اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
باعرض سلام خدمت استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته و همه ی همراهان
اولین دلیلی که باعث شد من توجهم به روی فایل الگوهای تکرار شونده جلب بشه و وارد این فایل بشم مشکل یادگیریم در زبان انگلیسی هست البته نه اینکه زبان نتونم یاد بگیرم، نه اتفاقا وقتی کلاس حضوری هم میرم جزو نفرات خوب کلاس هستم بلکه مشکل اصلیم اینه که الان شاید 2 تا 3 سال که واقعا بصورت جدی می خوام زبان یاد بگیرم ولی هربار تا یک مرحله ای پیش میرم بعد انگار که ترس و یا کلی اضطراب و فکر باعث میشه ادامه ندم.
و وقتی این تیتر را دیدم “الگوهای تکرار شونده” یهو این تو ذهنم جرقه زد که من یک الگو در این رابطه دارم مثلا زمانی هم کنکور سراسری داشتم با اینکه درسم خوب بود ولی در 1 سالی که باید برای کنکور اماده میشدم دوباره مشکل همین الان را داشتم ینی یک ماه خوب می خوندم بعد بی خود و بی جهت ول میکردم ناامید میشدم یا اصلا می ترسیدم به قدری حالم بد میشد که یادم مادرم می گفت اصلا نمی خواد کنکور بدی چته اخه چرا اینقدر خودت عذاب می دی
خلاصه که الان فهمیدم من یک الگو دارم طوری که هر موقه قرار یه ازمونی داشته باشم یا یک مهارت یاد بگیرم ترس و اضطراب و حال بد به قدری منو می گیره که از خیرش می گذرم حالا نمی دونم چه باوری دارم شاید باورم اینه برای اینکه موفق بشم باید خودم هلاک کنم و کلی وقت بذارم تا مثلا زبان یاد بگیرم و چون عملا این ممکن نیست پس بعد از یه مدت کلنجار رفتن ذهنی و بد شدن حالم که من نمی تونم یا استرس در ارتباط با کم خوندن و …. میام کلا بی خیال میشم و صورت مساله را پاک میکنم در صورتی که اگه شاید این باور داشته باشم که اقا میشه با روزی 1 ساعت زبان خوندنم آیلس گرفت و نیاز نیست حتما روزی 10 ساعت مطالعه کنی، شاید اگه 3 سال پیش این باور می ساختم الان آیلسم گرفته بودم.
البته نمی دونم این یه حدس که حس میکنم علت اینکه که اینقدر احساس اضطراب، حال بد، ناتوانی، احساس بی لیاقتی، احساس کم بودن و …. وقتی قرار یه مهارت یاد بگیرم یا یه آزمون بدم به سراغم میاد به این باورم غلطم برمیگرده که باید دیگه زندگیم تعطیل کنم و بچسبم به اون تا بتونم موفق بشم.
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما ، شدیدترین احساسات رو درشما برانگیخته میکند ؟
1. وقتی همسرم ب من بی توجهی میکنه یا منو ناتوان میبینه کارهایی ک برای من خیلی راحته اون فک میکنه من نمیتونم یا بلد نیستم خیلی عصبی میشم
یا مثلا روز تولدم رو یادش میره و من خیلی عصبی میشم برام کادو نگیره کیک نگیره سعی نکنه روز تولدم ب من خوشبگذره یا برای من وقت نزاره و توجه نکنه گریه ام درمیاد و عصبی میشم .
(چون خودم رو مسئول نمیدونم و فک میکنم شوهرم مسئوله کاری بکنه ک من خوشحال بشم و بهم خوشبگذره )
(اگر من باور داشته باشم ک خودم مسئولم ناراحتم نمیشم از رفتار شوهرم توقع هم ندارم ازش پس ایراد از منه از شوهرم نیست )
یا مثلا از دستپختم تعریف نکنه و ایراد بگیره عصبی میشم
غذاهایی ک من درست میکنم یذره میخوره میگه مرسی و تمام ولی همون غذا رو دیگران ک درست کنن کلی تعریف میکنه کلی با لذت تا اخر میخوره کلی هم تشکر میکنه و من خیلی حرص میخورم احساس میکنم شوهرم فقط میخواد از دستپخت من ایراد بگیره
و این نشون میده ک من ب شدت نیازمند توجه و تایید گرفتن همسرم هستم پاشنه آشیله من همینه واقعا برام خیلی مهمه ک شوهرم بهم توجه کنه بهم محبت کنه ازم تعریف کنه اونموقع خودم رو با ارزش میدونم و اگر اون اینکارارو نکنه احساس میکنم برای شوهرم مهم نیستم و کلا ادم بی ارزشی هستم و گریه میکنم .
2 . هرکس ک از من انتقاد کنه یا بهم بگن ک تو بلد نیستی بشدت عصبی میشم شایداون چیز رو واقعا بلدنباشم ولی اگر دیگران بهم بگن خیلی عصبی میشم
3 . مادرشوهرم همیشه سعی داره منو تحقیر کنه برای من ارزش قائل نمیشه ارزش من رو میاره پایین
و من ب شدت از حرفا و رفتارش عصبی میشم و این بخاطر باورهای محدود کننده ی خودم هست حالا من باید اون باورهای محدود کننده رو پیدا کنم ،
خب من این برداشت هارو از حرفا و رفتار مادرشوهرم میکنم پس حتما من تو ذهن خودم برای خودم ارزش قائل نمیشم اره من وقتی میخوام غذا درست کنم باخودم میگم خوب نمیشه حتی اگ من عالی هم درست کنم باز شوهرم یه ایرادی میگیره چون اون منو قبول نداره اره
من خودم رو باور ندارم خودم رو قبول ندارم خودم رو بی ارزش میدونم ک دیگران هم بامن همین رفتارو دارن
یا اینکه من باخودم میگم چون من بچه روستا هستم و درس نخوندم فک میکنن چیزی بلدنیستم و خیلی برام ارزش قائل نمیشه مادرشوهرم چون بچهای اون تو شهربزرگ شدن درس خوندن باسوادو باکلاسن منو تحقیرمیکنه ارزشم رو میاره پایین
4 . وقتی برای کسی کاری انجام میدم و ازم تشکر نکنن خیلی عصبی میشم و میگم لیاقتشو نداشت ک کمکش کنم دیگ هیچ کمکی بهش نمیکنم اون ندیده من بهش لطف کردم فک کرده وظیفمه
نمیدونم چه باوری دارم برای این الگو ولی دارم فکرمیکنم انشاالله خدا هدایتم کنه پیداش کنم این باورمحدود کننده رو چون خیلی آزارم میده خیلی عصبی میشم
یا مثلا درجمعی نشستیم بعد یهو فقط ب من میگن اینکارو بکن یا اون کارو بکن حالا یا پزیرایی کن یا غذا درست کن یا فلان من بشدت عصبی میشم
باخودم میگم چرا ارزش من رو میارن پایین مگه من خدمتکارم ک بقیه بشینن من پاشم کار کنم
خیلی زیاد عصبی میشم
خدایا چه باوری باعث میشه اینطوری بشم ؟
شاید احساس خودارزشمندی ندارم
و بازم خودم برای خودم ارزش و احترام قائل نیستم از درون ک دیگران هم بامن اینطور برخورد میکنن
و اینکه من خودم رو لایق احترام نمیدونم مثلا وقتی میریم مهمونی من همش باخودم میگم خیلی زشته من الان نشستم و نمیرم کمک کنم
اره من اگ خودم رو لایق احترام بدونم باور لیاقت و ارزشمندی داشته باشم صاحب خونه هم کلی بهم احترام میزاره هم نمیزاره ک من کار کنم تو خونش همینطور ک من نمیازم کسی تو خونم کارکنه
مثلا وقتی برام مهمون میاد کلی زحمت میکشم و میگم وظیفم بوده ومن باید ب مهمونم احترام بزارم ولی وقتی جایی میریم باز میگم ک نه باید پاشم کمک کنم این وظیفمه زشته من بشینم پس چطور وقتی اونا میان خونه من میشینن من ازشون پذیرایی میکنم ؟
واقعا من خودم رو لایق نمیدونم ک همچین افکاری دارم ک باعث میشه دیگران از من خیلی توقع داشته باشن .
. باورهای محدودکننده ای ک الان پیداشون کردم
و باید روشون کارکنم و باورهای قدرتمندکننده و درست بسازم .
1. باور احساس لیاقت
2 . باور خودارزشمندی
خدایا هدایتم کن خدایا منو یاری کن تا بتونم باورهای محدودم رو شناسایی کنم و تغییرشون بدم خدایا منو یاری کن تا شخصیت ام رو تغییر بدم باخودم و دیگران درصلح باشم و بتونم کنترل ذهن داشته باشم. سپاسگزارم ازت .
یک الگویه تکرار شونده هم الان یادم اومد ک هرچندوقت یکبار مریض میشم درگیربیماری میشم و کلی اذیت میشم و هزینه هم میزاره برام .
و در شغلم هم خیلی وقتا شروع میکنم بکار بعدیهو همه چیز خراب میشه مشتری برام نمیاد و بی پول میشم
این الگوها خیلی برام تکرار میشه یه مدت کوتاه کارم خوبه چندتا مشتری میادیذره فروشم خوب میشه باز قطع میشه مشتری نمیاد درامدم صفرمیشه این هرچندماه داره پشت سرهم تکرار میشه .
پس باورهام درمورد ثروت و سلامتی هم خیلی مشکل داره و محدودن ک این دوتا الگو خیلی دارن برام تکرار میشن
من دوسدارم ادم آروم تری باشم زود عصبی نشم
حرف مردم برام مهم نباشه همه برام ارزش قائل بشن و بهم احترام بزارن .از شغل و هنری ک دارم و خیلی هم دوسش دارم راحت پول بسازم پرمشتری باشم و سالم و سلامت هم باشم
چون الان ادمی هستم ک خیلی زود از کوره درمیرم و پرخاشگری میکنم جواب همه رو میدم خیلی بهتراز قبلم شدم ولی میخوام ک خیلی بهتربشم صبورتربشم زودعصبی نشم
همه اینا وقتی اتفاق میوفته ک از درون احساس ارزشمندی و احساس لیاقت درخودم ایجاد کنم و خودم و توانایی هام رو باورداشته باشم
.
استادعزیزم ازتون سپاسگزارم برای این تمرینات عالی ک طرح میکنید تا ما ب خودشناسی برسیم
خیلی آرام با همدیگه صحبت کردیم و ایشون بسیار قانع شد…
استاد عزیزم..من در برابر هر کار اشتباهیی که میزنم.فورا بخودم میگم…نرگس چرا!؟
اون موقع سعی میکنم طبق اون حرفهایی که میشنوم و باید جواب پس بدم آرامتر میشوم..
قبلا…نه!!! فورا اشک تو دستم میومد و استقامت نداشتم..
دقیقا اون شب تونستم بر این ترسم غلبه کنم…و صحبتمو که اون شخص براش؟سوال بود رو انجام بدم..
و اون شخص نسبت به من قانع تر و آرامتر شد..
واقعا!!!!چقدر رابطه خوب بر قرار کردن عالیه..
استاد عزیزم!!!
خودتون توی فایل عزت نفس فصل نهم….صحبت زیبایی کردین…
گفتین!؟ تا از نظر شخصیتی قوی نشدین وارد یه رابطه ازدواج قرار نگیریین.
وقتی شما همجوره بهتر شدین یفردی قوی مثل خودتون توی مسیرتون قرار میگیره..
مبخام با تمام وجودم بگم!اگه من شخص نرگس با یه صحبتی وجودم فوران میکنه!!!….چجور میتونم رابطه خوبی رو با همسرم رد و بدل کنم..
و بجای اینکه مسیری برای پیشرفتم بشه..
میشه یه تکه سرب توی زندگیم…
و هیچ وقت موفق نخواهم شد..
چون من با فرکانسم،” اونفرد رو توی زندگیم دعوت میکنم..
تا من از نظر فرکانسی آرامتر و خوبتر و شخصیت قوی نشم…هیچ وقت وارد رابطه خوب نمیشوم..
.چون طبق قانون بدون تعقییرش…زنان پاک با مردان پاک..
زنان ناپاک برای مردان ناپاک…
و این عین عدالت خداونده…
الان روابطی که با خودم و با افراد نزدیکم دارم..
.یه روز پر از بدبختی و چک و لگد بود..
و بجز رابطه نزدیکانم ..
رابطه با مشتریانم همیشه درگیر بودم و هر چی میساختم بیشتر وقتا نابود میشد….
و انشالله این پاشنه برانگیخته شدن..میدونم فقط برای مهم بودن و تایید گرفتن برای اونا بوده.
و اون اشکی که از من سرازیر شد..و بیشتر ایجاد دلسوزی…
و اون برخوردهای طرف بخاطر اون افکارم بود..که لطف خدا باعث شد تا شناخت بیشتری راجع به این موضوع و پاشنه داشته باشم…
تا وقتیکه “من از لحاظ پاشنه ایی درست نشم..جهان قابلیتهای خوب رو بهم نمیده…
دقیقا شکل گیری بیزنسم..بخاطر درک شخصیتم بوده..شخصیت مهم ترین پایه و اساس زندگی هر شخصی هست…
همینه که شما استاد عزیز میگید…کف عزت نفس از همه کفه ها سنگینتره…
دقیقا بخاطر شخصیت فاسد گونه ام…در تمامی جنبه ها من آسیب پذیر شده بودم..
و دقیقا با بهبود شخصیتم..فضای زندگیم در تمامی جنبه ها ترمیم شد و من به ثبات رسیدم…
و من از امروز به لطف خداوند سعی میکنم!! روی این موضوع کار کنم…
و احساساتمو خوب بگیرم..
و سعی کنم هیچ توقعی از همین شخص نزدیکم نداشته باشم..اگه هر کاریم کردم بخاطر خودم بوده.و اون زمان منم باید توی این مسیر خدمت میکردم..و هیچ نیازی ندارم به تایید ایشون..
چون میدونم..طبق قانون الهی خودم مسئولیت تمام جنبه های زندگیم هستم..
تایید ایشون…یا نبودن تایید ایشون هیچ تاثیری توی زندگیم ندارد..
به غیر از ایشون هر فردی…
نباید بقول خداوند گفته های آنان مرا غمگین کنند.
من باید کاری که خیلی برام مهم هست…
و سبک شخصیم هست رو انجام بدم..
و نیازی ندارم به دیگران توضیح بدم..
روز گذشته توی دوره عزت نفس 2..یه زنگی تو گوشم خورد.و اون لطف خداوند بود..
(کاری نکنیم که مورد قضاوت دیگران قرار بگیرییم )اره….منم خیلی روی این موضوع پاشنه دارم..که بقول استاد زیپ دهنمو بکشم..بازم از خداوند میخام …
که چیزی ..حرفی نزنم که دیگران بخان نظری بدن و من مورد قربانی شدن اون اشخاص قرار بگیرم…
و من نرگس باید همجوره جلوی دهنمو از حرفهای نامربوط ببیندم..کنترل ذهن..یعنی بتونم جلوی خودمو بگیرم..هر حرفی هر صحبتی با هر شخصی نکنم…
و اون سبک شخصی رو برای خودم داشته باشم..
و نخام برای دیگران توضیح بدم…
و بخام بیفتم توی دام قربانی که اونا رو به زندگیم دعوت کنم..
یدفعه سر صحبتی میشه…میگم من دوستدارم روش بیزنسیم اینجور باشه!
و ایشون یه باور دیگه برخلاف کار من داره..و میاد منو توجیح کنه که حرفهای من درسته همین باعث میشه که من تقلا کنم که حرف خودمو بزنم…
و تمام انرژیم میره…
و باعث میشه مورد انتقادات اون اشخاص قرار بگیرم..
چون اکثر جامعه امروز ..کار بیرون رو طلب داره..و میخان اونکاری که خودشون انجام میدن رو به تو بفهمونن که کار ما درست هست..
من اینجاها….باید خیلی خیلی قوی باشم…بقول شما استاد عزیز..که یه عزت نفس بالا اینه..که میدونه چه حرفی رو بزنه…کنترل خوبی رو روی خودش داشته باشه…
دقیقا پاشنه من…
من قبلنا همه شوخیهایی رو حقیقتا میکردم..
شوخیهایی که باعث میشد دهن لقی باشه..
من باید با توجه به اون شرایطی که هستم برخورد مناسب رو داشته باشم..
همون کنترل احساسات….
واقعا هر چقدر از این کِرمهای شخصیتی بگی….تمام شدنی نیست…
منم به نوبه خودم…
طی نتیجه ایی که این چند روز پیش گرفتم..
سعی کنم کنترل احساسات داشته باشم..توی هر موقعیتی بتونم این مورد رو بخوبی پایه ریزی کنم..
یه مثالی میزنن!!!میگن!!!(چه تیری از تفنگ بیاد بیرون..و چه صحبتی که از دهان بیاد بیرون).که این خودش نیاز به یه کنترل ذهنه …که باید همجوره حواسمون بهش باشه..
و نکته بعد….هیچ توقعی از هر حرفی رو نداشته باشم..اگه هم صحبتی برخلاف عقیده من بود سعی کنم نادیده بگیرم..
چون!!!!چه اون حرف از طرف اون برای من خوشایند..و یا ناخوشایند باشه..هیچ تعقییری توی زندگی شخصیم پیش نمیاد..فقط دارم خودمو از رابطه الهی گونه ام دور میکنم…
و یجوری میرم توی دام تایید گرفتنها…
و نکته بعد….بتونم برخورد با هر شخصی ..و انتقاداتی که میشه…محکم صحبت کنم و احساس قوی در مقابلش؟داشته باشم…
در نهایت…سپاسگزار خداوندم می باشم..که مرا هدایت نمود که این پاشنه احساس تایید طلبی و مهم بودن..و احساس نیازمتد تایید گرفتن رو کنار بزارم..و سعی کنم بگذرم..
چون من خودم مسئولیت تمام اتفاقات زندگیم هستم…
به امید بهترین زندگی با مسئولیت صدرصد زندگی با مسئولیت خودمان…
یه نام خدای مهربانم خدایی که امروز هم با قدرتش مرا قدرت میدهد برای ساختن بهترینها
سلام به استاد عزیزم و مریم بانو مهربانم
منم الگوی تکرار شونده در روابط با همسرم داشتم تا همین چند وقته پیش به شکر و لطف و قدرت خداوند هدایت شدم به کامنتهای بچه ها و از طریق اون کامنت متوجه شدم که عدن احساسه لیاقت و عدم خود ارزشمندی از سمته خودم دارم
من هر طور با خودم رفتار کتم و در ذهنم هر طور خو مو ببینم دیگران هم با من همون رفتار و برخورد رو دارن
من هر چی پول جمع میکردم برای بچه ها و همسرم چیزی میخریدم بهخودم که میرسیدم میگفتم گرونه ولش کن بعدا میخرم
کلا همیشه بهترین جا و بهترین خوراکیها و بهترین هر چیزی برای همسرم و بچه ها بود بعدا خودم اونم اگه میشد
تو هر بحثی که با همسرم میشد بعد با خودم میگفتم چرا باید همچین رفتاری با من بشه
و بعد فهمیدم من خودمو دوست ندارم لایق نمیدونم در هر موردی
و بعد رفتار با خودمو عوض کردم رفتم کامنتهای بچه ها در احساسه لیاقت رو خوندم و خوندم و خوندم تا فهمیدم ترمزم از عدم احساسه لیاقت
و خود ارزشمندی درونیم بوده و جهان همون رو به من میداده
و الان شکر خدا خیلی بهتر شدم و رفتار همسر و بچه هام با من تغییر کرده و اون بحثو ناراحتی ها و بعضی اوقات توهینها نیست
هر چقدر من بیشتر در این مورد ذهنمو رفتارمو احساسه لیاقتمو بالا ببرم و اول خودم بعد خانواده ام باشه اولویت خودمو قرار بدم خیلی نتایج ملموس میگیرم
50 سال اشتباه زندگی کردم اما به لطف خدا و قدرتش میخوام بسازم یه زندگی لذت بخش داشته باشم با رسیدن به خواسته ها
با عمل کردن به این قوانین زیبای خداوند
خدایا در ابن مسیر کمکم کن تا بتونم هر روزمو از دیروزم بهتر بسازم با افکار و باورهای مناسب
سلام استاد من همین امروز بر اثر یک اتفاق به شدت رفتم تو فکر که چرا من هر بار که به کسب و کاری راه میندازه در میانه راه احساس ناتوانی برای ادامه کار میکنم
بعد این فکر اومد تو ذهنم که پسر من چرا اینهمه کارهای رو شروع کردم که ناتمام و ناموفق رهایش کردم وبا ضرر بهش پایان دادم خوب منی که واسه شروع هر کسب و کار اینقدر نترس و بی باک جلو میرم مثله آب خوردن یه کار جدید شروع میکنم ولی در میانه راه هر بار وقتی کار هام اینطور که باید پیش نمیره به شدت تا امید میشم
یا یه مثال دیگه چرا هر بار تو شروع کسب و کار همه چی خوبه ولی بعد از گذشته یک مدت سرم کلاه میره تو کسب و کار بهم خیانت میشه حقم رو میخورم خوب چرا من که تو کار همیشه صدم رو میگذارم وبا تمام وجود به پیشرفت کار کمک میکنم چرا آخرش اینطوری میشه پس چرا من هر چند وقت یکبار بشدت دلسرد میشم و دیگه به خودم اعتماد ندارم که کاری رو شروع کنم استاد شاید من در ظاهر اشکال کارم رو میدونم که میتونه بی صبری باشه طی نکردن تکامل باشه میتونه عدم لیاقت باشه
ولی آخرین باری که به این مسئله بر خوردم با خودم گفتم من یک باوری دارم که همیشه از اونجا ضربه میخورم اون باور این هستش که من باور کردم که توانایی انجام کارهای یکم بزرگ تر رو ندارم
واین باور من ریشه در بچه گیم داره که همیشه برادران بزرگم همچنین پدرم به من اجازهی انجام کارهای مثله کمک کردن تو جابجایی یا رفتم به باشگاه یا حتی پول جمع کردن یادمه داداشم به من اجازه نمیداد تو حیاط خونه گل بکارم ومن این کارو خیلی دوست داشتم استاد من خیلی از این موضوع ضربه ها خوردم بشدت بکمک نیاز دارم برای رهایی از این مشکلات تکرار شونده هیچ راه حلی ندارم همینطور که سابقم نشون میده من یکی از اعضای خیلی قدیمی در سایت شما هستم اما هیچ نتیجه ی ملموسی رو کسب نکردم ممنون از استاد عزیز وتمام دوستان
وقتی شاهد ازدواج و بچه دار شدن دوستان و فامیل کوچکتر از خودم هستم ، احساس ناامیدی و حسرت یا شاید حسادت بهم دست میده.البته این مورد قبلا خیلی بیشتر بود الان کمتر
بی ادبی و بی احترامی، قدرنشناسی ، بی توجهی یک نفر منو عصبانی میکنه و منو ساعت ها تو فکر فرو میبره . این مورد هم به لطف خدا کمتر شده اما هنوز خیلی جای کار داره
شکر الله بابت گکش دادن به این فایل و هینت هایی که بهم میده
به خاطر ایمیل کامنت دوست عزیز زهرا داودآبادی اومدم ببینم که چی نوشته گفتم بابا بگزار اول ببینم که فایل چی گفته و بعدش کامنت ها رو میخونم
من امسال قرار بود برم سراغ ارشد خوندن ولی اتفاقاتی افتاده که باعث شد نتونم دانشگاه برم و در واقع باید برم سراغ سربازی و این باعث میشه که مثل قبلا به مسئله بخورم!
اول اینکه موقعی که رفتم دانشگاه برا کارشناسی خوندن اونجا هم سربازیم به مسئله برخورد و من ترس عجیب غریبی داشتم که ای وای چطور برم سربازی و با کلی بدو بدو بالاخره تونستم دو سه روز اضافه خدمت رو حل کنم و برم دانشگاه و الان شکر خدا لیسانس دارم!
در هر صورت من همیشه از سربازی میترسم و همیشه میخوام ازش فرار کنم در حالی که باید سربازی رو برم چرا که تمام کارهایی که میخوام برا اینده پیش ببرم به نوعی نیاز به خدمت کردن داره!
این مقاومت های من هم برمیگرده به اینکه کلی افراد گفتن که سربازی الکی هست و طاقت فرسا!
در هر صورت که باید احساسم رو خوب کنم و به جای انداختن اشغال ها زیر مبل باید این مسئله رو تموم کنم و لعد آزادانه زندگی کنم!
تصمیم دارم سربازی رو به هر نحوه ی که شده ادامه بدم و تمومش کنم!
شکر الله بابت فرصت کامنت نوشتن و این برام ی تراپی هست خودش!
امروز داشتم به این فکر میکردم که اون دنیا وقتی میان میگن چرا این نتایج رو گرفتی , یه سری ها با یه منطق به شدت ضعیفی میگن ما بر طبق سنت نیاکان مون رفتار کردیم و اصطلاحا تقلید کردیم , بدون اینکه فکر کنیم !! و چقدررررررررررررر خدا در قرآن انسان رو به تفکر و تعقل دعوت میکنه
و الان که من به لطف الله هدایت شدم که روی کشف قوانین کار کنم , دارم میبینم زمان گذاشتن برای تفکر و تعقل و اینکه اصلا چرا یه سری اتفاقات دارن میفتن و یه سری اتفاقات نمیفتن , آدم رو میتونه به اندازه سالها بدو بدو الکی و تلاش های فیزیکی بیهوده جلو بندازه
و البته که سخت ترین بخش ماجرا هم همیین تلاش سنگین ذهنی و جهاد اکبر برای تغییر شخصیت است.
سوال اول:
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
1. من وقتی پول از دست میدم یا مثلا یه هزینه غیر مترقبه ای ایجاد میشه به طرز وحشتناکی حالم بد میشه و احساس ناکافی بودن و نا لایق بودن میکنم ( که کاملا از باور کمبود میاد)
2. وقتی که رابطه عاطفی داشته باشم و احساس کنم که رابطه داره به جاهایی میرسه که باید پایانش بدم به شدت بهم میریزم و حالم بد میشه ( این هم به خاطر اینه که اولا در رابطه وابسته میشم و دوما در این مورد هم باور کمبود رو دارم)
3. وقتی کسی ازم انتقاد میکنه یا نقدی میکنه یا نصیحتی میکنه خیلی بد رفتار میکنم و یه کاری میکنم ه طرف از گفته ش پشیمون بشه و چقدرررررر احساسات منفی ( نالایق بودن , ناکافی بودن , خوب نبودن و … ) رو تجربه میکنم
4. وقتی کسی از ظاهرم انتقاد میکنه , مثلا میگه چاق شدی یا لاغر شدی , خیلی حالم بد میشه و طرف هر کسی هم که میخواد باشه حس بدی از حرفش میگیرم ( این یعنی حرف و نظر مردم برام به شدت مهمه)
5. آخ آخ امان از وقتی که نیمه شب کسی بهم زنگ بزنه یا زنگ خونه بخوره , چنان با شتاب و ترس از جا برمیخیزم که قلبم دو متر جلوتر از خودم حرکت میکنه و اولین گزینه ای هم که به ذهنم میاد اینه که فلانی ( حالا هر کسی که اون لحظه به ذهنم میاد) از دنیا رفت و تموم شد و شیرازه زندگی از هم پاشید!!!!!
6. وقتی افرادی که خیلی زیاد تو زندگیم قبولشون دارم مسیر من و تصمیماتم رو تایید نمیکنن , به شدت احساس بدی بهم دست میده و فکر میکنم که اگه اونها تایید کنن یعنی مسیرم درسته و اگر یس ندن یعنی مسیر به درد نمیخوره , حالا اون مسیر هر چیزی باشه , من حتی در مورد آشنایی های ازدواجم اگر اون افراد ( که کلا 2-3 نفر اطرافیانم هستند و خیلی زیاد از نظر مالی موفق هستند و نه در روابط!!!) اون فرد رو تایید نکنن , ازچشمم میفته یعنی میدونید الان که فکر میکنم میبینم خیلی از کارها و تصمیماتم رو دارم انجام میدم به خاطر اینکه دیگران رو تحت تاثیر قرار لبدم و تایید بگیرم و یس بگیرم و اگر این رو نگیرم احساس ناکافی بودن میکنم ( این دقیقن یکی از فایل ها احساس لیاقت هم هست)
7. اگر به اندازه کافی پول نداشته باشم و در واقع حسابم اونقدری که دوست دارم پر نباشه خیلی زیاد احساس ناکافی بودن و نا لایق بودن میکنم و حتی گاهی پرخاش میکنم و عصبی میشم
خدایا من رو در مسیر این خودشناسی ها یاری و هدایت کن…… آمین
خیلی خوشحالم که تونستین این دوره رو بخرین و مهر خریدار این محصول براتون زده شده ، حالا یا مهر یا لگو یا جام
واقعا لذت میبرم که همواره در حال کامنت نوشتینین و ستاره هاتون همیشه پا بر جاس
لذت میبرم که ایمیل هاتون رو دریافت میکنم ولی خب ماشالله مثل شما همه ی دوره ها رو ندارم که کامنت هاتون رو بخونم!
شایدم شما ماشالله فرکانس تون بالاس که ما هنوز با اون فرکانس فاصله داریم!
در این موضوع الگوهایی که صحبت کردین و موارد تکراری که باید با تمرکز روشون کار بشه
برا من چیزی که الان خیلی بغرنج هست مسئله سربازی هس!
با دیدن اومدم فایل رو شنیدم و ی کامنت هم گذاشتم
من سه الی چهار سال قبل مسئله ای برام پیش اومد که مجبور بودم برم سربازی، هر چند که میخواستم برم دانشگاه
ولی خب با کلی پیگیری و کانکت شدن به ادم ها تونستم سه چهار روز اضافه خدمت رو اوکی کنم و لیسانسم رو بگیرم
و همچنان الان که میخرم برم ارشد رو هم هندل کنم دوباره مثل اینکه باید سربازی رو یکاریش کنم و به همین دلیل ترس رفتن سربازی با من هست و ی الگوی تکراری شده که دوست دارم همش ازش فرار کنم
در حالی که اگر این سربازی رو زود تر تموم کنم ازاد ترم و خیلی راحت میتونم هندل کنم کارهام رو
کارهایی مثل ثبت شرکت و همچنین امتیاز گرفتن و خرید اسلحه که من دوستش دارم و برخی از کارهای دیگر مستلزم داشتن پایان خدمت هست و باید در هر صورت کار سربازی رو یکسره کنم
و باید الان کنترل ذهن انجام بدم و کارهای سربازی رو زود تر انجامش بدم و برم تمومش کنم
به جای اینکه آشغال ها رو زیر مبل ببریم سریع تر کارهام رو انجام بدم و تمومش کنم!
چقدر خوشحالم که تصمیم گرفتی سربازیت رو بری تا ادامه مسیر برات هموارتر باشه
میدونی گاهی یه مسیرهایی در زندگی پیش میاد ( منم تجربه کردم) که در لباس ناخواسته یا وقت تلف شدن یا … میان ولی اگر زرنگ و کیس باشی میتونی ازش به بهترین وجه ممکن به نفع خودت استفاده کنی
مثلا زمان سربازی شما ( مثل دوران دانشجویی استاد) شاید بهترین زمان برات باشه تا استاد روابط بشی و استاد این بشی که بهترین وجه آدم ها رو برانگیخته کنی
به مسیری که پیش رو داری به چشم یه فرصت خود سازی عالی نگاه کن و هدایت بطلب
الله یکتا بهت میگه که چه مسیری رو بری که اندوخته ای برای بیزینس آینده ت هم باشه
خیلی خوشحالم که به کامنتم پاسخ دادی انگار که بهم ی دنیا رو دادن!
تحسینت میکنم چرا که لایق تحسینی و تحسین برانگیزی!
از ممنونم بابت این دیدگاهی که برام نوشتی و واقعا برام قوت قلب شد و خیلی لذت بردم از ای نوع فکر – قطعا که خداروند هر چیزی رو برام رقم بزنه پر از لذت هست و رشد
انشالله که ماها هم بتونیم در مسیر تعالی ثابت قدم باشیم و از روند لذت ببریم!
امروز رفتم دانشگاه و چندین افراد رو دیدم که بتونم باهاش صحبت کنم و در مورد مسئله ارشدم !
و شکر الله تمام کار ها و پیگیری ها رو انجام دادم که مطمئن باشم که نرفتن به ارشد قطعی هست و پی چندین نفر متفاوت رفتم و ازشون پرسیدم!
و در هر صورت گفتن که راهی نیس و من هم مطمئن شدم که تمام پرسو جو ها رو نکردم که بعدا نگم که کاش تمام مسیر ها رو میرفتم!
البته چندین ماه قبل به خودم میگفتم که کاش سربازی رو یک جور اکی میکردم که بتونم برا کارم ثت شرکت داشته باشم و اسلحه برنو بگیرم و تیراندازی کنم و…
بعد از برگشت به سمت خونه وقتی که سوار ماشین شدم به خدا گفنم که خداجونم خودت میخوای من رو بفرستی سربازی چون خودت بهتر میدونی و هر کجا خواستی بندازی من در خدمتم – هر چی تو بگی!
اگر جاهایی که من میرم به نفعم نیس لطفا تموم راه ها رو ببند و جایی که تو تشخیص میدی برام بهتر هس رو برام جور کن!
و در هر صورت باید سربازی رو رفت و پشت سر گذاشت و شکر الله رفتم قسمت نیروی انتظامی شهرمون و اون جا یکی از افراد فامیل مون سرهنگ بود و دیدمش و ازش خواستم که من رو سرباز همین منطقه بکنه! و اونم نامه رو برد سمت ی اتاق دیگه و باهاش صحبت کد و در هر صورت که قبل کردن من رو که در اینجا خدمت کنم!
البته که صد درصدی نیس و باید درخواست بفرستن به استان تا ببینیم جئاب چی هس!
ولی در هر صورت من قسمت مربوط به خودم رو انجام میدم و خداوند هم خوب بلده که قسمت خودش رو انجام بده!
شکر الله که حالم عالی شده و هیچ نگرانی در این مورد ندارم و همش هم به خاطر سپردن به دست خدا بوده و این سایت بی نظیر!
اینم اقدامات من برای سربازی بوده که گفتم در جواب به شما بگم!
مرسی که کامنت من رو میخونی و مرسی بابت راهکارت – انشاللکه که همواره رشد کنی در مسیر تعالی!
انشالله که شاهد موفقیت هات باشم! همین طور پر قدرت ادامه بده – تو لایق بهترین هایی!
امروز هم یکی از الگوهای تکرار شوندم رو هم پیدا کردم که حتی هم تو کامنتام نوشته بودم
من وقتی بهم فشار عصبی وارد میش فرقی نمیکنه تنها باشم یا نه جدیدا پیش همه اشکم در میاد
امروز دخترم بازم کلاس نمیرفت و مدیر توجیهم کرد که اگه کلاس نره باید پروندش بگیری ببری و من تو حیاط مدرسه اشکم سرازیر شد و فهمیدم ریشش از دوران کودکیه که سر هر چیز کوچیک توبیخ میشدم حتی بهم ربطی نداشت و باید روی عزت نفسم کار کنم چون الان هم همسر و دخترم میگن تو مقصری و باید احساس ارزشمندیم بالا ببرم
دومین مورد هم هر کاری میکنم خونم بهم ریخته هس
و همیشه درگیرم که باید ریشش رو پیدا کنم چون از درون خودمه و بجه هام هم اهمیتی نمیدن این رو هم ریشه یابی میکنم و میدونم با هدایت های خداوند تغییر میکنم.
من وقتی با بچه هام حرفم میش سریع اشکم در میاد نمیتونم خودم کنترل کنم حتی دختر کوچیکم بهم میگه بچه کوچولو گریه کن.
از شروع سال تحصیلی دخترم کلاس اول هس الان وقتی میخوایم بریم میگه نمیام و حتی هم میریم مدرسه سر کلاس نمیره باید نیم ساعت بمونم تا سر کلاس بره و یه الگو شده و هر روز تکرار میشه و قبل از شروع سال تحصیلی خونوادم و حتی همسرم بهم میگفتن ترنم مدرسه نمیمونه و باعث شد که این باور در خودم تقویت بش و هر روز تکرار بش و شروع به نکات مثبتش کردم و شکر گزاری میکنم که مدرسه میره و درس میخونه. و حتی در مورد اموزگارشون نکات مثبتش با خودم صحبت میکنم و باعث شده اموزگارشون باهام همکاری کنه البته مدرسه دولتی میرن.
و الگوی دیگه وقتی خونه بابام میرم کلیدام گم میکنم و نمیدونم کجا گذاشتم و بعد گشتن پیدا میکنم.
و باز هم الگوی تکراری دارم که باید درون خودم و رفتارام کنکاش کنم تا ریشه یابی کنم
باعرض سلام خدمت استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته و همه ی همراهان
اولین دلیلی که باعث شد من توجهم به روی فایل الگوهای تکرار شونده جلب بشه و وارد این فایل بشم مشکل یادگیریم در زبان انگلیسی هست البته نه اینکه زبان نتونم یاد بگیرم، نه اتفاقا وقتی کلاس حضوری هم میرم جزو نفرات خوب کلاس هستم بلکه مشکل اصلیم اینه که الان شاید 2 تا 3 سال که واقعا بصورت جدی می خوام زبان یاد بگیرم ولی هربار تا یک مرحله ای پیش میرم بعد انگار که ترس و یا کلی اضطراب و فکر باعث میشه ادامه ندم.
و وقتی این تیتر را دیدم “الگوهای تکرار شونده” یهو این تو ذهنم جرقه زد که من یک الگو در این رابطه دارم مثلا زمانی هم کنکور سراسری داشتم با اینکه درسم خوب بود ولی در 1 سالی که باید برای کنکور اماده میشدم دوباره مشکل همین الان را داشتم ینی یک ماه خوب می خوندم بعد بی خود و بی جهت ول میکردم ناامید میشدم یا اصلا می ترسیدم به قدری حالم بد میشد که یادم مادرم می گفت اصلا نمی خواد کنکور بدی چته اخه چرا اینقدر خودت عذاب می دی
خلاصه که الان فهمیدم من یک الگو دارم طوری که هر موقه قرار یه ازمونی داشته باشم یا یک مهارت یاد بگیرم ترس و اضطراب و حال بد به قدری منو می گیره که از خیرش می گذرم حالا نمی دونم چه باوری دارم شاید باورم اینه برای اینکه موفق بشم باید خودم هلاک کنم و کلی وقت بذارم تا مثلا زبان یاد بگیرم و چون عملا این ممکن نیست پس بعد از یه مدت کلنجار رفتن ذهنی و بد شدن حالم که من نمی تونم یا استرس در ارتباط با کم خوندن و …. میام کلا بی خیال میشم و صورت مساله را پاک میکنم در صورتی که اگه شاید این باور داشته باشم که اقا میشه با روزی 1 ساعت زبان خوندنم آیلس گرفت و نیاز نیست حتما روزی 10 ساعت مطالعه کنی، شاید اگه 3 سال پیش این باور می ساختم الان آیلسم گرفته بودم.
البته نمی دونم این یه حدس که حس میکنم علت اینکه که اینقدر احساس اضطراب، حال بد، ناتوانی، احساس بی لیاقتی، احساس کم بودن و …. وقتی قرار یه مهارت یاد بگیرم یا یه آزمون بدم به سراغم میاد به این باورم غلطم برمیگرده که باید دیگه زندگیم تعطیل کنم و بچسبم به اون تا بتونم موفق بشم.
سلام ب استادعزیزم
خانم شایسته و همه ی دوستان خوبم
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما ، شدیدترین احساسات رو درشما برانگیخته میکند ؟
1. وقتی همسرم ب من بی توجهی میکنه یا منو ناتوان میبینه کارهایی ک برای من خیلی راحته اون فک میکنه من نمیتونم یا بلد نیستم خیلی عصبی میشم
یا مثلا روز تولدم رو یادش میره و من خیلی عصبی میشم برام کادو نگیره کیک نگیره سعی نکنه روز تولدم ب من خوشبگذره یا برای من وقت نزاره و توجه نکنه گریه ام درمیاد و عصبی میشم .
(چون خودم رو مسئول نمیدونم و فک میکنم شوهرم مسئوله کاری بکنه ک من خوشحال بشم و بهم خوشبگذره )
(اگر من باور داشته باشم ک خودم مسئولم ناراحتم نمیشم از رفتار شوهرم توقع هم ندارم ازش پس ایراد از منه از شوهرم نیست )
یا مثلا از دستپختم تعریف نکنه و ایراد بگیره عصبی میشم
غذاهایی ک من درست میکنم یذره میخوره میگه مرسی و تمام ولی همون غذا رو دیگران ک درست کنن کلی تعریف میکنه کلی با لذت تا اخر میخوره کلی هم تشکر میکنه و من خیلی حرص میخورم احساس میکنم شوهرم فقط میخواد از دستپخت من ایراد بگیره
و این نشون میده ک من ب شدت نیازمند توجه و تایید گرفتن همسرم هستم پاشنه آشیله من همینه واقعا برام خیلی مهمه ک شوهرم بهم توجه کنه بهم محبت کنه ازم تعریف کنه اونموقع خودم رو با ارزش میدونم و اگر اون اینکارارو نکنه احساس میکنم برای شوهرم مهم نیستم و کلا ادم بی ارزشی هستم و گریه میکنم .
2 . هرکس ک از من انتقاد کنه یا بهم بگن ک تو بلد نیستی بشدت عصبی میشم شایداون چیز رو واقعا بلدنباشم ولی اگر دیگران بهم بگن خیلی عصبی میشم
3 . مادرشوهرم همیشه سعی داره منو تحقیر کنه برای من ارزش قائل نمیشه ارزش من رو میاره پایین
و من ب شدت از حرفا و رفتارش عصبی میشم و این بخاطر باورهای محدود کننده ی خودم هست حالا من باید اون باورهای محدود کننده رو پیدا کنم ،
خب من این برداشت هارو از حرفا و رفتار مادرشوهرم میکنم پس حتما من تو ذهن خودم برای خودم ارزش قائل نمیشم اره من وقتی میخوام غذا درست کنم باخودم میگم خوب نمیشه حتی اگ من عالی هم درست کنم باز شوهرم یه ایرادی میگیره چون اون منو قبول نداره اره
من خودم رو باور ندارم خودم رو قبول ندارم خودم رو بی ارزش میدونم ک دیگران هم بامن همین رفتارو دارن
یا اینکه من باخودم میگم چون من بچه روستا هستم و درس نخوندم فک میکنن چیزی بلدنیستم و خیلی برام ارزش قائل نمیشه مادرشوهرم چون بچهای اون تو شهربزرگ شدن درس خوندن باسوادو باکلاسن منو تحقیرمیکنه ارزشم رو میاره پایین
4 . وقتی برای کسی کاری انجام میدم و ازم تشکر نکنن خیلی عصبی میشم و میگم لیاقتشو نداشت ک کمکش کنم دیگ هیچ کمکی بهش نمیکنم اون ندیده من بهش لطف کردم فک کرده وظیفمه
نمیدونم چه باوری دارم برای این الگو ولی دارم فکرمیکنم انشاالله خدا هدایتم کنه پیداش کنم این باورمحدود کننده رو چون خیلی آزارم میده خیلی عصبی میشم
یا مثلا درجمعی نشستیم بعد یهو فقط ب من میگن اینکارو بکن یا اون کارو بکن حالا یا پزیرایی کن یا غذا درست کن یا فلان من بشدت عصبی میشم
باخودم میگم چرا ارزش من رو میارن پایین مگه من خدمتکارم ک بقیه بشینن من پاشم کار کنم
خیلی زیاد عصبی میشم
خدایا چه باوری باعث میشه اینطوری بشم ؟
شاید احساس خودارزشمندی ندارم
و بازم خودم برای خودم ارزش و احترام قائل نیستم از درون ک دیگران هم بامن اینطور برخورد میکنن
و اینکه من خودم رو لایق احترام نمیدونم مثلا وقتی میریم مهمونی من همش باخودم میگم خیلی زشته من الان نشستم و نمیرم کمک کنم
اره من اگ خودم رو لایق احترام بدونم باور لیاقت و ارزشمندی داشته باشم صاحب خونه هم کلی بهم احترام میزاره هم نمیزاره ک من کار کنم تو خونش همینطور ک من نمیازم کسی تو خونم کارکنه
مثلا وقتی برام مهمون میاد کلی زحمت میکشم و میگم وظیفم بوده ومن باید ب مهمونم احترام بزارم ولی وقتی جایی میریم باز میگم ک نه باید پاشم کمک کنم این وظیفمه زشته من بشینم پس چطور وقتی اونا میان خونه من میشینن من ازشون پذیرایی میکنم ؟
واقعا من خودم رو لایق نمیدونم ک همچین افکاری دارم ک باعث میشه دیگران از من خیلی توقع داشته باشن .
. باورهای محدودکننده ای ک الان پیداشون کردم
و باید روشون کارکنم و باورهای قدرتمندکننده و درست بسازم .
1. باور احساس لیاقت
2 . باور خودارزشمندی
خدایا هدایتم کن خدایا منو یاری کن تا بتونم باورهای محدودم رو شناسایی کنم و تغییرشون بدم خدایا منو یاری کن تا شخصیت ام رو تغییر بدم باخودم و دیگران درصلح باشم و بتونم کنترل ذهن داشته باشم. سپاسگزارم ازت .
یک الگویه تکرار شونده هم الان یادم اومد ک هرچندوقت یکبار مریض میشم درگیربیماری میشم و کلی اذیت میشم و هزینه هم میزاره برام .
و در شغلم هم خیلی وقتا شروع میکنم بکار بعدیهو همه چیز خراب میشه مشتری برام نمیاد و بی پول میشم
این الگوها خیلی برام تکرار میشه یه مدت کوتاه کارم خوبه چندتا مشتری میادیذره فروشم خوب میشه باز قطع میشه مشتری نمیاد درامدم صفرمیشه این هرچندماه داره پشت سرهم تکرار میشه .
پس باورهام درمورد ثروت و سلامتی هم خیلی مشکل داره و محدودن ک این دوتا الگو خیلی دارن برام تکرار میشن
من دوسدارم ادم آروم تری باشم زود عصبی نشم
حرف مردم برام مهم نباشه همه برام ارزش قائل بشن و بهم احترام بزارن .از شغل و هنری ک دارم و خیلی هم دوسش دارم راحت پول بسازم پرمشتری باشم و سالم و سلامت هم باشم
چون الان ادمی هستم ک خیلی زود از کوره درمیرم و پرخاشگری میکنم جواب همه رو میدم خیلی بهتراز قبلم شدم ولی میخوام ک خیلی بهتربشم صبورتربشم زودعصبی نشم
همه اینا وقتی اتفاق میوفته ک از درون احساس ارزشمندی و احساس لیاقت درخودم ایجاد کنم و خودم و توانایی هام رو باورداشته باشم
.
استادعزیزم ازتون سپاسگزارم برای این تمرینات عالی ک طرح میکنید تا ما ب خودشناسی برسیم
من باتمام وجودم میخوام ک تغییرکنم
بنام تنها خالق جهانم…
خداوندیکه هر لحظه در حال هدایت من است برای بهترینها…
من چند شب پیش یه مسئله ایی در درونم بوجود اومد که بخاطر شخص نزدیکم و اتفاقی که مدت پیش براش اتفاق افتاد ناخودآگاه شروع کردم به گریه کردن..
تا از خداوند هدایت خاستم..
گفتم ای خدا تو پاشنمو بهم نشون بده..چرا اینفرد با من این برخورد رو میکنه…..
همون لحظه خود به خود شروع به گریه کردن “کردم..
گفتم الله اکبر پاشنه من دلسوزیه…
راجع به تمرین این نشانه روزم!
………..
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
من وقتی یه صحبتی که بر خلاف عقیده من باشه..بسیار زود احساساتم غلیان میکنه..
بهش میگیم (حرف زور.)…یا برای خودم پیش میاد..یا فردیکه که میبینم از پس یکاری بر نمیاد و افراد دیگه بهش زور میگیرن..
یا حرفی که اون شخص اشتباه متوجهش میشه..
یا در برابر انجام کاری که اون شخص اشتباه برداشت میکنه..
دقیقا پاشنه من توی همین موارد هست…
بازم یفرد دیگه از روندسبک شخصیم حرفهای ناجور میزنه..یا توهینی بهم میکنه…
میخام بگم توی همین صحبتها…خیلی خیلی من عصبی و برانگیخته میشم..
یادمه اون اوایل شدتش خیلی زیاد بود که با هر انتقادی به شدت گریه میکردم..
یا میرفتم .جایی!که اون منو نبینه …ساعتها در خلوت خودم گریه میکردم..
ولی الان خیلی خیلی بهتر شدم
خیلی بهتر شدم..
ولی هنوز ریشهاش هست…
واقعا همینه که استاد میگه پاشنها هیچ وقت از بیین نمیرن فقط ما باید هر بار بهترش کنیم و روشون کار کنیم بهمین خاطره..
عمق این صحبتها….احساس میکنم همون ….تایید طلبی هست..که حرفهای اونا برای سبک زندگی شخصیم در همه جنبه ها بسیار مهم هست…
من خیلی خیلی روی این موضوع..دارم هر بار یسری نقطعه ضعفهایی میبینم…
و سعی کردم..خیلی محترمانه با شخص مورد نظر صحبت کنم…شده خواهرم یه انتقادی بهم کرده..و از من خاسته دلیل رفتارمو توضیح بدم..
اون موقعها جلوش کم میوردم..
دقیقا ضعفهام اون موقع خیلی برانگیخته شد..
همین چند شب پیش بازم این اتفاق برام افتاد.
همون لحظه گفتم نرگس چرا جبهه میگیری چرا عصبانی میشی..چرا نمیتونی صحبت کنی…؟!؟؟؟
همون لحظه!بهش گفتم!! بشین تا با هم صحبت کنیم…
خیلی آرام با همدیگه صحبت کردیم و ایشون بسیار قانع شد…
استاد عزیزم..من در برابر هر کار اشتباهیی که میزنم.فورا بخودم میگم…نرگس چرا!؟
اون موقع سعی میکنم طبق اون حرفهایی که میشنوم و باید جواب پس بدم آرامتر میشوم..
قبلا…نه!!! فورا اشک تو دستم میومد و استقامت نداشتم..
دقیقا اون شب تونستم بر این ترسم غلبه کنم…و صحبتمو که اون شخص براش؟سوال بود رو انجام بدم..
و اون شخص نسبت به من قانع تر و آرامتر شد..
واقعا!!!!چقدر رابطه خوب بر قرار کردن عالیه..
استاد عزیزم!!!
خودتون توی فایل عزت نفس فصل نهم….صحبت زیبایی کردین…
گفتین!؟ تا از نظر شخصیتی قوی نشدین وارد یه رابطه ازدواج قرار نگیریین.
وقتی شما همجوره بهتر شدین یفردی قوی مثل خودتون توی مسیرتون قرار میگیره..
مبخام با تمام وجودم بگم!اگه من شخص نرگس با یه صحبتی وجودم فوران میکنه!!!….چجور میتونم رابطه خوبی رو با همسرم رد و بدل کنم..
و بجای اینکه مسیری برای پیشرفتم بشه..
میشه یه تکه سرب توی زندگیم…
و هیچ وقت موفق نخواهم شد..
چون من با فرکانسم،” اونفرد رو توی زندگیم دعوت میکنم..
تا من از نظر فرکانسی آرامتر و خوبتر و شخصیت قوی نشم…هیچ وقت وارد رابطه خوب نمیشوم..
.چون طبق قانون بدون تعقییرش…زنان پاک با مردان پاک..
زنان ناپاک برای مردان ناپاک…
و این عین عدالت خداونده…
الان روابطی که با خودم و با افراد نزدیکم دارم..
.یه روز پر از بدبختی و چک و لگد بود..
و بجز رابطه نزدیکانم ..
رابطه با مشتریانم همیشه درگیر بودم و هر چی میساختم بیشتر وقتا نابود میشد….
و انشالله این پاشنه برانگیخته شدن..میدونم فقط برای مهم بودن و تایید گرفتن برای اونا بوده.
و اون اشکی که از من سرازیر شد..و بیشتر ایجاد دلسوزی…
و اون برخوردهای طرف بخاطر اون افکارم بود..که لطف خدا باعث شد تا شناخت بیشتری راجع به این موضوع و پاشنه داشته باشم…
تا وقتیکه “من از لحاظ پاشنه ایی درست نشم..جهان قابلیتهای خوب رو بهم نمیده…
دقیقا شکل گیری بیزنسم..بخاطر درک شخصیتم بوده..شخصیت مهم ترین پایه و اساس زندگی هر شخصی هست…
همینه که شما استاد عزیز میگید…کف عزت نفس از همه کفه ها سنگینتره…
دقیقا بخاطر شخصیت فاسد گونه ام…در تمامی جنبه ها من آسیب پذیر شده بودم..
و دقیقا با بهبود شخصیتم..فضای زندگیم در تمامی جنبه ها ترمیم شد و من به ثبات رسیدم…
و من از امروز به لطف خداوند سعی میکنم!! روی این موضوع کار کنم…
و احساساتمو خوب بگیرم..
و سعی کنم هیچ توقعی از همین شخص نزدیکم نداشته باشم..اگه هر کاریم کردم بخاطر خودم بوده.و اون زمان منم باید توی این مسیر خدمت میکردم..و هیچ نیازی ندارم به تایید ایشون..
چون میدونم..طبق قانون الهی خودم مسئولیت تمام جنبه های زندگیم هستم..
تایید ایشون…یا نبودن تایید ایشون هیچ تاثیری توی زندگیم ندارد..
به غیر از ایشون هر فردی…
نباید بقول خداوند گفته های آنان مرا غمگین کنند.
من باید کاری که خیلی برام مهم هست…
و سبک شخصیم هست رو انجام بدم..
و نیازی ندارم به دیگران توضیح بدم..
روز گذشته توی دوره عزت نفس 2..یه زنگی تو گوشم خورد.و اون لطف خداوند بود..
(کاری نکنیم که مورد قضاوت دیگران قرار بگیرییم )اره….منم خیلی روی این موضوع پاشنه دارم..که بقول استاد زیپ دهنمو بکشم..بازم از خداوند میخام …
که چیزی ..حرفی نزنم که دیگران بخان نظری بدن و من مورد قربانی شدن اون اشخاص قرار بگیرم…
و من نرگس باید همجوره جلوی دهنمو از حرفهای نامربوط ببیندم..کنترل ذهن..یعنی بتونم جلوی خودمو بگیرم..هر حرفی هر صحبتی با هر شخصی نکنم…
و اون سبک شخصی رو برای خودم داشته باشم..
و نخام برای دیگران توضیح بدم…
و بخام بیفتم توی دام قربانی که اونا رو به زندگیم دعوت کنم..
یدفعه سر صحبتی میشه…میگم من دوستدارم روش بیزنسیم اینجور باشه!
و ایشون یه باور دیگه برخلاف کار من داره..و میاد منو توجیح کنه که حرفهای من درسته همین باعث میشه که من تقلا کنم که حرف خودمو بزنم…
و تمام انرژیم میره…
و باعث میشه مورد انتقادات اون اشخاص قرار بگیرم..
چون اکثر جامعه امروز ..کار بیرون رو طلب داره..و میخان اونکاری که خودشون انجام میدن رو به تو بفهمونن که کار ما درست هست..
من اینجاها….باید خیلی خیلی قوی باشم…بقول شما استاد عزیز..که یه عزت نفس بالا اینه..که میدونه چه حرفی رو بزنه…کنترل خوبی رو روی خودش داشته باشه…
دقیقا پاشنه من…
من قبلنا همه شوخیهایی رو حقیقتا میکردم..
شوخیهایی که باعث میشد دهن لقی باشه..
من باید با توجه به اون شرایطی که هستم برخورد مناسب رو داشته باشم..
همون کنترل احساسات….
واقعا هر چقدر از این کِرمهای شخصیتی بگی….تمام شدنی نیست…
منم به نوبه خودم…
طی نتیجه ایی که این چند روز پیش گرفتم..
سعی کنم کنترل احساسات داشته باشم..توی هر موقعیتی بتونم این مورد رو بخوبی پایه ریزی کنم..
یه مثالی میزنن!!!میگن!!!(چه تیری از تفنگ بیاد بیرون..و چه صحبتی که از دهان بیاد بیرون).که این خودش نیاز به یه کنترل ذهنه …که باید همجوره حواسمون بهش باشه..
و نکته بعد….هیچ توقعی از هر حرفی رو نداشته باشم..اگه هم صحبتی برخلاف عقیده من بود سعی کنم نادیده بگیرم..
چون!!!!چه اون حرف از طرف اون برای من خوشایند..و یا ناخوشایند باشه..هیچ تعقییری توی زندگی شخصیم پیش نمیاد..فقط دارم خودمو از رابطه الهی گونه ام دور میکنم…
و یجوری میرم توی دام تایید گرفتنها…
و نکته بعد….بتونم برخورد با هر شخصی ..و انتقاداتی که میشه…محکم صحبت کنم و احساس قوی در مقابلش؟داشته باشم…
در نهایت…سپاسگزار خداوندم می باشم..که مرا هدایت نمود که این پاشنه احساس تایید طلبی و مهم بودن..و احساس نیازمتد تایید گرفتن رو کنار بزارم..و سعی کنم بگذرم..
چون من خودم مسئولیت تمام اتفاقات زندگیم هستم…
به امید بهترین زندگی با مسئولیت صدرصد زندگی با مسئولیت خودمان…
یه نام خدای مهربانم خدایی که امروز هم با قدرتش مرا قدرت میدهد برای ساختن بهترینها
سلام به استاد عزیزم و مریم بانو مهربانم
منم الگوی تکرار شونده در روابط با همسرم داشتم تا همین چند وقته پیش به شکر و لطف و قدرت خداوند هدایت شدم به کامنتهای بچه ها و از طریق اون کامنت متوجه شدم که عدن احساسه لیاقت و عدم خود ارزشمندی از سمته خودم دارم
من هر طور با خودم رفتار کتم و در ذهنم هر طور خو مو ببینم دیگران هم با من همون رفتار و برخورد رو دارن
من هر چی پول جمع میکردم برای بچه ها و همسرم چیزی میخریدم بهخودم که میرسیدم میگفتم گرونه ولش کن بعدا میخرم
کلا همیشه بهترین جا و بهترین خوراکیها و بهترین هر چیزی برای همسرم و بچه ها بود بعدا خودم اونم اگه میشد
تو هر بحثی که با همسرم میشد بعد با خودم میگفتم چرا باید همچین رفتاری با من بشه
و بعد فهمیدم من خودمو دوست ندارم لایق نمیدونم در هر موردی
و بعد رفتار با خودمو عوض کردم رفتم کامنتهای بچه ها در احساسه لیاقت رو خوندم و خوندم و خوندم تا فهمیدم ترمزم از عدم احساسه لیاقت
و خود ارزشمندی درونیم بوده و جهان همون رو به من میداده
و الان شکر خدا خیلی بهتر شدم و رفتار همسر و بچه هام با من تغییر کرده و اون بحثو ناراحتی ها و بعضی اوقات توهینها نیست
هر چقدر من بیشتر در این مورد ذهنمو رفتارمو احساسه لیاقتمو بالا ببرم و اول خودم بعد خانواده ام باشه اولویت خودمو قرار بدم خیلی نتایج ملموس میگیرم
50 سال اشتباه زندگی کردم اما به لطف خدا و قدرتش میخوام بسازم یه زندگی لذت بخش داشته باشم با رسیدن به خواسته ها
با عمل کردن به این قوانین زیبای خداوند
خدایا در ابن مسیر کمکم کن تا بتونم هر روزمو از دیروزم بهتر بسازم با افکار و باورهای مناسب
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند
سلام استاد من همین امروز بر اثر یک اتفاق به شدت رفتم تو فکر که چرا من هر بار که به کسب و کاری راه میندازه در میانه راه احساس ناتوانی برای ادامه کار میکنم
بعد این فکر اومد تو ذهنم که پسر من چرا اینهمه کارهای رو شروع کردم که ناتمام و ناموفق رهایش کردم وبا ضرر بهش پایان دادم خوب منی که واسه شروع هر کسب و کار اینقدر نترس و بی باک جلو میرم مثله آب خوردن یه کار جدید شروع میکنم ولی در میانه راه هر بار وقتی کار هام اینطور که باید پیش نمیره به شدت تا امید میشم
یا یه مثال دیگه چرا هر بار تو شروع کسب و کار همه چی خوبه ولی بعد از گذشته یک مدت سرم کلاه میره تو کسب و کار بهم خیانت میشه حقم رو میخورم خوب چرا من که تو کار همیشه صدم رو میگذارم وبا تمام وجود به پیشرفت کار کمک میکنم چرا آخرش اینطوری میشه پس چرا من هر چند وقت یکبار بشدت دلسرد میشم و دیگه به خودم اعتماد ندارم که کاری رو شروع کنم استاد شاید من در ظاهر اشکال کارم رو میدونم که میتونه بی صبری باشه طی نکردن تکامل باشه میتونه عدم لیاقت باشه
ولی آخرین باری که به این مسئله بر خوردم با خودم گفتم من یک باوری دارم که همیشه از اونجا ضربه میخورم اون باور این هستش که من باور کردم که توانایی انجام کارهای یکم بزرگ تر رو ندارم
واین باور من ریشه در بچه گیم داره که همیشه برادران بزرگم همچنین پدرم به من اجازهی انجام کارهای مثله کمک کردن تو جابجایی یا رفتم به باشگاه یا حتی پول جمع کردن یادمه داداشم به من اجازه نمیداد تو حیاط خونه گل بکارم ومن این کارو خیلی دوست داشتم استاد من خیلی از این موضوع ضربه ها خوردم بشدت بکمک نیاز دارم برای رهایی از این مشکلات تکرار شونده هیچ راه حلی ندارم همینطور که سابقم نشون میده من یکی از اعضای خیلی قدیمی در سایت شما هستم اما هیچ نتیجه ی ملموسی رو کسب نکردم ممنون از استاد عزیز وتمام دوستان
با سلام و وقت بخیر
با تشکر از شما استاد عزیز
برای صحبت در یک جمع اضطراب و استرس دارم
وقتی شاهد ازدواج و بچه دار شدن دوستان و فامیل کوچکتر از خودم هستم ، احساس ناامیدی و حسرت یا شاید حسادت بهم دست میده.البته این مورد قبلا خیلی بیشتر بود الان کمتر
بی ادبی و بی احترامی، قدرنشناسی ، بی توجهی یک نفر منو عصبانی میکنه و منو ساعت ها تو فکر فرو میبره . این مورد هم به لطف خدا کمتر شده اما هنوز خیلی جای کار داره
به نام خدا
شکر الله بابت گکش دادن به این فایل و هینت هایی که بهم میده
به خاطر ایمیل کامنت دوست عزیز زهرا داودآبادی اومدم ببینم که چی نوشته گفتم بابا بگزار اول ببینم که فایل چی گفته و بعدش کامنت ها رو میخونم
من امسال قرار بود برم سراغ ارشد خوندن ولی اتفاقاتی افتاده که باعث شد نتونم دانشگاه برم و در واقع باید برم سراغ سربازی و این باعث میشه که مثل قبلا به مسئله بخورم!
اول اینکه موقعی که رفتم دانشگاه برا کارشناسی خوندن اونجا هم سربازیم به مسئله برخورد و من ترس عجیب غریبی داشتم که ای وای چطور برم سربازی و با کلی بدو بدو بالاخره تونستم دو سه روز اضافه خدمت رو حل کنم و برم دانشگاه و الان شکر خدا لیسانس دارم!
در هر صورت من همیشه از سربازی میترسم و همیشه میخوام ازش فرار کنم در حالی که باید سربازی رو برم چرا که تمام کارهایی که میخوام برا اینده پیش ببرم به نوعی نیاز به خدمت کردن داره!
این مقاومت های من هم برمیگرده به اینکه کلی افراد گفتن که سربازی الکی هست و طاقت فرسا!
در هر صورت که باید احساسم رو خوب کنم و به جای انداختن اشغال ها زیر مبل باید این مسئله رو تموم کنم و لعد آزادانه زندگی کنم!
تصمیم دارم سربازی رو به هر نحوه ی که شده ادامه بدم و تمومش کنم!
شکر الله بابت فرصت کامنت نوشتن و این برام ی تراپی هست خودش!
به نام نور آسمان ها و زمین
سلام به روی ماهتون
امروز داشتم به این فکر میکردم که اون دنیا وقتی میان میگن چرا این نتایج رو گرفتی , یه سری ها با یه منطق به شدت ضعیفی میگن ما بر طبق سنت نیاکان مون رفتار کردیم و اصطلاحا تقلید کردیم , بدون اینکه فکر کنیم !! و چقدررررررررررررر خدا در قرآن انسان رو به تفکر و تعقل دعوت میکنه
و الان که من به لطف الله هدایت شدم که روی کشف قوانین کار کنم , دارم میبینم زمان گذاشتن برای تفکر و تعقل و اینکه اصلا چرا یه سری اتفاقات دارن میفتن و یه سری اتفاقات نمیفتن , آدم رو میتونه به اندازه سالها بدو بدو الکی و تلاش های فیزیکی بیهوده جلو بندازه
و البته که سخت ترین بخش ماجرا هم همیین تلاش سنگین ذهنی و جهاد اکبر برای تغییر شخصیت است.
سوال اول:
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
1. من وقتی پول از دست میدم یا مثلا یه هزینه غیر مترقبه ای ایجاد میشه به طرز وحشتناکی حالم بد میشه و احساس ناکافی بودن و نا لایق بودن میکنم ( که کاملا از باور کمبود میاد)
2. وقتی که رابطه عاطفی داشته باشم و احساس کنم که رابطه داره به جاهایی میرسه که باید پایانش بدم به شدت بهم میریزم و حالم بد میشه ( این هم به خاطر اینه که اولا در رابطه وابسته میشم و دوما در این مورد هم باور کمبود رو دارم)
3. وقتی کسی ازم انتقاد میکنه یا نقدی میکنه یا نصیحتی میکنه خیلی بد رفتار میکنم و یه کاری میکنم ه طرف از گفته ش پشیمون بشه و چقدرررررر احساسات منفی ( نالایق بودن , ناکافی بودن , خوب نبودن و … ) رو تجربه میکنم
4. وقتی کسی از ظاهرم انتقاد میکنه , مثلا میگه چاق شدی یا لاغر شدی , خیلی حالم بد میشه و طرف هر کسی هم که میخواد باشه حس بدی از حرفش میگیرم ( این یعنی حرف و نظر مردم برام به شدت مهمه)
5. آخ آخ امان از وقتی که نیمه شب کسی بهم زنگ بزنه یا زنگ خونه بخوره , چنان با شتاب و ترس از جا برمیخیزم که قلبم دو متر جلوتر از خودم حرکت میکنه و اولین گزینه ای هم که به ذهنم میاد اینه که فلانی ( حالا هر کسی که اون لحظه به ذهنم میاد) از دنیا رفت و تموم شد و شیرازه زندگی از هم پاشید!!!!!
6. وقتی افرادی که خیلی زیاد تو زندگیم قبولشون دارم مسیر من و تصمیماتم رو تایید نمیکنن , به شدت احساس بدی بهم دست میده و فکر میکنم که اگه اونها تایید کنن یعنی مسیرم درسته و اگر یس ندن یعنی مسیر به درد نمیخوره , حالا اون مسیر هر چیزی باشه , من حتی در مورد آشنایی های ازدواجم اگر اون افراد ( که کلا 2-3 نفر اطرافیانم هستند و خیلی زیاد از نظر مالی موفق هستند و نه در روابط!!!) اون فرد رو تایید نکنن , ازچشمم میفته یعنی میدونید الان که فکر میکنم میبینم خیلی از کارها و تصمیماتم رو دارم انجام میدم به خاطر اینکه دیگران رو تحت تاثیر قرار لبدم و تایید بگیرم و یس بگیرم و اگر این رو نگیرم احساس ناکافی بودن میکنم ( این دقیقن یکی از فایل ها احساس لیاقت هم هست)
7. اگر به اندازه کافی پول نداشته باشم و در واقع حسابم اونقدری که دوست دارم پر نباشه خیلی زیاد احساس ناکافی بودن و نا لایق بودن میکنم و حتی گاهی پرخاش میکنم و عصبی میشم
خدایا من رو در مسیر این خودشناسی ها یاری و هدایت کن…… آمین
با عشق , ادامه دارد…..
به نام خدا
سلام بر شما دوست عزیز و ارزشمند
خیلی خوشحالم که تونستین این دوره رو بخرین و مهر خریدار این محصول براتون زده شده ، حالا یا مهر یا لگو یا جام
واقعا لذت میبرم که همواره در حال کامنت نوشتینین و ستاره هاتون همیشه پا بر جاس
لذت میبرم که ایمیل هاتون رو دریافت میکنم ولی خب ماشالله مثل شما همه ی دوره ها رو ندارم که کامنت هاتون رو بخونم!
شایدم شما ماشالله فرکانس تون بالاس که ما هنوز با اون فرکانس فاصله داریم!
در این موضوع الگوهایی که صحبت کردین و موارد تکراری که باید با تمرکز روشون کار بشه
برا من چیزی که الان خیلی بغرنج هست مسئله سربازی هس!
با دیدن اومدم فایل رو شنیدم و ی کامنت هم گذاشتم
من سه الی چهار سال قبل مسئله ای برام پیش اومد که مجبور بودم برم سربازی، هر چند که میخواستم برم دانشگاه
ولی خب با کلی پیگیری و کانکت شدن به ادم ها تونستم سه چهار روز اضافه خدمت رو اوکی کنم و لیسانسم رو بگیرم
و همچنان الان که میخرم برم ارشد رو هم هندل کنم دوباره مثل اینکه باید سربازی رو یکاریش کنم و به همین دلیل ترس رفتن سربازی با من هست و ی الگوی تکراری شده که دوست دارم همش ازش فرار کنم
در حالی که اگر این سربازی رو زود تر تموم کنم ازاد ترم و خیلی راحت میتونم هندل کنم کارهام رو
کارهایی مثل ثبت شرکت و همچنین امتیاز گرفتن و خرید اسلحه که من دوستش دارم و برخی از کارهای دیگر مستلزم داشتن پایان خدمت هست و باید در هر صورت کار سربازی رو یکسره کنم
و باید الان کنترل ذهن انجام بدم و کارهای سربازی رو زود تر انجامش بدم و برم تمومش کنم
به جای اینکه آشغال ها رو زیر مبل ببریم سریع تر کارهام رو انجام بدم و تمومش کنم!
مرسی از کامنت هایی که میگزاری و ادامه دادنت!
محمد امین عزیز سلام
بابت همه تحسین هات بی نهایت ازت سپاسگزارم
چقدر خوشحالم که تصمیم گرفتی سربازیت رو بری تا ادامه مسیر برات هموارتر باشه
میدونی گاهی یه مسیرهایی در زندگی پیش میاد ( منم تجربه کردم) که در لباس ناخواسته یا وقت تلف شدن یا … میان ولی اگر زرنگ و کیس باشی میتونی ازش به بهترین وجه ممکن به نفع خودت استفاده کنی
مثلا زمان سربازی شما ( مثل دوران دانشجویی استاد) شاید بهترین زمان برات باشه تا استاد روابط بشی و استاد این بشی که بهترین وجه آدم ها رو برانگیخته کنی
به مسیری که پیش رو داری به چشم یه فرصت خود سازی عالی نگاه کن و هدایت بطلب
الله یکتا بهت میگه که چه مسیری رو بری که اندوخته ای برای بیزینس آینده ت هم باشه
در پناه الله یکتا باشی پسر خوش غیرت
سلام بر زهرای عزیز امیدوارم ه حالت عالی عالی باشه
خیلی خوشحالم که به کامنتم پاسخ دادی انگار که بهم ی دنیا رو دادن!
تحسینت میکنم چرا که لایق تحسینی و تحسین برانگیزی!
از ممنونم بابت این دیدگاهی که برام نوشتی و واقعا برام قوت قلب شد و خیلی لذت بردم از ای نوع فکر – قطعا که خداروند هر چیزی رو برام رقم بزنه پر از لذت هست و رشد
انشالله که ماها هم بتونیم در مسیر تعالی ثابت قدم باشیم و از روند لذت ببریم!
امروز رفتم دانشگاه و چندین افراد رو دیدم که بتونم باهاش صحبت کنم و در مورد مسئله ارشدم !
و شکر الله تمام کار ها و پیگیری ها رو انجام دادم که مطمئن باشم که نرفتن به ارشد قطعی هست و پی چندین نفر متفاوت رفتم و ازشون پرسیدم!
و در هر صورت گفتن که راهی نیس و من هم مطمئن شدم که تمام پرسو جو ها رو نکردم که بعدا نگم که کاش تمام مسیر ها رو میرفتم!
البته چندین ماه قبل به خودم میگفتم که کاش سربازی رو یک جور اکی میکردم که بتونم برا کارم ثت شرکت داشته باشم و اسلحه برنو بگیرم و تیراندازی کنم و…
بعد از برگشت به سمت خونه وقتی که سوار ماشین شدم به خدا گفنم که خداجونم خودت میخوای من رو بفرستی سربازی چون خودت بهتر میدونی و هر کجا خواستی بندازی من در خدمتم – هر چی تو بگی!
اگر جاهایی که من میرم به نفعم نیس لطفا تموم راه ها رو ببند و جایی که تو تشخیص میدی برام بهتر هس رو برام جور کن!
و در هر صورت باید سربازی رو رفت و پشت سر گذاشت و شکر الله رفتم قسمت نیروی انتظامی شهرمون و اون جا یکی از افراد فامیل مون سرهنگ بود و دیدمش و ازش خواستم که من رو سرباز همین منطقه بکنه! و اونم نامه رو برد سمت ی اتاق دیگه و باهاش صحبت کد و در هر صورت که قبل کردن من رو که در اینجا خدمت کنم!
البته که صد درصدی نیس و باید درخواست بفرستن به استان تا ببینیم جئاب چی هس!
ولی در هر صورت من قسمت مربوط به خودم رو انجام میدم و خداوند هم خوب بلده که قسمت خودش رو انجام بده!
شکر الله که حالم عالی شده و هیچ نگرانی در این مورد ندارم و همش هم به خاطر سپردن به دست خدا بوده و این سایت بی نظیر!
اینم اقدامات من برای سربازی بوده که گفتم در جواب به شما بگم!
مرسی که کامنت من رو میخونی و مرسی بابت راهکارت – انشاللکه که همواره رشد کنی در مسیر تعالی!
انشالله که شاهد موفقیت هات باشم! همین طور پر قدرت ادامه بده – تو لایق بهترین هایی!
بنام خداوند روزی دهنده
سلام خدمت استاد بزرگوارم و خانم شایسته عزیزم
امروز هم یکی از الگوهای تکرار شوندم رو هم پیدا کردم که حتی هم تو کامنتام نوشته بودم
من وقتی بهم فشار عصبی وارد میش فرقی نمیکنه تنها باشم یا نه جدیدا پیش همه اشکم در میاد
امروز دخترم بازم کلاس نمیرفت و مدیر توجیهم کرد که اگه کلاس نره باید پروندش بگیری ببری و من تو حیاط مدرسه اشکم سرازیر شد و فهمیدم ریشش از دوران کودکیه که سر هر چیز کوچیک توبیخ میشدم حتی بهم ربطی نداشت و باید روی عزت نفسم کار کنم چون الان هم همسر و دخترم میگن تو مقصری و باید احساس ارزشمندیم بالا ببرم
دومین مورد هم هر کاری میکنم خونم بهم ریخته هس
و همیشه درگیرم که باید ریشش رو پیدا کنم چون از درون خودمه و بجه هام هم اهمیتی نمیدن این رو هم ریشه یابی میکنم و میدونم با هدایت های خداوند تغییر میکنم.
در پناه الله شاد و سلامت و ثروتمند باشید
بنام خدایی که هدایتم کرد
سلام استاد بزرگوارم و دوستان همفرکانسیم
در مورد سوال شما:
من وقتی با بچه هام حرفم میش سریع اشکم در میاد نمیتونم خودم کنترل کنم حتی دختر کوچیکم بهم میگه بچه کوچولو گریه کن.
از شروع سال تحصیلی دخترم کلاس اول هس الان وقتی میخوایم بریم میگه نمیام و حتی هم میریم مدرسه سر کلاس نمیره باید نیم ساعت بمونم تا سر کلاس بره و یه الگو شده و هر روز تکرار میشه و قبل از شروع سال تحصیلی خونوادم و حتی همسرم بهم میگفتن ترنم مدرسه نمیمونه و باعث شد که این باور در خودم تقویت بش و هر روز تکرار بش و شروع به نکات مثبتش کردم و شکر گزاری میکنم که مدرسه میره و درس میخونه. و حتی در مورد اموزگارشون نکات مثبتش با خودم صحبت میکنم و باعث شده اموزگارشون باهام همکاری کنه البته مدرسه دولتی میرن.
و الگوی دیگه وقتی خونه بابام میرم کلیدام گم میکنم و نمیدونم کجا گذاشتم و بعد گشتن پیدا میکنم.
و باز هم الگوی تکراری دارم که باید درون خودم و رفتارام کنکاش کنم تا ریشه یابی کنم
ادر پناه ایزد منان شاد و پیروز و ثروتمند باشید