تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۶ - صفحه 26


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

522 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    شادمهر محمدی گفته:
    مدت عضویت: 1779 روز

    به نام خدا

    سلام به همه دوستان و استاد عزیز

    من در حال حاضر روی دوره احساس لیاقت کار میکنم ولی به دلایلی خیلی تمرکز نداشتم و طبیعتا از نتیجه هم خبری نبود همون وضعیت ، همون برخوردهای نامناسب از اطرافیان . تا جلسه 13 هم کار کردم تقریبا 10 روزی میشه که عمیقا فکر کردم و خیلی از باگها و سرزنشهای خود و خود کم بینی ها رو دارم کمی با خودم مهربون تر شدم ، نقاط قوت و دستاوردهای خودم رو میبینم ،کمتر به دیگران فکر میکنم ، احساس گناه کمتری دارم ، مهمتر از همه احساسم نسبت به خودم کمی بهتر شده و دقیقا

    نتایج رو دارم میبینم و مهمترینش اینکه حالم بهتر شده و رفتار اطرافیان با من عوض شده و احترام بیشتری از دیگران میبینم

    موفق و شاد باشید به امید خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    آرزو گفته:
    مدت عضویت: 1017 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    رب بی همتای من که فضل و رحمتش بی اندازه و مهربانیش همیشگیست.

    سلام به استادان گرانقدرم

    سلام ب دوستان پروژه تغییر را در آغوش بگیر

    کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث می‌شود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟

    خب در مورد این سوال باید بگم که من از بچگی در مورد محدودیت های خانم ها کلی تو مغزم خونده شده

    اینکه چرا یه خانم باید کار کنه یا کسب و کار شخصی داشته باشه؟

    اینکه خانمی که ثروت داشته باشه غرور برمیدارتش و نیازی به مرد نداره

    و کلی از این باورهای محدود کننده دیگه

    من با کار کردن روی خودم چند تایی از این باورها رو در ذهنم منطقی کردم ،و چندتایی رو هم فکر میکردم که منطقی کردم ، تا همین چند روز پیش که ب تضادی در مورد کارم خورده بودم، یهو دیدم دارم زیر لب با خودم میگم اصن چرا من باید کسب و کار داشته باشم ،من باید بشینم خانمیمو بکنم،

    و همونجا یهو به خودم اومدم و دیدم عه تو که هی میگی تغییر کردم تغییر کردم این چیه داری میگی.

    و فهمیدم که اگه جهان من هنوز تغییر نکرده، اگه تو کسب و کارم اون اتفاقی که من منتظرشم نمیفته به خاطر اینه که من اونطور که باید تغییر نکردم.

    از خدا میخوام که هدایتم کنه،

    از خدا میخوام راه درست رو بهم نشون بده ،راهی که توش پر از نعمت، ثروت، سلامتی،عشق، آرامش ،و شادیه.

    هزاران بار شکر که توی این مسیر قدم برمیدارم و کوچولو کوچولو سعی در بهبود خودم دارم.

    دوستتون دارم

    در پناه خداوند یکتا شاد و سربلند وثروتمند وسعادتمند در دنیا واخرت باشین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    یوسف علیزاده گفته:
    مدت عضویت: 2014 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند هدایتگر من و همه دوستان به شرط باور قلبی به خودش

    استاد جان من بارها به این موضوع رسیدم و یه جورایی به خوردم‌رفته که وقتی اتفاق بدی واسم‌میفته‌ سعی میکنم کسی رو‌ مقصر ندونم بگردم ایراد توی خودم توی باورهای خودم، که چرا این‌اتفاق واسم افتاد ، یکم که بهش فکر میکنم و به قبل از اتفاق افتادن اون ناخواسته برمیگردم، میفمم که خودم باعث شدم این ناخواسته برام اتفاق بیفته با ترس هام با شرکم‌با باورهای اشتباهی که داشتم باعث شدم اون اتفاق رخ بده، البته که باز هم نگاه میکنم میبینم خدا واسم نشونه فرستاده ولی من توجهی بهش نکردم و اون فکر معیوبو ادامه دادم

    وقتی اینطوری به مسائل نگاه میکنم متوجه میشم که خودم خالق شرایط زندگی خودم هستم

    اگر هنوز ناخواسته تو زندگی من رخ میده هنوز آدم های نادرستی کنار من هستن این من هستم که عوض نشدم به اون آدم یا به عوامل بیرونی ربطی نداره

    اگر من در شرایط بحرانی مثل دیگران رفتار کنم که مثل همونا نتیجه میگیرم چه فرقی میکنم با دیگران منی که میگم تغییر کردم‌باید تو شرایط نادلخواه رفتار متفاوتی نشون بدم وگرنه تو شرایط عالی و‌خوب که همه میتونن خوب باشن

    من بارها تو آدم های دیگه هم‌همینو دیدم که طرف تو حرف خیلی لارج و بزرگوارانه حرف میزده ولی به نقطه عمل که میرسیده مثل بچه ها رفتار میکرده و اونجا بود که واسه من نمونه عینی پیدا میشد که ببین یوسف اگه تو هم مثل این آدم باشی فرقی با دیگران نمیکنی

    پس ما به اون اندازه ای نتایج متفاوت میگریم که تغییر میکنیم

    ممنونم از شما استاد عزیز خیلی دوستون دارم و دوست دارم بیام امریکا از نزدیک بیینمتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    حامد اکبری گفته:
    مدت عضویت: 2142 روز

    نکات مهم جلسه

    اگه تعیری توزندگیت و اتفاقات زنگی وشرایطی که داریم به وجود نیومده به این معنی است که تو هنوز تغیئر نکردی و باید بیشتر وجدی تر رو خودت کار کنی

    2 اینکه اگر میخواهی شرایط زندگیت غیر کنه تو فقط وفقط باید روی تغیئر شخصیت وتعئیر باورات کار کنی همین وهمین جهان خودش شرایط تو رو تغیر میده

    مثلا من تو ی بیزنس با مشتریانی مواجه میشوم که موقع خرید یکسری مشکلات دارند مثلا مانده حساب میزارن و و من ایرادی که خودم دارم که فکر میکنم ایرادمه چون میخام مشتری ازم دلخور نشه به درخاستاشون خیلی سخت میتونم نه بگویم مثلا جور کردن جنسی که خودم ندارم وباید از جایه دیگه ای تهیه کنم خودم تازه نقد بخرم وبه ایشون نسیه بدم یا اینکه باحالیه سود خیلی جزئی بفروشم در صورتی که اگر اجناس خودم را بفروشمم سود بهتری خواهم داشت

    البته چند وقت اخیر دارم روی این موضوع کار میکنم روی نه گفتن و دنبال تغییر شخصیتم هستم یکی دیگه از تغیراتی که در خودم باید ایجاد کنم اینکه هر فایلی از هر کجای سایت که میبینم وگوش میدهم حتما بیام وکامنت بزارم براش چون به این در ک رسیدم تو کامنت بچه دارم میبینم که از نوشتن خیلی تاثیرات بزرگی براشون اتفاق افتاده

    نکته دیگه‌ای ای که الان به ذهنم رسید اینکه من نباید والبته که نمیتونم کسه دیگه ای رو به زور تغییر بدم فقط کافیه که من خودم تغییر کنم به سمت بهبود شخصیتم بعد به راحتی همه چی همونجور که من میخاهم تغیر میکنه وبه نفع من میشود

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    محسن گفته:
    مدت عضویت: 2303 روز

    بنام قدرت مطلق الله.

    سلام به استاد عباسمنش بی مانند.

    استاد از شما بی نهایت سپاسگزارم بخاطر همه چیز.

    زبان از تشکر در برابر شما قاصر است.

    زمان شنیدن این فایل، یکسره صدای استاد توی سرم بود که رفتار شما نشان دهنده باورهای شماست.

    یعنی اگر به زبان میگی همه‌ جا امنیت است و صد تا قفل به در خونت میزنی یا 200مدل قفل به فرمون ماشینت میزنی کاملا مشخصه چه باور هایی داری.

    یا مثل دامادمون که هر وقت میخواد چند ساعت از خونه بره بیرون،همه ی چراغ های خونشو روشن میزاره و رادیو یا تلوزیون روشن میکنه و‌صداشو زیاد میکنه که از بیرون انگار کسی خونس.

    خب این بنده خدا داره رفتارش، باورهاشو نشون میده که اوضاع چقد وخیمه.

    خب بریم سراغ تمرین این جلسه.

    کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث می شود همان رفتار یا شرایط را دوباره جذب کنم؟

    پدر من از این افرادی هست که همیشه از مسئولین انتقاد میکنه یا زیاد ایمان و اعتقاد خاصی نداره.

    من هم از زمانی که به لطف آموزش های استاد متوجه شدم خالق زندگیم خودم هستم و شرایطم ربطی به مسئولین یا رئیس جمهور نداره،اصلا اخبار رو دنبال نمیکنم و اصلا دوست ندارم کسی بشینه برام از این حرفا بزنه که متاسفانه پدرم اینجوریه،هر چی هم موقعی که از این صحبت ها میکنه رشته کلام رو عوض میکنم یا پا میشم میرم یه آب بخورم دوباره که میام بابام شروع میکنه و این مساله منو اذیت میکنه و بابت این مساله با همسرم زیاد صحبت میکنم که این پدر ما دست از این صحبتها بر نمیذاره و خودم دارم بهش توجه میکنم و این مساله مدام داره اتفاق می افته و مرتب در حال جذب همان رفتار از سوی پدرم هستم.

    یا یکسری از رفتار های دیگران که اگر بخوام بنویسم کامنتم خیلی طولانی میشه.

    تمرین بعدی؛

    چه زمانی متوجه شدی که واقعا تغییر کردی؟

    زمانی که فقط چشمم به دست خداست.

    زمانی که فقط همه چیز رو از خدا میخوام و تقریبا میتونم بگم چیزی ناراحتم نمیکنه،چون اگه چیزی مطابق میلم نباشه میگم خدا صلاح منو می خواد و باید اینطوری میشده یا وقتی یک فرد پولدار یا صاحب یک‌مقام دولتی رو میبینم که همه تا کمر جلوش خم میشن و جلوش خم و راست میشن و من برام مثل یک فرد عادی هست و در کمال ادب و احترام معمولی رفتار میکنم یا در مورد اینکه فهمیدم وقتی در راهی قدم بر میداری،خداوند بهت کمک میکنه و‌دست هایی نامرئی میان کمکت.

    یا این اباور در من شکل گرفته که نیازی نیست سخت تلاش کنم و پدرم در بیاد تا خلق پول و ثروت کنم و ده ها مساله دیگه هست که متوجه شدم واقعا باورهام عوض شده و تغییر کردم.

    خداوند سپاسگزارم که این بستر محیا شده تا بتونیم باورهایی که نسل ها دست ب دست شده و ب ما رسیده رو اینجا عوض کنیم و ورژن جدیدی از مردمان ایران و کره زمین بسازیم.

    ممنون که تا اینجا کامنت رو خوندین و زمان گذاشتین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  6. -
    سارا شاگرد کوچیکه استاد گفته:
    مدت عضویت: 211 روز

    سلام به استاد عزیزم…. سلام به خانم شایسته مهربون و زیبا و دوست داشتنی که همین نزدیکیا هستی و شدی ستاره سهیل…. دلمون برات تنگ شده…

    سلام به همه دوستانم در این سایت بهشتی….

    استاد هرچقدرررررر که من کامنت میخونم از این سایت…. هرچقدررررر که فایلهاتونو گوش میدم….. فقط به یک نتیجه میرسم….

    اینکه استاد تو چرا انقدررررر خوبی آخه….؟

    درسته من شاگرد کوچیکتون هستم، اما به تمریناتم باید عمل کنم.

    بریم سر تمرین این فایل:

    اگر در روابط یا شرایط زندگی‌ات احساسی از تکرار، رنج یا بی‌عدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:

    کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث می‌شود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟

    استاد من حدوده یک ماه پیش، دقیق بگم 13 مهر ماه بود، با خانوادم سفری به رامسر و تهران داشتیم…. سفری که بسیار به ما خوش گذشت….

    مخصوصا در رامسر…

    رامسر بی نهایت خلوت و تمیز

    بیشتره جاهای تفریحیشو رفتیم…. از جواهرده، بلوار معلم، کاخ مرمر، شهربازی، استخر پرورش ماهی و تله کابین و دریا….آخ دریا….که عاشقشم….

    خلاصه فقط زیبایی… و عشق و حال و فراوانی

    بساط جوجه و ماهی کباب و لذت و شادی….

    کلی ویلا و ماشینهای لاکچری دیدم…. مخصوصا نمیدونم چرا بیشتر به تعداد زیادی سوناتا دیدم…

    احتمالا چون عاشقشم و بهش توجه میکنم… خخخ

    5روزی رو در رامسر بودیم و بعد به سمت تهران حرکت کردیم، البته از جاده چالوس برگشتیم… پنج شنبه بود و بسمت تهران بی نهایت جاده خلوت و نورانی….

    اما از سمت تهران به چالوس بشدددددت ترافیک وحشتناکی بود که…. من واقعا دلم به حال اون مسافرا سوخت…

    و من خداروشکر کردم که سمت ما ترافیک نیست و جاده خلوته…..

    ما چون میخواستیم به خونه فامیلهای درجه یکمون مهمونی بریم… و حدودا 10، 15 خانواده ای میشدن (از عمو و دخترعموها بگیر…. تا خاله و دایی و دختردایی ها….)

    همه هم از قبل گفته بودن که باید حتما خونه ما بیایید…

    پدر و مادرم گفتن که زشته دست خالی بریم و حداقل خونه هرکی که رفتیم یه بسته شیرینی هم ببریم…

    اما ذهن نجواگر من اومد وسط…. و گفتم اینجور که شما میگین باید 4، 5 میلیون پول شیرینی بدیم برا همشون و شیرینی چه خاصیتی داره…. همش شکر و کربوهیدراته بدرد نخور داره….

    و اینطوری اونا رو منصرف کردم و مانعشون شدم که شیرینی نخریدند…

    حدوده یک هفته ای ما نوبت نوبت با کمال عزت و احترام فراوان، خونه فامیلها دعوت میشدیم و میرفتیم مهمونی…. و با بهترین غذاها از ما پذیرایی میشد…. و خیلی خوش میگذشت… یک روز هم رفتیم باغ پرندگان تهران….

    تا حالا اینهمه پرنده یکجا ندیده بودم….

    اونجا واقعا خدارو بخاطره ایهنمه زیبایی و تنوع پرنده ها سپاسگذاری میکردم….

    موقع خروج، مسئول راهنمای اونجا، کلی با ما خوش و بش کرد و گفت دفعه بعد که اومدین اینجا بهتون بلیط رایگان میدم….

    خلاصه یک شب مونده به آخره سفرمون که شد، یهووویی پسر کوچولوی من دچاره استفراغ شدیدی شد…

    ساعت یک شب، بردیمش به نزدیکترین درمانگاهی که بود و دکتر گفت که ویروس وارد بدنش شده و دارو و سرم تجویز کرد، اما پرستاره اونجا نتونست رگ دسته پسرمو پیدا کنه و بدون اینکه سرم بزنه برگشتیم خونه خاله ام…

    پسرم حالش خیلی بد بود و حتی داروهاشو در لحظه بالا میاورد… و هیچی نمیتونست بخوره… من تا صبح بالای سرش بیدار بودم و معذرت میخوام تب و استفراغ و اسهال داشت…..

    صبح که شد پدرم از ناراحتی دیگه لب به غذا نمیزد…. دوباره بسمت مطب یه متخصص اطفال خوب راه افتادیم… مطبش خیلی شلوغ بود و ایشون هم کلی دارو نوشت و حدوده یک میلیون هزینه شد اما پرستارهای اونجا هم نتونستن برا پسرم رگ بگیرن تا سرم تزریق کنن و ما رو به یک درمانگاه معرفی کردن تا برا پسرم سرم بزنن. اونجا هم کلی پول ویزیت و دارو گرفتن و جالبه سه تا پرستارشون کلی تلاش کردن اما نتونستن رگ پسرمو پیدا کنن و پسرم خیلی گریه و بی تابی کرد….

    پدرم خیلی اعصابش خورد شد چون وابستگی زیادی به پسرم داره….

    اینم بگم که دکتر میگفت پسرتون باید بستری بشه و کلی دارو تحویز کرد و بازم پول ویزیت و دارو دادیم اما منشی پذیرش میگفت شناسنامه بچه باید باشه، از کجا معلوم تو مادرش هستی…. و ما همراه خودمون شناسنامه نیاورده بودیم…فقط کارت ملی باهامون بود…

    ضمنا منشی گفت برا اینکه پذیرش بستریشو قبول کنم باید شبی 7 میلیون پول بدین….

    من گفتم چه خبره…؟ ما اینجا مسافریم…. مگه خدای نکرده پسره من چه بیماری داره که اینهمه پول بدیم؟ اصلا چرا بستری بشه..؟ بعدش پرستارهای شما حتی نمیتونن یه سرم بزنن…

    قبول نکردم…. بااینکه حساب خودم و پدرم به اندازه کافی پول داشت….

    یکی از پرستارهای اونجا که صحبتهای ما رو شنید، اومد و گفت: یه بیمارستانی این نزدیکها هست که بخش اطفال داره و مطمعنم میتونن سرم پسرت رو بزنن و اگه هم قرار باشه بستری بشه هزینه زیادی ازتون نمیگیرن….

    اینجا من دیگه اشک بود که ب پهنای صورت از چشمم میومد……

    گفتم خدایا بچه ام رو به تو سپردم…. یعنی یه پرستار خوب توی این شهر نداری سرم بچه منو بزنه….

    اینهمه دکتر و پرستار توی این به اصطلاح پایتخت هست…. گفتم خودت هدایتمون کن….

    گفتم هیچ کی جز تو قدرت نداره…. میدونم اینا هیچ کاره اند…. خودت کمکم کن… من هیچی نمیدونم…. من هیچ کیو نمیشناسم…. من اینجا مسافرم…. خودت سلامتی رو به بچم برگردون…. من هیچی نمیدونم….

    وقتی به اون بیمارستانی که گفتن رسیدیم کارهای پذیرش رو انجام دادم، یه خانم دکتر مهربون پسرم رو ویزیت کرد،بعد یه پرستاره خانم که خیلی جوون و لاغر بود اومد که برا پسرم سرمش رو بزنه، بهش گفتم شما هفتمین پرستاری هستی که میخوای برا پسرم سرم بزنی و 6 تا پرستار قبل از شما نتونستن سرم پسرم رو تزریق کنن….

    و اون تعجب خیلی زیادی کرد و گفت چرا نتونستن…!

    و این پرستار در کمتر از ده ثانیه سرم پسرم رو تزریق کرد…

    جالبه اینبار یه لحظه هم پسرم گریه نکرد و آروم بود…..

    من از خوشحالی اما اینبار اشک شوق ریختم و خداروشکر کردم….

    اما یه صدایی درونم میگفت حواست هست بخاطره باور کمبوده پول، شیرینی برا فامیلها نخریدی….! دیدی 4 میلیون پول به بیمارستان دادی تا فقط یه سرم برا پسرت بزنن….

    حواست هست که به من ایمان نداری که بهت بازم رزق میرسونم….!

    حواست هست که من همه کاره ام…. و هیچ کسی هیچ قدرتی نداره…. حتی این دکترها….

    دیدی این پرستاره چه راحت سرم پسرت رو تزریق کرد…. دیدی روی من حساب نمیکنی که دوباره پول میارم توی زندگیت…. دیدی ایمانت ضعیفه….

    و من فقط اشک ریختم و اشک ریختم….

    من متوجه شدم درسته میگم روی باورهام کار میکنم اما باوره کمبود پول و عدم فراوانی در وجودم بشدت وجود داره…. و من هنوز هم مثله گذشته خودم رفتار میکنم…

    خلاصه بعده 12 روز از سفر برگشتیم و من از پسرم پرستاری میکردم تا حالش خوب بشه….

    اما یک تصمیم و تعهد خیلی جدی به خودم دادم که ادا درنیارم و جهاد اکبر راه بندازم و روی باورهام کار کنم تا ترمزهام برطرف بشه.

    خداروشکر بیشتره دوره های استاد رو از سالها قبل تهیه کرده بودم….

    اما هیچ کدومو جدی کار نکرده بودم….

    (چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟)

    از دوره عشق و مودت شروع کردم و دو جلسشو کار کردم….

    اون روزها توی یک نیمچه رابطه ای بودم که طرف مقابلم نود درصده معیارهایی که من سال 89 توی دفترم نوشته بودم رو داشت…. اما هنوز رابطه جدی شکل نگرفته بود که ازم خواست که رابطه رو دیگه ادامه ندیم و شرایط من براش پذیرفته نبود…. من هم به راحتی پذیرفتم…. چون من داشتم تغییر میکردم….

    من اصلا یک لحظه هم بهم نریختم…..و مثله دخترهای 18 ساله قلبم پاره پاره نشد… رفتم و یک بشقاب قورمه سبزی خوشمزه نوش جانم کردم و جلسه سوم دوره عشق و مودت رو گوش کردم.

    و چون دانشجوی دوره عشق و مودت بودم از استاد یاد گرفتم که آدمها رو برای خودم مهم نکنم…

    از استاد یاد گرفتم تسلیم خدا بودن رو….

    از استاد یاد گرفتم اگر من با خودم در صلح باشم و در احساس خوب سپاسگذاری باشم یک رابطه رویایی خودبه خود در زندگیه من اتفاق میفته و لازم نیست اصلا من کاری بکنم…. و لازم نیست تقلا کنم تا وارد رابطه با کسی بشم….

    از استاد فرق بین عشق و وابستگی رو یاد گرفتم…

    از استاد یاد گرفتم خدا تنها حامی منه….

    از استاد یادگرفتم با خودم در صلح باشم…..

    عاشق خودم باشم و خودم رو همینطوری که هستم دوست داشته باشم…..

    از استاد یاد گرفتم من پاره ای از خدا هستم و باید زندگی این دنیا رو خیلی هم جدی نگیرم….

    پس من چجوری زندگی کنم؟؟؟

    باید یجوری زندگی کنم که وقتی جناب عزرائیل محترم اومدن و گفتن بریم؟

    بگم چشم من آماده ام بریم

    این تجربه رو کجا داریم ما؟

    توی هتل… وقتی میریم هتل…

    بعده چن روز میگن لطفا تخلیه کنید… ما هم میگیم چشم.

    میگه آقا تلویزیونو نمیبری با خودت….؟

    میگی نه من تلویزیونو برا بردن نمیخواستم که…

    اما از هتل میای خونه…. اصلا این احساسو نداری…. در حالیکه واقعا، همونقدرررر مستاجری….

    بخدا ما صاحب هیچی نیستیم…

    هر کی بهت میگه صاحبخونه…. داره بهت دروغ میگه…

    صاحبخونه الکیه… خاله بازیه….

    دیدین بچه ها خاله بازی میکنن…

    میگه این توپ مال تو…. این بشقاب مال من… این بشقاب مال تو…

    بعد خاله بازی میکنن…

    این دنیا هم خاله بازیه…

    دروغ میگه هرکی میگه تو صاحب چیزی هستی….

    این دنیا خاله بازیه…

    این دنیا خاله بازیه…. خاله بازی….

    ما هیچ چیزی از خودمون نداریم… هرچی داریم فقط از خداست…. عشق فقط خداست….خدا همه چیزه….

    این روزها به پسره 4 ساله ام یاد دادم که هروقت میخواد تشکر کنه بجای کلمه مرسی، بگه سپاسگذارم….

    و اون هم هر بار که میگه ستاسگذازم…. من دلم قنج میره تا پیش خدا…. و بازهم میگم بگو سپاسگذارم…. و اون میگه ستاسگذازم…. ستاسگذازم….

    و در آخر

    استاد عزیزم باز هم میرسم به این جمله که تو چرا انقدر خوبی آخه….؟

    خدا شما رو برای ما حفظ کنه انشاالله…. سپاسگذارم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
    • -
      مریم رمضانی گفته:
      مدت عضویت: 1011 روز

      سارا جان واااقعا برام واضح هست این چیزی که گفتی

      باور کمبود لامصب خیلی موذی و ریشه ایه

      منم حدودا یکی دوماه پیش موقع سفر به اسپانیا ،متاسفانه بابت باور کمبودم بهم ثابت بشه شرایط دست به دست هم داد تا من بفهمم چقدررر ریشه ای باید روش کار کنم

      در شرایطی که هنوز حقوق ماه جدیدم رو نریخته بودن و من یک پوند هم برام یک پوند بود(البته طبق باور کمبود اون لحظه م ) و زور میزدم که نگه دارم پول رو توی حسابم و بشدت مراقب خرج کردنم بودم و دائم به سعید غر میزدم که خرج نکنیم نکنه برای سفر کم بیاریم و …

      ‌حتی برای خرید چمدون کوچیک کلی گشتیم چون من زورم اومده بود پول بار بدم (بازم کمبود!)

      خلاصه صبح اومدیم به قصد چمدون بریم بیرون بارون اومد ، یکم صبر کردیم .اومدیم بعد از صبحونه بریم بی دلیل سر تخم مرغ منو همسرم دعوامون شد و حسمون خراب شد !

      دوباره حسمون رو مثلا خوب کردیم و گفتیم بیا بریم بیرون حال و هوامون عوض بشه و چمدون هم بخریم

      عاقا من پامو گذاشتم بیرون یهو سعید گفت واااای مریم کلید خونه رو برنداشتم!

      هیچی دیگه در عرض یک ثانیه پشت در موندیم و هییییچ راهی نداشتیم

      حالا روز شنبه و همه جا تعطیل

      ایجنسی ایمیل زدم اما میدونستم تا دوشنبه به من خبری ازشون نمیرسه!

      خدااایا چیکار کنیم چیکار نکنیم

      یهو روی آیفون خونه (از بیرون) دیدم نوشته اگه پشت در گیر کردی ما میایم کمکت می‌کنیم و کلید جدید هم برات میسازیم !

      زنگ زدم بهشون گفتم پشت در موندم

      گفت اومدم

      در عرض پنج ثانیه خداشاهده یه دریل انداخت قفل رو از جاش درآورد و یکی دیگه گذاشت و کلید هاشو بهمون داد

      و صد پوند گرفت و رفت !

      و هیچی دیگه

      منو سعید کارد میزدی خونمون در نمیومد

      توی اون شرایط، پامونو گذاشتیم بیرون الکی صدپوند دادیم دوباره برگشتیم تو

      ینی خداشاهده حتی تا سرکوچه ام نرفتیم !!!

      من شوک شده بودم

      توی ذهنم غوغایی بود

      هم سرزنش میکردم خودمو و سعیدو

      هم سعی میکردم نکته مثبتش ببینم

      و هم خدا داشت بهم میگفت ببین همه چیز دست منه

      تو کنترلی نداری که بخای کم خرج کنی یا نگران باشی و پول هم برات بمونه

      اینکارات فقط داره این ارتعاش رو میفرسته که تو به رزاق بودن من اعتماد نداری! پس بخور

      دیگه اونجا بود که هم حالم گرفته شد هم واااقعا وا دادم دیگه

      البته اینم بگم که ظاهرا انگار ادب شدم اما طول میکشه یک باور برای ما جا بیفته

      چرا اینو میگم ؟

      چون چند روز بعد دوباره خدا امتحان کرد ببینه حواسم هست یانه؟ ادب شدم یا نه

      بعد از سه چهار روز از این ماجرا

      تایم سفرمون شد و موقع سوار شدن به هواپیما ، خانمه گیر داد کفت چمدونت برای کابین بزرگه و 48 پوند اضافه بار ازم گرفت ( در صورتی مه اگر اون موقع رزرو بلیط زورم نمیومد و پول رو میدادم اون موقع می‌شد 30 پوند ! ) و دوبااااره خدا گفت مریممم نکن اینقدر با باور کمبود تصمیم نگیر که من بلدم چجوری بهت بفهمونم !

      با این حال سوار شدیم و من چقدررر استرس کشیدم و دائم شوهرمو سرزنش میکردم که اگر الان پول بیشتر میداشتیم من اینقدر حرص نمیخوردم !

      درصورتی که حرص خوردن من فقط درونی و بخاطر اون کمبودی که حس میکردم بود نه بیرونی

      بعد از اینکه این دفعه گفتم به درک هرچی می‌خواد بشه و من اومدم سفر که لذت ببرم و دیگه حسابم رو چک نکردم و شل کردم یهو روز دوم سفرمون توی هتل بودم

      دیدم ایمیل اومد که

      حقوقت دو روز پیش واریز شده بوده فقط ما سایت رو داشتیم آپدیت میکردیم واسه همین شما نتونستی ببینی ، حالا برو یه رفرش بزن عدد اصلی حسابت نشون داده میشه !

      ای دل غافل فهمیدی چی شد؟!

      ینی من اونهمه استرس کشیدم که توی حسابم پول کمه و اینهمه حرص خوردم و دائم حسابمو چک میکردم و باعث شدم اینهمه پول توی پاچم بره چون حسم خراب بود ، در اصل نگو این عدده اشتباه به من نشون داده میشده و من حقوق کااامل توی حسابم بوده و هررر چقدر برداشت میزدم پول بوده توی حساب !

      دیگه اون لحظه واااااقعا اشکم دراومد

      گفتم خدایا امان از این قانون بدون نقص تو

      امان از این ذهن من

      کمکم کن بیشتر بهت ایمان و باور داشته باشم

      کمکم کن بیشتر عملی کنم این باور فراوانی رو که لقه لقه ی زبونمه ولی در عمل اینطوری سوتی دادم

      خداروشکررررر فهمیدم از کجا خوردم

      دنبال این نیستم که بگم آخ آخ تف تف

      اونهمه پول از دستم رفت

      نه

      چون الان میفهمم همون خدایی که اینقدر قشنگ سلسله وارررر ضرر مالی رو طبق ارتعاش من میچینه بدون اینکه من راهش رو بدونم و سوپرایزم میکنه از هماهنگی قشنگ اتفاقا به سمت از دست دادن پول طبق باور خودم !

      همینقدر هم قشنگ و سلسله وار سود های مالی خفن و راااحت بدون اینکه من بدونم از کجا و چطور هماهنگی ها و اتفاقات قشنگ رو سرراهم قرار میده

      خداروشکر اون سفر اسپانیا به من و همسرم خیلی خوش گذشت و من دیگه برای سفر هام سعی نمیکنم کنترل کنم و بگم من بودجه م اینقدره و باید همینقدر و محدود خرج کنم نه .

      دیگه یاد گرفتم

      به خدا میگم که من این تجربه رو میخام و لذتش رو میبرم و جلوجلو بابتش شکر میکنم و میدونم که هیییچ وقت قانون خطا نمیده

      اگه قراره من فلان سفر رو برم

      صددرصد خدا تمام پول های لازم رو به موقع به من میرسونه که من لذت ببرم و انصافا نگرانیم کمتر شده .

      خدایا شکرت شکرت شکرت سپاسگذارتم

      مرسی سارا جان بابت کامنتت

      و اینو بدون که همه ی ما تجارب مشابه اما به طرق مختلف داریم

      نباید خودمون سرزنش کنیم

      قانون در لحظه داره به ارتعاشات من پاسخ میده

      پس من همین لحظه آگاه بشم و شروع کنم به تغییر ، کم کم نتایج رو هم میبینم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    سحر دیزجانی گفته:
    مدت عضویت: 1580 روز

    بنام خداوندی که هر آنچه دارم از اوست

    درود فراوان به استاد عباسمنش عزیز و مریم جون همیشه شایسته ، و دوستان همیشه حاضر در صحنه کامنت

    استاد جان من سال گذشته داشتم رو خودم کار می کردم ولی در رابطه با اطرافیانم دچار چالش میشدم با اینکه رابطه با همسر عزیزم عالی بود و بعد از تقریبا یکسال آشنایی با شما فهمیدم که من به مامان و خواهرم دارم خیلی باج میدم که اونا ازم ناراحت نباشن و با اینکه خیلی سخت بود و نجواهای ذهنم خیلی شدت داشت تونستم از این چالش گذر کنم و باج دادنم رو به 10 در صد برسونم و این خیلی موفقیت زیادی بود برام ، از طرفی هم با یک جایی به صورت روزانه کار میکردم که شیرینی تحویل می‌دادم و اونا می‌فروختن به مدت

    یکسال و نیم

    استاد من متوجه شدم که با یکی ازخواهرام دارم همش به مشکل میخورم و هر دوهفته یکبار خواهرم سر یک مسئله کوچیک با من بحث داره یا قهره و یا …..

    شروع کردم به گوش کردن فایلهای عزت نفس و لیاقت با هم یعنی از فروردین امسال هر فایل رو یک ماه تمام گوش کردم و روزانه به طور متوسط 3 ساعت از ارزشمندی های خودم نوشتم

    اردیبهشت ماه اون جایی که شیرینی های منو می‌فروخت اعلام کرد که دیگه شیرینی نیارم و من بخاطر اموزهای شما که گفته بودین اگه داری روی خودت کار میکنی و تضادی پیش اومد بدون که خیر و من با روی باز پذیرفتم و ادامه دادم ، استاد خدا شاهده دقیقا از ماه بعدش یعنی خرداد ماه ، در آمد من 2 برابر شد یا اینکه شاید کار من یک سومم کمتر شده ، از مهر ماهم شد 3 برابر ، ( البته من به اتفاق همسر جان دوره هم جهت با جریان خداوند رو هم کار کردیم ) که ایشون تمرکزشان بیشتر روی دوره بود و من روی لیاقت و عزت نفس

    ما توی سه ماه اخیر برای خونمون سرویس مبل جدید ، سرویس ناهارخوری جدید و 3 تخته فرش و همین چندروز پیش هم برای تولد پسرمون یک گوشی سامسونگ مدل بالا خریدم به لطف خدا

    استاد خیلی چرخ زندگیمون رون شده خداروهزاران بار سپاس چقدر که پس انداز کردیم ، استاد جان هیچوقت فکرشم نمی کردم که من ی موقعی اینقدر پس انداز داشته باشم و به راحتی مایحتاج زندگیم برطرف شه

    رابطم با اطرافیانم خیلی خوب شده ، البته که من آگاهانه سعی میکنم که رابطه ام رو در یک حدی نگه دارم و مرزهام رو مشخص کردم و خودم ازش عبور نمیکنم، استاد دقیقا میفهمم که وقتی خودم برای خودم ارزش قائلم چطور دنیا برام ارزش قائل میشه

    خداروشکر همسر جان هم خیلی داره رو خودش کار میکنه و کل حرف ما باهم فقط حول محور خدا و قانون فرکانس و سایتِ

    استاد جان از تون بی نهایت سپاسگزارم که این آگاهی های ناب رو خالصانه در اختیار ما قرار میدین و دارین کمک میکنین که جهان جای بهتری برای زندگی کردن باشه

    دیگه کمتر خشم دارم دیگه خیلی حواسم به گفتگوهای ذهنیم هست دیگه خیلی سعی میکنم دیگران و قضاوت نکنم و خیلی به خودم میگم که حرف دیگران رو به خودم نگیرم و دارم اینو جایگزین میکنم که اونا از جایگاه و دیدگاه خودشون در مورد من حرف میزنن و این ربطی به من نداره

    باز هم از تون بی نهایت سپاسگزارم ، امیدوارم که خدا خیلی بهتر از اینا رو براتون بخواد .

    مریم جون از شما هم سپاسگزارم و دلمم برای دیدنتون تنگ شده

    خدایاشکرررت که منو به مسیر درست هدایت کردی

    خدایا شکرت که از فضلت به من میبخشی

    خدایا شکرت بخاطر وجود استاد عباسمنش

    خدایا شکرت بابت تک تک نعمت هایی که بهم دادی و ندادی

    خدایا شکرت که تورو دارم

    خدایا شکرت بابت همه چیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  8. -
    مریم بذرا گفته:
    مدت عضویت: 1096 روز

    به نام خدایی که‌در همین نزدیکیست

    به نام خدای عشق

    به نام خدای دوست داشتن وبه نام خدای مهربانی

    سلام و درود به استاد عزیزم

    چه زمانی متوجه شدی که تغییر کردی؟؟؟

    زمانی که متوجه شدم چقدر نجواهای ذهنیم تغییر کرده .

    زمانی که متوجه شدم دیگه خبری از اون خود سرزنشی ها نیست.

    زمانی که در برخورد با تضادها رفتاری متفاوت از گذشته در خود دیدم.

    زمانی که دیدم بیشتر از روز ارامش دارم و حالم خوبه.

    زمانی که صبح با کللی انرژی از خواب پا میشم و دیگه خسته و در مونده نیستم.

    زمانی که دیدم چه اهدافی دارم و برای رسیدن به اهدافم با اشتیاق دارم یکی یکی قدم هام‌رو بر میدارم.

    زمانی که با تمام وجودم پذیرفتم خودم خالق شرایطم هستم واگر الان در جایی هستم که دوست ندارم بخاطر اینه که خودم به وجودش اوردم نه هیچ کس دیگه ای .

    زمانی که تمرکزم رو از روی زندگی اطرافیانم‌برداشتم و گذاشتم رو خودم و اهدافم

    زمانی که ادم های دور وبرم رفتارشون باهام تغییر کرد.

    استاد من همون اول که وارد سایت شدم طبقه پایین ما دوستی زندگی میکرد که کللی از روز هم همدیگه رو میدیدم .

    و کللی برام نشتی انرژی داشت.

    و همون موقع به شهر دیگه ای مهاجرت کرد و من خیلی راحتر تونستم ذهنم رو کنترل کنم.

    حتی با مادرم و خواهرم هم تماسمون خیلی کم شده .و اگه دیداری هم باشه همش عشقه و همش خنده و حس خوبه.

    استاد دیدن همین نتایج باعث شده من همچنان با شما باشم و بخوام که در این مسیر بمونم .

    همین چند روز گذشته

    من دچار تضادی شدم که نجواها و حرفهای اطرافیان از همه طرف داشت بهم حمله میکرد.

    ولی من چیکار کردم ؟

    همون ساعت اولیه نشستم با خودم حرف زدم و گفتم از کجا معلوم اونطور که همه میگن پیش بره.

    من توکلم به خداست .

    من میدونم هر اتفاقی برام بیفته حتما به نفع منه .

    وکللی باورهای دیگه که در دوره ی هم جهت با جریان خداوند یاد گرفتم رو به خودم یاد اوری کردم تا احساسم خوب شد .

    اون چند روزه با خوابیدن و بیرون رفتن نزاشتم ذهنم نجوابده و بخواد منو از اتفاقی بتوسونه که هنوز نیفتاده .

    خودم دیدم چقدر عالی تونستم کنترل ذهن بکنم .فردای همون روز شخصی که ازش جنس میخرم برای مغازه .

    زنگ زد و گفت حدود پنج ماه پیش من بیست میلیون اشتباه براتون فاکتور کردم و الان

    متوجه شدم.

    تازه گفت خداوند چقدر دوستون داشته که من متوجه این اشتباه شدم .

    و کاری رو انجام دادم که هیچ وقت انجام نمیدادم(چک کردن فاکتورها بعداز چند ماه)

    همون لحظه بود که با خودم گفتم خدایا عاشقتم این نتیجه ی همون کنترل ذهنیست که من این چند روزه موفق شدم داشته باشم .

    احساسم ، ایمانم این روزها خیلی عالیه .

    میدانم که کلللی نتیجه بزرگ در راهه که به زودی میام و براتون با ذوق و شوق فراوان مینویسم.

    عاشقتم استادم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  9. -
    سپیده حیدری گفته:
    مدت عضویت: 490 روز

    به نام پروردگارم که رحمتش بی پایان است و مهربانیش بی اندازه…

    سلام خدمت استاد عباس منش عزیز و مریم خانم مهربان و متعهد

    مریم جان واقعاً برام تحسین برانگیزه تعهد شما که از همون جنس تعهد استاد عزیزمون هست و واقعاً برای من داشتن این جنس از تعهد سخت و دور از ذهن بود ولی الان با الگو قرار دادن شما دارم روی خودم کار میکنم که انسان متعهدی باشم

    میخواستم از شما بابت آغاز این پروژه عالی که در ادامه ی همون تعهد عظیم شما، روی سایت بارگذاری شده تشکر کنم

    این اولین کامنت من در این پروژه هست چون کمی دیرتر از بچه ها پروژه رو آغاز کردم(به دلیل یه مشکل جسمانی کوچیک)

    من جلسات پروژه رو تا اینجا نکته برداری کردم و تمارین رو در دفتر خودم انجام دادم و متعجب بودم زمانی که به سوالات پاسخ میدادم، چون یه لایه هایی از وجودم رو انگار داشتم کشف میکردم، و این رو اضافه کنم که تا زمانی که به سوالات فکر میکردم انگار جواب مشخصی نداشتم که بدم ولی تا خودکار رو بر میداشتم که بنویسم جواب سوالات یکی یکی به ذهنم می‌رسید و این واقعاً منو شگفت زده میکرد و به این فکر میکردم که خداوند به قلم قسم خوردن…

    درباره ی پاسخ به سوال این تمرین، باید بگم که خداروشکر از وقتی وارد سایت شدم شرایطم خیلی تغییر کرده در رابطه با روابط، در رابطه با آرامش،در رابطه با سلامتی،حتی در رابطه با مسائل مالی (درسته که هنوز کسب و کاری رو شروع نکردم و هزینه های ما به عهده ی همسرم هست ولی خداروشکر هم وارد مداری شدم که پول هایی که وارد حسابم میشن در حسابم میمونن و مثل قبل نیست که پولها وارد نشده از حسابم خارج و خرج میشدن و من الان آنچنان احساس نیاز نمیکنم که پولهام رو خرج کنم و هم در رابطه با هزینه های خونه و هدف هایی که مشخص میکنم برای مثلا تغییر دکوراسیون، این هدف ها با هزینه های بسیار کم و با موافقت همسرم صرف همون کار و تیک خوردن اون هدف ها میشه)

    من کلا با ایجاد آرامش در خودم با استفاده از آموزه های استاد و پی بردن به [الخیر فی ما وقع] بودن وقایع، کلی شرایط رو تغییر دادم و احساس میکنم کمی از پله های بلند و زیبای تکامل رو طی کردم، ولی چند روز پیش تضادی رو که سالها برام تکرار میشد رو دوباره تجربه کردم و فهمیدم که به خاطر کنترل نکردن نجواهای ذهنم و کانون توجهم و بودن در احساس بد بود

    و چون در رابطه با فرزندم بود این تضاد، نشانه روزم برام فایل: آسان گیر بر خود کارها… اومد، و من دوباره به خودم اومدم ولی در کل شرایط الان من با گذشتم قابل مقایسه نیست

    هنوز تضادهایی در زندگیم دارم نمی‌گم همه چیز عالی شده ولی من تصمیم گرفتم هر روز بهتر از دیروزم بشم…

    من این پروژه رو میخواستم درباره ی کسب و کار پیش ببرم ولی متوجه شدم که تضادی که چند روز پیش در رابطه با فرزندم باهاش روبرو شدم بابت تغذیه نامناسب بود که باعث گر گرفتگی و تغییر هورمون هام شده بود که باعث میشد حالم بد باشه و به چیزهای ناجالب توجه کنم و نتیجه ناجالب هم گرفتم و هم اینکه انرژی جسمانی بسیار پایینی دارم و همیشه خسته و خواب آلودم به خاطر همین تصمیم گرفتم هدفم رو بزارم خرید دوره قانون سلامتی تا با نتیجه مناسب جسمانی به دنبال نتیجه مالی برم

    انشاالله تا پایان پروژه بتونم این هدف رو تیک بزنم

    در آخر میخوام به استاد عزیزم بگم که:

    استاد عباس منش عزیز، شما بسیار انسان فوق العاده ای هستید، با اراده ای آهنین با ایمانی عمیق

    خوشحالم که در عصر امروز انسانی وجود دارن که خداوند و قوانینشون رو شناختن و مسائل روز رو با قوانین خداوند هماهنگ کردن، انسانی که در کشور پیشرفته ای مثل آمریکا اینقدر توحیدی هستن و اصل رو از فرع تشخیص دادن و چقدر خوشبختم من، که به این مسیر هدایت شدم، براتون از پروردگار عمری طولانی و باعزت خواستارم و میخوام که انسانهای بیشتری رو به سمت آگاهی های شما هدایت کنن تا جهان ما پر بشه از حضور حضرت نور…

    و برای خودم هم، از پروردگارم هم مسیری با مسیر شما رو توسط ماموریت زندگیم خواستارم …

    همگی در آغوش امن الهی باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  10. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2190 روز

    سلام.

    امروز به لطف خدا و یادآوری دوستانِ عزیزم، یه اقدامِ عملی انجام دادم.

    فاطمه جان (محرمی) هفته ی پیش بهم پیشنهاد داد تو که اوریگامی کار کردی، ویدیو بذار یوتیوب…

    پیشنهادش قلقلکم داد، و نکته ی مثبتش این بود مثل قبل گارد ذهنی نداشتم که نه، نمیشه، با چه کیفیتی و …

    حتی اصلا اهمیت ندادم که اینهمه ویدیوی باکیفیت و رسمی، تو فضای مجازی هست.

    گفتم من کار خودمو انجام میدم با عشق و لذت.

    همینم شد.

    امروز کلید استارت زده شد به فضل خدا.

    یه فیلمبرداریِ آسان در شرایطِ آسان.

    حافظ عسلی تو اتاقش، با بابا جونش مشغول بازی و شنیدن فایل استاد جان بودن.

    با ساده ترین شیوه و موبایل خودم، ضبط کردم.

    یه دور تمرینی و دور دوم رو نهایی ضبط کردم.

    از کیفیتِ صدا و تصویر و آموزشم راضی هستم.

    خدایا شکرت.

    تو منو آسان کردی بر اسانی ها.

    تو منو هدایت کردی.

    تو گاردهای ذهنیمو برداشتی.

    تو شجاعتِ اقدام دادی بهم.

    تو به دلِ فاطمه جان انداختی پیشنهاد یوتیوب رو بهم بده.

    تو به دلِ سعیده جانم (رضایی) انداختی امروز از یوتیوبِ خودش بگه و واسه من بشه یه نشانه و هدایت به سمت کانال خودم…

    خدایا خیلی ممنونم ازت.

    یه همزمانیِ جالب رخ داد.

    دقیقا وقتی تو خط دوم کامنتم، اسمِ فاطمه جان رو نوشتم، خودش بهم زنگ زد.

    الله اکبر.

    رزقِ شیرین و گوارایی بود صحبت هامون.

    خیلی قشنگه گفتگوهای توحیدی.

    چون همش حولِ محورِ یاداوری مطالب سایت و اگاهی ها میچرخه.

    الحمدالله برای این رزقِ شگفت انگیز.

    یکی از پاداش های دوره هم جهت با جریان خداوند، برای من، همین ارتباط های ناب هست.

    الحمدالله.

    یه هدف دیگه هم داشتم برای ویدیو گذاشتن تو یوتیوب.

    چون با این فضا کار نکردم و بلدش نیستم، به عمد واردش شدم تا یاد بگیرمش.

    یه اتفاق جالب هم افتاد.

    فاطمه جانم گفت کامنت هام بسته است.

    این یه مسیله بود که دوست داشتم حلش کنم.

    تو تنظیمات جستجو کردم و گزینه فعال سازیشو پیدا کردم.

    باریکلا سمانه جانم.

    هم برای این تغییر بزرگ و هم برای حل مسیله.

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای: