تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۶ - صفحه 29


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

522 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سیدمحمدجواد روحانی گفته:
    مدت عضویت: 1229 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    فصل اول / قسمت ششم

    “مهمون من “

    خیلی مهمه که دقت کنیم چی می خوریم چی می پوشیم با کی معاشرت می کنیم اگه کسی ناراحتمون می کنه باهاش معاشرت نکنیم خودمونو در اولویت قرار بدیم… ناراحتیامون کمتر میشه و زندگی سلامت تری خواهیم داشت

    طرف میگه : این آدم از خود راضی‌ایه … مغروره …

    خب بگه …

    ولی ما باید برای خودمون ارزش قائل باشیم

    اگه ما بریم کافیشاپ ، یه قهوه بد جلومون بگذارن ، می خوام ببینم!! اون قهوه بد رو می خوریم؟

    نه … پس می دیم … بلند میشیم می‌ریم… دیگه هم اون کافیشاپ نمی ریم…

    روابطم همینه …

    اگر کسی این توانایی رو‌ نداشته باشه که بتونه توی احساس شادی ما شریک بشه و اون لذتی رو که می خوایم نبریم از لحظاتی که باهاش هستیم …. چه لزومی داره که دومرتبه این آدم‌رو ببینیم یا با این آدم معاشرت کنیم!؟ تا چه برسه که بخوایم باهاش زندگی کنیم ….!!!

    کنار اونایی باشیم که قلبا دوستمون دارن

    به خاطر شخصیتمون

    به خاطر طرز حرف زدنمون

    به خاطر رفتارمون

    به خاطر اخلاقمون

    به خاطر مهربونیامون

    به خاطر خوبیامون

    خودمونو به خاطر خودمون دوست دارن

    نه به خاطر موفقیت هایی که به دست آوردیم

    نه به خاطر جایگاهی که الان داریم

    نه به خاطر چیزهایی که داریم

    کنار اونایی باشیم که می دونن با کی طرفن

    کنار اونایی باشیم که لذت می بریم ازشون

    کنار اونایی باشیم ‌که از وجود ما لذت می برن

    کنار اونایی باشیم که بهمون احترام میزارن

    کنار اونایی باشیم که ازشون چیز یاد می گیریم

    باهاشون حال و هوامون عوض میشه ….

    با این کار اجازه می دیم به جهان هستی که دور ما رو محاصره کنه از آدم‌هایی که قلبا ما رو دوست دارن قلبا برامون ارزش و احترام قائلند …

    محاصره می شیم توسط آدم‌هایی که از خود ما بیشتر خوشحال می شن که موفق بشیم تا برای موفقیت هامون جشن بگیرن ….

    هفته به هفته مشتری هام رو به افزایش بود از در و دیوار مشتری برام میومد از مسیرهای خیلی دور از جاهایی که اصلا نمی تونستم فکرشو بکنم

    یادمه اون موقع بود که با استاد عرشیانفر آشنا شده بودم در حدی آشنا بودم که فقط پست های اینستاگرامشون رو میدیدم و اصلا هیچ درکی از سمینار و دوره و از این جور چیزها نداشتم

    هر موقع که بیکار می شدم می رفتم توی اینستاگرام و یکی از پست هاشون رو میدیدم

    خیلی احساسم عالی بود ، دفتر سپاسگذاری داشتم و به محض اینکه مشتری نداشتم سریع فنجون ها رو می شستم مغازه رو مرتب می کردم و دفترم رو باز می کردم یه آهنگ می گذاشتم و شروع می کردم به نوشتن ، همه چی می نوشتم سپاسگذاری ، آرزوهام و …

    اما بین این همه احساس خوب و مشتری های عالی و فراوون یه مشکلی بود …

    مشکلم این بود که هیچ وقت پول نداشتم

    با اینکه همش پول میومد دستم ولی نمی تونستم هزینه هام رو بدم

    شرایط به شکلی پیش رفت که

    چهار تا چک اول که برای هشت ماه بود ، همش برگشت خورد !!! هر چک 800 هزار تومن

    مبلغ چک ها اصلا زیاد نبود ولی هرکاری می کردم پرداخت نمی شد….!

    صاحب مغازه یک خانم محترم پرستار بود ساکن تهران

    ایشون هی به من زنگ می زد و می گفت : آقای روحانی! چرا اجاره مغازه رو نمی دی 800 هزار تومن که پولی نیست شما داری من رو اذیت می کنی ؟؟!!

    بهش گفتم : با اینکه همه گیری هست و همه جا تعطیله ، من خیلی مشتری دارم ، ولی نمی دونم چرا پول کرایه مغازه جمع نمیشه ، من خیلی شرمنده شمام ، هرچی بگید حق دارید

    آخرین باری که زنگ زد، گفت: میام مشهد رو در رو باهم صحبت کنیم ، تلفنی فایده نداره ..

    انگار خداوند داشت سمت خودش رو انجام می داد و منم باید سمت خودم رو انجام می دادم ، سمت من این بود که ایمانم را حفظ کنم و برای هر اتفاقی که قراره بیافته به خدا توکل کنم و ادامه بدم

    انصافا خیلی عالی ادامه دادم ، خیلی عالی …

    با اینکه چند ماه بود کرایه مغازه رو نداده بودم و کلی بدهی های دیگه داشتم از قسط و قرض و اجاره خونه و مغازه بگیر تا خرج خورد و خوراک و لباس و … هر کدوم از یه طرف داشت بهم نیش می زد …. ولی با همه اینها تلاش می کردم احساسم رو خوب نگه‌دارم ، تلاش می کردم نگذارم مسائلی که دارم روی طرز برخوردم با دیگران تاثیربگذاره ، چه توی خونه با خانواده و چه بیرون از خونه با مردم …

    به هر شکلی که بود پول جور کردم و به حسابم واریز کردم … و به صاحب مغازه گفتم که می تونه بره و همه چک ها رو برداشت کنه …

    با این اتفاق خیلی خوشحال شدم و با احساس خیلی بهتر کار می کردم ….

    ولی خدا برنامه بهتری برای من داشت…

    چند روز مونده به سال تحویل ، بعد از ظهر بود داشتم کارم رو می کردم … یه دفعه دیدم که صاحب مغازه با مدیر مجتمع اومدن پیشم

    باهاشون سلام و احوالپرسی کردم و از صاحب مغازه کلی معزرت خواهی کردم به خاطر تاخیر توی اجاره ولی ایشون گفت: من پول چک ها را برداشت نکردم ، من مغازمو می خوام ، لطفا مغازه من رو خالی کنید ، شما باید سر موعد چکتون را پاس می کردید ، این پول دیگه به کار من نمیاد … لطفا مغازه رو خالی کنید کلیدش را بدید به من ….

    من خیلی دلیل داشتم برای پاس نشدن چک هام

    توی اون چند ماهی که مغازه رو راه انداخته بودم همه بازارها تعطیل بود و اگر چک کسی برگشت می خورد یه چیز طبیعی بود

    از طرفی من چندین ماه دیگه قراردادم مهلت داشت و کسی نمی تونسد من‌رو از مغازه بیرون کنه

    و دیگه اینکه من جای چک ها رو پر کرده بودم ، صاحب ملک نمی رفت برداره

    خلاصه به هزار و یک دلیل موجه می تونستم درخواست ایشون رو قبول نکنم ،

    از طرفی اگر مغازه نداشته باشم چطور خرج خونه رو بدم ؟ من که جایی ندارم برم برای کار ؟! روز بازارهام هم تعطیله ، لااقل دوباره برم بساط کنم …!!!

    ولی یه ایمانی توی قلبم می گفت : مغازه رو خالی کن تحویل بده …

    به صاحب ملک گفتم : دو ساعت به من وقت بدید الان مغازتون رو خالی می کنم .

    گفت: من همینجا می شینم تا مغازه رو خالی کنی

    گفتم اشکالی نداره الان خالی می کنم

    شروع کردم به جمع کردن وسایل و باز کردن ام دی اف ، در همین حین مشتری هم برام میومد ، وقتی بهشون می گفتم دارم جمع می کنم با یه حالت ناراحتی و تعجب می گفتن: تو که صبح داشتی کاسبی می کردی ، چطور شد که یه دفعه الان داری جمع می کنی؟ چی شده ؟ چه مشکلی داری؟ بهشون گفتم: طوری نشده … دارم می رم یه جای بهتر …

    موقع جمع کردن مغازه همینطور پشت سر هم دیست های خدا میومد و کمکم می کرد

    همسایه ها کمکم کردن تا زود وسایل جمع بشه

    مدیر مجتمع یک مغازه کنار مغازه خودم بهم داد تا وسایلم را بگذارم ، ام دی اف کار که هیچ موقع وقت نداشت ، همون موقع که زنگ زدم بعد از چند دقیقه اومد و کل دکوراسیون رو باز کرد و همه وسایل کمتر از دو ساعت به مغازه بغلی منتقل شد .

    کلید مغازه رو دادم به صاحب ملک و گفتم اینهم کلید مغازتون ، بازم من رو ببخشید نمی خواستم اجارتون عقب بیافته، ولی شد …

    صاحب مغازه کلید رو ازم تحویل گرفت و مغازه رو قفل کرد و در کمال ناباوری همه چک ها رو از توی کیفش در آورد و بهم داد و گفت: من از شما هیچ اجاره ای نمی خوام ، این هفت هشت ماه هم که توی مغازه بودید مهمون من بودید …

    و این قصه همچنان ادامه دارد…

    قصه ای هوشیار سازد

    قصه ای خواب آورد

    در جهان هر داستانی را حسابی دیگر است

    وَ السَّلامُ عَلى‏ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى‏

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 69 رای:
  2. -
    مسعود اسماعیلی دوغ آباد گفته:
    مدت عضویت: 361 روز

    با سلام خدمت استاد عباس منش و دوستان سایت عباس منش واقعا خوشحالم که پا به پای شما در این پروژه حضور دارم

    کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث می‌شود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم

    من از روی که آشناشدم با استاد کلاجهان هر چی دوست داشتم خودش آنهارا از من جدا کرد والان تک و تنها و متمرکز روی پروژه و فایلهای دانلودی کار ی کنم من. چند وقتی بود که خودم فکر می کردم که خیلی تغییر کردم از همه نظر اما با دیدن این فایل وتعمق دیدم که هنوز چیزی به طور محسوس تغییر نکرده و فهمیدم که من هنوز تغییر خاصی انجام ندادم به ظاهر عوض شدم وی در برخورد و لحظات عصبانی همان بر خورد با فرزندانم داشتم وفیمیدم که هنوز که هنوز راه در پیش دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    ساره🤍 گفته:
    مدت عضویت: 204 روز

    سلام به استاد عباسمنش عزیز و همه دوستانم

    کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث می‌شود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟ چند ماه هست که توی زندگیم یک مشکل هست که حل نمیشه. هر اقدامی که به ذهنم رسیده رو انجام دادم اما هیچی تغییر نکرد. با اینکه توی این مدت همش سعی می کردم تجسم سازی کنم جمله تاکیدی بنویسم شکرگزاری کنم برای خواسته‌ام اما چیزی تغییر نمیکرد. امشب که این فایل رو شنیدم متوجه شدم من هنوز رفتارم تغییر نکرده و در مواجه با این مشکل همون رفتار روزای اول رو دارم که زود ناامید میشدم گریه میکردم و قدرت رو به غیر خدا میدادم و حس می کردم من قربانی ام. به همین علت توی این مدت هر چقدر سعی کردم با تمرینات قانون جذب به خواسته‌ام برسم نشد چون باورهای بنیادین من تغییر نکرده که نشونه‌اش همون رفتار سابقم هست. پس کاملا منطقی هم هست که همون نتیجه سابق رو بگیرم. انشالله که از این به بعد با کار کردن روی خودم بتونم باورهام رو از ریشه تغییر بدم تا نتایجم هم تغییر کنه.

    چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟ زمانی که محصولات خانگی‌ام رو درست میکردم و میفروختم با اینکه اوایل هیچ پیشرفت خاصی نبود حتی سفارش‌ها کمتر میشد اما من اصلا ایمانم رو از دست نمیدادم. هر روز شکرگزاری میکردم و همش حسم مثبت و عالی بود انگار یه ایمان قوی داشتم که خدا همیشه همراهم هست. باور داشتم که فراوانی هست و ثروت از راه‌های مختلف وارد زندگیم میشه. همینطور هم شد یه ایده جدید بهم الهام شد که یک محصول جدید تولید کنم که این محصول اینقدر فروشش زیاد شد که من نمی‌تونستم پاسخگوی تمام سفارش‌ها باشم و واقعا زندگیم سرشار از فراوانی بود. بعدش یه مدتی فروشم افت پیدا کرد اما من اصلاً حسم‌ منفی نشد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده و همون‌طور مثل قبل شکرگزاری میکردم و حسم عالی بود. که یعد یک ماه خداوند دری رو باز کرد که شرایطم هزار برابر بهتر از قبل شد و انگار یک معجزه بود. خدایا صد هزار مرتبه شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  4. -
    مهری گفته:
    مدت عضویت: 937 روز

    سلام استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و دوستان سایت

    هنوزم میبینم افراد سواستفاده گر اطرافم وجود دارند که مسئولیت و کار خودشان را به من تحمیل می‌کنند و میدانم که باید رو عزت نفس خودم خیلی کار کنم تا در مدار این افراد قرار نگیرم

    در مورد سوال دوم .حالا کمتر از اینکه فشار و مشکلی برای عزیزانم پیش میاد ناراحت میشم یا حالم بد میشه ،الان سعی میکنم کمکشون کنم نتونستم اجازه میدم با مشکل روبه رو بشن و رشد کنن و روحیه ی خوبم حفظ میکنم

    ممنون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    معصومه اسفندیارپور گفته:
    مدت عضویت: 2090 روز

    به نام رب‌العالمین

    سلام به استاد عزیزم ومریم بانوی نازنین

    حدود 4سال هست که عضوسایت هستم وبا فایل های رایگان شروع کردم بعد کتاب ها وبعد دوره دوازده قدم

    با شروع دوازده قدم برای خودم هدفی انتخاب کردم ودراون کلی پیشرفت کردم که در فایل های قبل توضیح دادم،خیییلی نتایج خوبی گرفتم ،بزرگترین نتیجه که گرفتم آرامشی بود که در زندگیم داشتم

    اواخر سال 1403 یکی از عزیزانم رو از دست دادم وخیلی حال بدی داشتم ،از اون زمان به بعد کار کردن روی خودم خییلی کمرنگ شد،ولی با این حال همش به حرفای استاد فکر میکردم وسعی می‌کردم که بهشون عمل کنم ،

    داستان بنده خدایی که استاد در دوره 12 قدم گفتن سه تا پسرشون رو از دست داده بودن رو با خودم مرور می‌کردم

    اما اینجا بود که متوجه شدم فک میکردم که تغییر کردم ولی از درون تغییر نکرده بودم وواقعا حال بدی داشتم ،ازهمون زمان دچار درد در ناحیه کتف وگردن شدم .

    در صورتی از زمانی که دوره دوازده قدم رو خریدم وروی خودم کار می‌کردم، حتی اوایلی که روی فایل های هدیه کار می‌کردم، در سلامت وآرامش بودم .

    اینجا بود که متوجه شدم من از درون تغییر نکردم وباید از درون تغییر کنم

    برای همین تصمیم گرفتم که این دوره روبه همراه دوازده قدم ،از اول شروع کنم وبه امید الله بتوانم به صورت ریشه ای خودم رو تغییر بدم

    کاری که کردم وبه ذهنم رسید که دستبند کشی انداختم توی دستم وبه خودم گفتم که هر وقت خواست افسار ذهنم از دستم در برود ،این دستبند رو بکشم وبه دستم ضربه بزنم وحواسم به افکارم باشه

    امیدوارم که بتوانم در این مسیر موفق شوم ولی درحال حاضر حالم خیلی بهتر است وخوشحالم که این تصمیم رو گرفتم

    از استاد عزیزم سپاسگزارم برای فایل های بی نظیرشون

    شاد وسلامت وثروتمند باشید در پناه الله یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  6. -
    مهناز اسکندری گفته:
    مدت عضویت: 2479 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربانم و دوستان همراهم در این پروژه فوق‌العاده.

    من بعضی جاها تغییر کردم مثلاً: در مورد دلسوزی کردن برای بقیه که حالا این بقیه میتونه مادر ، خواهر و برادر و هر کس دیگه ای باشه و حتی در مورد بچه هام هم خیلی بهتر شدم چون به این باور رسیدم که با دلسوزی کردن براشون اونها رو ضعیف بار میارم .

    همچنین در مورد دروغ گفتن و تهمت زدن و غیبت کردن تا حد خوبی تغییر کردم و تا اونجایی که حواسم باشه اصلأ وارد این مسائل نمیشم مگر اینکه ناخواسته باشه.

    در مورد مقایسه کردن و حسادت هم خیلی بهتر از قبل شدم و اینو پذیرفتم که هرکسی منحصر به فرده و توانایی ها و استعداد های خاص خودشو داره.

    ولی در مورد پاشنه آشیل هام هنوز خیلی جای کار دارم ، یکی از اونها در مورد سلامتی هست نمی‌دونم چرا تا در مورد یک بیماری چیزی می‌شنوم دنبال نشانه هاش در بدنم میگردم و این روزا همش دارم به خودم میگم که سالم بودن طبیعی ترین حالت ممکن برای منه ، من ارزشمندم و لیاقت یک زندگی سالم و لذت بخش رو دارم .

    یکی دیگه از پاشنه آشیل هام در مورد عزت نفس و احساس لیاقت هست که بعضی جا ها خودمو دست کم میگیرم و برای خودم ارزش قائل نیستم و دیگران رو برتر از خودم می‌دونم بهتر شدم ولی هنوز هم باید خیلی روش کار کنم .

    خدا رو شکر که استاد گفتن که این پروژه با دوره‌ی احساس لیاقت یک پکیج فوق العاده میشه من هنوز روی دوره احساس لیاقت کار نکردم ، از همین امشب شروع میکنم به امید خدا.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    ندا گلی گفته:
    مدت عضویت: 2098 روز

    سلااام

    خدایا شکرت چه تمرین هایی خوب و عالی

    هنوز جلسه رو گوش ندادم ولی دلم خواست که بیام و بنویسم

    راجع به تمرین بخش اول تو دفترمم جواب دادم ولی تمرین دوم رو گفتم بیاام و بنویسمش

    چه زمانی فهمیدم واقعا تغییر کردم؟

    وقتی به خودم اومدم دیدم نه از شرایط جامعه و نه دولت و نه سیاست گله میکنم و در این مورد حتی چیزی که خیلی به چشمم اومد تو این 5/6 ماه اخیر حداقل اگه از گوشه کنار میشندیم دراین باره با خودم میگفتم شرایط بیرون هیچ ربطی به تو نداره و تو فقط و فقط با باورها و کانون توجه ت افکارت داری لحظه ت و میسازی

    وقتی چشم گفتن و درخواست کردن شد بخشی از شخصیتم قبلا حتی 1درصد هم فکر نمیکردم این بخش از وجودم فعال باشه …

    وقتی یاد گرفتم از لحظه م لذت ببرم و خوش بگذرونم و شاد باشم

    تو رابطه هام هر لحظه و هر ثانیه ش تغییر رو احساس میکنم

    وقتایی که مثلا پیش میاد جایی بریم و از قبل برنامه ش مشخص هست و یهو لحظات اخر کنسل میشه قبلا اگه اینطوری میشد تا یه هفته قهر بودم :)))

    توقع هایی که از دوستانم به صفر رسیده…..

    رابطه ام با مادرم که اصلا همیشه دلم میخواست جدا از هم زندگی کنیم الان به قدری از حضورش سپاسگزارم و به قدری رابطه مون خوبه که واقعا یوقتا میگم اون تغییر کرده در صورتی که مشخص و واضح من تغییر کردم و جهانم هم تغییر کرد و اون جهان میتونه بخشی ش حتی مادرم باشه توی رابطه عاطفی م و رابطه دوستانم هربار حس میکنم اونا دارن تغییر میکنن و کسایی که تغییر نکردن به نرمی از زندگی من بیرون رفتن به نرم تر از نرم …..

    وقتی کسی یه رفتاری رو میکرد که در ظاهر رو مخ من میرفت ولی من با تغییر زاویه دیدم همه یز و به نغع خودم تغییر میدم ….

    وقتایی که از من انتقادی میشد یا حتی میشه که الان اینقدر کم هست که یادم نمیاد اخرین بار کی بود …

    وقتی اولویتم خوش گذرونی و لذت بردن از لحظه س نه ساعتها اماده شدن جلوی ایینه و وقت رو به بطالت گذروندن دوستانم نمیدونن من یا خواهرم داریم روی خودمون کار میکنیم و میگن تو حوصلت سر نمیره یا مثلا اینستا نداری چطوری زندگی میکنی اوقات فراغتت و چچطوری میگذرونی لبخند میزنم چی بگم بهشون اینکه تازه وقتم کم میارم؟؟

    وقتی که غیبت از جمع دوستانه مون خیلی وقته حذف شده

    وقتی دیدم نیس و کنایه زبونم که بدتر از نیش مار بود اصلا محو شد و ازش خبری نیست….

    وقتی به جای عصبانی شدن در لحظه با نفس عمیق و کنترل ذهن شرایط و از بدتر به بهتر تغییر میدم

    وقتی اولویتم در رابطه عاطفی اصلا کوبیده شد و از نو ساخته شد …

    خیلی خیلی زیاد تر ازین موارد هست که شاید مثلا تو لحظه فهمیدم و سپاسگزار بودم و الان یادم نمیاد و شاید یسری شده جز بدیهی های زندگیم

    اینقدر تغییرات شخصیتی ملموس هست که حتی 6/7 سال پیش که هنوز تو سایت نبودیم ولی یجورایی دنبال تغییر شخصیتمون بودیم هرکی اون زمان با ما اشنا میشد باورش نمیشد ما شخصیتمون طور دیگه ای باشه دیگه الان که اگه فرد جدیدی وارد زندگیمون میشه بفهمه قبلا فلان خصلت منفی رو داشتیم میگه برو اذیتمون نکن …

    خدایاااا برای تک تکشون ازت سپاسگزارم استاد عزیز و قشنگم دستتون میبوسم و ممنونم از راهنمایی هاتون که چراغ راه درست برای ما شده مسیر درستی و نعمت و اصل ..

    دوستتون دارم ممنونم بابت همه چیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  8. -
    سارا چراغی گفته:
    مدت عضویت: 2167 روز

    نام خداوند مهربان

    سلام به استاد عزیزم

    واقعا سپاسگزارم خداوند هستم بابت وضغ کردن این قوانین ثابت و استاد عزیز که منو با اینها اشنا کرد.

    چقدر تغییر کردم؟

    خیلی !‌

    تو این کامنت میخوام فقط از نظر تغییرات روابط و شخصیتی بنویسم ، تغییرات مالی شگرف هم داشتم و دارم به لطف الله مهربان

    تنها حامی من

    همیشه تو دعاهام میگم خدایا من خیلی تنهاام بین ادم ها ، فقط تورو دارم من میخوام فقط محتاج تو باشم، من میخوام فقط نیازمنده خوبی تو باشم

    من تضادهای زیادی داشتم تو رابطه ام، ولی الان که بهش نگاه میکنم میبینم بهترین درس هارو ازشون گرفتم

    میبینم ک ایراد از من بوده من احساس لیاقتی نداشتم، من واقعا درکی از احساس لیاقت نداشتم

    من چقدر حساس بودم

    من چه باورهای بدی داشتم راجع به روابط

    من چرا فکر میکردم باید اولویت زندگی پارتنرم باشم؟ واقعا چرا ما همچین فکری میکنیم؟ چرا باید پارتنرم اولویت زندگی من باشه؟

    من میخوام ی رابطه ی توام با عشق،وفاداری،صداقت خوشحال و ازادی و رشد داشته باشم

    نه اینکه هی یا من نق بزنم یا پارتنرم !

    یا مثلا چرا من فکر میکردم رابطه ی خوب، رابطه ایه ک مداوم باهلش درارتباط باشم ؟ همش از دوستام شنیدم پسره روزی چندبار بهت زنگ نمیزنه، خوب حتما براش مهم نیستی دیگه!

    بعد اومدم رابطه خودمو با پدرمادرم مقایسه کردم

    دیگه عزیزتر از فرزند برای مادر نداریم که

    ایا مادر من مداوم با من در ارتباطه؟ دیدم نه

    ی وقتایی مادر پدرم میرن سفر 2-3 روز زنگم نمیزنن بهم

    بعد گفتم ایا ب دوست داشتن مادرت شک میکنی؟ گفتم معلوووومه که نه

    مادر پدرم اهل تلفن بازی و … نیستن ، و اینکه بهم زیاد زنگ نمیزنن دلیل بر این نیست ک دوستم ندارن یا براشون مهم نیستم

    بعد به خودم گفتم ساراخانم ، چرا فکر میکنی اگر پارتنرت مداوم باهات در ارتباط نباشه پس یعنی اون رابطع بی ارزشه؟؟

    اصلا چرا ما اومدیم همچین معیارهایی ساختیم برای ارزشمند بودن ی رابطه یا بی ارزشیش؟

    من خیلی از این سوال ها رو از خودم پرسیدم ، بعد سعی کردم جواب های منطقی براش پیدا کنم

    من مادرمو دوست دارم ولی ایا مادرم اولویت زندگی منه؟ پس چرا توقع دارم اولویت زندگی پارتنرم باشم؟

    من تغییر کردم ک وقتی ب تضاد میخوردم و مغزم شروع میکرد ب هذیون گفتن براش دلیل منطقی میاوردم.

    مثلا من خیلی روی جواب تلفن دادن پارتنرم حساس بودم، ی طوری ک اگر جواب نمیداد تپش قلب میگرفتم

    ولی بعدا اومدم با خودم صحبت کردم، کفتم سارا تو با مادرت، میلاد (برادرم) بارها شده ک تماس گرفتی و اونها جواب ندادن

    پس چرا اون موقع تپش قلب نمیکیری؟

    چه فکری باعثه این حال منه؟

    چندتا باور مسخره پیدا کردم ک تو ذهنم وقتی تماس هام بی جواب میموند فعال میشدن و باعث حال بد من بود

    اولین دلیلی ک باهاش حال بدمو قانع میکردم میگفتم خوب نگرانشم ، نکنه طوریش شده باشه و ..

    بعد ب خودم گفتم باید عزیزانتو بسپاری به خدا ، مرگ و زندگی دست خداست

    الکی مسخره بازی در نیار ک استرس دارمو دلم شور میزنه، از خدا مهربون تر برای بندگانش وجود نداره

    دومین دلیلی ک برای حال خرابیم داشتم این بود ک خوب چرا ب من اهمیت نمیده، بهم توجه نمیکنه من ک صدبار بهش گفتم بدم میاد جواب تلفنمو ندی و …

    بعداز کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم ک ساراخانم پس چرا وقتی مادرت یا میلاد(برادرم) یا بقیه دوستام جواب تلفنمو نمیدن برام انقدر اهمیت نداره؟ چرا برام انقدر مهم نیست پس؟

    دیدم گیر دادن ب این جزئیات آفته رابطه است

    استاد تو ی دوره ای میگفتن چندتا خط قرمز داشته باشید تو رابطه، چندتا موردی ک هرگز نمیتونید ازش بگذرید

    دیگه الباقی مواردو انقدر بزرگ نکنید، انقدر گیر ندید !

    دیدم راست میکه، اخه کی گفته پارتنر من باید دقیقا همونطور ک من دوست دارم رفتار کنه؟

    دیدم این توجه ها ب جزئیات رابطه رو خراب میکنه.

    بعدم ی باوری رو مدت هاست برای خودم مرور میکنم ، میگم خدایا تو به همه جیز اگاهی، تو به همه چیز بینایی تو بهترین داور و قاضی هستی ولی من نیستم!

    اگر شخصی ک کنارم هست، صداقت و شرافت و وفاداری ک من میخوامو نداره به راحت ترین شیوه از من جداش کن و در روز جدایی همراه من باش که سخت نگذره بهم.

    از وقتی سپردم به خدا دیگه خیالم راحته

    میگم من روی خودم کار میکنم ،خداوند خواسته های منو میدونه کبوتر با کبوتر

    تو قران گفته زنان پاک برای مردان پاک ؛

    از اون موقع دیگه نگران نیستم ؛ انگار خیالم راحته همه چیو سپردم ب ی یکی که همه چیو میبینه و میتونه درست تشخیص بده پاک بودن یا ناپاک بودنو !

    من ک نمیتونم تشخیص بدم، من ضعیفم من ک به همه چی اگاه نیستم ولی پروردگارم هست

    خودمو از منصب قضاوت درست یا غلط بودن پارتنرم کشیدم کنار ، سپردم به الله

    نه چیزی رو چک میکنم ، نه تو رفتارهاش ریزبین میشم،نه انتقاد میکنم

    بعدم ی قانونی گذاشتم برای خودم ، هروقت رفتار نادرستی دیدم از پارتنرم

    باید 10 تا ویژگی مثبتشو بنویسم بعد که ذهنم اروم شد میتونم بهش با زبان نرم بگم که از فلان رفتار ناراحتم !

    ضمنا باید حواسم باشه ک قرارنیست پارتنرم صددرصد طوری ک من میخوام رفتار کنه ! ربات نخریدم که

    یا قرارنیست صددرصد مطابق سلیقه ی من بره جلو.

    واقعیت اینه ک از وقتی اینطوری فکر میکنم و اینطوری رفتار میکنم

    دیگه نگران نیستم

    ب خودم میگم اگر پارتنرم همفرکانس من نباشه ،جای همچین شخصی پیش من نیست، خدا منو میشناسه و خواسته هامو میدونه خودش راهه این افرادو از من جدا میکنه

    خودش گفته زنان پاک برای مردان پاک

    من اگر ب اون تضادها نمیخورم ، با همون طرز فکر میرفتم جلو

    اگر ب اون تضادها نمیخوردم هرگز متوجه نمیشدم ک من درکی از احساس لیاقت ندارم و باید روزانه وقت بذارم و روش کار کنم.

    و اگر به اون تضادها نمیخوردم الان به این ارامش و این باورهای درست نمیرسیدم

    انگار واکسن زدم ! اینطوری تعبیر میکنم برای خودم.

    ی وقتایی دلم برای سارای 21-22 ساله ای ک اون همه سختی دید میسوزه و دلم میسوزه میگم تو اون سن کم چه چیزهایی دیدی دختر، چطوری ادما دلشون اومد اونطور رفتار کنن باهات

    ولی ب خودم اجازه نمیدم برم تو نقش قربانی بودن، ب خودم میگم قانون ک سن و سال نمیشناسه

    تو باورهای نامناسبی داشتی، دنیا سیلی زد بهت ک درستشون کنی

    تو خودتو لایق نمیدونستی، دنیا در شرایطی قرار داد تورو ک دیگران تورو بی ارزش کنن !

    حالا خودتو ببین، بببین چه دختر زیبایی ساختی، لذت میبردم از تنهایی و وقت گذروندن با خودم.

    قبلا عزا میگرفتم جمعه ها اگر تنها بودم ،ناراحت میشدم پارتنرم منو نبره بیرون!!

    الان ؟ الان عشق میکنم از بودن با خودم، اصلا وقتی میبینم چندساعت قراره تنها باشم کیف میکنم به خودم میگم ی فرصت خوب پیش اومده برای صحبت با پروردگارت و بودن با سارای عزیزم

    من قبلا از ظاهر خودم متنفر بودم

    الان ؟ الان از نظر خودم زیباترین موهارو دارم، زیباترین اندام، زیبا ترین چهره

    همه چی خودمو دوست دارم، ی عشق و محبت خاصی دارم نسبت به خودم

    سارای 21 ساله ک اون همه تضاد دید، هیچ ربطی ب سارای الان 26ساله نداره

    من الان بهترین لحظات زندگیم وقتایی هست ک تنهاام

    برای خودم ارزش قائلم مرتب ورزش میکنم، به خودم اجازه نمیدم شبا تا دیروقت بیدار بمونم به خودم میگم سارای عزیز ،برای سلامتیت ضرر داره.

    به خودم اجازه نمیدم هر غذایی بخورم

    به خودم اجازه نمیدم تو هر جمعی برم ، برای وجودم ارزش قائلم ب خودم میگم این دختر شانش حضور در این جمع نیست.

    سارا خیلی تغییر کرده

    الان با خودم خوشم، اگر پارتنرم زنگ بزنه خوشحال تر میشم

    الان از تنهایی با خودم لذت میبرم، خودمو بنده ی محبوب خدا میبینم

    واسه اینم دلیل دارما ، چون تو زندگیم همیشه یار و یاورم بوده خودمو بنده ی محبوببش میبینم.

    من تغییر کردم ؟ خیلی

    جهان سیلی زد بهم، تا تغییر کنم

    فهمیدم از این رابطه بیام بیرون، هیچ تضمینی نیست ک پارتنر بعدیم فلان مدل رفتارهارو نداشته باشه!

    به خودم گفتم سارا تو باید تغییر کنی ، نه اینکه پارتنرتو عوض کنی

    تو روی خودت کار کن ، یا پارتنرت عوض میشه یا راااااحت میره

    بعد دیدم پارتنرم صددرصد عوض نشد !

    ولی وقتی منصفانه نگاه کردم دیدم اوضاع بهتر شده !

    من بهبود شرایطو دیدم و سپاسگزار شدم بابتش

    و فهمیدم قرار نیسا یهو پارتنرم بشه همون چیزی ک من میخوااام

    حتی تو این مورد هم باید تکاملمو طی کنم .

    شرایط بهتر شده؟ اره پس خداروشکر مسیرم درسته

    همین ک میرسیدم ب این نتیجه ک مسیرم درسته، قلبم اروم میگیره

    دیگه این ناخواسته های کوچولو موچولو زورشون نمیرسه حالمو خراب کنن

    چون مسیرو تقریبا دارم درست میرم، از کجا فهمیدم ؟ چون اوضاع بهبود داشته ب نسبت قبل

    چون به یاد میارم شرایط گذشته رو و احوال خودمو !

    پس چشم میبندم روی این تضادهای کوچولو و بیشتر میچسبم ب صحبت با پروردگارم و بیشتر سپاسگزارش میشم بابت بهبود اوضاع زندگیم

    چی باعث میشه دیگه دعوا راه نندازم؟ اینکه میبینم شرایط بهتر شده

    اینکه از ناخواسته های گذشته ، خیلی هاشون دیگه برام اتفاق نیوفتاده

    پس قانون درسته، پس بهش باید بهتر عمل کنم

    و درنهایت باز با خودم مرور میکنم

    پروردگارم وعده داده زنان پاک برای مردان پاک

    پس روی خودت کار کن فقط ساراخانم

    الباقیش بسپر به الله، ک هیچ گاه وعده ی دروغ نداده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      هاجر سیه نور گفته:
      مدت عضویت: 560 روز

      سلام سارای عزیز… چقدر خوبه ک یک دختر با این سن و سال، اینقدر ب قانون عمل کرده، تمرین کرده، تمرکز گذاشته و چقدرر نتایج خوبی گرفتی، نتایج عالی، کیف کردم واقعا از تغییراتی ک داشتی و بیانشون کردی، چقدر خوبه ک خودت رو میشناسی، کنترل ذهن و زبان داری، من از کامنت شما خیلی یاد گرفتم و ازتون الگو میگیرم.. ممنون ک نوشتین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  9. -
    هانیه شهیدیان گفته:
    مدت عضویت: 978 روز

    و هنگامی که به آنان گویند به سوی آنچه خدا نازل کرده و به سوی پیامبر آیید، گویند : آیینی که پدرانمان را بر آن یافته ایم ما را بس است، آیا هر چند پدرانشان چیزی نمی‌دانستند و هدایت نیافته باشند؟ (مائده 104)

    ای اهل ایمان مراقب خود باشید، اگر شما هدایت یافتید، گمراهی کسی که گمراه شده به شما زیانی نمی رساند، بازگشت همه ی شما به سوی خداست، پس شما را به آنچه انجام می دادید آگاه خواهد کرد (مائده 105)

    سلام به استاد عزیزم و مریم جان زیبا و دوستای خوبم در این پروژه ی جذاب

    پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر، جلسه ی ششم:

    کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث می‌شود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟

    من خیلی خیلی بهتر از قبل شدم تو این قضیه و از وقتی با قانون آشنا شدم و فهمیدم خودم دارم درون این افرادی که من نسبت بهشون مقاومت دارم رو برانگیخته میکنم، سعی کردم تکاملی و آروم آروم مقاومتم رو بردارم از روشون و بپذیرم اگه در زمان نامناسبی کسی میاد خونمون دلیلش حس درونی خودم بوده و مقاومتم نسبت به اون شخص و دیگه کسی رو مقصر ندونم ( و البته که خیلی سخت بود اولش ولی کم کم وقتی دیدم که داره جواب میده ادامه دادم و بهتر شدم ) و تا همین الان هم دارم روش کار میکنم و دارم سعی میکنم با همه ی افراد به صلح کامل برسم و نتیجش هم این شده که فقط اون قسمت خوبشون رو بهم نشون میدن و اگه قرار باشه کسی رو ببینیم و یهو کنسل بشه میگم آخ جون پس قانون داره جواب میده و اصلا از کنسل شدن دیداری ناراحت نمیشم دیگه در حالی که قبلاً اصلا اینجوری نبودم

    یه مثال واضح در مورد این موضوع بگم :

    چند ماه پیش یکی از دوستان عزیزم پیام داد که دو روز دیگه میان تهران برای مسافرت، و منم با عشق به صرف شام دعوتشون کردم خونمون و یکی دو ساعت مونده به رسیدنشون، در حالی که من و همسرم همه ی کارها رو برای میزبانی ازشون انجام داده بودیم، دوستم باهام تماس گرفت و گفت که نمیتونن بیان و منم گفتم اشکالی نداره عزیزم ایشالا در یه زمان خیلی بهتر همدیگه رو میبینیم و بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم نه تنها ناراحت نبودم بلکه خوشحال هم بودم که اینقدررر خدا قوانینش درست و دقیق و بدون تغییره، من اصلا نمی‌دونم چرا قرار نبود ما همدیگه رو ببینیم ولی چون حالمون خوب بود و حسمون عالی بود بدون شک میدونستیم که این کنسلی به نفعمونه و فقط خدا رو شکر کردیم و گفتیم الخیر فی ما وقع، در حالی که همین اتفاق چند سال قبل افتاد و نه تنها دو ساعت مونده به اومدن مهمون ها بلکه یک روز قبل از اومدنشون از طرف مهمون ها کنسل شد و من کلی حرص خودم و خودمو ناراحت کردم که ای بابااا ما کلی تدارک دیدیم چرا کنسل میکنن آخه، چون اون موقع قوانین رو نمیدونستم، مدار ها رو درک نکرده بودم و الان که خدا جون مدتهاست من رو به سمت آگاهی های شما استاد جان هدایت کرده، با هر اتفاقی، از زاویه ای میبینم که خیره و می‌دونم که واقعا برای من خوبه اگر من تو مسیر درست باشم

    تجربه‌ی خود را در کامنت‌ها بنویس:چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟

    موقعی که دیگه اون رفتارهای تکرار شونده رو از اطرافیانم ندیدم، فهمیدم پس دلیلش تغییراتییه که من این مدت زمان گذاشتم واسش و اینجوری بیشتر انگیزه دارم میگیرم که هر روز ادامه بدم به این مسیر مستقیم که تهش رسیدن به رستگاری در دنیا و آخرته

    خدا جونم الهیییی صد هزار مرتبه شکر که هدایتم کردی به راه مستقیمت، به راه کسایی که بهشون نعمت بی حساب بخشیدی

    ممنونم که با عشق کامنتم رو خوندین

    به خدای آسمون ها و زمین میسپارمتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    لیلا جلوداری گفته:
    مدت عضویت: 2872 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    الحمدلله رب العالمین الرحمن الرحیم مالک یوم الدین ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین

    خدایا شکرت که تونستم یک روز دیگه به تمریناتم عمل کنم

    تمرین این قسمت:

    اگر در روابط یا شرایط زندگی‌ات احساسی از تکرار رنج یا بی‌عدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:

    کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث می‌شود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟

    واقعیتش الان که فکر می کنم پاشنه آشیل من یعنی روحیه حمایت گری شدیدی که درونم دارم باعث جذب آدم‌های مشکل دار و تکرار یکسری مشکلات و دردسرهای رنج آور و بیخود و بی جهت میشد در زندگی ام که با هدایت شدنم به دوره کشف قوانین زندگی و دوره احساس لیاقت از اون مدار بیرون آمدم و چون دارم روی خودم با تعهد کار می کنم و ادامه میدم قطعا باید شرایط برام بهتر و بهتر بشه طبق قانون ،،و البته هنوز هم می دونم که چیزی درون من در اعماق ذهن ناخودآگاه من هست که کار کردن یعنی صرف کار کردن و زحمت کشیدن را بعنوان تنها راه حلال برای کسب درآمد می دونه و از نظر ذهن من نان حلال فقط با سختی و رنج کشیدن و کار فیزیکی سخت و طاقت فرسا انجام دادن بدست میاد و از طرفی هم احساس ارزشمندی ام هم وصل کردم به کار کردن و همیشه می شنیدیم که می گفتند اگر کسی برای کسب روزی و نان حلال از خونه بیرون بره سر کار و توی راه بمیره،شهید حساب میشه و نزد خداوند آجر و پاداش یک شهید را داره برای همین این همه سال چسبیدم به این شغل سخت و شرایط کاری بسیار بسیار سخت و طاقت فرسا طوری که عملا دیگه زندگی نمی کردم و فقط کار و کار و کار ،،،و روح من فریاد می زد که دوست نداشتم اونجا برم اصلا دلم نمی خواست برم شیفت برم شبکاری برم صبح کاری و پدرم در میومد ولی بازهم درس عبرت نشده برام و هنوز همون باورهای نامناسب می خوان به هر بهانه ای من را به اونجا بکشونند و هر زمان من را به شک می اندازند که نکنه خواسته بازنشستگی پیش از موعدم اشتباه باشه نکنه پشیمون بشم ،می دونی ته ذهن ناخودآگاهم و در لایه های زیرین اون،باورهای نامناسب زیادی هستند که از بچگی به خاطر نداشتن ذهن تحلیلی هر چی بهمون می گفتند و هر چی می‌شنیدیم و می دیدیم و تو کتابها و از مدرسه و فیلم ها و سریال ها بهمون می خوروندند را باور می کردیم بدون اینکه حتی یک لحظه فکر کنیم که ممکنه اینها اشتباه باشن و بعد اینها شدند باور و زندگی ما را در تمام ابعاد رقم زدند

    الگوهای تکراری که الان گاها پیش میاد برام و اذیت میشیم اینه که تقریبا هر از مدتی یکبار خواب می بینم که دارم فرار می کنم حالا یا از دست یه آدم‌هایی فرار می کنم یا چند تا حیوان وحشی دنبال من هستند یا کابوس های وحشتناکی شبیه این

    و به قول استاد نشوندهنده چرخیدن یکسری افکار تو ذهنمون هستند که ازشون هم بی خبر هستیم

    تجربه‌ی خود را در کامنت‌ها بنویس:

    چه زمانی متوجه شدی که واقعاً تغییر کردی؟

    نوشتن این تجربه می‌تواند الهام‌بخش هزاران نفر باشد تا بفهمند کلید رهایی، در تغییر خودشان است، نه تغییر دیگران.

    خدارو شکر توی این مورد از زمانی که سعی کردم واقعا بپذیرم که این خودم هستم که دارم با افکار و باورهام و کانون توجه ام که تماماً در اختیار اون باورها هستند تمام شرایط زندگی خودم را رقم می زنم و شروع کردم به کار کردن روی خودم و بخصوص و بخصوص با کار کردن و تعهد برای کار کردن روی دوره احساس لیاقت ،قشنگ احساس کردم مدارم تغییر کرد و بعدش که ادامه دادم و طبق هدایتی که شدم دوره کشف قوانین زندگی را کار کردم بدون اینکه تقلای خاصی بکنم یا مثل قبل بخوام قهر کنم یا از کارم استعفا بدم یا بخوام با احساس بد از اونجا بیام بیرون ،جهان شرایط را برام طوری تغییر داد که می تونم بگم معجزه اتفاق افتاد ولی خیلی طبیعی و خیلی عادی اتفاقات فوق العاده عالی پشت سر هم اتفاق افتادند تا من به خواسته آزادی زمانی مکانی ام برسم… الله اکبر

    درس زندگی و درس عبرتی که خیلی بهتر از همیشه گرفتم این بود که تحت هیچ شرایطی از خودم و شرایطی که برای خودم خلق کردم نمی تونم فرار کنم ،من باید بمونم ادامه بدم تا بفهمم مشکل از کجاست ؟باید خودم را درست کنم باید از درون تغییر کنم و تا اون موقع با خودم بمونم و خودم را تنها نگذارم ،هر چی هست مربوط به درون من میشه

    واقعا کلید رهایی در تغییر خودمون هست و نه تغییر هیچ شرایط بیرونی

    یعنی تغییر درونی ترمزها و باورهای ناهماهنگ با جریان جهان هستی و قوانین کیهانی و ابدی و همیشگی جهان هستی که درون ناخودآگاه ما دارند کار می کنند و بدور از هوشیاری ما دارند به جهان فرکانس می فرستند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: