این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/8.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-03 05:33:192025-11-04 18:40:16تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام و سلامتی و نور و عشق به توحیدی ترین استاد دنیا، به دوست داشتنی ترین و شایسته ترین یار استاد، و به همه ی رفقای بهشتی این دوره ی فوق العاده
خدا رو شکر می کنم که باز این فایل رو در بهترین زمان تونستم گوش بدم و سپاسگزارم از خواهرم نسیم که بهم خبر داد جلسه ی 8 اومده…
چقدر تحسین کردم امیر عزیز رو که انقدر خوب و شیک و مجلسی قبل از اینکه جهان بهش فشار بیاره، شجاعت به خرج داده، مهاجرت کرده و شروع کرده به کار مورد علاقه ش، غواصی… این صحبت مال 4 سال پیش بوده و با نگاه کوتاهی که به کامنتای امیر ارکان فر عزیز انداختم متوجه شدم الان مربی غواصی هست… آفرین… چقدر عالی… خدا رو شکر می کنم برای این مثالهایی که می شود، برای همه می شود، اگر باور درست رو ایجاد کنیم، اگر حرکت کنیم.
عاطفه ی عزیز هم که باز کلی جای تحسین داره، هم مهاجرت کرده، هم درآمدش رو صدبرابر کرده… خدایا شکرت.
بعدم می رسیم به سبحان 19 ساله ی عزیز، اصلا اگر سنش رو نمی گفت نمی شد حدس بزنی 19 ساله ست از بس که با آرامشو پختگی صحبت می کرد… چقدر خوشحالم براش و برای افرادی که از سن پایین دارن با قوانین آشنا می شن. چقدر بقول استاد نوید بخش آینده ی درخشان هست براشون.
داشتم فکر می کردم الان که مدتیه دیگه تو فکر این نیستم که تینا فایلا رو بشنوه، تمرکزم مدتهاست که دیگه روش نیست از این نظر، چقدر خودبخود بیشتر با این چیزا هست. اولا که کلا انگلیسی اینجور چیزا رو گوش بده براش قابل فهم تره، چون از صبح تا شب تو مدرسه و بعدم کاراش با لپتاپ همش انگلیسیه خب، و می دونم که خودش با خودش انگلیسی حرف می زنه، حتی گاهی تو خواب صداش میاد که داره حرف می زنه انگلیسیه… قبلنا قبل از خواب فایلای تمرکز بر نکات مثبت و قانون آفرینش براش می ذاشتم، یعنی خودش یکی دوبار دیده بود بهتر خوابش می بره، می گفت مامان یه فایل برام می ذاری… بعد یه بار گفتم می خوای آودیو بوک Atomic Habits رو بذارم؟ و گفت آره، و واقعا کتاب فوق العاده ای هست. از اون شب هرشب گوش می ده و تو یکماه گذشته کتاب رو تموم کرد و الان برگشته به فصل اول. دوم اینکه دوتا کتاب خوب دیگه خواهر بزرگترم نسرین که خودشم تو این فضا هست ولی به زبان انگلیسی، بهش داده بود رو این روزا زیاد می بینم دستش: The science of getting rich, و The confidence code. تازه پریروز کتاب Rich Dad, Poor Dad رو رو میز دیده بود و شروع کرده بود به خوندنش. یا اینکه می دونم باور خوبی به ثروت داره، از حرفایی که می زنه، اینکه هدفش اینه که از ایلان ماسک پولدارتر بشه :))) می دونم که هنوز کلللی راه داره و به امید خدا هدایت میشه به مسیر درست، ولی همینا رو که می بینم می گم خدایا شکرت… چقدر مسیر هموارتری در پیش داره.
اما برم سراغ خودم. واقعیت اینه که من هنوزم مطمئن نیستم از اون علاقه ی آتشین یا کار رویایی. یعنی با خودم گفتم فرض کنم من از نظر مالی نیازی ندارم ، اگر بخوام ببینم خب، چه کاری رو دوست دارم که انجام بدم، بدون توجه به درآمدش، که خسته نشم ازش، قبلنا تو ذهنم عکاسی میومد هنوزم دوست دارم ولی باور محدود کننده م اینه که خب دوساله دوربین canon هم گرفتی ولی نرفتی دوره ش رو ببینی… همینجوری هم که چیزی جلو نمی ره پس لابد به اندازه ی کافی اون علاقهه نبوده.
من دوتا چیز هست که وقتی درموردشون حرف می زنم چشمام قلبی قلبی میشه، یکی والیبال، یکی قهوه. و باز باورای محدود کننده ی هرکدوم رو هم می دونم. اما اگر بخوام به این فکر کنم که با توجه به شرایط فعلی که دارم، یعنی ساینتیست تو یه شرکت خودروسازی، سالهای سال ریسرچ و 5 سال اخیر در مورد مواد مرتبط با باتری ها، دوتا کار تو ذهنم دارم، که شاید ارجحش این باشه که Career Coach بشم. یعنی مثلا به دانشجوهایی که فارغ التحصیل می شن کمک منم که کار مورد علاقه شون رو پیدا کنن. و خب قطعا بیشتر تو دایره ی اصلاعاتی خودم کار کنم. دو سه ماه پیش گشتم و یکی دوتا دوره ی آنلاین هم پیدا کردم، بعد یکی از دوستای قدیمی م که ایران تو دوره ی لیسانس باهم همکلاس بودیم، و الان اینجاست، دنبال این بود که یه پستداک یا جاب پیدا کنه و کلا هم دو سه ماه وقت داشت چون فاند کار فعلیش در حال اتمام بود. بهم الهام شد که بهش پیشنهاد بدم کمکش کنم کار پیدا کنه ، منم اینکارو کردم، و چون هنوز اول کارم، و بیشتر تمرین برای خودمه، گفتم اول کار چیزی ازت نمی گیرم و وقتی کار پیدا کردی، از حقوق اول و دومت این مبلغ رو می گیرم، اونم قبول کرد و منم حس خوبی داشتم. هفته ای یه بار باش میتینگ داشتم، وقت می ذاشتم کمکش می کردم، تا سه چهار هفته، و بعدش یه هفته گفت حس و حالم اصلا خوب نیست و کنسل کرد هفته ی بعدش هم گفت که ببین من فکر می کنم این مدلی که با کوچ کار کنم بدتر بی خیال می شم، و خلاصه کلی هم عذرخواهی کرد ولی گفت نمی خواد ادامه بده. خب یکم تو ذوقم خورد و بعدها هی با خودم می گفتم باید پول اون چند جلسه رو می گرفتم ازش، بهرحال من وقت گذاشتم. و فکر می کنم خوب هم بود براش، ولی گذشت و من به جورایی متوقف شدم. انگار ذهنم میگه نشد، نتونستی، اول باید بری دوره ها رو بگذرونی بعد. ولی این قدمه رو برنداشتم تا الان. اینکه وقت ایجاد کنم و دوره رو بگذرونم. همش توجیه می کنم بابا من همینجوری همیشه وقت کم دارم… کارای شرکت رو خیلی وقتا نمی رسم تموم کنم… اما می دونم که اینا بهونه س. می دونم که اگه اون خواستن واقعی ایجاد بشه روز من بیشتر از 24 ساعتم میشه. اما هنوز انجامش ندادم.
این فایل و خیلی فایلای دیگه این مدت دارن بهم می گن باید حرکت کنی. به امید خدا بزودی زود این اتفاق می افته.
خداجونم شکرت که انقدر قشنگ داری هدایت می کنی.
شکرت برای این وقتی که ایجاد شد، میتینگی که صبح جابجا شد، تایم ناهار، خبر دادن نسیم، و همه ی اینا پلن تو بود که من این تمرین رو انجام بدم و این کامنت رو بنویسم.
الهی شکر که با پروژه تغییر داریم مسیر رشد و پیشرفت رو به یاد میاریم
من تا یادم میاد دم گوشم خونده بودن که به زن باید کدبانو باشه باید به خونه و زندگی و بچه هاش برسه و چون دیده بودم مامانم اینجوریه منم راهش رو ادامه دادم و البته با این تفاوت نسبت به بقیه که من احساس لیاقت داشتم یعنی خودم رو لایق به شوهر خوب میدونستم و اگه کسی خواستگاری میومد به ارزش ها توجه میکردم و خداروشکر این نعمت نصیبم شد و همسر فوق العاده ای توی زندگیم اومد ولی همچنان این باور بود که زن باید خونه داری کنه تا اینکه سال 94 با معرفی نتورک و شرکت های بازار یابی شبکه ای این تیک توی ذهنم خورد که زن و مرد نداره همه به بک اندازه توانایی دارن و میتونن تاثیر بزارن و شروع داستان اینجا بود یعنی 10 سال پیش منتها باورها که یه شبه به وجود نیامده که درست بشه یکی یکی پاشنه های آشیل شناسایی شد و تضاد به وجود اومد من آموزش دهنده فوق العاده ای شدم منتها تایید دیگران برام مهم بود و این باعث شد از ریل خارج بشم و یه سری بلاها سرم بیاد تا سال 98 توی در و دیوار بودم تا اینکه کتاب سیلی واقعیت رو خوندم و دوباره بلند شدم البته اینو بگم من از لحاظ مالی خیلی مورد حمایت همسرم بودم و ساپورت میشدم یعنی چک و لگد نخورده بودم ولی از نظر شخصیتی و احساسی و ارتباط تا دلت بخواد به در و دیوار خوردم
سال 98 پسرم وارد کلاس بازیگری شد به پیشنهاد استادش من هم استارت زدم و تجربه کردم کلاس آواز هم رفتم همزمان مطالعه هم داشتم کتاب هم نوشتم و سه چهار سال بعد چاپش کردم و فروختم یه برهه آجیل بریان و فروختم خلاصه اینکه زمانی که فهمیدم منم میتونم موثر باشم قدم برداشتم و پاشنه های آشیل رو یکی پس از دیگری حل میکردم سال 99 با شما آشنا شدم و رشد تصاعدی من توی همه زمینه ها شروع شد
قانون رو بهتر درک کردم و آگاهانه عمل کردم
من یادم نمیاد این 5 سال یک روز از آموزه های شما جدا شده باشم کلا با فضای مجازی و رسانه و افراد نامناسب خدافظی کردم و فقط رو خودم و زندگیم تمرکز کردم و ادامه دادم
توی روابط و سلامتی و ورود نعمت و ایمان و آرامش و ثروت همزمان کار کردم و توی همش رشد داشتم من با شما به سلامتی رسیدم با شما به روابط عالی و صلح رسیدم با شما به درآمد رسیدم به آرامش و خدا و این همچنان ادامه داره
من هم مثل سبحان عزیز وقتی فهمیدم باید ارزش خلق کنم تا ثروتمند بشم غرور رو گذاشتم کنار و گفتم هر کاری باشه میکنم خیلی هدایتی همسرم واسه کسب و کارش چرخ خیاطی خرید و من گفتم انجام میدم مهم نیست خدا هدایت میکنه فقط یه دوره کوتاه 23 سال پیش آموزش دیده بودم
ولی پا گذاشتم روی ترس هام گفتم خدا هدایت میکنه حمایتم میکنه با تعمیرات شروع شد بعدش هدایت شدم به دوخت بالشتک مسافرتی یعنی هر ایده ای میاد انجامش میدم چون استادم گفته چون خدا گفته قدم بردار من میگم بعدی رو خیالم راحته امروز خودم زیپ شلوارمو عوض کردم دیشب آبجیم کوسن مبل خواست گفتم میدوزم
خلاصه میدونم باید ادامه بدم و سپاسگزار نتایج کوچیک باشم من چک و لگد نخوردم ولی یاد گرفتم باید ارزش خلق کنم امروز همسرم اومد گفت مدیر بانک کشاورزی از کار چهل تیکه ای که درست کردم خوشش اومده و سفارش داده و من میدونستم پلن خداست
امروز به همسرم گفتم من دارم به معجزات خدا عادت میکنم این طبیعیه این درسته
خدایاااااا شکررررت
من یاد گرفتم با لذت و عشق و علاقه پیش برم بقیش با خداست درها رو باز میکنه
بنام الله و سلام به استاد عزیزم و گروه بینظیرش و دوستان
من ضربه های سنگینی بخاطر ضعف های شخصیتیم خوردم و دارم میخورم و تازگیها دارم نشونه های داشتن استقلال مالی رو میبینم ولی راستش من هنوز نمیدونم چه کاری هست که میتونم انجام بدم که خیلی بهش علاقه دارم و باهاش متوجه گذر زمان نمیشم و همزمان میتونم باهاش ارزش آفرینی کنم و دستی از دستهای خدا باشم و بخوامکه هر روز تو اون رشد کنم در حال حاظر فقط میدونم که استعداد هنری عالی دارم و عاشق خلق زیبایی و دادن زیبایی هستم اما یه اشتیاقی در وجودم هست که هرروز بیشتر میشه و اون اینه که میخوام خدا و خودم و زخم های روحی و روانیمو بیشتر و بیشتر بشناسم و باید روی آگاهیم و باورهایی که تا الان دارم خییییلی کار کنم و یه سری ضعفهای شخصیتی بزرگی دارمکه بااید اصلاح بشن
من دقیقا مثل زمین خیییلی خیلی تشنه ای هستم که هر قدر آگاهی دریافت و درک میکنم انگار که هنوز تشنه ی تشنه ام و با هر بار چشیدن لذت آگاهیها مشتاق تر و تشنه تر میشم
من از پارسال در این مسیر جدی تر شدم و واقعا گاهی به آگاهیهایی هدایت میشم توسط خدا که میگم واووووو مگه همچین چیزی هم داریم!!!!
و خدارو بی نهایت شکر میکنم برای قرار دادن من در همچین فرکانسی و بودن با همچین روحهای آگاه و بزرگی
من وقتی مسیر خودشناسی و خداشناسی رو شروع کردم نشانه های زیادی دیدم که بهم میگفتن ممکنه خیلی چیزهایی که برات باارزشن رو از دست بدی همون چیزهایی که سالها بخاطر از دست دادنشون ترسیدم و بخاطر داشتنشون رنجها کشیدم و حتی گاهی از خودم میپرسیدم آیا تحمل از دست دادن داشته هاتو داری بخصوص اگر فلان چیز باشه و خودم رو در موقعیت از دست دادنش قرار میدادم و با اینکه قلبم درد میگرفت اما در تصمیمم و مسیرم جدی بودم و با این باور تا به الان اومدم که اگر من خودم و عشق به خدارو به دست بیارم خییلی بهتر و زیباتر از اونها رو خواهم داشت،من هدفم و نیتم دست یافتن به ارزش و هدف واقعی آفرینشم و خداست و باور دارم که هر چه خراب بشه و از دست بره قطعا داره میریزه تا عالیترش ساخته بشه،با هر فشاریکه در این مسیر بهم میاد میگم خدایا منکه تسلیم توام و میدونم تو داری صبر و توکل و ایمان واقعی رو یادم میدی و الانکه یادم آوردی که چه عهدی با تو بستم دیگه نمیخوام کم بیارم هر وقت هم کم آوردم تو قدرت دوباره ام بده و نشانه هاتو برام بیشتر کن
خدایا ممنونم که بهم یادآوری کردی عهدی رو که باهات بسته بودم و صبر کردی هرزمان که این عهدرو شکستم و هدایتم کردیکه متوجهش باشم که(( تنها تو را بپرستم و تنها از تو یاری بجویم)) و این بزرگترین منبع برای قدرت حرکت من و نترسیدن از مسیرمه
من هم مثل شما با وجودی که به هنر علاقه مندم و در مسیر علاقه ام هستم، ولی مثل شما خودشناسی و خدا شناسی رو ارجحتر می دونم، وقتی در سایت استاد هستم اتصالم به خدا بیشتر هست و لذت و حظ زیادی می برم.
با خوندن کامنت دوستانی مثل شما، روحم سرشار از معنویت میشه. ممنونم از این همه احساس معنوی که با ما به اشتراک گذاشتید.
که چقدر صبر کردی و فهمیدی باید تکامل طی بشه با پول خودت خرید بزنی با همون چیزی که داری آفرین مرحبا بعد میبینی چقدر احساسه خوبی بهت دست داده عزت نفس اعتماد به توست بالا رفته و
توی خونهای که من زندگی میکنم تقریباً بیشتر اعضای خانواده به دلیل مسائلی که وجود داره خیلی ناراحت و غمگینند.
خیلی مضطرب هستند، خیلی عصبانیاند، خیلی خشم دارند.
و من ریلکسترین و در صلحترین آدم این خونهم. اوایل وقتی به این مسئله فکر میکردم احساس میکردم که چقدر بده که من اینطورم.
چقدر بده که گیر یک سری آدم عصبی و داغون افتادم. ولی مدتیِ دارم از اینور قضیه بهش نگاه کنم. همونطوری که استاد بهمون یاد داده: وقتی میخوایم احساسمون رو نسبت به یک مسئلهای تغییر بدیم باید از زاویهای بهش نگاه کنیم که به ما حس بهتری بده.
من وقتی به این مسئله فکر میکنم که من چقدر شخصیت قویای دارم که مسائل زندگی دیگران رو به خودم مربوط نمیکنم و سعی نمیکنم که آتیش بیاره معرکه باشم، به نکات منفیشون توجه نمیکنم و خودم رو درگیر آگاهیها و سایت و زندگی خودم کردم، واقعا به خودم افتخار میکنم.
اهداف خودم رو دارم، برنامههای خودم رو دارم، خواستههای خودم رو دارم و در تلاشم تا حال خوب خودم رو هر روز ارتقا بدم.
به نکات مثبت زندگیم توجه میکنم و سعی میکنم خونه و زندگی و درون و بیرون خودم رو اونقدر زیبا کنم که از وجودشون لذت ببرم.
این مهمترین کاریِ که من دارم توی زندگیم انجام میدم.
کار ارزشمندی است و من بابت این به خودم واقعاً میبالم.
از دیروز دارم دنبال کلاس خوب نقاشی که تایم بهتری داشته باشه میگردم به چند جا زنگ زدم امروزم شیرین کلاس ویولن داره میخوام از مدیر موسسشون بپرسم کجا بهتره
تو رو به خدا دیگه حرف از علاقه ونقاشی نزنید
کاش میشد استیکر بفرستم والا همه چیو نمیشه نوشت
از اون قدم که منصوره جان داستانشون رو گفتن درباره ی گالری نقاشی اصفهان بعد ایتالیا
فهمیدم باید اقدام کنم
ولی اولین کاری که کردم حذف کردن بود
شما تو یکی از قدما درباره مهاجرتتون به امریکا گفتید خداوند بهتون الهام کرده که دفترها رو توایران جم کن
وبعد گفتید موفقیت یعنی انجام کارهای درست وانجام ندادن کارهای اشتباه
خداوند به منم الهام کرد گروه داوران حرفه ای مازندران رو که توش عضو هستی و حذف کن ازش بیا بیرون
با اینکه هیچ فعالیت بالفعلی نداری تو گروه ولی مدام داری کامنتهای بقیه رو میخونی و از روند کار کانون در هر روز مطلع میشی
مگه نمیخوای بچسبی به کار مورد علاقت باید تمرکزت پخش وپلا نباشه
و من با اینکه سختم بود گروه رو دیلیت کردم و تمام
بعد که همسرم فهمید یکم جا خورد که چرا اینکارو کردم ؟
منکه نمیخوام تو اون شغل باشم میخوام برم دنبال علاقم ودیگم تمایل ندارم بدونم اونا چه میکنن
استاد جونم امروز که این فایلو گوش دادم خوشحال شدم که من دیگه در این زمینه جزو مشرکین نیستم وقبل اینکه دنیا بخواد لگد بارونم کنه
خودم رفتم تو دل ترسهام و اقدام کردم برا شروع اینکار
وقتی میگم رفتم تو دل ترسهام چون از خیلیا ممکنه حرف بشنوم البته که حرف مردم برام اهمیتش خیلی کمرنگ شده
ولی یکی از افرادی که برام عزیزه و معلوم نیست چه عکس العملی به این کار من نشون بده پدرمه
اونم نه یه بار دوبار تا اخرعمرم ممکنه ازش حرف بشنوم
اون مردیه خیلی با دیسیپلین و قانونمند و عاشق موقعیت وجایگاه اجتماعی
وقتی من پروانه داوری رو گرفتم به جرات میتونم بگم پدرم از من بیشتر خوشحال شد
هربار که باهم تماس داریم میگه پرونده داری؟ چه خبر از کارت؟
اصلا خبرنداره که من یه سری شرایطشون رو باهدایت خداوند نپذیرفتم و حتی عضو کانونم نشدم و الانم که کلا گروه رو دیلیت کردم و میخوام برم دنبال علاقم
واقعا نمیدونم اگه بفهمه چی بهم میگه ؟ ولی مطمئنم خیلی ازم عصبانی میشه وحتی ممکنه بگه دختر عقلتو از دست دادی ؟ دوسال ونیم برا اینکار دویدی اینهمه رفتی ساری و بر گشتی اینهمه سختی کشیدی که اخرش با دست خودت بزنی وهمه چیو خراب کنی؟
خب نقاشی دوست داری باشه برو کلاس ولی ول کردن اینکار که همه دنبالشن حماقت محضه
درکنار کارت نقاشیم یاد میگرفتی اینا که باهم منافات ندارن
وای استاد الان که دارم اینا رو مینویسم قیافه پدرم جلو چشمم میاد که انگشت اشاره اش به سمتمه و میگه دختره ی بی عقل نادون و ازشدت خشم سرخ شده
استاد جونم منم با دست خالی دارم میرم جلو کارای هنری از اون مقوله هاست که پول خوره هرچی میخری تمومی نداره
به خداوند گفتم خداجونم میدونی که نمیخوام از همسرم پول بگیرم اون مرد خیلی خوبیه وتا به امروز پول کارشناسی وارشد و داوری رو برام داده
واقعا ممنون دارشم هستم
ولی اونم وقتی این خرج ها رو برام میکرد فک میکرد من میشم یه وکیل یا سردفتر یا الان که داور شدم ادامه میدم وجایگاهمو تثبیت میکنم
نمیخوام اندفه ازش پول بگیرم چون بزرگ شدم چون فهمیدم وظیفه ی اون نیست هیچگونه مخارجی برام کنه حتی پول پوشاک وخوراک
چیزی که همیشه فکر میکردم مرد خونه وظیفشه ولی الان فهمیدم اون از لطف و مهربونیش اینکارو میکرده
البته که خودشم تو ذهنش اینو وظیفه میدونسته بخاطر فرهنگی که داریم
ولی از وقتی فهمیدم من مسئول تموم زندگیمم دیگه همه ی کاراشو بچشم لطف و بزرگیش میبینم وهمیشه ازش سپاسگزارم چه زبونی وچه قلبی
بخاطر همینم دلم میخواد بر این ترسمم غلبه کنم و به حمایت همسرم تکیه نکنم کاری که همیشه میکردم وخودم با توکل بخدا برم برا یه کلاس ثبت نام کنم
الان پول چهار جلسه کلاس و یه سری وسایل اولیه رو دارم خداروشکر
بقیشم خودش جور میکنه برام مطمئنم
چه جوریشو نمیدونم وظیفه ی منم نیست که بدونم از هزار ویه راه برام میرسونه توکل به ذات بلندمرتبه ومقدسش که اون برام کافیه تا اون هست نباید بترسم و دو دوتا چهارتا کنم
نمیدونم شاید از یه جایی خداوند یامنو یا همسرم رو هدایت کنه واسه راحت ترشدن کارام که اون بشه دستی از طرف خودش
چون میدونم این طرز فکرم که من میخوام از صفر شروع کنم واز هیچ کس کمک نگیرم اشتباهه
ولی شروعش میخوام با پول خودم باشه و با توکل به خودش برم جلو
استاد وقتی از اول کامنتمو خوندم که بفرستم روسایت یه حس شوق وذوق همراه باترس در وجودم احساس کردم
سعیده بالاخره میخوای وارد اون کاری بشی که با وجودش خوشبختی بیشتری رو حس کنی؟
ولی واقعا تو پشت پازدی به همه موقعیتهایی که داشتی ؟
بدون اینکه اصلا بش فکر کنی فقط یهو بخودت میای میبینی وسط داستان جسارتت ایستادی و کلی پل داغون رو پشت سرت خراب کردی و امیدت به خداوند وقوانین ثابتشه ومیدونی چیدمان اون نقص نداره
خداوند به شجاعان پاسخ میده همونطور که به استاد وتک تک این بچه ها داد
همونطور که بارها پاداش جسارتهای خودتم دیدی و خودتم برا خودت الگوی خوبی هستی
استادعزیزم خداروهزاران بارشکر برای وجود شما و همنشینهایی که از طریق شما وسایتتون باهاشون اشناشدم که انرژی ایمان هرکدومشون داره به سرعت نور کل سایتو هر لحظه رفرش میکنه .
سلام و درود به استاد عزیزم جناب عباسمنش عزیز،خانم شایسته نازنین و همهی همراهان دوست داشتنی در مسیر زیبای رشد و آگاهی
شش سال پیش زمانی که برای اولینبار با آموزههای استاد عباسمنش آشنا شدم در درونم جرقهای روشن شدجرقهای از ایمان، امید و باور به اینکه من میتوانم خالق زندگی دلخواهم باشم از همان زمان قدم در مسیری گذاشتم که هر لحظهاش مرا به خود واقعیام نزدیکتر میکند
شش سال همراهی با این مسیر برای من فقط یادگیری نبود؛ تحول بود تحولی در باورها، در نگاهی نووتازه به زندگی در شیوهی خلق ارامش ، احساس خوب ، شادی وثروت
بیش از شش سال است که با آموزشهای ناب استاد همراه هستم و هر روز با درک عمیقتری از قوانین الهی و نظم شگفتانگیز جهان زندگیام رنگ تازهای گرفته است در این سالها آموختهام که خداوندهمیشه در کنار مااست و وقتی با ایمان، عشق و یقین حرکت کنیم مسیرها یکییکی گشوده میشوند.
با افتخار شش سال است که از آموزشهای استاد عباسمنش بهرهمند میشوم
در این مسیر آموختم که رشد واقعی یعنی تصمیم به تغیرپیش از آنکه زندگی وجهان ما را مجبور به تغییر کند
پیش ازآنکه چک لگدهای جهان رابخوریم تصمیم به تغیربگیریم
شکرخدااززمانی که بااستادعباسمنش همراه شدم به تضادسختی برنخوردم که مستلزم تغیربنیادی باشد
به فضل خداونداکنون با الهام از این آموزههااگاهانه مسیر دگرگونی زندگی ام وخلق زندگی دلخواهم را ادامه میدهم.
دراینجا باالهام ازصحبتهای دلنشین امیرومحسن عزیزوعاطفه نازنین وتوضیحات ارزشمند استادگرانقدراز تجربه ورویایی که درسر می پرورانم براتون مینویسم :
من عاشق کار ساختوساز مسکن هستم این کار برای من فقط یک حرفه نیست بلکه نوعی عشق، خدمت و خلق ارزش است زمانی که ساختمانی ساخته میشود در حقیقت خانهای برای آرامش انسانها بنا میشود و من باور دارم این یعنی خدمت به جهان و گسترش عشق خداوند برزمین.
خداوند مهربان تا امروز لطف بزرگی در حقم داشته است وبافروش خانه قدیمی سازم امازیبا که اولین اجرش رابادستان خودم گذاشتم وبنانهادم وطی چندسال تکمیلش کردم وازسال 68 به مدت 35 سال باعزیزدلم درانجازندگی کردیم ولذت بردیم خانه ای که دراین 35 سال سرشارازخاطر ههای زیبا وبیادماندنی بود فرزندان عزیزمون دختر خوشکلم پسرای عزیزم درهمین خانه به دنیاامدند و بزرگ شدند وپس از35 سال زندگی دوسال قبل باقیمت عالی فروش رفت وباپولش اپارتمان زیبایی درکرمان خریدیم و4ماه پیش آن رابازمینی مناسب وعالی درکرمان معاوضه کردم که ازرویاهام بود ودرحال حاضرهم دراپارتمان نوسازمون درمنطقه ومحله جدیدتری درشهرمون ساکن هستیم همچنین خداوندزمین ارزشمنددیگری در بهترین نقطه شهرمون به من بخشیده که آن را برای فروش گذاشتهام تا سرمایه اولیهی ساخت اولین ساختمان طبقاتیام رادرکرمان فراهم کنم ایمان دارم این پروژه نقطهی عطفی درمسیر زندگیام خواهد بود مسیری برای رشد، خلق ثروت بیشتر، خدمت به جهان و گسترش جهان
در این مسیربا توکل بر خدا و استفاده از آموزههای استاد عباسمنش یاد گرفتهام که «صبر، ایمان، طی کردن تکامل و استمرار» کلید های طلایی تحقق رؤیاهایم هستندکه به فضل خداوند من هر روز در حال رشد کردن، یادگیری و خلق ارزش بیشتر هستم چون باور دارم هر انسان مأمور است جهان را زیباتر از آنچه تحویل گرفته ترک کند.
سپاس از خداوند که در تمام لحظات راه را نشانم میدهد و مرا به سوی بهترین نسخهی خودم هدایت میکند
ازصمیم قلب سپاسگزارم از استاد عباسمنش که چراغ راه من در این مسیر آگاهی و ثروت بودهاند
من ایمان دارم که به زودی با عشق و باوربه توانایی هایم پروژه ام را که ساخت ساختمان طبقاتی زیباوباکیفیت در کرمان میباشد شروع خواهم کرد ومیسازم که نهتنها برای من بلکه برای خانوادهام و جامعه منبع خیر، برکت و الهام خواهد بود
جهان من هر روز زیباتر میشود و من با شکرگزاری و ایمان قدمبهقدم در مسیر تحقق رؤیاهایم پیش میروم.
اگه با من ببندی … یکی از این دوتا راه بیشتر برات ندارم … !
یا هرچی که خواستی رو بهت می دم …
یا بهتر و قشنگ تر از اون چیزایی که خواستی رو نصیبت می کنم …
رب من !
من با تو بستم …
چون حالا یاد گرفتم به جاى پرسیدن ((چرا من؟)) بگم : ((سپاسگزارم، که منو براى این درس انتخاب کردی …))
و دیگه نمى ترسم از راه هاى ناشناخته،
چون با تو بستم …
صبرم حالا دیگه شبیه جنگ نیست، شبیه پروازه ، شبیه اعتمادِ پرنده ایه که بالشو باز می کنه بدون اینکه بدونه باد از کجا مى وزه چون ایمان داره که تو، نگهش مى داری…
مدت هاست که بعد از نماز صبح میام کنار دریا و روزمو با دریا شروع می کنم
تا قبل از اینکه هوا خنک بشه هر روز صبح می رفتم توی آب و طلوع خورشید رو از توی آب می دیدم ولی الان مدتیه تن به آب نزدم…
دبی، امروز هوای جادویی و اسرار آمیزی داشت مه غلیظی دریا رو پوشونده ، انگار سقف آسمون کوتاه شده ، چقدر این هوا رو دوست دارم
همیجوری که مه داشت از روی گوشیم رد می شد شروع کردم به نوشتن ستاره قطبی امروز :
“خیلی خوشحال و راضی و سپاسگذارم از اینکه هدایت می شم به افکار،افراد،اتفاقات،شرایط موقعیت ها و آگاهی هایی که باعث میشه احساس شادی،شور و شوق و اشتیاق،رضایت،ارزشمندی،بی نیازی،آزادی،عشق،سپاسگذاری و خوشبختی در وجودم بیشترُبیشترُبیشتر بشه
خیلی خوشحال و راضی و سپاسگذارم به خاطر اینکه با قدرت،تسلط و مهارت بالا ، تمام توان ذهنیم صرف بودن در احساس خوب،لذت بردن از مسیر و بی نیازی از من دون الله میشه
خیلی خوشحال و راضی و سپاسگذارم از اینکه به شکل شگفت انگیزی همه چیز راحت،آسان و لذتبخش پیش میره”
بریم مشهد،خیابان نواب صفوی،نواب صفوی8 ، لاواکافی ، یه مغازه خالی بدون آب و فاضلاب باسقف بلند و کرکره برقی و در ریلی …
طرحم برای دکور این بود که : دیوار ها رو مشکی کنم ، دوتا تصویر بزرگ روی دیوار چپ و راست نقاشی بشه و دیواری که قرار بود پشت کانتر قرار بگیره لوگوی خودم رو بزرگ نقاشی کنم زیرشم بنویسم : مرکز تخصصی قهوه
میز کانتر و صندلی ها که از مغازه قبلی بود، فقط باید نصب می شد ، تجهیزات و ظروف هم که داشتم
مسئله ای که می موند آب و فاضلاب بود
با خودم گفتم کاری که می تونم انجام بدم و می دونم باید چکار کنم اینه که نقاشیو شروع کنم
به مرور می فهمم که باید برای آب و فاضلاب چکار کرد
با آقای سلطانی که توی مغازه قبلی آشنا شده بودم و در حوزه نقاشی گرافیتی تخصص داشت تماس گرفتم و ایشون اومد کار نقاشی رو شروع کرد
یه روز که داشتیم نقاشی می کردیم ، حاج آقای نجات ، صاحب مغازه ، یه پیرمرد ساده و دوست داشتنی ، اومد داخل ، با تعجب به در و دیوار نگاه کرد و گفت: چرا در و دیوار و مشکی کردی ؟! یه رنگ روشن می زدی …! مردم دلشون می گیره که …!
بهش گفتم : حاجی ! قهوه پول عشقه …!
رنگ مشکی هم رنگ عشقه …. رنگ چشای مهربونت …! اونایی که قهوه خورن رنگ مشکی دوست دارن …!
به نشانه تعجب ابروهاشو بالا انداخت و گفت: خیره انشاء الله…
گفت : ما خیلی دوندگی کردیم که آب و فاضلاب مغازه وصل بشه ولی هربار یه سنگی جلوی پای ما می گذارن …!
فعلا برای اینکه آب داشته باشی با این همسایه که رستوران داره صحبت کردم قبول کرد که از مغازه خودش یه لوله آب برات بکشه … ولی برای فاضلاب دیگه نمی دونم …!
گفتم: خدا خیرت بده نمی دونی چه باری از روی دوشم برداشتی … برای فاضلاب هم خدا بزرگه درست می شه ، فوقش یه سطل می گذارم و هر دفعه خالی می کنم ، چون من زیاد مصرف آب ندارم ، فقط برای شستن فنجان قهوه و نظافت مغازه آب می خوام…
خلاصه به این شکل مسئله آب حل شد و همسایه بقلی شماره یه لوله کش رو داد و باهاش تماس گرفتم و با علی آقای لوله کش آشنا شدم …
باهاش قرار گذاشتم و اومد مغازه
یه جوون لاغر اندام ، با صدای زیر و لهجه لاتی مشهدی …باصفا …
ازش پرسیدم : چه خبر ؟ چکار می کنی؟کجا هستی؟
گفت : تو حوزه تاسیسات ساختمان کار می کنه
پرسیدم : الان کجا هستی؟
گفت: الان که فعلا زندان هستم ، اومدم مرخصی …!
پرسیدم چرا زندان؟
گفت: هیچی بابا … الکی الکی افتادم زندان… نزدیک 400 لیتر مشروب اعلا توی خونه انداخته بودم ، این رفیقای نامرد لوم دادن ، مامورا هم سر ظهر ریختن توی خونه،هم منو بردن ، هم آشو بردن هم جاشو …
گفتم: حالا راستشو بگو…! جنس خوب دست مردم می دادی یا نه ؟
گفت: به جان سید قرار بود 4 لیتر مشروب بندازم،فقط برای مصرف خودم … به جای 4 تا صندوق یک نیسان انگور فرستاده بودن،دیدم چه انگور مجلسی و دانه درشت و خوشمزه اییه ، کل بار نیسان رو خریدم و مشروب انداختم ، گفتم : هرکی این مشروب رو بخوره دعام می کنه ….
گفتم : آفرین به تو که جنس خوب دست مردم می دی ، منم جنس عالی دست مردم می دم ، هرکی یه بار از دست من قهوه خورد ، دیگه نمی تونه جای دیگه قهوه بخوره …!
علی آقای قصه ما چند روزی از زندان مرخصی گرفته بود تا به مادرش سر بزنه … که من باهاش تماس گرفتم …
مغازه جزء یک مجتمع تجاری بود که داشتن می ساختن و چون مغازه حاشیه خیابان بود قبل از تمام شدن ساخت مجتمع تحویل داده بودن
در همین حین که علی آقا مشغول لوله کشی آب بود ، به ذهنم رسید که برم با مدیر ساخت مجتمع صحبت کنم ، ببینم می گذاره لوله فاضلاب را از مغازه وصل کنم به چاه فاضلاب مجتمع؟
بالاخره موفق شدم پیداش کنم و جریان مغازه رو بهش گفتم و اون هم خیلی راحت و آسون قبول کرد که دیوار مغازه رو سوراخ کنم و لوله بکشم تا چاه فاضلاب مجتمع
خداروشکر مسئله فاضلاب هم حل شد
علی آقا با کمال محبت و شوق فراوان همه کارای مغازه از لوله کشی آب ، نزدیک صد متر فاضلاب توی ارتفاع حدود 7متر ، برق کاری ، جوشکاری ، نقاشی
گرفته تا نصب سینک ظرفشویی و تمیزکاری مغازه همه رو کمکم انجام داد
میز کانتر و قفسه و صندلی ها و بقیه وسایل هم که از مغازه قبلی داخل مجتمع بود همه اش رو آوردم و همه چیز آماده شد برای افتتاحیه …
دستمزد علی آقای گلمون رو آماده کرده بودم که بهش بدم ، ولی بهم زنگ زد و گفت:
نمیتونه بیاد مغازه باید بره زندان ، شماره کارت مادرش رو داد تا به حساب مادرش واریز کنم .
تا قبل از این که با علی آقا آشنا بشم نمی دونستم که خدا چه دست قدرتمندی از خودش رو وارد زندگیم کرده ، قلبش رو برام مهربون کرده بود تا کمکم کنه همه کارها انجام بشه….
سلام اقای روحانی صبح بخیر خواهشا بنویسید ادامه داستان رو من هر روز سر میزنم به ایمیل هام ولی از شما خبری نیست لطفا بنویسید خیلی کمکم کرده رفتارتون و درس هاتون تو بیزنس و زندگی خواهش میکنم ممنون میشم اقای روحانی من شما رو دنبال میکنم خیلی وقته و خیلی کامنتهاتون برام درس داشته و منو امید وار نگه داشته که ادامه بدم لطفا این مسیر رو ادامه بدین
بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام و سلامتی و نور و عشق به توحیدی ترین استاد دنیا، به دوست داشتنی ترین و شایسته ترین یار استاد، و به همه ی رفقای بهشتی این دوره ی فوق العاده
خدا رو شکر می کنم که باز این فایل رو در بهترین زمان تونستم گوش بدم و سپاسگزارم از خواهرم نسیم که بهم خبر داد جلسه ی 8 اومده…
چقدر تحسین کردم امیر عزیز رو که انقدر خوب و شیک و مجلسی قبل از اینکه جهان بهش فشار بیاره، شجاعت به خرج داده، مهاجرت کرده و شروع کرده به کار مورد علاقه ش، غواصی… این صحبت مال 4 سال پیش بوده و با نگاه کوتاهی که به کامنتای امیر ارکان فر عزیز انداختم متوجه شدم الان مربی غواصی هست… آفرین… چقدر عالی… خدا رو شکر می کنم برای این مثالهایی که می شود، برای همه می شود، اگر باور درست رو ایجاد کنیم، اگر حرکت کنیم.
عاطفه ی عزیز هم که باز کلی جای تحسین داره، هم مهاجرت کرده، هم درآمدش رو صدبرابر کرده… خدایا شکرت.
بعدم می رسیم به سبحان 19 ساله ی عزیز، اصلا اگر سنش رو نمی گفت نمی شد حدس بزنی 19 ساله ست از بس که با آرامشو پختگی صحبت می کرد… چقدر خوشحالم براش و برای افرادی که از سن پایین دارن با قوانین آشنا می شن. چقدر بقول استاد نوید بخش آینده ی درخشان هست براشون.
داشتم فکر می کردم الان که مدتیه دیگه تو فکر این نیستم که تینا فایلا رو بشنوه، تمرکزم مدتهاست که دیگه روش نیست از این نظر، چقدر خودبخود بیشتر با این چیزا هست. اولا که کلا انگلیسی اینجور چیزا رو گوش بده براش قابل فهم تره، چون از صبح تا شب تو مدرسه و بعدم کاراش با لپتاپ همش انگلیسیه خب، و می دونم که خودش با خودش انگلیسی حرف می زنه، حتی گاهی تو خواب صداش میاد که داره حرف می زنه انگلیسیه… قبلنا قبل از خواب فایلای تمرکز بر نکات مثبت و قانون آفرینش براش می ذاشتم، یعنی خودش یکی دوبار دیده بود بهتر خوابش می بره، می گفت مامان یه فایل برام می ذاری… بعد یه بار گفتم می خوای آودیو بوک Atomic Habits رو بذارم؟ و گفت آره، و واقعا کتاب فوق العاده ای هست. از اون شب هرشب گوش می ده و تو یکماه گذشته کتاب رو تموم کرد و الان برگشته به فصل اول. دوم اینکه دوتا کتاب خوب دیگه خواهر بزرگترم نسرین که خودشم تو این فضا هست ولی به زبان انگلیسی، بهش داده بود رو این روزا زیاد می بینم دستش: The science of getting rich, و The confidence code. تازه پریروز کتاب Rich Dad, Poor Dad رو رو میز دیده بود و شروع کرده بود به خوندنش. یا اینکه می دونم باور خوبی به ثروت داره، از حرفایی که می زنه، اینکه هدفش اینه که از ایلان ماسک پولدارتر بشه :))) می دونم که هنوز کلللی راه داره و به امید خدا هدایت میشه به مسیر درست، ولی همینا رو که می بینم می گم خدایا شکرت… چقدر مسیر هموارتری در پیش داره.
اما برم سراغ خودم. واقعیت اینه که من هنوزم مطمئن نیستم از اون علاقه ی آتشین یا کار رویایی. یعنی با خودم گفتم فرض کنم من از نظر مالی نیازی ندارم ، اگر بخوام ببینم خب، چه کاری رو دوست دارم که انجام بدم، بدون توجه به درآمدش، که خسته نشم ازش، قبلنا تو ذهنم عکاسی میومد هنوزم دوست دارم ولی باور محدود کننده م اینه که خب دوساله دوربین canon هم گرفتی ولی نرفتی دوره ش رو ببینی… همینجوری هم که چیزی جلو نمی ره پس لابد به اندازه ی کافی اون علاقهه نبوده.
من دوتا چیز هست که وقتی درموردشون حرف می زنم چشمام قلبی قلبی میشه، یکی والیبال، یکی قهوه. و باز باورای محدود کننده ی هرکدوم رو هم می دونم. اما اگر بخوام به این فکر کنم که با توجه به شرایط فعلی که دارم، یعنی ساینتیست تو یه شرکت خودروسازی، سالهای سال ریسرچ و 5 سال اخیر در مورد مواد مرتبط با باتری ها، دوتا کار تو ذهنم دارم، که شاید ارجحش این باشه که Career Coach بشم. یعنی مثلا به دانشجوهایی که فارغ التحصیل می شن کمک منم که کار مورد علاقه شون رو پیدا کنن. و خب قطعا بیشتر تو دایره ی اصلاعاتی خودم کار کنم. دو سه ماه پیش گشتم و یکی دوتا دوره ی آنلاین هم پیدا کردم، بعد یکی از دوستای قدیمی م که ایران تو دوره ی لیسانس باهم همکلاس بودیم، و الان اینجاست، دنبال این بود که یه پستداک یا جاب پیدا کنه و کلا هم دو سه ماه وقت داشت چون فاند کار فعلیش در حال اتمام بود. بهم الهام شد که بهش پیشنهاد بدم کمکش کنم کار پیدا کنه ، منم اینکارو کردم، و چون هنوز اول کارم، و بیشتر تمرین برای خودمه، گفتم اول کار چیزی ازت نمی گیرم و وقتی کار پیدا کردی، از حقوق اول و دومت این مبلغ رو می گیرم، اونم قبول کرد و منم حس خوبی داشتم. هفته ای یه بار باش میتینگ داشتم، وقت می ذاشتم کمکش می کردم، تا سه چهار هفته، و بعدش یه هفته گفت حس و حالم اصلا خوب نیست و کنسل کرد هفته ی بعدش هم گفت که ببین من فکر می کنم این مدلی که با کوچ کار کنم بدتر بی خیال می شم، و خلاصه کلی هم عذرخواهی کرد ولی گفت نمی خواد ادامه بده. خب یکم تو ذوقم خورد و بعدها هی با خودم می گفتم باید پول اون چند جلسه رو می گرفتم ازش، بهرحال من وقت گذاشتم. و فکر می کنم خوب هم بود براش، ولی گذشت و من به جورایی متوقف شدم. انگار ذهنم میگه نشد، نتونستی، اول باید بری دوره ها رو بگذرونی بعد. ولی این قدمه رو برنداشتم تا الان. اینکه وقت ایجاد کنم و دوره رو بگذرونم. همش توجیه می کنم بابا من همینجوری همیشه وقت کم دارم… کارای شرکت رو خیلی وقتا نمی رسم تموم کنم… اما می دونم که اینا بهونه س. می دونم که اگه اون خواستن واقعی ایجاد بشه روز من بیشتر از 24 ساعتم میشه. اما هنوز انجامش ندادم.
این فایل و خیلی فایلای دیگه این مدت دارن بهم می گن باید حرکت کنی. به امید خدا بزودی زود این اتفاق می افته.
خداجونم شکرت که انقدر قشنگ داری هدایت می کنی.
شکرت برای این وقتی که ایجاد شد، میتینگی که صبح جابجا شد، تایم ناهار، خبر دادن نسیم، و همه ی اینا پلن تو بود که من این تمرین رو انجام بدم و این کامنت رو بنویسم.
خداجونم عاشششقتم تا بی نهایت…
به نام خداوند هدایتگر و حمایتگرم به سمت فراوانی
سلااااام به استادانم
الهی شکر که با پروژه تغییر داریم مسیر رشد و پیشرفت رو به یاد میاریم
من تا یادم میاد دم گوشم خونده بودن که به زن باید کدبانو باشه باید به خونه و زندگی و بچه هاش برسه و چون دیده بودم مامانم اینجوریه منم راهش رو ادامه دادم و البته با این تفاوت نسبت به بقیه که من احساس لیاقت داشتم یعنی خودم رو لایق به شوهر خوب میدونستم و اگه کسی خواستگاری میومد به ارزش ها توجه میکردم و خداروشکر این نعمت نصیبم شد و همسر فوق العاده ای توی زندگیم اومد ولی همچنان این باور بود که زن باید خونه داری کنه تا اینکه سال 94 با معرفی نتورک و شرکت های بازار یابی شبکه ای این تیک توی ذهنم خورد که زن و مرد نداره همه به بک اندازه توانایی دارن و میتونن تاثیر بزارن و شروع داستان اینجا بود یعنی 10 سال پیش منتها باورها که یه شبه به وجود نیامده که درست بشه یکی یکی پاشنه های آشیل شناسایی شد و تضاد به وجود اومد من آموزش دهنده فوق العاده ای شدم منتها تایید دیگران برام مهم بود و این باعث شد از ریل خارج بشم و یه سری بلاها سرم بیاد تا سال 98 توی در و دیوار بودم تا اینکه کتاب سیلی واقعیت رو خوندم و دوباره بلند شدم البته اینو بگم من از لحاظ مالی خیلی مورد حمایت همسرم بودم و ساپورت میشدم یعنی چک و لگد نخورده بودم ولی از نظر شخصیتی و احساسی و ارتباط تا دلت بخواد به در و دیوار خوردم
سال 98 پسرم وارد کلاس بازیگری شد به پیشنهاد استادش من هم استارت زدم و تجربه کردم کلاس آواز هم رفتم همزمان مطالعه هم داشتم کتاب هم نوشتم و سه چهار سال بعد چاپش کردم و فروختم یه برهه آجیل بریان و فروختم خلاصه اینکه زمانی که فهمیدم منم میتونم موثر باشم قدم برداشتم و پاشنه های آشیل رو یکی پس از دیگری حل میکردم سال 99 با شما آشنا شدم و رشد تصاعدی من توی همه زمینه ها شروع شد
قانون رو بهتر درک کردم و آگاهانه عمل کردم
من یادم نمیاد این 5 سال یک روز از آموزه های شما جدا شده باشم کلا با فضای مجازی و رسانه و افراد نامناسب خدافظی کردم و فقط رو خودم و زندگیم تمرکز کردم و ادامه دادم
توی روابط و سلامتی و ورود نعمت و ایمان و آرامش و ثروت همزمان کار کردم و توی همش رشد داشتم من با شما به سلامتی رسیدم با شما به روابط عالی و صلح رسیدم با شما به درآمد رسیدم به آرامش و خدا و این همچنان ادامه داره
من هم مثل سبحان عزیز وقتی فهمیدم باید ارزش خلق کنم تا ثروتمند بشم غرور رو گذاشتم کنار و گفتم هر کاری باشه میکنم خیلی هدایتی همسرم واسه کسب و کارش چرخ خیاطی خرید و من گفتم انجام میدم مهم نیست خدا هدایت میکنه فقط یه دوره کوتاه 23 سال پیش آموزش دیده بودم
ولی پا گذاشتم روی ترس هام گفتم خدا هدایت میکنه حمایتم میکنه با تعمیرات شروع شد بعدش هدایت شدم به دوخت بالشتک مسافرتی یعنی هر ایده ای میاد انجامش میدم چون استادم گفته چون خدا گفته قدم بردار من میگم بعدی رو خیالم راحته امروز خودم زیپ شلوارمو عوض کردم دیشب آبجیم کوسن مبل خواست گفتم میدوزم
خلاصه میدونم باید ادامه بدم و سپاسگزار نتایج کوچیک باشم من چک و لگد نخوردم ولی یاد گرفتم باید ارزش خلق کنم امروز همسرم اومد گفت مدیر بانک کشاورزی از کار چهل تیکه ای که درست کردم خوشش اومده و سفارش داده و من میدونستم پلن خداست
امروز به همسرم گفتم من دارم به معجزات خدا عادت میکنم این طبیعیه این درسته
خدایاااااا شکررررت
من یاد گرفتم با لذت و عشق و علاقه پیش برم بقیش با خداست درها رو باز میکنه
الهیییی شکرررت که یاری کردی بنویسم
بنام الله و سلام به استاد عزیزم و گروه بینظیرش و دوستان
من ضربه های سنگینی بخاطر ضعف های شخصیتیم خوردم و دارم میخورم و تازگیها دارم نشونه های داشتن استقلال مالی رو میبینم ولی راستش من هنوز نمیدونم چه کاری هست که میتونم انجام بدم که خیلی بهش علاقه دارم و باهاش متوجه گذر زمان نمیشم و همزمان میتونم باهاش ارزش آفرینی کنم و دستی از دستهای خدا باشم و بخوامکه هر روز تو اون رشد کنم در حال حاظر فقط میدونم که استعداد هنری عالی دارم و عاشق خلق زیبایی و دادن زیبایی هستم اما یه اشتیاقی در وجودم هست که هرروز بیشتر میشه و اون اینه که میخوام خدا و خودم و زخم های روحی و روانیمو بیشتر و بیشتر بشناسم و باید روی آگاهیم و باورهایی که تا الان دارم خییییلی کار کنم و یه سری ضعفهای شخصیتی بزرگی دارمکه بااید اصلاح بشن
من دقیقا مثل زمین خیییلی خیلی تشنه ای هستم که هر قدر آگاهی دریافت و درک میکنم انگار که هنوز تشنه ی تشنه ام و با هر بار چشیدن لذت آگاهیها مشتاق تر و تشنه تر میشم
من از پارسال در این مسیر جدی تر شدم و واقعا گاهی به آگاهیهایی هدایت میشم توسط خدا که میگم واووووو مگه همچین چیزی هم داریم!!!!
و خدارو بی نهایت شکر میکنم برای قرار دادن من در همچین فرکانسی و بودن با همچین روحهای آگاه و بزرگی
من وقتی مسیر خودشناسی و خداشناسی رو شروع کردم نشانه های زیادی دیدم که بهم میگفتن ممکنه خیلی چیزهایی که برات باارزشن رو از دست بدی همون چیزهایی که سالها بخاطر از دست دادنشون ترسیدم و بخاطر داشتنشون رنجها کشیدم و حتی گاهی از خودم میپرسیدم آیا تحمل از دست دادن داشته هاتو داری بخصوص اگر فلان چیز باشه و خودم رو در موقعیت از دست دادنش قرار میدادم و با اینکه قلبم درد میگرفت اما در تصمیمم و مسیرم جدی بودم و با این باور تا به الان اومدم که اگر من خودم و عشق به خدارو به دست بیارم خییلی بهتر و زیباتر از اونها رو خواهم داشت،من هدفم و نیتم دست یافتن به ارزش و هدف واقعی آفرینشم و خداست و باور دارم که هر چه خراب بشه و از دست بره قطعا داره میریزه تا عالیترش ساخته بشه،با هر فشاریکه در این مسیر بهم میاد میگم خدایا منکه تسلیم توام و میدونم تو داری صبر و توکل و ایمان واقعی رو یادم میدی و الانکه یادم آوردی که چه عهدی با تو بستم دیگه نمیخوام کم بیارم هر وقت هم کم آوردم تو قدرت دوباره ام بده و نشانه هاتو برام بیشتر کن
خدایا ممنونم که بهم یادآوری کردی عهدی رو که باهات بسته بودم و صبر کردی هرزمان که این عهدرو شکستم و هدایتم کردیکه متوجهش باشم که(( تنها تو را بپرستم و تنها از تو یاری بجویم)) و این بزرگترین منبع برای قدرت حرکت من و نترسیدن از مسیرمه
نور بشه برای تمام کسانیکه بهش احتیاج دادن
درود بیکران بر فرزانه عزیز
کامنتتون خیلی به دلم نشست.
لطافت روحتون رو دریافت کردم،
من هم مثل شما با وجودی که به هنر علاقه مندم و در مسیر علاقه ام هستم، ولی مثل شما خودشناسی و خدا شناسی رو ارجحتر می دونم، وقتی در سایت استاد هستم اتصالم به خدا بیشتر هست و لذت و حظ زیادی می برم.
با خوندن کامنت دوستانی مثل شما، روحم سرشار از معنویت میشه. ممنونم از این همه احساس معنوی که با ما به اشتراک گذاشتید.
به نام خدای معجزه ها
خدایا هزاران بار شکرت
سلام استاد عزیز و سلام مریم زییا
سلام به همه دوستان این مسیر مقدس
خدایا هزاران بار شکرت که امروز فرصت سپاس گذاری و نوشتن بهم دادی
خدایا با جان و دل سپاس گذارم
سپاس گذارم بابت این فایل زیبا و پر از اگاهی
و چه همزمانی زیبایی که دوستان هر دو از تغییرات بعد از 5 سال حرف میزدن
خدایا هزاران بار شکرت
امروز جمعه 14 اذر 404 و بهتره بگم عصر جمعه من دل به دریا زدم و استارت هدف رو زدم
خرید از دبی زده بودم و طرف منتظر بود تکمیل وجه کنم تا جنس رو ارسال کنه
اما من به تعدادی که سفارش داده بودم پول نداشتم و میخواستم از همسرم یا خانوادم قرض بگیرم
با اینکه این افراد پول داشتن اما هر کدامشان برای پولشون نقشه ای داشتن
خلاصه با فروشنده تماس گرفتم و گفتم به اون تعداد نمیتونم تکمیل وجه کنم گفتن مورد نداره
اندازه همون تعداد جنس برات ارسال میکنیم
اما اون تعداد که پولش اوکی نشده وقتی رسید بندر قیمت جدید اعلام میکنم و تا اون موقع فرصت داری پولشو واریز کنی
کلی تشکر کردم و گفتم برام ارسال کنین.
خدایا هزاران بار شکرت
این سفارش با وجود اینکه تعداد خیلی کمی بود اما به جرات میتونم بگم بشدت برام لذت بخش بود
چونکه اولین باره که من خودم مستقیم دارم جنس میارم
چونکه دقیقا با پول خودم خرید زدم
چونکه قشنگ وجودم حالیشه که باید تکامل طی بشه
چونکه توکل کردم و دارم لحظه شماری میکنم نتیجه ها رو ببینم
چونکه هزاران بار تجربه کردم وقتی سمت خودمو انجام میدم سمت خدا طوفانی و تصاعدی انجام میشه
چونکه دقیقا قدم اول رو برداشتم
چونکه با جان و دل دارم پی هدایت خدارو میگیرم
چونکه دقیقا دارم هدفی که امسال نوشته بودمو استارت میزنم
چونکه من تشنه رسالتم و دارم رسالتمو انجام میدم
چونکه خداوند بوسیله من به سر سفره هزاران نفر نون میرسونه
چونکه عاشقانه دارم به جهان هستی کمک میکنم دنیا برای زندگی جای قشنگی باشه
چونکه خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
به نام خدای مهربانم سلام به دوست عزیزم ساناز جان
ممنونم عزیزم که اومدی با عشق نوشتی برامون
که چقدر صبر کردی و فهمیدی باید تکامل طی بشه با پول خودت خرید بزنی با همون چیزی که داری آفرین مرحبا بعد میبینی چقدر احساسه خوبی بهت دست داده عزت نفس اعتماد به توست بالا رفته و
خداوند هم هدایت میکند
وبا جسارت تو دله ترسها رفتی
دوستت دارم عزیزم
در پناه خداوند مهربان باشین
به نام خداوند بخشندهی مهربان.
درود بر استاد جان و خانم شایستهی عزیز،
درود بر همهی عزیزان.
موضوعی که دوست دارم قبل از پاسخ به سؤالات برای یاداوری خودم بنویسم، اینه که:
1. جامعه، مذهب، دین، مدرسهها، دانشگاهها و سربازی و …،
انسان رو طوری تربیت میکنن که تبدیل بشه به یه شخصیت مطیع،
یه بلهقربانگو،
اما وقتی این انسان مسیرش رو میره،
یه جایی میفهمه که این مدل زندگی با روحش در تضاده.
پس برای اینکه از این لوپ بیرون بیاد،
باید تغییر کنه،
باید بر ترسها و موانع ذهنی خودش غلبه کنه.
ولی لذتی که از این تغییر میبره، واقعاً ارزشمنده.
2. سعید جان،
برای خودت اولویت و هدف تعیین کن.
بعد اون هدف رو تکهتکه کن تا رسیدن بهش دلپذیر بشه.
و قدم به قدم برو جلو.
تا وقتی در حرکتی، زندهای .
همیشه اون هدف رو تصویرسازی کن.
با خودت در مورد رسیدن و لذتهای بعدش حرف بزن تا انگیزه بگیری.
هیچوقت وقتی در حرکتی، قطعش نکن.
چون:
اولاً، این تضاد یا هرچی که هست، بالاخره باید حلش کنی و توی مومنتوم، بهتر حل میشه.
دوماً، صدبرابر باید انرژی بذاری تا دوباره شروعش کنی و اون مانع ذهنی واقعاً آزاردهندس.
سوماً، اون کاری که باید انجام بدی و رهاش کردی،
صد پله جلوت میندازه نسبت به کارهای دیگه.
3. یه عقاب در اوج آسمونه.
تو اوج آسمون عشق بازی میکنه.
تو بالاترین نقطهی کوه، آشیونه میسازه.
وابستگی نداره و فقط روی هدفش متمرکزه.
یه عقاب با جوجهها و مرغها نمیپره.
یه عقاب تو سطح دیگهای زندگی میکنه.
متفاوت فکر میکنه و متفاوت عمل میکنه.
ناامیدی یعنی بازنده بودن.
اگه فکر میکنی باید یه معجزه اتفاق بیفته تا آدم جدیدی بشی،
اشتباه میکنی.
زندگی جدید از افکار جدید شروع میشه.
نمیتونی نگاهت به گذشته باشه و همزمان قدم به جلو برداری.
سعیدجان، نباید از خودت شرمسار باشی.
همهی ما در حال دگرگونی هستیم،
برای بهتر شدن و تولد دوباره.
ما در زندگی، حسرت کارهایی رو نمیخوریم که انجام دادیم،
بلکه حسرت کارهایی رو میخوریم که انجام ندادیم.
در زندگی فقط دو تا انتخاب داری:
یا تسلیم بشی،
یا قدمی برداری و خودت رو از تاریکی نجات بدی.
—
تمرین این قسمت:
آن «علاقهی آتشین» یا «کار رؤیایی» در زندگی تو چیست؟
همانی که در دلت میدانی باید به سمتش حرکت کنی،
اما ترس جلویت را گرفته.
ترس از بیپولی،
ترس از قضاوت دیگران،
ترس از شکست یا آیندهی مبهم.
و باعث شده آن را عقب بیندازی؟
قبل از اینکه این دورهی تغییر در آغوش گرفته بشه و روی سایت قرار بگیره،
تمام قطرات روی مغزم،
منو به نقطهای رسوند که گفتم:
«بسه! باید تغییر کنم.»
نقطهی شروعش هم یه تاول چرکی بود که دیدمش
و از اون لحظه حالم از اون مدل زندگی کردن به هم خورد.
گفتم: «نمیخوام اینجوری باشم.»
و سعی کردم ذهنم رو درست کنم.
یه روز یه سؤال از خدا پرسیدم: مسیرم چیه؟
و جالبه، قبلاً هم نشونم داده بود،
ولی من به خاطر باور محدودکنندهام گفته بودم:
«بدرد نمیخوره. پولی توش نیست.»
اما خداوند یه الگو وارد زندگیم کرد
که سد ذهنی منو شکست.
اونجا گفتم: «همینه! اینو میخوام.»
چون قبلا تصویر سختی تو ذهنم ازش داشتم
و با دیدن اون الگو انگیزه گرفتم وشروع کردم به انجام دادنش.
و جالبه، همون شب اون دوره لانچ شد!
چقدر کار خداوند دقیق و زیباست…
من قبلاً خیلی میترسیدم.
از بیپولی، از شکست.
الانم هنوز کمی میترسم،
اما حس میکنم بار ترسم سبکتر شده.
پسر من بدشو دیدم،
دیگه از چی باید بترسم؟
من میخوام تغییر کنم.
منجی منم
و این علاقه به تغییر داره تو درونم جوانه میزنه.
پس ترسی نیست.
ترس و سختی واقعی، اینه که حرکت نکنی.
—
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشی (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت اون علاقه برداری، چیه؟
همین قبل از نوشتن این متن، صبح یه تصمیم گرفتم
و بلافاصله بعدازظهر انجامش دادم.
تصمیمی که قبلاً در برابرش مقاومت داشتم.
اما رفتم و انجامش دادم.
نمیدونستم امتحانه
ولی حسی که داشتم این بود:
«همین که رفتی تو دلش، همین که عمل کردی، ایمانت رو نشون دادی.»
و واقعاً خوشحال شدم.
چون این پایان راه نیست.
الان چندتا ایده دارم که میخوام برم تو دلشون،
تا اعتمادبهنفسم رو تقویت کنم
و این سیمان مغزی رو شلتر کنم.
شاد باشید
به نام خداوند هدایتگر مهربان
خدایا من هرآنچه که دارم از آن توست و از تو به من رسیده است
سلام به استاد عباسمنش عزیز و سرکار خانم شایسته گرامی و تمام خانواده صمیمی عباسمنش
کلید رضایت از زندگی، هدف داشتن و حرکت کردن در مسیر هدف میباشد
اینکه به سمت کاری که علاقه دارم نمیرم، این نشانه واضحی از شرک به خداوند است، یعنی من میترسم که خداوند من را هدایت نمیکند و من را تنها میگذارد
با شنیدن این جمله چقدر من هم از خودم بدم اومد و به شرکهام پی بردم
من علاقه زیادی به کار کشاورزی، گلخانهداری و گل و گیاه دارم
همانطور که در گامهای قبلی هم نوشتم، تمامی شرایط به لطف و فضل خداوند فراهم شد که من وارد مسیر مورد علاقهام بشوم و بکار مستقل بپردازم
ولی ترس از شکست خوردن، نبودن مشتری، خراب شدن محصول و یا به تولید نرسیدن و بطور کلی ترس از آیندهای مبهم؛
اجازه نداد که من وارد این کار بشوم
بعد از حدود 3 سال که از اون شرایط سپری شده و من در این مدت بیهدف و بیانگیزه فقط دارم زندگیام را میگذرونم،
تمامی نشانهها از بالا و پایین و از در و دیوار داره بهم میگه که ادامه دادن این شرایط فقط منجر به نابودی و افسردگی من خواهد شد
و اگر من سریعا اقدام به تغییر شرایط موجود نکنم آیندهای مبهمتر در انتظارم خواهد بود.
چند ماه قبل، دختر من که از دانشجویان استاد عباسمنش میباشد و بواسطه پیروی کردن از آموزههای استاد، در شغل آتلیه عکاسی مراسم ازدواج
مشغول بکار شده، چون بمنظور برگزاری مراسم جشن عروسی با شغلهای مختلفی از جمله گلفروشی و دیزاین مراسم با گل آشنا میباشد
من را با یکی از گلفروشیهای مطرح اصفهان اشنا کرد که قرار شد من بعنوان کارآموزی نزد وی مشغول شوم،
آن شخص هم خیلی استقبال کرد و با رویی باز از من دعوت کرد که به مغازهاش بروم و مشغول گردم، ولی من هر بار به دلیلی این کار
را بتعویق انداختهام
و فکر میکنم با توجه به تمرین این گام، اولین قدم من این است که مجددا با وی تماس بگیرم و مشغول بکار گردم
اینجا نوشتم تا متعهد به انجام آن شوم
«به نام خداوند زیباییها»
دلم میخواد امروز در مورد آرامشم بنویسم.
توی خونهای که من زندگی میکنم تقریباً بیشتر اعضای خانواده به دلیل مسائلی که وجود داره خیلی ناراحت و غمگینند.
خیلی مضطرب هستند، خیلی عصبانیاند، خیلی خشم دارند.
و من ریلکسترین و در صلحترین آدم این خونهم. اوایل وقتی به این مسئله فکر میکردم احساس میکردم که چقدر بده که من اینطورم.
چقدر بده که گیر یک سری آدم عصبی و داغون افتادم. ولی مدتیِ دارم از اینور قضیه بهش نگاه کنم. همونطوری که استاد بهمون یاد داده: وقتی میخوایم احساسمون رو نسبت به یک مسئلهای تغییر بدیم باید از زاویهای بهش نگاه کنیم که به ما حس بهتری بده.
من وقتی به این مسئله فکر میکنم که من چقدر شخصیت قویای دارم که مسائل زندگی دیگران رو به خودم مربوط نمیکنم و سعی نمیکنم که آتیش بیاره معرکه باشم، به نکات منفیشون توجه نمیکنم و خودم رو درگیر آگاهیها و سایت و زندگی خودم کردم، واقعا به خودم افتخار میکنم.
اهداف خودم رو دارم، برنامههای خودم رو دارم، خواستههای خودم رو دارم و در تلاشم تا حال خوب خودم رو هر روز ارتقا بدم.
به نکات مثبت زندگیم توجه میکنم و سعی میکنم خونه و زندگی و درون و بیرون خودم رو اونقدر زیبا کنم که از وجودشون لذت ببرم.
این مهمترین کاریِ که من دارم توی زندگیم انجام میدم.
کار ارزشمندی است و من بابت این به خودم واقعاً میبالم.
به نام خدای مهربانم سلام به دوست عزیزم
آفرین نرگس جان مرحبا تحسینت میکنم
چون تو لایقش هستی همین مسیر رو ادامه بده و خداوند دستانشو برات میفرسته
هدابتها می آیند
تو با افکار و باورها و فرکانست و توجه ات داری زندگی عالی رو برای خودت رقم میزنی
با ایمان برو جلو
ممنونم که اومدی از کنترل ذهن و کنترل کانون توجه ات برامون نوشتی
در پناه خداوند مهربان باشین
بنام خدای عشق وحال خوب
چشم استاد چشم باور کنید که اقدام کردم انقدر نگید برو دنبال علاقت
بخدا رفتم
از دیروز دارم دنبال کلاس خوب نقاشی که تایم بهتری داشته باشه میگردم به چند جا زنگ زدم امروزم شیرین کلاس ویولن داره میخوام از مدیر موسسشون بپرسم کجا بهتره
تو رو به خدا دیگه حرف از علاقه ونقاشی نزنید
کاش میشد استیکر بفرستم والا همه چیو نمیشه نوشت
از اون قدم که منصوره جان داستانشون رو گفتن درباره ی گالری نقاشی اصفهان بعد ایتالیا
فهمیدم باید اقدام کنم
ولی اولین کاری که کردم حذف کردن بود
شما تو یکی از قدما درباره مهاجرتتون به امریکا گفتید خداوند بهتون الهام کرده که دفترها رو توایران جم کن
وبعد گفتید موفقیت یعنی انجام کارهای درست وانجام ندادن کارهای اشتباه
خداوند به منم الهام کرد گروه داوران حرفه ای مازندران رو که توش عضو هستی و حذف کن ازش بیا بیرون
با اینکه هیچ فعالیت بالفعلی نداری تو گروه ولی مدام داری کامنتهای بقیه رو میخونی و از روند کار کانون در هر روز مطلع میشی
مگه نمیخوای بچسبی به کار مورد علاقت باید تمرکزت پخش وپلا نباشه
و من با اینکه سختم بود گروه رو دیلیت کردم و تمام
بعد که همسرم فهمید یکم جا خورد که چرا اینکارو کردم ؟
میگفت کاری بت نداشت
حداقل میفهمیدی چی تصویب میشه چی لغو میشه روند کارشون چه جوریه،
گفتم نه باید اینکارو میکردم
منکه نمیخوام تو اون شغل باشم میخوام برم دنبال علاقم ودیگم تمایل ندارم بدونم اونا چه میکنن
استاد جونم امروز که این فایلو گوش دادم خوشحال شدم که من دیگه در این زمینه جزو مشرکین نیستم وقبل اینکه دنیا بخواد لگد بارونم کنه
خودم رفتم تو دل ترسهام و اقدام کردم برا شروع اینکار
وقتی میگم رفتم تو دل ترسهام چون از خیلیا ممکنه حرف بشنوم البته که حرف مردم برام اهمیتش خیلی کمرنگ شده
ولی یکی از افرادی که برام عزیزه و معلوم نیست چه عکس العملی به این کار من نشون بده پدرمه
اونم نه یه بار دوبار تا اخرعمرم ممکنه ازش حرف بشنوم
اون مردیه خیلی با دیسیپلین و قانونمند و عاشق موقعیت وجایگاه اجتماعی
وقتی من پروانه داوری رو گرفتم به جرات میتونم بگم پدرم از من بیشتر خوشحال شد
هربار که باهم تماس داریم میگه پرونده داری؟ چه خبر از کارت؟
اصلا خبرنداره که من یه سری شرایطشون رو باهدایت خداوند نپذیرفتم و حتی عضو کانونم نشدم و الانم که کلا گروه رو دیلیت کردم و میخوام برم دنبال علاقم
واقعا نمیدونم اگه بفهمه چی بهم میگه ؟ ولی مطمئنم خیلی ازم عصبانی میشه وحتی ممکنه بگه دختر عقلتو از دست دادی ؟ دوسال ونیم برا اینکار دویدی اینهمه رفتی ساری و بر گشتی اینهمه سختی کشیدی که اخرش با دست خودت بزنی وهمه چیو خراب کنی؟
خب نقاشی دوست داری باشه برو کلاس ولی ول کردن اینکار که همه دنبالشن حماقت محضه
درکنار کارت نقاشیم یاد میگرفتی اینا که باهم منافات ندارن
وای استاد الان که دارم اینا رو مینویسم قیافه پدرم جلو چشمم میاد که انگشت اشاره اش به سمتمه و میگه دختره ی بی عقل نادون و ازشدت خشم سرخ شده
استاد جونم منم با دست خالی دارم میرم جلو کارای هنری از اون مقوله هاست که پول خوره هرچی میخری تمومی نداره
به خداوند گفتم خداجونم میدونی که نمیخوام از همسرم پول بگیرم اون مرد خیلی خوبیه وتا به امروز پول کارشناسی وارشد و داوری رو برام داده
واقعا ممنون دارشم هستم
ولی اونم وقتی این خرج ها رو برام میکرد فک میکرد من میشم یه وکیل یا سردفتر یا الان که داور شدم ادامه میدم وجایگاهمو تثبیت میکنم
نمیخوام اندفه ازش پول بگیرم چون بزرگ شدم چون فهمیدم وظیفه ی اون نیست هیچگونه مخارجی برام کنه حتی پول پوشاک وخوراک
چیزی که همیشه فکر میکردم مرد خونه وظیفشه ولی الان فهمیدم اون از لطف و مهربونیش اینکارو میکرده
البته که خودشم تو ذهنش اینو وظیفه میدونسته بخاطر فرهنگی که داریم
ولی از وقتی فهمیدم من مسئول تموم زندگیمم دیگه همه ی کاراشو بچشم لطف و بزرگیش میبینم وهمیشه ازش سپاسگزارم چه زبونی وچه قلبی
بخاطر همینم دلم میخواد بر این ترسمم غلبه کنم و به حمایت همسرم تکیه نکنم کاری که همیشه میکردم وخودم با توکل بخدا برم برا یه کلاس ثبت نام کنم
الان پول چهار جلسه کلاس و یه سری وسایل اولیه رو دارم خداروشکر
بقیشم خودش جور میکنه برام مطمئنم
چه جوریشو نمیدونم وظیفه ی منم نیست که بدونم از هزار ویه راه برام میرسونه توکل به ذات بلندمرتبه ومقدسش که اون برام کافیه تا اون هست نباید بترسم و دو دوتا چهارتا کنم
نمیدونم شاید از یه جایی خداوند یامنو یا همسرم رو هدایت کنه واسه راحت ترشدن کارام که اون بشه دستی از طرف خودش
چون میدونم این طرز فکرم که من میخوام از صفر شروع کنم واز هیچ کس کمک نگیرم اشتباهه
ولی شروعش میخوام با پول خودم باشه و با توکل به خودش برم جلو
استاد وقتی از اول کامنتمو خوندم که بفرستم روسایت یه حس شوق وذوق همراه باترس در وجودم احساس کردم
سعیده بالاخره میخوای وارد اون کاری بشی که با وجودش خوشبختی بیشتری رو حس کنی؟
ولی واقعا تو پشت پازدی به همه موقعیتهایی که داشتی ؟
عطای اون جایگاه اجتماعی رو به لقاش بخشیدی؟
سعیده فروردین ماه تو50 ساله میشی تازه میخوای بری دنبال عشق وعلاقت؟
تو اینهمه جسارتو از کجا آوردی؟
دیدم تنها دلیلش بودن تو این سایته
من با شما خدارو شناختم و توکل وایمانم به خداوند قوی تر شد
داستان شجاعتها رو من تو این سایت خوندم وشنیدم
هرکامنتی رو که میخوندم دهانم باز میموند اخه چه شجاعتی داشت که اینکارارو کرد
افرین بهش
هرفایلی رو که گوش میدادم با یه شجاعت استاد روبرو میشدم وهربار میگفتم
چه ایمانی داره این مرد
بابا این دیگه آخرت توحیده
چقدر میتونه یه ادم موحد باشه که استاد هست
آفرین به استاد
واینا هی برام فکت میشد وبرا ذهنم منطق میساخت که میشه که جواب میده
توهم باید شجاع باشی باید اقدام کنی
میدونین استاد داستان داستان همنشینه
پسرنوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند
پی نیکان گرفت و ادم شد
وقتی همنشین همیشگیت بشه خداوند و سایت وفایلای استاد وکامنتهای بینظیر بچه ها
تو هم میشی بمب انرژی تو هم میری تو دل ترسهات
بدون اینکه اصلا بش فکر کنی فقط یهو بخودت میای میبینی وسط داستان جسارتت ایستادی و کلی پل داغون رو پشت سرت خراب کردی و امیدت به خداوند وقوانین ثابتشه ومیدونی چیدمان اون نقص نداره
خداوند به شجاعان پاسخ میده همونطور که به استاد وتک تک این بچه ها داد
همونطور که بارها پاداش جسارتهای خودتم دیدی و خودتم برا خودت الگوی خوبی هستی
استادعزیزم خداروهزاران بارشکر برای وجود شما و همنشینهایی که از طریق شما وسایتتون باهاشون اشناشدم که انرژی ایمان هرکدومشون داره به سرعت نور کل سایتو هر لحظه رفرش میکنه .
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
به نام خدایی که هر چه دارم از آن اوست
سلام به دوست عزیزم
سعیده جانم بنده ی توحیدی
چقدر با خوندن کامنت شما
حالم خوب شد از ابن همه شجاعت
شما الان در زمره ی کسانی هستید که استاد میگه
خداوند به شجاعان پاسخ میدهد
من درک میکنم اونجایی رو که در نورد پدر تون نوشتین به خاطر اخلاقیات که دارن
و میدونم چقدر میتونه برای آدم سخت باشه خلاف نظرات شون رفتار کردن
من انجامش دادم
اما بهتون این بشارت رو میدم
درسته اولش سخته اما
انقدر حال دلتون خوب و عالی میشه که فقط خدا میدونه
آفرین به این شجاعت
که در سن 50 سالگی رفتین سراغ علاقه تون
به خدا این قدم برداشتن خودش یک تغییر بزرگه
خودش نشونه ی شجاعت
منم مثل خودتون دارم میگم
مگه یه آدم چقدر میتونه توحیدی رفتار کنه
چقدر میتونه شجاعت داشته باشه که در این سن و شغلی که سال ها براش آموزش دیده
دل بکنه
وبگه میخام برم سراغ
علاقم که نقاشیه
با تمام وجودم تحسین تون میکنم
و از خدای مهربان میخام که این مسیر براتون به آسانی و پر از نور هدایت باشه
اون قدر راحت که بعدش به خودتون
بگید
خدایا من اگه فکر میکردم این قدر شیرینه و لذت بخشه
سال ها قبل این تغییر رو به جان میخریدم و میومدم دنبال علاقم
خودتون رو بسپارید به جریان هدایت
تا خداوند براتون برنامه ریزی کنه
در پناه حق
بنان خداوند مهربان
سلام به زهرای نازنینم
چقدر خوشحالم کردی که برام نوشتی هرخطت برام نور ورحمت خداوند بود
دیماه که بیادمیشه 3 سال که خودمو بستم به اموزسهای استاد و رو خودم کار میکنم
هرموقع استاد از عشق وعلاقه میگفتن
یه غمی میومد تو ذهنم
سعیده کارمورد علاقت چیه؟
وجوابی براش نداشتم
یه بار همه فامیل رو صف کردم البته منظورم اونایی که تو بچگی خیلی بامن بودن
بگید من تو بجگی به چی علاقه نشون میدادم ؟
ولی جواب درستی از هیچ کدومشون دریافت نکردم
حتی پدر ومادرمم که اصلا تواین باغا نبودن
ومن همیشه یه حسرت بعد هرفایل استاد که دراین زمینه بود دردلم نقش میبست
میدونی الان که فکر میکنم موقش نبوده
من باید با رفتن به داوری و تجربه ی اون و گذشتن ازش ظرفم بزرگ تر میشد
اون موقع اگه میفهمیدم شاید جسارت الانو نداشتم برا تغییر کردن
حدودا چند ماه پیش بود که تونشانه روزانم و باخوندن کامنت یکی ازبچه ها واضح خداوند گفت نقاشی نقاشی نقاشی
یهو یادم افتاد آره چرا تاحالا نفهمیده بودم ؟
بابا تو همیشه وقتی یه مدادو کاغذ دستت میومد فقط گل و چشم وابرو میکشیدی
تو پالت رنگتو از هنرستان که کار طراحی پارچه میکردی هنوز داری
تو کتابای دانشگات محاله عکس نیم رخ یه زن نباشه
خب اینا نشون میداد که توعاشق نقاشی هستی
ولی چون تو مدارش نبودی
نمیدیدی نفهمیدی
خداروشکر زهرا جان برا این سایت واستادو شما بچه های فوق العاده
که داشتن چنین همنشینهایی باعث میشه ایمانت قویتر بشه وحرکت کنی
الگو الگو الگو
حرفی که همیشه استاد میگن
ممنونم عزیزم که هستی و انقدر خوبی
ممنون از دعاهای قشنگت
درپناه حق همیشه در ارامش و حال خوب باشی
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
باز هم سلام و درود به سعیده ی شجاع
من هم سپاس گزارم از شما
چقدر منو شما در این مورد شبیه هم بودیم
من هم در تمام این 4 سال هر بار استاد میگفت کار مورد علاقه ت رو دنبال کن
سردر گم میموندم و هیچ جوابی نداشتم براش
ووقتی کامت های دوستان میخوندم حسرتی داشتم از ندانستن
توی این مورد من تقلای زیادی داشتم که توی کامنت خودم نوشتم در موردش
مسیرهایی رو هم امتحان کردم و به نتیجه نرسیدم
چون احساس من احساس خوبی نبود
یه جور از روی تقلا بود
و همیشه زور میزدم تا بفهمم علاقم چیه
عجله داشتم
اما به قول شما انگار هدایت خداونده
انگار زمانش نیومده بود
مدتیه تصمیم گرفتم رها کنم
و بسپارم به خودش تا برام برنامه ریزی کنه
و تسلیم باشم
و نخوام همه چیز را با عقل و حساب و منطق خودم پیدا کنم
بله ما الگوهای فوق العاده بی نظیر و شجاع و موحد توی این سایت داریم
که میتونیم جا پای قدم های اونها بزاریم
از خود استاد گرفته
تا تمام بچه های سایت
وقتی که تجربه هاشون رو میخونم
همیشه با خودم میگم
اگر برای این آدم شده
پس برای من هم میشه
فقط باید ایمان داشته باشم و باور کنم
و مثل اونا قدم بردارم در این مسیر
ان شاالله که مسیر شما هم سبز و پر از نور هدایت باشه
تا به راحتی مسیر طی کنید
و نتیجه های قشنگ تون رو باز هم بخونیم و لذت ببریم
در پناه حق
سلام و درود به بانو سعیده عزیز
امید وارم که حالتون عالی باشه
چقدر زیبا نوشتید
“” یک هو میبینی وسط جسارتت وایسادی و میگی این همه جسارت رو از کجا آوردی “”
آره
دقیقا حق با شماست
همنشینی با استاد
با دوستان عزیز و مصممی چون شما مطمعنن باعث ایجاد جسارت و در نهایت حرکت میشه
خیلی ممنونم از کامنت پر باری که نوشتید
بانام خداوند مهربان
سلام و درود به استاد عزیزم جناب عباسمنش عزیز،خانم شایسته نازنین و همهی همراهان دوست داشتنی در مسیر زیبای رشد و آگاهی
شش سال پیش زمانی که برای اولینبار با آموزههای استاد عباسمنش آشنا شدم در درونم جرقهای روشن شدجرقهای از ایمان، امید و باور به اینکه من میتوانم خالق زندگی دلخواهم باشم از همان زمان قدم در مسیری گذاشتم که هر لحظهاش مرا به خود واقعیام نزدیکتر میکند
شش سال همراهی با این مسیر برای من فقط یادگیری نبود؛ تحول بود تحولی در باورها، در نگاهی نووتازه به زندگی در شیوهی خلق ارامش ، احساس خوب ، شادی وثروت
بیش از شش سال است که با آموزشهای ناب استاد همراه هستم و هر روز با درک عمیقتری از قوانین الهی و نظم شگفتانگیز جهان زندگیام رنگ تازهای گرفته است در این سالها آموختهام که خداوندهمیشه در کنار مااست و وقتی با ایمان، عشق و یقین حرکت کنیم مسیرها یکییکی گشوده میشوند.
با افتخار شش سال است که از آموزشهای استاد عباسمنش بهرهمند میشوم
در این مسیر آموختم که رشد واقعی یعنی تصمیم به تغیرپیش از آنکه زندگی وجهان ما را مجبور به تغییر کند
پیش ازآنکه چک لگدهای جهان رابخوریم تصمیم به تغیربگیریم
شکرخدااززمانی که بااستادعباسمنش همراه شدم به تضادسختی برنخوردم که مستلزم تغیربنیادی باشد
به فضل خداونداکنون با الهام از این آموزههااگاهانه مسیر دگرگونی زندگی ام وخلق زندگی دلخواهم را ادامه میدهم.
دراینجا باالهام ازصحبتهای دلنشین امیرومحسن عزیزوعاطفه نازنین وتوضیحات ارزشمند استادگرانقدراز تجربه ورویایی که درسر می پرورانم براتون مینویسم :
من عاشق کار ساختوساز مسکن هستم این کار برای من فقط یک حرفه نیست بلکه نوعی عشق، خدمت و خلق ارزش است زمانی که ساختمانی ساخته میشود در حقیقت خانهای برای آرامش انسانها بنا میشود و من باور دارم این یعنی خدمت به جهان و گسترش عشق خداوند برزمین.
خداوند مهربان تا امروز لطف بزرگی در حقم داشته است وبافروش خانه قدیمی سازم امازیبا که اولین اجرش رابادستان خودم گذاشتم وبنانهادم وطی چندسال تکمیلش کردم وازسال 68 به مدت 35 سال باعزیزدلم درانجازندگی کردیم ولذت بردیم خانه ای که دراین 35 سال سرشارازخاطر ههای زیبا وبیادماندنی بود فرزندان عزیزمون دختر خوشکلم پسرای عزیزم درهمین خانه به دنیاامدند و بزرگ شدند وپس از35 سال زندگی دوسال قبل باقیمت عالی فروش رفت وباپولش اپارتمان زیبایی درکرمان خریدیم و4ماه پیش آن رابازمینی مناسب وعالی درکرمان معاوضه کردم که ازرویاهام بود ودرحال حاضرهم دراپارتمان نوسازمون درمنطقه ومحله جدیدتری درشهرمون ساکن هستیم همچنین خداوندزمین ارزشمنددیگری در بهترین نقطه شهرمون به من بخشیده که آن را برای فروش گذاشتهام تا سرمایه اولیهی ساخت اولین ساختمان طبقاتیام رادرکرمان فراهم کنم ایمان دارم این پروژه نقطهی عطفی درمسیر زندگیام خواهد بود مسیری برای رشد، خلق ثروت بیشتر، خدمت به جهان و گسترش جهان
در این مسیربا توکل بر خدا و استفاده از آموزههای استاد عباسمنش یاد گرفتهام که «صبر، ایمان، طی کردن تکامل و استمرار» کلید های طلایی تحقق رؤیاهایم هستندکه به فضل خداوند من هر روز در حال رشد کردن، یادگیری و خلق ارزش بیشتر هستم چون باور دارم هر انسان مأمور است جهان را زیباتر از آنچه تحویل گرفته ترک کند.
سپاس از خداوند که در تمام لحظات راه را نشانم میدهد و مرا به سوی بهترین نسخهی خودم هدایت میکند
ازصمیم قلب سپاسگزارم از استاد عباسمنش که چراغ راه من در این مسیر آگاهی و ثروت بودهاند
من ایمان دارم که به زودی با عشق و باوربه توانایی هایم پروژه ام را که ساخت ساختمان طبقاتی زیباوباکیفیت در کرمان میباشد شروع خواهم کرد ومیسازم که نهتنها برای من بلکه برای خانوادهام و جامعه منبع خیر، برکت و الهام خواهد بود
جهان من هر روز زیباتر میشود و من با شکرگزاری و ایمان قدمبهقدم در مسیر تحقق رؤیاهایم پیش میروم.
عاشقتونم
تادرودی دیگربدرود
اصغرابراهیمی چهاردهم آبان 1404
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل اول / قسمت هشتم
“علی آقا”
لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللَّـهِ
اگه با من ببندی … یکی از این دوتا راه بیشتر برات ندارم … !
یا هرچی که خواستی رو بهت می دم …
یا بهتر و قشنگ تر از اون چیزایی که خواستی رو نصیبت می کنم …
رب من !
من با تو بستم …
چون حالا یاد گرفتم به جاى پرسیدن ((چرا من؟)) بگم : ((سپاسگزارم، که منو براى این درس انتخاب کردی …))
و دیگه نمى ترسم از راه هاى ناشناخته،
چون با تو بستم …
صبرم حالا دیگه شبیه جنگ نیست، شبیه پروازه ، شبیه اعتمادِ پرنده ایه که بالشو باز می کنه بدون اینکه بدونه باد از کجا مى وزه چون ایمان داره که تو، نگهش مى داری…
مدت هاست که بعد از نماز صبح میام کنار دریا و روزمو با دریا شروع می کنم
تا قبل از اینکه هوا خنک بشه هر روز صبح می رفتم توی آب و طلوع خورشید رو از توی آب می دیدم ولی الان مدتیه تن به آب نزدم…
دبی، امروز هوای جادویی و اسرار آمیزی داشت مه غلیظی دریا رو پوشونده ، انگار سقف آسمون کوتاه شده ، چقدر این هوا رو دوست دارم
همیجوری که مه داشت از روی گوشیم رد می شد شروع کردم به نوشتن ستاره قطبی امروز :
“خیلی خوشحال و راضی و سپاسگذارم از اینکه هدایت می شم به افکار،افراد،اتفاقات،شرایط موقعیت ها و آگاهی هایی که باعث میشه احساس شادی،شور و شوق و اشتیاق،رضایت،ارزشمندی،بی نیازی،آزادی،عشق،سپاسگذاری و خوشبختی در وجودم بیشترُبیشترُبیشتر بشه
خیلی خوشحال و راضی و سپاسگذارم به خاطر اینکه با قدرت،تسلط و مهارت بالا ، تمام توان ذهنیم صرف بودن در احساس خوب،لذت بردن از مسیر و بی نیازی از من دون الله میشه
خیلی خوشحال و راضی و سپاسگذارم از اینکه به شکل شگفت انگیزی همه چیز راحت،آسان و لذتبخش پیش میره”
بریم مشهد،خیابان نواب صفوی،نواب صفوی8 ، لاواکافی ، یه مغازه خالی بدون آب و فاضلاب باسقف بلند و کرکره برقی و در ریلی …
طرحم برای دکور این بود که : دیوار ها رو مشکی کنم ، دوتا تصویر بزرگ روی دیوار چپ و راست نقاشی بشه و دیواری که قرار بود پشت کانتر قرار بگیره لوگوی خودم رو بزرگ نقاشی کنم زیرشم بنویسم : مرکز تخصصی قهوه
میز کانتر و صندلی ها که از مغازه قبلی بود، فقط باید نصب می شد ، تجهیزات و ظروف هم که داشتم
مسئله ای که می موند آب و فاضلاب بود
با خودم گفتم کاری که می تونم انجام بدم و می دونم باید چکار کنم اینه که نقاشیو شروع کنم
به مرور می فهمم که باید برای آب و فاضلاب چکار کرد
با آقای سلطانی که توی مغازه قبلی آشنا شده بودم و در حوزه نقاشی گرافیتی تخصص داشت تماس گرفتم و ایشون اومد کار نقاشی رو شروع کرد
یه روز که داشتیم نقاشی می کردیم ، حاج آقای نجات ، صاحب مغازه ، یه پیرمرد ساده و دوست داشتنی ، اومد داخل ، با تعجب به در و دیوار نگاه کرد و گفت: چرا در و دیوار و مشکی کردی ؟! یه رنگ روشن می زدی …! مردم دلشون می گیره که …!
بهش گفتم : حاجی ! قهوه پول عشقه …!
رنگ مشکی هم رنگ عشقه …. رنگ چشای مهربونت …! اونایی که قهوه خورن رنگ مشکی دوست دارن …!
به نشانه تعجب ابروهاشو بالا انداخت و گفت: خیره انشاء الله…
گفت : ما خیلی دوندگی کردیم که آب و فاضلاب مغازه وصل بشه ولی هربار یه سنگی جلوی پای ما می گذارن …!
فعلا برای اینکه آب داشته باشی با این همسایه که رستوران داره صحبت کردم قبول کرد که از مغازه خودش یه لوله آب برات بکشه … ولی برای فاضلاب دیگه نمی دونم …!
گفتم: خدا خیرت بده نمی دونی چه باری از روی دوشم برداشتی … برای فاضلاب هم خدا بزرگه درست می شه ، فوقش یه سطل می گذارم و هر دفعه خالی می کنم ، چون من زیاد مصرف آب ندارم ، فقط برای شستن فنجان قهوه و نظافت مغازه آب می خوام…
خلاصه به این شکل مسئله آب حل شد و همسایه بقلی شماره یه لوله کش رو داد و باهاش تماس گرفتم و با علی آقای لوله کش آشنا شدم …
باهاش قرار گذاشتم و اومد مغازه
یه جوون لاغر اندام ، با صدای زیر و لهجه لاتی مشهدی …باصفا …
ازش پرسیدم : چه خبر ؟ چکار می کنی؟کجا هستی؟
گفت : تو حوزه تاسیسات ساختمان کار می کنه
پرسیدم : الان کجا هستی؟
گفت: الان که فعلا زندان هستم ، اومدم مرخصی …!
پرسیدم چرا زندان؟
گفت: هیچی بابا … الکی الکی افتادم زندان… نزدیک 400 لیتر مشروب اعلا توی خونه انداخته بودم ، این رفیقای نامرد لوم دادن ، مامورا هم سر ظهر ریختن توی خونه،هم منو بردن ، هم آشو بردن هم جاشو …
گفتم: حالا راستشو بگو…! جنس خوب دست مردم می دادی یا نه ؟
گفت: به جان سید قرار بود 4 لیتر مشروب بندازم،فقط برای مصرف خودم … به جای 4 تا صندوق یک نیسان انگور فرستاده بودن،دیدم چه انگور مجلسی و دانه درشت و خوشمزه اییه ، کل بار نیسان رو خریدم و مشروب انداختم ، گفتم : هرکی این مشروب رو بخوره دعام می کنه ….
گفتم : آفرین به تو که جنس خوب دست مردم می دی ، منم جنس عالی دست مردم می دم ، هرکی یه بار از دست من قهوه خورد ، دیگه نمی تونه جای دیگه قهوه بخوره …!
علی آقای قصه ما چند روزی از زندان مرخصی گرفته بود تا به مادرش سر بزنه … که من باهاش تماس گرفتم …
مغازه جزء یک مجتمع تجاری بود که داشتن می ساختن و چون مغازه حاشیه خیابان بود قبل از تمام شدن ساخت مجتمع تحویل داده بودن
در همین حین که علی آقا مشغول لوله کشی آب بود ، به ذهنم رسید که برم با مدیر ساخت مجتمع صحبت کنم ، ببینم می گذاره لوله فاضلاب را از مغازه وصل کنم به چاه فاضلاب مجتمع؟
بالاخره موفق شدم پیداش کنم و جریان مغازه رو بهش گفتم و اون هم خیلی راحت و آسون قبول کرد که دیوار مغازه رو سوراخ کنم و لوله بکشم تا چاه فاضلاب مجتمع
خداروشکر مسئله فاضلاب هم حل شد
علی آقا با کمال محبت و شوق فراوان همه کارای مغازه از لوله کشی آب ، نزدیک صد متر فاضلاب توی ارتفاع حدود 7متر ، برق کاری ، جوشکاری ، نقاشی
گرفته تا نصب سینک ظرفشویی و تمیزکاری مغازه همه رو کمکم انجام داد
میز کانتر و قفسه و صندلی ها و بقیه وسایل هم که از مغازه قبلی داخل مجتمع بود همه اش رو آوردم و همه چیز آماده شد برای افتتاحیه …
دستمزد علی آقای گلمون رو آماده کرده بودم که بهش بدم ، ولی بهم زنگ زد و گفت:
نمیتونه بیاد مغازه باید بره زندان ، شماره کارت مادرش رو داد تا به حساب مادرش واریز کنم .
تا قبل از این که با علی آقا آشنا بشم نمی دونستم که خدا چه دست قدرتمندی از خودش رو وارد زندگیم کرده ، قلبش رو برام مهربون کرده بود تا کمکم کنه همه کارها انجام بشه….
و این قصّه سری دراز دارد…
وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى
سلام اقای روحانی صبح بخیر خواهشا بنویسید ادامه داستان رو من هر روز سر میزنم به ایمیل هام ولی از شما خبری نیست لطفا بنویسید خیلی کمکم کرده رفتارتون و درس هاتون تو بیزنس و زندگی خواهش میکنم ممنون میشم اقای روحانی من شما رو دنبال میکنم خیلی وقته و خیلی کامنتهاتون برام درس داشته و منو امید وار نگه داشته که ادامه بدم لطفا این مسیر رو ادامه بدین