اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
پس شکیبایی کن که یقیناً وعده خدا حق است، و مبادا آنان که یقین ندارند تو را به ناشکیبایی و سبک سری وا دارند.
=====================================
🟣این قانون رو برای خودت وضع کن:
◀️من در هر حالتی،سعی میکنم احساساتم رو خوب نگه دارم.
🟣اونوقت میبینی که اتفاقات برمیگرده،اتفاقاتی که قرار بوده بد بشه،خوب میشه.
◀️نکته ی مهم :نتیجه ی این قانون در یک بازه زمانی به دست میاد.
🟣بنابراین ممکنه ما یادمون بره و فراموش کنیم که این اتفاق قرار بوده بد بشه ولی خوب شده،پس حتما یادداشت کن که بعدا بتونی با منطق؛ ذهنت رو در اتفاقات به ظاهر ناجالبی که میفته آروم نگه داری.
=====================================
سلام به استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی و نورانی من
سلام به استاد شایسته ی قشنگم،استاد پروانه ای من
سلام به دوستان و یاران غار حرا…
سلام و سلامتی و نور و عشق و رحمت و مودت الله مهربان از روشنی قلبم به قلب سلیمتون…
الهی که حال دلتون عالی باشه و دستاتون پر از نتایج و میوه های تضاد …
الهی صد هزار مرتبه شکر برای یک گشایش دوباره،یک فرصت دیگه برای صلات در سایت و نوشتن برای استاد ابراهیم نشانم…
استاد آیا همینقدر که ما دلتنگتون بودیم شما هم دلتون برای ما تنگ شده بود؟!آخه ما حداقل صدای شما رو داشتیم:)ولی شما صدا،تصویر،تلگراف های مارم نداشتید:)خلاصه 4 ساله در محراب پر از نور شما در حال دانش پژوهی در علم معرفت و خودشناسی و خداشناسی بودیم دیگه …حق یک دلتنگی کوچولو که داریم :)
مرسی :)همین لبخند شمارو میخواستم ببینم ،الهی صد هزار مرتبه شکر…
اینجا همه چیز عالیست استاد،آرام،رها،شاد،در آرامش،تلاش برای صبار شکور ماندن در عمل،تلاش برای کنترل ذهن و پلن ریختن برای اهداف جدید،تلاش برای نشون دادن ایمان در عمل …
صفحات دفتر از شکرگزاری پر شده،از دیدن نعمت ها،از دیدن هدایت ها از جاهایی که به عقل جن هم نمیرسه،از شمردن اتفاقات خوب،رزق های پربرکت و سرشار از مهر خدا…
خدا؟!خدا همه چیه…مثل نوره…مثل رنگ…خدا تویی،خدا افکارته،خدا یک حشره ست،خدا یک ستاره ست،خدا یک انرژی که همه چیز رو در برگرفته …خدا یک نظمه،خدا یک تعادله…نمیشه گفتش …نمیشه گفتش…
استاد شما باورتون میشه دیگه نه؟!قطعا شما فرکانس این جملات رو دریافت میکنید،یکی از همون شب های اول ،یکم کلافه شده بودم و شروع کردم به خوندن کتاب هری پاتر برای اینکه ذهنم رو از نگرانی های بیهوده رها کنم…
یکمی گذشت و از احساس سبکی سر و قلبم فهمیدم که از دست همزات شیطان فرار کردم و حالا میتونم در جهت مثبت حرکت کنم…
استاد شما بهم یاد دادید که خداوند در هر لحظه بهتون پاسخ میده…و اگر کسی ایمان داشته باشه حتما دریافت میکنه …
همون موقع از اتاقم اومدم بیرون،دیدم از تلویزیون داره یک فیلمی پخش میشه ،یک ماشینی داره از یک جاده ای حرکت میکنه و یک درخت گنده میفته وسط جاده و راه رو میبنده…
راننده شروع میکنه به غر غر کردن و حاج آقای کناری بهش میگه:این یک حکمتی داره!!!این الکی نیفتاده اینجا !!!حتما ما باید اینجا معطل میشدیم!!!!یک آیه توی قرآن هست که میگه : وَعَسَىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ۖ
هدایت ازین واضح تر استاد؟! دیگه کار من شد هر روز به جلسه 4 قدم 5 گوش دادن و هر بار غرق شدن در جملات فرکانسی شما توی جلسه ای که شخص شما فرمودید که خود من احتیاج دارم این فایل رو روزی صدبار گوشش کنم…
استاد شما بهم یاد دادید وقتی اوضاع ناجالب شد،برای خودت هدف انتخاب کن و ذهنت رو مشغول کن و نزار پرت بچرخه…
منم به خدا گفتم خدایا یک ایده ای به من بده که بتونم خودمو بیشتر مشغول نگه دارم…یک ایده ی جدید در کنار تموم پروژه های قبلی که داشتم…
پاسخ اومد یادته بهت گفته بودم تموم تمرکزت رو بزار روی سوره ی آل عمران که بتونی تسلیم تر باشی،حالا بشین آیه های رو حفظ کن…
واقعا ازین شیرین تر برای من نمیشد…
شروع کردم به حفظ کردن اون آیه های پر از نور …و این قلب من هر بار پر از عشق خدا میشد …
دوروزی گذشته بود و هنوز به صفحه سوم هم نرسیده بودم که رفیق نازنینم بهم زنگ زد و بدون اینکه از جایی خبر داشته باشه برام پیغام آورد:
تو خوابم ،تو رو کنار استاد دیدم سعیده …استاد داشت درمورد سپاسگزاری و سوره ی آل عمران صحبت میکرد…
میبینید استاد؟!میبینید چه خدای قشنگ و ناز و دلبری به من نشون دادید؟!میبینید چقدر مهربونه؟!چقدر نازه ؟!چقدر دلبره؟!چقدر ماهه؟!
استاد خدا نگو…عسل بگو…
به قول شاعر که میگه :شیرین تر ازین نیست…شیرین تر ازین یار …راهو به دلم بست…چشم های همین یار …دلبر دلمو برد تا هرجا دلش خواست…این دلبر شیرین…شیرین تر ازیناست…
استاد شما توی این فایل یک تمرین دادید که بیایم درمورد اتفاقات به ظاهر ناجالبی که آخرش ختم به خیر شد بنویسیم،من از قبل برای این تمرین که توی جلسه ١قدم ١ ازمون خواسته بودید یک دفتر خوشگل رنگی آماده کرده بودم و توش نوشته بودم دفتر الخیر فی ما وقع…
نکته ی خیلی مهمی که شما توی این فایل گوشزد کردید،بازه ی زمانیه.
این موضوع رو من خیلی به خودم از قبل میگفتم و برای خودم مثال های قبلی رو میآورم مخصوصا مثال اورژانس کودکان …
گفتم ببین سعیده تو اول آذرماه ١4٠٢ رفتی تو میدان اجرای توحید در عمل!
کِی خدا بهت گفت تو از امتحانت سربلند بیرون اومدی و ازینجا بپر؟!
آخربهمن ١4٠٢،یعنی ٣ ماه بعد …
اولین کمک اصلی کی بهت رسید ؟!
اول فروردین 1403 که خدا فاطمه جان رو آورد توی زندگیم.
دومین کمک اصلی کی بهت رسید ؟!
حدود ٢٠ روز بعد بهم الهام شد که برم کیش.
وقتی رفتی کیش کی هدایت رو دریافت کردی؟!
٣ روز بعد از خواب مادربزرگ فاطمه جان
کی فهمیدی آقای محمودیان بهش الهام شده که برات کار پیدا کنه ؟!
حدود یک هفته ی بعد!
کی تو قراردادت رو با اون مدیرعامل شگفت انگیز بستی و رفتی سر یک کار رویایی ؟!
١٢ اردیبهشت ١4٠٣ …
پس،حالا که به ظاهر اوضاع ناجالبه ،اما تموم نشونه ها هم بهت میگه فارغ ازینکه الان چقدر در ناز و نعمت و فراوانی و آسانی و آرامش هستی،قراره یک اتفاق فوق العاده برات بیفته …
پس با ایمان و احساس خوب ادامه بده و اجازه بده خداوند مثل دفعات قبل در سکوت ،جزئیات معجزه رو برات خلق کنه…
به قول شما در جلسه ٣ قدم٧:
وقتی من میشینم روی دوش خدا…دیگه هی نباید بزنم پس سرش که اینوری نرو…اونوری برو …
من میپذیریم که اون میدونه کجا باید بره ،پس من ازون بالا از زندگیم و مناظری که میبینم لذت میبرم :)
یعنی استاد من با شنیدن این مثال های شما،از ته دلم میخندم و از روشنی قلبم مثل استاد شایسته زمزمه میکنم :این مرد بی نظیره،این مرد بی نظیره ،این مرد بی نظیره…
خلاصه که استاد مثل همیشه دوستون دارم از روشنی قلبم…
خیلی زیاد موضوع توی ذهنم بود که براتون بنویسم ولی فعلا قلبم تا همینجا گشایش داشت…انشالله در فرصت های بعدی و صلات های نورانی تر …
برکت و رحمت و انرژی خداوند هزاران برابر توی زندگی و هرسعی و تلاشی که داری انجام میدی در مسیر توحید و قطعا که خداوند هزاران برابر از لطف و مهربانی اش می اَفزاید،
واقعا مبارکت باشه تمرکز کردنت روی قرآن و مطالعه عمیق آیات قرآنی واقعا لذت میبرم واقعا یاد میگیرم و الگوی من هستی،
البته خودمم هم دوباره شروع کردم و مطالعه قران رو گذاشتم جزء اصل و اساس زندگیم و این سایت و کامنتهای بینظیر و مقدس شما هم خیلی زیاد بهم کمک خواهد کرد برای درک بهتر آیات مقدس قرآن انشالله،
مخصوصا با نزدیک شدن به ماه رمضان و من به خودم قول دادم خیلی با تمرکز مطالعه کنم در این ماهِ فوق العاده و پربرکت….
و باز هم تبریک میگم بهت سعیده عزیزم چون زندگی ات سراسر آمیخته با توحید و قرآن و یکتا پرستیست….
الحمدلله رب العالمین.
تنت سلامت باشه عزیزم زندگیت پر از عشق برکت حس خوب امید آرزو و هرلحظه هدایت و معجزه های پروردگار….
سپاس خدایی که مرا دوست دارد درحالی که از من بی نیاز است …
سپاس خدایی را که خودش را به ما هدیه داد
سپاس خدایی را که همیشه با ما مهربان بود.
سلام سعیده عزیزم حدیث هستم…امیدوارم حالت عااااالی باشه و قلبت پر از نور …من هرچی گشتم کامنتتو ندیدم پس به سعیده دوستت گفتم بهت سلام منو برسونه…ولی بقول شاعر گشتموگشتمو دیدم باز دوباره کامنتی پرنور از سعیده…..سعیده برف اومد قشنگ برف اومده سپید برف اومده بهااااار اونم وسط زمستون سعیده جون سبزه نارنجی که کاشتم تقدیم به تو که انقد خوبی و حرفای قشنگ میزنی و اشک منو درمیاری…ایده دفتر الخیر فی ما وقع عالیه منم اجراییش میکنم…در پناه خدا باشی دختر خوب و زرنگ..دوستت دارم…به فاطمه سلام برسون بگو خیلی دوسش دارم …
سلام و هزاران تحیت الهی تقدیم به استاد عزیزم که حسابی دلم براتون بال بال میزد تا بتونم برگردم به سایت. الهی شکر که دسترسیم باز شد.
خانم شایسته نازنینم سلام و بوس و بغل فراوان. دلم لک زده واسه دیدنتون.
دوستان عزیز همکلاسی سلام. خدا به زندگیتون نور و برکت بیشتر عطا کنه.
استاد دیر اومدم ولی با دست پر. با نتیجه!
در این مدت که ظاهراً دسترسی به سایت بسته بود من یکی از اون شاگردای خوبتون بودم که برای خودم برنامه چیدم و سعی کردم با راه و روش صحیح شما بندگی خداوند رحمانم رو به جا بیارم.
خداوند هم شاهکار کرد.
یعنی به خوابم هم نمی دیدم که به این سرعت نتیجه ملموس از راه برسه.
اول دوره احساس لیاقت رو برای بار دوم تموم کردم. با تعهد، با تمرینهایی که همچنان در روتین روزمره ام ادامه داره،
دوم شروع کردم به دوره زندگی ساز روانشناسی ثروت 1.
حدود 3 هفته فقط جلسه 1 و 2 رو گوش دادم و تمرین نوشتم.
ناگهان حس کردم چیزی در درونم داره هولم میده به جلو و میگه برو چند جا خونه ببین.
خونه ما 2 خواب 85 متریه،
هی گفت تو برو خونه ببین کارت نباشه،
یک احساس شعف و هیجان مثبتی مثل یک نور طلایی منو در بر گرفته بود که خارج از زمان و مکان و میزان پس انداز و حتی فارغ از قیمتهای بازار، جدا از بدنهی ملتهب جامعهای که معلوم نیست به کدوم سمت دل سپردن و منتظر چه اتفاقاتی هستند،
فقط قویاً می شنیدم که می گفت: الان وقتشه، اعتماد کن و برو دنبال خونه 3 خوابه
به همسرم هم که گفتم بدون هیچ مقاومتی قبول کرد.
آخه از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ابراهیم جان هم به میل و خواست خودش و البته زودتر از من شروع کرده به کار کردن روی روانشناسی ثروت 1 و به شدت ذهنش در این حیطه فعال و کنجکاو شده، فکر میکنه، تحلیل میکنه، با من درباره اش حرف میزنه،
همون کسی که سالهای اول به شدت مخالف شما و صحبتهاتون بود!
این هم از معجزات عمل به آموزههای شما در این سالها بوده.
ما همینجوری خوش خوشان رفتیم دو سه تا بنگاه سر زدیم و الکی الکی بازدید گرفتیم و روز دوم یکی از خونه ها به شدت به قلبمون نشست. از همون پارکینگش عاشقش شدیم.
به طرز عجیبی قیمتش مناسبتر از همه جا و لوکیشن و ساخت و تر و تمیزیش هم بهتر از همه خونه هایی بود که دیده بودیم.
استاد جان اگر بخوام دونه دونه معجزه ها رو بگم باید بشینم روبروتون یه صبح تا شب تعریف کنم، مجبورم خلاصه بنویسم.
به یک هفته نرسید که ما با فروختن خونه خودمون و فروش طلا و دلاری که برای چنین روزی ذخیره کرده بودیم صاحب یک خونه 3 خوابه 142 متری بسیار تمیز و شیک در بهترین لوکیشن و پهنترین خیابون منطقه مون شدیم که غرق در نوره. هم نور خورشید و هم نور ایمانی که ما رو در دل شرایط بحرانی مملکت هدایت کرد به خرید خونه.
1-استاد ما خونه خودمون رو به بالاترین قیمتی که می تونست در این روزها برسه فروختیم، با رشدی بیشتر از مناطق دیگه (چون خونه های متراژ پایین خواهان بیشتری داشتن و نرخ رشدشون بیشتر از متراژ بالاها بود)
2- خونه ای که خریدیم رو متری چند تومن ارزونتر از عرف بازار گرفتیم واقعا نمی دونم چرا. شاید چون خدا هدایتمون که که در این زمان از این خانواده خوب بخریم که الان پول فوری لازم داشتن.
3- الان که داریم طلا و دلارمون رو می فروشیم ساعتی قیمتشون داره بالا میره و هر زمان بفروشیم ضرر نکردیم. تازه ممکنه اگر توافق یا جنگ بشه قیمتشون سقوط کنه، پس احتمالا ما داریم در بالاترین قیمت می فروشیم.
4- خانم فروشنده مون پرده پذیراییش رو به چه عظمت و شیکی و زیبایی برام نگه داشته که خودش ده ها میلیون تومن ارزش مادی داره.
5- معامله های فروش خونه خودمون و خرید خونه جدید به راحت ترین شکل با بهترین فروشنده و خریدار و مشاور املاک صورت گرفت. بدون هیچ چونه اضافی و استرس و اذیتی.
6- و از همه مهمتر ایمان من و همسرم در این پروسه به هدایتهای همواره خداوند و سیستم پاسخگویی بی نقصش هزار برابر بیشتر شد.
استاد در این یک هفته مدام در حال گفتگوی مستقیم با خود خدا بودم و با نهایت احساس خوب صداش رو واضح می شنیدم.
باهام حرف میزد و در روزهایی که مناظر نتیجه بودم بهم امیدواری و انگیزه میداد.
حتی یه جایی که نزدیک بود دچار ضعف بشم و ذهنم می خواست نجوا کنه بهم گفت: به نتیجه وابسته نباش. یا این خونه رو بهت میدم یا بزودی از این بهترشو بهت میدم. نگران چی هستی؟ خدایی که در این زمانِ به ظاهر ملتهب و ناپایدار جامعه هدایتت کرد و شعله خونه خریدن رو در دلت روشن کرد خودش هم بهترین خونه رو برات جور میکنه، پولشم جور میکنه.
استاد روز اولی که رفتیم خونه نگاه کردیم اصلا دقیق نمی دونستیم چقدر پول داریم. دل من می گفت اصلا نشمر چون فکر میکنی فقط همینو داری و قدمهات سست میشن.
ما وقتی خونه رو انتخاب کردیم تازه شمردیم ببینیم چقدر سرمایه داریم.
و با کمال تعجب دیدیم نیازی به فروختن همه سرمایه نیست.
الان به لطف خدا هنوز کلی طلا دارم که نیازی به فروشش نیست.
نه وام، نه قرض، نه هیچی. با پس اندازی که ماه هاست اضافه اش نکرده بودیم. از پارسال تا حالا همینها رو داشتیم ولی الان هدایت شدیم به خرید.
اینها همه پلن خدا بوده که در زمان درستش محقق شده.
زمانی که من آمادگی عمل به الهاماتم رو پیدا کردم و در مدار دریافت نعمت قرار گرفتم.
شاید بعضی از دوستان کامنت منو بخونن و تعجب کنن چطور با 2 جلسه گوش دادن روانشناسی ثروت این نتیجه خلق شده، یا من یک ابرمغز دارم یا چه ایمان ابراهیمی در من شکل گرفته یهویی.
نه استاد، شما می دونید که هیچ چیزی یهویی رخ نمیده. همونطور که ابراهیم یک شبه ابراهیم خلیل الله نشد.
این تکامل از سالهای دور شروع شد. با کتاب «از دولت عشق» و اون نامه های عاشقانه ای که برای خدا می نوشتم.
بعد نتیجه اش شد ازدواج موفقم با ابراهیم جان.
بعد از یک سال با شما آشنا شدم و با دوره مقدس 12 قدم الفبای قوانین رو یاد گرفتم.
دوره شیوه حل مسائل زندگی کمکم کرد کمالگراییم رو تشخیص بدم و بهبودگرایی رو جایگزینش کنم.
با دوره احساس لیاقت این احساس ارزشمندی در من تقویت شد که خودم رو لایق دریافت هدایتها و نعمتهای بیشتری بدونم. باور کنم که سهم من از این دنیا خیلی بیشتر از اینه که الان دارم.
دوره مبارک همجهت با جریان خداوند روح منو بیدارتر کرد. قلبمو جلا داد و خدا رو شریک لحظههای بیشتری از زندگیم کرد.
باور کنید دیروز که داشتم مراقبه جلسه 9 رو گوش میدادم تک تک جملاتش انگار برای من و این روزهای من بود. معناش حالا دیگه مجسم و عینی شده بود. من اون مراقبه رو الان دارم زندگی می کنم.
اونجا که می گفت :نعمتها همین حالا در راهند، تو لایق آن هستی و خداوند با لبخند آن را به تو خواهد داد.
درهایی برای تو باز می شوند که تا کنون نمی دانستی وجود دارند، و نعمتها به سادگی، باز هم می گویم به سادگی وارد زندگی ات می شوند.
کار تو تنها اعتماد کردن و با شادی منتظر ماندن است.
تو همین روزهایی که منتظر نتیجه بودم خداوند از طریق بنده نازنینش سعیده جان شهریاری یک روز بهم گفت : چون خدا رحمتی را برای مردم بگشاید، بازدارندهای برای آن نیست، و چون باز دارد، بعد از او فرستنده ای برایش وجود ندارد، و او توانای شکست ناپذیر و حکیم است.
نور ایمان در دلم روشنتر شد و تایید کردم که وعدهی خداوند حقه و خداوند هرگز از وعدهاش برنمیگرده.
دقیقا 15 روز پیش بود که بسته پستی شامل ماگ هایی که هانیه شهیدیان عزیزم رفیق موحد نازنینم، از بچه های خوب سایت برام درست کرده بود رسید به دستم. وقتی زنگ زدم ازش تشکر کنم بهش گفتم کارتن و پلاستیک حبابدار ماگها رو دور نمی اندازم چون حس می کنم به زودی قراره جابجا بشم و نیازشون خواهم داشت. اون موقع به خداوندی خدا هیییییییچ خبری از خرید خونه نبود و هنوز هیچ تصمیمی نداشتم. اما دلم گواهی می داد که به راحتی به زودی اتفاق میفته.
استاد خدا شاهده وقتی قلبم گفت برو دنبال خونه اصلا خبر نداشتیم که اوضاع بازار چطوره. وقتی رفتیم تازه دیدیم چه هول و ولایی افتاده بین مردم واسه خرید و فروش ملک.
ولی اصلا کوچکترین ترس و عجله ای در من شکل نگرفت. تصمیمم از روی اجبار یا ترس یا طمع نبود، فقط عشق و ایمان پشتش بود.
هرجا می شنیدم که مردم شکایت می کردن و از اوضاع اقتصادی غر میزدن، این آیه ها یادم می اومد و تو دلم تکرارش می کردم:
خداوند وسعت دهنده است، دستش بسته نیست بلکه دستانش کاملا بازه و هرکس در مشیت رحمت و نعمت قرار بگیره لاجرم از نعمتها برخوردار میشه.
بنابراین من وقتی به روانشناسی ثروت 1 پا گذاشتم خیلی از زنجیرهای مقاومت ذهنیم شکسته شده بوده از قبل.
من فقط تلاش کردم لامپ کوچولوی مومنتوم مثبتم رو حفظ کنم و خداوند بود که چلچراغ روشن کرد.
جالبه دیشب که قرارداد قطعی امضا شد و بیعانه پرداخت شد همسرم بهم گفت اگر به عقل و منطق من بود هرگز این کار رو حداقل در این شرایط مملکت انجام نمی دادم، ولی من فقط به قلب تو اعتماد کردم و رفتم جلو.
منم گفتم : من هم به خدا اعتماد کردم، من از خودم چیزی ندارم و فقط جریان هدایت رو جدی گرفتم و روش پافشاری کردم، بدون ترس و رها از نتیجه…
حالا من و همسرم منطقی داریم که تزلزل ناپذیره و این مثال تا ابد برامون سرمنشأ امید و ایمان و توحیده.
همون خدایی که درختان رو در زمستان جوری بی برگ و بار میکنه که گویی هرگز هیچ برگی نداشتن، در بهار زیباترین شکوفه ها و در تابستان لطیفترین برگها و شیرینترین میوه ها رو ثمر میده.
قلب بزرگت رو می بوسم که پر از شاپرکهایی شده که عاشقانه بال بال میزنن و هیجان الهی رو در وجودت زنده نگه میدارن.
فاطمه جانم تو دیگه فرمولها رو می دونی:
احساس ارزشمندی،
توحید عملی،
تجسم خلاق،
رهایی از نتیجه،
رهایی از چگونگی،
داشتن حس خوب و کنترل نجواهای مخرب ذهن،
عمل به الهامات…
مجموعهی اینها میشه بُرد.
ای کاش که بتونیم زمانهای زیادتری اینجوری عمل کنیم. با پشتکار، با حفظ مومنتوم مثبت.
وجودت در کنارم طلاست و همیشه ازت انرژی پاک الهی دریافت می کنم. حرفات دونه دونه مطابق با قوانین و انرژی قلبت دست هدایتگر خدای عزیزمه.
ممنونم که به یادم آوردی اون مکالمه رو. تو درست گفتی ولی من اون موقع اصلا فکرشم نمی کردم که به این زودی از روانشناسی ثروت نتیجه مالی بگیرم.
در مخیله ام نمی گنجید ولی اعتماد کردم.
گفتم وقتی سه بار امتحان کردم ویدیوی چکاپ فرکانسی بفرستم و ظاهراً هیچ مشکلی وجود نداره اما معلوم نیست به چه دلیلی ارسال نمیشه، حتما حکمتی داره و باید صبر کنم.
اما فکرش رو نمی کردم که انقدر زود نتیجه رخ بده.
این هم معجزهی خداونده.
ازت بی نهایت ممنونم و قدر دل نازنینت رو با قلبم می دونم.
یه عالنه عسل زد..دقیقا 5 کیلو بود اونم عسل محلی…یفردی اومد خونمون تعجب کرده بود..
الله اکبر…
عسل جایی میره که منطقه خوب براش باشه…
و اون لطف خدا بود..اینقدر معجزات زندگیم زیاد بود که من فقط گریه میکردم بخاطر مهربانی خداوند..شبانه روز توی کوه مثل دیوانه ها سرگردان اینهمه عشق الهی بودم..
الانم دست کمی ندارم…
میخام بگم همون عسل الهیم به جونم رسید و منو از یه مریضیه سرماخوردگی شدید نجات داد…
سعیده جان…ما همیشه باید بیاد بیاریییم…واقعا کل داستان همینه…که ما وقتی بخداوند نزدیک میشیم و باورامونو میسازیم زمین و اسمان به ما روزی میده..
گاهی وقتا اینقدر اسمون رو نزدیک میبینم که دوستدارم تو دستش بگیرم….
بازم در نهایت بهت تبریک میگیم اینهمه خوشبختی و زندگی بهشت رو…
راسی منم دوستدارم از اون ماگها بخرم..واقعا کار دوستمون زیباست…
در پناه خداوند بزرگ میسپارمت..ممنونم بابت نوشتن مراقبه استاد عزیزمون….
یه خبر خیلی عالی اینکه گلهای نرگس گلدونم دراومدن و عطر بهشتیشون فضای تراسمو پر کرده.
خیلی برای پیشرفت شغلیت در تولید دستکشهای مختلف و زیبا خوشحالم.
این نتیجه استمرار و پشتکاره.
از اون بیشتر برای توجهت به نکات مثبت و زیباییهای زندگیت خوشحالم. این تمرکز بر پیچکهای پشت اتاقت، این سپاسگزاریت برای تک تک اتفاقات مثبت زندگیت یک دنیا ارزش داره و همینه که نتایج چشمگیرت رو خلق میکنه.
بهت تبریک میگم.
ازت متشکرم برای نگاه قشنگت و برای شما هم آرزوی نعمت و برکت بیشتر و بیشتر دارم.
خدایا پروردگارا ازت سپاسگزارم که بار دیگر قلم را بر دستانم نهادی تا بنویسم.
این بار از تو و تجلی تو در شکوفه های بهاری بنویسم. درست آنجا که فکر میکنی زمستان آمده که دیگر نرود. همانجا که تصور دیدن خورشید از پس ابرهای ضخیم غیر ممکن به نظر میرسد اینجاست که تو خودنمایی میکنی، امید را در دلمان زنده میکنی و با غنچه های هنوز باز نشده، امید بهار و خورشید را میدهی.
یادآوری میکنی که نترس، امید داشته باش، نفس بکش و طاقت بیار که تا درخشش خورشید در پهنه ی آسمان چیزی نماندهاست.
چقدر دوست دارم تا پای تماشای درخت کنار خانه مان بنشیم یا محو باز شدن شکوفه های ارکیده ی خانه مان شوم که دیدنشان برایم یادآوری عشقی است که آن را هم از تو هدیه گرفتم.
همین که محو دیدن شکوفه های بهاری میشوم، غرق در تعداد آنها میگردم و ذهنم در جا فراوانی را بهم خاطر نشان میکند ولی روحم دوست دارد پرواز کند به آینده و به من یادآوری کند که هر کدام از این شکوفه ها توانایی تبدیل شدن به یک میوه ی مستقل و خوشمزه را دارند و هر میوه آبستن چندین هسته است که باز هم هر هسته به راحتی توانایی تبدیل شدن به همچین درختی، دادن چنین شکوفه هایی را دارد و من اگر دستم فکر و خیالم را نگیرم همچنان در آینده و در چرخه درخت ومیوه و شکوفه فراوانی را زمزمه میکند.
خدایا، چقدر عظمت تو بزرگ است، باور کن بزرگ هم کلمه ی مناسبی نیست، جهان شمول را بگویم او نیز کم می آورد.
توکه خودت سر منشا همه چیز هستی بگو برای توصیف عظمتت چه کلمه ای مناسب است؟
خارقالعاده
جادویی
بیانتها
فراگیر
غیرقابلتوصیف
یونیک
.
.
.
باور کن تمام این ها هست و هیچ کدام نیست.
تو خالقی هستی عظیم که فقط قدرت نماییات در یک شکوفهی بهاری، به تنهایی توانایی دیوانه کردن مرا دارد.
توانایی این را دارد که در وصف خلقت معجزهوار شکوفه های بهاری، ساعت ها بنویسم و بنویسم.
خدای من
خدای زیبای من
خدای شکوفه های بهاری
از تو برای بزرگی و جواد وجبروتت تا بی نهایت سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم
مرا، اهل مرا، زندگی مرا دچار فراوانی و زیبایی و دلانگیزی شکوفه های بهاری ات بکن.
خانم سلیمی جان جانانم، مادر نورانی سایت سلام و صد درود الهی تقدیم به شما.
هزاران هزارتا متشکرم از مهر و محبتتون
شما همیشه به من لطف داشتید.
بله درسته این همون خبریه که وعدهاش رو داده بودم. و منتظر نتیجه نهایی بودم.
به لطف و فضل بیانتهای خدا انجام شد.
هرچند از لحظهی اولی که ندای آرام و مطمئن پروردگارم رو شنیدم که میگفت برو دنبال خونه بگرد، این آیه دائم تو ذهنم خودنمایی میکرد: قال قد اوتیت سؤلک یا موسی. خدا جانم داشت واضح بهم میگفت که خواستهی تو در جعان فرکانسی همین الان انجام شده است، فقط هنوز در دنیای فیزیکی تو نمیتونی ببینیش و به زودی محقق خواهد شد.
نیازی نبود زیاد صبر کنم، همش یک هفته طول کشید و خداوند باز هم منت سرم گذاشت و از خزانهی بی انتهای نعمتهاش سیرم کرد.
احساس میکنم این کامنت نتیجه ی کار کردن من تو اینمدت قطعی اینترنت برای من بود
میدونید چرا ؟؟؟؟
من خیلی خیلی بی نهایت از کامنت شما از اتفاقات بی نظیری ک شما شاهدش بودین لذت بردم اونقدر لذت بردم ک احساس کردم برای خودم رخ داده احساس کردم خودم خونه سه خوابه خریدم خودم شرایط خوبی را دارم تجربه میکنم
چون منم دارم اینروزها با خداوند عشق بازی میکنم و از خونه ی سه خوابه ی نوسازم براش مینویسم و با کامنت شما امروز اینچنین واضح و جذاب جوابمو داد
عزیز دلم سعیده جانم نووووووش جونت گوارای وجودت نتیجه ی کار کردنت را حتی تو روزایی ک همه شاکی و گله مندن گرفتی نوووووش جونت عشق بازی با خداوند و هدایت های خداوند ….
قطعا و حتما ک برای شما شد براحتی و بصورت طبیعی برای من و خیلیا هم میشه ….حتما میشه چون جهان خداوند بی نهایت ثروتمنده بی نهایت راه وجود داره که خداوند منو به خواسته هام برسونه از جاییکه فکرشو نمیکنم ثروت میده …
عزیز دلم از عمق وجودم تبریک میگم مبارک شما و آقا ابراهیم و دو دسته گل عزیزتون باشه ….
انشاالله به همه ی اهداف و آرزوهاتون به آسانی حتی آسانتر از این هدفتون برسید ….الهی این خونه براتون پر باشه از نور، پر باشه از برکت، پر باشه از ثروت، پر باشه از انرژی مثبت و حال خوبِ دائمی ،پر باشه از آرامش و حضور خداوند
همه ما حلقه های یک زنجیر هستیم وقتی در یک جهت با یک هدف حرکت می کنیم.
هم جهت با جریان خداوند برای رشد شخصیتی و هماهنگی ذهن با روح.
وقتی هدف این باشه خود خداوند پلنها رو طوری می چینه که در زمان درست در مکان درست باشیم و حرفهای درست رو بشنویم، با آدمهای درست ملاقات کنیم و نتایج درست رو رقم بزنیم.
من تازه دارم اون جنس از خشوع و فروتنی استاد رو درک می کنم که همیشه میگن من کاری نکردم، فقط سپردم به خدا و کردیتش رو به خدا میدم.
واقعا اینجا من کاری نکردم، فقط مقاومت ذهنی رو کنار گذاشتم و اجازه دادم خدا کارش رو بکنه.
و شاهکار کرد.
برای شما دوست عزیزم آسانی در امورتون و اعتمادی تزلزل ناپذیر به خداوند راستگو آرزو می کنم.
یه نکته ی خیلی مهم گفتی. اینکه درسته که نمی دیدیش ولی به رخ دادنش ایمان داشتی.
دقیقا همینطوره.
الان که این انفاق خلق شد یادم میاد که در این ماه اخیر چقدر با حس خوب تکرار می کردم که اتفاق خوبی در راهه.
می گفتم: حس می کنم زندگیم نیاز به یه تغییر و جهش داره.
دوستم به یادم آورد که کمتر از یک ماه پیش این حرف رو زدم.
یادم میاد که جملات مراقبه های همجهت با جریان خداوند رو تکرار می کردم و می گفتم : اگرچه هنوز به ظاهر چیزی رخ نداده ولی این کشتی داره حرکت میکنه چون باد موافق داره میاد و من ایمان دارم که به راحتی رخ میده.
بعدش هم نشستیم با همسرم اتفاقاتی رو مرور کردیم که جز معجزهی خدا چیزی نبود، معجزهای مثل تولد دخترم در روز از دنیا رفتن مادرم، نجات معجزهوارش از مرگ در چهل روزگی و خرید خونه قبلیمون.
همیشه خداوند بوده و دست یاریگرش به کمکمون اومده.
پس عجیب نیست که از این به بعد هم برامون شاهکار کنه.
حدیث هستم..دمت گرم دختر.الهی شکر بابت خونه جدید و عالی که خریدین.لذت بردم از کامنت قشنگ و هدایت های قشنگترت…انقد خوشحال شدم که انگار خودم خونه خریدم…احسنت به تو و احساس پاکت احسنت به کنترل ذهنت…چقدر این کامنتت برام الهام بخشه …ذخیره کردم و حتما بارها و بارها میخونم وسعی میکنم مثل شما عمل کنم به الهاماتم و در وهله اول عمل کنم به دوره های استاد..منم دیروز و پریروز اتفاقا مراقبه 9 رو گوش میدادم درواقع نوشتمش اونم با خط خوب نه مثل بقیه وقتا که همش عجله داشتم و خرچنگ قورباغه مینوشتم.این دو هفته برا منم عالی بود اولینش آرامش قلب و روحم بود…و بعد هم کلی نعمت و برکت و همزمانی برام اتفاق افتاد که ایمان منو قویتر کرد...خدایا من به هر خیری از تو برسه فقیرم…خدایا منو آسون کن برای اسونیا…راستی برف اومده همه جا سفید شده…یکی از بهترین شادی های دنیا اینه صب بیدار بشی پرده رو بزنی کنار و ببینی واووو چقد برف اومده میشوره میبره هرچی حس ناخوبه…به سعیده شهریاری سلام برسون بگو دلم برا کامنتاش تنگ شده و خودش…قلبتون ،روحتون و زندگیتون به سپیدی بررررف…دوستتون دارم درپناه خدا باشید.
از اینکه وقت گذاشتید و خوندید و پاسخ دادید سپاسگزارم. این لطف و نعمت خداست که عزیزی مثل شما هدایت میشه به تجربه من و ازش الهام می گیره و نوری وارد زندگیش میشه که ایمانش رو قویتر میکنه.
سلام به سعیده عزیزم دختر پور از نور وزیبایی تبریک میگم خرید خونه جدیدتون رو انشاالله که در کنار همسر واون دوتا فرشته الهی تو خونه جدیدتون لبریز باشید از عشق سلامتی شادی خیروبرکت .نوروفراوانی.خواهر خوبم خیییلللی از این همه اعتماد وتوکل شما لذت بردم وتحسین کردم شما وزیبایهای افکارتون رو.واقعا وقتی بسپاری به خدا شاهکار میکنه.بازم مبارک باشه خونه خوشگلتون.یدالله فوق ایدیهم.
بی نهایت سپاسگزارم از نگاه زیبا و لطف قلب مهربانتون
وقتی صحبت از رحمت و فضل خداوند میشه معمولا آدم به مسائل مالی بیشتر فکر میکنه بعد ممکنه مواردی مثل رابطه خوب، سلامتی و آسانی در کارها به یادش میاد.
اما من در این اتفاق فضل خداوند رو هر روز به اشکال مختلف مشاهده کردم. زندگیش کردم.
من کوچکترین موارد مثبت و کلام مودبانه ای که می دیدم، به موقع فروختن و به موقع خریدن، همکلام تر شدن با خداوند و شنیدن صدای نرم و دلنشینش رو که می شنیدم، تاییدش می کردم و می گفتم هر خیری که به ما میرسه از لطف خداست و من قدرش رو می دونم.
خداوند به زندگی شما برکت و فراوانی عطا کنه و نور قلبتون رو مستدام نگه داره.
عزیزِ دل، خرید این خانهٔ توحیدیِ پر از نور و زیبایی را از صمیم قلب تبریک میگویم.
امیدوارم بهترین، آرامترین و زیباترین لحظات زندگیتان در این خانه رقم بخورد.
سعیده جان، امروز وقتی از خواب بیدار شدم، حسی شیرین در دلم بود؛
انگار اتفاق خوبی افتاده بود و قلبم شادی آرامی را تجربه میکرد.
ناخودآگاه گوشی را برداشتم، وارد سایت شدم
و به کامنت زیبای شما هدایت شدم…
و فهمیدم دلیل آن حسِ خوب چه بوده
چقدر زیبا قانون را فهمیدهاید
و زیباتر از آن، چقدر درست دارید قوانین را زندگی میکنید.
از دیدن این تعهد، این بلوغ و این نتایجِ نورانی
واقعاً لذت بردم و تحسین کردم.
خواندن کامنت شما مرا بسیار خوشحال کرد
و ایمانم را عمیقتر و محکمتر ساخت.
آیاتی که نوشتید، قلبم را باز کرد،
احساسم را عالی کرد
و نجواهای ذهن را بهوضوح آرامتر کرد .
چقدر شفاف و زیبا مسیر تکاملتان را توصیف کرده بودید
و همراهی همسرتان در این مسیر آگاهانه و توحیدی،
واقعاً دلنشین و الهامبخش است.
ممنون که سخاوتمندانه از نتایج از الهامات از درکتان از دوره ها کامنت گذاشتید و رسیدن به خواسته ها فارغ از هر شرایط بیرونی و فقط با ایمان و عمل به الهامات را برامون منطقی تر کردید
الهی شکر برای این نتایج
و الهی شکر برای دیدن تجلی قوانین الهی در زندگی شما
روزگاریست که لغزیدن در دام ناخواسته ها میتونه خیلی راحت باشه و آموزشهای استاد دقیقا سر همین بزنگاه ها خودنمایی میکنه و نجاتبخش اونهایی که عمیقا بهش ایمان آوردن میشه.
هیچ ادعایی ندارم که تونستم ذهنم رو کامل کنترل کنم و به دست نجواها و شنیده ها نسپرم.
اما اون نوری که از میان قلبم شعله ور شد و منو با خودش کشوند به سرزمین زیباییها، انقدر قوی بود که هرگونه مقاومت ذهنی رو در هم شکست.
خودش برید و خودش دوخت. من کاره ای نبودم، خدا شاهده من لبخندش رو حس کردم و در مقابل اون حس خوب فقط سکوت از دستم برمی اومد.
این حس خوبتون یک گنجه، بخدا که استاد درست میگه، راست میگه، همیشه درست می گفته و دست و دلبازانه هر آنچه کلید گنج خوشبختی بوده به ما معرفی کرده.
از خداوند سپاسگزارم.
از استاد سپاسگزارم.
از شما دوست عزیزم هم سپاسگزارم که مهر و محبت خالص قلبت رو برام فرستادی.
یه چیزی داخل پرانتز (سعیده من اسم هر کس رو میشنوم یا تصویرش رو میبینم یه ویژگی در موردش حس میکنم میدونی در مورد شما هر وقت اسمتون از ذهنم میگذره میگم عجب زن مقتدری )
آخخ که چقدر لذت بردم از خوندن معجزه ی زیبای زندگیت ، انگار میدیدم همه مثل تصویر از ذهنم میگذشت
دعا میکنم ثانیه به ثانیه ی زندگیت پر از لذت و عشق باشه
که اینقدر دلشادمون کردی با اتفاق زیبایی که برای خودت خلق کردی به لطف خدا
بابت ایمان قوی قلبیت خیلی خوشحالم
بابت خریدن خونه سه خوابه ی بزرگ که دیگه یه منطق قوی ایه برای ذهن هممون خیلیییی خوشحالمممم….
عزیزم تبریک میگم و از صمیم قلب دعا میکنم که اتفاقات زیباترتری از قبل تو خونه جدیدت رقم بخوره …
در حصار امن الهی اسوده خاطر باشی بانوی مقتدر (کسی که اگه یه چیزیُ بخواد به دست میاره تامام .)
چقدر لذت بردم از خوندن کامنتت. بی اندازه ازت سپاسگزارم. باور کن گل از گلم شکفت.
چه هدایتی دریافت کردم از تعبیری که در مورد من بکار بردی و اون کلمهی «مقتدر»
کسی که اگه یه چیزیُ بخواد به دست میاره تامام
با شنیدن کلمهی مقتدر این ویژگی شخصیتی تو رهنم میاد که کسی روی حرفش بمونه و چیزی تصمیمش رو عوض نکنه، یک مقدار هم چاشنی جدیت و خشونت داشته باشه.
اما من در خودم همچین ویژگی رو زیاد سراغ نداشتم و ذهنم پوزخندی زد و نپذیرفت که من مقتدرم،
ولی وقتی توضیح دادی کسی که وقتی چیزی رو بخواد به دستش میاره، دیدم این تعبیر قشنگتره و به شخصیت من نزدیکتره. دیگه ذهنم مقاومت نکرد و پذیرفت.
اقتدار به این معنا به نظرم از متوکل بودن و تسلیم هدایت الهی شدن میاد. هرچه در برابر خدا تسلیمتر مقتدرتر.
عالی بود، عاااالی!
ازت بی نهایت سپاسگزارم برای لطف و مهربونیت، نگاه قشنگت، و خداوند رو شاکرم که نوری شد در دستان من که رفقای موحدم هم ازش بهرهمند بشن و مسیرشون روشنتر بشه.
برات از خداوند عشق عمیق به خودش و ایمان و توکلی محکم و محکمتر آرزو می کنم.
سلام سعیده جان شاگرد زرنگ این دانشگاه بهشتی عزیزدلم خونه نو مبارک عزیزم نتیجه به این بزرگی واقعا بی نظیر انقدر تو دلم از خوندن کامنتت نور ایمان روشن شد که نگم من برام صبح موردی پیش اومد که نزدیک بود انجامشو بسپرم به بنده خدا و یهو گفتم اینجا باید ایمانتو نشون بدی و گفتم خدایا من از خودت میخوام همونجوری که حتی روحم خبر نداشت که این کار رو مدیرم داره در حقم انجام میده و تازه امروز خبردار شدم و از شدت هیجان و خوشحالی میخواستم جیغ بزنم و اینو فقط میتونم به تعهدم در نوشتن هر شب سپاسگزاری هام و ستاره قطبیم میتونم ربط بدم و تصمیم گرفتم برای اینکه ذهنمو کنترل کنم بیام کامنت بخونم عزیزم کامنتات همیشه برای من پر از اگاهی و همزمانی خدا از غیب برام اینو جور کرده از این به بعدشم جور میکنه خدایا هزاران بار شکرت بابت این همه نعمت و فراوانی بابت کامنت سعیده جون چقدر خوب که شما وهمسرتون با هم در این مسیر هستین من هم از خدا یه پارتنر میخوام که در این راه و مسیر باشه و بتونم باهاش در خصوص قانون صحبت کنم با هم رو دوره های استاد کار کنیم عزیزدلم بهترین ها رو برات تو این خونه توحیدی از خدای بخشنده می خوام
الهی صدهزار مرتبه شکر برای پیشنهاد خوبی که از مدیرتون دریافت کردی و اینکه خواستی که بجای بندهی خدا به خود خدا بسپری و هدایت شدی به خوندن کامنتی که این ایمان رو در دلت تقویت کنه.
بخدا همه چیز خودشه، همه ی رنگها خودشه، همه ی نورها تجلی خودشه، همهی نجواهای آرام و مطمئن درون قلبهای تسلیم صدای خودشه.
اون خودشه که بهت میگه برو جلو من هواتو دارم. شروع کن و کاری به هیچی نداشته باش.
بخدا قسم از صبح که بیدار شدم و باز هم همه چی رو به خودش سپردم تجسماتم منو برد به مهمانیهایی و دورهمیهای شادی که میتونم با فراغبال بیشتر و فضای بازتر توی خونهی جدیدم بگیرم.
باز هم به مبلمان و فرشهای جدیدی فکر کردم که اونجا رو پر کرده و داشتم همزمان سرویس بهداشتی رو با فرچه می شستم.
از سرویس که اومدم بیرون همسرم گفت نظرت چیه امروز بریم شهرفرش ببینیم چی داره؟
منم با کمال میل گفتم بریم!
به همین راحتی!
این روزها مدام دارم تکرار می کنم که: خدایی که منو با دست خالی فرستاد جلو و گفت برو خونه ببین و برام خونه خرید، همون خدا، همون خدا، همون خدا هم وسایل نو و بیشتر برای خونهام میخره.
این در حالیه که بعد از این اتفاقات اخیر مملکت کار همسرم که مرتبط با سفارتهاست باز هم تعطیل شده و ما یک ماهه که داریم مستقیم و بیواسطه از جیب خدا میخوریم.
اما با حال خوب، با اطمینان از اینکه نصرٌ من الله و فتحٌ قریب
برات از خداوند بهترینِ بهترینها رو آرزو می کنم و از لطف و محبتت بی نهایت سپاسگزارم.
راستی بابت تاخیر عذرخواهی می کنم، تو این مدت سایت وصل نمیشد. امروز برام باز شد.
دوست عزیزم توحیدی بودنت رو فقط میتونم تحسین کنم چقدر از تجسماتی که برای خونه نو و زیبات کردی لذت بردم
واقعا وقتی همه چیو به خودش میسپرم و رها و آزاد میرم به کارهام میرسم میبینم برام شاهکار می کنه خدا شما رو برای ما حفظ کنه واقعا کامنت هات پر از نور و ایمان هست
دوست توحیدی ممنون از کامنتی که برام نوشتی سپاسگزارم
خداروبی نهایت شکر بابت تک تک رزق و روزی های پرخیروبرکتِ زندگیه بهشتی ات عزیزجانم
مبارکا باشه به دل خوش و خلق خاطرات زیبا و دلچسب در کنار خانواده و دوستانِ عزیزت
چقدر لذّت بخشه توحیدی زندگی کردن و کارها را به کاردانِ عالم سپردن ، این قدر دقیق می چیند که حرفی نمی ماند جز شکرگزاری و جاری شدن اشک شوق و باورهایی که به زیبایی فضای ذهن و قلب و روحت را به گلستانی از عشق و آرامش و احساس عالی تبدیل می کند،
آنقدر ایمان در درونت شکوفاست که هر غیرممکنی برایت بدون هیچ پیش فرضی ممکن می شود
و در این مسیر زیبا ، در هر شرایطی ،با دل آرام و توکل و صبرو امید با عشق ادامه
می دهی و پاداش ها فرای تصوّراتت در زمان مناسب به خواست واراده خودش جاری
می شود
همچون رودی آن هم به واسطه فضای زیبای ذهنت و قلب و روحت به دریای فراوانی هایش وصل می شوی .
سعیده جانم هر لحظه در نور هدایت های زیبای الهی
شاد،سلامت، ثروتمند، سعادتمند، خوشبخت و موفق باشی و بدرخشی عزیزم ، عشق بهتون
همیشه از قلم شیوا و انرژی خالص پشت کلامت لذت میبرم و هروقت تجربیات قشنگت رو می خونم قلبم باز میشه.
ازت با تمام قلبم سپاسگزارم، چقدر زیبا دیدی و حست رو منتقل کردی. چقدر سخاوتمندانه پاکی و آرامش قلبت رو روی قلمت جاری کردی. خداوند به زندگیت و به عمرت برکت عطا کنه و در کنتر همسر عزیزت شاد و تندرست باشید.
من تازه دارم متوجه میشم که چقدر خدا رو نمیشناختم و ازش دور بودم، چقدر مشرک بودم و خودم رو تنها کرده بودم.
چقدر کارهام میتونست آسانتر و روانتر باشه و نبود.
حالا که کمی طعم آغوش پروردگار و برخورداری از نعمتهاش رو بیشتر از قبل درک کردم دلم نمیخواد حتی یک لحظه دور ازش بمونم.
هروقت سر موضوع کوچیکی عصبانی یا نگران میشم، به خودم میگم خجالت بکش، برگرد، برگرد به سمت خدایی که برات شاهکار کرد، آیا این موضوع ارزشش رو داره که در محضر این خدا احساست بد بشه؟
این نوع نگاه خیلی کمکم میکنه که کمی از زمین فاصله بگیرم و از دید بالاتری موضوع رو در نظر خودم کوچیک کنم تا یواش یواش حلش کنم.
گهگاهی که از دست بچه هام و ریخت و پاشهاشون کلافه میشم فقط به یاد میارم که چطور خداوند هماهنگ کرد که نوا جانم در روز 3 آبان به دنیا بیاد و معجزه ای کنه که بتونم موضوع از دنیا رفتن مادرم رو در همون روز 3 آبان هضم کنم.
بعد با خودم میگم فرض کن این بچه نبود، یا مشکلی داشت، آیا نمی گفتی ای کاش بود و خونه زندگیم رو با بازیهاش به هم می ریخت ولی در عوض من خوشحال بودم؟
پس سپاسگزار باش و اجازه بده بچه از زندگیش لذت ببره، خودت هم از لحظهات لذت ببر.
در مورد بقیه مسائل هم همینطور، هم با خدا هم صحبتتر شدم، هم تغییر زاویه دید به سمت مثبت نگری و سپاسگزاری برام راحتتر از قبل شده.
که این اسمش میشه مومنتوم مثبت، میشه آسان شدن برای آسانیها…
از استاد عزیزم اگر این کامنت رو میخونه بی نهایت تشکر می کنم و از خدا میخوام عمر نازنینشون رو لبریز از برکت و عشق و سلامتی و نعمت کنه و روزی رو برسونه که از نزدیک ببینمشون و با عشق از تاثیر آموزشهاشون بر زندگیم تعریف کنم.
تبریک میکم خرید خانه جدید تون رو انشالله هر روز بیشتر از قبل هدیه و نعمت های خداوند را دریافت کنید
خیلی خوشحال شدم که این خبر خوب با ما بچه های سایت در جریان گذاشتید واقعا آدم کیف میکند از این همه هدایت های خدای عزیز ما که همیشه همواره با تمام قدرت اش ما را در هرلحظه حمایت و هدایت میکند
وقتی آدم پناهنده آغوش پروردگار میشه پس او اینجوری مخاد سوپرایز کند
انشالله کلی از نعمت که خداوند در اختیار تان گذاشته لذت ببرید و آرزو دارم هر روز تان پر بشه از نعمت ها و برکت های خداوند …
سلام به آقا رضای گل برادر بزرگوارم. خدا حفظتون کنه.
از محبتتون بی نهایت سپاسگزارم و در پناه امن آغوشی می سپارمتون که همیشه دو دستش برای حمایت از بندگانش بازه.
ای کاش که بتونیم همیشه انتخاب کنیم که در مسیر رشد و زیبایی و نعمت و بهشت باشیم.
چقدر این کلامتون به دلم نشست: وقتی که آدم پناهنده آغوش خدا باشه خداوند میخواد که اونو سورپرایز کنه.
ما پناهی جز آغوشش نداریم، هر راهی جز خودش بیراهه است و به ناکجا آباد ختم میشه.
از الله بلندمرتبهام سپاسگزارم که دلیل دیگری برای تسلیم شدن و سپاسگزاری بهم داده، منطق دیگری برای اینکه ایمانم بهش قویتر بشه و یادم نره که هر چه دارم از اوست.
برای شما و همه ی دوستانم آرزوی تجربه هر چه بیشتر نعمتها و حال و هوای ناب سپاسگزاری رو دارم.
باز هم از تبریکاتتون متشکرم. خدا به شما نعمت بیشتر عطا کنه.
امیدوارم هر جایی که هستین حالتون عالیِ عالی باشه و در جریان رحمت بی انتهای خداوند، بهترین لحظات زندگیتون رو بگذرونید
خدارو صد هزار مرتبه شکر که بالاخره دسترسی ما به این سایت توحیدی باز شد و اتفاقاً همین اتفاق باعث شد یکسری از خواسته هام قوی تر بشه برای حرکت کردن به سمت آزادی بیشتر
چیزی که همیشه آرزوشو دارم
اینسری واقعاً احساس کردم توی کنترل ذهنم خیلی بهتر شدم، مخصوصاً اینکه من به شدت ورودی های ذهنمو کنترل کردم و خیلی خیلی کمک کننده بود به کنترل ذهنم
تمرکزم هم بیشتر روی گوش دادن به جلسات 1 تا 3 دوره بینطیر احساس لیاقت و انجام تمرینات این دوره بود که یکماهی میشه واردش شدم و بعدش کار خودمو که طبق ایده ای که خداوند الهام کرد انجام میدادم
حتی یک تغییرات مثبتی هم توی چیدمان وسایل خونمون داشتیم چون سال ها بود اصلاً هیچ تغییری توی چیدمان خونمون ایجاد نکرده بودیم در حالیکه توی یک روز تصمیم گرفتیم کل خونمون رو شروع کنیم به تمیزکاری و بعد ایده امد که حالا بیایید چیدمان وسایل خونه رو هم تغییر بدین و از وقتی این کارو کردیم واقعاً احساس خوبی بهمون دست داد
یکی دو روزی هم برف امد خیلی باحال بود، هر چند که من کلاً خواب بودم:)))
بابت همین دیگه نشد برم بیرون برف بازی
یکی از کارهای روزانه ام خوندن آیات قرآن هستش
توی 2-3تا آیه از قرآن به یک الگوی یکسانی رسیدم که خیلی حسمو خوب کرد
اونم در مورد حمایت خدا از کسانی مثل من هستش که بهش ایمان دارند
و پیش از تو پیامبرانی را بسوی قومشان فرستادیم؛ آنها با دلایل روشن به سراغ قوم خود رفتند و از مجرمان انتقام گرفتیم و یاری مؤمنان، همواره حقّی است بر عهده ما
توی آیه 12 سوره لیل هم گفته شده:
إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَىٰ
بی تردید هدایت کردن بر عهده ماست
اینا همه داره یه چیزی رو ثابت میکنه، اینکه خدایی که این جهان رو خلق کرده و داره مدیریتش میکنه بر خودش واجب کرده هدایت کردن، حمایت کردن و یاری کردن کسانی رو که بهش ایمان اوردن و به خداوند اعتماد دارند
منم تنها کسی که توی دنیا بهش اعتماد دارم دقیقاً خودِ خداست بیشتر از خودمو هر کسی
استاد عزیزم ازتون ممنونم که با آموزش هاتون به یه کسی مثل من قوانین درست زندگی کردن و توحیدی عمل کردن رو یاد دادین
سلام به نگاه پر از شور و عشق همگی دوستان و استاد های گلم
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که باز هم امکان حضور و استفاده برامون فراهم شد
خیلی فایل خوب و آگاهی بخشی بود
من در هر لحظه در هر دقیقه در هر ساعت شهادت میدهم که احساس خوبی که حاصل از یاد خدا باشه همه چیز رو متحول میکنه
یه تحولی که حتی اگه خودتون هم متوجه نباشید خود به خود در مسیر قرار میگیرید
مثل من الان که به روند کنترل احساس و ارتباطش با اتفاق هایی که برام رخ داده نگاه میکنم قلبم به تپش می افته و با شدت بیشتری داره تاپ تاپ میکنه
آخه میدونید چیه من وقتی به حرف دلم گوش کردم و شروع کردم به انجام الهاماتی که به من آموزش داد که نویسندگی کنم و کتابی رو تالیف کنم خیلی معجزه وار اثری روخلق کردم که یک مجموعه کامل شش فصلی شد
و خیلی خیلی خوشحالم که تمام مراحل فقط لطف خدا بود
استاد عزیزم من هم شهادت میدم که وقتی حالت خوبه
وقتی ایمان داری
وقتی که فقط و فقط به رب توکل کردی
هدایت میشی
یکی از دوستان ازم پرسیده بود که مراحل نویسنده شدن
و اینکه چه نوع قرار دادی رو بستم
و این که هزینه ها به چه شکله رو براش توضیح بدم
به احترامشون در کامنت خودشون پاسخ دادم ولی گفتم بهتره بیام اینجا بگم شاید دوستان دیگه هم براشون جالب باشه
وقتی ایمان داری و حالت خوبه تو هر شرایطی تو جنگ تو آشوب تو اعتراض تو آشفتگی در هر شرایطی فقط با دید مثبت به ماجرا نگاه میکنی در هر لحظه هدایت میشی
هدایت میشی به واژه ها و جمله ها
هدایت میشی به اصل
هدایت میشی به اون انتشارات خوبه
هدایت میشی به اون چاپ خونه خوبه
هدایت میشی به اون قرارداد خوبه
هدایت میشی به اون مکان که هزینه ها با پولی که برات حواله میشه همخونی داره
هدایت میشی تو مسیری که دیگه سخت نیست هدایت میشی به آدم خوبا تا کارات رو انجام بدن هدایت میشی به افرادی که با اشتیاق بهت کمک میکنن
هدایت میشی به مسیری که اگه خودت بدون توکل میخواستی بری باید حیرون میشدی ولی الان دقیقا رسیدی به اصل مطلب بدون اینکه رنجی برده باشی
بدون اینکه معطل شده باشی درست در زمان مناسب حضور پیدا میکنی در مکان مناسب
من فقط قدم اول رو برداشتم من فقط چاقو رو گرفتم دستم
و بعد قدم به قدم راه برام روشن شد هدایت شدم به تایپیست خوبه که هر وقت هر سوالی داشتم مهربانتر از مادر برایم توضیح میداد
هدایت شدم به ناشری که اصلا من دنبالش نبودم اون اومد تو کتاب من
اگه بخوام بیشتر توضیح بدم بایددبگم که
من یکی دوتا انتشارات پیدا کرده بودم
که هر کدام بدون اینکه من بخواهم کنسل شد و من احساسم رو خوب نگه داشتم
بعد دقیقا یک روز بعد ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم یه صدایی بهم گفت از همین جا که هستی شروع کن
و رفتم چند کوچه بالاتر از محل زندگیم که یک چاپخانه بود
من رفتم به جهت پرس و جو و وقتی به خودم اومدم دیدم همه چیز تموم شد
فایل ورد کتاب رو دادم بعد دیدم اسم انتشاراتی که اصلا من نمیشناختم خورده توی قرارداد کتابم که متوجه شدم چاپخانه با آنجا قرارداد داره
و بدون اینکه من بخوام هزینه ای به عنوان واسطه به انتشارات پرداخت کنم به جای اینکه من بروم به دنبال ناشر خوده ناشر اومده توی کتابم
که اصلا حتی من نمیدونم در کدام محل قرار داره یا اصلا در چه زمینه ای فعالیت میکنه و تمام مراحل خوددبه خود برام انجام شده بود باز هم از نظر هزینه خیلی باصرفه بود
و با شرایطم جور در میومد
الان هم خیلی خیلی خوشحال و سپاسگزارم که فیپا و شابک کتابم صادر شده خیلی ذوق کردم وقتی برام ارسال شد
فیپا مثل شناسنامه هست برای کتاب الان هم وارد مرحله اخذ مجوز از وزارت ارشاد هستم
و ایمان دارم که خیلی طبیعی و راحت مجوز هم صادر میشه و خدای مهربون کار ها رو برام آسانتر و شادی بخش تر میکنه مثل همیشه
مثل وقتی که اسم کتابم رو انتخاب میکردم
من یه اسمی رو در نظر داشتم و برای تایپیستم فرستادم
ولی وقتی فایل ورد آماده شد و برام فرستاد با دیدن صفحه اول حیرت زده شدم
که این اسم از کجا اومده متن ماله منه ولی اسم نه
میخواستم تماس بگیرم و بگم چرا اشتباه نوشته ولی گفتم اول پیام خودم که براش ارسال کردم رو چک کنم وقتی وارد پیام ها شدم دیدم خودم یعنی پیامی که خودم فرستاده بودم برای تایپیست همون اسمیه که تایپیست داخل فایل کتابم نوشته
ولی نمیدونم واقعا لحظه ای که داشتم پیام رو مینوشتم چطور ممکنه اسم دیگه ای رو تایپ کرده باشم که خیلی هم با متن من همخونی داشت و خیلی هم منحصر به فرد بود ولی اونی نبود که من در نظر گرفته بودم
خلاصه فهمیدم این هم یکی دیگه از هدایت ها بوده و با خوشحالی عمیق تسلیم شدم و دیگر اسم کتاب را تغییر ندادم
الان که به عقب نگاه میکنم میبینم
ایده که هدایت بود
متن ها که همگی هدایت بود
نام کتاب که هدایت بود
چاپخانه که هدایت بود
انتشارات که هدایت بود
من فقط قدم اول رو برداشته بودم و ما بقی هدایت بود
و ایمان دارم مجوز هم هدایت میشود
ایمان دارم نحوه ی فروش هم هدایت میشود
و مخاطبینی که سراسر دنیا با کتاب من آگاه تر و
شکر گزار تر میشوند هدایت میشوند
و اصلا به خاطر درخواست خوانندگان بیشماری که سراسردنیا خواستار چنین کتابی بودند این ایده به من الهام شد و هدایت شدم
من گواه بر صدق و راستی وعد های الله بی همتا هستم که قطعی و حتمی و بدون تغییر است
امید وارم شما هم هر روز در جایگاه رشد یافته تری گواه باشد
معجزه ها به قدری طبیعی وارد زندگی ما میشوند که ماگمان میکنیم از اول هم همینطوری بوده ولی من به خوبی میدانم
تمام هدایت شدندهایم معجزات بزرگی در زندگیم بود که در رویا های هر لحظه ام پرورانده بودم
خدایا شکرت برای خیر و برکت و رزق و روزی و ثروت و سلامتی و شادی ونشاط نامحدودی که در زندگیم جریان داده ای و هر روز فراوانتر میشوند
سلام به استاد عزیزم بییینظیر ترین استاد توحیدى دنیا استاد آخه چقدر شما قشنگ قوانین رو قشنگ درک کردین و قشنگ توضیح میدین
از خدا سپاسگذارم براى شنیدن این پیغامهاى الهى از شما و استاد عرشیانفر عزیز هم سپاسگذارم براى این مکالمه بسیار لذتبخش که یه جواب و نشونه قشنگ بود در کامنتى که در قسمت ۴٨ نوشتم و چقدر براى شنیدن این هدایتها و آگاهى ها ذوق کردم اشک شوق ریختم و خدارو شکر کردم
میخواستم از تجربه خودم بنویسم در مورد موضوعاتى که بیان شد از کلام گوهربار شما
سال ٩٧ بود دقیقا همین ماه از سال بعد از طى کردن تکامل هام به یکى از آرزوهاى دیگه ام رسیده بودم محصولاتم رو توى یکى از بهترین گالرى هاى تهران گذاشته بودم بدون اینکه بخوام اجاره رگال بدم و کسى پارتى بشه برام خدا هدایتم کرده بود ( البته الان هدایت خدا رو درک میکنم ) چون همسرم به شدت مخالف کار کردن من بود و شده بود که یکى از بهترین و معروفترین کلاب هاى ورزشى بهم پیشنهاد مدیریت داده بودن و خیلى هم مشتاق این بودن و چندبار بهم پیشنهاد داده بودن ولى ایشون اصلا علاقه اى نداشت که من وارد محیط هاى کارى بیرون از خونه بشم ولى همه چیز به صورت معجزه وار پیش رفته بود که من توی کاری که عشق و علاقه ام بود به آرزوم که کار کردن تو اجتماع بود رسیده بودم با تمام محدودیت ها و شرط و شروط ها یی همسرم گذاشته بود
خواهرم به صورت خودجوش دست خدا شده بود که خودش بیاد و شریک بشیم سرمایه از اون کار از من و واقعا بهههههترین و مهربونترین شریک دنیا بود برام و همههه چیز با بهترین کیفیت ارائه شده بود و همه چیز به بهترین حالت ممکن خدا فراهم کرده بود برام قشنگترین لوگو طراحی شده بود رایگان سرمایه عالی کیفیت کار خودم که بییینظیر و خود گالرى برام فروش انجام میداد و من فقط پنجشنبه ها تل میزدم گالرى و آمار فروش اون هفته رو میگرفتم و یکى از بهترین موردى که بود من همیشه یکى از دوستام رو میدیدم که از وکلاى به نام هستن و بسیار تو کارشون موفق و یه کارمند داشتن به اسم خانم ملکى که همه ریزه کاری هاوشن رو ایشون انجام میداد و من همیشه توجه میکردم و تحسین میکردم دوستم رو که اینقدر خوب رشد کرده بود که با وجود داشتن لیسانس حقوق که البته الان فوق رو هم گرفت ولى همون زمان هم دکترهاى حقوق کارمندش بودن و ایشون فقط کارهاى اصلى رو که فقط به حضور خودشون نیاز داشت انجام میدادن
و براى منم دقیقا جورى شده بود که اون گالرى یه خانم ملکى نامى داشت که مسئول فروش بود و هر وقت با ایشون صحبت میکردم یاد کارمند دوستم میوفتادم که منم چقدر دوست داشتم اون شرایط رو داشته باشم و دقیقا اتفاق اوفتاده بود
کارها داشت به بهترین شکل توسط دستان خدا برام انجام میشد و من فقط از تو خونه هفته اى یکبار روند فروش رو بررسى میکردم
تو، روند رسیدن به این آرزوم به یک تضاد هم تو سلامتى و هم تو روابط خوردم که واقعا آرزوى مرگ میکردم با وجود داشتن همه چیز احساس میکردم بدبخت ترین زن روى زمینم و مثه یه مرده متحرک شده بودم که خدا از همه عالم نا امیدم کرده بود و همه کارام رو متوقف کرده بودم و نمیتونستم هیچ کارى بکنم یادمه چند شب تنها چیزى که به خدا میگفتم این بود خدایا من به غیر از تو هیچ کس رو ندارم هییییچ کس نمیتونه برام کاری بکنه و با اینکه داشتمااااا بهترین خانواده دنیا رو داشتم زندگیم پر از نعمت و ثروت بود ولى به نقطه اى رسیده بودم که هیییییچ کس نمیتونست برام کارى بکنه و دوست داشتم بمیرم از این دکتر به اون دکتر از این دعانویس به اون دعانویس از این ضریح به اون ضریح یادمه فقط چند شب که از همه عاااالم ناامید شده بودم قبل از خواب میگفتم خدایا شکرت براى همه چیز تو کمکم کن یعنى فقط در این حد میتونستم بگم اینقدر ضربه ها ویرانگر بود
همون نقطه تاریک شد نقطه عطف زندگى من همون الهى و ربى من لی غیرک شد نقطه نجات من کم کم خدا بهم جون داد پاشم و محصولاتم رو کامل کنم و هدایتم کرد به اون گالرى و شد پارتى من کم کم هدایتم کرد به استاد قبلیم و به کتاب هاى فلورانس و کاترین پاندر و دبى فورد و راندا برن و آروم آروم برام سلامتى شد برام آرامش تو دل تضاد شد کم کم دارو ها از زندگی من رفت بیرون بهم خواب آروم داد شادی تو خونه ام شد
بهار ٩٨ بود که من به شدت داشتم روى محصولى که از استاد قبلیم خریده بودم کار میکردم و در کنارش براى تابستون هم مانتو آماده میکردم براى گالرى و به سلامتى و آرامش و شادى خیلیییى خوبى رسیده بودم که خواهرم گفت نفیس تو اگه میخواى ادامه بده ولى من خیلى با آلا و حلما سختمه ادامه اش ولى تو ادامه بده و بسیار هم تو حساب کتاب لاااارج و بییینظیر و بخشنده بود و من تو حساب کتاب هیییچ مسئله ای باهاش نداشتم
ولى یه چیزى تو قلبم میگفت باید استاپ کنم چون خیلى هم قانون رو خوب بلد نبودم و باورهاى مناسبى هم در مورد خیاطى نداشتم و انتظار داشتم همون پارت اول سودهاى آنچنانى کنیم چون کیفیت محصولاتم هم بالا بود و منم گفتم ولش کن میشینم سر یادگیرى قوانین چون بسیااااااار از مطالعه و تحقیق لذت میبردم و خیلى برام لذتبخش شده بود اون مسیر یادگیرى چون من همیشه عاشق درس خوندن و یادگیرى بودم و کتاب خوندن
وقتى اون کار رو گذاشتم کنار که البته کار آسونى نبود چون کلى مسیر رفته بودم کلى خرید و هزینه شده بود و…. ولى این آرامشى که تو کل زندگیم تجربه نکرده بودم و حال خوبى که این مسیر بهم داده بود از همه اون لذتها بالاتر بود از لذت اینکه یه برند معروف تو تهران بشم بالاتر بود
وقتى خدا اون تعهدم رو دید که افتادم خوره وار به خوندن کتاب و اون محصولی که از استاد قبلیم خریده بودم منو هدایت کرد به استاد عششششقم عباسمنش که هررربار تو قرآن میخونم خدا میفرماید ما رسولى میفرستیم براتون از جنس خودتون که آیات روشن خدا رو براتون بخونه تا شما از ظلمات به نور برسید فققققققط یه تصویر میاد جلوى چشمم اونم شمایید
و از ته قلبم ازتون سپاسگذارم که این رسالت رو به عهده گرفتین
بعد از اونکه کارم رو گذاشتم کنار رو نشستم لیزرى رو یادگیرى ودرک قوانین از درآمد غیر فعالی بورس که از آخرهای سال ۹۷ همون اوایل مسیر درک قوانین بهش هدایت شده بودم پولهاى بسیاااار عالى ساختم بدون کار فیزیکى و همسرم هم تو اون سرمایه گذاری ها کمکم کرد و دوست داشت من تو اون مسیر پیشرفت کنم و بهم هم اعتماد داشت و به قول خودش میگفت من فقط تو رو قبول دارم و حاضر بود هرچقدر میخوام بهم بده آخه همیشه میگفت من اگه به حرف تو گوش میدادم الان نصف شمرون مال من بود
چند وقت بعد هم پندمیک شد و همهههه کارها تعطیل و من درآمد غیر فعالم در بهترین و پر سود ده ترین حالت ممکن بود و من تازه میفهمم چرا قلبم بهم میگفت جمع کن کارات رو در صورتى که اون زمان بهترین موقعیت بودم همه چیز آماده من فقط مانتو آماده میکردم همه چم و خم هاى کار رو هم پیدا کرده بودم بدون هیچ دردسرى برام میفروختن و خیلى هم صاحب اون گالرى راضى بودن و ازم میخواستن که کارام رو گسترش بدم و تعداد بیشترى کار بهشون ارایه بدم
وقتى پندمیک شد من راضى ترین حالت روحى سلامتى و روابط و مالی رو تجربه میکردم و به شدت هم روی درک قوانین و قرآن و محصولات استاد کار میکردم و واقعا خدا روسپاسگذارم براى اون هدایت که قلبم رو تسلیم هدایتش کرد چون اصلا تصمیم آسونى نبود گذشتن از اون شرایط ولى وااااااقعا خدا برام جبران کرد همه جوره
محصولات ارزشمند استاد رو خریدم و از بینهاست طریق برام رزق فرستاد و از همه مهمتر خدا منو از یک زن ضعیف که تا به تضاد میخورد مثه جوجه مریض ها ده نفر باید میومدن زیر بغلش رو میگرفتن راه میبردنش باباش میدوئید قرص تپش قلب و آرامبخش بهش میداد و بالا سرش گریه میکرد جون نداشت صحبت کنه و دندونهاش میخورد به هم کل وجودش میلرزید میدوئید پشت مردها قایم میشد نجات داده
و منو از فرش به عرش رسونده خدا براى من معجزه کرده و به نظرم براى یک زن هیییچ چیز قشنگ تر از قوى بودن نیست هیچ چیز قشنگتر از قدرتمند بودن نیست هیچ چیز قشنگ تر از رسیدن به نقطه فلا تخشوهم واخشون نیست
میدونى خدا فققققط زن هاى قدرتمند و قوی رو دوست داره زنى که ضعیف باشه زیر چرخهای جهان له میکنه ووهیچ نعمتی نمیتونه اون ضعف هاش رو بپوشونه نه زیبایی مثال زدنیش نه همسری که خیلی ها آرزوشون هست داشته باشن نه نعمتها و ثروتهاش نه خانواده ارزشمند که همهه آرزوی داشتنش رو دارن
خدا جهان رو فققققط مسخر زنهای قوی و قدرتمند و شجاع میکنه و به زنان عالمین برتویشون میده
و این قدرت فققققط با درک قوانین و توحید به دست میاد
وقتى هم به نقطه لا تخشوهم واخشون برسى لاااااااجرم رحمت الهم بر تو تموم میشه این یک قانونه
و کل زندگى من باید کار کردن روى این نقطه باشه
من الان خیلییییى راضى هستم که اون استاپ رو تو کارم کردم و به هدایت عمل کردم و نشستم سر یادگیرى قوانین و نتایجش هم تو همه جنبه هاى زندگیم مشخصه و از همه مهمتر سلامتیم و آرامشم و احساس ارزشمندیم که باید تا آخر عمر روش کار کنم
وقتى اون نتیجه عمل به هدایت رو دیدم راحت تونستم با ایمان انتشار کتاب خیاطیم رو کنسل کنم و ایمان داشته باشم قرار هست هدایت بشم به شرایط بهتر و باید بیشتر رو درک قانون و قرآن کار کنم
چند وقت پیش همون دوستم که از بهترین وکلاى ایران هست و طبقه پایین خونه ماست با حال نا خوبى بهم تل زد وبهم گفت به کمکت نیاز دارم با اینکه خیلى وقته دارم خودم رو از آدمهایی که در گذشته ارتباط داشتم با اینکه تو بهترین شرایط ارتباطى بودم دور میکنم ولى قلبم گفت برم این مسیر به ایشون هم معرفى شد از طریق من همون اوایل ولى ایشون ادامه ندادن وقتى رفتم و شراطش رو بهم گفت و ازم کمک فکری میخواست چون یه سرى نتایج عالى تو روابط دیده بود از من فقط میگفتم خدایا تو چقققدر به من رحم کردى منو تو این مسیر نگه داشتى ایشون از لحاظ مالى بسسسسسیار موفق ولى تو روابط به تضادهاى وحشتناک خورده بود که کارش رو هم تحت الشعاع قرار داده بود و اونجا بود که گفتم خدایا چقدر درک قوانین تو مهمه که میبینم کسى که قوانین کل کشور رو میدونه پرونده هاى بسسسیار موفقیت آمیز داشته تو یکى از بزرگترنی ارگانهاى دولتى کشور با وجود سن متولد ۵٨ به استقلال و آزادى خوب مالى رسیده ولى الان به خاطر اگاهى نداشتن به قوانین تو به خال و روزى اوفتاده که خیلى هاش رو از دست داده توى روابط و سلامتی داغون و من فقط میگفتم خدایا تو چقدر به من رحم کردى منو به این مسیر هدایت و حفظ کردى تو این مسیر انگار خدا منو برد که یه بار دیگه رنج نبودن تو این مسیر رو بهم نشون بده و بودن تو این مسیر رو لذت بخش تر کنه
و مورد بعدى در مورد بهت برخوردن بود که وااااقعا بهترین نقطه هایى که باعث پیشرفت من بوده زمان هایی بوده که به شدت بهم برخورده مثلا تا پارسال بود که من خودم رو قایم میکردم و حتى اسمم رو هم کامل نمینوشتم و هی کامنت میذاشتم و ذوق میکردم وقتی لایک استاد رو میدیدم ولی از خیلى چیزا نمینوشتم به خاطر یه سرى نگرانى ها ولى وقتى گفتید من فقط پاى حرف کسى میشینم که با نتایج حرف بزنه عمل کنه
با خودم متعهد شدم زمانى مینویسى که شهامت نوشتن رو داشته باشى بتونى بنویسی از نتایجت از عملکردت نه اینکه بخواى حرفاى استاد رو کپى کنى و فقققط حرف خوب بزنى بااااید با عمل و نتیجه صحبت کنى باااید ترسهات رو بزنى کنار و نقابت رو بردارى دوست دارى با استادت صحبت کنى شجاعت داشته باش کار کن رو خودت عمل کن نتیجه بگیر بعد بنویس اونم نه با نقاب بعدش چند ماه ننوشتم کامنت تو سایت فققققط لیزری رو خودم کار کردم و تو ذهنم باهاتون صحبت میکردم و یه زمانی هم همینطوری مینوشتم کامنت بدون اینکه نشرش بدم تو سایت
آره استادت میگه من لذت میبرم بچه ها از خودشون بنویسن آره آخه لاااایق خوندن بهترین کامنت هاست لاااایق دیدن رشد شاگردهاشه چون بهترین محصولات و با کیفیت ترین فایل ها رو میذاره و جون و دلی بهترین فایل ها رو رایگان میذاره که میلیاردها دلار ارزش داره
اینقدر براى چشمهاى تو ارزش قائله تو هم براى وقتى که استادت میذاره براى خوندن و انتشار کامنت ارزش قائل باش و عمل کن نتیجه بگیر بعد با شهامت بدون نقاب بنویس
و استاد دارم تماااام تلاشم رو میکنم که زمانى بنویسم که قلبم میگه و توش عمل و نتیجه هست تا منم تو این مسیر یک قدمی برداشته باشم
راستى استاد بعد از نوشتن کامنت قسمت ٢٣٧ خدا برام بخش دوم هدیه ام رو هم از آمریکا فرستاد یه کیف لویی ویتون و یه کالج فندى که با اون ست کالج و کمربند گذاشتم جلوى چشمم که یادم باشه یه روزى خیلیییی علاقه داشتم به ست کامل لویی ویتون و خدا برام موجودش کرد
خدایا شکرت که باز هم هدایتم کردی به خوندن کامنت دوست خوبم نفیسه خانم که با کامنتاش عشق میکنم ، لذت میبرم و خداروشکر میکنم بابت این دوستانی که دارم و چقدر کامنت هات توش درس هست و چقدر من باید روی خودم کار کنم تابه درجات بالاتر برسم
چقدر خوشحالم که به قلبت گوش کردی و نتیجش رو هم خداروشکر دیدی
و خداوند هیچوقت خلف وعده نمیکنه
خیلی بابت شما خوشحال هستم و تحسینتون میکنم بابت کارکردن روی خودتون
سلام خانم نفیسه حاجی محسن عزیز شما با این کامنت زیباتون چه دستی به روح من کشیدید خیلی ازتون ممنونم اونجا که نوشتید
خدا فققققط زن هاى قدرتمند و قوی رو دوست داره زنى که ضعیف باشه زیر چرخهای جهان له میکنه ووهیچ نعمتی نمیتونه اون ضعف هاش رو بپوشونه نه زیبایی مثال زدنیش نه همسری که خیلی ها آرزوشون هست داشته باشن نه نعمتها و ثروتهاش نه خانواده ارزشمند که همهه آرزوی داشتنش رو دارن
خدا جهان رو فققققط مسخر زنهای قوی و قدرتمند و شجاع میکنه و به زنان عالمین برتویشون میده
انگار برای من نوشتید
چه طور ازتون تشکر کنم برای این کلامتون زنده شدم دوباره
بنام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانی اش همیشگی
الحمد لله رب العالمین
ایاک نعبد و ایاک نستعین
اهدنا الصراط المستقیم
سلام به استاد عزیز و ابراهیم نشانم
سلام به استاد مریم بانو جان مهربونم
سلام به دوستان توحیدی نازنینم
به به خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای این فایل پر از برکت و آگاهی و زیبایی
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای نعمت اینترنت که این روزها قدرش رو خیلی خیلی بیشتر میدونم..
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که امروز سایت بدون فیلتر شکن برام باز شد
استاد جانم من این فایل رو همون موقع که روی سایت اومد سریع دانلودش کردم برخلاف بارهای قبلی که فایلهای هدیه رو آنلاین گوش می کردم، و در این چند روز بارها و بارها گوش دادم
با اینکه 15_16 دقیقه بیشتر نیست ولی سرشار از آگاهیهای ارزشمنده
استاد جانم هرچقدر که میگذره ایمانم به درستی و حقانیت کلام الهی و نورانیتون بیشتر و قویتر میشه..
توحیدم در عمل و رفتارم بیشتر و بهتر میشه
خدا رو صدهزار مرتبه شکر از هفت سال پیش که خدای مهربونم منو به شما و آموزشهای گرانبهاتون هدایت کرد همیشه تو این مسیر سبز همراهتون بودم و هرگز عقبگرد نداشتم، آهسته و پیوسته به هرچی که از شما می شنیدم عمل میکردم و می کنم
پیوسته در حال بهبود رفتارهام و اصلاح مسیرم هستم
قانون احساس خوب=اتفاقات خوب رو سرلوحه زندگیم قرار دادم و سفت و محکم چسبیدم
اخبار و تلویزیون و سریال و سوشال مدیا و هر چی که باعث میشد توجهم به سمت نازیباییها بره رو برای خودم ممنوع کردم
و نتایجش رو بطور ملموس در زندگیم شاهد بودم..
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که سه شنبه هفته گذشته، بعد از 35 روز که من و همسرم به کانادا سفر کرده بودیم برای دیدن بچه هامون،برگشتیم ایران
استاد جانم خدا همیشه در زندگیم شاهکار کرده
همیشه بهترین پلنها رو برام چیدمان کرده و همچنان می کنه،جوری شده که من عادت کردم به معجزات و شاهکارهاش تو زندگیم در همه زمینه ها
یعنی اگه غیر از این باشه من به خودم شک می کنم، چون با آموزشهای شما یاد گرفتم که همه اتفاقات زندگیم بازتاب فرکانسها و اعمال و باورهای منه
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که تضادها و احیاناً ناخواسته ها منو بهم نمی ریزه، من اونقدر رشد کردم که اندازه ام از اونها بزرگتر شده
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای نعمت حال و احساس خوبم، برای نعمت آرامش قلبم،برای نعمت سپاسگزاری از خداوند که نعمتها و زیباییهای بیشتری به زندگیم میاره
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که زندگیم در تمام زمینه ها زیباست و هر روز زیباتر میشه..
استاد جانم بعنوان مثال میخوام درباره همین سفرمون به کانادا بگم
من و همسرجان باهم صحبت کرده بودیم و قرار گذاشته بودیم که در حوالی عید نوروز بریم پیش بچه ها و به دخترامون هم گفته بودیم
ولی دخترامون در یک اقدام زیبا و شیرین برای ایام کریسمس و سال نو میلادی برامون بلیط خریدن و ما رو در مقابل عمل انجام شده قرار دادن..
استاد جانم من وقتی که کانادا بودم، و از وقایع داخل ایران اطلاع پیدا کردم تازه اون موقع بود که به حکمت خداوند در مورد زمان سفرمون در این هنگام پی بردم
باز هم اینبار خداوند شاهکار کرد تو زندگیم، باز هم بهترین پلن و چیدمان رو برام انجام داد و ما در بهترین زمان و شرایط سفر کردیم
و کاری کرد که من بدور از این قضایا باشم، حتی من تا یکی دو هفته بعد خبردار شدم..
این از نظر شرایط ایران، تازه از اون طرف در کانادا هم در بهترین زمان و شرایط بودیم، در زمان کریسمس و سال نو و تعطیلات و جشن و شادی سرتاسری مردم از هر رنگ و نژاد و دین و مذهب،
و چراغانی و آذین بندی های بسیار زیبای جلوی خونه ها و همه مرکز خریدها و هر مغازه در همه مناطق
باکسینگ دی هم بود و فروش ویژه و حراجها و تخفیفات تا هفتاد هشتاد در صدی
همه جا پر از برف سفید و زیبا بود..
من به فدای این خدای نازنین و مهربون برم که باز هم منو ناک اوت خودش کرد
خدایا بینهایت سپاسگزارت هستم
کمکم کن همیشه شکرگزارت باشم
توفیق سپاسگزاری هر چی بیشتر به قلبم بده
الهی آمین
استاد جانم قانون احساس خوب = اتفاقات خوب یکی از مهمترین قوانینی بوده که سعی کردم همواره و در هر حالی در نظر داشته باشم، و خدا رو شکر در این مورد خوب عمل کردم و تا اندازه زیادی از عملکردم راضی ام
اما می دونم که نجوای ذهن هم هست همیشه باید مواظب باشم فریبش رو نخورم، درگیر نازیباییها و ناخواسته ها نشم
قانون تکامل هم یکی دیگه از مهمترین قوانینه که باید در نظر بگیرم و طبق اون عمل کنم
و خدا رو صدهزار مرتبه شکر که هر چی بیشتر میگذره، به درک و فهم بیشتری در مورد طی تکامل و اهمیتش پی میبرم
و اینکه همه چیز توحیده، ما هر چی داریم از خداونده
و هرچقدر اتصال ما به خداوند که منبع همه خیر و خوبیهاست برقرار باشه زندگیمون زیباتر و پربارتر میشه
ایمان تزلزل ناپذیر حاصل پیمودن مسیر تکاملی درک توحیده..
خدا رو صدهزار مرتبه شکر در این سفرم خیلی اتفاقات خوبی برام رخ داد
بیشتر وقتمون تو خونه دختر بزرگم نسرین جان دور هم جمع بودیم و از بودن در کنار هم استفاده کردیم،شاد شدیم و لذت بردیم،
و نوه قند عسلم لیلیین جان مثل همیشه مرکز و محور بود با شیرین زبونیها و شیرین کاری هاش، اینقدر که وقت نمی کردیم به کارهای دیگه مون برسیم
استاد جانم تو این سفر اینقدر برف دیدم که چشم و دلم سیر شد!! اینجور که شنیدم این حجم برف که روزهای زیادی یکریز و پشت سرهم بیاد در سی سال گذشته در ایالت اونتاریو و از جمله در شهرهای تورنتو و بری که دخترام نسیم جان و نسرین جان ساکن اونجا هستن بیسابقه بوده! تازه نسیم جان می گفت بعد از برگشتن ما خیلی بیشتر شده هم حجم برف و هم سرمای هوا!!
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که خریدهای خیلی خوبی داشتم
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که فراوانیها و نعمتها و زیباییهای بسیار زیادی دیدم
آدمایی که همه خوشرو راضی و خوشحال بودن
منظم و مرتب و قانونمند بودن
با این همه برف و سرما همه مشغول کار و زندگیشون بودن
بارها صبح زود از پنجره می دیدم که حتی بچه های کوچولوی دبستانی کوله پشتی بدوش به مدرسه میرفتن
پدر و مادرهایی که یک یا دو کودک خردسال تو کالسکه رو با خودشون می بردن..
همه در آرامش و حال خوب بودن
چقدر چقدر راننده های ماشینها حق تقدم عابرین پیاده رو رعایت می کردن، همین که احساس میکردن یه نفر پیاده قصد داره از خیابون رد بشه فوری توقف میکردن،
ماشینهای دیگه وقتی که نزدیک یه مدرسه ای بودن و بچه ها در حال عبور از خیابون بودن، چند متر قبل از اونها توقف می کردن و تا زمانی که همه رد بشن بهیچ وجه حرکت نمی کردن
خیلی خیلی کم از بوق ماشین استفاده می کردن..
اینترنت چقدر قوی و پر سرعت بود!! مثلاً یک فایل صوتی رو همون موقع که رو دانلود میزدم بلافاصله دانلود میشد و فایل تصویری در چند ثانیه و خیلی کمتر از یک دقیقه دانلود میشد
و من خدا رو شکر از این فرصت بهترین استفاده رو کردم و تمام فایلهای محصولات رو هم صوتی و هم تصویری همه رو دانلود کردم تو گوشی آیفون و آیپد جدیدی که در همین سفر خریدم..
استاد جانم خیلی حرفها دارم و خیلی اتفاقات خوب تو این مدت برام رخ داده ولی در یک کامنت جا نمیشه
به امید خدا در کامنتهای بعدی می نویسم
خدا رو بینهایت شکر برای همه نعمت هامون
خدا رو میلیاردها بار شکر برای وجود نازنینتون تو زندگیم
و همین طور وجود نازنین استاد شایسته جانم
بینهایت دوستتون دارم و از شما سپاسگزارم
خداوند خیر کثیر و پاداشهای بی انتها بشما عطا کند
خدا رو هزاران بار شکر برای سایت الهی مون و دوستان عزیزم با کامنتهای زیبا و تأثیرگذارشون
عزیزم خیلی لذت بردم از این همه زیبایی و قشنگی و انرژی که واقعا نمیشه توصیفش کرد رو با عشق نوشتی خیلی حالمو حسمو عالی کرد
آفرین خواهر عزیزم چقدر با جریان خداوند هماهنگ هستید
چقدر عشق کردم این همه نکات زیبا بین برچشمان نازنینت آگاهانه عادت دادین وتوجع متمرکز فوقالعاده بینظیرتون رو بر این همه نعمت فراوانی رب العامین عادت دادین
خیلی لذت بردم وچقدر اثرگذار بود دستنوشتهای نازنینتون
قربونتون برم با این همه زبان شکر گزاری با انرژی ما داریم چقدر عشق کردم که دوتا دسته گل عزیز دوست داشتنی شما خانم بزرگوار در خارج از کشور هستن شما هم دعوت میشید ودیداری تازه میکنید اون نوه عزیزتون که مثل نوه من شیرین زبون دوست داشتنی وجذابه
در پناه خداوند باشید عزیز دلم بهترین پیشرفت آرامش شادی رو داشته باشید
سلام خاله عزیزم مثل همیشه کامنتتون پر از حس خوب و اتفاقات بی نظیر بود و من با خوندنش لبخند مهمان لب هام شد خاله جون وقتی اوضاع اینجوری شد فهمیدم که رفتنتون اونم با اون همه عجله و بدون هیچ آمادگی معنیش چی بود و متوجه پلن خدا شدم مثل امروز خودم که یک موردی بود در محل کار یکمی اذیتم می کرد ولی امروز صبح با تلفنی که دریافت کردم پلن خدا رو متوجه شدم و حسابی تو ذهنم حک شد که فقط و فقط باید به خدای مهربون توکل کرد باید در همه حال خدا رو ناظر و حاضر بر شرایط زندگی مون بدونیم خدا همیشه برامون خیر و خوشی میخواد فقط باید در مسیر ایمانمون رو نشون بدیم
رفتن شما هم در بهترین زمان اتفاق افتاد و با توجه به مداری که درش بودین باید هم این اتفاق براتون میفتاد امیدوارم همیشه شما و دخترخاله های نازنین دور هم جمع باشین :))))
من را به راه راست هدایت کن،راه کسانی که به آنها نعمت داده ای.
چقدرررر خوشحالم از اینکه بعد از مدتی میتونم کامنت بزارم میتونم کامنت دوستان عزیز رو بخونم و میتونم آگاهی های جدید دریافت کنم خدایا شکرت.
چقدرر این فایل آگاهی بخش بود و چقدرر لذت بردم مخصوصا اونجایی که مثال زدین گفتین فرض کن هیچی نداری و خدا یک کیسه پول از بالا میندازه پایین…..
چقدررر اتفاقات مشابه این مثال رو بارها و بارها توی زندگیم دیدم و هروقت هروقت هروقت احساسم رو خوب نگه داشتم اتفاقات به جهتی رفته که به نفع من شده بزارید یک مثال خیلی خیلی ساده بزنم از همین یک هفته پیش:
روز یکشنبه بود که سرکار بودم و مدیر فروشمون پیام داد گفت اگر امکانش هست فردا که روز آفت هست و مرخصی هستی رو کنسل کن به جاش یک روز دیگه برو منم گفتم باشه مشکلی نیست چکن کاری ام نداشتم که بخوام توی اون روز انجام بدم خلاصه فردا رفتم سرکار و شب پیام دادم گفتم اگه امکان داره فردا برم آف گفت باشه برو آغاااااا فردا بیدار شدم دیدم داره برف میباره لباس پوشیدم اومدم بیرون خدای من نمیدونید به چه صحنه زیبایی روبه رو شدم برففف میبارییید که نگو آغاااا راه افتادم رفتم پیاده روی کلی توی راه طبیعت رو دیدم و برف رو دیدم و لذت بردم و خداروشکر کردم شب با یکی از دوستام رفتیم توی پارک با بچه هایی که اونجا بودن 2 3 ساعت برف بازی کردیم و گفتم خدایا شکرت که من آفم کنسل شد و افتاد امروز که اینقدررر لذت بردم.
خیلی خیلی مثال های زیادی دارم که اتفاقات به ظاهر بدی رخ داده و تونستم به لطف الله احساسم رو کنترل کنم و درنهایت همه چی عوض بشه و به نفع من تموم بشه.
این جمله رو باید با طلا نوشت:
احساس خوب=اتفاقات خوب
توی این مدت که دسترسی به اینترنت نداشتیم هر روز فایل هارو گوش میدادم چند روزی مغازه بسته بود توی خوابگاه میرفتم اتاق مطالعه و روی فایل ها کار میکردم و خداشاهده اتفاقات خوب از در و دیوار میومد ثروت از در و دیوار میومد چرا چون من توجهم روی خواسته هام بود توجهم روی اونچیزی بود که بهم احساس بهتری میداد و نتیجه کنترل ذهن هم پاداش هایی هست که خداوند به ما میده.
خیلی خیلی خوشحالم از اینکه دوباره اومدم کامنت گذاشتم و کامنت های شما دوستان عزیز رو میخونم و استاد عزیزم بینهایتت از شما و مریم جان سپاسگزارم بابت اینکه این فایل هارو میزارید روی سایت خیلی خیلی ازتون ممنونم.
سلام دمت گرم داداش ای ول به آقا مهدی عزیز دوست داشتنی واقعا که خوب گفتی همینجوری دوست عزیزم وهم فرکانسیم منم این تجربه رو خیلی زیاد داشتم به خدا یعنی این حال خوب چقدر ارزشمند چقدرمن همیشه سعی میکنم احساسم خوب عالی باشه والحق که اتفاقات خوب عالی هم برام رقم میزنه واقعا چقدر این سیستمی بودن جهان خدای عزیزم دقیق بجا ومنظم هست داداش خیلی لذت بردم از کامنت زیبا واثرگزارشما دوست هم فرکانسیم بهترینها رو در پناه حق ربالعامین داشته باشی موفق باشی
چقدر خوشحالم که کامنت شما رو خوندم و چقدر خوشحال تر شدم که خوشحالیتون رو دیدم و چقدر این بارش برف واقعا قشنگه…و چقدر قشنگ گفتین:
این جمله رو باید با طلا نوشت:
احساس خوب=اتفاقات خوب
منتظر سورپرایزهای بعدی باید باشیم برای پاداش هایی که خداوند بعد این کنترل ذهن بهمون قراره بده.واقعا تحسین تون میکنم برای تمام توجه های خوبی که داشتید و دارید و قطعا که شایسته پاداش هستید…خیلی خوشحال شدم ردپاتون رو خوندم…
براتون از الله یکتا بهترین بهبودهای درونی و بیرونی رو خواهانم.
استاد جان چقدر آروم و با آرامش و فوقالعاده مثل همیشه بهمون آگاهی درست میدید
چقدر زیبا جواب دادین که حضرت ابراهیم هم به تضادهایی خورده و خیلی راه ها رو رفته و تکاملش رو طی کرده تا شده ابراهیم خلیل الله
هیچ کسی توی شکم مامانش چیزی رو یاد نگرفته و به هیچ جایی نرسیده
همه ی انسانها حتی پیامبران هم به تضادهای زیادی برخورد کردن و خودشون مسیر خودشون رو انتخاب کردن و زندگی خودشون خلق کردن
ما هم باید نکته های اساسی رو یاد بگیریم از داستان های قرآن نه اینکه مثل قوم بنی اسراییل دنبال حاشیه باشیم و هر روز یه بهونه ی جدید پیاده کنیم
نه، باید یک مسیر درست رو پیدا کنیم و در اون مسیر ثابت قدم باشیم
مثل حضرت ابراهیم
مثل حضرت نوح
مثل حضرت محمد
مثل خیلی از پیامبران دیگه
باید در صلح بودن با خود رو یاد بگیریم
باید یکتا پرستی رو یاد بگیریم
باید توحید رو درک کنیم
باید از خدا بخواهیم که ما رو به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده است هدایت کنه
مثل استاد که الان الگوی حی و حاضره برامون
باید یاد بگیریم که صدای قلبمون رو بالا ببریم
باید افسار ذهنمون رو بگیریم دست خودمون
باید یاد بگیریم که تا زمانیکه چیزی رو داریم از وجودش لذت ببریم تا وقتی رفت حسرت نخوریم که ای کاش اینجوری میکردم اونجوری میکردم
این خیلی توی انسان ها زیاده وقتی که یه عزیزی رو از دست میدن خیلی خودشو نشون میده
مثلا یه فردی یکی از اقوامش فوت میکنه این طرف تا زنده بود یا سال یک بار هم بهش زنگ نمیزده خبری ازش نداشته ولی وقتی فوت میکنه دیگه اون طرف اینقدر ارزشمند میشه که ای کاش اینکار رو میکردم براش کاش میرفتم به دیدنش و وووو شروع میشه حسرت خوردنها
یا مثلا طرف یه ظرفی مثل لیوان رو میذاره جایی که این قشنگه نو هستش حیفه برش میداره میذاره دکوری با یه اتفاق اون ظرف میوفته میشکنه دیگه طرف میشینه گریه میکنه میگه کاش یه بار توش چایی خورده بودم
ما باید ازینا درس بگیریم که تا وقتی چیزی رو داریم ازش استفاده کنیم و لذت ببریم
که استاد با زبان تصاویر همیشه بهمون یاد میده
ما انسانها هممون برای یه ماموریتی به این دنیا اومدیم شاید الان ندونیم ولی اگر بخواهیم در مسیرش قرار میگیریم
شاید این ماموریت یک ساعته باشه
شاید هم ده ساله
شاید هم صد ساله
تا زمانی که ماموریتمون تموم نشه هستیم در این دنیا
حتی شاید این ماموریت کم کردن وزن باشه مثل مثالی که استاد زد
وقتی طرف اضافه وزن داره یکی میبیندش که علاقه داره برای ساخت وسایل ورزشی با دیدن اون فرد کلی فکر میکنه و میگه خوب چه وسیله و با چه حرکتی میشه چربی ها رو سوزوند؟
کلی ایده میاد براش و یه دستگاهی مثل تردمیل رو میسازه
یه دستگاهی مثل دراز و نشست رو میسازه
و خیلی چیزهای دیگه
اون طرف با اضافه وزنش اینهمه ایده پیاده کرده و جهان رو گسترش داده
پس همه چیز نعمته
استادجان چقدر قشنگ در مورد تبدیل احساس بد به خوب رو توضیح دادین
کنترل ذهن با فعالیت فیزیکی چقدر عالی جواب میده
منم امتحان کردم همیشه فوقالعاده جواب میده طوری که اینقدر غرق در اون کار میشم که کلا ذهنم اون احساس بد رو فراموش میکنه که چی بوده اصلا چند ساعت بعدش یا فرداش یادم میاد که آقا من دیروز حالم خوب نبوده کلی به خودم میخندم
یا وقتی احساسم بد میشه میخوابم و فایلهای آرامش در پرتوی آگاهی رو گوش میدم بینظیره اینقدر حال خوب به ادم میده که حد نداره
من که صبحا میرم پیاده روی تا شب انرژی اون احساس خوبم باهام هست وقتی یاد پرنده هایی که صبح دیده بودم میوفتم ذوق میکنم با تمام وجودم
وقتی یاد هوای تمیز میوفتم حالم دگرگون میشه که چقدر آسمون آبی یا ابری و آفتابی بوده کلی کیف میکنم
یا وقتی یاد یه انسان فوقالعاده که در مسیر اون روزم قرار گرفته بوده میفتم کلی سپاسگزاری میکنم
بخاطر همه چیز سپاسگزاری میکنم و حالم عالی میشه
موقع پیاده روی هنذفری توی گوشمه و فایلهای استاد رو پلی میکنم و اصلا فکر میکنم تو آسمونم فایلها رندمی پخش میشن جوری که وقتی دارم به چیزی فکر میکنم همون لحظه استاد جواب سوالم رو میده انقدر خوشحال میشم اون لحظه که حد نداره
من این متن رو از دل یه اتفاق خیلی معمولی شروع میکنم؛ نه از آسمون، نه از عرفانای پیچیده، نه از جمله های قلمبه سلمبه. از همین چند روز پیش ، از یه بعدازظهر ساده. از یه بازی منچ چهار نفره. از همون بازی ای که همه مون فکر میکنیم فقط یه سرگرمی بچگونه ست، اما اگه دقیق نگاه کنی، نسخه فشرده ای از کل زندگیه.
اما قبل از اینکه برسم به منچ، بذارین برگردم عقب تر؛ خیلی عقب تر. به داستان یونس نبی (ع).
یونس نبی اعتراض کرد.
این جمله رو خیلیا یا نمیشنون، یا دوست ندارن بشنون. چون ما عادت کردیم پیامبرا رو توی یه قاب بی احساس، همیشه مطمئن، همیشه آروم تصور کنیم.
اما واقعیت اینه که یونس هم انسان بود. خسته شد. ناامید شد. به قومش نگاه کرد و گفت: «فایده ای نداره.»
اعتراض یونس، اعتراض احساسی بی منطق نبود. اتفاقا منطقی بود. سالها حرف زده بود، دیده بود گوش شنوایی نیس، دیده بود تغییری رخ نمیده. پس رها کرد و رفتــــــــــ .
اما خب نکته دقیقا همینجاست. خدا قوم یونس رو عذاب نکرد!!! خود ِ خود ِ “یونس ِ معتــــــــــرض “رو تو دهن نهنگ انداخت.
جــــــــــــــــــــان؟؟!؟!!
● اره ؛ یعنی حتی اگه پیامبر باشی،
● حتی اگه کارت حق باشه،
● حتی اگه استدلالت درست باشه؛
اگه حالت درونیت بهم بریزه، اگه احساس ناامیدی، قهر، بریدن و تلخی درونت غالب بشه، اولین کسی که آسیب میبینه خود ِ خودتی…!! ■ آی مردم معترض اینو دقتـــــ کنیـــــن !
این یه قانونه تا ابد ماندگار جهان هستی ست. نه اخلاقیه، نه شعاریه، نه انگیزشی اینستاگرامیه. قانونِ مکانیزم جهانه. قانون پایدار خداست. بوده هست خواهد بود.
🟣 برای من سالها طول کشید تا بفهمم نهنگ یونس، یه حیوان عظیم الجثه دریایی نبود؛ یه وضعیت روانی بود. یه فضای بسته، تاریک، خفه کننده که آدم رو از درون میبلعه.
□ برگردیم به اون بعدازظهر …
چهار نفر نشسته بودیم دور یه میز. تاس، مهره ها، صفحه منچ. همه چیز ساده به نظر میرسید. اما از همون دور اول، انگار دنیا تصمیم گرفته بود بهم ثابت کنه که امروز روز من نیس.
تاس ها بد میومد. مهره هام زود زده میشد. هر بار که یه مهره م به خونه نزدیک میشد، یکی از اون سه نفر، دقیق و بی رحم، مینشوندش سر خط.
اگه بخوام صادق باشم، تو پنج دقیقه اول، تمام علائم کلاسیک فروپاشی ذهنی تو من فعال شد:
○ «بازم من؟»
○ «همیشه برای من همینطوره.»
○ «این بازی از اولش علیه منه.»
همون دیالوگایی که تو زندگی واقعی هم داریم.
امــــــــــا یهو، وسط همین فکرا، انگار یه صدای آشنا از درونم گفت:
«الان دقیق لحظـــــه ی یونـــــس شدنه… یا نشدنشه.»
آقا اینجا نقطه چرخش بود.
▪︎ من نمیتونستم تاس رو کنترل کنم.
▪︎ نمیتونستم حرکت بقیه رو عوض کنم.
▪︎ نمیتونستم قانون بازی رو تغییر بدم.
اما یه چیز هنوز در اختیارم بود:
《احساســـــ م》
| تصمیم گرفتم آگاهانه، لج بازی نکنم با واقعیت.
| تصمیم گرفتم از همون قانونی استفاده کنم که بارها تو زندگی جدی ش گرفته بودم و نتیجه ش رو دیده بودم:
《رهــــــــــایـــــی》
نه رهایی نمایشی. نه اینکه بگم «اهمیتی نداره» اما درونم بجوشه. واقعا واقعنی رها کردم.
گفتم: «باوشه. الان اینطوریه. من حالم روخوب نگه میدارم.»
شروع کردم به لبخند زدن. شوخی کردم. بجای شمردن ضررها، بازی رو تماشا کردم. به بجای حرص خوردن برای هر مهره، روی نفس کشیدنم تمرکز کردم… روینگاه هام به صفحه منچ دقت کردم .
و… یه اتفاق عجیب افتاد.
نه بیرون، درون.
● یه آرامش خزنده اومد.
● ذهنم از حالت جنگ خارج شد.
● دیگه بازی، دشمن من نبود.
و درست از همونجا، بدون اغراق، ورق برگشت ===>> تاسها هنوز همون تاس ها بودن. قانون همون قانون بود. آدما همون آدما… اما انگار بازی دیگه منو هل نمیداد.
یکی یکی مهره ها بالا اومدن. چند بار دقیق، درست تو لحظه لازم، عدد مناسب اومد. و در نهایت، من شدم نفر اول!!! اونم با چه آرامش عمیقی از سمت من و تعجب از سمت بقیه .
اما اگه بخوام دقیق تر بگم:
🟡 من نفر اول نشده بودم؛ من از دهن نهنگ اومده بودم بیرون.
میخوام یه کم تحلیلی تر حرف بنویسم :
کنترل ذهن، اون چیزی نیس که تو شرایط ایده آل اتفاق میفته. کنترل ذهن، دقیق برا زمانیه که همـــــه چیز از کنتـــــرل خـــــارج شده.
وقتی اوضاع خوبه، همه بلدند مثبت باشن. وقتی مهره ها جلو میرن، ایمان داشتن هنر نیس.
“ایمان تزلزل ناپذیر، محصول مسیره تکامله”
“محصول بارها جدی گرفتن الهامای کوچیک.” محصول بارها عمل کردن، حتی وقتی عقل حسابگر میگه «ولش کن». محصول بارها دیدن ِ اینکه وقتی حالت رو درست نگه داشتی، شرایط دیر یا زود خم شده.
محسن ایمان رو نه تو کتاب پیدا کرد ، نه توی شعار ==>> تو تجربه، پیدا کردم.
● تو همین سرگرم های کوچیک.
● تو تعمیر یه وسیله.
● تو یه تصمیم مالی.
● تو یه گفتگوی ساده.
هربار که احساس خوب رو حفظ کردم، حتی وقتی هیچ دلیلی نداشت، جهان راهی برای همراهی پیدا کرد. نه جادویی. نه ماورایی فیلمی ==>> بلکه دقیق، ریاضی وار، قانونمند.
اینو زندگی کردم که : اگه بتونی احساس خودت رو خوب نگه داری، لاجرم شرایط تغییر میکنه. نه چون تو زور گفتی؛ چون تو ازمسیر درست واکنش خارج نشدی.
□ یونس وقتی برگشت، قومش نجات پیدا کرد. اما قبلش، خودش باید تو تاریکی شکم نهنگ، دوباره تنظیم میشد.
ما هم هر روز، یا تو حال قهر با جهانیم، یا در حال یاد گرفتن موندن توی نور… و تنها مسیر.
⭕️ و گاهی، جهان برای امتحان، فقط یه صفحه منچ میذاره جلو مون.
~~~□~~~~~
من اینا رو نه برای اثبات، نه برای قانع کردن، بلکه برا یادآوری نوشتم. اول برای خودم. بعد برا هر کسی که وسط بازی، حس میکنه همه چیز علیه ش هست️️ .
نهنگ همیشه همون نهنگ نیس. گاهی فقط یه احساس رها نشده هست.
اتفاقا منم همین درک شما رو همین چند روز پیش داشتم و بهم الهام شد و این شعر باید پارو نزد وا داد یه دفعه اومد تو وجودم و دائما تکرار می شد ،به خودم گفتم این شعر میخواد یک ایراد وجود منو بهم نشون بده و وقتی بررسی کردم دقیقا به نتیجه تو رسیدم.
به خودم گفتم پارو زدن یعنی چی ؟ یعنی مقاومت داشتن در مورد همه چیز ،هر چقدر هم که حق با تو باشه.
پارو زدن یعنی عصبانی شدن ،شکایت کردن ،غر زدن ،توجه به نازیبایی ها،احساس منفی ،حسرت خوردن و … .
و اما پارو نزدن یعنی آرام بودن و احساس خوب داشتن ،یعنی من مسئول هیچ کسی در این دنیا نیستم ،یعنی هرکسی در هر شرایطی که هست جای درستش همون جاست ،یعنی هر اتفاقی در این جهان اتفاقی نیست، یعنی دیدن زیبایی ها و… .
دقیقا باید در صلح با خودمون و اطرافمون باشیم تا راحت تر به راه درست هدایت شویم.
بی نهایت ممنونم ازت به خاطر پیام زیبا و خیلی خوشحالم که دوباره دسترسی به سایت پیدا کردیم.
سعید جان… سلام . اینی که نوشتی “نظر” نبودااا، یه بغضِ باز شده بود، یه آغوشِ کلمه ای بود.
گفتی “پارو زدن یعنی مقاومت، حتی وقتی حق با توئه”… ==> بنظرم همون جاییه که آدم بزرگ میشه. جایی که آدم از حقش کوتاه نیاد .
این درکی که نوشتی
“اینکه هرکس جای درست خودشه، اینکه هر اتفاقی اتفاقی نیست، اینکه مسئول نجات هیچکس نیستیم ” ==>>> اینا حرفای عادی نیس ، اینا از بلندی روح خبر میده=> آدم باید خیلی راه رفته باشه تا به این سادگی برسه. خسته نباشی رفیق.
نوشتی : “در صلح با خودمون و اطرافمون باشیم تا راحت تر هدایت شویم” => این خلاصه سالها تجربه ست. هدایت، جایزه آرامشه… نه نتیجه زور زدن.
از اینکه اینقدر صادقانه نوشتی، از اینکه خودتو لو دادی به نور،
از اینکه این فهم رو با من شریک شدی،،، ممنونم.
و خوشحالم… هم برا دسترسی همه به سایت، هم برای اینکه دوباره همدیگه رو تو این فضا پیدا کردیم. مطمئنا این هم اتفاقی نبود.
در پناه همون آرامشی که پارو رو زمین میذاره و اجازه میده آب، خودش راه رو نشون بده .
وقتی کامنتت را خواندم، با تمام وجود و با پوست و گوشت و استخوان درک کردم و لمس کردم آن لحظهای را که انسان در شکم نهنگ گرفتار میشود و میخواهد همه چیز را با قدرت ارادهی شخصی خود پیش ببرد. هرچه بیشتر تقلا میکنیم، بیشتر در باتلاق ناخواستهها فرو میرویم. اما زمانی که تصمیم میگیریم برگردیم و تسلیم خداوند شویم، راه نجات باز میشود.
من بارها این رفتوبرگشتها را تجربه کردهام و دیدهام که چگونه کرامت در وجودم نفوذ میکند. خدا را شکر میکنم که با حضور در این سایت توحیدی و شاگردی بهترین استاد دنیا، و همجهت شدن با مسیر توحید در کنار شما دوستان خوب، خیلی زودتر به آرامش میرسم. مدت دستوپا زدنهایم در باتلاق افکار ناامیدکننده نسبت به گذشته کوتاهتر شده و خیلی سریعتر تسلیم میشوم تا خودم را از شکم نهنگ نجات دهم.
بعد از آن، ورق برمیگردد و اتفاقات خوب یکی پس از دیگری رخ میدهد؛ درست مثل بازی منچ، وقتی تاس عدد درست را میآورد و مهرهام در خانه جای میگیرد. این همزمانیها باعث شده هر روز ایمانم به مسیر توحید بیشتر شود و محکمتر قدم بردارم.
از تو ممنونم دوست عزیز، به خاطر متن زیبایی که نوشتی. واقعاً لذت بردم از ادغام موضوع یونس پیامبر با بازی منچ و ارتباط اتفاقات خوب با احساس خوب.
حامد عزیز… سلام . این “پوست و گوشت واستخوانی” ک ِ گفتی، همون تجربه زیسته ست، خیلی مربوط به فهم ذهنی نیس.
خیلی وقتا فکرمیکنیم ایمان یعنی زور بیشتر، تمرکز بیشتر، فشار بیشتر… => درحالیکه نجات، اغلب ازهمون لحظه ای شروع میشه که آدم میگه: “دیگه با دست خودم جلو نمیرم.”
این ‘رفت و برگشتهایی که نوشتی’ ، این ‘کوتاه تر شدن زمان موندن تو باتلاق افکارناامیدکننده’ ==>> یعنی مسیر داره کار خودشو میکنه.
□ نه اینکه دیگه نهنگ نیاد، که زودتر شناخته میشه، زودتر رهامیشه.
و این ایمان که گفتی هر روز محکم تر میشه =
ایمانِ سالمه. ایمانی که از تجربه میاد، نه اون شبهِ ایمانی که از هیجان.
ازت ممنونم حامد جان، برا این صداقت،
برا این نگاه پخته… وبرای اینکه این مسیر رو رفاقتی و انسانی جلو میای.
سلام داداش عزیزم دوست داشتنی من خدا میتونه چقدر امشب خوشحال شدم و موفق شدم صحفه سایت برام باز شد خداجونم شکرت بابت انترنت عجب نعمت بزرگ الهی هست خدا جونم شکرت دوبار منو آوردی تو این جمع دوستان عزیزم وهم فرکانسیم آنقدر خوشحالم داداش محسن خدا میتونه دوباره چشم نورانی شد به توپهای رنگی رنگی داداش عزیزم
دلمو روشن کردی
خدا دلت رو روشن کن داداش
هنوز کامنت رو نخوندم فقط چند خط اولش رو گفتم نکنه دوباره نت قطع بشه
فقط خوشحالیم و این فرکانس بالایی که دارم رو میخواستم به اشتراک بزارم
واین یه حقیقت محض
این یه قانونه تا ابد ماندگار جهان هستی ست. نه اخلاقیه، نه شعاریه، نه انگیزشی اینستاگرامیه. قانونِ مکانیزم جهانه. قانون پایدار خداست. بوده هست خواهد بود.
🟣 برای من سالها طول کشید تا بفهمم نهنگ یونس، یه حیوان عظیم الجثه دریایی نبود؛ یه وضعیت روانی بود. یه فضای بسته، تاریک، خفه کننده که آدم رو از درون میبلعه.
خودت نمیدونی پیامت چقدر “زنده” بود. انگاری یکی درو با خنده بازکرده باشه و بگه: “ببین! من اومدم!” همین چند خط اولی که نوشتی، قبل از اینکه حتی کامنت رو کامل بخونی،
پر بود از زندگی… ازشکر…از نور… از همون فرکانسی که گفتی.
🟣 تو دیدی… دیدی که نهنگ یونس، یه بیرونِ ترسناک نیس ==> یه درونِ بسته ست.
قشنگیش اینه که وقتی اینو بفهمی،
دیگه ازنهنگ نمیترسی… چون میدونی درش از داخل باز میشه.
خوشحالم که برگشتی تو این جمع. خوشحالم که دوباره کنار هم فرکانس شدیم. خوشحالم که دلت روشن شد و گفتی. این گفتن ها، نور رو بیشتر میکنه.
منم دوستت دارم اعظم جان، از اون رفاقتایی که آدم فقط لبخند میزنه و میگه: “خوبه که هستی.”
و انسان بگوید: زمین را چه شده است؟ (که اینگونه سخت مى لرزد).
در آن روز زمین خبرهاى خود را بازگو کند.
چرا که پروردگارت به آن وحى کرده است.
در آن روز مردم به طور پراکنده (از قبرها) بیرون آیند تا کارهایشان به آنان نشان داده شود.
پس هر کس به مقدار ذرّه اى کار نیک کرده باشد همان را ببیند.
و هرکس هم وزن ذره اى کار بد کرده باشد آن را ببیند.
سلام محسن جان ،رفیق بهشتی
امیدوارم حال دلت عالیِ عالی باشه
محسن جان چقدر عالی نوشتی اگه حالت درونیت بهم بریزه، اگه احساس ناامیدی، قهر، بریدن و تلخی درونت غالب بشه، اولین کسی که آسیب میبینه خود ِ خودتی…!!
این چیزی است که اکثر ماها تجربه کردیم بارها شده برام پیش آمده از موضوعی ناراحت بودم ولی همان لحظه به خودم گفتم آهای فهیمه حواست باشه اگر احساست بد بشه ،اون اتفاقِ بدِ برای تو می افته نه طرف مقابلت وفقط فکر کردن به این موضوع سبب شده که بتونم راحت تر از قبل ذهنم رو کنترل کنم و با توجه کردن به نعمتهام به احساس بهتری برسم
محسن جان ،دیدی وقتی تو در اون لحظه یکم فقط یکم احساست بهتر از قبل میشه چه جوری جهان سوپرایزت میکنه واین پاداشِ انگیزه ای میشه برای ادامه دادن وتوجه کردن بیشتر به زیبایی ها ونعمتهات
محسن عزیز صمیمانه ازت سپاسگزارم، مرسی که هستی ونوشتی که کنترل ذهن وداشتن احساس خوب رمز اصلی موفقیت هست
رفیق بهشتی به دستان پر مهر خداوند میسپارمت وبهترین حالات روحی ودرونی رو برات آرزو میکنم
فهیمه جان رفیقِ خوبم سلام به روی ماهت . مطمئنم که حال دل وحال جسمت بهتر از هر زمان دیگه ست ؛ الحمدلله. حرفت مثل تیر نشست روی همون نقطه ای که سوره زلزال باهاش آدمو بیدار میکنه…
“پس هرکس به اندازه ذره ای کار خیر انجام بده، همونو میبینه
و هرکس به اندازه ذره ای کار بد انجام بده، همونو میبینه”
○ پس هیچ حالی گم نمیشه…
○ هیچ احساس کوچیکی بی اثر نیس…
○ اون لحظه ای که حواست رو جمع میکنی و نمیذاری دلت بره توی قهر و تلخی، داری یه ذره خیر میکاری وجهان، عین آینه، همون ذره رو بهت نشون میده.
همون لحظه به خودت گفتی “حواست باشه” => بنظرم عین همون بیداری قبل از زلزله ست… قبل از اینکه زمین درونت بلرزه، ایستادی و تعادل رو نگه داشتی.
و آره… وقتی فقط یه ذره حالت بهتر میشه، جهان مجبور میشه جواب بده => چون قانونش همینه.
■ گمون نکنم زلزال فقط درباره آخرالزمان باشه،
درباره هر لحظه ایِ که زمین دل ماتکون میخوره ونتیجه کارامون بی پرده نشون میده.
فهیمه جان اینجوری که گفتی تو بوسیله “توجه و تمرکز به نعمتها” ، “بانرفتن سمت احساس بد” ، داشتی همون “مثقال ذره” رو انتخاب میکردی ⬅️ و دیدی که پاداشش چطورخودش رو نشون داد.
ممنونتم فهیمه جان ، برای این فهم عمیق ، برای این حضور آگاه و… برا اینکه یادآوری کردی… کنترل ذهن واحساس خوب ⇐ که عین عدالته… عدالتی به ظرافت یه ذره.
کامنت خیلی خوبی نوشتی دقیقا منم اینو توی تجربه کردم دقیقا همینطور قانون عمل میکنه توشرایط خوب که آدم نیاز به کنترل ذهن نداره
اما دیدم که وقتی شرایط نادلخواه بود من ازخدا کمک خواستم وکمکم کرد دهنمو کنترل کردم وگفتم تاخیر فی ما وقع هر اتفاقی برام بیوفته همون خیر همون اتفاق خوبه هست که میخواد منو به خواستم برسونه منو رشد بده
و چقدر تعبیر اون نهنگ و داستان یونس وخوب گفتی
سپاسگزارم بابت کامنت بسیار خوبت
دلم برای سایت خیلی تنگ شده بود
دلم برای استاد عزیزم خیلی تنگ شده بود
دلم برای دوستانم خیلی تنگ شده بود
لحظه شماری میکردم بیام سایت
واقعا این سایت نعمت بزرگی هست که هربار بیشتر درکش میکنم بیشتر دوست دارم توش باشم
مریم جانِ نازنین… سلام . میدونی چی شد پیامت روکه خوندم؟ حس کردم یکی ازهمون آدما که “”راه رو با دلش رفته”” داره حرف میزنه . باکسی که از حفظیات سطحی حرف میزنه فرقش خیلی زیاده.
گفتی ازخـــــدا کمک خواستی و ذهنت روکنترل کردی… ==>> کنترل ذهن، گاهی از کنترل کلام شروع میشه. خیلی وقتا نجات ما، نه با تغییر فکر، بلکه با نگفتن یه جمله اتفاق میفته. خدا خودش بلده حرفامون رو به اون گوشی که باید برسه، برسونه .
مطمینم دیدی که، تاخیرها هم میتونه بخشی از خیر باشه، نه نشونه رد شدن… همون زمانهایی که زمان داشته به نفع من و تو پیش میرفته وخودمون خبر نداشتیم… گاهی کلافگی هم میکردیم
دلتنگی هایی که نوشتی… … آدم وقتی جای درستش رو پیدا میکنه، دلتنگی هاش هم مقدس میشن.
عزیزم اون شکرهای آخر متنت… حس م میگه اونا دعا نبودن (حتی شاید اگه خودت نفهمیده باشی) =>=> گواهی و شهادت بودن. شهادت به همین لحظه های خوب.
ازت ممنونم مریم جان، برای اینکه این حس رو نوشتی،
برای اینکه ایمان رو زندگی کردی، نه تعریف خشک و خالی.
خیلی سپاسگزار خدا هستم که یه همچین دوستانی دارم ..
خدارو سپاسگزارم برای استاد عزیزم که چنین سایتی رو راه اندازی کرده که دوستانی مثل شما و بقیه دوستانم رو درکنارم دارم خیلی خوشحالم خیلی
محسن جان چقدر جملاتی که برام نوشتی خوب بود انگار منو میشناسی عزیزم
بخدا غیر ازاین نمیبینم نمیتونم ببینم این کلام ازطرف خدا برای من
چرا ؟
چون فقط خدا میدونه تو قلب من چه خبر
اینقدر واضح بهم داره میگه کنترل ذهن فقط به ذهن نیست مراقب کلامی که میگی هم باش ……
(گفتی ازخـــــدا کمک خواستی و ذهنت روکنترل کردی… ==>> کنترل ذهن، گاهی از کنترل کلام شروع میشه. خیلی وقتا نجات ما، نه با تغییر فکر، بلکه با نگفتن یه جمله اتفاق میفته. خدا خودش بلده حرفامون رو به اون گوشی که باید برسه، برسونه)
آقا محسن من بتونم جلوی دهنم رو بگیرم وازناخوایتم حرف نزنم میدونم خیلی به رشد خودم کمک میکنم
چقدر این هدایت خدا واضح بود برام خدایا سپاسگزارم خدایا کمکم کن بتونم بهش عمل کنم
چون باتمام وجودم میخوام تغییر کنم تغییری که واقعا از من مریم یه آدم جدیدی بسازه با افکار و باورهای درست نگاهی متفاوت از جنس ایمان واقعی وقلبی با اعتماد واقعی به خدا
که نه کسی تو زندگیش قدرتی داره، ونه به جز رب ازکسی هیچ کسی توقعی نداره
آدمی ازجنس عشق باشم مثل خودخدا بخشنده ولطیف …
من میخوام ومیدونم خدا ازقلب پاک من خبر داره میدونه من قلبم باهاشه این بنده ی عزیزش عاشق هم جهت شدن با جریان الهی خودشه
درحد خودش داره سعی میکنه اونجوری باشه که معشوقش رو ببینه در تمام ابعاد زندگیش کلامش رو بفهمه نشونه هاشو ببینه باهاش عشق بازی کنه
من عاشق این خدایی هستم که دارمش ای همه کسم چطور کلام واضح ترو درک نکنم ای همه جانم نفسم نمیدونم چه کلامی بگم عشقم
اینطور به قلبم آرامش میدی
خدایا سپاسگزارم ازت
خدایا سپاسگزارم برای همین لحظه
خدایا سپاسگزارم برای حضور محسن عزیزم وکلامی که به زبانش جاری کردی
خدایا سپاسگزارم برای استادم که عشق تو دروجودش باعث شد روشن کننده ی مسیرها آدمهایی مثل من باشه عاشق این انسانم خدا در پناه امن خودت حفظش کن برایمان
خدایا سپاسگزارم که به قوی شدنم ایمانم کمک میکنی تا بیشتر عاشقت باشم
خدایا سپاسگزارم برای این لحظه تمام نوشته هایم ب ای سایت مقدس برای تک تک بچه های عزیز سایت
خدایا تو حق خداییت رو در حق من بنده تمام کردی
هر چی کم وکسریست ازخودمه ای تمام جانم …
تو فقط عشقی وحضور لطیف وزیبا ای خوش بوی من عطرتو درجانم پیچیده خدایا
صبح امروزم رو پراز عشق توشد
ای پناهم ای خدایم ای مهربان با من سپاسگزارم ازت که منو آوردی اینجا عبادتت کنم
ذکرتو بگم قربون صدقت برم
خدایا سپاسگزارم ازت
کمکم کن امروز اون کاریو که بهش هدایتم کردی انجامش بدم با قلب مطئن
رفیقِ دلآگاه و لطیف من سلام . حواسم بود که دارم دلنوشته ای میخونم ازت از جنس لحظه هایی که آدم میفهمه خدا داره مستقیم حرف میزنه . چون منم وقتی دیدم نوشتی : “این کلام از طرف خدا برای منه”… خواست بغضم بگیره… اما یه مشت زدم روی سینه خودم… گفتم آهای قلب چته… آروم باش… مریم روی شانه ی خدا نشسته… . تو خودت حواست نبود داری کلام خدا رو برای مریم مینویسی… الان دندون به جیگر بگیر ببین چه بازخوردی قراره از اونجا بهت برگرده…! و قلبم آروم گرفت و تا ته ِ متنت رو خوند.
آره، همینه مریم جان… وقتی دل آماده ست، خدا واسطه ها رو انتخاب میکنه. نه بخاطر ِ خود ِ اون واسطه ، که اتفاقا چون دلِ شنونده آماده شنیدنه.
خدا مجدد بهت گفت و توپذیرفتی. چقدر خوبه… از اسمونها برات پیام رسید . گره باز شد . این فهمی ک ِ بهش رسیدی درباره “کلام”… خیلی بالاست.
خیلیا سالها روی “”فکر”” کار میکنن،
اما تو دیدی که گاهی نجات، فقط تو نگفتن یه جمله ست. بنظرم این خودش نشونه اینه که خدا مهر تاییدی زده به بلوغ روح ت .
“اگه جلوی دهنم رو بگیرم، از ناخواستم حرف نزنم” =>> یعنی داری از سطح واکنش میای به سطح انتخاب==> پس تغییر واقعی شروع میشه.
نیتت برا تغییر، خیلی پاک و زلاله… چون از سر ِ عشقه ، نه اینکه از چیزی بترسی. عشق ب ِ خدایی که حضورش رو حس کردی،،، بعد از اینکه باورش کردی.
و بدون مریم جان ، وقتی کسی به این نقطه میرسه که
●نه از کسی توقعی داره ، ●نه به کسی قدرت میده
اون آدم آزاد شده . و آزادی، نزدیکترین حال🩵 به عشقه.
این آزادی رو بهت تبریک میگم و ایستاده برات کف میزنم.
بهت تبریک گفتم ؛ چون محسن خیلی بها داد بابت آزادیش… و بالاخره موفق شد… و الان باتمام وجودم آزادی’ت رو درک میکنم… و برات خوشحالم.
فقط آدم های آزاد میتونن روی شانه خدا بشینن.
این شکرگزاریهات| این دیدن همین لحظه | این خواستن باقلب مطمئن… ==>> همه ش نشونه اینه که مسیر روشنه، حتی اگه هنوز همه جزئیات معلوم نباشه.
🟣 آره؛ الخیر فی ما وقع ؛ الخیـــــر فی ما وقع =>> مریم بانو خیلی سینه م سوخت تا بفهمم همه خواسته ها از “رهـــــایی” عبور میکنه
■ مریم توام فهمیدی که همین ذکر الخیر… همین ایمان ، همین تسلیم، همین اعتماد، عین ِ عبادته؟؟
کامنت زیبات رو در بهترین زمان خوندم ، وقتی که نمی دونستم فایل رو باید گوش بدم یا چند تا کامنت بخونم، کامنت شما دومین کامنتی بود که خوندم و حجت بر من تمام شد و کامنت شما رو چند بار باید بخونم و روش فکر کنم
به اینکه حواسم باشه منم اگر ناامید بشم به هر دلیلی که هر چقدر هم منطقی باشه که هر چقدر حق دارم عصبانی معترض نگران ناامید مشرک باشم نتیجه ی همه ی اینا اتفاق بد هست یونس رفت تو دل نهنگ ، درسته الان من به دریا و نهنگ نزدیک نیستم ولی وقتی من ناامید بشم اون حالت روانی بد اون مومنتوم منفی اون افکاری که میگن من نمیتونم شرایط رو تغییر بدم ، اوضاع از کنترل من خارجه و… افکاری که هی سر منو میاره پایین و پایین تر در من ایجاد میشه و اون وقته که دیگه فرقی نمیکه من تو شکم نهنگم یا روی زمین چون
رسول جان سلام… اینکه نوشتی “حجت بر من تمام شد” خیلی جمله بزرگیه. یعنی اون لحظه “پذیرفتی”. این پذیرش ،خودش یه نقطه تغییره. مقام پذیرش خیلی مقام والایی هست.
یه نکته ظریف تو حرفات بودکه میخوام روش نور بندازم:
گفتی “حتی اگه حق دارم عصبانی باشم”.
خب اینجا دقیق همون مرزه. خیلی وقتا حق داریم… ولی حق داشتن، لزوما حق موندن تو اون حال روبهمون نمیده.
⭕️ یونس نبی هم حق داشت ناامید بشه. اما جهان با حق و ناحق جلو نمیره؛ با فرکانس جلو میره. با مومنتوم، همون کلمه دقیقی که خودت گفتی.
ماشاءالله که تو قبل ازبلعیده شدن، نهنگ رو دیدی =>> و این خیلی فرق داره با کسی که بعدش میفهمه.
خیلی خوشحالم که این کامنت باعث شد مکث کنی، باعث شد چند باربخونی، باعث شد انتخاب کنی آگاه بمونی. این ایمان داره که کم کم معنای عمیق تری پیدا میکنه؛
رفیق خوبم ازت ممنونم برا این دقت،
برای این صداقت، وبرای اینکه تجربه ت رونوشتی و کاملش کردی.
خدارا شکر که امشب بار دیگر به این کعبه مقدس وارد شدم و دوباره میتونم کامنتهای قشنگ دوستانم را بخوانم .
جالبه که کامنت شما در همین صفحه ورودی ام بود
خدارا شکر برای اینکه بار دیگه دلنوشته های توحیدی ات را میتونم بخونم .
محسن جان کامنتهای شما همیشه واسم درسهای بزرگی داره .من بارها و بارها داستان حضرت یونس را خوانده بودم در قرآن بارها آیه اش را خوانده ام و هیچ وقت به این زیبایی و با چنین دیدی درکش نکرده بود .
آفرین به این نگاهت و ممنونم که برایمان مینویسی و دیدگاهت را به اشتراک میگذاری.
چقدر زیبا در مورد اون نهنگ نوشتی
نهنگ یونس، یه حیوان عظیم الجثه دریایی نبود؛ یه وضعیت روانی بود. یه فضای بسته، تاریک، خفه کننده که آدم رو از درون میبلعه
اره واقعا خیلی از ماها ،بارها شده که توسط چنین نهنگی بلعیده شدیم و نفهمیدیم که از کجا خوردیم .
هر احساس بدی ،هر کینه ای ،هر گناهی ،هر قضاوتی ،هر عدم مسئولیتی ،همه و همه اینها همون نهنگی هست که ما را میبلعد و ما باید دلیلش را پیدا کنیم و بتوانیم خودمون را رها کنیم .
میگم یه کاری میکنم از این به بعد … من میخونم ولی اونقدر تحت تاثیر کامنتهات قرار می گیرم که نمیدونم چه جوابی بدم .
سکوت عالی ای بهم دست میده و میرم تو فکر و بعد به عملکرد میرسم .
باورت میدونم میشه که دقیقا داشتم دقایقی قبل میرفتم به داخل شکم نهنگ زندگی خودم ولی از اونجا که خدا منو بیشتر دوست داره تا من اونو ، دستمو گرفت و آورد به این کامنت ….
داداش محسن اصلا ناامیدی برای من یه واژه بی معنی شده .
از استاد یاد گرفتم که زندگی در آرامش و احساس خوب حق مسلم من هست .
رهایی رو دارم عملی یاد میگیرم.
رها کردن رو دارم به صورت کاربردی تمرین میکنم .
و دیگه میدونم فردا چی میشه .
مادامی که من حالم خوبه و شبها باآرامش میخوابم به امید دیدن خورشید فردا و لذت آرامش خواب در آغوش خدام ، پس فردا هم خوبه .
اینهمه نشانه و نتیجه و نگرش تازه دیدم. اینهمه بزرگ شدم . اینهمه با خدا زندگی کردم . اینهمه کمکم کرد همیشه و دستمو گرفت .
پس موفقیت ادامه داره ….
پس موفقیت ادامه داره
خدایا شکرت که سرقولت موندی و همیشه باهام موندی
همون قولی که ده سال قبل توی شکم اون نهنگ بزرگ غمناک بهم دادی و من ...
حالم خوبه خان داداش
مگه میشه خدا به آدم یه داداش مثل شما بده و حالش بد باشه .
والا به خدا ….
دوست دارم.
مرسی که هستی
میام از اخبار حال خوبم برات می نویسم .میام تو سایت می نویسم دوباره . میام و میگم که ایمانم به غیب باز هم جواب داد . چون من تو شکم نهنگ نمیرم .
چون من اونقدرررررر زیاد خودمو دوست دارم که فقط میخوام بخندم و با حال خوب ادامه بدم .
میدونم میدونم ایمان دارم که بقیه نتایجم پشت در هستن چون دارن جلوی چشمم رژه میرن چشم دلم ….
(حالا خوبه گفتم کم می نویسم.
ههههه . ببین همینه من با کسی راحت باشم و دوسش داشته باشم ، پس حرف می زنم باهاش)
به امید دیدار روی ماهت . گرچه هزاران بار با چشم دلم دیدمت و حظ کردم
لیلی جانِ دل سلام . خان داداشت الان با همین کامنتت داره میخنده و حالش خوبه، باور کن. این سکوتی که گفتی میاد سراغت، از جنس خالی شدن نیستا، از جنس پُر شدنه . اون سکوتی که بعدش آدم راه میفته… خب همونجاست که داری “زندگی” میکنی.
“خدا منو بیشتر دوست داره تا من اونو” ==>> این جمله خودش یه نجات کامله . همین که دستت رو گرفته و آورده سمت این کامنت = هنوز تو دل قصه ای، نه تهش .
ناامیدی؟؟؟ آره واقعا دیگه واژه ای بی معنیه وقتی آدم فهمیده حال خوب حق مسلمشه وقتی فهمیده آرامش، پاداش نیست، مبنا ست =>> خب دارم میبینم تو اول اینو فهمیدی بعد داری زندگی ش کردی. حالا هرکی خواهر هرکی که میخواد باشه .
شب باآرامش میخوابی ومیگی فردا هم خوبه… ==>> شک داری که این میوه ی ایمان نابِ زنده ست؟ ایمانی که نیاز به دلیل نداره . چون نتیجه هاش جلو چشم دل دارن رژه میرن
و آره… موفقیت ادامه داره . نه چون باید اینجور میشد… چون موفقیت و رشد طبیعیه . وقتی یکی انقدر با خـــــدا راه میاد، وقتی انقدر خودش رو دوست داره، مگه میشه تهش بد دربیاد؟!؟!
اون نهنگ دیگه فقط یه خاطره ست. تو توی شکم نهنگ نمیمونی ؛تو ازش داستان درمیاری، نور درمیاری، قدرت درمیاری .
“مگه میشه خدا به آدم یه داداش مثل شما بده و حالش بد باشه” ==>> (: ؛ دیگه چی بگم رفیق خوبم؟ همین جمله کافیه حال یه روز کامل خوب بمونه
بنویس لیلی |حرف بزن |بخند | از حال خوبت خبر بده | ایمانت رو زندگی کن . مطمئن باش اون نتایج پشت در، دیگه دارن کلید میچرخونن
به امید دیدار روی ماهت
چه با چشم سر ؛ چه با چشم دل
~~~~□~~
الهـــــی شـــــکر.
الهی حال خوبمون رو نگه دار
دلهامون رو ازترس و تردید خالی کن
و پر کن از آرامش، اعتماد ولبخند
الهی ما رو جوری هدایت کن که حتی توی سختیها
یادمون نره دوستت داریم و دوست داشته میشیم
الهی هرقدممون نور باشه|هر انتخابمون رهایی| و هر فردامون روشن تر از امروز
الله اکبر الله اکبر از این سرعت عمل حال خوب مساوی با اتفاق خوب
( فقط خان داداشم میفهمه این خواهر کوچیکش چقدر در قالب حرفهای پراکنده اش داره از یه تمرکز عالی میگه )
صدای چرخیدن کلید رو خودم هم شنیدم محسن جان
پیغام شعری که برام در کامنت قبلی نوشتی مستقیم دریافت شد و به قلبم نشست …
راستی من همچنان آجی اولت هستم ها!! گفته باشم.
یه مدت در صحنه نبودم ولی دوباره پرقدرت برگشتم به میدان.
آجی ها
خوشگلا
تشریف ببرید عقب
لیلی بانو وارد میشود
( نخیر ساقی ما هم جنس خوب نمیاره برامون . حالم خرابه)
خیلی دوست دارم مرسی که هستی چون از اول این کامنت تا اخرش با لبخند برات نوشتم .
خدایا تو چرا اینقدر خوبی ؟ خودت از عشق خودت کم نمیاری قوربونت برم ؟؟؟؟
امروز 11 بهمن … همون ساعت حول و حوش 4 که خان داداشم برام داره جملات طلایی می نویسه ، همون زمان خودت داری ذهن منو پر میکنی از افکاری که منجر به عملکرد میشه …وبه استاد عزیزتر از جانم میگی برام امروز این نقطه نورانی رو بفرسته …
خدایا تو چی هستی کی هستی تو …. نمیدونم بهت چی بگم جز اینکه ممنونم که اینقدر زود جواب میدی قوربون قلب بزرگت برم
محسن جان اولین خبر خوبم رو بعد از چند وقت اول همه به خودت میگم:عازم یه سفر رویایی هستم انشالله به زودی که از کادوهای تولدم هست از طرف خودم
واااای ببین شروع شد. قبل از اسفند میرم پیشواز تولدم و تا فروردین هم ادامه میدم .
چه شود ….. ههههه
بله عزیز دلم از شکم نهنگ داستان ها می سازم چون تضاد کمک خداست. تضاد کمک خداست
واااای چقدر امروز این جمله در ذهن و قلبم تکرار شد . چقدر زیاد …
میگم دیگه بیشتر عملکرد خواهم بود و سکوت تا حرف بزنم ولی حرف هم می زنم به جاش :
یه خبر خوب دیگه : امروز برگشتم به حال خوب اوایل پاییزم . این تضاد سنگین عاطفی که پیش اومد خیلییییییییییی منو جلو برد. خیلی زیاد . به قول داداش اسدالله وقتی در مسیر درستی هر اتفاقی بیفته به نفعت هست .
و من چقدررررررر خوشبختم که اینجام . توی توحیدی ترین سایت دنیا کنار بهترین بنده های خدای خوبم که با یه تک جمله شون میتونم پرواز کنم و دوباره حالم خوب بشه .
دوباره همون لیلی زیبای بشاش رو در آینه ببینم که داره به 43 سالگی میرسه ولی تصمیم میگیره بالاخره رها کنه این خواسته قدیمی خلق رابطه عاطفی رو تا به موقع خودش اتفاق بیفته .
چون هنوز من امضای خدام رو پای این خواسته ام دارم.
اصلا بی خیال . بسیار کارهای مهمی دارم که باید انجام بدم و بیام خبر نتایجش رو برای دوستای بهتر از برگ گلم بنویسم .
برای استاد عزیزتر از جانم بنویسم . برای خانم شایسته بنویسم که بهشون بگم چقدر دوستشون دارم .
وااااای خدا به داد برسه .
استاد من قراره بیام زیاد حرف بزنم …ههههه
باور کنید اول عملکرد هست و بعد حرف زدن . حرف ها اعلان نتایج هستن.
(داداش محسن من کامنتم رو ویرایش میزنم که درست باشه ولی کامل نمیاد . جملاتم بهم ریختن. به جان خودم قسم دیگه اینقدر زیاااد پراکنده ننوشتم . انگار کامنتم سر و ته شد حاجی. هههههه)
استاد جان این یه خط شعر رو برای داداشم بفرست لطفا:
عشق یعنی پویش ناب دایمی و به سراغ خستگان روح نمی آید . خسته دل نباش محبوب خوب آذری من
لیلی خواهرتوحیدیِ همیشه پر از انرژی من سلام ! نمیتونم بگم چقدر خوشحالم که دوباره برگشتی، همیشه بودی فقط گاهی درسکوت بودی، مثل همون برگ درختی که توی فصل بهار ظاهر میشه ومیدونی که همیشه بوده، ولی برای رسیدن به کمال باید در زمستون هم استراحت کرده باشه.
“تضاد کمک خداست” ؟؟؟ چقدر با دل و جان اینو حس میکنم. تضاد واقعا کمک خداست، چرا؟؟؟ چون وقتی ذهن تو درگیر میشه، وقتی که از یه جای سخت میگذری، همون لحظه اتفاقی میفته که شاید توی هیچ شرایط دیگه نمیتونستی تجربه کنی. همونی که خودت گفتی : در مسیر درست هر اتفاقی که بیفته به نفعت هست…. و یه جمله کوچیک میتونه پروازت بده وحالت خوب بشه.
یادآوری مجدد و مجدد ِ این موضوع که خـــــداهمیشه هوای ما رو داره و با همه جزییات، مخصوصا درلحظات دشوار، هدایت میکنه ، چقــــــــــدر برای من قشنگه 🩵
درباره خواسته عاطفیت هم درسته. ماهمه درگیر یه خواسته هایی هستیم، ولی وقتی بپذیریم که بموقع خودش اتفاق میفته، به توکل بیشتر روی خدا میرسیم.
گفتی، هنوز امضای خدا رو پای این خواسته داری و بنظر این یعنی کار درستی میکنی. خوشحالم که داری این مسیر رو بااین ایمان و رهـــــا میری.
لیلی جان، عزیزی و میدونم این سفر درجه یک که قراره شروع کنی، برات پر از برکت وتجربههای ناب خواهد بود.
تو مثال این هستی که “عملکرد اول، حرف ها بعد از اون”، تو الان درمسیر درست و پر از انرژی داری پیش میری و نتیجه های فوق’العاده ای خواهی دید.
پ.ن: شعر رو با دل و جان دریافت کردم ، به دل داداش محسنت نشست ..
خـــــدا همراهت باشه، همیشه توی همین مسیر پر ازعشق و ایمان، بهترین ها در انتظارت هست.
خدارو شاکرم که چند روز دوباره میتونم در سایت فعالیت داشته باشم می تونم کامنت دوستانم بخونم و یاد بگیرم :)
کامنت شما منو برد به حدود 2 سال پیش وقتی که کنترل ذهن برام دو تا کلمه قشنگ کنار هم بودند اما وقتی نوبت به عمل می رسید ضعیف ترین بودم !
می خواستم راه صد ساله رو یک شب برم و نمی شد اما از یک جایی به بعد یاد گرفتم که چقدر سکوت کردن ارزشمنده چقدر رها بودن و دید مثبت داشتن حس خوبیه
اونم از چیزای کوچولو شروع کردن از اینکه چای ریخت رو فرش فدای سرم حرص بخورم واسه لکه چایی !
از سرویس جا موندم حتما خیری توش بوده …
فلان بازی که خیلی عاشقش بودم و تا بهمان مرحله پیش رفتمو بزرگمهر حذف کرد حتما لازم بوده لابد دیگه نباید بازی می کردم …
و همین ها همین ها بهمون یاد میده باید پارو نزد وا داد … و نتیجه اش میشه درهای خیر میشه برکت میشه اتفاقات عالی میشه صلح درونی میشه یاد گرفتن کنترل ذهن ، اینکه دیگه واسه هر چیزی دود از کله مون بلند نشه از ناراحتی زیاد خودمون رو بدبخت یا بد شانس ندونیم.
نتیجه اش میشه وقتی وارد سالن میشی واسه خوشگلاسیون کردن ناخن هات ناخنکار بگه من بجای موزیک استاد عباسمنش گوش میدم اگه مایلید از فایل های هدیه سایتش باهم گوش بدیم.
نتیجه اش میشه وقتی یه مکانی میری که چند ساعت باید کنار چند نفر بشینی یکی اون وسط بگه مایلید براتون کتاب موفقیت بخونم ! و شروع کنه یک کتاب بی نظیر رو خوندن ..
یه وقتایی هم نتیجه ها همون لحظه مثل بازی مار پله و برنده شدن خودش نشون میده و دل نهنگ میایم بیرون..
یه وقتایی هم مثل ماه پیش من همسرت صبح با یه ماشین عروسک میره سرکار و ظهر با ماشین له شده تصادفی میاد خونه و تو از درون بهم نمی ریزی واقعی واقعی حالت بد نمیشه و احساست رو خوب نگه می داری و غصه نمی خوری، نمیگی چرا من ! غر نمیزنی و بعدش خدا شونصدبار تو همون روز با عکس با فیلم با کلام یکی که جلوتر از تو داره راه میره ، تو بیداری ، موقع ظرف شستن دم گوش ت ، حتی تو خواب بلند واضح رَسا بهت میگه : وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى و تو ایمانت می چسبه به سقف و تو کنترل ذهنت میره تا آسمون هفتم و ماشینت بعد چند هفته دوباره نو میشه درآمدت بیشتر میشه و… اونوقت تو هر شرایطی که ذهن میخواد حالت بد کنه و بهت بگه تو بدشانسی کارت تمومه ! بهش میگی باید پارو نزد وا داد باید دل رو به دریا داد
محسن جان عزیز رفیق غار حرا ، دوست توحیدی من ممنون که می نویسی
به نام همون خدایی که وقتی دل وا میده، راه بازمیکنه .
سلام عاطفه جان… کامنتت همون چیزیه که آدم میخونه و لحظاتی ساکت میشه… . اعتراف عاشقانه کردی، دیدی، و آروم آروم ازهمون چیزای کوچولو شروع کردی = یعنی رشد واقعی .
اون مثالای ساده ت… چای ریخته رو فرش | جا موندن ازسرویس | حذف شدن یه بازی دوست داشتنی… =>> همون تمرینای روزمره وا دادنه. تمرینایی که هیچ استادی سرکلاس درس نمیده، اما زندگی میده.
ناخنکار وفایل صوتی استاد عباسمنش… ؛ اون بخش کتاب خوندن یه غریبه وسط یه جمع… خب اینا دیگه تصادف نیس که. اینها نشونه هماهنگیه ==>> قبول داری اینا نشونه اینه که وقتی درون آروم میشه، بیرون خودش پا میشه میاد همون فرکانس؟؟؟!
اون تصادف… عاطفه جان، اینو فقط کسی میفهمه که از دل نهنگ گذشته باشه…. .. تو اون شرایط فرو نریزی | غر نزنی | چرا من، نگی | و بعدش آیه رو زنده زنده دریافت کنی… =>=> این سطح بالای ِ کنترل ذهن هست : تسلیم آگاهانه ست.
“وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى”
وقتی این آیه میاد؛ یعنی خدا داره میگه: دیدمت… فهمیدمت… حالا نوبت منه
عاطفه جان ممنون ازاین کامنت زنده، نفس دار، واقعی.
ممنون از اینکه تجربه رو قایم نکردی… وممنون از دعای پدرت… خدایش بیامرزد.
آدم بعضی دعاها رومیخونه وحس میکنه از یه جای خیلی پاک اومده.
خدا نگهدار دل آرومت باشه ، خدانگهدار ایمانت
و خدا نگهدار همون وا دادنی که تورو هر بار یه لِول بالاتر میبره .
خداروشکر که بعد دو هفته بازهم تونستیم به این سایت الهی وصل بشیم و بهتر روح و ذهنمون رو تغذیه بدیم.
چقدر من دلم برای کامنت های توحیدی و الهی شما تنگ شده بود و چش به راه بودم که کامنت بزارین وبیام بخونم و یاد بگیرم که خداروشکر امشب خدا کمکم کرد و به کامنت زیبا و متفاوت شما هدایت شدم.
الهی شکر برای حضورتون در این سایت ناب الهی.
چقدر مثال قرآنیتون قشنگ و به جا بود.بهتون تبریک میگم که به این حد از درک قوانین رسیده اید.
دقیقا همینطوره داداش،احساس خوب =اتفاقات خوب
چهارشب پیش من سریه موضوعی احساسم یه مقداربد شد وبا همون احساس خوابیدم،صبح فرداشو
هم خواستم بسته اینترنت بخرم که کارتم ارور میداد بعد3بار امتحان متوجه شدم کارتم قط شده و هی بیشتر احساسم بد میشد وبا همون احساس بد و قربانی شدن رفتم بانک که مشکل رو حل کنم. اونجا به خاطر همین احساس بد گفتن باید بری اصلاح اطلاعات انجام بدی و بعد بیای اینجا.(چون اونروز منم احساس میکردم همه چیز علیه منه و شانس ندارم).وتا شب کارام راحت پیش نرفت چون من نتونستم ذهنمو کنترل کنم و حالمو خوب کنم.
چقدر این قسمت از کامنتتون آموزنده بود :
اگه حالت درونیت بهم بریزه، اگه احساس ناامیدی، قهر، بریدن و تلخی درونت غالب بشه، اولین کسی که آسیب میبینه خود ِ خودتی…!! ■ آی مردم معترض اینو دقتـــــ کنیـــــن !
حقیقتی که توی این روزهای اخیر هممون با چشمهای خودمون مشاهده کردیم.
داداش توحیدی خیلی ممنون و سپاس گذارتم که قانون رو خیلی عالی با مثال وتجربه خودت بهمون یادآوری کردی.چقدر خوبه که هستی ،امیدوارم هر روز بیشتر از روز قبل بدرخشی.
مژگان جانِ عزیز وخوش سیرت… سلام . پیامت رو با مکث خوندم. از عمیقانه . معلومه اینو از “تجربه” نوشتی.
خواهر گلم اون چیزی ک ِ به دلم نشست، صداقتت هست ؛ گفتی احساست بد شد، باهمون احساس خوابیدی، صبحش زنجیروار اتفاقها پشت هم افتاد و هرچی جلوتررفتی، همون حالِ درونت بیرون رو هم شبیه خودش کرد. این دیدنِ رابطه “علت و معلول” ==>> یه پله آگاهی بالـــــاتره. خیلیا فقط اتفاق بد رومیبینن، اماتو “قبلش” رو دیدی.
یه نکته ظریف توحرفات هست که میخوام یه کوچولو روش فوکوس کنم:
مسئله فقط این نیس که احساس بد، اتفاق بد میاره؛
مسئله اینه که احساس بد ،،، تصمیم بد تولیدمیکنه.
و تصمیم بد، واکنش بد میاره.
و بعد =>=> جهان فقط همون واکنش رو بزرگترو واضحتر نشون میده.
اون روز بانک، جهان باهات دشمنی نکرد؛
جهان فقط گفت : “بـــــاوشه، همینی که درونته رو ببین.”
خب همین دیدن، اگه درست فهمیده بشه، خودش نجاته.
قشنگ نوشتی : “قربانی شدن”.
🟠 نهنگ دقیقاااا ازهمینجا شروع میشه.
نه ازمشکل کارت، از لحظه ای که آدم میگه: “همه چیز علیه منه.”
الحمدلله تو الان اون لحظه روشناختی => یعنی دفعه بعد، حتی اگه احساس بد اومد، زودترمیگی: “آها… این ورودی ِ نهنگه.”
🟧 این فهم، تمزین میخواد، نه کمال. هیچکدوممون قرار نیس همیشه حالمون عالی باشه، اما قرارهست زودتر برگردیم به مومنتوم مثبت.
ازت ممنونم مژگان جان ، برای این روایت شجاعانه،
برای اینکه تجربه ت رو بی پرده گفتی، برای این همجهتی قشنگ باجریان الهی.
همین که نوشتی/دیدی==>> پس داری میدرخشی… با نور پایدار
خیلی ممنون وسپاس گذارتم که همیشه وقتِ گرانبهاتو میزاری و به کامنتهام پاسخ میدی و خدا میدونه که چقدر هر کامنتت برام آموزندس و اکثر کامنت هات رو ذخیره را دارم توی گوشیم و بارها وبارها میخونمشون و یاد میگیرم وبرات دعای خیر میکنم.
داداش سپاس که رابطه علت ومعلول رو بهم یادآوری کردی و ممنون که تشویقم میکنی وبهم امیدواری میدی برای ادامه مسیر🙏.
فاطمه جان… سلام. میخوام بدونی وقتی نوشتم، اصلا نمیدونستم قراره کجا و چجوری توی دل کسی بشینه. ولی الان که حرفات رو میخونم، میفهمم بعضی جمله ها مالِ نویسنده نیستن…
رد میشن… …. از یه جا توی اسمونها میان، از یه دل رد میشن، میرن تو دل یکی دیگه.
گفتی «الان ایمان معنی پیدا میکنه»… =>> این جمله خیلی بزرگه.
ایمان همونجاست؛ ؛؛؛ نه وقتی همه چی خوبه | نه وقتی جوابا واضحن،
سلام نرگس جان ِ راه رفته و دل سپرده . خوندم ؛ یه “گزارش مسیر” بود از انسانی که داره باخـــــدا قدم میزنه، کنار او.
اون تعجب اولت… اون “ازکجا آوردی این همه آگاهی؟” ==>> جوابش ساده ست: وقتی دونفر از یه چشمه مینوشن، طعم حرفاشون شبیه هم میشه. چون ازهم گرفتن؟نه! چون هردو از همون منبع اصلی گرفتن.
“اون چیزی که فکر میکنی لازمه…” ==>> آره نرگس جان، این جمله مال لحظه هایی ِ که عقل جا می مونه وهدایت جلو میفته… و مثل اینکه تو توی همون لحظه هایی.
اینکه از جاهایی روزی میاد که خودت هم می مونی =>> نشونه بی حسابی خـــــدا ست ؟ نه والا ؛ نشونه حساب وکتابی بالاتره ، که هنوزفرمولش به ذهن نرسیده.
قدم دوم و سوم… اون جمله ای ک ِ نشونه ت شد : وقتی مسیر همواره، ==>> یعنی ” کسی هل ت نمیده”؛ داری “برده میشی”… با احترام . برای موفقیت . ■ بشرط افزایش ظرفیت وجودی طی مسیر .
اونایی که میگن “مواظب باش” بد نمیگن، ولی ازجنس تو حرف نمیزنن. توجایی هستی که “احتیاط” میشه “اعتماد”.
اون چیزی که لازمه، اونجوری میاد که عقل حتی نمیدونه از کدوم د ر. چون قرار نیس عقل راهو پیدا کنه؛ قرار دل باز باشه.
این “بها” که مرداختی و میپردازی همون نقطه ی عطف هست. بهایی که همه نمیپردازن، چون همه جهانی فکرنمیکنن.
“پول بود، ولی درجهت آینده م نبود” ==>> این فهم، فهم انسان در حال لوِل آپ کردنه . خیلیا پول دارن، ولی مسیرندارن ==>> تو مسیرتو انتخاب کردی. الحمدلله رب العالمین .
شکستن بت های قبلی… درد داره ==>> ولی بعدش جا بازمیشه… برای همون لِولهایی که گفتی وحتی هنوز اسمشونم معلوم نیس.
🟧 نرگس عزیز توداری آماده میشی . بنظرم نه برای ِ یه اتفاق، برای “ظرفیتی” که اتفاقات بزرگ توش جا بشه.
جنگ [با دشمن] بر شما مقرّر و لازم شده، و حال آنکه برایتان ناخوشایند است. و بسا چیزی را خوش ندارید و آن برای شما خیر است، وبسا چیزی را دوست دارید و آن برای شما بد است؛ وخدا [مصلحت شما را در همه امور] می داند و شما نمی دانید.
برای چه کسانی…برای کسانی که گوش بفرمای الهامات خداوندنننن و خودشونو در بست در اختیار خداوند قرار میدن…
این داستانم برات بگم!
چند روز پیش رفته بودم خرازی…رفتم که اون وسیله ذهنمو بخرم..
عطسه کردم..
عطسه خیلی بزرگ بود..که دوستم خندش گرفته بود..
منم بهش گفتم…
رفتم که دست بزارم روی این وسیله صبر بهم گفت نخر…
و بعد اومد سرمو کرد تو میون اونهمه چیزای قدیمی…بهم گفت اینو بخر….
دیدی محسن جان!خدا به کجاهاااا میبردتتتت
ما وقتی خودمونو در اختیارش؟میزارییم چقدر معجزات رخ میده…
بهتون تبریک میگم بابت کامنتهای فوق العاده ای که سخاوتمندانه نگارش میکنید .
من همیشه خواننده پروپا قرص کامنتهای شما هستم.
اما سوال من از شما که امیدوارم و با شناختی که از شما دارم سخاوتمندانه جواب آن را خواهید داد.
از حضرت یونس گفتید که نتونست حالش را خوب نگهداره و سقوط کرد.
کسی که به درجه پیامبری رسیده بود با خدا صحبت میکرد و پیام خدا را برای بندگانش میگفت .
ولی جایی دیگه نتونست فشار ذهن را تحمل کنه و سقوط کرد.
ولی بنظر شما چیکار باد کرد منی که یه انسان معمولی هستم و دارم در این مسیر زیبا قدم میزارم و میدونم که احساس خوب = با اتفاقات خوب است ولی یه جاهایی ذهنم بدجور من رو زمین میزنه و هر چی بخودم میگم احساس خوب = با اتفاقات خوب ولی باز هم سرنگون هستم.
میدونم که باورهای من ایراد دارد بعبارتی هنوز تکاملم را طی نکردم .
لطفا در صورت امکان درباره داشتن احساس خوب در طول روز بیشتر توضیح بدید .سپاسگزار شما دوست عزیز هستم
علی جان عزیز، سلام . اینو از ته دل میگم : سوالت، سوال کسیه که وسط مسیرایستاده و داره راست راست به ذهن و روح خودش نگاه میکنه… ومیخواد اونا رو به هم نزدیک کنه. این ارزشمنده، چون شعارندادی، خودتو نزدی به ندونستن؛ دقیق زدی به ریشه مسئله
1. اول این سوءتفاهم روپاک کنیم
○حضرت یونس “سقوط نکرد” به معنایی که ما فکرمیکنیم.
اون لحظه، یک پیامبر هم انسان بود. قرآن هم همینو نشون میده: نه برای سرزنشااا، برای آموزش ما و سیرتکامل .
○ یونس پیامبر، ازفشار ذهنی خسته شد، نـــــه از ایمان ==>> یعنی حتی کسی که با خدا حرف میزنه هم اگه ظرفیت درونی ش پر بشه و زودتر از زمانش تصمیم بگیره، خودش وارد تنگنا میشه.
پس قصه یونس برای این نیس که بگه “تو ضعیفی”؛
برای اینه که بگه: قانون برا همه یکسانه. قانون ِ خودکنترلی .
2. حالا برسیم به سؤال طلایی تو
گفتی: میدونم احساس خوب = اتفاقات خوب ؛ ولی ذهنم زمینم میزنه. خب اینجا یه نکته خیلی مهم هست که اگه نفهمیمش، همش خودمونوسرزنش میکنیم:
● احساس خوب “”دستور دادنی”” نیس
● احساس خوب “”نتیجه ومعلولِ یک علت”” است، نه زور زدن
تو وقتی وسط فشار ذهنی به خودت میگی: “باید احساس خوب داشته باشم” ==>> درواقع داری با خودت میجنگی.
⭕️ و جنگ درون = شکم نهنگ.
3. اشتباه رایج ماکجاست؟
ما فکرمیکنیم دو حالت بیشتر نداریم: ▪︎یا حال خوب! ▪︎یا شکست!
درحالیکه بین این دوتا یه حالت خیلی مهم هست: حالت خنثی امن
● یعنی نه خوشحالِ خوشحال
● نه داغونِ داغون
یونس نبی اگه ازعصبانیت وفشار، مستقیم نمیرفت تو “”حرکت””، و فقط می ایستاد، نهنگی درکار نبود.
خداروصدهزار مرتبه شکر بخاطر این مسیر زیبا ،این سایت الهی
و وجود نازنین شما دوست الهی من
چقد خوشبختم من ک توی این مسیرم
چقددد خوشبختم ک در این مدار و این فضای الهی حضور دارم
خداروشکر یکبار دیگه در مدار نوشتن برای شما قرار گرفتم
اصلا نمیدونم قراره چی بنویسم
ولی قلبم میگه بنویس
موقعی ک نت قط شده بود آخرین ایمیل هایی ک برام اومده بود و میرفتم ک باز کنم ولی باز نمیشد
ایمیل شما ک کامنت نوشته بودین و چندین بار کلیک کردم ولی باز نمیشد
وقتی نت اوکی شد اومدم تو سایت دومین کامنتی ک درمدارش قرار گرفتم کامنت زیبای شما بود در مورد درس بازی منچ
ب خودم گفتم ببین زکیه چقد قانون فرکانس دقیق داره کار
میکنه
ی اتفاق دیگه ک افتاد
تصویر طاووسی ک روی یکی از قسمت های سفر ب دور امریکاست و تو گوشیم سیو کرده بودم
اتفاقی هدایت شدم بهش و نگاش کردم و ب زیباییش توجه کردم و رفتم سراغ عکس های ک از دوستان سایت داشتم تو گالریم ک دیدنشون خییلی ایمان منو ب ادامه مسیر قوی تر میکنه و حضورشون رو بیشتر حس میکنم و عکس استاد و خواسته هام
خلاصه بعد یکی دوساعت ک رفتم تو گالری گوشیم هدایت شدم ب همون قسمتی ک استاد تو شهری بود ک پراز طاووس های زیبا بود
اصن سوپراییز شدم از این دقت فرکانس
از دقت کانون توجه ب هرچی توجه کنی ب زندگیت دعوتش میکنی
و یکبار دیگه تو ذهنم این بود ک اون قسمت از سریال و ببینم ک استاد و مریم عزیز داشتن با اسکوتر ی مسیری و میرفتن و دِرون هم تصاویر هوایی میگرفت خییلی اون قسمت و دوست داشتم
و در عین ناباوری ،بدون اینکه بدونم اون قسمت کجاست تو کدوم پوشه ذخیره کردم
دقیقا هدایت شدم بهش
اینا داره چیو ب من میگه،اینکه من دارم در هرلحظه با افکار باورها و کانون توجهم با تصویری ک تو ذهنم میاد زندکیم و خلق میکنم
همین الان یاد حدیثی در مورد گمانی ک ب خداوند داری و همون میشه برات افتادم
سرچ کردم اومد بالا
امام رضا (علیهالسّلام): «به خداوند گمان نیک ببر؛ زیرا خدای (عزّوجلّ) میفرماید: من نزد گمان بنده مؤمن خویشم؛ اگر گمانِ او به من نیک باشد، مطابق آن گمان با او رفتار کنم و اگر بد باشد نیز مطابق همان گمانِ بد با او عمل کنم.»
همون باور الخیر و فی ماوقع
همین گمان نیک بردن ب خداست و خداوند هم مطابق همون با من رفتار میکنه
اینکه من ایمان داشته باشم ب قوانین خداوند ک اگه فقط ی ذره احساسم و خوب کنم
پاداش ها بی نهایته
شده خیلی وقتا حسم خنثی بوده
ن خوب بوده ن بد
ولی خیلی زور زدم ک حالم و خوب کنم
چرا
چون فک میکردم الان ی اتفاق بدی میفته
چون حس من خوب نیست
چون شاد نیستم
چون انرژیم پایینه
ک همین افکار باعث شده حال خنثی من بد هم بشه
ولی امشب ب لطف خدا و سخاوتمندی شما
متوجه شدم
رمز موفقیت اینه ک وقتی حالم بده
بتونم ب حس خنثی برسم
و وقتی ک حسم خنثی است خیلی تلاش نکنم ک زود احساسم و خوب کنم
بزارم ی ذره،ی ذره احساسم بهتر بشه
هیچ انسانی
هیچ پیامبری
نمیتونه تو تمام لحظات حالش خوب باشه
چون ما انسانیم
پیش میاد ک احساسمون بد میشه.
ب تضاد میخوریم
تو مسیر هستیم
ب قول استاد باید با خودم مهربانتر باشم
مث ی دوست ب خودم دلداری بدم
و اجازه بدم ب خودم ک روند بهبود احساسم طی بشه
چون یکباره نمیتونم
از احساس بد برسم ب احساس خوب
چون این وسط مدار هایی هست ک باید طی کنم
الهی صدهزار مرتیه شکرت ک بهم فرصت نوشتن و صلاه دادی
چقددد نیاز داشتم ب نوشتن و وصل شد
خدایا شکرت
اینا رو برای خودم نوشتم تا بهتر درک کنم
و اینقد پراکنده نوشتم ک خودمم نمیدونم چی نوشتم خخخخخخ
سلام زکیه جانِ خوش قلب . خبرداری کامنتت رفت کجا؟ کامنتت دقیق همون جایی نشست که بایدمینشست؛ چه نشستنی! آروم، عمیق، بی ادعا. معلومه که “در مسیری” ، اونم با فهم ولمس… بی هیجان .
اون چیزی که نوشتی درباره حس خنثی، خیلی مهمه. خیلیا فکرمیکنن یا باید حالشون عالی باشه یا کلا باختن؛ درحالیکه تو به همون نقطه طلایی رسیدی که پیامبرا هم از همونجا عبور کردن:
قبولِ وضعیت، بدون جنگ. نه انکار، نه فشار، نه خودسرزنشی. یه مومنتومِ مثبت ِ اصیل. بهت تبریک میگم .
قرآن هم همینو میگه؛ تزکیه یعنی پاکسازی تدریجی، نه جهش نمایشی.
🟪 هیچ جا نگفته “همیشه خوشحال باش” => گفته : “رشد بده”….》 و رشــــــــــد، گاهی فقط یعنی بدترش نکنی. همین
همینم که فهمیدی لازم نیس از حس بد بپری به حس خوب، بلکه کافیه به خنثی برسی == داری باخودت مهربون میشی. و اونجاست که خدا وارد میشه… وارد ک ِ چه عرض کنم خـــــداجون همیشه هست؛؛؛ یعنی بهش اجازه میدی. ==>> همون جمله ای که مجدد نقل کردی:
بسیار سپاسگزارم از اینکه وقت ارزشمندتون را گذاشتید و پاسخ سئوالم را سخاوتمندانه دادید .
قطعا میدونید که وقتی تضاد ها میان میخوان که مارو رشد بدن ، بعبارتی تضاد نتیجه باورهای اشتباه خودمون است،
این سوالی که از شما پرسیدم نتیجه تضاد شدیدی بود که شب قبلش باهاش روبرو شدم طوریکه فشار ذهن داشت دیونم میکرد تنها کاری که کردم دیگه با کسی صحبت نکردم و رفتم تو غار تنهایی خودم.
والبته همون تضاد باعث شد که این آگاهی های ناب از شما دوست عزیز به من گفته بشه و چه کامنت ارزشمندی هست.
چقدر سوال واقعی و خوبی پرسیدید،دقیقا سوالی بود که برای خوده من بارها پیش اومده بود و می خواستم از برادرمون آقا محسن بپرسم که به کامنت شما هدایت شدم و محسن عزیز خیلی عالی جواب سوال شما رو دادند.
احسنت به شما که انقدر واضح وقشنگ سوالتون رو مطرح کردید.
بشرا جان… سلام. حرفت خیلی تمیز نشست؛ “وسط چالش، احساس خوب هنره” =>> والا همون جمله ایِ که حافظ شیرازی هم بارها حتی با یه بیت گفته. اجازه بده با خودِ حافظ جوابِ دلنشینت رو بدم:
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند / گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
حافظ داره میگه همین بازی دنیاست…همین چالش، همین افت و خیز، همین منچِ زندگی. هنر مااینِ کِ وسطش، حال دلمون رونبازیم.
این معجزه ای که گفتیش ، بنظرم همون نقطه ظریف رشده؛
الحمدلله فهمیدی لازم نیس ازاحساس بد بپری تو احساس خوب.
○ همین که ازاحساس بد نیای پایین تر،
○ همین که بتونی به “خنثی” برسی،
● یعنی از موج رد شدی، غرق نشدی.
این خیلی درک بالاییه … خیلیا سالها دنبال خوب شدنن، ولی تو فهمیدی اول باید ” بد نبودن” رو بلد شد.
و خـــــدا رو شکر داریم میبینم که برا تو و من این خنثی بودن، همون سکوی پرتابه.
اون کارهایی که گفتی انجام دادی؛ پیاده روی، گوش دادن، بمباران گوش، خوندن کامنتها… اینا مدیریت محترمانه حال ، ذهن و روان هست ==>> یعنی داری ب ِ خودت احترام میذاری. پس کـــــل کائـــــنات مجبورن که به تـــــو احتـــــرام بذارن
این حس تعلقی که ب ِ مسیر، به استاد، به این فضا داری،
نعمت کمی نیس منیژه جان. اینکه آدم بدونه کجا داره یاد میگیره،،، و با دل یاد بگیره،،، خودش یجور سعادت بزرگه.
از لطفی که نسبت به من داری ممنونم، بدون هر چی گفته میشه،،، وقتی روی “دل آماده” میشینه، میشه درس. تو شاگرد فعال این سایت بهشتی هستی ، چون فقط نمیخونی، اقدام و عمل میکنی.
رفیق خوبم شاد و تندرست باشی
دل… آروم، ذهن… روشن، و قدمهات استوار .
تا یه درود و سلام دیگه… درپناه همون خـــــدایی که امروزت رو زیبا کرد.
سلام منیژه جانِ نازنین . خـــــدا روشکر ازجایی دلت نوشته که ذهن بهش دسترسی نداره.
نوشتی “هرآنچه دارم از آن توست” ==>> یعنی تو ازمالکیت عبورکردی و رسیدی به امانت داری. خب آدمی که امانت دار میشه، دیگه تنها نمی مونه… چون صاحب امانت همیشه حواسش هست.
انگاری خوابت خیلی حرف داشت… => اینکه توی خواب، با قدرت از دین و اسلام حرف میزنی…. … بنظرم یعنی باورها دیگه از مرحله حفظ کردن و شنیدن رد شدن =>> رسیدن به “”وجـــــود”” . چون وقتی چیزی میره تو خواب، یعنی ریشه دوانده توی تمام وجود .
گفتی دین یعنی راه و رسم… اسلام یعنی تسلیم…==>> پس جایی هستی که راه، خودش داره تورو میبـــــره.
دیگه هل دادن نیس | دیگه زور زدن نیست =>> یه “جریان“.
لحظه ای که ازخواب بیدار شدی وفکر کردی واقعیه مقدسه… =>> 🟣 میدونستی مرز بین خواب وبیداری، مرز بین ناخودآگاه وحقیقته؟؟؟ اون مرز رو لمس کردی.
منیژه جان ؛ تو در مسیری همجهت با خدایی
که خـــــداجون داره از درونت با خودت حرف میزنه.
این یعنی هدایت اصیل و زنده.
درپناه نوری باشی ، که خودش راهه، خودش آرامشه، و خود ِ خودش مقصد.
محسن ای پیام رو دادم جهت سپاس گزاری که بزرگترین پاشنه اشیلم رو بهم یاد اوری کردی من هیچ وقت بازی نمیکنم هیچ وقت چون زود عصبی میشم و باید انتقام بگیرم الان با این پیامت پی بردم…
پی بردم که باید بازی کنم و قشنگ ببینم و قشنگ لذت ببرم و با شوق بازی کنم در پناه خودش….
اره باید این رو یاد بگیرم و اینرو یاد بگیرم الهی شکر رب من الهی شکرت رب نازنینم الهی شکرت رب من شکرت بینهایت شکرت سپاس از تو….
محسن کیف کردم
حس میکنه همه چیز علیه من هست️️ ……تویه بازی و همه دست تو دست دادن که من رو نابود کننن…
و این باید روش کار کنم به امید رب باید روش کار کنم به اممید خداااااااااااا ….
الهی شکرت شکرت رب نازنینم ….
محسن مرسی از تو و از مهربونیت مرسی از توووووووو……
نهنگ افکارم تویه جمع من نیاید برم تویه دهن این نهنگ الهی شکرررررررررررررررررررت خدا جون برای این الهام واضع و زیبا….
خدا جون بوس طولانننننننننننننننننییییییییییییییییییییییییییییی……
محسن ازت سپاس گزارم بینهایت مرسی برای این نشانه بزرگ مری برای این کامنت پر برکتتت الهی شکرت رب من …..
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشی….
حسین جانِ سلام و ایام به کام . دعا توی متن ت نفس میکشید.
ترسها رو برداشتی و دادی ب ِ دست خدا ==>> یعنی از حالت جنگ اومدی بیرون و وارد پنـــــاه اَمن شدی =>> این یه پیروزیه دلچسبه ، حتی قبل از هر نتیجه ای. اصلا برو بالاتر ، عزتمندی ِ .
فهمیدی مسئله “بازی نکردن” بوده، نه “باختن”… ==>> یعنی بیداری .
بعضی وقتها مافکر میکنیم ایمان یعنی جدی گرفتن همه چیز،
درحالیکه :
ایمان عمیق یعنی بازی کردن درآغوش امن خداجونی که بهش بوس طــــــــــولانی میدی ؛؛ با شوق، با اعتماد ،،، بدون عجله | انتقام| یا اثبات.
این فهم که
“”همه چیز علیه من نیست، بلکه همه چیز داره منو بزرگترمیکنه””==>> یه جهش فکر و باوریه. ساده بهش نگاه نکن.
نهنگ افکاروقتی کوچیک میشه که تو از دهانش بیرون میای
و میای توی وسعت نگاه خدا ==> رفیق خوبم ، فرصت بسیار فراوانه برای بازی کردن| برای بُردن| برای حال خوب.
اوفش چقدر لذت بردم همیشه جوابهات برام پر از عشق برام پر از حال خوبه الهی شکر برای حضورت رفیق من الهی شکر برا بودنت محسنی دوستت دارم…
محسن چقدر خوب گفتی دمت گرم
که دستی هست… همیــــــــــشه زیر پای دلت
همیشه احساسش میکنم این دست رو اره هم زیر پای دلم هست و بخاطر همینه وقتی روح و ذهنم هماهنگ میشه این دست رو اینقدر قشنگ حسش میکنم که اصن خودم از بالا مبینم از تو اسمون نظار گر خودم هستم….
الهی شکر برای این صلات الهی شکر محسنی الهی شکر برای امروز و تک تک فضل و رحمتش که میباره از همجهت و از هر سو الهی شکررررر……
الهی شکرت ربنازنینم سپاس از تو بینهایت برای امرو که برکتت رو شمال روحم کردی الهی شکرت…
خدایا شکرت سپاس از تو که امروز بهم فرصت دادی که نام تورا سپاس گویم الهی شکرت….
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و پر از عشق و عاشق باشی…
اون “دستی که هست همیشه زیر پای دلت” => چیزیه ک ِ وقتی آدم به خودش وخدای درونش اعتماد میکنه، شروع میکنه با تمام سلولهاش حس کردنش.
میدونی حسین… اون دستی که حسش میکنی ==> بخشی از اون، ظرفیتیه که خدا تو وجودخودت گذاشته. وقتی روح و ذهنت همجهت میشن، وقتی دلت آروم میشه، وقتی از بالا خودتو تماشا میکنی… == داری واردآگاهی بالاتری از خودت میشی => نه جدا شدن از خودت، بلکه عمیق تر دیدنش.
یادمون نره ؛؛ ما قراره فقط حس خوب نگیریم؛ قراره بزرگ تر بشیم، بالغ بشیم، بهترین نسخه خودمون بشیم.
اون دست که گفتی زیر پای دله،
وقتی محکم تر حس میشه که خودمون هم مسئول قدم هامون باشیم ومسئولیتش رو همه جوره بپذیریم.
🟥 ایمان + اقدام + خودباوری .
~~ ~~~
خوشحالم که در این مسیر همجهتیم. برات ثبات، عمق، و نوری آرزو میکنم که از درونت بجوشه… مثل زمزم زیر پای اسماعیل
سلام به قلب مهربون تون این متن تجربه شخصی منه تو طول این مسیر زندگی
من 23 سال کسی رو زندگی کردم که نیستم ی سری دیالوگ هارو از عمو، دایی،خاله، خانواده، تو وجود من به یادگار مونده ی سری دشمنای فرضی هم داشتم که با من همکاری نمی کردن باهاشون دعوام میشود از قابلمه بگیر تا بند کفشم اصن اون روزا فکر می کردم خدا واسه ما نمیخواد
ی روزی نشستم تو خونه
گفتم خدایا افراد موفق چه کاری می کنن که من انجام نمیدم؟
آخه بیل گیتس یک دهم من کار نمی کنه انقدر ثروتمند موفقه؟
استاد عباسمنش فقط با سایت رکورد بازدید و تعداد کامنت تو جهان تو حوزه موفقیت زده دلیلش چیه بابا عباسمنش تحصیلات حاصی نداره دلیل موفقیتش چیه چکار می کنه که من انجام نمیدادم؟
تا اون روز هزارتا کار انجام داده بودم هر کاری که فکر می کردم باعث میشه زندگیم بهتر میشه انجام دادم اما هیچ نتیجه تو زندگیم نداشت
دیگه فکر می کردم خدا واسه من وقت نداره
خیلی نا امید بودم فایل هارو گوش میدادم اما نمیتونستم احساس خوبی داشته باشم چند روزی ی بار واتس آپ و تلگرام چک می کردم ببینم دوستی بهم پیام داده یا نه عملا میدیدم من همیشه به دوستام پیام میدادم و هیچ کسی بهم پیام نمیداد تا وقتی فهمیدم ی سری نخ های نامرئی باعث میشه من ی قدم بردارم چهار قدم برگردم عقب
احساس می کردم دنیا با من دوئل جنگ داره نمیخواد به من روز خوبشو نشون بده
من خالق تمام این اتفاقات زندگیم بودم چون تو کودکیم شنیده بودم آدم های که تنها هستن باهوش هستن یا مرد واقعی کسی است که گریه نمی کنه گل بگیرن این پیشفرض های که از جدم به ارث بردم یا مرد آن است که به مردم رایگان آموزش دهد بخاطر همینه سالها فقر نداری بدیختی تجربه کردیم
چون نپذیرفتیم باگ داریم هی میایم زیر ویدئو های استاد کامنت های خوشگل مینویسیم چون فکر می کنیم استاد دوست دارد ما خودمان نباشیم و بیاییم برایش کامنت جذاب بنویسیم یا ی لایک و ستاره بگیریم ۲ساعتی ذوق کنیم بعدش بگیم همین
من ی روزی فهمیدم من خودم نیستم دارم کسی زندگی می کنیم که استاد عباسمنش و بچه های سایت دوس دارن ببین من به اوج خودشناسی خودم رسیدم دیگه فیلم بازی نکردم دیگه کامنت خوشگل ننوشتم هر کامنتی نوشتم واسه خودم و شناخت خودم نوشتم اینکه من کیم چرا تو این سایتم چرا دوره عزت نفس خریدم چرا باید رو خودم کار کنم
ی سری هامون هنوز نمیدونیم چرا تو این سایتم
ولی من مهدی سابقی نژاد حسابی کتک های جهان تجربه کردم اونجاهای که ادا در آوردم عمل نکردم پوستم کننده شد ولی اونجای که عمل کردم خودم بودم نتیجه داد
ی زمانی هم انقدر عباسمنش گوش دادم دیگه نمیخواستم فایل گوش بدم چون ما آدما تفکر نمی کنیم فکر می کنیم هرچقدر مثل یک کار گر معدن رو باورها کار کنیم نتیجه میگیریم اما نه هر چقدر احساس بهتری داشته باشیم زندگیمون عالی میشه تو طول مسیر باید لذت ببریم
بخدا قسم هزاران نفر وقتی شنیدن من چشم هام درمان کردم میان با ذوق شوق میگن من میخوام به سلامتی برسم اما یک ماه بعدش کم میارن بقول خداوند اینا ایمان شون مثل رعد برق میمونه چون فکر می کنن حتما جنبل جادوی هستش یا مثل فیلم ماتریکس ی قرص آبی قرمز داریم اگه دونه شو بخوری میری تو مدار سلامتی خوب خوب میشی
چند نفر مثال بزنم از شاگرد های خوب استاد عباسمنش بخاطر اینکه فکر کردن قانون فهمیدن فایل ها رو رها کردن دوباره کل موفقیت از دست دادن چون غرور کاذب باعث میشه نه تنها خودمونو نشناسیم بلکه همون نیمچه ایمانی داریم از دست بدیم
وقتی استاد میگه بابا اگه احساستو بهتری کنی و سعی کنی رو این فرکانس بمونی نتیجه ش. میشه خوشبختی ثروت و سلامتی
و روابط. حالا بیایم دو روز. حالمونو خوب کنیم چهار روز تو دیوار باشیم جواب نمیدهد باید همیشه تلاش کنیم این هماهنگی ایجاد کنیم این یعنی عمل کردن به قانون
من از وقتی احساس خوبم تو زندگی پایدار شد و خودمو شناختم نتایج مثل دومینو تو زندگیم پدیدار شد اصن ی سری اتفاقات داره میوفته که خودم مبهوت موندم
اینکه تصمیم گرفتین دیگه بازیچه ی دست دیگران نباشید و برای دل بقیه نقش بازی نکنید و خودتون باشید خیلی عالیه
من توی زندگیم افراد زیادی رو دیدم که توی زندگی واقعی یه جورن ولی جلوی دیگران یه جور دیگه بعد من که این آدما رو میدیدم تعجب میکردم که آخه چرا برای دیگران اینقدر فیلم بازی میکنه
چرا در زندگی واقعی خودش از این رفتار مناسب یا از گفتار مناسب استفاده نمیکنه
بعد فهمیدم که این انسانهایی که برای خودشون ارزش قایل نیستن و با خودشون در صلح نیستن دوستدارن ادای بقیه رو در بیارن
من خودم همیشه خودم بودم و از نقش بازی کردن متنفرم صادق زندگی کردن رو دوست دارم
ولی از دید اکثریت جامع آدمی که خودشه
صادقانه رفتار میکنه
میگن چقدر عقب مونده است
ساده لوست
یه تخته اش کمه
و هزار جور حرف مفت دیگه میزنن
اگر کسی تیغ ایمانش رو تیز نگه نداره میوفته در دام این حاشیه و شکار میشه و قاطیه اکثریت میشه
پس همیشه باید مواظب تیغ ایمانمون باشیم که تیز نگهش داریم
سلام دوست عزیز، آقا مهدی کامنتت وصف حال این روزهای من است که یکسره بالا و پایین می شم آنقدر دارم فکر می کنم مغزم منفجر شده اصلا نمی دونم چه باگی دارم برای احساس خوب تقلا می کنم ۳سال تو این مسیر هستم اوایل خوب بودم آرامش خیلی زیادی داشتم تغییر شخصیت داشتم الان دیگه نمی دونم باید چکار کنم می دونم درون من هست غیبت، نه، دروغ نه بحث نه شبکه اجتماعی نه و خیلی چیزها را انجام نمی دهم ولی نمی دونم این چیه درون من هست و دارم اذیت می شم به قول شما مثل کارگر معدن دارم روی باور کار می کنم بدون احساس، یعنی با این کارها می خواهم ذهنم کنترل کنم فایل ها را دیگه نمی تونم تمرکزی گوش بدهم ولی یک چیز مطمئن این مسیر دوست دارم چون توحید برام خیلی مهمه یک روزایی طعمش چشیدم دست بردار نیستم تا نتیجه نگیرم ممنون می شم راهنمایی کنید که چطور عمل کردید.
چقدر قشنگ بود کامنت تون و پر از آگاهی. ممنونم که اینقدر خوب دلیل جا زدنم رو یادآوری کردین. مثلا خود من خیلی راحت کامنت نمی نویسم چون میخوام کامنتم خیلی خوب باشه. اما اگر به قول شما حواسم فقط پی خودم باشه که کامنت ها رو هم واسه خودم بنویسم سرعتم خیلی میره بالا. ممنون از شما دوست آگاه. خیلی کمک کردین
بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ ۖ وَلَا یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لَا یُوقِنُونَ(6٠روم)
پس شکیبایی کن که یقیناً وعده خدا حق است، و مبادا آنان که یقین ندارند تو را به ناشکیبایی و سبک سری وا دارند.
=====================================
🟣این قانون رو برای خودت وضع کن:
◀️من در هر حالتی،سعی میکنم احساساتم رو خوب نگه دارم.
🟣اونوقت میبینی که اتفاقات برمیگرده،اتفاقاتی که قرار بوده بد بشه،خوب میشه.
◀️نکته ی مهم :نتیجه ی این قانون در یک بازه زمانی به دست میاد.
🟣بنابراین ممکنه ما یادمون بره و فراموش کنیم که این اتفاق قرار بوده بد بشه ولی خوب شده،پس حتما یادداشت کن که بعدا بتونی با منطق؛ ذهنت رو در اتفاقات به ظاهر ناجالبی که میفته آروم نگه داری.
=====================================
سلام به استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی و نورانی من
سلام به استاد شایسته ی قشنگم،استاد پروانه ای من
سلام به دوستان و یاران غار حرا…
سلام و سلامتی و نور و عشق و رحمت و مودت الله مهربان از روشنی قلبم به قلب سلیمتون…
الهی که حال دلتون عالی باشه و دستاتون پر از نتایج و میوه های تضاد …
الهی صد هزار مرتبه شکر برای یک گشایش دوباره،یک فرصت دیگه برای صلات در سایت و نوشتن برای استاد ابراهیم نشانم…
استاد آیا همینقدر که ما دلتنگتون بودیم شما هم دلتون برای ما تنگ شده بود؟!آخه ما حداقل صدای شما رو داشتیم:)ولی شما صدا،تصویر،تلگراف های مارم نداشتید:)خلاصه 4 ساله در محراب پر از نور شما در حال دانش پژوهی در علم معرفت و خودشناسی و خداشناسی بودیم دیگه …حق یک دلتنگی کوچولو که داریم :)
مرسی :)همین لبخند شمارو میخواستم ببینم ،الهی صد هزار مرتبه شکر…
اینجا همه چیز عالیست استاد،آرام،رها،شاد،در آرامش،تلاش برای صبار شکور ماندن در عمل،تلاش برای کنترل ذهن و پلن ریختن برای اهداف جدید،تلاش برای نشون دادن ایمان در عمل …
صفحات دفتر از شکرگزاری پر شده،از دیدن نعمت ها،از دیدن هدایت ها از جاهایی که به عقل جن هم نمیرسه،از شمردن اتفاقات خوب،رزق های پربرکت و سرشار از مهر خدا…
خدا؟!خدا همه چیه…مثل نوره…مثل رنگ…خدا تویی،خدا افکارته،خدا یک حشره ست،خدا یک ستاره ست،خدا یک انرژی که همه چیز رو در برگرفته …خدا یک نظمه،خدا یک تعادله…نمیشه گفتش …نمیشه گفتش…
استاد شما باورتون میشه دیگه نه؟!قطعا شما فرکانس این جملات رو دریافت میکنید،یکی از همون شب های اول ،یکم کلافه شده بودم و شروع کردم به خوندن کتاب هری پاتر برای اینکه ذهنم رو از نگرانی های بیهوده رها کنم…
یکمی گذشت و از احساس سبکی سر و قلبم فهمیدم که از دست همزات شیطان فرار کردم و حالا میتونم در جهت مثبت حرکت کنم…
استاد شما بهم یاد دادید که خداوند در هر لحظه بهتون پاسخ میده…و اگر کسی ایمان داشته باشه حتما دریافت میکنه …
همون موقع از اتاقم اومدم بیرون،دیدم از تلویزیون داره یک فیلمی پخش میشه ،یک ماشینی داره از یک جاده ای حرکت میکنه و یک درخت گنده میفته وسط جاده و راه رو میبنده…
راننده شروع میکنه به غر غر کردن و حاج آقای کناری بهش میگه:این یک حکمتی داره!!!این الکی نیفتاده اینجا !!!حتما ما باید اینجا معطل میشدیم!!!!یک آیه توی قرآن هست که میگه : وَعَسَىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ۖ
هدایت ازین واضح تر استاد؟! دیگه کار من شد هر روز به جلسه 4 قدم 5 گوش دادن و هر بار غرق شدن در جملات فرکانسی شما توی جلسه ای که شخص شما فرمودید که خود من احتیاج دارم این فایل رو روزی صدبار گوشش کنم…
استاد شما بهم یاد دادید وقتی اوضاع ناجالب شد،برای خودت هدف انتخاب کن و ذهنت رو مشغول کن و نزار پرت بچرخه…
منم به خدا گفتم خدایا یک ایده ای به من بده که بتونم خودمو بیشتر مشغول نگه دارم…یک ایده ی جدید در کنار تموم پروژه های قبلی که داشتم…
پاسخ اومد یادته بهت گفته بودم تموم تمرکزت رو بزار روی سوره ی آل عمران که بتونی تسلیم تر باشی،حالا بشین آیه های رو حفظ کن…
واقعا ازین شیرین تر برای من نمیشد…
شروع کردم به حفظ کردن اون آیه های پر از نور …و این قلب من هر بار پر از عشق خدا میشد …
دوروزی گذشته بود و هنوز به صفحه سوم هم نرسیده بودم که رفیق نازنینم بهم زنگ زد و بدون اینکه از جایی خبر داشته باشه برام پیغام آورد:
تو خوابم ،تو رو کنار استاد دیدم سعیده …استاد داشت درمورد سپاسگزاری و سوره ی آل عمران صحبت میکرد…
میبینید استاد؟!میبینید چه خدای قشنگ و ناز و دلبری به من نشون دادید؟!میبینید چقدر مهربونه؟!چقدر نازه ؟!چقدر دلبره؟!چقدر ماهه؟!
استاد خدا نگو…عسل بگو…
به قول شاعر که میگه :شیرین تر ازین نیست…شیرین تر ازین یار …راهو به دلم بست…چشم های همین یار …دلبر دلمو برد تا هرجا دلش خواست…این دلبر شیرین…شیرین تر ازیناست…
استاد شما توی این فایل یک تمرین دادید که بیایم درمورد اتفاقات به ظاهر ناجالبی که آخرش ختم به خیر شد بنویسیم،من از قبل برای این تمرین که توی جلسه ١قدم ١ ازمون خواسته بودید یک دفتر خوشگل رنگی آماده کرده بودم و توش نوشته بودم دفتر الخیر فی ما وقع…
نکته ی خیلی مهمی که شما توی این فایل گوشزد کردید،بازه ی زمانیه.
این موضوع رو من خیلی به خودم از قبل میگفتم و برای خودم مثال های قبلی رو میآورم مخصوصا مثال اورژانس کودکان …
گفتم ببین سعیده تو اول آذرماه ١4٠٢ رفتی تو میدان اجرای توحید در عمل!
کِی خدا بهت گفت تو از امتحانت سربلند بیرون اومدی و ازینجا بپر؟!
آخربهمن ١4٠٢،یعنی ٣ ماه بعد …
اولین کمک اصلی کی بهت رسید ؟!
اول فروردین 1403 که خدا فاطمه جان رو آورد توی زندگیم.
دومین کمک اصلی کی بهت رسید ؟!
حدود ٢٠ روز بعد بهم الهام شد که برم کیش.
وقتی رفتی کیش کی هدایت رو دریافت کردی؟!
٣ روز بعد از خواب مادربزرگ فاطمه جان
کی فهمیدی آقای محمودیان بهش الهام شده که برات کار پیدا کنه ؟!
حدود یک هفته ی بعد!
کی تو قراردادت رو با اون مدیرعامل شگفت انگیز بستی و رفتی سر یک کار رویایی ؟!
١٢ اردیبهشت ١4٠٣ …
پس،حالا که به ظاهر اوضاع ناجالبه ،اما تموم نشونه ها هم بهت میگه فارغ ازینکه الان چقدر در ناز و نعمت و فراوانی و آسانی و آرامش هستی،قراره یک اتفاق فوق العاده برات بیفته …
پس با ایمان و احساس خوب ادامه بده و اجازه بده خداوند مثل دفعات قبل در سکوت ،جزئیات معجزه رو برات خلق کنه…
به قول شما در جلسه ٣ قدم٧:
وقتی من میشینم روی دوش خدا…دیگه هی نباید بزنم پس سرش که اینوری نرو…اونوری برو …
من میپذیریم که اون میدونه کجا باید بره ،پس من ازون بالا از زندگیم و مناظری که میبینم لذت میبرم :)
یعنی استاد من با شنیدن این مثال های شما،از ته دلم میخندم و از روشنی قلبم مثل استاد شایسته زمزمه میکنم :این مرد بی نظیره،این مرد بی نظیره ،این مرد بی نظیره…
خلاصه که استاد مثل همیشه دوستون دارم از روشنی قلبم…
خیلی زیاد موضوع توی ذهنم بود که براتون بنویسم ولی فعلا قلبم تا همینجا گشایش داشت…انشالله در فرصت های بعدی و صلات های نورانی تر …
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
سلام و درود به سعیده جان عزیز…
چقدر دور بودن از دوستان بهشتیت سخته…
شکرگزار خداوندممم که ستاره قطبی اول هفتمو امروز دریافت کردم..
گفتم خدایا سایت بهشتمونو بهمون تقدیم کن….
و لطف خدا شامل حالمون شد…
سعیده راسی هفته گذشته اومدی تو خوابم….
این نشون دهنده اینه…که چقدر تو مسیر درست بودن”خوب و عالیه…
سعیده جان منم توی این مدت بازم بعد 3 غلبه برترس..هدایت شدم که یه حساب اینترنتی از بانک پارسیان بگیرم…
و یه شب بینش…یه شخصی که خداوند چند روز قبلش بهم الهام کرده بود نمونه کارای دستکشامو واسش فرستاده بودم..
دقیقا سعیده روزیکه اینترنت قطع شد و این آشوبا بوجود اومده بود من اولین استارتمو برای پیشبرد کارم برای پروجکت حضوری شروع کرده بودم..
دیگه کنترل ذهن برام آسان بود..
میرفتم توی اتاق کارم ساعتها روی بهتر شدن و زیباییهای دستکشم تمرکز میکردم…
سعیده جان!!!کار خدا رو ببین…
چقدر همزمانیها دقیق انجام میشه…
اون خدا میدونه کی چه خاسته ایی بهت بده..
و خداوند میدونست.شرایط منو میدونست…
و منو هدایت کرد تا اینروزا در نبود سایت…بتونم روی کارم تمرکز داشته باشم..
سعیده جان..یکی از نمونه های دستکشم…امروز بعد از چند روز “رویه کارم آماده شد…
راسی رنگ مشکی با رنگ طلایی اونم یه تاج زیبا امیخته با رنگ طلایی…واقعا زیبا شد…
چقدر نحوه الگو کشی و نحوه دوختش؟زیبا شد…
الان این نمونه کار رو با نمونه کارای قبلم مقایسه میکنم…
اصلا نمیدونستم من به این مسیر هدایت بشم..
من تمام کوکهایی که روی دستکش میزدم….
بهش میگفتم خدا اینجور بهتره یا اونجور…
بهم میگفت اینجور کارشو که تمام میکردم…میزد پشت چشممم تایید میکرد و میگفت نرگسم خوبه…
حالا حساب کن..سعیده جان!!!چقدر خدا دقیق باهام صحبت میکنه…
و نمیدونم این پروژه تمام شدن دستکشهام کی تموم میشه..
یه شب خواب دیدم…دقیقا هفته گذشته….
راسی اینم بگم..یه هفته و چند روز هر چی کار کرده بودم…
بهم گفت همه رو بشکاف !!!
و برام مثال آورد..
که نرگس کارت داره وارد مسیر حضوری برای پروجکت کمپانیهای بزرگ هدایت میشه..
باید سعی کنی خیلی زیباتر دوخت کنی…
رفتم کلی وسایل خریدم…
راسی اینم بگم!!!
اومدم یه وسیله بخرم..یه عطسه بزرگ کردم…
اینقدر دوستم خندید..
بهش گفتم اومدم دستم بزارم اینو بخرم…بهم گفت نخرم..
ولی اون متوجه نشد…
ولی کلی خندیدن..با یکی از مشتریا!!
ببین سعیده..
بعد سرمو کرد توی ویترین بهم گفت…
اینو بخر!!!و با فلان بخر..
وای سعیده…
ببین خدا چقدر دقیق عمل میکنه..
و خریدمش چقدر خوشحال…و اومدم…بقیه کار رو انجام بدم…
و بعد از یه هفته….که گفت بشکاف..بهم گفت این ابزارا رو توی کار جدیدت بکار ببند…
اره خوابمو بگم!!!
یه شب خواب دیدم توی یه سراشیبی.. مستقیم با سرعت رفتم یه ماموریت رو توی یه قسمت خطرناک رو انجام دادم.
و اون شیب رو به سرعت اومدم پایین…
خداوند اونجا بهم گفت..این مسیر ..کار کردن دستکشهات طولانیه نباید با عجله انجامش بدی…
و من سعی کردم هر چی رو گفت بیشتر عمل کنم..
اره یه هفته بدو بدو کردم که زودتر دستکشامو تمام کنم بفرستم !!
این خواب اون نحوه کارکردم منو به این نتیجه رسوند ..
آرامتر باشم…
و با احساس خوب کارامو پیش ببرم..
و سعیده موضوع مهم…تسلیمتر باشم…
میدونی سعیده الان هر کوکی میزنم…خدا بهم یه ضربه پشت چشممم میزنه…
من بهش میگم اون میزنه و قدم به قدم جلو میرم…
وای کی نگم!!چقدر کارم زیباتر شده..میدونم از اینم زیباتر میتونه بشه..
بشرط اینکه بیشتر تسلیمش باشم…
سعیده جان!! هفته گذشته چند هزار تومن بکارتم انتقال داد..
و خیلی دستاورد دیگه از قرآن …
واقعا با نبود سایت چه درهایی”در مسیر مهارت دستکشام و شخصیتم قوی شد…
همین الان توی تلوزیون یه صدایی بهم گفت…
شرایط ادمها با مهارتاشون هست.
نه وضعیت فعلیشون..
.
اینم نشانه خداوند هست..
سعیده جان…بابت نوشتهای دلگرمت ازت ممنونم…
بخدا فقط باید بهش اجازه بدی..
وقتی تسلیمش هستی همکار برات انجام میده…
یه شب سه جا غلبه بر ترس انجام دادم..
اونم توی تاریکی مطلق..وقتی غلبه بر ترس انجام میدم…
اونجاها…..
به این درک میرسم.که چقدر خداوند هوامو داره..
یه شب رفتم توی نخلستانهای تو در توی”بیرون از شهرم….که هیچکسی نبود…وقتی بهم نور زد که نرگس باید بری…
خیلی برام ترسناک بود…
و توی راه بهم میگفت الان یفردی بهت حمله ور میشه..
ولی من انجامش دادم…
سعیده جان…اونجاها بیشتر درک میکنم….
چقدر خداوند هوامو داره…
چقدر مهربان بودنشو میبینم…که همجوره باهامه و با من حرکت میکنه و تزسی ندارم….
وقتی میرم تو دلش اون تاریکی برام بهشت میشه…
ناگفته نمونه هم ترس هست..و هم ایمان ….
سعیده جان..ما خیلی خوشبختیم…میدونی چرا!؟چون در مسیر خداوندیم.…
سعیده جان…من خیلی خیلی اینروزا معجزه ها با نبود سایت برام باز شده..
احساس میکنم توی یه دنیای دیگه زندگی میکنم….
انشالله همیشه این نور ایمان بدرقه تمام راه هامون باشه..
کل داستان ما تو این دنیا همینه…
که بتونیم…این نور عشق الهی رو توی زندگیم بولد کنیم...
سعیده جان حفظ آیات قرآن رو بهت تبریک میکنم….واقعا جای تحسین داری..
انشالله در اخرت توی بهشتمون با همدیگه آیات قرآن رو بخونیم و سجده شکر گوییم..
حتما این اتفاق میفته!!!
سعیده جان!!!با تمام وجودم بهت تبریک میگم دوست هم بهشتی دنیا و آخرتم…
انشالله بازم میام از نتایجم میگم….
یه شعری میگه…مُو رِیش کِراش داروم..
خاطره باش دارم…
کراش ما هم بودن تو این سایت..
و بودن با دوستان بهشیمونه
بهت تبریک میگم سعیده عزیزم
تحسینت میکنم سعیده جان دخترِ بینظیر
واقعا تحسینت میکنم خداقوت بهت،
برکت و رحمت و انرژی خداوند هزاران برابر توی زندگی و هرسعی و تلاشی که داری انجام میدی در مسیر توحید و قطعا که خداوند هزاران برابر از لطف و مهربانی اش می اَفزاید،
واقعا مبارکت باشه تمرکز کردنت روی قرآن و مطالعه عمیق آیات قرآنی واقعا لذت میبرم واقعا یاد میگیرم و الگوی من هستی،
البته خودمم هم دوباره شروع کردم و مطالعه قران رو گذاشتم جزء اصل و اساس زندگیم و این سایت و کامنتهای بینظیر و مقدس شما هم خیلی زیاد بهم کمک خواهد کرد برای درک بهتر آیات مقدس قرآن انشالله،
مخصوصا با نزدیک شدن به ماه رمضان و من به خودم قول دادم خیلی با تمرکز مطالعه کنم در این ماهِ فوق العاده و پربرکت….
و باز هم تبریک میگم بهت سعیده عزیزم چون زندگی ات سراسر آمیخته با توحید و قرآن و یکتا پرستیست….
الحمدلله رب العالمین.
تنت سلامت باشه عزیزم زندگیت پر از عشق برکت حس خوب امید آرزو و هرلحظه هدایت و معجزه های پروردگار….
الهی آمین یا رب.
بنام الله یکتا
سپاس خدایی که مرا دوست دارد درحالی که از من بی نیاز است …
سپاس خدایی را که خودش را به ما هدیه داد
سپاس خدایی را که همیشه با ما مهربان بود.
سلام سعیده عزیزم حدیث هستم…امیدوارم حالت عااااالی باشه و قلبت پر از نور …من هرچی گشتم کامنتتو ندیدم پس به سعیده دوستت گفتم بهت سلام منو برسونه…ولی بقول شاعر گشتموگشتمو دیدم باز دوباره کامنتی پرنور از سعیده…..سعیده برف اومد قشنگ برف اومده سپید برف اومده بهااااار اونم وسط زمستون سعیده جون سبزه نارنجی که کاشتم تقدیم به تو که انقد خوبی و حرفای قشنگ میزنی و اشک منو درمیاری…ایده دفتر الخیر فی ما وقع عالیه منم اجراییش میکنم…در پناه خدا باشی دختر خوب و زرنگ..دوستت دارم…به فاطمه سلام برسون بگو خیلی دوسش دارم …
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و هزاران تحیت الهی تقدیم به استاد عزیزم که حسابی دلم براتون بال بال میزد تا بتونم برگردم به سایت. الهی شکر که دسترسیم باز شد.
خانم شایسته نازنینم سلام و بوس و بغل فراوان. دلم لک زده واسه دیدنتون.
دوستان عزیز همکلاسی سلام. خدا به زندگیتون نور و برکت بیشتر عطا کنه.
استاد دیر اومدم ولی با دست پر. با نتیجه!
در این مدت که ظاهراً دسترسی به سایت بسته بود من یکی از اون شاگردای خوبتون بودم که برای خودم برنامه چیدم و سعی کردم با راه و روش صحیح شما بندگی خداوند رحمانم رو به جا بیارم.
خداوند هم شاهکار کرد.
یعنی به خوابم هم نمی دیدم که به این سرعت نتیجه ملموس از راه برسه.
اول دوره احساس لیاقت رو برای بار دوم تموم کردم. با تعهد، با تمرینهایی که همچنان در روتین روزمره ام ادامه داره،
دوم شروع کردم به دوره زندگی ساز روانشناسی ثروت 1.
حدود 3 هفته فقط جلسه 1 و 2 رو گوش دادم و تمرین نوشتم.
ناگهان حس کردم چیزی در درونم داره هولم میده به جلو و میگه برو چند جا خونه ببین.
خونه ما 2 خواب 85 متریه،
هی گفت تو برو خونه ببین کارت نباشه،
یک احساس شعف و هیجان مثبتی مثل یک نور طلایی منو در بر گرفته بود که خارج از زمان و مکان و میزان پس انداز و حتی فارغ از قیمتهای بازار، جدا از بدنهی ملتهب جامعهای که معلوم نیست به کدوم سمت دل سپردن و منتظر چه اتفاقاتی هستند،
فقط قویاً می شنیدم که می گفت: الان وقتشه، اعتماد کن و برو دنبال خونه 3 خوابه
به همسرم هم که گفتم بدون هیچ مقاومتی قبول کرد.
آخه از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ابراهیم جان هم به میل و خواست خودش و البته زودتر از من شروع کرده به کار کردن روی روانشناسی ثروت 1 و به شدت ذهنش در این حیطه فعال و کنجکاو شده، فکر میکنه، تحلیل میکنه، با من درباره اش حرف میزنه،
همون کسی که سالهای اول به شدت مخالف شما و صحبتهاتون بود!
این هم از معجزات عمل به آموزههای شما در این سالها بوده.
ما همینجوری خوش خوشان رفتیم دو سه تا بنگاه سر زدیم و الکی الکی بازدید گرفتیم و روز دوم یکی از خونه ها به شدت به قلبمون نشست. از همون پارکینگش عاشقش شدیم.
به طرز عجیبی قیمتش مناسبتر از همه جا و لوکیشن و ساخت و تر و تمیزیش هم بهتر از همه خونه هایی بود که دیده بودیم.
استاد جان اگر بخوام دونه دونه معجزه ها رو بگم باید بشینم روبروتون یه صبح تا شب تعریف کنم، مجبورم خلاصه بنویسم.
به یک هفته نرسید که ما با فروختن خونه خودمون و فروش طلا و دلاری که برای چنین روزی ذخیره کرده بودیم صاحب یک خونه 3 خوابه 142 متری بسیار تمیز و شیک در بهترین لوکیشن و پهنترین خیابون منطقه مون شدیم که غرق در نوره. هم نور خورشید و هم نور ایمانی که ما رو در دل شرایط بحرانی مملکت هدایت کرد به خرید خونه.
1-استاد ما خونه خودمون رو به بالاترین قیمتی که می تونست در این روزها برسه فروختیم، با رشدی بیشتر از مناطق دیگه (چون خونه های متراژ پایین خواهان بیشتری داشتن و نرخ رشدشون بیشتر از متراژ بالاها بود)
2- خونه ای که خریدیم رو متری چند تومن ارزونتر از عرف بازار گرفتیم واقعا نمی دونم چرا. شاید چون خدا هدایتمون که که در این زمان از این خانواده خوب بخریم که الان پول فوری لازم داشتن.
3- الان که داریم طلا و دلارمون رو می فروشیم ساعتی قیمتشون داره بالا میره و هر زمان بفروشیم ضرر نکردیم. تازه ممکنه اگر توافق یا جنگ بشه قیمتشون سقوط کنه، پس احتمالا ما داریم در بالاترین قیمت می فروشیم.
4- خانم فروشنده مون پرده پذیراییش رو به چه عظمت و شیکی و زیبایی برام نگه داشته که خودش ده ها میلیون تومن ارزش مادی داره.
5- معامله های فروش خونه خودمون و خرید خونه جدید به راحت ترین شکل با بهترین فروشنده و خریدار و مشاور املاک صورت گرفت. بدون هیچ چونه اضافی و استرس و اذیتی.
6- و از همه مهمتر ایمان من و همسرم در این پروسه به هدایتهای همواره خداوند و سیستم پاسخگویی بی نقصش هزار برابر بیشتر شد.
استاد در این یک هفته مدام در حال گفتگوی مستقیم با خود خدا بودم و با نهایت احساس خوب صداش رو واضح می شنیدم.
باهام حرف میزد و در روزهایی که مناظر نتیجه بودم بهم امیدواری و انگیزه میداد.
حتی یه جایی که نزدیک بود دچار ضعف بشم و ذهنم می خواست نجوا کنه بهم گفت: به نتیجه وابسته نباش. یا این خونه رو بهت میدم یا بزودی از این بهترشو بهت میدم. نگران چی هستی؟ خدایی که در این زمانِ به ظاهر ملتهب و ناپایدار جامعه هدایتت کرد و شعله خونه خریدن رو در دلت روشن کرد خودش هم بهترین خونه رو برات جور میکنه، پولشم جور میکنه.
استاد روز اولی که رفتیم خونه نگاه کردیم اصلا دقیق نمی دونستیم چقدر پول داریم. دل من می گفت اصلا نشمر چون فکر میکنی فقط همینو داری و قدمهات سست میشن.
ما وقتی خونه رو انتخاب کردیم تازه شمردیم ببینیم چقدر سرمایه داریم.
و با کمال تعجب دیدیم نیازی به فروختن همه سرمایه نیست.
الان به لطف خدا هنوز کلی طلا دارم که نیازی به فروشش نیست.
نه وام، نه قرض، نه هیچی. با پس اندازی که ماه هاست اضافه اش نکرده بودیم. از پارسال تا حالا همینها رو داشتیم ولی الان هدایت شدیم به خرید.
اینها همه پلن خدا بوده که در زمان درستش محقق شده.
زمانی که من آمادگی عمل به الهاماتم رو پیدا کردم و در مدار دریافت نعمت قرار گرفتم.
شاید بعضی از دوستان کامنت منو بخونن و تعجب کنن چطور با 2 جلسه گوش دادن روانشناسی ثروت این نتیجه خلق شده، یا من یک ابرمغز دارم یا چه ایمان ابراهیمی در من شکل گرفته یهویی.
نه استاد، شما می دونید که هیچ چیزی یهویی رخ نمیده. همونطور که ابراهیم یک شبه ابراهیم خلیل الله نشد.
این تکامل از سالهای دور شروع شد. با کتاب «از دولت عشق» و اون نامه های عاشقانه ای که برای خدا می نوشتم.
بعد نتیجه اش شد ازدواج موفقم با ابراهیم جان.
بعد از یک سال با شما آشنا شدم و با دوره مقدس 12 قدم الفبای قوانین رو یاد گرفتم.
دوره شیوه حل مسائل زندگی کمکم کرد کمالگراییم رو تشخیص بدم و بهبودگرایی رو جایگزینش کنم.
با دوره احساس لیاقت این احساس ارزشمندی در من تقویت شد که خودم رو لایق دریافت هدایتها و نعمتهای بیشتری بدونم. باور کنم که سهم من از این دنیا خیلی بیشتر از اینه که الان دارم.
دوره مبارک همجهت با جریان خداوند روح منو بیدارتر کرد. قلبمو جلا داد و خدا رو شریک لحظههای بیشتری از زندگیم کرد.
باور کنید دیروز که داشتم مراقبه جلسه 9 رو گوش میدادم تک تک جملاتش انگار برای من و این روزهای من بود. معناش حالا دیگه مجسم و عینی شده بود. من اون مراقبه رو الان دارم زندگی می کنم.
اونجا که می گفت :نعمتها همین حالا در راهند، تو لایق آن هستی و خداوند با لبخند آن را به تو خواهد داد.
درهایی برای تو باز می شوند که تا کنون نمی دانستی وجود دارند، و نعمتها به سادگی، باز هم می گویم به سادگی وارد زندگی ات می شوند.
کار تو تنها اعتماد کردن و با شادی منتظر ماندن است.
تو همین روزهایی که منتظر نتیجه بودم خداوند از طریق بنده نازنینش سعیده جان شهریاری یک روز بهم گفت : چون خدا رحمتی را برای مردم بگشاید، بازدارندهای برای آن نیست، و چون باز دارد، بعد از او فرستنده ای برایش وجود ندارد، و او توانای شکست ناپذیر و حکیم است.
نور ایمان در دلم روشنتر شد و تایید کردم که وعدهی خداوند حقه و خداوند هرگز از وعدهاش برنمیگرده.
دقیقا 15 روز پیش بود که بسته پستی شامل ماگ هایی که هانیه شهیدیان عزیزم رفیق موحد نازنینم، از بچه های خوب سایت برام درست کرده بود رسید به دستم. وقتی زنگ زدم ازش تشکر کنم بهش گفتم کارتن و پلاستیک حبابدار ماگها رو دور نمی اندازم چون حس می کنم به زودی قراره جابجا بشم و نیازشون خواهم داشت. اون موقع به خداوندی خدا هیییییییچ خبری از خرید خونه نبود و هنوز هیچ تصمیمی نداشتم. اما دلم گواهی می داد که به راحتی به زودی اتفاق میفته.
استاد خدا شاهده وقتی قلبم گفت برو دنبال خونه اصلا خبر نداشتیم که اوضاع بازار چطوره. وقتی رفتیم تازه دیدیم چه هول و ولایی افتاده بین مردم واسه خرید و فروش ملک.
ولی اصلا کوچکترین ترس و عجله ای در من شکل نگرفت. تصمیمم از روی اجبار یا ترس یا طمع نبود، فقط عشق و ایمان پشتش بود.
هرجا می شنیدم که مردم شکایت می کردن و از اوضاع اقتصادی غر میزدن، این آیه ها یادم می اومد و تو دلم تکرارش می کردم:
وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ
وَقَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَهٌ ۚ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا ۘ بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشَاءُ
خداوند وسعت دهنده است، دستش بسته نیست بلکه دستانش کاملا بازه و هرکس در مشیت رحمت و نعمت قرار بگیره لاجرم از نعمتها برخوردار میشه.
بنابراین من وقتی به روانشناسی ثروت 1 پا گذاشتم خیلی از زنجیرهای مقاومت ذهنیم شکسته شده بوده از قبل.
من فقط تلاش کردم لامپ کوچولوی مومنتوم مثبتم رو حفظ کنم و خداوند بود که چلچراغ روشن کرد.
جالبه دیشب که قرارداد قطعی امضا شد و بیعانه پرداخت شد همسرم بهم گفت اگر به عقل و منطق من بود هرگز این کار رو حداقل در این شرایط مملکت انجام نمی دادم، ولی من فقط به قلب تو اعتماد کردم و رفتم جلو.
منم گفتم : من هم به خدا اعتماد کردم، من از خودم چیزی ندارم و فقط جریان هدایت رو جدی گرفتم و روش پافشاری کردم، بدون ترس و رها از نتیجه…
حالا من و همسرم منطقی داریم که تزلزل ناپذیره و این مثال تا ابد برامون سرمنشأ امید و ایمان و توحیده.
همون خدایی که درختان رو در زمستان جوری بی برگ و بار میکنه که گویی هرگز هیچ برگی نداشتن، در بهار زیباترین شکوفه ها و در تابستان لطیفترین برگها و شیرینترین میوه ها رو ثمر میده.
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَىٰ بِآیَاتِنَا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ ۚ إِنَّ فِی ذَٰلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است
و مهربانیاش همیشگی.
و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..
سلام سعیده جااااانم
عااااااااشقتم رفیق بهشتی نازنینم
خداروشکر بی نهایت شکر برای
خواسته ی قشنگت که محقق شد
هورررراااااااا چهل صدتا ایموجی چشم قلبی
و کلی ایموجی رقص وشادییییی……
برای تعهدها و تلاش ها و تمرکزهایی
که به شکلی عینی تو زندگی خوشگلت متجلی شد
مثل همیشه تحسینت میکنم رفیق نازنینم
هم خودتو هم آقا ابراهیم عزیزم رو
که با تعهد وتمرکز وباورسازی خواسته تون رو خلق کردین عززززیزززززدلم
خداروشکر برای خونه ی توحیدی وسیع تر
خداروشکربرای هماهنگی های ذهن و روح وسیع تر
خداروشکر برای برکت و رزق و رحمت وسیع تر
خداروشکر برای وجود پربرکت وارزشمندت
تو زندگیِ قشنگم ..
خداروشکر برای اشک های از سر شوقت
خداروشکر برای شبی که این خبر نوش جان کردیم وتبریک گفتیم باتموم قلبمون نازنینم….
خداروشکر برای نشونه ها وهدایتهای خدا
ببببین یادته میخواستی چکاب فرکانسی برای استاد جان بفرستی و خطااومد
گفتم این هدایت خداست که نتایج مالی هم از راه برسن و برای استاد جان بفرستی
و خداروشکر که نتیجه مالی هم از راه رسید
توخونه ی جدید چکاب فرکانسی میفرستی
میبینمت اون بالابالاها
شماها دوستهای بهشتی خودم هستین
بهتون افتخار میکنم با تموم قلبم رفیق نازنینم
بی نهایت دوووووووووست دارم دلبرجااان
ترانه جان و نواجان قشنگم ببوس رفیق جانم
خدا حفظ تون کنه ان شاالله
الهی که همیشه سرشار از نگاه خداوند باشین و زندگی خوشگلتون در بهترین مدارها قراربگیره
به نام الله که همواره اجابت می کند
فاطمه نازنین نازک قلب عزیزم سلام
قلب بزرگت رو می بوسم که پر از شاپرکهایی شده که عاشقانه بال بال میزنن و هیجان الهی رو در وجودت زنده نگه میدارن.
فاطمه جانم تو دیگه فرمولها رو می دونی:
احساس ارزشمندی،
توحید عملی،
تجسم خلاق،
رهایی از نتیجه،
رهایی از چگونگی،
داشتن حس خوب و کنترل نجواهای مخرب ذهن،
عمل به الهامات…
مجموعهی اینها میشه بُرد.
ای کاش که بتونیم زمانهای زیادتری اینجوری عمل کنیم. با پشتکار، با حفظ مومنتوم مثبت.
وجودت در کنارم طلاست و همیشه ازت انرژی پاک الهی دریافت می کنم. حرفات دونه دونه مطابق با قوانین و انرژی قلبت دست هدایتگر خدای عزیزمه.
ممنونم که به یادم آوردی اون مکالمه رو. تو درست گفتی ولی من اون موقع اصلا فکرشم نمی کردم که به این زودی از روانشناسی ثروت نتیجه مالی بگیرم.
در مخیله ام نمی گنجید ولی اعتماد کردم.
گفتم وقتی سه بار امتحان کردم ویدیوی چکاپ فرکانسی بفرستم و ظاهراً هیچ مشکلی وجود نداره اما معلوم نیست به چه دلیلی ارسال نمیشه، حتما حکمتی داره و باید صبر کنم.
اما فکرش رو نمی کردم که انقدر زود نتیجه رخ بده.
این هم معجزهی خداونده.
ازت بی نهایت ممنونم و قدر دل نازنینت رو با قلبم می دونم.
شما اون بالا بالاها هستی همین الان رفیییییق.
سلام و درود به صبح روشنی بخش خدای مهربانم
که داره وعده بهاری زیبا رو بازم روی کوه منطقه زندگیمان میدهد..
یعیده جان..الان باران میبارد…پشت پنجره اتاقم یه گل پیچکی بزرگ رویییده…
اینم میدونی از خاستهای من بود.
خداوند بدون اینکه بدونم چجور این اتفاق میفته..
خودش از دیوار بقلی خونه دادشم روانش کرد دقیقا روبرو پنجره من وسعت گرفت…
و یه شب همین صحنه رو توی بهشتم که روش یه پرنده سبز رنگ زیبا بود بهم نشون داد…که بازم این گل پیچک با اون پرنده زیبا سبز بهشتی…
من هر روز صبح با صدای این پرنده از خواب بلند میشوم…
سعیده جان…زندگی ما سراسر از معجزه هست…حتی خاسته من داشتن یه گل پیچکی روبرو پنجره اتاقم…
دقیقا مثل بهشته…چقدر من نشانه های خداوند رو روی این پیچک” روزها میبینم..که خداوند با من صحبت میکنه..
سعیده جان منم این چند روز به اندازه چند سال رشد کردم…
قبل از این جریانات حساب بانکی باز کردم.بدون 1000 تومن که از جیب خودم بدم…
و برام از تهران پست کردند…
خداوند بهم گفت برای کارهای ارضی خیلی خوبه…
اصلا نمیدونم این کارت بانکی میخاد چی بشه..
تو اینروزایی که همجا بسته بود برام با عشق آوردن اونم در زمان و مکان مناسب…
هدایت شدن دستکشهام برای یه کمپانی طراحی و لباس جهانی اونم بصورت حضوری…
که باید یسری کارها روی دستکشام انجام میدادم…
چه الهاماتی از خداوند دریافت کردم..سعیده جان چقدر یکی از ورژنهای دستکشم زیبا شد…
دقیقا مثل ملکه حوری بهشتی…
دستکشم رنگ قالبش مشکی هست..با نگینهای طلایی و تاج الهی روی سر دستکش ادم را دیوانه میکند….
که خودش بهم گفت برو روی پارچه قرآنیت اون شاخه گل رو روی دستکشت بکار ببند…
اولش نمیدونستم چجور بسازمش..
باور کن با یه ایده ساده با مفتول سیم برق با نخ دمسه پنبه ایی اونو به بهترین شکل ساختم…
و دیشب یکی از نمونه اولیش تمام شد…
میخام بگم!!!خداوند شرایط منو میدونست توی این مدت من شبانه روز کار میکنم..این تنهایی چقدر ایمانم قوی شد…
سعیده جان….میخام در نهایت بهت تبریک بگم خونه جدیدتو انشالله برامون از اون نقوشهای اسلیمی بازم زیباترت فیلم ببینیم..
واقعا با خداوند بودن چقدر خوبه..چقدر شاهکار میکنه…
یادمه اون اوایل…که تازه وارد سایت شده بودم…شبانه روز مینوشتم و قرآن میخوندم..
یه روز دیدیم یه عالمه پشه زنبور عسل محلی..پست اتاقمو دربرگرفته…
دقیقا پشت تختم ..که دیوار بعدی توی فضای گل پیچک هست…
یه عالنه عسل زد..دقیقا 5 کیلو بود اونم عسل محلی…یفردی اومد خونمون تعجب کرده بود..
الله اکبر…
عسل جایی میره که منطقه خوب براش باشه…
و اون لطف خدا بود..اینقدر معجزات زندگیم زیاد بود که من فقط گریه میکردم بخاطر مهربانی خداوند..شبانه روز توی کوه مثل دیوانه ها سرگردان اینهمه عشق الهی بودم..
الانم دست کمی ندارم…
میخام بگم همون عسل الهیم به جونم رسید و منو از یه مریضیه سرماخوردگی شدید نجات داد…
سعیده جان…ما همیشه باید بیاد بیاریییم…واقعا کل داستان همینه…که ما وقتی بخداوند نزدیک میشیم و باورامونو میسازیم زمین و اسمان به ما روزی میده..
گاهی وقتا اینقدر اسمون رو نزدیک میبینم که دوستدارم تو دستش بگیرم….
بازم در نهایت بهت تبریک میگیم اینهمه خوشبختی و زندگی بهشت رو…
راسی منم دوستدارم از اون ماگها بخرم..واقعا کار دوستمون زیباست…
در پناه خداوند بزرگ میسپارمت..ممنونم بابت نوشتن مراقبه استاد عزیزمون….
دوستتدارم
به نام الله مهربان
نرگس زیبا سلام
یه خبر خیلی عالی اینکه گلهای نرگس گلدونم دراومدن و عطر بهشتیشون فضای تراسمو پر کرده.
خیلی برای پیشرفت شغلیت در تولید دستکشهای مختلف و زیبا خوشحالم.
این نتیجه استمرار و پشتکاره.
از اون بیشتر برای توجهت به نکات مثبت و زیباییهای زندگیت خوشحالم. این تمرکز بر پیچکهای پشت اتاقت، این سپاسگزاریت برای تک تک اتفاقات مثبت زندگیت یک دنیا ارزش داره و همینه که نتایج چشمگیرت رو خلق میکنه.
بهت تبریک میگم.
ازت متشکرم برای نگاه قشنگت و برای شما هم آرزوی نعمت و برکت بیشتر و بیشتر دارم.
به نام خدای شکوفه های بهاری
خدایا پروردگارا ازت سپاسگزارم که بار دیگر قلم را بر دستانم نهادی تا بنویسم.
این بار از تو و تجلی تو در شکوفه های بهاری بنویسم. درست آنجا که فکر میکنی زمستان آمده که دیگر نرود. همانجا که تصور دیدن خورشید از پس ابرهای ضخیم غیر ممکن به نظر میرسد اینجاست که تو خودنمایی میکنی، امید را در دلمان زنده میکنی و با غنچه های هنوز باز نشده، امید بهار و خورشید را میدهی.
یادآوری میکنی که نترس، امید داشته باش، نفس بکش و طاقت بیار که تا درخشش خورشید در پهنه ی آسمان چیزی نماندهاست.
چقدر دوست دارم تا پای تماشای درخت کنار خانه مان بنشیم یا محو باز شدن شکوفه های ارکیده ی خانه مان شوم که دیدنشان برایم یادآوری عشقی است که آن را هم از تو هدیه گرفتم.
همین که محو دیدن شکوفه های بهاری میشوم، غرق در تعداد آنها میگردم و ذهنم در جا فراوانی را بهم خاطر نشان میکند ولی روحم دوست دارد پرواز کند به آینده و به من یادآوری کند که هر کدام از این شکوفه ها توانایی تبدیل شدن به یک میوه ی مستقل و خوشمزه را دارند و هر میوه آبستن چندین هسته است که باز هم هر هسته به راحتی توانایی تبدیل شدن به همچین درختی، دادن چنین شکوفه هایی را دارد و من اگر دستم فکر و خیالم را نگیرم همچنان در آینده و در چرخه درخت ومیوه و شکوفه فراوانی را زمزمه میکند.
خدایا، چقدر عظمت تو بزرگ است، باور کن بزرگ هم کلمه ی مناسبی نیست، جهان شمول را بگویم او نیز کم می آورد.
توکه خودت سر منشا همه چیز هستی بگو برای توصیف عظمتت چه کلمه ای مناسب است؟
خارقالعاده
جادویی
بیانتها
فراگیر
غیرقابلتوصیف
یونیک
.
.
.
باور کن تمام این ها هست و هیچ کدام نیست.
تو خالقی هستی عظیم که فقط قدرت نماییات در یک شکوفهی بهاری، به تنهایی توانایی دیوانه کردن مرا دارد.
توانایی این را دارد که در وصف خلقت معجزهوار شکوفه های بهاری، ساعت ها بنویسم و بنویسم.
خدای من
خدای زیبای من
خدای شکوفه های بهاری
از تو برای بزرگی و جواد وجبروتت تا بی نهایت سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم
مرا، اهل مرا، زندگی مرا دچار فراوانی و زیبایی و دلانگیزی شکوفه های بهاری ات بکن.
الهی آمین
به نام رب عرش عظیم
الَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَارًا فَإِذَا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ
همان کسی که برای شما از درخت سبز، «آتش زنه» آفرید، که اکنون شما از آن آتش می افروزید.
بهار عزیزم مبهوت و حیران حس عمیق سپاسگزاریت شدم.
شکوفههای بهاری اینبار کاندید شدند تا محور سپاسگزاری بی نظیر شما باشند، خوش به سعادتشون.
خداوندی که از دل درخت سبز آتش خلق می کنه، همون خداییه که به ظاهر غیرممکنها رو ممکن میکنه،
همون نیروییه که از تنهی خشکیدهی درختان به خواب رفته شکوفههای بهتری رو متولد میکنه و نوید زندگی دوباره و امید رو میده.
41 ساله که شکفتن بهار رو میبینم اما تازه معنای شکفتن و از نو زنده شدن رو دارم درک میکنم.
معنای امید دوباره، نیروی خلّاقهی جهان، تنها قدرت مشرقها و مغربها.
بینظیر نوشتی چون بینظیر حسش کردی.
بهت تبریک میگم این اتصال نورانی رو.
در پناه قدرت ازلی و ابدی جهان باشی رفیق نازنینم.
سلام سلام سعیده جان نازنینم
در ابتدا بگم که کامنتت بسیار زیبا و پر از احساس ناب خدایی بود واقعاً لذت بردم از خوندنش
هزاران احسنت و آفرین بر شما شاگرد خوب استاد که اینقدر قشنگ روی خودت کار می کنی، و لاجرم ثمره های شیرینش رو هم دریافت می کنی
خرید خونه توحیدی بزرگ و پرنورتون خیلی خیلی مبارک باشه
الهی بهترین و زیباترین اتفاقات شیرین رو توی این خونه تجربه کنین و از در و دیوارش نعمتها و معجزات خداوند بریزه تو زندگی قشنگتون
این ظاهراً همون چیزی بود که تو تماس تلفنی هفته گذشته گفتی مشغول کاری هستی که وقتی به نتیجه رسید خبرش رو بما میگی!
خیلی خوب و زیباست که شما و آقا ابراهیم هر دو دارین روی دوره روانشناسی ثروت کار می کنین
تحسینت می کنم که این رو هم خلق کردی و بهت تبریک میگم
عاشقتم سعیده جانم🩵
ترانه جان و نوا جان کپلم رو ببوس عزیز دلم
بهترین های دنیا و آخرت رو از خدای مهربان برات درخواست می کنم
بسم الله الرحمن الرحیم
خانم سلیمی جان جانانم، مادر نورانی سایت سلام و صد درود الهی تقدیم به شما.
هزاران هزارتا متشکرم از مهر و محبتتون
شما همیشه به من لطف داشتید.
بله درسته این همون خبریه که وعدهاش رو داده بودم. و منتظر نتیجه نهایی بودم.
به لطف و فضل بیانتهای خدا انجام شد.
هرچند از لحظهی اولی که ندای آرام و مطمئن پروردگارم رو شنیدم که میگفت برو دنبال خونه بگرد، این آیه دائم تو ذهنم خودنمایی میکرد: قال قد اوتیت سؤلک یا موسی. خدا جانم داشت واضح بهم میگفت که خواستهی تو در جعان فرکانسی همین الان انجام شده است، فقط هنوز در دنیای فیزیکی تو نمیتونی ببینیش و به زودی محقق خواهد شد.
نیازی نبود زیاد صبر کنم، همش یک هفته طول کشید و خداوند باز هم منت سرم گذاشت و از خزانهی بی انتهای نعمتهاش سیرم کرد.
راضیام ازش و سجدهگذار اینهمه مرحمتش هستم.
عااااشقتونم و براتون خیر کثیر آرزو میکنم.
سلام سعیده جان رضایی عزیزم
احساس میکنم این کامنت نتیجه ی کار کردن من تو اینمدت قطعی اینترنت برای من بود
میدونید چرا ؟؟؟؟
من خیلی خیلی بی نهایت از کامنت شما از اتفاقات بی نظیری ک شما شاهدش بودین لذت بردم اونقدر لذت بردم ک احساس کردم برای خودم رخ داده احساس کردم خودم خونه سه خوابه خریدم خودم شرایط خوبی را دارم تجربه میکنم
چون منم دارم اینروزها با خداوند عشق بازی میکنم و از خونه ی سه خوابه ی نوسازم براش مینویسم و با کامنت شما امروز اینچنین واضح و جذاب جوابمو داد
عزیز دلم سعیده جانم نووووووش جونت گوارای وجودت نتیجه ی کار کردنت را حتی تو روزایی ک همه شاکی و گله مندن گرفتی نوووووش جونت عشق بازی با خداوند و هدایت های خداوند ….
قطعا و حتما ک برای شما شد براحتی و بصورت طبیعی برای من و خیلیا هم میشه ….حتما میشه چون جهان خداوند بی نهایت ثروتمنده بی نهایت راه وجود داره که خداوند منو به خواسته هام برسونه از جاییکه فکرشو نمیکنم ثروت میده …
عزیز دلم از عمق وجودم تبریک میگم مبارک شما و آقا ابراهیم و دو دسته گل عزیزتون باشه ….
انشاالله به همه ی اهداف و آرزوهاتون به آسانی حتی آسانتر از این هدفتون برسید ….الهی این خونه براتون پر باشه از نور، پر باشه از برکت، پر باشه از ثروت، پر باشه از انرژی مثبت و حال خوبِ دائمی ،پر باشه از آرامش و حضور خداوند
خیلی خوشحال شدم دوست عزیزم
به نام خدای مهربان
سلام دوست خوبم زهره جان
خیلی خیلی ممنونم از اینهمه مهر و توجه شما
همه ما حلقه های یک زنجیر هستیم وقتی در یک جهت با یک هدف حرکت می کنیم.
هم جهت با جریان خداوند برای رشد شخصیتی و هماهنگی ذهن با روح.
وقتی هدف این باشه خود خداوند پلنها رو طوری می چینه که در زمان درست در مکان درست باشیم و حرفهای درست رو بشنویم، با آدمهای درست ملاقات کنیم و نتایج درست رو رقم بزنیم.
من تازه دارم اون جنس از خشوع و فروتنی استاد رو درک می کنم که همیشه میگن من کاری نکردم، فقط سپردم به خدا و کردیتش رو به خدا میدم.
واقعا اینجا من کاری نکردم، فقط مقاومت ذهنی رو کنار گذاشتم و اجازه دادم خدا کارش رو بکنه.
و شاهکار کرد.
برای شما دوست عزیزم آسانی در امورتون و اعتمادی تزلزل ناپذیر به خداوند راستگو آرزو می کنم.
سلااااام بر سعیده جان عزیزم.
خرید خونه جدیدتون رو بهت تبریک میگم.
ان شاالله بهترین و زیباترین اتفاقات رو با همسر و دخترای گلت توی خونه جدید تجربه کنی.
این اتفاق عالی نتیجه ادامه دادن مومنتوم مثبته.
اینقدر ادامه دادی تا خلق شد.
دقیقا همینطوره.نعمت خونه جدید در راه رسیدن بهت بود.
نمیدیدیش اما مطمئنم به اومدنش ایمان داشتی.
خدارو شکر به خاطر هدایت های خداوند برای خرید آسان و راحت.
زمانبندی کار اوست.
ترتیب چیدن وقایع کار اوست.
به قول استاد ما فقط باید سمت خودمون رو انجام بدیم.
خدا خودش بلده سمت خودش رو انجام بده.
خلاصه فقط میخواستم بهت تبریک بگم دوست قشنگم.
خودت و خانواده ی عزیزت در پناه نور و عشق خداوند باشید
به نام خدا
سلام رفیق نازنینم، سعیدهی گل
یک دنیا سپاسگزارم
یه نکته ی خیلی مهم گفتی. اینکه درسته که نمی دیدیش ولی به رخ دادنش ایمان داشتی.
دقیقا همینطوره.
الان که این انفاق خلق شد یادم میاد که در این ماه اخیر چقدر با حس خوب تکرار می کردم که اتفاق خوبی در راهه.
می گفتم: حس می کنم زندگیم نیاز به یه تغییر و جهش داره.
دوستم به یادم آورد که کمتر از یک ماه پیش این حرف رو زدم.
یادم میاد که جملات مراقبه های همجهت با جریان خداوند رو تکرار می کردم و می گفتم : اگرچه هنوز به ظاهر چیزی رخ نداده ولی این کشتی داره حرکت میکنه چون باد موافق داره میاد و من ایمان دارم که به راحتی رخ میده.
بعدش هم نشستیم با همسرم اتفاقاتی رو مرور کردیم که جز معجزهی خدا چیزی نبود، معجزهای مثل تولد دخترم در روز از دنیا رفتن مادرم، نجات معجزهوارش از مرگ در چهل روزگی و خرید خونه قبلیمون.
همیشه خداوند بوده و دست یاریگرش به کمکمون اومده.
پس عجیب نیست که از این به بعد هم برامون شاهکار کنه.
همون خدا
همون خدا
همون خدا
متشکرم ازت دوست خوبم و به خدای بزرگ می سپارمت.
سلام سعیده عزیزم
حدیث هستم..دمت گرم دختر.الهی شکر بابت خونه جدید و عالی که خریدین.لذت بردم از کامنت قشنگ و هدایت های قشنگترت…انقد خوشحال شدم که انگار خودم خونه خریدم…احسنت به تو و احساس پاکت احسنت به کنترل ذهنت…چقدر این کامنتت برام الهام بخشه …ذخیره کردم و حتما بارها و بارها میخونم وسعی میکنم مثل شما عمل کنم به الهاماتم و در وهله اول عمل کنم به دوره های استاد..منم دیروز و پریروز اتفاقا مراقبه 9 رو گوش میدادم درواقع نوشتمش اونم با خط خوب نه مثل بقیه وقتا که همش عجله داشتم و خرچنگ قورباغه مینوشتم.این دو هفته برا منم عالی بود اولینش آرامش قلب و روحم بود…و بعد هم کلی نعمت و برکت و همزمانی برام اتفاق افتاد که ایمان منو قویتر کرد...خدایا من به هر خیری از تو برسه فقیرم…خدایا منو آسون کن برای اسونیا…راستی برف اومده همه جا سفید شده…یکی از بهترین شادی های دنیا اینه صب بیدار بشی پرده رو بزنی کنار و ببینی واووو چقد برف اومده میشوره میبره هرچی حس ناخوبه…به سعیده شهریاری سلام برسون بگو دلم برا کامنتاش تنگ شده و خودش…قلبتون ،روحتون و زندگیتون به سپیدی بررررف…دوستتون دارم درپناه خدا باشید.
حدیث عزیزم سلام
ان شاالله در مدار شادی و آرامش باشید.
از اینکه وقت گذاشتید و خوندید و پاسخ دادید سپاسگزارم. این لطف و نعمت خداست که عزیزی مثل شما هدایت میشه به تجربه من و ازش الهام می گیره و نوری وارد زندگیش میشه که ایمانش رو قویتر میکنه.
الهی شکر برای حس خوبتون.
الهی شکر برای نعمت برف.
الهی که روزگارتون سراسر نور و رشد باشه.
سلام به سعیده عزیزم دختر پور از نور وزیبایی تبریک میگم خرید خونه جدیدتون رو انشاالله که در کنار همسر واون دوتا فرشته الهی تو خونه جدیدتون لبریز باشید از عشق سلامتی شادی خیروبرکت .نوروفراوانی.خواهر خوبم خیییلللی از این همه اعتماد وتوکل شما لذت بردم وتحسین کردم شما وزیبایهای افکارتون رو.واقعا وقتی بسپاری به خدا شاهکار میکنه.بازم مبارک باشه خونه خوشگلتون.یدالله فوق ایدیهم.
به نام خدا
سلام به شیرین خانم نازنین
بی نهایت سپاسگزارم از نگاه زیبا و لطف قلب مهربانتون
وقتی صحبت از رحمت و فضل خداوند میشه معمولا آدم به مسائل مالی بیشتر فکر میکنه بعد ممکنه مواردی مثل رابطه خوب، سلامتی و آسانی در کارها به یادش میاد.
اما من در این اتفاق فضل خداوند رو هر روز به اشکال مختلف مشاهده کردم. زندگیش کردم.
من کوچکترین موارد مثبت و کلام مودبانه ای که می دیدم، به موقع فروختن و به موقع خریدن، همکلام تر شدن با خداوند و شنیدن صدای نرم و دلنشینش رو که می شنیدم، تاییدش می کردم و می گفتم هر خیری که به ما میرسه از لطف خداست و من قدرش رو می دونم.
خداوند به زندگی شما برکت و فراوانی عطا کنه و نور قلبتون رو مستدام نگه داره.
سلام جان دل
سلام نازنینم.
سورپرایز و خبر خوبِ ستاره قطبیِ امروزم، تویی و کامنتت.
خدای من
بسیار بسیار خوشحال شدم برای خودت و خانواده ی قشنگت.
الهی شکر برای خرید خانه ی سه خوابه ی قشنگتون.
ندیده مطمینم قشنگ و دلبره.
مبارکتون باشه جانِ دلم.
زنگ زدم بهت، اشغال بود، با شوق اومدم اول کامنت بنویسم تا بعدا در بهترین زمان صداتو بشنوم و با ذوقِ سرشار مستقیم بهت بگم مبارکه.
خیلی خیلی خوشحال شدم برای همه تون.
به لطفِ خدا نوا جانِ نقلی و خوشمزه، و ترانه جانِ دلبرم، صاحب اتاق مجزا شدن، و این فوق العاده است.
الهی شکر در بهترین زمان، هدایت شدین به سمتِ خونه دیدن و خونه خریدن و فروختن خونه قبلی.
ان شالله در منزل جدید لحظاتی سرشار از نور و شادی رو بسازین و تجربه کنین.
آفرین بهت برای کنترل ذهنت در شرایط ناخواسته ی کشور و ساخت مسیری شیرین برای خودت و زندگیت.
آخیش، تا قسمتی ذوق و هیجانم از خوندن کامنتت و خبر خوشی که دادی، به تعادل رسید:)))))
سلام و تبریک منو به اقا ابراهیم، ترانه جان و نوا جانم برسون جانِ دلم.
یه چیز جالب هم بگم بهت:
چند روز پیش حافظ تو موبایلم داشت ویدیوی خودش و نوا جان رو می دید، همونی که کلی خندیدیم به جفتشون، نوا موهای حافظ رو نوازش میکرد.
امروز ظهر هم ذکر خیرت بود با نفیسه جان.
و حالا، الان کامنتت اومد جلوی چشمم و اینطوری ذوق و شادیم رفت تا آسمون.
الهی شکر فراوان.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
به نام الله نازم
سلام رفیق حون جونییییی
کامنت سرشار از عشقت به عمق قلبم نشست و لبخندی از مشرق تا مغرب رو لبم نشوند!!!!
عاااشقتم من که اینقدر بامعرفتی، پرشور و هیجانی، قلبت سخاوتمنده و رفیق ناب منی.
الهی شکر برای وجود شماهایی که چشم و چراغ دل منید.
الهی شکر برای قوانین بدون تغییر خداوند که مو لای درزش نمیره.
الهی شکر برای داشتن استادی که اینقدر استاده و اینهمه ساله که خودش اولین عمل کننده به حرفهاش بوده.
خودش نتیجه است. خودش الگو و راهنماست.
الهی بی اندازه شکر برای شاگردای خوبی مثل شما رفقای ارزشمندم که تک تکتون اصل تمرکز بر زیباییهایید و کلامتون پر از انرژی پاک الهیه.
ممنونم از نظر لطفت و برات از خداوند آسانی در امور، و قرارگیری در مدار نعمتها و برکتها و شادیها و سلامتی آرزو می کنم.
می بوسمت مامانِ کپل خان.
بنام خدای وهّاب و هدایتگرم
سلام به دوستِ توحیدی و دوستداشتنیِ خداوند
عزیزِ دل، خرید این خانهٔ توحیدیِ پر از نور و زیبایی را از صمیم قلب تبریک میگویم.
امیدوارم بهترین، آرامترین و زیباترین لحظات زندگیتان در این خانه رقم بخورد.
سعیده جان، امروز وقتی از خواب بیدار شدم، حسی شیرین در دلم بود؛
انگار اتفاق خوبی افتاده بود و قلبم شادی آرامی را تجربه میکرد.
ناخودآگاه گوشی را برداشتم، وارد سایت شدم
و به کامنت زیبای شما هدایت شدم…
و فهمیدم دلیل آن حسِ خوب چه بوده
چقدر زیبا قانون را فهمیدهاید
و زیباتر از آن، چقدر درست دارید قوانین را زندگی میکنید.
از دیدن این تعهد، این بلوغ و این نتایجِ نورانی
واقعاً لذت بردم و تحسین کردم.
خواندن کامنت شما مرا بسیار خوشحال کرد
و ایمانم را عمیقتر و محکمتر ساخت.
آیاتی که نوشتید، قلبم را باز کرد،
احساسم را عالی کرد
و نجواهای ذهن را بهوضوح آرامتر کرد .
چقدر شفاف و زیبا مسیر تکاملتان را توصیف کرده بودید
و همراهی همسرتان در این مسیر آگاهانه و توحیدی،
واقعاً دلنشین و الهامبخش است.
ممنون که سخاوتمندانه از نتایج از الهامات از درکتان از دوره ها کامنت گذاشتید و رسیدن به خواسته ها فارغ از هر شرایط بیرونی و فقط با ایمان و عمل به الهامات را برامون منطقی تر کردید
الهی شکر برای این نتایج
و الهی شکر برای دیدن تجلی قوانین الهی در زندگی شما
به نام الله همیشه حاضر
سارای زیبا و عزیز سلام
یک دنیا سپاسگزارم از نگاه قشنگتون
روزگاریست که لغزیدن در دام ناخواسته ها میتونه خیلی راحت باشه و آموزشهای استاد دقیقا سر همین بزنگاه ها خودنمایی میکنه و نجاتبخش اونهایی که عمیقا بهش ایمان آوردن میشه.
هیچ ادعایی ندارم که تونستم ذهنم رو کامل کنترل کنم و به دست نجواها و شنیده ها نسپرم.
اما اون نوری که از میان قلبم شعله ور شد و منو با خودش کشوند به سرزمین زیباییها، انقدر قوی بود که هرگونه مقاومت ذهنی رو در هم شکست.
خودش برید و خودش دوخت. من کاره ای نبودم، خدا شاهده من لبخندش رو حس کردم و در مقابل اون حس خوب فقط سکوت از دستم برمی اومد.
این حس خوبتون یک گنجه، بخدا که استاد درست میگه، راست میگه، همیشه درست می گفته و دست و دلبازانه هر آنچه کلید گنج خوشبختی بوده به ما معرفی کرده.
از خداوند سپاسگزارم.
از استاد سپاسگزارم.
از شما دوست عزیزم هم سپاسگزارم که مهر و محبت خالص قلبت رو برام فرستادی.
براتون نور و شادی و سعادت آرزو می کنم.
سعیده عزیزم سلام به روی ماهت
یه چیزی داخل پرانتز (سعیده من اسم هر کس رو میشنوم یا تصویرش رو میبینم یه ویژگی در موردش حس میکنم میدونی در مورد شما هر وقت اسمتون از ذهنم میگذره میگم عجب زن مقتدری )
آخخ که چقدر لذت بردم از خوندن معجزه ی زیبای زندگیت ، انگار میدیدم همه مثل تصویر از ذهنم میگذشت
دعا میکنم ثانیه به ثانیه ی زندگیت پر از لذت و عشق باشه
که اینقدر دلشادمون کردی با اتفاق زیبایی که برای خودت خلق کردی به لطف خدا
بابت ایمان قوی قلبیت خیلی خوشحالم
بابت خریدن خونه سه خوابه ی بزرگ که دیگه یه منطق قوی ایه برای ذهن هممون خیلیییی خوشحالمممم….
عزیزم تبریک میگم و از صمیم قلب دعا میکنم که اتفاقات زیباترتری از قبل تو خونه جدیدت رقم بخوره …
در حصار امن الهی اسوده خاطر باشی بانوی مقتدر (کسی که اگه یه چیزیُ بخواد به دست میاره تامام .)
به نام الله زیبای لطیف
آرزو جانم سلام به قلب تسلیمت
چقدر لذت بردم از خوندن کامنتت. بی اندازه ازت سپاسگزارم. باور کن گل از گلم شکفت.
چه هدایتی دریافت کردم از تعبیری که در مورد من بکار بردی و اون کلمهی «مقتدر»
کسی که اگه یه چیزیُ بخواد به دست میاره تامام
با شنیدن کلمهی مقتدر این ویژگی شخصیتی تو رهنم میاد که کسی روی حرفش بمونه و چیزی تصمیمش رو عوض نکنه، یک مقدار هم چاشنی جدیت و خشونت داشته باشه.
اما من در خودم همچین ویژگی رو زیاد سراغ نداشتم و ذهنم پوزخندی زد و نپذیرفت که من مقتدرم،
ولی وقتی توضیح دادی کسی که وقتی چیزی رو بخواد به دستش میاره، دیدم این تعبیر قشنگتره و به شخصیت من نزدیکتره. دیگه ذهنم مقاومت نکرد و پذیرفت.
اقتدار به این معنا به نظرم از متوکل بودن و تسلیم هدایت الهی شدن میاد. هرچه در برابر خدا تسلیمتر مقتدرتر.
عالی بود، عاااالی!
ازت بی نهایت سپاسگزارم برای لطف و مهربونیت، نگاه قشنگت، و خداوند رو شاکرم که نوری شد در دستان من که رفقای موحدم هم ازش بهرهمند بشن و مسیرشون روشنتر بشه.
برات از خداوند عشق عمیق به خودش و ایمان و توکلی محکم و محکمتر آرزو می کنم.
سلام سعیده جان شاگرد زرنگ این دانشگاه بهشتی عزیزدلم خونه نو مبارک عزیزم نتیجه به این بزرگی واقعا بی نظیر انقدر تو دلم از خوندن کامنتت نور ایمان روشن شد که نگم من برام صبح موردی پیش اومد که نزدیک بود انجامشو بسپرم به بنده خدا و یهو گفتم اینجا باید ایمانتو نشون بدی و گفتم خدایا من از خودت میخوام همونجوری که حتی روحم خبر نداشت که این کار رو مدیرم داره در حقم انجام میده و تازه امروز خبردار شدم و از شدت هیجان و خوشحالی میخواستم جیغ بزنم و اینو فقط میتونم به تعهدم در نوشتن هر شب سپاسگزاری هام و ستاره قطبیم میتونم ربط بدم و تصمیم گرفتم برای اینکه ذهنمو کنترل کنم بیام کامنت بخونم عزیزم کامنتات همیشه برای من پر از اگاهی و همزمانی خدا از غیب برام اینو جور کرده از این به بعدشم جور میکنه خدایا هزاران بار شکرت بابت این همه نعمت و فراوانی بابت کامنت سعیده جون چقدر خوب که شما وهمسرتون با هم در این مسیر هستین من هم از خدا یه پارتنر میخوام که در این راه و مسیر باشه و بتونم باهاش در خصوص قانون صحبت کنم با هم رو دوره های استاد کار کنیم عزیزدلم بهترین ها رو برات تو این خونه توحیدی از خدای بخشنده می خوام
به نام خدای تمام کیهان
سلام آزاده زیبای عزیزم
الهی صدهزار مرتبه شکر برای پیشنهاد خوبی که از مدیرتون دریافت کردی و اینکه خواستی که بجای بندهی خدا به خود خدا بسپری و هدایت شدی به خوندن کامنتی که این ایمان رو در دلت تقویت کنه.
بخدا همه چیز خودشه، همه ی رنگها خودشه، همه ی نورها تجلی خودشه، همهی نجواهای آرام و مطمئن درون قلبهای تسلیم صدای خودشه.
اون خودشه که بهت میگه برو جلو من هواتو دارم. شروع کن و کاری به هیچی نداشته باش.
بخدا قسم از صبح که بیدار شدم و باز هم همه چی رو به خودش سپردم تجسماتم منو برد به مهمانیهایی و دورهمیهای شادی که میتونم با فراغبال بیشتر و فضای بازتر توی خونهی جدیدم بگیرم.
باز هم به مبلمان و فرشهای جدیدی فکر کردم که اونجا رو پر کرده و داشتم همزمان سرویس بهداشتی رو با فرچه می شستم.
از سرویس که اومدم بیرون همسرم گفت نظرت چیه امروز بریم شهرفرش ببینیم چی داره؟
منم با کمال میل گفتم بریم!
به همین راحتی!
این روزها مدام دارم تکرار می کنم که: خدایی که منو با دست خالی فرستاد جلو و گفت برو خونه ببین و برام خونه خرید، همون خدا، همون خدا، همون خدا هم وسایل نو و بیشتر برای خونهام میخره.
این در حالیه که بعد از این اتفاقات اخیر مملکت کار همسرم که مرتبط با سفارتهاست باز هم تعطیل شده و ما یک ماهه که داریم مستقیم و بیواسطه از جیب خدا میخوریم.
اما با حال خوب، با اطمینان از اینکه نصرٌ من الله و فتحٌ قریب
برات از خداوند بهترینِ بهترینها رو آرزو می کنم و از لطف و محبتت بی نهایت سپاسگزارم.
راستی بابت تاخیر عذرخواهی می کنم، تو این مدت سایت وصل نمیشد. امروز برام باز شد.
سلام سعیده جان عزیزدل
دوست عزیزم توحیدی بودنت رو فقط میتونم تحسین کنم چقدر از تجسماتی که برای خونه نو و زیبات کردی لذت بردم
واقعا وقتی همه چیو به خودش میسپرم و رها و آزاد میرم به کارهام میرسم میبینم برام شاهکار می کنه خدا شما رو برای ما حفظ کنه واقعا کامنت هات پر از نور و ایمان هست
دوست توحیدی ممنون از کامنتی که برام نوشتی سپاسگزارم
ما رمیت اذ رمیت گفت حق
کار حق بر کارها دارد سَبَق
سلااام به سعیده جانِ هنرمند
و باذوق و سلیقه
خوبی جون ، خوشی
امیدوارم در هرلحظه لبریز باشی از الطاف الهی
خداروبی نهایت شکر بابت تک تک رزق و روزی های پرخیروبرکتِ زندگیه بهشتی ات عزیزجانم
مبارکا باشه به دل خوش و خلق خاطرات زیبا و دلچسب در کنار خانواده و دوستانِ عزیزت
چقدر لذّت بخشه توحیدی زندگی کردن و کارها را به کاردانِ عالم سپردن ، این قدر دقیق می چیند که حرفی نمی ماند جز شکرگزاری و جاری شدن اشک شوق و باورهایی که به زیبایی فضای ذهن و قلب و روحت را به گلستانی از عشق و آرامش و احساس عالی تبدیل می کند،
آنقدر ایمان در درونت شکوفاست که هر غیرممکنی برایت بدون هیچ پیش فرضی ممکن می شود
و در این مسیر زیبا ، در هر شرایطی ،با دل آرام و توکل و صبرو امید با عشق ادامه
می دهی و پاداش ها فرای تصوّراتت در زمان مناسب به خواست واراده خودش جاری
می شود
همچون رودی آن هم به واسطه فضای زیبای ذهنت و قلب و روحت به دریای فراوانی هایش وصل می شوی .
سعیده جانم هر لحظه در نور هدایت های زیبای الهی
شاد،سلامت، ثروتمند، سعادتمند، خوشبخت و موفق باشی و بدرخشی عزیزم ، عشق بهتون
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
متشکرم متشکرم متشکرم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام دوست خیلی خیلی خیلی خوبم مریم جان.
همیشه از قلم شیوا و انرژی خالص پشت کلامت لذت میبرم و هروقت تجربیات قشنگت رو می خونم قلبم باز میشه.
ازت با تمام قلبم سپاسگزارم، چقدر زیبا دیدی و حست رو منتقل کردی. چقدر سخاوتمندانه پاکی و آرامش قلبت رو روی قلمت جاری کردی. خداوند به زندگیت و به عمرت برکت عطا کنه و در کنتر همسر عزیزت شاد و تندرست باشید.
من تازه دارم متوجه میشم که چقدر خدا رو نمیشناختم و ازش دور بودم، چقدر مشرک بودم و خودم رو تنها کرده بودم.
چقدر کارهام میتونست آسانتر و روانتر باشه و نبود.
حالا که کمی طعم آغوش پروردگار و برخورداری از نعمتهاش رو بیشتر از قبل درک کردم دلم نمیخواد حتی یک لحظه دور ازش بمونم.
هروقت سر موضوع کوچیکی عصبانی یا نگران میشم، به خودم میگم خجالت بکش، برگرد، برگرد به سمت خدایی که برات شاهکار کرد، آیا این موضوع ارزشش رو داره که در محضر این خدا احساست بد بشه؟
این نوع نگاه خیلی کمکم میکنه که کمی از زمین فاصله بگیرم و از دید بالاتری موضوع رو در نظر خودم کوچیک کنم تا یواش یواش حلش کنم.
گهگاهی که از دست بچه هام و ریخت و پاشهاشون کلافه میشم فقط به یاد میارم که چطور خداوند هماهنگ کرد که نوا جانم در روز 3 آبان به دنیا بیاد و معجزه ای کنه که بتونم موضوع از دنیا رفتن مادرم رو در همون روز 3 آبان هضم کنم.
بعد با خودم میگم فرض کن این بچه نبود، یا مشکلی داشت، آیا نمی گفتی ای کاش بود و خونه زندگیم رو با بازیهاش به هم می ریخت ولی در عوض من خوشحال بودم؟
پس سپاسگزار باش و اجازه بده بچه از زندگیش لذت ببره، خودت هم از لحظهات لذت ببر.
در مورد بقیه مسائل هم همینطور، هم با خدا هم صحبتتر شدم، هم تغییر زاویه دید به سمت مثبت نگری و سپاسگزاری برام راحتتر از قبل شده.
که این اسمش میشه مومنتوم مثبت، میشه آسان شدن برای آسانیها…
از استاد عزیزم اگر این کامنت رو میخونه بی نهایت تشکر می کنم و از خدا میخوام عمر نازنینشون رو لبریز از برکت و عشق و سلامتی و نعمت کنه و روزی رو برسونه که از نزدیک ببینمشون و با عشق از تاثیر آموزشهاشون بر زندگیم تعریف کنم.
بنام خالق زیبایی ها
سلام فراوان خدمت دوست نازنینم خانم سعیده رضایی امیدوارم حال دلتان عالی باشه
تبریک میکم خرید خانه جدید تون رو انشالله هر روز بیشتر از قبل هدیه و نعمت های خداوند را دریافت کنید
خیلی خوشحال شدم که این خبر خوب با ما بچه های سایت در جریان گذاشتید واقعا آدم کیف میکند از این همه هدایت های خدای عزیز ما که همیشه همواره با تمام قدرت اش ما را در هرلحظه حمایت و هدایت میکند
وقتی آدم پناهنده آغوش پروردگار میشه پس او اینجوری مخاد سوپرایز کند
انشالله کلی از نعمت که خداوند در اختیار تان گذاشته لذت ببرید و آرزو دارم هر روز تان پر بشه از نعمت ها و برکت های خداوند …
بسم الله
سلام به آقا رضای گل برادر بزرگوارم. خدا حفظتون کنه.
از محبتتون بی نهایت سپاسگزارم و در پناه امن آغوشی می سپارمتون که همیشه دو دستش برای حمایت از بندگانش بازه.
ای کاش که بتونیم همیشه انتخاب کنیم که در مسیر رشد و زیبایی و نعمت و بهشت باشیم.
چقدر این کلامتون به دلم نشست: وقتی که آدم پناهنده آغوش خدا باشه خداوند میخواد که اونو سورپرایز کنه.
ما پناهی جز آغوشش نداریم، هر راهی جز خودش بیراهه است و به ناکجا آباد ختم میشه.
از الله بلندمرتبهام سپاسگزارم که دلیل دیگری برای تسلیم شدن و سپاسگزاری بهم داده، منطق دیگری برای اینکه ایمانم بهش قویتر بشه و یادم نره که هر چه دارم از اوست.
برای شما و همه ی دوستانم آرزوی تجربه هر چه بیشتر نعمتها و حال و هوای ناب سپاسگزاری رو دارم.
باز هم از تبریکاتتون متشکرم. خدا به شما نعمت بیشتر عطا کنه.
به نام خدا
سلام به استاد عباسمنش عزیزم و دوستان گلم
امیدوارم هر جایی که هستین حالتون عالیِ عالی باشه و در جریان رحمت بی انتهای خداوند، بهترین لحظات زندگیتون رو بگذرونید
خدارو صد هزار مرتبه شکر که بالاخره دسترسی ما به این سایت توحیدی باز شد و اتفاقاً همین اتفاق باعث شد یکسری از خواسته هام قوی تر بشه برای حرکت کردن به سمت آزادی بیشتر
چیزی که همیشه آرزوشو دارم
اینسری واقعاً احساس کردم توی کنترل ذهنم خیلی بهتر شدم، مخصوصاً اینکه من به شدت ورودی های ذهنمو کنترل کردم و خیلی خیلی کمک کننده بود به کنترل ذهنم
تمرکزم هم بیشتر روی گوش دادن به جلسات 1 تا 3 دوره بینطیر احساس لیاقت و انجام تمرینات این دوره بود که یکماهی میشه واردش شدم و بعدش کار خودمو که طبق ایده ای که خداوند الهام کرد انجام میدادم
حتی یک تغییرات مثبتی هم توی چیدمان وسایل خونمون داشتیم چون سال ها بود اصلاً هیچ تغییری توی چیدمان خونمون ایجاد نکرده بودیم در حالیکه توی یک روز تصمیم گرفتیم کل خونمون رو شروع کنیم به تمیزکاری و بعد ایده امد که حالا بیایید چیدمان وسایل خونه رو هم تغییر بدین و از وقتی این کارو کردیم واقعاً احساس خوبی بهمون دست داد
یکی دو روزی هم برف امد خیلی باحال بود، هر چند که من کلاً خواب بودم:)))
بابت همین دیگه نشد برم بیرون برف بازی
یکی از کارهای روزانه ام خوندن آیات قرآن هستش
توی 2-3تا آیه از قرآن به یک الگوی یکسانی رسیدم که خیلی حسمو خوب کرد
اونم در مورد حمایت خدا از کسانی مثل من هستش که بهش ایمان دارند
مثلاً توی آیه 103 سوره یونس خداوند میفرماید:
ثُمَّ نُنَجِّی رُسُلَنَا وَالَّذِینَ آمَنُوا ۚ کَذَٰلِکَ حَقًّا عَلَیْنَا نُنْجِ الْمُؤْمِنِینَ
آن گاه پیامبران خود و کسانی را که ایمان آورده اند می رهانیم، همین گونه بر ما لازم است که مؤمنان را نجات دهیم
یا توی آیه 47 سوره روم هم خداوند همینو به شکل دیگه ای میفرماید:
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ رُسُلًا إِلَىٰ قَوْمِهِمْ فَجَاءُوهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ فَانْتَقَمْنَا مِنَ الَّذِینَ أَجْرَمُوا ۖ وَکَانَ حَقًّا عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ
و پیش از تو پیامبرانی را بسوی قومشان فرستادیم؛ آنها با دلایل روشن به سراغ قوم خود رفتند و از مجرمان انتقام گرفتیم و یاری مؤمنان، همواره حقّی است بر عهده ما
توی آیه 12 سوره لیل هم گفته شده:
إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَىٰ
بی تردید هدایت کردن بر عهده ماست
اینا همه داره یه چیزی رو ثابت میکنه، اینکه خدایی که این جهان رو خلق کرده و داره مدیریتش میکنه بر خودش واجب کرده هدایت کردن، حمایت کردن و یاری کردن کسانی رو که بهش ایمان اوردن و به خداوند اعتماد دارند
منم تنها کسی که توی دنیا بهش اعتماد دارم دقیقاً خودِ خداست بیشتر از خودمو هر کسی
استاد عزیزم ازتون ممنونم که با آموزش هاتون به یه کسی مثل من قوانین درست زندگی کردن و توحیدی عمل کردن رو یاد دادین
به نام خداوند بی نهایت بخشنده و بی نهایت مهربان
سلام به نگاه پر از شور و عشق همگی دوستان و استاد های گلم
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که باز هم امکان حضور و استفاده برامون فراهم شد
خیلی فایل خوب و آگاهی بخشی بود
من در هر لحظه در هر دقیقه در هر ساعت شهادت میدهم که احساس خوبی که حاصل از یاد خدا باشه همه چیز رو متحول میکنه
یه تحولی که حتی اگه خودتون هم متوجه نباشید خود به خود در مسیر قرار میگیرید
مثل من الان که به روند کنترل احساس و ارتباطش با اتفاق هایی که برام رخ داده نگاه میکنم قلبم به تپش می افته و با شدت بیشتری داره تاپ تاپ میکنه
آخه میدونید چیه من وقتی به حرف دلم گوش کردم و شروع کردم به انجام الهاماتی که به من آموزش داد که نویسندگی کنم و کتابی رو تالیف کنم خیلی معجزه وار اثری روخلق کردم که یک مجموعه کامل شش فصلی شد
و خیلی خیلی خوشحالم که تمام مراحل فقط لطف خدا بود
استاد عزیزم من هم شهادت میدم که وقتی حالت خوبه
وقتی ایمان داری
وقتی که فقط و فقط به رب توکل کردی
هدایت میشی
یکی از دوستان ازم پرسیده بود که مراحل نویسنده شدن
و اینکه چه نوع قرار دادی رو بستم
و این که هزینه ها به چه شکله رو براش توضیح بدم
به احترامشون در کامنت خودشون پاسخ دادم ولی گفتم بهتره بیام اینجا بگم شاید دوستان دیگه هم براشون جالب باشه
وقتی ایمان داری و حالت خوبه تو هر شرایطی تو جنگ تو آشوب تو اعتراض تو آشفتگی در هر شرایطی فقط با دید مثبت به ماجرا نگاه میکنی در هر لحظه هدایت میشی
هدایت میشی به واژه ها و جمله ها
هدایت میشی به اصل
هدایت میشی به اون انتشارات خوبه
هدایت میشی به اون چاپ خونه خوبه
هدایت میشی به اون قرارداد خوبه
هدایت میشی به اون مکان که هزینه ها با پولی که برات حواله میشه همخونی داره
هدایت میشی تو مسیری که دیگه سخت نیست هدایت میشی به آدم خوبا تا کارات رو انجام بدن هدایت میشی به افرادی که با اشتیاق بهت کمک میکنن
هدایت میشی به مسیری که اگه خودت بدون توکل میخواستی بری باید حیرون میشدی ولی الان دقیقا رسیدی به اصل مطلب بدون اینکه رنجی برده باشی
بدون اینکه معطل شده باشی درست در زمان مناسب حضور پیدا میکنی در مکان مناسب
من فقط قدم اول رو برداشتم من فقط چاقو رو گرفتم دستم
و بعد قدم به قدم راه برام روشن شد هدایت شدم به تایپیست خوبه که هر وقت هر سوالی داشتم مهربانتر از مادر برایم توضیح میداد
هدایت شدم به ناشری که اصلا من دنبالش نبودم اون اومد تو کتاب من
اگه بخوام بیشتر توضیح بدم بایددبگم که
من یکی دوتا انتشارات پیدا کرده بودم
که هر کدام بدون اینکه من بخواهم کنسل شد و من احساسم رو خوب نگه داشتم
بعد دقیقا یک روز بعد ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم یه صدایی بهم گفت از همین جا که هستی شروع کن
و رفتم چند کوچه بالاتر از محل زندگیم که یک چاپخانه بود
من رفتم به جهت پرس و جو و وقتی به خودم اومدم دیدم همه چیز تموم شد
فایل ورد کتاب رو دادم بعد دیدم اسم انتشاراتی که اصلا من نمیشناختم خورده توی قرارداد کتابم که متوجه شدم چاپخانه با آنجا قرارداد داره
و بدون اینکه من بخوام هزینه ای به عنوان واسطه به انتشارات پرداخت کنم به جای اینکه من بروم به دنبال ناشر خوده ناشر اومده توی کتابم
که اصلا حتی من نمیدونم در کدام محل قرار داره یا اصلا در چه زمینه ای فعالیت میکنه و تمام مراحل خوددبه خود برام انجام شده بود باز هم از نظر هزینه خیلی باصرفه بود
و با شرایطم جور در میومد
الان هم خیلی خیلی خوشحال و سپاسگزارم که فیپا و شابک کتابم صادر شده خیلی ذوق کردم وقتی برام ارسال شد
فیپا مثل شناسنامه هست برای کتاب الان هم وارد مرحله اخذ مجوز از وزارت ارشاد هستم
و ایمان دارم که خیلی طبیعی و راحت مجوز هم صادر میشه و خدای مهربون کار ها رو برام آسانتر و شادی بخش تر میکنه مثل همیشه
مثل وقتی که اسم کتابم رو انتخاب میکردم
من یه اسمی رو در نظر داشتم و برای تایپیستم فرستادم
ولی وقتی فایل ورد آماده شد و برام فرستاد با دیدن صفحه اول حیرت زده شدم
که این اسم از کجا اومده متن ماله منه ولی اسم نه
میخواستم تماس بگیرم و بگم چرا اشتباه نوشته ولی گفتم اول پیام خودم که براش ارسال کردم رو چک کنم وقتی وارد پیام ها شدم دیدم خودم یعنی پیامی که خودم فرستاده بودم برای تایپیست همون اسمیه که تایپیست داخل فایل کتابم نوشته
ولی نمیدونم واقعا لحظه ای که داشتم پیام رو مینوشتم چطور ممکنه اسم دیگه ای رو تایپ کرده باشم که خیلی هم با متن من همخونی داشت و خیلی هم منحصر به فرد بود ولی اونی نبود که من در نظر گرفته بودم
خلاصه فهمیدم این هم یکی دیگه از هدایت ها بوده و با خوشحالی عمیق تسلیم شدم و دیگر اسم کتاب را تغییر ندادم
الان که به عقب نگاه میکنم میبینم
ایده که هدایت بود
متن ها که همگی هدایت بود
نام کتاب که هدایت بود
چاپخانه که هدایت بود
انتشارات که هدایت بود
من فقط قدم اول رو برداشته بودم و ما بقی هدایت بود
و ایمان دارم مجوز هم هدایت میشود
ایمان دارم نحوه ی فروش هم هدایت میشود
و مخاطبینی که سراسر دنیا با کتاب من آگاه تر و
شکر گزار تر میشوند هدایت میشوند
و اصلا به خاطر درخواست خوانندگان بیشماری که سراسردنیا خواستار چنین کتابی بودند این ایده به من الهام شد و هدایت شدم
من گواه بر صدق و راستی وعد های الله بی همتا هستم که قطعی و حتمی و بدون تغییر است
امید وارم شما هم هر روز در جایگاه رشد یافته تری گواه باشد
معجزه ها به قدری طبیعی وارد زندگی ما میشوند که ماگمان میکنیم از اول هم همینطوری بوده ولی من به خوبی میدانم
تمام هدایت شدندهایم معجزات بزرگی در زندگیم بود که در رویا های هر لحظه ام پرورانده بودم
خدایا شکرت برای خیر و برکت و رزق و روزی و ثروت و سلامتی و شادی ونشاط نامحدودی که در زندگیم جریان داده ای و هر روز فراوانتر میشوند
با تشکر از نگاه مهربونتون
به نام تنها ابر قدرت حاکم بر جهان هستى
سلام به همه عزیزانم
سلام به استاد عزیزم بییینظیر ترین استاد توحیدى دنیا استاد آخه چقدر شما قشنگ قوانین رو قشنگ درک کردین و قشنگ توضیح میدین
از خدا سپاسگذارم براى شنیدن این پیغامهاى الهى از شما و استاد عرشیانفر عزیز هم سپاسگذارم براى این مکالمه بسیار لذتبخش که یه جواب و نشونه قشنگ بود در کامنتى که در قسمت ۴٨ نوشتم و چقدر براى شنیدن این هدایتها و آگاهى ها ذوق کردم اشک شوق ریختم و خدارو شکر کردم
میخواستم از تجربه خودم بنویسم در مورد موضوعاتى که بیان شد از کلام گوهربار شما
سال ٩٧ بود دقیقا همین ماه از سال بعد از طى کردن تکامل هام به یکى از آرزوهاى دیگه ام رسیده بودم محصولاتم رو توى یکى از بهترین گالرى هاى تهران گذاشته بودم بدون اینکه بخوام اجاره رگال بدم و کسى پارتى بشه برام خدا هدایتم کرده بود ( البته الان هدایت خدا رو درک میکنم ) چون همسرم به شدت مخالف کار کردن من بود و شده بود که یکى از بهترین و معروفترین کلاب هاى ورزشى بهم پیشنهاد مدیریت داده بودن و خیلى هم مشتاق این بودن و چندبار بهم پیشنهاد داده بودن ولى ایشون اصلا علاقه اى نداشت که من وارد محیط هاى کارى بیرون از خونه بشم ولى همه چیز به صورت معجزه وار پیش رفته بود که من توی کاری که عشق و علاقه ام بود به آرزوم که کار کردن تو اجتماع بود رسیده بودم با تمام محدودیت ها و شرط و شروط ها یی همسرم گذاشته بود
خواهرم به صورت خودجوش دست خدا شده بود که خودش بیاد و شریک بشیم سرمایه از اون کار از من و واقعا بهههههترین و مهربونترین شریک دنیا بود برام و همههه چیز با بهترین کیفیت ارائه شده بود و همه چیز به بهترین حالت ممکن خدا فراهم کرده بود برام قشنگترین لوگو طراحی شده بود رایگان سرمایه عالی کیفیت کار خودم که بییینظیر و خود گالرى برام فروش انجام میداد و من فقط پنجشنبه ها تل میزدم گالرى و آمار فروش اون هفته رو میگرفتم و یکى از بهترین موردى که بود من همیشه یکى از دوستام رو میدیدم که از وکلاى به نام هستن و بسیار تو کارشون موفق و یه کارمند داشتن به اسم خانم ملکى که همه ریزه کاری هاوشن رو ایشون انجام میداد و من همیشه توجه میکردم و تحسین میکردم دوستم رو که اینقدر خوب رشد کرده بود که با وجود داشتن لیسانس حقوق که البته الان فوق رو هم گرفت ولى همون زمان هم دکترهاى حقوق کارمندش بودن و ایشون فقط کارهاى اصلى رو که فقط به حضور خودشون نیاز داشت انجام میدادن
و براى منم دقیقا جورى شده بود که اون گالرى یه خانم ملکى نامى داشت که مسئول فروش بود و هر وقت با ایشون صحبت میکردم یاد کارمند دوستم میوفتادم که منم چقدر دوست داشتم اون شرایط رو داشته باشم و دقیقا اتفاق اوفتاده بود
کارها داشت به بهترین شکل توسط دستان خدا برام انجام میشد و من فقط از تو خونه هفته اى یکبار روند فروش رو بررسى میکردم
تو، روند رسیدن به این آرزوم به یک تضاد هم تو سلامتى و هم تو روابط خوردم که واقعا آرزوى مرگ میکردم با وجود داشتن همه چیز احساس میکردم بدبخت ترین زن روى زمینم و مثه یه مرده متحرک شده بودم که خدا از همه عالم نا امیدم کرده بود و همه کارام رو متوقف کرده بودم و نمیتونستم هیچ کارى بکنم یادمه چند شب تنها چیزى که به خدا میگفتم این بود خدایا من به غیر از تو هیچ کس رو ندارم هییییچ کس نمیتونه برام کاری بکنه و با اینکه داشتمااااا بهترین خانواده دنیا رو داشتم زندگیم پر از نعمت و ثروت بود ولى به نقطه اى رسیده بودم که هیییییچ کس نمیتونست برام کارى بکنه و دوست داشتم بمیرم از این دکتر به اون دکتر از این دعانویس به اون دعانویس از این ضریح به اون ضریح یادمه فقط چند شب که از همه عاااالم ناامید شده بودم قبل از خواب میگفتم خدایا شکرت براى همه چیز تو کمکم کن یعنى فقط در این حد میتونستم بگم اینقدر ضربه ها ویرانگر بود
همون نقطه تاریک شد نقطه عطف زندگى من همون الهى و ربى من لی غیرک شد نقطه نجات من کم کم خدا بهم جون داد پاشم و محصولاتم رو کامل کنم و هدایتم کرد به اون گالرى و شد پارتى من کم کم هدایتم کرد به استاد قبلیم و به کتاب هاى فلورانس و کاترین پاندر و دبى فورد و راندا برن و آروم آروم برام سلامتى شد برام آرامش تو دل تضاد شد کم کم دارو ها از زندگی من رفت بیرون بهم خواب آروم داد شادی تو خونه ام شد
بهار ٩٨ بود که من به شدت داشتم روى محصولى که از استاد قبلیم خریده بودم کار میکردم و در کنارش براى تابستون هم مانتو آماده میکردم براى گالرى و به سلامتى و آرامش و شادى خیلیییى خوبى رسیده بودم که خواهرم گفت نفیس تو اگه میخواى ادامه بده ولى من خیلى با آلا و حلما سختمه ادامه اش ولى تو ادامه بده و بسیار هم تو حساب کتاب لاااارج و بییینظیر و بخشنده بود و من تو حساب کتاب هیییچ مسئله ای باهاش نداشتم
ولى یه چیزى تو قلبم میگفت باید استاپ کنم چون خیلى هم قانون رو خوب بلد نبودم و باورهاى مناسبى هم در مورد خیاطى نداشتم و انتظار داشتم همون پارت اول سودهاى آنچنانى کنیم چون کیفیت محصولاتم هم بالا بود و منم گفتم ولش کن میشینم سر یادگیرى قوانین چون بسیااااااار از مطالعه و تحقیق لذت میبردم و خیلى برام لذتبخش شده بود اون مسیر یادگیرى چون من همیشه عاشق درس خوندن و یادگیرى بودم و کتاب خوندن
وقتى اون کار رو گذاشتم کنار که البته کار آسونى نبود چون کلى مسیر رفته بودم کلى خرید و هزینه شده بود و…. ولى این آرامشى که تو کل زندگیم تجربه نکرده بودم و حال خوبى که این مسیر بهم داده بود از همه اون لذتها بالاتر بود از لذت اینکه یه برند معروف تو تهران بشم بالاتر بود
وقتى خدا اون تعهدم رو دید که افتادم خوره وار به خوندن کتاب و اون محصولی که از استاد قبلیم خریده بودم منو هدایت کرد به استاد عششششقم عباسمنش که هررربار تو قرآن میخونم خدا میفرماید ما رسولى میفرستیم براتون از جنس خودتون که آیات روشن خدا رو براتون بخونه تا شما از ظلمات به نور برسید فققققققط یه تصویر میاد جلوى چشمم اونم شمایید
و از ته قلبم ازتون سپاسگذارم که این رسالت رو به عهده گرفتین
بعد از اونکه کارم رو گذاشتم کنار رو نشستم لیزرى رو یادگیرى ودرک قوانین از درآمد غیر فعالی بورس که از آخرهای سال ۹۷ همون اوایل مسیر درک قوانین بهش هدایت شده بودم پولهاى بسیاااار عالى ساختم بدون کار فیزیکى و همسرم هم تو اون سرمایه گذاری ها کمکم کرد و دوست داشت من تو اون مسیر پیشرفت کنم و بهم هم اعتماد داشت و به قول خودش میگفت من فقط تو رو قبول دارم و حاضر بود هرچقدر میخوام بهم بده آخه همیشه میگفت من اگه به حرف تو گوش میدادم الان نصف شمرون مال من بود
چند وقت بعد هم پندمیک شد و همهههه کارها تعطیل و من درآمد غیر فعالم در بهترین و پر سود ده ترین حالت ممکن بود و من تازه میفهمم چرا قلبم بهم میگفت جمع کن کارات رو در صورتى که اون زمان بهترین موقعیت بودم همه چیز آماده من فقط مانتو آماده میکردم همه چم و خم هاى کار رو هم پیدا کرده بودم بدون هیچ دردسرى برام میفروختن و خیلى هم صاحب اون گالرى راضى بودن و ازم میخواستن که کارام رو گسترش بدم و تعداد بیشترى کار بهشون ارایه بدم
وقتى پندمیک شد من راضى ترین حالت روحى سلامتى و روابط و مالی رو تجربه میکردم و به شدت هم روی درک قوانین و قرآن و محصولات استاد کار میکردم و واقعا خدا روسپاسگذارم براى اون هدایت که قلبم رو تسلیم هدایتش کرد چون اصلا تصمیم آسونى نبود گذشتن از اون شرایط ولى وااااااقعا خدا برام جبران کرد همه جوره
محصولات ارزشمند استاد رو خریدم و از بینهاست طریق برام رزق فرستاد و از همه مهمتر خدا منو از یک زن ضعیف که تا به تضاد میخورد مثه جوجه مریض ها ده نفر باید میومدن زیر بغلش رو میگرفتن راه میبردنش باباش میدوئید قرص تپش قلب و آرامبخش بهش میداد و بالا سرش گریه میکرد جون نداشت صحبت کنه و دندونهاش میخورد به هم کل وجودش میلرزید میدوئید پشت مردها قایم میشد نجات داده
و منو از فرش به عرش رسونده خدا براى من معجزه کرده و به نظرم براى یک زن هیییچ چیز قشنگ تر از قوى بودن نیست هیچ چیز قشنگتر از قدرتمند بودن نیست هیچ چیز قشنگ تر از رسیدن به نقطه فلا تخشوهم واخشون نیست
میدونى خدا فققققط زن هاى قدرتمند و قوی رو دوست داره زنى که ضعیف باشه زیر چرخهای جهان له میکنه ووهیچ نعمتی نمیتونه اون ضعف هاش رو بپوشونه نه زیبایی مثال زدنیش نه همسری که خیلی ها آرزوشون هست داشته باشن نه نعمتها و ثروتهاش نه خانواده ارزشمند که همهه آرزوی داشتنش رو دارن
خدا جهان رو فققققط مسخر زنهای قوی و قدرتمند و شجاع میکنه و به زنان عالمین برتویشون میده
و این قدرت فققققط با درک قوانین و توحید به دست میاد
وقتى هم به نقطه لا تخشوهم واخشون برسى لاااااااجرم رحمت الهم بر تو تموم میشه این یک قانونه
و کل زندگى من باید کار کردن روى این نقطه باشه
من الان خیلییییى راضى هستم که اون استاپ رو تو کارم کردم و به هدایت عمل کردم و نشستم سر یادگیرى قوانین و نتایجش هم تو همه جنبه هاى زندگیم مشخصه و از همه مهمتر سلامتیم و آرامشم و احساس ارزشمندیم که باید تا آخر عمر روش کار کنم
وقتى اون نتیجه عمل به هدایت رو دیدم راحت تونستم با ایمان انتشار کتاب خیاطیم رو کنسل کنم و ایمان داشته باشم قرار هست هدایت بشم به شرایط بهتر و باید بیشتر رو درک قانون و قرآن کار کنم
چند وقت پیش همون دوستم که از بهترین وکلاى ایران هست و طبقه پایین خونه ماست با حال نا خوبى بهم تل زد وبهم گفت به کمکت نیاز دارم با اینکه خیلى وقته دارم خودم رو از آدمهایی که در گذشته ارتباط داشتم با اینکه تو بهترین شرایط ارتباطى بودم دور میکنم ولى قلبم گفت برم این مسیر به ایشون هم معرفى شد از طریق من همون اوایل ولى ایشون ادامه ندادن وقتى رفتم و شراطش رو بهم گفت و ازم کمک فکری میخواست چون یه سرى نتایج عالى تو روابط دیده بود از من فقط میگفتم خدایا تو چقققدر به من رحم کردى منو تو این مسیر نگه داشتى ایشون از لحاظ مالى بسسسسسیار موفق ولى تو روابط به تضادهاى وحشتناک خورده بود که کارش رو هم تحت الشعاع قرار داده بود و اونجا بود که گفتم خدایا چقدر درک قوانین تو مهمه که میبینم کسى که قوانین کل کشور رو میدونه پرونده هاى بسسسیار موفقیت آمیز داشته تو یکى از بزرگترنی ارگانهاى دولتى کشور با وجود سن متولد ۵٨ به استقلال و آزادى خوب مالى رسیده ولى الان به خاطر اگاهى نداشتن به قوانین تو به خال و روزى اوفتاده که خیلى هاش رو از دست داده توى روابط و سلامتی داغون و من فقط میگفتم خدایا تو چقدر به من رحم کردى منو به این مسیر هدایت و حفظ کردى تو این مسیر انگار خدا منو برد که یه بار دیگه رنج نبودن تو این مسیر رو بهم نشون بده و بودن تو این مسیر رو لذت بخش تر کنه
و مورد بعدى در مورد بهت برخوردن بود که وااااقعا بهترین نقطه هایى که باعث پیشرفت من بوده زمان هایی بوده که به شدت بهم برخورده مثلا تا پارسال بود که من خودم رو قایم میکردم و حتى اسمم رو هم کامل نمینوشتم و هی کامنت میذاشتم و ذوق میکردم وقتی لایک استاد رو میدیدم ولی از خیلى چیزا نمینوشتم به خاطر یه سرى نگرانى ها ولى وقتى گفتید من فقط پاى حرف کسى میشینم که با نتایج حرف بزنه عمل کنه
با خودم متعهد شدم زمانى مینویسى که شهامت نوشتن رو داشته باشى بتونى بنویسی از نتایجت از عملکردت نه اینکه بخواى حرفاى استاد رو کپى کنى و فقققط حرف خوب بزنى بااااید با عمل و نتیجه صحبت کنى باااید ترسهات رو بزنى کنار و نقابت رو بردارى دوست دارى با استادت صحبت کنى شجاعت داشته باش کار کن رو خودت عمل کن نتیجه بگیر بعد بنویس اونم نه با نقاب بعدش چند ماه ننوشتم کامنت تو سایت فققققط لیزری رو خودم کار کردم و تو ذهنم باهاتون صحبت میکردم و یه زمانی هم همینطوری مینوشتم کامنت بدون اینکه نشرش بدم تو سایت
آره استادت میگه من لذت میبرم بچه ها از خودشون بنویسن آره آخه لاااایق خوندن بهترین کامنت هاست لاااایق دیدن رشد شاگردهاشه چون بهترین محصولات و با کیفیت ترین فایل ها رو میذاره و جون و دلی بهترین فایل ها رو رایگان میذاره که میلیاردها دلار ارزش داره
اینقدر براى چشمهاى تو ارزش قائله تو هم براى وقتى که استادت میذاره براى خوندن و انتشار کامنت ارزش قائل باش و عمل کن نتیجه بگیر بعد با شهامت بدون نقاب بنویس
و استاد دارم تماااام تلاشم رو میکنم که زمانى بنویسم که قلبم میگه و توش عمل و نتیجه هست تا منم تو این مسیر یک قدمی برداشته باشم
راستى استاد بعد از نوشتن کامنت قسمت ٢٣٧ خدا برام بخش دوم هدیه ام رو هم از آمریکا فرستاد یه کیف لویی ویتون و یه کالج فندى که با اون ست کالج و کمربند گذاشتم جلوى چشمم که یادم باشه یه روزى خیلیییی علاقه داشتم به ست کامل لویی ویتون و خدا برام موجودش کرد
عاااااشقتونم خدایا شکرت
به نام پروردگار جهانیان
خدایا شکرت که باز هم هدایتم کردی به خوندن کامنت دوست خوبم نفیسه خانم که با کامنتاش عشق میکنم ، لذت میبرم و خداروشکر میکنم بابت این دوستانی که دارم و چقدر کامنت هات توش درس هست و چقدر من باید روی خودم کار کنم تابه درجات بالاتر برسم
چقدر خوشحالم که به قلبت گوش کردی و نتیجش رو هم خداروشکر دیدی
و خداوند هیچوقت خلف وعده نمیکنه
خیلی بابت شما خوشحال هستم و تحسینتون میکنم بابت کارکردن روی خودتون
خداروشکر
سلام خانم نفیسه حاجی محسن عزیز شما با این کامنت زیباتون چه دستی به روح من کشیدید خیلی ازتون ممنونم اونجا که نوشتید
خدا فققققط زن هاى قدرتمند و قوی رو دوست داره زنى که ضعیف باشه زیر چرخهای جهان له میکنه ووهیچ نعمتی نمیتونه اون ضعف هاش رو بپوشونه نه زیبایی مثال زدنیش نه همسری که خیلی ها آرزوشون هست داشته باشن نه نعمتها و ثروتهاش نه خانواده ارزشمند که همهه آرزوی داشتنش رو دارن
خدا جهان رو فققققط مسخر زنهای قوی و قدرتمند و شجاع میکنه و به زنان عالمین برتویشون میده
انگار برای من نوشتید
چه طور ازتون تشکر کنم برای این کلامتون زنده شدم دوباره
سپاس فراوان و موفقیت هاتون روز افزون در پناه الله
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم
بنام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانی اش همیشگی
الحمد لله رب العالمین
ایاک نعبد و ایاک نستعین
اهدنا الصراط المستقیم
سلام به استاد عزیز و ابراهیم نشانم
سلام به استاد مریم بانو جان مهربونم
سلام به دوستان توحیدی نازنینم
به به خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای این فایل پر از برکت و آگاهی و زیبایی
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای نعمت اینترنت که این روزها قدرش رو خیلی خیلی بیشتر میدونم..
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که امروز سایت بدون فیلتر شکن برام باز شد
استاد جانم من این فایل رو همون موقع که روی سایت اومد سریع دانلودش کردم برخلاف بارهای قبلی که فایلهای هدیه رو آنلاین گوش می کردم، و در این چند روز بارها و بارها گوش دادم
با اینکه 15_16 دقیقه بیشتر نیست ولی سرشار از آگاهیهای ارزشمنده
استاد جانم هرچقدر که میگذره ایمانم به درستی و حقانیت کلام الهی و نورانیتون بیشتر و قویتر میشه..
توحیدم در عمل و رفتارم بیشتر و بهتر میشه
خدا رو صدهزار مرتبه شکر از هفت سال پیش که خدای مهربونم منو به شما و آموزشهای گرانبهاتون هدایت کرد همیشه تو این مسیر سبز همراهتون بودم و هرگز عقبگرد نداشتم، آهسته و پیوسته به هرچی که از شما می شنیدم عمل میکردم و می کنم
پیوسته در حال بهبود رفتارهام و اصلاح مسیرم هستم
قانون احساس خوب=اتفاقات خوب رو سرلوحه زندگیم قرار دادم و سفت و محکم چسبیدم
اخبار و تلویزیون و سریال و سوشال مدیا و هر چی که باعث میشد توجهم به سمت نازیباییها بره رو برای خودم ممنوع کردم
و نتایجش رو بطور ملموس در زندگیم شاهد بودم..
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که سه شنبه هفته گذشته، بعد از 35 روز که من و همسرم به کانادا سفر کرده بودیم برای دیدن بچه هامون،برگشتیم ایران
استاد جانم خدا همیشه در زندگیم شاهکار کرده
همیشه بهترین پلنها رو برام چیدمان کرده و همچنان می کنه،جوری شده که من عادت کردم به معجزات و شاهکارهاش تو زندگیم در همه زمینه ها
یعنی اگه غیر از این باشه من به خودم شک می کنم، چون با آموزشهای شما یاد گرفتم که همه اتفاقات زندگیم بازتاب فرکانسها و اعمال و باورهای منه
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که تضادها و احیاناً ناخواسته ها منو بهم نمی ریزه، من اونقدر رشد کردم که اندازه ام از اونها بزرگتر شده
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای نعمت حال و احساس خوبم، برای نعمت آرامش قلبم،برای نعمت سپاسگزاری از خداوند که نعمتها و زیباییهای بیشتری به زندگیم میاره
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که زندگیم در تمام زمینه ها زیباست و هر روز زیباتر میشه..
استاد جانم بعنوان مثال میخوام درباره همین سفرمون به کانادا بگم
من و همسرجان باهم صحبت کرده بودیم و قرار گذاشته بودیم که در حوالی عید نوروز بریم پیش بچه ها و به دخترامون هم گفته بودیم
ولی دخترامون در یک اقدام زیبا و شیرین برای ایام کریسمس و سال نو میلادی برامون بلیط خریدن و ما رو در مقابل عمل انجام شده قرار دادن..
استاد جانم من وقتی که کانادا بودم، و از وقایع داخل ایران اطلاع پیدا کردم تازه اون موقع بود که به حکمت خداوند در مورد زمان سفرمون در این هنگام پی بردم
باز هم اینبار خداوند شاهکار کرد تو زندگیم، باز هم بهترین پلن و چیدمان رو برام انجام داد و ما در بهترین زمان و شرایط سفر کردیم
و کاری کرد که من بدور از این قضایا باشم، حتی من تا یکی دو هفته بعد خبردار شدم..
این از نظر شرایط ایران، تازه از اون طرف در کانادا هم در بهترین زمان و شرایط بودیم، در زمان کریسمس و سال نو و تعطیلات و جشن و شادی سرتاسری مردم از هر رنگ و نژاد و دین و مذهب،
و چراغانی و آذین بندی های بسیار زیبای جلوی خونه ها و همه مرکز خریدها و هر مغازه در همه مناطق
باکسینگ دی هم بود و فروش ویژه و حراجها و تخفیفات تا هفتاد هشتاد در صدی
همه جا پر از برف سفید و زیبا بود..
من به فدای این خدای نازنین و مهربون برم که باز هم منو ناک اوت خودش کرد
خدایا بینهایت سپاسگزارت هستم
کمکم کن همیشه شکرگزارت باشم
توفیق سپاسگزاری هر چی بیشتر به قلبم بده
الهی آمین
استاد جانم قانون احساس خوب = اتفاقات خوب یکی از مهمترین قوانینی بوده که سعی کردم همواره و در هر حالی در نظر داشته باشم، و خدا رو شکر در این مورد خوب عمل کردم و تا اندازه زیادی از عملکردم راضی ام
اما می دونم که نجوای ذهن هم هست همیشه باید مواظب باشم فریبش رو نخورم، درگیر نازیباییها و ناخواسته ها نشم
قانون تکامل هم یکی دیگه از مهمترین قوانینه که باید در نظر بگیرم و طبق اون عمل کنم
و خدا رو صدهزار مرتبه شکر که هر چی بیشتر میگذره، به درک و فهم بیشتری در مورد طی تکامل و اهمیتش پی میبرم
و اینکه همه چیز توحیده، ما هر چی داریم از خداونده
و هرچقدر اتصال ما به خداوند که منبع همه خیر و خوبیهاست برقرار باشه زندگیمون زیباتر و پربارتر میشه
ایمان تزلزل ناپذیر حاصل پیمودن مسیر تکاملی درک توحیده..
خدا رو صدهزار مرتبه شکر در این سفرم خیلی اتفاقات خوبی برام رخ داد
بیشتر وقتمون تو خونه دختر بزرگم نسرین جان دور هم جمع بودیم و از بودن در کنار هم استفاده کردیم،شاد شدیم و لذت بردیم،
و نوه قند عسلم لیلیین جان مثل همیشه مرکز و محور بود با شیرین زبونیها و شیرین کاری هاش، اینقدر که وقت نمی کردیم به کارهای دیگه مون برسیم
استاد جانم تو این سفر اینقدر برف دیدم که چشم و دلم سیر شد!! اینجور که شنیدم این حجم برف که روزهای زیادی یکریز و پشت سرهم بیاد در سی سال گذشته در ایالت اونتاریو و از جمله در شهرهای تورنتو و بری که دخترام نسیم جان و نسرین جان ساکن اونجا هستن بیسابقه بوده! تازه نسیم جان می گفت بعد از برگشتن ما خیلی بیشتر شده هم حجم برف و هم سرمای هوا!!
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که خریدهای خیلی خوبی داشتم
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که فراوانیها و نعمتها و زیباییهای بسیار زیادی دیدم
آدمایی که همه خوشرو راضی و خوشحال بودن
منظم و مرتب و قانونمند بودن
با این همه برف و سرما همه مشغول کار و زندگیشون بودن
بارها صبح زود از پنجره می دیدم که حتی بچه های کوچولوی دبستانی کوله پشتی بدوش به مدرسه میرفتن
پدر و مادرهایی که یک یا دو کودک خردسال تو کالسکه رو با خودشون می بردن..
همه در آرامش و حال خوب بودن
چقدر چقدر راننده های ماشینها حق تقدم عابرین پیاده رو رعایت می کردن، همین که احساس میکردن یه نفر پیاده قصد داره از خیابون رد بشه فوری توقف میکردن،
ماشینهای دیگه وقتی که نزدیک یه مدرسه ای بودن و بچه ها در حال عبور از خیابون بودن، چند متر قبل از اونها توقف می کردن و تا زمانی که همه رد بشن بهیچ وجه حرکت نمی کردن
خیلی خیلی کم از بوق ماشین استفاده می کردن..
اینترنت چقدر قوی و پر سرعت بود!! مثلاً یک فایل صوتی رو همون موقع که رو دانلود میزدم بلافاصله دانلود میشد و فایل تصویری در چند ثانیه و خیلی کمتر از یک دقیقه دانلود میشد
و من خدا رو شکر از این فرصت بهترین استفاده رو کردم و تمام فایلهای محصولات رو هم صوتی و هم تصویری همه رو دانلود کردم تو گوشی آیفون و آیپد جدیدی که در همین سفر خریدم..
استاد جانم خیلی حرفها دارم و خیلی اتفاقات خوب تو این مدت برام رخ داده ولی در یک کامنت جا نمیشه
به امید خدا در کامنتهای بعدی می نویسم
خدا رو بینهایت شکر برای همه نعمت هامون
خدا رو میلیاردها بار شکر برای وجود نازنینتون تو زندگیم
و همین طور وجود نازنین استاد شایسته جانم
بینهایت دوستتون دارم و از شما سپاسگزارم
خداوند خیر کثیر و پاداشهای بی انتها بشما عطا کند
خدا رو هزاران بار شکر برای سایت الهی مون و دوستان عزیزم با کامنتهای زیبا و تأثیرگذارشون
خدا رو شکر برای صلاتی دیگه در این غار حرا
هر روز بیشتر و بیشتر هم جهت با جریان خداوند باشیم
سلام سلام عزیزدلم فاطمه خانم سلیمی عشقم
عزیزم خیلی لذت بردم از این همه زیبایی و قشنگی و انرژی که واقعا نمیشه توصیفش کرد رو با عشق نوشتی خیلی حالمو حسمو عالی کرد
آفرین خواهر عزیزم چقدر با جریان خداوند هماهنگ هستید
چقدر عشق کردم این همه نکات زیبا بین برچشمان نازنینت آگاهانه عادت دادین وتوجع متمرکز فوقالعاده بینظیرتون رو بر این همه نعمت فراوانی رب العامین عادت دادین
خیلی لذت بردم وچقدر اثرگذار بود دستنوشتهای نازنینتون
قربونتون برم با این همه زبان شکر گزاری با انرژی ما داریم چقدر عشق کردم که دوتا دسته گل عزیز دوست داشتنی شما خانم بزرگوار در خارج از کشور هستن شما هم دعوت میشید ودیداری تازه میکنید اون نوه عزیزتون که مثل نوه من شیرین زبون دوست داشتنی وجذابه
در پناه خداوند باشید عزیز دلم بهترین پیشرفت آرامش شادی رو داشته باشید
موفق باشید دوستت دارت آبجی اعظم
سلام خانم سلیمی جانم.
خیلی خوش برگشتین.
الهی شکر برای بازگشتتون به کامنت نویسی در سایت.
مشتاقانه اسمتون رو دیدم و کامنتتون رو خوندم و لذت بردم.
الهی شکر برای همه ی نعمات، قشنگی ها و رزق های قشنگتون.
الهی شکر برای ایامِ شادی که کنار عزیزان و نوه های قشنگتون سپری کردین.
الهی شکر که با شادی و سلامتی به ایرانِ قشنگمون برگشتین.
الهی شکر که در بهترین زمان، بودن در بهترین مکان ها رو تجربه کردین.
الهی شکر که اینترنت برقرار شده و کنار هم جمع شدیم دوباره.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام خاله عزیزم مثل همیشه کامنتتون پر از حس خوب و اتفاقات بی نظیر بود و من با خوندنش لبخند مهمان لب هام شد خاله جون وقتی اوضاع اینجوری شد فهمیدم که رفتنتون اونم با اون همه عجله و بدون هیچ آمادگی معنیش چی بود و متوجه پلن خدا شدم مثل امروز خودم که یک موردی بود در محل کار یکمی اذیتم می کرد ولی امروز صبح با تلفنی که دریافت کردم پلن خدا رو متوجه شدم و حسابی تو ذهنم حک شد که فقط و فقط باید به خدای مهربون توکل کرد باید در همه حال خدا رو ناظر و حاضر بر شرایط زندگی مون بدونیم خدا همیشه برامون خیر و خوشی میخواد فقط باید در مسیر ایمانمون رو نشون بدیم
رفتن شما هم در بهترین زمان اتفاق افتاد و با توجه به مداری که درش بودین باید هم این اتفاق براتون میفتاد امیدوارم همیشه شما و دخترخاله های نازنین دور هم جمع باشین :))))
به نام خدای مهربان.
خداوندا هرآنچه که دارم از آن توست.
تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم.
من را به راه راست هدایت کن،راه کسانی که به آنها نعمت داده ای.
چقدرررر خوشحالم از اینکه بعد از مدتی میتونم کامنت بزارم میتونم کامنت دوستان عزیز رو بخونم و میتونم آگاهی های جدید دریافت کنم خدایا شکرت.
چقدرر این فایل آگاهی بخش بود و چقدرر لذت بردم مخصوصا اونجایی که مثال زدین گفتین فرض کن هیچی نداری و خدا یک کیسه پول از بالا میندازه پایین…..
چقدررر اتفاقات مشابه این مثال رو بارها و بارها توی زندگیم دیدم و هروقت هروقت هروقت احساسم رو خوب نگه داشتم اتفاقات به جهتی رفته که به نفع من شده بزارید یک مثال خیلی خیلی ساده بزنم از همین یک هفته پیش:
روز یکشنبه بود که سرکار بودم و مدیر فروشمون پیام داد گفت اگر امکانش هست فردا که روز آفت هست و مرخصی هستی رو کنسل کن به جاش یک روز دیگه برو منم گفتم باشه مشکلی نیست چکن کاری ام نداشتم که بخوام توی اون روز انجام بدم خلاصه فردا رفتم سرکار و شب پیام دادم گفتم اگه امکان داره فردا برم آف گفت باشه برو آغاااااا فردا بیدار شدم دیدم داره برف میباره لباس پوشیدم اومدم بیرون خدای من نمیدونید به چه صحنه زیبایی روبه رو شدم برففف میبارییید که نگو آغاااا راه افتادم رفتم پیاده روی کلی توی راه طبیعت رو دیدم و برف رو دیدم و لذت بردم و خداروشکر کردم شب با یکی از دوستام رفتیم توی پارک با بچه هایی که اونجا بودن 2 3 ساعت برف بازی کردیم و گفتم خدایا شکرت که من آفم کنسل شد و افتاد امروز که اینقدررر لذت بردم.
خیلی خیلی مثال های زیادی دارم که اتفاقات به ظاهر بدی رخ داده و تونستم به لطف الله احساسم رو کنترل کنم و درنهایت همه چی عوض بشه و به نفع من تموم بشه.
این جمله رو باید با طلا نوشت:
احساس خوب=اتفاقات خوب
توی این مدت که دسترسی به اینترنت نداشتیم هر روز فایل هارو گوش میدادم چند روزی مغازه بسته بود توی خوابگاه میرفتم اتاق مطالعه و روی فایل ها کار میکردم و خداشاهده اتفاقات خوب از در و دیوار میومد ثروت از در و دیوار میومد چرا چون من توجهم روی خواسته هام بود توجهم روی اونچیزی بود که بهم احساس بهتری میداد و نتیجه کنترل ذهن هم پاداش هایی هست که خداوند به ما میده.
خیلی خیلی خوشحالم از اینکه دوباره اومدم کامنت گذاشتم و کامنت های شما دوستان عزیز رو میخونم و استاد عزیزم بینهایتت از شما و مریم جان سپاسگزارم بابت اینکه این فایل هارو میزارید روی سایت خیلی خیلی ازتون ممنونم.
عاشقتونم.
خدانگهدار
سلام دمت گرم داداش ای ول به آقا مهدی عزیز دوست داشتنی واقعا که خوب گفتی همینجوری دوست عزیزم وهم فرکانسیم منم این تجربه رو خیلی زیاد داشتم به خدا یعنی این حال خوب چقدر ارزشمند چقدرمن همیشه سعی میکنم احساسم خوب عالی باشه والحق که اتفاقات خوب عالی هم برام رقم میزنه واقعا چقدر این سیستمی بودن جهان خدای عزیزم دقیق بجا ومنظم هست داداش خیلی لذت بردم از کامنت زیبا واثرگزارشما دوست هم فرکانسیم بهترینها رو در پناه حق ربالعامین داشته باشی موفق باشی
به نام خدای مهربانم سلام به دوست عزیزم آقا مهدی
من شما رو تحسین میکنم مرحبا که تونستین در شرایط سخت ذهنتون رو کنترل کنین و بهسمته خوبی و زیبایی ببری و نتیجه اش رو هم دیدی نوش جونتون
منم تونستم تو اون شرایط برخلاف دیدگاه جامعه و افکار و رفتارشون حرکت کنم و احساسمو خوب نگه داشتم و خداوند هم اتفاقات خوب رو به من پاداش داد
ممنونم از شما که اومدین نوشتین از عمل به قانون
این قانون خداوند واقعا درسته
خدایا شکرت برای کنترل کردن ذهنم
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین
سلام به شما مهدی وجدی عزیز
سلام به شما دوست ارزشمندم
چقدر خوشحالم که کامنت شما رو خوندم و چقدر خوشحال تر شدم که خوشحالیتون رو دیدم و چقدر این بارش برف واقعا قشنگه…و چقدر قشنگ گفتین:
این جمله رو باید با طلا نوشت:
احساس خوب=اتفاقات خوب
منتظر سورپرایزهای بعدی باید باشیم برای پاداش هایی که خداوند بعد این کنترل ذهن بهمون قراره بده.واقعا تحسین تون میکنم برای تمام توجه های خوبی که داشتید و دارید و قطعا که شایسته پاداش هستید…خیلی خوشحال شدم ردپاتون رو خوندم…
براتون از الله یکتا بهترین بهبودهای درونی و بیرونی رو خواهانم.
ارادتمند شما فهیمه پژوهنده
به نام خدای مهربان
سلام خدمت استاد عزیزم
سلام به دوستان عزیزم
خدایا شکرت یه فایل عالی دیگه
استاد جان چقدر آروم و با آرامش و فوقالعاده مثل همیشه بهمون آگاهی درست میدید
چقدر زیبا جواب دادین که حضرت ابراهیم هم به تضادهایی خورده و خیلی راه ها رو رفته و تکاملش رو طی کرده تا شده ابراهیم خلیل الله
هیچ کسی توی شکم مامانش چیزی رو یاد نگرفته و به هیچ جایی نرسیده
همه ی انسانها حتی پیامبران هم به تضادهای زیادی برخورد کردن و خودشون مسیر خودشون رو انتخاب کردن و زندگی خودشون خلق کردن
ما هم باید نکته های اساسی رو یاد بگیریم از داستان های قرآن نه اینکه مثل قوم بنی اسراییل دنبال حاشیه باشیم و هر روز یه بهونه ی جدید پیاده کنیم
نه، باید یک مسیر درست رو پیدا کنیم و در اون مسیر ثابت قدم باشیم
مثل حضرت ابراهیم
مثل حضرت نوح
مثل حضرت محمد
مثل خیلی از پیامبران دیگه
باید در صلح بودن با خود رو یاد بگیریم
باید یکتا پرستی رو یاد بگیریم
باید توحید رو درک کنیم
باید از خدا بخواهیم که ما رو به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده است هدایت کنه
مثل استاد که الان الگوی حی و حاضره برامون
باید یاد بگیریم که صدای قلبمون رو بالا ببریم
باید افسار ذهنمون رو بگیریم دست خودمون
باید یاد بگیریم که تا زمانیکه چیزی رو داریم از وجودش لذت ببریم تا وقتی رفت حسرت نخوریم که ای کاش اینجوری میکردم اونجوری میکردم
این خیلی توی انسان ها زیاده وقتی که یه عزیزی رو از دست میدن خیلی خودشو نشون میده
مثلا یه فردی یکی از اقوامش فوت میکنه این طرف تا زنده بود یا سال یک بار هم بهش زنگ نمیزده خبری ازش نداشته ولی وقتی فوت میکنه دیگه اون طرف اینقدر ارزشمند میشه که ای کاش اینکار رو میکردم براش کاش میرفتم به دیدنش و وووو شروع میشه حسرت خوردنها
یا مثلا طرف یه ظرفی مثل لیوان رو میذاره جایی که این قشنگه نو هستش حیفه برش میداره میذاره دکوری با یه اتفاق اون ظرف میوفته میشکنه دیگه طرف میشینه گریه میکنه میگه کاش یه بار توش چایی خورده بودم
ما باید ازینا درس بگیریم که تا وقتی چیزی رو داریم ازش استفاده کنیم و لذت ببریم
که استاد با زبان تصاویر همیشه بهمون یاد میده
ما انسانها هممون برای یه ماموریتی به این دنیا اومدیم شاید الان ندونیم ولی اگر بخواهیم در مسیرش قرار میگیریم
شاید این ماموریت یک ساعته باشه
شاید هم ده ساله
شاید هم صد ساله
تا زمانی که ماموریتمون تموم نشه هستیم در این دنیا
حتی شاید این ماموریت کم کردن وزن باشه مثل مثالی که استاد زد
وقتی طرف اضافه وزن داره یکی میبیندش که علاقه داره برای ساخت وسایل ورزشی با دیدن اون فرد کلی فکر میکنه و میگه خوب چه وسیله و با چه حرکتی میشه چربی ها رو سوزوند؟
کلی ایده میاد براش و یه دستگاهی مثل تردمیل رو میسازه
یه دستگاهی مثل دراز و نشست رو میسازه
و خیلی چیزهای دیگه
اون طرف با اضافه وزنش اینهمه ایده پیاده کرده و جهان رو گسترش داده
پس همه چیز نعمته
استادجان چقدر قشنگ در مورد تبدیل احساس بد به خوب رو توضیح دادین
کنترل ذهن با فعالیت فیزیکی چقدر عالی جواب میده
منم امتحان کردم همیشه فوقالعاده جواب میده طوری که اینقدر غرق در اون کار میشم که کلا ذهنم اون احساس بد رو فراموش میکنه که چی بوده اصلا چند ساعت بعدش یا فرداش یادم میاد که آقا من دیروز حالم خوب نبوده کلی به خودم میخندم
یا وقتی احساسم بد میشه میخوابم و فایلهای آرامش در پرتوی آگاهی رو گوش میدم بینظیره اینقدر حال خوب به ادم میده که حد نداره
من که صبحا میرم پیاده روی تا شب انرژی اون احساس خوبم باهام هست وقتی یاد پرنده هایی که صبح دیده بودم میوفتم ذوق میکنم با تمام وجودم
وقتی یاد هوای تمیز میوفتم حالم دگرگون میشه که چقدر آسمون آبی یا ابری و آفتابی بوده کلی کیف میکنم
وقتی یاد طلوع خورشید میفتم بدنم گرم میشه طلوع خورشید بینظیره
یا وقتی یاد یه انسان فوقالعاده که در مسیر اون روزم قرار گرفته بوده میفتم کلی سپاسگزاری میکنم
بخاطر همه چیز سپاسگزاری میکنم و حالم عالی میشه
موقع پیاده روی هنذفری توی گوشمه و فایلهای استاد رو پلی میکنم و اصلا فکر میکنم تو آسمونم فایلها رندمی پخش میشن جوری که وقتی دارم به چیزی فکر میکنم همون لحظه استاد جواب سوالم رو میده انقدر خوشحال میشم اون لحظه که حد نداره
خدایا شکرت
اینا همش از لطف و قدرت پروردگارمه
آرزو میکنم که همیشه در احساس عالی غرق باشید
دوســــتتون دارم بــیــنـــهـــایـــت
♥♥♥♥♥♥♥♥
🟢🟠 نهنگ، منچ و ذهن من همزمان به من درس دادن
من این متن رو از دل یه اتفاق خیلی معمولی شروع میکنم؛ نه از آسمون، نه از عرفانای پیچیده، نه از جمله های قلمبه سلمبه. از همین چند روز پیش ، از یه بعدازظهر ساده. از یه بازی منچ چهار نفره. از همون بازی ای که همه مون فکر میکنیم فقط یه سرگرمی بچگونه ست، اما اگه دقیق نگاه کنی، نسخه فشرده ای از کل زندگیه.
اما قبل از اینکه برسم به منچ، بذارین برگردم عقب تر؛ خیلی عقب تر. به داستان یونس نبی (ع).
یونس نبی اعتراض کرد.
این جمله رو خیلیا یا نمیشنون، یا دوست ندارن بشنون. چون ما عادت کردیم پیامبرا رو توی یه قاب بی احساس، همیشه مطمئن، همیشه آروم تصور کنیم.
اما واقعیت اینه که یونس هم انسان بود. خسته شد. ناامید شد. به قومش نگاه کرد و گفت: «فایده ای نداره.»
اعتراض یونس، اعتراض احساسی بی منطق نبود. اتفاقا منطقی بود. سالها حرف زده بود، دیده بود گوش شنوایی نیس، دیده بود تغییری رخ نمیده. پس رها کرد و رفتــــــــــ .
اما خب نکته دقیقا همینجاست. خدا قوم یونس رو عذاب نکرد!!! خود ِ خود ِ “یونس ِ معتــــــــــرض “رو تو دهن نهنگ انداخت.
جــــــــــــــــــــان؟؟!؟!!
● اره ؛ یعنی حتی اگه پیامبر باشی،
● حتی اگه کارت حق باشه،
● حتی اگه استدلالت درست باشه؛
اگه حالت درونیت بهم بریزه، اگه احساس ناامیدی، قهر، بریدن و تلخی درونت غالب بشه، اولین کسی که آسیب میبینه خود ِ خودتی…!! ■ آی مردم معترض اینو دقتـــــ کنیـــــن !
این یه قانونه تا ابد ماندگار جهان هستی ست. نه اخلاقیه، نه شعاریه، نه انگیزشی اینستاگرامیه. قانونِ مکانیزم جهانه. قانون پایدار خداست. بوده هست خواهد بود.
🟣 برای من سالها طول کشید تا بفهمم نهنگ یونس، یه حیوان عظیم الجثه دریایی نبود؛ یه وضعیت روانی بود. یه فضای بسته، تاریک، خفه کننده که آدم رو از درون میبلعه.
□ برگردیم به اون بعدازظهر …
چهار نفر نشسته بودیم دور یه میز. تاس، مهره ها، صفحه منچ. همه چیز ساده به نظر میرسید. اما از همون دور اول، انگار دنیا تصمیم گرفته بود بهم ثابت کنه که امروز روز من نیس.
تاس ها بد میومد. مهره هام زود زده میشد. هر بار که یه مهره م به خونه نزدیک میشد، یکی از اون سه نفر، دقیق و بی رحم، مینشوندش سر خط.
اگه بخوام صادق باشم، تو پنج دقیقه اول، تمام علائم کلاسیک فروپاشی ذهنی تو من فعال شد:
○ «بازم من؟»
○ «همیشه برای من همینطوره.»
○ «این بازی از اولش علیه منه.»
همون دیالوگایی که تو زندگی واقعی هم داریم.
امــــــــــا یهو، وسط همین فکرا، انگار یه صدای آشنا از درونم گفت:
«الان دقیق لحظـــــه ی یونـــــس شدنه… یا نشدنشه.»
آقا اینجا نقطه چرخش بود.
▪︎ من نمیتونستم تاس رو کنترل کنم.
▪︎ نمیتونستم حرکت بقیه رو عوض کنم.
▪︎ نمیتونستم قانون بازی رو تغییر بدم.
اما یه چیز هنوز در اختیارم بود:
《احساســـــ م》
| تصمیم گرفتم آگاهانه، لج بازی نکنم با واقعیت.
| تصمیم گرفتم از همون قانونی استفاده کنم که بارها تو زندگی جدی ش گرفته بودم و نتیجه ش رو دیده بودم:
《رهــــــــــایـــــی》
نه رهایی نمایشی. نه اینکه بگم «اهمیتی نداره» اما درونم بجوشه. واقعا واقعنی رها کردم.
گفتم: «باوشه. الان اینطوریه. من حالم روخوب نگه میدارم.»
شروع کردم به لبخند زدن. شوخی کردم. بجای شمردن ضررها، بازی رو تماشا کردم. به بجای حرص خوردن برای هر مهره، روی نفس کشیدنم تمرکز کردم… روینگاه هام به صفحه منچ دقت کردم .
و… یه اتفاق عجیب افتاد.
نه بیرون، درون.
● یه آرامش خزنده اومد.
● ذهنم از حالت جنگ خارج شد.
● دیگه بازی، دشمن من نبود.
و درست از همونجا، بدون اغراق، ورق برگشت ===>> تاسها هنوز همون تاس ها بودن. قانون همون قانون بود. آدما همون آدما… اما انگار بازی دیگه منو هل نمیداد.
یکی یکی مهره ها بالا اومدن. چند بار دقیق، درست تو لحظه لازم، عدد مناسب اومد. و در نهایت، من شدم نفر اول!!! اونم با چه آرامش عمیقی از سمت من و تعجب از سمت بقیه .
اما اگه بخوام دقیق تر بگم:
🟡 من نفر اول نشده بودم؛ من از دهن نهنگ اومده بودم بیرون.
میخوام یه کم تحلیلی تر حرف بنویسم :
کنترل ذهن، اون چیزی نیس که تو شرایط ایده آل اتفاق میفته. کنترل ذهن، دقیق برا زمانیه که همـــــه چیز از کنتـــــرل خـــــارج شده.
وقتی اوضاع خوبه، همه بلدند مثبت باشن. وقتی مهره ها جلو میرن، ایمان داشتن هنر نیس.
“ایمان تزلزل ناپذیر، محصول مسیره تکامله”
“محصول بارها جدی گرفتن الهامای کوچیک.” محصول بارها عمل کردن، حتی وقتی عقل حسابگر میگه «ولش کن». محصول بارها دیدن ِ اینکه وقتی حالت رو درست نگه داشتی، شرایط دیر یا زود خم شده.
محسن ایمان رو نه تو کتاب پیدا کرد ، نه توی شعار ==>> تو تجربه، پیدا کردم.
● تو همین سرگرم های کوچیک.
● تو تعمیر یه وسیله.
● تو یه تصمیم مالی.
● تو یه گفتگوی ساده.
هربار که احساس خوب رو حفظ کردم، حتی وقتی هیچ دلیلی نداشت، جهان راهی برای همراهی پیدا کرد. نه جادویی. نه ماورایی فیلمی ==>> بلکه دقیق، ریاضی وار، قانونمند.
اینو زندگی کردم که : اگه بتونی احساس خودت رو خوب نگه داری، لاجرم شرایط تغییر میکنه. نه چون تو زور گفتی؛ چون تو ازمسیر درست واکنش خارج نشدی.
□ یونس وقتی برگشت، قومش نجات پیدا کرد. اما قبلش، خودش باید تو تاریکی شکم نهنگ، دوباره تنظیم میشد.
ما هم هر روز، یا تو حال قهر با جهانیم، یا در حال یاد گرفتن موندن توی نور… و تنها مسیر.
⭕️ و گاهی، جهان برای امتحان، فقط یه صفحه منچ میذاره جلو مون.
~~~□~~~~~
من اینا رو نه برای اثبات، نه برای قانع کردن، بلکه برا یادآوری نوشتم. اول برای خودم. بعد برا هر کسی که وسط بازی، حس میکنه همه چیز علیه ش هست️️ .
نهنگ همیشه همون نهنگ نیس. گاهی فقط یه احساس رها نشده هست.
~~~□~~~~~
🪶● محسن
سلام محسن جان واقعا لذت بردم از پیامت.
اتفاقا منم همین درک شما رو همین چند روز پیش داشتم و بهم الهام شد و این شعر باید پارو نزد وا داد یه دفعه اومد تو وجودم و دائما تکرار می شد ،به خودم گفتم این شعر میخواد یک ایراد وجود منو بهم نشون بده و وقتی بررسی کردم دقیقا به نتیجه تو رسیدم.
به خودم گفتم پارو زدن یعنی چی ؟ یعنی مقاومت داشتن در مورد همه چیز ،هر چقدر هم که حق با تو باشه.
پارو زدن یعنی عصبانی شدن ،شکایت کردن ،غر زدن ،توجه به نازیبایی ها،احساس منفی ،حسرت خوردن و … .
و اما پارو نزدن یعنی آرام بودن و احساس خوب داشتن ،یعنی من مسئول هیچ کسی در این دنیا نیستم ،یعنی هرکسی در هر شرایطی که هست جای درستش همون جاست ،یعنی هر اتفاقی در این جهان اتفاقی نیست، یعنی دیدن زیبایی ها و… .
دقیقا باید در صلح با خودمون و اطرافمون باشیم تا راحت تر به راه درست هدایت شویم.
بی نهایت ممنونم ازت به خاطر پیام زیبا و خیلی خوشحالم که دوباره دسترسی به سایت پیدا کردیم.
سعید جان… سلام . اینی که نوشتی “نظر” نبودااا، یه بغضِ باز شده بود، یه آغوشِ کلمه ای بود.
گفتی “پارو زدن یعنی مقاومت، حتی وقتی حق با توئه”… ==> بنظرم همون جاییه که آدم بزرگ میشه. جایی که آدم از حقش کوتاه نیاد .
این درکی که نوشتی
“اینکه هرکس جای درست خودشه، اینکه هر اتفاقی اتفاقی نیست، اینکه مسئول نجات هیچکس نیستیم ” ==>>> اینا حرفای عادی نیس ، اینا از بلندی روح خبر میده=> آدم باید خیلی راه رفته باشه تا به این سادگی برسه. خسته نباشی رفیق.
نوشتی : “در صلح با خودمون و اطرافمون باشیم تا راحت تر هدایت شویم” => این خلاصه سالها تجربه ست. هدایت، جایزه آرامشه… نه نتیجه زور زدن.
از اینکه اینقدر صادقانه نوشتی، از اینکه خودتو لو دادی به نور،
از اینکه این فهم رو با من شریک شدی،،، ممنونم.
و خوشحالم… هم برا دسترسی همه به سایت، هم برای اینکه دوباره همدیگه رو تو این فضا پیدا کردیم. مطمئنا این هم اتفاقی نبود.
در پناه همون آرامشی که پارو رو زمین میذاره و اجازه میده آب، خودش راه رو نشون بده .
سلام محسن عزیز، دوست هممسیر در راه توحید.
وقتی کامنتت را خواندم، با تمام وجود و با پوست و گوشت و استخوان درک کردم و لمس کردم آن لحظهای را که انسان در شکم نهنگ گرفتار میشود و میخواهد همه چیز را با قدرت ارادهی شخصی خود پیش ببرد. هرچه بیشتر تقلا میکنیم، بیشتر در باتلاق ناخواستهها فرو میرویم. اما زمانی که تصمیم میگیریم برگردیم و تسلیم خداوند شویم، راه نجات باز میشود.
من بارها این رفتوبرگشتها را تجربه کردهام و دیدهام که چگونه کرامت در وجودم نفوذ میکند. خدا را شکر میکنم که با حضور در این سایت توحیدی و شاگردی بهترین استاد دنیا، و همجهت شدن با مسیر توحید در کنار شما دوستان خوب، خیلی زودتر به آرامش میرسم. مدت دستوپا زدنهایم در باتلاق افکار ناامیدکننده نسبت به گذشته کوتاهتر شده و خیلی سریعتر تسلیم میشوم تا خودم را از شکم نهنگ نجات دهم.
بعد از آن، ورق برمیگردد و اتفاقات خوب یکی پس از دیگری رخ میدهد؛ درست مثل بازی منچ، وقتی تاس عدد درست را میآورد و مهرهام در خانه جای میگیرد. این همزمانیها باعث شده هر روز ایمانم به مسیر توحید بیشتر شود و محکمتر قدم بردارم.
از تو ممنونم دوست عزیز، به خاطر متن زیبایی که نوشتی. واقعاً لذت بردم از ادغام موضوع یونس پیامبر با بازی منچ و ارتباط اتفاقات خوب با احساس خوب.
حامد عزیز… سلام . این “پوست و گوشت واستخوانی” ک ِ گفتی، همون تجربه زیسته ست، خیلی مربوط به فهم ذهنی نیس.
خیلی وقتا فکرمیکنیم ایمان یعنی زور بیشتر، تمرکز بیشتر، فشار بیشتر… => درحالیکه نجات، اغلب ازهمون لحظه ای شروع میشه که آدم میگه: “دیگه با دست خودم جلو نمیرم.”
این ‘رفت و برگشتهایی که نوشتی’ ، این ‘کوتاه تر شدن زمان موندن تو باتلاق افکارناامیدکننده’ ==>> یعنی مسیر داره کار خودشو میکنه.
□ نه اینکه دیگه نهنگ نیاد، که زودتر شناخته میشه، زودتر رهامیشه.
و این ایمان که گفتی هر روز محکم تر میشه =
ایمانِ سالمه. ایمانی که از تجربه میاد، نه اون شبهِ ایمانی که از هیجان.
ازت ممنونم حامد جان، برا این صداقت،
برا این نگاه پخته… وبرای اینکه این مسیر رو رفاقتی و انسانی جلو میای.
خوشحالم که هم مسیریم.
همین با هم بودن، خودش یه نشونه ست .
سلام داداش عزیزم دوست داشتنی من خدا میتونه چقدر امشب خوشحال شدم و موفق شدم صحفه سایت برام باز شد خداجونم شکرت بابت انترنت عجب نعمت بزرگ الهی هست خدا جونم شکرت دوبار منو آوردی تو این جمع دوستان عزیزم وهم فرکانسیم آنقدر خوشحالم داداش محسن خدا میتونه دوباره چشم نورانی شد به توپهای رنگی رنگی داداش عزیزم
دلمو روشن کردی
خدا دلت رو روشن کن داداش
هنوز کامنت رو نخوندم فقط چند خط اولش رو گفتم نکنه دوباره نت قطع بشه
فقط خوشحالیم و این فرکانس بالایی که دارم رو میخواستم به اشتراک بزارم
واین یه حقیقت محض
این یه قانونه تا ابد ماندگار جهان هستی ست. نه اخلاقیه، نه شعاریه، نه انگیزشی اینستاگرامیه. قانونِ مکانیزم جهانه. قانون پایدار خداست. بوده هست خواهد بود.
🟣 برای من سالها طول کشید تا بفهمم نهنگ یونس، یه حیوان عظیم الجثه دریایی نبود؛ یه وضعیت روانی بود. یه فضای بسته، تاریک، خفه کننده که آدم رو از درون میبلعه.
دوبار مینویسم
دوست دارم داداش
سلام اعظم جانِ دوست داشتنی…
خودت نمیدونی پیامت چقدر “زنده” بود. انگاری یکی درو با خنده بازکرده باشه و بگه: “ببین! من اومدم!” همین چند خط اولی که نوشتی، قبل از اینکه حتی کامنت رو کامل بخونی،
پر بود از زندگی… ازشکر…از نور… از همون فرکانسی که گفتی.
🟣 تو دیدی… دیدی که نهنگ یونس، یه بیرونِ ترسناک نیس ==> یه درونِ بسته ست.
قشنگیش اینه که وقتی اینو بفهمی،
دیگه ازنهنگ نمیترسی… چون میدونی درش از داخل باز میشه.
خوشحالم که برگشتی تو این جمع. خوشحالم که دوباره کنار هم فرکانس شدیم. خوشحالم که دلت روشن شد و گفتی. این گفتن ها، نور رو بیشتر میکنه.
منم دوستت دارم اعظم جان، از اون رفاقتایی که آدم فقط لبخند میزنه و میگه: “خوبه که هستی.”
خدا دلت رو روشن نگه داره،
و اگه یه وقت نت قطع شد،
بدون این وصل، قطع شدنی نیس
️
بنام خدایِ مهربانِ مهربان
إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا
وَأَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقَالَهَا
وَقَالَ الْإِنسَانُ مَا لَهَا
یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا
بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحَی لَهَا
یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتاً لِّیُرَوْا أَعْمَالَهُمْ
فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ
وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ شَرّاً یَرَهُ
آن گاه که زمین به لرزش شدید خود لرزانده شود.
و زمین بارهاى سنگین خود را بیرون افکند.
و انسان بگوید: زمین را چه شده است؟ (که اینگونه سخت مى لرزد).
در آن روز زمین خبرهاى خود را بازگو کند.
چرا که پروردگارت به آن وحى کرده است.
در آن روز مردم به طور پراکنده (از قبرها) بیرون آیند تا کارهایشان به آنان نشان داده شود.
پس هر کس به مقدار ذرّه اى کار نیک کرده باشد همان را ببیند.
و هرکس هم وزن ذره اى کار بد کرده باشد آن را ببیند.
سلام محسن جان ،رفیق بهشتی
امیدوارم حال دلت عالیِ عالی باشه
محسن جان چقدر عالی نوشتی اگه حالت درونیت بهم بریزه، اگه احساس ناامیدی، قهر، بریدن و تلخی درونت غالب بشه، اولین کسی که آسیب میبینه خود ِ خودتی…!!
این چیزی است که اکثر ماها تجربه کردیم بارها شده برام پیش آمده از موضوعی ناراحت بودم ولی همان لحظه به خودم گفتم آهای فهیمه حواست باشه اگر احساست بد بشه ،اون اتفاقِ بدِ برای تو می افته نه طرف مقابلت وفقط فکر کردن به این موضوع سبب شده که بتونم راحت تر از قبل ذهنم رو کنترل کنم و با توجه کردن به نعمتهام به احساس بهتری برسم
محسن جان ،دیدی وقتی تو در اون لحظه یکم فقط یکم احساست بهتر از قبل میشه چه جوری جهان سوپرایزت میکنه واین پاداشِ انگیزه ای میشه برای ادامه دادن وتوجه کردن بیشتر به زیبایی ها ونعمتهات
محسن عزیز صمیمانه ازت سپاسگزارم، مرسی که هستی ونوشتی که کنترل ذهن وداشتن احساس خوب رمز اصلی موفقیت هست
رفیق بهشتی به دستان پر مهر خداوند میسپارمت وبهترین حالات روحی ودرونی رو برات آرزو میکنم
یا حق
فهیمه جان رفیقِ خوبم سلام به روی ماهت . مطمئنم که حال دل وحال جسمت بهتر از هر زمان دیگه ست ؛ الحمدلله. حرفت مثل تیر نشست روی همون نقطه ای که سوره زلزال باهاش آدمو بیدار میکنه…
“پس هرکس به اندازه ذره ای کار خیر انجام بده، همونو میبینه
و هرکس به اندازه ذره ای کار بد انجام بده، همونو میبینه”
○ پس هیچ حالی گم نمیشه…
○ هیچ احساس کوچیکی بی اثر نیس…
○ اون لحظه ای که حواست رو جمع میکنی و نمیذاری دلت بره توی قهر و تلخی، داری یه ذره خیر میکاری وجهان، عین آینه، همون ذره رو بهت نشون میده.
همون لحظه به خودت گفتی “حواست باشه” => بنظرم عین همون بیداری قبل از زلزله ست… قبل از اینکه زمین درونت بلرزه، ایستادی و تعادل رو نگه داشتی.
و آره… وقتی فقط یه ذره حالت بهتر میشه، جهان مجبور میشه جواب بده => چون قانونش همینه.
■ گمون نکنم زلزال فقط درباره آخرالزمان باشه،
درباره هر لحظه ایِ که زمین دل ماتکون میخوره ونتیجه کارامون بی پرده نشون میده.
فهیمه جان اینجوری که گفتی تو بوسیله “توجه و تمرکز به نعمتها” ، “بانرفتن سمت احساس بد” ، داشتی همون “مثقال ذره” رو انتخاب میکردی ⬅️ و دیدی که پاداشش چطورخودش رو نشون داد.
ممنونتم فهیمه جان ، برای این فهم عمیق ، برای این حضور آگاه و… برا اینکه یادآوری کردی… کنترل ذهن واحساس خوب ⇐ که عین عدالته… عدالتی به ظرافت یه ذره.
تو هم به دستان پر مهر خدا سپرده شده ای
و مطمئنم ، هیچ لبخند آگاهانه ت ، رفیق خوبم
هیچ انتخاب درستی ت ، گم نمیشه .
سلام دوست عزیزم
کامنت خیلی خوبی نوشتی دقیقا منم اینو توی تجربه کردم دقیقا همینطور قانون عمل میکنه توشرایط خوب که آدم نیاز به کنترل ذهن نداره
اما دیدم که وقتی شرایط نادلخواه بود من ازخدا کمک خواستم وکمکم کرد دهنمو کنترل کردم وگفتم تاخیر فی ما وقع هر اتفاقی برام بیوفته همون خیر همون اتفاق خوبه هست که میخواد منو به خواستم برسونه منو رشد بده
و چقدر تعبیر اون نهنگ و داستان یونس وخوب گفتی
سپاسگزارم بابت کامنت بسیار خوبت
دلم برای سایت خیلی تنگ شده بود
دلم برای استاد عزیزم خیلی تنگ شده بود
دلم برای دوستانم خیلی تنگ شده بود
لحظه شماری میکردم بیام سایت
واقعا این سایت نعمت بزرگی هست که هربار بیشتر درکش میکنم بیشتر دوست دارم توش باشم
خدایا شکرت برای کامنت دوست عزیزم محسن جان
خدایا شکرت برای همین لحظه
درپناه الله یکتا باشیم
مریم جانِ نازنین… سلام . میدونی چی شد پیامت روکه خوندم؟ حس کردم یکی ازهمون آدما که “”راه رو با دلش رفته”” داره حرف میزنه . باکسی که از حفظیات سطحی حرف میزنه فرقش خیلی زیاده.
گفتی ازخـــــدا کمک خواستی و ذهنت روکنترل کردی… ==>> کنترل ذهن، گاهی از کنترل کلام شروع میشه. خیلی وقتا نجات ما، نه با تغییر فکر، بلکه با نگفتن یه جمله اتفاق میفته. خدا خودش بلده حرفامون رو به اون گوشی که باید برسه، برسونه .
مطمینم دیدی که، تاخیرها هم میتونه بخشی از خیر باشه، نه نشونه رد شدن… همون زمانهایی که زمان داشته به نفع من و تو پیش میرفته وخودمون خبر نداشتیم… گاهی کلافگی هم میکردیم
دلتنگی هایی که نوشتی… … آدم وقتی جای درستش رو پیدا میکنه، دلتنگی هاش هم مقدس میشن.
عزیزم اون شکرهای آخر متنت… حس م میگه اونا دعا نبودن (حتی شاید اگه خودت نفهمیده باشی) =>=> گواهی و شهادت بودن. شهادت به همین لحظه های خوب.
ازت ممنونم مریم جان، برای اینکه این حس رو نوشتی،
برای اینکه ایمان رو زندگی کردی، نه تعریف خشک و خالی.
● در پناه همون الله یکتایی که
تاخیر رو هم با عشق میچینه
و دلهای شبیه به هم رو دوباره کنارهم میاره .
به نام یگانه خالق هستی
سلام محسن جان دوست عزیزم ……
خیلی ازت سپاسگزارم که جواب کامنتم دادی
خیلی سپاسگزار خدا هستم که یه همچین دوستانی دارم ..
خدارو سپاسگزارم برای استاد عزیزم که چنین سایتی رو راه اندازی کرده که دوستانی مثل شما و بقیه دوستانم رو درکنارم دارم خیلی خوشحالم خیلی
محسن جان چقدر جملاتی که برام نوشتی خوب بود انگار منو میشناسی عزیزم
بخدا غیر ازاین نمیبینم نمیتونم ببینم این کلام ازطرف خدا برای من
چرا ؟
چون فقط خدا میدونه تو قلب من چه خبر
اینقدر واضح بهم داره میگه کنترل ذهن فقط به ذهن نیست مراقب کلامی که میگی هم باش ……
(گفتی ازخـــــدا کمک خواستی و ذهنت روکنترل کردی… ==>> کنترل ذهن، گاهی از کنترل کلام شروع میشه. خیلی وقتا نجات ما، نه با تغییر فکر، بلکه با نگفتن یه جمله اتفاق میفته. خدا خودش بلده حرفامون رو به اون گوشی که باید برسه، برسونه)
آقا محسن من بتونم جلوی دهنم رو بگیرم وازناخوایتم حرف نزنم میدونم خیلی به رشد خودم کمک میکنم
چقدر این هدایت خدا واضح بود برام خدایا سپاسگزارم خدایا کمکم کن بتونم بهش عمل کنم
چون باتمام وجودم میخوام تغییر کنم تغییری که واقعا از من مریم یه آدم جدیدی بسازه با افکار و باورهای درست نگاهی متفاوت از جنس ایمان واقعی وقلبی با اعتماد واقعی به خدا
که نه کسی تو زندگیش قدرتی داره، ونه به جز رب ازکسی هیچ کسی توقعی نداره
آدمی ازجنس عشق باشم مثل خودخدا بخشنده ولطیف …
من میخوام ومیدونم خدا ازقلب پاک من خبر داره میدونه من قلبم باهاشه این بنده ی عزیزش عاشق هم جهت شدن با جریان الهی خودشه
درحد خودش داره سعی میکنه اونجوری باشه که معشوقش رو ببینه در تمام ابعاد زندگیش کلامش رو بفهمه نشونه هاشو ببینه باهاش عشق بازی کنه
من عاشق این خدایی هستم که دارمش ای همه کسم چطور کلام واضح ترو درک نکنم ای همه جانم نفسم نمیدونم چه کلامی بگم عشقم
اینطور به قلبم آرامش میدی
خدایا سپاسگزارم ازت
خدایا سپاسگزارم برای همین لحظه
خدایا سپاسگزارم برای حضور محسن عزیزم وکلامی که به زبانش جاری کردی
خدایا سپاسگزارم برای استادم که عشق تو دروجودش باعث شد روشن کننده ی مسیرها آدمهایی مثل من باشه عاشق این انسانم خدا در پناه امن خودت حفظش کن برایمان
خدایا سپاسگزارم که به قوی شدنم ایمانم کمک میکنی تا بیشتر عاشقت باشم
خدایا سپاسگزارم برای این لحظه تمام نوشته هایم ب ای سایت مقدس برای تک تک بچه های عزیز سایت
خدایا تو حق خداییت رو در حق من بنده تمام کردی
هر چی کم وکسریست ازخودمه ای تمام جانم …
تو فقط عشقی وحضور لطیف وزیبا ای خوش بوی من عطرتو درجانم پیچیده خدایا
صبح امروزم رو پراز عشق توشد
ای پناهم ای خدایم ای مهربان با من سپاسگزارم ازت که منو آوردی اینجا عبادتت کنم
ذکرتو بگم قربون صدقت برم
خدایا سپاسگزارم ازت
کمکم کن امروز اون کاریو که بهش هدایتم کردی انجامش بدم با قلب مطئن
الخیر فی ما وقع
الخیر فی ماوقع
الخیر فی ما وقع
محسن عزیزم سپاسگزارم ازت
در پناه خداوند یکتا باشیم
رفیقِ دلآگاه و لطیف من سلام . حواسم بود که دارم دلنوشته ای میخونم ازت از جنس لحظه هایی که آدم میفهمه خدا داره مستقیم حرف میزنه . چون منم وقتی دیدم نوشتی : “این کلام از طرف خدا برای منه”… خواست بغضم بگیره… اما یه مشت زدم روی سینه خودم… گفتم آهای قلب چته… آروم باش… مریم روی شانه ی خدا نشسته… . تو خودت حواست نبود داری کلام خدا رو برای مریم مینویسی… الان دندون به جیگر بگیر ببین چه بازخوردی قراره از اونجا بهت برگرده…! و قلبم آروم گرفت و تا ته ِ متنت رو خوند.
آره، همینه مریم جان… وقتی دل آماده ست، خدا واسطه ها رو انتخاب میکنه. نه بخاطر ِ خود ِ اون واسطه ، که اتفاقا چون دلِ شنونده آماده شنیدنه.
خدا مجدد بهت گفت و توپذیرفتی. چقدر خوبه… از اسمونها برات پیام رسید . گره باز شد . این فهمی ک ِ بهش رسیدی درباره “کلام”… خیلی بالاست.
خیلیا سالها روی “”فکر”” کار میکنن،
اما تو دیدی که گاهی نجات، فقط تو نگفتن یه جمله ست. بنظرم این خودش نشونه اینه که خدا مهر تاییدی زده به بلوغ روح ت .
“اگه جلوی دهنم رو بگیرم، از ناخواستم حرف نزنم” =>> یعنی داری از سطح واکنش میای به سطح انتخاب==> پس تغییر واقعی شروع میشه.
نیتت برا تغییر، خیلی پاک و زلاله… چون از سر ِ عشقه ، نه اینکه از چیزی بترسی. عشق ب ِ خدایی که حضورش رو حس کردی،،، بعد از اینکه باورش کردی.
و بدون مریم جان ، وقتی کسی به این نقطه میرسه که
●نه از کسی توقعی داره ، ●نه به کسی قدرت میده
اون آدم آزاد شده . و آزادی، نزدیکترین حال🩵 به عشقه.
این آزادی رو بهت تبریک میگم و ایستاده برات کف میزنم.
بهت تبریک گفتم ؛ چون محسن خیلی بها داد بابت آزادیش… و بالاخره موفق شد… و الان باتمام وجودم آزادی’ت رو درک میکنم… و برات خوشحالم.
فقط آدم های آزاد میتونن روی شانه خدا بشینن.
این شکرگزاریهات| این دیدن همین لحظه | این خواستن باقلب مطمئن… ==>> همه ش نشونه اینه که مسیر روشنه، حتی اگه هنوز همه جزئیات معلوم نباشه.
🟣 آره؛ الخیر فی ما وقع ؛ الخیـــــر فی ما وقع =>> مریم بانو خیلی سینه م سوخت تا بفهمم همه خواسته ها از “رهـــــایی” عبور میکنه
■ مریم توام فهمیدی که همین ذکر الخیر… همین ایمان ، همین تسلیم، همین اعتماد، عین ِ عبادته؟؟
~~~○~~
رفیق خوبم ، در پناه همون خدای مهربونی باشی
که عطَرش رو توی جانت ریخته
و صبح دلت رو با عشقش روشن کرده .
سلام محسن عزیزم
کامنت زیبات رو در بهترین زمان خوندم ، وقتی که نمی دونستم فایل رو باید گوش بدم یا چند تا کامنت بخونم، کامنت شما دومین کامنتی بود که خوندم و حجت بر من تمام شد و کامنت شما رو چند بار باید بخونم و روش فکر کنم
به اینکه حواسم باشه منم اگر ناامید بشم به هر دلیلی که هر چقدر هم منطقی باشه که هر چقدر حق دارم عصبانی معترض نگران ناامید مشرک باشم نتیجه ی همه ی اینا اتفاق بد هست یونس رفت تو دل نهنگ ، درسته الان من به دریا و نهنگ نزدیک نیستم ولی وقتی من ناامید بشم اون حالت روانی بد اون مومنتوم منفی اون افکاری که میگن من نمیتونم شرایط رو تغییر بدم ، اوضاع از کنترل من خارجه و… افکاری که هی سر منو میاره پایین و پایین تر در من ایجاد میشه و اون وقته که دیگه فرقی نمیکه من تو شکم نهنگم یا روی زمین چون
خیلی یادگرفتم از کامنتت ازت سپاسگزارم
رسول جان سلام… اینکه نوشتی “حجت بر من تمام شد” خیلی جمله بزرگیه. یعنی اون لحظه “پذیرفتی”. این پذیرش ،خودش یه نقطه تغییره. مقام پذیرش خیلی مقام والایی هست.
یه نکته ظریف تو حرفات بودکه میخوام روش نور بندازم:
گفتی “حتی اگه حق دارم عصبانی باشم”.
خب اینجا دقیق همون مرزه. خیلی وقتا حق داریم… ولی حق داشتن، لزوما حق موندن تو اون حال روبهمون نمیده.
⭕️ یونس نبی هم حق داشت ناامید بشه. اما جهان با حق و ناحق جلو نمیره؛ با فرکانس جلو میره. با مومنتوم، همون کلمه دقیقی که خودت گفتی.
ماشاءالله که تو قبل ازبلعیده شدن، نهنگ رو دیدی =>> و این خیلی فرق داره با کسی که بعدش میفهمه.
خیلی خوشحالم که این کامنت باعث شد مکث کنی، باعث شد چند باربخونی، باعث شد انتخاب کنی آگاه بمونی. این ایمان داره که کم کم معنای عمیق تری پیدا میکنه؛
رفیق خوبم ازت ممنونم برا این دقت،
برای این صداقت، وبرای اینکه تجربه ت رونوشتی و کاملش کردی.
● ما نمیتونیم همیشه موج روعوض کنیم،
ولی میتونیم پارو رو زمین بذاریم…
وهمین، خود ِ نجـــــاتـــــه
به نام خدای مهربون مهربون
سلام به محسن عزیز
خدارا شکر که امشب بار دیگر به این کعبه مقدس وارد شدم و دوباره میتونم کامنتهای قشنگ دوستانم را بخوانم .
جالبه که کامنت شما در همین صفحه ورودی ام بود
خدارا شکر برای اینکه بار دیگه دلنوشته های توحیدی ات را میتونم بخونم .
محسن جان کامنتهای شما همیشه واسم درسهای بزرگی داره .من بارها و بارها داستان حضرت یونس را خوانده بودم در قرآن بارها آیه اش را خوانده ام و هیچ وقت به این زیبایی و با چنین دیدی درکش نکرده بود .
آفرین به این نگاهت و ممنونم که برایمان مینویسی و دیدگاهت را به اشتراک میگذاری.
چقدر زیبا در مورد اون نهنگ نوشتی
نهنگ یونس، یه حیوان عظیم الجثه دریایی نبود؛ یه وضعیت روانی بود. یه فضای بسته، تاریک، خفه کننده که آدم رو از درون میبلعه
اره واقعا خیلی از ماها ،بارها شده که توسط چنین نهنگی بلعیده شدیم و نفهمیدیم که از کجا خوردیم .
هر احساس بدی ،هر کینه ای ،هر گناهی ،هر قضاوتی ،هر عدم مسئولیتی ،همه و همه اینها همون نهنگی هست که ما را میبلعد و ما باید دلیلش را پیدا کنیم و بتوانیم خودمون را رها کنیم .
ممنونم برای کامنت زیبایت
ممنونم برای مطالب پر از درس و آگاهی.
ممنون برای دلنوشته های توحیدی ات
در پناه حق باشی برادر توحیدی ام .
منیژه جانِ عزیز… سلام .
نوشتی : «کعبه مقدس» و سایت رو بااین تعبیر دیدی، خیلی معنا داشت. چون کعبه جایی نیس که آدم حتما فقط واردش میشه؛ جاییه که آدم برمیگرده.
برمیگرده به “مرکز “. به “اصل” . ب ِ جایی که “پراکندگی ها جمع میشن” .
نکته ای که تو کامنتت بود و دلم میخواد روش یه کم مکث کنیم، اینه:
گفتی «نهنگ احساس بده، کینه، گناه، قضاوت، عدم مسئولیت…» =>> این نگاه خیلی درسته، اما یه لایه عمیق تر هم داره که شاید به آگاهیت اضافه کنه.
🟣 نهنگ فقط احساس بد نیست…
نهنگ اصراربر درست بودن هم هست.
اصرار بر اینکه “من فهمیدم، بقیه نفهمیدن”.
اصرار بر اینکه “حق با منه، پس مجازم عصبانی باشم”.
■ یونس نبی همینجا رفت تو شکم نهنگ.
نه بخاطر گناه، که بخاطر ناامیدی از جریان هدایت.
گاهی ما نه خطای بزرگ میکنیم، نه نیت بد داریم،
فقط زود قضاوت میکنیم که “دیگه فایده نداره“.
وای که همین جمله ساده، دهان نهنگ هست.
⭕️ گفتی “نفهمیدیم از کجا خوردیم”،
▪︎ نهنگ ها یواش میبلعن.
▪ ︎با توجیه های منطقی.
▪ ︎با دلیل های درست.
▪︎ با تحلیل های قانع کننده.
و راه رهــــــــــایی هم همون چیزیه ک ِ خودت نوشتی،
اما شاید اینطوری واضح تر بشه:
رهایی، یعنی بازگشت ازموضع دانایی بـــــه موضع اعتماد.
یعنی بگیم : “من وظیفه م دیدنه، گفتنه، حس خوب نگه داشتنه… نتیجه بامن نـــــیس” ===>> این جمله، در خروجی نهنگ رو از داخل بازمیکنه.
از دل نوشته ت معلومه که خودت این مسیر رو رفتی ==>> با بلعیده شدن و بیرون اومدن.
خب این فرق کسیه که “میفهمه” با کسی که “نجات پیدا کرده”
من ازت ممنونم منیژه جان،
برای دقتت، برای اینکه اضافه کردی، برا اینکه این گفت وگو رو یک پله بالاتربردی.
در پناه حقی که نهنگ رو هم ابزار آموزش میکنه، نه مجازات
سلام خان داداش
میگم یه کاری میکنم از این به بعد … من میخونم ولی اونقدر تحت تاثیر کامنتهات قرار می گیرم که نمیدونم چه جوابی بدم .
سکوت عالی ای بهم دست میده و میرم تو فکر و بعد به عملکرد میرسم .
باورت میدونم میشه که دقیقا داشتم دقایقی قبل میرفتم به داخل شکم نهنگ زندگی خودم ولی از اونجا که خدا منو بیشتر دوست داره تا من اونو ، دستمو گرفت و آورد به این کامنت ….
داداش محسن اصلا ناامیدی برای من یه واژه بی معنی شده .
از استاد یاد گرفتم که زندگی در آرامش و احساس خوب حق مسلم من هست .
رهایی رو دارم عملی یاد میگیرم.
رها کردن رو دارم به صورت کاربردی تمرین میکنم .
و دیگه میدونم فردا چی میشه .
مادامی که من حالم خوبه و شبها باآرامش میخوابم به امید دیدن خورشید فردا و لذت آرامش خواب در آغوش خدام ، پس فردا هم خوبه .
اینهمه نشانه و نتیجه و نگرش تازه دیدم. اینهمه بزرگ شدم . اینهمه با خدا زندگی کردم . اینهمه کمکم کرد همیشه و دستمو گرفت .
پس موفقیت ادامه داره ….
پس موفقیت ادامه داره
خدایا شکرت که سرقولت موندی و همیشه باهام موندی
همون قولی که ده سال قبل توی شکم اون نهنگ بزرگ غمناک بهم دادی و من ...
حالم خوبه خان داداش
مگه میشه خدا به آدم یه داداش مثل شما بده و حالش بد باشه .
والا به خدا ….
دوست دارم.
مرسی که هستی
میام از اخبار حال خوبم برات می نویسم .میام تو سایت می نویسم دوباره . میام و میگم که ایمانم به غیب باز هم جواب داد . چون من تو شکم نهنگ نمیرم .
چون من اونقدرررررر زیاد خودمو دوست دارم که فقط میخوام بخندم و با حال خوب ادامه بدم .
میدونم میدونم ایمان دارم که بقیه نتایجم پشت در هستن چون دارن جلوی چشمم رژه میرن چشم دلم ….
(حالا خوبه گفتم کم می نویسم.
ههههه . ببین همینه من با کسی راحت باشم و دوسش داشته باشم ، پس حرف می زنم باهاش)
به امید دیدار روی ماهت . گرچه هزاران بار با چشم دلم دیدمت و حظ کردم
لیلی جانِ دل سلام . خان داداشت الان با همین کامنتت داره میخنده و حالش خوبه، باور کن. این سکوتی که گفتی میاد سراغت، از جنس خالی شدن نیستا، از جنس پُر شدنه . اون سکوتی که بعدش آدم راه میفته… خب همونجاست که داری “زندگی” میکنی.
“خدا منو بیشتر دوست داره تا من اونو” ==>> این جمله خودش یه نجات کامله . همین که دستت رو گرفته و آورده سمت این کامنت = هنوز تو دل قصه ای، نه تهش .
ناامیدی؟؟؟ آره واقعا دیگه واژه ای بی معنیه وقتی آدم فهمیده حال خوب حق مسلمشه وقتی فهمیده آرامش، پاداش نیست، مبنا ست =>> خب دارم میبینم تو اول اینو فهمیدی بعد داری زندگی ش کردی. حالا هرکی خواهر هرکی که میخواد باشه .
شب باآرامش میخوابی ومیگی فردا هم خوبه… ==>> شک داری که این میوه ی ایمان نابِ زنده ست؟ ایمانی که نیاز به دلیل نداره . چون نتیجه هاش جلو چشم دل دارن رژه میرن
و آره… موفقیت ادامه داره . نه چون باید اینجور میشد… چون موفقیت و رشد طبیعیه . وقتی یکی انقدر با خـــــدا راه میاد، وقتی انقدر خودش رو دوست داره، مگه میشه تهش بد دربیاد؟!؟!
اون نهنگ دیگه فقط یه خاطره ست. تو توی شکم نهنگ نمیمونی ؛تو ازش داستان درمیاری، نور درمیاری، قدرت درمیاری .
“مگه میشه خدا به آدم یه داداش مثل شما بده و حالش بد باشه” ==>> (: ؛ دیگه چی بگم رفیق خوبم؟ همین جمله کافیه حال یه روز کامل خوب بمونه
بنویس لیلی |حرف بزن |بخند | از حال خوبت خبر بده | ایمانت رو زندگی کن . مطمئن باش اون نتایج پشت در، دیگه دارن کلید میچرخونن
به امید دیدار روی ماهت
چه با چشم سر ؛ چه با چشم دل
~~~~□~~
الهـــــی شـــــکر.
الهی حال خوبمون رو نگه دار
دلهامون رو ازترس و تردید خالی کن
و پر کن از آرامش، اعتماد ولبخند
الهی ما رو جوری هدایت کن که حتی توی سختیها
یادمون نره دوستت داریم و دوست داشته میشیم
الهی هرقدممون نور باشه|هر انتخابمون رهایی| و هر فردامون روشن تر از امروز
الهی ما رو به خودت بسپار
که وقتی دستمون توی دست توئه
هیچ نهنگی ، هیچ تاریکی ، هیچ دلهره ای
حریف دل آروم ما نمیشه 🩵
~~~●~~
دوست دارم… خان داداشت
سلام عزیز دلم
الله اکبر الله اکبر از این سرعت عمل حال خوب مساوی با اتفاق خوب
( فقط خان داداشم میفهمه این خواهر کوچیکش چقدر در قالب حرفهای پراکنده اش داره از یه تمرکز عالی میگه )
صدای چرخیدن کلید رو خودم هم شنیدم محسن جان
پیغام شعری که برام در کامنت قبلی نوشتی مستقیم دریافت شد و به قلبم نشست …
راستی من همچنان آجی اولت هستم ها!! گفته باشم.
یه مدت در صحنه نبودم ولی دوباره پرقدرت برگشتم به میدان.
آجی ها
خوشگلا
تشریف ببرید عقب
لیلی بانو وارد میشود
( نخیر ساقی ما هم جنس خوب نمیاره برامون . حالم خرابه)
خیلی دوست دارم مرسی که هستی چون از اول این کامنت تا اخرش با لبخند برات نوشتم .
خدایا تو چرا اینقدر خوبی ؟ خودت از عشق خودت کم نمیاری قوربونت برم ؟؟؟؟
امروز 11 بهمن … همون ساعت حول و حوش 4 که خان داداشم برام داره جملات طلایی می نویسه ، همون زمان خودت داری ذهن منو پر میکنی از افکاری که منجر به عملکرد میشه …وبه استاد عزیزتر از جانم میگی برام امروز این نقطه نورانی رو بفرسته …
خدایا تو چی هستی کی هستی تو …. نمیدونم بهت چی بگم جز اینکه ممنونم که اینقدر زود جواب میدی قوربون قلب بزرگت برم
محسن جان اولین خبر خوبم رو بعد از چند وقت اول همه به خودت میگم:عازم یه سفر رویایی هستم انشالله به زودی که از کادوهای تولدم هست از طرف خودم
واااای ببین شروع شد. قبل از اسفند میرم پیشواز تولدم و تا فروردین هم ادامه میدم .
چه شود ….. ههههه
بله عزیز دلم از شکم نهنگ داستان ها می سازم چون تضاد کمک خداست. تضاد کمک خداست
واااای چقدر امروز این جمله در ذهن و قلبم تکرار شد . چقدر زیاد …
میگم دیگه بیشتر عملکرد خواهم بود و سکوت تا حرف بزنم ولی حرف هم می زنم به جاش :
یه خبر خوب دیگه : امروز برگشتم به حال خوب اوایل پاییزم . این تضاد سنگین عاطفی که پیش اومد خیلییییییییییی منو جلو برد. خیلی زیاد . به قول داداش اسدالله وقتی در مسیر درستی هر اتفاقی بیفته به نفعت هست .
و من چقدررررررر خوشبختم که اینجام . توی توحیدی ترین سایت دنیا کنار بهترین بنده های خدای خوبم که با یه تک جمله شون میتونم پرواز کنم و دوباره حالم خوب بشه .
دوباره همون لیلی زیبای بشاش رو در آینه ببینم که داره به 43 سالگی میرسه ولی تصمیم میگیره بالاخره رها کنه این خواسته قدیمی خلق رابطه عاطفی رو تا به موقع خودش اتفاق بیفته .
چون هنوز من امضای خدام رو پای این خواسته ام دارم.
اصلا بی خیال . بسیار کارهای مهمی دارم که باید انجام بدم و بیام خبر نتایجش رو برای دوستای بهتر از برگ گلم بنویسم .
برای استاد عزیزتر از جانم بنویسم . برای خانم شایسته بنویسم که بهشون بگم چقدر دوستشون دارم .
وااااای خدا به داد برسه .
استاد من قراره بیام زیاد حرف بزنم …ههههه
باور کنید اول عملکرد هست و بعد حرف زدن . حرف ها اعلان نتایج هستن.
(داداش محسن من کامنتم رو ویرایش میزنم که درست باشه ولی کامل نمیاد . جملاتم بهم ریختن. به جان خودم قسم دیگه اینقدر زیاااد پراکنده ننوشتم . انگار کامنتم سر و ته شد حاجی. هههههه)
استاد جان این یه خط شعر رو برای داداشم بفرست لطفا:
عشق یعنی پویش ناب دایمی و به سراغ خستگان روح نمی آید . خسته دل نباش محبوب خوب آذری من
به نام خـــــداوندی که همیشه همراهه
لیلی خواهرتوحیدیِ همیشه پر از انرژی من سلام ! نمیتونم بگم چقدر خوشحالم که دوباره برگشتی، همیشه بودی فقط گاهی درسکوت بودی، مثل همون برگ درختی که توی فصل بهار ظاهر میشه ومیدونی که همیشه بوده، ولی برای رسیدن به کمال باید در زمستون هم استراحت کرده باشه.
“تضاد کمک خداست” ؟؟؟ چقدر با دل و جان اینو حس میکنم. تضاد واقعا کمک خداست، چرا؟؟؟ چون وقتی ذهن تو درگیر میشه، وقتی که از یه جای سخت میگذری، همون لحظه اتفاقی میفته که شاید توی هیچ شرایط دیگه نمیتونستی تجربه کنی. همونی که خودت گفتی : در مسیر درست هر اتفاقی که بیفته به نفعت هست…. و یه جمله کوچیک میتونه پروازت بده وحالت خوب بشه.
یادآوری مجدد و مجدد ِ این موضوع که خـــــداهمیشه هوای ما رو داره و با همه جزییات، مخصوصا درلحظات دشوار، هدایت میکنه ، چقــــــــــدر برای من قشنگه 🩵
درباره خواسته عاطفیت هم درسته. ماهمه درگیر یه خواسته هایی هستیم، ولی وقتی بپذیریم که بموقع خودش اتفاق میفته، به توکل بیشتر روی خدا میرسیم.
گفتی، هنوز امضای خدا رو پای این خواسته داری و بنظر این یعنی کار درستی میکنی. خوشحالم که داری این مسیر رو بااین ایمان و رهـــــا میری.
لیلی جان، عزیزی و میدونم این سفر درجه یک که قراره شروع کنی، برات پر از برکت وتجربههای ناب خواهد بود.
تو مثال این هستی که “عملکرد اول، حرف ها بعد از اون”، تو الان درمسیر درست و پر از انرژی داری پیش میری و نتیجه های فوق’العاده ای خواهی دید.
پ.ن: شعر رو با دل و جان دریافت کردم ، به دل داداش محسنت نشست ..
خـــــدا همراهت باشه، همیشه توی همین مسیر پر ازعشق و ایمان، بهترین ها در انتظارت هست.
منم دوستت دارم لیلی عزیزم.
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر
سلام به بهشت و بهشتیان
سلام به محسن جان توحیدی
خدارو شاکرم که چند روز دوباره میتونم در سایت فعالیت داشته باشم می تونم کامنت دوستانم بخونم و یاد بگیرم :)
کامنت شما منو برد به حدود 2 سال پیش وقتی که کنترل ذهن برام دو تا کلمه قشنگ کنار هم بودند اما وقتی نوبت به عمل می رسید ضعیف ترین بودم !
می خواستم راه صد ساله رو یک شب برم و نمی شد اما از یک جایی به بعد یاد گرفتم که چقدر سکوت کردن ارزشمنده چقدر رها بودن و دید مثبت داشتن حس خوبیه
اونم از چیزای کوچولو شروع کردن از اینکه چای ریخت رو فرش فدای سرم حرص بخورم واسه لکه چایی !
از سرویس جا موندم حتما خیری توش بوده …
فلان بازی که خیلی عاشقش بودم و تا بهمان مرحله پیش رفتمو بزرگمهر حذف کرد حتما لازم بوده لابد دیگه نباید بازی می کردم …
و همین ها همین ها بهمون یاد میده باید پارو نزد وا داد … و نتیجه اش میشه درهای خیر میشه برکت میشه اتفاقات عالی میشه صلح درونی میشه یاد گرفتن کنترل ذهن ، اینکه دیگه واسه هر چیزی دود از کله مون بلند نشه از ناراحتی زیاد خودمون رو بدبخت یا بد شانس ندونیم.
نتیجه اش میشه وقتی وارد سالن میشی واسه خوشگلاسیون کردن ناخن هات ناخنکار بگه من بجای موزیک استاد عباسمنش گوش میدم اگه مایلید از فایل های هدیه سایتش باهم گوش بدیم.
نتیجه اش میشه وقتی یه مکانی میری که چند ساعت باید کنار چند نفر بشینی یکی اون وسط بگه مایلید براتون کتاب موفقیت بخونم ! و شروع کنه یک کتاب بی نظیر رو خوندن ..
یه وقتایی هم نتیجه ها همون لحظه مثل بازی مار پله و برنده شدن خودش نشون میده و دل نهنگ میایم بیرون..
یه وقتایی هم مثل ماه پیش من همسرت صبح با یه ماشین عروسک میره سرکار و ظهر با ماشین له شده تصادفی میاد خونه و تو از درون بهم نمی ریزی واقعی واقعی حالت بد نمیشه و احساست رو خوب نگه می داری و غصه نمی خوری، نمیگی چرا من ! غر نمیزنی و بعدش خدا شونصدبار تو همون روز با عکس با فیلم با کلام یکی که جلوتر از تو داره راه میره ، تو بیداری ، موقع ظرف شستن دم گوش ت ، حتی تو خواب بلند واضح رَسا بهت میگه : وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى و تو ایمانت می چسبه به سقف و تو کنترل ذهنت میره تا آسمون هفتم و ماشینت بعد چند هفته دوباره نو میشه درآمدت بیشتر میشه و… اونوقت تو هر شرایطی که ذهن میخواد حالت بد کنه و بهت بگه تو بدشانسی کارت تمومه ! بهش میگی باید پارو نزد وا داد باید دل رو به دریا داد
محسن جان عزیز رفیق غار حرا ، دوست توحیدی من ممنون که می نویسی
ممنون که هستی
بقول پدر مرحومم :
خدا نگهدار جان مال و آبروت باشه
خدا گونه بمون و خدا گونه برامون بنویس رفیق :)
به نام همون خدایی که وقتی دل وا میده، راه بازمیکنه .
سلام عاطفه جان… کامنتت همون چیزیه که آدم میخونه و لحظاتی ساکت میشه… . اعتراف عاشقانه کردی، دیدی، و آروم آروم ازهمون چیزای کوچولو شروع کردی = یعنی رشد واقعی .
اون مثالای ساده ت… چای ریخته رو فرش | جا موندن ازسرویس | حذف شدن یه بازی دوست داشتنی… =>> همون تمرینای روزمره وا دادنه. تمرینایی که هیچ استادی سرکلاس درس نمیده، اما زندگی میده.
ناخنکار وفایل صوتی استاد عباسمنش… ؛ اون بخش کتاب خوندن یه غریبه وسط یه جمع… خب اینا دیگه تصادف نیس که. اینها نشونه هماهنگیه ==>> قبول داری اینا نشونه اینه که وقتی درون آروم میشه، بیرون خودش پا میشه میاد همون فرکانس؟؟؟!
اون تصادف… عاطفه جان، اینو فقط کسی میفهمه که از دل نهنگ گذشته باشه…. .. تو اون شرایط فرو نریزی | غر نزنی | چرا من، نگی | و بعدش آیه رو زنده زنده دریافت کنی… =>=> این سطح بالای ِ کنترل ذهن هست : تسلیم آگاهانه ست.
“وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى”
وقتی این آیه میاد؛ یعنی خدا داره میگه: دیدمت… فهمیدمت… حالا نوبت منه
عاطفه جان ممنون ازاین کامنت زنده، نفس دار، واقعی.
ممنون از اینکه تجربه رو قایم نکردی… وممنون از دعای پدرت… خدایش بیامرزد.
آدم بعضی دعاها رومیخونه وحس میکنه از یه جای خیلی پاک اومده.
خدا نگهدار دل آرومت باشه ، خدانگهدار ایمانت
و خدا نگهدار همون وا دادنی که تورو هر بار یه لِول بالاتر میبره .
به نام خالق هستی بخش.
درود و احترام به برادر توحیدیم محسن عزیز.
خداروشکر که بعد دو هفته بازهم تونستیم به این سایت الهی وصل بشیم و بهتر روح و ذهنمون رو تغذیه بدیم.
چقدر من دلم برای کامنت های توحیدی و الهی شما تنگ شده بود و چش به راه بودم که کامنت بزارین وبیام بخونم و یاد بگیرم که خداروشکر امشب خدا کمکم کرد و به کامنت زیبا و متفاوت شما هدایت شدم.
الهی شکر برای حضورتون در این سایت ناب الهی.
چقدر مثال قرآنیتون قشنگ و به جا بود.بهتون تبریک میگم که به این حد از درک قوانین رسیده اید.
دقیقا همینطوره داداش،احساس خوب =اتفاقات خوب
چهارشب پیش من سریه موضوعی احساسم یه مقداربد شد وبا همون احساس خوابیدم،صبح فرداشو
هم خواستم بسته اینترنت بخرم که کارتم ارور میداد بعد3بار امتحان متوجه شدم کارتم قط شده و هی بیشتر احساسم بد میشد وبا همون احساس بد و قربانی شدن رفتم بانک که مشکل رو حل کنم. اونجا به خاطر همین احساس بد گفتن باید بری اصلاح اطلاعات انجام بدی و بعد بیای اینجا.(چون اونروز منم احساس میکردم همه چیز علیه منه و شانس ندارم).وتا شب کارام راحت پیش نرفت چون من نتونستم ذهنمو کنترل کنم و حالمو خوب کنم.
چقدر این قسمت از کامنتتون آموزنده بود :
اگه حالت درونیت بهم بریزه، اگه احساس ناامیدی، قهر، بریدن و تلخی درونت غالب بشه، اولین کسی که آسیب میبینه خود ِ خودتی…!! ■ آی مردم معترض اینو دقتـــــ کنیـــــن !
حقیقتی که توی این روزهای اخیر هممون با چشمهای خودمون مشاهده کردیم.
داداش توحیدی خیلی ممنون و سپاس گذارتم که قانون رو خیلی عالی با مثال وتجربه خودت بهمون یادآوری کردی.چقدر خوبه که هستی ،امیدوارم هر روز بیشتر از روز قبل بدرخشی.
مژگان جانِ عزیز وخوش سیرت… سلام . پیامت رو با مکث خوندم. از عمیقانه . معلومه اینو از “تجربه” نوشتی.
خواهر گلم اون چیزی ک ِ به دلم نشست، صداقتت هست ؛ گفتی احساست بد شد، باهمون احساس خوابیدی، صبحش زنجیروار اتفاقها پشت هم افتاد و هرچی جلوتررفتی، همون حالِ درونت بیرون رو هم شبیه خودش کرد. این دیدنِ رابطه “علت و معلول” ==>> یه پله آگاهی بالـــــاتره. خیلیا فقط اتفاق بد رومیبینن، اماتو “قبلش” رو دیدی.
یه نکته ظریف توحرفات هست که میخوام یه کوچولو روش فوکوس کنم:
مسئله فقط این نیس که احساس بد، اتفاق بد میاره؛
مسئله اینه که احساس بد ،،، تصمیم بد تولیدمیکنه.
و تصمیم بد، واکنش بد میاره.
و بعد =>=> جهان فقط همون واکنش رو بزرگترو واضحتر نشون میده.
اون روز بانک، جهان باهات دشمنی نکرد؛
جهان فقط گفت : “بـــــاوشه، همینی که درونته رو ببین.”
خب همین دیدن، اگه درست فهمیده بشه، خودش نجاته.
قشنگ نوشتی : “قربانی شدن”.
🟠 نهنگ دقیقاااا ازهمینجا شروع میشه.
نه ازمشکل کارت، از لحظه ای که آدم میگه: “همه چیز علیه منه.”
الحمدلله تو الان اون لحظه روشناختی => یعنی دفعه بعد، حتی اگه احساس بد اومد، زودترمیگی: “آها… این ورودی ِ نهنگه.”
🟧 این فهم، تمزین میخواد، نه کمال. هیچکدوممون قرار نیس همیشه حالمون عالی باشه، اما قرارهست زودتر برگردیم به مومنتوم مثبت.
ازت ممنونم مژگان جان ، برای این روایت شجاعانه،
برای اینکه تجربه ت رو بی پرده گفتی، برای این همجهتی قشنگ باجریان الهی.
همین که نوشتی/دیدی==>> پس داری میدرخشی… با نور پایدار
آگاهی بالاتر مبارکت باشه 🩵 . نگهش دار ، ارتقاءش بده
سلام داداش توحیدیِ مهربون.
خیلی ممنون وسپاس گذارتم که همیشه وقتِ گرانبهاتو میزاری و به کامنتهام پاسخ میدی و خدا میدونه که چقدر هر کامنتت برام آموزندس و اکثر کامنت هات رو ذخیره را دارم توی گوشیم و بارها وبارها میخونمشون و یاد میگیرم وبرات دعای خیر میکنم.
داداش سپاس که رابطه علت ومعلول رو بهم یادآوری کردی و ممنون که تشویقم میکنی وبهم امیدواری میدی برای ادامه مسیر🙏.
شاد وپیروز باشی.
سلام محسن جان
مرسی بابت کامنت بینظیرت
چه احساس خوبی داشت خوندنش
و چقدر اون حرفایی همین امروز و همین حالا باید میشنیدم از زبان شما دوست عزیزم
نمیدونم چی بگم
فقط میگم ممنونم ازت
ممنونم که انقدر زیبا نوشتی
از یه بازی ساده که اتفاقا منم چند روز پیش انجامش دادم و با حرفات حسش کردم
از داستان یونس که ناامید شد
که ناامید نشم ادامه بدم چون الان ایمان معنی پیدا میکنه
امروز گفتم خدایا الان موقشه یه چیزی بگی
الان اگه حرفی نزنی ناامید میشما
و این فایل
این کامنت زیبا از زبان شما
خدایا سپاسگذارم
فاطمه جان… سلام. میخوام بدونی وقتی نوشتم، اصلا نمیدونستم قراره کجا و چجوری توی دل کسی بشینه. ولی الان که حرفات رو میخونم، میفهمم بعضی جمله ها مالِ نویسنده نیستن…
رد میشن… …. از یه جا توی اسمونها میان، از یه دل رد میشن، میرن تو دل یکی دیگه.
گفتی «الان ایمان معنی پیدا میکنه»… =>> این جمله خیلی بزرگه.
ایمان همونجاست؛ ؛؛؛ نه وقتی همه چی خوبه | نه وقتی جوابا واضحن،
وقتی آدم میگه: “خدایـــــا الان موقشه… اگه حرفی داری، بگو.”
و جواب میاد… 🩵
نه حتما به شکلی که انتظارشو داریم،
که به شکلی که لازمه .
○ گاهی تو یه فایل، گاهی تو یه بازی ساده،
○گاهی تو یه متن، گاهی تو یه کامنت.
اون “حس ی ” که گفتی گرفتی از بازی منچ…
بنظرم اون حس، همون هدایت بی سر و صداست. همونیکه نه شعار داره، نه سر و صدا، فقط میشینه تو دل و آرومت میکنه. خدایا شککککرت.
ازت ممنونم فاطمه جان، برای صداقتت، برای این دل باز، برای اینکه نوشتی و اجازه دادی بدونم کلمات راهشونو پیدا کردن
در پناه همون صدایی که همیشه به موقع میاد
سلام محسن توحیدی !
برادر عزیزم…که همیشه کامنتای توحیدی مینویسی…
اره خود خود خودشه…
نهنگ همیشه همون نهنگ نیس. گاهی فقط یه احساس رها نشده هست.
منم به لطف الهی قبل اینکه این فضا برامون پیش بیاد…
بعد از یه هفته که کلی کار انجام دادم…
بهم الهام شد..و واقعا برام منطقی بود…چون میدیدم کارامو…
یه فلش برگردیم به نرگس قبل…با انجام دادن این مورد به گریه میافتاد و خودشو ضعیف میکرد.
خوب من به لطف خدا یه شخصی کارمو بسمت حضوری دیدن فراخوند..و این الهام خداوند بود…
و من با آماده شدن برای پروجکت دستکشهام برای حضوری دیدن..دقیقا هماهنگ شدن نبود اینترنت….
من تمام وقت…پیاده رویمو حذف کردم تمام الویتمو قرار دادم تا دستکش نرگس رو بسازم برای پروجکت حضوری…
بعد یه هفته کار کردن…بهم گفت هر چی رو کار کردی بشکاف…
الله اکبر…
حالا حساب کنید…
کار دست اونم بخیه های کوچک میخاد همه رو بشکافی…
و من با کنترل ذهنم و با این باور که نرگس تو میخای توی سطح حهانی کار کنی…
شب خواب دیدم…
از یسری پله های سراشیبی باید میرفتم بالا ..
خیلی مسیر برام طولانی بود…
و من روی یه چاه…بهم گفتن برو لباست اونجا توی اون کمد پارچه اییت گذاشته بردار بیا..
و من موفق شدم و با عجله از اون سراشیبی با سرعت جت اومدم پایین…
وقتی اومدم..دیدم لباسمو یادم رفته بیارم…
و اون خوای..و اونکارهایی که انجام داده بودم بدرد این پروجکتی که خداوند بهم الهام کرده بود نمیخورد…
بودن یه زره اشک مثل قبلنا….
اولای پروجکتم….و نشدن اون مسیر…
برام قوی تر شده بود..و محسن جان همه رو شکافتم بدون اینکه تعللی کنم…
و هدایت شدم به یه پارچه رو کوسنی برای لحاف پدرم که روی کتاب و قرآنام گذاشتم..چون بسیار نقشش زیباست و همرنگ ختمه..
که ناگفته نمونه الهام تختمم واست بگم…
یه شب توی پیاده رویم…یه صدای بلند بهم گفت برو خونه خوواهرت…و بهم نور زد از این جاده برو…
و من اونشب هدایت خداوند رو انجام دادم..
دقیقا همزمان شد ..با فروش تخت دختر خواهرم با اومدن تخت جدید از سفارش از تهران..
و خواهرم گفت ما این تختو میخاستیم بدییم به فلان…حالا که امشب اومدی میدییم به تو…
دیدی!!!محسن جان….
من یه تخت چند میلیون تومانی با اون آبشنی که میخاستم خداوند بهم هدیه داد…الله اکبر..
اره میگفتم….بهم گفت سرتو بزار روی این پارچه به فلان قسمت نگاه کن…
و من نگاه کردم بهم گفت تاج روی انگشت دستکشتو اینجور بساز….
و اون دستکش شکافته شده..با تسلیم و احساس خوب و بدون عجله ساخته شد….
و اینا چیه!!!
از کنترل ذهنه..
محسن جان….
میخام بگم!!!اینا کار خداست که داره همزمانیها رو بوجود میاره…
و لطف خودش….وقتی احساستو خوب میگیری همه چیز برات کن فیکون میشه…
باید فقططط فقطططط ادامه بدی
و کم نیاری….
خداوند طبق اونچیزی که تو میخای بدست بیاری هدایتت میکنی..
پس نباید شک و تردید احساس بد داشته باشی..
من نرگس همیشه دوستداشتم کارم جهانی باشه..برای کمپانیهای بزرگ کار کنم..
و تمام این چهارسال و خورده ایی هر قدمی که برداشتم بخاطر ورژنهایی که خودم میخاسته بوده..
حالا من بیام طبق الهاماتی که میشه رو پس بزنم و شروع کنم به ناامیدی!؟
نمیگم !!!!اولاش بهم میریختم..
ولی هر بار که شرایط آینده شغلیمو به لطف خداوند با خودشناسی و خداشناسی آموختم..
هر بار بهتر تونستم ذهنمو کنترل کنم…
محسن جان….پس ماها هم در مسیر تکامل هستیم…
و هر بار که بهتر میشیم….
بهترم میتونم به قانون الهی هماهنگتر بشیم…
راسی..یه شب…توی یه شرایط؟خیلی خیلی سخت..بیماری فرد نزدیکم و تنهایی در این سفر کنترل ذهن قرار گرفتم…
و اومدم توی تنهایی خودم توی محوطه بیمارستان استراحت کردم و خیلی گریه کردم..
و اون لحظه
خداوند بهم الهام کرد….
و صورت بهشتی و احساس خوبمو توی اون بیادری به من نشون داد..
که میخندیدم…
بهم گفت نرگس بخند ..گریه نکن!!
پدرت خوب میشه…
خیلی تونستم توی اون شرایط؟ذهنمو کنترل کنم..کارای بستری رو انجام دادم..
چقدر اونجا نعمت سلامتی رو بیشتر درک کردم…
چقدر اونجاها لطف خداوند رو دیدم..
محسن جان..وقتی خودممو خدا بهم نشون داد که میخندیدم….و بهم گفت نرگسی بخند…
من مات و مبهوت بودم از نشانه پروردگار که همجوره در حال هدایت ماست….
محسن جان سپاسگزارتم بابت نوشتهای خوبت…
با تمام وجودم. بهت تبریک میگم!
نرگس جان سلام به دل پاک ت. آره… نهنگ همیشه نهنگ نیس. گاهی فقط یه احساس رهانشده هست که وقتی دیده میشه، خودش راه دریا رونشون میده.
اون لحظه ای که گفتن “بشکاف” ==>> و تو شکافتی… نه فقط دستکش رو، ک ِ ورژن قدیمی نرگس رو.
و چه خوب که اشک نیومد از ضعف، از عبور و گذار اومد. از این که دیگه میدونستی خـــــدا عقب تر ازکارت نیس؛ جلوتره.
نرگس جان خوابت عجیب آشنا بود… سراشیبی ای که باید بالامیرفتی، لباسی که مال خودت بود اما یادت رفت بیاریش،
و برگشتن تند… ==>> قبول داری که همه ش میگفت: “”اون چیزی که فکرمیکنی لازمه، همیشه همراهت نیس؛ امااون چیزی که لازمه، خودش تورو پیدا میکنه“” ؟؟؟
چه قشنگ پیدا شدن… | تختی که هدیه شد | پارچه ای که شد سجده گاه الهام | و تاجی که از نورساخته شد.
اینا لِوِل بالای ِ کنترلِ ذهن هست نرگس… = “”تسلیم آگاهانه”” شرایطیکه : ذهن ساکت میشه و خـــــدا شروع میکنه. چون به خداوند اجازه دادی .
اون شب بیمارستان… |اون گریه…| اون لبخند نشون داده شده…| اون جمله: “بخند” ==>> خدا گاهی آینده رونمیگه، خود تو رو توی آینده نشون میده تا دلت آروم بگیره. دیگه مگه ادم چی میخواد ازاین دنیا جز یه آرامش عمیق
تو توی مسیرتکامل خاصی هستی ؛
▪︎ هم چون دوست داشتی کارت جهانی باشه؛
▪︎ هم چون ظرف وجودت رو بزرگ کردی.
وجهان فقط جواب ظرفیتهاست… پس فقط یک کار مونده که مستمر و قدم ب قدم بایدانجام بدی : افزایش بیشترِ گنجایش ظرف وجودیت . همین .
ادامه بده نرگس… بی عجله وترس. با همون حالتی که شکافتی و ساختی.
تو میدونی ، اول برا خودم میگم :
🟣 وقتی احساس خوب رو نگه میداری، خـــــداخودش همزمانیها رومیچینه.
~ ~~~ ~
سپاس ازتو ؛ برای این یادآوری ناب ؛ که راه، همیشه زنده هست
سلام محسن جان!!!
از کجا ،”!!!این اگاهیها!!!پسر!؟؟؟؟خوببببب
چی
برای” قلبت جاری شد که اینا رو برام بنویسی…
الله اکبر…
………………..
و برگشتن تند… ==>> قبول داری که همه ش میگفت: “”اون چیزی که فکرمیکنی لازمه، همیشه همراهت نیس؛ امااون چیزی که لازمه، خودش تورو پیدا میکنه“” ؟؟؟
………………..
آره… آره..آره همینه!!!!!.
میدونی چیه…محسن جان….بخدا از جاهایی خدا بهم روزی میده که منم خودم بعضی وقتا میمونم..
امروز نشانه ام..توی قدم دوم و سوم…
یه نشانه ایی بهم گفت…
(مسیر آنقدر هموار است که فرد حتی گاهی متوجه نمی شود که فرایند به چه شکل طی شد و چطور به این جا رسید!)
اره همینه….اینقدر ساده…
ولی یچیزی بگم.من یسری قدمهای پروجکتم که خداوند بهم گفت عکسشو بگیر و اونو بزار توی گالری گوشیت…
همه رو برای یادآوری گذاشتم..تا یادم بمونه از کجا به کجا رسیدم!!!
…..
میدونی.چیه..محسن جان…
حالا حساب کن….
توی پیاده رویام…مسیرهایی که میرم…ازش میگم خدایا تو بهم بگووو کجاها برم..
قبل از اینکه این موضوع تو ایران پیش بیاد..
بهم گفت باید یه منطقه تاریک رو پیاده روی کنم.
روزشم وحشتناکه!؟
چی برسه به توی تاریکی!!…
من فقط با وجود خودش همون صحبتی که استاد میگه من روی شونهای خداوندم..
با این باور قدم برمیدارم..
همین باور پذیرفتن…خداوند…یکارهایی انجام میدم..
که خداشاهده یه گوشه هاشو” به اطرافم میگم…
فورا بهم میگن!!!
مواظب باش..
گوشیت همراه باشه..
ولی من میگم..
خدایا من فقط فقط تو رو میشناسم ..
خدایا خودت هدایتم کن…
و همین موضوع باعث میشه اتفاقات خوب برام بیفته..
و من پا بزارم روی ترسهایی که اکثرا براشون غیر قابل باوره…
محسن جان!!!ممنونم که راجع به الهاممم گفتی..
اره…دقیقا همینه…اره همون چیزی که که لازمه خودش منو پیدا میکنه..
اونم بصورتی که من عقلممم نمیرسه!”چجور و چطوری!!!…
محسن جان…پیامتو میزارم اول صفحه یاداشتهای الهیم..تا هر بار بهش دسترسی داشته باشم…
محسن جان..بازم ازت متشکرم…که همجوره نگاه توحیدیتو بیان میکنی….
معلومه خوب داری روی خودت کار میکنی…
اره…من نرگس…وقتی الهام بهم رسید..تا وارد این مسیر بشم…
فورا شغل گذشتمو کاملا کنار گذاشتم…
و گفتم خدایا من فقط میخام..جهانی کار کنم..
و لطف خدا توی پروجکتام…منو به خودشناسی بیزنسی رسوند..
چون اون پروجکتهای قبلم،”فقط فقط.. گمراهی من بود…
گمراهی آینده ام بود…
گمراهی همون وضعیت 18 سال سابغه کاریم بود…
دیگه میخاستم فقط فقط جهانی کار کنم..
و برای اینکه وارد مسیر جهانی بشم…باید بها براش میپرداختم…
بها!!!از همه نظر….
و واقعا به لطف الله ،”بهای خودمو دادم…
و همه رو لطف خداوند میبینم.
محسن جان….برادر عزیزم..هر کسی طبق شرایطش یسری خاسته داره..
ما درون الهی دارییم..ما هدایت میشیم به اونچیزی که میخاییم…
طبق باورامون…
پس سعی کنییم….
با نگرش قوی تر بدونیم چه چیزی رو از زندگی دنیوی میخاییم…
و سعی کنیم خیلی رو راست با خودمون باشیم…
و نکته مهم تر از خداوند بخایییم هدایت بشیم…
و هدایت خدا..بزرگترین ..بزرگترین….نقطعه عطف یه انسان هست….
در نهایت سپاسگزار خداوندمممم میباشم….که درونمو سرسبز کرد…و الهاماتی بهم داد…
تا من بتونم توی مسیر درست..مسیر خوشبختی ادامه بدم….
و خوشبخت زندگی کنم…و زندگی خوبی رو در دنیا و آخرت برای خودم رقم بزنم..
میدونم هر چقدر احساس خوب داشته باشم…بازم باید بیشتر بیشتر داشته باشم…
چون نکته این فایل تمرکز روی همین مسیر هست…
محسن جان!!!یچیزی بگم!!!
امشب در برابر ذهنم یه صحبت کردم..
گفتم نرگس!!!
تو چند سال پول ساختی..
آیا اون پول” رازیت میکرد..
من از اونکاری که انجام میدادم.پول میساختم..راضیم بودم…
ولی
ولی اون پول در جهت آینده ام نبود…
دوستداشتم وجود خودمو بیشتر توی لِولهای بالاتر هدایت کنم…
بخاطر همین!!!
لطف خداوند شامل حالم شد..تا به مسیر بهتری که رضایت بخشه برام،” هدایت بشم!!….
و این لطف خداوند منو دقیق با پروجکتام به سایتهای معتبر فروش در ایران و فروشگاه های بزرگ وووو همه اونها باعث شد…
تا من با خودشناسی بیزنسی برسم..و بهم بگه!!!
نرگس تو میخای جهانی کار کنی!!!!!
و برای جهانی شدن باید بتهای قبلتو بشکونی…
و هر چی میگمو عمل کنی…
اره همین بود…و من دارم اینروزا خودمو آماده میکنم. برای لِولهای بالا که نمیدونم میخاد چه اتفاقی بیفته…
در نهایت خیلی خیلی سپاسگزارتم بابت نوشتهای زیبات…..
سلام نرگس جان ِ راه رفته و دل سپرده . خوندم ؛ یه “گزارش مسیر” بود از انسانی که داره باخـــــدا قدم میزنه، کنار او.
اون تعجب اولت… اون “ازکجا آوردی این همه آگاهی؟” ==>> جوابش ساده ست: وقتی دونفر از یه چشمه مینوشن، طعم حرفاشون شبیه هم میشه. چون ازهم گرفتن؟نه! چون هردو از همون منبع اصلی گرفتن.
“اون چیزی که فکر میکنی لازمه…” ==>> آره نرگس جان، این جمله مال لحظه هایی ِ که عقل جا می مونه وهدایت جلو میفته… و مثل اینکه تو توی همون لحظه هایی.
اینکه از جاهایی روزی میاد که خودت هم می مونی =>> نشونه بی حسابی خـــــدا ست ؟ نه والا ؛ نشونه حساب وکتابی بالاتره ، که هنوزفرمولش به ذهن نرسیده.
قدم دوم و سوم… اون جمله ای ک ِ نشونه ت شد : وقتی مسیر همواره، ==>> یعنی ” کسی هل ت نمیده”؛ داری “برده میشی”… با احترام . برای موفقیت . ■ بشرط افزایش ظرفیت وجودی طی مسیر .
اونایی که میگن “مواظب باش” بد نمیگن، ولی ازجنس تو حرف نمیزنن. توجایی هستی که “احتیاط” میشه “اعتماد”.
اون چیزی که لازمه، اونجوری میاد که عقل حتی نمیدونه از کدوم د ر. چون قرار نیس عقل راهو پیدا کنه؛ قرار دل باز باشه.
این “بها” که مرداختی و میپردازی همون نقطه ی عطف هست. بهایی که همه نمیپردازن، چون همه جهانی فکرنمیکنن.
“پول بود، ولی درجهت آینده م نبود” ==>> این فهم، فهم انسان در حال لوِل آپ کردنه . خیلیا پول دارن، ولی مسیرندارن ==>> تو مسیرتو انتخاب کردی. الحمدلله رب العالمین .
شکستن بت های قبلی… درد داره ==>> ولی بعدش جا بازمیشه… برای همون لِولهایی که گفتی وحتی هنوز اسمشونم معلوم نیس.
🟧 نرگس عزیز توداری آماده میشی . بنظرم نه برای ِ یه اتفاق، برای “ظرفیتی” که اتفاقات بزرگ توش جا بشه.
سپاس ازخــــــــــدا ، برای دل سرسبزت
برا صداقتت با خـــــودت وبرای ایمانت.
سلام محسن جان.توحیدی.!!!..برادر بهشتی عزیزم…
راسی همین الان این آیه طبق گفتهات که همین الان که داشتم میخوندم بهم گفته شد…
راجع به این صحبتت.
[اون چیزی که فکرمیکنی لازمه، همیشه همراهت نیس؛ امااون چیزی که لازمه، خودش تورو پیدا میکنه“” ؟؟؟]
اینروزا دارم بیشتر درکش میکنم…
راسی!!!
داره عید.م. میاد!!!!…..به به!!!خدا بهم گفت این جمله “هم بنویسم…
در ادامه
راسی محسن جان..میدونی اونکارهای شکافته شده بکجا رسید…به یه روش آسان توحیدی انجام شد…
پلن بعدی بازم شروع شد..بازم دیشب شکافته شد…قدم بعدی گفته شد….
حالا حساب کن …خداوند داره چه درسهایی رو بهم نشون میده…
دیشب یه پیام که یه تماس تلفنی بود…
بهم گفت ..صادرات ..اونم به بهترین روش ساده و اسان..
چند روز پیش الهام خداوند برای خرید قانون سلامتی..در اول اسفندماه همزمان با ماه رمضان…
حالا اینا پاداششش هستا….
بازم میام انشالله کلی از خاطرات شکافتنها رو برات میگم…
در پناه خداوند بزرگ میسپارمت. …
کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَکُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ ۗ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ
جنگ [با دشمن] بر شما مقرّر و لازم شده، و حال آنکه برایتان ناخوشایند است. و بسا چیزی را خوش ندارید و آن برای شما خیر است، وبسا چیزی را دوست دارید و آن برای شما بد است؛ وخدا [مصلحت شما را در همه امور] می داند و شما نمی دانید.
برای چه کسانی…برای کسانی که گوش بفرمای الهامات خداوندنننن و خودشونو در بست در اختیار خداوند قرار میدن…
این داستانم برات بگم!
چند روز پیش رفته بودم خرازی…رفتم که اون وسیله ذهنمو بخرم..
عطسه کردم..
عطسه خیلی بزرگ بود..که دوستم خندش گرفته بود..
منم بهش گفتم…
رفتم که دست بزارم روی این وسیله صبر بهم گفت نخر…
و بعد اومد سرمو کرد تو میون اونهمه چیزای قدیمی…بهم گفت اینو بخر….
دیدی محسن جان!خدا به کجاهاااا میبردتتتت
ما وقتی خودمونو در اختیارش؟میزارییم چقدر معجزات رخ میده…
چی بگیم….
هیچی…
بیشتر گوش بفرماش باش…
فعلا برادر توحیدیم….
سلام نرگس جانِ بهشتی…
چه قشنگه وقتی آدم میبینه آیه، لحظه، الهام، تماس تلفنی… همه به هم وصل میشن .
جمله ای ک ِ گفتی دوباره برات زنده شده ==> همینومیگه: ما دنبال چیزی میدویم، امااون چیزی که واقعا لازمه خودش راهشو بازمیکنه ومیاد سراغمون.
این شکافته شدن پلن ها، قدم بعدی که گفته میشه ،، تماس صادرات ، الهام خریدقانون سلامتی… ==>> اینا نشونه جنگ نیستااا، نشونه رشده .
همون آیه ای که آوردی؛ بعضی چیزا اولش سخته شاید گنگه، ولـــــی تو دلش خیرپنهانه… به قول استاد الخیر فی ما وقع .
ماجرای خرازی رو دوست داشتم. اون مکث قبل ازخرید، اون “نخـــــر”ی که از درون اومد ==> > > همون لحظه هایی ِ که آدم میفهمه تنها نیس .
وقتی میسپاری وگوش میدی، هدایت حتی لای وسیله های قدیمی هم خودشو نشون میده. .. این خیییلی برام جالبه .
بنظرم همین کِ بیشترگوش بفرماش هستی، خودش بزرگترین معجزه ست.
ادامه بده عبدانه ومطمئن. خدا بلده چطور ببرتت.
بنام خدای مهربان
سلام ب نرگس عزیزم
دوست توحیدی قشنگم
خداروصدهزار مرتبه شکر بخاطر این مسیر زیبا و هدایت های قشنگش
نرگس جانم من هدایت شدم ب کامنتت خداروشکر
و قلبم گفت ک برات بنویسم
قبل اینکه شروع کنم ب نوشتن برات
سوره شمس و ک اخیرا دانلود کرده بودم حسم گفت پلی کن
و وقتی شروع ب خوندن کرد قلبم لرزید
چرا هربار گوش میدی انگار بار اولته میشنوی
و قلبت شِکُفته میشه
خداوند چندین بار قسم میخوره
ک بگه
فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا
پس بزه کاری و پرهیزکاری اش را به او الهام کرد
خداوند همیشه داره مارو هدایت میکنه
همیشه همراه ماست
نرگس دارم صدای ضربان منظم قلبم
صدای تپیدنش و میشنوم
چیزی ک دست من نیست
من کاری براش انجام نمیدم
ولی داره کار میکنه
ی نیروی در وجود من داره همیشه این کارو انجام میده
تا ی زمان مشخص و تعیین شده اجازه داره کار کنه
هیچ برگی بدون اذن این نیروی عظیم از درخت نمی افته
همه چی تحت سیطره ی قدرت و مالکیتش هست
اگه این نیرو و انرژی بی پایان بخواد خیری بهت برسونه
کیه ک بتونه جلوش و بگیره و نزاره!
کی قدرتش و داره؟؟؟
اگه تمااام مردم دنیا جمع بشن باهم نمیتونن بال مگسی و خلق کنن
عاجزن از خلق ی مگس
هیچ کس هیچ قدرتی نداره تو زندگی من
،قدرت تنها دست این نیروی توانای شکست ناپذیره
ک اونم قدرت خلق زندگیم و داده دست خودم
اینا رو برای یادآوری ب خودم نوشتم
اصن قرار نبود اینا رو بنویسم
نرگسم اومدم ازت تشکر کنم بخاطر نور آبی ک برام فرستادی در بهترین زمان ممکن بدستم رسید
دقیقا اونجایی ک ناامید شده بودم از کارم ،چون پاترونی ک دوخته بودم باز همون ایراد و داشت
وقتی ک گفتی زکیه بپذیر ک اشتباه هست ،پیش میاد
امید دوباره گرفتم و فرداش پاترون دوم و دوختم
ک ی کم بهتر شده بود ولی هنوز رفع نشده بود
پاترون سوم
چهارم
و پنجم و هم دوختم نرگس ،و ب لطف خدا و هدایتش متوجه شدم ک باید ایراد اندامی شانه مربعی ورزشکار ها رو انجام بدم
و خداروصدهزار مرتبه شکر تونستم از پسش بربیام
و دوباره ی تاپ دیگه برش زدم و دوختم الان خیلی بهترشده کارم
فیته فیته
ی دامن نیم کلوش هم برش زدم با دست دوختم بهش خودم شگفت زده شدم خخخخ
کلی ذوق کردم
الان میخوام دامن و هم از ساتن برش بزنم و تغییرات دیگه اینکه تور ژپونم میخوام دو تخته پیلی بدم
خییلی ذوق دارم تکمیلش کنم ی مدت وقفه افتاد تو کارم
ی مشتری هم خدا برام فرستاد
کلی درس یاد گرفتم
و متوجه ترمز هام شدم برای خلق ثروت
باید باورهام و درست کنم و همزمان روی مهارتم کار کنم
الهی صدهزار مرتبه شکرت
خییلی ازت ممنونم ک ب قلبت گوش. دادی و برام نوشتی
و خیلی تحسینت میکنم برای کنترل ذهن های قشنگت
برای آرامشت
برای ایمان قشنگت
و اینکه عاشقتممم
سلام و درودی به صبح زیبای دیگه…
صبحی که طپش قلب من بازم به مسیر خودش ادامه داد..
تا کسب و روزی خداوند را دریافت کند..
دخترررررر..منو از دیشب تاحالا به هیجان درآوردی و سوره شمس رو بهم هدیه داد..
صبح زود ساعت 5 خورده ایی خداوند منو از خواب بلند کرد…
بهم گفت بیدار شو ….بنویس..و کامنت دریافتا رو بخون….
زکیه جان…رفتم بیرون..تا پاهامو از دم در خونه گذاشتم بیرون…
صدای اذان الله اکبر شروع شد…
و رفتم یه وضویی گرفتم..سجده کردم نشانمو یوس کردم.
و اومدن پیامهای خداوند را پاسخ دادن…
الان ساعت 6.37..دقیقه هست…
انشالله پیاممم خداوند بهت برسونه….
زکیه جان…یچیزی بگم…توی همون اول صبح الله اکبر…ماه زیبا و روشن رو دیدم پشت گرزهای نخل..خودنمایی میکنه..تنم لرزید..
و یه حس سر به زیری در درونم بیداد کرد..
گفتم خدایا شکرت که یه فرصت دیگه رو بهم دادی تا طپش قلبمو بشنوم..
چند ماه پیش که بخاطر پدرم به بیمارستان قلب رفتم..اونجا وعده الهی بود تا بیشتر قدر همین جزو بدنم رو بدونم..
و یه شعر سعدی و با تصویر قلب اول بیمارستان قلب ..بصورت بزرگ روی ساختمانش حک شده…
چقدر قلب رگ داره…چقدر زیبا کلر میکنه..
چقدر افرادی رو دیدم…که نفسشون بالا نمیومد..چقدر میبایست زور میزدن…
الله اکبر..
زکیه جان من از شدت خستگی مجبور شدم یه ملحفه ایی که با خودم برده بودم روی زمین بزارم و استراحت کنم.
احساس کردم خونم توی مغزم مونده…
و اونجا قدر تختخوابم ..قدر پتو و تشک و با بالشتمو دونستم…
اونجا قدر نعمتهای کوچکمو که برام یچیز پیش افتاده بود رو دونستم…
یچیزی بگم.همون شب…که خیلی سختم بود ..و یه فرد جوونی روبرومون جونشو از دست داد…
توی خلوت خودم خیلی گریه کردم..
چون خداوند بهم نشانه میداد…
دیدم چهره بهشتی خودم…روبرو وایساده بهم میخنده..
بهم گفت نرگس بخند..نگران نباش…
و یه لحظه الهام بعدی اومد که پدرم برگشت..
و اونجا بهم گفت هنوز موقع مرگ پدرت نیست…
زکیه حان..چند روز پیش راجع به سوره قصص آیه های آخر رو میخوندم..
یه پیام رو خداوند بهم گفت…من خلاصه شدشو خداوند هدایتم کنه بهت میگم…
راجع به خواب شب و آرامش بود…
بهم گفت..ما شب رو برای آرامش؟شما ساختیم….
من احساس میکنم..که خداوند اینقدر همه انسانها رو دوستداره…دلیل اینکه شب و روز رو گذشته..تا ما بتونیم آرامش داشته باشیم و بتونیم شکرگزارش؟باشیم…
و در ادامه میگه….
ولی….
در آخرت در دوزخ..چیزی بنام آرامش خواب نیست..عذاب همیشگیه..
میگفت…
آیا تعقل نمیکنید..که اگه دنیا رو مثل آخرت قرار میدادیم شما چکار میکردین!!
حالا حساب کن…زکیه…
اگه این زندگی الان خودمون چیزی بنام شب نداشت و آرامششششششش نداشت….
باید چکار میکردییم…
و چقدر اینجا مفهموم غفور و رحیم رو بیشتر میشه درک کرد…
ولی مردم تعقل نمیکنن..
و یه روزم خودمون تعقل نمیکردیم…
همین سپاسگزاری نه به خداوند چیزی رو زیاد میکنه…
و نه کم میکنه..
چون خداوند هیچ نیازی به ما نداره..
ما…..!!!ما!!!هستیم که نیازمتد خداوندیم..
زکیه حان توی نوشتن این کامنت…صدای یه پرنده خوش صدا توی کوه میاد و صداش بلند شده..گفتم اینم برات بنویسم…
و یه شب یه الهام بهم رسید…راجع به قیامت…
خداوند دو شخص رو توی اون بیابونی که من و چند شخص با هم سرگردان بودییم نشون داد…
همه چیز برام توی اون بیابون سوال بود!!!
و اون دو شخص دقیقا توی همین حدودای این چند روز اخیر بودند..
چند شب پیشش..اون شخص که بسیار یفرد مذهبی امروزی هست..
رو با من روبرو کرد و من سلامش کردم…
و اون شخصم که توی اون جهنم بودند..افراد نزدیکم بودند..
همون خانم مذهبی اومد بهم گفت!!!سبزی میخام…
بهش گفتم چی!؟سبزی..
من فقط مات و مبهوت بودم…
و اون افراد نزدیکم اونا هم از اونبر خر افتاده بودن..
چیزیکه که همیشه شاهدش؟بودیم و هستیم…
.
اون لحظه خداوند ندا داد که نرگس..این مکان برای تو نیست….این مکان رو ترک کن…
و منو روی شونهاش نشوند بُرد بهشت…
زکیه جان الان که میگم تنم میلرزه…
اون بهشت و اون شونهای پروردگار فقط یه حس بود..
حسی که هم میبینی و هم میشنوی و هم درکش میکنی..
دقیقا مثل همین صدای پرنده ایی که توی کوه میاد بود..ولی خیلی خیلی زیباتر و با تعداد زیادتر..اینق در چهچه پرندگان زیبا بود که ادم هوش از سرش میپریدد.
و اینو بگم!!!!روی شونهای خداوند یادم از داستان نیلز اومد…
واقعا زیبا و آرامش بخش بود..
صدای آبشارها ..
نرم و لطیفی بهاری…
و حال خوب…
هر چقدر بهت بگم کم بود..
و اون لحظه من از اون دوزخ و اون جهنم خودساخته بیرون اومده بودم…
و بیدار بودم..ولی خدا بهم گفت چشماتو بببند تا بهشتم درک کنی….
زکیه جان..ممنونم که لطف خدا شامل حالم شد که برات بنویسم…
زکیه جان…یچیزی بگم!!.
راجع به تاپلکسات گفتی..
منم دوختم…این مسیر خیلی دقت و ظرافت داره.
من توی ورژن همین نمونه..ولی دستکشم..
که خودت میدونی…
اینروزا الهامی قبل از این مشکلات بهم شد که ورژن دستکشامو برای حضوری قوی تر کنم..
.چند هفته قبلش الگوهاشو راس و ریس کردم که بازم چقدر اشکال داشتم..
و این هدایتی که الان باهاش کنترل ذهن میکنم خیلی خیلی عجیب غریب شده..
خداوند هدایتم کرد الان موفع ورژن سوزندوزی روی زیباسازی دستکشات هست..
زکیه جان…
سوزن دوزی که انجام دادم هر مسیرش میتونم ساعتها برات توضیح بدم..
یه روز خداوند بهم گفت برو روی جلد قرآن اون ساخک رو روی دستکشت کار کن…
و قدم به قدم که حلو رفتم…
برای دفعه چهار و پنجپ روز گذشته بعد بیست روز تونستم اونچیزی که میخام رو بسازم…
تمامش؟هدایتتتت واقعا واقعا کم کم داره برازنده جهانی شدن میرسه…
بهمین خاطر تنها لطفی که در حق خودت میتونی انجام بدی..بزار خداوند هدابتتت کنه..بهش بگوو خدایا بازم تسلیمتم …..
هر چی بگی انجام میدم..
روز گذشته بهم گفت..برو با پرچم و سیم برق و با نخهات درستش؟کن.!!!
زکیه سلول به سلول این دستکش فقط هدایت و لطف خداوند و اون خواب و جواب محسن توحیدی بود…
پس ادامه بده…ادامه بده تا ورژنش و تکاملش کم کم زیبا بشه…
ببخش پیامم زیاد شد…از بس شور و شوق دارم ..نمیدونم چکار کنم..
ممنونم که برام نوشتی دوستتتدارم….
سلام محسن عزیز
بهتون تبریک میگم بابت کامنتهای فوق العاده ای که سخاوتمندانه نگارش میکنید .
من همیشه خواننده پروپا قرص کامنتهای شما هستم.
اما سوال من از شما که امیدوارم و با شناختی که از شما دارم سخاوتمندانه جواب آن را خواهید داد.
از حضرت یونس گفتید که نتونست حالش را خوب نگهداره و سقوط کرد.
کسی که به درجه پیامبری رسیده بود با خدا صحبت میکرد و پیام خدا را برای بندگانش میگفت .
ولی جایی دیگه نتونست فشار ذهن را تحمل کنه و سقوط کرد.
ولی بنظر شما چیکار باد کرد منی که یه انسان معمولی هستم و دارم در این مسیر زیبا قدم میزارم و میدونم که احساس خوب = با اتفاقات خوب است ولی یه جاهایی ذهنم بدجور من رو زمین میزنه و هر چی بخودم میگم احساس خوب = با اتفاقات خوب ولی باز هم سرنگون هستم.
میدونم که باورهای من ایراد دارد بعبارتی هنوز تکاملم را طی نکردم .
لطفا در صورت امکان درباره داشتن احساس خوب در طول روز بیشتر توضیح بدید .سپاسگزار شما دوست عزیز هستم
علی جان عزیز، سلام . اینو از ته دل میگم : سوالت، سوال کسیه که وسط مسیرایستاده و داره راست راست به ذهن و روح خودش نگاه میکنه… ومیخواد اونا رو به هم نزدیک کنه. این ارزشمنده، چون شعارندادی، خودتو نزدی به ندونستن؛ دقیق زدی به ریشه مسئله
1. اول این سوءتفاهم روپاک کنیم
○حضرت یونس “سقوط نکرد” به معنایی که ما فکرمیکنیم.
اون لحظه، یک پیامبر هم انسان بود. قرآن هم همینو نشون میده: نه برای سرزنشااا، برای آموزش ما و سیرتکامل .
○ یونس پیامبر، ازفشار ذهنی خسته شد، نـــــه از ایمان ==>> یعنی حتی کسی که با خدا حرف میزنه هم اگه ظرفیت درونی ش پر بشه و زودتر از زمانش تصمیم بگیره، خودش وارد تنگنا میشه.
پس قصه یونس برای این نیس که بگه “تو ضعیفی”؛
برای اینه که بگه: قانون برا همه یکسانه. قانون ِ خودکنترلی .
2. حالا برسیم به سؤال طلایی تو
گفتی: میدونم احساس خوب = اتفاقات خوب ؛ ولی ذهنم زمینم میزنه. خب اینجا یه نکته خیلی مهم هست که اگه نفهمیمش، همش خودمونوسرزنش میکنیم:
● احساس خوب “”دستور دادنی”” نیس
● احساس خوب “”نتیجه ومعلولِ یک علت”” است، نه زور زدن
تو وقتی وسط فشار ذهنی به خودت میگی: “باید احساس خوب داشته باشم” ==>> درواقع داری با خودت میجنگی.
⭕️ و جنگ درون = شکم نهنگ.
3. اشتباه رایج ماکجاست؟
ما فکرمیکنیم دو حالت بیشتر نداریم: ▪︎یا حال خوب! ▪︎یا شکست!
درحالیکه بین این دوتا یه حالت خیلی مهم هست: حالت خنثی امن
● یعنی نه خوشحالِ خوشحال
● نه داغونِ داغون
یونس نبی اگه ازعصبانیت وفشار، مستقیم نمیرفت تو “”حرکت””، و فقط می ایستاد، نهنگی درکار نبود.
پس برا من و تو هم:
🟦 لازم نیس همیشه احساس خوب داشته باشیم
🟦 فقـــــط نـــــباید اجازه بدیم احساس بد، فرمانده بشه
4. پس وقتی ذهنت حمله میکنه، دقیقا چیکارکنیم؟
تا جایی که بتونم عملی میگم، نه تئوری :
قدم اول: توقف، نه اصلاح
وقتی حالت بده:
نگو “احساسم رو خوب میکنم” => بگو “الان تصمیم نمیگیرم”
■ همین یک جمله، تو رو از حداقل 70٪ آسیبها نجات میده.
قدم دوم: تغییر مقیاس، نه تغییر حال
تو لازم نیس از حال بد بری حال خوب. این جهش، ذهن رو خسته تر میکنه.
کافیه از : حال بد ⇐ حال خنثی
یعنــــــــــی: فقط نفس| فقط سکوت | فقط قدم زدن | فقط حرف نزدن با ذهن = یعنی: مدیریت فشار، نه قهرمان بازی.
قدم سوم: ایمان عملی، نه ذهنی
ایمان این نیس که بگی: “همه چی خوبه” ایمان اینه که بگی: “بااین که حالم خوب نیس، ب ِ خـــــدا اجازه میدم کارشو بکنه” همین جمله، ذکر یونس امروزی هست
5. یک حقیقت خیلی مهم برای دل تو
اینکه گفتی: هنوز تکاملم کامل نشده… ؛ خب برادرخوبم… اگه کامل بودی، این مسیر رو نمیومدی.
🟣 رشد یعنی: دفعات افتادن کمترمیشه | زمان موندن تو حال بد کوتاه تر میشه | زودتر تسلیم میشی . الحمدلله تو هم همینجایی.
6. جمع بندی خودمونی
1 . احساس خوب هدف نیس، نشونه ست ،
2 . تو فعلا مسئول حال خوب دائمی نیستی ،
3 . تو فقط مسئولی تصمیم نگرفتن تو حال بدی .
همین .
اگه دوست داشتی، میتونی یه روال روزانه ساده براخودت بنویسی؛ برا نگه داشتن تعادل احساسی بدون فشار... نکته ش اینه که بایدخودتو خوبتر بشناسی.
دمت گرم که سوال واقعی پرسیدی .
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خدای بخشنده ی مهربان
قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّىٰهَا(٩)
بى تردید کسى که نفس را [از آلودگى پاک کرد و] رشد داد، رستگار شد
سلام ب دوست توحیدیِ خوش قلبِ خوش سیرت خدا گونه ی قشنگم:))
محسن توحیدی عزیزم
خداروصدهزار مرتبه شکر بخاطر این مسیر زیبا ،این سایت الهی
و وجود نازنین شما دوست الهی من
چقد خوشبختم من ک توی این مسیرم
چقددد خوشبختم ک در این مدار و این فضای الهی حضور دارم
خداروشکر یکبار دیگه در مدار نوشتن برای شما قرار گرفتم
اصلا نمیدونم قراره چی بنویسم
ولی قلبم میگه بنویس
موقعی ک نت قط شده بود آخرین ایمیل هایی ک برام اومده بود و میرفتم ک باز کنم ولی باز نمیشد
ایمیل شما ک کامنت نوشته بودین و چندین بار کلیک کردم ولی باز نمیشد
وقتی نت اوکی شد اومدم تو سایت دومین کامنتی ک درمدارش قرار گرفتم کامنت زیبای شما بود در مورد درس بازی منچ
ب خودم گفتم ببین زکیه چقد قانون فرکانس دقیق داره کار
میکنه
ی اتفاق دیگه ک افتاد
تصویر طاووسی ک روی یکی از قسمت های سفر ب دور امریکاست و تو گوشیم سیو کرده بودم
اتفاقی هدایت شدم بهش و نگاش کردم و ب زیباییش توجه کردم و رفتم سراغ عکس های ک از دوستان سایت داشتم تو گالریم ک دیدنشون خییلی ایمان منو ب ادامه مسیر قوی تر میکنه و حضورشون رو بیشتر حس میکنم و عکس استاد و خواسته هام
خلاصه بعد یکی دوساعت ک رفتم تو گالری گوشیم هدایت شدم ب همون قسمتی ک استاد تو شهری بود ک پراز طاووس های زیبا بود
اصن سوپراییز شدم از این دقت فرکانس
از دقت کانون توجه ب هرچی توجه کنی ب زندگیت دعوتش میکنی
و یکبار دیگه تو ذهنم این بود ک اون قسمت از سریال و ببینم ک استاد و مریم عزیز داشتن با اسکوتر ی مسیری و میرفتن و دِرون هم تصاویر هوایی میگرفت خییلی اون قسمت و دوست داشتم
و در عین ناباوری ،بدون اینکه بدونم اون قسمت کجاست تو کدوم پوشه ذخیره کردم
دقیقا هدایت شدم بهش
اینا داره چیو ب من میگه،اینکه من دارم در هرلحظه با افکار باورها و کانون توجهم با تصویری ک تو ذهنم میاد زندکیم و خلق میکنم
همین الان یاد حدیثی در مورد گمانی ک ب خداوند داری و همون میشه برات افتادم
سرچ کردم اومد بالا
امام رضا (علیهالسّلام): «به خداوند گمان نیک ببر؛ زیرا خدای (عزّوجلّ) میفرماید: من نزد گمان بنده مؤمن خویشم؛ اگر گمانِ او به من نیک باشد، مطابق آن گمان با او رفتار کنم و اگر بد باشد نیز مطابق همان گمانِ بد با او عمل کنم.»
همون باور الخیر و فی ماوقع
همین گمان نیک بردن ب خداست و خداوند هم مطابق همون با من رفتار میکنه
اینکه من ایمان داشته باشم ب قوانین خداوند ک اگه فقط ی ذره احساسم و خوب کنم
پاداش ها بی نهایته
شده خیلی وقتا حسم خنثی بوده
ن خوب بوده ن بد
ولی خیلی زور زدم ک حالم و خوب کنم
چرا
چون فک میکردم الان ی اتفاق بدی میفته
چون حس من خوب نیست
چون شاد نیستم
چون انرژیم پایینه
ک همین افکار باعث شده حال خنثی من بد هم بشه
ولی امشب ب لطف خدا و سخاوتمندی شما
متوجه شدم
رمز موفقیت اینه ک وقتی حالم بده
بتونم ب حس خنثی برسم
و وقتی ک حسم خنثی است خیلی تلاش نکنم ک زود احساسم و خوب کنم
بزارم ی ذره،ی ذره احساسم بهتر بشه
هیچ انسانی
هیچ پیامبری
نمیتونه تو تمام لحظات حالش خوب باشه
چون ما انسانیم
پیش میاد ک احساسمون بد میشه.
ب تضاد میخوریم
تو مسیر هستیم
ب قول استاد باید با خودم مهربانتر باشم
مث ی دوست ب خودم دلداری بدم
و اجازه بدم ب خودم ک روند بهبود احساسم طی بشه
چون یکباره نمیتونم
از احساس بد برسم ب احساس خوب
چون این وسط مدار هایی هست ک باید طی کنم
الهی صدهزار مرتیه شکرت ک بهم فرصت نوشتن و صلاه دادی
چقددد نیاز داشتم ب نوشتن و وصل شد
خدایا شکرت
اینا رو برای خودم نوشتم تا بهتر درک کنم
و اینقد پراکنده نوشتم ک خودمم نمیدونم چی نوشتم خخخخخخ
آقا محسن ،اومدم ازت تشکر کنم بخاطر عشقی ک اجازه میدی جاری بشه
و آگاهی هایی ک ب اشتراک میزارین
خیییلی ب من،ب درک من کمک میکنه
و باعث میشه مرور کنم قانون رو،مسیری ک اومدم
ایمان این نیس که بگی: “همه چی خوبه” ایمان اینه که بگی: “بااین که حالم خوب نیس، ب ِ خـــــدا اجازه میدم کارشو بکنه” همین جمله، ذکر یونس امروزی هست
خییلی ممنون بخاطر این آگاهی
سپاسگزارم ک هستین و چراغ راه من و خییلی از دوستان شدین
ب خدای وهاب رزاق میسپارمتون
سلام زکیه جانِ خوش قلب . خبرداری کامنتت رفت کجا؟ کامنتت دقیق همون جایی نشست که بایدمینشست؛ چه نشستنی! آروم، عمیق، بی ادعا. معلومه که “در مسیری” ، اونم با فهم ولمس… بی هیجان .
اون چیزی که نوشتی درباره حس خنثی، خیلی مهمه. خیلیا فکرمیکنن یا باید حالشون عالی باشه یا کلا باختن؛ درحالیکه تو به همون نقطه طلایی رسیدی که پیامبرا هم از همونجا عبور کردن:
قبولِ وضعیت، بدون جنگ. نه انکار، نه فشار، نه خودسرزنشی. یه مومنتومِ مثبت ِ اصیل. بهت تبریک میگم .
قرآن هم همینو میگه؛ تزکیه یعنی پاکسازی تدریجی، نه جهش نمایشی.
🟪 هیچ جا نگفته “همیشه خوشحال باش” => گفته : “رشد بده”….》 و رشــــــــــد، گاهی فقط یعنی بدترش نکنی. همین
همینم که فهمیدی لازم نیس از حس بد بپری به حس خوب، بلکه کافیه به خنثی برسی == داری باخودت مهربون میشی. و اونجاست که خدا وارد میشه… وارد ک ِ چه عرض کنم خـــــداجون همیشه هست؛؛؛ یعنی بهش اجازه میدی. ==>> همون جمله ای که مجدد نقل کردی:
“”بااینکه حالم خوب نیس، اجازه میدم خــــــدا کارشو بکنه.””
نشونه ها، طاووس، فایل، تصویر، هدایت… اینا جایزه نیستن=>> گلم اینا تأییدیه تو هستن
تأیید اینکه کانون توجهت داره درست تر میشینه، حتـــــی وقتی حالت کامل نیس.
□
یه چیز رو محکم بگم:
▪︎ تو پراکنده ننوشتی.
▪︎ این دقیقا نوشتنِ یه آدم در حال “” وصل شدنه””.
▪︎ ذهن خطی نیست، دل موجی شده ؛ مثل دریا .
مرسی از لطفت ، امااز خودت بیشتر تشکرکن . چون تو آماده شنیدن بودی.
وقتی کسی آماده ست، کلام خودش راهشو پیدا میکنه… و خودشو میرسونه بهش.
رفیق خوبم ادامه بده؛ همینجوری… آروم، واقعی، بدون زور.
خدا بلده ازهمین “”خنثی صادق”” معجزه بسازه.
🟣 درپناه همون خدایی که به گمان نیک، نیک تر جواب میده
سلام محسن عزیز
بسیار سپاسگزارم از اینکه وقت ارزشمندتون را گذاشتید و پاسخ سئوالم را سخاوتمندانه دادید .
قطعا میدونید که وقتی تضاد ها میان میخوان که مارو رشد بدن ، بعبارتی تضاد نتیجه باورهای اشتباه خودمون است،
این سوالی که از شما پرسیدم نتیجه تضاد شدیدی بود که شب قبلش باهاش روبرو شدم طوریکه فشار ذهن داشت دیونم میکرد تنها کاری که کردم دیگه با کسی صحبت نکردم و رفتم تو غار تنهایی خودم.
والبته همون تضاد باعث شد که این آگاهی های ناب از شما دوست عزیز به من گفته بشه و چه کامنت ارزشمندی هست.
از شما بسیار سپاسگزارم.
سلام به شما دوست گرامی
چقدر سوال واقعی و خوبی پرسیدید،دقیقا سوالی بود که برای خوده من بارها پیش اومده بود و می خواستم از برادرمون آقا محسن بپرسم که به کامنت شما هدایت شدم و محسن عزیز خیلی عالی جواب سوال شما رو دادند.
احسنت به شما که انقدر واضح وقشنگ سوالتون رو مطرح کردید.
سلام دوست عزیز .. چقدر با مثال منچ .. نهنگ .. خوب بهم یاداوری کردی جهان با تو شوخی نداره ..
چقدر خوب کنترل ذهن و احساس رو بازی وار بهم نشون دادی ..
وسط چالش احساس خوب هنره ..
سپاسگذارم از انتشار پیامتون
بشرا جان… سلام. حرفت خیلی تمیز نشست؛ “وسط چالش، احساس خوب هنره” =>> والا همون جمله ایِ که حافظ شیرازی هم بارها حتی با یه بیت گفته. اجازه بده با خودِ حافظ جوابِ دلنشینت رو بدم:
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند / گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
حافظ داره میگه همین بازی دنیاست…همین چالش، همین افت و خیز، همین منچِ زندگی. هنر مااینِ کِ وسطش، حال دلمون رونبازیم.
ازت ممنونم برا این فهم زنده و دقیق.
خوشحالم که پیام، فقط خونده نشد؛ نشست
خداوندا من هرانچه دارم ازان توست
باسلام به استادعباس منش
وخانم شایسته نازنین وبه تک تک دوستان هم مدار
وشما برادر بزرگوار
خداوندامیلیاردهابارسپاسگزارم براى نعمت اینترنت که باهدایت خدادوباره وصل شده
خداوندا میلیاردهابارسپاسگزارم که امروز تونستم کامنت هاى دوستان روبخونم
وووو
معجزه ى امروزم این بودکه هدایت شدم به کامنت پرمحتواى شما که همیشه باخوندن شون مانند اب رواتبش هست
کامنت تون بى نظیر وپرازدرس برام بود
اینکه داشتن احساس خوب =اتفاقات خوب هست اویزه ى گوشم بود وجامه ى عمل پوشیدم البته تاحدودى که روى خودم کارکردم وکنترا ذهن روذره اى یاد گرفتم
امروز هم ازشما یاد گرفتم
قرارنیست وقتى احساس مون بد هست مستقیم به احساس خوب برسیم
مى تونیم اول ازاحساس بد به احساس خنثى برسیم یعنى دراحساس بد نمونیم وفاصله بگیریم
بارهاشده ومخصوصا این دوروز که احساس بد سراغ ام اومده بود وتااونجایى که تونستم باپیاده روى
بمباران دهن باگوش کردن فایل هاى مراقبه
ووو
خوندن کامنت هاى دوستان هم مدارم بعدازگوش دادن جلسات دوره ها که واقعا معجزه مى کنه
واین خنثى بودن احساس هم به یکى دیگه ازجعبه ابزارم افزوده شد
خداوندامیلیاردهابارسپاسگزارم ازاینکه دانشجوى دانشگاه توحیدى استاد عباس منش هستم
ووو سعى مى کنم درسهایم روخوب بخونم
خداوندامیلیاردهابارسپاسگزارم ازحضوراقاى محسن توحیدى دراین سایت که مثال هاى عینى زندگى وبزرگان روبه زبان ساده بیان مى کنه ومن کلى یاد مى گیرم
درپناه خدا
شادوتندرست
سعادتمند
مانا
پرتوان باشید
تادرودى دیگر بدرود
١۴٠۴/١١/١٠
2026/1/30
عصرزیباى جمعه
ساعت١٨:٠١
من این لحظه جواب دادن ِ کامنت شما رو توی خواب دیده بودم ، هرچند فکر کنم اولین باره برام نوشتین.
سلام منیژه جانِ آگاه وشاکر . آدم وقتی اینجوری سپاسگزاری میبینه، اینجوری یادمیگیره، اینجوری مکث میکنه، خب معلومه تومسیر درست ایستاده.
این معجزه ای که گفتیش ، بنظرم همون نقطه ظریف رشده؛
الحمدلله فهمیدی لازم نیس ازاحساس بد بپری تو احساس خوب.
○ همین که ازاحساس بد نیای پایین تر،
○ همین که بتونی به “خنثی” برسی،
● یعنی از موج رد شدی، غرق نشدی.
این خیلی درک بالاییه … خیلیا سالها دنبال خوب شدنن، ولی تو فهمیدی اول باید ” بد نبودن” رو بلد شد.
و خـــــدا رو شکر داریم میبینم که برا تو و من این خنثی بودن، همون سکوی پرتابه.
اون کارهایی که گفتی انجام دادی؛ پیاده روی، گوش دادن، بمباران گوش، خوندن کامنتها… اینا مدیریت محترمانه حال ، ذهن و روان هست ==>> یعنی داری ب ِ خودت احترام میذاری. پس کـــــل کائـــــنات مجبورن که به تـــــو احتـــــرام بذارن
این حس تعلقی که ب ِ مسیر، به استاد، به این فضا داری،
نعمت کمی نیس منیژه جان. اینکه آدم بدونه کجا داره یاد میگیره،،، و با دل یاد بگیره،،، خودش یجور سعادت بزرگه.
از لطفی که نسبت به من داری ممنونم، بدون هر چی گفته میشه،،، وقتی روی “دل آماده” میشینه، میشه درس. تو شاگرد فعال این سایت بهشتی هستی ، چون فقط نمیخونی، اقدام و عمل میکنی.
رفیق خوبم شاد و تندرست باشی
دل… آروم، ذهن… روشن، و قدمهات استوار .
تا یه درود و سلام دیگه… درپناه همون خـــــدایی که امروزت رو زیبا کرد.
خداوندا من هرانچه دارم ازان توست
خداوندا میلیاردها بارسپاسگزارم که درهرلحظه اززندگى ازرگ گردن به من نزدیک هستى وهمواره منو هدایت مى کنى به زیبایى هاى زندگى ام
باسلام به اقا محسن برادرتوحیدى
خدایى خیلى خوشحال شدم وقتى جواب کامنت ام رودیدم که این هم الهام وهدایت امروزم وپاداش جهان به سپاسگزارى هایم بود
خداروهزاران بارسپاسگزارم که پاسخ شمارومى خونم ویه درس دیگه مى گیرم
چقدرخوشحال مى شم که درمسیر درست هستم
واین حس روبه تازگى ازدیدن خواب هایم حس کردم
استاد مى گفت وقتى مى خواهید بدونید تومسیر هستید مانند دانشجوى زبان که درخواب هم انگلیسى صحبت مى کنه
شما هم درخواب ازقانون حرف مى زنید
اقامحسن به عینه این رودرخواب دیدم
میان یه جمعى هستم وباقدرت مفهوم دین واسلام روبراى جمع توضیح مى دم
صداى استاد تو گوش ام بود
دین یعنى راه ورسم
اسلام یعنى تسلیم شدن
ومن هم دقیقا این جملات رورسا مى گفتم
وصبح وقتى ازخواب بیدارشدم دقایقى ازذوق وشوق واقعى بودنش واقعا فکر مى کردم برام اتفاق افتاده
واینحابود که ازخودم تشکر کردم وگفتم منیژه جان راهت درست ادامه بده
کننرل ذهن
تقوى
احساسات خوب لاجرم اتفاقات خوب هست
وجمله ى زیباى شما روکه یاد گرفتم
ایمان تزلزل ناپذیر محصول مسیر تکامل هست
١)بارها جدى گرفتن الهام هاى کوچیک
٢)محصول بارها عمل کردن
٣)محصول بارها دیدن
واینکه :
نهنگ همیشه نهنگ نیست
گاهى فقط یک احساس رها نشده هست
ممنون ازجمله ى زیبات
این خیلى درک بالاییه
خیلیا سالها دنبال خوب شدنن ،ولى توفهمیدى اول باید “بدنبودن روبلد شد”
واینکه این خنثى بودن برامون همون سکوى پرتابه
وخوشحالم که الان هدایت شدم پاسخ پرازاگاهى روبخونم
خداروشکر مى کنم وازخدا مى خوام همواره هدایت ام کنه که روزبه روز فعالیت ام درسایت بهشتى بیشتر بشه
واقعا دوست دارم باحان دل یاد بگیرم
درپناه خدا
شادوتندرست ومانا وثروتمند باشید
تادرودى دیگر بدرود
ساعت ٢١:٢٧
یکشنبه ١۴٠۴/١١/١٩
به نام ِ خدای ِ مهربــــــــــون ِ مهربون
سلام منیژه جانِ نازنین . خـــــدا روشکر ازجایی دلت نوشته که ذهن بهش دسترسی نداره.
نوشتی “هرآنچه دارم از آن توست” ==>> یعنی تو ازمالکیت عبورکردی و رسیدی به امانت داری. خب آدمی که امانت دار میشه، دیگه تنها نمی مونه… چون صاحب امانت همیشه حواسش هست.
انگاری خوابت خیلی حرف داشت… => اینکه توی خواب، با قدرت از دین و اسلام حرف میزنی…. … بنظرم یعنی باورها دیگه از مرحله حفظ کردن و شنیدن رد شدن =>> رسیدن به “”وجـــــود”” . چون وقتی چیزی میره تو خواب، یعنی ریشه دوانده توی تمام وجود .
گفتی دین یعنی راه و رسم… اسلام یعنی تسلیم…==>> پس جایی هستی که راه، خودش داره تورو میبـــــره.
دیگه هل دادن نیس | دیگه زور زدن نیست =>> یه “جریان“.
لحظه ای که ازخواب بیدار شدی وفکر کردی واقعیه مقدسه… =>> 🟣 میدونستی مرز بین خواب وبیداری، مرز بین ناخودآگاه وحقیقته؟؟؟ اون مرز رو لمس کردی.
منیژه جان ؛ تو در مسیری همجهت با خدایی
که خـــــداجون داره از درونت با خودت حرف میزنه.
این یعنی هدایت اصیل و زنده.
درپناه نوری باشی ، که خودش راهه، خودش آرامشه، و خود ِ خودش مقصد.
⭕️ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
خداوندا من هرانچه دارم ازان توست
خداوندامیلیاردهابارسپاسگزارم که منواسون مى کنى به اسونى کارها
برادربزرگوارسپاسگزارم زمان گذاشتید وپاسخى زیبا وپرازدرس به من دادى
هزاران بارسپاسگزارم
دعاى خیرتون
“درپناه نورباشى،که خودش راهه،خودش ارامشه وخود خودش مقصد”
برادرعزیز
این روبراتون بگم
دیشب پاسخ روخوندم
وجواب رونوشتم ندایى ازدرون اومد تایپ نکن
گفتم چشمممم یارب
امروزصبح زودپاشدم
سپاسگزارى هام رونوشتم
شروع کردم کامنت روتایپ کردم ودوباره خوندم
جالب تاریخ رونوشتم وساعت٨:٠۵روتایپ کردم
وخواستم ارسال روبزنم
پرید ومتن محو شد
یک لحظه گفتم چرا ویه نگاهى کردم شاید حذف نشده ودیدم خذف شده
گفتم خدایاحکمتى بود وصلاح بود این پیام ارسال نشه
الخیر فى ماوقع
هراتفاقى بیفته حکمتى دران هست حتى اگه به ظاهرناخوشایند باشه
به خداایمان دارم
وخداوندرومیلیاردهابارسپاسگزارم خالق زندگى زیباى امروزخودم هستم
درپناه خدا
شادوتندرست
ثروتمند ومانا باشید
١۴٠۵/١١/٢۴
ساعت٨:٢٢دقیقه ى صبح زیباى جمعه
بنام خداوند بخشنده و مهربانم….
ای نیروی مهربان و نگهدار ه ی جان من….
من امروز ترس هایم را به دستان تو می سپارم…..
ترس از اینده ترس از کمبود تر از تنها ماندن …….
تو از من بزرگتری….
و محبت تو از همه ی ترس ها قوی تر است….
دل مرا از یاد حضورت پر کن….
به من بیاموز که….
قدم امروز را با شجاعت بردارم…..
و فردا را به تو بسپارم……
من در پناه تو ایمنم….
من در محبت تو ارامم…..
من در هدایت تو آزاد می شوم….
سلام به مسحن عزیزم و قشنگ قلبم سلام عشققق…
محسن ای پیام رو دادم جهت سپاس گزاری که بزرگترین پاشنه اشیلم رو بهم یاد اوری کردی من هیچ وقت بازی نمیکنم هیچ وقت چون زود عصبی میشم و باید انتقام بگیرم الان با این پیامت پی بردم…
پی بردم که باید بازی کنم و قشنگ ببینم و قشنگ لذت ببرم و با شوق بازی کنم در پناه خودش….
اره باید این رو یاد بگیرم و اینرو یاد بگیرم الهی شکر رب من الهی شکرت رب نازنینم الهی شکرت رب من شکرت بینهایت شکرت سپاس از تو….
محسن کیف کردم
حس میکنه همه چیز علیه من هست️️ ……تویه بازی و همه دست تو دست دادن که من رو نابود کننن…
و این باید روش کار کنم به امید رب باید روش کار کنم به اممید خداااااااااااا ….
الهی شکرت شکرت رب نازنینم ….
محسن مرسی از تو و از مهربونیت مرسی از توووووووو……
نهنگ افکارم تویه جمع من نیاید برم تویه دهن این نهنگ الهی شکرررررررررررررررررررت خدا جون برای این الهام واضع و زیبا….
خدا جون بوس طولانننننننننننننننننییییییییییییییییییییییییییییی……
محسن ازت سپاس گزارم بینهایت مرسی برای این نشانه بزرگ مری برای این کامنت پر برکتتت الهی شکرت رب من …..
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشی….
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا….
حسین جانِ سلام و ایام به کام . دعا توی متن ت نفس میکشید.
ترسها رو برداشتی و دادی ب ِ دست خدا ==>> یعنی از حالت جنگ اومدی بیرون و وارد پنـــــاه اَمن شدی =>> این یه پیروزیه دلچسبه ، حتی قبل از هر نتیجه ای. اصلا برو بالاتر ، عزتمندی ِ .
فهمیدی مسئله “بازی نکردن” بوده، نه “باختن”… ==>> یعنی بیداری .
بعضی وقتها مافکر میکنیم ایمان یعنی جدی گرفتن همه چیز،
درحالیکه :
ایمان عمیق یعنی بازی کردن درآغوش امن خداجونی که بهش بوس طــــــــــولانی میدی ؛؛ با شوق، با اعتماد ،،، بدون عجله | انتقام| یا اثبات.
این فهم که
“”همه چیز علیه من نیست، بلکه همه چیز داره منو بزرگترمیکنه””==>> یه جهش فکر و باوریه. ساده بهش نگاه نکن.
نهنگ افکاروقتی کوچیک میشه که تو از دهانش بیرون میای
و میای توی وسعت نگاه خدا ==> رفیق خوبم ، فرصت بسیار فراوانه برای بازی کردن| برای بُردن| برای حال خوب.
توی وسعت نگاه خداوندکه باشی 》اونجا دیگه نهنگ هم ماهی کوچیکیه توی اقیانوس رحمت.
حسین جان، مستمرا داری یادمیگیری بازی کنی،
از روی غفلت؟ نه ، که از سر توکّل ==>> این بازی، عبادته.
~~~~~
درپنـــــاه جان جانان باشی ؛؛ سبک، آرام، و مطمئن
🟣 که دستی هست… همیــــــــــشه زیر پای دلت
بنام خداوند بخشنده و مهربانم…
سلام به محسن عزیزم …
اوفش چقدر لذت بردم همیشه جوابهات برام پر از عشق برام پر از حال خوبه الهی شکر برای حضورت رفیق من الهی شکر برا بودنت محسنی دوستت دارم…
محسن چقدر خوب گفتی دمت گرم
که دستی هست… همیــــــــــشه زیر پای دلت
همیشه احساسش میکنم این دست رو اره هم زیر پای دلم هست و بخاطر همینه وقتی روح و ذهنم هماهنگ میشه این دست رو اینقدر قشنگ حسش میکنم که اصن خودم از بالا مبینم از تو اسمون نظار گر خودم هستم….
الهی شکر برای این صلات الهی شکر محسنی الهی شکر برای امروز و تک تک فضل و رحمتش که میباره از همجهت و از هر سو الهی شکررررر……
الهی شکرت ربنازنینم سپاس از تو بینهایت برای امرو که برکتت رو شمال روحم کردی الهی شکرت…
خدایا شکرت سپاس از تو که امروز بهم فرصت دادی که نام تورا سپاس گویم الهی شکرت….
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و پر از عشق و عاشق باشی…
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا….
حسین جان سلام بر دل بیدارت
اون “دستی که هست همیشه زیر پای دلت” => چیزیه ک ِ وقتی آدم به خودش وخدای درونش اعتماد میکنه، شروع میکنه با تمام سلولهاش حس کردنش.
میدونی حسین… اون دستی که حسش میکنی ==> بخشی از اون، ظرفیتیه که خدا تو وجودخودت گذاشته. وقتی روح و ذهنت همجهت میشن، وقتی دلت آروم میشه، وقتی از بالا خودتو تماشا میکنی… == داری واردآگاهی بالاتری از خودت میشی => نه جدا شدن از خودت، بلکه عمیق تر دیدنش.
یادمون نره ؛؛ ما قراره فقط حس خوب نگیریم؛ قراره بزرگ تر بشیم، بالغ بشیم، بهترین نسخه خودمون بشیم.
اون دست که گفتی زیر پای دله،
وقتی محکم تر حس میشه که خودمون هم مسئول قدم هامون باشیم ومسئولیتش رو همه جوره بپذیریم.
🟥 ایمان + اقدام + خودباوری .
~~ ~~~
خوشحالم که در این مسیر همجهتیم. برات ثبات، عمق، و نوری آرزو میکنم که از درونت بجوشه… مثل زمزم زیر پای اسماعیل
در پناه رب مهربون ِ مهربون .
سلام به قلب مهربون تون این متن تجربه شخصی منه تو طول این مسیر زندگی
من 23 سال کسی رو زندگی کردم که نیستم ی سری دیالوگ هارو از عمو، دایی،خاله، خانواده، تو وجود من به یادگار مونده ی سری دشمنای فرضی هم داشتم که با من همکاری نمی کردن باهاشون دعوام میشود از قابلمه بگیر تا بند کفشم اصن اون روزا فکر می کردم خدا واسه ما نمیخواد
ی روزی نشستم تو خونه
گفتم خدایا افراد موفق چه کاری می کنن که من انجام نمیدم؟
آخه بیل گیتس یک دهم من کار نمی کنه انقدر ثروتمند موفقه؟
استاد عباسمنش فقط با سایت رکورد بازدید و تعداد کامنت تو جهان تو حوزه موفقیت زده دلیلش چیه بابا عباسمنش تحصیلات حاصی نداره دلیل موفقیتش چیه چکار می کنه که من انجام نمیدادم؟
تا اون روز هزارتا کار انجام داده بودم هر کاری که فکر می کردم باعث میشه زندگیم بهتر میشه انجام دادم اما هیچ نتیجه تو زندگیم نداشت
دیگه فکر می کردم خدا واسه من وقت نداره
خیلی نا امید بودم فایل هارو گوش میدادم اما نمیتونستم احساس خوبی داشته باشم چند روزی ی بار واتس آپ و تلگرام چک می کردم ببینم دوستی بهم پیام داده یا نه عملا میدیدم من همیشه به دوستام پیام میدادم و هیچ کسی بهم پیام نمیداد تا وقتی فهمیدم ی سری نخ های نامرئی باعث میشه من ی قدم بردارم چهار قدم برگردم عقب
احساس می کردم دنیا با من دوئل جنگ داره نمیخواد به من روز خوبشو نشون بده
من خالق تمام این اتفاقات زندگیم بودم چون تو کودکیم شنیده بودم آدم های که تنها هستن باهوش هستن یا مرد واقعی کسی است که گریه نمی کنه گل بگیرن این پیشفرض های که از جدم به ارث بردم یا مرد آن است که به مردم رایگان آموزش دهد بخاطر همینه سالها فقر نداری بدیختی تجربه کردیم
چون نپذیرفتیم باگ داریم هی میایم زیر ویدئو های استاد کامنت های خوشگل مینویسیم چون فکر می کنیم استاد دوست دارد ما خودمان نباشیم و بیاییم برایش کامنت جذاب بنویسیم یا ی لایک و ستاره بگیریم ۲ساعتی ذوق کنیم بعدش بگیم همین
من ی روزی فهمیدم من خودم نیستم دارم کسی زندگی می کنیم که استاد عباسمنش و بچه های سایت دوس دارن ببین من به اوج خودشناسی خودم رسیدم دیگه فیلم بازی نکردم دیگه کامنت خوشگل ننوشتم هر کامنتی نوشتم واسه خودم و شناخت خودم نوشتم اینکه من کیم چرا تو این سایتم چرا دوره عزت نفس خریدم چرا باید رو خودم کار کنم
ی سری هامون هنوز نمیدونیم چرا تو این سایتم
ولی من مهدی سابقی نژاد حسابی کتک های جهان تجربه کردم اونجاهای که ادا در آوردم عمل نکردم پوستم کننده شد ولی اونجای که عمل کردم خودم بودم نتیجه داد
ی زمانی هم انقدر عباسمنش گوش دادم دیگه نمیخواستم فایل گوش بدم چون ما آدما تفکر نمی کنیم فکر می کنیم هرچقدر مثل یک کار گر معدن رو باورها کار کنیم نتیجه میگیریم اما نه هر چقدر احساس بهتری داشته باشیم زندگیمون عالی میشه تو طول مسیر باید لذت ببریم
بخدا قسم هزاران نفر وقتی شنیدن من چشم هام درمان کردم میان با ذوق شوق میگن من میخوام به سلامتی برسم اما یک ماه بعدش کم میارن بقول خداوند اینا ایمان شون مثل رعد برق میمونه چون فکر می کنن حتما جنبل جادوی هستش یا مثل فیلم ماتریکس ی قرص آبی قرمز داریم اگه دونه شو بخوری میری تو مدار سلامتی خوب خوب میشی
چند نفر مثال بزنم از شاگرد های خوب استاد عباسمنش بخاطر اینکه فکر کردن قانون فهمیدن فایل ها رو رها کردن دوباره کل موفقیت از دست دادن چون غرور کاذب باعث میشه نه تنها خودمونو نشناسیم بلکه همون نیمچه ایمانی داریم از دست بدیم
وقتی استاد میگه بابا اگه احساستو بهتری کنی و سعی کنی رو این فرکانس بمونی نتیجه ش. میشه خوشبختی ثروت و سلامتی
و روابط. حالا بیایم دو روز. حالمونو خوب کنیم چهار روز تو دیوار باشیم جواب نمیدهد باید همیشه تلاش کنیم این هماهنگی ایجاد کنیم این یعنی عمل کردن به قانون
من از وقتی احساس خوبم تو زندگی پایدار شد و خودمو شناختم نتایج مثل دومینو تو زندگیم پدیدار شد اصن ی سری اتفاقات داره میوفته که خودم مبهوت موندم
این ردپای ست برای مهدی سابقی نژاد در آینده نزدیکه
تنکیو استاد💜💜🌹🙏
سلام خدمت دوست عزیزم
چقدر از خوندن کامنت زیبای شما لذت بردم
تبریک میگم بهتون این تغییر عظیم رو
اینکه تصمیم گرفتین دیگه بازیچه ی دست دیگران نباشید و برای دل بقیه نقش بازی نکنید و خودتون باشید خیلی عالیه
من توی زندگیم افراد زیادی رو دیدم که توی زندگی واقعی یه جورن ولی جلوی دیگران یه جور دیگه بعد من که این آدما رو میدیدم تعجب میکردم که آخه چرا برای دیگران اینقدر فیلم بازی میکنه
چرا در زندگی واقعی خودش از این رفتار مناسب یا از گفتار مناسب استفاده نمیکنه
بعد فهمیدم که این انسانهایی که برای خودشون ارزش قایل نیستن و با خودشون در صلح نیستن دوستدارن ادای بقیه رو در بیارن
من خودم همیشه خودم بودم و از نقش بازی کردن متنفرم صادق زندگی کردن رو دوست دارم
ولی از دید اکثریت جامع آدمی که خودشه
صادقانه رفتار میکنه
میگن چقدر عقب مونده است
ساده لوست
یه تخته اش کمه
و هزار جور حرف مفت دیگه میزنن
اگر کسی تیغ ایمانش رو تیز نگه نداره میوفته در دام این حاشیه و شکار میشه و قاطیه اکثریت میشه
پس همیشه باید مواظب تیغ ایمانمون باشیم که تیز نگهش داریم
بهترین ها رو براتون آرزو میکنم
ان شاءالله که همیشه غرق در مسیر توحیدی باشید♥
سلام دوست عزیز، آقا مهدی کامنتت وصف حال این روزهای من است که یکسره بالا و پایین می شم آنقدر دارم فکر می کنم مغزم منفجر شده اصلا نمی دونم چه باگی دارم برای احساس خوب تقلا می کنم ۳سال تو این مسیر هستم اوایل خوب بودم آرامش خیلی زیادی داشتم تغییر شخصیت داشتم الان دیگه نمی دونم باید چکار کنم می دونم درون من هست غیبت، نه، دروغ نه بحث نه شبکه اجتماعی نه و خیلی چیزها را انجام نمی دهم ولی نمی دونم این چیه درون من هست و دارم اذیت می شم به قول شما مثل کارگر معدن دارم روی باور کار می کنم بدون احساس، یعنی با این کارها می خواهم ذهنم کنترل کنم فایل ها را دیگه نمی تونم تمرکزی گوش بدهم ولی یک چیز مطمئن این مسیر دوست دارم چون توحید برام خیلی مهمه یک روزایی طعمش چشیدم دست بردار نیستم تا نتیجه نگیرم ممنون می شم راهنمایی کنید که چطور عمل کردید.
سلام بر داداش گلم
این فایل هدایت امروزم بود.
کامنتون رو خوندم و خیلی لذت بردم
وتحصینتون میکنم .
این کامنتون برای سه سال پیشه
مطمنم موفق تر هستین.
واقعا ما باید بنیادین تغیر کنیم .وبرای خودم زندگی کنیم ن برای دیگران.
و خوشبختی یعنی در لحظه زندگی کردن وشاد بودن.و در نهایت رسیدین به شادی وثروت و آرامش
در پناه الله یکتا
چقدر قشنگ بود کامنت تون و پر از آگاهی. ممنونم که اینقدر خوب دلیل جا زدنم رو یادآوری کردین. مثلا خود من خیلی راحت کامنت نمی نویسم چون میخوام کامنتم خیلی خوب باشه. اما اگر به قول شما حواسم فقط پی خودم باشه که کامنت ها رو هم واسه خودم بنویسم سرعتم خیلی میره بالا. ممنون از شما دوست آگاه. خیلی کمک کردین