این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-15 08:26:532025-10-30 23:17:10تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خدایا من هرآنچه که دارم از آن توست و از تو به من رسیده است
سلام و درود و سپاس بر استاد عباسمنش عزیز و سرکار خانم شایسته گرامی
خداوند را بابت فرصت زندگی کردن و داشتن روزی جدید و بودن در این سایت الهی شاکر و سپاسگزارم
روز 116
توحید یعنی قدرت دادن فقط به خداوند و نه هیچ عامل بیرونی دیگر
تحسین میکنم شما را بخاطر این نگاه زیبا و قدرتمند توحیدی شما
اینکه انقدر تمام نکات قرآنی و تمام اتفاقاتی که در زمانهای قبل افتاده و در قرآن به آنها اشاره کرده خیلی دقیق کنار هم چیده و به توحید میرسید، اتفاقاتی که نه تنها من بلکه تمام کسانی که مفسر قرآن هستند با تمام روحانیون که در بحثها و گفتگوها بالای منبر به آنها اشاره میکنند ولی هیچکدام از آن نتیجه توحید و شرک را استخراج نمیکنند ولی این لطف خداوند و نگاه زیبای شما بوده که چنین درک عمیقی از مسائل بدست آوردید که واقعا قابل تحسین است
در تمام فایلها و تمام دورهها جلسهای را نمیتوان یافت که این نگاه زیبای توحیدی و قدرت دادن فقط به خداوند را فریاد نزنید و خداوند نیز بواسطه این نگاه شما درهای نعمت و رحمتش را برروی شما گشوده است
درهایی که اگر هرکسی به شیوه شما عمل کند و فقط روی خداوند حساب باز کرده و قدرت را فقط به او بدهد برروی او نیز باز خواهد شدم
وقتی به مسائل و وضعیت فعلی کشور نگاه میکنم و آن را تطبیق میدهم با این نگاه توحیدی شما، میبینم که بیخود و بیجهت نیست که این کشور که از اسلام ناب محمدی دم میزند به چه سمتی میرود و شما که همواره از خداوند و توحید صحبت میکنید به چه سمتی!!!
انقدر به تمام عواملی بیرونی از جمله ترامپ و بایدن و آمریکا و اسرائیل و رهبر و رئیس جمهور و دلار و رئیس بانک و تورم و … قدرت دادهایم که فراموش کردهایم برگی بیاذن و اجازه و اطلاع خداوند بر زمین نمیافتد
چه شده است که این نگاه را فراموش کردهایم
نگاهی که از قبل از تولد با خداوند عهد بستیم که:
… أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ ۖ قَالُوا بَلَىٰ آیا من پروردگار شما نیستم؟ همه گفتند: بلی…
وقتی به این دنیا پای میگذاریم فقط و فقط بندگی خداوند را انجام بدهیم و بقیه کارها بعهده او باشد ولی فراموش کردیم که از کجا آمده و به کجا برخواهیم گشت
فراموش کردیم که انالله و انا الیه راجعون
ولی استاد این عهد و پیمانی که با پروردگار خویش بسته را بیاد آورده و بر آن متعهد و استوار باقی مانده و این است نتایج بزرگی که شاهد عینی و گواهی مستحکم بر بودن در این مسیر میباشد
رزا جان واقعا عالی صحبت کردن هر کلمهای که گفته میشد وجود ادمو قلقلک میداد و لبخند به لبم میآورد اون احساس شوق اون ایمانی که ساخته چقدر برام ذوقش لذت بخش بود و چقدر تحسین کردم جرات و شجاعتش رو که تونست و تلاش کرد و خواست که تغییر کنه خواست که خودش بسازه نه اینکه گلایه کنه یا به همسرش توهین کنه یا ناامید بشه افسردگی بگیره و بشینه سرجاش ولی اینو انتخاب نکرد انتخاب کرد که خودش بسازه از صفر تو کشوری که هیچکس رو نداشت واقعا تحسین برانگیزه و اون ایمانی که به خدا داشت لحظهای که خیلیا نه میشنون ناامید میشن و میگن نمیشه ایشون یه نگاه دیگه داشت و براش یه امید شده بود با اینکه ظاهر قضیه اینه که رد شده و اینجا دوباره برای نمیدونم چندین بار بهم ثابت شد که احساس خوب و کنترل ذهن چقدر مهمه و میشه با کنترل ذهن و احساس خوب اون جواب نه رو بله کرد قطعا اگر ایشون ناامید میشد و میگفت خب نمیشه و احساسش رو کنترل نمیکرد اون فرصت ایجاد نمیشد براش ممنونم ازشون که انقدر با ذوق و شوق و روان صحبت کرد واقعا لذت بردم و ممنونم از شما استاد عزیزم که این شرایط رو ایجاد کردین تا این صحبت هارو بشنویم و درس بگیریم
به رزا که اعتماد کرد به خدایش ، به ندای قلبش و به قدم های کوچک وبی پیوسته اش
به رزا که فرکانس کلامش فرکانس خداست
رزای عزیزم سلام
این چندین بار هست که این فایل رو گوش میدم ، و هررررر بار که گوش میدم درک عمیق تری از قوانین در عمل پیدا میکنم و به خودم نهیب میزنم که زهرا جان ببین دو صد گفته چون نیم کردار نیست
باید به یاد بیاوری نعمت های الله را
نعمت سپاسگزاری
فرصت زندگی
ثروت
سلامتی
روابط عالی
و ار همه مهم تر
قدرت خلق زندگی که هر لحظه به تو داده شده است
امروز هدایت شدم به فایل جلسه 7 راهنمای عملی که استاد درباره نوشتن تقدیر خودمون صحبت میکردن
و بعدش نشانه روزم کلام زیبای رزای عزیزم
امشبشی را خلوت میکنم و به امید الله یکتا ، سرنوشت و تقدیرم را مجددا بازنویسی میکنم
ازتون سپاسگزارم برای تلاش و زحماتِ بیدریغ شما بزرگواران، خداروشکر که هممدار و هممسیر با شما هستم و در زندگیِ من نقش پررنگی رو ایفا میکنید، دوستون دارم️
منی که در این سایتِ الهی و توحیدی هستم میدونم نوشتن چقدر میتونه تمرکزِ منو جمع کنه و مسیر رو برام واضح میکنه. منی که دورههای «کشف قوانین»، «شیوهی حل مسئله»، «احساس لیاقت» و دوره «همجهت با جریان خداوند» رو دارم، میدونم نوشتن، یادآوری و بررسیِ مداوم روی خودم چقدر میتونه کمککننده باشه.
اجازه دادن به خداوند که منو هدایت کنه و اینقدر تقلا نداشته باشم.
دورهی «قانون سلامتی» هم چقدر به من کمک کرد تا منطقیشدن رو درک کنم؛ که ذهن فقط با منطق راضی میشه و کوتاه میاد. البته این منطقیشدن برای ذهن هم نیاز به کار کردن روی خودم داره؛ یهشبه اتفاق نمیافته…
حالا بریم به قبل از آشناییِ من با استاد:
من در زندگیم از یه جایی به بعد احساسم میگفت هر روز دارم حسِ قربانیشدن، احساسِ گناه، ترسهای متعدد در هر زمینهای رو رشد میدم؛ از بیماریهایی که هر روز به یه شکلی اتفاق میافتاد، خستگی، غمِ فراوان، سنگینی روی قلبم، گریههای بیدلیل، خشم، عصبانیت و بهشدت احساسِ عدمِ لیاقت داشتن… حالا این در حالی بود که همه بهم میگفتن تو چقد آرومی و صبور؛ در حالیکه این صبوری فقط در حسِ عدمِ لیاقت، اعتمادبهنفس نداشتن و ترسهام بود، اصلاً صبور نبودم…
اولین انتخاب در تغییرم در مسئلهی روابط کلید خورد؛ آنقدر قبلش با همسرم، خانوادهام و بعدش شد دخترم که ۱۴ سالش شده بود و من بهشدت چالشِ مسئله و دعوا داشتیم، منو خسته کرده بود، تمامِ انرژیِ منو میبلعید و این ناتوانی در روابطم منو وادار به فکر کردن کرد. البته قبلش هم برام سوالاتِ زیادی بود که چرا یکی اینقد زندگیِ خوبی داره و یکی نه… یا چرا بعضی اینقد سلامت و پرانرژی و خوششانسن، بعضی نه… و این طرز تفکرم اینجا دوباره اومد: چرا اینقد چالش دارم… و گفتم «من باید حلش کنم». هنوز هم اصلاً قانون رو نمیدونستم…
رفتم مرکزِ مشاوره و اونجا بهم گفت: «خانم! دخترت، همسرت، اطرافیانت اصلاً مشکلی ندارن؛ خودت مشکل داری، تو باید خودتو تغییر بدی.» و چند جلسه رفتم و دید اینقدر مشتاقِ تغییرم، بهم چند تا کتاب معرفی کرد و من شروع کردم خوندن و کتابها برای اون زمانم هدایتِ خداوند بود که منو آمادهی مدارهای بالاتر کنه و این روند ادامه داشت و من هر روز احساس میکردم چقدر دارم خودم رو میشناسم و چقدر اوضاع داره قابلِ تحمل میشه؛ میتونم با دخترم بدونِ دعوا حرف بزنم، با اطرافیانم نظرم رو به اشتراک بذارم… که حدوداً یکسال بعدش با سایت و دورههای استاد آشنا شدم. هدایت شدم؛ اول دورهها رو دوستی برام میفرستاد و من گوش میکردم، ولی فایلهای دانلودی رو هم گوش میدادم و هر روز میفهمیدم من دارم اشتباه یاد میگیرم؛ همهی دورهها رو پاک کردم و یه بک زدم عقب و دوباره اومدم روی فایلهای دانلودی تمرکز کردم، از اول شروع کردم با احساسِ خوب و رهایی و گفتم من باید بتونم خودم با پولِ خودم دوره بخرم، این درسته…
در این فاصله هم با تمرکزی که روی فایلها داشتم، همون فایلِ «از همین جایی که هستی شروع کن»… شروع کردم به کار… البته قبلش با هدایتِ کاملِ کاملِ خداوند رفتم دانشگاه با دوتا بچه و ۱۷، ۱۸ سال دوری از درس و تحصیل… بعد از دانشگاه گفتم باید ادامه بدم؛ من عاشقِ هنر، کارهای دستی و دقت هستم… رشتهی طراحیِ دوخت رو توی دانشگاه ادامه دادم و رفتم پیش یه خانمی و گفتم: «شاگرد نمیخوایید؟»
دو ماه اونجا بودم. در این مدت تازه داشتم میدیدم اصلاً چی رو میخوام. گفتم خوب من که مهارتم کمه، مغازه هم ندارم، مشتری هم ندارم؛ با ایدهی الهامی گفتم از فامیل شروع میکنم. گفتم بهشون: «من براتون میدوزم، ولی دستمزدِ کمی بهم بدید.» تازه اقوام هم شهرستان بودن و من میدوختم و بهشون تحویل میدادم. اولش خیلی سخت بود، ترس داشتم و میگفتم خراب بشه چی؟ ولی به لطفِ خداوند هیچکدوم خراب نشد و همه هم بهم دستمزد دادن… و این گام چقدر جسارتِ منو بالا برد و انگیزهای که باید روی مهارتم بیشتر کار کنم و فایلهای آموزشی ببینم، بدوزم و بدوزم…
تا اینکه دوستم که کاملاً الهی دانشگاه باهاش آشنا شدم گفت: «بیا؛ جا از من، کار از تو…»
اصلاً الان میگم میگم چطور آخه… جاش که در بهترین نقطهی شهر… با تمامِ امکاناتِ کار (وسایلِ کار فول بود) بدونِ اجارهبها، بدونِ هزینه دادنِ آب، برق، گاز؛ کلید و مدیریت با من، کارتِ بانکی به نامِ من و یه فروشگاه که من بدوزم، اونجا برامون بفروشه…
خلاصه یه بهشتِ کامل… و فقط از اولین قدمِ من بود… خداوند بهم پاداشِ جسارت و تعهدم رو داد… در این بین هم من هر روز مثلِ یه اوجبِ واجبات به فایلها گوش میدادم، مینوشتم، ترسهام رو میشناختم، خودم رو میشناختم و اتفاقات هم بر ایمانم میافزود… میدونی؟ من فقط داشتم روی خودم کار میکردم و خداوند پلنها رو میچید…
من برای شروعِ کار اصلاً مهارتِ خاصی نداشتم، بدونِ هیچ سرمایهای، بدونِ مشتری، تجربهای شروع کردم. اولین سری لباسها رو دوختم و همه رو یهجا برداشت و اولین درآمد استارت خورد. منی که قبلاً خانهدار بودم، کارم شده بود خواب، هیچ درآمدی هم نداشتم و روابط با همسر و دخترم هم هر روز داشت بهتر میشد. اصلاً همسرم که ۱۸۰ درجه تغییر کرد؛ اونی که اصلاً اجازه نمیداد کار کنم، حالا اجازه داد که دو شیفت برم سرِ کار… درآمد ایجاد شد و انگیزهی من هر روز بیشتر و میدیدم که چقدر با تغییرِ خودم تونست همهچیز رو عوض کنه و پذیرفتنِ مسئولیتِ زندگیم که «منم، فقط من…»
با درآمدم شروع کردم دورهها رو خریدن… «کشف قوانین»، «قانون سلامتی»، «شیوهی حل مسئله»، «احساس لیاقت» و دورهی بینظیرِ «همجهت با جریان خداوند» هر کدوم منو آرامآرام رشد دادن و البته تعهد و ادامه دادنِ خودم که دفترها پر کردم…
چالشها هر بار با رشدِ من میاومدن. درسته میترسیدم، نگرانم میشدم ولی یاد گرفته بودم که باید حلش کنم و من از پسش برمیام؛ من توانا هستم.
یاد گرفتم که من در زندگی برگی در باد نیستم؛ من تنها نیستم، قدرتی به نامِ خداوند رو دارم، من قربانی نیستم. چالشها میان منو کمک کنن و از یه منبعِ آلودگی در وجودم مطلع بشم. میگفتم الان وقتِ درس پسدادنه، الان داری غربال میشی، الان داره مدارت عوض میشه؛ ادامه بده، نترس دختر، تو تنها نیستی…
چالشهایی که باعث شد آدمهایی که دیگه در مدارِ من نیستن از زندگیم بهسادگی حذف بشن و تایمِ من باز بشه برای کار کردن روی خودم. تمامِ تمرکزم روی کار کردن، نوشتن، فکر کردن روی خودم بود و زمانهای آزمونِ خداوند و چالشها هر بار بهتر میتونستم حلشون کنم.
یه مثال:
مثلاً در روابط با همسرم، من ۲۳ سال چالش داشتم؛ دعوا و کنترلِ بیشازحد… وقتی یه الگوی تکرارشونده دوباره اومد، گفتم الان باید ببینم چیه؟
وقتی ساعتها نوشتم و نوشتم دیدم من دارم کنترلش میکنم؛ من همش میگم مقصر اونه، من قربانی هستم، اونه باید تغییر کنه. و کنترلم هم این بود: قهر میکردم (عادتِ بهشدت بدِ خودم). ولی اینبار قهر نکردم؛ نوشتم، اولاً خودم رو بخشیدم و به خودم تبریک گفتم که الگوی تکراری رو پیدا کردم و بعد همسرم رو بخشیدم و رهاش کردم و گفتم «من مسئولِ حالِ خوبِ خودم هستم». البته اینم بگم رسیدن به این مرحله، همین عادتِ قهر کردنم، تغییرش برام بسیار بسیار سخت بود و هر بار با هر چالشی سعی میکردم تغییرش بدم.
اتفاقاً یه چالشِ روابط همین دو هفته پیش بعد از مدتها دوباره رخ داد و من در طیِ فقط یه روز اول برای خودم حلش کردم؛ دیدم باید چه درسی رو ازش بگیرم، نوشتم و دیدم اینبار مسئله «احساسِ لیاقت»ه. قبلاً احساسِ قربانیشدن، احساسِ گناه رو حل کرده بودم ولی مسئلهی احساسِ لیاقت در این چالش باید برای خودم حل میشد. صفحهها نوشتم، «احساس لیاقت» رو دوباره گوش دادم و دیدم بازم منم که مسئولِ حسِ خوب و بدِ خودم هستم. وابستهنشدنم در روابط و شرک نورزیدن رو باید در عمل تمرین کنم؛ تئوری فهمیدم ولی عملی هم باید اجراش کنم و در طیِ یه روز حلش کردم. فارغ از اینکه طرفِ مقابلم اینو فهمیده یا نه، من فقط من مسئولِ افکار و احساساتم هستم.
وابستگی در روابط در موردِ دخترم، خواهرم و برادرم هم بهشدت داشتم ولی با چالشهای پیشِ رو تونستم به اندازهی خوبی حلشون کنم…
هر بار حلِ مسائلَم منو تواناتر، باانگیزهتر و باایمانتر میکنه. بعدم چالشها هستن؛ چون جهانِ مادی خاصیتش همینه: بالا، پایین، سرد، گرم، زشت، زیبا، فقر، ثروت و… بوده.
به قولِ استاد، ما درخت نیستیم؛ ما تواناییِ الهی و نامحدودی داریم و اگر داری روی خودت کار میکنی، در مسیرِ رشدی— اگر چه چالشها و مسائل باشن—مهم اون دیدت به اتفاقاته که میتونه با این باور که «همهچیز به نفعِ منه» باشه و «خداوند حامیِ منه»، چقدر راحت از دریای مواج عبور میکنی و هر بار پاداشها میاد.
الان آنقدر آرامش دارم و سعی میکنم هر بار فکر کنم: «اصلاً من اینو نیاز دارم؟ اصلاً برای چی میخوامش؟» حالا در روابط هست، در خرید کردن هست، در جلوهی توجه هست و در… همهی موضوعات که این طرزِ فکر باعث شده من نیازهام کم بشه، اونی که دارم و هست رو استفاده کنم و این ولعِ خرجکردن، داشتن، روهمروهم گذاشتن رو کنترل کنم. در دورهی «احساس لیاقت» یاد گرفتم که قبل از خرید اول فکر کنم «لازمش دارم؟» و این کار باعث شده خریدِ خاصی نداشته باشم؛ چون آنقدر لباس، کفش، شلوار، تیشرت و… داشتم تو کمدم که اول اونا رو بپوشم و استفاده کنم. و در دورههای قبلی هم یاد گرفتم که آرایش نکنم، خودم رو رها کنم از قید و بندها و الان آنقدر راحتم که اگر جایی میخوام برم، مخصوصاً سفر، آنقدر سبک و راحت و بیدغدغه هستم که همش میگم آخیش… اتفاقاً پوستم هم از کسانی که به قولِ خودشون روتین دارن بهتره (اینم بگم اگر اونا روتین دارن، کارِ اشتباهی نیستاااا)؛ میخوام بگم تو میخوای چهطوری باشی؟ خودتو بشناسی؛ چون من آدمی نیستم که روتین داشته باشم، نمیتونم، خستم میکنه. من خودم رو شناختم؛ اصلاً دوست ندارم… مدتی موهام رو سشوار میکشیدم تا موهای فرفریم صاف بشن؛ بعد فهمیدم چقدر موهای خودم زیباست؛ دیگه سشوار هم گذاشتم کنار و راحت شدم. هر جا میرفتم باید یه کیفِ پر از وسایل میبردم؛ سختم بود یه حمام برم، آنقدر دغدغه داشتم… ولی الان راحتم و از بودن با خودم لذت میبرم. هیچکسم تا حالا بهم نگفته چرا موهات فرفریه یا چرا کرم نمیزنی؛ تازه همیشه هم کامنتِ خوب گرفتم و من ۴۴ سالمه و همه بهم میگن اصلاً بهت نمیاد؛ چقدر خوب موندی و هر روز زیباتر میشی.
همهچیز بستگی به طرز نگاهِ تو به مسائل داره.
در دورهی «احساس لیاقت» و دوره «همجهت با جریان خداوند» من تونستم به عمقِ بیشتری از شناختِ خودم، خداوند و قانون برسم.
که همین چالشِ روابط بهتازگی به خودم افتخار کردم؛ از خودم کلی تشکر کردم از این همه تغییر و کنترلِ ذهن. اتفاقاً عصبانی هم شدم، ولی فقط چند دقیقه بود؛ زود جمعش کردم و گفتم الان وقتِ درس پسدادنه؛ حرفِ مفت رو همه بلدن…
در کنترلِ کمالگرایی، سرزنشِ خودم هم میگم: «من آدمم، اشتباه میکنم؛ هیچ آدمی کامل و پرفکت نیست؛ اشتباه جزوِ ذاتِ منه، ولی میتونم اصلاح کنم و کنترل کنم. من برگی در باد نیستم؛ شرایط منو نباید کنترل کنه؛ منم که شرایط رو کنترل میکنم و رئیسِ منم، خالقِ زندگیم هستم…»
هر بار با هر تمرین بهتر شدم و آرام هستم، راضی هستم و سعی میکنم از داشتههام لذت ببرم و بودن در سایت و دورهها دیگه روتینِ ارزشمندِ منه؛ من اینو میخوام، براش با شوق وقت میذارم، ساعتها مینویسم و میبینم چقدر داره منو کمک میکنه و منو آسان میکنه برای آسانیها… منی که یه روز قراره بمیرم، چی میتونم جز خودم، توحید، آرامشم، توکل، رضایت با خودم ببرم؟ من مسئولِ افکار و احساساتم و زندگیم هستم…
حالا دیگه من درآمدِ خودم رو دارم، سرِ کار میرم با آزادیِ زمانی؛ امروز صبح نرفتم و نشستم که تمریناتِ سایت رو انجام بدم. در سلامتی هستم؛ روابطم به لطفِ خداوند خوب شده و چالشهای قبلی به مراتب کم و کمتر شدن؛ ارتباطم با خودم و خداوند هر روز بهتر شده؛ مثلِ یه دوست هستیم و مدیرِ برنامههای خوبی دارم؛ راضیم. البته اگه من اجازه بدم؛ هر وقت اجازه میدم کارها رو انجام بده، سورپرایز میشم از این حجمِ هماهنگی، توجه، مهربانی و بزرگی و…
در پایان خیلی راضیم، خیلی خوشحالم؛ اصلاً میام توی سایت نمیدونم چرا ساعت اینقدر تند میره؛ فکر میکنم نیمساعته ولی الان دو ساعته دارم مینویسم و لذت بردم؛ خدایا شکرت.
سپاسگزارم از استادِ عزیزم و سایت «عباسمنش داتکام» برای زحمات و دستی از دستانِ خداوند هستن برای کمک و هدایتِ ما… دوستون دارم️
من قبلاً این فایل رو گوش داده بودم؛ گفتم بیام کامنتِ این جلسهی ارزشمند رو بنویسم و دیگه گوشش ندادم؛ گفتم میدونم موضوعش چیه…
بعد از نوشتنِ کامنتم، گوشش دادم؛ وُوُوای خدای من… روزای عزیزم، عزیزم… اصلاً اونی که گوشش داده بودم با اینی که الان شنیدم و درک کردم خیلی خیلی متفاوت بود؛ واقعاً اشکم دراومد؛ انگار تازه دارم میشنوم… واقعاً چقدر قانون درسته… منم برای شروعِ کارم گفتم باید از همین جایی که هستم شروع کنم؛ رفتم شاگردی کردم؛ ۲ ماه شد… و بعدش درها باز شد؛ یه جایی خداوند برام تدارک دید که اگر ۱۰۰ سال هم کار میکردم نمیتونستم جورش کنم، ولی خداوند در چشمبرهمزدنی الان ۴ ساله برام جورش کرده و درسِ جلسهی اول که اگر امکاناتی هست برای پیشرفتتون استفاده کنید و نخوایم که زجر بکشیم و بعدش بگم «دیدی پول درآوردن راحت نیست؟ من چقدر زجر کشیدم» که برای خودم منطقی کنم که پول ساختن سخته… ولی در داستانِ روزای عزیزم و خودم که با نوشتن یادم اومد، پول درآوردن راحته اتفاقاً؛ اگر تو تغییر کنی و اجازه بدی خداوند هدایتت کنه و اینقدر نگی «از کجا؟ چهطوری؟» که من هنوز این پاشنهآشیل رو دارم—هرچند پاشنهآشیل حل نمیشه، باید کنترلش کنی—خداوند کارها رو انجام میده؛ به شرطِ ایمان و پاکیِ دل. خداوند همهچیز میشودِ همهکس را…
این فایل و این دوره ارزشمندی هست که من با مدارِ جدیدم دارم درکش میکنم؛ اگرچه قبلاً شنیدمش ولی الان که گوش میکنم برام جدیده. خدایا شکرت برای هدایتت و برکتی که به وقتم دادی و فرصتِ نوشتن و یادآوریها… سپاسگزارم.
چقدر کامنتتون زیبا و دلنشین بود.تا آخرش خوندم و چقدر تحسینتون کردم و چقدر دوباره قانون برام تکرار و تأیید شد.
چقدر خوشحالم که در مسیر علاقتون حرکت میکنید و انقدر موفقیت کسب کردید.منم یک ساله علاقه ام رو پیدا کردم و دارم هرروز درش مهارت کسب میکنم و تمرین میکنم و میبینم چقدر حس و حال بهتری دارم.احساس مفید بودن و کمک به رشد جهان اما هنوز در بحث تسلیم و هدایت شدن پاشنه آشیل دارم که اعتماد نمیکنم به خدا و البته دارم روش کار میکنم.
انگیزه ای شدید برام که منم میتونم از علاقم که اتفاقا هنر هست به موفقیت های زیادی دست پیدا کنم.سپاس گزارم
ازتون سپاسگزارم برای خوندن کامنتم…خوشحالم که در اینمسیر همراه هم هستیم…
خیلی خوبه در مسیر علاقه ات هستی منتظر اتفاقات و معجزهای الهی باش…
در بحث تسلیم بودن و حساب کردن روی خداوند یه مسیر همیشگی و متعهدانه است،ما انسانیم و فراموشکار،درسته نمیتونیم شاکر همه نعمتهای خداوند باشیم ولی تلاشمون رو میکنیم و این مهمه
اگر هر روز اجازه بدیم خداوند هدایتمون کنه راه هموار میشه،من سعی میکنم بتونم این کار رو انجام بدم،هر وقت تونستم اتفاقات بسیار زیبا و جالبی برام رخ میده…
امیدوارم در این مسیر زیبا در بهترین زمان و مکان باشی و آسان بشی برای آسانی ها عزیزم…
تبریک میگم به دوست خوبمون رزا خانم عزیز واقعا آفرین از این همه جسارت و شجاعت و ایمان به خودت و خدای خودت
یاد یسری از اتفاقات و روند زندگی خودم افتادم من وقتی که اومدم تهران یه مدت با یه تضاد برخوردم و حقیقتا مجبور شدم تقریبا دوماه توی یکی از پارک های تهران میخوابیدم یا توی ماشین یکی از دوستهام اما اصلا فکر برگشت به شهرستان نداشتم
و اینکه رزا جان میگه انگار یه حاله نورانی از جنس خدا رو کنارم میدیدم واقعا هم هرکسی با جون و دل و احساس به این نوع باورها فکرکنه و بخواد با چشم و دلش دریافت میکنه مثل من خودم قبلا در چه شرایط سختی توی تهران بودم الان چقدر بهتر و داخل خانه خودم که گرفتم هستم و شرایط خیلی بهتر شده اما من همچنان هربار دارم خودمو تغییر میدم به سمت بهبود و پیشرفت
و در یکی از موضوعات زندگیم هربار میخوام یه اتفاق جدیدی درش بیفته واقعا هم خیلی زود رخ میده مثل همون جمله ای که استاد در فایل های درآمد خود را چندبرابر کنیم میگه «من یسری باورهارو میسازم میذارم در ذهنم اصلا یسری اتفاق ها و هدایت ها رخ میده که شاید باورتون نشه»
منم دقیقا همینطور هرزمان میخواد در رابطه با اون موضوع یسری اتفاق ها و تجربه هارو میسازم و میذارم در ذهنم اصلا خیلی زود و معجزه آسا همونطورم میشه و همیشه میگم وقتی من در اون موضوع اونقدر میتونم اتفاقات منتخب میذارم در ذهنم و زود رخ میده پس من برا نتایج موضوعات دیگر زندگی و پیشرفتمم از همون الگو استفاده کنم یعنی از خود الگوبرداری کنم
اونوقت چقدر نتیجه های خوب و پیشرفته میگیرم که ممکنه حتی قبلش برا خودمم باورپذیر نباشه
اما من در اون موضوع بقول رزا جان خیلی وقتا اون حاله نورانی رو میبینم یعنی اونقدر خدارو نزدیک و اجابت کننده ام میبینم ولی در یسری از موضوعات دیگه نه باید خیلی رو خودم کار کنم تا بهتر بشم
یکی از محتواهای اصلی این فایل
«خارج شدن از دایره امن هست»
چقدر خارج شدن از دایره امن لذتبخش و ارزشمنده
هربار حتی یه ذره چونکه همون یه ذره هم خودش کلی لذت و باعث افزایش قدرت درونی میشه
*من خودم در زندگیم در مسائل های زیادی خیلی میترسیدم از دایره امنم بیام بیرون
اما الان با اون آدم قبلی خیلی متفاوتم و بسمت پیشرفت تغییر کردم*
درمورد یکی از نتایج ملموسمم بگم من ده ماه پیش نوشتم خدایا من میخوام درآمدم سه برابر بشه اما الان نگاه میکنم میبینم 6برابر شده خدایا شکرت ببین پاداش ها همیشه بیشتر از اون چیزی که خودمون فکر میکنم هستن
واقعا وجود این فایل ها فقط گنج و گوهر و زندگیساز هممونه
سلام به استاد جانم و مریم خانم و تمام کسایی که با نگاه زیباشون این متن رو میخونند،
من تو پروژه های قبلی همیشه تو دفتر تمرینا رو انجام میدادم و کامنت نمیزاشتم و این بار من هم تو دفترم مینویسم و هم واقعا یه چیزی بیشتر منو میکشونه سمت کامنت نوشتن و گذاشتن رد پای خودم
قبل از تغییر : من میکاپ آرتیست هستم و قبل از آشنا شدنم با سایت استادعزیزم به تمااام خواسته هام تو سالن رسیده بودم ، دو سال قبلش ما تازه مهاجرت کرده بودیم شهر جدید و من پر از انگیزه و اشتیاق بودم برای پیشرفت و اون موقع اساتیدموفقیت و کتاب های موفقیت رو میخوندم و دنبال میکردم ، از یه سالن کوچیکتر تو شهر جدید شروع به کار کردم و بعد از چندماه اینقد نمونه کارهای خفنی زدم تونستم وارد بهترین سالن شهرمون بشم که تو شهر دیگم شعبه داشت و من وقتی رفته بودم اونجا تازه 6 ماه گذشته بود از مهاجرتمون به شهر جدید و من هیچکس رو نمیشناختم و به عنوان 4امین میکاپ آرتیست وارد شده بودم و تازه اون 3 نفر قبلی همه از هنرجوهای مدیر سالن بودند و حتی پرسنل های دیگه مال همون شهرا بودن و من خیلی خیلی جدید بودم یادمه اون روزا تصور میکردم که دارم عروس میزنم تو اتاق میکاپ یا اون دفتر بزرگ سالن رو که باز کردم دیده بودم جلوی اسم اون همه مشتری اسم میکاپ ارتیست های دیگه نوشته شده بود ( اینطوری که زنگ میزنند نوبت بگیرند و میگن که ما نوبت میکاپ میخوایم با فلانی ) و من تصور میکردم جلو اسم مشتری ها فقط نوشته سنا ، و من هرروز صبح اون موقع یه سری جملات رو قبل از ورود به سالن مینوشتم… هر بار مینوشتم… هیچ درکی از باور نداشتم … هیچ درکی از خدا هم نداشتم ولی مینوشتم که خدایا من فقط تو رو دارم تو این شهرجدید و مینوشتم سنا مثل الماس میدرخشه تو این سالن ، مینوشتم هنر و مهارت من و اخلاق حرفه ای من زبان زده این شهر میشه و البته که بخاطر باورهای محدود ثروتم هیچیی نمینوشتم و فکر میکردم اگه از خدا ثروت بخوام ناراحت میشه و اون قبلی هارو هم بهم نمیده از اونجایی یادمه که اخه یه بار نوشتم و درخواست ثروت کردم ولی بعد سریع پاکش کردم و خداوند اینقدر معجزه ها رو سر راه من قرار داد اینقدر درها باز شد و بعد از دوساال من به تماااام اون خواسته ها رسیده بودم حتی بالاتر و بهتر از تصوراتم و یادمه که یهو دیدم که من هرچی نوشتم رو تجربه کردم واقعااا شوکه شده بودم .. اون موقع ها هدایتی مینوشتم هیچی نمیدونستم و هیچ کدوم از اون اساتید هم نمیگفتن ولی اون انگیزه و اشتیاق من به پیشرفت باعث شده بود خداوند اینطور هدایتم کنه البته این درک الانم هست ، من با اینکه باورهای ثروتم خیلی محدود بوده و هست ولی باز هم درامدم از بقیه میکاپ آرتیست ها بیشتر بود ولی اون چیزی نبود که من میخواستم ،و اون موقع که تو بهترین شرایط بودم و با استادم اشنا شده بودم تنها فکر کردن به رویام بود که قلبمو میلرزوند و اون اشتیاق و انگیزه روزهای اولم رو هزار برابر میکردی در من زنده میکرد
کدوم فایل استاد باعث تغییر شد؟ رابطه ی ما با انرژی که خدا نامیده ایم نقطه عطف من بود من خدارو شناختم با اون و فهمیدم تمام اون رسیدن هام و اون اتفاقات اون معجزه ها همش کار خداوند بود ، همیشه بهم میگفتن مشتری های تو خیلی خوبن مشتری های تو خیلی خوشگلن پروژه های عکاسی تو همش عالی میشه عکس های مدل های تو همش عالی میشه و خب نمیدونستم تمام اون اتفاقات کار خداونده ، اون فایل غوغایی میکرد در درونم هنوزم هست ، صبح به محض بیدار شدنم باید گوشش میدادم اون موقع ها ، من با کاری که عاشقش هستم خداوند رو تو زندگیم راه داده بودم که البته همونم لطف خداوند به من بوده و بعد از اون یه فایل سه دقیقه ای تو تلگرام بود که من بعدا فهمیدم جلسه ی 6 از دوره ی عزت نفس هست و اون باعث شد تصمیم گیری برام آسان بشه و از بهترین شرایط کاریم بیام بیرون و حرکت کنم به سمت تحقق رویام ….من تازه فهمیده بودم که تمام اون خواسته ها و رسیدنشون و اون همه اتفاقات عالی تو کارم حتی همون انگیزه ای که داشتم کار خداوند بوده و تو جلسه ی 6 دوره ی عزت نفس استاد میگه :
کسی که اعتماد داشته باشه به خداوند میتونه حرکت کنه بدون اینکه دقیقا بدونه چه اتفاقاتی میخواد بیوفته ،به دنبال یه تضمین برای رسیدن به هدف نباید باشیم چون هیچ تضمینی در کار نیست، افرادی که عزت نفس بالایی دارند میتونند حرکت کنند در صورتی که چیز زیادی رو نمیدونند از مسیر اما در درونشون میدونند و ایمان دارند که خداوند با اونها هست ، خداوند به اونها کمک میکنه و خداوند دست اونها رو میگیره، باور کن بهت گفته میشه تو فقط باید حرکت کنی ….
من تو شرایطی بودم که تماااام انچه داشتم و رسیده بودم رو گذاشته بودم پای خداوند نه خودم و این فایل باعث شد اول ارتباط من با خداوند بیشتر و عمیق تر بشه و اینکه وقتی خداوند بوده که منو به اون همه خواسته هام رسونده پس بازم میتونه برسونه و این دوتا فایل اون قسمت توحیدی درونم رو بیشتر و بیشتر میکرد و باعث شد که از سالن بیام بیرون .
اولین اقدام عملی کوچک ات :
اولین اقدام من کوچک نبود…من بعد از اون دوتا فایل از سالن بیرون اومدم و چون نشونه ها از قبل بهم گفته بود یوتیوب و بلافاصله شروع کردم اینم بگم من زبان خداوند رو از استادم یاد گرفتم اینکه خداوند با نشانه ها با ما صحبت میکنه و من جدی گرفتم نشانه هارو و میگفتم اینا زبان خداونده من اردیبهشت 403 با استادم اشنا شدم و تیر 403 از سالن بیرون اومدم و یوتیوب رو شروع کردم و اینم بگم هییییییچییییییییی نمیدونستم از یوتیوب هیچیییییییی،، من موقعی که سالن بودم فقط تو اینستاگرام فعالیت میکردم
فرآیند تکامل: با اهرم رنج و لذت بازهم تصمیم گیری برام اسون تر شد چون تو اون سالن بودند کسایی که ده سال بیشتر مشغول به کار بودند و من از یه سمت ده سال دیگه خودم رو اگه سالن بودم مینوشتم و ده سال دیگه خودم رو اگه به سمت رویام حرکت کنم مینوشتم و البته از همون تیر ماه قدم اول نشونه هاش اومد و خریدیم و تالان قدم 9 هستم و تمام پروژه های قبلی رو دفتر داشتم مینوشتم و تمرین های ستاره قطبی و تجسم ، دریم بورد رو انجام دادم ، روزشمار رو تا اخر تموم کردم و دور دومش بودم که این پروژه اومد هرروز هرروز روی خودم کار میکنم با فایل های استادم و این تعهد من هست در این مسیر
کجا گیر کردی و چطور برگشتی ؟ میدونین دیگه آدما کلا عجله دارند و منم که هیچییییی نمیدونستم از تکامل و هنوزم خیلی مونده تا درکش کنم و بعد از دو سه ماه اصلا با اون چیزی که انتظار داشتم پیش نمیرفت ولی خب من تمرینا رو انجام میدادم قدم ها رو جلو میرفتم ولی اینکه نتیحه اون چیزی نمیشد که نمیخاستم و این من بودم که عجله داشتم و اخرا حسم بد میشد دیگه یه دوره ی 5 ماه برگشتم اینستاگرام و اونجا پیج جدید زدم و شروع کردم و بعد دوباره خداوند هدایتم کردم برگشتم یوتیوب و …
و بعدش معجزه ها شروع شد…البته من میدونم حتی اون موقعی که تو اینستاگرامم فعالیت میکردم داشتم اماده میشدم و از مسیر خارج نشده بودم چون به هر حال تازه شروع کرده بودم با دوربین کار کردن و اینکه من همیشه روی چهره های مختلف کار میکردم و نشون میدادم حالا این فقط چهره ی خودم بود و من باید میکاپ های متفاوتی انجام میدادم و مهارت میکاپ کردن روی چهره ی خودم چقدر بیشتر شد و با دوربین راحت تر شدم و بعدشم که اصلا معجزه ها اومد…
نتایج ملموس: خداوند هدایتم کرد و از اون موقع که برگشتم هرروز کلی ادم به سمت چنل یوتیوبم میان و هرروز این خانواده داره بزرگتر میشه و اینم بگم من هرروز محتوا میزارم طبق حرف استاد صفر تا صدش پای خودمه تولید محتوا ادیت اپلود و بعد از سه ماه تمام شرایط یوتیوب برای درامد زایی رو پاس کردم و هرروز داره اتفاقات بهتر و بهبود های بهتری انجام میدم و نتیجه هم مشخصه الان از شروع اون هدایتی که برگشتم یوتیوب و درها باز شد و معجزه ها اومد 6 ماه گذشته و من 2544 نفر سابسکرایب دارم و خداوند شاهده که حتی به یک نفرشون من نگفتم که شما سابسکرایب کنید ، فقط خداوند بوده که انجام داده، من با اینکه شرایط درامد زایی رو همشو پاس کردم البته تقریبا سه ماهی میشه هنوز از درامد آنلاینم پولی به حساب من نیومده ولی من میدونم همیشه اتفاقات بهتر و عالی تر از انتظاراتم در زمان مناسب که من اماده اش بودم برام رخ میده و من اعتماد میکنم و من اعتماد میکنم…
امروز آمده ام از یه تجربه عملی براتون بگم که توی این تجربه قدرت ذهن ،قدرت توجهات منفی ،ایمان به خدا ،قدرت تکامل رو بیان کنم
درآخرین روز از تابستان امسال من تصمیم گرفتم به دل تاریکی در دل کوهستان تک وتنها سفر کنم ،سفری که نزدیک به 100بار تصمیم گرفته بودم ولی ذهنم ونجوای شیطان مانع از آن میشد ولی اینبار خدا هدایتم کرد و آنچنان در دل من امیدی و گرمای داد که نمیشد بگم نه ،خوب من این تجربه رو قبلا داشتم ولی تنهای نه با دوستان خودم بودم ولی همیشه دوست داشتم برم ولی کسی نبود یا کار داشتند و من از استاد یاد گرفتم که غیر از خدا روی کسی حساب باز نکنم خوب باید به این دانش عمل هم میکردم
کوله وچادر خودم روبرداشتم وزدم به دل کوهستان ،توی مسیر که میرفتم واقعا فکر نمیکردم که کوله همراه هست جون واقعا وزنی نداشت برایم اخه من کوله سبکتر از این رو هم کوه برده بودم خیلی فشار روی من می آورد ومن روخسته میکرد ،انگار که خدا کمکم میکرد وبه پاهام هم قدرت
رسیدم به مقصد جای که خواستم چادر بزنم از خدا کمک خواستم ،اینجا ،چادر بزنیم خدا ،یا اونجا ،نه نه یکم بریم بالاتر ،چشم بریم و رفتم جای که چشمه ابی بود و کلی درخت حتی هیزم برای آتیش ،هوا هنوز زیاد تاریک نشده بود که چای گذاشتم ،بعد هم چادرم رو زدم ،دیگه هوا کاملا تاریک شده بود و گاهی هم نجوای شیطان شروع به سرو صدا میکرد که الان چی میشه ،ولی یاد رب من رو اروم میکرد ،اینجا بود که فهمیدم توجه به اخبار و نکات منفی چه قدری داره ،خدارو شکر
اخباری که من نخوانده بودم ولی فقط توی جمع مطرح شده بود ،یا هنگام عبور از کنار جمعی به گوشم رسیده بود که حتی من به اون ها فکر نکرده بودم و کلا فراموش کرده بودم ،شیطان به خاطرم می آورد که چند سال قبل در اینجا چه اتفاقی افتاده واز این خبر های که زیادهم جالب نیست
از خدا کمک خواستم و دل قرص شد آرام محو ستاره های که سال ها به این زیبای ندیده بودم آسمانی که. وقتی از توی شهر وجای که نور هست نگاه میکنی فکر میکنی ستاره ندارد یا کم هست ،پر از ستاره شده بود وآسمان رو نور باران کرده بودند
طولی نکشد که دوباره نجواها شروع شد ،خدایا چکار کنم ولی هربار که این نجوا ها شروع میشد هیج ترسی در دلم نبود به خدا امان داشتم ودارم زمان گذشت ومن در سکوت و در تاریکی داشتم فایل های استاد رو گوش میکردم و به اون ها فکر میکردم ، نمیدانم ترس بود یا الهام ولی ناگهان در دلم آشوب شد که پا شم برم از خدا خواستم که خدای اگه قرار هست که ادامه بدم بهم نشانه ای بده و اگه هم قرار هست برم باز هم از تو کمک میخواهم و نشانه ،که نشانه ای امد که برگرد وبس است وشروع به جمع کردن چادر کردم و با چراغ گوشیم راه رو پیدا کردم وبرگشتم توی مسیر داشتم فکر میکردم که چرا نتونستم ادامه بدم ،توی دلم میگف که تو 100بار خواستی بیای ولی نیومدی اینبار اومدی ،این یعنی رشد وتکامل ،تو فهمیدی که توجهات رو چگونه کنترل کنی وچگونه فیلتر کنی ،تو فهمیدی توی چه سطح از ایمان هستی ،تو فهمیدی که وقتی کاری انجام بدی دفعه بعدی خیلی راحتر انجام میدی وخدارو شکر میکردم خدایا شکرت که چقدر بزرگی
یاد استاد افتادم که میگفت من 10 شب تک وتنها در دل جنگل بودم ،فهمیدم که چقدر کار بزرگی انجام داده یه دیگر دوستان ،فهمیدم که وقتی کسی کاری انجام میده چقدر کار بزرگی انجام داده خدارو شکر به خاطر این همه آگاهی شاید هم به خاطر درختان گردو که اونجا پر بود نشانه اومد که برگرد اخه میگن که درخت گردو شب دی اوکسید کربون پس میده نمیدون هرچی بود که من رو با کلی چیز تازه آشنا کرد و تجربه جدید کلی حالم خوب هست و خدارو شکر میکنم
امروز که من این فایل پر از نکته های ناب رو دیدم و دیدم که استاد چه جوری میگفتن هر چیزی که شما میخواید رو به خدا بگید خدا سریع راه حل میگه بهتون منم تصمیم گرفتم همینقدر ساده با خدا حرف بزنم . با یکی از دوستان خوبم که اتفاقا با هم همفرکانس هستیم یکم بحثمون شده بود بعد من متوجه شده بودم که منم مقصرم به خدا گفتم خدایا من سختمه برم بهش پیام بدم سر بحثو باز کنم یه کاری کن خودش پیام بده منم خودم اون موضوع رو شروع میکنم . خلاصه اینو گفتم و یه حسی که بهم میگفت صد در صد پیام میده .
یه چندباری گوشیمو نگاه کردم دیدم خبری نیست گفتم ولش کن من باید رها کنم بالاخره من به خدا گفتم دیگه 😉، رهاش کردم رفتم مهمانی و کارامو انجام دادم و اینا ، بعد که برگشتم خونه گوشیمو چک کردم دیدم دوستم پیام داده و یه نسخه فرستاده میگه میتونی بخونیش ؟ همونجا خداروشکر کردم و هم خوشحال شدم که از قانون استفاده کردم و جواب دادنش رو به شخصه دیدم هم اینکه دوستیم درست شد دیگه😊
دوستان عزیز من تند تند نوشتم ولی خلاصه ی کلامم اینه که قانون جواب میده ، راحت با خدا حرف بزن از چیزای کوچیک تااااا بزرگ راحت دقیق و واضح 🥰😍🌼🌼
و چقدر خوشحالم که اون روزها رو فراموش کردم و هیچی یادم نمیاد
خدایا هزاران بار شکرت
اولین بار که این فایل گوش دادم خدا میدونه تو چه شرایطی بودم
دقیقا نقطه عطف زندگیم
که همیشه و همه جا از اون نقطه عطف صحبت میکنم
من دقیقا با این فایل برای اولین بار کلمه توحید و توکل رو فهمیدم
منی که همه جای زندگیم فکر میکردم واقعا انسان معتقدی هستم اصلا چیزی به اسم توکل در وجود من معنی نشده بود
با شنیدن این فایل گفتم ببینم من کجای زندگیم توکل داشتم و چه نتیجه ای گرفتم
دیدم خدای من
تمام زندگیم من به سرعت برق زودتر از خدا دست به کار شدمو راه افتادم و تماما به خاطر شرک هایی که داشتم فقط دور خودم چرخیدم و چرخیدم و بعد از هر تلاش فولادی دوباره برگشتم سر نقطه اول
و چقدر با این قایل احساس حقارت کردم که منی که این همه نعمت الهی خدا بهم داده چرا هیچجا توکلی نداشتم
شاید به جرات میتونم بگم فایلی بود که منو تو این سایت قفلی کرد
خدایا هزاران بار شکرت
و هر کجای زندگیم ی ذره میزدم جاده خاکی
سریع این فایل رو پلی میکردم و ی ذره افکارمو توحیدی میکردم
و همیشه این فایل برای من اب روی اتیش بود
و گاها پیش می اومد چندین بار پشت سرم هم گوش میدادم
و وقتی استاد از ابراهیم و رسالتش حرف میزد انصافا حسودیم میشد میگفتم ببین دختر تو حتی سر سوزن این توکل رو نداری بعد هر روزم دنبال خواسته هات هستی که خدا اوکی کنه؟
تو اصلا چی رو به خدا سپردی که دنبال نتیجه ای؟
و مدت ها میگفتم خدایا هیچی نمیخوام فقط ی ذره ایمان بزار تو قلبم ی ذره توکل ی ذره باور توحیدی بزار تو قلبم که برای هر کاری من تماما رو خودم حساب نکنم و ی ذره هم باور داشته باشن جز من قدرت دیگه ای هم هست که میتونه قدمی برداره
اینکه من فقط به قدرت خودم متکی بودم به این معنا نبود که از پس همه چی برمیام. هر کاری که میشد انجام میدادم و هر کاری که نمیشد هم میگفت قسمت نیس و دیگه کاریش نمیشن کرد.
اما وقتی جرقه های ایمان و توحید تو وجود من زده شد کم کم یاد گرفتم باید خودمو بکشم کنار و بسپارم به ی قدرت محض دیگه
حالا اسمش هر چی بود مهم نبود
فقط مهم این بود که خدارو شکر کارهای سخت از رو دوش من برداشته میشد و من فقط مسئول حمل کارهای خیلی خیلی ساده بودم که به لطف الله وقتی تکامل طی شد دیدم خدایا حتی همون کارهای ساده رو هم من انجام نمیدم یکی دیگه هست
انگاری این وسط من فقط دارم نفس میکشم من فقط دارم عشق و حال میکنم انگاری ی رفیقی تو قلب و ذهن من هست که چنان بهش اعتماد پیدا کردم که من فقط میگم میخوام اونم میگه شد..
ی روزی به خودم اومدم دیدم حتی چه ساعتی از خونه بیرون بزنم رو هم اون میگه
من انگاری فقط داشتم تو ی باغ پر از گل و میوه پرسه میزدم و هرچی دوست داشتم میچیدم و تمام کارها رو یکی دیگه داره انجام میده
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
و الان لحظه هایی از زندگیم داره سپری میشه که فقط اون ایمان و توحید برام مهمه دیگه مابقیش خودش میاد و من هیچ تقلایی ندارم
به نام خداوند هدایتگر مهربان
خدایا من هرآنچه که دارم از آن توست و از تو به من رسیده است
سلام و درود و سپاس بر استاد عباسمنش عزیز و سرکار خانم شایسته گرامی
خداوند را بابت فرصت زندگی کردن و داشتن روزی جدید و بودن در این سایت الهی شاکر و سپاسگزارم
روز 116
توحید یعنی قدرت دادن فقط به خداوند و نه هیچ عامل بیرونی دیگر
تحسین میکنم شما را بخاطر این نگاه زیبا و قدرتمند توحیدی شما
اینکه انقدر تمام نکات قرآنی و تمام اتفاقاتی که در زمانهای قبل افتاده و در قرآن به آنها اشاره کرده خیلی دقیق کنار هم چیده و به توحید میرسید، اتفاقاتی که نه تنها من بلکه تمام کسانی که مفسر قرآن هستند با تمام روحانیون که در بحثها و گفتگوها بالای منبر به آنها اشاره میکنند ولی هیچکدام از آن نتیجه توحید و شرک را استخراج نمیکنند ولی این لطف خداوند و نگاه زیبای شما بوده که چنین درک عمیقی از مسائل بدست آوردید که واقعا قابل تحسین است
در تمام فایلها و تمام دورهها جلسهای را نمیتوان یافت که این نگاه زیبای توحیدی و قدرت دادن فقط به خداوند را فریاد نزنید و خداوند نیز بواسطه این نگاه شما درهای نعمت و رحمتش را برروی شما گشوده است
درهایی که اگر هرکسی به شیوه شما عمل کند و فقط روی خداوند حساب باز کرده و قدرت را فقط به او بدهد برروی او نیز باز خواهد شدم
وقتی به مسائل و وضعیت فعلی کشور نگاه میکنم و آن را تطبیق میدهم با این نگاه توحیدی شما، میبینم که بیخود و بیجهت نیست که این کشور که از اسلام ناب محمدی دم میزند به چه سمتی میرود و شما که همواره از خداوند و توحید صحبت میکنید به چه سمتی!!!
انقدر به تمام عواملی بیرونی از جمله ترامپ و بایدن و آمریکا و اسرائیل و رهبر و رئیس جمهور و دلار و رئیس بانک و تورم و … قدرت دادهایم که فراموش کردهایم برگی بیاذن و اجازه و اطلاع خداوند بر زمین نمیافتد
چه شده است که این نگاه را فراموش کردهایم
نگاهی که از قبل از تولد با خداوند عهد بستیم که:
… أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ ۖ قَالُوا بَلَىٰ آیا من پروردگار شما نیستم؟ همه گفتند: بلی…
وقتی به این دنیا پای میگذاریم فقط و فقط بندگی خداوند را انجام بدهیم و بقیه کارها بعهده او باشد ولی فراموش کردیم که از کجا آمده و به کجا برخواهیم گشت
فراموش کردیم که انالله و انا الیه راجعون
ولی استاد این عهد و پیمانی که با پروردگار خویش بسته را بیاد آورده و بر آن متعهد و استوار باقی مانده و این است نتایج بزرگی که شاهد عینی و گواهی مستحکم بر بودن در این مسیر میباشد
تمامی اعتبار این کامنت صرفا متعلق بخداوند است
سلام به دوستان عزیزم
رزا جان واقعا عالی صحبت کردن هر کلمهای که گفته میشد وجود ادمو قلقلک میداد و لبخند به لبم میآورد اون احساس شوق اون ایمانی که ساخته چقدر برام ذوقش لذت بخش بود و چقدر تحسین کردم جرات و شجاعتش رو که تونست و تلاش کرد و خواست که تغییر کنه خواست که خودش بسازه نه اینکه گلایه کنه یا به همسرش توهین کنه یا ناامید بشه افسردگی بگیره و بشینه سرجاش ولی اینو انتخاب نکرد انتخاب کرد که خودش بسازه از صفر تو کشوری که هیچکس رو نداشت واقعا تحسین برانگیزه و اون ایمانی که به خدا داشت لحظهای که خیلیا نه میشنون ناامید میشن و میگن نمیشه ایشون یه نگاه دیگه داشت و براش یه امید شده بود با اینکه ظاهر قضیه اینه که رد شده و اینجا دوباره برای نمیدونم چندین بار بهم ثابت شد که احساس خوب و کنترل ذهن چقدر مهمه و میشه با کنترل ذهن و احساس خوب اون جواب نه رو بله کرد قطعا اگر ایشون ناامید میشد و میگفت خب نمیشه و احساسش رو کنترل نمیکرد اون فرصت ایجاد نمیشد براش ممنونم ازشون که انقدر با ذوق و شوق و روان صحبت کرد واقعا لذت بردم و ممنونم از شما استاد عزیزم که این شرایط رو ایجاد کردین تا این صحبت هارو بشنویم و درس بگیریم
نامه ای به رزای عزیزم
از زهرا
به رزای دوست داشتنی من
به رزا که صدایش و کلامش قلبم رو به لرزه درآورد
به رزا که توحید را نه در حرف بلکه در عمل اجرا کرد
به رزا که سپاسگزاری حقیقی را برایم معنا کرد
به رزا که اعتماد کرد به خدایش ، به ندای قلبش و به قدم های کوچک وبی پیوسته اش
به رزا که فرکانس کلامش فرکانس خداست
رزای عزیزم سلام
این چندین بار هست که این فایل رو گوش میدم ، و هررررر بار که گوش میدم درک عمیق تری از قوانین در عمل پیدا میکنم و به خودم نهیب میزنم که زهرا جان ببین دو صد گفته چون نیم کردار نیست
باید به یاد بیاوری نعمت های الله را
نعمت سپاسگزاری
فرصت زندگی
ثروت
سلامتی
روابط عالی
و ار همه مهم تر
قدرت خلق زندگی که هر لحظه به تو داده شده است
امروز هدایت شدم به فایل جلسه 7 راهنمای عملی که استاد درباره نوشتن تقدیر خودمون صحبت میکردن
و بعدش نشانه روزم کلام زیبای رزای عزیزم
امشبشی را خلوت میکنم و به امید الله یکتا ، سرنوشت و تقدیرم را مجددا بازنویسی میکنم
و همیشه شکرت
با عشق ، ادامه دارد …..
سلام و درود بیپایان از استاد
ازتون سپاسگزارم برای تلاش و زحماتِ بیدریغ شما بزرگواران، خداروشکر که هممدار و هممسیر با شما هستم و در زندگیِ من نقش پررنگی رو ایفا میکنید، دوستون دارم️
منی که در این سایتِ الهی و توحیدی هستم میدونم نوشتن چقدر میتونه تمرکزِ منو جمع کنه و مسیر رو برام واضح میکنه. منی که دورههای «کشف قوانین»، «شیوهی حل مسئله»، «احساس لیاقت» و دوره «همجهت با جریان خداوند» رو دارم، میدونم نوشتن، یادآوری و بررسیِ مداوم روی خودم چقدر میتونه کمککننده باشه.
اجازه دادن به خداوند که منو هدایت کنه و اینقدر تقلا نداشته باشم.
دورهی «قانون سلامتی» هم چقدر به من کمک کرد تا منطقیشدن رو درک کنم؛ که ذهن فقط با منطق راضی میشه و کوتاه میاد. البته این منطقیشدن برای ذهن هم نیاز به کار کردن روی خودم داره؛ یهشبه اتفاق نمیافته…
حالا بریم به قبل از آشناییِ من با استاد:
من در زندگیم از یه جایی به بعد احساسم میگفت هر روز دارم حسِ قربانیشدن، احساسِ گناه، ترسهای متعدد در هر زمینهای رو رشد میدم؛ از بیماریهایی که هر روز به یه شکلی اتفاق میافتاد، خستگی، غمِ فراوان، سنگینی روی قلبم، گریههای بیدلیل، خشم، عصبانیت و بهشدت احساسِ عدمِ لیاقت داشتن… حالا این در حالی بود که همه بهم میگفتن تو چقد آرومی و صبور؛ در حالیکه این صبوری فقط در حسِ عدمِ لیاقت، اعتمادبهنفس نداشتن و ترسهام بود، اصلاً صبور نبودم…
اولین انتخاب در تغییرم در مسئلهی روابط کلید خورد؛ آنقدر قبلش با همسرم، خانوادهام و بعدش شد دخترم که ۱۴ سالش شده بود و من بهشدت چالشِ مسئله و دعوا داشتیم، منو خسته کرده بود، تمامِ انرژیِ منو میبلعید و این ناتوانی در روابطم منو وادار به فکر کردن کرد. البته قبلش هم برام سوالاتِ زیادی بود که چرا یکی اینقد زندگیِ خوبی داره و یکی نه… یا چرا بعضی اینقد سلامت و پرانرژی و خوششانسن، بعضی نه… و این طرز تفکرم اینجا دوباره اومد: چرا اینقد چالش دارم… و گفتم «من باید حلش کنم». هنوز هم اصلاً قانون رو نمیدونستم…
رفتم مرکزِ مشاوره و اونجا بهم گفت: «خانم! دخترت، همسرت، اطرافیانت اصلاً مشکلی ندارن؛ خودت مشکل داری، تو باید خودتو تغییر بدی.» و چند جلسه رفتم و دید اینقدر مشتاقِ تغییرم، بهم چند تا کتاب معرفی کرد و من شروع کردم خوندن و کتابها برای اون زمانم هدایتِ خداوند بود که منو آمادهی مدارهای بالاتر کنه و این روند ادامه داشت و من هر روز احساس میکردم چقدر دارم خودم رو میشناسم و چقدر اوضاع داره قابلِ تحمل میشه؛ میتونم با دخترم بدونِ دعوا حرف بزنم، با اطرافیانم نظرم رو به اشتراک بذارم… که حدوداً یکسال بعدش با سایت و دورههای استاد آشنا شدم. هدایت شدم؛ اول دورهها رو دوستی برام میفرستاد و من گوش میکردم، ولی فایلهای دانلودی رو هم گوش میدادم و هر روز میفهمیدم من دارم اشتباه یاد میگیرم؛ همهی دورهها رو پاک کردم و یه بک زدم عقب و دوباره اومدم روی فایلهای دانلودی تمرکز کردم، از اول شروع کردم با احساسِ خوب و رهایی و گفتم من باید بتونم خودم با پولِ خودم دوره بخرم، این درسته…
در این فاصله هم با تمرکزی که روی فایلها داشتم، همون فایلِ «از همین جایی که هستی شروع کن»… شروع کردم به کار… البته قبلش با هدایتِ کاملِ کاملِ خداوند رفتم دانشگاه با دوتا بچه و ۱۷، ۱۸ سال دوری از درس و تحصیل… بعد از دانشگاه گفتم باید ادامه بدم؛ من عاشقِ هنر، کارهای دستی و دقت هستم… رشتهی طراحیِ دوخت رو توی دانشگاه ادامه دادم و رفتم پیش یه خانمی و گفتم: «شاگرد نمیخوایید؟»
دو ماه اونجا بودم. در این مدت تازه داشتم میدیدم اصلاً چی رو میخوام. گفتم خوب من که مهارتم کمه، مغازه هم ندارم، مشتری هم ندارم؛ با ایدهی الهامی گفتم از فامیل شروع میکنم. گفتم بهشون: «من براتون میدوزم، ولی دستمزدِ کمی بهم بدید.» تازه اقوام هم شهرستان بودن و من میدوختم و بهشون تحویل میدادم. اولش خیلی سخت بود، ترس داشتم و میگفتم خراب بشه چی؟ ولی به لطفِ خداوند هیچکدوم خراب نشد و همه هم بهم دستمزد دادن… و این گام چقدر جسارتِ منو بالا برد و انگیزهای که باید روی مهارتم بیشتر کار کنم و فایلهای آموزشی ببینم، بدوزم و بدوزم…
تا اینکه دوستم که کاملاً الهی دانشگاه باهاش آشنا شدم گفت: «بیا؛ جا از من، کار از تو…»
اصلاً الان میگم میگم چطور آخه… جاش که در بهترین نقطهی شهر… با تمامِ امکاناتِ کار (وسایلِ کار فول بود) بدونِ اجارهبها، بدونِ هزینه دادنِ آب، برق، گاز؛ کلید و مدیریت با من، کارتِ بانکی به نامِ من و یه فروشگاه که من بدوزم، اونجا برامون بفروشه…
خلاصه یه بهشتِ کامل… و فقط از اولین قدمِ من بود… خداوند بهم پاداشِ جسارت و تعهدم رو داد… در این بین هم من هر روز مثلِ یه اوجبِ واجبات به فایلها گوش میدادم، مینوشتم، ترسهام رو میشناختم، خودم رو میشناختم و اتفاقات هم بر ایمانم میافزود… میدونی؟ من فقط داشتم روی خودم کار میکردم و خداوند پلنها رو میچید…
من برای شروعِ کار اصلاً مهارتِ خاصی نداشتم، بدونِ هیچ سرمایهای، بدونِ مشتری، تجربهای شروع کردم. اولین سری لباسها رو دوختم و همه رو یهجا برداشت و اولین درآمد استارت خورد. منی که قبلاً خانهدار بودم، کارم شده بود خواب، هیچ درآمدی هم نداشتم و روابط با همسر و دخترم هم هر روز داشت بهتر میشد. اصلاً همسرم که ۱۸۰ درجه تغییر کرد؛ اونی که اصلاً اجازه نمیداد کار کنم، حالا اجازه داد که دو شیفت برم سرِ کار… درآمد ایجاد شد و انگیزهی من هر روز بیشتر و میدیدم که چقدر با تغییرِ خودم تونست همهچیز رو عوض کنه و پذیرفتنِ مسئولیتِ زندگیم که «منم، فقط من…»
با درآمدم شروع کردم دورهها رو خریدن… «کشف قوانین»، «قانون سلامتی»، «شیوهی حل مسئله»، «احساس لیاقت» و دورهی بینظیرِ «همجهت با جریان خداوند» هر کدوم منو آرامآرام رشد دادن و البته تعهد و ادامه دادنِ خودم که دفترها پر کردم…
چالشها هر بار با رشدِ من میاومدن. درسته میترسیدم، نگرانم میشدم ولی یاد گرفته بودم که باید حلش کنم و من از پسش برمیام؛ من توانا هستم.
یاد گرفتم که من در زندگی برگی در باد نیستم؛ من تنها نیستم، قدرتی به نامِ خداوند رو دارم، من قربانی نیستم. چالشها میان منو کمک کنن و از یه منبعِ آلودگی در وجودم مطلع بشم. میگفتم الان وقتِ درس پسدادنه، الان داری غربال میشی، الان داره مدارت عوض میشه؛ ادامه بده، نترس دختر، تو تنها نیستی…
چالشهایی که باعث شد آدمهایی که دیگه در مدارِ من نیستن از زندگیم بهسادگی حذف بشن و تایمِ من باز بشه برای کار کردن روی خودم. تمامِ تمرکزم روی کار کردن، نوشتن، فکر کردن روی خودم بود و زمانهای آزمونِ خداوند و چالشها هر بار بهتر میتونستم حلشون کنم.
یه مثال:
مثلاً در روابط با همسرم، من ۲۳ سال چالش داشتم؛ دعوا و کنترلِ بیشازحد… وقتی یه الگوی تکرارشونده دوباره اومد، گفتم الان باید ببینم چیه؟
وقتی ساعتها نوشتم و نوشتم دیدم من دارم کنترلش میکنم؛ من همش میگم مقصر اونه، من قربانی هستم، اونه باید تغییر کنه. و کنترلم هم این بود: قهر میکردم (عادتِ بهشدت بدِ خودم). ولی اینبار قهر نکردم؛ نوشتم، اولاً خودم رو بخشیدم و به خودم تبریک گفتم که الگوی تکراری رو پیدا کردم و بعد همسرم رو بخشیدم و رهاش کردم و گفتم «من مسئولِ حالِ خوبِ خودم هستم». البته اینم بگم رسیدن به این مرحله، همین عادتِ قهر کردنم، تغییرش برام بسیار بسیار سخت بود و هر بار با هر چالشی سعی میکردم تغییرش بدم.
اتفاقاً یه چالشِ روابط همین دو هفته پیش بعد از مدتها دوباره رخ داد و من در طیِ فقط یه روز اول برای خودم حلش کردم؛ دیدم باید چه درسی رو ازش بگیرم، نوشتم و دیدم اینبار مسئله «احساسِ لیاقت»ه. قبلاً احساسِ قربانیشدن، احساسِ گناه رو حل کرده بودم ولی مسئلهی احساسِ لیاقت در این چالش باید برای خودم حل میشد. صفحهها نوشتم، «احساس لیاقت» رو دوباره گوش دادم و دیدم بازم منم که مسئولِ حسِ خوب و بدِ خودم هستم. وابستهنشدنم در روابط و شرک نورزیدن رو باید در عمل تمرین کنم؛ تئوری فهمیدم ولی عملی هم باید اجراش کنم و در طیِ یه روز حلش کردم. فارغ از اینکه طرفِ مقابلم اینو فهمیده یا نه، من فقط من مسئولِ افکار و احساساتم هستم.
وابستگی در روابط در موردِ دخترم، خواهرم و برادرم هم بهشدت داشتم ولی با چالشهای پیشِ رو تونستم به اندازهی خوبی حلشون کنم…
هر بار حلِ مسائلَم منو تواناتر، باانگیزهتر و باایمانتر میکنه. بعدم چالشها هستن؛ چون جهانِ مادی خاصیتش همینه: بالا، پایین، سرد، گرم، زشت، زیبا، فقر، ثروت و… بوده.
به قولِ استاد، ما درخت نیستیم؛ ما تواناییِ الهی و نامحدودی داریم و اگر داری روی خودت کار میکنی، در مسیرِ رشدی— اگر چه چالشها و مسائل باشن—مهم اون دیدت به اتفاقاته که میتونه با این باور که «همهچیز به نفعِ منه» باشه و «خداوند حامیِ منه»، چقدر راحت از دریای مواج عبور میکنی و هر بار پاداشها میاد.
الان آنقدر آرامش دارم و سعی میکنم هر بار فکر کنم: «اصلاً من اینو نیاز دارم؟ اصلاً برای چی میخوامش؟» حالا در روابط هست، در خرید کردن هست، در جلوهی توجه هست و در… همهی موضوعات که این طرزِ فکر باعث شده من نیازهام کم بشه، اونی که دارم و هست رو استفاده کنم و این ولعِ خرجکردن، داشتن، روهمروهم گذاشتن رو کنترل کنم. در دورهی «احساس لیاقت» یاد گرفتم که قبل از خرید اول فکر کنم «لازمش دارم؟» و این کار باعث شده خریدِ خاصی نداشته باشم؛ چون آنقدر لباس، کفش، شلوار، تیشرت و… داشتم تو کمدم که اول اونا رو بپوشم و استفاده کنم. و در دورههای قبلی هم یاد گرفتم که آرایش نکنم، خودم رو رها کنم از قید و بندها و الان آنقدر راحتم که اگر جایی میخوام برم، مخصوصاً سفر، آنقدر سبک و راحت و بیدغدغه هستم که همش میگم آخیش… اتفاقاً پوستم هم از کسانی که به قولِ خودشون روتین دارن بهتره (اینم بگم اگر اونا روتین دارن، کارِ اشتباهی نیستاااا)؛ میخوام بگم تو میخوای چهطوری باشی؟ خودتو بشناسی؛ چون من آدمی نیستم که روتین داشته باشم، نمیتونم، خستم میکنه. من خودم رو شناختم؛ اصلاً دوست ندارم… مدتی موهام رو سشوار میکشیدم تا موهای فرفریم صاف بشن؛ بعد فهمیدم چقدر موهای خودم زیباست؛ دیگه سشوار هم گذاشتم کنار و راحت شدم. هر جا میرفتم باید یه کیفِ پر از وسایل میبردم؛ سختم بود یه حمام برم، آنقدر دغدغه داشتم… ولی الان راحتم و از بودن با خودم لذت میبرم. هیچکسم تا حالا بهم نگفته چرا موهات فرفریه یا چرا کرم نمیزنی؛ تازه همیشه هم کامنتِ خوب گرفتم و من ۴۴ سالمه و همه بهم میگن اصلاً بهت نمیاد؛ چقدر خوب موندی و هر روز زیباتر میشی.
همهچیز بستگی به طرز نگاهِ تو به مسائل داره.
در دورهی «احساس لیاقت» و دوره «همجهت با جریان خداوند» من تونستم به عمقِ بیشتری از شناختِ خودم، خداوند و قانون برسم.
که همین چالشِ روابط بهتازگی به خودم افتخار کردم؛ از خودم کلی تشکر کردم از این همه تغییر و کنترلِ ذهن. اتفاقاً عصبانی هم شدم، ولی فقط چند دقیقه بود؛ زود جمعش کردم و گفتم الان وقتِ درس پسدادنه؛ حرفِ مفت رو همه بلدن…
در کنترلِ کمالگرایی، سرزنشِ خودم هم میگم: «من آدمم، اشتباه میکنم؛ هیچ آدمی کامل و پرفکت نیست؛ اشتباه جزوِ ذاتِ منه، ولی میتونم اصلاح کنم و کنترل کنم. من برگی در باد نیستم؛ شرایط منو نباید کنترل کنه؛ منم که شرایط رو کنترل میکنم و رئیسِ منم، خالقِ زندگیم هستم…»
هر بار با هر تمرین بهتر شدم و آرام هستم، راضی هستم و سعی میکنم از داشتههام لذت ببرم و بودن در سایت و دورهها دیگه روتینِ ارزشمندِ منه؛ من اینو میخوام، براش با شوق وقت میذارم، ساعتها مینویسم و میبینم چقدر داره منو کمک میکنه و منو آسان میکنه برای آسانیها… منی که یه روز قراره بمیرم، چی میتونم جز خودم، توحید، آرامشم، توکل، رضایت با خودم ببرم؟ من مسئولِ افکار و احساساتم و زندگیم هستم…
حالا دیگه من درآمدِ خودم رو دارم، سرِ کار میرم با آزادیِ زمانی؛ امروز صبح نرفتم و نشستم که تمریناتِ سایت رو انجام بدم. در سلامتی هستم؛ روابطم به لطفِ خداوند خوب شده و چالشهای قبلی به مراتب کم و کمتر شدن؛ ارتباطم با خودم و خداوند هر روز بهتر شده؛ مثلِ یه دوست هستیم و مدیرِ برنامههای خوبی دارم؛ راضیم. البته اگه من اجازه بدم؛ هر وقت اجازه میدم کارها رو انجام بده، سورپرایز میشم از این حجمِ هماهنگی، توجه، مهربانی و بزرگی و…
در پایان خیلی راضیم، خیلی خوشحالم؛ اصلاً میام توی سایت نمیدونم چرا ساعت اینقدر تند میره؛ فکر میکنم نیمساعته ولی الان دو ساعته دارم مینویسم و لذت بردم؛ خدایا شکرت.
سپاسگزارم از استادِ عزیزم و سایت «عباسمنش داتکام» برای زحمات و دستی از دستانِ خداوند هستن برای کمک و هدایتِ ما… دوستون دارم️
من قبلاً این فایل رو گوش داده بودم؛ گفتم بیام کامنتِ این جلسهی ارزشمند رو بنویسم و دیگه گوشش ندادم؛ گفتم میدونم موضوعش چیه…
بعد از نوشتنِ کامنتم، گوشش دادم؛ وُوُوای خدای من… روزای عزیزم، عزیزم… اصلاً اونی که گوشش داده بودم با اینی که الان شنیدم و درک کردم خیلی خیلی متفاوت بود؛ واقعاً اشکم دراومد؛ انگار تازه دارم میشنوم… واقعاً چقدر قانون درسته… منم برای شروعِ کارم گفتم باید از همین جایی که هستم شروع کنم؛ رفتم شاگردی کردم؛ ۲ ماه شد… و بعدش درها باز شد؛ یه جایی خداوند برام تدارک دید که اگر ۱۰۰ سال هم کار میکردم نمیتونستم جورش کنم، ولی خداوند در چشمبرهمزدنی الان ۴ ساله برام جورش کرده و درسِ جلسهی اول که اگر امکاناتی هست برای پیشرفتتون استفاده کنید و نخوایم که زجر بکشیم و بعدش بگم «دیدی پول درآوردن راحت نیست؟ من چقدر زجر کشیدم» که برای خودم منطقی کنم که پول ساختن سخته… ولی در داستانِ روزای عزیزم و خودم که با نوشتن یادم اومد، پول درآوردن راحته اتفاقاً؛ اگر تو تغییر کنی و اجازه بدی خداوند هدایتت کنه و اینقدر نگی «از کجا؟ چهطوری؟» که من هنوز این پاشنهآشیل رو دارم—هرچند پاشنهآشیل حل نمیشه، باید کنترلش کنی—خداوند کارها رو انجام میده؛ به شرطِ ایمان و پاکیِ دل. خداوند همهچیز میشودِ همهکس را…
این فایل و این دوره ارزشمندی هست که من با مدارِ جدیدم دارم درکش میکنم؛ اگرچه قبلاً شنیدمش ولی الان که گوش میکنم برام جدیده. خدایا شکرت برای هدایتت و برکتی که به وقتم دادی و فرصتِ نوشتن و یادآوریها… سپاسگزارم.
سلام دوست عزیز
چقدر کامنتتون زیبا و دلنشین بود.تا آخرش خوندم و چقدر تحسینتون کردم و چقدر دوباره قانون برام تکرار و تأیید شد.
چقدر خوشحالم که در مسیر علاقتون حرکت میکنید و انقدر موفقیت کسب کردید.منم یک ساله علاقه ام رو پیدا کردم و دارم هرروز درش مهارت کسب میکنم و تمرین میکنم و میبینم چقدر حس و حال بهتری دارم.احساس مفید بودن و کمک به رشد جهان اما هنوز در بحث تسلیم و هدایت شدن پاشنه آشیل دارم که اعتماد نمیکنم به خدا و البته دارم روش کار میکنم.
انگیزه ای شدید برام که منم میتونم از علاقم که اتفاقا هنر هست به موفقیت های زیادی دست پیدا کنم.سپاس گزارم
موفق باشید دوست خوبم
سلام زینب عزیزم…
ازتون سپاسگزارم برای خوندن کامنتم…خوشحالم که در اینمسیر همراه هم هستیم…
خیلی خوبه در مسیر علاقه ات هستی منتظر اتفاقات و معجزهای الهی باش…
در بحث تسلیم بودن و حساب کردن روی خداوند یه مسیر همیشگی و متعهدانه است،ما انسانیم و فراموشکار،درسته نمیتونیم شاکر همه نعمتهای خداوند باشیم ولی تلاشمون رو میکنیم و این مهمه
اگر هر روز اجازه بدیم خداوند هدایتمون کنه راه هموار میشه،من سعی میکنم بتونم این کار رو انجام بدم،هر وقت تونستم اتفاقات بسیار زیبا و جالبی برام رخ میده…
امیدوارم در این مسیر زیبا در بهترین زمان و مکان باشی و آسان بشی برای آسانی ها عزیزم…
به نام خداوند عزیز و بخشنده
سلام به دوستان دوره بینظیر پروژه تغییر
تبریک میگم به دوست خوبمون رزا خانم عزیز واقعا آفرین از این همه جسارت و شجاعت و ایمان به خودت و خدای خودت
یاد یسری از اتفاقات و روند زندگی خودم افتادم من وقتی که اومدم تهران یه مدت با یه تضاد برخوردم و حقیقتا مجبور شدم تقریبا دوماه توی یکی از پارک های تهران میخوابیدم یا توی ماشین یکی از دوستهام اما اصلا فکر برگشت به شهرستان نداشتم
و اینکه رزا جان میگه انگار یه حاله نورانی از جنس خدا رو کنارم میدیدم واقعا هم هرکسی با جون و دل و احساس به این نوع باورها فکرکنه و بخواد با چشم و دلش دریافت میکنه مثل من خودم قبلا در چه شرایط سختی توی تهران بودم الان چقدر بهتر و داخل خانه خودم که گرفتم هستم و شرایط خیلی بهتر شده اما من همچنان هربار دارم خودمو تغییر میدم به سمت بهبود و پیشرفت
و در یکی از موضوعات زندگیم هربار میخوام یه اتفاق جدیدی درش بیفته واقعا هم خیلی زود رخ میده مثل همون جمله ای که استاد در فایل های درآمد خود را چندبرابر کنیم میگه «من یسری باورهارو میسازم میذارم در ذهنم اصلا یسری اتفاق ها و هدایت ها رخ میده که شاید باورتون نشه»
منم دقیقا همینطور هرزمان میخواد در رابطه با اون موضوع یسری اتفاق ها و تجربه هارو میسازم و میذارم در ذهنم اصلا خیلی زود و معجزه آسا همونطورم میشه و همیشه میگم وقتی من در اون موضوع اونقدر میتونم اتفاقات منتخب میذارم در ذهنم و زود رخ میده پس من برا نتایج موضوعات دیگر زندگی و پیشرفتمم از همون الگو استفاده کنم یعنی از خود الگوبرداری کنم
اونوقت چقدر نتیجه های خوب و پیشرفته میگیرم که ممکنه حتی قبلش برا خودمم باورپذیر نباشه
اما من در اون موضوع بقول رزا جان خیلی وقتا اون حاله نورانی رو میبینم یعنی اونقدر خدارو نزدیک و اجابت کننده ام میبینم ولی در یسری از موضوعات دیگه نه باید خیلی رو خودم کار کنم تا بهتر بشم
یکی از محتواهای اصلی این فایل
«خارج شدن از دایره امن هست»
چقدر خارج شدن از دایره امن لذتبخش و ارزشمنده
هربار حتی یه ذره چونکه همون یه ذره هم خودش کلی لذت و باعث افزایش قدرت درونی میشه
*من خودم در زندگیم در مسائل های زیادی خیلی میترسیدم از دایره امنم بیام بیرون
اما الان با اون آدم قبلی خیلی متفاوتم و بسمت پیشرفت تغییر کردم*
درمورد یکی از نتایج ملموسمم بگم من ده ماه پیش نوشتم خدایا من میخوام درآمدم سه برابر بشه اما الان نگاه میکنم میبینم 6برابر شده خدایا شکرت ببین پاداش ها همیشه بیشتر از اون چیزی که خودمون فکر میکنم هستن
واقعا وجود این فایل ها فقط گنج و گوهر و زندگیساز هممونه
خداوقت به همگی
دوستتون دارم.
سنا :
سلام به استاد جانم و مریم خانم و تمام کسایی که با نگاه زیباشون این متن رو میخونند،
من تو پروژه های قبلی همیشه تو دفتر تمرینا رو انجام میدادم و کامنت نمیزاشتم و این بار من هم تو دفترم مینویسم و هم واقعا یه چیزی بیشتر منو میکشونه سمت کامنت نوشتن و گذاشتن رد پای خودم
قبل از تغییر : من میکاپ آرتیست هستم و قبل از آشنا شدنم با سایت استادعزیزم به تمااام خواسته هام تو سالن رسیده بودم ، دو سال قبلش ما تازه مهاجرت کرده بودیم شهر جدید و من پر از انگیزه و اشتیاق بودم برای پیشرفت و اون موقع اساتیدموفقیت و کتاب های موفقیت رو میخوندم و دنبال میکردم ، از یه سالن کوچیکتر تو شهر جدید شروع به کار کردم و بعد از چندماه اینقد نمونه کارهای خفنی زدم تونستم وارد بهترین سالن شهرمون بشم که تو شهر دیگم شعبه داشت و من وقتی رفته بودم اونجا تازه 6 ماه گذشته بود از مهاجرتمون به شهر جدید و من هیچکس رو نمیشناختم و به عنوان 4امین میکاپ آرتیست وارد شده بودم و تازه اون 3 نفر قبلی همه از هنرجوهای مدیر سالن بودند و حتی پرسنل های دیگه مال همون شهرا بودن و من خیلی خیلی جدید بودم یادمه اون روزا تصور میکردم که دارم عروس میزنم تو اتاق میکاپ یا اون دفتر بزرگ سالن رو که باز کردم دیده بودم جلوی اسم اون همه مشتری اسم میکاپ ارتیست های دیگه نوشته شده بود ( اینطوری که زنگ میزنند نوبت بگیرند و میگن که ما نوبت میکاپ میخوایم با فلانی ) و من تصور میکردم جلو اسم مشتری ها فقط نوشته سنا ، و من هرروز صبح اون موقع یه سری جملات رو قبل از ورود به سالن مینوشتم… هر بار مینوشتم… هیچ درکی از باور نداشتم … هیچ درکی از خدا هم نداشتم ولی مینوشتم که خدایا من فقط تو رو دارم تو این شهرجدید و مینوشتم سنا مثل الماس میدرخشه تو این سالن ، مینوشتم هنر و مهارت من و اخلاق حرفه ای من زبان زده این شهر میشه و البته که بخاطر باورهای محدود ثروتم هیچیی نمینوشتم و فکر میکردم اگه از خدا ثروت بخوام ناراحت میشه و اون قبلی هارو هم بهم نمیده از اونجایی یادمه که اخه یه بار نوشتم و درخواست ثروت کردم ولی بعد سریع پاکش کردم و خداوند اینقدر معجزه ها رو سر راه من قرار داد اینقدر درها باز شد و بعد از دوساال من به تماااام اون خواسته ها رسیده بودم حتی بالاتر و بهتر از تصوراتم و یادمه که یهو دیدم که من هرچی نوشتم رو تجربه کردم واقعااا شوکه شده بودم .. اون موقع ها هدایتی مینوشتم هیچی نمیدونستم و هیچ کدوم از اون اساتید هم نمیگفتن ولی اون انگیزه و اشتیاق من به پیشرفت باعث شده بود خداوند اینطور هدایتم کنه البته این درک الانم هست ، من با اینکه باورهای ثروتم خیلی محدود بوده و هست ولی باز هم درامدم از بقیه میکاپ آرتیست ها بیشتر بود ولی اون چیزی نبود که من میخواستم ،و اون موقع که تو بهترین شرایط بودم و با استادم اشنا شده بودم تنها فکر کردن به رویام بود که قلبمو میلرزوند و اون اشتیاق و انگیزه روزهای اولم رو هزار برابر میکردی در من زنده میکرد
کدوم فایل استاد باعث تغییر شد؟ رابطه ی ما با انرژی که خدا نامیده ایم نقطه عطف من بود من خدارو شناختم با اون و فهمیدم تمام اون رسیدن هام و اون اتفاقات اون معجزه ها همش کار خداوند بود ، همیشه بهم میگفتن مشتری های تو خیلی خوبن مشتری های تو خیلی خوشگلن پروژه های عکاسی تو همش عالی میشه عکس های مدل های تو همش عالی میشه و خب نمیدونستم تمام اون اتفاقات کار خداونده ، اون فایل غوغایی میکرد در درونم هنوزم هست ، صبح به محض بیدار شدنم باید گوشش میدادم اون موقع ها ، من با کاری که عاشقش هستم خداوند رو تو زندگیم راه داده بودم که البته همونم لطف خداوند به من بوده و بعد از اون یه فایل سه دقیقه ای تو تلگرام بود که من بعدا فهمیدم جلسه ی 6 از دوره ی عزت نفس هست و اون باعث شد تصمیم گیری برام آسان بشه و از بهترین شرایط کاریم بیام بیرون و حرکت کنم به سمت تحقق رویام ….من تازه فهمیده بودم که تمام اون خواسته ها و رسیدنشون و اون همه اتفاقات عالی تو کارم حتی همون انگیزه ای که داشتم کار خداوند بوده و تو جلسه ی 6 دوره ی عزت نفس استاد میگه :
کسی که اعتماد داشته باشه به خداوند میتونه حرکت کنه بدون اینکه دقیقا بدونه چه اتفاقاتی میخواد بیوفته ،به دنبال یه تضمین برای رسیدن به هدف نباید باشیم چون هیچ تضمینی در کار نیست، افرادی که عزت نفس بالایی دارند میتونند حرکت کنند در صورتی که چیز زیادی رو نمیدونند از مسیر اما در درونشون میدونند و ایمان دارند که خداوند با اونها هست ، خداوند به اونها کمک میکنه و خداوند دست اونها رو میگیره، باور کن بهت گفته میشه تو فقط باید حرکت کنی ….
من تو شرایطی بودم که تماااام انچه داشتم و رسیده بودم رو گذاشته بودم پای خداوند نه خودم و این فایل باعث شد اول ارتباط من با خداوند بیشتر و عمیق تر بشه و اینکه وقتی خداوند بوده که منو به اون همه خواسته هام رسونده پس بازم میتونه برسونه و این دوتا فایل اون قسمت توحیدی درونم رو بیشتر و بیشتر میکرد و باعث شد که از سالن بیام بیرون .
اولین اقدام عملی کوچک ات :
اولین اقدام من کوچک نبود…من بعد از اون دوتا فایل از سالن بیرون اومدم و چون نشونه ها از قبل بهم گفته بود یوتیوب و بلافاصله شروع کردم اینم بگم من زبان خداوند رو از استادم یاد گرفتم اینکه خداوند با نشانه ها با ما صحبت میکنه و من جدی گرفتم نشانه هارو و میگفتم اینا زبان خداونده من اردیبهشت 403 با استادم اشنا شدم و تیر 403 از سالن بیرون اومدم و یوتیوب رو شروع کردم و اینم بگم هییییییچییییییییی نمیدونستم از یوتیوب هیچیییییییی،، من موقعی که سالن بودم فقط تو اینستاگرام فعالیت میکردم
فرآیند تکامل: با اهرم رنج و لذت بازهم تصمیم گیری برام اسون تر شد چون تو اون سالن بودند کسایی که ده سال بیشتر مشغول به کار بودند و من از یه سمت ده سال دیگه خودم رو اگه سالن بودم مینوشتم و ده سال دیگه خودم رو اگه به سمت رویام حرکت کنم مینوشتم و البته از همون تیر ماه قدم اول نشونه هاش اومد و خریدیم و تالان قدم 9 هستم و تمام پروژه های قبلی رو دفتر داشتم مینوشتم و تمرین های ستاره قطبی و تجسم ، دریم بورد رو انجام دادم ، روزشمار رو تا اخر تموم کردم و دور دومش بودم که این پروژه اومد هرروز هرروز روی خودم کار میکنم با فایل های استادم و این تعهد من هست در این مسیر
کجا گیر کردی و چطور برگشتی ؟ میدونین دیگه آدما کلا عجله دارند و منم که هیچییییی نمیدونستم از تکامل و هنوزم خیلی مونده تا درکش کنم و بعد از دو سه ماه اصلا با اون چیزی که انتظار داشتم پیش نمیرفت ولی خب من تمرینا رو انجام میدادم قدم ها رو جلو میرفتم ولی اینکه نتیحه اون چیزی نمیشد که نمیخاستم و این من بودم که عجله داشتم و اخرا حسم بد میشد دیگه یه دوره ی 5 ماه برگشتم اینستاگرام و اونجا پیج جدید زدم و شروع کردم و بعد دوباره خداوند هدایتم کردم برگشتم یوتیوب و …
و بعدش معجزه ها شروع شد…البته من میدونم حتی اون موقعی که تو اینستاگرامم فعالیت میکردم داشتم اماده میشدم و از مسیر خارج نشده بودم چون به هر حال تازه شروع کرده بودم با دوربین کار کردن و اینکه من همیشه روی چهره های مختلف کار میکردم و نشون میدادم حالا این فقط چهره ی خودم بود و من باید میکاپ های متفاوتی انجام میدادم و مهارت میکاپ کردن روی چهره ی خودم چقدر بیشتر شد و با دوربین راحت تر شدم و بعدشم که اصلا معجزه ها اومد…
نتایج ملموس: خداوند هدایتم کرد و از اون موقع که برگشتم هرروز کلی ادم به سمت چنل یوتیوبم میان و هرروز این خانواده داره بزرگتر میشه و اینم بگم من هرروز محتوا میزارم طبق حرف استاد صفر تا صدش پای خودمه تولید محتوا ادیت اپلود و بعد از سه ماه تمام شرایط یوتیوب برای درامد زایی رو پاس کردم و هرروز داره اتفاقات بهتر و بهبود های بهتری انجام میدم و نتیجه هم مشخصه الان از شروع اون هدایتی که برگشتم یوتیوب و درها باز شد و معجزه ها اومد 6 ماه گذشته و من 2544 نفر سابسکرایب دارم و خداوند شاهده که حتی به یک نفرشون من نگفتم که شما سابسکرایب کنید ، فقط خداوند بوده که انجام داده، من با اینکه شرایط درامد زایی رو همشو پاس کردم البته تقریبا سه ماهی میشه هنوز از درامد آنلاینم پولی به حساب من نیومده ولی من میدونم همیشه اتفاقات بهتر و عالی تر از انتظاراتم در زمان مناسب که من اماده اش بودم برام رخ میده و من اعتماد میکنم و من اعتماد میکنم…
سلام استاد عزیزم
خدایا شکرت شکرت ازشنیدین این فایل زیبا
خدای من چه نتایجی برای هم فرکانسی های من رقم خورده
خدای من چقدر زیبا بود نتایج روزا عزیز
چقدر روی خودش کار کرده که از جواب رد دیگران سپاسگزاری میکنه
از طرفی در اون شرایط. دردفتر سپاسگزاریش مینویسه که شکرت از سیب توی یخچالم
توی اون شرایط سپاسگزاری میکنه ای جان ای جان بنازم به اون ایمانت
نوش جانت هم فرکانسی من
استاد عزیزم یکسره اشک روی چشمام بود اشک ذوق بخاطر معجزات خدا
الهی قربونتون برم استاد عزیزم که حتی در یک بازی ساده هم از خدا هدایت میخوای
خدای من شکرت شکرت شکرت
استاد عزیزم خیلی خیلی ممنونم ازتون
🙏🙏
به نام خداوند جان
سلام خدمت دوستان عزیز و استاد دوست داشتنی وخانم شایسته مهربان
امروز آمده ام از یه تجربه عملی براتون بگم که توی این تجربه قدرت ذهن ،قدرت توجهات منفی ،ایمان به خدا ،قدرت تکامل رو بیان کنم
درآخرین روز از تابستان امسال من تصمیم گرفتم به دل تاریکی در دل کوهستان تک وتنها سفر کنم ،سفری که نزدیک به 100بار تصمیم گرفته بودم ولی ذهنم ونجوای شیطان مانع از آن میشد ولی اینبار خدا هدایتم کرد و آنچنان در دل من امیدی و گرمای داد که نمیشد بگم نه ،خوب من این تجربه رو قبلا داشتم ولی تنهای نه با دوستان خودم بودم ولی همیشه دوست داشتم برم ولی کسی نبود یا کار داشتند و من از استاد یاد گرفتم که غیر از خدا روی کسی حساب باز نکنم خوب باید به این دانش عمل هم میکردم
کوله وچادر خودم روبرداشتم وزدم به دل کوهستان ،توی مسیر که میرفتم واقعا فکر نمیکردم که کوله همراه هست جون واقعا وزنی نداشت برایم اخه من کوله سبکتر از این رو هم کوه برده بودم خیلی فشار روی من می آورد ومن روخسته میکرد ،انگار که خدا کمکم میکرد وبه پاهام هم قدرت
رسیدم به مقصد جای که خواستم چادر بزنم از خدا کمک خواستم ،اینجا ،چادر بزنیم خدا ،یا اونجا ،نه نه یکم بریم بالاتر ،چشم بریم و رفتم جای که چشمه ابی بود و کلی درخت حتی هیزم برای آتیش ،هوا هنوز زیاد تاریک نشده بود که چای گذاشتم ،بعد هم چادرم رو زدم ،دیگه هوا کاملا تاریک شده بود و گاهی هم نجوای شیطان شروع به سرو صدا میکرد که الان چی میشه ،ولی یاد رب من رو اروم میکرد ،اینجا بود که فهمیدم توجه به اخبار و نکات منفی چه قدری داره ،خدارو شکر
اخباری که من نخوانده بودم ولی فقط توی جمع مطرح شده بود ،یا هنگام عبور از کنار جمعی به گوشم رسیده بود که حتی من به اون ها فکر نکرده بودم و کلا فراموش کرده بودم ،شیطان به خاطرم می آورد که چند سال قبل در اینجا چه اتفاقی افتاده واز این خبر های که زیادهم جالب نیست
از خدا کمک خواستم و دل قرص شد آرام محو ستاره های که سال ها به این زیبای ندیده بودم آسمانی که. وقتی از توی شهر وجای که نور هست نگاه میکنی فکر میکنی ستاره ندارد یا کم هست ،پر از ستاره شده بود وآسمان رو نور باران کرده بودند
طولی نکشد که دوباره نجواها شروع شد ،خدایا چکار کنم ولی هربار که این نجوا ها شروع میشد هیج ترسی در دلم نبود به خدا امان داشتم ودارم زمان گذشت ومن در سکوت و در تاریکی داشتم فایل های استاد رو گوش میکردم و به اون ها فکر میکردم ، نمیدانم ترس بود یا الهام ولی ناگهان در دلم آشوب شد که پا شم برم از خدا خواستم که خدای اگه قرار هست که ادامه بدم بهم نشانه ای بده و اگه هم قرار هست برم باز هم از تو کمک میخواهم و نشانه ،که نشانه ای امد که برگرد وبس است وشروع به جمع کردن چادر کردم و با چراغ گوشیم راه رو پیدا کردم وبرگشتم توی مسیر داشتم فکر میکردم که چرا نتونستم ادامه بدم ،توی دلم میگف که تو 100بار خواستی بیای ولی نیومدی اینبار اومدی ،این یعنی رشد وتکامل ،تو فهمیدی که توجهات رو چگونه کنترل کنی وچگونه فیلتر کنی ،تو فهمیدی توی چه سطح از ایمان هستی ،تو فهمیدی که وقتی کاری انجام بدی دفعه بعدی خیلی راحتر انجام میدی وخدارو شکر میکردم خدایا شکرت که چقدر بزرگی
یاد استاد افتادم که میگفت من 10 شب تک وتنها در دل جنگل بودم ،فهمیدم که چقدر کار بزرگی انجام داده یه دیگر دوستان ،فهمیدم که وقتی کسی کاری انجام میده چقدر کار بزرگی انجام داده خدارو شکر به خاطر این همه آگاهی شاید هم به خاطر درختان گردو که اونجا پر بود نشانه اومد که برگرد اخه میگن که درخت گردو شب دی اوکسید کربون پس میده نمیدون هرچی بود که من رو با کلی چیز تازه آشنا کرد و تجربه جدید کلی حالم خوب هست و خدارو شکر میکنم
ممنون از شما که این کامنت رو خوندید
سلام بر رهروان راه نعمت های لایزال 😍❤
امروز که من این فایل پر از نکته های ناب رو دیدم و دیدم که استاد چه جوری میگفتن هر چیزی که شما میخواید رو به خدا بگید خدا سریع راه حل میگه بهتون منم تصمیم گرفتم همینقدر ساده با خدا حرف بزنم . با یکی از دوستان خوبم که اتفاقا با هم همفرکانس هستیم یکم بحثمون شده بود بعد من متوجه شده بودم که منم مقصرم به خدا گفتم خدایا من سختمه برم بهش پیام بدم سر بحثو باز کنم یه کاری کن خودش پیام بده منم خودم اون موضوع رو شروع میکنم . خلاصه اینو گفتم و یه حسی که بهم میگفت صد در صد پیام میده .
یه چندباری گوشیمو نگاه کردم دیدم خبری نیست گفتم ولش کن من باید رها کنم بالاخره من به خدا گفتم دیگه 😉، رهاش کردم رفتم مهمانی و کارامو انجام دادم و اینا ، بعد که برگشتم خونه گوشیمو چک کردم دیدم دوستم پیام داده و یه نسخه فرستاده میگه میتونی بخونیش ؟ همونجا خداروشکر کردم و هم خوشحال شدم که از قانون استفاده کردم و جواب دادنش رو به شخصه دیدم هم اینکه دوستیم درست شد دیگه😊
دوستان عزیز من تند تند نوشتم ولی خلاصه ی کلامم اینه که قانون جواب میده ، راحت با خدا حرف بزن از چیزای کوچیک تااااا بزرگ راحت دقیق و واضح 🥰😍🌼🌼
به نام خدای معجزه ها
یادگار 116
سلام استاد عزیزم و مریم قشنگم
سلام به همه همراهان این مسیر الهی
وای خدای من
این قایل قشنگ منو برد حداقل دو سال پیش
و چقدر خوشحالم که انسان فراموشکاره
و چقدر خوشحالم که اون روزها رو فراموش کردم و هیچی یادم نمیاد
خدایا هزاران بار شکرت
اولین بار که این فایل گوش دادم خدا میدونه تو چه شرایطی بودم
دقیقا نقطه عطف زندگیم
که همیشه و همه جا از اون نقطه عطف صحبت میکنم
من دقیقا با این فایل برای اولین بار کلمه توحید و توکل رو فهمیدم
منی که همه جای زندگیم فکر میکردم واقعا انسان معتقدی هستم اصلا چیزی به اسم توکل در وجود من معنی نشده بود
با شنیدن این فایل گفتم ببینم من کجای زندگیم توکل داشتم و چه نتیجه ای گرفتم
دیدم خدای من
تمام زندگیم من به سرعت برق زودتر از خدا دست به کار شدمو راه افتادم و تماما به خاطر شرک هایی که داشتم فقط دور خودم چرخیدم و چرخیدم و بعد از هر تلاش فولادی دوباره برگشتم سر نقطه اول
و چقدر با این قایل احساس حقارت کردم که منی که این همه نعمت الهی خدا بهم داده چرا هیچجا توکلی نداشتم
شاید به جرات میتونم بگم فایلی بود که منو تو این سایت قفلی کرد
خدایا هزاران بار شکرت
و هر کجای زندگیم ی ذره میزدم جاده خاکی
سریع این فایل رو پلی میکردم و ی ذره افکارمو توحیدی میکردم
و همیشه این فایل برای من اب روی اتیش بود
و گاها پیش می اومد چندین بار پشت سرم هم گوش میدادم
و وقتی استاد از ابراهیم و رسالتش حرف میزد انصافا حسودیم میشد میگفتم ببین دختر تو حتی سر سوزن این توکل رو نداری بعد هر روزم دنبال خواسته هات هستی که خدا اوکی کنه؟
تو اصلا چی رو به خدا سپردی که دنبال نتیجه ای؟
و مدت ها میگفتم خدایا هیچی نمیخوام فقط ی ذره ایمان بزار تو قلبم ی ذره توکل ی ذره باور توحیدی بزار تو قلبم که برای هر کاری من تماما رو خودم حساب نکنم و ی ذره هم باور داشته باشن جز من قدرت دیگه ای هم هست که میتونه قدمی برداره
اینکه من فقط به قدرت خودم متکی بودم به این معنا نبود که از پس همه چی برمیام. هر کاری که میشد انجام میدادم و هر کاری که نمیشد هم میگفت قسمت نیس و دیگه کاریش نمیشن کرد.
اما وقتی جرقه های ایمان و توحید تو وجود من زده شد کم کم یاد گرفتم باید خودمو بکشم کنار و بسپارم به ی قدرت محض دیگه
حالا اسمش هر چی بود مهم نبود
فقط مهم این بود که خدارو شکر کارهای سخت از رو دوش من برداشته میشد و من فقط مسئول حمل کارهای خیلی خیلی ساده بودم که به لطف الله وقتی تکامل طی شد دیدم خدایا حتی همون کارهای ساده رو هم من انجام نمیدم یکی دیگه هست
انگاری این وسط من فقط دارم نفس میکشم من فقط دارم عشق و حال میکنم انگاری ی رفیقی تو قلب و ذهن من هست که چنان بهش اعتماد پیدا کردم که من فقط میگم میخوام اونم میگه شد..
ی روزی به خودم اومدم دیدم حتی چه ساعتی از خونه بیرون بزنم رو هم اون میگه
من انگاری فقط داشتم تو ی باغ پر از گل و میوه پرسه میزدم و هرچی دوست داشتم میچیدم و تمام کارها رو یکی دیگه داره انجام میده
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
و الان لحظه هایی از زندگیم داره سپری میشه که فقط اون ایمان و توحید برام مهمه دیگه مابقیش خودش میاد و من هیچ تقلایی ندارم
خدارو با جان و دل ازت ممنونم