تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۶ - صفحه 23


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

522 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مژگان گفته:
    مدت عضویت: 463 روز

    به نام خدای هدایتگر و بی نهایت مهربان.

    سلام خدمت استاد عزیز و محترم و خانم مریم شایسته گل و دوستان عزیزدر این سایت بهشتی.

    خدارو شکر میکنم بخاطر این همزمانی های فوق العاده.

    درست همین دیشب بود که من با کلی گریه خوابیدم به خاطر تضاد بزرگی که در رابطه با همسرم دارم و گفتم خدایا چقدر سخته تحمل این آدم و چرا پس زندگیم تغییر نمیکنه و اصلا همین رفتارهای این آدم باعث میشه نتونم درست کانون توجهم رو کنترل کنم،خدایا پس چیکارکنم!برای جدایی اقدام کنم یا نه؟

    البته بارها بهش فکر کردم و باز طبق گفته های استاد عزیز به خودم قول دادم روی خودم کار کنم و توجهم رو بزارم روی خوبی ها ،تا طبق قانون با تغییر من طرف مقابل هم تغییر کنه یا به طور طبیعی وآسان از زندگی من خارج بشه.

    اما هربار با رفتار واعمال ناپسند و سمیش دوباره ناراحت ومایوس میشم و واقعا کنترل افکار وکانون توجهم سخت میشه برام.که صبح سرزدم به سایت دیدم استاد گام ششم تغییر رو گذاشتن و دقیقا جواب سوال من هست،که اگر هنوز این آدم در زندگی من هست پس درون من تغییر نکرده…

    واقعیتی که هست من هنوز نتونستم تمرکزم کامل از روی رفتارهای آزار دهندش بردارم.و خیلی برام سخته، تمرکزم رو بهم میزنه من تمرینات رو انجام میدم و فایل ها رو گوش میدم ونت برداری میکنم ولی هردفعه با پرخاشگریهاش و توهین هاش مدارم پایین تر میاد و باعث افت مدارم و عدم شکل گیری مومنتوم مثبت میشه.

    خودم قبول دارم که باید روی باورهای توحیدی،احساس لیاقت و کمال گرایی باید خیلی کار کنم تا بتونم رابطه خوبی رو تجربه کنم.

    از استاد بزرگم و مریم جان خیلی سپاس گذارم برای این فایل های ارزشمند و همچنین سپاس از دوستان بابت کامنت های الهام بخش و آموزندشون.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    محدثه صاحب گفته:
    مدت عضویت: 432 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم

    جهان ما یه جهان قانونمنده و همه چی طبق قوانین جلو میره اگر همسو شی با اون قانون ها سعادت دنیا و اخرت رو بدست میاری اگر هم همسو نشی که….

    پس همه چی دست ماست هر اتفاقی که توی این زندگی میوفته نتیجه ورودی های ذهن ما و فرکانس های ماست همه چی باورهای توحیدی ما و ایمان ماست همه چی قانون های این جهان بی نقصه و هیچ جوره نمیشه دورش زد

    ما خالق زندگی خودمون هستیم با فرکانس هامون با باورهامون با ایمانمون زندگی خودمون رو خلق میکنیم خدا همه کارو برامون انجام میده ولی به شرطی که ما کار خودمون و سهم خودمون رو انجام بدیم بقیه رو خدا انجام میده برای ما نه کس دیگه ای فقققط خدا

    میخوام یه تجربه جالب از تغییر خودم رو باهاتون به اشتراک بزارم من یه دوستی داشتم که خیلی باهم صمیمی بودیم هرروز پیش هم بودیم و همون دوستی بود که من میخواستم چون من خیلی اهل گردش و هیجان و کارای جدیدم خلاصه که این صمیمیته ادامه دار شد تا جایی که من با استاد اشنا شدم و مسیر کاملا تغییر کرد من از اون دوستم جدا نشدم اما خب مثل قبل نمیتونستم باهاش ارتباط بگیرم چون کاراش از نظر من اشتباه بود و هیچ جوره نمیتونستم کنار بیام اما خب باز اون دوستیه پابرجا موند تااینکه جهان نشانه هایی رو به من نشون داد که نباید این دوستی رو ادامه بدم دوستیم رو بااین ادم کم کردم اما قطع نشد و این دوستی هی کم و زیاد میشد تا اینکه یه اتفاقی بدی افتاد که جهان توسط همون ادم اشتباه یه سیلی ریزی زد و من همون لحظه تصمیم گرفتم اون ادم رو از زندگیم حذف کنم و شروع کردم روی کار کردن بیشتر روی خودم که اون ادم کاملا از زندگی من حذف شد بدون هیچ دعوا و اتفاق ناگواری و جالبیش اینجاست که اون ادم از زندگی من رفت و من چون خودم رو تغییر دادم و روی خودم کار کردم رابطه ام با خانواده ام دوستام و بقیه ادما خیلی بهتر شد و حتی روی سلامت جسمم و پوستم تاثیر گذاشت و همه چی برام بهتر شد الان که این پروژه بسیار زیبا رو شروع کردم متوجه شدم که این مدت چرا این شخص از زندگیه من بیرون نمیرفت چون من از درون تغییر نکردم استاد حرف خیلی قشنگی زد که گفت ما فکر میکنیم تغییر کردیم اما تا شرایط سخت میشه همون واکنش هارو انجام میدیم

    زمانی همه چی برای من تغییر میکنه زمانی جهان کارهارو برامون انجام میده و شرایط رو برامون تغییر میده که ما واقعا از درون تغییر کنیم

    سپاسگذارم از خدای مهربونم که من و به سمت سایت هدایت کرد و سپاسگذارم از شما استاد عزیزم بابت به اشتراک گذاشتن این همه آگاهی های زیبا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    فاطمه سليمى گفته:
    مدت عضویت: 2049 روز

    بنام خدای بخشنده و مهربانم

    سلام به استاد عزیز و استاد مریم جان شایسته و دوستان نازنینم

    استاد جانم  من چندین و چند بار بوده که  متوجه شدم با آموزشهای شما  واقعاً تغییر کردم

    و میخوام دو مورد رو بگم

    از خداوند درخواست  هدایت و  کمک می کنم که بتونم اونچه رو که باید بگم

    یکیش امروز و یکی دیگه اش اواخر بهار سال 1401 بوده..

    امروز برای ساعت 10 صبح وقت داشتم از  دندونپزشکی داشتم برای ادامه  کار دندونام

    استاد جانم من نه تنها سر وقت رفتم  که ده دقیقه هم زودتر رسیدم

    دیدم جلوی آسانسور  چند نفر منتظرن، سریع از پله ها بالا رفتم تا طبقه دوم  و رفتم   دیدم فقط سه تا از  خانمهای مسئول  پاسخ به مراجعین  تازه اومدن   و هنوز لباس فورمشون رو هم نپوشیدن  و هیچ  کسی هم هنوز نیومده بود تمام صندلیها خالی بودن

    رفتم جلوی کانتر به هر سه تاشون سلام صبح بخیر گفتم و  اسمم رو به یکی از  دختر خانمهای مسئول  گفتم و ایشون گفت دکتر آقایی هنوز نیومده ولی سر ساعت ده میاد لطفاً چند دقیقه بفرمایین  بشینین تا دکتر بیاد، بعد من ازش پرسیدم راستی من اسم شما رو نمیدونم چیه ایشون هم لبخندی زد و اسمش رو گفت و منم تشکر کردم  و اومدم رو صندلی نشستم و و شروع کردم به نوشتن همین کامنتم

    استاد جانم اونجا همه منو میشناسن  و من هم ادنها رو میشناسم

    بعضیهاشون همونایی هستن مثل خانم کوهی که  یازده سال پیش که پنج تا دندون  ایمپلنت گذاشتم هم بود و ایشون همونیه که تویکی از کامنتهام گفتم امسال که رفته بودم همونجا پیش دکتر رکنی برای جراحی و کارهای ترمیم لثه و خواستم با دکتر که پیراهن هاوایین تنش بود عکس یادگاری بگیرم، بمن گفت گوشیتونو بدین من براتون بگیرم و هروقت منو ببینه خودش بمن سلام میکنه، اسم ایشون رو هم نمی دونستم و امروز ازش پرسیدم..

    بعد دوسه دقیقه یک آقای خنده روی خیلی محترم میانسالی اومد داخل که بعداً از صحبتهاش متوجه شدم بار اوله که اینجا اومده و بازنشسته ارتش هستش

      و رفت جلوی کانتر.. و اینقدر قشنگ و با احترام

    با خانم امینی  صحبت کرد که من واقعاً لذت بردم

    ایشون به خانم امینی  گفت

    سلام صبح شما بخیر

    خانواده ی محترم خوبن؟! وو..که من همونجا پاشدم رفتم پیشش و ایشون تا منو دید سلام و صبح بخیر گفت و منهم گفتم یعنی هر دو همزمان با هم گفتیم و بعد بهش گفتم

    واقعاً تحسینتون میکنم و چقدر لذت بردم از اینکه اینقدر قشنگ  صحبت می کنین من هم تقریباً  این مدلی صحبت میکنم ولی نه به قشنگی شما!!!

    برای اینکه به بقیه چیزایی که میخوام بگم برسم از چیزهای خیلی زیبایی که ایشون هم گفت صرف نظر می کنم…

    تا دوباره اومدم روصندلی نشستم خانم ریوندی منو صدا کرد که ببینم چکار داره گفت بفرمایین داخل! گفتم مگه دکتر آقایی اومد؟ گفت بله سر ساعت ده اومد  گفتم عجب چطور من ندیدم؟ و متوجه شدم که همون موقع که داشتم با اون آقا صحبت می کردم  دکتر اومده  و رد شده و رفته قسمت مخصوص کار با دستگاه ها..

    استاد جانم من این آنتایم بودنم  رو بارها و بارها و بارها از شما شنیدم  و سعی کردم یاد بگیرم مثل شما باشم   هر بار یه ذره بهترهی ذره ذره بهتر شدم خدارو صدهزاران بار شکر بقیه کار دندونپزشکیمو به امید خدا بعداً میگم…

    مورد دوم

    وقتی بود که در یکی از سفرهایی که من و همسرجان رفته بودیم کانادا دیدن بچه هامون

    و یه روز صبح که خونه نسیم جان در تورنتو بودیم که یه برج مسکونی چندین طبقه است 

    و نسیم جان سر کار بود و من و همسر جان و علیرضا جان  خونه بودیم،

    من و همسرم تصمیم گرفتیم بریم دوچرخه سواری و دوتا دوچرخه ی نسیم جان و علیرضا جان رو از پارکینگ برداشتیم و جلوی برج سوار شدیم

    ایشون دوچرخه سواری رو خیلی خوب بلده ولی من تازه یه کمی یاد گرفته بودم

    برج مسکونی که نسیم جان اینا توش زندگی می کنن موقعیتش جوریه که نزدیک آخر خیابونه و یه ذره جلوتر می پیچه به خیابونی که عمود بر اون هستش

    یه کمی که رفتیم   باید از خیابون میرفتیم اون سمتش بعد من جا موندم و ایشون البته متوجه نشد و به مسیرش ادامه داد

    بعد هم که پیچ بود و جوری نبود که ببینمش

    وقتی که به پیچ رسیدم ناگهان دیدم  دوچرخه ایشون یه وری روی زمین افتاده وایشون هم کنار خیابون  نشسته و انگار یه دستمالی چیزی دستشه و رو پیشونیش گذاشته و کف خیابون که آسفالت بود  یه عالمه خون ریخته!!!

    وااای همین الانم از یاد آوریش ضربان قلبم شدت گرفته..

    از دوچرخه  پیاده شدم و رفتم پیشش که ببینم چی شده

    استاد جانم قلبم آروم بود و مضطرب و نگران نشدم

    که خدا رو شکر دیدم داره حرف میزنه و هشیاره و ماجرا رو برام تعریف کرد

    بعد گفتم خدایا خودت حفظش کن حالا من چیکار باید بکنم و بدو بدو رفتم خونه دوچرخه ای که سوارش بودم رو گذاشتم پارکینگ و رفتم خونه و ماجرا رو برای  علیرضاجان گفتم و بهش گفتم بریم شما دوچرخه ای که بابایی سوارش بودن رو ببر تو پارکینگ و به مامانت هم زنگ بزن قضیه رو بهش بگو ببین چی میگه فقط  زود باش  هرچی سریعتر بهتر..

    و خودم هم دوباره برگشتم پیش همسرجان و ایشون گفت که سر پیچ تعادلش بهم خورده  و با دوچرخه افتاده و کنار پیشونیش به  آسفالت سفت و زبر خیابون خورده وبعد هم کسانی که مسئول همون برجی که جلوش افتاده بوده دیدنش و سریع اومدن  و براش یه عالمه باند آوردن و به اورژانس هم زنگ زدن که بیاد…

    و سخن کوتاه کنم که به بهترین و زیباترین شکل خداوند  که قربونش برم این مسئله رو برامون مدیریت کرد

    الهی میلیاردها بار شکر

    و این در حالی بود که دوسه روز بعدش همسرجان بلیط برگشت داشت

    و باز هم خدا رو میلیاردها بار سپاس که چند هزار دلار رو نزاشت که پرداخت کنیم و ایشونو کمک کردیم بیاد خونه و نزاشت به کلینیک مراجعه کنیم که بگن تا دوسه هفته دیگه باید بمونه…

    و با چندتا باند و ضدعفونی کننده و یه جعبه

    چسب زخم سر و ته قضیه رو جمع کرد…

    الهی صدهزاران بار شکر برای یک صلات دیگه

    خدا رو میلیاردها بار شکر برای همه ی نعمتهاش

    که یکی از خیلی قیمتیها وخیلی بزرگترینهاش نعمت وجود شما استاد عزیزم تو زندگیمه

    استاد جانم بینهایت از شما سپاسگزارم

    خداوند هرآنچه خیر و خوبی در دنیا و آخرت هست بشما عطا کنه

    عاشقتونم

    به امید دیدارتون در بهترین زمان و مکان

        

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 38 رای:
  4. -
    Ehsan Moqadam گفته:
    مدت عضویت: 2215 روز

    به نام خالق عشق و شادی و زیبایی

    درود و خداقوت به استاد عزیز و همه دوستان خوب سایت

    این فایل به نظرم از اون فایل‌های کوتاهی که واقعاً پشتش درس‌های بسیار بزرگی هست.

    من فکر میکنم ما انسان‌ها اساساً چون خیلی عجله داریم در مورد همه چیز وقتی صحبت از تغییر میشه ناخودآگاه منتظر یک خروجی خیلی بزرگ هستیم، درصورتی‌که اون خروجی‌های بزرگ نتیجه یک استمرار مثبت و صحیحه، البته این در مورد شکل منفی هم تصدیق میشه.

    شاید وقتی استاد صحبت از تغییر میکنند ما فکر میکنیم که باید حتماً یه سری تصمیمات خیلی بزرگ بگیریم یا تغییرات خیلی عجیب و غریب داشته باشیم، درحالی‌که ایجاد یه سری تغییرات خیلی کوچک میتونه زندگی ما را به کلی متحول کنه.

    یکی از دلایل مهمی که ما آدم‌ها در روابطمون به مشکل برمی‌خوریم اینکه تمرکزمون فقط میره روی نکات منفی افراد و باور کردنی نیست که تغییر همین یه عادت چقدر میتونه گاهاً سخت باشه وقتی ذهن عادت به منفی‌بینی کرده، درحالی‌که اگر بتونیم همین یه عادت کوچک مهم را در روابط رعایت کنیم تمام روابط ما به‌شکل شگفت‌انگیزی تغییر میکنه.

    انصافاً هرچی به اطراف خودم نگاه میکنم آدمی را پیدا نمی‌کنم که نشه در اون فرد نکته مثبتی پیدا نکرد و مطمئن هستم همه افراد نکات مثبتی دارند که میشه با توجه کردن به اون‌ها نتایج بسیار متفاوتی از روابط گرفت. این موضوعی که شاید خیلی از ما دست کم میگیریمش و تصور میکنیم مشکل از افراد خاصی در زندگی ماست که داره نتایج زندگی ما به شکل نادلخواه پیش میره. هر آدمی تا متوجه اشتباهات خودش مثلاً در همین حوزه روابط نشه امکان نداره روابط بعدیش اتفاق متفاوتی را براش رقم بزنه تا اینکه احتمالاً در نهایت از زور فشارها مجبور میشه که یکم کوتاه بیاد و حداقل توجهش رو از نکات بد آدم‌ها برداره، تازه اگر خیلی بهش فشار بیاد.

    من یادم نمیاد برای آمدن و رفتن هیچ دوستی هیچ‌وقت تلاش خاصی کرده باشم، چه در حالت مثبتش و چه در حالت منفیش. هرچقدرکه من قوی‌تر شدم آدم‌های قوی‌تر وارد زندگی من شدن و حتی رفتار انسان‌های قبلی هم با من تغییر کرد. زمان‌هایی که تقلا داشتم که با یک فرد خاص ارتباط برقرار کنم بیشتر اون فرد از من دور میشد یا نتیجه مثبتی نمیگرفتم از اون ارتباط.

    حتی در حوزه کاری خودم قبلاً من خیلی مجبور به تصمیم گرفتن بودم یعنی باید تصمیم می‌گرفتم که یه فردی رو نگه دارم یا نگه ندارم اما الان مدت‌هاست که آدم‌هایی بسیار هماهنگ با من در حوزه کاریم هستند که واقعاً نیازی ندارم تلاش خاصی انجام بدم برای اینکه به نکات مثبتشون توجه کنم انقدر که این افراد خوبن.

    ولی خوب باید قبول کنیم که مسئولیت‌پذیری همیشه هم به همین راحتی نیست. ذهن ما خیلی دوست داره تقصیر رو گردن بقیه بندازه و خودش رو تبرعه کنه.

    هر اتفاقی تو زندگی ما رخ میده مسئولش ما هستیم و این جا جایی که خیلی از ما شاید قبول نکنیم.

    اتفاقاً همین امروز داشتم در مورد یکی از اعضای بسیار عزیز خانوادمون صحبت می‌کردم و میگفتم ما همیشه صحبت از فلانی میشد میگفتیم آره این که اینجوریه و از این حرفا اما من به‌شخصه یکی از عادت‌های مثبتم رو از این فرد آموختم و این عادت در شخصیت این فرد بسیار بسیار مشخصه. آیا ما اگر این فرد رو با این عادت مثبتش در ذهنمون یاد کنیم حالمون باهاش بهتر میشه یا فقط به فکر اون اخلاق از دید ما نامناسبش باشیم؟

    اصلاً این دیالوگ معروف من با خودمه که میگم ببین تو هنوز تو این جنبه کار داریا فکر نکن میتونی سر خدا و کائنات رو شیره بمالی، بحث بحث فرکانسه عزیزم، نه ادا و اطفار.

    جهان هر لحظه در حال تغییره و ما نمی‌تونیم همان فرد قبلی باشیم و انتظار داشته باشیم که اتفاقات جدیدی برامون رخ بده.

    یکی از دلایلی که به لطف الله من دوست دارم کامنت بنویسم اینکه همواره به خودم یادآوری کنم که ببین حواست باید به ذهنت باشه ها فکر نکن دیگه همه چیز رو فهمیدی و نیاز به چیز دیگه‌ای نداری، نه، حتی اگر فایلی رو قبلاً شنیدی اتفاقاً این‌بار با حالت جدیدت برو و ببین این‌بار چه درس‌هایی میتونی ازش داشته باشی.

    بسیار خوشحالم که دارم از تجربیات ارزشمند دوستان عزیزم استفاده میکنم.

    برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و ناب‌ترین تجربیات را آرزومندم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  5. -
    زهرا الف گفته:
    مدت عضویت: 2016 روز

    بنام خدای یکتا

    سلام به استاد عزیزم و مریم جان

    سپاس بخاطر این فایلهای جدید تغییر که فکر میکنم برای این دوران من ضروری

    من سالهاست که هدفم تاسیس کودکستان غیر دولتی و الان تو مدارس ابتدایی کودکستان دارم اما همیشه خواستم مستقل باشم و جایی برای خودم باشه اما از درآمد مدرسه دولتی نگذاشتم و خواستم با یک دست دو هندونه بردارم و اصلا روی هدف اصلی هیچ تمرکزی نداشتم تا اینکه باردارشدم و بخاطر بارداری و شرایطم بودم نیرو گرفتم که استراحت کنم اما در عین ناباوری در شرایطی که همه چیز خوب پیش می‌رفت جنین در 17هفتگی از دست رفت

    و این شد که من وقتم آزاد شد به اجبار بارداری ، و گفتم که قرارع خداوند من چکار کنم قرارع چه تغییر کنم

    و وقتی اومدم و فایلهارو دیدم فهمیدم که خداوند سرم خلوت کرده که برای هدفم قدم بردارم این چیزی بود که فهمیدم

    و الان یه دفتر تهیه کردم که یک ستون قدم های که برمی‌داریم هرچند خیلی کوچیک در حد حتی دیدن و خونه رو آیی برای اجاره کودکستان، یه ستون الهامات و یک ستون نتیجه س

    من از خداوندم می‌خوام که من هدایت کنه به این تغییر به راحتی و سادگی

    کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث می‌شود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟

    من روی باورهام خیلی کارکردم و خدایی هم تو کارم درآمدهای خوبی کسب کردم اما استاد میگه تا شرایط خوبه تغییر کن و نزار دنیا با چک و لگد بهت بگه

    باور فراوانی باید درست کنم اینکه ذهنم میگه سرمایه میخواد تجهیزات میخواد و…باید این درست کنم با توکل بخداوند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    شیدا میرزایی گفته:
    مدت عضویت: 2607 روز

    به نام خدای مهربانم

    خدایی که مهربانترین مهربانان من است

    سلام خدمت استاد عزیزم

    سلام به مریم خانم لطیف‌تر از گلم

    و به تک تک دوستان نازنینم

    استاد جانم به نظر من در درجه اول

    ما باید برسیم به این آگاهی که در هر

    شرایطی در هرجا و مکانی که هستیم

    هر برخورد و هر رفتاری نسبت بهمون انجام

    بشه دقیقا در اثر ارسال فرکانسهای خودمونه

    در هر موقعیتی که باشیم خودمون خواستیم که اونجا باشیم

    اگه اینو قبول داشته باشیم اون وقته که میتونیم برای تغییر قدم برداریم چون وقتی بخوایم همش دیگران و اطرافیان رو باعث و بانی سرنوشتمون بدونیم پس به این نتیجه میرسیم دیگه شرایط از دست من خارجه و من هرچی تلاش کنم بی فایده س پس هیچوقت هیچ قدمی بر نمی‌داریم.

    خدا رو هزاران بار ممنونم که من به این نتیجه رسیدم که مسئول سرنوشتم خودم هستم

    حتی استاد اگه الان همینجا ساکت و آروم نشسته باشم و کسی یهو بیاد و یکی بهم بزنه مطمئنم که فرکانسی رو ارسال کردم که همچین اتفاقی برام پیش اومده

    اما متاسفانه بعضیا این چیزا رو قبول ندارن و از صددرصد شاید بگم بیست یا سی درصد خودشون رو مسئول شرایط و زندگیشون می‌دونن و تازه بازهم برای این بیست درصد یه جورایی شرایط بیرون از خودشون رو دخیل می‌دونن

    من می‌دونم یه خدایی دارم که بسیار عادله و یه قوانینی گذاشته که یه درصد هم اشتباهی درش نیست خوب وقتی من در مسیر این قوانین باشم مگه میشه بی عدالتی در حقم بشه؟هیچوقت.

    قبلاً برام پیش میومد که کسی یه موضوعی رو محرمانه بهم میگفت اما من طاقت نمیاوردم و فقط برای خواهرام تعریف میکردم یه دفعه خواهرامم برای کسی تعریف میکردن و وقتی به گوشم می‌رسید چه قدر اعصابم داغون میشد باهاشون دعوا میکردم که آخه بابا من به شما اعتماد داشتم شما خواهرای منین چه قدر قسمتون دادم که بین خودمون بمونه چرا شما گفتین …و بعدا که فکر میکردم به خودم میگفتم وقتی تو خودت اون راز رو نتونستی توی دل خودت نگه داری چه طور از دیگران همچین انتظاری داری اونام عین خودت …اگه تو نتونستی جلو خودتو بگیری خوب اونام همین طور پس خدا رو شکر الان خیلی در این زمینه تغییر کردم و از خودم خیلی راضی هستم.

    یا استاد جانم خیلی دیدم که مثلاً یه خانم یا یه آقایی با طرفش مشکل پیدا کرده بعد همش لج میکنن و طرفشونو مقصر می‌دونن حاضر نبودن به خودشون یه تغییر بدن و از طرفشون جدا شدن و بعدها که یه ازدواج مجدد دیگه داشتن باز همون شرایط قبلی و شایدم بدترو دیگه حسرت گذشته و….

    دیگه فکر نکردن که باید درونشون رو عوض کنن نه بیرون.

    یه سری مهمون داشتیم یه خانمی با بچش خونمون بودن یه دفعه از خونه همسایه مون دعوا و جیغ و سروصدا همسایمون خونه شو به چند تا مجرد اجاره داده بود دیگه یه موضوع ناجالب پیش اومده بود همه همسایه ها اومدن بیرون و مهمون ماهم خودش تا آخر ماجرا رو نگاه کرد بعد دیدم بچه شو دعوا کرد که تو برو داخل و….

    منم آخرش گفتم آخه عزیزم اگه میخواستی بچت نگاه نکنه باید خودتم میرفتی داخل تو خودت طاقت نیاوردی تا آخر ماجرا رو نگاه کردی بعد بچه تو دعوا میکنی؟؟

    همیشه برای تغییر از خودمون شروع کنیم درسته کمی سخته اما نتایج شیرینی داره به نعمتها و لذتهای بیشتری میرسیم از طرف خدا پاداشها بهمون میرسه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 56 رای:
    • -
      کیان علیپور گفته:
      مدت عضویت: 1703 روز

      سلام بشما دوست عزیز و آگاه.امیدوارم همیشه ثروتمند سعادتمند و سلامت در دنیا و آخرت باشید.عشق و نور بشما.متن زیبای شما رو خوندم و از اینکه به اشتراک گذاشتید تا من هم استفاده کنم ممنونم.اون قسمت پایانی هم خیلی عالی گفتید که باید از خودمون شروع کنیم و موافقم.به قول یه بزرگی که گفت اگر هر کس در خانه ی خود را تمیز کند دنیا پاکیزه خواهد شد.منتظر خبرهای موفقیت شما هستم و خوشحال میشم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    م امیری گفته:
    مدت عضویت: 2724 روز

    بنام خدا

    درود به استاد عزیز و مریم جان

    چالش «تغیر را در آغوش بگیر»

    خدایا سپاسگزارم که من رو به این دوره هدایت کردی و هر بار سوالات جدید برام طرح میشه

    ازت طلب هدایت دارم برای این سوال که اخیرا تو ذهنم تداعی شده که سرنخ رو بهم بدی، راهکار رو هم بهم بدی جوری که مسیر تسهیل شه، مثل زمانی که یه جاده قفل شده بود و الان آزاد میشه و میتونیم با سرعت 220 هم توش حرکت کنم

    وضعیت چند سال من مثل همون جاده قفل شده است

    میرم برای واکاوی خودم(دوستان خیلی از کارها همزمان و… انجام شده و اینجوری نبوده که کاری تموم شده باشه و کار بعدی شروع بشه )

    من الان که شروع به نوشتن کردم برای تلاشام ارزش قایل شدم، تو کامنت قبلی نوشتم که من هیچ تلاشی نکردم الان متوجه شدم که من چون تلاش هام همراه با دستاورد مادی نبوده ارزشی برای قایل نشدم و من قدر دانسته هامو ندونستم

    از زمانی که یاد دارم آدم تلاش گر و با برنامه ای بودم، یادمه کلاس دوم یا سوم دبستان بود اون زمان کل خانواده 2 اتاق داشتن، پدر خانواده بخاطر پدر بودنش تو پذیرایی می‌خوابید، مادر و کل بچه ها تو یه اتاق می‌خوابیدن و… و یه اتاقم برای رختخواب ها و ظرف ها و وسایل اضافی مادر و کل خانواده بود …

    یادمه همون اتاق وسایل رو، من جمعه صبح پا میشدم مرتب میکردم زیلو می‌انداختم و مطالعه ام رو اونجا انجام میدادم و از این استقلال و تمیزی و اینکه خودم یه قسمتی رو داشتم خوشحال بودم،

    کل این وضعیت چند ساعت دوام داشت و بعدش من میرفتم خونه مادر بزرگم و اتاق برمیگشت به حالت قبلش

    یادمه مدرسه میرفتم، مسابقه قرآن و نهج البلاغه و… برگزار می‌شد شاید خیلی از مسابقات که تو مدرسه ما مطرح نمیشد در واقع اونوقت کلا خبر خاصی تو مدارس نبود اگر هم بود تو مدارس شهر بود ما تو روستا بودیم و معلما و مدیرا حوصله این کارا رو نداشتن…. اگر هم مسابقاتی مثل قرآن و …. برگزار می‌شد 99٪ بچه اصلا تو باغ نبودن ولی تو همون اوضاع من هم تلاش می‌کردم هم با زبون کودکانه خودم از خدا میخواستم که من برنده شم حتی یادمه یه قرآن داشتم خیلی قدیمی با جلد خیلی خیلی قشنگ که از مادر بزرگم به مادرم رسیده بود و بالای صفحه یه سمتش خوب نوشته بود یه سمتش بد و من موقع مسابقات و… میرفتم قرآن رو باز میکردم ببینم قبول میشم یا نه،

    تو همون سن دبستان که تو روستا بودم 99/99٪ ملت تو کوچه بازی می‌کردن ولی من می‌گفتم باید یه چی یاد بگیرم و تابستون ها میرفتم تو شهر کلاس نقاشی با اینکه مسیر واقعاااا برای یه دختر روستایی کار اسونی نبود..

    راهنمایی بود که رفتیم خونه سازمانی و من تابستونا باز می‌رفتیم یه کلاسی، بعضی وقتا اصلا نمی‌دونستم چه کلاسی هست به خیال نقاشی میرفتم بعد می‌دیدم چندتا کلاس هست و پول از بابام می‌گرفتم و همه رو میرفتم

    همون راهنمایی که بودم برنامه ریزی داشتم، ما سرویس داشتیم برای ایاب ذهاب و من برنامه داشتم که مثلاً فلان خیابون پیاده شم، از فلان مغازه ها خرید کنم ساعت فلان هم سر ایستگاه باشم و برگردم با همون سن کم..‌‌.

    سوم راهنمایی که بودم متوجه شدم میشه جوری خوند که سال آخر دبیرستان، دانشگاه قبول شد(چون کلا جا افتاده بود که اول درست تموم بشه بعد بری دانشگاه چون اون سالها اوج داوطلب بود) و من به این خاطر تحقیق کردم و رفتم مدرسه غیر دولتی که حتما 4 سال بعد یه سر دانشگاه قبول شم(یه دختر روستایی که چندان آدم هم نمیدید که ازشون تحقیق کنه)

    و من رفتم همون دبیرستان و 4 سال که اونجا بودم جز نفرات برتر بودم و یه سر دانشگاه دولتی قبول شدم و…

    بعدشم یه سال وقفه افتاد و ارشد قبول شدم

    داستان فک میکنم از بعدِ ارشد شروع شد

    من عطش بسیار بسیار زیادی برای کار داشتم و کار پیدا نمی‌کردم

    یادمه از دوستان شنیدم که عهده ای شرکت ثبت کردن، و من به پدرم گفتم پدر پارکینگ خونه رو که داری سوییت می‌کنی نده اجاره چون من می‌خوام شرکت ثبت کنم و باید یه مکانی برای داشته باشم و اینجا بود که پدرم به نشونه تمسخر قهقهه زد و گفت، تووووو، تو شرکت ثبت کنی؟ مگه بچه بازیه…

    همون یه حرکت کافی بود که تا ته دره برم، من با احساس عدم لیاقت درگیر بودم و خودم رو باور نداشتم وقتی دیدم نه بابا درسته نه تنها خودم بلکه اطرافیانمم من رو قبول ندارن نابود شدن تا ماهها تو دیوار بودم

    راهشم بلد نبودم که دنبال کار باشم، میگفتم کار نیس، احساس میکردم کار شاقی کردم که ارشد گرفتم

    روزنامه و خبر ها رو چک میکردم که آیا رشته من رو میخوان، می‌دیدم نمی‌خوان فقط می‌گشتم و قر میزدم، طلبکار بودم و میگفتم من که درسم رو خوندم جامعه به من شغل نمی‌ده

    انقد غرور این ارشد رو داشتم که ذره ای به ذهنم خطور نمی‌کردم که برم مدرسه درس بدم(رشته من رو میشد تو مدارس کار کرد)،

    از طرفی وقتی لیسانس گرفته بودم پدرم تو یه مدرسه غیر دولتی برام کار پیدا کرد و روز اول و دوم که رفتم و دیدم خانمه امر و نهی می‌کنه بخاطر پایین بود عزت نفس و … خورد تو ذوقم و اومدم بیرون و با خودم گفتم من چون لیسانسم باهام اینجوری برخورد میشه برم ارشد بگیریم که هر جا رفتم سرکار حلوا حلوام کنن

    خودم رو مثل یه جنگجو می‌دیدم که تو خونه نشسته و بخودش میگه من آماده ام چرا کسی پیدا نمیشه با من بجنگه غافل از اینکه یه قدم پامو بیرون بذارم…

    همزمان با این دوران من از یه سری مسایل حرف بزنم که من از همون سالهای اول دبیرستان که یه سن نوجوانی و … هست دچار روابط عاطفی و وابستگی شدم، بسیار وابسته … جوری که یه روز اگر طرف رو نمی‌دیدم اون روز شب نمیشد و من با اون سن کم چند موضوع رو باید هندل میکردم

    فرد درس خونی بودم و باید جوری درس بخونم که مشخص نشده حواسم جای دیگه ای(همین باعث می‌شد چون من کل ذهنم و حواسم جای دیگری بود دقیقا بخداوندی خدا قسم از ساعت 2 ظهر تا 10 شب من یه ریز کتابم باز بود و می‌خوندم برای درس‌هایی که میشد 2 تا 3 نهایتا 4 ساعت جمعش کنی)، چرا اینجوری بود چون من کتاب رو باز میکردم و میرفتم تو فکر و خیال با اون و…. شاید ساعت ها می‌گذشت و من یه خط نمی‌خوردم

    موضوع دوم من به هیچ کس اعتماد نداشتم که بگم من تو رابطه ام، چون وقتی که دبستان بودم و چالش هایی برای من خواهرم یا بقیه دخترا پیش اومده بود پدرم فقط یه جمله می‌گفت که تقصیر از خود دختر هست و تمام…، مادرمم که هیچی بلد نبود که بخواد مشاوره بده و …. و همیشه اندازه یه خدمتکار کار میکرد و بعدش یا می‌خوابید یا می‌رفت جلو در پیش زنای همسایه می نشست، و هر چی بهش میگفتی یه کلام می‌گفت من نمی‌دونم فقط می‌دونم بابات اگه شنید دیگه واویلا…

    موضوع سوم، این سن واقعا سن سخت و بدیه، سنیه که احساسات غالبه سنیه که تو با یه حرف طرف ممکنه هزار درجه بچرخی و کاری بکنی که یه ثانیه بعدش پشیمون شی

    و من همه ی ی ی این موارد رو با هم هندل میکردم

    البته بهتر بگم من خراب کرده بود ولی خدا واقعاااااا 100٪ رو گذاشته بود روی من و تمام مواقع مواظبم بود، یادمه یه جاهایی هر اتفاقی ممکنه بود برام بیفته ولی خدا با یه اشاره با یه حرکت کوچیک انقد خوب جمعش میکرد که بعد ها متوجه می‌شدم این کار فقط از خدا بر میاد …

    برمیگردیم به بعد ارشد

    تو خونه نشستم، باد انداختم تو غبغب که من ارشد دارم و افتادم به جون پدرم، سرزنش پدرم، زخم زبون به پدرم

    که آره من ارشدم و تو نتونستی من رو بذاری سر کار همه پدرا خودشون دخترشان رو میذارن و تو نمیتونی و….

    تا اینکه پدرم چندواحد تو دانشگاه برای من درس برداشت(اونوقت تو دانشگاه درس دادن خیلی کلاس داشت)

    من خوشحال بودم که دیگه شغل دارم، من تو فاز کلاس و… نبودم که برای کسی کلاس بذارم ولی خوشحال بودم من رفتم تو بالاترین سطح و آموزش میدم، من هیچ وقت حواسم به بعد مالی نبود که خودم باید بسازم

    من چون به داشته هام غرور می‌ورزیدیم دیگه در فکر یادگیری مهارت جدید نبودم

    چون خوشحال بودم که شغل دارم دیگه در جاهای دیگه پیگیر کار نبودم

    هیچ وقت تمرکز نمی‌داشتم که این کار 4 ماهی یکبار اونم یه مبلغ ناچیزی داره به حساب من واریز می‌کنه

    اینجا باز در سودای دکتری خوندن بودم، چون دکتر بودن کلاس داشت

    بجای اینکه مشکل بیکاری رو حل کنم میخواستم ازش فرار کنم و برم دکتری بخونم و…

    من 4 الی 6 بار ازمون دکتری دادم

    داستان از این قرار بود که مهر شروع به مطالعه میکردم پرقدرت تا اوایل آذر خوب پیش میرفتم، آذر استرس هام شروع می‌شد متاسفانه نه خودم بلد بودم نه خانواده ای داشتم که بتونم استرسم رو بهشون منتقل کنم و اونها بهم کمک کنن و این استرس ادامه داشت تا اواسط دیماه

    از اواسط دیماه یه فرد کلافه عصبی نالان پژمرده حال بد داغون بودم که خودم رو میکشوندم تا اسفند و از مهر تا اسفند یه جمله هر روز تداعی میشد ….

    «من امسال قبول نمیشم»

    و بعد از آزمون یه مدت خوب بودم دوباره از اواسط فروردین استرس نتایج شروع می‌شد تا زمانی که نتایج بیاد ….

    و این سیکل معیوب 4 الی 5 سال طول کشید و چون بار آخر رفتم روانپزشک و دارو داد و دیدم داره سلامتیم نابود میشد دکتری رو بوسیدم و گذاشتم لب طاقچه…

    همزمان با مطالعه برای دکتری نگاهی به مهاجرت هم داشتم و کلاس آیلتس شرکت کردم و یکسال واژگان و… آیلتس خوندم و

    من 2 بار کلاس های آیلتس رو شرکت کردم اما خروجی نداشتم…

    در واقع چون اون روزا اصلا صراط من مستقیم نبود من هر بار سر از یه جایی و یه کاری در میاوردم

    احساس عدم لیاقت رو رد پاهاشو همه جا میبینم

    یکی می‌گفت مهاجرت خوبه میرفتم زبان رو می‌خوندم

    جامعه رو نگاه میکردم می‌دیدم دکتری کلاس داره، کتاباش می‌خریدم و واسه آزمون دکتری می‌خوندم

    یه نکته اینجا ثابته تلاش کردن

    چندتا نکته دیگه هم هست، عدم توجه به علاقمندی خودم

    احساس عدم لیاقت

    نادیده گرفتن خودم و تمرکزم روی بقیه بودن

    من همیشه تلاش کردم ولی یا تلاش ها متمرکز نبوده مثل این همه کلاس زبانی که من تو اکثر سالهای عمرم داشتم میرفتم و آخرشم به خروجی خوبی ختم نشد

    یا تلاش هام متمرکز اما با باورهای غلط بوده مثل 5 الی 6 دفعه ای که دکتری آزمون دادم و 6 الی 7 باری که آزمون استخدامی شرکت کردم و الان نه دکترم نه استخدامی

    چون من بعد از چند سال آزمون دکتری دادن اومدم باز نگاه کردم ببینم کدوم شغل هست که میتونم انجام بدم رسیدم به تور لیدری رسیدم، و از شهرستان یه روز در میان میرفتم و مدرکش رو گرفتم و من شدم جز 3 نفر تور لیدر طبیعت گرد انگلیسی زبان استان فارس ولی بعد از 4 الی 5 تور دیدم علاقمندی من نیس و کلا گذاشتم کنار

    کاری که 2 ساللللللللللل تو جاده براش رفتم و اومدم

    افتادم تو پروسه ارز دیجیتال و…. به گفته و تشویق داداشام، آموزش خریدم نگاه کردم و معامله کردم و کلا این پروسه هم یک سال و نیم الی 2 سال طول کشید که خروج زدم از اونجا

    تو اواخر ارز دیجیتال بودم که دوستم رو دیدم تو نتورک پول پارو می‌کنه وارد نتورک شدیم و بعد از 2 سال خروج زدم با 37 الی 40 میلیون محصول که بابتشون از خودم، لباس، تفریحم زدم، طلا فروختم، قرض گرفتم و….

    و یکی دو سال اخیر همزمان با خواندن برای آزمون استخدامی تو مدرسه کار میکنم و الان هم مدرسه ام

    خدایا دنیا من تغییر نکرده، کرده ها ولی نه به اندازه 12 سالی که من خودم رو در مسیر تغییر قرار دادم

    من کمتر روزی بود که برای تغییر خودم حتی شده 10 دقیقه، زمان نذاشته باشم

    من سالهاست تلویزیون رو کنار گذاشتم

    سالهاست اخبار دنبال نمیکنم

    سالهاست خیلی از شاخ و برگام مثل سرک تو زندگی بقیه کشیدن و … رو در حد زیادی قطع کردم

    سالهاست از خودم کندم و دوره آموزشی خریدم که رو خودم کار کنم….

    ولی راضی نیستم

    نتایجم با تعداد سالهایی که مشغول این مسیر بودم همخوانی ندارد

    من همون فردی هستم که 12 ساله می‌ره باشگاه ولی عده ای هستن تو کمتر از 6 ماه سیکس پک شدن اما من هنوز پهلو و زیر شکمم مونده

    هنوز موقع دنبل بازوهای درد می‌کنه

    هنوز 50 تا دراز نشست نمیتونم برم….

    خدایا من کجام؟ چرا اینجام؟

    خدایا بعضی وقتا احساس میکنم زورم به شرایط نمی‌رسه

    خدایا بعضی وقتا فک میکنم بابا خوش باحال اونها که میرن سویس برای تفریح،

    میگم بابا تا بوده من دور خودم چرخیدن من کی کجا و چطوری می‌خوام برم سویس اونم برای تفریح…

    کی می‌خوام بی دغدغه خرج کنم

    کی می‌خوام برای خرید سوپرمارکتی دخترم نقش نزنم و قهر نکنم

    کی می‌خوام مثل دیگر ثروتمندا یه روز عصر برم بیرون شب برگردم با سند خونه/ماشین/شرکت/و….که در لحظه کارت کشیده و خریده

    کی می‌خوام دلم بیاد پول متوسط و احیانا زیاد برای لباس بدم

    کی می‌خوام برم تو یه مغازه ای لباس های که دوست دارم بدون توجه به قیمت بخرم حتی بعد شم مانده حساب رو چک نکنم

    کی می‌خوام 2 2 تا 4 تا نکنم

    کی می‌خوام خرید و قیمت ها حالم رو بد نکنه

    خدایا تا بوده دوست داشتم پول داشته باشم همیشه با غرور از ثروتمندان صحبت کردم و… قطعا مسیر و باورهای درست نبوده وگرنه نباید اینجا می‌بودم

    خدایا من زندگی می‌خوام که خرید در هر زمینه ای و هر چیزی برام راحت باشه

    زندگی می‌خوام که موفقیت مثل دومینو هر روز با در مدت کوتاه بوم بوم بوم برام پیش بیاد اصلا بیفتم رو دور موفقیت، اصلا هر روز از سوی و اون سو خبر از موفقیت و شدن باشه برام

    خدایا تو گره ها رو نشون بده و باز کن تا مسیر آزاد شده

    تو می‌دونی تو بلدی

    خدایا من این چنین زندگی ای می‌خوام من رو به این سمت هدایت کن

    خدایا من رو هدایت کن به سمت کسانی که ایمان اوردن، و تو به آنها نعمت ثروت خوشبختی حال خوب سلامتی آسانی شادی لذت باورهای خوب و عملگرایی دادی، هدایت کن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
    • -
      آرام گفته:
      مدت عضویت: 2214 روز

      درود بر خانم امیری عزیز

      احسنت به اینهمه جسارت و شجاعتت دختر

      همین که وارد چند تا شغل شدی و بلافاصله بعد از درک اینکه شغل مورد علاقه ات نیست گذاشتی کنار خیلی قابل تحسینه

      همین که با پشتکار از روستا تا شهر برای یادگیری هنرهای مختلف رفتی و برگشتی اونم با سن کم جای تحسین داره

      همین که موفق شدی تا ارشد بخونی جای تحسین داره

      واقعا تحسینت میکنم

      برات آرزوی موفقیت و خوشبختی میکنم عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      ناهید رحیمی تبار گفته:
      مدت عضویت: 1432 روز

      سلام و درود به شما دوست عزیز .

      با توجه به مطالبی که از شما خوندم چن نکته به ذهنم خطور کرد که بهشون اشاره می‌کنم اول اینکه تایید و نظر دیگران براتون خیلی مهمه و خیلی جاها ظاهرا اگه پیشرفتی داشتید فقط به خاطر مقایسه با دیگران بوده اینطور که به نظر میاد از همون ابتدا هدف نداشتید که که فقط بر پایه ی همون هدف پیش برید تا نتیجشو دریافت کنید.

      من اینطور استنباط کردم که شما از قانون تکامل استفاده نکردید هرجا اگه کمی هم ، نزدیک هدفتون شدید ولی چون اوضاع و شرایط بر وفق مرادتون نبود دوباره اونو رها کردید .

      وقتی هدفی رو انتخاب می‌کنیم اول اینکه این هدفمون باید بر مبنای خواسته‌ ی قلبی خودمون باشه یعنی عاشق رسیدن به اون هدف باشیم چون برای رسیدن به اهدافمون نیاز به ذوق و شوق و تمایلی قلبی خودمون داریم اینکه دیگران چی خواهند گفت و چ قضاوتی خواهند کرد اصلاً مهم نیست مهم اینه که خودم چ کاری دوست دارم و وقتی که هدفی انتخاب میشه صددرصد رسیدن بهش نیاز به تکامل داره یعنی تو رشد خودت رو باید پله به پله احساس کنی هیچ وقت نمی‌تونیم از همون ابتدا بلند پروازی کنیم باید آرام و آهسته ولی پیوسته قدم برداریم اگه جایی استخدام شدم که درآمد قابل توجهی نداره ایرادی نداره باید صبوری کنم و احساساتم رو خوب نگه دارم و تمرکزم رو روی هر آن چیزی که حالمو خوب می‌کنه ببرم فقط در این صورت هستش که با توکل و ایمان به خدای مهربان و قدرتمند می‌تونم به مسیرهای بهتری هدایت بشم .

      خیلی طبیعیه که همون ابتدا اوضاع و شرایط اون طور نباشه که من می‌خوام ولی برای شروع کافیه .

      برنامه‌ریزی و مدیریت ، توی کارهای روزمره خیلی می‌تونه بهم کمک کنه .

      صبر و حوصله و ایمان و توکل به خداوند قدرتمند ، خدایی که بهتر از خودت میتونه راهها رو برات هموار کنه لازمه ی رسیدن به اهدافت هستن.

      هممون خیلی جاها نمی‌دونستیم چیکار باید بکنیم و چطور به خواسته‌هامون برسیم ؟!!بنابراین همیشه اراده و حرکت از ماست بقیش دست خداست هیچ وقت با عقل و درک خودت ، به چگونگی مسیر فک نکن و قلبا بسپارش به خدا چون افکار ما محدودن .

      اگه در هر لحظه ازش هدایت بطلبم و هر آنچه که اتفاق میفته رو بپذیرم حتماً به مسیرهای زیباتر و بهتری هدایت خواهم شد.

      اگه اوضاع بر وفق مرادت نیست دلیلش فقط اشتباهات تکراری و افکار و باورهای نادرستت بوده .

      انتخاب چندین هدف و انجام چندین کار با هم ، درست نیست و نتیجه نمیده . بهتره هر باری که هدفی انتخاب می‌کنیم تمام تمرکزمون روی انجام یک چیز باشه تا بهتر مدیریتش کنیم .

      هر کاری برات اوکی میشه برای شروع بپذیرش ولی تو باورهای خودت داشته باش که تو جایگاه بهتری رو میخای و بدسش میاری .

      کسی که دوس داره شاغل باشه و درآمدی برای خودش داشته باشه نباید بیکار بشینه .

      همه ی افراد موفق ابتدا از جاها و مکانهای کوچیک و درآمدهای کم شروع کردن و حالا به اینجا رسیدن .

      دیدن چنین الگوهایی انگیزه ی آدمو بالا میبره .

      فراموش نکن فقط بودن در مومنتوم مثبت ، تو رو به جاهای خوب خوب هدایت میکنه .

      کنترل احساسات منفی و بودن در فرکانس مثبت از وظایف مهم روزانت باید باشه تا موفقیت کسب کنی .

      و در آخر اینکه به میزان باورها و عملکردهای خودت ، نتیجه دریافت میکنی .

      موفق و موید باشی دوست عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      علیرضا طاهرزاده اصفهانی گفته:
      مدت عضویت: 2006 روز

      درود بر شما خانم امیری عزیز.

      خداروشکر میکنم هدایت شدم به کامنت شما.

      کامنتی بلد و طولانی و جالب از مسیری که طی کردید.

      از مسیری که من هم بعضاً در بعضی اوقات مثل شما بودم.

      خانم امیری چندتا نکته تو کامنت شما متوجه شدم که خداوند به من گفت باید بنویسم براتون.

      قصد قضاوت ندارم ولی فکر میکنم این اصلاحات بهتون کمک میکنه:

      1. به هر آنچه توجه کنم بدون استثنا از جنس همان وارد زندگی من می شود.

      ببینید کانون تمرکز و توجه ماست که اتفاقات زندگی ما را رقم میزنه.

      کافیه امروز تا چند روز آینده به یک مدل ماشین خاص فکر کنید.

      به وضوح می‌بینید که از اون مدل ماشین در شهر بیشتر می‌بینید.

      یا هر چیز دیگری.

      2. من مسئول 100٪ تمام جنبه های زندگی خودن هستم. خیلی حس کردم خانواده و پدرتون را مقصر میدونید.

      ببینید به قول استاد در همین فایل تا وقتی مظلومی نباشه؛ ظالمی وجود ندارد.

      پارسال من به هدایت الله یکتا اومدم و یک متنی نوشتم. از تمام ترمزهایی ذهنی که دارم و اومدم دلایل منطقی برای خودم نوشتم که چرا این ها فقط از ژرف شیطان هستند. می‌دونی یعنی چی؟ یعنی اصلا واقعی نبود اون موارد. مثلا بابام باعث شده من پیشرفت نکنم.

      داداشم باعث شده کن نتونم از پولی که داریم خلق میکنیم استفاده کنم و اون بیشتر از من داره خرج میکنه و از این حرف ها.

      از وقتی این مورد را اصلاح کردم، فقط با تکرار و تکرار و تکرار.

      همواره بیادآورم که منم که خالق تمام جنبه های زندگی ام هستم.

      منم که اجازه دادم دیگران در زندگی من تاثیر بذارند.

      منم که اجازه دادم پدرم برام تصمیم بگیرد.

      منم که همه چیز را خلق کردم و بعد از اون آرام آرام شرایط تغییر کرد.

      3. مهمترین نتیجه این مسیر، احساس آرامش هست. احساس آرامشی که از ایمان به خداوند می آید. چجوری به این احساس آرامش میرسیم؟ وقتی که از خواسته هامون رها باشیم.

      ببینید این خیلی عالیه که شما از خداوند زیاد بخواهید. بزرگ بخواهید ولی این سوالات آخر شما نشان میده که شما با احساس بد میخواهید. این احساس بد از وابسته بودن شما به خواسته می آید. در صورتی که وقتی از خواسته رها باشی، خداوند بی نهایت به شما عطا میکند.

      شما پول و امکانات رفاهی را از خدا میخواهید برای احساس آرامشی که پشت اون هست.

      در صورتی که این وابستگی دقیقا شما را از خواسته ها دور میکنه.

      طبق قانون اگر ما سپاسگزار باشیم، خدا ما را می افزاید. فایل جلسه دوم را گوش بدید. اونجایی که رزا گفت من حتی سپاسگزاری کردم برای جواب منفی درخواست کارم.

      اگر سپاسگزار باشیم، خداوند ما را می افزاید

      ببینید این نعمت یادگیری و ذهن قوی ای که شما دارید، چقدر جای سپاسگزاری داره.

      کلی نعمت دارید تو زندگی هر روز بخاطر همون سپاسگزار باشید تا به احساس خوب برسید، بعد از اون خداوند شما را قطعا می افزاید.

      4. متعهد بودن به آموزش های استاد جهت کسب نتیجه.

      ببین اینو واسه خودم بیشتر میگم. من از 4 ماه پیش به خودم یه چیزی گفتم. به خودم گفتم تو متعهد بودی از آموزش های و این همه هزینه ای که کردی نتیجه بگیری؟!

      تا حالا در مسیر این آموزش ها و حتی آموزش هایی که در حوزه کاری میبینی، تلاشی کردی؟

      رفتی خودتو معرفی کنی؟

      ارزش کارتو میدونی چقدره؟

      میدونی چه ارزشی می آفرینی؟

      بهش تعهد داری؟ تعهد داری بخاطر ارزشی که می آفرینی ثروت خلق کنی؟

      متعهد هستی از هر آموزشی استفاده کنی؟

      از آموزش ها استفاده کن. تلاش کن خالق باشی. به هدایت خداوند اعتماد کن و حرکت کن.

      ببین اینها را کاملا به خودم گفتم.

      کامل و کامل.

      من خودم تو این مورد ایراد دارم.

      و دارم تلاش میکنم این موضوع را اصلاح کنم.

      5. قانون وضوح از طریق تضاد را بیاد داشته باش.

      هر تضادی به شما کمک میکنه رشد کنید. شاید اولش بهم بریزید ولی اگر بتونیم احساس خودمون را کنترل کنیم، به خوبی از اون اتفاقات استفاده می‌کنیم.

      خانم امیری عزیز. تمام مواردی که در زندگی ما پیش می آید به دلیل این هست که خودمون اون تغییری که باید را ایجاد نمی‌کنیم. فقط آشغال ها را میدیم زیر مبل.

      من تا پارسال هر بار با پدرم دعوام شد، رفتم، 2 روز تو خونه نشستم، بعد با انرژی ای برگشتم که میخوام تغییر کنم.

      اما امسال دیگه گفتم این نسیر واقعا اگه میخواست جواب بده، تا الان داده بود. برعکس همیشه اینبار متعهدانه و البته با توکل به خدای یکتا حرکت کردم و خداوند بینهایت نعمت و ثروت به من عطا کرد.

      امیدوارم کامنت بعدی که از شما میخوانم، در مورد موفقیت هایی که از این آموزش ها بدست آوردید، بنویسید و من هم به عنوان برادر شما سپاسگزار خداوند باشم بخاطر رشد هایی که کردید.

      ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        م امیری گفته:
        مدت عضویت: 2724 روز

        سلام و درود بر شما جناب طاهر زاده

        بسیار ممنون از کامنتی که گذاشتین و نکاتی رو یادآور شدین…

        نچسپیدن و رها بود

        دقیقا همین چند روز پیش بود که تو خیابون با خودم زمزمه کردم که تو پول رو برای چی میخوای؟

        پاسخم: برای خرج کردن

        -خب چرا الان همون که داری رو خرج نمیکنی؟

        – میترسم تموم شه…

        – بذاررررردتموم بشه، اصلا برمیگردیم به عقبتر

        مگه همین پول رو الله نداده

        – بله اون داده

        – خب دختر خوب اگه پولت تموم شد بازم خدا میده، تو بذار تموم یشه، تو یکماه رو با چند غاز صبر نکن

        تو بذار موجودیت 0 بشه

        بعدش ببین چی میشه.و…

        نکته خوبی گفتین در مورد پدرم که من هنوز در اعماق وجودم خانواده و همسرم رو مقصر می‌دونم

        دقیق درسته اونجا که از تضاد گفتین … وقتی تضاد پیش میاد بسته به ماهیت اون موضوع بهم میریزم گواهی اوقات چند ساعت و گاهی اوقات چند هفته کلا متلاشی میشم و خودم رو جمع نمیکنم

        و اما نتیجه گرفتن

        تا به این اواخر واضح روشن و جدی دنبال نتیجه نبودم و آگاه شدن رو معادل نتیجه میدونستم اما این اواخر متوجه شدم ایمان و آگاهی بایدددد یه نتیجه ختم شده و خلق کنه…

        سپاسگزارم از شما

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    ناشناس گفته:
    مدت عضویت: 187 روز

    سلام ودرود

    امروزبخداگفتم خداجونم میبینی،که زندگیم چجوری پیچیده بهمدیگه .

    بخداگفتم خدایا بابام که به رحمت خدارفته نمیتونم باکمکش طلاق وحضانت ویانا روبگیرم تنهایی

    دوست پسرقوی وثروتمند هم که کنارم نیستش بیادکمکم کنه طلاق بگیرم حضانت وکفالت ویاناروبگیرم وپول توجیبی منو روزی 10میلیون تومن نمیده فایلهای اموزشی انگیزشی برام نمیخره فقط هدیه میده فعلا گاهی ،،،میادقربون صدقم میره راه حل اموزش انگیزشی میده میره .چشاش برق میزنه ازعشق .

    . پس خداجونم ببخشید اگرتاالان تمرکزم ازروی توبرداشته شده وحواسم پرت همه چی بوده توبمن گفتی لاغرکن کشتی نوح روبساز من برات شوهرتو باثروت ازامریکا میارم که زندگیتو ازصفرتا 100برات بسازه .

    گفتم خداجونم اصلا من فکرمیکنم تو برای من یک شوهر ثروتمندهستی ومن هرچی ارتومیخام بدلیل ثروت ونفوذت راحت برام انجام میدی بدون بحث ودعوا وبا قربون صدقه رفتنم .

    بخداگفتم خب الان توشوهرمنی ومن همه قدرت روازتومیبینم .

    اول بیا این خونه تهران که توش هستم رو برام باپیمانکارنوسازی کن

    بیا یک ساینا نوبرام بخر

    وسایل مجلل برام بخر

    بخداگفتم توشوهرمنی ومنم زن هستم وظیفه ندارم برم پول بسازم تو خرجی منومیدی اوکی،،

    پول توجیبی روزی 10میلبون تومن بمن بده

    ازبورس ماهی 300میلیون تومن سود بمن بده

    ادمهای حسابی دوستان باکلاس بمن بده

    طلاق حضانت وکفالت ویانا روبمن بده خداجونم

    یک باغ ویلا 1000متری درصمغ ابادطالقان بمن بده

    اسب سگ پامربمن بده

    سرایداروخدمتکاربمن بده خداجونم

    یک واحد 300متری نوساز درعظیمیه کرج بده

    یک النترابمن بده

    یک باغ ویلا 3000متری در رشت بمن بده

    یک بنز بی ام رو لندکروز و وانت دوکابین اتوبوس بمن بده خداجونم الان توشوهرمی وخیلی بانفوذ وثروتمندی همشوازت میخام

    یک باغ ویلا 20هکتاری دربهترین منطقه ایران بده

    حیواناتی که دوستدارم بده

    یک هواپیما شخصی وکشتی شخصی وجزیره بمن بده

    یک شوهر غیرتی ومتوکل و …..بمن بده

    یک بچه سالم خوشگل صالح بده

    قربونی یک گوسفند بده برای عاشورا

    یک کامیون کتاب بده

    یک کامیون کفش لباس کیف لوازم ارایشی وطلا بده برای منو ویانا

    تبلت لپ تاپ و گوشی اپل بده

    منم کشتی نوح خودمومیسازم

    کشتی روساختم فقط دلم میخادببنم چه اتفاقی میوفته باهیجان منتظرم با ویانا سوارکشتی بشیم بببنم چی میشه بعدش :))))

    حالا من میرم کشتی نوح خودمو بسازم

    دوست پسرم جرات داره نیادپیشم .حالا جرات داره تغییرنکنه .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  9. -
    رضا چنارانی گفته:
    مدت عضویت: 469 روز

    الان که دارم فکر میکنم واقعا تغییر نکردم یه موقع هایی حالم خوبه شکرگذاری میکنم یه سر به سایت میزنم مرور میکنم ولی اکثر اوقات هم وقتی یه خورده عصبانی میشم به شدت از کوره در میرم

    استاد عزیز خدارو شکر که باشما آشنا شدم ایشالله به زودی یکی از دوره هارو پول دستم بیاد خریداری کنم و. زندگیمو بسازم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  10. -
    اسما نظریان گفته:
    مدت عضویت: 1376 روز

    و اگر این یک هدایت نیست پس چی میتونه باشه؟

    سلام میکنم خدمت استاد بزرگوارم و دوستای قشنگی که با ما همراهن!

    جالبه برام که چطوره که تازگیا هر سوالی ک میپرسم هر حرفی کع میزنم هدایتی که میخوام دو دقیقع نمیکشه و خدا هدایت میکنه!!

    دیشب بود تو فکر بودم کع چرا تازگیا هیچ نتیجع ایی ندارم؟ چرا نتیجه خاصی نگرفتم از ثروت یا هر چی … بعدش رها کردم و از خدا خواستم که هدایتم کنه

    تا امروز که تو سایت اومدم و دیدم به به استاد گل کاشته و چه اسم قشنگی هم برای این فایل

    جواب سوال من اسم این فایل هست خیلی جالبه !

    خب حالا برین سر اصل داستان

    من هنوز یه وقتایی ذهنم ارور میده در رابطع با تغییر باور هام چون عین سیمان چند ساله چسبیدن بع ذهنم و ول نمیکنن

    امروز یه باوری از ثروت در خودم پیدا کردم ( که پس پسای ذهنم بودم و بهو پیداش کردم که ادم اگر میخاد پول در بیاره پس باید کار فیزیکی زیادی هم کنه و سرشو شلوغ کنه و این باور مخرب که هیچ نابود گره …! و اینو موندم که الان من چندین ساله اینجوری فکر کردم و چجوری باید باورمو عوض کنم؟ حتی منطق و اینا هم به دردم نخورد مثلا به خودم گفتم که بیا بگیم فلانی رو ببین کار کم میکنه پول در نیاره و …(که از اون ور بوم افتادم و دیدم دارم خودمو بدتر مقایسه میکنم که اینم تخریب گره)

    حقیقتش استاد و دوستانم کمی در این موضوع و حلش موندم و میدونم خدا از هزار راه دیگه منو هدایت میکنه که چجوری باورمو که انقد ترسناک هست و بهم چسبیده و از چه طریقی و چه راهی عوض کنم و جاش باور های مثبت بزازم

    مثلا با خودم گفتم خب با تکرار زیاد ( ولی باز ذهنم میگه خب تکرار کردی اتفاقی نیوفتاد که با فقط تو داری یک بار در کل 24 ساعتا میگی این که هیچ معنایی نداره )

    برای همین من و ذهنم در یک رینگ بزرگ کشتی کج هستیم و کسی که برنده در میاد و همه پول ها برای اون میشه قطعا منم

    پس تا هدایت بعدی که شدم و فهمیدم باید چیکار کنم بدرود دوستون دارم ….3>

    دوستانم اگر کسی جواب سوالی که پرسیدم و بدونه و برام بنویسه یک دنیا ممنونتون میشم بوس به همگی تون موفق باشید

    ساعت هدایتم 13:32

    دوستان عزیزم بزارید همین الان یه چیزی رو بگم بهتون

    من این کامنت همین الان نوشتم و سعی کردم رها باشم و کامنت ها رو خوندم و خدا اینجوری ما رو هدایت میگنه خدایاشکرتتتتتتتت

    دوست عزیزی که کامنت گذاشته بود آقا رضای عزیزم که خدا تز طریق ایشون قشنگ منو هدایت کرد

    و چیزی که نوشته بود و جواب سوالم بود

    ««« استاد عباسمنش در جلسه اول دوره الهی هم جهت با جریان خداوند هم توضیح دادند یه باور برای اینکه تبدیل بشه و ب اتفاق و وارد زندگیمون بشه باید اونقدر مومنتوم بگیره ک ب اون آستانه ارتعاشی برسه ک وارد اون مدار بشیم ک خواسته مون در اون وجود داره و اگه 1000 بارهم تا یک قدمی اون مدار بریم و برگردیم هیچ وقت اون نعمت یه خواسته وارد زندگیمون نمیشه»»»

    خدایا این سایت اگر الهی نیست این حرفا کامنت ها اگر هدایت نیست پس چیه خدایاشکرتتتتت وای من خوشحال ترینمممم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای: