ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 2 - صفحه 30 (به ترتیب امتیاز)
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/02/abasmanesh-1.jpg
800
1020
گروه تحقیقاتی عباسمنش
/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.png
گروه تحقیقاتی عباسمنش2024-02-04 20:39:222024-02-14 06:06:02ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 2شاید این موارد نیز مورد علاقه شما باشد
سلام و خدا قوت
وقتی به چالشی بر میخوردم تا قبل از آشنایی با دوره ها فرار میکردم ولی از وقتی که روی خودم کار کردم یک سالی هست ، نگاه اولم به چالش ها ، سکوی پرواز هست ؛ با لبخند میگویم که خدا برایم خوابهای خوبی دیده است و پس از هر سختی آسانی شیرینی است
سلام و درود استاد جان
جمله طلایی
نگاه مون این باشه چالش ها برای پیشرفت ما هستن.
استاد من اتفاقای بد رو میگم تضاد و کارهای متفاوت رو میگم چالش
سوال اول جلسه که گفتین:در برخورد با تضاد ها چه واکنشی دارین؟استاد واقعا حالم خوبه و ناامید نیستم و در تضاد ها دنبال درس هستم
ولی قبلا ها یا میگفتم کارما کار بدی بوده که اتفاق افتاده یا میگفتم خدا باهام لج افتاده و….
ولی این من جدیدی که با فایل های رایگان ودوره ها تون ساختین واقعا آرومم و لبخند به لب دارم
مثل چند هفته قبل که تصادف کرده بودم و آروم بودم و اصلا هم غمم نبود با اینکه مقصر شدم و برای هزینه ماشین مقابل از بیمه ماشین استفاده شد و ماشبن خودم بیمه شخص ثالث نبود و هزینه صافکاری رو باید خودم میپرداختم و یکم موجودی م جالب نبود ولی باز ناراحت نبودم و اتفاقا خرج ماشینم خیلی کم شد و همه گفتن خیلی خوب صافکار حسابت کرده.
استاد واقعا خوشحالم در مسیر خوبی هستم.
خب برم دنبال تمرین
استاد من چالش گذاشتم برم سراغ کسب و کار برای خودم.دیگه شاگرد و کارگر نباشم
خیلی چالش بزرگی هست چون خانوادگی همه یا کارگر بودن یا کارمند و منی میخوام کسب و کار برای خودم راه بیاندازم
ان شاالله تمرین ها رو انجام میدم و میام نتیجه رو مینویسم.. موفقیت در راهه
یکی از چالش های زندگی م بگم
من اولین نفر بودم که در خانواده در دوره های انگیزشی شرکت کردم و با مقابله اونا که پول نده برای این کلاس ها و الکی هستن و چقدر سخت پول در میاری راحت خرج می کنی و اینا ولی من مقاومت کردم و حالم عالیه و چقدر تحسین شدم ؛تو انرژی داری ،چقدر آگاهی ،کاش مامان من بودی و اینا
در پناه حق
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق
من که دیروز چالشی که داشتم رو قدم به قدم پیش رفتم و انجامشون دادم
یکی رفتن به هتل اسپیناس بود و مصاحبه با مدیر هتل و نشون دادن نقاشی هام برای فروش
دیروز که شماره ای بهم دادن و گفتن وقت اداری زنگ بزنم امروز زنگ زدم و بهم گفتن که برای مصاحبه وقت نمیدن چون که وقت ندارن و اول اینکه خارج از کشورن و تماس هایی از این قبیل زیاد داشتن
و در نهایت بهم گفتن که امکان پذیر نیست
و تمام
یه لحظه ناراحت شدم
بعد گفتم اشکالی نداره همین که تو این چالش رو پشت سر گذاشتی و دیروز قدم برداشتی براش و رفتی و حرف زدی و ترست رو پشت سر گذاشتی خودش کلی موفقیته و کلی درس یاد گرفتی
که شجاعتت بیشتر شد
توانایی اینو بدست آوردی که قدم برداری و همین قدم برداشتن که خواستی صبح زنگ بزنی باز میخواستی نگه داری فردا یا یه روز دیگه زنگ بزنی ولی گفتی نه انجامش میدم و زود زنگ زدی و حرف زدی
این خودش پیشرفته و خدا هم میبینه و بهش پاداش میده
و قدمی که برداشتی خدا بهت ایده های دیگه رو میده
حالا من راه رو برای ایده های بعدی باز کردم
یاد حرف استاد افتادم که میگفت اگر هم از اون چالش که رفتید سمتش موفق نشدید اصلا اشکالی نداره
اگر شکست خوردید اصلا اشکالی نداره تجربه و یادگیری از اون موضوع برای شما بزرگترین موفقیته
و این یادم افتاد که گفته بودن اگر خدا ایده هایی که بهتون میگه رو انجام میدید قرار نیست همه شون جواب بدن اون ایده ممکنه راهی باشه برای رسیدن به یه چیز بهتر به یه اتفاق عالی تر
پس من راهمو ادامه میدم و تمرکزمو میذارم به ایده های دیگه که خدا بهم داده تا یکی یکی با این تمرین که قدم به قدم بردارم و کوچیکشون کنم قدم هام رو ،حرکت کنم و میدونم که همین قدمای کوچیکه که یهویی زندگیم تغییر میکنه و یه روز مثل الان که به یک سال پیشم یه فلش بک میزنم میبینم که چقدر تغییر کردم و همه چی عالی شده برای من و فوق العادست همه چی
و از زندگیم هر لحظه دارم لذت میبرم
من این درس رو هم یاد گرفتم که الان یهویی بهم گفته شد که ببین این چالش رو در یک روز پشت سرگذاشتی و ر4تی دیدی چیزی نداشت و امروز هم زنگ زدی و چالش برای تو تموم شد و درساشو گرفتی
درصورتی که 3 ماه بود میترسیدی و هی امروز و فردا میکردی که چجوری برم و این انرژی تو گرفته بود و هی درگیر کرده بود تو رو در افکارت
پس این یادت باشه که هرچالشی برات پیش اومد زود قدم های کوچیک رو بردار و انجامشون بده تا زود حل بشن و بزرگشون نکنی و اجازه بدی که کوچیک کوچیک بشن
و من یاد گرفتم که وقتی ترسی نداشت رفتم و دیدم ،که اگر نگاهم رو به موضوع تغییر بدم خیلی راحت میشه برام حتی تو چند ساعت درست میشه پس از این به بعد این روشو به خودم یادآوری میکنم و زود انجامش میدم
یه چیز جالب دیگه که دیروز یادم نبود بنویسم این بود که من قبلا جایی میرفتم زمان خیلی زود میگذشت و من یه جا میرفتم میدیدم چقدر زود سه ساعت گذشته
ولی دیروز من از ساعت 11:30 که از خونه رفتم بیرون
رفتم هفت تیر
رفتم شریعتی و پیاده روی هم داشت تا اداره ها و بعد برگشتم رفتم سعادت آباد هتل اسپیناس و بعد دوباره برگشتم و بعد رفتم پانزده خرداد و کارامو انجام دادم همه اینا تو 6 ساعت کارام رو انجام دادم
تو 6 ساعت سه جا بخوای بری که مسافت خیلی زیادیه واقعا معجزه هست برای من
چون قبلا من تو روز یه جارو میرفتم هم خیلی زود خسته میشدم هم خیلی ساعتا زود میگذشتن ولی انگار زمان برای من وایساده بود
حتی تو راه هی ب6 ساعت نگاه میکردم میگفتم خدا جریان چیه چرا ساعت کند حرکت میکنه و من حس میکردم که سرعتم زیاد شده و اصلا هیچی از زمان نمیدونستم
به قول استاد آزادی زمانی داشتم انگار زمانم انقدر زیاد بود که بینهایت زمان داشتم
حتی من اون همه راه رفتم اصلا خسته نبودم و اصلا دردی در کمرم نبود خیلیم با انرژی بودم و حس و حالم خوب بود
حتی وقتی اومدم خونه شروع کردم به رنگ کردن ایده جدیدی که خدا بهم گفت تو بازار و شروع کردم درست کردن رنگ چوبای گل سر و تا ساعت 2 بیدار بودم و کار میکردم
این خودش برای من یه موفقیت بزرگه یه ثروت بزرگ که زندگیم پر از انرژی شده حتی زمان برای من بی نهایت شده زمان برای من متوقف شده تا خیلی راحت به همه کارام برسم و انجامشون بدم و کلی وقت هم داشته باشم و کلی انرژی
خدایا بینهایت ازت سپاسگزارم
بی نهایت ممنونم ازت که داره ظرف وجودم بزرگتر میشه و یادمیگیرم
استاد عباسمنش از شما هم سپاسگزاری میکنم به خاطر این همه لطف و محبتتون در تمام فایل ها
و وقتی که برای آموزش به ما میذارین
سلام به استاد دستان پرتوان خدا
استاد نهایت سپاسگذاری رو دارم ازتون.
درمورد سوال ؟برخوردم با چالش ها.
واقعیت اینه که همیشه فراری بودم از مشکلات و چالشها و مسائل یعنی براحتی 99درصد مواقع استقبال نکردم از چالشها .واگر هم بوده حتما مجبور شدم یامجبور بودم که مسئله ی رو حل کردم و قطعا با چک و لگد جهان
هم حلش کردم .
بطور خلاصه بگم بالای 99درصد از چالشها فراری بودم و هیچ وقت خودمو از مسئله بزرگ ندیدم و همیشه کوچک تر از مسائلم بودم حتی مسائل کوچک .
وبشدت احساس افسردگی و نا امیدی و ناتوانی کردم حتی با وجود اینکه از سال 96با شما اشنا شدم ولی الان هم اینجوری هستم
و تازه از شروع 1402 درکم نصبت به قوانین بهتر شده و به استقبال چالشهام رفتم اونم خیلی کم .
ولی اکثر وقتها اگه مشکلی مسئله پیش اومده تو زندگیم رفتم تو افسردگی و حتی ماهها هم موندم تو اون فضا .
مرحله اول چه چالشهای تو زندگیم هست ..
چالشهای زیادی هستند تو زنگیم که دارم ازشون فرار میکنم و هی میخوام بندازم عقب که یه جوری باش رو به رو نشوم.
چالش در شغلم وکسب وکارم.
من 6سالی میشه که شغل زنبورداری رو شروع کردم و تا امسال هم ادامه دادم
اما بخاطر باورهای غلطی که داشتم مثل کمال گرای مثل عوامل بیرونی . کمبود اعتماد بنفس .
در این شغل پیشرفت نکردم و امسال به صفر رسیدم
درواقع تو ی این سالها من فکر میکردم که با وام گرفتن باقرضی زنبور گرفتن با مایه شریک گرفتن
یا با داشتن زنبورهای بیشتر میتونم شغلم رو گسترش بدهم فارغ از اینکه روی خودم سرمایه گذاری کنم خودم رو گسترش بدم مهارت هام رو بالا ببرم خودم یاد بگیر پیچ و خم کار رو .
اما فقط به عوامل بیرون از خودم تکیه کردم
تمام این راه ها رو رفتم و به صفر رسیدم والان هم باید از صفر شروع کنم
درواقع من با شرک ورزیدن به عوامل بیرونی وابسته بودم تا در شغلم پیشرفت کنم ..
والان این چالشی هست باید حلش کنم ..
چالش دوره قانون سلامتی
من باوجود اینکه نیاز دارم به این دوره و حتی 3ماه هم به اون سبک زندگی کردم و نتایج خوبی هم گرفتم اما نتونستم جلو ذهن محدود کنندم وایستم
با اینکه به وضوح اکثر اعضای بدنم بهش نیاز داره و خودم میبینم دورو برم که چقدر بیماری هست و بیخ گوش منم هست چقدر افراد از سکته ها ی قلبی و مغذی و دیابت درد مفاصل بخصوص زانو درد دیسک کمر چقدر همه مینالند
و حتی خود منم از نوک انگشتانم تا سرم درد دارم و اعضای بدنم هرکدومشون مشکلات خودشون رو دارن بخاطر سبک غذای ناسالم.
اما بخاطر پاشنه اشیلی که دارم
(حرف مردم ) و باور کمبود [در تهیه خوراکی ]
نتونستم ادامه بدم .
ولی این یک چالش هست برام .
چون میدونم که اخرش باید به سبک قانون سلامتی زندگی کنم ..
چالش دیگه ای که هست بحث تمرکزی کار کردن هستش
یعنی من دوست دارم در شغل زنبور داری پیشرفت کنم
ولی بخاطر شرایط مالی و باورهای غلط این ذهنیت رو دارم که کار ساختمانی انجام بدم و به همراه این زنبورداری رو گسترش بدم .
و مطما هستم با شنیدن فایل گفتگو با دوستان فک کنم که قسمت 36 هستش
که استاد بصراحت جواب دادن که به اون کاری که علاقه داری بصورت تمرکزی فقط روی اون کار کن.
و اینکه من تو شغلم این درس بسیار بزرگی رو گرفتم که من باید خودمو گسترش بدم نه شغلم رو
یعنی منی که 6سال زنبور دارم بخاطر باورهای غلط دنبال عوامل بیرونی برای پیشرفت میگشتم مثل وام گرفتم مثل قرضی گرفتم مثل شریک داشتن
مثل ترس های که داشتم
ومن اینو یاد گرفتم که باید خودمو بهبود بدم و از همینجای که هستم
با همین امکاناتی که دارم ادامه بدم و حرف دیگران برام مهم نباشه .وتازگی ها بعد از 5سال یک دوره اموزشی خداوند هدایتم کرد بهش وخریدم و خیلی هم احساس خوبی نصبت بهش دارم
و میخوام که فقط خودم رو گسترش بدم کاری هم به نتیجه ندارم هر چند کندو برام بمونه حتی 5عدد هم باشه با همون شروع میکنم و البته حرفه ای تر بصورت تخصصی تر کاری ندارم که بقیه بگن ببین خودشو مشغول کرده به 4تا زنبور خودشو علاف کرده و خلاصه از این حرفها
و این چاش رو میخوام اینجوری حل کنم واز امکاناتی ک دارم
از شرایطی که هست باهمین وضع موجود ادامه میدم ..
وقتی که من روی خودم کار میکنم باورهای هماهنگی با خواسته هام ایجاد میکنم
از اون طرف هم در مورد شغلم بصورت تخصصی دارم اموزش میبینم و خودمو گسترش میدم
و اصلا اعتماد بنفسم چقدر بالا میره از اینکه این شغل رو حرفه ای یا د میگیرم و از هر نوع برداشتی سود میکنم .
وکلی انگیزه هام بالا میره چون دارم تخصصی کار میکنم و کلی احساس بهتری دارم ظرف وجودم بزرگ میشه حتی تو روابط ها هم اعتماد بنفسم میره بالاتر چون من دارم تخصصی اموزش میبینم و دارم خودمو گسترش میدم ..
ودرمورد تمرکزی کار کردن هم فقط در این شغل که بهش علاقه دارم
ادامه میدم و سعی میکنم که فقط با این شغلم کار کنم البته این قدمهای کوچک میخواد یه هوی نمیشه با شرایطی که دارم میتونم تا اردیبهشت ماه هردو شغل رو انجام بدم ولی از اون به بعد تمرکزی فقط روی زنبورا کار کنم
استاد عاشقانه ازت سپاسگذارم .
منی که الان اینجوری هدایت شدم و راحت دارم در مورد خودم حرف میزنم و به خود شناسی رسیدم و فهمیدم که وااقعا این راه های که رفتم درسهای بوده برام
و الان به این نتیجه رسیدم .که فقط وفقط باید خودمو گسترش بدهم و فقط هم از لحاظ شغلی هم تغیر باورها فقط وفقط روی خودم کار کنم
این همه تغیر که کردم این همه خودشناسی
این همه ایمان این همه خود باوری این همه هدایت های که شدم واقعا بسیار بسیار سپاسگذارم ازت
اگه الان در این شرایط باشما اشنا نبودم
واین موقعیت ها پیش می اومد
مثلا در مورد وام میگفتم این دفعه نشد دفعه ی دیگه وام بگیرم کسب و کارم خوب پیش میره
درصورتی که وقتی من ظرفم اماده نباشه اصلا هزار بار هم وام بگیرم هیچی درست نمیشه.
یا درمورد شراکت ها میگفتم این ادم رزق نداره نمیدونم دستش خیر نیست نمیدونم دلش خوب نیست واز این دست باورهای غلط
ومثل الان که با شما اشنا شدم هیچ وقت نمی اومدم بگم من همه این راه هارو رفتم پس جواب نداده پس بیام فقط خودم رو گسترش بدم یاروی باورهام کار کنم یا مهارت هارو یاد بگیرم هیچ وقت که اینارو نمیگفتم
و اگه الان دارم اینارو میگم بخاطر اگاهی های که از شما یاد گرفتم بخاطر دوره 12قدم که بی نهایت عالیه بی نهایت
باسلام استاد عزیزم عشقم دوست دارم خدا میدونه شما چقدر درقلب من جا داری چون باعث تحول زندگیم شدی وچقدر ارامش ب زندگیم امد چقد نعمت وچقد پیشرفت
استاد عزیزم من نخاستم کامنت بذارم تا زمانیکه توی حرفه ام موفق بشم اما دیدم این فایل برای منه چقد برای منه ودقیقا یکی از چالشهام امروز حل شد
من دارم خیاطی یاد میگیرم ودر کامنتای قبلی عزت نفس گفتم پله ب پله تکاملی دوتا لباس اول ک دوختم دوختش راحتتربود اما مدلاش ابتدایی بود حقیقت بازهم مربی تحسینم کرد وگفت واقعا عالی هستی اولین هنرجوی باهوش وزرنگم هستی چقد زود میفهمی وعمل میکنی
همسرم یک پارچه برای دختر قشنگمون انتخاب کرد که من حتی جنس پارچه هارو بلد نبودم اما قشنگ بود
خب من نمیدونستم قراره چ اتفاقی بیفته وچقد ترس داشتم برای اولین باره میخام برای دخترم سارافون بدوزم اون هم برای بیرون ومهمانی
وای خدای من اما گفتم باید وارد ترسهام بشم پس چطور میخام خیاط بشم وبرای مردم بدوزم خلاصه من مدل انتخاب کردم سخت بود خیلی ریزه کاری داشت
ومن نمیدونستم پارچه ریش میشه چون کنفی هستش باید پس دوز بشه
من شروع کردم بااموزشها چالشها زیاد بود چندجای لباس نیاز ب اصلاح داشت ترسها اومد وچقد ذهنم گف تو مال این حرفا نیستی بابا فقط داری خودتو خسته میکنه حالا شوهرت میگه تو یاد نمیگیری
خیلی بهم ریختم وحتی اشک ریختم
ب خدا گفتم خدایا من موندم تو کمکم کن مثل همیشه تو میدونی من نمیدونم چون همه چیز تویی
توی دفترم ستاره قطبی ب خدا گفتم میخام سارافون دخترم قشنگ بشه
خلاصه اون شب جمع کردم وخابیدم روزبعد ک ارامتر شدم خدا ایده داد ک برو فلان جاش اینکار کن انجام دادم مربی پیام داد ک عکس بفرس فرستادم گف وای من فک کردم ایراد داره چین لباس درستش کردی خوب شده بعد دوباره کم کم همه کارهایی ک داشت انجام دادم پله ب پله چقد جالب همش بهم گفته شد امشب چقد خوشحال شدم خداوند پله دیگری برام باز کرد مربی گف برو چرخت ودرست کن ک روانتربشه وپس دوزی رو یاد بگیر
قبلن امتحان کرده بودم پس دوزی چرخم خوب نبود نخها رو گره میزد
الان یه حسی گف خودت امتحان کن حالا من این وقت شب با شکم باردار چرخ رو کجا ببرم
من امتحانش کردم وکل لباس رو پس دوز کردم وای انگار دنیارو بهم دادن کار تمیز شد ویک چیز جدید هم یاد گرفتم ولباس 90 درصدش کامل شد چقد از خدا تشکر کردم چقد اعتماد بنفسم زیاد شد فردا انشالله کار اخر لباس دخترم رو انجام میدم وتمام میشه اما چ درسهایی گرفتم
با پارچه ها اشنا شدم با مدلها
ودقیقا مربیم بهم گف تازه کارها این مدل واین پارچه رو استفاده نمیکنن چون سخته
اینو گف ب خودم افتخار کردم بابا افرین این یک چالش باعث رشدت شد فردا بهترها رو یاد میگیری ومیدوزی وبا تمام دوختها پارچه ها اشنا میشی
وتشکر کردم بابت دوره عزت نفس همش 2 ماهه خریدمش الان کجا و2 ماه پیش کجا بودم خدای من
من پله پله دارم رشد میکنم فقط خدا میدونه سال دیگه چقدر من پیشرفت کردم
توی تمام جنبه ها سلامتی روابط عزت نفس توی حرفه ام وتو وضعیت مالی
استاد سپاسگذارم ازت
به نام خدای مهربان
توی حال و هوای خودم با سراشر از حال خوب بودم (و الانم هستم) که یک آگاهی خیلی خوبی بهم داده شد و سریع حسم گفت بیام توی این صفحه بنویسم و منم پیروی کردم از این احساس کلا وقتی که به حسم گوش میدم اتفاقات عالی میفته
داشتم به این فکر میکردم که دیدگاه مثبت نسبت به هرچیز چقدر میتونه زندگی مارو متفاوت کنه و چقدر اتفاقا هماهنگ هست با این سلسله فایل ها که آقا به هرچیزی دیدگاه مثبت داشته باش یعنی چی
مثلا میدونی که باید روی ترمز های ثروتسازت کار کنی برای اینکه پول و ثورت بیاد توی زندگیت اگر میبینی مقاومت داری یا برات سخته بیا دیدگاهت رو سریع تغییر بده بگو ایولل وقتشه روی تزم هام کار کنم،الان فرصت کارکردن روی ترمز هامه
یا
اکر میبینی نسبت به آموزش دیدن توی کارت مقاومت داری و دوست داری به تعویقش بندازی بیا اگاهی پیدا کن از دیدگاهت و تغییرش بده واحساست رو نسبت بهش خوب کن
بگو الان وقت اموزش و یادگیریه ،الان وقتشه که هوش فوق العاده خودم رو ازش در راه آموزش استفاده کنم
چقدر واقعا این دیدگاه ها میتونه قشنگ و متفاوت باشه و متمایز میکنه ذهنیت قدرتمند کننده رو با ذهنیت محدود کننده
مرور جلسات رو اگر تا الان بخوایم داشته باشیم طبق این اصل
در جلسه اول یاد گرفتیم که تغییر دیدگاه بدیم نسبت به موفقیت افراد و اگر یکی موفق شده بگیم ایول این نشون داد امکان پذیره چقدر مسیر منو برام واضح کرد چقدر خوبه که منم انسانم و منم میتونم باور هاش رو بسازم و “اینطوری با تغییر دیدگاه حسمون رو خوب میکنیم و نتایج رو در زندکی خودمون گسترش میدیم”
جلسه دوم: یاد گرفتیم ذهنمون رو نسبت به مسائل زندگی تغییر بدیم و دیدگاه مثبت داشته باشیم به این موضوع یعنی وقتی به مسئله ایی بر میخوریم ویا میخوایم بریم تو دل چالشی بگیم :چه پله رشدی برای من فراهم شده ،چقدر این جهان قشنگه وقتی با چالش همراه باشه همینطوری که بازی هارو چالش ها جذاب کردند،چقدر خوشم میاد خودم رو به چالش بکشم تا ظرفم رو بزرک کنم و اینقدر این کار رو و این دیدگاه رو واین گفتگو های ذهنی رو با تراکم بالا تکرار و تکرار کنیم که احساسمون مثبت بشه و واقعا عاشقانه با آغوش باز چالش هارو بپذیریم و هر موقع هم حس کردیم که داره این احساسه کمرنگ میشه از همین فرمول استفاده کنیم “اینطوری با تغییر دیدگاهمون حسمون رو مثبت میکنیم و نتایج رو در زندگی خودمون گسترش میدیم”
در جلسه سوم : یاد گرفتیم ذهنمون رو نسبت به اشتباهاتی که مرتکب میشیم تغییر بدیم و اون اشتباه رو درسی بگیریم برای بهتر کردن مسیرمون و اشتباهات رو اصلا یک سرعت بخش به نتایج بدونیم یک کلاس آموزشی برای مسیرمون بدونیم که بهمون درس میده و به دید هزینه ایی برای اون درس ها بهش نگاه کنیم و عاشقانه باهاش برخورد کنیم و اون درس هارو بگیریم و بگیم : من اشتبه کردم این یعنی قراره یک درسی رو یاد بگیرم و تمام تمرکزمون رو بزاریم روی درس و رشدی که میتونه برای ما داشته باشه ،اشتباه جزوی از مسیره همین که من اشتباه کردم یعنی تو مسیرم پس همین نشونه خوبیه این دیدگاه چقدر احساس خوبی بهمون میده ؟ فقط باید بدونم که این چیزیه که واقعا نتیجه رو هم تغییر میده و اگر ایمان داشته باشم دیگه هرکاری میکنم ،هر چقدر لازم باشه تکرار میکنم تا اون احساس رو در خودم به وجود بیارم
یا مثلا انتقاد دیگران که خودش میتونه موضوع مناسبی برای این سلسله فایل ها باشه اقا وقتی یکی منو انتقاد میکنه به همون اندازه که میتونه برام مفید باشه به همون اندازه میتونه اسیب زننده باشه ،برمیگرده به دیدگاه من که من باید بگم خب یک انتقاد شد بهم این یعنی یک ویژگی در من بهش اشاره شد که اگر روی اون کار کنم کلی رشد میکنم پس خیلی ممنون دمتم گرم خیلی انتقاد به جا و عالی کردی و ذهن قدرتمند میره تا اون موضوع رو اصلاح کنه
و چقدر این موضوع واقعا میتونه تعیین کننده باشه که زندگیمون بهشت باشه
من الان مثلا میدونم که باید تمرین کنم ، میدونم که باید روی ترمز هام کار کنم اگر نتونم دیدگاه خوبی نسبت به اینکار داشته باشم و این دیدگاه رو نتونم ایجاد کنم که اقا این تمرین کردن و کار کردن روی ترمز ها خیلی جذابه خیلی میتونه لذت بخش باشه امکان داره هعی به تعویقش بندازم
اینارو دارم میگم چون پاشنه آشیل خودمه
یعنی یکی از دلایل من برای کار نکردنم روی باور های ثروتساز اینه که نتونستم درست این دیدگاه رو ایجاد کنم اما الان خیلی حرفه ایی تر شدم توی این موضوع الان فهمیدم که اولش هم اگر نتونم ایجاد کنم اگر ادامه بدم خودش ایجاد میشه
و چقدر این موضوع میتونه زندگی مارو سرشار از لذت کنه اگر ما بتونیم توی هرلحظه از زندگیمون این دیدگاه رو داشته باشیم .
وقتی فایل گوش میخوام بدم اول این ذوق وشوق رو ایجاد کنم و گوش کنم
وقتی میخوام تمرین کنم اول این کار رو بکنم
وقتی میدونم باید توی کارم آموزش ببینم این رو ایجاد کنم شاید 5 دقیقه 10 دقیقه ادامه بدی و نتونی اما روش بمون بلاخره بعد از 30 دقیقه بدون وقفه جهت دهی دادن گفتگو های ذهنیت مگه میشه که اون اتفاق توی ذهنت نیفته؟
خیلی دوست داشتم این موضوع رو حالا که بهم گفته شد بیام درمورد صحبت کنم و برای خودم ذخیرش کنم تا بارها و بارها خودم بخونمش
خدای یار و نگهدارمون در این مسیر زیبا
به نام خدا
به طورکلی باچالش هایی که برخوردمیکنی چه کارمیکنی؟؟
این سوال برای من به دودسته تقسیم میشه ،
1 احساس ناتوانی شدیدی دربرابرچالش های مالی میکنم وبرای من چالش های مالی دیوانه کننده هستند مثلا اگر بدهی داشته باشم قفل میشم ،اگر همسرم کارنداشته باشه دیوانه میشم یا اینکه یه چیزی که نیازم باشه بخوام بخرم وپولش رونداشته باشم نمیدونم چطورباید برنامه ریزی کنم وچطور باید اون پول روجورکنم تا اون نیازم رو برطرف کنم واینقدرناامید میشم که موهام سفید میشن ودچاراضطراب شدید میشم وتاچندین روز نمیتونم هیچ کاری کنم
دسته دوم ،چالش های کوچیک زندگی هستند مثلا اگر سیمی توخونه خراب بشه ،یااینکه توآشپزخونه به مشکلی بخورم به راحتی یه راه حل کوچیک پیدامیکنم وانجامش میدم مثلا ماشین لباسشویی ما دوقلو ازاین دربالاهاهست من بهش میگم هواپیمای بویینگ 743 ازبس صدامیده وتواین همه سال حتی یک بارهم به فکراین نیفتادم که عوضش کنم چون حس میکردم پولش روندارم وحتی یک بارهم درخواست نکردم از خداوند که من یه ماشین لباسشویی تمام اتوماتیک بیصدا باقدرت پاک کنندگی بالا میخوام وعجیبه که الان دارم مینویسمش!!
حالا این ماشین لباسشویی به هردلیلی خراب بشه من وهمسرم باهمدیگه دنبال یه راه میگردیم ومشکلش روبرطرف میکنیم چندوقت پیش درش خراب شد ویکی ازپیچ هاش شکست ودرخشک کن اصلا بالا نمیرفت مابازش کردیم وبا یک تکه چوب وکش درستش کردیم جوری که از روز اولش هم بهتر شد
این مثال روزدم برای اینکه بگم ازاین دست مسایل برام کاری نداره وهمیشه دنبال حلش هستم اما مسئله حل نشدنی توذهن من وقتیه که راه کار مسئله پول نیاز داشته باشه ومنو قفل میکنه
ازتون میخوام هرکس ایده ای دراین باره داره کمکم کنه تا بتونم ریشش روبررسی کنم واین پاشنه آشیل عجیب روحل کنم
سوال 2 چه چالش ومسئله ای توزندگیتون هست که به خاطر ترس ازش فرارمیکنید وسعی میکنید باهاش روبرونشید وآشغالهارومیزارید زیر مبل؟؟؟
این بزرگترین چالش من هست واونم بعدازنوشتن تودفترم متوجه شدم ،نپذیرفتن مسئولیت صددرصد زندگیم وکارنکردن
یعنی برای من کارکردن مساوی با هزاران ترس ،وقتی شروع به کارمیکنم همسرم قشنگ میگیره میشینه توخونه واصلا کاری نداره که چه طور این زندگی اداره میشه من 41سال دارم ومیترسم الان برای شروع کارخیلی دیر باشه
میترسم اگر نتونم ازعهده خرج خونه برنیام چی میشه؟؟
میترسم اگرشکست بخورم چی میشه؟؟
میترسم اگر موفق بشم چشمم بزنن!!
میترسم اگر من کار کنم ازنظرجسمی زودتر جسمم پوسیده بشه اینم دلیلش اینه که چندسال پیش رفتم آرایشگری یادگرفتم وکارکردم اما بعد از 2سال دیسک کمر گرفتم واصلا متوقف شدم
میترسم ازاینکه هرچی کارمیکنم به بقیه نرسم
میترسم ازاینکه من ریال پول درمیارم اما ایران وبقیه جهان داره بادلار میره جلو ومن اگر نتونم خودم روبرسونم چکار کنم ؟؟
میترسم اگر کارکردم ونتونستم یه چیزی به زندگیم اضافه کنم بقیه مسخرم میکنن ومیگن دیدی الکی وقت همه روهدردادی آخرش هم مثل بابا ومامانت عرضه زندگی کردن نداری ؛این حرف روخانواده شوهرم ومخصوصا مادرشوهروشوهرم زیاد بهم میزنن
میترسم ازاینکه اگرموفق بشم وازیه جایی به بعد دیگه توان کارکردن نداشته باشم چی میشه؟؟
میترسم آزادیهام ازم گرفته بشه
میترسم که مجبورباشم هرروز سخت کارکنم وفرصتی برای بابقیه بودن نداشته باشم
میترسم وارد کارآنلاین بشم واگر موفق نشم چی؟؟،
ازقضاوت فامیل خیلی خیلی میترسم
دیگه ترسی به ذهنم نمیرسه ولی الان که نوشتمشون همشون مسخره به ذهنم رسید ودوتا عامل به نظرم اومد که نمیزاره من کارکنم
1ترس از قضاوت دیگران
2 ترس ازموفق نشدن
سوال 3 ذهنیت خودرا درمورداون چالش عوض کنید وبه این فکرکنیداگر این چالش روحل کنید چه نعمتهایی بهتون داده میشه وچه پیشرفت هایی میکنید؟؟
وقتی جواب اینونوشتم حالم خیلی بهترشد ،
وقتی بااین چالش روبروبشم وانجامش بدم میتونم هرآنچه که توزندگیم کم دارم روفراهم کنم ،مثال های عینیش رودارم هم توسایت وهم توزندگی استاد میبینم ووقتی اون خونه بندرعباس شما روبا این زندگیتون مقایسه میکنم اصلا امیدوارمیشم به زندگی
اصلاچراراه دورمیرم من وقتی وارد سایت شدم یه زن خانه دارافسرده بودم که هیچ هنری نداشت جز گریه کردن ولرزیدن وترسیدن
کلی بدهی مالی داشتم که خودم به تنهایی پرداختشون کردم ،برای خودم یه گوشی نوکیای 6120 ساده داشتم که باکارکردن روی باورهام وگرفتن مشتری وهدایتهای خداوند الان یه گوشی سامسونگ a52sدارم بارم 8وحافظه256
فکرکه میکنم حتی اولش که اومدم توسایت برای من دانلود فایلهاگرون درمیومدوحتی پول شارژ اینترنتمو هم نداشتم والان به راحتی چندتا دوره خریدم وبیدغدغه با بهترین کیفیت فایلها رودانلود میکنم واستفاده میکنم ،برای خودم کلی وسایل کارخریدم ،رفتم آموزش دیدموخیاطی روکه یه زمانی عاشقش بودم وبدون وقفه کارمیکردم رویادگرفتم اما من اشتباهم اینجابودکا به روند پیشرفتم نگاه نکردم وخودمو بابقیه مقایسه کردم واصلاناامیدناامیدشدم وادامه ندادم
استادحالامیفهمم وقتی که یه سوال طرح میکنید باروح وروان آدم بازی میکنید وحالا میفهمم که باید همیشه روخودم کارکنم ومسیری که اومدم روبه خودم یادآوری کنم تافراموش نکنم چه مسیری روطی کردم وچه نعمتهایی دارم که تاچندسال پیش آرزوم بود
اگرمن این چالش روحل کنم میتونم ماشین موردعلاقم روبخرم
خونمون روکه چندین سال هست نیمه کاره هست رودرست کنم وتوخونه رویاییم به راحتی زندگی کنم
میتونم ماشین لباسشویی وماشین ظرفشویی باکیفیتی بخرم
میتونم به هرجایی که دلم خواست سفرکنم
میتونم برای بچه هام کادو تولدی که دوست دارن روبخرم
میتونم وسایلی که دوست دارم روبرای خونم بخرم
حتی میتونم دویاسه تاخونه داشته باشم میتونم مهاجرت کنم به کشوری که عاشقشم
میتونم لبتاب باکیفیتی داشته باشم تا کارهام راحتتر انجام بشه
با آدمهای جدیدی آشنا بشم که همیشه آرزوداشتم باهاشون هم صحبت بشم
میتونم سبک شخصی زندگی خودم روداشته باشم بدون ترس ازقضاوت دیگران
سوال 4 کارهایی که باید برای حل این مسئله انجام بشه به قسمتهای کوچک قابل مدیریت تقسیم کنیدوقدم به قدم انجامشون بدیدوتمرکزتون بایدروی قدم اول باشه مهم اینه که برید تودل ترستون
من اینجا قدم اول رومینویسم ودیگه بقیش روباید خداهدایتم کنه ومن نمیدونم قدم بعدم چی میتونه باشه
قدم اول که باید انجام بشه کارهای نیمه تمام مشتریهام هست که باید بدوزمش واین کارروتموم کنم وتحویل بدم
قدم بعدی بشینم باخودم خلوت کنم ویه کارآنلاین روشروع کنم کاری که واقعا بهش علاقه دارم وباوردارم منو راضی میکنه
باید بشینم تمام دوره عزت نفس روازاول بررسی کنم سوالاتش روحل کنم تمریناتش روانجام بدم تابه خودشناسی بهتری از خودم برسم
باید برم توحوزه کارآنلاین آموزش ببینم ودرهمین راستا هرآنچه که یاد گرفتم روپیاده کنم
باید برای خودم الگوهایی پیداکنم که توسن وسال من بیزینسهای موفقی روشروع کردن
فعلا برای قدم اول رفتم بازاروبه اندازه ای که درتوانم بود جنس آوردم وتصمیم گرفتم آنلاین شاپ راه بندازم
حالا تا روخودم کارکنم بیکارنباشم وباید ورودی مالی داشته باشم
یه کاردیگه که خیلی واجب هست انجامش باید یه هدف کوچیک انتخاب کنم ودرراستای اون هدف کوچیک حرکت کنم
درحال حاضر هدفم رومیزارم روی پرداخت بدهی هایی که درحال حاضردارم وبرای این کار باید بدهی هارودسته بندی کنم بدون ترس یکی یکی حلشون کنم وبرای اینکه بتونم بدهی هاروپرداخت کنم نیازبه پول دارم آنلاین شاپم روراه میندازم وفعلا ازهمین جاوهمین وسایلی که دارم استفاده میکنم تابتونم بدهی هاروتسویه کنم وذهنم روآروم کنم تاقدم بعدی بهم گفته بشه ،
استاد من باید برم وبه این سوال آخرعمیقتر فکر کنم ونیاز هست که خودم روبهتربشناسم باید لیست خواسته هام روواضحتر بنویسم وبرای هرکدوم یکی یکی قدم بردارم
چالشی که من باهاش روبرو هستم نیاز داره به یک اهرم رنج ولذت بسیارقوی که توذهن من جای کارکردن عوض بشه الان درحال حاضربرای من کارکردن رنج آورترین کاردنیاست ومن باید این جایگاه روتوذهنم عوض کنم
ازتون سپاسگزارم که باعث شدید هرچند بسیارکوچیک اما یه لحظه به خودم بیام ودوباره برگردم به مسیر
عاشقتونم که اینقدرخالصانه آموزشهاتون رودراختیارمون میزاری
به نام خداوند مهربان.
وقتی به چالشی بر میخوری چه واکنشی داری؟ به لطف خداوند من تو این مورد خیلی خوبم. کلا وقتی به مسیله ای برمیخورم امید به زندگی و امید بهبود شرایط در من چند برابر میشه و خیلی خوب میتونم ذهنم و کنترل کنم و مثالای زیادی هم براش دارم. خیلی خوب میتونم شرایط سخت و مدیریت کنم.
تمرین:
بزرگ ترین چالشت در حال حاضر:
در حال حاضر بزرگترین چالش من کارم هست .اولین تجربه های کاریم و دارم میگذرونم و تجربه ی زیادی ندارم . و مهم ترین موضوع در زندگیم در حال حاضر اینه که بتونم توی کارم عالی جلو برم و کلی تجربه کسب کنم.
فقط صرف ورود به این چالش:
بر چه ترس هایی غلبه می کنم؟
ترس از شروع. من مدت ها بود که میخواستم این کارمو شروع کنم اما میترسیدم و انتظار داشتم اول اون کار و خوب یاد بگیرم بعد برم رو کس دیگه ای اجرا کنم.یعنی بخاطر همین کمال گرایی خیلی وقت بود که حرکت نمیکردم. ولی وارد ترسم شدم و کارمو شروع کردم.کار من تدریس شیمی هست.تو این مدتی که میترسیدم نه تنها شروع نمیکردم بلکه قصدم بود که اگر هم شروع کنم از کلاس نهم و دهم شروع کنم .دواردهم سخته نمیتونم اما دقیقا دانش اموزی جذب کردم که کلاس دوازدهم هست و کنکوریه و من نه تنها دوازدهم بلکه دهم و یازدهم هم باید به ایشون یاد بدم . علاوه بر این ترس های زیادی رو واردش شدم.مثلا در حال حاضر من مشاور این دانش اموز هم هستم و دارم بهش برنامه میدم . من میترسیدم که قبلا این کار و بکنم.
توکل من چقدر بیشتر می شود؟
خیلی خیلی بیشتر میشه. وقتی کاری رو شروع میکنی که هیچ تجربه ای از قبل در اون کار نداری/عملا هر قدمی که میخوای برداری رو باید با توکل به خدا و با تکیه به هدایتش برداری.
چه مهارت هایی در برخورد با این چالش یاد خواهم گرفت؟
من باید نکات مختلف درس خوندن و یاد بگیرم مثل افزایش سرعت مطالعه/افزایش اعتماد به نفس/کنترل استرس زمان امتحان/نحوه ی برنامه نویسی/مسیولیت پذیر بودن
چه توانایی هایی در من بیدار می شود و فرصت بروز می یابد؟
من با این کار متوجه شدم که مشاوره دادن و خیلی دوست دارم. من بعد از این کار بلدم که چطور بصورت اصولی برنامه بریزم/راه های افزایش تمرکز و سرعت مطالعه رو بلدم/بلدم که چطوری اعتماد به نفس یه دانش اموز و زیاد کنم البته با کمک خودش/بلدم که بهتر درس بدم/
چه نعمت هایی به من داده می شود؟
من هر ماه دارم پول جذب میکنم و علاوه بر استقلال فردی .استقلال مالیم هم بیشتر میشه.
تجربه میکنم تجربه میکنم تجربه میکنم
چه پیشرفت هایی می کنم؟
اعتماد به نفسم خیلی بیشتر میشه/ سابقه ی کار دارم /چگونگی مدیریت یه دانش اموز و یاد میگیرم/
اقدامات مربوطه رو توی دفترم نوشتم.
استاد عزیزم و مریم عزیز…چقدر هوشمندانه وزیرکانه سوالای تمرین و طرح کردید. به طوریکه این سوالا رو جواب بدی مستقیما خودتو بیشتر میشناسی و میفهمی کجاها پاشنه اشیلته و باید روش کار کنی.
استادد عزیزم شما توی کار خودتون فوق العاده هستید ممنونم ازتون.
از صمیم قلبم از هر دوی شما سپاسگزارم بابت این فایل هدیه ی بسیار بسیار بسیار ارزشمند.
دوستون دارم
به نام خدا
سلام روزتون بخیر و شادی
تمرین جلسه دوم
ذهنیت قدرتمند کننده در برابر ذهنیت محدودیت کننده
وقتی خیلی عمیق به این سوالاتی که مطرح شده فکر می کنم در برخورد اول در مقابل چالش های که در زندگی ام پیش می آید دچار یاس و ناامیدی می شوم حس ناتوانی به من دست می دهد
قبل از اینکه عضو سایت باشم درک درستی از مساله و حل مساله نداشتم و این نگاه در من بود که اصلا در این دنیا نباید مساله ای وجود داشته باشد وجود مساله یک اشتباه است
ولی وقتی وارد سایت شدم و توضیحات استاد شنیدم با مفهوم قانون تضاد اشنا شدم که قانون تضاد بخشی از این زندگی مادی است و برای رشد همه ی ما ضروری است نحوه ی برخورد ما با تضاد، مسائل و چالش ها ما را می سازد.
اون جبهه گیری که در گذشته داشتم خیلی بهبود پیدا کرد.
در حال حاضر وقتی با چالشی روبرو می شوم در برخورد اول حس ناتوانی و ناامیدی به من دست می دهد اما کم کم دنبال راه حل می گردم تا بتوانم مساله را حل کنم ولی واقعیتی که در ذهنم می بینم اینه که هنوز چالش را به عنوان فرصتی برای رشد و پیشرفت باور ندارم وقتی عمیق نگاه می کنم دنبال حل مساله میروم ولی فقط برای اینکه مساله حل بشه همین موضوع هم خیلی به رشد من کمک کرده تا مسائل حل نشده در زندگی ام را نسبت به گذشته کاهش بدهم.
در حال حاضر باید بتوانم این نگاه در خودم تقویت کنم که مسائل فرصتی برای رشد و پیشرفت منه و برای همین وارد زندگی من شده
سپاسگزارم بابت فایل ارزشمندی در اختیار ما قرار دادید
تمرینات با جزییات کامل ادر دفترم نجام دادم.
به نام ابرقدرت مهربان
هرآنچه که دارم از اوست
سلام به استاد عزیزم و مریم زیبا و دوستان خوبم
سوال این قسمت:
به طور کلی، با مسائل یا چالش هایی که در زندگی برایت بوجود می آید، چه برخوردی داری؟
آیا نگاه شما این است که: این چالش فرصتی برای بهبود، یادگیری و پیشرفتم است؟!
یا احساس نا امیدی و ناتوانی می کنی و سعی می کنی از مواجه شدن با چالش ها و مسائل خود فرار کنی؟!
الخیر فی ما وقع :
من قبل از اینکه با قوانین این جهان آشنا بشم خیلی مسائل و چالش هایی داشتم که واقعا واکنش مناسبی نداشتم نسبت بهشون یعنی خب اصلا نمیدونستم قضیه از چه قرار هست و همیشه گله و شکایت میکردم از خداوند که این چه زندیگه که به من دادی چرا اینقدر مسائل چرا این مشکلات چرا اینقدر من باید ناراحت باشم چرا نمیتونم درست زندگی کنم و خب من یک روزی که واقعا از همه چیز خسته شده بودم و تو فکر خودکشی بودم از اینکه دیگه نمیتونم تحمل کنم پس بمیرم بهتره ( اما میترسیدم که اینکار رو انجام بدم )
همون لحظه با تمام وجودم از خدا کمک خواستم که زندگیمو بهتر کنه چون دیگه نمیخوام این شرایط رو
خیلی خیلی قشنگ همون لحظه که درحال گریه بودم خداوند منو هدایت کرد به سمت فردی به نام نیک وواچیچ
که ایشون نه دست داشت و نه پا داشت و اینقدر قشنگ راجب خداوند و زندگی صحبت میکرد که من فقط اشک میریختم و میگفتم ایشون زندگیش از من بدتر بوده و به خاطر نداشتن دست و پا چقدر اذیت بوده ولی نگاهش و دیدش به اون شرایط جوری دیگه ایی بوده و دیدش اینجوری بوده که باعث رشد و پیشرفتش میشه با اینکه گاهی اوقات هم خسته میشده ولی چون ایمان و توکل به خدای خودش داشته ادامه میداده و یجورایی این انسان شریف برای من الهام بخش بود و در هرچالشی که اتفاق میافتاد در زندگیم به خودم یادآوری میکردم که زهرا ، نیک رو یادت بیار دست و پا نداره ولی ببین چه زندگی ایی خوبی داره چه تجربه های خفنی داره ، چقدر ثروتمنده خودش کسب و کار خودشو ساخته ، همسر و فرزند داره
ببین نداشتن دست و پا جلوی پیشرفت و ادامه دادن رو نگرفته ایمانی که داشته به خدا توکلی که داشته کمکش کرده و خب من وقتی هم که با آموزه های استاد آشنا شدم و مدارم بالاتر رفت خیلی بهتر با این چالش های زندگیم رو به رو میشدم و یجورایی میگفتم اینا اومدند که منو رشد بدهند و بهم کمک کنند.
من یک مثالی میزنم که چالش برانگیزتر بوده برای من خب من و خانواده ام تصمیم گرفتیم به شهر دیگه ایی که بزرگتر هست مهاجرت کنیم تا پیشرفت کنیم و امکانات بیشتری داشته باشیم چون در شهر کوچک و بومی زندگی میکردیم روی ترسمون پا گذاشتیم و مهاجرت کردیم خیلی از دوست و آشنایان میگفتند که نمیتونیم و سر یک ساله برمیگردیم و از پس هزینه های اونجا برنمیاییم ( الان نزدیک 7 سال هست که در این شهر زیبا و قشنگ زندگی میکنیم )
خلاصه توکل کردیم و خداوند اینقدر راحت و قشنگ ما رو به سمت خونه ایی که نوساز بود و در محله بسیار خوب و موقعیت خوب هدایت کرد که از هر طرف اینقدر امکانات بود که واقعا لازم نبود برای خرید حتی دندانپزشکی بریم به مرکز شهر و اصلا قابل باور نبود برای ما که همچین خونه ایی بخریم
و اعتماد به نفسمون بالاتر رفته بود چون که روی ترسمون پا گذاشته بودیم و زمانی که سند خونه اومد به یک چالشی برخوردیم خب ما تمام پولی که داشتیم رو برای خرید خونه گذاشته بودیم هرچیزی که داشتیم رو فروخته بودیم و واقعا چیزی نمونده بود برامون
در شرایطی قرار گرفتیم برای اینکه بتونیم پول سند خونه رو پرداخت کنیم که حتی نمیتونستیم غذای درست بخوریم همش غذاهای خیلی ساده ، یخچال مون جز بطری آب چیزی دیگه ایی نداشت ، حتی لنگ یک هزار تومنی بودیم من واقعا اوایلش خیلی ناراحت بودم و میگفتم خدایا تو که کمک کردی تا اینجا رو بقیشو هم کمک کن ، من از گشنگی که چیزی نبود بخوریم آب میخوردم فقط ولی بماند که نجواها هم کار خودشون رو میکردند و همش این حرف ها در سرم بود که نکنه واقعا نتونیم ادامه بدیم و برگردیم و مورد تمسخر آشنا و دوستان قرار بگیریم که دیدید گفتیم نمیتونید ؟!
بیا ببین هیچی نمونده براتون چجوری میخوایید پولشو جور کنید ؟! حتی نمیتونیم غذا بخورید پول ندارید چیزی بخرید چجوری میخوایید پول اش رو جور کنید ؟!
و من همش میگفتم نگران نباش زهرا این شرایط اومده که ما رو رشد بده و بهمون کمک کنه تا پیشرفت کنیم فقط باید ایمان داشته باشیم ،خدا ما رو تا اینجا رسونده بقیشو هم خودش درست میکنه مطمئنم که بعد از این شرایط همه چیز تغییر میکنه ( این درحالی بود که من هنوز با آموزه های استاد آشنا نبودم )
خلاصه اون شرایط نقطه عطفی بود که من مدارم بالاتر بره و کم کم نگاهم و دیدم به زندگی جوری دیگه بشه و کلا از چالش ها دیگه فرار نکنم و ادامه بدم !
بعد از اون کم کم من هدایت شدم به سایت استاد و اصلا زندگیم فقط و فقط زیبایی و قشنگی بود
یعنی شرایطی بود که به ظاهر بد بود ولی من ایمان داشتم که درونش ، در دلش یه خیری نهفته و حتما به نفع من خواهد بود .
بسیار چالش های دیگه ایی دیگه بودند که من واقعا تونستم جوری دیگه ببینمشون اولش یکم میترسیدم ها ولی بعد میگفتم زهرا یادت بیار این اتفاق به ظاهر بد هست ولی مطمئن باش بعد از این یه آدم جدیدی میشیم و یاد میگیریم!
به این حالت رسیده بودم که میگفتم خب خدا چه چیزی رو میخوای به من یاد بدی با این چالشی که سر راهم قرار دادی ؟!
من قرار هست چیو یاد بگیرم که یاد نگرفته بودم ؟!
و اصن بعد میگفتم وااای خدای من به ظاهر بد بود این اتفاق ولی چقدر به نفع من بود !! چقدر لازم بود که بیاد !
مثال های کوچک و بزرگ هست که خیلی دوست دارم تک تک شون رو بگم
از دست دادن عزیزانم که واقعا شرایط سختی بود و میگفتم خدایا من قرار هست چی یاد بگیرم با این اتفاق ؟! و تنها چیزی که خداوند به من میگفت این بود که زهرا حواست باشه که احساساتت رو کنترل کنی یادت هست که احساس خوب = اتفاقات خوب
از مسیر دور نشی یه موقع ؟
حواست هست دیگه ؟
خدا میدونه چقدر سعی کردم خودمو و احساساتمو کنترل کنم چقدر امید دادم به خانواده ام خداوند منو به چه آگاهی های که هدایت نکرد و چقدر تو بغل خدا بودم چقدر رابطم بهتر شد با خدا چقدر نزدیکتر شدم به خدا
ولی اگه من زهرای قبلی بود همش گله و شکایت که چرا من ؟! چرا این اتفاقات ؟! ولی خب درس داشت برام که ببین هیچ چیز در این دنیا تا ابد نیست ، قدردان تر و شکرگزار تر خانواده ،پدر و مادرم و بقیه عزیزانم شدم ، ایمانم به خدا بیشتر شد ، توکلم به خدا بیشتر شد ، وابستیگم خیلی کمتر شد به بقیه و به خدا بیشتر شد ، فهمیدم فقط خداست که همه کارها رو انجام میده اونه که زندگی میده و میمیراند
و ……
چالش هایی که در دانشگاه داشتم جوری که میگفتم ایول زهرا همینه و قلبم و خدا راضی بودند ازم با اینکه در این مسیر یسری چالش ها بودند که خیلییی میترسیدم انجام بدم یا اینکه میکفتم باید انجام بدی چون ایمانمون چند برابر میشه توکلمون چند برابر میشه و اعتماد به نفسمون چند برابر میشه و اعتمادمون به خدا چقدر بیشتر میشه و وقتی انجام میدادم اصن انگار یه پله بالاتر میرفتم یه جوری دیگه ایی بود اون حسه اون ایمانه اون توکله همه چیز انگار آپدیت میشد
همگییی واقعا کمک کننده به من بودند و هستند و خواهند بود.
چقدر ایمانم چقدر توکلم به خدا بیشتر شد
چقدر الان بیشتر قدرت رو به خدا میدم
الان تقریبا مفهوم توحید و شرک رو میفهمم
اگر اون چالش ها اون مسائل اون مشکلات یا اتفاقات به ظاهر بد یا هرچیزی که اسمشو میذاریم نبودند واقعا آگاهی های الانمو نداشتم میدونم هنوز جای کار دارم ولی همین ها منو رشد دادند همین ها منو به خدا نزدیکتر کردند، اصلا خدای درست رو پیدا کردم خدای واقعی خدایی که در قرآن هست رو پیدا کردم
اما هنوز جای کار دارم میدونم باید تکاملو طی کنم
و میدونم که اگر باز هام از این اتفاقات به ظاهر بد برام بیوفته قطعا باید چیزی رو یاد بگیرم و مدارم بالاتر میره، ظرفم بزرگتر میشه یه پله بالاتر میرم
من یجورایی میگم اوکی ببینیم این دفعه قرار هست چیو بفهمیم این دفعه خدا چی میخواد بهمون یاد بده و میدونیم که صد درصد خیریتی داره برامون پس برو بریم.
››»»»»»«»»»»»»»«»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
نکته مهم: قبل از انجام تمرین، لازم است ابتدا سوال این قسمت را جواب داده باشی. سپس با دقت توضیحات فایل را گوش دهی و نکته برداری کنی و در پایان، به عنوان تمرین در بخش نظرات این قسمت، مراحل تمرین را به شکل زیر انجام بده:
مرحله اول:
بنویس در حال حاضر چه چالشی در زندگی شماست که سعی می کنی با آن روبرو نشوی یا از آن فرار می کنی با اینکه می دانی باید حل شود؟
من خیلی زیاد دوست دارم که رانندگی رو یاد بگیرم ولی متاسفانه به دلیل ترس هایی که دارم و تجربه های ناجالبی که از دیگران دیدم میترسم که برم و آموزش ببینم
خیلی بهونه های مختلفی میوردم که نرم و آموزش ببینم
ولی میدونم اگر که بتونم و آموزش ببینم خیلی راحتتر میشه برای من کارها خیلی سریعتر به کارهام میرسم اعتماد به نفسم خیلی بالاتر میره
و یه پله بالاتر میرم
ولی قول دادم به خودم که دیگه امسال باید برم و آموزش ببینم اصلا یکی از اهدافم قرار دادم
یکی دیگه از چالش هایی که هست این هست که :
من کلا تجربه کردن و انجام کارهای مختلف رو درست دارم کارهایی که به رشدم کمک میکنند
و دوست دارم که دستم تو جیب خودم باشه و مستقل باشم و کار کنم
من فکر میکردم از پدرم پول بگیرم و کسب و کارم رو راه بندازم اوکیه و دیگه تموم شد و رفت
ولی هدایت شدم به حرف های استاد که باید از صفر شروع کنم باید خودم شروع کنم نه با پول پدرم !
باید از یک جایی شروع کنم باید از صفر شروع کنم و تکاملو طی کنم
گفتم از صفر صفر میرم ولی همیشه اون باور های نامناسبم اون ترس هام جلومو میگرفتند
مثلاً افراد موفق رو میدیدم از دست فروشی از فروشندگی از چیزی خیلی کم شروع کردند
من از اینکه بخوام برم دست فروشی کنم یا اینکه فروشنده جایی باشم میترسم ! میگفتم چجوری با مردم ارتباط بگیرم و محصولم رو بفروشم ؟!
اصلا من میخوام تکاملمو طی کنم میخوام جا پامو محکم بذارم و ادامه بدم بقیه مسیر رو نمیخوام تکاملمو طی نکرده برم به مسیری که منو از راه درست و مسیر درست منحرف کنه نمیخوام ظرفمو به زور پر کنم تا بترکه
پس از صفر شروع میکنم دیگه برای اینکه کسب و کار خودمو داشته باشم ولی
از اینکه نتونم ارتباط با بقیه بگیرم
از اینکه نتونم کارم رو درست انجام بدم و مورد تمسخر بقیه قرار بگیرم و غرورم له بشه !
از اینکه بقیه بگن اوو حالا داری این کارهای خیلی سطح پایین رو انجام میدی !
همیشههه میترسیدم و هنوز هم میترسم
اما میدونم و مطمئنم که اگر بتونم رو ترسم پا بذارم و تودلش برم چقدر کمک میکنه بهم چقدر تجربه کسب میکنم در رابطه با برخورد با مشتری، چقدر اعتماد به نفسم بالا میره تکاملمو طی میکنم و کم کم کسب و کار خودمو راه میندازم بزرگتر میشه ظرفم حالا میخواد حقوقش کم باشه میخواد کلاسش پایین باشه بالاخره باید از صفر شروع کنم و تکاملو طی کنم دیگه باید تجربه کسب کنم باید اعتماد به نفسم بالا بره
حالا که من نگرانم و میترسم از این کار ها از فروشندگی ، از دست فروشی پس باید انجام بدم که انجام دادنش مطمئنم منو چند پله بالاتر میبره
اما باید باورهای درست هم بدم به ذهنم باید باورهای درست درمورد پول و ثروت هم جایگزین این باورهای نادرست کنم
اما انجام این چالش و در دل این ترس رفتن خیلی درس ها به من یاد میده
مرحله دوم:
برای تغییر ذهنیت محدود کننده به قدرتمند کننده در برخورد با این چالش، سعی کن به جای تمرکز بر نتیجه نهایی، بر سفر شگفت انگیزی تمرکز کنی که برای حل این چالش، طی می کنی. یعنی به جای تمرکز بر این ذهنیت که:
” اگر شکست بخورم؛ اگر این راهکار جواب ندهد؛ اگر نتوانم با وجود تلاش مسئله را حل کنم؛ و این شکل از اگر های ناامید کننده، “
ذهنیت خود را به این سمت هدایت کن که: فارغ از اینکه من از عهده حل این چالش بر بیایم یا نه، اگر وارد این چالش شوم، فقط صرف ورود به این چالش:
چه نعمت هایی برایم به ارمغان می آورد؛
بر چه ترس هایی غلبه می کنم؛
توکل من چقدر بیشتر می شود؛
چه مهارت هایی در برخورد با این چالش یاد خواهم گرفت؛
چه توانایی هایی در من بیدار می شود و فرصت بروز می یابد؛
چه نعمت هایی به من داده می شود؛
چه پیشرفت هایی می کنم؛
یعنی، نگاه خود را از نتیجه آن چالش بردار و بر مسیری بگذار که می توانی تجربه کنی.
مرحله سوم:
کارهایی که برای مدیریت و حل این چالش باید انجام شود را لیست کن و هر کار را به قسمت هایی کوچک، قابل مدیریت و قابل اجرا با امکانات این لحظه تقسیم کن. یعنی آن هیولایی که این چالش در ذهن شما ترسیم کرده است را به اجزای کوچک و قدم های قابل اجرا تقسیم کن تا ترس شما از کلیت ماجرا بریزد و جرأت ورود به روند را پیدا کنی. سپس تمام تمرکز خود را فقط بر برداشتن قدم اول بگذار.
سپس هر بهبود و پیشرفتی که در مسیر تکمیل این قدم ایجاد می کنی را برای خود یادداشت کن.
با مرور این لیست، پیشرفت خود را ببین؛ خود را تشویق کن و به این شکل انگیزه خود را برای شروع قدم بعدی تغذیه کن.
برای این چالش هایی که دارم :
1_ توحیدی عمل کنم تا جایی که میتونم و قدرت رو فقط به خدا بدم
2_ باید الگو ها و مثالهایی رو برای ذهنم بیارم که ببین میشه ببین انجام دادند تو هم میتونی و ترسی نداره !
3_ باید تو دلش برم و یاد بیارم که چالش ها و مسائلی که داشتیم رو چجوری حل کردیم
4_ از اهرم رنج و لذت استفاده کنم و کمک کنم به ذهنم
5_ورودی های مناسب به خورد ذهنم بدم
6_روی عزت نفس و اعتماد به نفسم کار کنم
7_روی باورهای مالی بیشتر کار کنم شناسایی کنم چه ترمزهایی دارم
8_ به زیبایی ها توجه بیشتری کنم، تمرکز کنم
9_ انگیزه ایی بدم به خودم که بعد از پشت سر گذاشتن این ترس ها یا این چالش ها قرار هست مدارمون بالاتر بره ، اعتماد به نفسمون بالاتر بره
توکل و ایمان مون بیشتر بشه !
آگاهی های جدیدی یاد بگیریم
پربار تر بشیم
با تجربه تر بشیم
میفهمیم که چجوری ذهنمون رو کنترل کنیم چجوری احساساتمون رو کنترل کنیم
بنطرم همین که بتونم افسار ذهنمو دست بگیرم، روی افکارم ، روی باورهام کار کنم و تو دل ترسام برم و توکل کنم به خدا ،اعتماد کنم بخدا واقعا درست میشه مثل همه چالش های دیگه ایی که از پسشون براومده بودم این ها هم میتونم پشت سر بگذارم
خیریت هایی در درونشون هست که به نفع من هست که موهبت ها و نعمت هایی وارد زندگیم میشه !
ظرفم بزرگتر میشه !