تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۲ - صفحه 22


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

597 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1460 روز

    به نام خدای مهربونی که همیشه با عشق مراقب من بوده؛ خدایی که قدم به قدم هم‌قدم من شده و حالا بیش از هر وقتی حضورش رو در زندگی‌ام حس می‌کنم.

    این روزها دست‌هام بی‌تاب نوشتنن…

    انگار از کنترل مغزم هم رد شدن و مستقلاً دارن می‌نویسن. می‌خوان چیزی رو که تو دلشونه بریزن بیرون؛ هی می‌نویسن، پاک می‌کنن، دوباره می‌نویسن… و من می‌فهمم این یعنی چیزی درونم داره فوران می‌کنه.

    از وقتی این فایل رو گوش دادم، انگار دست‌هام توی یک جشن و پایکوبی افتادن؛ یک رقص الهی… رقصی از جنس رهایی.

    این فایل برای من یک یادآوری بزرگ بود.

    وقتی داستان دوستانم رو شنیدم، قلبم پر شد از عشق. انگار یک آینه شد… من و خواهرهام رو دوباره توش دیدم؛ همون چهار دختر کوچیکی که وسط سخت‌ترین روزهای زندگی، تو دل بی‌کسی‌ها، تو دل بی‌پولی‌ها، تو دل نگرانی‌ها… قد کشیدیم.

    پدرم وقتی ما خیلی کوچیک بودیم رفت…

    مادرم بیمار بود…

    و همه اطرافیان با نگاه‌شون می‌گفتن: «این بچه‌ها چطور می‌خوان بزرگ بشن؟»

    من اون روزا خیلی خداشناس نبودم…

    اما یک رفاقت عجیب بین من و خدا بود.

    یه جور حس امنیت…

    یه حالی که می‌گفت: «نگران نباش. من هستم.»

    بیست‌وچهار سال گذشته…

    و امروز هر کسی ما رو می‌بینه باورش نمی‌شه ما همون چهار دختری هستیم که همه می‌گفتن آینده‌ای نداریم.

    ما نه با گذشته‌مون تعریف شدیم و نه اجازه دادیم شرایط ما رو تسلیم کنه.

    ما از همون روزهای اول بهترین رو از خدا خواستیم، و خدا هم بهترین‌ها رو تو مسیرمون گذاشت.

    خیلیا مثل ما سختی کشیدن ولی تو اون گذشته موندن…

    خیلیا غرق شدن…

    اما ما یک چیز رو از اول فهمیدیم:

    همه‌چیز به انتخاب خود آدم بستگی داره.

    به این‌که خودت رو در گذشته ببینی یا در مسیر الهی.

    ما مسیر الهی رو انتخاب کردیم.

    و خدا جواب این انتخاب رو با معجزه داد.

    استادی اومد…

    از دل قصه‌ها، مثل سوار سفیدپوشی که می‌رسه وسط تاریکی…

    و راه رو نشون‌مون داد.

    ما رو دوباره وصل کرد به خود واقعی‌مون، به الهام، به قدرتی که همیشه با ما بوده.

    من سپاسگزار خدایی هستم که بهترین رفیق زندگیمه؛

    رفیقی که تمام این سال‌ها جای پدر، جای مادر، جای حامی و تکیه‌گاه برام بوده.

    رفیقی که هرچی بیشتر شناختمش، رابطه‌مون عمیق‌تر و واقعی‌تر شد.

    رفیقی که یادم داد هیچ‌وقت تنها نبودم.

    و سپاسگزارم از خدایی که منو آورد وسط این سایت الهی؛

    میون این خانواده، این آگاهی‌ها، این فایل‌ها، و این آدم‌های نورانی.

    هر بار که فایلی می‌بینم یا کامنت دوستانم رو می‌خونم، یه چیز توی دلم روشن می‌شه؛

    یه چراغ…

    یه ایمان تازه…

    یه عشق دوباره.

    این مسیر، فقط یک مسیر آموزشی نیست؛

    این یک بازگشته.

    یک تولده.

    یک دوباره دیدنِ خودِ الهیِ درونم.

    و آخرش می‌خوام یه چیزی رو صاف و ساده بگم…

    من دیگه اون دختر قدیمی نیستم.

    نه اون دختری که از گذشته می‌ترسید، نه اون که دنبال یکی می‌گشت تکیه بده، نه اون که فکر می‌کرد زندگی فقط همون چیزیه که براش اتفاق افتاده.

    من الان زنی‌ام که تغییر رو پذیرفته.

    زنی که فهمیده تغییر چیزی نیست که ازش بترسی… یه جور رفیقه، یه جور نور، یه جور دعوت به بهتر شدن.

    از وقتی پذیرفتمش، انگار زندگی هم باهام راه اومد…

    درها باز شد، نشونه‌ها زیاد شد، حس‌هام عمیق‌تر شد، ایمانم محکم‌تر شد.

    این قدم 12 برای من یک جمله می‌گه:

    وقتی واقعاً تغییر رو بغل می‌کنی، زندگی هم تو رو بغل می‌کنه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 42 رای:
  2. -
    پریسا گفته:
    مدت عضویت: 2394 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَکًا لَّجَعَلْنَاهُ رَجُلًا وَلَلَبَسْنَا عَلَیْهِم مَّا یَلْبِسُونَ

    [ ﺍﻳﻦ ﻣﻐﺎﻟﻄﻪ ﮔﺮﺍﻥ ﻟﺠﻮﺝ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﻨﺪ : ﭼﺮﺍ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ؟ ] ﺍﮔﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﻱ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﻳﻢ ، ﻳﻘﻴﻨﺎً ﻭﻱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻜﻞ ﻣﺮﺩﻱ ﺩﺭ ﻣﻰ ﺁﻭﺭﺩﻳﻢ ، ﻭ ﻗﻄﻌﺎً ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺮ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻣُﺸﺘﺒﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ [ ﺑﻪ ﺳﺰﺍﻱ ﻟﺠﺎﺟﺘﺸﺎﻥ ] ﺑﺮ ﺧﻮﺩ ﺁﻧﺎﻥ ﻣُﺸﺘﺒﻪ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺘﻴﻢ ، [ ﺗﺎ ﺑﺮ ﻓﺮﺽ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﻓﺮﺷﺘﻪ ، ﺑﺎﺯ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ: ﭼﺮﺍ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮﻱ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺑﺸﺮ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ؟ ](٩) انعام

    سلام به استاد گرامی و مریم بانوی شایسته

    سلام به دوستانم در این مسیر پر از برکت و نعمت

    چقدر خوشحالم که تونستم با یاری خداوند در این مسیر تا این گام ثابت قدم بمانم و هر قدم کامنت بگذارم و این عادت رو در خودم کم که دارم نهادینه میکنم این خودش یه تغییر بزرگ پر از نعمته خدایا شکرت

    گام 12

    تمرین:

    1. آن مهارت یا تغییر ضروری که از آن می‌ترسید یا تعلل می‌کنید، چیست؟

    خداروشکر 2 مورد مهارت رو در حال حاضر دارم روشون کار میکنم که خودش نتیجه و هدایت خداوند بود پس از وارد شدن به پروژه که واقعا سپاسگزار خداوندم که منو وارد این مسیر بهشتی کرد که بالخره طعم واقعی تمرین و تکرار و نتیجه گرفتن رو چشیدم

    تا قبل از این گهگاهی روی خودم کار میکردم و خیلی پراکنده بود این تمرینات همینم باعث شده بود که نتایجمم به صورت پراکنده و خیلی کم باشه که به طبع باعث میشد که دلسرد بشم و ادامه ندم

    ولی از وقتی که وارد این دوره شدم هر روز بلا استثنا تمارین رو انجام دادم و این باعث شده نتایج فوق العاده بشه

    من احساس میکنم البته مطمئنم که اینبار بخاطر این فرق میکنه نتایجم و ممارستم چون اینبار از ته اعماق وجودم تغییر رو خواستم و دیگه نخواستم که به روش گذشته ادامه بدم

    اولین موضوع بحث اضافه وزنم بود که همش عمل به دوره قانون سلامتی رو به تعویق مینداختم و همش میگفتم بالخره یه روزی انجامش میدم

    ولی دیگه کارم به جایی رسید که سر درد های وحشتناک ناشی از فشار خون بالا و مینیموم بالایی که داشتم انقدری بهم فشار آورد که گفتم دیگه نمیتونم و از طرفی اضافه وزنم که با اینکه خیلی زیاد نبود ولی انرژی و نشاط رو از بدنم گرفته بود و همچنین باعث عدم تناسب اندام من شده بود که باعث شده بود اعتماد بنفسم بیاد پایین

    من یه روزی تصمیم گرفتم که اینبار با جدیت به آموزه های دوره قانون سلامتی عمل کنم و شروع کردم و بخدا توکل کردم

    این کار با شروع مدارس مصادف شد که این به ذهنم رسید که منکه هر روز صبح دارم دخترو میبرم مدرسه پس برم پارک جلوی مدرسه دخترم پیاده روی هم بکنم

    یادمه اوایل خیلی برام سخت بود چون گرسنه میشدم و بی انرژی ولی ادامه دادم و یه فکر و انگیزاننده ای که اون روز ها داشتم این بود که من یه روزی آرزو داشتم که بتونم به تنهایی در مکانی به زیبایی این پارک پیاده روی کنم و همزمان فایل های استاد رو گوش کنم ینی تا اون زمان همیشه به یه دلیلی نمیشد یا بچه کوچیک داشتم و یا شرایطم سازگار نبود

    و این امر باعث شد تا من پیاده روی رو ادامه بدم و همینطور تقریبا 10یا 15 روز گذشته بود که تصمیم گرفتم برم باشگاه و دوباره ثبت نام کنم

    همیشه نسبت به ورزش کردن یه مقاومتی داشتم و همیشه از زیرش در میرفتم ولی اینبار یه حسی بهم گفت برو و رشته کراسفیت رو ثبت نام کن

    و من رفتم و ثبت نام کردم و الان میتونم بگم عاشق این رشته ورزشی شدم و چقدر حالم بهتره

    منی که اصلا ورزش رو دوست نداشتم الان عاشقشم و هر یک روز درمیان برای رفتن به باشگاه لحظه شماری میکنم

    مهارت حیاتی دیگه ای که تو این پروسه تغییر بهش هدایت شدم بحث یادگیری رانندگی بود که یه تضادی باعث شد من شدیدا به فکرش بیوفتم و اقدام کنم

    اوایلش با ترسهام نمیتونستم کنار بیام ولی گفتم این یه نشانه بود که باید بری و یاد بگیری این مهارت پر کاربرد رو و دیگه بسه بهانه آوردن و خداروشکر به کمک الله مهربانم قدم به قدمشو با ایمان و آرامش انحام دادم با کمک خداوندم و الان دارم برای کلاسهای شهری آماده میشم

    2. اگر امروز آن را انجام ندهید، پیش‌بینی می‌کنید جهان در آینده چطور شما را “مجبور” به یادگیری آن خواهد کرد (مثلاً چه بحرانی پیش می‌آید)؟

    اگر ورزش رو به صورت جدی شروع نمیکردم مطمئنم که در آینده ای نه چندان دور اضافه وزن و اندام نازیبا انقدری اعتماد بنفسم رو زیر سوال میبرد که بایدبا کلی انرژی صرف کردن برای کنترل ذهن اون اعتماد بنفسو برمیگردوندم بعلاوه اینکه ورزش و تحرک باعث سلامتی ذهن و جسم آدم میشه و همیشه گفتند که عقل سالم در بدن سالم که من خداروشکر الان هم تغذیه سالم تری نسبت به گذشتم دارم هم فعالیت بدنیم بسیار زیاد شده

    و این برای من خیلی ارزشمنده

    در مورد رانندگی اگر نمیرفتم دنبال یادگیریش مطمئنم در آینده ای نه چندان دور به مشکلات جدی برای جابجایی دخترم از این کلاس به اون کلاس بر میخوردم چون دخترم هم خیلی توی پیاده روی تنبله و همسرم هم خیلی سرش شلوغه و نمیتونه خودش ببره و بیاره و من معمولا با تاکسی اینترنتی و یا پیاده جابجاش میکنم و این باعث شده نتونم دخترمو به جاهای بهتر و باکیفیت تری برای یادگیری مهارت هاش ببرم مجبورم توی همون محله ببرمش که پیاده بریم و بیایم

    3. برای شروع یادگیری یا انجام آن تغییر حیاتی، چه “تصمیم جدی” را همین الآن می‌گیرید؟»

    خداروصدهزار مرتبه شکر با یاری خودش اون تصمیم جدی قبلا گرفته شده!

    هرچند بینهایت مسئله هست که باید روشون کار کنیم ولی الان فعلا دارم روی این 2مهارت کار میکنم و خیلیم راضیم از روند تغییرم و احساس سرزنده بودن و مفید بودن میکنم.

    و این برای من کافیست!

    خداوندا خودت هدایتم کن که در زمان مناسب در مکان مناسب باشم

    خودت منو به سمت زیبایی های بیشتر و موفقیت ها ی روز افزون هدایت کن

    خدایا خودت همیشه دستمو بگیر و منو بزار روی شونه هات و مسیر رو برام روشن کن

    خدایا تو میدانی و من هیچ نمیدانم!

    پس من فقط به تو توکل میکنم و تو توکل کنندگان رو دوست داری و حمایت میکنی

    خدایا من رو آسان کن برای آسانی ها و سخت کن برای سختی ها

    من تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم

    وتو برایم کافی هستی

    در پناه الله یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  3. -
    سیدحمزه احمدی گفته:
    مدت عضویت: 1706 روز

    باعرض سلام و خداقوت به همگی دوستان

    چقدر این صحبت های دوستان قشنگ و کاربردی و عملی بود

    استاد عزیز همه مابچه های سایت واقعا عاشقت هستیم و دوستت داریم و ذوق داریم که روزی شما را ببینیم و یا باهاتون صحبت کنیم. به خدا شما توقلب همه ماجادارید. دوستتون داریم.

    صحبت های شکیبا و عادله خانم خیلی تاثیر گذار و زیبا بود و چقدر تکان دهنده و عملی بود از مسیر تغییراتی که این دوستان طی کردند و کم‌کم اوضاعشون بهبود پیداکرد و چقدر زیبا که در نتیجه این هم فرکانسی این دو عزیز باهم ازدواج کردند انشاالله عاشقانه کنارهم حال کنید.

    چقدر تغییرات این دوخواهر زیبا شجاعانه و به دور از ترس و ترس از قضاوت و حرف مردم بود واقعا که شما مردانه و شجاعانه تغییر کردید. چقدر باور و ایمان شما به خدا و توحید عملی در این مسیر داشتید خیلی از این فایل خوشم اومد و یک الگوی عملی ملموس منطقی برای ذهن ها شدید که بله میشه. میشه تغییر کرد فقط باید خواست تلاش کرد رهاکرد واعتماد وتوکل کرد به رب العامین

    ممنون از بچه های سایت با این موفقیت ها و کامنت های قشنگ تون که الگو و دلیل منطقی میشوید برای نجواهای ذهن و شوقی برای حرکت و تغییر.

    موفق باشید همگی در پناه خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  4. -
    مهدی لطفی گفته:
    مدت عضویت: 315 روز

    به نام آگاه ترین هادی و هدایتگر

    درود خداوند بر استاد عزیز و خانم شایسته

    استاد جان بارها به خودم زندگی شمارو مثال زدم… شمارو الگوی خودم کردم… سعی م بر اینه تا جایی که به شما و اتفاقت زندگی شما اشراف دارم همونقدر و در همون حوزه ها و یا حتی در حوزه های مختلف دیگه از شما الگو برداری کنم و خدارو هزاران بار شکر اثرات صدرصد عالیش رو دارم میبینیم و حس میکنم….

    همین قانونی که میفرمایید اگر خودت دنبال تغییر و پیشرفت نری … جهان مجبورت میکنه که قدم در راه تغییر بگذاری… من یک هفته یا شاید هم 10 روزی درگیر کارهای روزمره و زندگی شدم اما ذهنی و کلامی تمرینات رو تکرار میکردم.. قانون های قدم اول و دوم 12 قدم رو مرور میکردم… اما قلبی احساس میکردم مثل برگی روی آب در چاله ی گوشه خیابابونم که هیچ حرکتی ندارم…. چند روزی گذشت و شب قبل خواب.. احساس کردم دارم مریض میشم و علائمش رو میدیدم… سردرد، گلودرد و … همسرم گفت مریض شدی یه دکتر برو…. هوا سرد شده بخاطر اون… یه قرص سرماخوردگی بهم داد و منم خوردم.. اما بعدش پشیمان شدم… شاید اگر کسی این مطالب رو بخونه بگه.. خوب سرماخوردگیه دیگه… چیزی نیست… اما من همون لحظه بعد از خوردن قرص.. قلبی تعهد دادم که برای پیشرفت خودم، شغلم قدمی برمیدارم و خداوند هم هدایتم میکنه… تمیرینات ستاره قطبی رو انجام دادم و با انرژی بالا و تعهدی پیشرفت خوابیدم اما علام بیشتر و بیشتر شد در حدی که عدسه و … همه با هم.. من حسم خوب نگه داشتم و خوابیدم.. صبح بیدار شدم و با انرژی بالا شروع به شکرگذاری کردم و تمیرینات رو انجام دادم و نیم ساعت و یک ساعتی گذشت و پسرم گفت: بابا خوب شدی… یه ذره هم آثار و علائم سرماخوردگی در من نبود… خودم شوکه شدم.. من هر دفعه که سرماخوردگی سراغم میومد چند روزی حداقل درگیرش بودم اما در کمال تعجب هیچ نبود….. همون لحظه یاد حرف شما افتادم… نخواهی تغییر کنی جهان مجبورت میکنه و با چالش های مختلفی روبروت میکنه.. تو دلم شکر کردم و به تعهدم عمل کردم و شروع به خواندن مطالب آموزشی و کارهایی که مربوط به ارتقاء شغلی خودم میشد انجام دادم… پیشنهاد کاری برام اومد و با هدایت خداوند و آسانی اون رو انجام دادم…

    خودم و تمام اموراتم رو به خداوند سپردم و بلند میگم.. خدایا من در مقابل آگاهی و عظمت و قدرت تو ناچیز و ناتوانم… من هیچ اطلاعاتی نسبت به قدم بعدی م ندارم و خودت هدایتم کن تا در مسیر درست و ارتقاأ خودم و جهان حرکت کنم که خداوندا تو آگاه ترینی و من به هر خیزی از جانب تو محتاج و نیازمندم…

    به قول مولانا: و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها… ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند…

    یا رب: من در این جهان به اذن و خواسته تو قدم گذاشتم و نعمت ها و برکات و الطاف الهی خود را نصیبم کردی… من هیچ دانشی به آینده خود ندارم . از تو میخواهم و اجازه میدم خودت سکاندار زندگی و کارهای من باشی که تنها سکاندار این جهان تویی

    استاد روزی نمی شود که دعای خیر برای شما نکنم… شما ستاره ی درخشان در آسمان خدایید..

    خداوند را سپاسگدارم برای این هدایت که شما را به ما نشان داد و از شما برای همه زحمات و آموزش هاتون ممنونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  5. -
    صفورا کوشککی گفته:
    مدت عضویت: 1464 روز

    بنام یکتای هستی بخش…

    سلام…

    نمیدونم از کجا باید شروع کنم به نوشتن از خداوند هدایت میخوام تا کمکم کنه تا حق مطلب رو ادا کنم…

    از امروز صبح شروع میکنم…از ساعتی که بیدار شدم ،ساعت 7و 38 دقیقه…با اینکه دیشب ساعت 1خوابیدم و توذهنم بود که خداکنه بتونم نهایت تا ساعت 9ونیم از خواب بیدار شم ،اما اتومات ساعت 7و 38دقیقه بیدار شدم بدون کوچکترین مقاومتی و احساس خواب آلودگی…که این هم از لطف و برکت دوره ی قانون سلامتیه که تا همین یک ماه پیش ساعت 11به زور از خواب بیدار میشدم …و بعدشم ساعت یک ،دو باید حتما میخوابیدم تا 4و نیم 5…و اون تایمی هم که بیدار بودم اینقدر کسل بودم که اصلا قابل توصیف نیست…حالا فکرشو بکنید ،کسی که این وضعیت رو داره ،شرایط سرکار اومدنش چجوریه…اونم کسب کاری که تازه 8،9 ماهه استارت زده…این ادم با این وضعیت چه عملکرد مفیدی در طول روز میتونه داشته باشه…

    خلاصه که از همین شرایط بد و تضادهایی که چپ و راست بهش برمیخوردم بود که صدای هدایت رو شنیدم که اگر تغییر نکنی جهان با چک و لگد داره میاد سراغت…و بعد از شنیدن اولین فایل پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر ،،این هم زمانی رو دریافت کردم که جز هدایت خداوند نمیتونه باشه و من باید قبل از اینکه کار به چک و لگد برسه باید تغییر کنم…همون لحظه دفترم رو برداشتم و تعهدم رو نوشتم که من میخوام قانون سلامتی رو شروع کنم و از خداوند خواستم که کمکم کنه…حتی اون لحظه ای که داشتم مینوشتم باور نداشتم که بتونم عملیش کنم به خاطر همین عاجزانه از خداوند خواستم که خدایا من ناتوانم و اینو تو خودم نمیبینم که بتونم به این دوره عمل کنم ،مگر اینکه تو کمکم کنی…و با توکل شروع کردم…تو مسیر به چالشهای زیادی برخوردم و تضادهای فراوان…اما با دیده یک مسئله بهشون نگاه کردم و با هدایت خداوند یکی یکی حلشون کردم تا رسیدم به الان که یک ماه از قانون سلامتی گذشته و من تونستم به این دوره متعهد بمونم البته به لطف و عنایت پروردگار…

    از امروز صبح داشتم میگفتم که 7و 38 دقیق بیدار شدم….(به خاطر این مدام دارم ساعت رو تکرار میکنم که هنوزم ذوقشو دارم…و برام. شگفت انگیزه …منی که تا یک ماه پیش 11به زور از خواب بیدار میشدم بعدش دوباره یک تا 4،5 غروب ،و برام رویای دست نیافتنی شده بود که بتونم صبح زود رو ببینم الان برام دیدن ساعت 7و 38 دقیقه یکی از شگفتی های زندگیه…که بابتش بینهایت سپاسگذارم…) …یه قهوه خوردم و برای پیاده روی مقدس آماده شدم…ساعت 8و ربع از خونه دراومدم و مسیر خونه تا سر کار رو دور تر کردم تا بتونم حداقل 40 دقیقه پیاده روی کنم…(مسیر خونه تا سالنم 7،8 دقیقه راهه ،پیاده)…

    تو مسیر پیاده روی شروع کردم به صحبت با خداوند جانم…راستش با کمی خجالت و مِن مِن کردن…

    واقعیتش روم نمیشد در مورد این موضوع که میخوام بگم با خداوند حرف بزنم….

    تقریبا یک هفته ای میشه بعد از دیدن فایل ،قدرت اراده در بابر نحوه ی عملکرد مغزمتوجه شدم که تمرین شنیون و افزایش مهارت تو ذهن من، تبدیل شده به رنج بسیار قوی،که اصلا هر کاری میکردم تو این مدت نمیتونستم سراغ کله مانکنم برم…و از طرف دیگه مدام استرس و دلشوره ی این رو داشتم که نکنه دستم کند شه،نکنه شنیون یادم بره،و همین هم تقریبا اتفاق افتاده بود…منی که 8،9ماه قبل تو سالن قبلی عروسکار بودم و همه برا کارم سرو دست میشکوندن ،حالا هرروز کارم داشت افت میکرد و دستم کندتر میشد،انگار کارام داشت شبیه 3 سال پیشم میشد که تازه کار بودم و نابلد…و این به شدت منو به استرس انداخته بود و به شدت داشت اعتماد به نفس منو تخریب میکرد…اما هر کاری هم میکردم اصلا ذهنم یاری نمیکرد که دوباره تمرین کردن رو شروع کنم و شنیون تمرین کردم برام تبدیل شده بود به یک رنج عظیم مثل جابه جا کردن کوه،…خلاصه بعد از دیدن فایل قدرت اراده در برابر عملکرد مغز،اومدم اینو تو این قضیه برای خودم مثال زدم که چرا کاری که میتونه کلی برای من سود آور باشه،و و از طرفی عشق و علاقه ی منه…و من قبلا قش و ضعف میرفتم براش،و هرروز و هرلحظه داشتم خودمو آبدیت میکردم و اشتیاق سوزان داشتم براش و هرلحظه داشتم پیشرفت میکردم تو این زمینه،حالا چی شده که این کار برام تبدیل شده به رنج عظیم و هرلحظه دارم پسرفت میکنم تو این زمینه…خلاصه که ترمزها پیدا کردم در این رابطه…مهم ترینش این بود که از یه جایی به بعد من زده بودم به جاده خاکی،و تنبلی رو با آسونی و راحتی اشتباه گرفته بودم….میگفتم خب دیگه ،من میخوام آسون بشم برای آسونیها…شنیون تمرین کردن زحمت داره،و من باید خیلی راحت و اسون به خواسته هام برسم…راستش به غلط این برداشت رو کردم که خب مهارت اونقدرام ملاک نیست…مهم باوره…مهم احساس لیاقته…من اگر احساس لیاقت داشته باشم از در و دیوار برام مشتری میاد…بدترین کارم انجام بدم ،چون احساس لیاقت دارم خدا همینجوری از آسمون برام مشتری میریزه….

    واقعا نمیدونم اگر هدایت و لطف خداوند نبود ،من با این افکار و باورهای سمی و پوچ ره به کجا میبردم…

    آخه یکی نبود بگه چرا نشونه ها رو نمیبینی…چرا نمیبینی که هرروز داره استرست بیشتر و بیشتر میشه از اینکه مهارتت داره افت میکنه…چرا نمیبینی این قضیه داره اعتماد به نفستو هر لحظه پایین و پایینتر میاره…چرا نمیبینی هرشب با کابوس این قضیه از خواب میپری و تا صبح به خودت میپیچی از استرس…آخه کدوم احساس لیاقت؟؟؟ تو این چند ماهه با این افکار چه احساس لیاقتی بهت اضافه شده که تو درس نمیگیری که بابا این راهی که داری میری به ترکستانه…کجای قانون گفته تو با استرس و احساس بد و ترس میتونی به خواسته هات برسی…که تو فکر میکردی میتونی با این مسیر به خواسته هات برسی….مگه غیر از این بود که تو 3سال پیش که تو سالن شراکتی با عشق و علاقه ی سوزان شنیون تمرین میکردی رو کله مانکن جوری که اصلا نمیفهمیدی روزها چجوری داره میگذره و همین باعث شد هدایت شی به درامد ماهی 70،80تومن…

    حالا چی شده که فکر کردی نه ،مهارت زیاد مهم نیست مهم باوره….خب عزیز من باور چجوری شکل میگیره؟ همینجوری رو هوا که باور شکل نمیگیره…غیر از اینه که تو وقتی مهارتت رو افزایش میدی خود باوریت زیاد میشه و به طبع احساس لیاقت و اعتماد به نفست میره بالا؟؟؟

    بعد تو چه فکری کردی که تو این مدت میخواستی همینجوری رو هوا احساس لیاقت بسازی و فکر میکردی همینجوری اگه طوطی وار بگی من احساس لیاقتم بالاست احساس لیاقتت میره میرسه به عرش…نه عزیز من اینطوریا نیست…بد جور زدی به جاده خاکی…

    خلاصه که با ذهن عزیزم صحبت کردم که بیا از حالا به بعد کاری به سودمونه بشه بزرگترین لذت ما…و انجام ندادنش تبدیل بشه به رنج..هرگز فکر نمیکردم ذهن عزیزم اینقدر مودب و مثل خانوم بگه چشم…خلاصه از 5،6 روز پیش شروع کردم به تمرین کردن شنیون روی کله مانکن قشنگم که چند ماه داشت گوشه ی سالن خاک میخورد…

    حین تمرین این ایده اومد که تو که داری تمرین میکنی از خودت هم فیلم بگیر برای آموزش. مجازی…راستش الان دوسال بیشتره که میخوام آموزش مجازی ضبط کنم اما مدام به تعویقش میندازم و بهانه های مختلف میارم…از اونجایی ضبط فیلم و ادیت کردنش سخته و خیلی زمان میره واقعا برام زجر اور بود انجامش و هربار به بهانه ای به تعویق مینداختمش…و آخرین بهانه ای هم که داشتم این بود که تا زمانی که من تو سالن خودم به درامد بالا نرسم و نتونم ازهمین مهارتم ثروت بسازم و کسب درامد کنم ، آموزش مجازی اماده نمیکنم….خب این تفکر خیلی هم عالیه و من به خودم افتخار میکنم که اینقدر استانداردم بالاست…اما ذهن عزیز من این هیچ ربطی به این نداره که تو نخوای از الان صبط آموزش مجازی رو شروع کنی…میدونی به دست آوردن مهارت تو ضبط فیلم و ادیت زدنش چقدر زمان بره و چقدر مهارت میخواد…خب تو از الان ضبط و ادیت فیلم رو شروع کن ،اما فیلمارو نفروش ،بزاری باشه هروقت خودت به درامد رسیدی بعد بفروش…اما میدونی اگر از الان شروع کنی به ضبط و ادیت ادیت فیلم چقدر هر روز میتونی بهتر و بهتر بشی…و خدا میدونه تا یه سال دیگه چقدررر میتونی تو این زمینه حرفه ای بشی؟؟؟در واقع ذهنم فقط به خاطر اینکه ضبط فیلم خیلی کار زمان بر و حوصله سر بریه و ادیتشم خیلی وقت میبره حاضر نبود تن به این کار بده…اما وقتی منطقی باهاش صحبت کردم پذیرفت…و من الان 3 ،4 روزه بعد از تقریبا دوسال بالاخره استارت زدم و ضبط آموزش مجازی رو شروع کردم…

    فقط نگم بهتون که تو همین 4،5 روز چقدرررر مهارت من بهترشده هم تو شنیون زدن هم ضبط فیلم…و چقدررر حالم از این بابت عالیه…و اون اعتماد به نفس از دست رفته به خاطر کم شدن مهارتم داره برمیگرده….و اون ترسها و نگرانیها استرسها خیلی خیلی خیلی کمرنگ شدن به لطف الله….

    و اما بازهم برگردیم به امروز صبح…لحظه ای که موقع پیاده روی داشتم با خدا حرف میزدم و میخواستم راجب یه موضوعی باهاش حرف بزنم ولی روم نمیشد…اون قضیه مربوط میشد به ثروت….

    خیلی احساس گناه میکردم از اینکه بخوام راجب درامد و مشتری با خدا حرف بزنم…اما انگار خود همین قضیه هم هدایت خدا بود که متوجه احساس گناهم بشم…هربار که میخواستم راجب درامد و مشتری با خدا حرف بزنم،ذهنم میگفت زشته،خدا ناراحت میشه..تو که داری مسیر درست رو میری ،تو که حالت خوبه ،آرامش داری…حالا ثروت میخوای چیکار…به وقتش خودش میاد دیگه…الان اگر درمورد ثروت با خدا حرف بزنی ،خدا میگه این چقدر ادم قدر نشناسیه که این بهش آرامش و حال خوب دادم ،این با پرویی تمام میگه من ثروت هم میخوا…خب صبر داشته باش میرسی….

    اما قلبم آروم نمیشد…گفتم خدایا من الان 8،9 ماهه که سالن خودمو زدم و کسب و کار خودمو شروع کردم …من تو این 8،ماه به اندازه ی 30سال زندگی ای که کردم کارهای عملی انجام دادم،تغییرات رو ایجاد کردم ،چه وابستگی هایی که قطع نکردم…تو دل چه ترسهایی که نرفتم…چه دغدغه ها و مسائلی که حل نکردم،چه ارامش هایی که ایجاد نکردم ..چه بهبود هایی که رقم نزدم…به هرحال به اندازه ی عملم باید و تغییراتی که حاصل شده تا الان میبایست ثروت وارد زندگیم میشد…حالا نه اونقدر زیاد..ولی نه در این حد که ورودی مالیم چند ماه کاملا قطع و صفر بشه….این دیگه ربطی به عجله کردن نداره…من میدونم یه جای کارم میلنگه..وگرنه خداوند در لحظه به فرکانسهای من پاسخ میده و به همون اندازه ای که من فرکانسم بهتر بشه خداوند پاسخ میده…خداوند فرکانسهای منو جمع نمیکنه تا یه دفعه بهم بده…اگر من درست عمل کنم میبایست نتیجه ی فرکانسم رو ببینم…و اینم بگم من توهم نزدم که تغییر کردم…خداوند خودش شاهده که من چه تغییرات بزرگی رو ایجاد کردم که نتایجش خیلی خیلی بزرگی تو تمام جنبه های زندگیم ایجاد کرده…اما تنها جنبه ای که هیچ تغییری نکرده ثروته…اینارم نگفتم برا گلایه…خداوند خودش میدونه و به قلب من آگاهه و که من فقط میخوام ایراد کار خودمو پیدا کنم…

    امروز که این فایل رو گوش دادم و صحبتهای سید علی خوشدل عزیز رو شنیدم انگار که یه وزنه ی چند تنی از رو قلبم برداشتن ،و اینقدررر بهم اطمینان داد که بابا ثروتمند شدن خیلی لذت بخش و آسونه….

    یکی از ترمزهایی که پیدا کردم راجب ثروت اینه که ذهنم میگه ،حالا نه….حالا چیزهای مهم تری هست…حالا خیلی راه داری که به ثروت برسی…تو چه کار خاصی کردی که فکر میکنی میتونی الان به ثروت برسی…حالا حالاها باید صبر کنی…باید به این مسیر ادامه بدی…باید کارهای بزرگی بکنی….

    اره فکر میکنم اینا همون ترمزهاییه که سد راه ثروت شده….وگرنه ثروت ساختن آسونترین و لذت بخش ترین کار دنیاست و…

    اره…من تو تمام جنبه های زندگیم آرامش نسبی رو برقرار کردم ،و به نسبت خودم از عملکردهام راضیم…الان اولویتم دیگه ثروته….میخوام مثل بولدوزر برم سمت ثروت…

    خداوند رو بینهایت سپاسگذارم که هر لحظه هدایتهاش و لطف بینهایتش شامل حالم میشه….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
    • -
      زینب ندرلو گفته:
      مدت عضویت: 1288 روز

      سلام به صفورای عزیز و دوست داشتنی ام

      امروز ذهن من درگیر موضوعی بود و قبل اینکه گوشی ام رو بردارم از خدا هدایت خواستم قبل از اینکه این کامنت رو برای تو بنویسم یه باور مهمی که اصلا انگار در برابرش کور و کر بودم پیدا کرده بودم تو خودم

      و یه کامنتی نوشته بودم ولی دلم اروم و قرار نداشت خیلی مقاومت داشتم در برابرش

      و دقبقا منم همین احساس گناه رو در خودم پیدا کرده بودم

      که درخواست ثروت نکن خدا به وقتش میده

      تو دلم خیلی میخاستم به ثروت برسم ولی تو ظاهرر به خدا چیزی نمیگفتم ولی غافل از اینکه خدا با کلامت که کار نداره با فرکانس ات کار داره

      من تو زمینه های مختلف تعییر کرده بودم و به بعضی از خواسته هام اینقدر راحت رسیده بودم ولی تو زمینه ثروت تغییر خاصی اتفاق نمی افتاد و این در صورتی بود که من بیشترین تلاش ام برای تغییر در این زمینه بودولی انگار همه چیز قفل بود ایده های مختلف رو اجرا کردم هر چی که به ذهنم می اومد ولی هیچی به هیچی خیلی وقت ها شک و تردید می اومد سراغم که اخه چرا جواب نمیده

      میدونستم من یه جای کارم اشتباه ولی کجا شو نمیفهمیدم

      همش میگفتم دیگه ایندفعه رها میکنم ولی دو روز رها میکردم باز از روز سوم میچسبیدم به خواسته و گلایه پیش خدا که چرا جواب نمیده

      تا اینکه امسال اون مهارتی که مدت ها میخواستم شروع کنم رو استارت زدم و گفتم فارغ از اینکه نتیجه بده یا ن فقط میخام یاد بگیرم و چقدر هم مقاومت داشنم برام سخترین کار دنیا بود تمرین کردن در اون زمینه

      تقریبا دو ماه پیش بهم این ایده اومد که برو رو دست بندی توحید در عمل کار کن

      وقتی رو اون فایلها کار میکردم تنها هدفم واقعا این بود بفهمم توحید چیه منطور استاد از باورهای توحیدی چیه؟

      تو این حین یه ایده ای اومد در رابطه با مهارتم که نمونه کارت رو بزارتو این کانال (واقها اینجا برام نتیجه مهم نبود) انجام دادم و اصلا هم فکر نمیکردم جواب بده

      چند نفری ازم قیمت پرسیدن ولی مشتری نبودن من از رزا یاد گرفنه بودم که بگم بابا یه نفر اومد پرسید این یعنی پیشرفت

      حالم خوب بود تا اینکه 3نفر باهم درخواست همکاری دادن و به راحتی پول رو برام واریز کردن

      اینجا باورم تقویت شد که بابا تو رو باورات کار کن خدا ایده ها رو بهت میده و نتایج میاد

      اما بعدش چی شد؟ این پروسه ادامه دار نشد

      من با پولی که ساخته بودم دوره 12قدم رو استارت زدم

      تو جلسه سوم این ایده اومد که تو باید در کنار این دوره دسته باورهای ثروت ساز رو شروع کنی

      و نشانه هایی که دیدم مطمئنم کرد که این ایده از سمت خداست

      شروع کردم تا رسیدم به فایلهای سه برابر کردن درامد تو فایل دوم استاد تایید میکنن به کنترل ورودی ها

      و خب تا اینجا فهمیده بودم تمرکز من رو کمبود و بیشتر باید رو فراوانی کار کنم حسم میگفت سراغ فایل سوم نرو فعلا رفتم سرچ کردم فراوانی و کلید فراوانی رو باور کن رو تمام فایلهاشو تو یه روز دیدم، با خودم گفتم سه روز خودم بمباران میکنم ببینم نشانه ای میاد امروز روز دوم بود به گفتگو های خودم که دقت کردم دیدم داره میگم من که خیلی تلاش کردم من که خیلی مراقبم پس کو نتیجه پس کو نشانه چرا خبری نیست چرا فراوانی رو نمیبینم و غافل از اینکه همین حس بد من رو داره دور میکنه از مسیر درست

      با خودم گفتم زینب چی شد بعد فایلهای توحیدی نتیجه گرفتی؟ گفتم اونجا رها بودم اونجا فایل گوش نمیکردم برای گرو کشی که من فایل گوش میکنم تا نتیحه وارد زندگیم بشه

      ولی اینجا داستان فرق داشت افتاده بودم تو دام عجله

      میگفتم فایلهای ثروت ساز رو گوش کنم ثروت وارد زندگیم بشه و هر روز منتطر که چرا پس نمیاد چیزی

      پس ایده ها کی بهم گفته میشه

      و به جر این ترمز با خوندن کامنت یکی از دوستان فهمیدم من چه باگ بزرگی تو این موضوع دارم که ثروتمند شدن معنوی ترین کار دنیاست

      و حالا میفهمم چرا استاد فایل سوم سه برابر کردن درامد رو اختصاص داده به این فایل

      و چرا قلبم میگفت فعلادصبر کن نگاه نکن

      من اصلاااا نمیفهمیدم چقدرر این باور مهم و چقدر جلو منو گرفته

      من اصلا با خدا راجع به ثروت حرف نمیزدم و اگرم یه وقتایی اینجوری گلایه میکردم که چرا نتیجه نمیاد چقدر عذاب وجدان میگرفتم که زینب تو چقدر پول پرستی خدا به وقتش میده

      میگفتم بابا سه سال من دارم رو خودم کار میکنم دریغ از هزار تومن پول که خودم بسازم

      سریع باز خود سرزنش شزوع میشد که چقدر بی ایمانی خدا به وقتش جواب میده

      یکی دیگه از باورهای مسخره ای که پیدا کردم این بود تو کار ثروتمند بشی از این سایت دور میشی همین الانم که داری رو خودت کار میکنی بخاطر اینه که میخای به ثروت برسی و خودم قانع میکردم که اره من دارم پایه های ثروت رو درست میچینم

      ولی به خودم هم میگفتم که استاد که میگه خدا در هر لحظه به فرکانس های ما پاسخ میده پس چرا خدا این همه مدت به فرکانس من پاسخ نمیده

      به قول تو جمع نکرده که یه دفعه جواب بده

      و امروز فهمیدم همین حس عجله و نگرانی چقدر منو دور میکنه و فرکانس نامناسب میفرسته

      و چقدر تو این باور که ثروتمند شدن معنوی ترین کار دنیاست من ایراد دار م و چقدر تو عمق ذهنم این دوتا از هم دورن

      من. فک میکردم چهار بار این جمله رو گفتم باورم شده ولی رفتارم چیز دیگه ای رو نشون میداد

      ببخشید خیلی طولانی شد نوشته ام ولی دوست داشتم برای تو هم بنویسم چون میدونم این پاشنه اشیل همه ی ماست که ثروت رو جدا از خدا میدونیم و چقدر ساده از کنار این موضوع میگدریم

      برای من تازه این مسیر شروع شد و واقعا از خدا میخام هدایتم کنه بتونم عمل کنم به آنچه فهمیدم

      صفورا جان خیلی دوستت دارم دختر خوش قلب ومهربون

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        صفورا کوشککی گفته:
        مدت عضویت: 1464 روز

        سلام به زینب جان عزیز و دوست داشتنی…

        عذر خواهی منو پذیرا باش که با تاخیر دارم جوابت رو میدم…بینهایت سپاسگذارم بابت وقت ارزشمندی که برام گذاشتی و این کامنت طولانی و سراسر هدایت و آگاهی رو برام نوشتی…

        راستش وقتی کامنتت رو خوندم خیلی منقلب شدم…شاید برای لحظاتی احساس گناه اومد سراغم که ای دل غافل…اینهمه تو این مدت نعمت اومده تو زندگیت ولی دریغ از یه سپاسگذاری درست و حسابی…

        نیاز داشتم که ذهنمو جمع و جور کنم تا پاسخ کامنتت رو بنویسم…راستش بعد از خوندن کامنتت خیلی به فکر فرو رفتم…خیلی رازو نیازها با خدا کردم و خیلی گره ها از قلبم باز شد…راستش تو این چند وقت اخیر به قدری اتفاقات عالی برام افتاده و نعمت وارد زندگیم شده،که این هشدار رو میشنیدم که بهم میگفت باید بابتشون سپاسگذاری کنم،اما من مدام خودمو به ندیدن و نشنیدن میزدم،میگفتم حالا وقتشو ندارم…حالا کارهای مهم تری دارم…مدام درحال کار کردن روی فایلها و باورهام،کلی نشونه و نتیجه هم میومد اما من چون فقط چسبیده بودم به اون نتیجه بزرگه،این نتایج و نشونه هارو نمیدیدم…میگفتم نه من فقط باید ادامه بدم تا به اون نتیجه بزرگه برسم…فعلا فرصت شکر گذاری ندارم…البته زبانا شکر گذاری میکردم..اما قلبی نبود..احساسش نمیکردم…اون حس سپاسگذاری رو نداشتم..به همین خاطر اینگار چیزی رو گم کرده بودم…هرچی تقلا میکردم هرچی تلاش میکردم انگار کارها پیش نمیرفت…همش میگفتم کجای کار میلنگه من که دارم رو خودم کار میکنم…منکه دارم هر اقدام عملی که بهم الهام میشه روانجام میدم پس چرا این چرخ ها حرکت نمیکنه…ترمز دستیه بدجور کشیده شده بود…

        صبح روز بعدی که برام کامنت گذاشتی رفتم پیاده روی…تو پیاده روی مدام داشتم با خدا حرف میزدم و تقاضای بخشش میکردم بابت تمام نعمتهایی که تو این مدت وارد زندگیم شده ولی من کفور بودم…

        گفتم خدایا قول میدم که دیگه فقط تمرکزم رو بزارم روی داشته هام و سمت خودم رو انجام بدم و دیگه هیچ کاری با سمت تو نداشته باشم…دیگه در مورد چگونگی و چه زمانی ازت نپرسم…

        اینارو که میگفتم هرلحظه احساس میکردم که اون بند و زنجیرها داره از قلبم باز میشه و احساس سبکی میکردم…

        تا اینکه بعد از مدتها که ورودی مالیم کلا قطع شده یه نفر اون روز پیام داد و نوبت میکاپ شنیون ازم گرفت…

        بینهایت خوشحال شدم…و اینو یه نشونه و تایید از سمت پروردگارم دیدم…منتهی اون مشتری یه مدلی رو ازم میخواست که من بلدش نبودم…وقتی عکس مدلو برام فرستاد گفت اینو میخوام دیدم همون مدلیه که من ماه هاست دوست دارم یادش بگیرم ولی به تعویقش انداختم وچون برام سخت بود نمیرفتم که یادش بگیرم…اولش یکم حسم بد شد و استرس گرفتم…ولی طبق جلسه ی یک ثروت 3 که دارم روش کار میکنم و استاد گفته بودن که به هرچیزی با چشم یک مسئله نگاه کنید که با حل اون میتونید ثروت بسازید…با خودم گفتم این یک مسئله است و من باید حلش کنم…راستش فقط یک روز وقت داشتم و فرداش قرار بود مشتریه بیاد…همون روز رفتم وسیله های مورد نیازش رو خریدم و سفت و سخت شروع کردم به تمرین کردن،در حین تمرین کردن یه جرقه ای تو ذهنم خورد که ببین تو این شهر هیچ کسی تا حالا این مدلو اجرا نکرده…و من خودم میدونم که این موضوع دغدغه و مشکل خیلی از مشتری هاست…این اومد به ذهنم که خیلی جدی تر روی این سبک کار کنم ،چون میتونه مسئله ی خیلی از مشتری هارو حل کنه…چیزی که تو این چند ساله من همیشه تو محیط کارم میدیدم ولی خب کسی راه حلی براش نداشت…با اینکه تو شهرای بزرگ مثل تهران این تکنیک داره انجام میشه ولی تو شهرستان ما هنوز کسی این ایده رو اجرا نکرده…و خلاصه بالاخره اون روز تونستم یادش بگیرم،البته یه مقداری ایراد دارم..ولی نتیجه ی کار عالی و راضی کننده بود…دیروز برای مشتری انجامش دادم و خیلی خوشش اومد،و خیلی تعریف کرد…خودمم با دیدن نتیجه خیلی ذوق کردم…خلاصه ‌که همین ایده سرنخی شد که کلی جرقه ها تو ذهنم خورد که بدونم چه خط و مشیی رو باید تو کارم دنبال کنم…و فوکوسم رو روی چه چیزی بذارم…

        بازهم ازت سپاسگذارم زینب عزیزم بابت کامنت زیبایی که برام گذاشتی و برام سراسر هدایت بود و آگاهی…انشاءالله که بهترینها برات رقم بخوره و به زودی در مدار ثروت و الرزق الرزقان شدن قرار بگیری…

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
        • -
          زینب ندرلو گفته:
          مدت عضویت: 1288 روز

          سلام عزیزم

          همین الان جلسه قرآنی قدم اول رو تموم کردم و اومدم تو سایت و کامنتت رو دیدم

          اصلا قبول داری نقطه ابی بالای سایت خیلی حس خوبی داره؟

          من امروز یه سفارش داشتم و از صبح تا بعد از ظهر مشغول اون بودم یه تکنیکی بود که دقیقا مثل تو میدونستم باید تمرینش کنم هی میگفتم بعدا و خودم به جالش کشیدم و اجراش کردم و خودم از نتیجه راضی بودم و دیدم توهمین مدت چقدر نگاه من عوض شده من مدت ها کارم رو شروع نمیکردم چون میگفتم اگر یکی ویدیو بفرست و من بلد نباشم چی؟ ولی حالا میگم میرم یاد میگیرم حتما اون اومده که بهم یاداوری کنه برای پیشرفت نیاز که اینو یاد بگیرم

          حالا میخاستم از تمرینی بگم که وقتی ایده کار کردن رو فراوانی اومد دو روز بعد این تمرین بهم الهام شد که شروع کنم و دارم میبینم که اروم اروم داره تاثیر میزاره

          من برای خودم یه دفتر برداشتم و اسمش رو گذاشتم دفتر فراوانی

          هر روز سه تا نعمت که امروز دارم دیروز نداشتم مینویسم

          وای صفورا جان باورت نمیشه همین تمرین به ظاهر ساده داره باهام چکار میکنه

          من کوچکترین چیزا رو مینویسم از تخم مرغی که خریدیم حتی از ادامسی که برای دخترم خریدم تا اگاهی هایی که پیدا میکنم

          شاید هنوز ورودی مالی من نیومده اونجوری که میخام

          ولی هر روز بیشتر از سه تا نعمت وارد زندکیم میشه

          و من فقط هر روز دارم به خدا میگم تو چقدر مهربونی الان تقریبا 20روز این تمرین رو شروع کردم و منی که قبلا نعمت رو فقط تو داشتن ورودی مالی اون هم پول که خودم ساخته باشم میدیدیم الان میگم بابا زینب هر روز داره نعمت وارد زندکیت میشه هرروزاااا و من غافل بودم از اینا

          و چقدر این تمرین داره حسم رو بهتر میکنه

          داره اون درگیر نتیجه بودن تو وجودم اروم اروم کمرنگ میشه

          و حالا بهتر درک میکنم که استاد میگن دلیل موفقیت من و شاگردام اتجام همین تمرین هایی که بهتون میگم

          خدایا کمکمون کن کمبود رو از زندگیمون تبعید کنیم و فراوانی رو باور کنیم

          من عاشق فراوانی ام نه از برای اندوختن بلکه برای زیبا زیستن و ازاد شدن و لمس بی نهایت خدا در هر لحظه

          هر روز که نعمت ها رو مینویسم میگم خدایا مرسی امروز هم فراوانی رو تجریه کردم و هی دارم بیشتر تجربه میکنم

          از خدا میخام به راه هایی هدایت بشیم که رشد کنیم

          موفق باشی دوست عزیزم

          امیدوارم روزی بتونم از نزدیک ببینمت

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    احمد فرهنگیان گفته:
    مدت عضویت: 2157 روز

    به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین

    خداروشکر بابت این پروژه شگفت انگیز پر برکت که هر گام اون ما رو یک گام به سمت خودشناسی بیشتر و توحید و ایمان و توکل و خوشبختی هدایت می‌کنه .

    تمرین این گام

    1.آن مهارت یا تغییر ضروری که از آن می‌ترسید یا تعلل می‌کنید، چیست؟

    اجرای توحید در عمل

    2. اگر امروز آن را انجام ندهید، پیش‌بینی می‌کنید جهان در آینده چطور شما را “مجبور” به یادگیری آن خواهد کرد (مثلاً چه بحرانی پیش می‌آید)؟

    جهان به خاطر تعلل در یادگیری اجرای توحید در عمل در مقطعی منو مجبور کرد که همه چی رو رها کنم و مثل یک کلاس اولی بیام و از اول الف بای توحید رو یاد بگیرم…

    بحرانی که برای من پیش اومد این بود که من از دوسال پیش تصمیم گرفتم بیزنس خودم رو راه اندازی کنم و به لطف آموزش های بی‌نظیر دوره ارزشمند دوازده قدم و روانشناسی ثروت یک و سه بیزنس خودم رو راه اندازی هم کردم و خیلی رشد خوبی داشتم از درآمد صفر به 100 میلیون رسیدن به راحتی گرفته تا پرداخت کامل بدهی ها از سلامتی عالی و بدن خوش فرم اونم فقط با یک کش 200 هزار تومانی و بدون دمبل و … گرفته تا روابط عالی و اعتبار و آزادی مالی در خرید تا آزادی زمانی و مکانی…

    تا اینکه از یه جایی به بعد چندتا اتفاق همزمان با هم افتاد مثلاً بیزنسم قفل شد درآمدم دیگه رشد نکرد و گاهی ثابت و گاهی افت میکرد روابطم یه مقداری رو به سردی گذاشت

    سلامتی ام تحت تأثیر قرار گرفت

    و یه چندتا چک و لگد هم خوردم که حالا بماند چی بود ولی خیلی خیلی خیلی بیدارم کرد…

    وقتی همه ی این اتفاقات رو گذاشتم کنارهم چیزی هایی که به ذهن ناقص من رسید این بود که برو دنبال بازاریابی و اینستاگرام رو یاد بگیر و …که بتونی اول درآمدت رو درست کنی وقتی درآمدت درست بشه خود به خود رابطه ات هم درست میشه و بقیه چیزها هم حل میشه…

    خلاصه یکی دو ماه هم اینجوری خودم رو سرکار گذاشتم!!!!!!

    و رفتم خیلی حرفه ای اینستاگرام رو یاد گرفتم و تولید محتوا کردم و اتفاقا عجب ادیت های خفنی هم میزدم ولی نه تنها هیچی درست نشد بلکه خراب تر هم شد…

    یه شب که خیلی مستأصل بودم یاد جلسه دوم روانشناسی ثروت سه افتادم که استاد گفت آقا همه چی توحیده اول این رو توی مغزت درست کن بعد کارای دیگه ای رو انجام بده اما بازم خیلی جدی نگرفتم و نفهمیدم یعنی چی…

    اونشب خوابیدم و یه خواب جالب دیدم که توی خواب خیلی واضح به من گفته شد که برگرد آقا برگرد و توی خواب زار زار گریه کردم و گفتم می‌خوام برگردم…

    صبح که از خواب بیدار شدم ذهنم خیلی درگیر این خواب شد که یعنی چی برگرد ؟؟کجا برگردم؟به چی برگردم ؟ به کی برگردم ؟؟

    یادم افتاد به سایت استاد و دکمه من را به سوی نشانه ام هدایت کن چون هزاران بار از این قسمت نتیجه گرفتم بی درنگ اومدم توی سایت و از خدا خواستم که هدایتم کنه و دقیق بهم بگه که چی میخواد بهم بگه…

    زدم روی دکمه…

    فایل توحید عملی قسمت 6

    همونجا فهمیدم چی شد…

    فایل رو گوش دادم و استاد شروع کرد به صحبت کردن یا بهتره بگم خدا شروع کرد به صحبت کردن از زبان استاد…

    چه کسی مالک توست ؟

    آیا توی قرآن دیدی حتی یک آیه بگه که پیامبرها چجوری درآمد داشتن؟

    خونه و مسکن و خورد و خوراک شون چی بود و از کجا تامین می‌شد…

    اما هزاران آیه داریم درباره ایمان پیامبرها درباره توکل شون…

    چون همه چی توحیده تو وقتی توحید و شرک رو توی ذهنت درست کنی بقیه چیزها خود به خود درست میشه…

    استاد میگه من خیلی فکر کردم به این قضیه که دلیل اصلی نتایج من چیه و به چیزی جز توحید نرسیدم…

    خلاصه همه ی اون اتفاقات و اون خواب و این نشانه رو که گذاشتم کنار هم فهمیدم که من توی توحید خیلی خیلی مشکل دارم و خداروشکر میکنم که خدا الان بهم گفت که ایراد کار اینجاست شاید یکم دیرتر میگفت همه چی خراب می‌شد …

    3. برای شروع یادگیری یا انجام آن تغییر حیاتی، چه “تصمیم جدی” را همین الآن می‌گیرید؟»

    برای شروع یادگیری اجرای توحید در عمل من سه تصمیم اساسی گرفتم:

    تصمیم اول: هرروز اجرای توحید در عمل رو تمرین کنم در تصمیم گیری های روزانه هر تصمیمی می‌خوام بگیرم از خودم میپرسم این تصمیم رو از روی ترس میگیری یا ایمان ؟

    مثلاً می‌خوام یه لباسی که دوست دارم رو بخرم یه حسی میگه بخر یه حسی میگه نخر

    اگه نخرم میگم چرا نخریدی ؟

    اگه جوابم این باشه که پولم کم میشه یعنی این تصمیم از روی شرک گرفته شده نه ایمان و توحید چون ایمان ندارم که اگه این لباس رو برای خودم بخرم و این پول رو خرج کنم خداوند چندبرابرش رو بهم برمیگردونه چون اون فقط رزاقه نه مشتری نه شرایط من در واقع اینطور قدرت رو از دیگران میگیرم و به خدا میدم یعنی همون توحید.

    تصمیم دوم :

    کل یازده فایل توحید عملی رو دانلود کردم و برای خودم یه دوره میسازم به نام دوره توحید عملی و هرروز گوش میدم و مینویسم .

    تصمیم سوم:

    میخوام تمام آیاتی که درباره حضرت ابراهیم هست رو پیدا کنم و بنویسم و ببینم این الگوی عالی توحیدی چطور توحید رو در زندگیش عملی می‌کرده ؟

    در واقع اینم دستور و راه حل و تکنیک خود خداست:

    قُلْ صَدَقَ اللَّهُ ۗ فَاتَّبِعُوا مِلَّهَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا وَمَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ

    بگو: خدا راست گفت بنابراین از راه و روش ابراهیم که یکتاپرست بود و از مشرکان نبود، پیروی کنید.

    در واقع با این کار یکتاپرستی رو می‌خوام یاد بگیرم یکی از آیه هایی که درباره حضرت ابراهیم هست و خیلی جالبه آیه 260 سوره بقره اس که ابراهیم به خدا میگه می‌خوام بهم نشون بدی مرده ها رو چطور زنده می‌کنی بعد خدا بهش میگه مگه تو به من ایمان نداری؟

    میگه برمنکرش لعنت چرا ایمان دارم ولی می‌خوام قلبم آرامش پیدا کنه…

    این آیه هزارتا تکنیک و تمرین داخلش هست کل علم روانشناسی توی این آیه اومده

    این آیه می‌تونه احساس گناه آدم رو بشوره ببره

    این آیه می‌تونه نحوه درخواست کردن از خدا رو یاد بده

    این آیه می‌تونه موجب شکستن یکسری تابوها توی ذهن آدم درباره خدا بشه…

    خیلی شخصیت جالبی داره حضرت ابراهیم…

    خداروشکر انشالله همه ی بچه های این سایت به هر آرزویی که دارن برسن.

    ممنونم از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا

    ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 53 رای:
    • -
      ندا رنجبری گفته:
      مدت عضویت: 3640 روز

      سلام خدمت دوست عزیز همفرکانسی ممنونم از کامنت خوبتون که اشک رو روی صورتم جاری کرد.

      من امروز مردد بودم بین شروع یه فایلی از دوره ای با فایل های توحید عملی که دانلود کردم و توی یه پوشه در گوشیم قرار دادم و نمیدونستم از کدوم شروع کنم، کامنت الان شما رو نشانه دیدم و میخوام با فایل های توحید عملی شروع کنم و این ایده رو هم بهم دادید که تمامشون رو تبدیل به یک فایل خلاصه و به شکل یه دوره در بیارم و بارها گوشش بدم، چقدر نکته ای که در مورد ابراهیم ع گفتید برام آگاهی بخش بود من از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم، حضرت ابراهیم علاوه بر اینکه یه الگوی توحیدی هست واقعا میشه ازش احساس لیاقت رو یاد گرفت من بارها شده قلبم گفته از خدا نشانه بخواه ازش بخواه ایمانت رو قوی کنه بهت آرامش و اطمینان قلبی بده اما احساس عدم لیاقت و برچسب هایی مثل اینکه مگه ایمان نداری به خداوند مگه شک داری که نشانه میخوای مگه فلان و بهمان… و اینقدر کمالگرایی باعث شده به خودم سخت بگیرم که اصلا حواسم نبوده که درسته ساید من داشتن ایمانه اما همونم باید خدا کمک کنه وگرنه ما به تنهایی قادر نیستیم یه آیه هست توی قرآن خیلی دوسش دارم نحل 127: میگه صبر کن و صبر تو جز (به توفیق) الله نیست…

      بازم ممنونم از کامنت زیباتون، در پناه الله یکتا موفق باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        احمد فرهنگیان گفته:
        مدت عضویت: 2157 روز

        به نام خدای مهربان

        سلام خدمت شما دوست عزیز و هم فرکانسی

        خیلی ممنونم بابت پیام پر مهر تون که از دل اومد و بر جان نشست…

        تردید شما برای گوش دادن فایل ها و هدایت تون به کامنت من من رو یاد این آیه انداخت

        فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا

        پس شر و خیر اش را به او الهام کرد

        و ایمانم قوی تر شد که خدا حتی برای گوش دادن به فایل هم بهت کمک می‌کنه پس چرا همیشه و همه جا و درباره همه چیز ازش کمک نگیرم به قول استاد خداوند عاشقانه میخواد بهت کمک کنه این تو هستی که باید بهش اجازه بدی که بهت کمک کنه …

        انتهای کامنت نوشتید برای داشتن ایمان هم همونم خدا باید کمک کنه وگرنه ما به تنهایی قادر نیستیم…

        این نوشته شما با خوابی که دیدم و هدایتی که بعد از بیداری درباره اون خواب شدم منو هدایت کرد به یکی از ترمزهای اساسی زندگیم…

        این روزها زندگی من در خط سیر عجیبی طی میشه یعنی توی خواب خیلی بهم الهام میشه و اتفاقات روزهای بعد زندگیم طوری میفته که به اون خواب ربط داره و در نهایت همه ی اینا با هم باعث میشه من یه هدایتی رو بفهمم یا یه ترمزی رو پیدا کنم …

        به نظرم روش جذابیه خداروشکر…

        یکی از کجا فهمی های من از قانون درباره برداشتن قدم اول هست

        که خداوند از طریق خواب دیشب و هدایت امروز صبح و در جمله آخر کامنت شما منو متوجه این کج فهمی کرد

        من همیشه اینطور فکر میکردم که خدا خودش رو کشیده کنار و میگه خوب تو قدم اول رو بردار از قدم دوم به بعد با من

        بعد من از اونجایی که دچار کج فهمی شده بودم و نمی‌دونستم قدم اول چیه همیشه این برداشتن قدم اول رو به تعویق مینداختم و در نتیجه اون چیزی که میخواستم اتفاق نمی‌افتاد…

        تا اینکه از طریق خواب و هدایت و کامنت شما متوجه شدم بابا همون قدم اول هم خودش باید بگه که چیکار کنی یعنی ایده اش با خداست تو فقط باید انجامش بدی …

        توی دوره دوازده قدم هم استاد میگه خواسته من مهاجرت بود اما اتفاق نمی‌افتاد تا اینکه یه شب که استاد در دبی بود و داشت پیاده روی میکرد و از خدا سوال میپرسید که خدایا بهم بگو قدم اول چیه برای مهاجرت من باید چکار کنم ؟

        و خدا بهش میگه دفترهای تهران و کرج و اصفهان رو جمع کن و استاد این قدم اول رو برمیداره قدم اولی که خود خدا ایده اش رو داد…

        همه چی با خودشه حتی قدم اول اون میگه و تو باید عمل کنی…

        خداروشکر

        ممنونم از شما دوست عزیزم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  7. -
    بتول مومیوند گفته:
    مدت عضویت: 705 روز

    سلام عرض میکنم خدمت استاد عزیزم وخانم شایسته محترم

    استاد جان ازصبح که بیدار شدم و این ویس رو گوش دادم البته برای سومین مرتبه،فقط دارم اشگ میریزم باصدای بلند گریه میکنم

    یک بغض که معلوم نیست جنسش از چیه سرتاپای وجودم رو فرا گرفته، ومن رو از خود بیخود کرده

    استاد عزیزم بعداز صحبت دوستان،و شروع پاسخ های شما وآرامشی که از کلامتون وحس نابی که اصلا نمیتونی با زبان تو ضیحش بدی سرتاپای وجودم رو بیحس کرده،واحساس میکنم پاهام روی زمین نیست

    نمیدونم چیه ولی هرچی هست خیلی دوسش دارم

    استاد عزیزم،فقط میتونم ازخداوندم سپاسگذاری کنم ،به خاطر اینکه درزمانی که به این حس ناب واقعا نیاز داشتم وسالهامثل یک دیونه دنبالش میگشتم،خداوند شمارو سرراه من گذاشت

    خداوند عزیزم عاشقتم وخیلی دوست دارم

    که عباس منش رو سر راهم گداشتی،تا ازطریق اون تورو بهتر بشناسم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    زهرا محمد خانی گفته:
    مدت عضویت: 1267 روز

    به نام خدای بخشنده مهربان

    شکرت برای نشونه. انقد واضحت جوابم شدی دوباره واتصالمون برقرار

    شکرت قشنگ همین حرفا توی زهنم میچرخید که چجوری انقد دقیق احساسه منو میگفت

    انگار خدا قشنگ میگفت درکت میکنم باید تغییر

    کنی….

    قلبم شاهد از خدا هدایت میخاستم میگفتم

    خداجونی وقتی بمیرم وببینم چقد زندگی میتونسته شیرین باشه

    چقد خواسته ثروتو عشق میتونسته نزدیک باشه ومن خودمو انقد ازیت میکردم

    واینکه این قانون داشته ومن از بیراه میرفتمو زور الکی میزدم دوس دارم

    واقعا تو راه درست درک درست ازت باشم

    واقعا دوست دارم به عشق تایید بینهایتت که اسمش رهایی

    به ثروتو ازادی مالی ورهایی برسم که اسمش خوشبختی

    راستش یه جا خوندم امروز خوشبختی رسیدن به خواسته ای خاص نیس هزاران خاسته اومدن رفتن

    اینکه حالت خوب باشه سپاسگزارشو باشی ودر حال بهبود اونه که ارزشمند

    این اتفاق ها اخیر زندگی یه چراغ هایی توی قلبم روشن کرد

    خواسته ازادی مالی

    خواسته سپاسگزاری برای دونه دونه داشته هام

    دوست دارم تو راه درس وبا جهانم باشم امیدوارخیر دنیا اخرتو ببینیم

    فقط این نشونه انقد برام مهر محکمی برقلبم وبر نجواها بود که تکونم داد تا این کامنت اینجا ثبت بشه وبا تمام قلبم برای ارامش درکی که بهم دادی شکرت

    گفتی میشه درامد داشته باشی وببریش انقدددد بالا

    میشه انقد روابط توحیدی داشته باشی

    میشه کنترل زهنتو انقد بالا ببری

    پس قدم کوچولو بردار

    راستش عجیب توی زندگیم یه احساس خاصی دارم احساس میکنم نمه نمه دارم تغییر میکنم خیلی ریز

    راستش از خداجونی برای هدایتو نشونه هاش ممنون

    خداشکر تونستم زهنمو توی لکه های کوچولو کوچولو های سیاه همونجا کنترل کنم ورنگ زیباشونو ببینم

    تضاد ها مثل طوفان وحشتناک ولی بسیار پر برکتن

    توی این تضاد اخریه اولش کنترلش از دستم در رفت ولی بعد اروم اروم تونستم بگیرمش

    شایدم به جای اینکه از تو لکه های ظاهرا سیاه باطن قشنگشونو ببینم تمرین عشقبازی با نکات مثبت زیبایی های زندگیم خوب باشه

    زیبای زندگیم

    سلامتی

    کلی سلامتی خودم عزیز دلم هست میتونم براشون سپاسگزار باشم

    برکتو فراونی

    وایی شکرت برای برکتو فراووانی که بنده هاتو احاطه کردن

    راستش قبلا کلن یه وسیله داشتیم ویه خونه که پر جمعیت زندگی میکردیم الان به راحتی هر کس خونه مرفح خودشو وسیله خودشو داره خداروشکر

    شادی عشق

    راستش قبلا بلد نبودم زندگی کردن در لحظه رو واینکه اون جایی که هستی اون شرایطی که داری سپاسگزار باشی ارزوهای قبلتو که اجابت شدن مثل روابط قشنگت عزیز دلت مثل سایت پر از اگاهی رشد بهبود

    مثل سفرنامه

    همشون انقد ارزشمندن وسفر ها واتصالمون برای همه این نعمت هات که باعث رها تر شدنم میشه شکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    زهرا حسینی گفته:
    مدت عضویت: 1775 روز

    به نام خدایی که هر چه دارم از آن اوست

    سلام و درود عشق به استادان عزیزم

    و خانواده پر مهر عباسمنش

    ان شاالله که دل هاتون گرم به نور رب العالمین باشد ..

    خداوند هدایت کنه تا بتونم بنویسم هم برای خودم و هم دوستان عزیزم

    تغییر اجباری تنبیهی

    یا

    تغییر آگاهانه پاداش

    این سرتیتر خیلی برام بولد شد

    وقتی به خودم نگاه کردم دیدم در رابطه با چالش های مربوط به روابط با همسرم

    من واقعا به جایی رسیدم که این تغییر اجباری بود

    و

    من چاره ای جز تغییر و رها کردن نداشتم

    چون دوتا گزینه بود یا نابود شدن یا تغییر اجباری

    و واقعا له شدم زیر فشار چرخ های جهان

    اما درس های بسیار بزرگی برای من داشت

    من آدمی بودم که فکر میکردم میتونم ادمها رو تغییر بدم

    البته نه همه ی آدم ها

    منظورم خانواده هست(وظیفه ی خودم میدونستم)

    احساس می‌کردم این مسئولیت بر گردن من هست

    تا مسیر درست رو به همسرم نشون بدم

    و بهش بفهمونم که مسیر اشتباهی رو میره

    که جهان هم کاری با این موضوع نداره

    طبق قانون هر کسی نون باورهای خودش رو میخوره

    و زمانی که رها کردم رفتار جهان هم با من عوض شد

    و شرایطی رو پیش آورد که خواسته ی من اتفاق افتاد خداروشکر

    همین ویژگی رو من نسبت به فرزندم هم داشتم و البته دارم روش کار میکنم

    شاید حتی بیشتر

    که من مادرش هستم

    و

    من مسئول تربیت و آموزشش هستم

    (این باور مثل سیمان به من چسبیده بود )

    من باید تمام تلاشم رو بکنم که ایشون یک انسان عالی و فرهیخته بار بیاد

    حرف مردم (خانواده یعنی پدر و مادرم)خیلی روی من تاثیر میزاشت

    و فکر میکردم فرزندم رفتارش باید بدون و عیب و نقص باشه تا من تحسین بشم ….

    وقتی که تو خودت رو مسئول بدونی ناخودآگاه اون روحیه کنترل گری و رئیس مآبانه هم در وجودت هست

    و همین طور به خاطر شیوه ی تربیتی خانواده ی خودمم من دقیقا مثل اونها رفتار میکردم

    و وقتی صحبتش میشد همه ی خواهر برادرا می‌گفتیم نه دیگه ما اینجوری بزرگ شدیم و نمیشه تغییرش داد و فلان

    اما من به وضوح میدیدم که رابطه ی ما داره هر روز بدتر میشه

    زنگ خطر ها میومد یکی دو روز سعی می‌کردم

    اما واقعا برای یکی دو روز بود (پنهان کردن آشغال زیر مبل)

    تا اینکه معلم فرزندم اون پتک نهایی رو بر سر من کوبید

    ایشون از لحاظ درسی بسیار عالی بودن

    ولی از لحاظ اخلاقی و رفتاری در پایین ترین مرتبه ی کلاس بودن

    به طوری که تنها توی یک نیمکت میشست

    چون با هیچ کسی سازگاری نداشت

    وقتی تک تک رفتارهای فرزندم رو میگفتن من واقعا حالم بد شد

    چون اصلاااا همچین رفتارهایی رو توی خونه نداشت

    معلم ایشون یک جمله به من گفت رهاش کنید

    وقتی این دوتا کلمه رو شنیدم واقعا انگار از خواب بیدار شدم

    فهمیدم اون خصوصیت کنترل گری من چه تبعات وحشتناکی داشته

    تا چند روز حالم بد بود اما به خودم گفتم دیگه نمیشه

    زهرا باید تغییر کنی باید

    اولین باور، هر لحظه به خودم یاد آوری می‌کردم که تو نمیتونی کسی رو تغییر بدی

    مگه تلاش های قبلیت یادت نیست

    بزار هر کاری که دوست داره بکنه

    هر چیزی که دوست داره بخوره

    هر چقدر که دوست داره بخوابه

    اولین قدم برای تغییر ،نحوه ی بیان و گفتارم بود

    تمام سعی مو می‌کردم که لحن دستوری و نگاه از بالا به پایین نباشه

    خیلی مهربانانه و بی طرفانه

    مثلا به نظر من اگه این کار به این روش انجام بدی نتیجه ش بهتر میشه حالا انتخاب با توئه

    وقتی من با احساس خوب حرف میزدم دیدم واقعا رفتار ایشون هم تغییر میکرد

    و حرف هایی می‌زد که من تعجب می‌کردم

    الهام بعدی این بود که

    سکوت رو یاد بگیر

    برای منی که همه عمرم در حال حرف زدن بودم واقعا سخت بود اما بهش عمل کردم

    مخصوصا زمان هایی که کارهایی خلاف میل من انجام می‌داد

    و میخاست ببینه من چیکار میکنم

    من این تمرین رو شروع کردم

    با عشق نگاهش میکردم و سکوت میکردم

    و سعی می‌کردم هماهنگ بشم و از قسمت روح به این قضیه نگاه کنم

    اگاهی های جلسه ی پنجم دوره هم جهت با جریان خداوند رو با خودم تکرار میکردم

    بعدش

    خداوند درهایی از بهشت رو به روی من باز کرد

    رفتار ایشون به قدری تعییر کرده که حتی پدرش هم تعجب میکنه

    من این مسیر شروع کردم میدونم هنوز ابتدای راه هستم‌

    به میزانی که حال من خوبه

    حال فرزندم هم عالیه

    و این رابطه میتونه عالی بشه تا بی نهایت

    و به یاد حرف دوست عزیزی افتادم که سالها پیش به من گفت

    زهرا تو میخای فرزندت رو تربیت کنی

    اما من میگم تو باید خودت رو تربیت کنی

    خودت رو اصلاح کنی

    بچه ی تو همون طوری میشه که تو هستی

    اگر از خودت راضی هستی نگران تربیتش هم نباش

    و من درک کردم که اگر من تغییر کنم جهان بیرون من هم لاجرم تغییر میکنه

    چون با چشمای خودم دارم میبینم

    و چقدر سپاس گزار خداوندم برای این جهان و قوانین ثابتی که براش وضع کرده

    برای عدالتش

    برای سخاوتش

    برای مهربانیش

    و از خداوند میخام که من رو ثابت قدم بدارد در این مسیر و از فضل و مهربانی خودش بر من ببخشاید.

    در پناه عشقش باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  10. -
    حامد حسامی گفته:
    مدت عضویت: 3396 روز

    به نام خدا

    سلام و خسته نباشید

    بسیار سپاسگزارم از استاد عباسمنش به خاطر این فایل هدیه وازصمیم قلب به مهمانان برنامه موفقیت هایشان را تبریک میگویم.

    چقدر اقدام مهمانان برنامه برای ترک منزل پدری و فاصله گرفتن از انسان های منفی شجاعانه بوده است و چقدر صحبت های ایشان برای من الهام بخش و عالی بود.

    من هم اکنون برای اولین بار دارم دوره ای فوق العاده زیبای 12قدم را طی میکنم و اکنون در قدم نهم هستم و من هم مانند مهمانان برنامه وقتی که استاد عباسمنش گفتند که دوست دارند دانشجویان دوره ای 12قدم به پرودایس بیایند و دور هم جمع بشویم و آتش روشن کنیم،من به مدت چند دقیقه خودم را در پرودایس استاد عباسمنش تصور کردم و واقعاً از تماشای آن دریاچه ای زلال و زیبا و آن همه سرسبزی و زیبایی و گفته های انرژی بخش استاد عباسمنش لذت بسیار زیادی بردم.

    واقعاً آموزش های سایت استاد عباسمنش بسیار قابل تقدیر است و من فکر میکنم که هزاران نفر مانند مهمانان این قسمت درگیر خودکشی و افسردگی بوده‌اند و با یادگیری آموزش های سایت استاد عباسمنش نه تنها افسردگی و اوضاع بد روحی آنها بهبود پیدا کرده است،بلکه به موفقیت ها و دستاوردهای عظیمی در زندگی شخصی خودشان رسیده اند و از این لحاظ جامعه ای جهانی باید مانند من و دیگر کاربران سایت بسیار زیاد از استاد عباسمنش سپاسگزار باشد.

    در مورد زندگی شخصی خودم،من مدت هاست که مشغول یادگیری زبان پرتغالی هستم و میدانم که در آینده به شهر لیسبون پرتغال مهاجرت خواهم کرد و میدانم که یادگیری این زبان مورد علاقه و مهاجرت،من را به روابط خوب و سلامتی و ورزش حرفه ای میرساند و میدانم که این یک مورد باعث دستاوردهای دیگری در زندگی شخصی من میشود.

    موفق و پیروز باشید.

    خدانگهدار.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: