعدی تمرین این قسمت: امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
اولین کاری که میکنم رجوع میکنم به قدم اول 12 قدم. یک مرور دوباره بر این قدم میکنم. کار بعدی که قصد دارم انجام بدم اینه هر روز صبح که از خواب بیدار بشم اولین کاری که بکنم موفقیتها و دستاوردهای گذشته خودم رو به خودم یادآوری کنم. بعد شروع میکنم به نوشتن باورهایی که در شروع مسیر موفقیتها به من کمک کردن. توی دفترم شیک و مجلسی مینویسم. و هر روز میخوام این باورها رو مرور کنم و با صدای خودم ضبط کنم. انقدر تکرار کنم تکرار کنم که مغز من دیگه اونجوری فکر کنه.
برای سوال سوم هم که میگه: اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟ تا اخر امشب صبر میکنم و به آگاهیهای این فایل چند بار دیگه گوش میکنم و میام کامنت دوستان رو میخونم، بعد میام در موردش مینویسم.
استاد عزیزم و خانم شایسته گلم عاشق شما هستم. شما بهترین هستید. شما خودتون نشونه خداوند هستید. و از خداوند سپاسگزارم که شما هر بار به ما مسیر درست را نشان دادید. اینجا بینظیره، شما بینظیرید.
به نام تنها فرمانروای جهانیان، رب و صاحب اختیار وهاب من
سلام
سپاسگزار خداوندی هستم که هر لحظه با هدایت و حمایتش مرا در مسیر مستقیم خودش ثابت قدم نگه می دارد.
سپاسگزار خدایی که هر لحظه هدایت مون می کنه و اینقدر عالی برنامه ریزی می کنه تا من به هر آگاهی که نیاز دارم هدایت میشم.
ممنونم از منصوره عزیزم که چقدر داستان زندگیش برام من درس داشت.
اینکه بعد از رفتن به رشته حقوق متوجه شده که علاقه ای ندارم ، یعنی درک کرده نشانه ها و به وضوح بیشتری از خواسته های و سبک شخصی خودش رسیده و این نکته تحسین برانگیزی واقعاً اینکه روز به روز بهتر خودمون و علاقمندی هامون رو بشناسیم.
و اینکه ادامه داده تا مدرکش رو بگیره ، برام این درس رو داره که وقتی نظر خانواده و دیگران روی ما تاثیر داشته باشه باعث میشه چند سال در مسیری بریم که زیاد مطابق علاقه و سلیقه مون نیست. و در نهایت نه خودمون راضی هستیم نه اون و نه مطمئنا دیگران هیچ وقت راضی میشن. و این بهم میگه که مرضیه فقط باید خودت و علایقت تعیین کننده اهداف زندگیت باشن.
و یک نکته مهمی هم که برام درس داشت اینه که از خودش سوال خوب پرسیده اینکه اگر من بهترین وکیل هم بشم کلی هم پول دربیارم، اما شاد نباشم، چه فایده ای داره ؟
و عاشق خداییم که هر لحظه ما رو هدایت می کنه و چقدر عالی منصوره جان دریافت کرد هدایت خدا رو که الان دیگه برو دنبال علاقه ات. می دونی درک من از هدایت خدا الان اینه که خدا مثل یک سیستم جی پی اس هر لحظه داره طبق ویژگی ها و علایق ما ، ما رو هدایت می کنه و مثل یک راهنما ما رو سوار ماشین خودش یا به قول استاد روز دوش خودش سوار می کنه و ما رو به خواسته مون می رسونه، فقط و فقط اگر من تسلیم باشم.
و منصوره عزیزم چقدر تسلیم بود و وقتی که امیدش رو از همه قطع کرد و فقط از خدا خواست ، خدای اجابت کننده هم تمام موانع رو که سر راه داشتن گالری اش بود رو برداشت.
اینم درک جدیدم از اجابت خداست ، اجابت کردن یعنی برداشتن موانعی که بین ما و خواستن مون هست ، به چه شرطی به شرط اینکه ما هم خدا رو اجابت کنیم، ما کی خدا رو اجابت می کنیم ، وقتی که موانع رو برداریم ، موانع همون باورهای محدود کننده و ترمزهاست، در واقع اینه که خودم از سر راه برم کنار و بذارم خدا برنامه ریزم باشه و من فق، تسلیم او ، عمل کنم به آنچه که به قلبم الهام می کنه.
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
اون وقت می بینیم که خدا بهترین ها رو برامون رقم می زند توی بهترین جای شهر بهترین و مجهزترین دفتر رو برامون اوکی می کنه.
یک درس دیگه هم که برام داشت، اینه که منصوره جان ایمان خودش رو نشون داده وقتی که عمل کرده به الهامش. در حالی که هیچ پولی نداشته می رفته و دنبال جا برای گالری می گشته.
اون وقت خدا هم به بهترین شکل مهره ها رو چیده و بهترین ها رو رقم زده. جوری که درآمدش از پدرش هم بیشتر میشه و بهترین توی رشته خودش میشه.
و وقتی که می خواد نقاشی هاش رو جهانی کنه، بازم خدا بهترین برنامه ریزی براش انجام میداده ، این از همون ایمان عالیش نشات گرفته. بی نهایت تحسینت می کنم منصوره جان.
و با اینکه با رفتن به یک محیط جدید خودش رو مقایسه می کنه با دیگران و همین مقایسه کردن باعث میشه که بایسته اما بازم می بینم که چون از خدا هدایت خواسته خدا به مسیر استاد عزیزامون هدایتش کرده. و این فرصت رو خدا بهش داده که مستقیم از خود استاد مشاوره بخواد.
من عاشق این خدااااااام.
استاد جانم عاشقتونم که بودنتون در زندگیم یکی از بزرگترین نعمت های زندگی کنه.
وقتی که انسان حرکت می کنه و ادامه میده با ایمان به خدا ،درهایی براش باز میشه که خیلی راحت به خواسته اش برسه.
ایمان ، ایمانی که عمل میاره ، ایمانی که استمرار میاره. ما رو به نتایج عالی می رسونه.
کسی که قبلاً توی حوضه ای موفق شده خیلی راحت می تونه موفق بشه توی حوضه های دیگه.
یادآوری موفقیت ها و مسیرها و باورهایی که اون موفقیت ها رو رقم زده باعث میشه که بتونیم موفقیت های جدید رو کسب کنیم.
استاد جان این باورتون رو خیلی دوست دارم که برای رسیدن به چیزی ، چیزی که دارین رو نمی فروشین. و باور دارین که هر چی که بخواین پولش رو می سازین.
استاد جان چقدر عالی گفتین که باید همون شور و شوق و اشتیاق رو هم داشته باشیم. همون عشق و اشتیاق باعث میشه تا ما از مسیر لذت بیشتری ببریم و اگر با مانعی در مسیر مون مواجه بشیم با آرامش حلش می کنیم.
استاد جان همین الان بهم الهام شد که برم موفقیت های گذشته ام و دلایل موفقیت هامو که به عنوان تمرین در عزت نفس نوشتم رو به صورت ویس ضبط کنم مرتب گوش بدم و بازم بررسی کنم و پیدا کنم دلایل موفقیت هام رو .
تمریناتم از این فایل:
❤️به نشانه ها توجه کنم و در مسیر علایقم قدم بردارم.
❤️ ایمان فعال داشته باشم و ایمانم رو به خدا در عمل نشون بدم
❤️ شاد بودن و علایق خودم هدف اول زندگیم باشه
❤️ بازم تکرار کنم که سوالات خوب و هوشمندانه از خودم بپرسم تا هدایت بشم به پاسخ های عالی
❤️ حرکت کنم در راستای خواسته هام و ادامه بدم ، ادامه بدم ، ادامه بدم…
❤️ موفقیت های گذشته ام و دلایلش رو مرتب به خودم یادآوری کنم و بارها بنویسم و در موردش صحبت کنم و بارها گوشش بدم
❤️ مرتب به فکر تغییر کردن و بهبود دایمی خودم باشم
❤️ برای خریدن چیزی یا رسیدن به خواسته ای ، داشته هام رو نفروشم بلکه خلقش کنم. پولش رو بسازم.
❤️ عمل فوری به الهامات خدا
خدا جونم برای اینکه دریافت این همه آگاهی و درس رو از فضل خودت روزیم کردی سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم.
مرضیه جان این فایل نشانه من بود و کلیییی نشانه داشت برام که ان شا الله کامنتش رو جداگانه ثبت میکنم.
اما هدایت شدم به کامنت شما و خیلی ازش لذت بردم و البته یه سری نشانه ها هم توی کامنت شما دیدم.
مثلا همین یک ساعت پیش من یه متنی راجع به مواردی که در گذشته تونسته بودم یه سری تصمیصمات و اقدامات درستی، که تونسته بودم به واسطه باورها و منطق مناسب بگیرم رو نوشتم که تبدیل به ویسش کنم. که دیدم شما هم همچین چیزی رو توی کامنتتون نوشته بودین.
و این بخش از کامنتتون رو هم خیلی دوست داشتم:
درک جدیدم از اجابت خداست، اجابت کردن یعنی برداشتن موانعی که بین ما و خواستن مون هست. به چه شرطی؟ به شرط اینکه ما هم خدا رو اجابت کنی. ما کی خدا رو اجابت می کنیم؟
وقتی که موانع رو برداریم.
موانع همون باورهای محدود کننده و ترمزهاست، در واقع اینه که خودم از سر راه برم کنار و بذارم خدا برنامه ریزم باشه و من فقط، تسلیم او، عمل کنم به آنچه که به قلبم الهام می کنه.
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
حتی همین تسلیم بودن رو هم من جز دلایل موفقیتم در دفعات قبل نوشته بود.
به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم خداجونم تنها تورو میپرستم وتنهااز تویاری میجویم
سلام به استاد عزیزم واستاد مریم جانم
سلام به دوستانم دراین سایت الهی
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
حدود 12 سال پیش بطور معجزه آسا خونه خریدیم.
در حالیکه در شرایط مالی بودیم که حتی پول رهن خونه هم نداشتیم اینقدر هم درآمد نداشتیم که توانایی پرداخت اجاره زیاد باشیم.چه برسه بخوایم خونه بخریم.
یه ماشین داشتیم که هنوز یکسال نبود که صفر تحویل گرفته بودیم که تنها پسندازمون بود. خونه اجاره ای بودیم.یک ماه تا پایان مهلت قراداد خونه باقی مانده بود که دنبال خونه جدید واسه اجاره کردن بودیم.
نمیدونم چی شد که تو اون شرایط فکر خونه خریدن افتاد تو ی ذهنمون.
استاد اون موقع هنوز من با شما آشنا نشده بودم وهیچیی از قانون نمیدونستم
قدم اولیه رو برداشتیم رفتیم دنبال خونه ی قدیمی واسه خریدن
همینطور پشت سر هم قدمهای بعدی رو برداشتیم
اتفاقا خواهر زاده همسرم یه خونه 120 متری نوساز که زیر زمین ساخت بود میخواست بفروشه، به طور اتفاقی فهمیدیم قصد فروش داره،ماشینو گذاشتیم واسه فروش پول اولیه خرید خونه جور شد ماباقی پول هم یه شخص از آشناهای ریس شرکتی که همسرم کار میکرد بهمون قرض داد تا بعد ماهیانه بهش برگردونیم.
استاد این الگو خیلی بهم کمک میکنه به این باور برسم که خداوند از راهی که فکرش هم نمیکنی به خواسته هات میرسونه.
• بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟ذوق وشوق صاحب خونه شدن وتضادهایی که موقع اجاره نشینی بهش برخورده بودم.
• امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟اینکه وقتی ما توانستیم تو اون شرایط مالی صاحب خونه بشیم پس به تمام خواسته های دیگم هم با ایمان وتوکل به خداوندم میتوانم برسم.
• اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟که خواسته هام رو در وجودم زنده نگهدارم وبه چطور وچجور ش کار نداشته باشم با این ایمان وباور که خداوند از بی نهایت راه منو به خواسته هام میرسونه وبه خواسته هام فکر کنم.
یه سوال پیش اومده که کی دیگه فک کردی به موفقیت رسیدی و دست از تلاش برداشتی؟
من بعد از اینکه ازدواج کردم چون احساس کردم دیگه به تمام امال و آرزوهام رسیدم تا چندسال راکد بودم
داستان از این قرار بود که از وقتی من خودم رو شناختم پدرم با حرفاش من رو به این باور رسانده بود یا بهتر بگم من از حرفهای پدرم این برداشت رو کردم که بزرگترین کار یه دختر ازدواج هست، چون همیشه جو خونه اینجوری بود که وقتی
میگفتن فلانی هم دختر داره پدرم میگفت خیلی هم خوب،
میگفتن شاغل شد میگفت به خیلی هم خوب
میگفتن ازدواج کرد یا نامزد شد و… میگفت الهی شکرتتتت، خدایا شکرت ، خدایا همه دخترای مجرد ازدواج کنن
اینجور بود که من فک کردم اگر ازدواج کنم دیگه دستم به کعبه رسیده و دقیقا از زمانی نامزد کردم دیگه متوقف شدم
در واقع من قبلش هم که در فکر و جویای ازدواج بودم هم علنا راندمانی نداشتم چون کلا ذهن من این بود که همه این دانشگاه رفتن و سرکار و شغل و درآمد و… حاشیه اش و یه اصل داریم بنام ازدواج،
میخواستم فرم اهدای عضو پر کنم میگفتم بذار همسر آینده ام پیدا شده ببینم راضی هست یا نه
قصد مهاجرت داشتم و کلی کتاب جمع کردم بخونم و پدرم میگفت تا ازدواج نکنید اجازه نمیدهم بری، البته که اگر قصدک جدی بود تلاش میکردم ولی من قبل از شروع باختم و نشستم گفتم بذار ازدواج کنم بعد، وقتی نامزد کردم به نامزدم گفتم قصد مهاجرت داری نظرت چیه گفت مخالفم، منم گذاشتم تو بقچه و گذاشتمش تو طاقچه
من دقیقا عین کسی بودم که پای پیاده و بی نون و پای برهنه و دست خالی سر یه راهی وایسادم و منتظر بودم کسی با اسب سفید بیاد و من رو ببره و بذاره تو یه جام شیشه ای بقدری که قبله عالم بود برام
رضایتش شرط بود به قیمت به شدن خودم
اصلا یه بتی ساخته بودم ازش
فک میکردم اون اسب سفید من رو بسیاررررر بیشتر از خودم، من رو دوست داره
…..
اما بعد که متوجه شدم اینها فقط ساخته ذهن خودمه مدتها طول کشید تا خودمو پیدا کنم
و اما استاد یه موضوع دیگه که هست اینکه شما به الهامات تون عمل میکنین و هدایت میشین و گام بعدی و…. بهتون گفته میشه
یه مدت هست دنبال فن حرف و مهارتی هستم که آزادی مالی و زمانی بدنبال داشته باشه
یه دلم میگه برو حقوق بخون
به دلم میگه برو gis کار کن
یه فرد میگه برو کارت بازرگانی بگیر
کاملا میفهمم که سلیقه ای عمل میکنم
اصلا اجازه نمیدهم صدای خدا روبشنوم
هر چی میشنوم به یکی از کارهای مدنظرم ربطش میدم
کاملا میفهمم میخوام خواسته ی خودمو تو حرفا پیدا کنم
یادمه استاد تو 12 قدم گفتن که یه سری افراد قرآن رو بی طرفانه تفسیر نمیکنن پ نظر و خواسته خودشون تاثیرش رو میذاره و گفتین زمانی از تفسیر و … جواب میگیری که بتونی بی خیال همه اون چیزایی که شنیدی بشی و بی طرفانه انجام بدی،
من متوجه شدم بی طرف نیستم و هی میپرسم خدایا چرا بهم نمیگی چیکار کنم، در حالیکه فقط منتظر شنیدن خواسته خودم رو بشنوم…
من مدت هاست تصمیم گرفتم فقط روی خودم کار کنم و هر کسی تو مدار خودش هست.
اما چون از دوره 12 قدم گفتید .می خواستم این کامنت رو به عنوان هدایتی از جانب پروردگار در نظر بگیرید،
دوست من ،
من دوره 12 قدم رو تا قدم آخر رفتم و تغییرات زیادی هم در طول دوره تجربه کردم و الان در مدار بالاتر آماده تغییرات بیشتر و پیشرفت بیشتر هستم و میخواستم از اول برگردم دوره 12 قدم رو کار کنم. که متوجه یک ایراد اساسی در خودم شدم.
و اون ایراد در عزت نفس و احساس لیاقت من بود.
برا همین دوره عزت نفس رو تهیه کردم تا بتونم بیشتر و بیشتر شخصیت خودم رو بهبود بدم.
یکی از جملات کلیدی استاد در دوره 12 قدم اینه که “تا شخصیت ما تغییر نکنه اتفاقات زندگی ما تغییر نخواهد کرد”
دوست من ، من درک امروز خودم رو از حرکت در مسیر به شما میگم.
درک امروز من اینه که حرکت در این مسیر و طی کردن تکامل دریافت الهامات گوناگون نیست.
یعنی ما فکر میکنیم باید خیلی رو خودمون کار کنیم تا بعد خدا به ما بگه چکار کنیم و این تفکر از احساس عدم لیاقت میاد.
طی کردن تکامل یعنی اجرای الهامات.
ما باید تصمیم بگیریم و اجرا کنیم.
مشکل ما اینه که عمل گرا نیستیم.
هر چقدر بیشتر تصمیم بگیری و اجرا کنی نتیجه اجرای اون تصمیمات مارو بزرگ تر خواهد کرد.
کسانی موفق می شوند که تصمیمات زیادی میگیرند و اجرا می کنند.
استمرار در مسیر یعنی گرفتن تصمیم و اجرای تصمیمات زیاد.
این یعنی بهبود گرایی، این یعنی تغییر دائمی.
دوست من مشکل ما از نتحیه خودمونه ما تو دو تا موضوع باید پیشرفت کنیم. یکی احساس لیاقت و دومی باورهای توحیدی.
ما قدرت رب رو دست کم گرفتیم که فکر میکنیم خدا فقط از یه راه خاصی میتونه مارو به خواسته هامون برسونه و این تفکر ریشه در شرک داره.
و ما احساس لیاقتمون مشکل داره که فکر میکنیم چیزهایی که تو فکرمونه سلیقه خودمونه و هدایت خداوند نیست.
وقتی وارد این مسیر میشیم و رو خودمون کار میکنیم که نشونه کار کردن رو خودمون اینه که احساسمون خوبه.
دیگه ما روی دوش خداوند و در جریان هدایتیم.
نشونه الهامات خداوند اینه که به ما احساس خوب میده احساس اطمینان و احساس قدرت و… میده.
شما ببین در مورد این موضوعاتی که گفتی در مورد هرکدوم که حس بهتری داری ، همون دقیقا هدایت خداونده و قراره شما رو به موفقیت برسونه.
[به کشتن دشمنان بر خود مبالید] شما آنان را نکشتید، بلکه خدا آنان را کشت. [ای پیامبر!] هنگامی که به سوی دشمنان تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد [تا آنان را هلاک کند] و مؤمنان را از سوی خود به آزمایشی نیکو بیازماید؛ زیرا خدا شنوا و داناست.
و هر کس از هدایت من [که سبب یاد نمودن از من در همه امور است] روی بگرداند، برای او زندگی تنگ [و سختی] خواهد بود، و روز قیامت او را نابینا محشور می کنیم.
خدا همیشه داره هدایتش و میفرسته
همیشه داره هدایتم میکنه
ک اگه نادیده بگیرم ، خودم ضرر میکنم
تو یکی از فایل های صوتی کتاب شکرگزاری راندا برن
ک گوش دادم چند روز پیش
گفته بود
سپاسگزاری =ثروت
همین ب یاد اوردن نتایج ،موفقیت ها ودستاورد های گذشته خودش ی نوع سپاسگزاریه
و هربار ک بیاد میاریم ذهنون هی باور پذیر تر میشه براش ک بازم میشه امکان پذیره
چیزی ک یاد گرفتم اینه ک همیشه ب خودم یلد آوری کنم کارهای قشنگی ک انجام دادم
بدون دیدن آموزش خاصی
فک کن اگه اصولی آموزش ببینم چ میشود زکی
ب قول حامد امیری عزیز
من باید سمت خودم و انجام بدم
قسمتی ک سهم من هست اینه ک حرکت کنم ،توکل کنم ب خداوند و مهارت کسب کنم و ب این شکل کارم و ارزشمند میدونم
و در ازای ارزشی ک ایجاد میکنم پول دریافت میکنم،و ب همین شکل مسائل در دنیا رو حل میکنم و ب سمت ثروت حرکت میکنم
و خداوند همیشه سمت خودش و بی نقص و عالی انجام میده
الهی صدهزار مرتبه شکرت
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
من قبل اینکه شروع کنم ب یاد گیری خیاطی ی چرخ ساده مارشال داشتیم تو خونه ک پایه اش شکسته بود
اون موقع داشتم کتاب صوتی 52 پله تا موفقیت ناپلئون هیل رو ک 10 قسمت کوتاه ازش داشتم رو هرروز گوش میدادم
هیل میگفت :
کار را انجام بده تا توانایی انجامش رو بدست بیاری
از امروز ،از آنجایی ک هستی شروع کن
من گفتم از همین جا شروع میکنم ب یاد گرفتن با همین چرخ ساده شروع میکنم ب خیاطی کردن باهمین چیزی ک دارم الان
و شروع کردم هرروز ی آموزش جدید ،ی نکته ی جدید از خیاطی یاد میگرفتم و امتحانش میکردم
نزدیک 120 پیچ خیاطی فالو کرده بودم و هرروز ب دانسته ها و نکاتی ک یاد میگرفتم اضافه میشد
و چون هرروز این کارو انحام میدادم
ی شوق و ذوق هم داشتم براش
صبح ها باعشق پا میشدم
یادمه تابستون بود ،ظهر ها ک همه خواب بودن من مشغول نوشتن یا یاد گرفتن در مورد خیاطی بودم
ک خواهرم هم دید ک برای خودم ی سری لباس خوشگل دوختم شد مشتری من و کلی پارچه میاورد برام
و من چون سرعتم خیلی کُند بود دیر میدوختم ولی کلی ذوق داشتم
ی الگو رو ی هفته میکشبدم خخخخ
ی لباس و دوهفته میدوختم البته هر روز قسمتی ازش و کار میکردم ک اذیت نشم هم
و پول هم دریافت میکردم
تا اینکه کمتر از یک سال ،فک کنم 8 ماه چرخی ک ارزوم بود و عکسش و از اینترنت گرفته بودم و هرشب باعشق نگاش میکردم
و موقعی ک با چرخ ساده میدوختم تجسم میکردم ک دارم با اون چرخ ژانومه 680 کار میکنم
ک بعد 6 ماه بدون هیچ هزینه ای خدا بهم هدیه داد
میز اتو،اتو،اتو سرد،دستگاه پانچ
کلی نخ های رنگی ،کِش ،و دکمه های فلزی خوشگل
اصن باورم نمیشد ک ب راحتی و آسونی چرخم واقعی شد و داشتم باهاش دوخت میزدم
پیج اینستا زدم کارهایی ک دوخته بودم و خودم میپوشیدم و فیلم میگرفتم پست میزاشتم
چقددد شور و شوق داشتم براش
تا اینکه گفتم فایده نداره چندین استاد و پبگیری کنم میخوام ی استاد خوب داشته باشم و اصولی یاد بگیرم
درخواست دادم ب خدا و منتظر نشانه ها بودم
ک یکی از پیج هایی ک داشتم ی دوره رایگان کیمونو گذاشت تو 4 قسمت 1ساعته
واقعا فوق العاده بود قلبم میگفت این همون استادیه ک میخواستی
ک بدون تردید رفتم و اولین دوره رو ک اتفاقا هم تخفیف خورده بود ب قیمت 450 تومن خربدم ک فیلم ها روی سایت بودکلی فیلم آموزشی بسیار عالی و دقیق ک کیف میکردی از نکاتی ک میگفت
3 ماه روش کار کردم هرروز صبح ساعت 9 یک فیلم میدیدم
و مبنوشتم تو دفتر و الگوی اون رو میکشیدم
بدون استثنا
و چقد مهارت من عالی ترشد و چقد کیفیت کارم بالاتر رفت
تا یکسال ک مسلط شدم روی دوره بالاتنه
هدایت شدم ب اینکه دوره مجلسیش و بگیرم ،ک بازم پولش و نداشتم توسط داداشم برام خریده شد
ولی چون ابزار کار مجلسی و نداشتم مث
مانکن، چرخ راسته،سردوز
و..
میگفتم چطور اینارو بخرم ،من ک پول ندارم
من ک مغازه ندارم ،چطور بدوزم
اگه دوختم کجا بفروشم
گفتم میرم کار میکنم وسایل و میخرم
ک چنتا کارو امتحان کردم
و کلا از فضای کار خودم دور شدم
از اموزش دیدن
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
اینکه من خلاقم
من خلق میکنم
من خالق زندگی خودمم
من توانایی و استعداد زیادی دارم هرچی و آموزش ببینم خیلی زود یاد بگیرم خیلی عالی
میتونم بدوزم
من استعداد زیادی دارم تو خیاطی ک با آموزش دیدن خییلی عالی تر میشه کارم
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
من قدرت خلق زندگی خودم و دارم
خدا داره فقط ب فرکانسهای من پاسخ میده
و میگه
بخواه تا اجابتت کنم
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
دیدن فیلم های آموزش مجلسی
و بیشتر فکر کردن ب خواسته هام و اینکه اگه ی بار تونستم بازم میتونم
با سلام و احترام
داستان امروز من خیلی شبیه به داستان منصوره جان هست. با صحبتی که استاد داشتند من هم میخوام بنویسم تایپ کنم و به یاد بیارم یگانه ی سال 1397 در سن دقیق 23 سالگی رو
داستان ازینجا شروع شد: من لیسانس رشته ی برق بودم این رشته رو تحت تاثیر یکی از دایی هام انتخاب کردم و فقط چون فکر میکردم بچه زرنگ ها میرن این رشته بدون علاقه دقیقی… دربین دوران لیسانس متوجه بودم که خود درس های تئوری رو دوست دارم ولی چیزی در این رشته نیست که قلب من رو مشتاق کنه …با این حال تشنه و تشنه ی استقلال مالی بود…برخلاف منصوره جان پدر من نه تنها اجازه ی کار نمیدادند بلکه هیچ ساپورت مالی ای هم نمیکردند و من حتی هر ترم فقط به این واسطه که تخفیف شهریه داشته باشم شاگرد اول میشدم و بازهم من هیچ صفر تومن هم پول توجیبی نداشتم…زمان لیسانس خیلی ایندر و اوندر زدم تا شغلی پیدا کنم ولی چون رشتم کمی مردانه بود در هرمحیط کاری ای بالاخره مرد هم وجود داره و با ترس و لرز به پدر میگفتم و مخالفت شدید میشد…به اندازه یک ترم کار اموزش بچه های کنکوری رو در محیط دخترانه پیدا کردم که با یک اعتماد به نفس به شدت پایین بود و به شدت روی درس های نمرات اون ترمم تاثیر گذاشت…اما من میخواستم به هر نحوی شده پول در بیارم…تا زمانی که هنوز پروژه لیسانسم رو تمام نکرده بودم که متوجه شدم شرکتی که یکی از اقوام خانوممون داخلش کار میکنه نیاز به کارمند جدید داره هنوز لحظه ای که متوجه شدم و توی چشمام جرقه خورد رو یادمه همونجا گفتم من میام هرچی اون بنده خدا فامیلمون گفت مگر نمیخوای بری ارشد گفتم نه اونم میرم ولی کارم میخوام بکنم…خلاصه پدرجان به واسطه اون فامیل به من اجازه کار درین شرکت رو داد و من با چه شوووور و شوقی وارد شدم هنوز برام عجیبه یگانه ی اونروز ها و همیشه قبل از شنیدن صدای امروز شما استاد فکر میکردم من هیچ وقت دیگه نمیتونم اون یگانه ی سال 97 باشم…چنان شور و شوق برای پیشرفت داشتم و چنان دقیقا 8 ساعت کاری رو کار میکردم و سعی میکردم همه چیز همه چیز رو یاد بگیرم از کار تمامی کارمندان اون شرکت من کمی میدونستم و اگر اون افراد روزی نبودند من میتونستم به خوبی کاور کنم…اگر یک روز مرخصی میگرفتم همه چیز گره میخورد درصورتی که من کوچیکترین عضو اون شرکت بودم…تاریخ ها دقیق یادم نیست ولی حدود 6 ماه در جایگاه اول شعلیم کار کردم با تعهد زیاد …یادمه حتی اگر کار خودم تموم میشد به بقیه میگفتم که من کارم تموم شد شما چه کاری دارین من کمکتون کنم! در فضای کارمندی این اخلاق خیلی خنده داره چون اغلب افراد اونجا سعی میکردن کار خودشون رو هم لفت بدن و بزارن برای فردا یا خودشون رو بیخودی مشغول نشون بدن…بعد ازون با جسارت رفتم داخل دفتر رئیس شرکت و درخواست کردم من میخوام برم بخش فروش…اصلا برام مهم نبود چقدر میترسم. یک جسارت بزرگی درونم بود که همش میگفتم من میتونم هرررکاریو یاد بگیرم…اون موقع بهتر شدن ارتباطاتم و اینکه بتونم از شخصیت خجالتی و گوشه گیرم بیرون بیام به شدت برام اهمیت داشت…رئیش قبول کرد…اوایل کار فروش من باید فروش تلفنی انجام میدادم باید زنگ میزدم به بخش اتاق عمل بیمارستان ها و به سرپرستار اتاق عمل وسایل تجهیزات پزشکی که داشتیم رو معرفی میکردم و شمارش رو میگرفتم و براش کاتالوگ میفرستادم…نمیدونین چند بار زنگ میزدمو قطع میکردم …نمیدونین چند بار گوشی رو سرپرستار میگرفتو من صدام درنمیومد…چند بار اصلا نمیدونستم چی بگم…هرکار میکردم موقعی که گوشی دستم بود یادم نمیومد چی باید میگفتم برای همین تمام حرف هام رو روی یک کاغذ نوشته بودم و از روی اون میخوندم حالا فکر کنین سرپرستار یکی از شلوغ ترین افراد اتاق عمله و نود درصد مواقع گوشیو قطع میکردن…یادم نیست چند تا اون موقع توسنتم شماره تلفن بگیرم یا اصلا چیزی به واسطه ی من فروش رفت یا نه ولی یادمه هربار بعدی که شماررو میگرفتم چشمامو میبستمو دکمه تماس رو فشار میدادم و هربار میترسیدم تا کم کم این ترس کمتر شد…هیچ وقت اونطور ها از بین نرفت ولی الان وقتی زنگ میزنم به هرکسی به فامیل شوهرم که باهاشون رودرباسی دارم به خوشگل ترین و با اعتماد به نفس ترین شکل ممکن حرف میزنم…بعد ازون شغل بازاریابی تلفنی من رفتم درمیدان باید میرفتم بیمارستان های شهرمون و حضوری با سپرستارها صحبت میکردم چقدر تا دم در رفتم و ترسیدم و برگشتم چقدر توی راه خودمو میخوردم و با خودم کلنجار میرفتم اونجام یک فروشایی داشتم خیلی نبود ولی به شدت خوشحال بودم که من یک تاثیری…. بعد ازون شرکت شروع به تولید محصولات خودش کرد و اینبار نیاز داشتن به کسی که بتونه براشون پروانه محصول بگیره و تکنیکال فایل بنویسه که یکجورایی شناسنامه محصول بود با کلی جزعیات ریز و درشت وقتی دیدم به همچین کسی نیاز دارن منکه متوجه شده بودم ادم فروش نیستم و این مدت هم فقط بابت کار روی بهبود روحیات و روابطم رفته بودم دوباره درخواست دادم به رئیس که میخوام من این ادم جدید بشم…رئیس پرسید میدونی تکنیکال فایل چیه گفتم نه ولی یاد میگیرم…عاشق اعتماد به نفس اون موقعمم تقریبا حدود 5 سال پیش میشه و شاید سال سوم از بودنم توی اون شرکت من عنوان جدید R&D رو گرفتم خیلی چیزا یاد گرفتم توی اون زمان یادم نیست ولی حدود بالای 8-10 تا محصول تکنیکال فایل نوشتمو برای همشون پروانه گرفتم کلی اداره رفتم و بالا پایین کردم تا ثبت شدن هر روز یک چیزی تصاد میخورد و من کمی اون رو بهبود میدادم و فکر میکردم دیگه تمومه و باز هزارتا ریزه کاری دیگه…اون موقع ها فکر میکردم هیچ وقت نمیشه من برای یک محصولم بتونم پروانه بگیرم ولی شد…این داستان یگانه از طرفای شهریور 97 تا سال مهر 1400 که دیگه شرکت برام پر تضاد شده بود نبود ازادی زمانی و حتی مالی ….
و ازونطرف عشق زیاد به درس و دانشگاه و حسرت کسایی که ادامه تحصیل دادن و حالا فهمیدن عشق واقعیم که ترکیبی از مهندسی و پزشکی بود منو به سمت استعفا و شروع خوندن ارشد هدایت کرد
رها کردن چیزهایی که سالها براشون زحمت کشیده بودم سخت ترین کار دنیا بود ولی میدونستم توی اون زمان اگر تغییر نکنم خواهم گندید…جالبه منم اون موقع کتاب چه کسی پنیرم رو جابجا کرد رو خوندمو دیگه کم کم تصمیم رفتن برام واضح شد…اون موقع ها اوایل کارم فکر میکردم باید من انقدر خوب کار کنم تا شرکتمون موفق بشه و من به واسطه شرکت بتونم جایگاه خوبی داشته باشم ولی اواخر سالهای کارمندی خسته شده بودم ازینکه تلاش من به من هیچ کردیتی نمیده و به شدت درگیر احساس کمبود لیاقت شده بودم و نیاز داشتم دیگران تاییدم کنند که در 100 درصد مواقع هیچ تاییدی هم دریافت نمیشد که بماند به خاطر شرکم تو سری هم میخودم
سال 1400 وارد ارشد شدم و میخواستم همه جوره از همون اول یک فوندانسیون خوب بسازم با انگیزه صد وارد رشته ای شدم که متفاوت از لیسانسم بود و من 3 سال اصلا هیچ درسی نخونده بودم از همون روزهای اول شروع کردمبه اموزش دیدن ولی همه چیز برام شبیه زبان چینی بود…همون ترم اول اما با فردی اشنا شدم که هم مسیر بودیمو شروع کردیم به کارکردن روی خودمون و یادگیری برای مقاله دادن …فکر کنین ما از ترم یک شروع کردیم و شبانه روز تلاش میکردمو میتینگ میزاشتیم و یاد میگرفتیم و نمیشد که نمیشد هیچ استادی هم حاضر نبود با ما مقاله بده … همه میگفتم تاحالا چه مقاله هایی نوشتی و هیچ کس حاصر نبود به ادمایی که تازه واردن کار کنه…خلاصه خیلی عجول بودیمو البته پر شور و شوق و هرموضوعی که دستمون میومد رو تبدیلش میکردیم به مقاله و اماده اماده میدادیم به اساتید تا اجازه بدن اسمشون رو روی مقاله بنویسیم به عنوان استاد نویسنده مسئول…هربار که ناامید میشدیم یادمه یکیمون اون یکیو میاورد بالا و کلی حرفای انگیزشی میزدیم از ایندمون که خیلی روشنه توی بهترین دانشگاه های دنیا…اخرای دفاعم بود که با اشنایی با یک استاد جدید از یک دپارتمان دیگه تموووم مقالاتی که نصفه نیمه نوشته بودیمو همرو با هم فرستادیم مجلات مختلفو یکی بعد از دیگری چاپ شدن حدود 14-15 مقاله شد از دوران ارشدم…البته بگم من از همون رو اول ارشد چون با این همکارمون اشنا شدمو برنامه نویسیش خیلی خوب بود به خاطر مقایسه هرکار کردم نتونستم برنامه نویسیم رو خوب کنمو هربار این مقالات چاپ میشد به من هیچ احساس ارزشمندی ای نداد بیشتر با هربار چاپ شدن ذهنم تکرار میکرد منکه کاری نکردم بقیه به من لطف کردن اسممو نوشتن درصورتی که میدونم چقدر تلاش کردم براشون…بماند…اخر سال 1402 با کلی تجربه ارشد گرفتمو بعدش شروع کردن به اپلای کردن به کشورای مختلف برای مهاجرت و خوندن دکتری
به قول منصوره عزیز الان که حدود 9 ماه هست مهاجرت کردم هیچ خبری ازون یگانه پر شور و هیجان و پر از جسارت که میگفت من میتونم میرفت کارو به یک جایی میرسوند نیست تموم وجودم ترسه و هرکاری میخوام بکنم باید ساعت ها بشینمو یخ هاییی که به دستو پام بسته شدن رو باز کنم…
استاد میگن یگانه الان هم همون یگانه سال 97 هست اما به شدت توحیدی تر به شدت عاقل تر و با عرضه تر باید همون روند و مسیر رو برم که اون سال ها با جسارت قدم برداشتم همون انگیزه برای رشد
توی همون ایران همون شهر هم من با کلی مسائل روبرو بودمو همشو حل کردم از پدرم از راه دور از هزار و یک نابلدی که با انگیزه یادشون گرفتم پس چرا الان که اینجام میگم نمیتونم؟ پس چرا یگانه اینجا اینقدر میترسه و مثل یگانه سال 97 نیست که چشماشو ببنده و زنگو بزنه و مجبور کنه خودش رو به حرف زدن؟!!!
امیدوارم با یاداوری اون روزها بتونم دوباره خودم رو پیدا کنم…
با سپاس و احترام فراوان
یگانه
به نام خداوند جان آفرین
حکیم سخن بر زبان آفرین
سلام استاد گرامی، خانم شایسته و دوستان همفرکانسی
سپاسگزارم از شما استاد گرامی
نکته ای که منصوره عزیز در این فایل ترمز من هم هست
من در یک حوزه کاری قبلی خیلی خیلی موفق شدم و در یک زمان بسیار کوتاه توانستم مدارج موفقیت را طی کنم و حالا از اون حوزه کاری خارج شده ام اما در حوزه کاری جدیدی که وارد شده ام هنوز نتوانسته ام به موفقیت چشمگیری برسم.
همیشه برای من سوال بود که چگونه می توانم در این مسیر هم مثل مسیر قبلی موفق شوم
اصلا برای من یک مشکل خیلی بزرگی بود
و در این فایل پاسخ واضح و ایراد بزرگ کار خودم را پیدا کردم .
من به این حوزه کاری علاقه دارم ولی نمی دانم به چه دلیل آن شور و شوق آن زمان را برای رسیدن به موفقیت ندارم؟
شاید علاقه و شور شوق به نظر نزدیک به هم باشند و یا شاید هم بگوییم که یکی هستند
ولی به نظر من که نه
این دوتا با هم خیلی متفاوت هستند
من امکان داره به یک موضوعی علاقه داشته باشم ولی شور وشوق حرکت کردن در مسیر تحقق اون خواسته خودم را نداشته باشم.
همین شرایطی که من الان دارم
من آن عطش سوزانی که در شغل قبلی ام داشته که سوخت حرکتی من شده بود را در این شغل جدید ندارم و به همین دلیل هم سرعت رشد من خیلی کند شده است.
من علاقه دارم ولی شور و اشتیاق سوزان خیر
این است ایراد کار من
من باید شور و اشتیاق سوزان را در خودم ایجاد کنم .
باید اگر می خواهم در این کار هم مثل قبل موفق شوم از همان روش و کار قبلی حرکت کنم و این بهترین روش است برای من .
الهیی شکرت ای رب من که پاسخ به آن سوالی که مدتهاست در این ذهنم پاسخی پیدا نکرده بودم را اینجا یافتم.
من فکر می کنم که باید یک اهرم رنج ولذت در این مورد برای خودم درست کنم تا این حالت در ذهن من تغییر کند.
اگر دوستان تجربه مشابهی یا روشی دیگر دارند خیلی خوشحال می شود به بنده اعلام نمایند.
خدایا شکرت
الهی شکرت
در پناه الله یکتا شاد باشید و سربلند
خیلی خوب بود کامنتتون
.آره دقیقا همین خیلی مهمه
علاقه داشتن موتور حرکته که باید روشن بشه و شور و شوق و اشتیاق دااشتن میشه سوختش
وگرنه فقط با علاقه بدون حرکت هی داریم درجا میزنیم.
منم نوشتم و جالبه اونوقتا با قانون آشنا نبودم ولی دقیقاااا باور به تواناییهام و شور و شوق رو در اونچه اونوقت بهش علاقه داشتم داشتمش و کلللی حرکت رو به جلو و نتیجه ها و هدایت ها گرفتم پش قانون همیشهههه بوده و هست.
مهم خودمونیم که اجرایی کنیم
احساس لیاقت
باورای درست
شور و شوق
حرکت
عمل
نشانه
هدایت
نتیجه
با سلام خدمت استاد عباس منش عزیز و دوستان عزیزی که با ایمان و باور درست قدم برداشتن برای تغییر
گر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
* بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
من الگویی که در گذشته داشتم و نتیجه داد حدودا سال 1389بی کار بودم با یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم مغازه ای را بگیریم و سوپرمارکت راه اندازی کنیم ولی از نظر مالی هر دو ما صفر مطلق بودیم ولی ی حسی داشتم که مثل این بود که پدر پولداری دارم و به من گفته که تو برو پیدا کن مغازه مورد نظرتو الباقیش با من با ی حس عالی و قدرتی ما دنبال مغازه میگشتیم و تونستیم ی مغازه تو منطقه جهانشهر کرج پیداکنیم که منطقه خوب کرج حساب میشه و صحبتی که ما با صاحب مغازه کردیم این بود که پول ما 20 روز اینده ازاد میشه و ما میتونیم قرارداد ببندیم از طریق برادر دوستم که در یک قرض الحسنه بومی فعالیت میکرد پیشنهاد شد که فلان بانک بدون محدودیت زمان وام میده ما به بانک رفتیم و شرایط و پرسیدیم و شروع کردیم از لیستی که تهیه کرده بودیم از افراد فامیل و دوستان پول قرض گرفتیم ولی برای ضمانت اشخاصی که مد نظر داشتم هیچ کدوم حاضر به ضامن شدن نبودن من این مسئله رو به چندتا از دوستام گفته بودم که نیاز به ضامن دارم ی روز یکی از دوستام بهم زنگ زد که دفتری هست تهران که میتونی ضامن کارمند و کاسب با درصدی از وامت بخری من نیاز به دوتا ضامن داشتم که این دونفر وقتی من به اون دفتر مراجعه کردم و مسئلمو مطرح کردم بدون هیچ سوالی مشتاقانه اومدن برای ضمانت و تمام این مسیر و من رفتم یعنی مثل این بود که مسئول بودم که در شرایط فقط حضور داشته باشم و هیچ کاری انجام ندم و قبل از 20 روز من کارهام انجام شد و مغازه رو گرفتی که از همین الگویی که از این تجربه بدست اوردم برای بعد از راه اندازی مغازه که مستاجر قبلی هم سوپرمارکت داشت و رفتار نامناسب و اجناس بی کیفیت و تاریخ گذشته داشت تو اون محله معروف بود استفاده کردم و تونستم درامد روزانمو از شبی 80 هزار تومن سال 89 به فاصله یک ماه به شبی یک میلیون سیصد هزارتومن برسونم
* امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
امروز ایمانم به خدا که طی این سالها کم رنگ و کمرنگ تر شده را باید قوی ترش کنم این حس اعتماد که تو برو من درستش میکنم باید تو وجودم ایجادش کنم از قضاوت کردن و ترس و شک دست بردارم
* اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
من چند روزیه که دارم روی قوی کردن ایمانم کار میکنم و تاثیر هم داشته از حال خوبم و اتفاقهایی که برایم رقم خورده متوجه میشم
گام 5، روز 22
سلام به استاد عزیزم و به مریم جان شایسته
سلام به همه دوستای هم مسیر و سلام به منصوره جان عزیز دل که در پناه خدا باشه هرجا هست
چقدر داستان منصوره جان inspiring و آموزنده ست
چقدر آدم نیاز داره همش اینا رو بشنوه هی تکرار کنه هی دوباره بشنوه
اما تمرین
یه موفقیت بزرگی که قبلا داشتم، خیییلی قبلنا، چندین سال قبل از آشنا شدنم با استاد، بیشتر از بیست سال پیش بود، وقتی پسرم تقریبا سه سالش بود و من حدود 23-24 سالم، تصمیم گرفته بودم درسمو ادامه بدم و لیسانسمو بگیرم…
من تقریبا 19 سالم بود ازدواج کردم و دانشگاه نرفته بودم، بلافاصله هم بچه دار شدم، ولی بعد از بچه دار شدنم دلم میخواست درس بخونم، اونموقع سمیه سال سوم لیسانس بود و یاسمن هم اگر اشتباه نکنم سال آخر دبیرستان، و داشت آماده میشد برای کلاسای کنکور و اینا برای سال بعد… خلاصه یه جورایی این فکر هم که خواهرام همه دانشگاه رفته باشن و من نرفته باشم خیلی اذیتم میکرد، ضمن اینکه خودم دوس داشتم درس بخونم، ولی اون عامل هم چون تو ذهنم برام مهم بود خیلی تاثیرگزار بود. عامل بعدی هم این بود که دوس داشتم در آینده پسرم مامانش دانشگاه رفته باشه…
البته که قطعا به این معنی نیست که دانشگاه نرفتن و مدرک دانشگاهی نداشتن واقعا بد باشه یا مهم باشه، ولی برای من، تو ذهن من اونموقع اینجوری بود و اینا خیلی مهم بود، و میخوام بگم هرچی تو ذهنمون مهم باشه تاثیرش رو میذاره
انقدر این خواسته رو میخواستم که با اون وضعیت زندگی نابسامانی که داشتم، با یه پسر سه ساله، چندماه مونده به کنکور، شروع کردم به خوندن و یکی دوتا کلاس هم ثبتنام کردم و کنکور دادم و با رتبه 66 دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم،
زبان و ادبیات انگلیسی، هم انگلیسی رو خیلی دوست داشتم، هم شرایطی نداشتم که بخوام یه رشته ی تخصصی و علمی و سنگین بخونم، اصن علاقه ای هم به رشت ی خاصی نداشتم، نمیدونم شاید وسط اون کارزار زندگیم اصن وقت نمیکردم علاقه داشته باشم!
البته که همین ادبیات انگلیسی رو خیلی دوست داشتم و چقدر هم لذت بردم از خوندن این رشته، تو اون دانشگاه زیبا و مجستیک و بهشتی:)
هنوزم وقتی اینو مرور میکنم کلی کیف میکنم
و اینکه با چه تلاش و همتی اون 4 سال رو با موفقیت گذروندم و لیسانسم رو گرفتم
میگم با چه تلاش و همتی چون وضعیت زندگی قبلی من خیییلی داغون بود، و به خاطر باورهای اونموقعم، من همش فقط سعی میکردم زندگیم رو حفظ کنم، حالا اون وسط دانشگاه هم میرفتم
خدایا هزار مرتبه شکرت برای کمکت و برای این موفقیتِ معجزه وار
دوباره یه موفقیتِ خیلی قدیمیِ دیگه گواهینامه گرفتنم بود
الان که فکر میکنم اونم بیشتر عامل و انگیزه ش این بود که یه دفه همه دور و وریام، خواهرم، خالم، دختر خالم، شروع کردن کلاس رانندگی رفتن و اقدام برای گواهینامه، منم رانندگی خیلی دوس داشتم اما خییییلی هم میترسیدم، ینی الان باورم نمیشه اصن ینی چی آدم بترسه از رانندگی، خیلی برام خنده داره، ولی یادمه واقعا از پشت فرمون نشستن و روندنِ ماشین میترسیدم
ولی اونم انجام دادم، اونم نه در طولانی مدت و یکسال طول دادن و اینا، دو سه ماه کلاس رفتم و تمرین کردم و دوبار امتحان دادم و گواهینامه م رو گرفتم
الان که دقت میکنم میبینم انگار هرکاری کردم کلا از حسودیِ بقیه کردم:)))
کلا دوس نداشتم از بقیه عقبتر باشم
بعدنا عاشق رانندگی شدم، آخی بادش به خیر یکی از تفریحاتم تو تهران رانندگی و آهنگ کوش دادن و به قول اونجا دور دور کردن بود
دست فرمونم هم خدایی عالی بود، هرجا مجالی بود ویراژم میدادم!!!
اینجا تو کانادا هم خب دوباره باید امتحان میدادیم برای گواهینامه و believe it or not, رانندگی و قوانین اینجا خییییلی با ایران متفاوته
اینجا هم 4-5 ماه بعد از اومدنم امتحان دادم و دفه اول قبول شدم
خدایا شکرت چقدر مرور موفقیت ها حس خوبی به آدم میده
خب حالا بخوام همون الگویی که برای این موفقیتها استفاده کردم تو هدف فعلیم کپی کنم،
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
اولا که به شدت میخواستم اون خواسته ها رو، درخواستم خیلی قوی بود
بعد اونموقع خب اهرم رنج و لذت و اینا بلد نبودم، ولی الان که فکر میکنم میبینم لذت رسیدن به اون خواسته خیییلی برام بزرگ و باارزش بود، ینی واقعا تو ذهنم به رنج زحمت کشیدن برای رسیدن بهش میرزید، و یه اشتیاق شدیدی هم براشون داشتم
که نیروی محرکه میشد و منو به تلاش و خرکت وامیداشت
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
برای هدفِ فرانسه و pr:
میدونم که این pr رو واقعا میخوام، میدونم که تو کانادا واقعا حس belonging دارم و دوس دارم اینجا بمونم و زندگی کنم، میدونم که راه رسیدنم، فعلا، خوندن فرانسه ست، کارِ سمت من خوندن فرانسه ست، پس من باید زمان بذارم و همچنان فرانسه خوندن رو ادامه بدم، شل کن سفت کن نکنم، طبق برنامه ریزی قشنگ و منطقی و هدایتی که با کمک خدا کردم و خوب هم پیش رفتم ادامه بدم
فکر کنم باید اهرم رنج و لذت رو برای این بنویسم و بذارم جلو چشمم، چون واقعا برام مهمه
در مورد خواسته ی کار بهتر هم همینطور، کلا این اهرم رنج و لذت رو من دست کم گرفتم و باید بیشتر ازش استفاده کنم
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
نوشتن اهرم رنج و لذت برای این دوتا هدف و خواسته ی مهم:)
خدایا شکرت
چقد خوب بود، چه حس خوبی بهم داد نوشتن این کامنت
دو سه روزه هی میگم باید وقت بذارم بشینم برای این گام کامنت بنویسم، تو ذهنم سخت و بزرگش کرده بودم
الان به همین راحتی به همین خوشمزگی نوشتم
همه چی همینه،
تو پای در راه بنه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید کرد
خدایا شکرت هزار مرتبه
شکرت برای این سایت
شکرت برای چله م
شکرت برای پلن ها و هدایت هات
شکرت برای اتفاقایی که این چند روزه داره میفته، تیکه های پازلی که تو چیدی داره کم کم دور هم جمع میشه
کمکم کن هدایت تو و نشانه های تو رو ببینم و بفهمم و عمل کنم
کمکم کن نخوام پازل رو به زور اونجوری که خودم میخوام بچینم
من به پازل چیدن تو ایمان دارم
به هدایت تو و پلن های تو ایمان دارم
خدایا عاشقتم برای آرامش قلبی که هروقت نیاز دارم بهم میدی
خدایا آخیش اللهم آخیش:)
دوباره ازون وقتاست که دلم میخواد خدا رو بغل کنم
سلام
خوبی عزیزم
ممنون که کامنت گذاشتی و من با خواندن کامنتت خیلی لذت بردم و خیلی تحسینت کردم
و واقعا از اینکه به خواسته هات رسیدی و به این زیبایی نوشتی جوری که من تصور می کردم تمام لحظاتت را و همه رو قدم به قدمت تحسین می کردم و از اینکه صادقانه گفتی از روی حسادت با بقیه حرکت کردی لذت بردم چون منم وقتی به پیشرفتهام دقت می کنم خیلی هاشون بخاطر همین حسادت بود اما حسادت ما با حس خوب بوده چون باعث پیشرفتمون شده اگر حسادت با حس بد باشه باعث پیشرفت نمیشه
Good luck
Dear 🫡🫡🫡🫡🫡
به نام یگانه ی خالق
استاد جانم سلام
استاد زمانی که میخواستم از لحاظ مالی رشد کنم سور و اشتیاق وصف ناشدنی داشتم
دیوانه وار فقط به بهبود مالی ام فکر میکردم و بالاخره اتفاق افتاد
ولی یک سری تضادها اومد که من حلشان نکردم و هی تکرار شد و من فرسوده شدم.
برای همین پیشرفت مالی ام با شیب کمتری پیش رفت و میره
با این فایل به خاطر آوردم اون حس ها را، اون اشتیاق ها را
البته که به خاطر کنترل ذهن دایمی ام هنوز هم در مدار پولهای خوب هستم ولی من بهترش را فراوان ترش را میخوام .
که در مسیرشم که نشانه های تو راهه
امید بخدا
به نام خدای هدایتگر به مسیر درست
خدایا سپاسگزارم که یک گام شگفت انگیز دیگه از پروژه تغییر را برداشتیم.
امروز میدونستم که گام پنجم منتشر میشه. بعد که اول متن این گام رو خوندم و سپس فایل رو که گوش دادم باورتون نمیشه مات و مبهوت از اینکه چطور خداوند داره قدم به قدم به من جواب درخواستهام رو میده. من اعتقاد دارم هر درخواستی از خداوند داشته باشم، هر سوالی که داشته باشم در زمان و مکان مناسب و با آدمهای مناسب و به بینهایت طریق پاسخ من را میده. من اینطور رابطهام را با خداوند شکل دادم. و این باور منه.
بعد حالا که دارم نگاه میکنم میبینم گام پنجم هم یک تکه دیگه از این پازل را تکمیل کرده. من از اول این پروژه ایمان داشتم که همه ما هدایت شدیم. و حالا اینجا هستیم تا به این هدایت عمل کنیم که نه ترسی داشته باشیم و نه غمی.
داستان منصوره عزیز را که گوش دادم دیدم که باز هم چقدر شبیه بود به شرایط حال حاضر من. اصلا شما فکر کنید 5 قدم از این پروژه را برداشتیم و داستان هر فرد در این فایلهای گفتگو انگار هر کدام یک قسمتی از داستان مسیر من بودن. از بهنام، سعید، رزا، منصوره و بقیه دوستان هر کدام به صورت مجزا یک قسمت از تجربه من بودن. یک قسمت از داستان زندگی من بودن. چطور میشه؟ چطور میشه تجربه هر کدام را که گوش میدم به خودم میگم عه این داره در مورد من صحبت میکنه. به همین دلیل ما در جهان فیزیکی و مرزها زندگی نمیکنیم، ما در مدارها داریم زندگی میکنیم.
الان در این قسمت تجربه منصوره عزیز رو گوش دادیم که راجع به مهاجرتش به ایتالیا و سپس از صفر شروع کردن بود. ایشون در ایران به بهترین در کار نقاشی تبدیل شده بودن. بعد میرن ایتالیا و شرایط طوری دیگه رقم میخوره و دنبال جواب سوالشه. این سوال که چیکار کنه که دقیقا همون شور و شوقی رو داشته باشه همون موفقیتهایی رو بسازه که در ایران ساخته. بعد استاد عباسمنش پاسخی را بهشون میدن که در عین حال که ساده و دقیق هست، بلکه ایمانی هم برای شروعی دوباره میسازه. پاسخ استاد عباسمنش باورهایی رو میسازه که دوباره با ایمان حرکت کنم.
پاسخ اینه که منصوره عزیز و البته خود من که الان دیگه همون تجربه منصوره هستم، باید موفقیتهای پیشین خودم رو بارها و بارها مرور کنم. بنویسم و در موردشون با خودم صحبت کنم. و اتفاقا این همون کاری هست که در شروع موفقیتهام با هر بار بهبودهای جزئی انجام میدادم. این خودش همون باور و همون تمرینی هست که انجام میدادم. با هر بار بهبود روزانه به خودم اعتماد به نفس میدادم، به خودم یادآوری میکردم که من چقدر توانمند هستم و چقدر در حال پیشرفت هستم. این کار باعث میشد که بیشتر به موفقیتهام توجه کنم و طبق قانون که به هر آنچه توجه کنی از جنس همون وارد زندگیت میشه، روز به روز هم موفقیتهام بیشتر و بیشتر و در مسیر تغییر و رشد جهان حرکت میکردم. درسته؟ یعنی این دقیقا همون کاری بود که انجام میدادم. درسته من مثلا زمانی که به شهر جدید مهاجرت کردم واقعا صفر و دست خالی بودم، ولی شروع کردم، با ایمان با باور به اینکه میشود. میشود موفقیتهای بزرگ ساخت، میشود و امکانپذیر هست که من به استقلال مالی برسم، به خوشبختی و آزادی برسم. بعد همینجوری با هر اتفاق خوب و نکته مثبت کوچیک که اتفاق میافتاد شروع میکردم رگباری به تحسین کردن این موفقیت کوچک. از هدایت خداوند سپاسگزار بودم و به نشانههای مثبت توجه میکردم، به هدایتها توجه میکردم، به الهامات هر چند کوچک عمل میکردم. بدون اینکه بپرسم چطور و از چه مسیری: قدم برمیداشتم، میرفتم تو دل ترسهام. حرکت میکردم. باور داشتم که جهان به شجاعان نه تنها پاسخ میدهد بلکه پاداشهای عظیم میدهد. این باور رو داشتم که هر چقدر من به دل ناشناختهها حرکت کنم و با باور اینکه میشود حرکت کنم جهان درهای جدید رو به روی من باز میکنه. واقعا این باور رو داشتم و نتیجهاش رو هم دیدم.
بعد همینجوری بدون اینکه بدونم اصلا ممنتوم چی هست، الان که دارم فکر میکنم میبینم من در یک ممنتومی قرار گرفته بودم که همینجوری اتفاقات خوب و عالیتر میافتاد. آدمهای جدید، شرایط جدید، ایدههای جدید، نعمتهای بیشتر همینجوری بیشتر و بیشتر وارد زندگی من میشد. واقعا دوران طلایی زندگی من بود. تازه با استاد عباسمنش آشنا شده بودم، دوره 12 قدم رو استارت زده بودم و همینجوری با آگاهیهاش پیش میرفتم و هر چه که استاد در این دوره میگفتن بدون مقاومت و چشم بسته قبول میکردم چون به استاد عباسمنش و اون ایمانی که در من ایجاد شده بود اعتماد داشتم. این رو هم بگم که خیلی خیلی بیشتر متوکلتر و تسلیمتر بودم به هدایتهای خداوند.
تا به اینجا، هر چه که در متن بالا نوشتم، همون الگوی موفقیتی هست که میخواهم در چالش امروزم کپی پیست کنم. دقیقا همینکار را میکنم. میرم و به قدم 12 رجوع میکنم. همون آگاهیهایی که برای من زندگی ساز بودن. همون آگاهیهایی که من از اول ساخت. بنیان فکری و باوری من رو تغییر دادن. البته خیلی بیشتر میتونم بنویسم. که اشاره میکنم و مینویسم. الان و در کامنتها و گامهای بعدی پروژه. این مسیری هست که ادامه داره و نقطه پایانی نیست. و من باید هر روز روی خودم کار کنم و این کار و این تمرین رو نه تنها الان بلکه هر روز انجام بدم.
بعد سوال اول تمرین این قسمت میگه: بنویس کدام باور آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
اگه بخوام جواب این سوال رو در یک جمله کوتاه بدم و سپس توسعهاش بدم اینه: باور به هدایت خداوند. همون باورهایی که از جنس توحید و یکتاپرستی هستند. همون باورهایی که از این جنس هستند که تنها یک قدرت و یک نیرو در جهان وجود داره که کل کیهان و جهان رو داره مدیریت میکنه و این نیرو داره به فرکانسهای من پاسخ میده. پس من سمت خودم را انجام میدم و حرکت میکنم و قدم برمیدارم، بعد این خدا مثل یک سیستم دقیق و صحیح و بدون خطا به فرکانسهای من پاسخ میده. به فرکانسهایی در من پاسخ میده که ایمان رسیدهاند. فرکانسهایی که به ایمان برسند شما را به حرکت وا میدارند. و وقتی شما حرکت میکنی درها باز میشه. یعنی اصلا هیچ شک و تردیدی نسبت به این نداشتم که نمیشه. حتی ذرهای. ایمان داشتم که من حرکت میکنم به شهر جدید به راه اندازی کسب و کار شخصی خودم، به اون کسب و کاری که هم عاشقشم، هم ثروت برای من میاره، هم آزادی زمانی و مکانی میاره، بعد اون انرژی به شکلی که من اینا رو توی ذهنم ساختم در میاد. مثل آبی که در ظرف میریزی و آب به همون شکل ظرف در میاد. اصلا نمیتونه جور دیگهای در بیاد. اون انرژی دقیق به همون شکلی که من ساختم در میاد.
حالا شما این جملات و جوابی که دادم رو به شکل یک فرکانس ببینید که من ارسال میکردم و خداوند هم پاسخ میداد و نتیجه مد نظر رخ میداد. تعجب هم نمیکردم، چون ایمان داشتم که من قبلا توی ذهنم ساختمش، بارها تجسمش کردم، باورهاشو ساختم. پس اتفاق میافتد. چون اصلا برگی بدون اذن خداوند بر زمین نمیافتد. چون کیست از خداوند وفادارتر به پیمانش؟
سوال بعدی تمرین این قسمت: امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
اولین کاری که میکنم رجوع میکنم به قدم اول 12 قدم. یک مرور دوباره بر این قدم میکنم. کار بعدی که قصد دارم انجام بدم اینه هر روز صبح که از خواب بیدار بشم اولین کاری که بکنم موفقیتها و دستاوردهای گذشته خودم رو به خودم یادآوری کنم. بعد شروع میکنم به نوشتن باورهایی که در شروع مسیر موفقیتها به من کمک کردن. توی دفترم شیک و مجلسی مینویسم. و هر روز میخوام این باورها رو مرور کنم و با صدای خودم ضبط کنم. انقدر تکرار کنم تکرار کنم که مغز من دیگه اونجوری فکر کنه.
برای سوال سوم هم که میگه: اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟ تا اخر امشب صبر میکنم و به آگاهیهای این فایل چند بار دیگه گوش میکنم و میام کامنت دوستان رو میخونم، بعد میام در موردش مینویسم.
استاد عزیزم و خانم شایسته گلم عاشق شما هستم. شما بهترین هستید. شما خودتون نشونه خداوند هستید. و از خداوند سپاسگزارم که شما هر بار به ما مسیر درست را نشان دادید. اینجا بینظیره، شما بینظیرید.
خدایا شکرت. خدایا شکرت، خدایا شکرت.
به نام تنها فرمانروای جهانیان، رب و صاحب اختیار وهاب من
سلام
سپاسگزار خداوندی هستم که هر لحظه با هدایت و حمایتش مرا در مسیر مستقیم خودش ثابت قدم نگه می دارد.
سپاسگزار خدایی که هر لحظه هدایت مون می کنه و اینقدر عالی برنامه ریزی می کنه تا من به هر آگاهی که نیاز دارم هدایت میشم.
ممنونم از منصوره عزیزم که چقدر داستان زندگیش برام من درس داشت.
اینکه بعد از رفتن به رشته حقوق متوجه شده که علاقه ای ندارم ، یعنی درک کرده نشانه ها و به وضوح بیشتری از خواسته های و سبک شخصی خودش رسیده و این نکته تحسین برانگیزی واقعاً اینکه روز به روز بهتر خودمون و علاقمندی هامون رو بشناسیم.
و اینکه ادامه داده تا مدرکش رو بگیره ، برام این درس رو داره که وقتی نظر خانواده و دیگران روی ما تاثیر داشته باشه باعث میشه چند سال در مسیری بریم که زیاد مطابق علاقه و سلیقه مون نیست. و در نهایت نه خودمون راضی هستیم نه اون و نه مطمئنا دیگران هیچ وقت راضی میشن. و این بهم میگه که مرضیه فقط باید خودت و علایقت تعیین کننده اهداف زندگیت باشن.
و یک نکته مهمی هم که برام درس داشت اینه که از خودش سوال خوب پرسیده اینکه اگر من بهترین وکیل هم بشم کلی هم پول دربیارم، اما شاد نباشم، چه فایده ای داره ؟
و عاشق خداییم که هر لحظه ما رو هدایت می کنه و چقدر عالی منصوره جان دریافت کرد هدایت خدا رو که الان دیگه برو دنبال علاقه ات. می دونی درک من از هدایت خدا الان اینه که خدا مثل یک سیستم جی پی اس هر لحظه داره طبق ویژگی ها و علایق ما ، ما رو هدایت می کنه و مثل یک راهنما ما رو سوار ماشین خودش یا به قول استاد روز دوش خودش سوار می کنه و ما رو به خواسته مون می رسونه، فقط و فقط اگر من تسلیم باشم.
و منصوره عزیزم چقدر تسلیم بود و وقتی که امیدش رو از همه قطع کرد و فقط از خدا خواست ، خدای اجابت کننده هم تمام موانع رو که سر راه داشتن گالری اش بود رو برداشت.
اینم درک جدیدم از اجابت خداست ، اجابت کردن یعنی برداشتن موانعی که بین ما و خواستن مون هست ، به چه شرطی به شرط اینکه ما هم خدا رو اجابت کنیم، ما کی خدا رو اجابت می کنیم ، وقتی که موانع رو برداریم ، موانع همون باورهای محدود کننده و ترمزهاست، در واقع اینه که خودم از سر راه برم کنار و بذارم خدا برنامه ریزم باشه و من فق، تسلیم او ، عمل کنم به آنچه که به قلبم الهام می کنه.
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
اون وقت می بینیم که خدا بهترین ها رو برامون رقم می زند توی بهترین جای شهر بهترین و مجهزترین دفتر رو برامون اوکی می کنه.
یک درس دیگه هم که برام داشت، اینه که منصوره جان ایمان خودش رو نشون داده وقتی که عمل کرده به الهامش. در حالی که هیچ پولی نداشته می رفته و دنبال جا برای گالری می گشته.
اون وقت خدا هم به بهترین شکل مهره ها رو چیده و بهترین ها رو رقم زده. جوری که درآمدش از پدرش هم بیشتر میشه و بهترین توی رشته خودش میشه.
و وقتی که می خواد نقاشی هاش رو جهانی کنه، بازم خدا بهترین برنامه ریزی براش انجام میداده ، این از همون ایمان عالیش نشات گرفته. بی نهایت تحسینت می کنم منصوره جان.
و با اینکه با رفتن به یک محیط جدید خودش رو مقایسه می کنه با دیگران و همین مقایسه کردن باعث میشه که بایسته اما بازم می بینم که چون از خدا هدایت خواسته خدا به مسیر استاد عزیزامون هدایتش کرده. و این فرصت رو خدا بهش داده که مستقیم از خود استاد مشاوره بخواد.
من عاشق این خدااااااام.
استاد جانم عاشقتونم که بودنتون در زندگیم یکی از بزرگترین نعمت های زندگی کنه.
وقتی که انسان حرکت می کنه و ادامه میده با ایمان به خدا ،درهایی براش باز میشه که خیلی راحت به خواسته اش برسه.
ایمان ، ایمانی که عمل میاره ، ایمانی که استمرار میاره. ما رو به نتایج عالی می رسونه.
کسی که قبلاً توی حوضه ای موفق شده خیلی راحت می تونه موفق بشه توی حوضه های دیگه.
یادآوری موفقیت ها و مسیرها و باورهایی که اون موفقیت ها رو رقم زده باعث میشه که بتونیم موفقیت های جدید رو کسب کنیم.
استاد جان این باورتون رو خیلی دوست دارم که برای رسیدن به چیزی ، چیزی که دارین رو نمی فروشین. و باور دارین که هر چی که بخواین پولش رو می سازین.
استاد جان چقدر عالی گفتین که باید همون شور و شوق و اشتیاق رو هم داشته باشیم. همون عشق و اشتیاق باعث میشه تا ما از مسیر لذت بیشتری ببریم و اگر با مانعی در مسیر مون مواجه بشیم با آرامش حلش می کنیم.
استاد جان همین الان بهم الهام شد که برم موفقیت های گذشته ام و دلایل موفقیت هامو که به عنوان تمرین در عزت نفس نوشتم رو به صورت ویس ضبط کنم مرتب گوش بدم و بازم بررسی کنم و پیدا کنم دلایل موفقیت هام رو .
تمریناتم از این فایل:
❤️به نشانه ها توجه کنم و در مسیر علایقم قدم بردارم.
❤️ ایمان فعال داشته باشم و ایمانم رو به خدا در عمل نشون بدم
❤️ شاد بودن و علایق خودم هدف اول زندگیم باشه
❤️ بازم تکرار کنم که سوالات خوب و هوشمندانه از خودم بپرسم تا هدایت بشم به پاسخ های عالی
❤️ حرکت کنم در راستای خواسته هام و ادامه بدم ، ادامه بدم ، ادامه بدم…
❤️ موفقیت های گذشته ام و دلایلش رو مرتب به خودم یادآوری کنم و بارها بنویسم و در موردش صحبت کنم و بارها گوشش بدم
❤️ مرتب به فکر تغییر کردن و بهبود دایمی خودم باشم
❤️ برای خریدن چیزی یا رسیدن به خواسته ای ، داشته هام رو نفروشم بلکه خلقش کنم. پولش رو بسازم.
❤️ عمل فوری به الهامات خدا
خدا جونم برای اینکه دریافت این همه آگاهی و درس رو از فضل خودت روزیم کردی سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم.
در پناه خدا، در تمام جوانب زندگی موفق باشید 🌹🌹🌹
مرضیه جان سلام
امیدوارم که خوب و خوش باشی
مرضیه جان این فایل نشانه من بود و کلیییی نشانه داشت برام که ان شا الله کامنتش رو جداگانه ثبت میکنم.
اما هدایت شدم به کامنت شما و خیلی ازش لذت بردم و البته یه سری نشانه ها هم توی کامنت شما دیدم.
مثلا همین یک ساعت پیش من یه متنی راجع به مواردی که در گذشته تونسته بودم یه سری تصمیصمات و اقدامات درستی، که تونسته بودم به واسطه باورها و منطق مناسب بگیرم رو نوشتم که تبدیل به ویسش کنم. که دیدم شما هم همچین چیزی رو توی کامنتتون نوشته بودین.
و این بخش از کامنتتون رو هم خیلی دوست داشتم:
درک جدیدم از اجابت خداست، اجابت کردن یعنی برداشتن موانعی که بین ما و خواستن مون هست. به چه شرطی؟ به شرط اینکه ما هم خدا رو اجابت کنی. ما کی خدا رو اجابت می کنیم؟
وقتی که موانع رو برداریم.
موانع همون باورهای محدود کننده و ترمزهاست، در واقع اینه که خودم از سر راه برم کنار و بذارم خدا برنامه ریزم باشه و من فقط، تسلیم او، عمل کنم به آنچه که به قلبم الهام می کنه.
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
حتی همین تسلیم بودن رو هم من جز دلایل موفقیتم در دفعات قبل نوشته بود.
خدارو شکر که ما هر لحظه در حال هدایت شدن هستیم.
ازت ممنونم برای ثبت این کامنت
در پناه خدا شاد و موفق باشی
به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم خداجونم تنها تورو میپرستم وتنهااز تویاری میجویم
سلام به استاد عزیزم واستاد مریم جانم
سلام به دوستانم دراین سایت الهی
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
حدود 12 سال پیش بطور معجزه آسا خونه خریدیم.
در حالیکه در شرایط مالی بودیم که حتی پول رهن خونه هم نداشتیم اینقدر هم درآمد نداشتیم که توانایی پرداخت اجاره زیاد باشیم.چه برسه بخوایم خونه بخریم.
یه ماشین داشتیم که هنوز یکسال نبود که صفر تحویل گرفته بودیم که تنها پسندازمون بود. خونه اجاره ای بودیم.یک ماه تا پایان مهلت قراداد خونه باقی مانده بود که دنبال خونه جدید واسه اجاره کردن بودیم.
نمیدونم چی شد که تو اون شرایط فکر خونه خریدن افتاد تو ی ذهنمون.
استاد اون موقع هنوز من با شما آشنا نشده بودم وهیچیی از قانون نمیدونستم
قدم اولیه رو برداشتیم رفتیم دنبال خونه ی قدیمی واسه خریدن
همینطور پشت سر هم قدمهای بعدی رو برداشتیم
اتفاقا خواهر زاده همسرم یه خونه 120 متری نوساز که زیر زمین ساخت بود میخواست بفروشه، به طور اتفاقی فهمیدیم قصد فروش داره،ماشینو گذاشتیم واسه فروش پول اولیه خرید خونه جور شد ماباقی پول هم یه شخص از آشناهای ریس شرکتی که همسرم کار میکرد بهمون قرض داد تا بعد ماهیانه بهش برگردونیم.
استاد این الگو خیلی بهم کمک میکنه به این باور برسم که خداوند از راهی که فکرش هم نمیکنی به خواسته هات میرسونه.
• بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟ذوق وشوق صاحب خونه شدن وتضادهایی که موقع اجاره نشینی بهش برخورده بودم.
• امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟اینکه وقتی ما توانستیم تو اون شرایط مالی صاحب خونه بشیم پس به تمام خواسته های دیگم هم با ایمان وتوکل به خداوندم میتوانم برسم.
• اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟که خواسته هام رو در وجودم زنده نگهدارم وبه چطور وچجور ش کار نداشته باشم با این ایمان وباور که خداوند از بی نهایت راه منو به خواسته هام میرسونه وبه خواسته هام فکر کنم.
• بی نهایت سپاسگزارم استاد عزیزم استاد مریم جانم خداحفظتون کنه سپاس.
بنام خدا
سلام به استادی که عمل کننده به الهاماته
با آغاز دوره تغییر رو در آغوش بگیر،
یه سوال پیش اومده که کی دیگه فک کردی به موفقیت رسیدی و دست از تلاش برداشتی؟
من بعد از اینکه ازدواج کردم چون احساس کردم دیگه به تمام امال و آرزوهام رسیدم تا چندسال راکد بودم
داستان از این قرار بود که از وقتی من خودم رو شناختم پدرم با حرفاش من رو به این باور رسانده بود یا بهتر بگم من از حرفهای پدرم این برداشت رو کردم که بزرگترین کار یه دختر ازدواج هست، چون همیشه جو خونه اینجوری بود که وقتی
میگفتن فلانی هم دختر داره پدرم میگفت خیلی هم خوب،
میگفتن شاغل شد میگفت به خیلی هم خوب
میگفتن ازدواج کرد یا نامزد شد و… میگفت الهی شکرتتتت، خدایا شکرت ، خدایا همه دخترای مجرد ازدواج کنن
اینجور بود که من فک کردم اگر ازدواج کنم دیگه دستم به کعبه رسیده و دقیقا از زمانی نامزد کردم دیگه متوقف شدم
در واقع من قبلش هم که در فکر و جویای ازدواج بودم هم علنا راندمانی نداشتم چون کلا ذهن من این بود که همه این دانشگاه رفتن و سرکار و شغل و درآمد و… حاشیه اش و یه اصل داریم بنام ازدواج،
میخواستم فرم اهدای عضو پر کنم میگفتم بذار همسر آینده ام پیدا شده ببینم راضی هست یا نه
قصد مهاجرت داشتم و کلی کتاب جمع کردم بخونم و پدرم میگفت تا ازدواج نکنید اجازه نمیدهم بری، البته که اگر قصدک جدی بود تلاش میکردم ولی من قبل از شروع باختم و نشستم گفتم بذار ازدواج کنم بعد، وقتی نامزد کردم به نامزدم گفتم قصد مهاجرت داری نظرت چیه گفت مخالفم، منم گذاشتم تو بقچه و گذاشتمش تو طاقچه
من دقیقا عین کسی بودم که پای پیاده و بی نون و پای برهنه و دست خالی سر یه راهی وایسادم و منتظر بودم کسی با اسب سفید بیاد و من رو ببره و بذاره تو یه جام شیشه ای بقدری که قبله عالم بود برام
رضایتش شرط بود به قیمت به شدن خودم
اصلا یه بتی ساخته بودم ازش
فک میکردم اون اسب سفید من رو بسیاررررر بیشتر از خودم، من رو دوست داره
…..
اما بعد که متوجه شدم اینها فقط ساخته ذهن خودمه مدتها طول کشید تا خودمو پیدا کنم
و اما استاد یه موضوع دیگه که هست اینکه شما به الهامات تون عمل میکنین و هدایت میشین و گام بعدی و…. بهتون گفته میشه
یه مدت هست دنبال فن حرف و مهارتی هستم که آزادی مالی و زمانی بدنبال داشته باشه
یه دلم میگه برو حقوق بخون
به دلم میگه برو gis کار کن
یه فرد میگه برو کارت بازرگانی بگیر
کاملا میفهمم که سلیقه ای عمل میکنم
اصلا اجازه نمیدهم صدای خدا روبشنوم
هر چی میشنوم به یکی از کارهای مدنظرم ربطش میدم
کاملا میفهمم میخوام خواسته ی خودمو تو حرفا پیدا کنم
یادمه استاد تو 12 قدم گفتن که یه سری افراد قرآن رو بی طرفانه تفسیر نمیکنن پ نظر و خواسته خودشون تاثیرش رو میذاره و گفتین زمانی از تفسیر و … جواب میگیری که بتونی بی خیال همه اون چیزایی که شنیدی بشی و بی طرفانه انجام بدی،
من متوجه شدم بی طرف نیستم و هی میپرسم خدایا چرا بهم نمیگی چیکار کنم، در حالیکه فقط منتظر شنیدن خواسته خودم رو بشنوم…
خدایا هدایتم کن
سلام خانم امیری عزیز.
من مدت هاست تصمیم گرفتم فقط روی خودم کار کنم و هر کسی تو مدار خودش هست.
اما چون از دوره 12 قدم گفتید .می خواستم این کامنت رو به عنوان هدایتی از جانب پروردگار در نظر بگیرید،
دوست من ،
من دوره 12 قدم رو تا قدم آخر رفتم و تغییرات زیادی هم در طول دوره تجربه کردم و الان در مدار بالاتر آماده تغییرات بیشتر و پیشرفت بیشتر هستم و میخواستم از اول برگردم دوره 12 قدم رو کار کنم. که متوجه یک ایراد اساسی در خودم شدم.
و اون ایراد در عزت نفس و احساس لیاقت من بود.
برا همین دوره عزت نفس رو تهیه کردم تا بتونم بیشتر و بیشتر شخصیت خودم رو بهبود بدم.
یکی از جملات کلیدی استاد در دوره 12 قدم اینه که “تا شخصیت ما تغییر نکنه اتفاقات زندگی ما تغییر نخواهد کرد”
دوست من ، من درک امروز خودم رو از حرکت در مسیر به شما میگم.
درک امروز من اینه که حرکت در این مسیر و طی کردن تکامل دریافت الهامات گوناگون نیست.
یعنی ما فکر میکنیم باید خیلی رو خودمون کار کنیم تا بعد خدا به ما بگه چکار کنیم و این تفکر از احساس عدم لیاقت میاد.
طی کردن تکامل یعنی اجرای الهامات.
ما باید تصمیم بگیریم و اجرا کنیم.
مشکل ما اینه که عمل گرا نیستیم.
هر چقدر بیشتر تصمیم بگیری و اجرا کنی نتیجه اجرای اون تصمیمات مارو بزرگ تر خواهد کرد.
کسانی موفق می شوند که تصمیمات زیادی میگیرند و اجرا می کنند.
استمرار در مسیر یعنی گرفتن تصمیم و اجرای تصمیمات زیاد.
این یعنی بهبود گرایی، این یعنی تغییر دائمی.
دوست من مشکل ما از نتحیه خودمونه ما تو دو تا موضوع باید پیشرفت کنیم. یکی احساس لیاقت و دومی باورهای توحیدی.
ما قدرت رب رو دست کم گرفتیم که فکر میکنیم خدا فقط از یه راه خاصی میتونه مارو به خواسته هامون برسونه و این تفکر ریشه در شرک داره.
و ما احساس لیاقتمون مشکل داره که فکر میکنیم چیزهایی که تو فکرمونه سلیقه خودمونه و هدایت خداوند نیست.
وقتی وارد این مسیر میشیم و رو خودمون کار میکنیم که نشونه کار کردن رو خودمون اینه که احساسمون خوبه.
دیگه ما روی دوش خداوند و در جریان هدایتیم.
نشونه الهامات خداوند اینه که به ما احساس خوب میده احساس اطمینان و احساس قدرت و… میده.
شما ببین در مورد این موضوعاتی که گفتی در مورد هرکدوم که حس بهتری داری ، همون دقیقا هدایت خداونده و قراره شما رو به موفقیت برسونه.
سلام و درود
صبح پاییزی تون بخیر
سپاس از مهر شما که برای پیغام نوشتین
باز هم خدا از زبان دستی دیگرش به من داره میگه
عملگرایی عملگرایی عملگرایی
….
واقعا همینطوره
ممنون از تلنگر شما
اینک از خدا خواستم، احساس میکنم تا حالا لب جوی بودم و نمی پریدم
سبک و سنگین میکردم واسه همینه هم اتفاق خاصی نیفتاده،من نپریدم که اونور آب و سرزمین های اون طرف جوی رو ببینم
…
ممنون از شما
بنام خدای بخشنده ی مهربانم
سلام ب همگی عزیزام
گام 5 پروژه تغییر را درآغوش بگیر
الهی صدهزار مرتبه شکرت بابت این پروژه ی الهی و ارزشمند
خدایا صدهزار مرتبه شکرت بابت وجود نازنین استاد عباسمنش عزیزم
خدایا صدهزار مرتبه شکرت بخاطر وجود استاد شایسته جانم
الهی صدهزار مرتبه شکرت بابت دوستان عزیزم دراین سایت الهی و کامنتای نابی ک میزارن چقد درک منو بهتر میکنه از آگاهی ها
الهی صدهزار مرتبه شکرت بابت نتایج زیبای منصوره ی عزیز ،چقد قشنگ جهان پاسخ داد ب فرکانسش
تجسم هایی ک کرد
رویاهایی ک داشت
قدم هایی ک برداشت
و پاداش های بزرگی ک بواسطه ایمانش دریافت کرد
استاد چقد قشنگ گفتن
بیاد آوردی موفقیت ها و بیاد آوری اون مسیری ک باعث شده ب موفقیت برسیم ،خیلی کمک میکنه ک موفقیت ها رو ادامه بدیم،خیلی کمک میکنه بزرگتر بشیم
همون چیزی ک تو قرآن بارها اشاره شده بهش،بیاد بیارید چ نعمت هایی بهتون دادم
تا منطقی بشه برای ذهنتون ک اگه قبلا شده بازم میشه
دیروز هدایت شدم ب توحید عملی 10
ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی
تو ک تیر ننداختی خدا تیر انداخت
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ ۚ وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ ۚ وَلِیُبْلِیَ الْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ بَلَاءً حَسَنًا ۚ إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ
[به کشتن دشمنان بر خود مبالید] شما آنان را نکشتید، بلکه خدا آنان را کشت. [ای پیامبر!] هنگامی که به سوی دشمنان تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد [تا آنان را هلاک کند] و مؤمنان را از سوی خود به آزمایشی نیکو بیازماید؛ زیرا خدا شنوا و داناست.
اعتبار تمام ایده ها،قدم ها،اموزش هایی ک دیدیم ،موقعیت ها ،شرایط
حتی کاری ک انجام میدیدم میرسه ب خداوند
اگه همیشه ب خودم یاد آوری کنم ک زکیه فک نکن الان ک اینجایی خودت تنها ب اینجا رسیدی
حتی موندن در مسیر
فایلهایی ک هدایت میشی
کلمنتهایی ک هدایت میشی
آگاهی های ک هدایت میشی
همه اعتبارش میرسه ب خدا
تو درخواست دادی و اون هدایتت کرد
آیه ای ک الان بهش هدایت شدم ک تاحالا ندیده بودمش
وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَهً ضَنْکًا وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ أَعْمَىٰ
و هر کس از هدایت من [که سبب یاد نمودن از من در همه امور است] روی بگرداند، برای او زندگی تنگ [و سختی] خواهد بود، و روز قیامت او را نابینا محشور می کنیم.
خدا همیشه داره هدایتش و میفرسته
همیشه داره هدایتم میکنه
ک اگه نادیده بگیرم ، خودم ضرر میکنم
تو یکی از فایل های صوتی کتاب شکرگزاری راندا برن
ک گوش دادم چند روز پیش
گفته بود
سپاسگزاری =ثروت
همین ب یاد اوردن نتایج ،موفقیت ها ودستاورد های گذشته خودش ی نوع سپاسگزاریه
و هربار ک بیاد میاریم ذهنون هی باور پذیر تر میشه براش ک بازم میشه امکان پذیره
چیزی ک یاد گرفتم اینه ک همیشه ب خودم یلد آوری کنم کارهای قشنگی ک انجام دادم
بدون دیدن آموزش خاصی
فک کن اگه اصولی آموزش ببینم چ میشود زکی
ب قول حامد امیری عزیز
من باید سمت خودم و انجام بدم
قسمتی ک سهم من هست اینه ک حرکت کنم ،توکل کنم ب خداوند و مهارت کسب کنم و ب این شکل کارم و ارزشمند میدونم
و در ازای ارزشی ک ایجاد میکنم پول دریافت میکنم،و ب همین شکل مسائل در دنیا رو حل میکنم و ب سمت ثروت حرکت میکنم
و خداوند همیشه سمت خودش و بی نقص و عالی انجام میده
الهی صدهزار مرتبه شکرت
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
من قبل اینکه شروع کنم ب یاد گیری خیاطی ی چرخ ساده مارشال داشتیم تو خونه ک پایه اش شکسته بود
اون موقع داشتم کتاب صوتی 52 پله تا موفقیت ناپلئون هیل رو ک 10 قسمت کوتاه ازش داشتم رو هرروز گوش میدادم
هیل میگفت :
کار را انجام بده تا توانایی انجامش رو بدست بیاری
از امروز ،از آنجایی ک هستی شروع کن
من گفتم از همین جا شروع میکنم ب یاد گرفتن با همین چرخ ساده شروع میکنم ب خیاطی کردن باهمین چیزی ک دارم الان
و شروع کردم هرروز ی آموزش جدید ،ی نکته ی جدید از خیاطی یاد میگرفتم و امتحانش میکردم
نزدیک 120 پیچ خیاطی فالو کرده بودم و هرروز ب دانسته ها و نکاتی ک یاد میگرفتم اضافه میشد
و چون هرروز این کارو انحام میدادم
ی شوق و ذوق هم داشتم براش
صبح ها باعشق پا میشدم
یادمه تابستون بود ،ظهر ها ک همه خواب بودن من مشغول نوشتن یا یاد گرفتن در مورد خیاطی بودم
ک خواهرم هم دید ک برای خودم ی سری لباس خوشگل دوختم شد مشتری من و کلی پارچه میاورد برام
و من چون سرعتم خیلی کُند بود دیر میدوختم ولی کلی ذوق داشتم
ی الگو رو ی هفته میکشبدم خخخخ
ی لباس و دوهفته میدوختم البته هر روز قسمتی ازش و کار میکردم ک اذیت نشم هم
و پول هم دریافت میکردم
تا اینکه کمتر از یک سال ،فک کنم 8 ماه چرخی ک ارزوم بود و عکسش و از اینترنت گرفته بودم و هرشب باعشق نگاش میکردم
و موقعی ک با چرخ ساده میدوختم تجسم میکردم ک دارم با اون چرخ ژانومه 680 کار میکنم
ک بعد 6 ماه بدون هیچ هزینه ای خدا بهم هدیه داد
میز اتو،اتو،اتو سرد،دستگاه پانچ
کلی نخ های رنگی ،کِش ،و دکمه های فلزی خوشگل
اصن باورم نمیشد ک ب راحتی و آسونی چرخم واقعی شد و داشتم باهاش دوخت میزدم
پیج اینستا زدم کارهایی ک دوخته بودم و خودم میپوشیدم و فیلم میگرفتم پست میزاشتم
چقددد شور و شوق داشتم براش
تا اینکه گفتم فایده نداره چندین استاد و پبگیری کنم میخوام ی استاد خوب داشته باشم و اصولی یاد بگیرم
درخواست دادم ب خدا و منتظر نشانه ها بودم
ک یکی از پیج هایی ک داشتم ی دوره رایگان کیمونو گذاشت تو 4 قسمت 1ساعته
واقعا فوق العاده بود قلبم میگفت این همون استادیه ک میخواستی
ک بدون تردید رفتم و اولین دوره رو ک اتفاقا هم تخفیف خورده بود ب قیمت 450 تومن خربدم ک فیلم ها روی سایت بودکلی فیلم آموزشی بسیار عالی و دقیق ک کیف میکردی از نکاتی ک میگفت
3 ماه روش کار کردم هرروز صبح ساعت 9 یک فیلم میدیدم
و مبنوشتم تو دفتر و الگوی اون رو میکشیدم
بدون استثنا
و چقد مهارت من عالی ترشد و چقد کیفیت کارم بالاتر رفت
تا یکسال ک مسلط شدم روی دوره بالاتنه
هدایت شدم ب اینکه دوره مجلسیش و بگیرم ،ک بازم پولش و نداشتم توسط داداشم برام خریده شد
ولی چون ابزار کار مجلسی و نداشتم مث
مانکن، چرخ راسته،سردوز
و..
میگفتم چطور اینارو بخرم ،من ک پول ندارم
من ک مغازه ندارم ،چطور بدوزم
اگه دوختم کجا بفروشم
گفتم میرم کار میکنم وسایل و میخرم
ک چنتا کارو امتحان کردم
و کلا از فضای کار خودم دور شدم
از اموزش دیدن
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
اینکه من خلاقم
من خلق میکنم
من خالق زندگی خودمم
من توانایی و استعداد زیادی دارم هرچی و آموزش ببینم خیلی زود یاد بگیرم خیلی عالی
میتونم بدوزم
من استعداد زیادی دارم تو خیاطی ک با آموزش دیدن خییلی عالی تر میشه کارم
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
من قدرت خلق زندگی خودم و دارم
خدا داره فقط ب فرکانسهای من پاسخ میده
و میگه
بخواه تا اجابتت کنم
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
دیدن فیلم های آموزش مجلسی
و بیشتر فکر کردن ب خواسته هام و اینکه اگه ی بار تونستم بازم میتونم
من سمت خودم و انجام میدم و خدا هم سمت خودشو
الهی صدهزار مرتبه شکرت
سپاسگزارم