اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام خدمت استاد عزیزم و بانو مریم جان و همه شما دوستانی که این کامنت من را میخونید
الگو های تکرار شونده ای که من قبلاً( قبل از آشنایی با استاد و آموزه های ایشان) در مواجهه با شرایط استرس زا داشتم این بود که خیلی عصبانی می شدم و سرو و صدا میکردم و فحش می دادم به زمین و زمان …
ولی بعد از آشنایی با استاد و عمل به آموزه ها خدارو صد هزار مرتبه شکر اول که دیگه اصلا خیلی کم در همچین شرایطی بودم یعنی فکر نکنم که به اندازه تعداد انگشتان دست هم بشه و اگرم هم بودم اولش کمی عصبانی می شدم و بد دهنی می کردم ولی کمتر از نیم ساعت فورا به خودم میومدم و زاویه دیدم را نسبت به اون موضوع عوض میکردم و سعی میکردم که احساس خودم را خوب نگه دارم و فورا وارد سایت میشدم و نتایج بچه ها رو میخوندم و قانون احساس خوب = اتفاقات خوب را برای خودم مرور میکردم و ذهنم را از آن مسئله دور میکردم و حل آن را بر عهده خدا میگذاشتم و نهایتا تا فردا شبش آن موضوع به بهترین شکل ممکن حل می شد.
امیدوارم که تا جلسه آخر این دوره خودمون رو بهتر بشناسیم و با گذاشتن کامنت کمکی به شناخت هم فرکانسی های خودمون کرده باشیم.
خداقوت استاد عزیزم ممنون از فایلهای فوقالعاده ی دانلودیتون سپاسگذارم
سوال
الگوی تکرار شوندتون در مواقع استرس زا چیه؟
1. خداروشکر مواقعی که خیلی استرس زا باشه برای من در اکثر مواقع از درون استرس زیادی دارم اما فیس من اصلا مشخص نیست و این رو دوست دارم که بقیه متوجه استرس من نشن
2. دراین مواقع خیلی عصبی میشم و ممکنه تا مثلا یک روز خیلی خیلی کم صحبت کنم و توی ذهنم میخوام علت این اتفاق رو پیدا کنم و همیشه توی این فکر هستم که مسئله ای اگر برام ناراحت کنندست نهایتا بار دوم جلوش رو بگیرم و مسئله رو بصورت ریشه ای حل کنم . مثال این مورد برای من که تازه اتفاق افتاده اینکه من خودم بکل از موادمخدر وسیگار وقلیان متنفرم و حتی در معرضش هم اگر باشم سردرد میگیرم ی راننده داشتم چند ماه قبل بهش گفته بودم که نمیتونم با افراد معتاد کار کنم و نباید سر کار من بفکر سیگار و قلیان باشی . اتفاقی که افتاد یکبار دیدمش که سیگار دستشه و بهش تذکر دادم و صحبتهای لازم انجام شد بار دومی که دوباره دیدمش همون روز اخراجش کردم و چقدر راحت شدم چون اون یک فرو اضافه در کار من بود و من در استخدامش نقشی نداشتم و چقدر کارم بهبود یافت
3. بعضی مواقع هم خیلی کم اتفاق میفته در شرایط استرسی با گوشی بازی میکنم
4.اگر شرایط خیلی خیلی ناراحت کننده ای باشه احتمالش هم هست که طرف مقابل رو بزنم
استاد عزیزم انشالله شما ،همه دوستان سایت و من دراوج ،سربلند، ثروتمند وسلامت باشیم
سلام به استاد عزیزم و مریم جان خدا و هم فرکانس یهای عزیزم من هر وقت در شرایط استرس زا قرار میگیرم اولش گریم میگیره بعد به خودم مسلط میشم و سعی میکنم خودمو جمع و جور کنم و تنها کاری که انجام میدم دو رکعت نماز می خونم و سر نماز به خدا میگم بعد به یک آرامش خاصی میرسم و تمام خدا رو سپاس گذارم که این آرامش را به من میده تا بهتر زندگی کنم
واکنشهای من نسبت به شرایط نامطلوب و ناراحت کننده متفاوت هست بستگی به نوع و عمق و اینکه خودم اون لحظه در چه شرایط روحی باشم داره یا اینکه کدوم یک از جوانب زندگی ام باشه روابط ، مالی ، کاری، روابط عاطفی یا …. که در هر کدوم از اینها بنابر عمق احساس ناراحتی و شرایط روحی ام، متفاوت عمل میکنم اما اولین واکنش جسم من نشون میده یا سردرد میشم یا کمر درد یا اینکه تبخال میزنم و بارز ترین عکسالعمل من در اینگونه شرایط خیلی فحاشی میکنم همه مقصر اند بجز من و دلیل تراشی میکنم که اونها مقصرند نه من هزار دلیل و توجیه میارم هرچی جلوی دستم باشه میشکنم یا پرت میکنم
پای ثابت همه تقصیر ها خدا بود ، خدا واسه من نمیخواهد، خدا نمیزاره،از من بدش میاد،دوست داره اذیتم کنه ،با من لج میکنه و…..
هیچ وقت من مقصر نبودم همیشه پدر مادر معلم رییسجمهور ،امریکا و تا وقتی نگاهم این بود هر روز حالم بد تر ،شکست هام بیشتر افسردگی ام عمیق تر روابطم داغون تر خودخواهی ام تا جایی کشید که فکر میکردم کل دنیا باید طبق حرف های من عمل کنند و خیلی راحت طرد شدم از جامعه نتونستم هیچ موفقیت کوچیکی هم بدست بیارم درگیر چیزهای پوچی شدم که سالها طول کشید انگار زندگی ام زده بود روی دنده عقب تا جایی که دوست نداشتم دیگه زنده باشم
امروزی که در کنار شما هستم نمیگم صد درصد اتفاقات و شرایط زندگی ام پذیرفتم و اگر مسئله ای برام پیش بیاد می پذیرمش و بجای پیدا کردن مقصر از بیرون باورهامو افکارم رو اصلاح میکنم نه، اما ب اندازه ای تونستم این کار رو انجام بدم رشد کردم حالم خوب شده و درس هایی یاد گرفتم که سالها با فرار کردن نتونستم درک کنم و بفهمم و عمل کنم تا مسیر رشد و پیشرفت برام آسون بشه خیلی راحت خودمو آسون کرده بودم برای سختی ها به اندازه ای تونستم ریشه ها رو در درون خودم پیدا کنم اشتباهات و تکرارشون به مراتب کمتر شده و حال بقیه رو بد و سرزنش نمیکنم بخاطر اینکه من ناراحتم یا عصبی هستم
شاید از روی عادت تا یکی دوساعت اول که ناراحتم بخواهم همه رو مقصر بدونم یا وسیله ای بشکنم یا خیلی عصبی بشم فحاشی کنم یا هر حالتی که نخواهم اون شرایط رو بپذیرم اما سعی میکنم خیلی زود خودم رو جمع کنم با خودم حرف میزنم یا به دوستی زنگ میزنم تا از شدت احساسم کاسته بشه تا بتونم از روی عقل و منطق عمل کنم نه از روی احساسات و جهل در کل خودم رو مقایسه کنم با 3 سال پیش نمره قبولی به خودم میدم
استاد برای آماده کردن این فایل از شما سپاسگزارم ممنونم از دوستان عزیزم برای کامنت های زیبا و عالی شون
دوستون دادم در پناه خدا شاد و پیروز و سربلند باشید
من هربار که با یک شرایط سخت و استرس زایی مواجه میشم کلا ول میشم هیچ کاری نمیکنم و از صبح تا شب میرم سریال دیدن و کلی هم غذا میخورم و وقتی که این روند طولانی میشه بعدش بشدت مریض میشم و معمولا زمانی خیلی پنیک میشم که از کارم و از تلاشم نتیجه دلخواهم رو نگرفته باشم ولی می خوام بیشتر تمرکز کنم که مسائلم رو حل کنم و تازه گیا مدیتیشن و تمرینات تنفسی رو راه مناسبی برای آروم کردن ذهن پیدا کردم.
اگر چالش و شرایط استرس زا عمومی تر باشه مثلا مربوط به خونه و خانواده باشه که بقیه در جریان باشند، غرغر میکنم بلندبلند حرف میزدم و در بیشتر مواقع سعی میکنم مقصری پیدا کنم و همه تقصیرا رو گردنش بندازم !
در اینجور مواقع خیلی زودتر میتونم کنترل ذهنم رو دست بگیرم چون اهمیت قضیه برای ذهنم کمتره.
در مواردی که چالش مربوط به مسائل شخصیم باشه که معمولا خانواده خیلی در جریان نیستن،خوابیدن رو انتخاب میکنم
بیشتر مواقع بی اشتها میشم غذایی از گلوم پایین نمیره،حالت تهوع سراغم میاد .
اگر برای شرایطی ک پیش اومده راه حلی نداشته باشم ساعات خوابم به شدت افزایش پیدا میکنه و راه فرار من همین خوابیدنه
چندروز پیش همین حالو داشتم، باید برای موضوعی اقدامی میکردم ولی ترس داشتم و نمیتونستم راه درستو تشخیص بدم
دراین مواقع ناخودآگاه ساکت تر میشم با کسی حرفی نمیزنم میرم تو کنج تنهایی خودم و اکثرا میخابم
تا دوسه روزی راه فرار و آرامشم خوابیدنه
در شرایط استرس زای کاری،با وجود اینکه از درون یکمی آشفته میشم اما اعمال واکنشی انجام نمیدم و خونسردم
سال قبل تو محیط کارم مشکل حادی پیش اومده بود و مدیرم به شدت استرس گرفته بود دادوبیداد میکرد
ولی من با خونسردی کامل راهکارایی که به ذهنم میومد رو ارائه میدادم وقتی اوضاع به روال عادی برگشت مدیرم بعد از چند روز بهم گفت اگر خونسردی شما رو داشتم خیلی راحتتر بودم غمی نداشتم و کارم بسیار سریعتر انجام میشد، مدیری این حرفو بهم زد که 66سالش بود و بیشتر از سن من سابقه کاری داشت.
فهمیدم مسائل مربوط به بقیه خیلی منو تحت فشار قرار نمیده و راحتتر برخورد میکنم حتی مسائل مربوط به نزدیکترین افراد زندگیم ؛
سال قبل که خبر خودکشی خواهرمو شنیدم در لحظه اول خیلی خونسرد بودم واکنش احساسی خاصی نداشتم تو خیابون بودم و تنها واکنشم این بود که خریدمو کم کردم و زود برگشتم خونه ،بعدش کمی ناراحت شدم چون کنترل ذهن از دستم در رفت خواهرم بیمارستان بود و با تلاش چندین ساعته کادر درمان و حتی رئیس بیمارستان به هوش نیومده بود ذهن نجواگرم میگفت اگه بمیره چی؟
ولی خب من خیلی حالم بهتر از بقیه بود خیلی زود خودمو کنترل کردم (با وجود اینکه بقیه سعی میکردن حالمو بدتر کنن )باورهای خوبی از استاد گرفته بودم و مدام تو سرم تکرار میشدن خداروشکر خواهرمم به هوش اومد و زود مرخص شد.
یا زمانیکه مادرم مریض بود کمی ناراحتی داشتم ولی خونسرد بودم همه کارای مربوط به بیمارستان و آزمایشاتش رو با آرامش انجام میدادم در صورتیکه خواهرای بزرگم کلی استرس داشتن حرص و جوش میخوردن و فقط گریه میکردن اما من کنترل ذهن داشتم .
که من هربار بخام عصبی بشم یامثلن مسافرت میریم باچندنفر هرکدومشون یه نظری دارن برای تفریح اونارو باید چکارکنیم من هرچه تغییر کنم میتونم حال واحساس خودم خوب کنم. من نمیدونم تومغز اوناچه میگزره که اتفاقات ناخوشایندی میفته تو مسافرت.
بچه هام بعضی مواقع بهم بی احترامی میکنن. ومن بشدت ناراحت میشم درصورتیکه من خودم هیچوقت بی احترامی به پدرومادرم نکردم وبابچه هایم مهربانم نمیدونم چرا پرخاشگری میکنن و بی احترامی
وقتی استرس دارم قبلن خیلی عصبی میشدم به زمین وزمان شکایت میکردم وبشدت عصبانی وافسرده.. ولی الان اگه استرس بگیرم، کاری میکنم برخلاف میلم باشه میرم ظرف میشورم یا کتاب میخونم تا یادم بره..
استاد عزیزم ممنون که این همه آگاهی به ما می آموزید جواب این سوالات مارا بدهید که چگونه در مقابل عموم افراد برخورد کنیم چون هرکسی یه فکروباوری داره من که نمیتونم فکرهمه اینارو تغییربدم هرچند که رو خودم کارمیکنم بچه هست همسر پدرومادر خواهروبرادر
البته به لطف الله وآموزه های استاد خیلی باگ ها رو من پیداکردم وبهترشدم خیلی احساساتم کنترل میکنم مثل قبل نیستم.. افرادی روجذب میکنم که زیاد نق میزنن وگله وشکایت دارن اززندگیشون ال
من بازم میگم شاید من ایناروجذب نکردم که میان خونه ام شایددخترم یاهمسرم جذب کرده باشه. دلم میخاد جواب سوالم واضع برام روشن بشه
تشکراستاد گرامی
ببخشید من هنوز نمیتونم کامنت زیبا بنویسم مثل بقیه دوستان درهمین حد که تونستم حرف دلم بزنم
سلام به تمام عزیزانی که توی سایت دارن رو خودشون کار میکنند خصوصا استاد عزیزم وخانم شایسته عزیز
استاد چه سوالییی پرسیدید ! اتفاقا دیروز به یه چالشی برخوردم که تاالان اثراتش روی من هست چه روحی وچه جسمی
استاد من از همون موقعی که فهمیدم چالش چیه
سکوت اولین کار من بود خب شاید فکر کنید از روی خرد وفهم بالا بوده که سکوت میکردم اما نه متاسفانه از روی ضعیف بودن بوده ومیگشتم توی اون اتفاق دنبال چیزی که خودمو مقصر بدونم وببینم کجای کارم یا رفتارم اشتباه بوده حالا اگر همه میومدندمیگفتن مقصر تو نبودی، هر چند هم که با ادم هایی که اطراف ما هستن معمولا کسی نمیگه تو مقصر نیستی اتفاقا هر کاری میکنن که تقصیر رو بندازن گردن این واون ویا سرزنش کنن(خخخ) من میگشتم ببینم کجای کارم اشتباه بوده خب این موضوع یه جنبه مثبتی داشت برام این بود که من تو مسیر رشد شخصیتی قرار گرفتم وهدفم این شد که تا میتونم شخصیتمو ارتقا بدم ولی بدی که داشت خود سرزنشی در من بیشتر میشد وهر روز احساس کم لیاقتی میکردم وخودمو لایق سرزنش وبی احترامیه ااطرافیان میدونستم حتی اگر کسی بهم بدی میکرد یا بی احترامی ،از طرف من برخوردی، حرکتی ،حرفی،زده نمیشد وحتی باعث شده بود اطرافییانم براشون عادی بشه هر نوع برخوردی از طرفشون به من ،
خب ادم های با انصافی که در کنار من بودن به دید احساس ترحم با من رفتار میکردن خب خداروشکر با قرار گرفتنم تو این مسیر وخرید دوره عزت نفس خیلی بهتر شدم الان وقتی چالشی میشه همون سکوت رو دارم اما این بار به دید رشد میبینمش واز خودم میپرسم چه رفتاری بزنم بهتر ه واز خدا هدایت میخام که خدایا به کلامم قدرت به بیانم روشنی تا اوضاع از این بدتر نشه وبتونم با فهمم وخردی درونی که خداوندبهم داده اوصاع رو مدیریت کنم .یادمه به خاطر یه سوتفاهم یه چالشی ایجاد شد که اگر میخواستم بدون فکر عمل کنم خدا میدونه چه جنجالی میشدهدایت خداوند رو اونجا خیلی درک کردم اون طرف خیلی طلب کارانه با من صحبت کرد ومن رو تا تونست مورد قضاوتش قرار داد من سکوت کردم گزاشتم حرفشو زد گوشیو قطع کردم حسابی ریخته بودم بهم گفتم اگر بخوای مثل هر بار خیلی راحت ازش بگذری بازم همون بتول گذشته ای وقتی داشتم فکر میکردم چه حرکتی بزنم قلبم تند تند میزد استرسم داشت زیاد میشد بلند شدم وضو گرفتم سر جانماز نشستم گفتم خدایا نمیتونم راحت بگذرم من نا اگاهم تو اگاهبی وبر همه اوضاع تسلط داری تو بگو چیکار کنم خدا شاهده یهو یکی بهم گفت برو گوشیتو بردار برو پیام بده بهش وصحبت هات بر دو تا اصل زده بشع یکی مودبانه وبا احترام یکی محکم ومقتدرانه،انگار اون میگفت من مینوشتم
باورتون نمیشه طرف خودش متوجه شد شروع کرد به عذرخواهی واینکه بلند شو بیا همین جا ببینمتو ما باید در کنار هم باشیمو خلاصه کلی حرف های صمیمانه ،خیلی تجربه خوبی بود واقعا، یعنی تا دو روز شکر خدا کردم خب نسبت به اون موقع بهتر شدم در مقابل چالشا اما هنوز خیلی دارم تا بهتر شم هنوز چالش های تکراری هستن که میدونم باید خیلی رو خودم کار کنم تا رفعشون کنم
دیروز به یه چالشی برخوردم که واقعا انگار سیلی محکمی تو گوشم بود چنان درد داشت که توی سکوتم اشکام سرازیر میشد احساس کردم قلبم شکست ،احساسم خُرد شد بازم مثل همیشه گشتم ببینم چه باورهایی دارم که باعث ایجاد این اتفاق شده یعنی داشتم رفتارم و، باورهامو تحلیل وبازنگری میکردم ولی نتونستم چیز خیلی خاصی پیدا کنم یعنی نجواها امون نمیدادن ، دیگه علاوه بر اینکه خودمو سرزنش نکردم حتی خودمو لایق این رفتار ندونستم
نمیدونم ایا این برخورد با خودم درسته بوده یا نه ایا این تفکر درست بوده یا نه
ولی هر چی میخواستم کنترل ذهن کنم واز دید قانون بهش نگاه کنم وبگم مریم (اسم جدیدمه )
این تضاد میخواد تو رو رشد بده این چالش میخواد تو رو تو مسبر خواسته هات حرکت بده
وکلی ازاین باورهایی که استاد بهمون یاد داده بود فایده نداشت اخه من اونارو (باورهای جدید )یه سلاح کرده بودم تو مواقع ایجاد چالش وتضاد تا بتونم خودمو اروم کنم ولی اینبار جواب نداد واین حد از فشار به صورت گریه در من نمایان شد خیلی خودمو کنترل میکردم تا توخیابون گریه نکنم ولی نشد وکلی راه رو پیاده رفتم وبا خودم حرف میزدم تا اروم شم ولی تا امروز هنوز اون درد اون بغض در من هست وهر چی همسرم باهام حرف میزنه نمیتونم تو چشماش نگاه کنم چون نمیخوام پا روی ارزشام که احترامه بزارم
برای همین به خودم این حقو میدم که باهاش حرف نزنم به خودم این حقو میدم که روی مبل لم بدم واهنگ گوش بدم به خودم این حقو میدم که نخوام به زور خودمو شاد نشون بدم تو جمع اطرافیان
اخه من اون موقع وقتی چالشی ایجاد میشد من ناراحتیمو قایم میکردم و نمیخواستم حال بدمو به کسی منتقل کنم ولی میخوام خودم باشم نمیخوام نقاب بزنم
اره من ناراحتم. چی شده؟ اون موقع میگفتم هیچی
ولی الان گفتم یه موضوعی پیش اومده که منو ناراحت کرده
گفتن بابا بیخیال بلند شو بیا،
هر بار به خاطر اونا میرفتم حتی خودمو نادیده میگرفتم میگفتم بچه ها گناه دارن بریم حداقل اونا شاد باشن ولی امروز گفتم نه، حالم خوب نیست بمونم خونه راحت ترم
به خودم اجازه دادم تنها باشم به خودم اجازه دادم ناراحت باشم به خودم اجازه دادم که با همسرم حرف نزنم
نمیدونم کارم درسته یا نه
ولی اینو میدونم که باید خودم باشم
اما از خدا هدایت میخام
خدایا من نمیدونم این رفتارم درسته یا نه ولی تو هوامو داشته باش تا از مسیر خارج نشم
تا احساس بد اتفاقات بد برام رخ نده
خدایا من فقط احتیاج دارم به زمان تا بلند شم وبه دید قانون به این تضاد نگاه کنم تا پله ای کنمش برای رشدم
من احتیاج دارم به سکوت درونی به تنهایی
کمکم کن تا این سکوت ذهنی رو بهش برسم
کمکم کن تا دهن نجوا رو ببندم تا صدای تو رو بشنوم که بهم میگی مریم عزیزم من هستم نگران چییی من هواتو دارم ،وبغلم کنی وحس کنم نوازشتو، حس کنم مهربونیتو ،حس کنم همدلیتوو
به نام خدا
سلام به استاد عباسمنش عزیز و همه ی دوستان نازنین
در مورد سوالی که پرسیده شده
باید بگم من تا قبل از آشنایی با قوانین و این سایتی که خدا منو هدایت کرد
وقتی که در شرایط استرس زا و چالش برانگیزی قرار میگرفتم ، چندین حالت داشت
مثلاً خیلی استرسی میشدم در حدی که تمام بدنم مخصوصاً دست ها و پاهام خیلی سرد میشد انگار از درون من اسپلیت خنک کننده با دور تند روشن کرده بودن :)
واکنش دیگه ام این بود که خیلی از لحاظ ذهنی بهم میریختم ، یعنی یا عصبی میشدم یا خودخوری میکردم
حالا بهترین کاری که میکردم برای اینکه آرام بشم
سعی میکردم حرف نزنم
سکوت میکردم
یا اینکه اگر شرایطش بود میرفتم میخوابیدم
ولی خب این فرکانس بدی که از من ارسال میشد باعث میشد شرایط ناجالبتری رو تجربه کنم
خدارو صد هزار مرتبه شکر
از وقتی که به این مسیر هدایت شدم و فهمیدم که قوانین جهان هستی چی هستند و در اصل من هستم که با افکارم با باورهام دارم اتفاقات ناجالب زندگیمو خلق میکنم
خیلی آگاه تر شدم به خودم
و همین آگاهی خودش یه جورایی باعث شده راحت ترم بتونم ذهنم رو کنترل کنم
ولی در کل هر روزی که میگذره و من هر روز که دارم روی خودم و شخصیتم و باورهام کار میکنم اتفاقات ناجالب زندگیم به مراتب خیلی کمتر شده
و اگر هم بخواد یک اتفاق یا شرایطی که استرس زا هستش بیوفته سعی میکنم سکوت کنم
چون احساس میکنم وقتی سکوت میکنم
اون خشم و عصبانیت فروکش پیدا میکنه
به قول استاد عباسمنش توی فایل آرامش در پرتو آگاهی میگه که در زمانی خشم و عصبانیت سکوت کن و بگذار آن سم به غیر خود تبدیل شود
حالا که دارم در موردش مینویسم
به نظرم بهترین راهکار برای من اینه
اگر هم هر شرایط استرس زا و چالش برانگیزی برام پیش امد سکوت کنم و در اون لحظات خشمگین یا استرسی بهتره هیچ کاری نکنم
که الان فکر میکنم انگار تا مقدار لازم دارم به همین شیوه عمل میکنم
شاید شده جزو ناخودآگاهم
فکر میکنم الان خیلی بهتر شدم در زمینه ی کنترل ذهنم ولی خیلی خیلی بیشتر میخوام که بهتر و راحت تر ذهنم رو در شرایط ناجالبی که پیش میاد کنترل کنم
البته اینم بگم
سکوت به معنی که توی ذهنم هم در موردش با خودم داستان سرایی نکنم
و بهتره که ذهنم رو هم ببرم با تحقیق کردن در مورد مسیر علاقه ام تا آرام بشه
خدایاشکرت
الان اتفاقاً بیشتر فهمیدم که در این زمینه چقدر بهتر شدم و چقدر راحت میتونم با سکوت کردن میتونم آرامشم رو در اون شرایط بدست بیارم
الان هم توی هر کدوم از حرف هام بیشتر میخندم :)))
دوستتون دارم
در پناه الله یکتا
بنام خالق هستی
سلام خدمت استاد عزیزم و بانو مریم جان و همه شما دوستانی که این کامنت من را میخونید
الگو های تکرار شونده ای که من قبلاً( قبل از آشنایی با استاد و آموزه های ایشان) در مواجهه با شرایط استرس زا داشتم این بود که خیلی عصبانی می شدم و سرو و صدا میکردم و فحش می دادم به زمین و زمان …
ولی بعد از آشنایی با استاد و عمل به آموزه ها خدارو صد هزار مرتبه شکر اول که دیگه اصلا خیلی کم در همچین شرایطی بودم یعنی فکر نکنم که به اندازه تعداد انگشتان دست هم بشه و اگرم هم بودم اولش کمی عصبانی می شدم و بد دهنی می کردم ولی کمتر از نیم ساعت فورا به خودم میومدم و زاویه دیدم را نسبت به اون موضوع عوض میکردم و سعی میکردم که احساس خودم را خوب نگه دارم و فورا وارد سایت میشدم و نتایج بچه ها رو میخوندم و قانون احساس خوب = اتفاقات خوب را برای خودم مرور میکردم و ذهنم را از آن مسئله دور میکردم و حل آن را بر عهده خدا میگذاشتم و نهایتا تا فردا شبش آن موضوع به بهترین شکل ممکن حل می شد.
امیدوارم که تا جلسه آخر این دوره خودمون رو بهتر بشناسیم و با گذاشتن کامنت کمکی به شناخت هم فرکانسی های خودمون کرده باشیم.
در پناه حق
خدایا شروع سخت نام توست
وجودم به هر لحظه آرام توست
دل از نام و یادت بگیرد قرار
خوشم چونکه باشی مرا در کنار
درود خدمت شما استادعباس منش عزیزم
خداقوت استاد عزیزم ممنون از فایلهای فوقالعاده ی دانلودیتون سپاسگذارم
سوال
الگوی تکرار شوندتون در مواقع استرس زا چیه؟
1. خداروشکر مواقعی که خیلی استرس زا باشه برای من در اکثر مواقع از درون استرس زیادی دارم اما فیس من اصلا مشخص نیست و این رو دوست دارم که بقیه متوجه استرس من نشن
2. دراین مواقع خیلی عصبی میشم و ممکنه تا مثلا یک روز خیلی خیلی کم صحبت کنم و توی ذهنم میخوام علت این اتفاق رو پیدا کنم و همیشه توی این فکر هستم که مسئله ای اگر برام ناراحت کنندست نهایتا بار دوم جلوش رو بگیرم و مسئله رو بصورت ریشه ای حل کنم . مثال این مورد برای من که تازه اتفاق افتاده اینکه من خودم بکل از موادمخدر وسیگار وقلیان متنفرم و حتی در معرضش هم اگر باشم سردرد میگیرم ی راننده داشتم چند ماه قبل بهش گفته بودم که نمیتونم با افراد معتاد کار کنم و نباید سر کار من بفکر سیگار و قلیان باشی . اتفاقی که افتاد یکبار دیدمش که سیگار دستشه و بهش تذکر دادم و صحبتهای لازم انجام شد بار دومی که دوباره دیدمش همون روز اخراجش کردم و چقدر راحت شدم چون اون یک فرو اضافه در کار من بود و من در استخدامش نقشی نداشتم و چقدر کارم بهبود یافت
3. بعضی مواقع هم خیلی کم اتفاق میفته در شرایط استرسی با گوشی بازی میکنم
4.اگر شرایط خیلی خیلی ناراحت کننده ای باشه احتمالش هم هست که طرف مقابل رو بزنم
استاد عزیزم انشالله شما ،همه دوستان سایت و من دراوج ،سربلند، ثروتمند وسلامت باشیم
تا درودی دیگر بدرود
سلام به استاد عزیزم و مریم جان خدا و هم فرکانس یهای عزیزم من هر وقت در شرایط استرس زا قرار میگیرم اولش گریم میگیره بعد به خودم مسلط میشم و سعی میکنم خودمو جمع و جور کنم و تنها کاری که انجام میدم دو رکعت نماز می خونم و سر نماز به خدا میگم بعد به یک آرامش خاصی میرسم و تمام خدا رو سپاس گذارم که این آرامش را به من میده تا بهتر زندگی کنم
بنام خدا
سلام به همگی
واکنشهای من نسبت به شرایط نامطلوب و ناراحت کننده متفاوت هست بستگی به نوع و عمق و اینکه خودم اون لحظه در چه شرایط روحی باشم داره یا اینکه کدوم یک از جوانب زندگی ام باشه روابط ، مالی ، کاری، روابط عاطفی یا …. که در هر کدوم از اینها بنابر عمق احساس ناراحتی و شرایط روحی ام، متفاوت عمل میکنم اما اولین واکنش جسم من نشون میده یا سردرد میشم یا کمر درد یا اینکه تبخال میزنم و بارز ترین عکسالعمل من در اینگونه شرایط خیلی فحاشی میکنم همه مقصر اند بجز من و دلیل تراشی میکنم که اونها مقصرند نه من هزار دلیل و توجیه میارم هرچی جلوی دستم باشه میشکنم یا پرت میکنم
پای ثابت همه تقصیر ها خدا بود ، خدا واسه من نمیخواهد، خدا نمیزاره،از من بدش میاد،دوست داره اذیتم کنه ،با من لج میکنه و…..
هیچ وقت من مقصر نبودم همیشه پدر مادر معلم رییسجمهور ،امریکا و تا وقتی نگاهم این بود هر روز حالم بد تر ،شکست هام بیشتر افسردگی ام عمیق تر روابطم داغون تر خودخواهی ام تا جایی کشید که فکر میکردم کل دنیا باید طبق حرف های من عمل کنند و خیلی راحت طرد شدم از جامعه نتونستم هیچ موفقیت کوچیکی هم بدست بیارم درگیر چیزهای پوچی شدم که سالها طول کشید انگار زندگی ام زده بود روی دنده عقب تا جایی که دوست نداشتم دیگه زنده باشم
امروزی که در کنار شما هستم نمیگم صد درصد اتفاقات و شرایط زندگی ام پذیرفتم و اگر مسئله ای برام پیش بیاد می پذیرمش و بجای پیدا کردن مقصر از بیرون باورهامو افکارم رو اصلاح میکنم نه، اما ب اندازه ای تونستم این کار رو انجام بدم رشد کردم حالم خوب شده و درس هایی یاد گرفتم که سالها با فرار کردن نتونستم درک کنم و بفهمم و عمل کنم تا مسیر رشد و پیشرفت برام آسون بشه خیلی راحت خودمو آسون کرده بودم برای سختی ها به اندازه ای تونستم ریشه ها رو در درون خودم پیدا کنم اشتباهات و تکرارشون به مراتب کمتر شده و حال بقیه رو بد و سرزنش نمیکنم بخاطر اینکه من ناراحتم یا عصبی هستم
شاید از روی عادت تا یکی دوساعت اول که ناراحتم بخواهم همه رو مقصر بدونم یا وسیله ای بشکنم یا خیلی عصبی بشم فحاشی کنم یا هر حالتی که نخواهم اون شرایط رو بپذیرم اما سعی میکنم خیلی زود خودم رو جمع کنم با خودم حرف میزنم یا به دوستی زنگ میزنم تا از شدت احساسم کاسته بشه تا بتونم از روی عقل و منطق عمل کنم نه از روی احساسات و جهل در کل خودم رو مقایسه کنم با 3 سال پیش نمره قبولی به خودم میدم
استاد برای آماده کردن این فایل از شما سپاسگزارم ممنونم از دوستان عزیزم برای کامنت های زیبا و عالی شون
دوستون دادم در پناه خدا شاد و پیروز و سربلند باشید
با نام خدای بزرگ خدایی ک بهم قدرت گفتن حقیت های وجودم رو بهم میده
سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته و تمام ادم های فوقالعاده سایت عباس منش.
من در موقع های استرس زا و چالش
1 _عصبی میشم نسبت به قبلم
2_ترس وجودم را میگیره
3_محیط رو ترک میکنم سعی می کنم برم مسافرت
4_کم حوصله میشم میرم تو خودم من ادم خوش صحبتی هستم ولی در این مورد گوشه گیر میشم سکوت میکنم
من هربار که با یک شرایط سخت و استرس زایی مواجه میشم کلا ول میشم هیچ کاری نمیکنم و از صبح تا شب میرم سریال دیدن و کلی هم غذا میخورم و وقتی که این روند طولانی میشه بعدش بشدت مریض میشم و معمولا زمانی خیلی پنیک میشم که از کارم و از تلاشم نتیجه دلخواهم رو نگرفته باشم ولی می خوام بیشتر تمرکز کنم که مسائلم رو حل کنم و تازه گیا مدیتیشن و تمرینات تنفسی رو راه مناسبی برای آروم کردن ذهن پیدا کردم.
به نام خدا
سلام به استاد عزیز و دوستان خوبم
من در شرایط استرس زا واکنش های متفاوتی دارم
اگر چالش و شرایط استرس زا عمومی تر باشه مثلا مربوط به خونه و خانواده باشه که بقیه در جریان باشند، غرغر میکنم بلندبلند حرف میزدم و در بیشتر مواقع سعی میکنم مقصری پیدا کنم و همه تقصیرا رو گردنش بندازم !
در اینجور مواقع خیلی زودتر میتونم کنترل ذهنم رو دست بگیرم چون اهمیت قضیه برای ذهنم کمتره.
در مواردی که چالش مربوط به مسائل شخصیم باشه که معمولا خانواده خیلی در جریان نیستن،خوابیدن رو انتخاب میکنم
بیشتر مواقع بی اشتها میشم غذایی از گلوم پایین نمیره،حالت تهوع سراغم میاد .
اگر برای شرایطی ک پیش اومده راه حلی نداشته باشم ساعات خوابم به شدت افزایش پیدا میکنه و راه فرار من همین خوابیدنه
چندروز پیش همین حالو داشتم، باید برای موضوعی اقدامی میکردم ولی ترس داشتم و نمیتونستم راه درستو تشخیص بدم
دراین مواقع ناخودآگاه ساکت تر میشم با کسی حرفی نمیزنم میرم تو کنج تنهایی خودم و اکثرا میخابم
تا دوسه روزی راه فرار و آرامشم خوابیدنه
در شرایط استرس زای کاری،با وجود اینکه از درون یکمی آشفته میشم اما اعمال واکنشی انجام نمیدم و خونسردم
سال قبل تو محیط کارم مشکل حادی پیش اومده بود و مدیرم به شدت استرس گرفته بود دادوبیداد میکرد
ولی من با خونسردی کامل راهکارایی که به ذهنم میومد رو ارائه میدادم وقتی اوضاع به روال عادی برگشت مدیرم بعد از چند روز بهم گفت اگر خونسردی شما رو داشتم خیلی راحتتر بودم غمی نداشتم و کارم بسیار سریعتر انجام میشد، مدیری این حرفو بهم زد که 66سالش بود و بیشتر از سن من سابقه کاری داشت.
فهمیدم مسائل مربوط به بقیه خیلی منو تحت فشار قرار نمیده و راحتتر برخورد میکنم حتی مسائل مربوط به نزدیکترین افراد زندگیم ؛
سال قبل که خبر خودکشی خواهرمو شنیدم در لحظه اول خیلی خونسرد بودم واکنش احساسی خاصی نداشتم تو خیابون بودم و تنها واکنشم این بود که خریدمو کم کردم و زود برگشتم خونه ،بعدش کمی ناراحت شدم چون کنترل ذهن از دستم در رفت خواهرم بیمارستان بود و با تلاش چندین ساعته کادر درمان و حتی رئیس بیمارستان به هوش نیومده بود ذهن نجواگرم میگفت اگه بمیره چی؟
ولی خب من خیلی حالم بهتر از بقیه بود خیلی زود خودمو کنترل کردم (با وجود اینکه بقیه سعی میکردن حالمو بدتر کنن )باورهای خوبی از استاد گرفته بودم و مدام تو سرم تکرار میشدن خداروشکر خواهرمم به هوش اومد و زود مرخص شد.
یا زمانیکه مادرم مریض بود کمی ناراحتی داشتم ولی خونسرد بودم همه کارای مربوط به بیمارستان و آزمایشاتش رو با آرامش انجام میدادم در صورتیکه خواهرای بزرگم کلی استرس داشتن حرص و جوش میخوردن و فقط گریه میکردن اما من کنترل ذهن داشتم .
استاد جان بابت تهیه این سلسه فایلها ازتون ممنونم
باعث میشه عمیقا به درون خودم برم .
بنام خداوندبخشنده ومهربان
باسلام وخداقوت به استاد جانم ومریم بانوی شایسته عزیز
استاد شما گنجینه ای هستین که روزی یکی ازگنج ها رو دراختیارمامیگزارین واین گنجینه پایانی نداره
الگوهای تکرارشونده زندگی من گم شدن عینکم هست وموبایلم بیشترعینک چندین بارگم شده توی خونه وهیچوقت پیداش نکردم ودوباره ساختم یازیر پا رفته وشکسته. استادآیاعلت گم شدن وسایل هم بستگی به باور وطرز نگاهمون داره؟ الگوی تکرارشونده بعدی جروبحث خانواده هست که هرازگاهی اتفاق میفته وهرچندمن خودم سعی میکنم توفرکانس خوب باشم وهرروصبح تمرین کدنویسی. راانجام میدم. ولی اطرافیانم سرکوچکترین موضوعی جروبحث میکنن وعصبیم میکنند. میخام
بپرسم.» اگرمن فرکانسم خوب باشه بقیه افکارشون منفی باشه من چکاربایدکنم باافکاروباورهای بقیه
که من هربار بخام عصبی بشم یامثلن مسافرت میریم باچندنفر هرکدومشون یه نظری دارن برای تفریح اونارو باید چکارکنیم من هرچه تغییر کنم میتونم حال واحساس خودم خوب کنم. من نمیدونم تومغز اوناچه میگزره که اتفاقات ناخوشایندی میفته تو مسافرت.
بچه هام بعضی مواقع بهم بی احترامی میکنن. ومن بشدت ناراحت میشم درصورتیکه من خودم هیچوقت بی احترامی به پدرومادرم نکردم وبابچه هایم مهربانم نمیدونم چرا پرخاشگری میکنن و بی احترامی
وقتی استرس دارم قبلن خیلی عصبی میشدم به زمین وزمان شکایت میکردم وبشدت عصبانی وافسرده.. ولی الان اگه استرس بگیرم، کاری میکنم برخلاف میلم باشه میرم ظرف میشورم یا کتاب میخونم تا یادم بره..
استاد عزیزم ممنون که این همه آگاهی به ما می آموزید جواب این سوالات مارا بدهید که چگونه در مقابل عموم افراد برخورد کنیم چون هرکسی یه فکروباوری داره من که نمیتونم فکرهمه اینارو تغییربدم هرچند که رو خودم کارمیکنم بچه هست همسر پدرومادر خواهروبرادر
البته به لطف الله وآموزه های استاد خیلی باگ ها رو من پیداکردم وبهترشدم خیلی احساساتم کنترل میکنم مثل قبل نیستم.. افرادی روجذب میکنم که زیاد نق میزنن وگله وشکایت دارن اززندگیشون ال
من بازم میگم شاید من ایناروجذب نکردم که میان خونه ام شایددخترم یاهمسرم جذب کرده باشه. دلم میخاد جواب سوالم واضع برام روشن بشه
تشکراستاد گرامی
ببخشید من هنوز نمیتونم کامنت زیبا بنویسم مثل بقیه دوستان درهمین حد که تونستم حرف دلم بزنم
به نام پرودگار مهربان وهدایت گر
سلام به تمام عزیزانی که توی سایت دارن رو خودشون کار میکنند خصوصا استاد عزیزم وخانم شایسته عزیز
استاد چه سوالییی پرسیدید ! اتفاقا دیروز به یه چالشی برخوردم که تاالان اثراتش روی من هست چه روحی وچه جسمی
استاد من از همون موقعی که فهمیدم چالش چیه
سکوت اولین کار من بود خب شاید فکر کنید از روی خرد وفهم بالا بوده که سکوت میکردم اما نه متاسفانه از روی ضعیف بودن بوده ومیگشتم توی اون اتفاق دنبال چیزی که خودمو مقصر بدونم وببینم کجای کارم یا رفتارم اشتباه بوده حالا اگر همه میومدندمیگفتن مقصر تو نبودی، هر چند هم که با ادم هایی که اطراف ما هستن معمولا کسی نمیگه تو مقصر نیستی اتفاقا هر کاری میکنن که تقصیر رو بندازن گردن این واون ویا سرزنش کنن(خخخ) من میگشتم ببینم کجای کارم اشتباه بوده خب این موضوع یه جنبه مثبتی داشت برام این بود که من تو مسیر رشد شخصیتی قرار گرفتم وهدفم این شد که تا میتونم شخصیتمو ارتقا بدم ولی بدی که داشت خود سرزنشی در من بیشتر میشد وهر روز احساس کم لیاقتی میکردم وخودمو لایق سرزنش وبی احترامیه ااطرافیان میدونستم حتی اگر کسی بهم بدی میکرد یا بی احترامی ،از طرف من برخوردی، حرکتی ،حرفی،زده نمیشد وحتی باعث شده بود اطرافییانم براشون عادی بشه هر نوع برخوردی از طرفشون به من ،
خب ادم های با انصافی که در کنار من بودن به دید احساس ترحم با من رفتار میکردن خب خداروشکر با قرار گرفتنم تو این مسیر وخرید دوره عزت نفس خیلی بهتر شدم الان وقتی چالشی میشه همون سکوت رو دارم اما این بار به دید رشد میبینمش واز خودم میپرسم چه رفتاری بزنم بهتر ه واز خدا هدایت میخام که خدایا به کلامم قدرت به بیانم روشنی تا اوضاع از این بدتر نشه وبتونم با فهمم وخردی درونی که خداوندبهم داده اوصاع رو مدیریت کنم .یادمه به خاطر یه سوتفاهم یه چالشی ایجاد شد که اگر میخواستم بدون فکر عمل کنم خدا میدونه چه جنجالی میشدهدایت خداوند رو اونجا خیلی درک کردم اون طرف خیلی طلب کارانه با من صحبت کرد ومن رو تا تونست مورد قضاوتش قرار داد من سکوت کردم گزاشتم حرفشو زد گوشیو قطع کردم حسابی ریخته بودم بهم گفتم اگر بخوای مثل هر بار خیلی راحت ازش بگذری بازم همون بتول گذشته ای وقتی داشتم فکر میکردم چه حرکتی بزنم قلبم تند تند میزد استرسم داشت زیاد میشد بلند شدم وضو گرفتم سر جانماز نشستم گفتم خدایا نمیتونم راحت بگذرم من نا اگاهم تو اگاهبی وبر همه اوضاع تسلط داری تو بگو چیکار کنم خدا شاهده یهو یکی بهم گفت برو گوشیتو بردار برو پیام بده بهش وصحبت هات بر دو تا اصل زده بشع یکی مودبانه وبا احترام یکی محکم ومقتدرانه،انگار اون میگفت من مینوشتم
باورتون نمیشه طرف خودش متوجه شد شروع کرد به عذرخواهی واینکه بلند شو بیا همین جا ببینمتو ما باید در کنار هم باشیمو خلاصه کلی حرف های صمیمانه ،خیلی تجربه خوبی بود واقعا، یعنی تا دو روز شکر خدا کردم خب نسبت به اون موقع بهتر شدم در مقابل چالشا اما هنوز خیلی دارم تا بهتر شم هنوز چالش های تکراری هستن که میدونم باید خیلی رو خودم کار کنم تا رفعشون کنم
دیروز به یه چالشی برخوردم که واقعا انگار سیلی محکمی تو گوشم بود چنان درد داشت که توی سکوتم اشکام سرازیر میشد احساس کردم قلبم شکست ،احساسم خُرد شد بازم مثل همیشه گشتم ببینم چه باورهایی دارم که باعث ایجاد این اتفاق شده یعنی داشتم رفتارم و، باورهامو تحلیل وبازنگری میکردم ولی نتونستم چیز خیلی خاصی پیدا کنم یعنی نجواها امون نمیدادن ، دیگه علاوه بر اینکه خودمو سرزنش نکردم حتی خودمو لایق این رفتار ندونستم
نمیدونم ایا این برخورد با خودم درسته بوده یا نه ایا این تفکر درست بوده یا نه
ولی هر چی میخواستم کنترل ذهن کنم واز دید قانون بهش نگاه کنم وبگم مریم (اسم جدیدمه )
این تضاد میخواد تو رو رشد بده این چالش میخواد تو رو تو مسبر خواسته هات حرکت بده
وکلی ازاین باورهایی که استاد بهمون یاد داده بود فایده نداشت اخه من اونارو (باورهای جدید )یه سلاح کرده بودم تو مواقع ایجاد چالش وتضاد تا بتونم خودمو اروم کنم ولی اینبار جواب نداد واین حد از فشار به صورت گریه در من نمایان شد خیلی خودمو کنترل میکردم تا توخیابون گریه نکنم ولی نشد وکلی راه رو پیاده رفتم وبا خودم حرف میزدم تا اروم شم ولی تا امروز هنوز اون درد اون بغض در من هست وهر چی همسرم باهام حرف میزنه نمیتونم تو چشماش نگاه کنم چون نمیخوام پا روی ارزشام که احترامه بزارم
شاید جلوی خشممو گرفتم چیزی نگفتم ولی نمیخوام خودمو اذیت کنم وبه خودم فشار بیارم
برای همین به خودم این حقو میدم که باهاش حرف نزنم به خودم این حقو میدم که روی مبل لم بدم واهنگ گوش بدم به خودم این حقو میدم که نخوام به زور خودمو شاد نشون بدم تو جمع اطرافیان
اخه من اون موقع وقتی چالشی ایجاد میشد من ناراحتیمو قایم میکردم و نمیخواستم حال بدمو به کسی منتقل کنم ولی میخوام خودم باشم نمیخوام نقاب بزنم
اره من ناراحتم. چی شده؟ اون موقع میگفتم هیچی
ولی الان گفتم یه موضوعی پیش اومده که منو ناراحت کرده
گفتن بابا بیخیال بلند شو بیا،
هر بار به خاطر اونا میرفتم حتی خودمو نادیده میگرفتم میگفتم بچه ها گناه دارن بریم حداقل اونا شاد باشن ولی امروز گفتم نه، حالم خوب نیست بمونم خونه راحت ترم
به خودم اجازه دادم تنها باشم به خودم اجازه دادم ناراحت باشم به خودم اجازه دادم که با همسرم حرف نزنم
نمیدونم کارم درسته یا نه
ولی اینو میدونم که باید خودم باشم
اما از خدا هدایت میخام
خدایا من نمیدونم این رفتارم درسته یا نه ولی تو هوامو داشته باش تا از مسیر خارج نشم
تا احساس بد اتفاقات بد برام رخ نده
خدایا من فقط احتیاج دارم به زمان تا بلند شم وبه دید قانون به این تضاد نگاه کنم تا پله ای کنمش برای رشدم
من احتیاج دارم به سکوت درونی به تنهایی
کمکم کن تا این سکوت ذهنی رو بهش برسم
کمکم کن تا دهن نجوا رو ببندم تا صدای تو رو بشنوم که بهم میگی مریم عزیزم من هستم نگران چییی من هواتو دارم ،وبغلم کنی وحس کنم نوازشتو، حس کنم مهربونیتو ،حس کنم همدلیتوو
خدایا به هر خیری از سمت تو فقیرم