این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/neveshteh.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-18 06:50:042025-11-19 18:36:49تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
الان گفتم خداجونم دوست داری این کامنتو با چه صفتی ازت شروع کنم
گفت رزاق
اولش اومدم بگم اخه ربطی به موضوع فایل نداره که یه حسی گفت:
رزق که فقط ورودی مالی نیست همین اگاهیهای نابی که تو این سایت منتشر میشه چه از طریق فایلها وچه کامنتهای بچه ها رزق بیحساب خداونده
رزقی که اگه بش عمل کنیم انواع نعمتها طبیعی وارد زندگیمون میشه
پس خدایاشکرت برا اینهمه اگاهی که هرروز دارم با چشم و گوش وقلبم نوش جان میکنم
استاد عزیزم تو یکی ازقدمها گفته بودین وقتی به خواسته هاتون رسیدین که مقاومت ها رو کم کردین
امان از این کلمه وقدرتی که داره و اگه بهش پرو بال بدی میتونه زندگیت رو به قعر چاه ببره
واگه بتونی کمرش رو بشکنی اونوقته که درهای اسمانها وزمین برات گشوده میشن
من به شخصه هرجا که ریشه یابی کردم و خواستم یه موضوعی رو حل کنم دیدم مشکل از مقاومتهای من بوده
وقتی فهمیدم که باید تمرکزی مراقب مقاومتهام باشم
درتمام جنبه ها همه چیز بهتر وبهتر شد
چرا من یادمقاومت افتادم برا اینکه همه ی تقلاهای ما از اینه که رها نیستیم و خودمون رو به حریان طبیعیه انرژی حاکم برجهان نمیسپاریم
در واقع وقتی میپذیریم که روند طبیعیه جهان بر سختیه و همه کارها باید سخت انجام بشن شروع میکنیم به مقاومت کردن در برابر همه چیز وهمه کس وهرانچه که ما رو به سمت راحتی سوق میدن و بعد تقلا پشت تقلا که همه چیزو به سختیه تمام به نفع خودمون کنیم و این روند ادامه داره
چون نمیتونیم رها باشیم میایم با منطق ذهنمون دودوتا چهارتا میکنیم و این میشه که برا بهبود زندگیمون میریم سراغ پیدا کردن مشتری خوب دکتر خوب ایده بازاریابی خوب
همسرخوب تبلیغات و تمام کارهایی که از بیرون باید یه فورس فراوون ایجاد کنیم تا شاید به خواسته هامون برسیم
در حالیکه همونطور که استاد فک کنم توقدم 6 گفتن اگه بتونیم رها باشیم وبه هدایت خداوند اعتماد کنیم
و بسپریم به خودش
اونوقت اون دکتر خوب اون ایده بازاریابی اون مشتری دست به نقد همسر ایده ال و…. به سمتت هدایت میشن
ونشونشم اینه که به راحتی میان
چون پایه واساس جهان بر راحتیه
استاد عزیزتر ازجانم من انواع مختلف تقلا کردن رو تو زندگیم داشتم از تقلا واسه راضی کردن اطرافیام متقاعد کردنشون ثابت کردن حرفم و…..
ولی مدتهاست که دارم سعی میکنم تو همین زندگی روزمره ام و کارهای ساده و عادی که هرکسی درطول روز انجام میده دست ازمقاومت و تقلا کردن بردارم و بزارم تا خودش اتفاق بیفته
مثلا در رابطه بافرزندم که بخواد کارهاشو انجام بده
اولش بهش یه بار میگم ولی وقتی میبینم نمیخواد الان اون کارخاصو انجام بده
کاملا حس میکنم میخواد حسم بد بشه بلافاصله میگم سعیده تمرکزتو بزار رو انچه که میتونی بهبودش بدی
واون چیز فقط و فقط خودتی
پس بجای تقلا کردن که اونو مجاب کنم بره کارشو انجام بده
سریع میرم خودمو با نقاشی ویس گوش دادن ونتبرداری کردنش یا هرکاری که حواس منو از اون قضیه میگیره مشغول میکنم
بعد میبینم در حین انجام کارای من اونم کاراشو انجام داده
اینجاست که میگم ببین سعیده تمرکز و توجهتو وقتی از روش برداشتی در واقع مقاومت نکردی و رها شدی
اونم مقاومت نکرد و کارشو انجام داد
همین امروز میخواستم کشک بادمجون درست کنم ولی شیرین دوست نداره
گفت من غدای شما رو نمیخورم و خودم یه چیزی درست میکنم
اولش اومدم مقاومت کنم بعد گفتم بزار بپزه وتجربه کنه مثله دفعه های قبل بالاخره شکم خودشو سیر میکنه وگفتم باشه وتمام موادی که میخواست رو براش اماده کردم
بعد یه هدایتی اومد که از این به بعد اگه خواستم غذایی بپزم که اون دوست نداره روزهای تعطیل اینکارو کنم تا اونم بتونه هم مهارتهاش رو بالا ببره هم جسارت بیشتری پیدا کنه هم اینکه نهایتا اینجوری روابط ما روونتر و بهتر میشه
منیکه قبلنا پدر خودمو و اونو در میوردم که باید هرچی میپزیم رو بخوری و بزور میخواستم تمام مواد مورد نیاز بدنش رو دریافت کنه
چون فکر میکردم تربیت درست اینه
واینجوری فقط بین ما دیوار ایجاد میشد و یه جور جبهه گیری و تقلای مداوم برا حفظ جایگاهمون بود
مدتهاست که رها کردم همه چیو و سپردمش به خداوند و بارها شده که از مدرسه اومده یه غذایی رو دوست نداشته یه املتی نیمرویی چیزی برا خودش درست کرده و خورده
وگذاشتم خودش باب میلش هرچی دوست داره رو بپزه و زندگی رو تحربه کنه وخداروشکرخیلی هم از اینکار راضی وخوشنودم
در مورد همسرمم همینه
مثلا بارها شده تو یه کاری به کمک اون نیازه ولی به هردلیلی نمیخواد الان همکاری کنه
منم سعی میکنم بدون جرو بحث کردن برم سراغ کاری که خودم میتوتم به تنهایی انجامش بدم
و میگم حتما خیره حتما بهتره اینکار یه زمان دیگه انجام بشه
گاها دیدم وسط کارای من اومده و خواسته اون کارو انجام بدیم وگاهی هم چند روزی طول کشیده
مثلا مدتها بود که به همسرم میگفتم میزناهارخوری رو عوض کنیم ولی اون مقاومت میکرد
ومن هربار بادیدن میزبیشتر لجم میگرفت و حسمو بد میکرد
تا اینکه
یه روز گفتم سعیده تو داری با این تکرار کردنت مقاومت اونو بیشتر میکنی رها کن
بیا همین میزو جوری تمیزش کن وچیدمانش کن که ازش لذت ببری
هدایت اومد پارچه ی روی صندلیها رو عوض کن
منم اینکارو کردم
تو چند کامنت قبل گفتم که با عوض کردن همین ایده ی ساده ی الهامی چقدر درها و جابجایی ها و راهکارهایی برو مون باز شد که اصلا فکرنمیکردیم اینهمه بهبود تو خونمون ایجاد بشه
اونم با امکانات موجود و دم دستی که داشتیم
بعدش اومدم خود صندلی ومیزو حسابی و دیتیلی برقش انداختم یه رومیزی قشنگ انداختم روش
یه سبد گرد حصیری رو با دوتا دستمال زیبای قرمز مزینش کردم و نمکدون و چیزهای دیگه ای که رو میز پخش و پلا بودن رو داخلش گذاشتم
با همین چندتا کار ساده کلی فضای خونه زیبا و دلنشین تر شد وهربار که بهش نگاه میکنم کلی حالم خوب میشه وهربار میگم چقدر این میز قشنگه اصلا نیازی به تعویضشم نیست
حدود 10 روز بعدش همسرم گفت رفتم به فلان نجار سفارش یه میز دادم بگو دقیقا چه مدل و چندنفره میخوای ؟
اولش یکه خوردم بعد گفتم نه سعیده قانون همینه
تا وقتی تو داشتی تقلا میکردی اونو مجاب کنی که این میز دیگه قدیمی شده و کوچیکم هست
اونم باهات مخالفت میکرد
ولی وقتی دست از مقاومت و قانع کردن اون برداشتی و رها کردی و بعد سعی کردی اونو به شکلی در بیاریش که از دیدنش احساس بهتری هم پیدا کنی
خداوند یه میز و صندلی به شکلی که دوست داری رو داره به وسیله یه نجار ماهر برات اماده میکنه که وارد زندگیت بشه
استاد عزیزم واقعا این جملتون رو که میگید
شما فقط رو خودتون کار کنید نعمتها به شکل طبیعی وارد زندگیتون میشن
رو این روزا خیلی خیلی بیشتر دارم تجربه میکنم
اونم با فاصله های کوتاهتر که هربار برام یاداوری میشه
قانون ثابته و اگه من بتونم بش عمل کنم سریعا جوابها وپاداشها میاد
استاد جونم منی که کمالگرایی و پذیرش اینکه همه کارها باید به سختی انجام بشن داشت همه جوره داغونم میکرد
تقلا نکردن و پذیرش اینکه روال دنیا آسونیه و طبیعی اینه که همه چیز باید راحت انجام بشه و سپردن زندگی به خداوند و رها بودن خیلی برام سخت تربود
ولی اینو هربار دیدم که وقتی تقلا کردم و مقاومت داشتم چقدر زندگی برام زجر اور شده ولی هربار که تونستم مقاومت نکنم چقدر همه چیز عالی و روون پیش رفته
به همین دلیل تمام تلاش روزانم اینه که تو همین کارای ساده ای که دارم هر روز انجام میدم مقاومتها رو کم کنم و یاد بگیرم رها بودن و سپردن کارها رو درعمل به خداوند .
سلام به استاد عزیزم وخانم شایسته ی نازنینم وهمه ی دوستان عزیزی که با من با خواندن کامنت های آنها به رشد وتحول بیشتر
می رسم.
خلاصه ی این فایل زیبا وتاثیرگذار•••
1.کار کردن روی خودم( باور فراوانی)
2.قرار گرفتن در مدار مناسب(هماهنگی با جریان خداوند)
3.ارائه ی بهترین خودم( در محل کارم)
نتیجه؛
زمانیکه من این 3مورد را در زندگی ام اجرا کنم باعث میشود شرایط مناسب وآدم های مناسب وایده های بهتر به سمت من هدایت شوند
من باید در مسیر مناسب باشم که این اتفاق های خوب برایم بیافتد مثل دو عزیزی که در این فایل توانستند از زیر صفر به مثبت 30 درجه برسند.
● تمرین
آیا تا به حال تجربه ای داشته ام که به جای تقلاّ وتلاش فیزیکی زیاد برای رسیدن به خواسته ام،تصمیم گرفتم که رهایش کنم و فقط روی باورهایم واحساس خوبم وهم راستا شدن با خواسته ام کار کنم؟
بعد از آن چطور دیدم که جهان به شکلی معجزه آسا،آدم ها ،شرایط ویا فزصت هایی را سر راه من قرار داد که آن خواسته ام به راحتی بر آورده شد؟
موضوع این فایل دقیقا همان جلسه ی 8 و9 دوره ی هم جهت با جریان خداوند است
چون من الان دارم روی جلسه ی هشتم ونهم کار می کنم از روزی که هر روز روی باورهای فراوانی کار کردم باعث شده که پول ورزق وروزی ام به طور معجزه آسایی زیاد شده چون قبلا خیلی تقلّا می کردم که بتواتم تا آخر ماه پول برای خرید داشته باشم ولی الان نه تنها تا آخر ماه پول می ماندبلکه هر چه لازم دارم را می توانم بخرم تازه اینکه می توانم پول هم پس انداز کنم.
قبلا ده روز اول که حقوق می گرفتم می بایست تا آخر ماه صبر کنم
از زمانی که روی باور فراوانی کار کردم وبا جریان خداوند هماهنگ شدم نه تنها حالم خوب است و آرامش دارم بلکه کمتر احساس کمبود می کنم چون باید باورهای کمبود که در من ریشه دارند بروند وباور فراوانی در من ریشه کند.
سلام و سلامتی و نور و عشق به استاد ابراهیمی عزیزم، به استاد شایسته ی نازنین، و به همه ی دوستان مشتاق تغییر
خدای مهربونم شکرت برای یک فرصت دیگه… سپاسگزارم که امروز این وقت برام باز شد تا فایل رو دوباره گوش بدم و لذت ببرم.
خدای شیرین و دلبرم شکرت که در مدار دریافت این آگاهی ها هستم
شکرت برای ذوقی که تو دلم میاد، اشکی که تو چشام میاد با گوش دادن به این قوانین زیبا
شکرت برای این روزای زندگیم که دارم بیشتر و بیشتر نشانه ها رو می بینم
شکرت که می فهمم دسته ی پرنده هایی که تو این هوا یهویی جلو چشام شروع به رقص دسته جمعی می کنن نشونه ای از تو هستن که بهم بگی حواسم بهت هست، مرسی که لبخند و چشمکت رو تو زیبایی درختا تو این پاییز زیبا می بینم، تو خنده های الکی لیلین می بینم، توکنترل ذهنم در مورد سرما نخوردن تینا و رد شدن بی حالیش می بینم
شکرت که لی لی یه دفتر از دفترای بالای تختم رو برمی داره و شروع می کنه به خوندن مثلا، و من چک می کنم ببینم دفتر چیه، می بینم دفتر روانشناسی ثروت 1 هست، و یک لحظه انگار زمان متوقف میشه و این تو ذهنم بولد میشه که این نشونه ی خداست… الان وقت ثروت 1 هست. چندبار شروع کردی ولی ادامه ندادی، الان وقتشه بسم الله…
شکرت که اولین کلاینتم از بچه های خوش فرکانس عباس منشی هست و تو هر میتینگ کلی راجع به قوانین و نشانه ها صحبت می کنیم و لذت می بریم.
شکرت برای مرور این آموزشهای فوق العاده برای شروع بیزنس که تمام تلاشم رو می کنم به کار ببرم و به امید تو آهسته و پیوسته تکاملم رو طی می کنم و دست در دستان تو جلو می رم. بدون عجله ولی با عشق.
این روزا خیلی بیشتر از قبل سعی می کنم نشانه ها رو ببینم، نه اینکه فقط ببینم، بعدش عمل کنم. پریروز که فایل اومد داشتم با لی لی خانوم می رفتم پیاده روی، سام و تینا هم رفته بودن کلاس بدمینتون و والیبال. صحبتای فرزانه و محمد عزیز رو گوش دادم ولی بقیه ش رو نشد گوش بدم باید خانوم رو قانع می کردم گه برگردیم خونه خخخ هوا سرد بود و دیگه باید برمی گشتیم که کم کم شام بخوره. برگشتیم و شام و آماده شدن قبل خواب و بعدم تا سام و تینا اومدن من رفتم بازی والیبال… همین جور شدن بازی هم کلی حس خوب توش بود چون من اول تو نظر سنجی رای دادم چهارشنبه، بعد دیدم سه شنبه برنامه م جورتره و رایم رو تغییر دادم به سه شنبه. ولی فرداش دیدم دو سه تا از بچه ها از جمله مربی والیبالمون زد که چهارشنبه میان بازی… من هی نجوا میومد که عه عه عه ببین همین که کنسل کردی گروه چهارسنبه چی شد… هرکی بازیش خوبه داره میاد و تو از دست دادی و این حرفا. اما خیلی آگاهانه نذاشتم ادامه بده و با خودم گفتم چون چهارشنبه از خونه قراره کار کنم سه شنبه برای من خیلی راحتتر و مناسبتره. مهم اینه که تمرین دارم و لذت می برم. و اصلا اجازه ندادم حسم بد شه. سه شنبه شب رفتم بازی و خیلی بازیامون متچ نبود و تیم ما خیلی خوب نبود با این حال دو ست رو بردیم و سه ست رو باختیم. ولی سعی کردم به لذتش فک کنم و تمرینی که دارم.
حالا خدای مهربونم چه پاداشایی بهم داد؟ اول که همون سه شنبه شب یه خبر خوب از یه رفیق دریافت کردم، بعدم هدایت کرد سوره ی نور رو بخونم و تفسیر بازرگان رو گوش بدم، و کلی حس خوب قبل خواب داشته باشم.
با سام صحبت می کردیم گفت یکشنبه که نوبت خودشه والیبال هفتگی رو بره، سه ساعت براش زیاده و کمرش اذیت میشه و گفت اگه می خوای خودت برو… منم با خوشحالی قبول کردم و گفتم خدایا شکرت چهارشنبه شب نشد عوضش یکشنبه که سه ساعت بازیه و 8 تا تیم میان رو برام جور کردی.
چهارشنبه صبح بود که دیدم دو نفر زدن که کاری پیش اومده و نمی تونن بیان. منم بلافاصله اسمم رو زدم که میام و خدا رو شکر کردم. گفتم خداجونم عاشقتم که اون یکشنبه درواقع اکسترا بوده و چهارشنبه شب هم جا برام باز شد… تازه علاوه بر این چون از خونه کار می کردم به مامان زنک زدم و دیدم به به رفتن خونه ی فاطمه جان و سعیده جان رضایی هم هست و کلی خوش و بش کردیم و نواجان جیگر رو دیدم و لی لی هم هی می گفت نَبا نَبا…
شب هم که یه بازی خفن و دلچسب رو از 8/5 تا 11 شب داشتیم. بعدم برگشتم جمع و جورای قبل خواب و قبل از اینکه مراقبه سپاسگزاری رو گوش بدم گفتم چندتا کامنت بخونم که تو کامنت یکی از بچه ها دیدم خداجونم دوباره داره هدایتم می کنه به قدم نه جلسه ی دو گفتم اینو چند روز پیش تو کامنت نسیم دیدم و قرار بود برم گوش بدم یادم رفت… این نشونه یعنی الان باید برم سراغش و خلاصه بخشی از اون جلسه ی بی نظیر رو گوش دادم ولی دیدم داره خوابم می بره. پاز کردم و در کسری از ثانیه خوابم برد.
دیروز صبح تو راه شرکت فایل رو از اول گذاشتم و رسیدم شرکت هنوز نیم ساعتی وقت داشتم تا قبل شروع کار. ذهنم گفت خب برم تا کامنتای امروز منتشر نشده بقیه 13 رو گوش بدم و کامنتم رو به موقع بنویسم. صفحه سایت رو باز کردم فایل پلی نمی شد، دو سه بار رفرش کردم دیدم صفحه نصفش سیاه میشه، پلی نمیشه… خلاصه سریع گرفتم. گفتم چشم خداجون می رم بقیه ی عبارتهای تاکیدی رو گوش می دم. قلم و کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن… اصلا روحم از شدت حس خوب داشت پرواز می کرد…
بعدم کار و شروع کردم و تا شب فرصت فراهم نشد که کامنت 13 رو بنویسم. دو ساعت میتینگ با رفیق توحیدی هم در آخر شب روزم رو با حس خوب پایان داد. خدا رو شکر می کنم که الان این فرصت فراهم شد…
خداجونم همه چی از توه… این تویی که وقت رو برام جور می کنی. این تویی که حالا که من دارم گاکهای اولم رو تو کار مورد علاقه م برمی دارم بم می گی برو ثروت 1 رو شروع کن، توصیه های فوق العاده ی بیزنسی میشه فایل این جلسه و من اون حس رها کردن خودم در آغوش تو رو دوست دارم… انگار این عبارتای تاکیدی فرکانس منو چندین پله بالا برده… مثل حس انرژی بعد از نوشیدن یه قهوه ی درجه یکه… ولی اثرش طولانیه…
خدای مهربونم دستم تو دستاته و خیالم تخت تخته… چقدر این اطمینان شیرینه.
واااای خدایا شکرت🩵🩵🩵 همین الان که در حال نوشتن بودن نوتیفیکیشن بالای صفحه م اومد و سام پیام داد که مامان و بابا بیست روز دیگه میان کانادا… اشکام بند نمیاد از این سورپرایز خداوند… خوبه جایی هستم که همکارام نمیبینن منو…
خدای مهربونم چجوری شکر کنم اینننهمه فضل و رحمت و مهربانی تو رو…
چقدر من خوشبختیم که خدای رزاق و وهاب و قادر و هدایتگرم رو پیدا کردم…
خدای مهربونم شکرت برای همین الانِ زندگیم… برای اشکای از سر ذوغم… برای عشقی که هر روز بیشتر میشه…
استاد به امید همین خدا در بهترین زمان میام و از نزدیک می بینمتون و برای این تغییرای شگرفی که در شخصیتم و در زندگیم از آموزشهای شما دارم حضوری ازتون تشکر می کنم…
از خدا می خوام رزق و نعمتها و عشق بیشتر از پیش سرازیر زندگیتون باشه. عاشششقتونم🩵🩵🩵
بی نهایت ازت سپاسگزارم برای کامنت پر ازنوری که نوشتی،بی نهایت خوشحالم برای شروع قدم های اولیه بیزنست و کاری که عاشقشی،کلی کِف کردم برای خبر خوبی که نوشتی.
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید،که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید…
الهی شکرت که چشم هات قراره به دیدار پدر و مادر نازنینت روشن بشه،الهی که این ٢٠ روز هم مثل برق و باد بره و خیلی زود کنار هم جمع بشید و تموم دلتنگی هاتون رو پرواز بدید سمت آسمون خدا …
برات کلی خوش حالم و دلخوشی های بیشتر و بیشتر آرزو میکنم🩵
یک عالمه دوستت دارم و در پناه نور میسپارمت،الله یارت باشه همیشه.
مررررسی از این نقطه ی آبی پربرکت… وجودت تو زندگیم یکی از زیباترین نعمتهاست برای من سعیده جانم…
داشتم فکر می کردم اینا همش از برکات دوره ی همجهته هااا. ببین تو همین دوستای دور و بر چندنفر قدم برداشتن برای علاقه شون… فاطمه جان، سعیده جان، سمانه جان، مامان، من، تازه از طریق کانالای شماها کار دوستای هنرمند دیگه ای مثل هانیه جان رو دیدم و کیف کردم… تو که خب پرچمداری تو این قضیه… منتظر کتاب با امضای خودت هستم… اومدی امریکا برام بیاریش… کلی چشمای قلبی… خداوندا هزاران مرتبه شکرت…
خدایی ما جزو خوشبخترین آدمای روی زمین نیستیم؟ که اولا ابراهیمی ترین استاد رو داریم اونم با یار و همراهی که خودش شایسته ی استادیه… بعدم در مدار ایننننهمه آگاهی ناب هستیم… یعنی ما تا آخر عمرمونم تو سایت بچرخیم هنوز چیز هست یاد بگیریم. چون هی مدارمون تغییر می کنه هی درکمون بیشتر میشه… تازه اکستراش چیه؟ دوستات جانی مثل تو و بقیه رفیقای ناز و دوست داشتنیم. دوستی هایی که هم از هم صحبتی باهم خسته نمیشیم هم کلی چیز یاد می گیریم هم کلی نشانه و هدایت برای همدیگه داریم…
خدای مهربونم شکرت تا بی نهایت…
ببین این سفر رو به امید خدا مامان دارن میان ولی سفر بعدیشون دیگه شما هم اینور باشیا… بابا girls’ night همینجوری مونده رو هوا منتظره :)))) خلاصه تو که عزیز دوردونه ی خدایی خودت یه جوری بگو بش که این برنامه ی ما زودتر عملی بشه… از اون مدل تلی مستک که می گفتی :)))
عاشششقتم و خدا رو هزاران بار شکر می کنم که دوست دوست داشتنی و الگویی مثل تو رو دارم…
چایی دمه با هل… و البته چون هر دو اهل قهوع ایم قهوه هم آماده س… بوش پیجیده… منتظرتم🫶
سلام به ناب ترین رفیق بهشتی من، توحیدی ترین خانواده ی دوست داشتنی که می شناسم. امیدوارم هم خودت هم داداش رسول عزیز و هم هلیساجان و محمدحسن جان عالی باشین. بلاخره وقتش شد که من پاسخ این نقطه ی پربرکت رو برات بفرستم نازنین. خودت می دونی چقدر دوستت دارم و برام عزیزی… بقول خودت مطمئنم فرکانسش بهت می رسه…
ببین اون فیلم و نشانه ی روانشناسی ثروت یک برا خودم هم بی نظیر بود. اتفاقا یه رزق بی حسابی که در پیش داشتم این بود که یه بار که با سام صحبت از بیزنس و پول و ثروت بود تو همون روزا گفتم من که می خوام روانشناسی ثروت یک رو بزودی شروع کنم، گفت اتفاقا منم برنامه م هست که گوش بدم… تنها موردی که سام نسبت به استاد و آموزشهاش مقاومت نداره همین روانشناسی ثروته :))). و من با شنیدنش کلی خدا رو شکر کردم. اتفاقا داشتیم میومدیم کانادا تو راه جلسه ی 1 رو باهم گوش دادیم… خدا رو شکر برای وجود استاد و این آموزشهای ناب و بی نظیر. خدا رو شکر که از طریق این سایت دوستای ارزشمندی مثل تو وارد زندگیم شدن… واقعا تک تکتون برام بی نهایت عزیز هستین و یکی از بزرگترین نعمت های زندگیم هستین…
عاشقتم رفیق بهشتیم و به امید روزی که بشینیم باهم از نزدیک گپ بزنیم… با چای هل… از همین حالا عطرش پیچیده 🩵
اگه بدونی این نقطه های آبی چه حس خوبی بهم داد اون روز… ممنونم عزیزم از این حس خوب. امیدوارم تو هم سفر بی نظیری در پیش داشته باشی و حسسسابی بهتون خوش بگذره. هرچند که می دونم خیلی جاها حس اصحاب کهف رو دارین خخخ ولی قطعا خداوند براتون پلن خوبی چیده.
فلا تعلم نفس ما أخفی لهم من قره أعین جزاء بما کانوا یعملون
دیگه رفیق توحیدی من که خداوند اونجور سفت و سخت میگه بهش بگو انا فتحنا لک فتحا مبینا ( که خودت در جریانی) معلومه تو کدوم مداره دیگه… مواظب مومنتومت باش و حسابی خوش بگذرون… مطمئنم کامنتات که از سورپرایزای خدا می نویسی در راهه…
امیدوارم در پناه خدا سفرت به شادی و سلامتی باشه و قبراق برگردی و بزودی ببینیم همو…
سمیه جونم دام برات یک ذره شده عزیزدلم چقدر برات از عمق وجودم خوشحالم که قدم های ثروت ساز رو برداشتی ومطمینم به حول قوه الهی هریک گامی که برمیداری پراز رزق وبرکت به غیر حساب برات خواهد بود.
وجه خبرخوشی که مامان وبابای عزیز دارند میان کانادا وچشم ودلتون روشن عزیزم
سلام عزیز دلم، مرسی فریبا جانم برای این نقطه ی آبی و حس خوبی که برام داشت… مرسی از زحمتی که کشیدی و با اینکه برگشتی همچنان از راه دور لطف داری بهم…
همون خدایی که یه بار به اون شکل معجزه آسا تو رو براحتی آورد این سر دنیا و مسیر رو برات آسون کرد، همون خدا، خیلی راحتتر از تصورت باز هم می تونه اینکارو بکنه… مطمئنم که بزودی اتفاقات فوق العاده ای برات میفته و یا به اینجا برمی گردی یه به جایی هدایت میشی که خیلی بهتر از اینجاست برات…
فعلاً که فقط در حد خبره و گپ و گفته، حتی هنوز بلیط هم نگرفتیم..
و شما این خبر رو جهانی اش کردی!!!
اما خب بهت حق میدم این قدر ذوق کنی، من که از شما هم بیشتر ذوق و هیجان دارم و بارها و بارها زیر دوش و یا در جاهای مختلف، آگاهانه یا ناخودآگاه تجسمش کردم..
و مطمئنم خداجانم این خواسته رو هم خیلی زود محقق می کنه
مثل بیشمار خواسته ای که یه روزی آرزوم بوده و حالا دارم زندگیشون می کنم
خدمتتون عرض کنم که به امید خدا من و همسرم قراره کانادا بریم، ویزای امریکا هم نداریم چون اون دوبار قبلی ویزای سینگل بود، اما دخترم سمیه جان یکسال پیش درخواست گرین کارت داده برامون و پذیرفته هم شده به احتمال زیاد قبل از دو سال مراحلش انجام میشه و بدستمون میرسه،
سمیه جان و همسر و دوتا دختراش هم قراره بیان کانادا و به امید خدا چند روزی با هم باشیم..
و اگه انشاء الله شرایط فراهم بشه و به آبشار نیاگارا بریم که در خط مرزی بین کانادا و امریکاست، حتما سلام شما رو به اهالی امریکا میرسونم!
بهترین های دنیا و آخرت رو از خدای مهربان براتون آرزو دارم
من با شما توی کامنتی که نوشته بودین استاد 5 سال طول کشید تا تونستم تو آمریکا روسری رو بزارم کنار آشنا شدم ، بعد از اون مرتب کامنتاتونو میخونه ، بعدا فهمیدم که شما دختر خانم سلیمی هستین به همراه خواهراتون
تحسین میکنم تک تک تونو
با شنیدن اومدن پدر و مادر گرامی به کانادا خیلی خیلی ذوق کردم ،گفتم: بهتون این لحظه های ناب ،اون بغلهای پر از آرامش رو جلو جلو تبریک بگم
به امید خدا که کلی اتفاقهای بینظیر برای همگیتون پیش بیاد که اشک شوق بریزین
ظهر مهمون دارم ولی دلم نیومد بهتون پاسخ ندم
توروخدا ما به کامنتهای خانم سلیمی معتاد شدیم ،بهشون بگین نکنه اونجا سرشون گرم بچه هاشون بشه و مارو فراموش کنن
سلام به سحر جان عزیز با این چهره ی زیبا و دوست داشتنی…
امیدوارم این پاسخ من بعد از دو هفته در زمان مناسب به دست شما برسه…
اول می خوام چهره ی زیبا و دلنشینت رو تحسین کنم، چشم و ابروی قشنگت، لبخند دلنشینت، موهای خوشرنگ و قشنگت و بعدم یه تحسین عمیق برای این تعهدی که در عمل داری… وقتی رفتم یه سری به کامنتایی که نوشتی بزنم دیدم اوووه به به به چه تعهدی… 26 روز تعهد شیرین و قطعا پرسود از تمرکز بر زیبایی ها… خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای نتایجی که این فرکانس قراره خلق کنه هرچند که همین تعهد هم خودش یکی از بهترین نتایجه…
بسیار ممنونم ازت از لطفی که به من و مامان و خواهرام دارین و پاسخی که بسیار به دلم نشست… به امید خدا چیزی نمونده به اومدن مامان اینا و کلی اتفاقات خوب که منتظرمونه… خدا رو صدهزار مرتبه شکر…
به امید خدا مامان حتما کامنت خواهند نوشت و هممون استفاده خواهیم کرد…
امیدوارم خداوند به هممون کمک کنه تا در مسیر زیبای خودسازی کار کنیم و هر روز ظرفمون بزرگتر و بزرگتر بشه…
پیامت رو در فرودگاه شیراز برای رفتن به کیش و یک مسافرت توحیدی دریافت کردم ، دیگه نشونه از این بهتر
سپاسگزاااارم ازت سمیه جان قطعا که چشمای تو زیبابین هستن که به عکس من اینهمه لطف نشون دادی
و البته تعهد که من هنوز خیلی خیلی جا دارم که به پای شما دانشجوهای دست به قلم بشم که امیدوارم که خداوند در این مورد هم منو یاری کنه
شکر بخاطر وجودت سمیه عزیزم ، یعنی وقتی داشتم تحسین میکردم اومدن مامان و بابا رو فکرشم نمیکردم که خدا اینقدر قشنگ و راحت برای خودم پلن سفر بچینه ، خدایابزرگیت رو شکر
سمیه جان من دارم میرم که پا بزارم روی یک ترس بزرگ (تنهایی) و این سفر من باب همین توهمِ
امیدوارم که به لطف و بزرگی خداوند با ظرفی بزرگتر برگردم
از خدا میخوام که شما هم کنارهم کلی لحظه های خوب و به یادماندنی و در پناه امن خداوند باشین
بازم ازت سپاسگزارم عزیزم
روی لیلین و تینا جون و ببوس
ازت بابت کامنتهای پراز َدرست هم ممنونم که من واقعا خیلی خیلی از خوندن کامنت درس میگیرم
خدایی که لحظهبهلحظه حواسش به من هست، خدایی که دقیقترین نشونهها رو سر راه من میذاره، خدایی که هر بار منو به سمتی میبره که باید برم… و من از صمیم قلب سپاسگزار این خدای مهربونم هستم که دوباره فرصتی داد تا بیام و برای دوستان نازنینم بنویسم.
سلام به استاد جانم، سلام به مریم جان نازنینم و سلام به همهی دوستان هممسیرم.
استاد جانم…
این پروژه برای من فقط یک «کار» نیست.
هر قدمش انگار یک تکه از خودِ واقعی من رو روشنتر میکنه، واضحتر میکنه.
هر روز حس میکنم دارم بزرگتر میشم، آگاهتر میشم، و بیشتر از همیشه آمادهی دریافت نعمتهای خدا میشم.
و جالب اینه که هر قدم این مسیر، دقیقاً با حالِ همون روز من هماهنگ میشه.
انگار قبل از اینکه بخوام، خدا از درونم خبر داره.
امروز صبح تو ستاره قطبی از خدا خواستم… و همون لحظه از طریق فایلهای بینظیر همین سایت الهی جوابم رو داد.
این برای من معجزه نیست؟
این یعنی من دقیقاً دارم روی مدار درست حرکت میکنم.
نزدیک به یک هفتهست که کاری رو که عاشقش بودم، رسماً شروع کردم.
کاری که همیشه یه گوشهی قلبم منتظرش بود… اما نیاز داشت «وقت درستش» برسه.
و خدا این زمان رو نشونم داد.
هر روز، با نشونههایی که مثل نور، یکییکی جلو پام روشن میشن، منو هدایت میکنه.
نشونههایی که هیچوقت بیدلیل نیستن.
وقتی خدا بهم الهام کرد که برای یاد گرفتن کار باید برم تو قنادی کار کنم، رفتم.
دو ماه، با عشق و دقت، هر چیزی رو که لازم بود یاد گرفتم.
و بعد… دوباره نشونهها اومدن.
نشونههایی که میگفتن:
«وقتشه بیای بیرون.
وقتشه مسیر خودتو بری.
تو اندازهای که باید میموندی، موندی.»
و جالبتر از همه اینه که همون روز که از خدا خواستم یه نشونهی واضح بهم بده، دقیقاً همون روز نشونهمو گرفتم.
و همون روز بیرون اومدم.
و درست یک روز بعد از بیرون اومدنم… کار خودم رو شروع کردم.
این یعنی هدایت.
این یعنی وقتی از درون آماده باشی، خدا هیچ فاصلهای نمیذاره.
استاد جانم…
من قدم برداشتم و با تمام قلبم به خداجونم گفتم:
«من کارمو با عشق شروع میکنم…
تو مشتری بیار،
من هم با تمام وجود بهترین رو ارائه میدم.»
حتی یک درصد شک نکردم.
تنها کاری که کردم این بود که روی باورهام کار کردم و کیفیت کارم رو به بهترین حد رسوندم.
بهترین رسپی رو انتخاب کردم.
از بهترین مواد اولیه استفاده کردم.
و هر بار که لازم بود تصمیمی بگیرم، خدا مثل یک دوست صمیمی کنارم بود و بهم الهام میکرد.
چندتا نمونه درست کردم و دادم برای امتحان…
و همون بار اول، نزدیک به شش تا سفارش گرفتم!
شش تا سفارش در اولین قدم!
یعنی اندازهی یک ماه کار تو قنادی.
این فقط لطف خدا نبود…
این پاسخ مستقیم «اعتماد» بود.
اینبار من رها بودم.
اینبار خودم دنبال مشتری ندویدم.
اینبار حرص نزدم، فشار نیاوردم.
اینبار فقط «سپردم»…
سپردم به خدایی که همیشه بهتر از من میدونه چی، کِی، و چهطور باید برام اتفاق بیفته.
و مثل همیشه… بهترینها رو برام رقم زد.
وقتی رسیدم به این مرحله، تازه عمیقتر فهمیدم فایلها چقدر کاملن.
چقدر دقیق ما رو هدایت میکنن که رها باشیم، اعتماد کنیم، پارو نزنیم…
و بذاریم جریان زندگی کارشو انجام بده.
استاد جانم،
ازتون هزاران بار سپاسگزارم.
شما بهترین استادی هستید که میتونستم در مسیر زندگی داشته باشم.
آخیییش حال اومدم گفتی کارتو شروع کردی و 6 تا هم سفارش گرفتی
آفرین آفرین
این 6 تا برای منم نشونه بود چون همین دیروز خیلی هدایتی یه مشتری بهم 6 تا کار سفارش داد
من که خودم دارم لذت میبرم از آرامشی که با باور به فراوانی در وجودم شکل گرفته
لذت میبرم که وقتی مشتری میاد که اصول و اولیت های جدید منو نداره با ایمن و حس خوب رها میکنم و میگم من اجازه میدم مشتری درست در زمان درست به سمتم هدایت بشه
و مشتری درست رو من توی ذهن خودم تعریف کردم که چی میخوام و میخوام چطور باشه
و فقط کافیه من اجازه بدم کافیه ایمان داشته باشم کافیه آرام باشم
از تو یک حرکت از خدا صد برکت بعضاً هزار برکت
کیک پزی دقیقا مثل هنر یا انجام کار دستی میمونه
طبق تجربه البته نه فقط توی این کار
بلکه توی هر کاری
موقع ساخت محصول
با تمام صداقتت اون کارو انجام بدی و اون محصول رو درست کنی
چیزی که خودت بهش اطمینان داری و خودت خریدارش هستی
در درجه ی اول خیلی با قدرت بیشتری معرفیش میکنی
و اینکه اون محصول و خدمت تاثیر بسیار عالی روی مشتری میگذاره و واقعا کار خوب خودش تبلیغه
تبلیغ درست اینکه کار خوب عرصه کنی بقیه کارارو جهان انجام میده
شما الان تصور کن که این 6 تا رو انشاالله با تمام وجود و کیفیتی که الان میتونی انجامش میدی و میره برات ضربدر 10 میشه و مشتری میاد برای شما
اینو گفتم حالا شما خودت تجربه میکنی
و خودت هم اینطوری تجسم کن
هرکس هم نخرید یا توجهی نکرد اصلا مهم نیست حتما مشتری یا فرد درست نبوده به وقتش بهترین مشتری میاد که شما اصلا نمیتونستم تجسمش کنی
فقط کافیه اعتماد کنیم
و هر روز هم ما فقط نتیجهی پایانی چیزی رو عددی رو مشتری رو که میخوام تجسم کنیم و احساسش کنیم
و
همینه کلش همینه
انشاالله بتونیم همینطوری بیشتر و بهتر به قانون خداوند عمل کنیم و ازش بهره ببریم
خداوندی که وهابه
بی دلیل میبخشه
فقط ما باید کارمونو درست انجام بدیم
وگرنه اون در هر لحظه در کاریه
الهی شکر
بسیار خوشحال شدم و تحسین کردم
انشاالله به زودی به بهترین ها در این مسیر برسید چیزی که شمارو به رضایت عمیق برسونه
یه چیز دیگه هم بگم انشاالله بتونید ازش استفاده کنید که بشه برند خودتون
بیاید ارزشها و باورهای خودتونو چاشنی کیک هاتون کنید
حالا یا رو طراحیش
یا توی طعمش
یا هرچی
از خودتون این سوال و بپرسید من با کیک هام میخوام چه پیامی رو به مخاطبان بدم؟
یعنی فقط براشون کیک نباشه ، شیرینی نباشه ،
معنای کاری که دارید انجام میدید رو برای خودتون توی ذهنتون با توجه به قلبتون بسازید
چیزی که قلبتون براش بن تپش میفته
معنایی که هر روز حتی وقتی که توی این مسیر به ثروت رسیدید به شما انگیزه بدن برای ادامه دادن برای بهتر شدن برای ارزش ایجاد کردن از این علاقه و توانایی برای دیگران
اینطوری حتی مخاطب هدفتون رو هم شما خودتون توی ذهنتون تعریف میکنید
کیک های من فقط مخصوص این جور آدمهاست با این ارزش ها با این باور ها
مشتریانی که برای کیک های شما ارزش بسیار بالایی قائل هستن
و کیک های شما اونارو یاد پیام و ارزشهای مشترک بین شما و خودشون میندازه
و اونا دیوانه وار دوست دارن فقط از خدمات شما استفاده کنن
چون شما صدها ارزش افزوده به اون کیک دادید که هیچ کس دیگه ای مثل شما نمیتونه این ارزش هارو بهش بده
چیزی که دقیقا مثل اثر انگشت شما منحصر به فرد و یونیکه
و برند شخصی شما اینطوری ساخته میشه
و خودتون کامل در مورد کاری که دارید انجام میدید ،معنای کارتون،
هدف از انجام این کار، مخاطبان هدفتون ،
به وضوح میرسید
و طبق قانون
وقتی شما با دقت وضوح بیشتری خواسته هاتونو بدونید با قدرت بیشتری میتونید تجسم کنید و با قدرت بیشتری دقیقا همون مواردی روجذب میکنید که میخواین
تشکر میکنم از کامنت تأثیر گذار و خوبتون و تحسینتون میکنم که اینقد زیبا دوست عزیزمون فاطمه جان را تشویق و تحسین و راهنمایی کردین
یه قسمت از کامنتتون انگار خطاب به من بود
انگار خدا از زبون شما داشت با من حرف میزد
واقعیت اینه که من عاشق خیاطی ام و دوست دارم به سلیقه خودم لباس بدوزم و تولید کننده باشم
و اصلا علاقه ای به شخصی دوزی ندارم
به خاطر همین با هدایت های خدا و با شروع دوباره کار روی قدم یک از دوره 12 قدم ایده دوخت لباس بهم الهام شد و من بی درنگ استارت زدم و تعدادی لباس با کیفیت در حد مزون دوز دوختم
هرکسی لباسها رو دید کلی لذت برد و تشویقم کرد ولی تا به حال هیچ لباسی فروش نرفته
با اینکه من با عشق و دقت تمام تک تک لباسها را دوختم
چند وقته روی باورهای فروشم کار میکنم
ولی هنوز نتیجه نگرفتم
تا جایی که سراغ دارم تا حالا سه نفر لباس بردن خونه شون و با دلایل مختلف از جمله کوچیک بودن سایز لباس و … برگردوندن
در عین حال کلی از کیفیت کارم تعریف کردن و گفتند حیف که اندازه نبود
وقتی داشتم کامنت فاطمه جان را میخوندم از خدا پرسیدم ایراد کارم کجاس؟
کجا ترمز دارم ؟
باید چیکار کنم؟
منم که مثل فاطمه جان به تو اعتماد کردم و به تو سپردم
منم که عالی و با کیفیت کار کردم
چرا مشتری میاد ولی نمیخره؟
خدایا خودت هدایتم کن
تا اینکه توی کامنت شما به این قسمت رسیدم که نوشته بودین:
(هرکس هم نخرید یا توجهی نکرد اصلا مهم نیست حتما مشتری یا فرد درست نبوده به وقتش بهترین مشتری میاد که شما اصلا نمیتونستم تجسمش کنی
فقط کافیه اعتماد کنیم)
انگار نوری به قلبم تابید
چند بار این تیکه را خوندم و فهمیدم که خدا از طریق شما جوابمو داد
از صمیم قلب سپاسگزارم از شما برای کامنت پربار و دلنشینی که گذاشتید؛ کامنتی که معلومه از دل بلند شده و برای همین مستقیم نشست روی دل من. ممنونم ازتون که با دقت و ریزبینی حرفهام رو خوندید و پیشنهادهای ارزشمندتون رو برام نوشتید.
من این کامنت رو فردای همون روز خوندم،
اما یه حس نرم تو دلم گفت:
«فاطمه… الان زمان جواب دادنش نیست. بذار خودش زمان مناسب رو بهت نشون بده.»
و همینطور هم شد.
ولی حرفها و نکتههایی که گفته بودید از همون لحظه تو گوشم موند و من با جان و دل وارد مسیر ساخت برند شخصیم شدم.
و حالا…
شکوفههای گیلاس من
اسمش یه اسم ساده نیست؛
یه حسه… یه رؤیاست… یه امضاست…
و آرومآروم داره واقعیتر و شکوفهتر میشه.
سفارشها هر روز بیشتر میشن،
بعضیهاشون حتی بال درمیارن و میرن شهرهای دیگه.
و من اینها رو نتیجهی همون برند شخصیای میدونم که با عشق و کمک خدای مهربونم ساختم—
برندی که مثل شکوفههای گیلاس،
آروم، لطیف، بیصدا و زیبا
داره یکییکی باز میشه.
یه تقسیم کار قشنگ هم بین من و خدا شکل گرفته:
کار من اینه که روی کیفیت تمرکز کنم؛
روی دقت، عشق، ظرافت،
روی اینکه هر کاری که میسازم امضای روح خودم رو داشته باشه.
و کار خدا؟
بالا بردن فروشه…
دیدنِ من، رساندنِ من،
باز کردن مسیرهای جدیدی که حتی فکرش رو هم نمیکردم.
من تو کار خدا دخالت نمیکنم.
چون میدونم اون بهتر از من راهها رو باز میکنه،
بهتر از من آدمها رو سر راهم قرار میده،
و بهتر از من زمانبندیها رو میچینه.
اما… خدا تو کار من دخالت میکنه.
و من عاشق این دخالتشم.
وقتی دارم اشتباه میکنم،
خیلی آروم دستم رو میگیره.
وقتی مواد رو کم و زیاد میزنم،
یه صدای نرم تو دلم میگه:
«این بهتره دخترم… این راهش نیست… این راهشه…»
این دخالت، دخالت عشق و رحمته.
همون اعتمادی که بین من و رب بیانتها شکل گرفته.
و همهی اینها از آموزههای استاد جانم اومده—
استادی که یادم داد چطور درست زندگی کنم،
چطور درست فکر کنم،
و چطور از این انرژی الهی استفاده کنم.
این روزها هم خودم رو بستم به کتاب چگونه فکر خدا را بخوانید…
کتابی که هر صفحهش انگار یه لایه از ذهن خدا رو برام باز میکنه،
یه نور تازه،
یه مسیر تازه.
و من… عاشق این تکامل شدم.
تکاملی که سالها ازش میترسیدم،
ولی حالا میبینم چقدر زیباست،
چقدر داره منو جلو میبره،
چقدر زندگیم رو الهیتر و روشنتر کرده.
علی آقای نازنین،
ازتون ممنونم.
حرفهای شما هم جزئی از همین شکفتن شکوفههای گیلاس من شده.
بیشتر ماها عادت داریم تا یکاری میخوایم بکنیم چند ماه قبلش زمین و زمان رو بهم میدوزیم.. از 100 نفر میپرسیم… نظر 10 تا آشنا رو میپرسیم… کسی که وسیله ی رو خریده میریم ازش میپرسیدم آقا خریدی راضی هستی… و هزاران سوال از افراد مختلف و بغیر از اون هزارجارو هم میریم میگردیم تا یوقت سرمون کلاه نره… هزارتا منت هم رو سرمون میذارن که فلانی بلد نبود و نمیتونست ما بهش مشاوره دادیم ……
تو بحث خونه، ماشین و خیلی مسائل دیگه.. همش به دیگران پناه میبردیم و ازشون کمک میخواستیم…. من خودم چندبار قصد خرید ماشین داشتم و این کارهارو انجام دادم… اما موفق نمیشدم و هزارتا مشکل دیگه پیش میومد و … بعد ها هم آوازه کمک رسانی به من رو از دهن خیلی ها میشنیدم..
اما با خودم عهد کردم و قول دادم که دیگه فقط و فقط خداوند کمک و راهنمایی م کند تا تو اون خرید یا کار موفق بشم… و این اتفاق به بهترین نحو افتاد و ماشینی خریدم که همه اطرافیان تعجب کردن که چیشد این رو خریدی.. از کسی مشاوره گرفتی ؟
منم با افتخار گفتم: خدا خواست و خدا کمکم کرد و خدا هدایتم کرد تا این وسیله ر خریدم….
بقیه میگفتن: یعنی فلانی رو نبردی؟ با فلانی صحبت نکردی ؟ میبردیش به فلان مکانیک نشونش میدادی
منم گفتم: نه نیاز نبود من ببرم.. خود فلانی خیلی اتفاقی منو دید و فهمیدم ماشین خریدم.. بدون اینکه من چیزی بگم گفت اجازه هست نگاهش کنم گفتم بله.. چک کرد و گفت مبارکه.. سالمه.. حله
گفتم مکانیکش رو هم خدا فرستاده بود
تو بحث مشتری هم دقیقا روی ارزش مندی و پیشرفت خودم کار کردم و مشتری خودش میاد
از یوسف که چقدررر میشه از شخصیت یوسف از اخلاقش از منشش از نگاهش از عزت نفس و اعتماد به نفسش از رفتار صحیحی که در برخورد با تضاد انجام داد ، از جایی که خدارو فراموش میکنه و روی بنده ی خدا حساب میکنه و سالها توی زندان موند ،
چقدررر میشه درس گرفت ،
بعد گفتید یعقوب
از صبرش گفتید
البته که یعقوب وقتی به یوسف رسید که خودشو دوباره تسلیم پروردگار کرد و غصه نخورد
حالا البته ما صبر ایوب رو شنیدیم
اینو باید ببینم داستانش چیه
و به. از ابراهیم گفتید
پرداخت بها …
موهای تنم رو دوباره سیخ کرد
که چقدر مهمه پرداخت بها برای رسیدن به یک خواسته و هدف
و عمل به الهامات
که واقعا میتونیم بگیم خداوند با ابراهیم میخواسته ته عمل به الهامات خداوند رو نشون بده
اینکه زنو بچتو رها کن برو
یا فرزندتو قربانی کن
و …
یا موسی
یا مریم
یا زکریا
و چقدر این کتاب شگفت انگیزه
و باید سپاسگذار خداوند باشیم که این گنجینه رو در اختیار ما قرار داده
من که خودم هزاران مثال دارم که مشتری ها از کجاها وچه طریق هایی به سمت ما هدایت میشدن و میشن
اما یه موقعی هم هست خداوند هدایت میکنه و الهام میکنه که مثلا برو فلان جا خودتو معرفی کن یا محصولتو معرفی کن
یا حالا تو فضاهای مجازی خودتو معرفی کن
خب این قدمیه که فقط نیاز به شجاعت و ایمان داره
و با کار کردن روی ایمان و باورمون میتونیم به الهام و ایده عمل کنیم ونتیحشو بگیریم
که از نظر من ترکیب همه ی اینها میشه
یعنی یه موقع هایی میگه این کارو انجام بده
یه موقع هایی هم هست فقط از درون دلت میخواد یه مشتری خاص داشته باشی اون به سمتت هدایت میشه
ولیکن که هروی روتوی ذهنت باور کنی و بسازی برات اتفاق میوفته یا به اون شکل رفتار میکنی
مثلا اگر یه نفر از همون اول کار کردن توی فضای مجازی براش منطقی و باور پذیر بشه با همون باوراز توی همون خونشون تو دل روستا شروع میکنه ونتیحه هم میگیره
فقط به خاطر اینکه باور کرد و اقدام کرد و نتیجه روگرفت
حالا من خودم دیگه اینقدر بهم قانون. ثابت شده که به هررررررچی فکر کنم برام اتفاق میوفته
الان دارم سعی میکنم توی خواسته هام در مورد همه چی به وضوح برسم
چیزی که واقعا برای دل خودم میخوام و قلبم براش میتپه و منو راضی میکنه
این کار برام خیلی جذابه
یک موقع هایی هم هست دقیقا نمیدونم چی میخوام که اونم با اولین ایده ای که دارم شروع میکنم در دل مسی خواسته ها برام واضح تر میشن واونارو تجسم میکنم و خلق میکنم
واااقعا دنیای شگفت انگیزیه و هرررررچقدر از خداوند بابت این همه شگفتی سپاسگذاری کنیم کنه واقعا
منم باید مثل استاد دعام این باشه که خدایا قدرت سپاسگذاری بیشتر بهم بده در مورد این همه نعمت و لطف و مرحمتی که ما داری
و برای آنان نشانه ای دیگر [از قدرت و رحمت ما] این [است] که فرزندانشان را در کشتی هایی پر [از اجناس و وسایل] حمل کردیم.
======================================
خدایا شکرت برای تمام نعمتهایی که همواره بمن دادی و میدی..
الهی من همیشه محتاج هدیت و کمکت هستم
خدا جانم میخوام کامنت بنویسم
خودت برکت بشو در زمانم
سرعت بشو در عملم
الهی تو بگو تا بنویسم
————-
سلام به استاد ارجمندم و استاد مریم جان شایسته ی تحسینم و دوستان عزیزم در این مسیر توحیدی
گام 13
میخوام درباره رفتنم به خونه فاطمه جان محرمی بگم
که چطور خدا هدایتم کرد
و اینکه چه ماجراهای شیرینی از قبل و بعدش برام ترتیب داد
چه هماهنگیها و هم مداریهایی برام بوجود آورد
و اینکه چقدر برای کم شدن مقاومت همسرجانم و بهبود رابطه من و ایشون در این زمینه بنفع من شد،
و همینطور درسهایی که از دوستانم گرفتم بنویسم
استاد جانم ما روغن زیتونمون که برای آشپزی و سالاد ازش استفاده می کنیم به اندازه یک سوم بطری مونده بود، که اون رو هم وقتی میخواستیم بیاییم طالقان جا گذاشتیم، بگذریم از اینکه چرا روغن زیتون رو از خواهرم سعیده چند بطری کمتر خریدیم و اصلاً چرا جا گذاشتیم..
و به این زودی هم قرار نبود بریم تهران..
از طرف دیگه من خیلی دلم میخواست با بعضی از دوستای عزیزم که ساکن کرج یا اطرافش هستن یه چند ساعتی توی پارک یا خونه یکیشون جمع بشیم
و خدا جانم روز چهارشنبه صبح این ایده رو بمن الهام کرد و گفت که اول به سعیده جان رضایی زنگ بزنم برای هماهنگیها
منم گفتم چشم و زنگ زدم
و ایشون گفت بیرون که سرده و نوا جان بهتره جمع شدنمون تو خونه باشه منم گفتم خیلی هم خوبه..
سریع ناهار درست کردم و همسر جان هم کلی کمکم کرد…
و بعد از ناهار با ماشین از خونه مون در طالقان بسمت کرج رفتم، که در حالت عادی و اگر راه رو هم بلد باشیم و ترافیک هم نباشه دوساعت تمام وقت میبره،
ولی من تا بحال خونه هیچ کدوم از این دوستان نرفته بودم و طبیعتاً بلد نبودم
و توی راه سعیده جان بمن زنگ زد و گفت قرار شده خونه فاطمه جان محرمی جمع بشیم،که منم گفتم آخ جون چقدر عالی!!!
و این رو هم گفت که امروز تولد سمانه جان صوفیه و بهش گفتم من نمی دونستم تولدشه کاش زودتر می گفتی کیکی و هدیه ای براش میخریدم…
خلاصه بگم که همینکه من رسیدم و دم در داشتیم با فاطمه جان روبوسی میکردیم ماشین سعیده جان رو دیدیم هم که همسرش ایشون و بچه هاشو رسوند
و همه پیاده شدن،و و .
استاد جانم من اونجا برای دومین بار در تمام عمر 67 ساله ام با همسرش آقا ابراهیم دست دادم! و با خنده و شوخی بهش گفتم حالا که آقای زمانی نیست!!!خخخ
استاد جانم تو خونه ی فاطمه جان تجربه بینظیر و بسیار شیرین و منحصر بفردی در تمام مدت عمرم تا بحال بود
فاطمه جان علاوه بر سمانه جان، به مامانش و لیلی جان اسفندیاری هم بدون اطلاع ما گفته بود که بیان،
که من هیچ کدومشون رو ندیده بودم
آخ نمیدونید استاد جانم چقدر چقدر به همه ما خوش گذشت
چقدر خاطرات قشنگمون رو برای هم تعریف کردیم
چقدر از شما استاد جانم و استاد مریم جانم و دوستای توحیدی سایتمون صحبت کردیم و قوانین رو مرور کردیم…
و من برای اولین بار در عمرم شب رو خونه ی فاطمه جان موندم.. و دیروز حوالی ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود که آقا رسول جانم هم که شیفت شبش بود و بعدش برای استراحت رفته بود خونه مادر خانمش اومد و خدا رو شکر ایشون رو هم دیدم…
استاد جانم خدا خیر دنیا و آخرت بشما عطا کنه
تصمیم داشتم درباره اتفاقات زیبا و نتایج شیرین و مهارت های جدیدی که در همین رفتنم به خونه فاطمه جان یاد گرفتم رو بنویسم و همینطور در تمام این سالها که با شما بودم و از آموزشهای شما استفاده کردم..
بعلت همزمانی با اذان مغرب به امید خدا بقیه رو به وقت دیگه ای موکول می کنم
استاد جانم عاشقتونم
خداوند خیر کثیر و پاداشهای بی انتها بشما عطا کنه که انتخاب کردین خوب زندگی کنین و دنیا رو جای بهتری برای زندگی خودتون و بیشمار افراد دیگه کنید
بهترینها رو امروز و هر روز از خدای مهربانم برای خودم و همگی درخواست می کنم
سلام به استاد عزیزم و مریم خانوم عزیز و همهی دوستان
آیا تا به حال تجربهای داشتهاید که به جای تقلا و تلاش فیزیکیِ زیاد برای رسیدن به یک خواسته (پیدا کردن مشتری، حل یک مشکل، خریدن چیزی)، تصمیم گرفتهاید رهایش کنید و فقط روی باورهایتان، احساس خوبتان و «همراستا شدن» با آن خواسته کار کنید؟
و بعد از آن، چطور دیدید که جهان به شکلی معجزهآسا، آدمها، شرایط یا فرصتهایی را سر راه شما قرار داد که آن خواسته به راحتی برآورده شود؟
الهی شکر تقریبا بعد از 5 سال مار کردن روی خودم به صورت جدی
دارم خیلی بهتر اینطوری رفتار میکنم
با اینکه بازهم جاهایی از دستم در میره
اما هر بار اینطوری عمل مردم نتیجه خیلی راحت و آسون برام اتفاق افتاده
درواقع الان خیلی بهتر میتونم هم ارتعاشی با خواسته رو متوجه بشم
حالا این خواسته هرچی میخواد باشه
اگر ما بتونیم باهاش هم ارتعاش بشیم
یعنی جوری توی رهنمون تجسمش کنیم که انگار همین الان داریمش حسش کنیم
به محض اینکه به این نقطه میرسیم خواسته با پای خودش وارد زندگیمون میشه
وقتی ما عمیقا در مورد اون خواستمون احساس لیاقت کنیم دریافتش میکنیم
جنس حس لیاقت هم خیلی عمیقه و وجود مارو سرشار از ارتعاشات مثبت و بالا میکنه
حالا
هرکس بتونه به شکلی خلاقانه جوری به خواستش توجه کنه که با تمام وجود احساسش کنه میبینه که از درو دیوار نشونه هاشو میاد
و هرچقدر خواسته واضح تر باشه بهتر میتونیم تجسمش کنیم و دقیق تر میتونیم جذب کنیم
حالا هرچقدر این خواسته عمیقا برای خودمون باشه
یعنی واقعا میخوایم بهش برسیم و کلی هم براش دلیل داریم
با قدرت بیشتری میتونیم تجسمش کنیم و احساسش کنیم
یه موقعی هم هست ما فاصله فرکانسی داریم با اون خواسته با اون مدار
حالا وقتی به اون خواسته فکر میکنیم و احساسش میکنیم یک سری ایده ها و الهامات به ما گفته میشه در جهت رسیدن به اون خواسته
و اینجا شجاعت و ایمان باید نشون بدیم و اون ایده هارو اجرایی کنیم تا آروم آروم به خواستمون برسیم
من اگر بخوام یک مثال واضح و حقیقی از خودم بزنم
وقتی بود که تصمیم گرفتم عمیقا توی بوکس حرفه ای بازی کنم
اون موقع که تصمیم گرفتم اصفهان بودم
و هنوز هیچ نشانه ای هم نبود
فقط چیزی که به من گفته شد این بود که خودتو آماده کن
من با امام وجودم شروع مردم تمرین کردن و آمادگیم هی داشت میومد بالا
یادمه یه فیلم از بچه های اردو تیم ملی بوکس دیدم از کیسه زنیشون اونجا برای من منطقی شد که بابا اگر اینا با این سطح فنی با این شکل مشت زدن عضو تیم ملی هستن من که خیلییی بهتر از اینام و من خودمو لایق بوکس حرفه ای میدونم
و همین هم باعث شد که با تمام وجود بخوام بهش برسم
و با کمک دوره های استاد اول شروع کردم به هم جهت کردن باورهامدر جهت رسیدن به این خواسته و برای خودم منطقی کردن
خیلی مسیر لذت بخشی بود برام از همون اول
خدا تو همون اصفهان منو هدایت کرد به سمت مربی که بتونم پازل بوکسمو تکمیل کنم
چندین مبارزه ی موفق توی همون اصفهان دوباره انجام دادم و بعد هم هدایت شدم تهران و تو تهران هم دوباره به ایده ها و الهامات عمل کردم اتفاقات هم برام رخ میداد ،حالا قهرمانی های مختلف توی تهران و بعدش هم که تونستم به لطف خدا قهرمان بهترین بهترین های ایران توی سنگین وزن بشم و
یادمه هنوز من یک درگیری ذهنی داشتم که نمیتونستم خیلی خوب خودمو تجسم کنم تو موقعیتی که دلم میخواد درواقع همون ترمز
و من یه بدهی داشتم که باید در اخت میشد و هرکاری میخواستم بکنم این ذهن منو درگیر میکرد
و به لطف خدا وقتی با تمام وجودم خواستم که بدهیم رو با همون شرایطی که داشتم پرداخت کنم بعد از سه ماه من اونبدهی رو نقد پرداخت کردم و یادمه دقیقا بعد از پرداخت بدهیم که به آرامش رسیده بودم ، قلبم بهم گفت الان وقتشه ، و قشنگ هم به خدا گفتم خدایا میخوام یه بازی حرفه ای همین کشورهای اطراف برام اوکی کنی
که حالا من داستانشو گفتم، خود فرصت به سمت من هدایت شد بدون اینکه من تقلایی کنم
ولی وقتی به سمتم اومد من نشونه دیدم و پیگیرش کردم ادامش دادم تا به نتیجه رسید
و بالاخره من اولین بازیمو توی همون سازمانی که شاید رای خیلی ها رؤیا باشه ورؤیای خودم هم بود توی 3 سال قبلش، بازی کردم
و خیلی هم عالی همه چیز پیش رفت و تمام تجسماتم به حقیقت پیوست
یعنی هرچی خواستم شد واقعا
و خیلیییییی ایمان من قویشد خیلی خیلی
،
با همون ایمان من کلی کار دیگه کردم
،
یا مثلا تو موقعیت الانم
من یک خونه با برادرم شراکتی 5 سال پیش خریدم
که اونم کلی مقاومت در موردش داشتم که بتونم سهممو بگیرم
اما الان خیلیییی ترمز ها کمتر شده و توی این سالها هم هر بار من سعی کردم فقط ترمز هارو توی ذهنم بردارم و جوری باور هامو بسازم که برام رسیدن به سهمم منطقی بشه ، به خدا خودشون زنگمیزدن که بیا بفروشیم، بعد دوباره نشونه ها از بین میرفت
حالا قطعا به خاطر باورهای خودم بوده
ولی الان در حال انجام شدنه با اینکه اول میخواستم خودم زور بزنم برای پیدا کردن مشتری
الان سپردم به خدا
و نشونه هاشم اومده و مطمئنم بهترین رو برام رقم میزنه خیلی راحت و لذت بخش جوری هم که به نفعم باشه
یعنی دیگه به زمان بندی خدا شک ندارم
تسلیمش شدم
و سپردم به خودش
و دارم سعی میکنم از بقیه ی جنبه های زندگیم لذت ببرم و هدف های دیگم رو هم پیش ببرم ، و هر روز سعی میکنم یک پالس و ارتعاش مثبتی فقط در جهت اون خواستم ارسال کنم که خلق بشه، چون اگه ولش کنم دوباره نشونه هاشو از بین میره ،
،
پس یاد گرفتم که برای رسیدن به یک خواسته اصلا نیازی به تقلا کردن نیست
نیازی به زور زدن نیست
اتفاقا هرجا دیدی داری زور میزنی یا کارا سخت پیش میره بدون که در مسیر غلط هستی چون چیزی که آسون پیش بره یعنی خداوند داره انجام میده
هرچی مخالف این بدون از مسیر غیر خداوند داری پیش میری
و مهم ترین کار من اینه که خودمو از لحاظ باوری نزدیک کنم به خواستم
وقتی هم که روی باورهای کار میکنم از لحاظ ارتعاشی به خواتسم یکی میشم و خواستم به محض هم ارتعاشی من با اون خواسته وارد زندگیم میشه
و این وسط هم تمرکز خیلی مهمه
اگر تمرکزمون پراکنده باشه خب سرعت خلق یک خواسته به همون میزان کم تر میشه
هرچقدر تمرکز ذهنی و احساسی روی یک هدف و خواسته بیشتر باشه
عملا زود تر به اون خواسته میرسیم
خدایا شکرت
در مورد مشتری هم من کلییییییی مثال دارم واقعا
یعنی مثلاً تو ذهنم یه عددی رو ساختم مثلا بالای 100 میلیون
بعد سعی کردم باور هامو هم جهت کنم با اون خواسته
و یه روزی که خیلییییی احساسم خوب بود و پر بودم از حس سپاسگذاری و تجسماتی که بهم احساس خوبی میداد
فرداش یه مشتری میومد و دقیقا تو همون مایه های عدد ذهنی خرید میکرد
یا فقط انتظار داشتم که مشتری بیاد و تجسم کردم که مشتری اومده و خرید کرده یا سفارش داده و این اتفاق رخ نداد
در این مورد خیلیییی مثال دارم
و الان هم دارم تکیه میکنم به همون فکن ها و منطق ها که باعث میشه خیلی خیالم راحت باشه و نگران نباشم و آرامش داشته باشم و بعد هم دقیقا اتفاق میوفته
از جایی که فکرشو نمیکنم
الهی شکر
نوشتن این موارد در درجه ی اول به خودمکمکمکینه که قانونو فراموش نکنم
آره مسیری که زیاد داری تلاش میکنی و مدام سنگ میاد جلو راهت یعنی اشتباه هست
و مسیری که داری لذت میبری و مدام الهام میشه اینکار رو بکن راحت تر پیش میره و باعث میشه ارتباطتت با خدا بیشتر و دوست داشتنی تر بشه درسته
نکته قشنگ کامنت تون
اتفاقا هرجا دیدی داری زور میزنی یا کارا سخت پیش میره بدون که در مسیر غلط هستی چون چیزی که آسون پیش بره یعنی خداوند داره انجام مید
آره واقعا
چیزی که صلاح ما نیست و بخوایم به زور بهش برسیم خوب پیش نمیره و ما رو از جایی که بودیم هم دورتر و پایین تر میاره
جالب بود برای هر خواسته گفتین یک پالس میفرستین و این راز موفقیت هست برای هر هدفی داریم هر روز حتی کوچک قدمی برداریم و اینبار میبینیم در کمال راحتی به هدف مون رسیدیم
این کامنت رو سه بار خوندم و ازش کپی کردم تو قسمت نوت گوشی نگه میدارم وبارها و بارها میخونم چون نتیجه بسیاری از حرف های ناب استاد عزیزه که شما عملی بهش رسیدی
به نام خدا
شکر الله امروز دو بار این فایل رو مجدد گوش کردم و از اگاهی هاش لذت بردم!
شکرگزار الله هستم که این نشونه ها رو مجدد برام اوکی میکنه!
شکر الله بابت این الگوهای بی نظیری که اینقدر عالی رو خودشون کار کردن! واقعا مرسی از دوستانی که این قدر عالی ادامه میدن !
این دو روز قبل تضادی برا من پیش اومد که باعث شد بدونم که تگر رو خودم کار کنم چطور قراره له بشم!
اگر بزینس خودم رو ایجاد نکنم و تو علاقه ام کار نکنم چقدر با سرعت بالا باید برا دیگران کار کنم!
به یاری الله میخوام که مثل قبل محکم و جدی رو خودم کار کنم و نتایج عالی بگیرم که مثل دوستان بشم الگو و لذت ببرم!
شکر الله بابت اینکه میتونم در این سایت باشم و رو خودم قوی تر از قبل کار کنم!
باید مثل قبلا کامنت گزاری کنم و واقعا کامنت گزاری خیلی بهم کمک میکنه تا بتونم در این مسیر عالی ادامه بدم و بهتر از دوره ها استفاده کنم!
تحسین میکنم که این دوست مون رو که به قول استاد ثروت یک، رو بلعیدن! و لذت بردن از نتایجش!
بنام خداوند رزاق
الان گفتم خداجونم دوست داری این کامنتو با چه صفتی ازت شروع کنم
گفت رزاق
اولش اومدم بگم اخه ربطی به موضوع فایل نداره که یه حسی گفت:
رزق که فقط ورودی مالی نیست همین اگاهیهای نابی که تو این سایت منتشر میشه چه از طریق فایلها وچه کامنتهای بچه ها رزق بیحساب خداونده
رزقی که اگه بش عمل کنیم انواع نعمتها طبیعی وارد زندگیمون میشه
پس خدایاشکرت برا اینهمه اگاهی که هرروز دارم با چشم و گوش وقلبم نوش جان میکنم
استاد عزیزم تو یکی ازقدمها گفته بودین وقتی به خواسته هاتون رسیدین که مقاومت ها رو کم کردین
امان از این کلمه وقدرتی که داره و اگه بهش پرو بال بدی میتونه زندگیت رو به قعر چاه ببره
واگه بتونی کمرش رو بشکنی اونوقته که درهای اسمانها وزمین برات گشوده میشن
من به شخصه هرجا که ریشه یابی کردم و خواستم یه موضوعی رو حل کنم دیدم مشکل از مقاومتهای من بوده
وقتی فهمیدم که باید تمرکزی مراقب مقاومتهام باشم
درتمام جنبه ها همه چیز بهتر وبهتر شد
چرا من یادمقاومت افتادم برا اینکه همه ی تقلاهای ما از اینه که رها نیستیم و خودمون رو به حریان طبیعیه انرژی حاکم برجهان نمیسپاریم
در واقع وقتی میپذیریم که روند طبیعیه جهان بر سختیه و همه کارها باید سخت انجام بشن شروع میکنیم به مقاومت کردن در برابر همه چیز وهمه کس وهرانچه که ما رو به سمت راحتی سوق میدن و بعد تقلا پشت تقلا که همه چیزو به سختیه تمام به نفع خودمون کنیم و این روند ادامه داره
چون نمیتونیم رها باشیم میایم با منطق ذهنمون دودوتا چهارتا میکنیم و این میشه که برا بهبود زندگیمون میریم سراغ پیدا کردن مشتری خوب دکتر خوب ایده بازاریابی خوب
همسرخوب تبلیغات و تمام کارهایی که از بیرون باید یه فورس فراوون ایجاد کنیم تا شاید به خواسته هامون برسیم
در حالیکه همونطور که استاد فک کنم توقدم 6 گفتن اگه بتونیم رها باشیم وبه هدایت خداوند اعتماد کنیم
و بسپریم به خودش
اونوقت اون دکتر خوب اون ایده بازاریابی اون مشتری دست به نقد همسر ایده ال و…. به سمتت هدایت میشن
ونشونشم اینه که به راحتی میان
چون پایه واساس جهان بر راحتیه
استاد عزیزتر ازجانم من انواع مختلف تقلا کردن رو تو زندگیم داشتم از تقلا واسه راضی کردن اطرافیام متقاعد کردنشون ثابت کردن حرفم و…..
ولی مدتهاست که دارم سعی میکنم تو همین زندگی روزمره ام و کارهای ساده و عادی که هرکسی درطول روز انجام میده دست ازمقاومت و تقلا کردن بردارم و بزارم تا خودش اتفاق بیفته
مثلا در رابطه بافرزندم که بخواد کارهاشو انجام بده
اولش بهش یه بار میگم ولی وقتی میبینم نمیخواد الان اون کارخاصو انجام بده
کاملا حس میکنم میخواد حسم بد بشه بلافاصله میگم سعیده تمرکزتو بزار رو انچه که میتونی بهبودش بدی
واون چیز فقط و فقط خودتی
پس بجای تقلا کردن که اونو مجاب کنم بره کارشو انجام بده
سریع میرم خودمو با نقاشی ویس گوش دادن ونتبرداری کردنش یا هرکاری که حواس منو از اون قضیه میگیره مشغول میکنم
بعد میبینم در حین انجام کارای من اونم کاراشو انجام داده
اینجاست که میگم ببین سعیده تمرکز و توجهتو وقتی از روش برداشتی در واقع مقاومت نکردی و رها شدی
اونم مقاومت نکرد و کارشو انجام داد
همین امروز میخواستم کشک بادمجون درست کنم ولی شیرین دوست نداره
گفت من غدای شما رو نمیخورم و خودم یه چیزی درست میکنم
اولش اومدم مقاومت کنم بعد گفتم بزار بپزه وتجربه کنه مثله دفعه های قبل بالاخره شکم خودشو سیر میکنه وگفتم باشه وتمام موادی که میخواست رو براش اماده کردم
بعد یه هدایتی اومد که از این به بعد اگه خواستم غذایی بپزم که اون دوست نداره روزهای تعطیل اینکارو کنم تا اونم بتونه هم مهارتهاش رو بالا ببره هم جسارت بیشتری پیدا کنه هم اینکه نهایتا اینجوری روابط ما روونتر و بهتر میشه
منیکه قبلنا پدر خودمو و اونو در میوردم که باید هرچی میپزیم رو بخوری و بزور میخواستم تمام مواد مورد نیاز بدنش رو دریافت کنه
چون فکر میکردم تربیت درست اینه
واینجوری فقط بین ما دیوار ایجاد میشد و یه جور جبهه گیری و تقلای مداوم برا حفظ جایگاهمون بود
مدتهاست که رها کردم همه چیو و سپردمش به خداوند و بارها شده که از مدرسه اومده یه غذایی رو دوست نداشته یه املتی نیمرویی چیزی برا خودش درست کرده و خورده
وگذاشتم خودش باب میلش هرچی دوست داره رو بپزه و زندگی رو تحربه کنه وخداروشکرخیلی هم از اینکار راضی وخوشنودم
در مورد همسرمم همینه
مثلا بارها شده تو یه کاری به کمک اون نیازه ولی به هردلیلی نمیخواد الان همکاری کنه
منم سعی میکنم بدون جرو بحث کردن برم سراغ کاری که خودم میتوتم به تنهایی انجامش بدم
و میگم حتما خیره حتما بهتره اینکار یه زمان دیگه انجام بشه
گاها دیدم وسط کارای من اومده و خواسته اون کارو انجام بدیم وگاهی هم چند روزی طول کشیده
مثلا مدتها بود که به همسرم میگفتم میزناهارخوری رو عوض کنیم ولی اون مقاومت میکرد
ومن هربار بادیدن میزبیشتر لجم میگرفت و حسمو بد میکرد
تا اینکه
یه روز گفتم سعیده تو داری با این تکرار کردنت مقاومت اونو بیشتر میکنی رها کن
بیا همین میزو جوری تمیزش کن وچیدمانش کن که ازش لذت ببری
هدایت اومد پارچه ی روی صندلیها رو عوض کن
منم اینکارو کردم
تو چند کامنت قبل گفتم که با عوض کردن همین ایده ی ساده ی الهامی چقدر درها و جابجایی ها و راهکارهایی برو مون باز شد که اصلا فکرنمیکردیم اینهمه بهبود تو خونمون ایجاد بشه
اونم با امکانات موجود و دم دستی که داشتیم
بعدش اومدم خود صندلی ومیزو حسابی و دیتیلی برقش انداختم یه رومیزی قشنگ انداختم روش
یه سبد گرد حصیری رو با دوتا دستمال زیبای قرمز مزینش کردم و نمکدون و چیزهای دیگه ای که رو میز پخش و پلا بودن رو داخلش گذاشتم
با همین چندتا کار ساده کلی فضای خونه زیبا و دلنشین تر شد وهربار که بهش نگاه میکنم کلی حالم خوب میشه وهربار میگم چقدر این میز قشنگه اصلا نیازی به تعویضشم نیست
حدود 10 روز بعدش همسرم گفت رفتم به فلان نجار سفارش یه میز دادم بگو دقیقا چه مدل و چندنفره میخوای ؟
اولش یکه خوردم بعد گفتم نه سعیده قانون همینه
تا وقتی تو داشتی تقلا میکردی اونو مجاب کنی که این میز دیگه قدیمی شده و کوچیکم هست
اونم باهات مخالفت میکرد
ولی وقتی دست از مقاومت و قانع کردن اون برداشتی و رها کردی و بعد سعی کردی اونو به شکلی در بیاریش که از دیدنش احساس بهتری هم پیدا کنی
خداوند یه میز و صندلی به شکلی که دوست داری رو داره به وسیله یه نجار ماهر برات اماده میکنه که وارد زندگیت بشه
استاد عزیزم واقعا این جملتون رو که میگید
شما فقط رو خودتون کار کنید نعمتها به شکل طبیعی وارد زندگیتون میشن
رو این روزا خیلی خیلی بیشتر دارم تجربه میکنم
اونم با فاصله های کوتاهتر که هربار برام یاداوری میشه
قانون ثابته و اگه من بتونم بش عمل کنم سریعا جوابها وپاداشها میاد
استاد جونم منی که کمالگرایی و پذیرش اینکه همه کارها باید به سختی انجام بشن داشت همه جوره داغونم میکرد
تقلا نکردن و پذیرش اینکه روال دنیا آسونیه و طبیعی اینه که همه چیز باید راحت انجام بشه و سپردن زندگی به خداوند و رها بودن خیلی برام سخت تربود
ولی اینو هربار دیدم که وقتی تقلا کردم و مقاومت داشتم چقدر زندگی برام زجر اور شده ولی هربار که تونستم مقاومت نکنم چقدر همه چیز عالی و روون پیش رفته
به همین دلیل تمام تلاش روزانم اینه که تو همین کارای ساده ای که دارم هر روز انجام میدم مقاومتها رو کم کنم و یاد بگیرم رها بودن و سپردن کارها رو درعمل به خداوند .
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
به نام خدایی که از همه کس به من نزدیکتر است.
خدای بخشنده ی فراوانی،مهربان وعاشق وبنده نواز،کارساز.
غفور و رحیم
سلام به استاد عزیزم وخانم شایسته ی نازنینم وهمه ی دوستان عزیزی که با من با خواندن کامنت های آنها به رشد وتحول بیشتر
می رسم.
خلاصه ی این فایل زیبا وتاثیرگذار•••
1.کار کردن روی خودم( باور فراوانی)
2.قرار گرفتن در مدار مناسب(هماهنگی با جریان خداوند)
3.ارائه ی بهترین خودم( در محل کارم)
نتیجه؛
زمانیکه من این 3مورد را در زندگی ام اجرا کنم باعث میشود شرایط مناسب وآدم های مناسب وایده های بهتر به سمت من هدایت شوند
من باید در مسیر مناسب باشم که این اتفاق های خوب برایم بیافتد مثل دو عزیزی که در این فایل توانستند از زیر صفر به مثبت 30 درجه برسند.
● تمرین
آیا تا به حال تجربه ای داشته ام که به جای تقلاّ وتلاش فیزیکی زیاد برای رسیدن به خواسته ام،تصمیم گرفتم که رهایش کنم و فقط روی باورهایم واحساس خوبم وهم راستا شدن با خواسته ام کار کنم؟
بعد از آن چطور دیدم که جهان به شکلی معجزه آسا،آدم ها ،شرایط ویا فزصت هایی را سر راه من قرار داد که آن خواسته ام به راحتی بر آورده شد؟
موضوع این فایل دقیقا همان جلسه ی 8 و9 دوره ی هم جهت با جریان خداوند است
چون من الان دارم روی جلسه ی هشتم ونهم کار می کنم از روزی که هر روز روی باورهای فراوانی کار کردم باعث شده که پول ورزق وروزی ام به طور معجزه آسایی زیاد شده چون قبلا خیلی تقلّا می کردم که بتواتم تا آخر ماه پول برای خرید داشته باشم ولی الان نه تنها تا آخر ماه پول می ماندبلکه هر چه لازم دارم را می توانم بخرم تازه اینکه می توانم پول هم پس انداز کنم.
قبلا ده روز اول که حقوق می گرفتم می بایست تا آخر ماه صبر کنم
از زمانی که روی باور فراوانی کار کردم وبا جریان خداوند هماهنگ شدم نه تنها حالم خوب است و آرامش دارم بلکه کمتر احساس کمبود می کنم چون باید باورهای کمبود که در من ریشه دارند بروند وباور فراوانی در من ریشه کند.
《《《《《《 خدایا شکرت》》》》》》
بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام و سلامتی و نور و عشق به استاد ابراهیمی عزیزم، به استاد شایسته ی نازنین، و به همه ی دوستان مشتاق تغییر
خدای مهربونم شکرت برای یک فرصت دیگه… سپاسگزارم که امروز این وقت برام باز شد تا فایل رو دوباره گوش بدم و لذت ببرم.
خدای شیرین و دلبرم شکرت که در مدار دریافت این آگاهی ها هستم
شکرت برای ذوقی که تو دلم میاد، اشکی که تو چشام میاد با گوش دادن به این قوانین زیبا
شکرت برای این روزای زندگیم که دارم بیشتر و بیشتر نشانه ها رو می بینم
شکرت که می فهمم دسته ی پرنده هایی که تو این هوا یهویی جلو چشام شروع به رقص دسته جمعی می کنن نشونه ای از تو هستن که بهم بگی حواسم بهت هست، مرسی که لبخند و چشمکت رو تو زیبایی درختا تو این پاییز زیبا می بینم، تو خنده های الکی لیلین می بینم، توکنترل ذهنم در مورد سرما نخوردن تینا و رد شدن بی حالیش می بینم
شکرت که لی لی یه دفتر از دفترای بالای تختم رو برمی داره و شروع می کنه به خوندن مثلا، و من چک می کنم ببینم دفتر چیه، می بینم دفتر روانشناسی ثروت 1 هست، و یک لحظه انگار زمان متوقف میشه و این تو ذهنم بولد میشه که این نشونه ی خداست… الان وقت ثروت 1 هست. چندبار شروع کردی ولی ادامه ندادی، الان وقتشه بسم الله…
شکرت که اولین کلاینتم از بچه های خوش فرکانس عباس منشی هست و تو هر میتینگ کلی راجع به قوانین و نشانه ها صحبت می کنیم و لذت می بریم.
شکرت برای مرور این آموزشهای فوق العاده برای شروع بیزنس که تمام تلاشم رو می کنم به کار ببرم و به امید تو آهسته و پیوسته تکاملم رو طی می کنم و دست در دستان تو جلو می رم. بدون عجله ولی با عشق.
این روزا خیلی بیشتر از قبل سعی می کنم نشانه ها رو ببینم، نه اینکه فقط ببینم، بعدش عمل کنم. پریروز که فایل اومد داشتم با لی لی خانوم می رفتم پیاده روی، سام و تینا هم رفته بودن کلاس بدمینتون و والیبال. صحبتای فرزانه و محمد عزیز رو گوش دادم ولی بقیه ش رو نشد گوش بدم باید خانوم رو قانع می کردم گه برگردیم خونه خخخ هوا سرد بود و دیگه باید برمی گشتیم که کم کم شام بخوره. برگشتیم و شام و آماده شدن قبل خواب و بعدم تا سام و تینا اومدن من رفتم بازی والیبال… همین جور شدن بازی هم کلی حس خوب توش بود چون من اول تو نظر سنجی رای دادم چهارشنبه، بعد دیدم سه شنبه برنامه م جورتره و رایم رو تغییر دادم به سه شنبه. ولی فرداش دیدم دو سه تا از بچه ها از جمله مربی والیبالمون زد که چهارشنبه میان بازی… من هی نجوا میومد که عه عه عه ببین همین که کنسل کردی گروه چهارسنبه چی شد… هرکی بازیش خوبه داره میاد و تو از دست دادی و این حرفا. اما خیلی آگاهانه نذاشتم ادامه بده و با خودم گفتم چون چهارشنبه از خونه قراره کار کنم سه شنبه برای من خیلی راحتتر و مناسبتره. مهم اینه که تمرین دارم و لذت می برم. و اصلا اجازه ندادم حسم بد شه. سه شنبه شب رفتم بازی و خیلی بازیامون متچ نبود و تیم ما خیلی خوب نبود با این حال دو ست رو بردیم و سه ست رو باختیم. ولی سعی کردم به لذتش فک کنم و تمرینی که دارم.
حالا خدای مهربونم چه پاداشایی بهم داد؟ اول که همون سه شنبه شب یه خبر خوب از یه رفیق دریافت کردم، بعدم هدایت کرد سوره ی نور رو بخونم و تفسیر بازرگان رو گوش بدم، و کلی حس خوب قبل خواب داشته باشم.
با سام صحبت می کردیم گفت یکشنبه که نوبت خودشه والیبال هفتگی رو بره، سه ساعت براش زیاده و کمرش اذیت میشه و گفت اگه می خوای خودت برو… منم با خوشحالی قبول کردم و گفتم خدایا شکرت چهارشنبه شب نشد عوضش یکشنبه که سه ساعت بازیه و 8 تا تیم میان رو برام جور کردی.
چهارشنبه صبح بود که دیدم دو نفر زدن که کاری پیش اومده و نمی تونن بیان. منم بلافاصله اسمم رو زدم که میام و خدا رو شکر کردم. گفتم خداجونم عاشقتم که اون یکشنبه درواقع اکسترا بوده و چهارشنبه شب هم جا برام باز شد… تازه علاوه بر این چون از خونه کار می کردم به مامان زنک زدم و دیدم به به رفتن خونه ی فاطمه جان و سعیده جان رضایی هم هست و کلی خوش و بش کردیم و نواجان جیگر رو دیدم و لی لی هم هی می گفت نَبا نَبا…
شب هم که یه بازی خفن و دلچسب رو از 8/5 تا 11 شب داشتیم. بعدم برگشتم جمع و جورای قبل خواب و قبل از اینکه مراقبه سپاسگزاری رو گوش بدم گفتم چندتا کامنت بخونم که تو کامنت یکی از بچه ها دیدم خداجونم دوباره داره هدایتم می کنه به قدم نه جلسه ی دو گفتم اینو چند روز پیش تو کامنت نسیم دیدم و قرار بود برم گوش بدم یادم رفت… این نشونه یعنی الان باید برم سراغش و خلاصه بخشی از اون جلسه ی بی نظیر رو گوش دادم ولی دیدم داره خوابم می بره. پاز کردم و در کسری از ثانیه خوابم برد.
دیروز صبح تو راه شرکت فایل رو از اول گذاشتم و رسیدم شرکت هنوز نیم ساعتی وقت داشتم تا قبل شروع کار. ذهنم گفت خب برم تا کامنتای امروز منتشر نشده بقیه 13 رو گوش بدم و کامنتم رو به موقع بنویسم. صفحه سایت رو باز کردم فایل پلی نمی شد، دو سه بار رفرش کردم دیدم صفحه نصفش سیاه میشه، پلی نمیشه… خلاصه سریع گرفتم. گفتم چشم خداجون می رم بقیه ی عبارتهای تاکیدی رو گوش می دم. قلم و کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن… اصلا روحم از شدت حس خوب داشت پرواز می کرد…
بعدم کار و شروع کردم و تا شب فرصت فراهم نشد که کامنت 13 رو بنویسم. دو ساعت میتینگ با رفیق توحیدی هم در آخر شب روزم رو با حس خوب پایان داد. خدا رو شکر می کنم که الان این فرصت فراهم شد…
خداجونم همه چی از توه… این تویی که وقت رو برام جور می کنی. این تویی که حالا که من دارم گاکهای اولم رو تو کار مورد علاقه م برمی دارم بم می گی برو ثروت 1 رو شروع کن، توصیه های فوق العاده ی بیزنسی میشه فایل این جلسه و من اون حس رها کردن خودم در آغوش تو رو دوست دارم… انگار این عبارتای تاکیدی فرکانس منو چندین پله بالا برده… مثل حس انرژی بعد از نوشیدن یه قهوه ی درجه یکه… ولی اثرش طولانیه…
خدای مهربونم دستم تو دستاته و خیالم تخت تخته… چقدر این اطمینان شیرینه.
واااای خدایا شکرت🩵🩵🩵 همین الان که در حال نوشتن بودن نوتیفیکیشن بالای صفحه م اومد و سام پیام داد که مامان و بابا بیست روز دیگه میان کانادا… اشکام بند نمیاد از این سورپرایز خداوند… خوبه جایی هستم که همکارام نمیبینن منو…
خدای مهربونم چجوری شکر کنم اینننهمه فضل و رحمت و مهربانی تو رو…
چقدر من خوشبختیم که خدای رزاق و وهاب و قادر و هدایتگرم رو پیدا کردم…
خدای مهربونم شکرت برای همین الانِ زندگیم… برای اشکای از سر ذوغم… برای عشقی که هر روز بیشتر میشه…
استاد به امید همین خدا در بهترین زمان میام و از نزدیک می بینمتون و برای این تغییرای شگرفی که در شخصیتم و در زندگیم از آموزشهای شما دارم حضوری ازتون تشکر می کنم…
از خدا می خوام رزق و نعمتها و عشق بیشتر از پیش سرازیر زندگیتون باشه. عاشششقتونم🩵🩵🩵
سمیه جان نازنینم،سلام به روی ماهت
بی نهایت ازت سپاسگزارم برای کامنت پر ازنوری که نوشتی،بی نهایت خوشحالم برای شروع قدم های اولیه بیزنست و کاری که عاشقشی،کلی کِف کردم برای خبر خوبی که نوشتی.
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید،که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید…
الهی شکرت که چشم هات قراره به دیدار پدر و مادر نازنینت روشن بشه،الهی که این ٢٠ روز هم مثل برق و باد بره و خیلی زود کنار هم جمع بشید و تموم دلتنگی هاتون رو پرواز بدید سمت آسمون خدا …
برات کلی خوش حالم و دلخوشی های بیشتر و بیشتر آرزو میکنم🩵
یک عالمه دوستت دارم و در پناه نور میسپارمت،الله یارت باشه همیشه.
سلام رفیق پروانه ای من
مررررسی از این نقطه ی آبی پربرکت… وجودت تو زندگیم یکی از زیباترین نعمتهاست برای من سعیده جانم…
داشتم فکر می کردم اینا همش از برکات دوره ی همجهته هااا. ببین تو همین دوستای دور و بر چندنفر قدم برداشتن برای علاقه شون… فاطمه جان، سعیده جان، سمانه جان، مامان، من، تازه از طریق کانالای شماها کار دوستای هنرمند دیگه ای مثل هانیه جان رو دیدم و کیف کردم… تو که خب پرچمداری تو این قضیه… منتظر کتاب با امضای خودت هستم… اومدی امریکا برام بیاریش… کلی چشمای قلبی… خداوندا هزاران مرتبه شکرت…
خدایی ما جزو خوشبخترین آدمای روی زمین نیستیم؟ که اولا ابراهیمی ترین استاد رو داریم اونم با یار و همراهی که خودش شایسته ی استادیه… بعدم در مدار ایننننهمه آگاهی ناب هستیم… یعنی ما تا آخر عمرمونم تو سایت بچرخیم هنوز چیز هست یاد بگیریم. چون هی مدارمون تغییر می کنه هی درکمون بیشتر میشه… تازه اکستراش چیه؟ دوستات جانی مثل تو و بقیه رفیقای ناز و دوست داشتنیم. دوستی هایی که هم از هم صحبتی باهم خسته نمیشیم هم کلی چیز یاد می گیریم هم کلی نشانه و هدایت برای همدیگه داریم…
خدای مهربونم شکرت تا بی نهایت…
ببین این سفر رو به امید خدا مامان دارن میان ولی سفر بعدیشون دیگه شما هم اینور باشیا… بابا girls’ night همینجوری مونده رو هوا منتظره :)))) خلاصه تو که عزیز دوردونه ی خدایی خودت یه جوری بگو بش که این برنامه ی ما زودتر عملی بشه… از اون مدل تلی مستک که می گفتی :)))
عاشششقتم و خدا رو هزاران بار شکر می کنم که دوست دوست داشتنی و الگویی مثل تو رو دارم…
چایی دمه با هل… و البته چون هر دو اهل قهوع ایم قهوه هم آماده س… بوش پیجیده… منتظرتم🫶
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است
و مهربانیاش همیشگی.
و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..
سلام سمیه جان نازنینم
عااااااااشقتم رفیق بهشتیم
سپاسگزارم از کامنت پربرکتت
که جرعه جرعه نوشیدم ولذت بردم
اون دفتر که لیلین جان باهاشبازی میکرد کلی نشانه برای من داشت
چرا اون دفتر خلاصه نویسی دوره روانشناسی ثروت 1 بود
اصلا اینو که گفتی چشام قلبی قلبی شد با دیدن فیلم
بلههههههه با اتمام پروژه تغییر
خیلی تعهدی سفت وسخت مثل دوره مقدس 12قدم گذاشتم
برای شروع دوره ی روانشناسی ثروت 1 برای اولین بار ،کلی ذوق دارم وهیجان ….
از طرف دیگه خیلی خوشحالم
که بزودی قراره دیدار با مامان وبابای نازنین
ودوست داشتنی تون رقم بخوره به لطف الله یکتا
و چشم ودلتون روشن بشهههه
خداروشکر بی نهایت شکر برای
دونه به دونه ی خبرها واتفاق ها ونتایج خوشگل وقشنگ تون ..
درسته به خودت ویس دادم وتبریک گفتم بیزینس وشروع کوچینگت رو ولی برکت نقطه ی آبی
خیلی بالاتر و پر بار تره و خواستم بهت برسونم ….
یه عالمهههههه دووووست دارررم
به آقا سام عزیز سلام مارو برسون
لیلین جان و تینا جانم ببوس
الهی که همیشه سرشار از نگاه خداوند باشین و زندگی خوشگلتون در بهترین مدارها قراربگیره
بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام به ناب ترین رفیق بهشتی من، توحیدی ترین خانواده ی دوست داشتنی که می شناسم. امیدوارم هم خودت هم داداش رسول عزیز و هم هلیساجان و محمدحسن جان عالی باشین. بلاخره وقتش شد که من پاسخ این نقطه ی پربرکت رو برات بفرستم نازنین. خودت می دونی چقدر دوستت دارم و برام عزیزی… بقول خودت مطمئنم فرکانسش بهت می رسه…
ببین اون فیلم و نشانه ی روانشناسی ثروت یک برا خودم هم بی نظیر بود. اتفاقا یه رزق بی حسابی که در پیش داشتم این بود که یه بار که با سام صحبت از بیزنس و پول و ثروت بود تو همون روزا گفتم من که می خوام روانشناسی ثروت یک رو بزودی شروع کنم، گفت اتفاقا منم برنامه م هست که گوش بدم… تنها موردی که سام نسبت به استاد و آموزشهاش مقاومت نداره همین روانشناسی ثروته :))). و من با شنیدنش کلی خدا رو شکر کردم. اتفاقا داشتیم میومدیم کانادا تو راه جلسه ی 1 رو باهم گوش دادیم… خدا رو شکر برای وجود استاد و این آموزشهای ناب و بی نظیر. خدا رو شکر که از طریق این سایت دوستای ارزشمندی مثل تو وارد زندگیم شدن… واقعا تک تکتون برام بی نهایت عزیز هستین و یکی از بزرگترین نعمت های زندگیم هستین…
عاشقتم رفیق بهشتیم و به امید روزی که بشینیم باهم از نزدیک گپ بزنیم… با چای هل… از همین حالا عطرش پیچیده 🩵
سمیه عزیزم، رفیق فصل جدید زندگیم سلام به روی ماهت
چقدر خوشحال شدم که چشم و دلت روشن شد با خبر اومدن آقای زمانی و خانم سلیمی عزیز.
به به، چه تعطیلات نوئل و نیو یر متفاوتی بشه امسال، کنار مامان و بابا.
امیدوارم در کنار هم حسابیییی لذت ببرین و جمع خونواده نازنینتون همیشه جمع باشه در شادی و سلامتی.
در پناه خدای مهربون، رزاق و وهاب باشی عزیزم همیشه
بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام رفیق نازنینم، رفیق خوش فرکانس من…
اگه بدونی این نقطه های آبی چه حس خوبی بهم داد اون روز… ممنونم عزیزم از این حس خوب. امیدوارم تو هم سفر بی نظیری در پیش داشته باشی و حسسسابی بهتون خوش بگذره. هرچند که می دونم خیلی جاها حس اصحاب کهف رو دارین خخخ ولی قطعا خداوند براتون پلن خوبی چیده.
فلا تعلم نفس ما أخفی لهم من قره أعین جزاء بما کانوا یعملون
دیگه رفیق توحیدی من که خداوند اونجور سفت و سخت میگه بهش بگو انا فتحنا لک فتحا مبینا ( که خودت در جریانی) معلومه تو کدوم مداره دیگه… مواظب مومنتومت باش و حسابی خوش بگذرون… مطمئنم کامنتات که از سورپرایزای خدا می نویسی در راهه…
امیدوارم در پناه خدا سفرت به شادی و سلامتی باشه و قبراق برگردی و بزودی ببینیم همو…
بسم رب العرش العظبم
سلام بر استاد جان موحدم ومریم جان شایسته بانو
سمیه جونم دام برات یک ذره شده عزیزدلم چقدر برات از عمق وجودم خوشحالم که قدم های ثروت ساز رو برداشتی ومطمینم به حول قوه الهی هریک گامی که برمیداری پراز رزق وبرکت به غیر حساب برات خواهد بود.
وجه خبرخوشی که مامان وبابای عزیز دارند میان کانادا وچشم ودلتون روشن عزیزم
به سام عزیزسام برسون وتینا جون ویندوز عسل رو ببوس
الهی قلبت غرق نورخدا وراهت همیشه روشن باشه سمیه جانم
به امید دبدارروی ماهت در بهترین زمان وبهتربن مکان
بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام عزیز دلم، مرسی فریبا جانم برای این نقطه ی آبی و حس خوبی که برام داشت… مرسی از زحمتی که کشیدی و با اینکه برگشتی همچنان از راه دور لطف داری بهم…
همون خدایی که یه بار به اون شکل معجزه آسا تو رو براحتی آورد این سر دنیا و مسیر رو برات آسون کرد، همون خدا، خیلی راحتتر از تصورت باز هم می تونه اینکارو بکنه… مطمئنم که بزودی اتفاقات فوق العاده ای برات میفته و یا به اینجا برمی گردی یه به جایی هدایت میشی که خیلی بهتر از اینجاست برات…
بازم ازت ممنونم و به امید دیدارت بزودی زود…
در پناه خدای رزاق و وهاب شاد و سلامت باشی عزیزم.
سلام به دختر نازنینم
سمیه جانم
عزیزم بقول آقای احمدی نژاد
عاقا چه خبرتونه!!!
فعلاً که فقط در حد خبره و گپ و گفته، حتی هنوز بلیط هم نگرفتیم..
و شما این خبر رو جهانی اش کردی!!!
اما خب بهت حق میدم این قدر ذوق کنی، من که از شما هم بیشتر ذوق و هیجان دارم و بارها و بارها زیر دوش و یا در جاهای مختلف، آگاهانه یا ناخودآگاه تجسمش کردم..
و مطمئنم خداجانم این خواسته رو هم خیلی زود محقق می کنه
مثل بیشمار خواسته ای که یه روزی آرزوم بوده و حالا دارم زندگیشون می کنم
الهی شکر که از هر چیزی بهترینش رو بما داده
الهی شکر که هر روزمون زیباترینه
الهی شکر برای همه ی نعمتهامون
عاشقتم دختر زیبا رو و زیبا سیرتم
و به خدای بینهایت مهربون میسپارمت
سلام حاج خانم سلیمی
نمی دانم کانادا می روید یا آمریکا در سفر آینده
ولی خواهش میکنم
سلام مرا به سرزمین آمریکا برسانید
سلام مرا به مردمان آرام و توحیدی برسانید
سلام مرا به هواپیمای A380 امارات برسانید
سلام مرا به تراک های غول پیکر برسانید
سلام مرا به سرزمین برکت و تلاش برسانید
سلام مرا به کشور فراوانی ها برسانید
سلام مرا به پرزیدنت برسانید
سلام مرا به بورلی هیلز برسانید
هرچی دعای خیر و برکت از خداوند برای مردمان آن منطقه خواستارم.
سلام و درود بر آقا احمد بزرگوار
خدمتتون عرض کنم که به امید خدا من و همسرم قراره کانادا بریم، ویزای امریکا هم نداریم چون اون دوبار قبلی ویزای سینگل بود، اما دخترم سمیه جان یکسال پیش درخواست گرین کارت داده برامون و پذیرفته هم شده به احتمال زیاد قبل از دو سال مراحلش انجام میشه و بدستمون میرسه،
سمیه جان و همسر و دوتا دختراش هم قراره بیان کانادا و به امید خدا چند روزی با هم باشیم..
و اگه انشاء الله شرایط فراهم بشه و به آبشار نیاگارا بریم که در خط مرزی بین کانادا و امریکاست، حتما سلام شما رو به اهالی امریکا میرسونم!
بهترین های دنیا و آخرت رو از خدای مهربان براتون آرزو دارم
بنام خدای زیبایها
سلام سمیه خانم عزیز و دوستداشتنی
من با شما توی کامنتی که نوشته بودین استاد 5 سال طول کشید تا تونستم تو آمریکا روسری رو بزارم کنار آشنا شدم ، بعد از اون مرتب کامنتاتونو میخونه ، بعدا فهمیدم که شما دختر خانم سلیمی هستین به همراه خواهراتون
تحسین میکنم تک تک تونو
با شنیدن اومدن پدر و مادر گرامی به کانادا خیلی خیلی ذوق کردم ،گفتم: بهتون این لحظه های ناب ،اون بغلهای پر از آرامش رو جلو جلو تبریک بگم
به امید خدا که کلی اتفاقهای بینظیر برای همگیتون پیش بیاد که اشک شوق بریزین
ظهر مهمون دارم ولی دلم نیومد بهتون پاسخ ندم
توروخدا ما به کامنتهای خانم سلیمی معتاد شدیم ،بهشون بگین نکنه اونجا سرشون گرم بچه هاشون بشه و مارو فراموش کنن
خخخخخخ
از خدا براتون بهترینها روی میخوام
روی لیلین و تینا جونو ببوسین
(اسم لیبین خیلی خوشگله )
به آقا سام هم سلام برسونین
در پناه حق باشین
سلاااام سحر جانم
الهی فدات شم که اینقدر مهربونی!
اشکمو درآوردی دختر جان!!
من اصلاً بدون کامنت نوشتن، یه جورایی احساس می کنم نفسم تنگ شده…
به امید خدا سعی می کنم بنویسم، که هم حال خودم عالیتر بشه و هم دل دوستان توحیدیمو شاد کنم..
الهی شکر برای همه نعمتهامون..
روی ماه تر از ماهت رو می بوسم
و بهترین ها رو از خدای مهربان برات آرزو می کنم
سلام به روی ماهتون خانم سلیمی عزیز
ممنونم که پاسخم رو دادین ، سپاسگزارم از تون ، خیلی ذوق زده شدم ، باور نمی کنین چقدر شما برای من قابل تحسین هستین ، وجودتون ، کامنتات هاتون، پیشرفت هاتون ، چقدر خوشحالم که دارین تشریف میبرین کانادا پیش دخترا ، خداروشکر ، خداروشکر
از اینکه اینجا هم ارتباطتتون با سعیده جان رضایی و فاطمه محرمی مهربون و بقیه دوستان برقراره بسیار خرسند و خوشحالم
تحسین میکنم کلاس شنا و دوچرخه سواری رفتنتونو
تحسین میکنم رانندگی از طالقان تا کرج رو
آفرین به شما شیرزن سایت عباسمنش
روی تک تک دختر خانمها رو از طرف من ببوسین
یاسمین جان ، نسیم جان و سمیه خانم عزیز رو
درپناه الله مهربان و در شادی و آرامش باشین
بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب و هدایتگر
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام به سحر جان عزیز با این چهره ی زیبا و دوست داشتنی…
امیدوارم این پاسخ من بعد از دو هفته در زمان مناسب به دست شما برسه…
اول می خوام چهره ی زیبا و دلنشینت رو تحسین کنم، چشم و ابروی قشنگت، لبخند دلنشینت، موهای خوشرنگ و قشنگت و بعدم یه تحسین عمیق برای این تعهدی که در عمل داری… وقتی رفتم یه سری به کامنتایی که نوشتی بزنم دیدم اوووه به به به چه تعهدی… 26 روز تعهد شیرین و قطعا پرسود از تمرکز بر زیبایی ها… خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای نتایجی که این فرکانس قراره خلق کنه هرچند که همین تعهد هم خودش یکی از بهترین نتایجه…
بسیار ممنونم ازت از لطفی که به من و مامان و خواهرام دارین و پاسخی که بسیار به دلم نشست… به امید خدا چیزی نمونده به اومدن مامان اینا و کلی اتفاقات خوب که منتظرمونه… خدا رو صدهزار مرتبه شکر…
به امید خدا مامان حتما کامنت خواهند نوشت و هممون استفاده خواهیم کرد…
امیدوارم خداوند به هممون کمک کنه تا در مسیر زیبای خودسازی کار کنیم و هر روز ظرفمون بزرگتر و بزرگتر بشه…
در پناه خدا شاد و سلامت و ثروتمند باشی :))
بنام خداوند زیباییها
سلام به روی ماه و قشنگت سمیه عزیززززم
قربون خدا بررررم که هماهنگی هاش حرف نداره
پیامت رو در فرودگاه شیراز برای رفتن به کیش و یک مسافرت توحیدی دریافت کردم ، دیگه نشونه از این بهتر
سپاسگزاااارم ازت سمیه جان قطعا که چشمای تو زیبابین هستن که به عکس من اینهمه لطف نشون دادی
و البته تعهد که من هنوز خیلی خیلی جا دارم که به پای شما دانشجوهای دست به قلم بشم که امیدوارم که خداوند در این مورد هم منو یاری کنه
شکر بخاطر وجودت سمیه عزیزم ، یعنی وقتی داشتم تحسین میکردم اومدن مامان و بابا رو فکرشم نمیکردم که خدا اینقدر قشنگ و راحت برای خودم پلن سفر بچینه ، خدایابزرگیت رو شکر
سمیه جان من دارم میرم که پا بزارم روی یک ترس بزرگ (تنهایی) و این سفر من باب همین توهمِ
امیدوارم که به لطف و بزرگی خداوند با ظرفی بزرگتر برگردم
از خدا میخوام که شما هم کنارهم کلی لحظه های خوب و به یادماندنی و در پناه امن خداوند باشین
بازم ازت سپاسگزارم عزیزم
روی لیلین و تینا جون و ببوس
ازت بابت کامنتهای پراز َدرست هم ممنونم که من واقعا خیلی خیلی از خوندن کامنت درس میگیرم
خدایاشکرت بابت قوانین بدون تغییرت
به نام خداوندِ هدایتگرم؛
خدایی که لحظهبهلحظه حواسش به من هست، خدایی که دقیقترین نشونهها رو سر راه من میذاره، خدایی که هر بار منو به سمتی میبره که باید برم… و من از صمیم قلب سپاسگزار این خدای مهربونم هستم که دوباره فرصتی داد تا بیام و برای دوستان نازنینم بنویسم.
سلام به استاد جانم، سلام به مریم جان نازنینم و سلام به همهی دوستان هممسیرم.
استاد جانم…
این پروژه برای من فقط یک «کار» نیست.
هر قدمش انگار یک تکه از خودِ واقعی من رو روشنتر میکنه، واضحتر میکنه.
هر روز حس میکنم دارم بزرگتر میشم، آگاهتر میشم، و بیشتر از همیشه آمادهی دریافت نعمتهای خدا میشم.
و جالب اینه که هر قدم این مسیر، دقیقاً با حالِ همون روز من هماهنگ میشه.
انگار قبل از اینکه بخوام، خدا از درونم خبر داره.
امروز صبح تو ستاره قطبی از خدا خواستم… و همون لحظه از طریق فایلهای بینظیر همین سایت الهی جوابم رو داد.
این برای من معجزه نیست؟
این یعنی من دقیقاً دارم روی مدار درست حرکت میکنم.
نزدیک به یک هفتهست که کاری رو که عاشقش بودم، رسماً شروع کردم.
کاری که همیشه یه گوشهی قلبم منتظرش بود… اما نیاز داشت «وقت درستش» برسه.
و خدا این زمان رو نشونم داد.
هر روز، با نشونههایی که مثل نور، یکییکی جلو پام روشن میشن، منو هدایت میکنه.
نشونههایی که هیچوقت بیدلیل نیستن.
وقتی خدا بهم الهام کرد که برای یاد گرفتن کار باید برم تو قنادی کار کنم، رفتم.
دو ماه، با عشق و دقت، هر چیزی رو که لازم بود یاد گرفتم.
و بعد… دوباره نشونهها اومدن.
نشونههایی که میگفتن:
«وقتشه بیای بیرون.
وقتشه مسیر خودتو بری.
تو اندازهای که باید میموندی، موندی.»
و جالبتر از همه اینه که همون روز که از خدا خواستم یه نشونهی واضح بهم بده، دقیقاً همون روز نشونهمو گرفتم.
و همون روز بیرون اومدم.
و درست یک روز بعد از بیرون اومدنم… کار خودم رو شروع کردم.
این یعنی هدایت.
این یعنی وقتی از درون آماده باشی، خدا هیچ فاصلهای نمیذاره.
استاد جانم…
من قدم برداشتم و با تمام قلبم به خداجونم گفتم:
«من کارمو با عشق شروع میکنم…
تو مشتری بیار،
من هم با تمام وجود بهترین رو ارائه میدم.»
حتی یک درصد شک نکردم.
تنها کاری که کردم این بود که روی باورهام کار کردم و کیفیت کارم رو به بهترین حد رسوندم.
بهترین رسپی رو انتخاب کردم.
از بهترین مواد اولیه استفاده کردم.
و هر بار که لازم بود تصمیمی بگیرم، خدا مثل یک دوست صمیمی کنارم بود و بهم الهام میکرد.
چندتا نمونه درست کردم و دادم برای امتحان…
و همون بار اول، نزدیک به شش تا سفارش گرفتم!
شش تا سفارش در اولین قدم!
یعنی اندازهی یک ماه کار تو قنادی.
این فقط لطف خدا نبود…
این پاسخ مستقیم «اعتماد» بود.
اینبار من رها بودم.
اینبار خودم دنبال مشتری ندویدم.
اینبار حرص نزدم، فشار نیاوردم.
اینبار فقط «سپردم»…
سپردم به خدایی که همیشه بهتر از من میدونه چی، کِی، و چهطور باید برام اتفاق بیفته.
و مثل همیشه… بهترینها رو برام رقم زد.
وقتی رسیدم به این مرحله، تازه عمیقتر فهمیدم فایلها چقدر کاملن.
چقدر دقیق ما رو هدایت میکنن که رها باشیم، اعتماد کنیم، پارو نزنیم…
و بذاریم جریان زندگی کارشو انجام بده.
استاد جانم،
ازتون هزاران بار سپاسگزارم.
شما بهترین استادی هستید که میتونستم در مسیر زندگی داشته باشم.
همیشه الهامبخشید، همیشه نورید، همیشه یادآور مسیر درستید.
سلام فاطمه خانوم عزیز
آخیییش حال اومدم گفتی کارتو شروع کردی و 6 تا هم سفارش گرفتی
آفرین آفرین
این 6 تا برای منم نشونه بود چون همین دیروز خیلی هدایتی یه مشتری بهم 6 تا کار سفارش داد
من که خودم دارم لذت میبرم از آرامشی که با باور به فراوانی در وجودم شکل گرفته
لذت میبرم که وقتی مشتری میاد که اصول و اولیت های جدید منو نداره با ایمن و حس خوب رها میکنم و میگم من اجازه میدم مشتری درست در زمان درست به سمتم هدایت بشه
و مشتری درست رو من توی ذهن خودم تعریف کردم که چی میخوام و میخوام چطور باشه
و فقط کافیه من اجازه بدم کافیه ایمان داشته باشم کافیه آرام باشم
از تو یک حرکت از خدا صد برکت بعضاً هزار برکت
کیک پزی دقیقا مثل هنر یا انجام کار دستی میمونه
طبق تجربه البته نه فقط توی این کار
بلکه توی هر کاری
موقع ساخت محصول
با تمام صداقتت اون کارو انجام بدی و اون محصول رو درست کنی
چیزی که خودت بهش اطمینان داری و خودت خریدارش هستی
در درجه ی اول خیلی با قدرت بیشتری معرفیش میکنی
و اینکه اون محصول و خدمت تاثیر بسیار عالی روی مشتری میگذاره و واقعا کار خوب خودش تبلیغه
تبلیغ درست اینکه کار خوب عرصه کنی بقیه کارارو جهان انجام میده
شما الان تصور کن که این 6 تا رو انشاالله با تمام وجود و کیفیتی که الان میتونی انجامش میدی و میره برات ضربدر 10 میشه و مشتری میاد برای شما
اینو گفتم حالا شما خودت تجربه میکنی
و خودت هم اینطوری تجسم کن
هرکس هم نخرید یا توجهی نکرد اصلا مهم نیست حتما مشتری یا فرد درست نبوده به وقتش بهترین مشتری میاد که شما اصلا نمیتونستم تجسمش کنی
فقط کافیه اعتماد کنیم
و هر روز هم ما فقط نتیجهی پایانی چیزی رو عددی رو مشتری رو که میخوام تجسم کنیم و احساسش کنیم
و
همینه کلش همینه
انشاالله بتونیم همینطوری بیشتر و بهتر به قانون خداوند عمل کنیم و ازش بهره ببریم
خداوندی که وهابه
بی دلیل میبخشه
فقط ما باید کارمونو درست انجام بدیم
وگرنه اون در هر لحظه در کاریه
الهی شکر
بسیار خوشحال شدم و تحسین کردم
انشاالله به زودی به بهترین ها در این مسیر برسید چیزی که شمارو به رضایت عمیق برسونه
یه چیز دیگه هم بگم انشاالله بتونید ازش استفاده کنید که بشه برند خودتون
بیاید ارزشها و باورهای خودتونو چاشنی کیک هاتون کنید
حالا یا رو طراحیش
یا توی طعمش
یا هرچی
از خودتون این سوال و بپرسید من با کیک هام میخوام چه پیامی رو به مخاطبان بدم؟
یعنی فقط براشون کیک نباشه ، شیرینی نباشه ،
معنای کاری که دارید انجام میدید رو برای خودتون توی ذهنتون با توجه به قلبتون بسازید
چیزی که قلبتون براش بن تپش میفته
معنایی که هر روز حتی وقتی که توی این مسیر به ثروت رسیدید به شما انگیزه بدن برای ادامه دادن برای بهتر شدن برای ارزش ایجاد کردن از این علاقه و توانایی برای دیگران
اینطوری حتی مخاطب هدفتون رو هم شما خودتون توی ذهنتون تعریف میکنید
کیک های من فقط مخصوص این جور آدمهاست با این ارزش ها با این باور ها
مشتریانی که برای کیک های شما ارزش بسیار بالایی قائل هستن
و کیک های شما اونارو یاد پیام و ارزشهای مشترک بین شما و خودشون میندازه
و اونا دیوانه وار دوست دارن فقط از خدمات شما استفاده کنن
چون شما صدها ارزش افزوده به اون کیک دادید که هیچ کس دیگه ای مثل شما نمیتونه این ارزش هارو بهش بده
چیزی که دقیقا مثل اثر انگشت شما منحصر به فرد و یونیکه
و برند شخصی شما اینطوری ساخته میشه
و خودتون کامل در مورد کاری که دارید انجام میدید ،معنای کارتون،
هدف از انجام این کار، مخاطبان هدفتون ،
به وضوح میرسید
و طبق قانون
وقتی شما با دقت وضوح بیشتری خواسته هاتونو بدونید با قدرت بیشتری میتونید تجسم کنید و با قدرت بیشتری دقیقا همون مواردی روجذب میکنید که میخواین
در پناه خدا شادو پیروز و ثروتمند باشید
یاحق
سلام و درود فراوان به شما علی آقا
تشکر میکنم از کامنت تأثیر گذار و خوبتون و تحسینتون میکنم که اینقد زیبا دوست عزیزمون فاطمه جان را تشویق و تحسین و راهنمایی کردین
یه قسمت از کامنتتون انگار خطاب به من بود
انگار خدا از زبون شما داشت با من حرف میزد
واقعیت اینه که من عاشق خیاطی ام و دوست دارم به سلیقه خودم لباس بدوزم و تولید کننده باشم
و اصلا علاقه ای به شخصی دوزی ندارم
به خاطر همین با هدایت های خدا و با شروع دوباره کار روی قدم یک از دوره 12 قدم ایده دوخت لباس بهم الهام شد و من بی درنگ استارت زدم و تعدادی لباس با کیفیت در حد مزون دوز دوختم
هرکسی لباسها رو دید کلی لذت برد و تشویقم کرد ولی تا به حال هیچ لباسی فروش نرفته
با اینکه من با عشق و دقت تمام تک تک لباسها را دوختم
چند وقته روی باورهای فروشم کار میکنم
ولی هنوز نتیجه نگرفتم
تا جایی که سراغ دارم تا حالا سه نفر لباس بردن خونه شون و با دلایل مختلف از جمله کوچیک بودن سایز لباس و … برگردوندن
در عین حال کلی از کیفیت کارم تعریف کردن و گفتند حیف که اندازه نبود
وقتی داشتم کامنت فاطمه جان را میخوندم از خدا پرسیدم ایراد کارم کجاس؟
کجا ترمز دارم ؟
باید چیکار کنم؟
منم که مثل فاطمه جان به تو اعتماد کردم و به تو سپردم
منم که عالی و با کیفیت کار کردم
چرا مشتری میاد ولی نمیخره؟
خدایا خودت هدایتم کن
تا اینکه توی کامنت شما به این قسمت رسیدم که نوشته بودین:
(هرکس هم نخرید یا توجهی نکرد اصلا مهم نیست حتما مشتری یا فرد درست نبوده به وقتش بهترین مشتری میاد که شما اصلا نمیتونستم تجسمش کنی
فقط کافیه اعتماد کنیم)
انگار نوری به قلبم تابید
چند بار این تیکه را خوندم و فهمیدم که خدا از طریق شما جوابمو داد
بازم بابت کامنت خوبتون ممنون و سپاسگزارم
موفق و پیروز باشید
همچنین فاطمه جان عزیز
سلام به علی آقای نازنین
از صمیم قلب سپاسگزارم از شما برای کامنت پربار و دلنشینی که گذاشتید؛ کامنتی که معلومه از دل بلند شده و برای همین مستقیم نشست روی دل من. ممنونم ازتون که با دقت و ریزبینی حرفهام رو خوندید و پیشنهادهای ارزشمندتون رو برام نوشتید.
من این کامنت رو فردای همون روز خوندم،
اما یه حس نرم تو دلم گفت:
«فاطمه… الان زمان جواب دادنش نیست. بذار خودش زمان مناسب رو بهت نشون بده.»
و همینطور هم شد.
ولی حرفها و نکتههایی که گفته بودید از همون لحظه تو گوشم موند و من با جان و دل وارد مسیر ساخت برند شخصیم شدم.
و حالا…
شکوفههای گیلاس من
اسمش یه اسم ساده نیست؛
یه حسه… یه رؤیاست… یه امضاست…
و آرومآروم داره واقعیتر و شکوفهتر میشه.
سفارشها هر روز بیشتر میشن،
بعضیهاشون حتی بال درمیارن و میرن شهرهای دیگه.
و من اینها رو نتیجهی همون برند شخصیای میدونم که با عشق و کمک خدای مهربونم ساختم—
برندی که مثل شکوفههای گیلاس،
آروم، لطیف، بیصدا و زیبا
داره یکییکی باز میشه.
یه تقسیم کار قشنگ هم بین من و خدا شکل گرفته:
کار من اینه که روی کیفیت تمرکز کنم؛
روی دقت، عشق، ظرافت،
روی اینکه هر کاری که میسازم امضای روح خودم رو داشته باشه.
و کار خدا؟
بالا بردن فروشه…
دیدنِ من، رساندنِ من،
باز کردن مسیرهای جدیدی که حتی فکرش رو هم نمیکردم.
من تو کار خدا دخالت نمیکنم.
چون میدونم اون بهتر از من راهها رو باز میکنه،
بهتر از من آدمها رو سر راهم قرار میده،
و بهتر از من زمانبندیها رو میچینه.
اما… خدا تو کار من دخالت میکنه.
و من عاشق این دخالتشم.
وقتی دارم اشتباه میکنم،
خیلی آروم دستم رو میگیره.
وقتی مواد رو کم و زیاد میزنم،
یه صدای نرم تو دلم میگه:
«این بهتره دخترم… این راهش نیست… این راهشه…»
این دخالت، دخالت عشق و رحمته.
همون اعتمادی که بین من و رب بیانتها شکل گرفته.
و همهی اینها از آموزههای استاد جانم اومده—
استادی که یادم داد چطور درست زندگی کنم،
چطور درست فکر کنم،
و چطور از این انرژی الهی استفاده کنم.
این روزها هم خودم رو بستم به کتاب چگونه فکر خدا را بخوانید…
کتابی که هر صفحهش انگار یه لایه از ذهن خدا رو برام باز میکنه،
یه نور تازه،
یه مسیر تازه.
و من… عاشق این تکامل شدم.
تکاملی که سالها ازش میترسیدم،
ولی حالا میبینم چقدر زیباست،
چقدر داره منو جلو میبره،
چقدر زندگیم رو الهیتر و روشنتر کرده.
علی آقای نازنین،
ازتون ممنونم.
حرفهای شما هم جزئی از همین شکفتن شکوفههای گیلاس من شده.
با نام خالق هستی، هادی و هدایتگر آگاه
درود خداوند بر شما استاد عزیز
بیشتر ماها عادت داریم تا یکاری میخوایم بکنیم چند ماه قبلش زمین و زمان رو بهم میدوزیم.. از 100 نفر میپرسیم… نظر 10 تا آشنا رو میپرسیم… کسی که وسیله ی رو خریده میریم ازش میپرسیدم آقا خریدی راضی هستی… و هزاران سوال از افراد مختلف و بغیر از اون هزارجارو هم میریم میگردیم تا یوقت سرمون کلاه نره… هزارتا منت هم رو سرمون میذارن که فلانی بلد نبود و نمیتونست ما بهش مشاوره دادیم ……
تو بحث خونه، ماشین و خیلی مسائل دیگه.. همش به دیگران پناه میبردیم و ازشون کمک میخواستیم…. من خودم چندبار قصد خرید ماشین داشتم و این کارهارو انجام دادم… اما موفق نمیشدم و هزارتا مشکل دیگه پیش میومد و … بعد ها هم آوازه کمک رسانی به من رو از دهن خیلی ها میشنیدم..
اما با خودم عهد کردم و قول دادم که دیگه فقط و فقط خداوند کمک و راهنمایی م کند تا تو اون خرید یا کار موفق بشم… و این اتفاق به بهترین نحو افتاد و ماشینی خریدم که همه اطرافیان تعجب کردن که چیشد این رو خریدی.. از کسی مشاوره گرفتی ؟
منم با افتخار گفتم: خدا خواست و خدا کمکم کرد و خدا هدایتم کرد تا این وسیله ر خریدم….
بقیه میگفتن: یعنی فلانی رو نبردی؟ با فلانی صحبت نکردی ؟ میبردیش به فلان مکانیک نشونش میدادی
منم گفتم: نه نیاز نبود من ببرم.. خود فلانی خیلی اتفاقی منو دید و فهمیدم ماشین خریدم.. بدون اینکه من چیزی بگم گفت اجازه هست نگاهش کنم گفتم بله.. چک کرد و گفت مبارکه.. سالمه.. حله
گفتم مکانیکش رو هم خدا فرستاده بود
تو بحث مشتری هم دقیقا روی ارزش مندی و پیشرفت خودم کار کردم و مشتری خودش میاد
خداوند حواسش هست و من نگران چیزی نیستم
یا رب سپاسگذارم
استاد برای مطالب آموزشی و زحماتتون تشکر میکنم
سلام و درود به حضرت حق
استاد از پیامبرا اسم بردید
یه کلیپ تو اینستا دیدم که میگفت پیامبرا در قران یاد شده همه تویی همه در شخصیت تو هس
تو یوسفی و نمیخوای خیانت کنی تو یعقوبی و باید صبر پیشه کنی تو ابراهیمی و باید قانون پرداخت بها رو رعایت کنی و به دلت و الهامات عمل کنی…..
آره استاد جان باید با نشونه هارو دید و بهشون توجه کرد
ولی میدونین استاد وقتی آگاهی نداشته باشی چشمانت نشانه ها رو نمیبینه
استاد چقدر زندگی زیبا شده وقتی تکرار یه اتفاق رو میبینم و میفهمم نشونه س و باید چیزی تغییر کنه
چقدر قشنگه وقتی تغییر میکنی وارد چالش ها میشی و از زندگی تکراری و بی ذوق و هیجان دور میشی
عامل موفقیت ما دوستان این بود که به زندگی که به ما تحمیل شده راضی نشدیم و رفتیم دنبال بهتر با ارزش تر و البته خدا هم لبیک گفت و همراهی مان کرد
چقدر من به پوچی رسیده بودم و الان چقدر دنیام رنگی شده و چقدر هدفمند و لذت بخش در مسیر در حرکتم
خدیا شکرت که به بهترین ها ملحق شدم
احساس لیاقت
وقتی دوره احساس لیاقت رو گذروندم و البته با دوازده قدم زنده شدم و انگار حالا زندگی رو میفهمم و با حضرت عشق دوستی میکنم
خدایا هزار بار شکر
سلام مینا خانوم عزیز
درود بر شما
اون جمله اولتون عالی بود و منو دوباره هوشیار کرد
که از الگوهای قرآنی برای ساختن شخصیتم استفاده کنم
از یوسف که چقدررر میشه از شخصیت یوسف از اخلاقش از منشش از نگاهش از عزت نفس و اعتماد به نفسش از رفتار صحیحی که در برخورد با تضاد انجام داد ، از جایی که خدارو فراموش میکنه و روی بنده ی خدا حساب میکنه و سالها توی زندان موند ،
چقدررر میشه درس گرفت ،
بعد گفتید یعقوب
از صبرش گفتید
البته که یعقوب وقتی به یوسف رسید که خودشو دوباره تسلیم پروردگار کرد و غصه نخورد
حالا البته ما صبر ایوب رو شنیدیم
اینو باید ببینم داستانش چیه
و به. از ابراهیم گفتید
پرداخت بها …
موهای تنم رو دوباره سیخ کرد
که چقدر مهمه پرداخت بها برای رسیدن به یک خواسته و هدف
و عمل به الهامات
که واقعا میتونیم بگیم خداوند با ابراهیم میخواسته ته عمل به الهامات خداوند رو نشون بده
اینکه زنو بچتو رها کن برو
یا فرزندتو قربانی کن
و …
یا موسی
یا مریم
یا زکریا
و چقدر این کتاب شگفت انگیزه
و باید سپاسگذار خداوند باشیم که این گنجینه رو در اختیار ما قرار داده
انشاالله به درستی ازش بهره ببریم
مرسی بابت یادآوری شما
انشاالله در پناه خدا شادو سلامت و ثروتمند باشید
در ادامه ی کامنت قبلم
در مورد پیدا کردن مشتری
من که خودم هزاران مثال دارم که مشتری ها از کجاها وچه طریق هایی به سمت ما هدایت میشدن و میشن
اما یه موقعی هم هست خداوند هدایت میکنه و الهام میکنه که مثلا برو فلان جا خودتو معرفی کن یا محصولتو معرفی کن
یا حالا تو فضاهای مجازی خودتو معرفی کن
خب این قدمیه که فقط نیاز به شجاعت و ایمان داره
و با کار کردن روی ایمان و باورمون میتونیم به الهام و ایده عمل کنیم ونتیحشو بگیریم
که از نظر من ترکیب همه ی اینها میشه
یعنی یه موقع هایی میگه این کارو انجام بده
یه موقع هایی هم هست فقط از درون دلت میخواد یه مشتری خاص داشته باشی اون به سمتت هدایت میشه
ولیکن که هروی روتوی ذهنت باور کنی و بسازی برات اتفاق میوفته یا به اون شکل رفتار میکنی
مثلا اگر یه نفر از همون اول کار کردن توی فضای مجازی براش منطقی و باور پذیر بشه با همون باوراز توی همون خونشون تو دل روستا شروع میکنه ونتیحه هم میگیره
فقط به خاطر اینکه باور کرد و اقدام کرد و نتیجه روگرفت
حالا من خودم دیگه اینقدر بهم قانون. ثابت شده که به هررررررچی فکر کنم برام اتفاق میوفته
الان دارم سعی میکنم توی خواسته هام در مورد همه چی به وضوح برسم
چیزی که واقعا برای دل خودم میخوام و قلبم براش میتپه و منو راضی میکنه
این کار برام خیلی جذابه
یک موقع هایی هم هست دقیقا نمیدونم چی میخوام که اونم با اولین ایده ای که دارم شروع میکنم در دل مسی خواسته ها برام واضح تر میشن واونارو تجسم میکنم و خلق میکنم
واااقعا دنیای شگفت انگیزیه و هرررررچقدر از خداوند بابت این همه شگفتی سپاسگذاری کنیم کنه واقعا
منم باید مثل استاد دعام این باشه که خدایا قدرت سپاسگذاری بیشتر بهم بده در مورد این همه نعمت و لطف و مرحمتی که ما داری
خدایا شکرت
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
بنام خدا که رحمتش بی اندازه است
و مهربانی اش همیشگی
وَ آیَهٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّیَّتَهُمْ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ «41» سوره یس
و برای آنان نشانه ای دیگر [از قدرت و رحمت ما] این [است] که فرزندانشان را در کشتی هایی پر [از اجناس و وسایل] حمل کردیم.
======================================
خدایا شکرت برای تمام نعمتهایی که همواره بمن دادی و میدی..
الهی من همیشه محتاج هدیت و کمکت هستم
خدا جانم میخوام کامنت بنویسم
خودت برکت بشو در زمانم
سرعت بشو در عملم
الهی تو بگو تا بنویسم
————-
سلام به استاد ارجمندم و استاد مریم جان شایسته ی تحسینم و دوستان عزیزم در این مسیر توحیدی
گام 13
میخوام درباره رفتنم به خونه فاطمه جان محرمی بگم
که چطور خدا هدایتم کرد
و اینکه چه ماجراهای شیرینی از قبل و بعدش برام ترتیب داد
چه هماهنگیها و هم مداریهایی برام بوجود آورد
و اینکه چقدر برای کم شدن مقاومت همسرجانم و بهبود رابطه من و ایشون در این زمینه بنفع من شد،
و همینطور درسهایی که از دوستانم گرفتم بنویسم
استاد جانم ما روغن زیتونمون که برای آشپزی و سالاد ازش استفاده می کنیم به اندازه یک سوم بطری مونده بود، که اون رو هم وقتی میخواستیم بیاییم طالقان جا گذاشتیم، بگذریم از اینکه چرا روغن زیتون رو از خواهرم سعیده چند بطری کمتر خریدیم و اصلاً چرا جا گذاشتیم..
و به این زودی هم قرار نبود بریم تهران..
از طرف دیگه من خیلی دلم میخواست با بعضی از دوستای عزیزم که ساکن کرج یا اطرافش هستن یه چند ساعتی توی پارک یا خونه یکیشون جمع بشیم
و خدا جانم روز چهارشنبه صبح این ایده رو بمن الهام کرد و گفت که اول به سعیده جان رضایی زنگ بزنم برای هماهنگیها
منم گفتم چشم و زنگ زدم
و ایشون گفت بیرون که سرده و نوا جان بهتره جمع شدنمون تو خونه باشه منم گفتم خیلی هم خوبه..
سریع ناهار درست کردم و همسر جان هم کلی کمکم کرد…
و بعد از ناهار با ماشین از خونه مون در طالقان بسمت کرج رفتم، که در حالت عادی و اگر راه رو هم بلد باشیم و ترافیک هم نباشه دوساعت تمام وقت میبره،
ولی من تا بحال خونه هیچ کدوم از این دوستان نرفته بودم و طبیعتاً بلد نبودم
و توی راه سعیده جان بمن زنگ زد و گفت قرار شده خونه فاطمه جان محرمی جمع بشیم،که منم گفتم آخ جون چقدر عالی!!!
و این رو هم گفت که امروز تولد سمانه جان صوفیه و بهش گفتم من نمی دونستم تولدشه کاش زودتر می گفتی کیکی و هدیه ای براش میخریدم…
خلاصه بگم که همینکه من رسیدم و دم در داشتیم با فاطمه جان روبوسی میکردیم ماشین سعیده جان رو دیدیم هم که همسرش ایشون و بچه هاشو رسوند
و همه پیاده شدن،و و .
استاد جانم من اونجا برای دومین بار در تمام عمر 67 ساله ام با همسرش آقا ابراهیم دست دادم! و با خنده و شوخی بهش گفتم حالا که آقای زمانی نیست!!!خخخ
استاد جانم تو خونه ی فاطمه جان تجربه بینظیر و بسیار شیرین و منحصر بفردی در تمام مدت عمرم تا بحال بود
فاطمه جان علاوه بر سمانه جان، به مامانش و لیلی جان اسفندیاری هم بدون اطلاع ما گفته بود که بیان،
که من هیچ کدومشون رو ندیده بودم
آخ نمیدونید استاد جانم چقدر چقدر به همه ما خوش گذشت
چقدر خاطرات قشنگمون رو برای هم تعریف کردیم
چقدر از شما استاد جانم و استاد مریم جانم و دوستای توحیدی سایتمون صحبت کردیم و قوانین رو مرور کردیم…
و من برای اولین بار در عمرم شب رو خونه ی فاطمه جان موندم.. و دیروز حوالی ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود که آقا رسول جانم هم که شیفت شبش بود و بعدش برای استراحت رفته بود خونه مادر خانمش اومد و خدا رو شکر ایشون رو هم دیدم…
استاد جانم خدا خیر دنیا و آخرت بشما عطا کنه
تصمیم داشتم درباره اتفاقات زیبا و نتایج شیرین و مهارت های جدیدی که در همین رفتنم به خونه فاطمه جان یاد گرفتم رو بنویسم و همینطور در تمام این سالها که با شما بودم و از آموزشهای شما استفاده کردم..
بعلت همزمانی با اذان مغرب به امید خدا بقیه رو به وقت دیگه ای موکول می کنم
استاد جانم عاشقتونم
خداوند خیر کثیر و پاداشهای بی انتها بشما عطا کنه که انتخاب کردین خوب زندگی کنین و دنیا رو جای بهتری برای زندگی خودتون و بیشمار افراد دیگه کنید
بهترینها رو امروز و هر روز از خدای مهربانم برای خودم و همگی درخواست می کنم
به نام الله بخشنده و بخشایشگر
سلام به استاد عزیزم و مریم خانوم عزیز و همهی دوستان
آیا تا به حال تجربهای داشتهاید که به جای تقلا و تلاش فیزیکیِ زیاد برای رسیدن به یک خواسته (پیدا کردن مشتری، حل یک مشکل، خریدن چیزی)، تصمیم گرفتهاید رهایش کنید و فقط روی باورهایتان، احساس خوبتان و «همراستا شدن» با آن خواسته کار کنید؟
و بعد از آن، چطور دیدید که جهان به شکلی معجزهآسا، آدمها، شرایط یا فرصتهایی را سر راه شما قرار داد که آن خواسته به راحتی برآورده شود؟
الهی شکر تقریبا بعد از 5 سال مار کردن روی خودم به صورت جدی
دارم خیلی بهتر اینطوری رفتار میکنم
با اینکه بازهم جاهایی از دستم در میره
اما هر بار اینطوری عمل مردم نتیجه خیلی راحت و آسون برام اتفاق افتاده
درواقع الان خیلی بهتر میتونم هم ارتعاشی با خواسته رو متوجه بشم
حالا این خواسته هرچی میخواد باشه
اگر ما بتونیم باهاش هم ارتعاش بشیم
یعنی جوری توی رهنمون تجسمش کنیم که انگار همین الان داریمش حسش کنیم
به محض اینکه به این نقطه میرسیم خواسته با پای خودش وارد زندگیمون میشه
وقتی ما عمیقا در مورد اون خواستمون احساس لیاقت کنیم دریافتش میکنیم
جنس حس لیاقت هم خیلی عمیقه و وجود مارو سرشار از ارتعاشات مثبت و بالا میکنه
حالا
هرکس بتونه به شکلی خلاقانه جوری به خواستش توجه کنه که با تمام وجود احساسش کنه میبینه که از درو دیوار نشونه هاشو میاد
و هرچقدر خواسته واضح تر باشه بهتر میتونیم تجسمش کنیم و دقیق تر میتونیم جذب کنیم
حالا هرچقدر این خواسته عمیقا برای خودمون باشه
یعنی واقعا میخوایم بهش برسیم و کلی هم براش دلیل داریم
با قدرت بیشتری میتونیم تجسمش کنیم و احساسش کنیم
یه موقعی هم هست ما فاصله فرکانسی داریم با اون خواسته با اون مدار
حالا وقتی به اون خواسته فکر میکنیم و احساسش میکنیم یک سری ایده ها و الهامات به ما گفته میشه در جهت رسیدن به اون خواسته
و اینجا شجاعت و ایمان باید نشون بدیم و اون ایده هارو اجرایی کنیم تا آروم آروم به خواستمون برسیم
من اگر بخوام یک مثال واضح و حقیقی از خودم بزنم
وقتی بود که تصمیم گرفتم عمیقا توی بوکس حرفه ای بازی کنم
اون موقع که تصمیم گرفتم اصفهان بودم
و هنوز هیچ نشانه ای هم نبود
فقط چیزی که به من گفته شد این بود که خودتو آماده کن
من با امام وجودم شروع مردم تمرین کردن و آمادگیم هی داشت میومد بالا
یادمه یه فیلم از بچه های اردو تیم ملی بوکس دیدم از کیسه زنیشون اونجا برای من منطقی شد که بابا اگر اینا با این سطح فنی با این شکل مشت زدن عضو تیم ملی هستن من که خیلییی بهتر از اینام و من خودمو لایق بوکس حرفه ای میدونم
و همین هم باعث شد که با تمام وجود بخوام بهش برسم
و با کمک دوره های استاد اول شروع کردم به هم جهت کردن باورهامدر جهت رسیدن به این خواسته و برای خودم منطقی کردن
خیلی مسیر لذت بخشی بود برام از همون اول
خدا تو همون اصفهان منو هدایت کرد به سمت مربی که بتونم پازل بوکسمو تکمیل کنم
چندین مبارزه ی موفق توی همون اصفهان دوباره انجام دادم و بعد هم هدایت شدم تهران و تو تهران هم دوباره به ایده ها و الهامات عمل کردم اتفاقات هم برام رخ میداد ،حالا قهرمانی های مختلف توی تهران و بعدش هم که تونستم به لطف خدا قهرمان بهترین بهترین های ایران توی سنگین وزن بشم و
یادمه هنوز من یک درگیری ذهنی داشتم که نمیتونستم خیلی خوب خودمو تجسم کنم تو موقعیتی که دلم میخواد درواقع همون ترمز
و من یه بدهی داشتم که باید در اخت میشد و هرکاری میخواستم بکنم این ذهن منو درگیر میکرد
و به لطف خدا وقتی با تمام وجودم خواستم که بدهیم رو با همون شرایطی که داشتم پرداخت کنم بعد از سه ماه من اونبدهی رو نقد پرداخت کردم و یادمه دقیقا بعد از پرداخت بدهیم که به آرامش رسیده بودم ، قلبم بهم گفت الان وقتشه ، و قشنگ هم به خدا گفتم خدایا میخوام یه بازی حرفه ای همین کشورهای اطراف برام اوکی کنی
که حالا من داستانشو گفتم، خود فرصت به سمت من هدایت شد بدون اینکه من تقلایی کنم
ولی وقتی به سمتم اومد من نشونه دیدم و پیگیرش کردم ادامش دادم تا به نتیجه رسید
و بالاخره من اولین بازیمو توی همون سازمانی که شاید رای خیلی ها رؤیا باشه ورؤیای خودم هم بود توی 3 سال قبلش، بازی کردم
و خیلی هم عالی همه چیز پیش رفت و تمام تجسماتم به حقیقت پیوست
یعنی هرچی خواستم شد واقعا
و خیلیییییی ایمان من قویشد خیلی خیلی
،
با همون ایمان من کلی کار دیگه کردم
،
یا مثلا تو موقعیت الانم
من یک خونه با برادرم شراکتی 5 سال پیش خریدم
که اونم کلی مقاومت در موردش داشتم که بتونم سهممو بگیرم
اما الان خیلیییی ترمز ها کمتر شده و توی این سالها هم هر بار من سعی کردم فقط ترمز هارو توی ذهنم بردارم و جوری باور هامو بسازم که برام رسیدن به سهمم منطقی بشه ، به خدا خودشون زنگمیزدن که بیا بفروشیم، بعد دوباره نشونه ها از بین میرفت
حالا قطعا به خاطر باورهای خودم بوده
ولی الان در حال انجام شدنه با اینکه اول میخواستم خودم زور بزنم برای پیدا کردن مشتری
الان سپردم به خدا
و نشونه هاشم اومده و مطمئنم بهترین رو برام رقم میزنه خیلی راحت و لذت بخش جوری هم که به نفعم باشه
یعنی دیگه به زمان بندی خدا شک ندارم
تسلیمش شدم
و سپردم به خودش
و دارم سعی میکنم از بقیه ی جنبه های زندگیم لذت ببرم و هدف های دیگم رو هم پیش ببرم ، و هر روز سعی میکنم یک پالس و ارتعاش مثبتی فقط در جهت اون خواستم ارسال کنم که خلق بشه، چون اگه ولش کنم دوباره نشونه هاشو از بین میره ،
،
پس یاد گرفتم که برای رسیدن به یک خواسته اصلا نیازی به تقلا کردن نیست
نیازی به زور زدن نیست
اتفاقا هرجا دیدی داری زور میزنی یا کارا سخت پیش میره بدون که در مسیر غلط هستی چون چیزی که آسون پیش بره یعنی خداوند داره انجام میده
هرچی مخالف این بدون از مسیر غیر خداوند داری پیش میری
و مهم ترین کار من اینه که خودمو از لحاظ باوری نزدیک کنم به خواستم
وقتی هم که روی باورهای کار میکنم از لحاظ ارتعاشی به خواتسم یکی میشم و خواستم به محض هم ارتعاشی من با اون خواسته وارد زندگیم میشه
و این وسط هم تمرکز خیلی مهمه
اگر تمرکزمون پراکنده باشه خب سرعت خلق یک خواسته به همون میزان کم تر میشه
هرچقدر تمرکز ذهنی و احساسی روی یک هدف و خواسته بیشتر باشه
عملا زود تر به اون خواسته میرسیم
خدایا شکرت
در مورد مشتری هم من کلییییییی مثال دارم واقعا
یعنی مثلاً تو ذهنم یه عددی رو ساختم مثلا بالای 100 میلیون
بعد سعی کردم باور هامو هم جهت کنم با اون خواسته
و یه روزی که خیلییییی احساسم خوب بود و پر بودم از حس سپاسگذاری و تجسماتی که بهم احساس خوبی میداد
فرداش یه مشتری میومد و دقیقا تو همون مایه های عدد ذهنی خرید میکرد
یا فقط انتظار داشتم که مشتری بیاد و تجسم کردم که مشتری اومده و خرید کرده یا سفارش داده و این اتفاق رخ نداد
در این مورد خیلیییی مثال دارم
و الان هم دارم تکیه میکنم به همون فکن ها و منطق ها که باعث میشه خیلی خیالم راحت باشه و نگران نباشم و آرامش داشته باشم و بعد هم دقیقا اتفاق میوفته
از جایی که فکرشو نمیکنم
الهی شکر
نوشتن این موارد در درجه ی اول به خودمکمکمکینه که قانونو فراموش نکنم
سپاسگذار اتفاقات و نعمت های خداوند باشم
و به خودم بیشتر و بیشتر افزوده میشه
و الهام بخش دوستانم هم خواهد بود انشاالله
شادو پیروز باشید در پناه خداوند
سلام دوست عزیز
چقدر برای جذب هات خوشحال شدم
چقدر عالی
آره مسیری که زیاد داری تلاش میکنی و مدام سنگ میاد جلو راهت یعنی اشتباه هست
و مسیری که داری لذت میبری و مدام الهام میشه اینکار رو بکن راحت تر پیش میره و باعث میشه ارتباطتت با خدا بیشتر و دوست داشتنی تر بشه درسته
نکته قشنگ کامنت تون
اتفاقا هرجا دیدی داری زور میزنی یا کارا سخت پیش میره بدون که در مسیر غلط هستی چون چیزی که آسون پیش بره یعنی خداوند داره انجام مید
آره واقعا
چیزی که صلاح ما نیست و بخوایم به زور بهش برسیم خوب پیش نمیره و ما رو از جایی که بودیم هم دورتر و پایین تر میاره
جالب بود برای هر خواسته گفتین یک پالس میفرستین و این راز موفقیت هست برای هر هدفی داریم هر روز حتی کوچک قدمی برداریم و اینبار میبینیم در کمال راحتی به هدف مون رسیدیم
کامنت شما هزار لایک داشت.
در پناه حق
از شما تشکر می کنم که این قدر واضح توضیح دادین
این کامنت رو سه بار خوندم و ازش کپی کردم تو قسمت نوت گوشی نگه میدارم وبارها و بارها میخونم چون نتیجه بسیاری از حرف های ناب استاد عزیزه که شما عملی بهش رسیدی