ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 2 - صفحه 21 (به ترتیب امتیاز)
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 2396MB29 دقیقه
- فایل صوتی ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 228MB29 دقیقه














سلام استاد عزیزم و مریم جان و همه دوستانم
من الان با توجه به حرف های استاد یادم اومد که چه چالش های داشتم و ازشون گذر کردم خدارو شکر و چالشی که الآن دارم اینم به امید خدا ازش عبور میکنم ..من آرایشگرم و برمیگردم به سه سال قبل که من مدارکم رو کامل گرفته بودم ولی سالن نداشتم میرفتم سالن های مختلف میگفتم من شینیون کار هستم اگر خواستین من میتونم بیام و خیلی از سالندار ها میگفتن که بیا اینجا شینیون بزن تا کارت رو ببینیم و من با شوق عجیبی شینیون میزدم نمیگم حرفه ای بودم ولی در مقابل همکار های هم دوره خودم بهتر بودم حالا منتظر می موندم که بهم زنگ بزنن و اینم بگم که اولین سالنی که رفتم کلا استرس گرفتم و اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم و خراب کردم یعنی اون چیزی که مشتری میخواست نشد متاسفانه. و من از سالن که بیرون اومدم شروع کردم به گریه کردن که خودم رو سرزنش میکردم چرا نتونستم از عهدش بر بیام و گذشت اون روز . تا اینکه یکی از دوستانم گفت که من به یه سالنی قول دادم برم برام مشکلی پیش اومده نمیتونم برم تو به جای من برو و 6 نفر بودن من تا اون لحظه فقط یکی یا دوتا مشتری رو شینیون میزدم در هر سالن و شش نفر برام سنگین بود ولی گفتم من میتونم و انجامش میدم و من با همه سختی های اولیه ای که داشتم ولی انجام دادم و انعامی که بهم داد سالندار این بار گریه خوشحالی میکردم هرچند کم بود ولی حال منو خوب کرده بود و راضی بودم از خودم تا این بود که میرفتم روستا ها شینیون میزدم و دوستمم میکاپ میکرد با اینکه هیچ سودی برام نداشت ولی میرفتم و با ذوق شینیون میزدم و دستم راه افتاده بود از نگاه مشتری استرس نمی گرفتم و با در آمد کم ولی حال خوب می اومدم خونه همینجا بگم ( من خودم سرپرستم و دوتا دختر دارم ) تا اینکه دیگه دوست داشتم سالن خودم رو داشته باشم چون من کوتاهی مو ، رنگ مو ، و اصلاح و .. این کار ها رو هم یاد داشتم و میگفتم سالن داشته باشم میتونم این کار هارو هم انجام بدم بعد از یک سال که این روستا اون روستا یا سالن های مختلف میرفتم دیگه دنبال سالن بودم نزدیک خونه خودم . خلاصه تا این شد نزدیک خونه یه سالن بود که خود سالندار به قول گفتنی رفته بود بالا شهرمون سالن گرفته بود و سالنش خالی بود با قیمت خیلی مناسب اجاره داد به من و نمیدونین چقدر من خوشحال بودم و همزمان در سایت بودم فایل های رایگان گوش میدادم کامنت می خوندم دوره دوازده قدم رو تا قدم پنجم تونستم تهیه کنم که بینظیر هست این دوره و کار کردن روی خودم همانا و اینکه عروس اومد برام که آرزو بود برای من و مشتری های زیادی داشتم هرمشتری که می اومد دوباره هم می اومد کلی تشکر میکرد و در آمدم از چهارصد تومان رسید به ماهی نه میلیون …. تا این یک ماه پیش با خودم فکر کردم ما خونه مون دو طبقه داره چرا طبقه بالا رو سالن نکنم که هم از بچه ها خبر دار باشم هم کرایه ندم و سالن خودم رو داشته باشم( قبلا هزینه درست کردن خونه به سالن رو نداشتم) . من تا همین ماه 1402/12/17 مهلت داشتم و اومدم وارد چالش شدم چون همه میگفتن نزدیکه عیده مشتری هاتو از دست می دی جا به جا بشی ولی گفتم نه استاد همیشه گفتن هرجا که موفق بودی جای دیگه هم موفق هستی یا بلعکس … من موفق بودم پس شروع کردم به آماده کردن خونه به سالن و یک هفته ای میشه که من سالنم آماده شده به لطف خدا و دوماه زودتر اومدم و تا الان که مشتری کمی داشتم یعنی شاید روزی اصلا کسی نیومده یا فقط یک نفر اومده و از جای که ته دلم خوشحاله کارم درست بوده هیچ ناراحت نیستم همچنان آرومم و اینکه با توجه من حساب بانکیم خالی خالی شده هزینه سالن کردم و به خودم قول دادم از هیچ کسی قرض نگیرم وام نگیرم و نخواهم گرفت به امید خدا .. اصلا نگران خالی بودن حسابم نیستم چون میدونم دارم رشد میکنم و صد در صد طعم شیرینی به همراه داره این چالش …
از استاد عزیزم سپاسگزارم بخاطر این نکته ها که برای همه ما مفید بوده و هست . موفق باشین
سلام به استاد عزیزم امیدوارم حالتون عالی باشه
استاد جان این فایل انقلابی در ذهنیت من ایجاد کرد یک جرقه بزرگ و این جواب سوال و معنایی بود که مدتها به دنبالش بودم
اینکه چرا من نمی تونم به هدفی برسم چرا این قدرت و توانایی رو در وجودم نمی بینم هر بار که بحث رسیدن به اهداف بود من دلسرد و ناامید میشدم چرا من نمی توانم و تقصیر را گردن پدر و مادرم می انداختم که مرا در بچگی ضعیف و تخریب کردن اما چاره چه بود من رویا و آرزو داشتم که هیچ وقت از وجودم پاک نشدم و هر بار که مسئله یا هدفی در مسیرم پیش می آمد خودم را میلاختمکه من زن رسیدن به هدفهای بزرگ نیستم منو چه به این کارا اما دوباره این شعله درونم به من انگیزه نی داد که حرکت کنم اما ذهنم بشدت با من مقاومت می کرو بااینکه مدتها فهمیده بودم که این ضعف بخاطر تخریب شدن از سوی خانواده و خودم در طی سالها مخصوصا دوران بچگی بوده مدتها با خودم فکر می کردم که من باید رها کنم کار کردن روی خودم و از پی تغییر شخصیت خود بر نمی اییم چرا که نمی توانم تغییر کنم و از عهده مسائل زندگی بر نمی آیم اما آتشی در درونم مرا با وجود تمام اشتباهات به جلو سوق می داد من هر روز صبح از خدای طلب آگاهی و الهاماتی می کنم که مسیرم روشنتر باشد و هر روز خدا آنگونه با من صحبت میکند انگار دورن من و روبروی من نشسته فقط از قدرت عمل و استمرار را نمی دانستم که چگونه بتونم بر ذهنم غلبه کنم
من بیش از یکسال با شما آشنا هستم و باور تون نمیشه چقدر رو فایلها تمرکز می کردم و بلد نبودم به تمرین عملی برسم که پایدار باشه یا اونقدر درک پایین بود که تمرین نمی کردم فقط گوش می دادم و این جلسه فوق العاده عالی بود و دوباره دری رو به روم باز کردین
راستش زندگی من مر از چالشه اگه بخوام بگم زیر صفره من در مواجه با آنها احساسات گوناگون را تجربه گردم حس ضعف ناتوانی نگرانی غم و اضطراب چند روز و حتی تا ما هها و سالها طوری که شخصیتی ضعیف رو پرورش داده بودم اگر چه خودم فکر می کردم زن قوی هستم
به محض رو به رو شدم اهنگ غمگین گوش می دادم یا خوراکی مورد علاقه مو می خوردم یا کتاب می خواندم یا با داد وبیداد آن را سر دیگران خالی می کردم
یا در بعضی مسائل که پیش میاد سعی می کنم جوری نگاه کنم که بهش بهش خیال باشم خودش درست میشه چون بعضی چالشها از عهده من بر نمیان مثل کار کردن و مستقل بودن با اینکه وضع مالی خوبی نداریم اما کاری می کنم که خودم به حولس پرتی میزنم چالشی ک منو خیلی ناراحت می کنه عصبانی ام می کنه خشمگین میشم و در آخر با خوردن خوراکی ذهنم آروم میشه چون اونها در حد حل کردن نمی بینم گاهی اوقات با حرفزدن با همسرم ازش می خوام حل کنه و زور هم میزنم ولی اگه نشد این دیگه از شانس منه
ولی حالا چالشها و مسائلی بوده که کوچکتر بودن مثل جدا شدن از خانواده بردار همسرم که سالها باهم زندگی میکردیم و این در ذهنم ماند چون اصرار من با وجود اینکه خانواده بسیار متعصب داشتیم و از سمت دو خانواده بسیار تحت فشار بودیم اما پافشاری کردیم و برای آن حرکت کردیم
اما با بعد از آشنایی با شما آن آتشی که در وجودم شعله ور بود و راهی برای فوران پیدا نمی کرد آرام روزنه ای بسوی بیرون پیدا کرده است
بعد از بیش از،یکسال من بسوی کار کردن و درآمد داشتن حرکت کردم اگرچه شکست بود اما تجربه ای کسب کردم و قدم بعدی برای شروع دوباره دریک مسیر به من جرات و ایمان داد و دوباره من ارتباط با مردم درس گرفتم
و حالا چالش جدیدی را انتخاب کردم که کاملا مرا دگرگون می کند کار کردن در بستر اینترنت و تخصص کسب کردن و ارتباط با مردم
چرا که من شخصیتی فراری از مردم بودم بخاطر ضعف و عزت نفس پایین از قضاوت شدن و از،شکست خوردن بی نهایت ترس داشتم سالها در لاک خودم بودم و فقط سرگرمی من کتاب بود
اما حالا با این چالش جدید اضطراب و نگرانی دارم اما امید هم دارم
چالش بعدی که در حال حل آن هستم بحث تغذیه و خوراک من بود که میل زیادیبه خوردن شیرینی جات و کیک داشتم و در حد اعتیاد آنگونه این سبک تغذیه من از دوران بچگی بوده
الان که دارم این مسیر را طی می کنم خیلی جاها به دلیل نداشتن آگاهی کم آوردم اما باز هم ادامه دادم و خدا رو شکر هیچ ربطی به گذشته خود ندارم با وجود مخالفت شدید پدر و مادر و خانواده همسرم و سرزنش و تحقیر کردن دوست دارم باز هم ادامه دهم
انشالله در یدم بعدی از برنامه روزانه ام می نویسم که در جهت آنها حرکت کردم اگر جه مدتها ست برنامه روزانه می نویسم ولی ذهنیت من که این کارها سخت ک طاقت فرسا ست و بی نتیجه ای نمیرسد حرکت مستمر و پیشرفت داشتن را از من می گرفت چون خودم را هدف و حل مسئله ام بسیار دور میدیم
استاد عزیزم نمی دونید با ایندفایل چه کمک بزرگی به من کردین ازتون ممنون که به این پرنده زیبا اما زخمی و اما در حال بهبود دوباره مسیر پرواز کردن یاد دادین
سلام به همه
به طور کلی، با مسائل یا چالش هایی که در زندگی برایت بوجود می آید، چه برخوردی داری؟
راستش همین الان که دارم مینویسم استرس گرفتم. در کل از چالش فراری هستم و نگران بوجود آمدنش هستم. بدم میاد.
البته در مواردی غیر از موارد عاطفی مثلا اگر با یک چالش مالی روبرو بشم می تونم مدیریتش کنم. یا اگر چالش در زمینه موضوعی باشه که تسلط دارم مثل کار با لپ تاپ و نرم افزارهای جدید چون مورد علاقه ام هست و اعتماد بنفس خوبی در این زمینه دارم اطمینان دارم که می تونم. حلش کنم.
ولی اگر چند موضوع با هم پیش بیاد یا در نقاط ضعفم باشه اونوقت کم میارم و چالش ها رو دردسر می دونم.
حتی گاهی اوقات از حق خودم چشم پوشی می کنم که وارد ماجرا یا چالشی نشم.
الان چالش اصلی من یک موضوع عاطفی هست که همه زندگی من رو تحت تاثیر گذاشته.
تا الان فقط سعی کردم ازش فرار کنم و بهش فکر نکنم.
حالا استاد میگه به شکل فرصت نگاه کن.
الان نمی دونم چه قدمی می تونم بردارم که به من کمک کنه.آخه طبق راهنمایی های نزدیکان کارهای زیادی انجام دادم ونتیجه اونها فرار کردن و فکر نکردن به موضوع هست.
در نگاه اول اگر بتونم این موضوع رو حل کنم در زمینه روابط پیشرفت خوبی خواهم داشت.
پیشرفت خوبی هست ولی الان نمیدونم با چی شروع کنم.
به نام تنها خداوند توانای مهربانم
سلام به استاد عزیز، خانم شایسته گل و دوستان هم مدار عزیزم
الان که این متن رو مینویسم خدا میدونه وسط خونم چندتا نارنجک ترکیده، اما وقتی سوال استاد رو شنیدم نتونستم نیام براتون بنویسم
مهر امسال(1402) من با سایت استاد عباسمنش آشنا شدم، خدارو شکر از همون فایل اول خودشون و آموزه هاشون به دلم نشست و رگباری فایلهای رایگان رو گوش دادم تا آبان ماه که با نشونه هایی متوجه شدم باید دوره 12 قدم رو بخرم، با اینکه یه طرف مغزم مقاومت میکرد که :”مگه قرار نبود تولدت اولین فایل رو به خودت هدیه بدی؟! چرا روانشناسی ثروت نمیخری بهتره ها؟! چرا دستیابی به رویاها نمیخری؟! چرا چرا چرا …”
اما خداوند هدایتم کرده بود که قدم هارو شروع کن و عجله نکن، با این قدم ها آروم آروم تکاملت رو طی میکنی
حتی خیلی عجیب توی کشوم دقیقاااااااا 1450 تومن پول نقد پیدا کردم که اصلا یادم نبود
(جالبه بگم الان من قدم سوم رو هم خریدم و اون 1450 تومنه هنوز سره جاشه! خدا خودش پولشو به موقع رسونده بهم)
خلاصه آذر ماه ما مجبور شدیم دنبال خونه بگردیم چون صاحبخونمون خونه رو میخواست،،، اولش خیلی ناراحت شدم که:
“آخه الان چرا؟ الان که من تازه قدم هارو شروع کردم و دارم رو خودم کار میکنم،،،اگه وقت نکنم درست به فایلها گوش بدمو تمرینامو انجام ندم… وای چقدر بی موقع، این چه چالش بزرگی بود الان؟؟؟ و و و”
اما زودی خودمو جمعو جور کردم گفتم خدایی که منو توی این مسیر هدایت و خوشبختی قرار داده میدونه داره چیکار میکنه، حتما واسم خیری درونش گذاشته
ما شروع کردیم به گشتن خونه، پولمون خیلی خیلی کم بود، خونه نبود تقریبا، اما من ایمان داشتم خدای من یه خونه خوب به موقعش بهم میده
داستان پشت داستان،،،نگم براتون چون خودمم انقدر بهشون توجه نکردم باید فکر کنم تا یادم بیاد چی گذشت!
فقط اینو بگم که اینبار من با سوده ی اسباب کشی های قبل زمین تا آسمون فرق داشتم
همه منو که میدیدن میگفتن عجیبه که استرس نداری الان فرصتی نمونده پس کی خونه پیدا میکنید یکم ببشتر وقت بذارید بگردید…
من میگفتم دفعه های قبل شبانه روز نگران بودمو پر از استرس، چی شد؟؟؟ فقط حالم بد شد و هرروز با همسرم دعوا و بحث، آخرشم گریه
ولی ایندفعه میدونم حال خوبمو حفظ کنم، خداوند اتفاقای خوب برام رقم میزنه…خدا داره یه خونه عالی برام آماده میکنه
و مدام به خودم میگفتم خداوند همیشه منو در زمان مناسب، در مکان مناسب با آدمای مناسب قرار میده، پس به وقتش خونه مناسبمو بهم میده
یه هفته مونده بود و صاحبخونه هم بنده خدا میخواست وسایل دخترشو بیاره، اونم تایم نداشت،،،ولی من باز میگفتم خدا داره یه خونه خوب برام آماده میکنه
از خدا خواسته بودم یه خونه بزرگتر، خوشگلتر، با امنیت بالا، و از همه لحاظ عالی میخوام( قشنگ جیب خالی پوزه عالی ولی خدا واسم معجزه کرد و نشونم داد که به جیب خالیت نگاه نکن، به من نگاه کن و اعتماد کن)
حتی اولش میگفتم خونه حیاط دار میخوام،
یه خونه حیاط دار مناسب پولمونم پیدا کردیم، ولی متوجه شدم خدا میخواد بگه من بخوام میتونم با همین پولتم حیاط دار بهت بدم، ولی اون امنیتی که میخوای رو نداره(به دلایل مختلف،،،مختصر میگم که خسته نشید)
املاکی هایی که خونه نشون میدادن رو دوست نداشتم، انگار میخواستن به زور بگن فلان خونه خوبه و مارو ببرن سره قرارداد، چون میدیدن ما زمان نداریم، داشتن سواستفاده میکردن،،، به خدا گفتم ازت میخوام اون آدم املاکی که قراره باهاش قرارداد ببندیم هم آدم خدایی باشه، هم آدمی باشه که توو مدار من باشه
آخرشو بگم من الان دو هفته ست توو خونه جدیدم، در طبقه 15 برج با تقریبا 30 متر فضای بیشتر از خونه قبلیم، با امنیت بالا دارم کارتن باز میکنم( تازه همسرم دیگه دنبال خونه های کوچیکتر میگشت،،،ولی پولش رو خدا به وسیله دستانش برامون فرستاد که خونمون کوچیکتر که نباشه هیچ، بزرگترم باشه)
یکی از نشونه هایی که خدا بهم گفت همین خونه رو برات درنظر گرفتم این بود که فامیلی آقای املاکی “رَبی”! بود
و نگم که چه حرفایی میزد، چشمام چهارتا بود، میخواستم ازش بپرسم شمام شاگرد استادید؟؟؟
میگفت من خیلی کتاب و مقاله در زمینه موفقیت میخونم، هرچی از خدا میخواید بهتون میده، بزرگ بخواید و ….
اولین بار بود من توو زندگیم توو بنگاه نشسته بودم و لبخندزنان داشتم حرف میزدمو کیف میکردم
سپاسگزار خداوند توانا هستم که منو به همه خواسته هام میرسونه
خلاصه هفته پیش به خودم گفتم:”
یادته ناراحت بودیو میگفتی آخه چرا الان باید چالشهای خونه برام اتفاق بیفته؟؟؟”
الان هر روز خداروشکر میکنم که به موقع این چالش بزرگ رو جلوی پام گذاشت چون الان باید درس پس میدادم،،، احساس میکنم مثل یه امتحان بود که من با حفظ کردن حال خوبم به خداوند نشون دادم که “بهت اعتماد دارم، اگه تو برام چیدی این اتفاقات رو، حتما خودت میخوای زندگی رو برام قشنگتر کنی”
باورتون نمیشه، من همش میگفتم خدایا یه خونه ای بهم بده که هر لحظه درونش خوش باشم، زیبایی ببینم و شکرگزارت باشم… واقعا هر لحظه دارم زیبایی میبینم، از پنجره که بیرون رو میبینم لذت میبرم، یادم می افته استاد که از خونشون که توو برج بود فیلم میذاشتن، من خیلی خیلی تحسین میکردم،،، و الان دارم هرروز همچین صحنه هایی رو تجربه میکنم
نگم براتون چه حسی دارم،،، تقریبا هرروز خدا منو دوروبره ساعت 6 بیدار میکنه که طلوع آفتابو ببینم و باهاش حرف بزنم و سپاسگزارش باشم
وقتی میخوام بخوابم هم چند دقیقه میشینم آسمون و شهر رو میبینمو سپاسگزاری میکنم، فرکانسامو عالی تنظیم میکنمو میخوابم
استاد عزیزم ممنونم، ممنون که منو با خدای واقعی آشنا کردید
ممنون که زیبایی هارو بهمون نشون میدید تا با دیدن اونها، با تحسینشون و تجسم میتونیم اونهارو به زندگیمون جذب کنیم
خدارو هزاران بار شکر که یکی از بهترین دستانش رو در زندگی من قرار داد، هرروز انرژی مثبت برای شما و مریم جون میفرستم
واقعا مثل خواهربرادر دوستتون دارم
جالبه بگم روز آخر توو خونه قبلیمون، بدوبدو تقریلا 40 تا فایل از سفر به دور امریکا و زندگی در بهشت رو دانلود کردم که توو این خونه تا نت وصل بشه بتونم راحت سریال ببینم، آخه من هرروز دارم با شما و مریم جون زندگی میکنم، ازتون یاد میگیرم و دارم درس پس میدم
بخوام بگم تا صبح مینویسم!
یکی دیگه از چیزایی که از خدا میخواستم این بود که بعد اسباب کشی یه مسافرت دلم میخواد،،، البته اگه ذهن منطقیم میخواست بچینه، تا دو ماه دیگه هم نمیرفتیم،،، ولی خدا بوسیله دستانش برام چیده که آخر این هفته بریم مسافرت
خدایا شکرررررت، عاشقتم خدای مهربونم
خدایا منو به حال خودم نذار که نمیدونم و نمیتونم زندگیم رو حتی یه اپسیلون اندازه ای که تو قشنگ میچینی، بچینم
خداوندا لحظه لحظه زندگیم، در تمام کارهام هدایتم کن
سپاسگزارتم که این چالش اسباب کشی رو برام گذاشتی که قوی تر بشم، باورام قدرتمندتر بشه، مدارم بالاتر بره و به تو نزدیکتر بشم
دوست عزیزی که خداوند هدایتت کرده که این داستان منو بخونی، شک نکن خدا خیلی دوستت داره، فقط روی خودش حساب کن، به خودش بسپر و بدونه نگرانی، تاکید میکنم بدونه نگرانی به نشونه هاش دقت کن و زندگی کن، ایمان داشته باش همه چیو به موقعش بهت میده
وقتی یه جاهایی یه لحظه میترسم یاد استاد می افتم که توو کتاب رویاهایی که رویا نیستند تعریف کردن که توو اون تاریکی و موقعیت ترسناک، به خدا اعتماد کردن و از چادر اومدن بیرون
منم به خدا توکل میکنمو به ندای قلبم گوش میدم که خدا میگه حرکت کن همه چیز در نهایت به نفع توست…
سلام به همگی
استاد باید اعتراف کنم که زندگی من قبل از آشنایی با شما تماما برخورد باچالش ها بود، واقعا زندگی یه اعصاب خوردی پایان ناپذیر بود و خودم رو اسیر شرایط و موقعیت ها می دیدم و واقعا خودم رو هیچکاره می دیدم و نقش قربانی رو بازی می کردم
اما الان وقتی حرف از چالش میزنید باید بگم که خیلی وقته که به چالش خاصی برخورد نکردم و شاید هم این تغییر دیدگاهم نسبت به خود این موضوع باعث این قضیه اس، الان وقتی موردی پیش میاد که یه جورایی ناخواسته اس، تازه کلی ذوق میکنم و میگم ببین سناریو قراره هیجانی بشه، ببینی چه ماجرای جالبی پشت این داستانه همون الخیرو فی ماوقع
نمونه اش امروز صبح بود که دیر از خواب پا شدم، با خودم گفتم ببینم امروز خدا میخواد بهم چی نشون بده یا چع اتفاقی بیفته که خواب موندم، وقتی توی مسیر میرفتم و اتفاقا به ترافیک هم خوردم وقتی آسمون خوشگل امروز رو دیدم که هوا اونقدر تمیز و عالی بود و از یک طرف آسمون، ابر داشت و دونه های ریز مخلوط بارون و برف روی شیشه ماشین می نشست و از طرف دیگه هم خورشید داشت سعی میکرد از دل ابرها بزنه بیرون و رگه های آفتاب به شکل زیبایی در اومده بود که من اسم این حالت رو گذاشتم چشم خدا، به خدا گفتم میخواستی این خوشگلیاتو بهم نشون بدی ازت ممنونم
استاد از وقتی قانون رو فهمیدم شاید خیلی جاها درست و قانونمند رفتار نکردم ولی دیگه دلم قرصه، دلم قرصه که اگه الان دو دوتای من چهارتا نشد به خاطر این بوده که من اشتباهی یه طرف معامله رو دو ننوشتم ولی انتظار خروجی چهار رو دارم یعنی اینقدر دقیق، دیگه زندگی من برگی در باد نیست، شاید الان خیلی جاهاش اون مدلی که میخوام نیست ولی این یه مقدارش از تنبلی خودمه یه مقدارشم برای طی کردن تکاملمه و بالاخره درستش میکنم
استاد دیگه زیر پام سست نیست واسه قدم برداشتن، نمونه اخیرش این که به جای اینکه نگران چالشها باشم خودم چالش میسازم، و با اینکه توی شغلم مدیر نرم افزار یه شرکت معتبر هستم و درآمد کارمندیم هم خوبه ولی دیگه منو راضی نمیکنه، من کار آسون تر میخوام، پردرآمدتر میخوام، آدمهای حتی بهتر از این همکارهای فوق العاده ام میخوام، برای همین استعفام رو چندماهی هست که به مدیرم اعلام کردم و گفتم که بعد از عید دیگه نمیام، هر چند تا اینجای کار ایشون موافقت نکردن و هی به من میگه بگو چی میخوای؟ حقوق بیشتر؟ و من برای اینکه شرایط رفتنم سریعتر بشه مدام میگم هیچی و فقط میخوام برم، استاد میخوام بیام بیرون و شبانه روز بشینم درسهایی که بهم دادی رو دوره کنم بدون هیچ عجله ای، من ایمان دارم که راهها و ایده ها خودشون رو نشونم میدن، حتی با اینکه هیچ ایده ای برای قدم بعدی ندارم سال 1400 هم همین اتفاق افتاد و من به لطف 12 قدم و با یه ایده خامی که داشتم از سرکارم اومدم بیرون و بعد درهای رحمت خدا باز شد و من به سمت شغل فعلیم با درآمد دوبرابر قبلم وشرایط و موقعیت عالیترهدایت شدم
استاد البته من یه چالش بزرگ هم دارم که تا این لحظه هیچ موفقیتی در حل اون نداشتم و اونم چالش ازدواج و داشتن یه رابطه عالیه، بعد از گذروندن دوره احساس لیاقت حس کردم که خیلی از دیواره های سیمانی ذهنم ریخت ولی هنوز هم توی این مورد موفقیتی بدست نیاوردم، البته اگر آدم قبل بودم ارزش خودم رو گره میزدم به شغل و سمت و درآمدی که دارم و هرگز با شرایط فعلی فکر بیرون اومدن از کارم به ذهنم خطور نمیکرد ولی الان درک کردم که من ارزشمندم، فارغ از شغلم، درآمدم و موقعیت کاریم
یکی از تمارینی که بعد از فایل قبلی به ذهنم رسید تمرین تعریف و تمجید از آدمهای اطرافم بود، وقتی خودم رو کنکاش کردم دیدم که من نسبت به آدمها خیلی بی تفاوت هستم بلکه خیلی جاها هم منتقد هستم و از بالا بهشون نگاه میکنم و تصمیم گرفتم که هر روز بیام و آگاهانه ویژگی های خوب آدمهای اطرافم رو بررسی کنم حتی اونایی که به نظرم ویژگیهای خوب چندانی ندارند و همینطورهم بیام و یکبار دیگه به رسم دوره احساس لیاقت ویژگیهای خوب و مثبت خودم رو هم به خودم یادآوری کنم
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام بر استاد عزیزم و خانم شایسته
ما زمانی به چالش میخوریم که روی بهبود خودمان کار نمی کنیم نمی خواهیم خودمان را تغییر دهیم انسانها در حال پیشرفت (بالا )یا پسرفت (پایین) هستند
از خودمان سوالات خوب بپرسیم راه حل مسائل به ما گفته میشود و همیشه در حال بهبود و پیشرفت هستیم
هر روز از خودم سوال خوب می پرسم ؟
چطور از این آسانتر و راحتر میشه ؟
چطور درآمد من بیشتر میشه ؟
چطور کیفیت رابطه من بهتر میشود ؟
سوالات این جلسه؟
به طور کلی، با مسائل یا چالش هایی که در زندگی برایت بوجود می آید، چه برخوردی داری؟ ابتدا آن مساله یا چالش نعمت از طرف خدا می دانم من دارم روی خودم کار می کنم سه سال هر روز تمرین ستاره قطبی انجام دادم و متعهد هستم به گوش دادن فایل گوش دادن و تمرینات در عمل انجام می دهم
نمونه تمرین (دیدن زیبایها ، سپاسگزاری ، تعهد کیف پول ، غیره )
در هر مساله می گردم
الخیر فی ما وقع آن را پیدا کنم آن چالش و مساله مسیر رسیدن به خواسته می دانم با این دیدگاه به آن مساله نگاه می کنم
آیا نگاه شما این است که: این چالش فرصتی برای بهبود، یادگیری و پیشرفتم است؟! بله
یا احساس نا امیدی و ناتوانی می کنی و سعی می کنی از مواجه شدن با چالش ها و مسائل خود فرار کنی؟ خیر
چه نعمت هایی برایم به ارمغان می آورد؛
اولین نعمت ظرف وجودی من بزرگتر میشود
بر چه ترس هایی غلبه می کنم؛
اعتماد به نفس من بیشتر میشود
توکل من چقدر بیشتر می شود؛
به اندازه مساله را حل می کنم توکل من بیشتر میشود
چه مهارت هایی در برخورد با این چالش یاد خواهم گرفت؛
مهارت ارتباطی ، و یادگیری فرهنگهای جدید
یادگیری راه درآمد زایی
چه توانایی هایی در من بیدار می شود و فرصت بروز می یابد؛ توکل من بیشتر میشود
چه نعمت هایی به من داده می شود؛ درآمد بیشتر
چه پیشرفت هایی می کنم؛ آرامش و احساس من بهتر میشود.
خیلی از مسائل حل کردم من شخصی است نمی خواهم بیان کنم به لطف آموزشهای عالی شما در دوره فوق العاده دوازده قدم و احساس لیاقت
ولی یک مورد ابتدا مهاجرت به مشهد انجام دادم برای بهبود شخصیت خودم عرض شش ماه هر روز به مدت چهار ساعت به تمام محله های مشهد رفتم و مسیرها آدرسها را یاد گرفتم حالا طوری شده آدرس کسی از من می پرسه راحت با خط و مسیر راهنمایی می کنم خیلی جاها و زیبایها اینجا بلدم خود مشهدیا ما اینجا نرفتیم و اولین بار اسمش می شنوند
نعمت که برای من داشت من به هر جای دنیا بروم می توانم با آن محیط و مردمش ارتباط برقرار کنم و هدایت شدم به ایده های ثروت ساز و انسانها عالی
با حل کردن مسائل و بهبود شخصیتمان ، ظرف وجودیمان بزرگتر میشود
استاد عزیزم سپاسگزارم
به نام خدای مهربان
سلام و احترام خدمت استاد عزیزم
ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده 2
چقدر عالی که این فایل در دستهبندی آگاهیهای دورهی شگفت انگیز “شیوهی حل مسائل” هست.
به طور کلی، با مسائل یا چالش هایی که در زندگی برایت بوجود می آید، چه برخوردی داری؟
برخورد من در بیشتر مواقع، یک احساس گذرا از احساسات بد هست، ولی خیلی زود سعی خودم رو میکنم به هر طریقی شده احساسم رو اول خنثی و بعد خوبتر کنم. بعد که آرام تر شدم با این باور که؛ همهی مسائل نه تنها راه حل دارند، بلکه راه حل آنها بسیار آسان و در دسترس است، هر ایده ای که بهم گفته بشه رو انجام میدم. حتی اگه به ظاهر بیربط باشه.( در مورد مسائل اساسی تر، مدت زمان بیشتری طول میکشه تا به احساسات بهتر برسم و راه حل ها رو ببینم)
تمرین این قسمت:
مرحله اول:
بنویس در حال حاضر چه چالشی در زندگی شماست که سعی می کنی با آن روبرو نشوی یا از آن فرار می کنی با اینکه می دانی باید حل شود؟
مسئله مهم حال حاضرم اینه که برای افزایش درآمدم این ایده بهم گفته شد تا در همان کار مورد علاقه م به نحوی شکل کار رو تغییر دهم. به طوری که از حالت خدماتی ببرم روی حالت فروش و در نهایت تولید..
خب این تغییرات در نگاه من خیلی سخت، بزرگ و چالش برانگیزه، که دارم هِی ازش فرار میکنم..
مرحله دوم:
برای تغییر ذهنیت محدود کننده به قدرتمند کننده در برخورد با این چالش، سعی کن به جای تمرکز بر نتیجه نهایی، بر سفر شگفت انگیزی تمرکز کنی که برای حل این چالش، طی می کنی..
*یعنی صرف ورود به این چالش چه برکاتی برایم دارد؟
مطمئنا موهبت های زیادی برایم خواهد داشت،
▪︎ ظرف وجودم گسترده تر، عزت نفس و احساس لیاقت ام قدرتمند تر، باور اینکه من از مسائلم بزرگتر هستم در من شکل میگیرد، در کارم رشد و پیشرفت عالی دارم و در نهایت به موفقیت و ثروت مورد نظرم میرسم.
▪︎ با رفتن به دل این مسئله، ترس من از تحول و انجام کارهای بزرگتر به مراتب کمتر میشود، ترس از ارتباط برقرار کردن با آدمهای جدید از بین میرود.
▪︎ ایمان و توکلم به هدایت های الهی بیشتر می شود.
▪︎ مهارت فروش و مارکتینگ، مهارت تبلیغ کردن خودم و محصولاتم، مهارت های ارتباطی ام خیلی قوی تر میشود.
▪︎ اونوقت در حل مسائل پیش رو بسیار قوی تر و تواناتر میشوم، و وقتی این طور پرقدرت در مسیر علاقه م حرکت کنم بی نهایت نعمت و ثروت وارد زندگیم میشه و کسب و کارم گسترش پیدا میکنه.
《انصافا وقتی نگاه خود را از نتیجه ی آن چالش برمیدارم و بر مسیر میگذارم، چقدر زیبا و امیدوار کننده و راحت میشه برام》
مرحله سوم:
کارهایی که برای مدیریت و حل این چالش باید انجام شود را لیست کن و هر کار را به قسمت هایی کوچک، قابل مدیریت و قابل اجرا با امکانات این لحظه تقسیم کن.
به نظرم در قدم اول؛
◇ الگوهای بیشتر و موفق رو ببینم یا حتی حضوری مصاحبه کنم.
◇ باید در کنار کار الانم، یه سری محصول مرتبط تهیه کنم و به مشتری ها پیشنهاد بدهم که برای نتیجه بهتر و ماندگار تر این محصولات رو هم استفاده کنند.
◇ به تدریج که مهارت فروش و ارتباطم با مشتری بهتر و بهتر شد، در یک پلتفرم
آنلاین شاپم رو استارت بزنم.
◇ تولید محتوا رو حرفهای تر یاد بگیرم
◇ بعد با افزایش سرمایه ام میتونم اون فروشگاه مورد نظر خودم رو که همیشه تجسم میکنم رو در کنار آنلاین داشته باشم.
خدایا شکرت
به نام حضرت حق
سلام به جمع الهی زندگیم
مرحله اول
چه چالشی در زندگیم هست که من بجای حلش دارم ازش فرار میکنم؟؟
اینکه بیام پا در دل ترسهام در رابطه با یسری کارهای مربوط به درآمد زایی کنم و چونکه تا الان وارد خیلی هاشون نشدم همش تفره میرم و میندازم عقب و ازشون فرار میکنم و من از الان به بعد به خودم قول میدم که از اشتراک گذاری های آموزشی کارم یسری کارهای حتی کوچک شروع کنم که بالاخره در طی مسیر راه ها و ایده های بهتر درآمدزایی پیدا میکنم هرچند تا الان چندتا کار عملی در رابطه با کارم انجام دادم مثل راه اندازی باشگاه،تمرین و آموزش در فضای باز و…اما باید بازم بیشتر انجام بدم و پا در دل یسری ترس هایی که خودم میدونم دارم بذارم تا کم کم در طی این مسیر هم بیشتر یاد بگیرم هم از مسیر زندگی لذت ببرم
مرحله دوم
برای تغیر ذهنیت قدرتمند کننده بجای تمرکز فقط بر روی نتیجه نهایی بذارم بیام از مسیر شگفت انگیز این مسیر لذتبخش برا خودم بسازم و استفاده کنم و یاد بگیرم فارغ از اینکه شکست بخورم یا به نتیجه دلخواهم نرسم ،و من چند ماه پیش اینکارو کردم و پا در دل یکی از ترس هام گذاشتم و واقعا هم نتیجه برام مهم نبود بلکه تنها چیزی که برام مهم بود واردش بشم و اینکارو کردم رفتم در مسابقه رشته خودم شرکت کردم و نتیجه دلخواهمو نگرفتم اما تونستم به خودم و ذهنم بگم دیدی من تونستم شکستت بدم و از همون روزها وارد یه مرحله موفقیت و پیشرفت در کار خودم شدم و باعث شد که بلندشم بیام تهران که الان چندماهه که تهرانم با کلی پیشرفت در مهارت خودم و کلی درس ها یاد گرفتم
مرحله سوم
کارهایی که برا این مرحله باید انجام شود لیست کن و کار از قدم های کوچک شروع کن تا آروم آروم هم نتیجه کسب کنی هم لذت ببری
از همون اول در تایپ این کامنت کاملا فکر میکردم دارم در جلسات دوره شیوه حل مساله جواب میدم و فکر میکنم
چونکه واقعا بارها شده گه این هیولای بزرگ تماما کمالگرایی رو در وجود من به موج می آورد و هنوزم هم یه عالمه از این موج ها رو دارم،اما شکرخدا چونکه تا الان قدم های زیاد کوچک برداشتم و عمل کردم باعث شده که آرامش بیشتری هم برا خودم کسب کنم چونکه باعث رازی تر شدن وجودم شده که پس من توانایی انجام کارهارو دارم
مثلا تخصص من اینجوریه که:
عضله سازی
انعطافی
نفس
تکنیک
تمرکز
درونی
سلاح های مختلف مربوطه
سرعت
قدرت
و….
هرزمان که من مینشستم همزمان به همشون فکر میکردم باعث میشد که اصلا هیچ کاری نکنم چونکه کوهی از انجام کار و مسائل جلوم سبز میشد ولی با کمک تجربه های قبلم در شغل های قبلیم بخصوص در شغل هنری که داشتم و با کمک این دوره شیوه حل مسائل اومدم هرروز با انجام و تمرکز روی فقط تمرینات و نکات همون روز تعیین شده باعث شده که من بیشتر با خودم و جهانم نرم تر و ریلکس تر بشم و همون باعث بیشتر روغنکاری شدن چرخ زندگیم بشه و الان بجایی رسیدم اغلب مواقع در تمام مسائل زندگیم جمله ای که بر زبانم جاری میشه
«من میتونم چونکه اونایی که برام قبلا خیلی برام عجیب و غریب و غیرقابل حل بودن اما من تونستم حل شون کنم پس من تمام مسائل زندگیمو میتونم حل کنم»
زمانی که من دوره عزت نفس شروع کردم عمل به تمرینات جلسه اول یکیش کسب انعطاف بسیار خوب پاهام شد،دو اینکه اولین کتاب خودمو چاپ کردم بااینکه نتیجه دلخواهمو نگرفتم اما باعث یه عالمه باور قوی در وجودم شد که من میتونم و لیاقت خیلی موفقیتهارو دارم
نقاط عطف زندگیم
مثل آسیب جسمانیم که فکر میکردم زندگیم به آخر رسیده اما منو نکشت بلکه قویترم ساخت از خیلی بابت ها و خودباوری بیشتر در وجود من بیدار شد
مثل ازدواج مادرم که تا سالها نمیتونسم بپذیرم و باهاش کنار بیام اما بعد از تغییر باورهام بازم من خیلی قدرتمندتر شدم که قسمت عظیم باورسازیش برام این بود که من باید اصل زندگی برام مهم باشه نه فرعیات
و……
اما کلیت کانون توجهم اغلب مواقع خوشبینی و موفقیت و هدایت الهی ست
دوستتون دارم.
با سلام به استاد مهربون و دوست داشتنی که سالهاست با اموزش های شما سعی کردم و تلاش کردم که ادم بهتری باشم و با خدا اشتی کنم
استاد من در مقابل چالش های زندگیم بسیار بهم میریزم گریه میکنم عصبی میشم و در روزهای اول حتی دلم میخواد دنیا تموم بشه دلیلش هم خودم میدونم چون کلی اشغال زیر مبل قایم کردم و هر روز بیدار میشم و با همون حس های خشم و نفرت که درمورد چند نفر توی زندگیم دارم که متاسفانه من بهشون اجازه دادم بهم ضربه بزنن و الان که همشون از زندگیم رفتن من هنوز نتونستم اونا رو ببخشم و ساعتها فایلهای شما رو گوش میکنم و تمرینات رو انجام میدم تا بتونم اون ادمها رو ببخشم و رها کنم و بپذیرم که من خودم با نداشتن حس لیاقت با ترسیدن با ضعیف بودن و با نداشتن ایمان واقعی به خدا اجازه دادم که این ادمها به من ضربه بزنن و روزی که من بتونم این ادمها رو ببخشم و رها کنم قطعا میتونم خیلی خیلی بهتر و با ارامش با چالش های زندگیم روبرو بشم چون دیگه پر از خشم و نفرت نیستم
اولین چالش زندگی من در حال حاضر مهاجرته که با اینکه ارزوی چندین ساله ی منه الان که در این مسیر قدم برداشتم و خیلی بهش نزدیک شدم خودم کار و متوقف کردم و ترس تمام وجودموگرفته و حس میکنم دیگه ضعیف تر از اونیمکه بخوام دوباره از صفر بسازم زندگیمو اونم تنهایی با اینکه هر چی که توی کشور خودم ساختم تنهایی ساختم و خودم بودم و خودم ولی باور های درستی برای مهارجرت ندارم که دارم روش کار میکنم استاد
سوال اول
چه نعمت هایی این چالش برای من بوجود میاره ؟
اول از همه رسیدن به رویای زندگی در امریکا که حدود 10 سال پیش زمانی که هنوز انقدر پر از خشم نبودم داشتم و همیشه تنهایی ارزویی بود که منو پر از هیجان و حس خوب میکرد و هر وقت میخواستم برای خودم تابلو ارزوها درست کنم اولین عکس عکسه یه هواپیما بود که از زمین بلند شده بود و وقتی نگاش میکردم خودمو تو اون هواپیما میدیدم که دارم میرم امریکا
انقدر سالها من این فرکانس وبه جهان هستی فرستادم که امسال به طور معجزه اسایی مسیر مهاجرت من درست شد ومن اگر بخوام میتونم چند ماهه دیگه از ایران برم ولی الان پر از ترس شدم و میدونم دلیل مهمش اینه که تو دوسال گذشته که طبیعت داشت منو از ناخواسته های زندگیم جدا میکرد تمرینات و رها کردم ایمانم ضعیف شد و شرک همه ی وجودمو گرفته بود طوری که منی از سال 96 توی تلگرام با شما اشنا شدم و شروع کردم کار کردن روی خودم و کلی پیشرفت مالی کردم و جایگاه اجتماعیم کلی تغییر کرد ولی ضعیف شدم به طوری که بیمار شدم استاد و خیلی فرکانسم پایین اومد متاسفانه و با چشمهای خودم میدیم نتیجه ی اومدن در مدار پایین و هر لحظه فقط و فقط حرفهای شما یادم میومد ولی خوب خیلی سخت بود دوباره ایمان بیارم دوباره تو مسیر قرار بگیرم اینا رو نوشتم اول برای خودم که بدونم چرا انقدر اضطراب دارم و الان که دوباره وارد این مسیر شدم از این مسیر پر از ارامش خارج نشم و برای دوستانی که دارن روی خودشون کار میکنن که از ناخواسته های زندگیشون جدا بشن خیلی خیلی مراقب باشید زمانی که اون مسیر شروع شد بیشتر از هر وقتی باید روی خودتون کار کنید و ایمانتونو به خدا نشون بدین وگرنه همون روزهایی که خودتون ارزو کردین که بهش برسید تبدیل به سخت ترین روزهای زندگیتون میشه
استاد من 2 ماهه که برگشتم به مسیرم و از صبح تا شب دارم فایلهای رایگان سایت و گوش میدم تا خودمو پیدا کنم مسیرمو و از همه مهمتر باورهای اشتباهمو و خدا رو انقدر حالم خوبه که اصلا دلم نمیخواد از سایت برم بیرون دلم میخواد دوره ی عدم احساس لیاقت رو که قطعا بهش نیاز دارموبه عنوان عیدی برای خودم بخرم و ایشالله عید روش کار کنم
سوال دوم
برچه ترس هایی غلبه میکنم ؟
ترس اینکه سنم بره بالا و به رویای خودم نرسم
ترس اینکه هیچ وقت زندگی تو یه کشور دیگه رو تجربه نکنم دنیا رو نبینم مثل بچه گیام از ته دلم ذوق نکنم دیگه من عاشق سفر کردن و ماجراجوی ام استاد
سوال سوم
توکل من چقدر بیشتر میشه
قطعا وقتی بتونم به ارزوم برسم چون خودم خوب میدونم خدا لحظه به لحظه منو هدایت کرده و ادمهایی رو فرستاده تا بهم کمک کنن که بتونم مهاجرت کنم اونم به بهترین شکل بعد از این مهاجرت قطعا من تمام ایمان از دست رفته ام رو دوباره بدست میارم حتی خیلی خیلی بیشتر از قبل که هر لحظه حس میکردم خدا تووجودمه (کاش تو روزای سخت بیشتر مزاقب ورودیهام بودم تا انقدر ایمانم و توکلم ضعیف نمیشد )
سوال بعدی چه تواناهایی در من بوجود میاد ؟
توانایی صحبت به یه زبان دیگه
توانایی ساختن یه زندگی جدید به امید خدا حتی ساختن یه خونواده ی خوب
توانایی کشف زندگی درک زندگی و تجربه های جدید
در نهایت استاد با هیچ کلمه ای نمیتونم از شما تشکر کنم برای اینهمه رشدی که در کنار شما داشتم و اینکه من بعد فوت مادرم خیلی رشد کردم چون خیلی تنها شدم و زندگی بهم یاد دادکه باید روی پاهای خودم واستم و دستمو به زانوی خودم بگیرم ولی واقعا با خدا قهر کردم چون سنم کمبود وپذیرش نبودنه مادر و نداشتم و این شما بودین که منو دوباره با خدا اشتی دادین
براتون بهترینها رو ارزو میکنم
سلام و وقت بخیر و تشکر از استاد عزیز و همسر گرامی ایشون
من دیروز این فایل رو گوش دادم و همون موقع تصمیم گرفتم 6تا پرونده نیمهبازی که دارم رو بنویسم رو برگه. دیروز یکی از این کارهارو انجام دادم بعد از یکماه پشت گوشانداختن. امروز هم در ارتباط با یکی دیگهشون یهنفر بهم زنگ زد و راهنماییم کرد. البته قبلتر ازش کمک خواسته بودم اما برام جالب بود که این روزها که ذهنم مشغول این کانسپت بود باهام تماس گرفتن. امیدوارم 5تا کار دیگه رو هم کامل انجام بدم به لطف خداوند و بیام تو کامنتای این بخش بگم.