تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۶ - صفحه 24


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

522 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    نجمه امانی گفته:
    مدت عضویت: 1088 روز

    سلام و نور به قلب‌های مهربونتون

    ((توی کامنت قبلیم نوشتم ک با یه کلیک اشتباه تمام فایلهای محصولات ک دانلود کرده بودم از حافظه گوشیم پاک شد .

    الخیر فی ما وقع

    اون اشتباه نبود اون یه نشانه بود برای خالی کردن ظرفم و شروع دوباره کار کردن محصولات اینبار ن با حس کنجکاوی ،با حس درک بیشتر آگاهی ها .تعهد دادم دیشب و به یاری خدا از امروز شروع میکنم .کمپ میزنم توی سایت و از کتابهای الکترونیکی شروع میکنم .

    کامنت میخونم و مینویسم . ))

    امروز صبح با یه حس خیلی قشنگ بیدار شدم، حسی شبیه یه الهام الهی که آروم توی دلم گفت: بلند شو، قدم اول رو بردار، از زیر فشار بدهی‌هات بیا بیرون.

    یه لحظه یاد داستان استاد رضا عطار روشن افتادم، وقتی که برای پرداخت بدهی‌هاش تصمیم گرفت تکه‌تکه و با ایمان پیش بره، نه با ترس و اضطراب.

    منم همون مسیر رو انتخاب کردم

    هزینه‌ی مدرسه بهارم هفت میلیون بود که فقط یک‌میلیون و هفتصد پرداخت کرده بودم.

    هزینه‌ی مدرسه بارانم هم دو میلیون، که هنوز هیچی نریخته بودم.

    اما امروز تصمیم گرفتم با قدم ایمان جلو برم؛ هر وقت موجودی حسابم به یک میلیون رسید، همون لحظه یه واریز انجام بدم.

    هر بار یه تومن، یه قدم به رهایی و آرامش نزدیک‌تر.

    بدون فشار، بدون اضطراب، فقط با توکل به خدا.

    خدایا شکرت که یادم دادی برکت یعنی حرکت

    یه الهام دیگه هم گرفتم؛ همیشه یه گوشه ذهنم نگران بودم که نکنه رمز یا جیمیل یادم بره و دسترسی به محصولات از بین بره.

    امروز حس کردم وقتشه این نگرانی رو هم از ذهنم پاک کنم.

    رفتم قرآن قشنگم رو آوردم، همون قرآنی که همیشه بوی آرامش می‌ده، و جیمیل و رمز سایت رو داخلش یادداشت کردم.

    حالا خیالم راحته… یه حس سبک و قشنگ دارم

    و حالا، با ذهنی آروم و قلبی مطمئن، می‌خوام برم سراغ کتاب رویاهایی که رویا نیستند

    می‌خوام با تمرکز بخونمش، نکات طلایی‌ش رو یادداشت کنم، و بعدش برم سراغ کامنت‌ها… بخونم، یاد بگیرم، و از دلم بنویسم ️

    الهی به امید تو، خدایی که همیشه بهترین مسیرها رو بهم الهام می‌کنی، حتی توی ساده‌ترین لحظه‌های زندگی‌م.

    خدایا شکرت برای این حس ایمان، آرامش و روشنایی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  2. -
    سید حسن گفته:
    مدت عضویت: 1354 روز

    سلام و درود به همگی

    استاد سلام .خداراشکر که در این اول صبح بعد از چند روز قرار گرفتن فایل این جلسه تونستم دیدگاهی را بنویسم

    چند روزی هست که خیلی این فایل . و گوش کردم

    هنوز نتوانسته بودم در مورد این موضوع بنویسم

    و درک مطالب رو دریافت کنم

    و این شد امروز هدایت شدم تا بهتر درک کنم این جلسه رو

    طبق اتفاقاتی که در هر لحظه برای من اتفاق میافتد

    نتیجه فرکانس های من است

    من اگر دارم نتیجه های خوبی میکردم خوب از فرکانس و مداری که من قرار دارم این اتفاقات رخ میدهد

    اگر هنوز شرایط مثل قبل است

    پس من هنوز تغییر نکردم .نشانه اصلی تغیرات من

    نتیجه هایی است که در هر لحظه میگیرم

    وقتی میبینم یک درجه اتفاقات نصبت به روز قبل بهتر شده یعنی یک درجه تغییرات و باورهای من بهتر شده .برای همین است که با خودم بستم فقط روی خودم کار کنم

    فقط توجه به افکار خودم را داشته باشم

    چون هر چه بگذرد دیگه برگشتی ندارد پس از مدار قبل خارج میکنم خودم را و به مدارهای بالاتر هم جهت شدن با جریان خداوند خودم را قرار. میدهم

    خداوند. انرژی منبع است که وقتی من خودم را در آن انرژی قرار میدهم و خودم را نزدیک میکنم به انرژی منبع اتفاقات عالی رخ میدهد

    و قرار هم نیست به همین منوال قبل پیش برود .چون من دارم روی خودم و فرکانس هایم کار میکنم 1000 درصد نتیجه ها تغییر میکند

    اتفاقات به صورت عالی رخ میدهد

    فقط باید کمی بیشتر به اتفاقات اطرافم که برام می افتد توجه کنم و نکته های خوب اون رو بنویسم و سپاس گذار باشم

    بعد نتیجه ها باز هم پر رنگتر میشود

    قانون ساده ای که من خودم خالق شرایط خودم هستم

    این میشه که من وصل هستم به فراوانی جهان و خداوند برام بهترین ها رو هدایت میکند خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    زینب نوری پور گفته:
    مدت عضویت: 435 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و مریم شایسته و دوستان دیگر

    خدایا کمکم کن هنوز من معلومه بقول استاد هنوز تغییر زیادی نکردم ،ولی بعضی جاها خوبم خدارو شکر

    واقعا ما ب خودمان ظلم می‌کنیم

    با افکار و باورهایمان با شرک هامون با قدرت دادن به مردم

    خدایا کمکم کن حالمو بهتر کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    الهام عزیزپور گفته:
    مدت عضویت: 3073 روز

    بنام خداوند بخشنده و مهربان

    خدایا تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری

    می خواهم .

    خدایا مرا هدایت کن به راه راست

    راه کسانی که به آنها نعمت دادی.

    خدایا هدایتم کن و بگو هرآنچه که باید اینجا بنویسم . خدایا پناه میبرم به تو .

    سلام به استاد عباس منش و خانم شایسته

    سلام به دوستان

    چه زمانی متوجه شدی که واقعاً تغییر کردی ؟

    یکسری ویزگی ها در من درونیه و همیشه همینطوری بودم مثل اینکه زیاد اهل رفت و آمد نبودم و نیستم .

    از کلاس اول فقط یه دوست صمیمی داشتم .

    با همه معاشرت داشتم ولی فقط یه دوست صمیمی داشتم .

    اهل مهمونی زیاد نیستم . در کل با تنهایی خودم خیلی حال میکنم .

    همیشه دایره ارتباطات من فقط خانواده خودم بود .

    بعد ازدواج سعی میکردم رفت و آمد کمی با خانواده همسرم داشته باشم چون خانواده شلوغی هستن و من واقعاً هر بار وارد جمع انها میشدم خیلی خسته و بی حوصله میشدم .

    اولین نشانه ها با شروع تغییر جهان به وسیله دوران پندمیک در زندگی من آغاز شد .

    رابطه من با خانواده همسرم خیلی خیلی کم شد .تا جاییکه الان هم فقط سالی چندبار مثل

    تبریک سال نو و یا تولد عارف همدیگر را می بینیم . خدا را شکر خانواده همسرم انسانهای

    صاف و ساده و مهربونی هستن و همیشه احترام دیدم و احترام هم گذاشتم ولی با تغییر من جهان اطراف من هم تغییر کرد.

    در همون زمان پندمیک متوجه شدم برادرم مدتهاست تصمیم به مهاجرت گرفته . من خیلی با برادر کوچیکم نزدیک بودم و خیلی با همسر برادرم هم صمیمی و بیشتر معاشرت من هم با برادر کوچیکم و خانوادش بود .

    ولی از یه جایی از نطر فرکانسی از هم فاصله گرفتیم و الان نهایتاً سالی دو بار همدیگر ببینیم

    با پدر و مادرم خیلی فاصله گرفتم از نظر فرکانسی و خداوند به شکلی عزیزانم را مشغول زندگی و دوست و رفیق و مهمانی و مسافرت کرده که خداراشکر سرگرم زندگی هستن و بیشتر با پیام و تماس با هم در ارتباط هستیم .

    قبلاً من هر هفته کنار خانوادم بودم .

    سال گدشته هم متوجه شدم خواهرم قصد مهاجرت داره و خدارا شکر چقدر هم خوب و

    عالی شرایط مهاجرت برای خودش و همسرش با هم جور شد و به اروپا رفتن .

    من با هر بار این فاصله لوکیشن با اطرافیانم به خودم نوید

    تغییر مداری میدادم که الهام این نتیجه ی فرکانس های خودته .

    الان من خیلی خیلی فاصله گرفتم از خانواده خودم که یه زمانی آنقدر تعصب داشتم به تک‌تک اعضای خانواده خودم که همیشه اولویت زندگی من انها بودن ‌.

    ولی الان اصلاً احساس تنهایی ندارم خیلی برای

    موفقیت انها خوشحالم و درک میکنم که جهان ، جهان فرکانسی و این نهایت عدل خداوندست

    و کبوتر با کبوتر ، باز با باز .

    اما ارتباط با تجربه ی بعدی ، بخشی از آن مربوط به همین سوال میشه بخشی هم مربوط به سوال ،

    کدام رفتار یا واکنش من هنوز مثل گدشته است که باعث‌شده همان افراد یا شرایط را جذب کنم ؟

    با یه مسئله جسمی که برای محمد پیش اومد ، من از نظر فرکانسی از همسرم فاصله گرفتم .

    مدتی همسرم در خانه مادرش بود تا درمان بشه و مادر شوهرم پرستاری میکرد چون نگران بود که من و عارف هم درگیر بیماری بشیم

    در واقع این تصمیم خودش بود که کنار ما نباشه تا کامل حالش خوب بشه .

    .بعد از اینکه همسرم کامل خوب شد،

    از یه جایی دیدم دیگه طبق عادت همیشگی

    صبح وقتی برای ما نون تازه میگرفت ، سهم ما را خوونه میزاشت و میرفت خوونه مادرش و اونجا صبحونه می‌خورد.

    یواش یواش موضوع رسید به وقت ناهار و دیدم دیگه ناهار هم میره خوونه مادرش .

    اوایل که موضوع فرکانس درک نمیکردم خیلی ناراحت میشدم و هر روز من ناهار برای همسرم کنار میزاشتم و شب میومد و میگفت سیرم .

    یکبار رفتم خوونه مادر شوهرم وقتی تنها بود و جریان تعریف کردم ، دیدم بنده خدا خیلی از ماجرا ناراحته و میگه چرا محمد خوونه نمیاد و

    حتی چند باری به پسرس گفته بود حق نداری بیای اینجا تو خودت زن و بچه داری ، بعد متوجه شد که وقتی خوونه مادرش نرفته تا شب گرسنه مونده ، آخه محمد عادت به غذای بیرون نداره و حتی پیش ما هم برای ناهار نیومد .. مادر شوهرم می بینه که حرف گوش نمیده دوباره براش غذا درست میکنه . اینطوری میشه که الان همسرم کل وعده های غذایی پیش پدرو مادرشه و فقط برای خواب خوونه میاد .

    از صبح زود میره سرکار و شب دیر وقت برای خواب میاد خوونه .

    حالا این آدم به قدری خوبه . خیلی مهربونه .

    به سبک زندگی من احترام میزاره .

    بدون اینکه من حرفی بزنم برای خوونه همیشه خرید میکنه و به حساب من همیشه پول واریز میکنه . کافی تلفن بزنم و چیزی بخوام یا کاری انجام بده حرف گوش میکنه و انجام میده.

    حتی حواسش به باک بنزین ماشین من هم هست.

    ماشین سرویس و تعویض روغن میبره .

    خلاصه اجازه نمیده آب تو دل من و عارف تکون بخوره.

    خیلی احترام منو داره و آدم ساکت و آرومیه .

    خوب دنیای ما خیلی متفاوته . ولی برای من خیلی خوش رو و دست و دلباز و حرف گوش کن و مهربونه .

    من هیچ وقت از جزئیات زندگیم به کسی نگفتم و اینجا در سایت هم ننوشتم ولی الان میخوام همین جا بنویسم اصلا نمیدونم چرا ولی قلبم میگه بنویسم .

    دوباره با یه تضاد دیگه جسمی که برای همسرم پیش اومد باعث شد که اتاق خواب ما هم از هم جدا شد . تا مدتی که تحت درمان بود یک اتاق جداگانه برای خودش داشت .

    و این تضاد دوم باعث شد که ما خیلی از هم فاصله بگیریم .

    اوایل تحمل این شرایط برای من خیلی سخت بود . حتی خیلی وقتها تصمیم داشتم برای جدایی اقدام کنم ولی به خودم میگفتم کار باید راحت پیش بره و من نمی‌خوام درگیر وکیل و دادگاه بشم .

    همیشه به خودم میگم جهان باید منو از نظر فرکانسی جدا کنه . و خیلی وقته که این هدایت دریافت میکنم که یه چیزی در شخصیت من هنوز ایراد داره که این موضوع داره کش پیدا میکنه .

    احترام بین ما رعایت میشه .

    الان دوستانه با هم داریم زندگی میکنیم .

    از خدا هدایت میخوام تا منو آگاه کنه تا به خودشناسی بیشتری برسم تا رشد کنم .

    من الان کاملا درک میکنم هنوز کامل از نظر فرکانسی با محمد هم مدار هستم حالا چه باور یا چه رفتاری در من ریشه ای اصلاح نشده که هنوز

    هم فرکانس هستیم ، این را باید در وجود خودم پیدا کنم .

    من در زندگیم به خیلی از خواسته هام رسیدم .

    الان در خونه شخصی خودم زندگی میکنم .

    ماشین خودم دارم .

    درآمد خودم دارم

    خدارا صدهزار مرتبه شکر .

    درآمدم فقط برای خودم هزینه میشه ولی در روابط عاطفی هنوز این ادم را جذب میکنم .

    میخواستم این کامنت بزارم فردا بنویسم ولی

    دیدم خوابم پرید گفتم حتماً الان وقتشه .

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    مریم شریعت گفته:
    مدت عضویت: 1157 روز

    به نام خدای مهربانم

    استاد جان سلام

    وقتی به خودم نگاه میکنم و بیشتر دقت میکنم انصافا تغییر کردم

    آرامشم با خود و خدا بودنم بیخیال بقیه بودنم تقریبا 95 درصد راجع به کسی حرف نمیزنم کل روز ذهنم درگیر یادگیری و عمل به قانون هست

    میدونی استاد جان چون شرایط مالی خیلی خودنمایی نکرده هنوز غافل شدم از این همه تغییر که البته در مورد مسائل مالی خدارو شکر قدرت خرید همسرم خیلی بالا رفته و من با کار در منزل ورودی دارم اما اون چه مدنظر هست هنوز حاصل نشده فکر میکنم تغییر نکردم

    اما استاد خوبم حالم خوبه خوبه مرتب قانون رو برای خودم مرور میکنم سپاسگزاری در واقع داره جزو شخصیتم میشه و این رو کاملا دارم احساس میکنم

    بینهایت به آینده امیدوارم و نتیجه ها کوچولو کوچولو دارن تو زندگیم وارد میشن و من مرتب میگم ببین اینا الکی نیستن نتیجه کنترل ذهن و کار کردن روی خودم هست

    ارتباطم با خدا خیلی خوب شده و خیلی باهاش حال میکنم و بیشتر گفتگوهای ذهنی من مرور قانون و تجسم خواسته ها که بیشتر کلامی هست و حرف زدن با خدا هستش خدایا شکرت

    آره دارم کم کم تغییر میکنم و به اندازه ای که تغییر کردم به لطف خدا نتیجه گرفتم و اگر نتیجه ها کوچیک هستند به خاطر تغییر کوچیک خودم هست که البته من نتایج رو کوچیک نمیبینم و مرتبا برای خودم یادآوری میکنم خدایا شکرت

    استاد جان بینهایت سپاسگزارتون هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    سجاد محمودی گفته:
    مدت عضویت: 530 روز

    سلام خدمت استاد عباس منش و همه دوستان گلم

    خدا رو سپاسگزارم که در بهترین زمان در بهترین مکان هستم

    من کلا با تغییر خیلی مشکل داشتم و دارم و اگه بخوام گزینه ای رو انتخاب کنم گزینه 2 بیشتر شبیه منه

    این هم بخاطر کمبود ایمان در من هست

    این شب ها داره فیلم یوسف پیامبر نشون میده

    من چند بار دیگه هم این فیلم دیده بودم و چند باری هم برایم دیگر جذابیتی نداشت ولی از وقتی با سایت عباس منش آشنا شدم این سری این فیلم خیلی برام جذابیت داره

    وقتی که به یوسف در هنگامی نه یک در قفل بلکه چند در قفل الهام شد که به سوی در حرکت کن یوسف حرکت کرد و نگفت درها که بسته و قفله

    چقدر جاهایی که من در کار و زندگی گیر افتاده بودم پیشرفتی نداشتم بهم الهامی میشد(البته که الان دارم میفهمم که الهام بوده) میگفتم من که سرمایه اولیه ندارم

    مشتری ندارم پارتی ندارم و هزار توجیه و بهانه دیگه که البته چند دلیل داشت ترس از تغییر

    نداشتن ایمان کافی به خداوند یکتا

    داشتن ترمزهای ذهن

    داشتن انواع شرک ها که همه این ها را تازه شناسایی کردم

    زبانی میگفتم خدا ولی در ذهن قدرت دست دیگران بود

    یا داستان حضرت موسی و فرعون

    که خدا به پیامبر خودش میگه چرا وقتی فرعون داشت غرق میشد صدات زد کمکش نکردی و اگه اون لحظه من را صدا میزد از غرق شدن نجاتش میدادم

    ای قربونت برم خداوند یکتا

    من رو ببخش و میدونم که بخشیدی از بس که کرم داری

    خدایا شکرت که تو این سایت هستم و روز به روز بیشتر آشنا میشم کمکم کن در مقابل تغییر کمتر مقاومت کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  7. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1603 روز

    بنام تنها قدرت هستی

    خداوندیکه هر لحظه در حال هدایت من است..

    هدایتی که هر لحظه داره منو بسمت مسیرهای الهی فرامیخواند…

    اگر در روابط یا شرایط زندگی‌ات احساسی از تکرار، رنج یا بی‌عدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:

    کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث می‌شود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟

    چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟

    من دیشب یه چالشی برام پیش اومد.مخالفت شخص نزدیکم راجع بکاری که انجام میدادم..

    و گفته های اون اشخاص…

    و بازم احساس کردم باید خیلی جدی تر روی شخصیتم کار کنم.

    ولی تا حدودایی تونستم خیلی خوب کنترل ذهن کنم.جلوی اون فشارها رو بگیرم‌

    ….

    ولی از خداوند هدایت خاستم…

    من یه پاشنه دارم..دقیقا استاد !!میخام بنویسمش تا بیشتر درک کنم..

    نمیدونم شما هم از این جنس باور داشتین..ولی بنظر من ” ما ادمیم..و هممون همین جنس رفتار رو تکرار کردیم..

    استادم!!! میخام خود افشایی کنم. الان تقریبا یکماهی هست من پیاده روی طولانی دارم..

    هر جا دلم خاست میرم.یجاهایی غلبه بر ترس هست..

    این به کنار….

    من پدرم به شدت از این موضوع مخالفت میکنه..یچیز بوده که از همیشه بخاطر برخلاف عمل کردن به ایشون…ما خیلی از کارهایی که انجام میدادییم.از ایشون قائمش میکردییم..

    و از اونطرف افراد نزدیکم بخاطر این خصلت پدرم..فقط میخاستن از این شرایط فرار کنن.

    دقیقا استاد همون شخص همون رفتار رو ولی به نوع دیگش “همسرش باهاش.هم مدار شد و باهاش رفتار میکنه ..

    و…در ادامه صحبتم..من تو این چند سالی که بودم‌به لطف اموزشهای شما…

    خیلی خیلی سعی کردم…نسبت به اطرافیانم دید خوبی داشته باشم…با چند تا افراد نزدیکم..که همیشه بحث داشتیم..

    به لطف خداوند و تمرکزی روی شخصیتم کار کردن ورق زندگی من کاملا برگشت..

    و اون افراد با من رابطشون عالی شد…

    جوریکه..من هدیهای میلیونی ازشون دریافت کردم.

    و اونا الان بهم میگن عزیزم…

    ولی…اینجور رفتار پدرم همون بحث..غیرت پدرانه..باعث شده یجورایی کرمهایی در درون بیاد بیرون..

    دیشب که مخالفت منو “به مادرم بیان میکرد..من سعی کردم اعراض کنم.همون لحظه لطف خدا بود.

    و من سعی کردم خیلی زیادا…زیپ دهنمو بکشم..

    و صحبت نکنم..

    اینجاها یه پاشنه دارم..

    مدام ذهنم میگه..از حقت دفاع کن..باهاش صحبت کن..بگو به این دلیل….

    از طرف اطرافیانممم مدام این صحبتها بهم میگن..که چرا کوتاه میای..

    لابد ضعیفی که حرفی نمیزنی…

    و من قانون رو خوب یاد گرفتم…که اعراض کنم.میدونم احساس بد اتفاق بد..

    میدونی از چه جنبه ایی!؟؟؟؟اون درکی که…همینجور که خودم یسری باورها دارم هیچکسی نمیتونه منو تعقییر بده…

    اونم یسری باورها داره که نمیتونه خودشو تعقییر بده…

    و باوراشو خودش داشت میگفت…که اگه یه دختریه بره فلان مکان.یه اتفاق افتاد براش..مردم چی میگن!!

    و این باور توی وجود ایشون غوطه ور..فرد 70 ساله من هر چقدر بهش بگم….اون قبول نمیکنه

    و میدونم..اگه باهاش ور بیفتم…ایشون باورای خودشو وارد میدون میکنه…

    وارد مسیر میشه..

    استاد عزیزم!!!.من خیلی خیلی دارم سعی میکنم که قربانی نشم..

    دیشب اصلا بهش توجه نکردم..

    من یادمه قبلنا بخودم میگفت..

    الان دیدم بخودم دیگه..انتقاد نمیکنه!! با مادرم هم صحبت میشه..

    اینم بگم..این اتفاق ماه ها تکرار میشه..

    استادم یه عواملی دیشب باعث شد…ایشون به این اوج برسه.بازم بخاطر اون روحیه ایی هست که تحت تاثیر دیگران قرار میگیره..

    میگم..خوب…همینجور که خودم باورام ریشه ایی هست..برای یه شخصی تو این سن سال..خیلی باورها تنیده شده و قوی هستند..میتونم چکار کنم!

    میدونم من!!!!!نرگس …. باید تعقییر کنم….و من دارم خیلی خیلی خیلی سعی میکنم الخیر فی ما وقع ببینمش…

    ..

    و من!!!پاشنمو خیلی خوب درک کردم!!!!

    صحبت دروننی من!!!

    …که من حرف دیگران خیلی برام مهمه!!

    که اگه من بخاطر این باور شخص خودمو تعقییر بدم..

    برفرض ایشون میگه فلان مسیر رو نرو..

    و من انجامش بدم…

    یعنی من ضعیفم.عروسک گردان این شخصم..

    ذهنم میگه..ای ضعیف..حالا که تو امروز فلان کاری که دیشب بخاطر بحث پیش اومده..

    حالا اون بخودش؟میاد.میگه دیدی کاری کردم که نرگس دیگه اینکار رو انجام نده..

    و ذهنم اینقدر این موضوع رو بولد میکنه..

    تا من برم باهاش بجنگم..

    بگم!!!پدر من دوستدارم دلیل دارم..من قرار نیست تو هر چی بگی من انجام بدم..

    و ذهنم میگه حالا اون دلش خنک شده که بحرفش..و سرجای خودت موندی‌..

    ای بدبخت…

    استاد اینجوره حکایت ذهن من…اینجاها یه حس لجوج میگیرم که منو وادار کنه بجنگم…

    مثل اینکه یفردی بگه تو باید اینراهو بری..و من قبول نمیکنم.و میخام با دعوا و کشمکش این موضوع رو اثبات کنم…

    وقتی نمیتونم این اثبات رو انجام بدم..احساس بد میگیرم.که ای نرگس..تو داری باج میدی به دیگران…

    دقیقا بدبختی من تو زندگیم و روابطم بخاطر این نوع نگاه بود..و خودخوریام شروع میشد..

    ای ضعیف..

    تو باید همیشه یکی بهت مسیر رو زور بهت بگه..

    و من چقدر..این اثبات رنجها کشیدم..

    استادم…همینکه شما میگید..ترازوی عزت نفس از هر چیزی سنگینتره..واقعا حرفت طلاست…

    و من این نوع نگاه رو به خیلی افراد داشتم.آخرم میخاستم بهشون اثبات کنم راه من درسته..تو حرفت اشتباهست..همین خودخوری خودم و بحث و دعواها بینمون پیش میومد و بعد پشیمان و فلان موضوعات …میشدم..

    .در ادامه..

    درسهایی که از شما و فایلاتون گرفتم!!!

    میخام این اثبات کردنم که من خوبم.دلیل دارم اینکار رو انجام میدم رو بزارم کنار…

    و بگم نرگس حتما برات خیره..

    این اثبات کردن خودت به دیگران…یعنی مهم بودنت …

    حالا بر فرضم اثبات شد من کارم درسته..میخاد چی بهم بدن..

    چه فایده ایی برای من داره…

    و من خیلی خیلی انتقادهایی بهم میشه..ولی من سعی کردم نخام اثبات کنم..

    نه تو حرفی که میزنی اشتباه هست.

    من فلانم من بساطم…

    و100 دیدم…همیشه حرفها و گفتها و باورها تکرار شده تا جایی که مغز دوتامون پوکیده.

    و دیدم اون شخص توی این موضوع “نادیده گرفته…..

    و باعث لج شدن من شده..و اون لجوج بودنم..باعث تقلای بیشتر وووو حال و احساس نابودگر…

    و من استادم تا دلت بخاد همه نوعیشو اطرافم میبینم..

    هر کسی انتقادی یا هر چیزی میگه..من سعی کردم گذر کنم..و زیپ دهنمو ببندم

    ..و یجاهایی مثل رفتارم با پدرو مادرم….تحلیل کردم..دیدم .این اثبات فقط بدبختی بیشتر برام میاره…و اونا تعقییری نکردن..و انرژی من تو این مسیر هدر رفته…

    باور خودم همینه….که صحبت کردن در مسیر پوچ مثل باتلاقه..

    من نباید حرفی که برخلاف من گفته میشه..زود برنجم تا ..بیشتر بهش شرک بزارم..

    به نظرم شرکه‌…

    که حرف ایشون و اثبات تو به ایشون برات خیلی زیادددددد برات مهمه…

    استادم دوستداشتم توی این صفحه از این پاشنه ام بنویسم…

    کسیکه این پاشنها رو داره…بقول ضرب المثلی میزنن.راجع به ازدواجی…

    که میگن دختره خودشو از چاه انداخت به چاه بزرگتر..گودال خیلی بزرگ…

    دقیقا فرکانس تو رو میبره به شرایطی که تو رو ببره توی جایگاهی که نسبت بکارهایی؟که میکنی مخالفت کنند..

    و تو بخاطر اینکه به اثبات برسونی من دلیل دارم..و تو باید اینجور رفتاری” با من انجام بدی …

    و بخام جوری بهش بفهمونم حرفت اشتباه .ست..در مقابل..اون حرفو نمیپذیره..و تو رو مقصر میکنه.. این نشانه تایید از طرف اونه…

    و اینجاه هست که خیلی زیاد مورد قربانی واقع میشیم…

    همین فرکانس..طبق قانون مورد قربانی و اثباتها و انرژی رو هدر دادن.

    استاد عزیزم…من خیلی دارم روی خودم کار کنم..

    که از جنبه قانون به هر چیزی نگاه کنم.

    به لطف خودش ..این رفتار ارام بودنم..و اعراض از اون وقایع….

    برای افراد نزدیکم یه بازخورد دیگه داشت..

    برای منم یه بازخورد دیگه…

    امروز صبح لطف خداوند بهم الهام کرد توی خواب..

    خوای دیدم یه حصاری دور پدرم کشیده و ایشون خواب هست..انگار دقیقا محل زندگیم بود..

    ولی من بیرون بودم…دیدم سه تا خرچنگ..شیطون…مدام چنگاشونو باز و بسته میکردن .منم پاهام برهنه بود..تا پاهامو بگزن..

    یه شخصی که من نمیشناختمش..گفتم زود در خونمونو باز کن..و ایشون منو نجات داد..

    و فورا منو داخل کرد..

    و خودش؟از یه مسیر غیبی اون قسمت وارد خونمون شد…

    من استادم….این تضاد..که بحث راجع به من بود..اون خواب بهم گفت..امروز صبح از زبان مادرم.

    که نرگس شب پیاده روی نرو..خداوند چون از همه چیز باخبر هست..قرار بوده اتفاقی برام پیش بیاد توسط دیگران..

    بقول خودتون که میگید..محاله چند نفر با هم صحبت نکنن..یکیشون خدا نباشه…

    گفتم این زبان خداونده..داره بهم الارام میده..خودش بهم گفت..دیگه پیاده رویتو عصر بزار..

    ولی اگه من از قانون نمیدونستم لج بازی میکردم.در انتظارم نابود شدن بودم.از هر دوسمت میشدم.و هر روز پشیمانتر و پشیمانتر از کرده خودم…

    و واقعا درک میکنم.خیلیا گرفتاریهای بد سراغشون میاد..بخاطر خودشونه…

    مخصوصا مرگی که در مسیر وحشتناک باشه..

    واقعا رحم خداوند خیلی زیاده..

    وقتی توی مسیر قرار میگیری باید همه وجودت تمرکز این مسیر باشه…

    چون یه لحظه غفلت از نشانه خداوند اینقدر تکرار میکنه تا درس بگیری..

    ولی یجایی عمر عزیزت و خودت کاملا نابود میکنی..

    استاد عزیزم.منم به نوبه خودم سعی کردم خیلی قوی باشم..صبر و استقامت داشته باشم..

    میدونم با جنگ با تعقیزر باور..فقط دارم خودمو از خوشبختیها دور میکنم..

    میدونم همه چیز باوره..

    و میدونم همه چیز بهبود هست و هدایت برای بهتر شدن…

    در نهایت سپاسگزارم استاد..که هر چقدر درونمو کندو کاور میکنم.میبینم هنوز خیلی جای سوال داره..

    به امید درسهای الهی دیگر..

    و به امید اینکه تو مسیر درستم هر تضادی پیش بیاد بخیرو خوبی و منفعت منه…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    سمیه اسفندیاری گفته:
    مدت عضویت: 2162 روز

    سلام به استاد عزیزم و دوستان ارزشمندم…

    واقعا من عاشق این همزمانی ها هستم به قول کامنت دوستون آقا رضا بحث ایمانه و ایمانی که چکیده همه درسها و آگاهی های استاده هر بار از زاویه های متفاوت…

    آقا من همزمان که دارم روی احساس لیاقت،هم جهت با جریان خداوند و تغییر رو در آغوش بگیر،از اونجایی که نقطه‌ ی حساسیت افکارم بالا رفته و بهتر میتونم افکارم رو ببینم،در پی ماجرایی که بارها برام رخ داده،دوباره همین چند روز قبل رخ داد،حدودا 2 هفته ایی شده که همکاری با فردی در حوزه کاریم که کار رو بهش تحویل دادم وقتی زنگ زدم که من کار رو تحویل دادم،جواب تلفنم رو نداد،ناراحت شدم و دیگه براش زنگ نزدم گفتم اشکالی نداره باید بهم دستمزد کارم رو بده،اشکالی نداره نده،چرا من هی بدوم دنبالش،اون زنگ بزنه،البته چند بار این اتفاق به شکل‌های مختلف افتاده بود،اینبار خیلی بهم برخورد و دیگه زنگ نزدم،گفتم اصلا اون بدوم دنبالم،چرا من آویزونش باشم،خلاصه دیگه زنگ نزدم و این دوهفته نشتی انرژی من بود،هی نجواها بودن،قضاوتها،قربانی شدنها،ترسها،نگرانیها و…بعد جلسه آخر هم جهت که آمد و من هر روز مینویسم و کامنتها رو که خوندم و کامنت گذاشتم،انگاری دریچه قلبم در حین نوشتن باز شد،الهامی که میگفت،:ببین تو در مسیر باش،روی من حساب کن،رها کن،رها شو از وابستگی‌ها…بابا مگه رزق روزی تو فقط اونه،کارته،کسیه،شرایطیه؟بابا منبع منم،روی من حساب کن اصلا نمیفهمی از کجا بهت دادم،مات و مبهوت میمونی،روی من حساب کن!! رها باش…خیلی این الهام واضح بود،شفاف بود،حس آرامش و اطمینان به من داد و بعد رسیدم به کامنت آقای توحیدی که دقیقا در کامنتش اینو گفتن که لب تاپم خراب شد و من فکر کردم و گاهی هدایت در قالب درد میاد،تضادها میاد،قرار نیست همه چی خوب باشه،گاهی در کمبودها، نبودن ها خیری نهفته و شروع کردن سپاسگزاری و منم گفتم آره همینه،خودشه…اون الهام درست بود،باید ببینم چه سپاسگزاری براش باید انجام بدم،چه درسی برام داره؟از چه زاویه ایی ببینم…

    دیدم همون الهام خانمه،خودشه…

    خدایا شکرت که تویی منیع رزق و روزی و هدایت من…

    خدایا حتما زنگ نزده خیری داره که تا دیر نشده باید درسش رو بگیرم

    و به خودم گفتم سمیه جان ببین عزیزم…میتونی کارت رو با عشق و تمرکز انجام بدی؟حتی اگر پولی،دستمزدی در کار نباشه؟میتونی؟گفتم آره میتونم

    گفتم ببین میتونی رها کنی،تسلیم باشی،رها از وابستگی‌ها،کنترلها،قضاوتها،ترسها،تردیدها،میتونی مدیر برنامه هاتو خدا ببینی؟گفتم آره

    و امروز این فایل رو گوش دادم و صبح هم از صمیم قلبم گفتم خدایا من آماده ام،بگو،تسلیمم…

    و امروز دختر همکارم آمد پیشم و پرسید چقدر درآمد داری و گفتم اینقدر،گفت چرا به فکر کار بیرون از اینجا نیستی؟و من اصلا به فکر خودم نخورده بود که اینم میشه،برم از جاهای دیگه درخواست کنم،از تولیدهای دیگه بخوام،چرا فکر کردم فقط اون فرد میتونه بهم کار بده؟این همه تولیدی…و چون من مقاومت کار تولیدی داشتم و شاید یه ترس بود به ذهنم خودم نخورده بود،وقتی گفت سریع گفتم آره همینه، خودشه…رفتم آگاهی های دیوار رو دیدم چقدر موقعیت کاری خوب بود،منم که خودم رو میشناسم،میدونم از پسش بر میام…سریع به چند تاشون زنگ زدم و آدرس گرفتم وقراره فردا برم حضوری شرایط کار رو بپرسم…نمیدونم چی میشه،ولی خیلی مطمعن هستم،خیالم راحته…این همون قدمیه که باید بردارم به قول آقا رضا همونF5هست که باید فشار بدم،همون هدایته که باید برم تو دلش،نمیدونم نتیجه چیه؟ولی میدونم خیره،باید انجامش بدم،فارغ از نتیجه…

    اینارو نوشتم برای خودم،برای غلبه به ترسها،به تردیدها و نجواها،نوشتم تا یادم باشه این هدایت از کجا شروع شد،منی که تمام زندگیم نتیجه هدایته و عمل کردن،و خداوند همیشه در کنار منه و با خداوند تنها نیستم،رها نشدم فقط بحث،بحث ایمانه،باوره،توکله و اعتماده و اجازه دادنه…

    نوشتم که خدایا نمیدونم فردا چی میشه،ولی میدونم نتایج منو شگفت زده خواهد کرد،ایمان دارم…

    انشالله خیلی زود بقیه کامنتم رو به روز رسانی میکنم…

    به امید خدای مهربان،توانا،دانا،هوشیار و وهابم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    حسن کفاش دوست گفته:
    مدت عضویت: 3217 روز

    به نام خداوند جان آفرین

    حکیم سخن بر زبان آفرین

    سلام استاد گرامی، خانم شایسته و دوستان همفرکانسی

    من خودم از کسانی هستم که یک مدتی فکر می کردم که خیلی زیاد این مباحثی که استاد گفته اند را آموخته ام .

    یعنی خودم را خیلی عالم نما می دیدم و این توهم را داشتم.

    البته که خوب تا حدودی درک کرده بودم این آگاهی ها را و برای من خیلی خوب شده بود اوضاع من

    ولی نه آنقدری که نیاز بود مخصوصا در زمینه مالی

    اما بعد از اینکه یک فایلی از استاد آمد که در آن فایل استاد به صراحت گفتند کهمعیار نتیجه است، اگر داری فایلهای من رو می بینی ولی هنوز نتیجه مشخص و واضحی نگرفته ای، یا داری مسیر را اشتباه می روی یا اینکه هنوز خیلی خوب روی خودت کار نکرده ای این مطلب در یکی از فایلهای هدیه بود که استاد به وضوح بیان کردند و قطعا در جاهای دیگری هم استاد بیان کرده اند.

    وقتی که نتایج خودم را در زمینه مالی مخصوصا بررسی و ارزیابی کردم دیدم که الله و اکبر در نزدیکی صفر قرار دارم و این شد که به خودم نهیب زدم که یا دارم مسیر را اشتباه می روم و یا اینکه هنوز به حد کافی روی خودم کار نکرده ام.

    البته که هر دو مشکل را تقریبا داشتم

    هم مسیر را اشتباه می رفتم به این دلیل که درک درستی از بسسیاری از قوانین جهان هستی مخصوصا در زمینه ثروت نداشتم و مهمترین ایرادی که در خودم و باورهای خودم پیدا کردم این بود که من در زمینه ثروت و خلق ثروت بسیار زیاد مشرک هستم و دارم به خوبی و با تعهد روی این موضوع کار می کنم.

    مورد دیگری که وجود داشت و کماکان وجود دارد در وجود من این است که من نسبت به رسیدن به نتایج عجول هستم این را خودم خیلی درک نمی کردم و فکر می کرد که این درست است که بخواهیم و انتظار داشته باشیم که زودتر به نتیجه برسیم، اما دریغ و افسوس که قوانین الهی را نمی توان دور زد و یکی از این قوانین قانون تکامل است و من دانسته یا ندانسته خیلی دوست داشتم که این قانون را دور بزنم، اما شدنی نبود

    من بسیاری از باورهای خودم را خوب و به صورت بنیادین تغییر داده ام

    اصلا برای خریدن و داشتن هیچ چیزی به وام گرفتن و قرض گرفتن حتی فکر نمی کنم در صورتی که قبلا سلطان وام بودم. خوب این خیلی رشد عالی است. می دانم

    اما بسیاری از باورهای بنیادین من در مورد ثروت ایراد دارد می دانم که ایراد دارد، از کجا می دانم؟ از نتایجی که نیامده یا کم آمده است. من الان خیلی زیاد حواسم به قانون تکامل هست، یعنی تلاش می کنم که حواسم باشد. اما بازهم این ذهن من گاهی مواقع فراموش می کند.

    ولی خوب تلاش و تعهد من در عمل به قوانین خیلی بیشتر شده است، درست است که نتایج نیامده است اما من من خودم از خودم راضی تر هستم از زمانی که احساس بسیار زیادی در مورد دانایی داشتم.

    خدایا شکرت

    استاد جان از شما بسیار سپاسگزارم

    در پناه الله یکتا شاد باشید و سربلند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  10. -
    عاطفه گفته:
    مدت عضویت: 189 روز

    به نام خدای نور

    سلام  به روی ماهتون استاد عزیزم و مریم جانممم.

    دیگه واقعا کم اورده بودم از نجواهای ذهنم و نشدن ها دیدم بنر سایت این قسمت رو زده حسم بهم گفت ببینش ولی گفتم نه حالا بعد میبینم بذار بزنم روی مرا به سوی نشانه ام هدایت کن درکمال ناباوری دیدم دقیقا باز نشانم برام همین فایل رو اورد یلحظه موندم که چطور انقد واضح هدایت رو دریافت کردم…خدایاشکرت که انقدر به من نزدیکی شکرت که هرلحظه هدایتم میکنی.

    کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث می‌شود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟

    من فکرد میکردم خیلی دارم روی خودم کارمیکنم همین دیدن فایل و نوشتنه کافی ولی نه اینطور نیست اگر درعمل انجامشون ندم به هییییچ دردی نمیخوره و اینطور فقط دارم خودم رو گول میزنم.

    اگر من یه چندسالیه انقدر درگیر شرایط مالیم بخاطر اینه که چون تمام باورها و رفتارهای من نسبت به پول همونه هنوز احساس کمبود دارم هنوز میشینم دو دوتا چهارتا میکنم که چطور این پول رو خرج کنم تا تموم نشه هنوز وقتی صبح ازخواب بیدارمیشم جوری روزم رو میچینم که میدونم و مطمئنم امروزم مشتری ندارم پس عاطی تو با انجام همه ی اینا باز انتظار داری مشتری بیاد به کسب و کارت و پول بسازی؟

    وقتی خودتم هنوز باورنکردی فراوانی مشتری و فراوانی نعمت رو فراوانی جهان رو فراوانی پول رو پس چطور قراره پول بسازم و مشتری بیاد به کسب و کارم؟

    وقتی هنوز ذهنیت من  نسبت به پول و شرایط مالی هنوز همون ذهنیت خانوادمه چطور قراره پول بسازم؟

    مگه بابام تونست با اون ذهنیت پول بسازه که من بتونم؟

    میدونم سخته میدونم خیلیم سخته که بخوای جوری که 20 سال فکر میکردی و رو تغییر بدی و بهبود ببخشی ولی اگر نتایج متفاوت تری میخوای اگرمیخوای مثل خانوادت نباشی مجبوری عاطی مجبوری تغییر کنی مجبوری زمان بذاری مجبوری بهاشو بپردازی تو مجبوری چون کلی آرزو و رویا داری که باید بهشون برسی…

    ذهنیت من نسبت به پول همون ذهنیت قبلی درسته بهبود پیدا کرده ولی هنوز ریشه ای حل نشده و من با اون ذهنیت نمیتونم ثروت فراوانی بسازم چون خیلی محدوده چون خیلی خیلی زیاد محدوده.

    برای تغییر این ذهنیت میتونم چکارکنم؟

    هرروز جوری بیدارشم که انگار کلی مشتری سالن منتظرمه و من باید بشون خدمات ارایه بدم همین که جوری ذهنم برنامه ریزی کنم و با خودم تکرار کنم گه هست میشه حدقل یکی رو امروز خدا میفرسته همین امیدواری به غیب همین که امیدداشته باشم به اینکه مشتری هست برای شروع کافیه و بهتر ازاینه که جوری بیداربشم که مطمئنم امروزهم مشتری ندارم و این ذهنیت محدود کننده برای من نیست این ذهنیت برای گذشتگانه منه من این رو باید بندازم دور.

    چطور؟ازکجا؟

    نمیدونم واقعا نمیدونم ولی من وقتی امید داشته باشم و ایمان داشته باشم که خدا پاسخ میدهد خداوند و جهان واقعا پاسخ میدن ایده ها بهم الهام میشه.

    مهم تر ازهمههه عمل به ایده هاست من نمیدونم چی میشه این ایده جواب میده یا نه فقط میدونم خدا گفته و من باید انجامش بدم خداگفته انجام بده بقیش با من پس من کاری به بقیه چیزا ندارم من فقط ایده ای که بهم گفته شده رو عملی میکنم دیگه بقیش به عهده ی خداست و ازهرایده توقع نتیجه نداشته باشم و خودم رو به نتایج لحظه ای گره نزنم.

    راجب پول هم باید توی دفترم تمام باورهای محدود کننده رو بنویسم وتضاد اونارو هم بنویسم و باورهامو عمیق تر حل کنم.

    خداخودت هدایتم کن خدامن نمیدونم تو میدونی تو دانایی من هییچی نمیدونم بهم بگو چکا کنم بهم بگو و من رو به راه راست هدایت کن من رو هدایت کن به مسیری که درونش توهستی درونش ثروت هست درونش نعمت هست و درونش فراوانی هست.

    خدایاشکرت

    رد پا از تغییر را درآغوش بگیر قسمت 6

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: